PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستانهای مینی مالیستی جنگ



سوگند
۱۳۸۸/۰۴/۳۰, ۱۸:۱۲
ميني ماليست در ادبیات
مینی مالیسم در ادبیات، سبک یا اصلی ادبی است که بر پایه فشردگی و ایجاز بیش از حد محتوای اثر بنا شده‌است. مینی مالیست‌ها در فشردگی و ایجاز تا آنجا پیش می‌روند که فقط عناصر ضروری اثر، آن هم در کمترین و کوتاه ترین شکل، باقی بماند. به همین دلیل کم حرفی از مشخص‌ترین ویژگی‌های این آثار است.
مینی مالیسم ادبیات داستانی را با بیان‌های زیادی از جمله «کوتاه نویسی» و (( داستان کوتاه کوتاه )) خوانده‌اند.

سوگند
۱۳۸۸/۰۵/۰۲, ۱۸:۵۴
1- چند روز قبل از امتحان ها از جبهه مي آمد، يك صندلي مي گذاشت زير درخت نارنگي وسط حياط، آن چند روز را درس مي خواند و با نمره هاي خوب قبول مي شد. نمره هاش هست. تازه با همين وضع توي كنكور هم قبول شد. آن هم دانشگاه اميركبير.
2- يك بار از جبهه كه برگشت، گفت: «مادر! تو چه دعايي مي كني كه من شهيد نمي شم ؟» از آن به بعد مي گفتم: «خدايا! راضي ام به رضاي تو.»
خدا راضي بود پسرم پيش او برود و پيش من نماند.
3- شهيد كه شد، دو بسته از وسايلش را فرستادند براي خانواده اش. يك بسته وسايل شخصي و يك بسته كتاب هاي درسي دبيرستان.
4- شش ماهي بود مي رفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحان ها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضي حرف هايش را نمي فهميدم. مي گفت: «خمپاره ها هم چشم دارند.»
* * *
نشسته بوديم وسط محوطه؛ داشتيم قرآن مي خوانديم. صداي سوت خمپاره اي آمد. هر دو خوابيديم زمين. گرد و خاك ها كه خوابيد، من بلند شدم، اما او نه. تازه فهميدم خمپاره ها هم چشم دارند.
5- كتاب هايش را جلد كرده بود، با روزنامه. نمي خواست بقيه بفهمند او فقط يك محصل است.
بچه ها و محصل ها را سخت راه مي دادند خط مقدم.

سوگند
۱۳۸۸/۰۵/۱۱, ۰۹:۱۹
پدرش اجازه نمي داد برود. يك روز آمد و گفت: «پدر جان! مي خواهيم با چند تا از بچه ها برويم ديدن يك مجروح جنگي.» پدرش خيلي خوشحال شد. سيصد تومان هم داد تا چيزي بخرند و ببرند.


چند روزي از او خبري نبود... تا اين كه زنگ زد و گفت من جبهه ام. پدرش گفت: «مگر نگفتي مي روي به يك مجروح سر بزني؟» گفت: «چرا؛ ولي آن مجروح آمده بود جبهه.»


پدرش فقط پشت تلفن گريه كرد.

Ashraf Makhloghat
۱۳۸۸/۰۶/۱۵, ۰۱:۲۳
تو گردان شایعه شد.

ـ نماز نمی خونه!

گفتن:

«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»

باور نکردم و گفتم:

«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.»


وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و

چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خودم دیدم که نماز نمی

خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز

کنم.


ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...

لبخندی و گفت:

«یادم می دی نماز خوندن رو!»

ـ بلد نیستی!؟

ـ نه، تا حالا نخوندم!

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا

جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک

روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق

پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم.

پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که

خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف

قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد. با انگشت روی سینه اش

صلیبی کشید و چشمش با آسمان یکی شد....:Gol:

سوگند
۱۳۸۸/۱۱/۲۱, ۰۹:۲۶
مسؤول برگرداندن شهدا و مجروحين بوديم. ديدم دو نفر، شهيدي را مي‌برند عقب. فكر كردم ترسيده‌اند. جنازه را بهانه كرده‌اند. سن و سالشان كم بود. گفتم: «كجا؟ ما مي‌بريمش.»
يكي گفت: «نمي‌شه خودمون بايد ببريم.» گفتم: «پس ما اينجا چه كاره‌ايم؟» كسي كه جلوتر بود آرام گفت: «برادر ايشونه» و با ابروها به پسر ديگر اشاره كرد. پيش خودم فكر كردم حتي اگر بهانه مي‌آورند هم، بهانه خوبي مي‌آورند. گذاشتم رفتند. دو سه ساعت بعد ديدم پسر پشت خاكريز تيراندازي مي‌كند.

سوگند
۱۳۸۸/۱۱/۲۱, ۱۰:۱۰
تازه آمده بود پيش ما. نصف شب رفته بود جاي پرتي داشت سنگر مي‌كَند. يكي دو تا از بچه‌ها را صدا كردم و گفتم: «بيچاره اين‌قدر بچه‌اس كه نرسيده، ترسيده و داره سنگر درست مي‌كنه.» يكي دو ساعت بعد كه كارش تمام شد، كارش شروع شد. صداي دعا مي‌آمد و استغاثه. براي خودش قبر كنده بود نه سنگر.

سوگند
۱۳۸۸/۱۱/۲۹, ۱۵:۱۲
شمردم. يك، دو، سه... سيزده، چهارده. چهارده تا تير خورده بود. چهار تا انگشتش را هم كرده بود توي حلقش محكم گاز گرفته بود تا سر و صدا نكند. همه بدنش خوني بود. انگشت‌هايش هم.

سوگند
۱۳۸۸/۱۱/۲۹, ۱۵:۲۵
مهمات مي‌بردم. چند نفر توي جاده دست تكان دادند سوارشان كردم. گفتم: «شما كه هنوز دهنتان بوي شير مي‌دهد. نمي‌ترسيد از جنگ؟» خنديدند و به جاي كرايه، صلوات فرستادند و آمدند بالا كنار مهمات نشستند.
جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقي‌ها روي جاده ديد دارند،بد جوري مي‌زنند.
چراغ خاموش يعني ته دره. يعني خط بدون مهمات. يكي گفت:«حاجي ناراحت نباش.» چفيه سفيد رنگش را انداخت روي دوشش. جلوي ماشين مي‌دويد كه من ببينمش تا بدون چراغ برويم. خمپاره‌اي آمد و او رفت. يكي ديگرشان آمد جلوي ماشين دويد. خمپاره‌اي آمد. او هم رفت. وقتي رسيديم خط همه‌شان پشت ماشين كنار مهمات خوابيده بودند. با لبخند و چشم‌هاي باز.