PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اشعار زمان حال(اشعار و قطعات ادبي متفرقه )



امیر گیتار
۱۳۸۸/۰۴/۳۱, ۱۳:۱۴
مهدي اخوان ثالث




سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است




کسي سر برنيارد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.




نگه جز پيش پا را ديد، نتواند




که ره تاريک و لغزان است




و گر دست محبت سوي کسي ياري




به اکراه آورد دست از بغل بيرون




که سرما سخت سوزان است




نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک




چو ديوار ايستد در پيش چشمانت




نفس کاين است، پس ديگر چه داري چشم




ز چشم دوستان دور يا نزديک؟




مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پير پيرهن چرکين!




هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آي...




دمت گرم و سرت خوش باد




سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي




منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم




منم من، سنگ تي پا خوردۀ رنجور




منم، دشنام پست آفرينش، نغمۀ ناجور




نه از رومم، نه از زنگم، همان بي رنگ بي رنگم




بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم




حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد




تگرگي نيست، مرگي نيست




صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است




من امشب آمدستم وام بگذارم




حسابت را کنار جام بگذارم




چه مي گويي گه بي گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟




فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست




حريفا گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است




و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده




به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندود،پنهان است




حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است.




سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت




هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان




نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين




درختان، اسکلت هاي بلور آجين




زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه




غبارآلوده، مهر و ماه، زمستان است.

شهيدانه
۱۳۸۸/۰۴/۳۱, ۱۳:۴۱
جدید نیست مبارزه مان


دردها و نبردها نه زمان دارند نه صاحب


درآنها به دنیا آمده ایم ومتعلق به همه اند


درد متحدمان میکند با وجود آنکه بسیاریم...مااین دردها هستیم


گاهی باگلوله گاهی با زندان گاهی با نیرنگ گاهی با تنفر همیشه با فراموشی..


حکم این است: زندان وقبر برای خاطره ها....


ولی اکنون تنها نمیرویم نه فقط برای خودمان و نه حتی برای دیگران


اگر درد متحدمان کرده اگر امید متحدمان میکند...


از کجا معلوم که فردا متحدمان نکند


مانند دیروز مانند همیشه....

امیر گیتار
۱۳۸۸/۰۴/۳۱, ۱۶:۱۴
خوش باوران ، زحمت کشان در خوابند

شب به دستان ، بت پرستان بیدار

ای جانبازان ، رزمندگان ، اکنون کجائید ؟


انسانی مُرد ، انسانی رفت ، آزادی کو ؟




یکی آمد با پتک سیاه پرواز را کشت

ای طلوع خونین از شب ، تو بگریز

صبح خونبار ، در خون من ، با نور آمیز



هم خاک من ، هم وطنم ، یک ، دو... بر پا خیز

شب فروریز ، با نور آمیز ، ای هم صدا !



تو دستات خورشید ، بر لبهات امید

بر دشمن بستیز ، بر دشمن بستیز

امیر گیتار
۱۳۸۸/۰۴/۳۱, ۱۶:۱۸
شادروان فریدون فروغ

خلقی بت شکن ، با فرمانی الهی

صبح روشنی ، در قلب سیاهی

گریه ی ما ، فریاد ما شد

ایمان ما، بنیاد ما شد

مزدور ننگین ، جلاد خونخوار

مرگش رسیده ، ای خلق بیدار

رزمی جانانه ، گلبانگ صدایی

عزمی چون کوه و ایمانی خدایی

با لاله های ، پرپر در میدان

با خون پاکه ، خیل عزیزان

باغ آزادی ، سرسبز و شاداب

نقش اهریمن ، شد نقش بر آب

شهيدانه
۱۳۸۸/۰۵/۰۱, ۱۱:۲۳
ارغوان شاخه هم‌خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

چقدر نزدیک است......
...

khoshnazar
۱۳۸۸/۰۵/۰۱, ۱۳:۴۷
به نام خدا


اي قلم از قدرتي غالب بگو * * * * * از علي ابن ابي طالب بگو

اي علي ، مرد سياست ، مرد دين * * * * * از علي ، تنهاترين مرد زمين

اين حقيقت از ازل باشد عجيب * * * * * هرکه مي باشد علي ، باشد غريب

رنج از دست خوارج بس کشيد * * * * * تيغ بر روي علي ناکس کشيد

کربلا را روبرو داريم ما * * * * * استخواني در گلو داريم ما

جنگ شد ، پروانه گشته ، سوختيم * * * * * از خميني درس عشق آموختيم

بعد از آن پير جماراني خود * * * * * با چراغ چشم باراني خود

راه حق را جملگي در يافتيم * * * * * حضرت سيد علي را يافتيم

بيعتي کرديم کاين عين ولاست * * * * * حضرت سيد علي روح خداست

دل به فرمان ولي داريم ما * * * * * گوش بر امر علي داريم ما

اي خوارج که ز مولا خسته ايد * * * * * يادتان رفته است پيمان بسته ايد

غم براي نان و عنوان مي خوريد * * * * * رنج آب و غصه نان مي خوريد

مثل شيطان مهره چيني مي کنيد * * * * * انقلاب ضد ديني مي کنيد

با تسامح ها تجاهل مي کنيد * * * * * پاي ارزشها تساهل مي کنيد

حمله بر فقه و ولايت ، حذف دين * * * * * طرح شيطان بزرگ است است يقين

سامريها با قلم بت ساختند * * * * * فتنه در دامان دين انداختند

حرفي از اعماق ايمان مي زنم * * * * * با لب و حلق شهيدان مي زنم

از چه از کف داده يد آن سوز خود * * * * * حرف و فعل و باور ديروز خود

راه شرق و غرب را چون يافتيد * * * * * از امام خويش رو برتافتيد

روح ايمان را ، حقيقت چون ولي است * * * * * شارح اسلام من سيد علي است

بيش از ايوب و هم از يوسف فزون * * * * * در دل مولا علي درد است و خون

رنج شعرم انشعاب زخم اوست * * * * * خون دل خوردن به عالم ، سهم اوست

دست ار اندازد به سوي ذوالفقار * * * * * امتي دارد سراسر سربدار

عاشقان از درد دين غوغا کنيد * * * * * هان مبادا پشت بر مولا کنيد

ياد مي آريد که آن ميدان مين * * * * * بچه هاي جبهه در فتح المبين

عاقبت برخورد افتد اتفاق * * * * * جنگ مرصاد است پايان نفاق

ختم حرفم اين و باقي والسلام * * * * * بچه هاي جبهه ، فرزند امام

نايب مهدي ، ولي داريم و بس * * * * * در جهان سيد علي داريم و بس


نقل از وبلاگ داریچه

khoshnazar
۱۳۸۸/۰۵/۰۱, ۱۴:۱۷
به نام خدا


گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ...


با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد





گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ...


تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد





گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ...


عکس يک خنجر ز پشت سر پي مولا کشيد





گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ...


راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد





گفتمش تصويري از ليلي ومجنون را بکش ...


عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد





گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ...


در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد





گفتمش از غربت ومظلومي و محنت بکش ...


فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد





گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم ...


گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد





گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ...


عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد





گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين..

گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

khoshnazar
۱۳۸۸/۰۵/۰۱, ۱۴:۴۶
دلم قرار نمى گيرد از فغان بى تو * * * * * سپند وار زکف داده ام عنان بى تو
ز تلخ کامى دوران نشد دلم فارغ * * * * * زجام عشق لبى تر نکرد، جان بى تو
چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلى * * * * * پر است سينه ام از اندوه گران بى تو
نسيم صبح نمى آورد ترانه شوق * * * * * سر بهار ندارند بلبلان بى تو
لب از حکايت شب هاى تار مى بندم * * * * * اگر امان دهدم چشم خون فشان بى تو
چو شمع کُشته ندارم شراره اى به زبان * * * * * نمى زند سخنم آتشى به جان بى تو
ز بى دلى و خموشى چو نقش تصويرم * * * * * نمى گشايدم از بى خودى زبان بى تو
عقيق صبر به زير زبان تشنه نهم * * * * * چو يادم آيد از آن شکرين دهان بى تو

گزاره غم دل را مگر کنم چو امين * * * * * جدا ز خلق به محراب جمکران بى تو



از مقام عظیم ولایت سید علی خامنه ای

khoshnazar
۱۳۸۸/۰۵/۰۱, ۱۵:۲۵
به نام خدا
تقدیم به عاشقان ولایت


دلا نزد كسی بنشین كه او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو كه او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی كاران
به دكان كسی بنشین كه در دكان شكر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر كس
یكی قلبی بیاراید تو پنداری كه زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری كه می آید
تو منشین منتظر بر در كه آن خانه دو در دارد
به هر دیگی كه می جوشد میاور كاسه و منشین
كه هر دیگی كه می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر كلكی شكر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می دار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی
حریف همدمی گشتی كه آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
كه میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد


أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاء * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَيَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (ابراهیم/24 و 25)

امیر گیتار
۱۳۸۸/۰۵/۰۱, ۱۸:۳۹
خیام
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هردم تو به پای دیگری پا پندی
گفتا شیخا هرانچه گویی هستم
ایا تو چنانچه مینمایی هستی

nazanin
۱۳۸۸/۰۵/۰۱, ۱۸:۵۸
قسم به عشقمون قسم همه اش برات دلواپسم
قرار نبود اينجوري شه يهو بشي همه کسم
راستي چي شد چجوري شد اينجوري عاشقت شدم
شايد مي گم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات اومدم ببين که دلسپرده داري
چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري
نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم
تو دريا باش و من جويبار عشق و در تو جاري
من از پروانه بودن ها من از ديوانه بودن ها
من از بازي شعله ي سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه
نمي ترسم !
من از هيچ بودن ها من از عشق نداشتن ها
من از بي کسي و خلوت انسان ها
مي ترسم !
من از عمر رفاقت ها من از لطف صداقت ها
من از بازي نور در سينه ي بي قلب ظلمت ها
نمي ترسم !
من از حرف جدايي ها مرگ آشنايي ها
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها
مي ترسم !

امیر گیتار
۱۳۸۸/۰۵/۰۲, ۱۹:۵۸
شادروان فریدون فروغی

گلدونا گل ندادن
درختا بار ندادن
گوسفندو گاو و ميشا
ماست و پنير ندادن
گندمای بيابون يه لقمه نون ندادن
چشمه های تو دالون يه چيکه آب ندادن
به هرکی هرچی گفتم به من جواب ندادن
مردای مست کوچه
تو جيباشون کلوچه
تلوتلو می رفتن
از پيچ و تاب کوچه
آی آدمای مرده
ترس دلاتونو برده
پس چرا ساکت هستين
سسسگگگ دلاتونو خورده
به هرکی هر چی گفتم به من جواب ندادن
بسه ساکت نشستن
در خونه هارو بستن
از همه دل بريدن
دل به کسی نبستن
يالا پاشين بجنگين
با اين روزای ننگين
چه فايده داره اينجا
حتی نشه بخندين

امیر گیتار
۱۳۸۸/۰۵/۰۲, ۲۰:۰۰
شادروان فریدون فروغی


وقتي که دستاي باد قفس مرغ گرفتارو شکست شوق پروازو نداشت
وقتي که چلچله ها خبر فصل بهارو ميدادن عشق آوازو نداشت
ديگه آسمون براش فرقي با قفس نداشت
واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز توي ابرا سوي جنگلهاي دور
ديگه رفته از خيال اون پرندهء صبور
اما لحظه اي رسيد
لحظه‌‌ء پريدن و رها شدن ميون بيم و اميد
لحظه اي که پنجره بغض ديوارو شکست
نبض آ سمون صبح ميون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشيد و افق روشنو ديد
تو هواي تازهء دشت
به ستاره ها رسيد
لحظه اي پاک و بزرگ
دل به دريا زد و رفت
با يه پرواز بلند
تن به صحرا زد و رفت

behnam27
۱۳۸۸/۰۵/۰۲, ۲۱:۲۴
لحظه‌‌ء پريدن و رها شدن ميون بيم و اميد
لحظه اي که پنجره بغض ديوارو شکست
نبض آ سمون صبح ميون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشيد و افق روشنو ديد
:Rose:تو هواي تازهء دشت :Gol:
:Rose:به ستاره ها رسيد:Gol:
:Rose:لحظه اي پاک و بزرگ :Gol:
:Rose:دل به دريا زد و رفت:Gol:
:Rose:با يه پرواز بلند:Gol:
:Rose:تن به صحرا زد و رفت:Gol:

قلندر
۱۳۸۸/۰۵/۰۳, ۰۱:۲۴
بسم الله
عزیزان متاسفم این حروف بی ربطی که آمده در واقع جای عکس بوده که این گونه شده.من هم اطلاع نداشتم این طور میشود. شرمنده!

مجیب
۱۳۸۸/۰۵/۰۳, ۰۸:۵۳
ماه شعبان ، ماه خوبی‌ها رسید
ماه فضل و رحمت و رضوان رسید
بانگ آمد بر تمام خاکیان
چون حسین آمد به دنیا
نور اعلا هم رسید
بعد از آن آمد به دنیا ابوالفضل با وفا
در پی آن دو خوبان ، هم امام سجاد رسید
در نهایت می‏رسد در ماه شعبان
دو گل دیگر ز باغ رسول دو سرا
هم علی اکبر این پرچمدار زیبای جوان
هم گل نرگس زهرا، مهربان یار با وفا
ماه شعبان ماه خوبی و صفاست
در همه روزش ز مهر دنیای ما هم پر بهاست

behnam27
۱۳۸۸/۰۵/۰۳, ۱۳:۱۲
آدمي نيست مگر انديشه
اينچنين گفت دكارت
”ورد زورت“ اين چو شنيد
داد پاسخ كه دل است اصل ِ حيات
چون نهاديم قدم در ره ِ نو
ورق ِ دفتر ِ پيشين را بستيم
سخن ِ ما همه اين است دگر
عشق ورزيم، از اينرو هستيم.

امیر گیتار
۱۳۸۸/۰۵/۰۳, ۱۳:۱۵
کوچه ها

كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقاشكسته ست
ازصداافتاده تاروكمونچه
مرده مي برن كوچه به كوچه
نگا كن مرده ها به مرده نمي رن
حتي به شمع جون سپرده نمي رن
شكل فانوسين كه اگه خاموشه
واسه نفت نيست،هنوز،يه عالم نفت توشه
جماعت من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميدوازبد گله ندارم
گرچه از ديگرون فاصله ندارم
كاري باكاراين قافله ندارم
كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقاشكسته ست
ازصداافتاده تاروكمونچه
مرده مي برن كوچه به كوچه
كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقاشكسته ست

shadi
۱۳۸۸/۰۵/۰۳, ۱۷:۲۳
دست مزن!چشم ببستم دو دست.. ................ راه مرو!چشم دو پایم شکست



حرف مزن!قطع نمودم سخن........................ نطق مکن!چشم ببستم دهن



هیچ نفهم!این سخن عنوان مکن.................. .خواهش نا فهمی انسان مکن



لال شوم کور شوم کر شوم......................... لیک محال است که من ... شوم

shadi
۱۳۸۸/۰۵/۰۳, ۲۳:۰۶
تازه ترین سروده‌ی پرتو نوری علاء
:Sham: (http://aghlesabz.persianblog.ir/)


در ازدحام ِ خاکستری اتاقی شوم

میان این همه عکس، تن ِ بی جان

به جستجوی تو، دیوانه وار می گردم؛

ای که شب و روز، در پی ات بودم

کاش این جا پیدایت نکنم،

کاش مثل همیشه، دست به سَرَم می کردند.



در عکسی مات، دستی تکان می خورَد

پُررنگ می شود هاله چرکمُرد چراغ

و چشمی خیره به من، پلک می زند.

