PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : *|||* حکایات زیبا (اخلاقی-قرآنی- پندآموز)*|||*



صفحه ها : 1 [2] 3 4

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۲۱, ۱۵:۱۳
کار همراه عبادت



(http://fekrejavan.ir/160.html#respond)

صبح زود جوانی نیرومند از مقابل حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و اله ) گذشت یکی از همراهان پرسید : در این وقت به کجا می روی؟ گفت: ( به دکانم در بازار ) گفتند : حیف که صبح خیزی او بخاطر خداوند تبارک و تعالی نیست . حضرت ( صلی الله علیه و اله ) فرمود: اینچنین حرف نزنید اگر او برای بی نیاز نمودن خود از دیگران یا برای تهیه احتیاجات پدر و مادر یا زن و بچه هایش می رود او در همین حال در راه خدا گام بر می دارد.
و عیسی (علیه السلام ) مردی را دید : فرمود؟ : چه می کنی


گفت : عبادت می کنم .
فرمود :غذا از کجا می اوری ؟
مرد گفت : برادری دارم که غذای مرا تهیه می کند
عیسی (علیه السلام ) فرمود : پس برادر تو از تو عابد تر است
با استفاده از کیمیای سعادت ج ۱ ص ۳۲۵

منبع:http://fekrejavan.ir/160.html
نویسنده: montazer

پاسخگوی اعتقادی 3
۱۳۸۹/۰۱/۲۱, ۲۰:۰۴
خدمت دوستان عرض سلام و ادب دارم

مرحوم حاج اسماعیل دولابی
چهل سال در طلب امام زمان صلوات الله علیه
شخصی را سراغ دارم که بیش از چهل سال در طلب امام زمان صلوات الله علیه بود. بعد از چهل سال ریاضت و عبادت به محضر منور حضرت مهدی صلوات الله علیه مشرف شد.
وقتی خدمت آقا رسید از حضرت گلایه عاشقانه کرد: « شما که سرانجام مرا به محضر پذیرفتید، ای کاش یک مقدار زودتر مرا می پذیرفتید و من این همه غصه نمی خوردم و عذاب نمی گشیدم؟»
حضرت فرمودند:
اگر زودتر ما را می دیدید از ما نان و سبزی می خواستی! حالا که چهل سال زحمت کشیده ای می فهمی که چه بخواهی.

پاسخگوی اعتقادی 3
۱۳۸۹/۰۱/۲۱, ۲۰:۰۹
حجه الاسلام محی الدین حائری شیرازی فرمودند:
شیخ بهلول، نقل کرد در زمان رضا خان به خاطر آن که مورد غضب شاه بودم و مأموران در تعقیب من بودند، همسر خود را طلاق دادم؛ زیرا اگر او به زوجیت من باقی می ماند ممکن بود مورد تعرض دستگاه قرار بگیرد.
حتی پس از آن که او را طلاق دادم و عده او تمام شد وسیله ازدواج مجدد را برای او فراهم آوردم تا هیچ ناراحتی و خطری از ناحیه من متوجه او نشود.
مدتی گذشت این زن مرد.
من در خواب سه نفر زن را دیدم که نزد من آمدند. از آنها پرسیدم شما کیستید؟
یکی از آنها گفت: من عمه پدر تو هستم، و دو نفر دیگر هم از خویشان به شمار می آمدند.
به هر صورت آنان به من گفتند: حضرت زهرا (س) ما را فرستاده است تا این مطلب را به شما برسانیم که وقتی زن شما از دنیا رفت ملائکه عذاب قصد عذاب او را داشتند ولی حضرت زهرا (س) دستور فرموده است فعلا دست از عذاب او بردارید.
علت عذاب غیبتهایی بود که او از بعضی از مردم کرده بود و دلیل دستور توقف عذاب از سوی حضرت زهرا (س) نیز برای آن است که شاید از غیبت شدگان رضایت خواهی شود و آنان نیز رضایت دهند.

شیخ بهلول گفت: من پس از بیدار شدن از خواب فورا خود را به محل سکونت آن زن رسانیده و به منبر رفتم، بالای منبر به مردم گفتم:
شخصی از اهل این محل از دنیا رفته و غیبت بعضی از مردم را کرده است از تقصیر او بگذرید و او را عفو کنید تا از عذاب اخروی نجات یابد و به دیگران هم که در جلسه حاضر نیستند بگویید تا از تقصیر او بگذرند.
بعد از مدتی همسر سابقم را خود در خواب دیدم که رو به من کرده و گفت: فلانی راحت شدم و اضافه کرد که : تو نیز اینجا بیا، چرا در دنیا این محل کثیف مانده ای....

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۲۳, ۱۳:۲۱
عاقبت یک پزشک

امام کاظم(علیه السلام )بیمارشد پزشک ماهری رابرای معالجه حضرت اوردند حضرت فرمود: کمی صبرکن،من دوستی دارم باید با اومشورت کنم. آنگاه روی ازطبیب برگرداند وبه جانب قبله این دوبیت شعر راخواند:


أَنْتَ اَمْرَضْتَنَی وَأَنْتَ طَبیبـی

فَتَفَضَّلْ بِنَظْرَةٍ یا حَبیبی

وًاسْقِنی من شَراب ودّک کأساً


ثُمَّ زِدْنی حَلاوَةَ التَقْریب


خدایا! تومرابیمارکرده ای وتونیزطبیب منی، به فضل خویش نظری برمن بیفکن ،ازشراب دوستی وعشق خودمراجامی ده وشیرینی مقام قُرب خودرابرمن اضافه نما.