صورتی شکُفته در مسیر ِ صبح

زانوانم را می لرزاند،

شیون ناگفته هایم به دیوارها می پاشد؛

آه.... این فرزند من است

که دهان گشوده به لبخندش هنوز بوی شیر می دهد.




دست هایت، پناه شاپرک ها بود وُ آزادی

و حربه ات، فقط کلمه.

بی باک و بی نوبت، سینه سپر کردی!

و آن که هلاکت کرد کمتر از حیوانی موذی بود

با خنجری در مشت، خزیده در پَسَله ای.

آیا قاتلت را یارای نبرد با کلام نبود؟




دلبندم! کی غافل ماندم من

که گلوله ای از کمین گاه

سرخ گلی ابدی در قلبت کاشت؟

بیدار- خواب

تا نیمه های شب، بر بالین ات می نشستم

مبادا نیش ِ حشره ای، صدای زنجره ای

خواب ِ آرامت را بیآشوبد،

کجا گمانم بود نازک آرای تنت

به سوزش ِ دردی چنین خو کند!





نه، گریه نمی کنم

به دنبالت، سَر به کوچه نمی گذارم

نزدیک تر از نَفَس به توأم.

لمحه ای سر بر دامنم بگذار که هنوز

بوی شانه های تو را دارد.




سر بر دامنم بگذارتا با خنکای دستانم

پیشانی بلند ِ تبدارت را نوازش کنم

و پیکر خونین ات را با اشک مادران سوگوار.

می دانم، خاک ِ خوب

گل های سرخ و گیاهان سبز می زاید؛

آنگونه که من، آبستن ِ تو بودم.



اینک بیدار شو!

به پیشبازت آمده اند

عاشق ترین دختران و پسران ِ تموز

دست در دست هم، در حلقه هزاران ستاره

با برگی سبز و نیلوفری کبود.


ای فرزندان انتظار!

به بسترهای خالی تان سوگند

که داد شما را خواهیم ستاند؛

ما، مادران عزا

غروب هر شنبه، در پارک های شهر

بی هراس از چشمان وقیح ِ بیگانه -

در سکوت، با سفره ی خورشید به دیدارتان می آییم.

ای که نام شما پژواک اسطوره هاست

و کمان ِ رنگین ِ راه هایتان بر مدار آزادی

در گستره تاریخ، حک شده است.

پرتو نوری علاء

مجیب
۱۳۸۸/۰۵/۰۴, ۰۷:۱۵
مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد
پیک شادی ز بر حضرت جانان آمد

مژده ای دل که برای دل غمدیده ما
هدهد خوش خبر از نزد سلیمان آمد

خیز ای دل تو بیارای کنون بزم طرب
که دگر موسم اندوه به پایان آمد

مطربا نغمه نو ساز کن و پای بکوب
که به ما مژده وصل شه خوبان آمد

ساقیا باده بده خود بنما سرمستم
زان می‌ای کو به تن خسته ما جان آمد

ظلمت و تیرگی شام الم رفت کنون
روز شادی شد و خورشید فروزان آمد

غنچه‌ی دهر در این روز بخندید دگر
که به بستان علی نوگل خندان آمد

عطر پاشید به بستان که همه عطرآگین
سمن و یاسمن و سنبل و ریحان آمد

بلبل از لب به ترنم بگشاید نه عجب
که به گلذار نبی بلبل خوش خوان آمد

گوهری از صدف بحر کرم گشت عیان
که به توصیف رخش لولو مرجان آمد

نور حق جلوه به برج شرف زهرا کرد
بین به این نور که این گونه درخشان آمد

وه چه روزی است مبارک ز قدوم شه دین
موسم مغفرت و رحمت یزدان آمد

روز فرخنده میلاد حسین ابن علی(ع)
مژده‌ی خامُشی آتش نیران آمد

باعث کون و مکان منشاء ایجاد حسین
که وجودش به جهان مفخر انسان آمد

مظهر ذات خدا سبط رسول دو سرا
نور چشمان علی آن شه مردان آمد

حیف و صد حیف که در واقعه کرب و بلا
بر تن خسته او ظلم فراوان آمد

بر سر عهد و وفا در ره معشوق نگر
خود فدا کرد که سالار شهید آن آمد

ای غلامان اگرت بار گنه سنگین شد
غم مخور چونکه حسین شافع عصیان آمد

شهيدانه
۱۳۸۸/۰۵/۱۵, ۰۱:۵۶
آهسته ، آهسته، ای سرب داغ ،در انتهای عبور توسینه ایست....
در انتهای عبور تو ، مهر است .. با رنگ و بوی گل
در انتهای عبور تو ، فرزند مادریست .. چشمش به در .خشم فرو نارفته کدام دیو شدی؟ از پنجه ی کدام غلام ترا شلیک کرده اند ؟ای سرب داغ

مجیب
۱۳۸۸/۰۵/۱۵, ۰۷:۱۵
صف بیارایید رندان! رهبر دل آمده
جان برای دیدنش، منزل به منزل آمده

بلبل از شوق لقایش، پر زنان بر شاخ گل
گل ز هجر روی ماهش، پای در گل آمده

طور سینا را بگو: ایام «صعق‏» آخر رسید
موسی حق در پی فرعون باطل آمده

بانگ زن بر جمع خفاشان پست کور دل
از ورای کوهساران، شمس کامل آمده

بازگو اهریمنان را فصل عشرت بار بست
زندگی بر کام‏تان، زهر هلاهل آمده

دلبر مشکل گشا از بام چرخ چارمین
با دم عیسی برای حل مشکل آمده

غم مخور، ای غرق دریای مصیبت غم مخور
در نجاتت، نوح کشتیبان به ساحل آمده

امیر گیتار
۱۳۸۸/۰۶/۰۲, ۱۹:۱۳
وطن پرنده پـــر در خون
وطن شكفته گـل در خون
وطن فلات شهید و شب
وطن پا تا به سر خــون
وطن تـــرانه زنــدانی
وطن قصیده ویــرانی
ستاره‌ها اعدامیان ظلمت
به خاك اگرچه می‌ریزند
سحر دوباره بر می‌خیزند
بخوان كه دوباره بخواند
این عشیره زندانی
گل سرود شكستن را
بگو كه به خون بسراید
این قبیــله قربانی
حرف آخــر رستن را
با دژخیمان اگر شكنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبـــار فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینك ترانه آزادی
اینك سرودن مردم
امروز ما امروز فریاد
فـــــردای ما
روز بزرگ میـــعاد
بگو كه دوباره می‌خوانم
با تمــامی یارانم
گل سرود شكستن را
بگو بگو كه به خون می‌سرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخــر رستن را
بگو به ایران بگو به ایران

امیر گیتار
۱۳۸۸/۰۶/۰۲, ۱۹:۳۳
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به‌در
کین درد مشترک
هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود

همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به‌در
کین درد مشترک
هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود

دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
وین رزم مشترک، آسان نمی‌شود

تنها نمان به‌در، همراه شو عزیز
همراه شو، همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به‌در
کین درد مشترک
هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود

شهيدانه
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۰:۴۷
آخر چرا به سینه‌ی انسان دیگری
شمشیر می‌زنیم ؟
ما ذره‌های پوچ
در گیرودار هیچ
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش
گودال نیستی است
آخر چگونه تشنه به خون برادران ایم ؟
از اوج بنگریم
انبوه کشتگان را
خیل گرسنگان را
انباشته به کشتی بی‌لنگر زمین

«فریدون مشیری»

natasha
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۳:۱۶
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۳
شبی به دست من از شوق سیب دادی تو
نگو ‚‌ که چشم و دلم را فریب دادی تو
تو آشنای دل خسته ام نبودی حیف
و درد را به دل این غریب دادی ت

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۳
برای چشمانت
هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام آینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی دریا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام کنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۳
از آهوان نمی بینم نشونی
نه تو کوهو نه تو دشت ودمونی
به جا مونده فقط رو نقش قالی
از اونا قصه های جادودنی

خداوندا برس یک دم به دادم
چه شد که یار خود از دست دادم
رسیده آفتابم بر لب بوم
ولی یادش مگر میره ز یادم ؟ ؟ ؟

شبه و آسمون از غم سیاهه
دل پر درد من اشکه و آهه
دو چشمون ترم مانند بارون
از این ابر سیاه اشکش به راهه

کسی در فکر این بیچاره گون نیست
همه همدردشون جام شرابه
مو ب حال دل بشکسته گریم
تو اشکت آسمون ‚ از چه به راهه ؟

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۳
کجا روم که دلم پایبند مهر کسیست سفر کنید رفیقان که من گرفتارم

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۴
مـــادر هـم صحبـت گـل گل او سرخ زلبخند خداست

دل غمدیده ی مــادر آرام با نیایش و توسل به ولاست

صوت لالایی مادر هر روز موسیقی بهر مزار شهداست

حـزن مــادر نه ز بهر پـسر است غم هجـر حرم کربوبلاست

مهر بر خاک و سپهرش در خاک بر حریم حرم لطف خداست

مــادر آرام به لبخنــد ملیـح میدهد مژده که وصل دلهاست

حفظ حرمت و تسلی دادن هم ادای دین و هم رسم وفاست

اینک ای مردم خوب ایـــران این وظیفه ایست که بر گردن ماست

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۴
لب بر لب کوزه بردم از غایــت آز

تـازو پرسم واسطه عمــــر دراز

لب بر لب من نهاد و می گفت این راز

می خور که بدین جهان نمی آیی با

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۴
" سنگ قبر "

همه رفتند

ومن هنوز سنگ شعر رابه سینه می زنم!

نمی دانم

شعر

سنگ مرا

به قبر کدام شاعرمادرمرده ای

بخیه خواهد زد!

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۴
" رابین هود "

کلاهش را کج می گذارد

تا به تمام داروغه های جهان

دهن کجی کند.

این کوتوله

که اهرام را

ازدوش گالیور نگاه می کند،

دست مان را

درحنا می گذارد،

تا مومیایی شود!

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۵
" نگاتیو زرد "

این عکس‌ها

چقدر

بوی باروت نم‌کشیده را دارند...

گسل‌های چین در چین

که مردم‌اش

هنوز هم ،

گندم را

آسیا نکرده
می‌میرند.

...

این طناب ها هنوز هم

بوی جوراب‌های استالین را

دارند.

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۵
" ریتوریک "

کاموای مادر را گربه برد

تا سیسمونی

جوجه گنجشک را

کامل کند،

با این دست و دلبازیها

می‌خواهد

آخر پاییز فراموش مان شود!

من که امسال بدون پُلیور

فقط جوجه ها را شمردم

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۵
جغرافیای سیاه "

تبر می‌شویم

تا تنها ببینیم

این درختان چند ساله اند...

هر شب

در شومینه‌های خاکستر نشین مان

بودا را هم

به آتش می‌کشیم

تا " نیروانا " را

در زنانگی‌های هند

بی‌هویت کنیم

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۵
" فاضلاب "

باور کنید

اینجا

لوله ترکیده‌است.

چشم‌هایم آب می‌دهد

آب،

شش‌هایم گرفته

غرق هم که شوم
هیچ دستی نم پس نمی‌دهد!

...

آب قطع شود،

همه جا

خاموش خواهد شد.

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۶
ومن
از تمام دریچه ها
به رد پای دریا پهلو می زنم
نشسته بر سینه ی ساحل...
ماه را
به آغوش می کشم
اما
رها در چشم های موج
حالا نمی توان...

از چشم های تو گریز نتْوان داشت...
که
چشمهایم به تو
افتاده است.

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۶
شعر كوچه 2
بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم



در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید



یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!



با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم



اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم



رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم



بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۷
شعر كوچه

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۷
تو رو از خاطرم برده
تب تلخ فراموشی
دارم خو می کنم با این
فراموشی و خاموشی
چرا چشم دلم کوره
عصای رفتنم سسته
کدوم موج پرییشونی
تو رو از ذهن من شسته
خدایا فاصله ات تا من
خودت گفتی که کوتاهه
از این جا که من ایستاده ام
چقدر تا آسمون راهه
من از تکرار بیزارم
از این لبخند پژمرده
از این احساس یِر یأسی که
تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم
شبم گم کرده مهتاب
بگیر از چشمای کورم
عذاب کهنه ی خواب
چرا گریه ام نمی گیره
مگه قلبه من از سنگه
خدایا من کجا میرم
کجای جاده دلتنگه

لهراسبی

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۸
چهار فصل زندگی !

ای، انسان بزرگ !

هیچ در یاد تو هست که گل سرخ بهاری بودی ؟

کودکی را تو به خاطر داری که ز اندوه ، فراری بودی ؟

« کودکی » فصل بهاران تو بود

« گیسوانت » چون گل ابریشم

« رخ تو » چون گل زیبای بهار

« لب تو » غنچه ی سرخ

« اشک تو » اختر شبهای بهار

« دست تو » چون گل یاس

« بوی تو » عطر فریبای بهار

« چشم تو » چشمه ی عشق

« قد تو » همچو نهال

در سراپای تو معنای بهار

عاقبت ای همه شادابی و ناز ! کودکی رفت و« جوانی » آمد

دوره ی عمر تو« تابستان » شد

تب تو تند شد از گرمی « مرداد بلوغ » !

تا که بر آتش خود آبی زنی دل به دریای جوانی دادی

همچو شیری چالاک پی آهو به در و دشت و چمن افتادی

گل صد رنگ جوانی ها را از درختان چیدی

لذت گرمی تابستان را در جوانی دیدی !

مست نیرو شدی و مست نشاط به زمین و به زمان خندیدی .

کم کمک فصل جوانی ها رفت و تو « پاییز » شدی

سخت دلتنگ و غم آمیز شدی ، رفت از گلشن تو بلبل باغ

داد آن بلبل مست ، جای خود را به کلاغ !

رفت پاییز و « زمستان » آمد

فصل نابودی بستان آمد

برف بارید به موی تو بسی ، زیر این برف ، نداری نفسی

موی تو « برف زمستان » تو شد ، آفت سبزی و بستان تو شد

نه دلی هست تو را، تا توانی بدهی دل به کسی

نه به چشمت نوری است نه به جانت هوسی

زندگی شد قفس تنگ و تو چون مرغ اسیر در فضای قفسی !

در تنت تاب نماند ز برانی ز حریمت مگسی .

« ره برگشت نیست » ناگزیری که به « پایان » برسی

ای انسان بزرگ !

« چهار فصل » تو به پایان آمد ، کم کمک لحظه ی فرمان آمد .

هیچ دانی به کجا خواهی رفت ؟ به رهی دور و دراز !

سفر دور و درازت خوش باد !

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۰۹
گریه کن عزیزم

گریه کن عزیزم اما نه واسه خودت

واسه اینکه نمی شه دیگه بیام تولدت

گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گریه کن حالا، که از هم باید جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم

گریه کن منم دارم مث تو گریه می کنم

به خدای آسمونامون گلایه می کنم

گریه کن تو بختمون یه برف سنگین نیومد

این همه پرنده رد شد مرغ آمین نیومد

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداشت

دلای من و تو که به فردا امیدی نداشت

گریه کن فکر کن دلیلی ندارم، فقط همین

واسه ی فاصله که از آسمونه تا زمین

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۱۰
پوسیدم اینجا آنقدر طوفان نوشتن
از اشك های كهنه گلدان نوشتم
گندم نشان آخر تنهاییم بود
این حرف را با هرچه اطمینان نوشتم
یكبار هم آدم شدن گفتم خدایا
اما خدا را هم برای نان نوشتم
ا
چهره گل باغ و صحرا را گلستان میكند
دیدن مهدی هزاران درد درمان میكند
مدعی گوید كه با یك گل نمی آید بهار
من گلی دارم كه عالم را گلستان میكند


آدما نردبون میزارن زیر پاشون تا برن اون بالا برسن به خدا
غافل از اینكه خدا پایین نردبونو سفت گرفته تا آسیبی به اونا نرسه


اینكه نامش نغمه ساز بلبل است
من نمیدانم محمدیا گل است

هر روز 17 بار بر سجاده به جزر و مد می ایستیم تا "دریا" شدن فراموشمان نشود.
ا
حواس پنجگانه و شهوت و غضب، هفت در جهنم است
و اگر عقل بر آنها حاكم شود به اضافه ی عقل، هشت در بهشت می شوند.

شیعیان ما رابه هنگام اوقات نماز بیازمایید كه مراقبت آنها از نماز ها چگونه است.
ا

چه خوب است انسان عبادت و كار خیر انجام می دهد بگوید كاری نكردم،
اما كار نیك وخوبی كه از دیگران دید بگوید: چقدر كار بزرگی انجام داده است.


124 هزار پیامبر شهادت دادند كه تربیت انسان سخت است سخت!

بیا برای فرج روز و شب دعا كنیم
دل امام خویش را ز خود رضا كنیم
عزیز فاطمه مهدی-ع دلش پر از خون است
بیا كه بهر خدا از خدا حیا كنیم


شب های دراز بی عبادت، چه كنم
طبعم به گناه كرده عادت چه كنم
گویند كریم است و گنه می بخشد
گیرم كه ببخشد زخجالت چه كنم...

قلب، جاده ای است كه تنها مسافر آن باید خدا باشد؛
قلبی كه با غیر خدا آشناست، كوچه ای بن بست است

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۱۰
به نام خدا



باز صدای طبل جنگ آید همی

دشمن با دلی پر ز کین آید همی

گر پیش از این تیرش در تاریکی بود

اما اینک با شمشیری بسته ز رو آید همی

ای برادر وقت تنگ است ، بشتاب

لباس جهادت را بار دیگر بر تن کن

دشمن در کمین ما نشسته

لحظه ای غفلت ، پشت ما را شکسته

ندیدی سالها دشمنی را

نمی بینی خون سرخ شهیدان را

چه شد دشمن اینچنین گستاخ گشته

دهانش به رجز خوانی باز گشته

چه شد این چنین قامت گرفته

به سوی ایران دگرباره شمشیر گرفته

چه شد او که این سالها زخشم بر سر می زد

برای حمله ، کمین گرفته

نکند لاله ها را پرپر دیده

کبوتران یادگار را در بند دیده

نکند آن خون های رفته

فرش قرمز زیر گام ها گشته

نکند مارا در خواب دیده

یا که شاید ما را با خود همراه دیده

ز این غفلت از ته دل خندیده

وقت است که زهوشیاری برخیزیم

دگر باره سر بند الله اکبر برسر گیریم

بشتاب که در باغ شهادت بازتر گشته

همای سعادت بر شانه ها مان نشسته

خوشا آنان که در صف اول هستند

ز عشق شهادت مست گشتند

خدایا ، تورا به قرآن و رسولت ، به مظلومی چهارده معصومت

تورا به خون این شهیدان

به الله اکبر های پرچم ایران

به یاحسین(ع) و یا مهدی (عج) سربند های سرخ

ما را ز یاران شهیدت قرارده

ابرار
۱۳۸۸/۰۸/۰۱, ۱۴:۱۱
مهربانی صفت بارز عشاق خداست













امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ فرخزاد.

مقاومت
۱۳۸۸/۰۸/۰۷, ۱۴:۳۰
شعری از علیرضا قزوه


جوحی به حج واجب ماه رجب رسید
همراه شیخنا که به درک رطب رسید
می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید
صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید
از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید
مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!
جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید
صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید
هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید
بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید
شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید
دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید
با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید
گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید
چیزی نبود حاصل شان از هجوم وهم
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید
خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید


آبان ماه ۱۳۸۸

علیرضا قزوه

e_jafari0020
۱۳۸۸/۰۸/۲۲, ۱۷:۳۷
هی سوأل و هی سوأل
هی دلم لبریز تفسیر محال
هی خیالم رنگ رنگ از یاد تو
هی دلم در انتظار لحظۀ دیدار تو
هی بهانه از نبودنهای تو
هی هراسانم فراموشم کنی
چون چراغی،
با طلوع صبح خاموشم کنی
هی تنم می لرزد اینجا نیستی
سردم است و فکر سرما نیستی
هی تو می خندی به رویاهای من
کی تو باور می کنی شکل محبتهای من
هی تو عشقی،
من تمنایی خموش
می بری از یاد من هی عقل و هوش
هی به قلبم هی نزن آرام من
باش تا باشم کنارت
عشق بی پروای من

حبیب الله313
۱۳۸۸/۱۰/۲۰, ۲۰:۲۴
(http://bibarg.tumblr.com/post/327204798)

دید مجنون ، را یکی صحرا نورد
در میان ِبادیه ، بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ ، وانگشتان قلم
میزند با اشک خونین ، این رقم
گفت:ای مجنون ِِ شیدا،چیست این
مینویسی نامه ، بهر کیست این
كِی ، به لوح ريگ ، باقی ماند نش
تا كس ديگر ، پس از تو خواند نش
گفت : مشق ِِ نام ِ لیلی ، می کنم
خاطر ِِ خود را ، تسلی می کنم
می نویسم ، نامش اول ، وز قفا
می نگارم نامهً عشق و وفا
نيست جز نامی از او در دست من
زان بلندی ، يافت قدر پست من
ناچشيده ، جرعه ای ، از جام او
عشقبازی می كنم ، با نام او
شنید م که مجنون دل افکار
چو شد ازمُردن لیلی خبر دار

گریبان چاک زد تا وصل دامان
به سوی تربت لیلی شتابان

در آنجا کودکی دید ایستاده
به لب مهر خموشی بر نهاده

سراغ قبر لیلی را از او جست
پس آن کودک بدوخند يد و چون گفت

تو را گر عشق ليلي مينمودي
تمنّا ئي چنين كي می نمودی

در این صحرا به هر جا جست و جو کن
ز هر خاکی كفي بردار و بو کن

از آن تربت که بوی عشق برخاست
یقین دان تربت لیلی همان جاست

شنیدستم که مجنون جگر خون
چو زد زین دار فانی خیمه بیرون
دم آخر کشید از سینه فریاد
زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد
هواداران زمژگان خون فشاندند
کفن کردند و در خاکش نهادند
شب قبر از برای پرسش دین
ملائک آمدند او را به بالین
بکف هر یک عمود آتشینی
که ربت کیست دینت چه دینی است
دلی جویای لیلی از چپ و راست
چو بانگ قم به اذن الله برخاست
چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز
بجز لیلی نیامد از وی آواز
بگفتا کیست ربت گفت لیلی
که جانم در ره جانش طفیلی
بگفتندش به دینت بود میلی
بگفتا آری آری عشق لیلی
بگفتندش بگو از قبله خویش
بگفت ابروی آن یار وفا کیش
بگفتند از کتاب خود بگو باز
بگفتا نامه آن یار طناز
بگفتندش رسولت کیست ناچار
بگفت آن کس که پیغام آرد از یار
بگفتند از امام خویش می گوی
بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی
بگفتند از طریق اعتقادات
بگو از عدل و توحید و معادات
بگفتا هست در توحید این راز
که لیلی را به خوبی نیست انباز
بود عدل آنکه دارم جرم بسیار
از آن هستم به هجرانش گرفتار
بخنده آمدند آن دو فرشته
عمود آتشین در کف گرفته
ندا آمد که دست از وی بدارید
به لیلی در بهشتش وا گذارید
که او را نشئه ای از جانب ماست
که من خود لیلی و او عاشق ماست
شنیدم گفت مجنون دل افکار
ملائک را سپس فرمود آن یار
تو پنداری که من لیلی پرستم
من آن لیلای لیلی می پرستم
کسی را کو به جان عشق آتش افروخت
وفاداری ز مجنون باید آموخت

سلام خدا
۱۳۸۸/۱۰/۲۱, ۰۶:۴۱
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب ز چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
واندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام از عشق،دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو ولیلای تو...من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز وشب او را صدا کردی ولی،
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام سر میزنی

حال اين لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

van
۱۳۸۸/۱۰/۳۰, ۰۱:۰۳
سلام
بهترین شعر نوعی که خوندی چی بوده و از کی؟

van
۱۳۸۸/۱۰/۳۰, ۱۹:۳۱
نام شعر : ساده رنگ

آسمان، آبي‌تر،
آب آبي‌تر.
من در ايوانم، رعنا سر حوض.

رخت مي‌شويد رعنا.
برگ‌ها مي‌ريزد.
مادرم صبحي مي‌گفت: موسم دلگيري است.
من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست.

زن همسايه در پنجره‌اش، تور مي‌بافد، مي‌خواند.
من "ودا" مي‌خوانم، گاهي نيز
طرح مي‌ريزم سنگي، مرغي، ابري.

آفتابي يكدست.
سارها آمده‌اند.
تازه لادن‌ها پيدا شده‌اند.
من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم:
خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.
مي‌پرد در چشمم آب انار: اشك مي‌ريزم.
مادرم مي‌خندد.
رعنا هم.

van
۱۳۸۸/۱۰/۳۰, ۱۹:۳۲
من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم:
خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.

حبیب الله313
۱۳۸۸/۱۱/۰۵, ۰۹:۰۷
روز و شب غرق خيالات درون
بهر مجنون هجمه آورده جنون
پاي در زير و شکسته مي رود
جانب ليلا نشسته مي رود
بهر او اميد وصلش رنگ باخت
با دل خونين دگر بايد که ساخت
تا که يک شب او خيالش را شکست
رفت و در صحراي تنهايي نشست
ياد ايام خيال انگيز عشق
ياد فردا ياد رستاخيز عشق
ياد آن گاهي که ليلا را بديد
چون نسيمي بر دل مجنون وزيد
ياد آن گاهي که نامش قيس بود
چون همه در کار دنيا مي نمود
روز را شب مي نمود شب را به روز
درس و بحث و منطق و علم عروض
گفت مجنون اي خدا اين عشق چيست؟
پس چرا من را به ليلا راه نيست؟
تا به کي هر دم ز او من دم زنم
گوشه اي در خود روم ماتم زنم
مانده ام ليلي کجا آمد ز راه
من گدايم، نيست راهم پيش شاه
گر تو دادي راه ليلي را نشان
من دگر طاقت ندارم امتحان
يا وصالش را به اين مجنون رسان
يا دگر من را ز عشق او رهان
معني بودن نبودن نيست هست؟
گر بود ليلي نبودن هست پست؟
عشق من شعله به جانم مي زند
صد شرر بر اين روانم مي زند
کوچه ي عاشق که بن بستي نداشت
عاشقي تو؟ باش اين پستي نداشت
پس چرا در عشق خوارم مي کني؟
هر شب و هر دم به دارم مي کني؟
مي نخواهم من دگر عشقي چنين
جامه ي عشقم برون آمد ببين
ديگرم با کار ليلا کار نيست
من دگر عشقم به اين بازار نيست
مي سپارم جان ليلا در يدت
ياد او آور که مجنون نايدت
خود رها سازم ز بند عشق او
مي روم نوشم دگر جام سبو
زين ميان آمد دگر وقت سحر
ناگهان مجنون ز حالش شد بدر
از سما آمد دگر ذکر سروش
جام مي برگير و با يادم بنوش
سالها ليلا برايت عشق بود
ياد ليلا سر به خاک دل سجود
امشبت ياد من افتادي چرا؟
چون که ياد ليلي ات برده تو را؟
خسته از اين عشق بي فرجام تو
آمدي ليکن چرا بي جام تو؟
يافتي عشق حقيقي را سحر
چون گذر کردي ز راه پرخطر
عشق راهي بس خطرناک است جان
گر که نور حق نباشد زان ميان
عاشقي کردي شدي ليلاپرست
صدهزاران بار قلبت را شکست
بار ديگر رو به او آورده اي
در ميان عشق همچون برده اي
عاشقي آزادگي بهر ت نداد
غير بدنامي در اين شهرت نداد
تا بيايي سوي درگاه خدا
از مجاز ليلوي گردي جدا
وصل او خواهي ؟سحرگاهان بيا
چون گداي درب درگاهان بيا
در ميان کوره ي او آختي
سوي ديدار خدا بشتافتي
شيشه ي سيماي ليلا ياد ماست
آينه سازي ز اين شيشه خطاست
از ميان او به ما خواهي رسيد
عشق او عشق خدا دارد نويد
گر در او ماندي تو خود را ديده اي
داستان عشق ما نشنيده اي
چون که ليلا آفريدم در جهان
تا مجاز عشق اموزم شهان
آن کسي شاه دل ليلا شود
عشق ليلا بيند و بالا شود
از ميان شيشه ي ليلا گذر
عشق ليلا شد برايت چون سپر
با وجود او شناسي راه دل
راه دل را رو به سوي شاه دل
حال اينک سوي کوي او برو
صد نواي عشق را از او شنو
زين ميان راه حقيقت راه توست
گر تواني از منيت دست شست
هر سحر در وقت ديدار و نماز
قبله ات ليلا بد و چشم مجاز
عشق ليلا آينه از بهر توست
اين دليل محکمي بر قهر توست
چون گذر کردي ز اين راه ميان
عشق حق در قلب تو گردد عيان
از ميان قبله آن ورتر ببين
عشق ليلا با خودت بنما عجين
يک دلي در عشق مي آرد کمال
تا که عشق واقعي بيني جمال
عشق مبدا عشق نور کبرياست
وصل ليلا نيز در وصل خداست
عشق را در نور او بايد که جست
دست و دل از غير او بايد که شست

حبیب الله313
۱۳۸۸/۱۱/۰۵, ۱۳:۵۸
ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب
قند مصر از شور یاقوت تو چون شکر در آب
عنبرین خطت که چون مشک سیه بر آتشست
مینماید گرد آتش گردی از عنبردرآب
بر گل خودروی رویت کبروی حسن از اوست
سبزه‌ی سیراب را بنگر چو نیلوفر در آب
تا بر آب افکند زلفت چنبر از سیلاب چشم
پیکرم بین غرقه در خونست چون چنبر در آب
مردم دریا نیندیشد ز طوفان زان سبب
مردم چشمم فرو بردست دایم سر در آب
گر چه زر در خاک میجویم که از خاکست زر
روی زردم بین در آب دیده همچون زر در آب
عیب مجنون گو مکن لیلی که شرط عقل نیست
گر نداند حال دردش گو برو بنگر در آب
کشتیی برخشک میرانیم در دریای عشق
وین تن خاکی ز چشم افتاده چون لنگر در آب
چون بنوک خامه خواجو شرح مشتاقی دهد
چشم خونبارش دراندازد روان دفتر در آب

امیر گیتار
۱۳۸۸/۱۱/۱۰, ۱۲:۵۶
فرياد
مشت مي کوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
اي
با شما هستم
اين درها را باز کنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي
سر کوهي دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم
آه
مي خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند کسي
که نيازي به تنفس دارد
مشت مي کوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته چند
چه کسي مي ايد با من فرياد کند ؟
فريدون مشيري

zeynab
۱۳۸۸/۱۱/۱۳, ۱۳:۵۶
معراج


گفت: « آنجا چشمهٔ خورشیدهاست

آسمانها روشن از نور و صفاست
موج اقیانوس جوشان فضاست»
باز من گفتم که:« بالاتر کجاست؟»

گفت:« بالاتر، جهانی دیگر است
عالمی کز عالم خاکی جداست
پهن دشت آسمان بی انتهاست»
باز من گفتم که: «بالاتر کجاست؟»

گفت:«بالاتر از آنجا راه نیست
زانکه آنجا بارگاه کبریاست
آخرین معراج ما عرش خداست»!
باز من گفتم که:«بالاتر کجاست؟»

لحظه ای در دیدگانم خیره شد
گفت:« این اندیشه ها بس نارساست»!
گفتمش:« از چشم شاعر کن نگاه
تا نپنداری که گفتاری خطاست:

دورتر از چشمهٔ خورشیدها
برتر از این عالم بی انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصهٔ پرواز مرغ فکر ماست.»