هنوزحضرت این ابیات راتمام نکرده بودکه اثربهبودی درچهره مبارکش ظاهرشد وهمان لحظه بکلّی مریضی از بین رفت . طبیب با تعجب و تحیّری عجیب مینگریست! بعدازمشاهده این پیشآمدگفت:
ای سرورمن! اوّل گمان میکردم توبیماری ومن طبیب،ولی اکنون آشکارشدکه من بیمارم وشما طبیب. ازشماخواهش میکنم مرامعالجه نمایید. حضرت اسلام رابراوعرضه داشت واو مسلمان شد
(لطائف الطوائف صفحه ۵۰)


منبع:http://fekrejavan.ir/158.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۲۳, ۱۳:۲۷
رکوع وبخشش



رسول خدا (صلی الله علیه و اله ) با اصحاب در مسجد به نماز ظهر مشغول بودند که مردی وارد مسجد شد و درخواست کمک کرد. کسى چیزى به او نداد.مرد روی به جانب خدا نمود و گفت (الهی تو واقفی که از مسجد پیغمبر تو محروم می روم ) حضرت علی (علیه السلام ) در حالى که به نماز مشغول بود، در حال رکوع، انگشت خود را به طرف مرد حرکت داد و انگشترش را به او بخشید. در تکریم این بخشش بزرگوارانه ایه ۵۵ سوره مائده نازل شد:

(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ)

کلمه” انما” در لغت عرب به معنى انحصار است پس ایه اینگونه ترجمه می گردد

ولی و سرپرست و متصرف در امور شما سه کس است:خدا و پیامبر و کسانى که ایمان آورده‏اند، و نماز را برپا مى‏دارند و در حال رکوع زکات مى‏دهند
و به این ترتیب، آیه از آیاتى است که به عنوان یک نص قرآنى دلالت بر ولایت و امامت على ( علیه السلام) دارد
جالب اینکه در کتاب غایة المرام تعداد ۲۴ حدیث در این باره از طرق هل تسنن و ۱۹ حدیث از طرق شیعه نقل کرده است و کتابهاى معروفى که این حدیث در آن نقل شده از سى کتاب تجاوز مى‏کند که همه از منابع اهل تسنن است، از جمله محب الدین طبرى در ذخائر العقبى صفحه ۸۸ و علامه قاضى شوکانى در تفسیر فتح القدیر جلد دوم صفحه ۵۰ و …(به نقل از تفسیر نمونه ص ۴۲۵)
ایا می توان اینهمه احادیث را که شیعه و سنی نقل کرده اند را نادیده گرفت ، اما گویا تعصب اجازه نمى‏دهد که اینهمه روایات و اینهمه گواهى دانشمندان در باره شان نزول آیه فوق مورد توجه قرار گیرد.

منبع: http://fekrejavan.ir/155.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۳۰, ۱۸:۴۳
زور زد اما دیر زد




مثالی است که در آن آمده است : شخصی ، خاری بر سر راه مردم کاشته بود . به او گفتند : بیا خار را بکن !

آن مرد گفت : دیر نمی شود،و هر بار که به او می گفتند، می گفت، دیر نمی شود و وعده آینده را می داد خار ، رشد می کرد و ریشه می دوانید و تنه اش کلفت و خارهایش تیزتر و خطرش بیشتر می شد .



خارکن هم ، سال به سال پیر تر می گشت و از نیرویش کاسته می شد . وقتی که خواست خار را بکند نتوانست ؛ هر چه زور زد ، درخت از ریشه در نیامد .

زمان توبه نیز بعد از انجام هر گناه است. اگر گناه بماند، ریشه می دواند و گاهی غیر قابل جبران است


(داستانهای معنوی، لطیف راشدی ، ص ۳۹۱)


منبع:http://fekrejavan.ir/153.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۳۰, ۱۸:۴۵
خدا یا گیاه؟


حضرت موسی ( علیه السلام ) دندان درد گرفت و به خدا شکایت کرد . حق تعالی به او دستور داد از فلان گیاه استفاده کن . حضرت از آن گیاه استفاده نموده و درد دندان مبارکش تسکین یافت .

بار دیگر دندان موسی علیه السلام درد گرفت و همان دوا را به کار برد ؛ ولی اینبار درد دندان حضرتش تسکین نیافت ! لذا از خداوند سببش را پرسید خطاب الهی آمد که دفعه قبل ، به امید ما رفتی ؛‌اما این بار به امید گیاه و از ما غافل بودی
یا حق

(‌احلی من العسل ، غلامعلی حسینی ، انتشارات مفید ، ج ۲ ، چ اول، ص ۹۵۰)


منبع:http://fekrejavan.ir/151.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۳۰, ۱۸:۴۷
طلا یاگناه؟




شخصی از پادشاهی سوال کرد :


تو طلا را بیشتر دوست می داری یا گناه را ؟
پادشاه گفت :‌ای مرد ! کسی که از طلا خبر داشته باشد و آن را بدست اورده باشد آن را از همه چیز دیگر بیشتر دوست دارد .
آن شخص به پادشاه گفت :
اگر درست اندیشه کنی خواهی دید که تو گناه را بیشتر دوست داری زیرا تو گناه را با خودت به گور میبری ؛ اما طلا و ثروت را باقی می گذاری .




منبع:http://fekrejavan.ir/149.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۳۰, ۱۸:۴۹
نشانه باطن (http://fekrejavan.ir/146.html)


حضرت عیسی (ع) از محلی عبور می نمود . عده ای جهود به ایشان بی ادبی کردند ؛ اما حضرت انها را مدح و ثنا فرمود !
یکی از شاگردان ایشان عرض کرد :

ای پیامبر خدا ! اینها سخنان زشت می گویند و شما این گونه جواب می فرمایید ؟!

حضرت فرمود:
بله ، انها انچه داشتند ، از خود بروز دادند و من نیز انچه در باطن داشتم ، اظهار نمودم ؛ هرکس درون خود را نشان می دهد...