فصل سبز
۱۳۸۸/۱۱/۲۰, ۰۸:۰۷
:roz:ماه بر آنند که چون روی توست
ادعاست

:goleroz:مشک ستایند که چون موی توست
این خطاست

:roz:آنکه خط دلکش رعنای سرو
ای تذرو (1)

:goleroz:گفته که چون قامت دلجوی توست
نارواست

:roz:آنکه چنین گفت که یاقوت ناب
ز آب و تاب

:goleroz:هم گهر لعل سخن گوی توست
کم بهاست

:roz:هیچ ندانی ز چه هر صبحدم
ای صنم (2)

:goleroz:باغ پر از عطر تو و بوی توست
از صباست





:parandeh:


پاورقی:
------------------------------------
1- مرغی بسیار رنگی و زیبا ، قرقاول
2- دلبر

امیر گیتار
۱۳۸۸/۱۱/۲۰, ۱۷:۱۷
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آینه شکستن خطاست

امیر گیتار
۱۳۸۸/۱۱/۲۵, ۱۶:۱۳
احمد شاملو
خدای را
مسجد من كجاست
ای ناخدای من؟
در كدامین جزیره آن آبگیر ایمن است
كه راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
كه مزرعه سبز آبگینه بود.
و با كاهش شب
- كه پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ كوتاهش -
كه موج و باد را
به سكونی جاودانه مسخ كرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
- كه در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می كشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای كندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می كشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
كه سراسر
پوشیده ز اجسادی ست كه چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی كه به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شكن شكن تندر
جستن می كند.

و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...

آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
كه خیزاب ها
بر آن
می جوشید.
((-اینك دریای ابرهاست...
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی كه مدام
پنداری
نام گلی
تكرار می كنند.
و از آن هنگام كه سفر را لنگر بر گرفتیم
اینك كلام تو بود از لبانی
كه تكرار بهار و باغ است.
و كلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
كلماتی كه عطر دهان تو را داشت.
و در آن دوزخ
- كه آب گندیده
دود كنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یكان ِ حرف
چشیدم.
و تو به چربدستی
كشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و كشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- كه از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوك ِ پیچان
به كابوسی می مانست
كه در تبی سنگین
می گذرد.

امـّا
چندان كه روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی كوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
كه پاكی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در كاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا

و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما كدامین جزیره، كدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود آیا جست و جوی جزیره را
از فراز كشتی
كبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- كه در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره كدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بكری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، كه با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خاك نهادم.

خدای را
نا خدای من!
مسجد من كجاست؟
در كدامین دریا
كدامین جزیره؟-
آن جا كه من از خویش برفتم تا در پای تو سجده كنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.
مسجد من كجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا كن

امیر گیتار
۱۳۸۸/۱۱/۲۵, ۱۶:۳۷
احمد شاملو

در این بن‌بست


دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما
آتش را
به سوخت‌بارِ سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

امیر گیتار
۱۳۸۸/۱۲/۰۹, ۱۴:۳۸
"دوست داشتن را هر کس بفهمد خدا را به آسانی استشمام بوی گل می فهمد،
اما اگرکسی فقط فهمیدن عقلی را می فهمد، خدا برایش مجهولی است دست نایافتنی"
(الکسیس کارل از "نیایش" دکتر علی شریعتی

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۲۰
چه درد است میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هرنویدی شعر سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی باهرسخن قلبش شگستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بزم خود عاشق نشستن

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۲۱
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد...

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۲۲
شاپرک دلت شکسته میدونم که تنها هستی
میدونم کنار غمهات با یه مشت رویا نشستی
دلت و شکسته اونکه یه روزی همه کست بود
اونی که تو دار دنیا همه کارو کست بود
شاپرک بالت شکسته .یکی بال تو رو بسته
توی اون غربت تاریک به تو تیر غم نشسته
همه عمرت هدر شد چرا اینجوری خدا خواست؟
اونی که فکر نمیکردی اینجوری به خاکت انداخت
حالا اونجا توی غربت رو کدوم شونه میباری؟
واسه ریختن اشکات سرتو رو چی میذاری؟
میبینم غم رو تو چشمات که غریبونه نشسته
میخونم از توی چشمات بدجوری دلت شکسته
شاپرک عمر تو . خوابه . چه جوری دووم میاری ؟
گلا پژمرده و زردن تو عجب طاقتی داری

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۲۳
من آن ابرم كه مي خواهد ببارد ...

... دل تنگم هواي گريه دارد ...

... دل تنگم غريب اين در و دشت ...

... نمي داند كجا سر مي گذارد

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۲۳
از خاطرات چه شد که فراموش شد پیام......با درد و رنج و غصه هم آغوش شد پیام
مُرد آرزوی وصل تو ای یار در دلش......در ماتم امید سیه پوش شد پیام
چون شمع نیم سوخته در رهگذار باد......از خشمِ پُر خروش تو خاموش شد پیام
نی اهرمن به یاد وی و نه فرشته ای......از یاد روزگار فراموش شد پیام
بگشای لب، بگوی حدیثی ز شور عشق......سر تا به پا به گفته تو گوش شد پیام

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۳۸
خدا و اشك
عاشق بنام خداقطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست.
خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.هر بار خدا می‌گفت:
از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت.
قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.قطره‌ ایستاد و منجمد شد.
قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.تا روزی‌ كه‌ خدا گفت:
امروز روز توست.
روز دریا شدن.
خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند.
قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را.
اما...روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت:
از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟خدا گفت:
هست.
قطره‌ گفت:
پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم.
بزرگترین‌ را.
بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت:
اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود.
دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد.
اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت.
آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد.
و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت:
حالا تو بی‌نهایتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۵۲
یکی پرسید از آن گمگشته فرزند*****که ای روشن روان پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی*****چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهان است*****دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینم*****گهی بر پشت پای خود نبینم
اگر درویش در حالی ماندی*****سر و دست از دو عالم برفشاندی

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۵۷
دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است...............
فصل دلتنگی همیشه زودتر از اونی شروع میشه که فکرشو میکنی
شاید خودت رو در اوج ببینی ولی دل ...
مثل شیشه ای میمونه که اگه شکست دیگه شکسته
مثل چینی میمونه که اگه ترک برداشت با هزار بار بند زدن هم باز یه از کار افتادست
مثل گلی میمونه که اگه پر پر شد دیگه مرده
پس بگو با این گل پرپر چطوری از پشت شیشه شکسته دلتگی چینیه ترک خورده وجودمو بند بزنم؟؟؟؟:Graphic:

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۵۸
من به غربت نمی اندیشم
همه جا خانه ی من
دوستی قلب بزرگی ست که بر رود زمین
جای گرفت
و بسوی دریا
از جهان می گذرد
خانه ام
بعد نگاهی ست که در آن
همه روی زمین سبز و پیوند برادروار است
خانه ام وسعت شگرفی دنیا دارد...
من به غربت نمی اندیشم!
همه جا خانه من است!:Graphic:

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۵۹
مرا درياب
تو اي تنهاترين شاهد
تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا

بجز تو آشنايي من نمي‌يابم
بجز تو تكيه‌گاه و همزباني من نمي‌خواهم
مرا درياب

تو ميداني كه من آرام و دلپاكم
و ميداني كه قلبم جز به عشق تو
و نام تو
و ياد تو
نخواهد زد

و مي‌داني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمت‌سرا هستم
مرا درياب
كه من تنهاترين تنهاي بي‌سامان اين شهرم
مرا بنگر.. مرا درياب

قسم به راز چشمانم
به‌ اقيانوس بي‌پايان رويايم
به رنگ زرد به رنگ بي‌وفايي‌ها
به عشق پاك
به ايمانم
به چين صورت مادر
به دست خسته‌ي بابا
به آه سرد تنهايي
به قلب مرده‌ي زاغان
به درد كهنه‌ي زندان
به اشك حسرت روحم
به راز سر به مُهر سينه‌ي اسبم
اگر دستم بگيري و
از اين زندان رها سازي
برايت عاشقانه شعر خواهم گفت
همين يك قلب پاكم را
و روح بي‌قرارم را كه زنداني‌ست
به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد

مرا از غربت زندان رها گردان
نگاه بي‌پناهم بر در زندان تنهايي روح خسته‌ام خشكيد
مرا درياب
مرا درياب كه غمگينم:goleroz:

ذره
۱۳۸۹/۰۷/۲۱, ۰۹:۲۲
http://naebmahdi.ir/wp-content/uploads/2010/05/9460_841-300x196.jpg

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد
رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد
غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد
تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود
ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد
باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند
سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند
روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد
:Rose::salavat10::Sham:

(راحیل)
۱۳۸۹/۰۸/۰۹, ۱۴:۵۳
امشب دلم گرفته و در انحصار توست

پرواز آخرین غزلم در مدار توست


من دارم از تمام جهان دست مي كشم

اما دلم هنوز كمي بي قرار توست



آبادي هميشه ازان كلاغ ها

گاهي به فكر ديدن فصل بهار توست



مثل هواي درهم يك اتفاق بد

يك تك درخت خسته كه بي برگ و بار توست



محتاج لطف يك تبر مست مي شود

تا بشكند هرآنچه كه بي اعتبار توست



درياد داشته باش كسي تا ابد هنوز

تنها امیده زندگي اش انتظار توست



بادست و پای بسته در آن گوشه هاي شهر ...

دلتنگ خواب ديدن باغ انار توست



مي خواستم كه با تو دمي. . . آه بگذريم

آرام چشم هاي كسي در كنار توست

seyed133
۱۳۸۹/۰۸/۱۰, ۰۹:۲۰
به نام خدا

روزگارم تیره و این روزهایم تیره تر
یا به نوعی رو به ویرانیست دنیایم دگر
من که چشمم خواب دریا دیده بود
عکسش از دریا شده یک آسمان بارنده تر
هر چه از این درد پا پس می کشم بیفایده است
سرنوشت من گره خورده ست با غم سر به سر
لحظه های مرده ام تاوان یک تردید شد
تا که تقویمم دهد یک عمر از تلخی خبر
بار دیگر مهره ام در خانه ی دوم نشست
از گریز بین سعد و نحس یا که خیر و شر
مرگ من در این غزل چون آتشی خواهد شد و
بعد جز خاکستری از من نمی ماند اثر

یا علی

seyed133
۱۳۸۹/۰۸/۱۳, ۲۳:۰۵
به نام خدا

سارای کوچک من، در باغ بی انارم
بنشین که من برایت شعری نگفته دارم
در قحطسالی عشق از من نرنج دختر
وقتی سبدسبد هیچ دست تو می سپارم
یادش بخیر سارا بعد از کلاس اول
نه میوه ای به جا ماند نه سینی انارم
چیزی نمانده جز مرگ در ذهن خشک پاییز
عمری مرا ورق زد تقویم بی بهارم
بوی لجن گرفته این لحظه های راکد
وقتی که گند میزد مرداب روزگارم
بابا،انار، باران... مشقی که خط خطی شد
این خاطرات خوش را در خاک می گذارم
بنشین عروس اول، بانوی کودکی هام
بنشین که من برایت شعری نگفته دارم




تو به من با لحن خوب کودکی
یاد ایام دبستان می دهی
یاد ژاله یاد گلهای غریب
مانده در اندوه گلدان می دهی
روز باران و کتاب گمشده
یاد کبرای پریشان می دهی
بوی خوبی بوی بودن بوی مهر
بوی لطف خاله مرجان می دهی
آب بابا نان ندارد دست تو
خالی اما تو به من جان می دهی...


یا علی

seyed133
۱۳۸۹/۰۸/۱۳, ۲۳:۰۷
به نام خدا

گذشت آن دم که میل باغ کردم
دل از برق دو چشمت زاغ کردم
دوباره عاشق چشمت شوم نه
که پشت دست خود را داغ کردم

یا علی

خداداد(الضحی...شرح ...تین...)
۱۳۸۹/۰۸/۱۴, ۰۰:۱۷
دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است...............
فصل دلتنگی همیشه زودتر از اونی شروع میشه که فکرشو میکنی
شاید خودت رو در اوج ببینی ولی دل ...
مثل شیشه ای میمونه که اگه شکست دیگه شکسته
مثل چینی میمونه که اگه ترک برداشت با هزار بار بند زدن هم باز یه از کار افتادست
مثل گلی میمونه که اگه پر پر شد دیگه مرده
پس بگو با این گل پرپر چطوری از پشت شیشه شکسته دلتگی چینیه ترک خورده وجودمو بند بزنم؟؟؟؟:graphic:يا حق
با سلام و ادب به استاد بزرگوارم
(خداوندا اين استاد ما را به كوچكي ما ببخش مخلوقن ديگه گاهي از خلقت پر طربتون خارج مي شن)
هر نفس اواز عشق مي رسد از چپ و راست/ما به فلك مي رويم عزم تماشا كه راست
مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم /دولت عشق امد و من دولت پاينده شدم
چنان مستم چنان مستم من امروز/كه از چنبر برون جستم من امروز
زهي عشق زهي عشق كه ماراست خدايا/چه نغزاست و چه خوبست چه زيباست خدايا
جنتي كرد جهان را ز شكر خنديدن /انكه اموخت مرا همچو شررخنديدن ......گرچه من خود زعدم دلخوش و خندان زادم/عشق اموخت مرا شكل دگرخنديدن

و نهايت اينكه:



تو مرا جان و جهاني چه كنم جان و جهان را /تو مرا گنج رواني چه كنم سود و زيان را
استاد به سبب ديدن رفتارها و برداشت هاي عجيبي كه در قسمت هاي مختلف ديدم اين را ميگويم:
من دختر كوچك شما شاگرد شما اينقدر غرق طربم كه وقت و شعوري براي جسارت و بي ادبي به شما را ندارم . گفتم به خاطر عرف باورنكردني كه گفته باشم فقط..
سبز باشيد سلامت پر شور
بعد حق ديگر مني نماند...

خداداد(الضحی...شرح ...تین...)
۱۳۸۹/۰۸/۱۴, ۰۰:۳۲
مرا درياب
تو اي تنهاترين شاهد
تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا

بجز تو آشنايي من نمي‌يابم
بجز تو تكيه‌گاه و همزباني من نمي‌خواهم
مرا درياب

تو ميداني كه من آرام و دلپاكم
و ميداني كه قلبم جز به عشق تو
و نام تو
و ياد تو
نخواهد زد

و مي‌داني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمت‌سرا هستم
مرا درياب
كه من تنهاترين تنهاي بي‌سامان اين شهرم
مرا بنگر.. مرا درياب

قسم به راز چشمانم
به‌ اقيانوس بي‌پايان رويايم
به رنگ زرد به رنگ بي‌وفايي‌ها
به عشق پاك
به ايمانم
به چين صورت مادر
به دست خسته‌ي بابا
به آه سرد تنهايي
به قلب مرده‌ي زاغان
به درد كهنه‌ي زندان
به اشك حسرت روحم
به راز سر به مُهر سينه‌ي اسبم
اگر دستم بگيري و
از اين زندان رها سازي
برايت عاشقانه شعر خواهم گفت
همين يك قلب پاكم را
و روح بي‌قرارم را كه زنداني‌ست
به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد

مرا از غربت زندان رها گردان
نگاه بي‌پناهم بر در زندان تنهايي روح خسته‌ام خشكيد
مرا درياب
مرا درياب كه غمگينم:goleroz:يا حق
باسلام استاد
ز فلك فتاد طشتم به محيط غرقه گشتم/به درون بح جز تو دلم اشنا ندارد

خداداد(الضحی...شرح ...تین...)
۱۳۸۹/۰۸/۱۴, ۰۰:۴۶
به نام خدا

روزگارم تیره و این روزهایم تیره تر
یا به نوعی رو به ویرانیست دنیایم دگر
من که چشمم خواب دریا دیده بود
عکسش از دریا شده یک آسمان بارنده تر
هر چه از این درد پا پس می کشم بیفایده است
سرنوشت من گره خورده ست با غم سر به سر
لحظه های مرده ام تاوان یک تردید شد
تا که تقویمم دهد یک عمر از تلخی خبر
بار دیگر مهره ام در خانه ی دوم نشست
از گریز بین سعد و نحس یا که خیر و شر
مرگ من در این غزل چون آتشی خواهد شد و
بعد جز خاکستری از من نمی ماند اثر

یا علیيا حق
با سلام و نور به استاد گرانمايه
خبرت هست كه در شهر شكر ارزان شد؟/خبرت هست كه دي گم شدو تابستان شد؟
خبرت هست كه ريحان و قرنفل در باغ/زير لب خنده زنانند كه كاراسان شد
خبرت هست كه جان مست شد از جام بهار؟/سرخوش و رقص كنان در حرم سلطان شد؟

والنور كه پرنور با نور براي بنده اش كه تشنه نور
بعد حق ديگر مني نماند...

seyed133
۱۳۸۹/۰۸/۱۸, ۲۲:۲۲
يا حق
با سلام و نور به استاد گرانمايه
خبرت هست كه در شهر شكر ارزان شد؟/خبرت هست كه دي گم شدو تابستان شد؟
خبرت هست كه ريحان و قرنفل در باغ/زير لب خنده زنانند كه كاراسان شد
خبرت هست كه جان مست شد از جام بهار؟/سرخوش و رقص كنان در حرم سلطان شد؟

والنور كه پرنور با نور براي بنده اش كه تشنه نور
بعد حق ديگر مني نماند...