منبع:http://fekrejavan.ir/146.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۳۰, ۱۸:۵۰
شخصی از اهل خراسان ، از راه دور و با رنج بسیار در حالی که عشق به اهل بیت (علیهم السلام ) در وجودش موج می زد با پای پیاده و کفش های پاره که پایش را زخمی کرده بود خدمت امام باقر ( علیه السلام ) رسید و خدا را بخاطر این ملاقات ، شکر کرد و عرض کرد : یابن رسول الله ! هیچ چیز جز محبت شما اهل بیت مرا به اینجا نکشانده است سپس پای زخمی خود را به حضرت نشان داد .
امام(علیه السلام ) فرمود : هر کس هر چه را دوست داشته باشد ، با همان محشور می شود


منبع:http://fekrejavan.ir/144.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۳۰, ۱۸:۵۱
عاشق خدایی بیمار شد . یک نفر در عیادتش دید که او می خندد و خوشحالی می کند
پرسید :
چرا خوشحالی؟
مرد بیمار خندید و گفت :
ای عزیز پرده ها از مقابل چشمم کنار رفته و محبوب خویش را همین نزدیکی می بینم اگر تو نیز عاشق خداوند باشی هنگام مرگ و وصل به او شادمان خواهی بود .


منبع:http://fekrejavan.ir/142.html

نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۳۰, ۱۸:۵۳
گناهکارمومن،عابدفاسق


امام صادق یا امام باقر (علیه السلام ) فرمود:

دو مرد مرد وارد مسجد شدند ، یکی از انها عابد و دیگری گناهکار بود . این دو وقتی از مسجد بیرون آمدند مرد گنهکار ، مومن راستین ؛ولی مرد عابد فایق و گناهکار بود علت هم این بود که وقتی عابد وارد مسجد شد به عبادت خود می بالید و در اندیشه خود به عبادتش مغرور شد ؛ ولی مرد گناهار در فکر پشیمانی از گناه و طلب آمرزش از خدا بود

(داستانهای اصول کافی محمد محمدی اشتهاردی ، نشر معارف اسلامی، ج ۲ ص ۲۶۰)



منبع:http://fekrejavan.ir/140.html

نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۳۰, ۱۸:۵۵
پاداش سیب

بعد از فوت مرحوم آخوند ملا عبدالله ، یکی از مجتهدین وی را در خواب دید که جایگاه خوبی دارد علت این پاداش را پرسید مرحوم اخوند گفت :

از جامع اصفهان بیرون می رفتم در حالی که در دستم یک سیب داشتم یتیمی را دیده و با خوشحالی سیب را به او دادم و این جایگاه خوب نتیجه ان احسان است

(منتخب التواریخ )


منبع:http://fekrejavan.ir/138.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۳۰, ۱۸:۵۷
ناراحتی به خاطرمرگ



امام جواد (علیه السلام) به عیادت یکی از یارانش که بیمار شده بود رفت و در بالین او نشست و دید او گریه می کند و در مورد مرگ، بی تابی می نماید.

فرمود:” ای بنده ی خدا! از مرگ می ترسی؟ از این جهت که نمی دانی، مرگ چیست؟ آیا اگر چرک و کثافت، تو را فرا گیرد و موجب ناراحتی تو گردد، و جراحات و زخمهای پوستی در بدن تو پدید آید و بدانی که غسل کردن و شستشو در حمام، همه ی این چرکها و زخمها را از بین می برد، آیا نمی خواهی که وارد حمّام شوی و بدنت را شستشو نمائی و از زخمها و آلودگیها پاک گردی؟، و یا میل نداری به حمّام بروی و با همان آلودگی و زخم ها باشی!”

بیمار عرض کرد: البتّه دوست دارم در این صورت به حمّام بروم و بدنم را بشویم.

امام جواد (علیه السلام) فرمود:” مرگ (برای مؤمن) همان حمّام است، و آن آخرین پاکسازی آلودگی گناه، و شستشوی ناپاکیهاست بنابراین وقتی که به سوی مرگ رفتی و از این مرحله گذشتی، در حقیقت از همه ی اندوه و امور رنج آور رهیده ای و به سوی خوشحالی و شادی روی آورده ای”

بیمار از فرموده ی امام جواد (علیه السلام) قلبی آرام پیدا کرد و خاطرش آسوده شد، عافیت و نشاط پیدا کرد و با آرامش استوار، دلهره و نگرانیش از بین رفت..