به نام خدا

حرف شما بزرگوار متین
اما یه دوستی این طور می گفت( چه میشه کرد؛ گفتن شعر زمون حال رو بگید دیگه!)


حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست× از غم و نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد× یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام × تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم × خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است × کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم × عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم × هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست × بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست × چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم × طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام × راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن × من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن × من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم ...

دگر گفتن بس است × گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش × دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من . فرهاد. مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی .کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا نکرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت× هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی است حال و روزم دیدنیست × حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بروی زمین زل می زنم × گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیووانه فالم را گرفت× یک غزل آمد که حالم را گرفت

&&ما ز یاران چشم یاری داشتیم &&

&&خود غلط بود آنچه می پنداشتیم &&


اما حرف دل ما و غم ما...



شبها چه تلخ می گذرد ، روزها چه بد



بعد از تو لحظه ها چقَدَرسخت می رود



گریه همان و بی تو نشستن همان عزیز



غم بی حساب تر شده و درد بی عدد



این خواجه راست گفته و من هر چه می کنم



"بد عهدی زمانه زمانم نمی دهد"



سر روی دست، دست به زا نو گذشته است



عمرم به دستِ«می شود این یا نمی شود؟»



بس کن تو روز گار غریب و برای من



از باغ آه غنچه نچین هی سبد سبد!!

habib12
۱۳۸۹/۰۸/۳۰, ۰۸:۴۶
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد

آقا بیا تا با ظهور چشم‌هایت
این چشم‌های ما کمی تقوا بگیرد

آقا بیا تا این شکسته کشتی ما
آرام راه ساحل دریا بگیرد

اقا بیا تا کی دو چشم انتظارم
شب‌های جمعه تا سحر احیا بگیرد

پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت
تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد

آقا خلاصه یک نفر باید بیاید
تا انتقام دست زهرا را بگیرد

مجیب
۱۳۸۹/۱۰/۲۰, ۰۸:۰۷
هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف
گویی که لقمه ایست زمین در دهان برف

مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است
اجرام کوه هاست نهان در میان برف

ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار
از چه ؟ زبیم تاختن ناگهان برف

گشتند نا امید هم جانور ز جان
با جان کوهسار چو پیوست جان برف

با ما سپید کاری از حد همی برد
ابر سیاه کار که شد در ضمان برف

چاه مقنعست هم چاه خانه ها
انباشته به گوهر سیماب سان برف

زین سان که سر به سینه گردون نهاد باز
خورشید پای در ننهد ز آستان برف


http://alimp.files.wordpress.com/2008/01/snow_in_tehran_2.jpg?w=438&h=495 (http://alimp.files.wordpress.com/2008/01/snow_in_tehran_2.jpg)

سیاوش عشق
۱۳۸۹/۱۰/۲۰, ۱۲:۰۷
سالها رفت وهنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.
:goleroz:

بی نام
۱۳۸۹/۱۰/۲۰, ۱۸:۴۸
هو الحکیم
راه است و چاه ودیده ی بینا و آفتاب
تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراهه می رود
بگذار تا بیفتد و بیند زای خویش

سیاوش عشق
۱۳۸۹/۱۰/۲۸, ۱۳:۱۹
بی تو تنهائی گشودم سفره ی مهمانی ام را
با کسی قسمت نکردم نان سر گردانی ام را
پادشاهی مست بودم بر سریر خواب غفلت
لشکر عشقت بهم زد شوکت سلطانی ام را
زیر بار بی تو بودن، قامت دل را شکستم
بعد از آن با خویش گفتم قصه ی ویرانی ام را
حرفها نشکفته خشکیدند بر شاخ گلویم
فرصتی دیگر نیامد فصل گل افشانی ام را
خواب ما را کی کند تعبیر این دل ، تا نشانم
عاقبت بر تخت شاهی ، یوسف زندانی ام را
چشمه ی خورشید می خواهد که بغضم را بشوید
ورنه تکرارش کند هجران ، شب بارانی ام را
با سه تار و زخمه ی شعرم اگر حالی بماند
همچنان در پرده خواهم زد غم پنهانی ام را

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۲/۱۱, ۱۲:۲۰
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط

چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در

دستمان فرو رفته است.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از

یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به

فراموشی بسپاریم فقط به

این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت

نشدند.


زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این

خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و

به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به

دست نیاوردیم و

نتوانستیم یک سال قبول شویم.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل

که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما

دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما

خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.


زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم

دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را

نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.



فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در

بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید

انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد.

شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم

تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی

است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان

کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را

هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به

این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین

زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی

فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود

بیشتر آشنا می‌شویم.

دریای بی پایاب
۱۳۸۹/۱۲/۱۴, ۱۲:۰۴
دلتنگ غنچه ایم بگو راه باغ کو؟
خاموش مانده ایم خدا را چراغ کو؟

کو کوچه ای ز خواب خدا سبزتر٬بگو
آن خانه کو؟ نشانی آن کوچه باغ کو؟

دریای بی پایاب
۱۳۸۹/۱۲/۱۴, ۱۲:۰۵
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
"هیچ تقصیر درختان نیست" ظهر دم کرده تابستان بود،
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد....
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب....
برق از پولک رفت که رفت....
ولی ان نور درشت ،
عکس آن میخک قرمز در آب
و اگر باد می آمد دل او،
پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود....
روزی بود به اقرار بهشت...
تو اگر درتپش باغ خدا رادیدی ،
همت کن
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار،
من به سر وقت خدا می رفتم....


(سهراب سپهری)

دریای بی پایاب
۱۳۸۹/۱۲/۱۴, ۱۲:۱۵
دل گرمی و دم سردی ما بود که گاهی
خـرداد مــه و گـاه دی اش نام نهـادنـد

habib12
۱۳۸۹/۱۲/۱۶, ۰۴:۵۸
با همه ی شعر و غـزل خـوانی ام
گـنگ تــریـن واژه ی عـرفـــانی ام
گــوی مـرا طـاقت صبــری نـمــاند
کــز طلب عشق تــو چـوگـانی ام
در دل مـن تیــرگـی داغ هـــاست
گــرچـه پــر از هــاله ی نورانی ام
فـخر مـن ایـن است که در عید تو
پیش قــدم هــای تــو قــربـانی ام
تــــو غـــزل معـــرفـت و حـکـمـتی
من خـط نشنــاختـه ، سریـانی ام
شــاعــرم و فـــال بــه نــامـت زدم
تــرسـم از آن اسـت بسـوزانـی ام
بــــاغ تـــو را در همــه جـــا آبیــــار
نیست بــه جـز دیـده ی بـارانی ام
نـــاب تـــرین شعــر همـی دانمـت
سخـت تــرین قــافیـه می دانی ام
عقـل ز دستـم شـد و ســایــه وار
در شُـرف بـی سـر و سـامــانی ام
پیـش بیـــا طـــالـع مــن را بخـــوان
تــا کــه بـدانی چــه پــریشـانی ام
مـفتـعلــن ، مـفتـعلــن ، فــاعــلات
حــرف دل و مطـلـب پـــایـــانـی ام
رنـدم و بــا ایـن همـه سر در گمی
کُشـت تــو را روضـه ی طـولانی ام


ر.ت.ارغـوان

yekta
۱۳۸۹/۱۲/۱۶, ۰۹:۰۴
گل من! قلبت را به خداوند سپار...

آن همه تلخی و غم،این همه شادی و ایمانت را...

گاهی از عشق گذر کن و دلت را بسپار به خداوندی که

خوب می داند گل من! سهم تو از دل چیست....

گاه دلتنگ شوی،گاه بی حوصله و سخت و غریب


و زمانی را هم،غرق شادی و پر از خنده و عشق...

همه را ای گل ناز،به خداوند سپار...

خاطرت جمع عزیز! که عدالت،خصلت مطلق اوست...


گل نازم! این بار چشم دل را وا کن!


دست رد بر دل هر غصه بزن...حرفهایت را

گرم و آرام و بلند،به خداوند بگو...

عشق را تجربه کن!


حرف نو را این بار،از لب شاد چکاوک بشنو!


قطره آبی بچکان بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها...!

گل من! در این سال که پر از روز و شب است

و پر از خاطره هایی تازه!


چشم دل را نو کن


و شبیه شب و شبنم غرق موسیقی باش!

لحظه ها میگذرندـتند و بی فاصله از هم...

مثل آن روز که انگار،گلم! هرگز از راه نرسید...!



...آری ای خوب قشنگ!


زندگی آمدن و رفتن نیست....

خاطره ها هستند،گاه شیرین و گهی تلخ و غریب!

بهتر آن است که در روز جدید

فکر را نو بکنیم،عشق را سر بکشیم

و دل تار غمین را بنشانیم سر سفره نور

خانه اش را بتکانیم و سپس

هر در و پنجره را،سوی چشمان خدا وا بکنیم...


روز نو آمده است! و بهار هم امسال


مثل هر سال از آغوش خدا می روید!

کاش این بار گلم!

..با دل گرم زمین عهد ببندیم،دگر

قدر بودنها را، خوبتر می دانیم...

و خدا را هر روز،از نگاه همگان می خوانیم...!


فاصله بسیار است بین خوبی و بدی...می دانم!!!


ولی ای ماه قشنگ!

آنچه در ما جاری است،این همه فاصله نیست!

چشمه گرم وصال است و عبور...

زندگی...میگذرد،تند و آسان و سبک...!

عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم-

عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم...



روز نو،هر روز است!


فکر را نو بکنیم...!

...عشق را سر بکشیم...!

زندگی، میگذرد....!تند،آسان و سبک!!!

habib12
۱۳۸۹/۱۲/۱۶, ۲۱:۴۱
باگذر زمان لحظه ها فراموش می شوند..
وبا گذشت لحظه هازمان....
می آیم تا لحظه هایت را از آن خود سازم
چنان که در لحظه لحظه زندگیت گذر زمان را حس نکنی
می آیم ،همچون نسیمی سبکبال
رقص کنان ،
که آن چشمان زیبا که چون ستاره ای است ُ در آسمان بی نهایت
از آن خود سازم .
لحظه ها باگذر زمان می گذرند،
چشمانم به چشمانت دوخته شده
و دستانم در دستانت به دستان زمان گره خورده اند.
آه ... که لحظه های زندگی مان
با شتاب به سوی زمان در حال خاطره شدنند..... ...
سمیه اوتادی

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۲/۱۸, ۰۹:۲۳
تو به من خنديدي و نميدانستي
که به اميد نگاهت. شايد
گلي از باغچه عشق برايت چيدم
تو به من خنديدي و نفهيميدي من
همه هستي خود را به تو چون بسپردم
تو که گل را به زمين کوبيدي
و سراسيمه پي عشق دگر ميرفتي
قلب من نيز زمين خورد و شکست
ومن آرام پي رفتن تو
خيره بر جاي قدمهاي تو بر گل ماندم
تو که رفتي و گذر کردي از اين حس غريب
من در انديشه که در فصل خزان
به چه اميد
گلي از باغچه عشق برايت چيدم

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۲/۱۸, ۰۹:۲۶
نفرین شده این چشم که در راه بماند
این نای غزلساز پر از آه بماند
نفرین شده این دست قنوتش نشود سبز
...
بر عرش نیاویزد و کوتاه بماند

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۲/۱۸, ۰۹:۴۶
دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
آی همسایه زندانی من
ضربه دست مرا پاسخ گوی
ضربه دست مرا پاسخ نیست
...تا به کی باید تنها ، تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هرچند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سالها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی ، هان چه صدایی آمد؟
ضربه ای کوفت به دیوار زندان دستی ؟
ضربه میکوبد همسایه زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۲/۱۸, ۰۹:۴۸
کس نیست در این گوشه فراموشتر از من

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من

هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
...

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من

می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

اما که در این میکده غم نوشتر از من

افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من

بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش

اما شب من هم نه سیه پوشتر از من

گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من

بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

خونم بفشان کیست سیاوشتر از من

با لعل تو گفتم که علاجم لب نوش است

بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من

آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل

دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۲/۱۸, ۱۰:۰۳
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۲/۱۸, ۱۰:۲۳
اشک گرم و خلوت سرد مرا نادیدهای
تا بدانی اینقدر ها هم شکیبا نیستم
دل بدست آور شوی با مهربانی های خویش
لیکن آن روزی که من دیگر به دنیا نیستم
هیچ کس جای مرا دیگر نمیداند کجاست
آنقدر در عشق تو غرقم که پیدا نیستم ....

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۲/۱۸, ۱۰:۲۷
سکوت تو تمام هستی مرا فرو می ریزد
و منم که در پس این غربت به ویرانی می رسم
چرا لب به سخن نمی گشایی مگر نمی دانی که
زمزمه های تو حیات را در من جاری می کند
و روح تازه به کالبد بی جان من می دمد
چقدر تو در من زندگی می دمی
هوا را از من بگیر نجوایت را نه .....

nazanin zeinab
۱۳۸۹/۱۲/۱۸, ۲۱:۴۰
چفیه یعنی قل هوالله احد / چفیه یعنی اوست الله الصمد /چفیه یعنی پاک ورحمن رحیم / خالق یکتا ومولای کریم....

دریای بی پایاب
۱۳۹۰/۰۱/۲۵, ۰۹:۳۲
هــر شـب میــان مقبــره هــا راه می روم ... شــایــد هــوای زیستنــم را عــوض کنــم !!!

yekta
۱۳۹۰/۰۱/۲۵, ۱۰:۳۵
بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم




و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.





می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم




و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.






می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،




چون می توانم آن را بخورم!






می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم




و با دوستانم بستنی بخورم .






می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم




و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.






می خواهم به گذشته برگردم،




وقتی همه چيز ساده بود،




وقتی داشتم رنگها را،




جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را




ياد می گرفتم،




وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم




و هيچ اهميتی هم نمی دادم .






می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست




و همه راستگو و خوب هستند.






می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است




و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .






می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،




نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،




خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...






می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم،




به يک کلمه محبت آميز،




به عدالت،




به صلح،




به فرشتگان،




به باران،




و به . . .






اين دسته چک من، کليد ماشين،




کارت اعتباری و بقيه مدارک،




...مال شما...






من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

اشک خدا
۱۳۹۰/۰۱/۲۵, ۲۳:۱۰
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

جانا سخن از زبان ما می گویی

yekta
۱۳۹۰/۰۱/۲۶, ۰۲:۴۵
بهار عمر می گردد خزان آهسته آهستهhttp://bashar.iranblog.com/smiley/14.gif

به مقصد می رسد این کاروان آهسته آهسته http://bashar.iranblog.com/smiley/14.gif

فریب خوان الوان جهان هرگز مخور جانا http://bashar.iranblog.com/smiley/14.gif

که مهمان کش بود این میزبان آهسته آهسته http://bashar.iranblog.com/smiley/14.gif

به بالا نشینی ها مناز ای سرو http://bashar.iranblog.com/smiley/14.gif

که چرخ دون کشد از زیر پایت نردبان آهسته آهسته http://bashar.iranblog.com/smiley/14.gif

به زیبایی ها مناز ای گل که چون تو http://bashar.iranblog.com/smiley/14.gif

بسی پرورد و چید این باغبان آهسته آهسته http://bashar.iranblog.com/smiley/14.gif

کتاب زندگی افسانه ای شیرین بود اما ؟http://bashar.iranblog.com/smiley/14.gif

به پایان می رسد هر داستان آهسته آهسته http://bashar.iranblog.com/smiley/14.gif

ابدیت
۱۳۹۰/۰۱/۲۶, ۰۶:۵۷
یقین خالق زمان آفرینش
به گوش کل عالم یا علی گفت:Rose:

مجنون
۱۳۹۰/۰۱/۲۶, ۲۰:۲۲
بسم الله الرحمن الرحیم


کار مده نفس تبه کار را
در صف گل جا مده این خار را
کشته نکودار که موش هوی
خورده بسی خوشه و خروار را
چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست
بنده مشو درهم و دینار را
همسر پرهیز نگردد طمع
با هنر انباز مکن عار را
ای که شدی تاجر بازار وقت
بنگر و بشناس خریدار را
چرخ بدانست که کار تو چیست
دید چو در دست تو افزار را
بار وبال است تن بی تمیز
روح چرا می‌کشد این بار را
کم دهدت گیتی بسیاردان
به که بسنجی کم و بسیار را
تا نزند راهروی را بپای
به که بکوبند سر مار را
خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن
پاره کن این دفتر و طومار را
هیچ خردمند نپرسد ز مست
مصلحت مردم هشیار را
روح گرفتار و بفکر فرار
فکر همین است گرفتار را
آینهٔ تست دل تابناک
بستر از این آینه زنگار را
دزد بر این خانه از آنرو گذشت
تا بشناسد در و دیوار را
چرخ یکی دفتر کردارهاست
پیشه مکن بیهده کردار را
دست هنر چید، نه دست هوس
میوهٔ این شاخ نگونسار را
رو گهری جوی که وقت فروش
خیره کند مردم بازار را
در همه جا راه تو هموار نیست
مست مپوی این ره هموار را


پروین اعتصامی

مجیب
۱۳۹۰/۰۲/۰۱, ۰۷:۲۸
هر كه‌ دلارام‌ دید از دلش‌ آرام‌ رفت‌
چشم‌ ندارد خلاص‌ هر كه‌ در این‌ دام‌ رفت



یاد تو می‌رفت‌ و ما عاشق‌ و بی‌دل‌ بدیم‌
پرده‌ برانداختی‌ كار به‌ اتمام‌ رفت


ماه‌ نتابد به‌ روز چیست‌ كه‌ در خانه‌ تافت‌
سرو نروید به‌ بام‌ كیست‌ كه‌ بر بام‌ رفت


مشعله‌ای‌ بر فروخت‌ پرتو خورشید عشق‌
خرمن‌ خاصان‌ بسوخت‌ خانه‌گه‌ عام‌ رفت


عارف‌ مجموع‌ را در پس‌ دیوار صبر
طاقت‌ صبرش‌ نبود ننگ‌ شد و نام‌ رفت


گر به‌ همه‌ عمر خویش‌ با تو برآرم‌ دمی‌
حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقی‌ ایام‌ رفت


هر كه‌ هوایی‌ نپخت‌ یا به‌ فراقی‌ نسوخت‌
سسآخر عمر از جهان‌ چو برود خام‌ رفت


ما قدم‌ از سر كنیم‌ در طلب‌ دوستان‌
راه‌ به‌ جایی‌ نبرد هر كه‌ به‌ اقدام‌ رفت


همت‌ سعدی‌ به‌ عشق‌ میل‌ نكردی‌ ولی‌
می‌ چو فرو شد به‌ كام‌ عقل‌ به‌ ناكام‌ رفت‌



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSc3liKcLA1U9Vy2UchYbN3vDUau4G5D QR3cmPuKi_8_ZyajHAn86CSP-asvw

اول ارديبهشت روز بزرگداشت سعدي

مجیب
۱۳۹۰/۰۲/۱۰, ۰۸:۵۶
دریاى پارس خوانْد وِرا تاریخ
از عهد داریوشِ جهان بانت

امواج پرخروش خلیج فارس
هستند جاودانه ثناخوانت

هر موج پاى کوبد و دست افشان
شُکر آوَرَد به درگه یزدانت

تنب بزرگ و کوچک و بوموسى
هستند پاره هاى تن و جانت

نام خلیج فارس سزاى توست
تاریخ پیر شاهد برهانت

اى کشور فروغ اهورایى
بادا خدا همیشه نگهبانت




http://www.irancartoon.ir/gallery/albums/album36/derakhshi_02.jpg

دهم ارديبهشت روز ملي خليج فارس گرامي باد

مجیب
۱۳۹۰/۰۲/۲۵, ۰۸:۴۸
به بهانه ۲۵ارديبهشت ،روز بزرگداشت فردوسي شاعر حماسي سراي ايراني، شعري را در مدح پيامبر اكرم”ص”وامام علي”ع″، به محبان اهل بيت”ع″ و همچنين علاقه مندان فرهنگ و ادب اين مرزو بوم هديه مي كنيم.




خداوند جوی می و انگبین
همان چشمه ی شیر و ماء و یقین


اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای


گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این دین و راه من است


برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم


دلت گر به راه خطا مایلست
ترا دشمن اندر جهان خود دلست


نباشد جز از بی پدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش


هرآنکس که در جانش بغش علی است
ازو زارتر در جهان زار کیست


نگر تا نداری به بازی جهان
نه برگردی از نیکی ات پی همرهان


همه نیکی ات باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بوی همنورد


از این در سخن چند رانم همی
همانا کرانش ندانم همی



:Rose::Rose::Rose:

ابوذر زمان
۱۳۹۰/۰۳/۱۸, ۱۲:۰۴
ديگر از اين همه نيرنگ به تنگ آمــده است
با علي لشکر شبرنگ به جنگ آمـده است

هان ببينيد چه دندان به غضب مي سـايند
کـه به پيکـار «علـي» شيـر عـرب مـي آينـد

فـاش پيـداست کـه از غيـظ برافـروختـه اند
و چه کيـن ها که در انبان دل اندوخته اند *

ظـــاهـــرا غصــهء ميراث پـيـمـبـــر دارنـــد
تــا علــي را مـگـر از مسنـد ديـن بـر دارنـد

پس چه در خانه نشستيم؟ علي تنها ماند
منتظــر بهـر چـه هستيم؟ علـي تنهـا مـاند

پـاي در معـرض حفـره اسـت، مراقب باشيم
کـوفــه آبستـن کفــر اسـت، مراقـب باشيـم

با ولـي باش مگـو راه ولايـت سخــت اسـت
آنکــه هـم پـاي ولايـت نـرود بـدبخــت اسـت


اين چه فتنه است که آفت زده ايمــان ها را
«اَيْـنَ عَمّــار» کـه روشـن بکنــد جــان هـا را

«اَيْـنَ عَمّــار» کــه تـبـيـيــن حقــايق بکند
«اَيْـنَ عَمّــار» کــه از دسـت شمــا دق بکند؟

خصم در گوشه نشسته است که تزوير کند
نکـنــد بــاز تــو را فـتـنــه زمـيــن گـيــر کـنــد

نکـنــد بــا شـتـــر مـعــرکــه هـمـــراه شـوي
نکـنـــد مـثـل «بني ساعده» گـمــراه شـوي

خـصــم، خـصــم است ولو يار نمــايد خود را
در پــس ديــن تــو انـکــار نـمـــايـد خـــود را

دشمن اين مرتبه قرآن سر ني خواهـد بـرد
آنکه مرد است به اين مسئله پي خواهدبرد

نـيــزه نـيــزه اسـت ولـو بـر ســر او قـرآن هـا
کفر کفري است که بر خواستـه از ايمان ها

نيزه نيزه است و دراين قائله خون خواهد ريخت
کفر از اين سجده بي مغز برون خواهد ريخت

شک نکن بعـد ولي روح ولا خواهد سوخت
کودکي در کبد کرب و بلا خواهد سوخـت...


بگوش و به هوش باشید.
تا بعد

دریای بی پایاب
۱۳۹۰/۰۳/۲۰, ۱۱:۴۹
روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت

او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختري ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

"Aye"
۱۳۹۰/۰۳/۲۰, ۱۳:۰۳
چه انتظار عجیبی!

تو بین منتظران هم عزیز من، چه غریبی،

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت!؟

نه کوششی، نه وفایی!؟

فقط نشسته وگفتیم:

خدا کند که بیایی...!؟


http://www.janjali.com/Smileys/SoLoSMiLeYS1/rose.gif http://www.janjali.com/Smileys/SoLoSMiLeYS1/rose.gif http://www.janjali.com/Smileys/SoLoSMiLeYS1/rose.gif
http://www.iranian5.com/components/com_kunena/template/default/images/emoticons/sad3.gifhttp://www.pic4ever.com/images/cry2.gif

"Aye"
۱۳۹۰/۰۳/۲۰, ۱۳:۵۰
وقتي هوا پر است ز عطر اقاقيا


حس مي‌كني تو هستي و يك حس آشنا


حس مي‌كني رها شده‌اي در مه و نسيم


حس مي‌كني سبك شده‌اي مثل ابرها


... تو بي‌خيال مي‌روي آرام، ناگهان


چيزي ترا نهفته، صدا مي‌زند، بيا...


يك لحظه هر چه هست فراموش مي‌شود


يك رشته راه مي‌كشد از روح تا خدا


اينك، تويي رها شده با جان عطرناك


سر مي‌نهي به سجده در اين عطرگين فضا


چون جامه‌اي رها شده ماني به روي خاك


در چشم رهگذر اگر بنگرد تو را

"Aye"
۱۳۹۰/۰۳/۲۰, ۱۸:۳۷
http://hodhodshop.com/forum/Themes/hodhodshop/images/buttons/thank_you_b.gif (http://hodhodshop.com/forum/index.php?action=thankyou;topic=10140.0;msg=54847) روز ناگزیر http://hodhodshop.com/forum/Themes/hodhodshop/images/buttons/thank_you_b.gif (http://hodhodshop.com/forum/index.php?action=thankyou;topic=10140.0;msg=54847)

این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند :
" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشم-داشت بودن ِ لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده ، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه می کشد
و کفشهای کهنه ی سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز ، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب ، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟

nahid.mp71@yahoo.com
۱۳۹۰/۰۴/۲۲, ۰۰:۲۳
اثری از: زنده یاد قیصر امین پور


پیش از اینها فكر می‌كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می‌گفتند: این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خطاست

هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، كورت می‌كند
تا شدی نزدیك، دورت می‌كند

كج گشودی دست، سنگت می‌كند
كج نهادی پای، لنگت می‌كند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می‌شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می‌كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا كجاست؟
گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!

گفت: اینجا می‌شود یك لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی ‌از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می‌دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می‌دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك و بی ریا

می‌توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد

می‌توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می‌توان با او صمیمی ‌حرف زد
مثل یاران قدیمی‌ حرف زد

می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند

می‌توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می‌توان درباره ی هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فكر می‌كردم خدا...:Rose::Rose::Rose:

آنی
۱۳۹۰/۰۴/۲۳, ۱۷:۴۷
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه ، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی :
"از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آئینه عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن ! "

با تو گفتم : « حذر از عشق ! ندانم
سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم ،
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نرمیدم ، نه گسستم ... »

باز گفتم که : « تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در اُفتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! »

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که : دگر از تو جدایی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم .

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...........


" بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم "...........










.......

ابن عربی
۱۳۹۰/۰۶/۲۷, ۱۰:۴۲
حکیمی با انگشتش ماه را به مردم نشان می داد.
ولی افراد ساده لوح و نادان ، بجای دیدن ماه در آسمان ، نوک انگشت او را نگاه می کردند!!!


بگذریم
یاد شاعر روشنفکر وآزادیخواه میهنمان ، میرزاده عشقی بخیر! که در شاهکار ادبی زیبایش " سه تابلوی مریم " در رابطه با انقلاب مشروطه چیزی را بیان نمود که اکنون هم اگر بود در مورد انقلاب ایران ، آن هم با شدت بیشتری فریاد می زد و می گفت!
حقیقتا بر همه اعضاء روشنفکر این سایت لازم است که این شعر زیبا را با نهایت دقت بخوانند و در آن تدبر کنند که این شاعر آزاده چگونه در شعر خود ، تکرار تاریخ را تفسیر می کند.



بخشی از قطعات پایانی این شعر پر معنا و زیبا


چه گویمت من از این انقلاب بد بنیاد
که شد وسیله ای از بهر دسته ای شیاد

چه مردمان خرابی شدند از آن آباد
گر انقلاب بد این ، زنده باد استبداد!

taha.
۱۳۹۰/۱۱/۱۸, ۱۱:۰۴
سجاده ام كجاست؟

می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم

این دل گرفتگی مداوم شاید

تأثیر سایه ی من است

كه این سان

گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده است

سجاده ام كجاست؟


(سلمان هراتی)

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۱۹, ۱۷:۱۶
ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آن چه مي بينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند.

ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي‌ماند.

كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.

نفسم مي گيرد
كه هوا هم اين جا زنداني است.
هرچه با من اين جاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۱۹, ۲۰:۴۸
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريکي
من در اين تيره شب جان فرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشان تر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسوي تو
موج درياي خيال
کاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي کردم

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۱۹, ۲۰:۴۹
ميرسد روزي كه فرياد و فغــان ها سـر كنـي



ميرسد روزي كه احســـاس مـرا بـاور كنـــي



ميرسد روزي كه نادم باشي از رفتار خويش



خــاطرات رفتـــه ام را مـو به مـو از بر كـــني



ميرسد روزي كه تنــها ماند از مـن يادگار



نامه هايي را كه با درياي اشكت تر كني



ميرسد روزي كه تنها درمسـير بي كسي



بوته هاي وحشــي گل را زغــم پرپر كني



ميرسـد روزي كه صــبــرت سـر شــود

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۱۹, ۲۰:۵۰
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۱۹, ۲۰:۵۱
آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۱۹, ۲۰:۵۲
منشين غافل و سنگين و خموش

زنی امشب ز تو می جويد كام

در تمنای تن و آغوشی ست

تا نهد پای هوس بر سر نام




عشق توفانی بگذشته او

در دلش ناله كنان می ميرد

چون غريقی ست كه با دست نياز

دامن عشق تو را می گيرد

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۱۹, ۲۰:۵۲
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چهار فصلش همه اراستگيست
من چه مي دانستم
به هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه ي پزمرده از بي ابي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۱۹, ۲۰:۵۳
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۱۹, ۲۰:۵۳
“جواب”



من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۱, ۱۱:۳۰
زندانی
دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
ضربه دست مرا پاسخ گوی
ضربه دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست ؟؟؟
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟
ضربه می کوبد همسایه زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم
حمید مصدق

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۱, ۱۱:۳۲
دیگرزمان، زمانه مجنون نیست
فرهاد،
در بیستون مراد نمی جوید ،
زیرا بر آستانه خسرو،
بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است .
در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها،
آن شور عشق
عشق به شیرین را،
از یاد برده است .
تنهاست گرد باد بیابان،
تنهاست .
و آهوان دشت،
پاکان تشنگان محبت
چه سالهاست
دیگر سراغ مجنون،
آن دلشکسته عاشق محزون رام را
از باد و از درخت نمی گیرند
زیرا که خاک خیمه ابن سلام را
خادم ترین و عبدترین خادم
مجنون دلشکسته محزون است .
در عصر تضاد، عصر شگفتی
لیلی
دلاله محبت مجنون است !!