منبع:http://fekrejavan.ir/136.html
نویسنده:montazer

neginsabz
۱۳۸۹/۰۱/۳۱, ۲۱:۰۶
حكايت

حاجي نوري در دارالسلام نقل فرموده كه برايم نقل كرد عالم جليل و سيد حسن حسينى اصفهانى كه : چون پدرم وفات كرد من در نجف اشرف مقيم و مشغول تحصيل بودم و كارهاى آن مرحوم به دست بعضى از برادران من بود، و من به تفصيل ، علم به آن نداشتم ، و چون هفتم ماه از وفات آن بزرگوار گذشت والده ام به رحمت الهى پيوست . جنازه آن مرحوم را به نجف آوردند و دفن كردند.
در يكى از روزها در خواب ديدم كه گويا در اطاق خود نشسته ام كه ناگاه مرحوم والدم وارد شد. من برخاستم و سلام كردم پس در صدر مجلس ‍ نشست و مرا نوازش كرد و در آن وقت بر من معلوم شد كه مرده است ؛ پس ‍ استدلال نموده و به او گفتم كه شما در اصفهان وفات كرديد چگونه شد كه شما را در اينجا مى بينم ؟ فرمود: بلى ، لكن بعد از وفات ، ما را در نجف منزل دادند مكان ما الآن در نجف است . گفتم : كه والده نزد شما است ؟ فرمود: نه . وحشت كردم از آنكه گفت نه . فرمود: او در نجف است لكن در مكان ديگر است ؛ آنوقت فهميدم كه پدرم عالم است و محل عالم بالاتر است از محل جاهل ؛ پس سؤ ال كردم از حال آن مرحوم ؛ فرمود: من در ضيق و تنگى بودم و الآن الحمد لله حالم خوب است ، و از آن شدت و تنگى گشايش و فرجى براى من حاصل شد.
من از روى تعجب گفتم كه آيا شما هم در ضيق و شدت واقع شديد؟ فرمود: بلى ؛ حاج رضا پسر آقا بابا مشهور به نعلبند، از من طلبى داشت ، از جهت طلب او حال من بد بود كه اصلاح شد پس تعجب من زياد شد و از خواب بيدار شدم با حال ترس و تعجب ، صورت خواب را براى برادرم كه وصى آن مرحوم بود نوشتم و از او درخواست نمودم كه براى من بنويسد كه آيا حاج رضاى مذكور از مرحوم والد طلب دارد يا نه ؟ برادرم براى من نوشت كه من در دفترى كه اسامى طلبكاران بود مراجعه كردم هر چه تفحص كردم اسم اين مرد در آنجا نبود. من دوباره نوشتم كه از خود آن شخص سؤ ال كند. برادرم بعد از آن براى من نوشت كه من از او سئوال كردم گفت : بلى من هيجده تومان از آن مرحوم طلبكارم و غير از خدا هيچكس بر آن آگاه نيست ، و بعد از فوت ايشان از شما پرسيدم كه اسم من در دفتر طلبكاران آن مرحوم هست ؟ شما گفتيد: نه . پس من با خود گفتم كه اگر ادعاى طلب خود كنم قدرت بر اثبات ندارم ؛ چون حجت و بينه نداشتم و اعتماد به آن مرحوم بود كه در دفتر خود ثبت مى كند. معلوم شد كه مسامحه نموده ؛ پس ‍ من از وصول طلب خود ماءيوس شدم و اظهار نكردم . پس من صورت خواب شما را براى او نقل كردم و خواستم كه وجه او را بدهم ، گفت : من ذمّه او را برى نمودم و طلب خود را بخشيدم .


برگرفته از منازل الاخره

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۰۵, ۲۲:۰۹
طبع لطیف استاد




من در همه مدتیکه با علامه فاضل تونی رضوان الله تعالی علیه محشور بودم و از محضرش استفاده می کردم، یک کلمه حرف تند و درشت و یک با اختم و ترش رویی از او ندیده ام، فقط یک روز که می بایستی اول طلوع آفتاب سر درس حاضر باشیم، چند دقیقه دیر شد؛

فرمود: چرا دیر آمدید؟
عرض کردیم اختلاف افق از مدرسه مروی تا اینجا موجب این تفاوت شده است، تبسم فرمود و شروع به درس نمود.
آن بزرگوار روحی فداه خیلی خوش محضر بود.
اصرار داشت که درس ما در اول طلوع آفتاب باشد، و به مطایبه میفرمود: در این وقت هم استاد می فهمد که چه می گوید و هم شاگرد می فهمد که چه می شنود، و چون آفتاب بالا آمده است استاد می فهمد که چه می گوید اما شاگرد نمی فهمد که چه می شنود، و در بعد از ظهر نه آن می فهمد که چه می گوید و نه این می فهمد که چه می شنود.

منبع: حکایات الصالحین از علامه حسن زاده املی

نویسنده: نور العین

منبع: http://fekrejavan.ir/2905.html

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۰۵, ۲۲:۱۴
حکایت آب


راننده ای می گفت در مسافرت بودم بین راه ماشین احتیاج به آب پیدا کرد، ترمز کردم و کنار جاده ایستادم و سطل آبی را به دست گرفتم و هر ماشینی عبور می کرد آنرا بالا می گرفتم شاید کمک کنند اما ساعتی گذشت و ماشینی نیاستاد. دیگر خسته شده بودم و نمی دانستم در این هوای گرم چه کنم.
ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. کودکی شیرخوار در ماشین در بغل مادرش بود گرفتم و روی دست قرار دادم و در دستی دیگر سطل آب را. بلافاصله اولین ماشین نگه داشت و آب در اختیار ما گذاشت. لعنت خدا برآن قومی که چون حسین علیه السلام را دیدند که علی اصغر علیه السلام بر دست دارد بجای ذرّه ای آب او را در دست پدر هدف تیر سه شعبه قرار دادند

منبع:http://fekrejavan.ir/133.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۰۵, ۲۲:۱۶
در ایه ۷۹ سوره اسرا خداوند متعال به پیامبر (صلی الله علیه و اله ) می فرماید که : ” و من اللیل فتهجد به نافله لک عسی ان یبعثک ربک مقاما محمودا “ یا رسول الله ! پاسی از شب را به سحر خیزی بپرداز . امید است که پروردگارت تو را ذر مقامی ستوده قرار دهد .”

داستان زیر نمونه ای از این عطایای الهی را به شب زنده داران نشان می دهد :

لذت حضور

عالم بزرگوار آقا محمد تقی مجلسی در خاطرات خود می گوید : در یکی از شبها پس از اینکه از نماز شب و تهجد سحری فارغ شدم ، حال خوشی برایم ایجاد شد و از آن حالت فهمیدم که در این هنگام هر حاجت و درخواستی از خداوند نمایم ، اجابت خواهد شد فکر کردم چه درخواستی از تمور دنیا و آخرت از درگاه خداوند متعال نمایم که ناگاه صدای گریه فرزندم محمد باقر در گهواره بلند شد و من بی درنگ به خداوند متعال عرضه داشتم :

پروردگارا ! به حق محمد و آل محمد ، این کودک را مروج دینت و ناشر احکام پیامبر بزرگت قرار ده و او را به توفیقاتی بی پایان موفق گردان .
و این چنین بود که دعای این عارف سحر خیز به اجابت رسید و فرزند دانشمندش آنچنان توفیقاتی در ترویج دین و نشر احکام پیامبر به دست آورد که موافق و مخالف را به حیرت واداشت تا جائی که امروزه هیچ پژوهشگری در حوزه دین و علوم اسلامی از تالیفات این عالم وارسته و سخت کوش بی نیاز نمی باشد

منبع:http://fekrejavan.ir/131.html#more-131
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۰۵, ۲۲:۱۸
ازسلمان فارسی بیاموزیم




امام صادق (علیه السلام )فرمود :روزی اختلافی بین سلمان فارسی و شخصی بوجودآمد . آن مرد به سلمان گفت : تو کیستی ؟
سلمان پاسخ داد : ابتدای افرینش من و تو از نطفه نجسی بوده و سرانجام هم مرداری گندیده خواهد بود . هرگاه روز رستاخیز شود و ترازوی عدل بنهند ، هر کس نیکش سنگین بود ، او شرافتمند است و هر کس اعمال نیکش اندک بود پست و بی ارزش .

( اخلاق اسلامی شهید دستغیب نشر محراب ص ۴۴)



منبع:http://fekrejavan.ir/128.html
نویسنده:montazer

مونس
۱۳۸۹/۰۲/۱۳, ۱۵:۴۵
بيمارستان و عشق

از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه بي پاياني را ادامه مي دادند.

زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.

يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.

در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.

همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۵, ۱۹:۰۱
خداوند به سوی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله ) وحی فرستاد ” قل حسبی الله علیه بتوکل المتوکلون “ بگو خدا مرا کافی است و همه توکل کنندگان به او اعتماد کنند (سوره زمر آیه ۳۸)

ره آورد توکل

در زمان یکی از خلفای پیشین قحطی شد .وقتی از شدت قحطی جان مردم به لب و صبرشان لبریز شد ، خلیفه به مردم فرمان داد با گریه و زاری به سوی خداوند بروید . مردم آلات لهور و لعب و معصیت را شکسته و به دعا و مناجات پرداختند و همه دست نیاز به درگاه الهی دراز کردند .

در این میان غلامی را دیدند که دست می زند و می رقصد و می خواند . او را نزد خلیفه آوردند و گفتند : ای خلیفه این بر خلاف فرمان شما ، شادی می کند . خلیفه به غلام گفت : همه مردم در اضطراب و نگرانی به سر می برند و تو را چه شده ، که شادی می کنی؟ گفت : مولای من انباری پر گندم دارد و من از این جهت خاطر جمع هستم . خلیفه از این سخن مناثر شد و به فکر فرو رفت سپس سر بلند کرده و گفت :

این توکل مخلوق به مخلوق است که به او آرامش داده پس اگر مخلوقات بر خالق متعال توکل کنند چه قدر آرامش و امنیت خاطر خواهند داشت.

(ریاض الحکایات ص ۱۱۶)

منبع:http://fekrejavan.ir/123.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۵, ۱۹:۰۳
قناعت

(http://fekrejavan.ir/121.html#respond)


ابوذر غفارى به همراه یکى دیگر از صحابه، مهمان سلمان فارسى بود. سلمان، کمى نان و نمک آورد و گفت: اگر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از تکلّف نهى نفرموده بود، چیز بهترى حاضر مى‏کردم.
ابوذر گفت: اگر مقدارى سبزى باشد، تکلّف نیست
سلمان به دکّان سبزى فروشى رفت و چون پولى نداشت، آفتابه‏اش را گرو گذاشت و کمى سبزى خرید.



وقتى غذا تمام شد، ابوذر گفت: اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى قَنَعَنا بِما رَزَقَنا؛ شکر خداى را که ما را به آنچه که روزیمان فرموده، قانع ساخته است
سلمان گفت: اگر قانع بودید، آفتابه من گرو نمى‏رفت.( خزائن نراقى، ص۲۴۷)


منبع:http://fekrejavan.ir/121.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۵, ۱۹:۰۴
ادعای خدایی



در زمان هارون الرشید، شخصى مدّعى خدائى شد. او را نزد خلیفه بردند. خلیفه براى اینکه او را بترساند گفت:
“چند روز قبل، شخصى ادعاى پیغمبرى کرد؛ او را کشتیم”
گفت: “بسیار کار خوبى کردید؛ چون من او را نفرستاده بودم”(الکلام یجرّ الکلام، ج۲، ص۱۵۷)

منبع:http://fekrejavan.ir/118.html

نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۵, ۱۹:۰۶
ممانعت ازکارخدا

دو نفر شیعه و سنّى، در مورد معاویه بحث مى‏کردند. شیعه گفت: “معاویه اهل جهنّم است”. سنّى گفت:”معاویه از صحابه پیامبر بود؛ پس اهل نجات است و خداوند او را به بهشت مى‏برد”

شیعه گفت: “اگر خداوند بخواهد معاویه را به بهشت ببرد، ما شیعه‏ها نمى‏گذاریم”

سنّى با تعجّب پرسید: “چگونه از کار خداوند جلوگیرى مى‏کنید؟” شیعه گفت: “همان طور که خداوند جل جلاله مى‏خواست على علیه‏السلام را خلیفه کند و شما جمع شدید و نگذاشتید”( ریاض الحکایات، ص۱۲۳)