ای دست من به تیشه توسل جو،
تا داستان کهنه فرهاد را،
از خاطرات خفته برانگیزی .
ای اشتیاق مرگ
در من طلوع کن .
من اختتام قصه مجنون رام را
اعلام می کنم
حمید مصدق

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۱, ۱۱:۳۳
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .

خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خواموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است

دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .

از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
نه،
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۱, ۱۱:۴۰
http://i1.glitter-graphics.org/pub/568/568911hs5cb1ts5r.gif

ای داد
تند باد
توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد
دیگر به اعتماد که باید بود ؟
دیوار اعتماد فرو رخت
و کسوت بلند تمنا
بر قامت بلند تو کوتاهتر نمود
پایان آشنایی
آغاز رنج تفرقه ای سخت دردنک
هر سوی سیل
سنگین و سهمنک
من از کدام نقطه
آغاز می کنم ؟
توفان و سیل و صاعقه
اینک دریچه را
من با کدام جرات
سوی ستاره سحری باز می کنم ؟

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۲, ۱۱:۰۲
دریچه ها از مهدی اخوان ثالث

ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه زهر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه بهشت، اما…آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد

http://i1.glitter-graphics.org/pub/1464/1464301tsb23q3c8s.gif

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۲, ۱۱:۰۷
http://www.glitter-graphics.com/images/empty.gif
http://i9.glitter-graphics.org/pub/1372/1372359z58lsobcqt.gif

گفتم بهار
خنده زد و گفت
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی اید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجال پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۲, ۱۱:۰۸
گوی
شب را پگاه نیست
هر سو سکوت هست
سکوتی هراسنک
ای کاش
تا شیشه دریچه این خانه بشکند
سنگی ز دست کودک کوچه رها شود
ای کاش
دست ستم کشیده به سنگ آشنا شود
من از حصار سخت گذشتم
در آن سوی حصار حصین شادی ست
در آن سوی حصار شور رهایی و آزادی ست
ایا جهان به وسعت فکر ما
ایا جهان به وسعت زندان است؟
دیدم تو را که وسعت روحت را
به دوستاقبانی دلقکها
در آن بهار عمر
غافل ز بازگشت بهاران
گماشتی
ایا جهان به وسعت دلتنگی ست ؟
از آن حصار سخت گذشتم
اما حصار خاطره ها را
این حنظل همیشه به کامم ویران که می تواند ؟
اینک تو رفته ای و نمی دانم
ایا کدام هلهله ات شاد می کند
ایا کدام عاشق صادق
نام تو را شبانه
در کوچه های شب زده
فریاد می کند
من از حصار تیره گذشتم
دیدم
سیماب صبحگاهی
از سر بلندترین کوهها فرو می ریخت

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۲, ۱۶:۳۳
http://i10.glitter-graphics.org/pub/837/837410ia9bfc4lwz.gif

يك شب ز ماوراي سياهي ها
چون اختري بسوي تو مي آيم
بر بال بادهاي جهان پيما
شادان به جستجوي تو مي آيم
سرتا بپا حرارت و سرمستي
چون روزهاي دلكش تابستان
پر ميكنم براي تو دامان را
از لاله هاي وحشي كوهستان
يك شب ز حلقه كه به در كوبم
در كنج سينه قلب تو مي لرزد
چون در گشوده شد تن من بي تاب
در بازوان گرم تو مي لغزد
ديگر در آن دقايق مستي بخش
در چشم من گريز نخواهي ديد
چون كودكان نگاه خموشم را
با شرم در ستيز نخواهي ديد
يكشب چو نام من به زبان آري
مي خوانمت به عالم رويايي
بر موجهاي ياد تو مي رقصم
چون دختران وحشي دريايي
يكشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو ميسوزد
چشمان من اميد نگاهش را
بر گردش نگاه تو ميدوزد
از زهره آن الهه افسونگر
رسم و طريق عشق مي آموزم
يكشب چو نوري از دل تاريكي
در كلبه ات شراره ميافروزم
آه اي دو چشم خيره به ره مانده
آري منم كه سوي تو مي آيم
بر بال بادهاي جهان پيما
شادان به جستجوي تو مي آيم

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۲, ۱۶:۳۴
http://i9.glitter-graphics.org/pub/784/784149wqrkw68oon.gif

روز يا شب ؟
- نه ، اي دوست ، غروبي ابديست
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپيد
و صداهائي از دور ، از آن دشت غريب ،
بي ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد

-سخني بايد گفت
سخني بايد گفت
دل من ميخواهد با ظلمت جفت شود
سخني بايد گفت
چه فراموشي سنگيني
سيبي از شاخه فروميافتد
دانه هاي زرد تخم کتان
زير منقار قناري هاي عاشق من ميشکنند
گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسيم
ميسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگوني

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۲, ۱۶:۳۶
http://i5.glitter-graphics.org/pub/117/117665xz7vascr2h.gif

من به يک ماه ميانديشم
- من به حرفي در شعر
- من به يک چشمه ميانديشم
- من به وهمي در خاک
- من به بوي غني گندمزار
- من به افسانهء نان
- من به معصوميت بازي ها
و به آن کوچهء باريک دراز
که پر از عطر درختان اقاقي بود
- من به بيداري تلخي که پس ازبازي
و به بهتي که پس از کوچه
و به خالي طويلي که پس از عطر اقاقي ها

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۲, ۱۶:۳۷
http://i5.glitter-graphics.org/pub/1036/1036105p6qwli3ciq.gif

- من به آوار ميانديشم
و به تاراج وزش هاي سياه
و به نوري مشکوک
که شبانگاهان در پنجره ميکاود
و به گوري کوچک ، کوچک چون پيکر يک نوزاد

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۲, ۱۶:۳۸
- کار... کار ؟
- آري ، اما در آن ميز بزرگ
دشمني مخفي مسکن دارد
که ترا ميجود . آرام آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چيز بيهودهء ديگر را
و سرانجام ، تو در فنجاني چاي فرو خواهي رفت
مثل قايق در گرداب
و در اعماق افق ، چيزي جز دود غليظ سيگار
و خطوط نامفهوم نخواهي ديدhttp://i7.glitter-graphics.org/pub/600/600297y8krvnyajz.gif

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۲, ۱۶:۳۹
http://i2.glitter-graphics.org/pub/510/510242eevqdfb6qk.gif

-يک ستاره ؟
- آري ، صدها ، صدها ، اما
همه در آن سوي شبهاي محصور
- يک پرنده ؟
- آري ، صدها ، صدها ، اما
همه در خاطره هاي دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
- من به فريادي در کوچه ميانديشم
- من به موشي بي آزار که در ديوار
گاهگاهي گذري دارد !

- سخني بايد گفت
سخني بايد گفت
در سحرگاهان ، در لحظهء لرزاني
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چيزي مبهم ميآميزد
من دلم ميخواهد
که به طغياني تسليم شوم
من دلم ميخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم ميخواهد
که بگويم نه نه نه نه


- برويم
- سخني بايد گفت
- جام ، يا بستر ، يا تنهائي ، يا خواب ؟

- برويم ...

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۲, ۱۶:۴۰
http://i7.glitter-graphics.org/pub/961/961457njqoucs7zc.gif

جمعهء ساکت
جمعهء متروک
جمعهء چون کوچه هاي کهنه، غم انگيز
جمعهء انديشه هاي تنبل بيمار
جمعهء خميازه هاي موذي کشدار
جمعهء بي انتظار
جمعهء تسليم

خانهء خالي
خانهء دلگير
خانهء در بسته بر هجوم جواني
خانهء تاريکي و تصور خورشيد
خانهء تنهائي و تفال و ترديد
خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاوير

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساکت متروک
در دل اين خانه هاي خالي دلگير

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۲:۲۵
http://i4.glitter-graphics.org/pub/33/33644bxhnjgbaps.gif
بازگشت

عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبارآلود
نگهم پيشتر زمن مي تاخت
بر لبانم سلام گرمي بود

شهر جوشان درون کورهء ظهر
کوچه مي سوخت در تب خورشيد
پاي من روي سنگفرش خموش
پيش مي رفت و سخت مي لرزيد

خانه ها رنگ ديگري بودند
گردآلوده، تيره و دلگير
چهره ها در ميان چادر ها
همچو ارواح پاي در زنجير

جوي خشکيده، همچو چشمي کور
خالي از آب و از نشانهء او
مردي آوازه خوان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانهء او

گنبد آشناي مسجد پير
کاسه هاي شکسته را مي ماند
مومني بر فراز گلدسته
با نوائي حزين اذان مي خواند

مي دويدند از پي سگها
کودکان پا برهنه ، سنگ به دست
زني از پشت معجري خنديد
باد ناگه دريچه اي را بست

از دهان سياه هشتي ها
بوي نمناک گور مي آمد
مر کوري عصازنان مي رفت
آشنائي ز دور مي آمد

دري آنجا گشوده گشت خموش
دستهائي مرا بخود خواندند
اشکي از ابر چشمها باريد
دستهائي مرا ز خود راندند

روي ديوار باز پيچک پير
موج مي زد چو چشمه اي لرزان
بر تن برگهاي انبوهش
سبزي پيري و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسيد :
«در کدامين مکان نشانهء اوست؟»
ليک ديدم اتاق کوچک من
خالي از بانگ کودکانهء اوست

از دل خاک سرد آئينه
ناگهان پيکرش چو گل روئيد
موج مي زد ديدگان مخمليش
آه، در وهم هم مرا مي ديد!

تکيه دادم به سينهء ديوار
گفتم آهسته :«اين توئي کامي ؟»
ليک ديدم کز آن گذشتهء تلخ
هيچ باقي نمانده جز نامي

عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبارآلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ
شهر من گور آرزويم بود

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۲:۲۶
http://i5.glitter-graphics.org/pub/186/186495bna73841p9.gif
آن کلاغی که پرید
ازفراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود
خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۲:۲۷
http://i4.glitter-graphics.org/pub/120/120694amtl4adb8a.gif


همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۲:۲۸
همه می ترسند ،اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دونام
و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن اززندگی نقره ای آوازیست
که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۲:۲۸
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه ی نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولّد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب ها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوتر های معصوم
از بلند های برج سپید خود
به زمین می نگرند

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۵:۱۷
http://i9.glitter-graphics.org/pub/972/972559cscdell87l.gif

دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا هم صحبت دیوانه باشم
دل به هر کس می سپارم ، من که در دل ها مقیمم
تا توانم شمع مجلس شد ، چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقۀ زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمۀ مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نا مردمان بیگانه باشم یا نباشم ؟

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۵:۲۴
http://i6.glitter-graphics.org/pub/134/134546jbuktdurc1.gif

بر لبانم سايه ای از پرسشی مرموز

در دلم درديست بی آرام و هستی سوز

راز سرگردانی اين روح عاصی را

با تو خواهم در ميان بگذاردن، امروز

گر چه از درگاه خود می رانيم، اما

تا من اينجا بنده، تو آنجا، خدا باشی

سرگذشت تيرهء من، سرگذشتی نيست

کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

نيمه شب گهواره ها آرام می جنبند

بی خبر از کوچ دردآلود انسانها

دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان

می کشد پاروزنان در کام طوفانها

چهره هايی در نگاهم سخت بيگانه

خانه هايی بر فرازش اشک اختر ها

وحشت زندان و برق حلقهء زنجير

داستانهايی ز لطف ايزد يکتا

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۵:۲۵
http://i6.glitter-graphics.org/pub/134/134546jbuktdurc1.gif

سينهء سرد زمين و لکه های گور

هر سلامی سايهء تاريک بدرودی

دستهايی خالی و در آسمانی دور

زردی خورشيد بيمار تب آلودی

جستجويی بی سرانجام و تلاشی گنگ

جاده يی ظلمانی و پايی به ره خسته

نه نشان آتشی بر قله های طور

نه جوابی از ورای اين در بسته

آه ... آيا ناله ام ره می برد در تو ؟

تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را

يک زمان با من نشينی ، با من خاکی

از لب شعرم بنوشی درد هستی را

سالها در خويش افسردم ولی امروز

شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم

يا خمش سازی خروش بی شکيبم را

يا ترا من شيوه ای ديگر بياموزم

دانم از درگاه خود می رانيم، اما

تا من اينجا بنده، تو آنجا، خدا باشی

سرگذشت تيرهء من، سرگذشتی نيست

کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی

چيستم من؟ زاده يک شام لذتباز

ناشناسی پيش ميراند در اين راهم

روزگاری پيکری بر پيکری پيچيد

من به دنيا آمدم، بی آنکه خود خواهم

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۵:۲۶
http://i6.glitter-graphics.org/pub/134/134546jbuktdurc1.gif

کی رهايم کرده ای ، تا با دوچشم باز

برگزينم قالبی ، خود از برای خويش

تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را

خود به آزادی نهم در راه پای خويش

من به دنيا آمدم تا در جهان تو

حاصل پيوند سوزان دو تن باشم

پيش از آن کی آشنا بوديم ما با هم ؟

من به دنيا آمدم بی آن که «من» باشم

روزها رفتند و در چشم سياهی ريخت

ظلمت شبهای کور ديرپای تو

روزها رفتند و آن آوای لالايی

مرد و پر شد گوشهايم از صدای تو

کودکی همچون پرستوهای رنگين بال

رو بسوی آسمان های دگر پر زد

نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد

ميهمانی بی خبر انگشت بر در زد

می دويدم در بيابان های وهم انگيز

می نشستم در کنار چشمه ها سرمست

می شکستم شاخه های راز را اما

از تن اين بوته هر دم شاخه ای می رست

راه من تا دور دست دشت ها می رفت

من شناور در شط انديشه های خويش

می خزيدم در دل امواج سرگردان

می گسستم بند ظلمت را ز پای خويش

عاقبت روزی ز خود آرام پرسيدم

چيستم من؟ از کجا آغاز می يابم ؟

گر سرا پا نور گرم زندگی هستم

از کدامين آسمان راز می تابم

از چه می انديشم اينسان روز و شب خاموش ؟

دانه انديشه را در من که افشانده است ؟

چنگ در دست من و من چنگی مغرور

يا به دامانم کسی اين چنگ بنشانده است ؟

گر نبودم يا به دنيای دگر بودم

باز آيا قدرت انديشه ام می بود ؟

باز آيا می توانستم که ره يابم

در معماهای اين دنيای رازآلود ؟

ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهی تاريک و پيچاپيچ

سايه افکندی بر آن پايان و دانستم

پای تا سر هيچ هستم، هيچ هستم ، هيچ

سايه افکندی بر آن «پايان» و در دستت

ريسمانی بود و آن سويش به گردنها

می کشيدی خلق را در کوره راه عمر

چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا

می کشيدی خلق را در راه و می خواندی

آتش دوزخ نصيب کفر گويان باد

هر که شيطان را به جايم بر گزيند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

خويش را ‌آينه ای ديدم تهی از خويش

هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو

گاه نقش قدرتت، گه نقش بيدادت

گاه نقش ديدگان خودپرست تو

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۵:۲۶
http://i6.glitter-graphics.org/pub/134/134546jbuktdurc1.gif

گوسپندی در ميان گله سرگردان

آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده !

آنکه چوپانست خود سرمست از اين بازی

می زده در گوشه ای آرام آسوده

می کشيدی خلق را در راه و می خواندی

«آتش دوزخ نصيب کفرگويان باد

هر که شيطان را به جايم برگزيند، او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد .»

آفريدی خود تو اين شيطان ملعون را

عاصيش کردی او را سوی ما راندی

اين تو بودی، اين تو بودی کز يکی شعله

ديوی اينسان ساختی، در راه بنشاندی

مهلتش دادی که تا دنيا به جا باشد

با سرانگشتان شومش آتش افروزد

لذتی وحشی شود در بستری خاموش

بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد

هر چه زيبا بود بی رحمانه بخشيديش

شعر شد، فرياد شد، عشق و جوانی شد

عطر گل ها شد به روی دشت ها پاشيد

رنگ دنيا شد فريب زندگانی شد

موج شد بر دامن مواج رقاصان

آتش می شد درون خم به جوش آمد

آن چنان در جان می خواران خروش افکند

تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد

نغمه شد در پنجه چنگی به خود پيچيد

لرزه شد بر سينه های سيمگون افتاد

خنده شد دندان مه رويان نمايان کرد

عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد

سحر آوازش در اين شب های ظلمانی

هادی گم کرده راهان در بيابان شد

بانگ پايش در دل محراب ها رقصيد

برق چشمانش چراغ رهنورردان شد

هر چه زيبا بود بی رحمانه بخشيديش

در ره زيبا پرستانش رها کردی

آن گه از فرياد های خشم و قهر خويش

گنبد مينای ما را پر صدا کردی

چشم ما لبريز از آن تصوير افسونی

ما به پای افتاده در راه سجود تو

رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان

سرگذشت تيرهء قوم «ثمود» تو

خود نشستی تا بر آنها چيره شد آنگاه

چون گياهی خشک کرديشان ز طوفانی

تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد

سوختيشان، سوختی با برق سوزانی

وای از اين بازی، از اين بازی درد آلود

از چه ما را اين چنين بازيچه می سازی ؟

رشتهء تسبيح و در دست تو می چرخيم

گرم می چرخانی و بيهوده می تازی

چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد

با «خطا»، اين لفظ مبهم، آشنا گشتيم

تو خطا را آفريدی، او به خود جنبيد

تاخت بر ما، عاقبت نفس خطا گشتيم

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۵:۲۷
http://i6.glitter-graphics.org/pub/134/134546jbuktdurc1.gif

گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود

هيچ شيطان را به ما مهری و راهی بود ؟

هيچ در اين روح طغيان کردهء عاصی

زو نشانی بود يا آوای پايی بود ؟

تو من و ما را پیاپی می کشی در گود

تا بگويی می توانی اين چنين باشی

تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشيم

بر سر ما پتک سرد آهنين باشی

چيست اين شيطان از درگاهها رانده ؟

در سرای خامش ما ميهمان مانده

بر اثير پيکر سوزنده اش دستی

عطر لذت های دنيا را بيافشانده

چيست او، جز آن چه تو می خواستی باشد ؟

تيره روحی، تيره جانی، تيره بينايی

تيره لبخندی بر آن لب های بی لبخند

تيره آغازی، خدايا، تيره پايانی

ميل او کی مايهء اين هستی تلخست ؟

رأی او را کی از او در کار پرسيدی ؟

گر رهايش کرده بودی تا بخود باشد

هرگز از او در جهان نقشی نمی ديدی

ای بسا شب ها که در خواب من آمد او

چشمهايش چشمه های اشک و خون بودند

سخت می ناليدند و می ديدم که بر لبهاش

ناله هايش خالی از رنگ و فسون بودند

شرمگين زين نام ننگ آلودهء رسوا

گوشه يی می جست تا از خود رها گردد

پيکرش رنگ پليدی بود و او گريان

قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد

ای بسا شب ها که با من گفتگو می کرد

گوش من گويی هنوز از ناله لبريز است :

شيطان : تف بر اين هستی، بر اين هستی دردآلود

تف بر اين هستی که اينسان نفرت انگيزست

خالق من او، و او هر دم به گوش خلق

از چه می گويد چنان بودم، چنين باشم ؟

من اگر شيطان مکارم گناهم چيست ؟

او نمی خواهد که من چيزی جز اين باشم

دوزخش در آرزوی طعمه يی می سوخت

دام صيادی به دستم داد و رامم کرد

تا هزاران طعمه در دام افکنم، ناگاه

عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد

دوزخش در آرزوی طعمه يی می سوخت

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۵:۳۳
چه گریزیست ز من؟

چه شتابی است به راه من؟

به چه خواهی بردن

در شبی اینهمه تاریک پناه؟

مرمرین پلهءآن غرفهء عاج

ای ذریغا که زما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

نه چراغی است درآن پایان

هر چه از دور نمایان است

شایدآن نقطهء نورانی

چشم گرگان بیابان است

می فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی؟

او در این جا نهان است

می درخشد در می

گر بهم آویزیم

ما دو سر گشتهء تنها،چون موج

به پناهی که تو می جویی، خواهیم رسید

اندرآن لحظهء جادویی اوج!



فروغ فرخزاد

سحر
۱۳۹۰/۱۲/۲۳, ۱۵:۳۴
http://i3.glitter-graphics.org/pub/483/483813cnsk3a9xm6.gif


در آنجا ، بر فراز قله‌ی کوه

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن

به سوی ابرهای تیره پر زد

نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم کای خداوند

من او را دوست دارم، دوست دارم

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده و بی تاب کوبید

در زرین قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگین را کشیدند

ز توفان صدای بی ‌شکیبم

به خود لرزیده، در ابری خزیدند

ستون‌ها همچو ماران پیچ در پیچ

درختان در مه سبزی شناور

صدایم پیکرش را شست و شو داد

ز خاک ره ، درون حوض کوثر

خدا در خواب رویابار خود بود

به زیر پلک‌ها پنهان نگاهش

صدایم رفت و با اندوه نالید

میان پرده ‌های خوابگاهش

ولی آن پلک‌های نقره آلود

دریغا تا سحرگه بسته ‌ بودند

سبک چون گوشماهی‌های ساحل

به روی دیده‌اش بنشسته بودند

صدا صد بار نومیدانه برخاست

که عاصی گردد و بروی بتازد

صدا می‌خواست تا با پنجه‌ی خشم

حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد می ‌زد ا ز سر درد

به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

من اینجا تشنه‌ی یک جرعه‌ی مهر

تو انجا خفته بر تخت خدایی

مگر چندان تواند اوج گیرد

صدایی دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از صدا دیگر تهی بود

ولی اینجا به سوی آسمان‌ها

هنوز این دیده‌ی امیدوارم

خدایا این صدا را می‌شناسی؟

من او را دوست دارم ، دوست دارم.






"فروغ"

سحر
۱۳۹۱/۰۱/۱۰, ۲۱:۱۷
جوابی به تکه ای از شعر زیبای "نسیمی از دیار آشتی"، اثر فریدون مشیری {روحش شاد}

در چشم تو، شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت
در چشم من اما بدان،
دیریست،دیریست
اینگونگی را،
بدرود گفتند!
خنجر ز روی نه ،
ز پشت اندر کشیدند!
آنگه گلوی دوست را،
از کین بریدند!
وآنگه ، رمیدند!
وان کوچه بالاتر یکی تسبیح در مشت!،
وان دیگری فریاد،:کین خورشید را کشت؟!!!

سحر
۱۳۹۱/۰۱/۱۰, ۲۱:۱۸
باری اگر روزی كسی از من بپرسد
"چندی كه در روی زمین بودی چه كردی؟"
من، می‌گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان، برمی‌‌افرازم سرم را
آنگاه می‌گویم كه بذری نو فشانده است
تا بشكفد، تا بر دهد، بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بی‌كرانه
چندان كه یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم
با این صدای خسته شاید خفته‌ای را
در چارسوی این جهان بیدار كردم.

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیكار كردم
"پژمردن یك شاخه گل" را رنج بردم
"مرگ قناری در قفس" را غصه خوردم
وز غصه‌ی مَردم شبی صدبار مُردم.

شرمنده از خود نیستم گر چو مسیحا
آنجا كه فریاد از جگر باید كشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیكار با نابخردان را
شمشیر باید می‌گرفتم
بر من نگیری، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشیر در مشت
یعنی كسی را می‌توان كشت!

در راه باریكی كه از آن می‌گذشتم
تاریكی بی‌دانشی بیداد می‌كرد
ایمان به انسان شب‌چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من درین میدان سخن بود.

شبهای بی‌پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود.

سحر
۱۳۹۱/۰۱/۱۰, ۲۱:۱۹
اشک خداhttp://www.jasjoo.com/app_images/dot.png

صدف سینه من عمری
گهر عشق تو پروردست
کس نداند که درین خانه
طفل با دایه چه ها کردست
همه ویرانی و ویرانی
همه خاموشی و خاموشی
سایه
افکنده به روزنها
پیچک خشک فراموشی
روزگاری است درین درگاه
بوی مهر تو نه پیچیدست
روزگاری است که آن فرزند
حال این دایه نپرسیدست
من و آن تلخی و شیرینی
من و آن سایه و روشنها
من و این دیده اشک آلود
که بود خیره به روزنها
یاد باد آن شب بارانی
که تو
در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود
که تو یک سینه صفا بودی
رعد غرید و تو لرزیدی
رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا خندان
به یکی بوسه روا کردی
باد هنگامه کنان برخاست
شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد
برق در سینه شب بشکست
نفس تشنه
تبدارم
به نفس های تو می آویخت
خود طبعم به نهان می سوخت
عطر شعرم به فضا می ریخت
چشم بر چشم تو می بستم
دست بر دست تو می سودم
به تمنای تو می مردم
به تماشای تو خوش بودم
چشم بر چشم تو می بستم
شور و شوقم به سراپا بود
دست بر دست تو می رفتم
هرکجا
عشق تو می فرمود
از لب گرم تو می چیدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو میدیدم
سحر روشن فردا را
سحر روشن فردا کو
گل صد برگ تمنا کو
اشک و لبخند و تماشا کو
آنهمه قول و غزل ها کو
باز امشب شب بارانی است
از هوا سیل بلا ریزد
بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد
من و اینهمه آتش هستی سوز
تا جهان باقی و جان باقی است
بی تو در گوشه تنهایی
بزم دل باقی و غم ساقی است

سحر
۱۳۹۱/۰۱/۱۰, ۲۱:۲۰
همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهم دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموشی کبوتر ها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری؟
****
_نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
****
من
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه جا
همه وقت
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ،تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من ،تنها تو بمان!
****
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو ،به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
****
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من،تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

فریدون مشیری

سحر
۱۳۹۱/۰۱/۱۰, ۲۱:۲۱
در صبح آشنایی شیرینمان ،تو را
گفتم که :«مرد عشق نئی» باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود؟

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟
پنداشتی که یاد تو ،این یاد دلنواز
در تنگنای سینه فراموش می شود؟

تو رفته ای که بی من،تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو ،شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم.

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من ،شبچراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو،نور عشق تو،عشق بزرگ توست
خورشید جاودانی دنیای دیگرم!
«فریدون مشیری»

سحر
۱۳۹۱/۰۱/۱۰, ۲۱:۲۳
تنها

غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم

دیدم که هنوز عاشقم آه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو

یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق (http://www.irannaz.com/news_cats_30.html) تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
در پی آن نگاه های بلند ،
حسرتی ماند و
آه های بلند!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سحر
۱۳۹۱/۰۱/۱۰, ۲۱:۲۴
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق (http://www.irannaz.com/news_cats_30.html) تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سحر
۱۳۹۱/۰۱/۱۱, ۱۸:۴۹
http://askquran.ir/gallery/images//5405/medium/1_gif__1_.gif (http://[URL]http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_gif__1_.gif)
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
فریدون مشیری

سحر
۱۳۹۱/۰۱/۱۱, ۱۸:۵۲
http://askquran.ir/gallery/images//5405/medium/1_gif__1_.gif (http://[url]http//www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_gif__1_.gif)
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جانِ نو، خورشیدوار

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز میکشد فریاد
در کنار تو می گذشت ایکاش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سحر
۱۳۹۱/۰۱/۱۳, ۱۶:۴۴
http://askquran.ir/gallery/images//5405/medium/1_gif__1_.gif (http://[url]http/www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_gif__1_.gif)
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چهار فصلش همه اراستگيست
من چه مي دانستم
به هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه ي پزمرده از بي ابي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست

مجیب
۱۳۹۱/۰۳/۳۱, ۲۰:۵۶
http://www.e-heyat.com/UploadFiles/small/logo/motoharek/shaban.gif

ماه شعبان منه از دست قدح، کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان، خواهد شد
:fireworks::fireworks::fireworks:

نرگس مهدي
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۱۴:۲۵
اورگیم داغلی دیر گوزلریم دولو
عشقین مگر بودور سونوندا یولو؟
سئوگی آراسیندا محبت اولو


بس سن کیمی اویدون ای اورمو گؤلی؟یای گلنده، سنه گوناخ اولایدیخ
چادر قوروپ، گئجه گوندوز قالاردیخ
هر دانیندان نه قدر لذت آلاردیخ


نه تئز بیزدن دویدون ای اورموگؤلی؟فرصت تاپیپ گونون هر بیر چاغیندان
چیمه چیمه اوپردیک یاناغیندان
چیچکلر هورردیک گلمان داغیندان


قلبیمیزی اویدون ای اورموگؤلیسویون،قومون، لیمین بیزه داوایدی
قولا، قیچا، بئل بوخونا شفایدی
دری خسته لیگه بویوک قادایدی


بیر شفا کویویدون ای اورمو گؤلیآشیپ داشان دامارلارین نئج اولدی؟
قانسیزلاییپ، ماوی جمالین سولدی
ایندی چوخی عینی بیر قوری یولدی


دردین بودور دویدون ای اورمو گؤلیدرین درین ندن بئیله باخیرسان؟
حزین حزین یاندیریرسان یاخیرسان
اینان باغریمیزا نئشتر تاخیرسان


بیزی آغلار قویدون ای اورموگؤلیکورپلیخدن یئر سالیپسان اورکده
بونا شاهد گویده کی او ملک ده
آلا بیلمز سنی بیزدن فلکده


چونکه آرخانداییخ ای اورموگؤلینه قدر باغریوا باسیبسان بیزی
نن لی اولوپ، ییرقالی ییپسان بیزی
نه اولدی بس ایندی آتیپسان بیزی


امیین یاددادیر ای اورمو گؤلیسحر دانی گولده گوندوز سلطانی
گوزلیکله آلاردی کی پریانی
باخدیخجاخ اولاردیخ اونون حیرانی


آیری حال یاپاردی ای اورموگؤلییای گلنده دریا دریا باغیران
هرکیم سنی اوزل گله چاغیران
یوخسولی وارلیدان سئچیپ آییران


سنی ئیتی رردی ای اورموگؤلیساحیلده قاییقلار دوروپ سیرایلا
بگلر دئیر سئیره گلین هارایلا
اونا مینیردیلر نه سس صدایلا


عن بویا سوروردی ای اورموگؤلیعادتیدی گولده آذر ائلینده
یاریم پارچا خیار توتماق الینده
چیمن لرین شیرین نغمه دیلینده


دئییپ گولردیلر ای اورموگؤلیبیری کی قضادان سویا جوماندا
گوز آجیشیپ یاشی پیرپیر داماندا
تز خیاری گوزه سورتوپ اوداندا
درمان ائلردیلر ای اورمو گؤلی