منبع:http://fekrejavan.ir/113.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۵, ۱۹:۰۸
چه حساب دشواری



مرحوم حاج احمد آقای خمینی ، پدرش امام خمینی (رحمه الله علیه ) رو در خواب می بیند و از ایشان سوال می کند : پدر جان بر شما چه گذشت ؟ ایشان دست خود را بلند می کند و پایین می آورد و می گوید : بدان که حرکتی مانند این حرکت دست هم اینجا سوال دارد

(به نقل از کتاب روزنه هایی از عالم غیب ص ۴۰۱

منبع:http://fekrejavan.ir/112.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۵, ۱۹:۱۰
خدا کجاست؟




یکی از حکمای بزرگ به دیدن یکی از دوستان خود رفت آن شخص پسر کوچکی داشت که با وجود کوچکی سن ، خیلی هوشیار بود . حکیم به آن طفل فرمود : ” اگر به من بگویی خدا کجاست ، یک عدد پرتقال به تو خواهم داد .”
پسر با کمال ادب جواب داد : ” من به شما دو دانه پرتقال میدهم اگر به من بگویید خدا کجا نیست .”
نکته : گرایش به خدا در نهاد همه انسانها به ودیعه گذاشته شده است این فطرت پاک و الهی باید دور از محیط های آلوده حفظ شود ، و گرنه در محیط آلوده ، فطرت نیز از مسیر الهی خود منحرف خواهد شد .


-------------------------
منبع:http://fekrejavan.ir/110.html

نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۵, ۱۹:۱۳
مادر




رفیق دانشجویی داشتم که دیر به جبهه آمد. گفتم: دیر آمدی!
گفت:رفتم جواب کنکور را بگیرم، کمی دیر شد( طوری گفت جواب کنکور را بگیرم فکر کردم که رد شده است)
گفتم: قبول نشدی؟
گفت: چرا، قبول شدم( طوری گفت قبول شدم که با خود گفتم: حتماً در یک رشته ی درب و داغون قبول شده )
گفتم: چه رشته ای قبول شدی؟
گفت:: پزشکی دانشگاه تهران
گفتم : پس چرا به جبهه آمدی؟



گفت : من اصلاً نمی خواستم به دانشگاه بروم چون در همین عملیات شهید می شوم. در کنکور شرکت کردم تامادرم در فامیلها سر بلند شود و بگوید که بچه ی من خیلی لایق بود. او در همان عملیات شهید شد.

( به نقل از یکی از سخنرانی های اقای پناهیان )

---------------------------------------------------------

منبع:http://fekrejavan.ir/108.html#more-108
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۵, ۱۹:۱۴
عدالت مولا




امیرالمؤمنین (ع) ابوالاسود دوئلی را در نخستین روز که به منصب قضا تعیین نموده بود عزل کرد . ابوالاسود حیرا ن و به محضر امام(ع) آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! علت عزل من چیست؟ در صورتی که به خدا قسم ! نه خیانت کرده ام و نه متهم به خیانت شده ام؟ حضرت فرمود: ادعای تو درست است و در انجام وظیفه امانت را رعایت نموده ای اما بازرسان به من اطلاع داده اند که چون مراجعین نزد تو به محاکمه می آیند تو بلند تر از آنها سخن می گویی.

(منبع تجلی امامت-اصغر ناظم زاده ص ۱۷۶)

---------------------------


منبع:http://fekrejavan.ir/106.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۵, ۱۹:۱۸
شوخی با نا محرم


یکی از راویان میگوید درکوفه به زنی قرآن می آموختم، روزی با اوشوخی کردم، بعدبه دیدار امام باقر(علیه السلام ) شتافتم،فرمود: آنکه(حتّی)درپنهان مرتکب گناه شودخداوندبه اواعتنا وتوجّهی ندارد،به آن زن چه گفتی؟ ازشرمساری چهره ام راپوشاندم وتوبه کردم، سپس امام فرمود: تکرارنکن

(پیشوای پنجم ، موسسه در راه حق ، ص ۷)

-------------------------------------------------------------

منبع:http://fekrejavan.ir/104.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۵, ۱۹:۲۲
شجاعت در برابر زورگو





ولید بن عقبه که از جانب عثمان استاندار مدینه بود ، قسمتی از زمین امام حسین را تصرف کرد و از این لحاظ به حق آن حضرت تجاوز نمود ، امام حسین به ولید اعتراض کرد ، هنگامی که احساس کرد ولید در زور گویی اصرار دارد ، شال سر او را از سرش برداشت و به گردنش پیچاند و محکم کشید .
مروان از این شجاعت امام حسین (علیه السلام ) در برابر زور گو ، انچنان تحت تاثیر قرار گرفت رو به ولید کرد و گفت :سوگند به خدا ! تا امروز ندیدم مردی این چنین به حاکم خود جرات و صلابت داشته باشد.

---------------------

منبع:http://fekrejavan.ir/102.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۱۷, ۲۳:۱۵
شفای سرور

آشنایی با امام زمان (علیه السلام ) مقدمه دوست داشتن او و دوست داشتن او مقدمه ای برای دوست داشتن خداست . ” هر کس شما را دوست بدارد ، خدا را دوست داشته است.”


امام زمان (عج)و شفای سرور


” سرور ” که از کودکی لال بود در سیزده سالگی پدرش دستش را گرفت و نزد سومین سفیر خاص جناب حسین بن روح آورد و از او درخواست کرد که از حضرت مهدی “علیه السلام ” تقاضا کند که خود آن گرامی شفای زبان فرزندش را از خدا بخواهد .

جناب حسین بن روح پس از اندکی به آنان گفت : حضرت مهدی (علیه السلام ) به شما دستور داده است که به مرقد مطهر امام حسین ( علسه السلام ) بروید .

آن جوان لال را پدرش به همراه عمویش به کربلا آوردند و پس از زیارت مرقد مطهر پیشوای شهیدان ، پدر و عمویش او را با نام صدا کردند و گفتند « سرور !»
که به ناگاه با زبانی فصیح و گشاده گفت : لبیک .
پدرش گفت : پسرم سخن گفتی؟

سرور گفت: آری پدر جان ( الغیبه للطوسی : ۱۸۸)


-------------
منبع:http://fekrejavan.ir/100.html#more-100
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۰:۴۹
افتادگی آموز


روزی زن صحرا نشین و بیهوده گر عبور می کرد دید رسول خدا (صلی الله علیه و اله ) روی خاک نشسته و غذا می خورد ، با تعجب گفت :
ای محمد ! به خدا سوگند تو همانند بندگان( خدمتکاران ) می نشینی و مثل آنان غذا می خوری
پیامبر (صلی الله علیه و اله ) فرمود : وای بر تو ! کدام بنده از من بنده تر است .

(بحارالانوار ج ۱۶ ص ۲۲۵ )

التماس دعا


http://askquran.ir/gallery/images//16195/1_flower-gif.gif

منبع:http://fekrejavan.ir/98.html
نویسنده:mntazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۰:۵۱
احترام

(http://fekrejavan.ir/96.html#respond)


امام صادق ( ع) می فرماید : عظموا کبارکم و صلوا ارحامکم



سالمندان خود را بزرگ شمارید و با اقوام خود صله ارحام کنید .
بحث علمی مشترکی بین آیت الله صدر و آیت الله زنجانی بوده است که امام خمینی(ره) نیز در آن شرکت می کند . در بین صحبتها بحث علمی بین امام و آیت الله زنجانی به تندی می گراید . حضرت امام می فرماید :

من به خاطر سن زیاد و عظمت مرحوم زنجانی دست او را بوسیدم .
( اقتباس از مجله حوزه ، شماره ۳۲ ، ص ۱۱۴)


http://askquran.ir/gallery/images//16195/1_flower-gif.gif

منبع:http://fekrejavan.ir/96.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۰:۵۳
(http://fekrejavan.ir/92.html#respond)

ضامن آهو

چرا به امام رضا ضامن آهو می گویند ؟

از جمله برکات روضه رضویه حرم امام هشتم (ع) نقلی در کتاب «عیون اخبار الرضا(ع) است که شخصى به نام حاکم رازى ، دوست ابوجعفر عتبى مى گوید:



ایشان مرا نزد ابومنصور عبدالرّزاق فرستاد. ازایشان اجازه خواستم تا در روز پنج شنبه به زیارت قبر امام هشتم (ع)بروم .

ایشان گفت : این کرامت و معجزه رابه چشم خود از این قبر مشاهده کرده ام . من در ایّام جوانى مخالف این قبر بودم و با زوّار آن حضرت بدرفتارى مى کردم و اموال آنان را چپاول مى کردم . روزى براى صید به خارج از خانه رفتم . سگ شکارى را به دنبال آهویى فرستادم . سگ ، آهو را دنبال کرد. آن آهو فرار کرد و به دیوار حرم پناهنده شد و سگ نزدیک آمد و همین طورایستاد. هر چه او را هِىْ کردم که آهو را بگیرد، سگ همین طور ایستاده بود و نزدیک نمى شد، تا آهو دور شد وسگ به دنبال آهو رفت آهو دوباره برگشت و به دیوار حرم پناه برد. باز سگ نزدیک آهو نشد. وقتی این معجزه را از صاحب این قبرمشاهده کردم ،

دیگر متعرض زوار آن حضرت نشدم و هر وقت گرفتار می شدم یا حاجتی برایم پیش می آمد،حضرت حاجتم را روا می کرد. از خدا خواستم فرزند پسری داشته باشم ، خداوند به برکت صاحب این قبر به من پسری عطا فرمود

.( بحارالانوار، ج ۴۹ ص ۳۳۳ به نقل از عیون اخبارالرضا(ع) ج ۲ ص ۲۸۵) از این جهت آن حضرت را ضامن آهو می نامند.


http://askquran.ir/gallery/images//16195/1_flower-gif.gif

منبع:http://fekrejavan.ir/92.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۰:۵۴
دختر…

دو خواهر که در یکی از شهرها زندگی می کردند یکی از آنها فریب خورده و به فحشاء کشیده شد و خواهر دیگر ازدواج نموده و همیشه به خواهر فریب خورده خود بی اعتنا بود جوانی گذشت و خواهر فریب خورده پیر و درمانده شده و برای مخارج زندگی خود با مشکل مواجه بود .شبی از شبهای برفی زمستان گرسنگی و سرما اورا وادار نمود که از خواهرش کمک بخواهد لذا به سراغ خواهر رفت خواهر تا او را دید در را بست و به او گفت برو …..
خواهر فریب خورده با دلی شکسته و در حالی که بیمار بود ونان و سوخت شبش را هم نداشت به طرف خانه اش برگشت و مرتبا به خود می گفت برو ….و از کرده های خود سخت پشیمان بود و توبه می نمود بالاخره سرما و گرسنگی اورا از پای در اورد پس از مرگش خواب اورا دیدند که در باغی گردش می کند پرسیدند حالت چطور است ؟ گفت :
خوب ، آن شب وقتی از همه جا نومید شدم از باری تعالی عذر و توبه را خواستم و با پشیمانی تمام استغفار نمودم که بعد از چند لحظه مرا به این باغ آوردند.نباید از رحمت باری تعالی به هیچ وجه نومید شد چرا که خود او درقران کریم فرموده:
ادعونی استجب لکم ” مرا بخوانید تا استجابت کنم شما را
لذا از همین امروز تصمیم بگیریم و از همه گناهان خود در پیشگاه باری تعالی توبه نموده و همانی باشیم که باید باشیم و ازگناه نمودن بترسیم چرا که توفیق توبه برای هر کسی پیدا نمیشود و همیشه این فرصت را نخواهیم داشت



http://askquran.ir/gallery/images//16195/1_flower-gif.gif

منبع:http://fekrejavan.ir/85.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۰:۵۷
یکی ازاساتید حوزه همراه شاگردانش به قهوه خانه ای رسیدند که جمعی درآن جا می خواندند و …
استاد به شاگردانش گفت :‌یکی برود و بگوید که این کار درست نیست و ….
برخی گفتند :‌اینها به حرف ما گوش نمی کنند
اساد گفت :‌من خودم می روم
وقتی که رسید به رئیسشان گفت : من هم می خواهم بخوانم و شما بنوازید تعجب کرده گفتند حاج اقا !مگه شما هم بلدی ؟ گفت :‌چی فکر کردید گفتند:‌بخوان

حاج آقا شروع کرد باصدای خوش این اشعار رو که ازحضرت امیرالمومنین بود روخواند :

لااله الا الله حقا حقا صدقا صدقا
معبودی به حق و شایسته پرستش جز خدا نیست. این را بحق و راستی می گویم .

ان الدنیا قد غرتنا شغلتنا و استهوتنا
به راستی که دنیا ما را فریفت و ما را به خود سرگرم نمود و سرگشته و مدهوش گردانید

یابن الدنیا مهلا مهلا یابن الدنیا دقا دقا

ای فرزند دنیا آرام ،‌ ای فرزند دنیا در کار خود دقیق شو ، دقیق
یابن الدنیا جمعا جمعا تفنی الدنیا قرنا قرنا
ای فرزند دنیا (کردار نیک ) گردآوری کن ، گردآوردنی . دنیا سپری میشود قرن به قرن
ما من یوم یمضی عنا الا اوهی رکنا منا
هیچ روزی از عمر ما نمی گذرد جراینکه پایه و رکنی ازما را سست می گرداند.
قد ضیعنا دارا تبقی و استوطنا دارا تفنی
ماسرای باقی را ضایع نمودیم وسرای فانی را وطن و جایگاه خویش ساختیم

لسنا ندری ما فرطنا فیها الا لو قد متنا
ما آنچه را که در آن کوتاهی نموده ایم نمی دانیم مگر روزی که مرگ سراغ ما بیاید.
آن جمع سرمست از لذت های دنیوی وقتی این اشعار را اززبان کیمیا اثر آن عارف هدایتگراخوند ملا حسین همدانی (قدس سره) شنیدند به گریه در آمده وبه دست ایشان توبه کردند ، یکی ازشاگردان میگفت :وقتی ما ازآنجا دورمیشدیم هنورصدای گریه به گوش می رسیدقران مجید مهم ترین ویژگی رستگاران و سعادتمندان رااهمیت دادن به دو فریضه امر به معروف و نهی از منکر قلمداد می کند و می فرماید : “وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ” (( آیه ۱۰۴ سوره آل عمران )

ترجمه : باید از میان شما، جمعى دعوت به نیکى، و امر به معروف و نهى از منکر کنند! و آنها همان رستگارانند

منبع : مقدمه تذکره المتقین ص ۲۰بازنویسی شده بااستفاده از کتاب آموزه های وحی در قصه های تربیتی.



http://askquran.ir/gallery/images//16195/1_flower-gif.gif


منبع:http://fekrejavan.ir/81.html#more-81
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۰:۵۸
مسیحی مسلمان شد


روزى یک مسیحی به امام باقر علیه السلام جسارت کرد و گفت :انت بقر؟ یعنی تو گاو هستى ؟
حضرت در جواب فرمود انا باقر یعنی اشتباه می کنید اسم من باقر است .
مسیحی گفت :تو پسر زنى آشپز هستى .
امام فرمود:آشپزى شغل مادرم است .
مسیحی :تو پسر زنی سیاهرنگ و بدزبان هستى .

امام گفت: اگر این لقبهایى که به مادرم دادى راست است خدا او را بیامرزد. و اگر دروغ است خدا تو را بیامرزد
این اخلاق بزرگوارانه مرد مسیحی را تحت تاثیر قرار داد و لذا به دینی گروید که منشاء این اخلاق کریمانه باشد و مسلمان شد
خدا به ما توفیق بده که بتوانیم درعین توانمندی با اخلاق نیکو رهرو خوبی برای آن بزرگواران باشیم
(به نقل از کتاب :داستانهای بحار الانوار، ج ۵ )



http://askquran.ir/gallery/images//16195/1_flower-gif.gif

منبع:http://fekrejavan.ir/76.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۱:۰۰
وجه نامگذارى محله سید خندان در تهران

(http://fekrejavan.ir/70.html#respond)


حتما نام منطقه سید خندان را در تهران شنیده اید ، علت نامگذارى این محل این است که در گذشته بین شمیران و تهران چند فرسخ فاصله بود، در مسیر در وسط راه بین شمیران و تهران ، سیدى بود که شال سبز بر سر مى بست و در محلى که آب و درخت وجود داشت ، و به اصطلاح قهوه خانه میان راه بود، با روى گشاده و چهره اى خندان ، به الاغ سوارانى که مى آمدند و تشنه بودند آب مى داد، گاهى یک شاهى یا سنار به او مى دادند، آن سید همیشه بشاش و خندان از مسافران استقبال مى کرد و به آنها آب مى داد و با لبخند این شعر را مى خواند:





کى میگیه بادمجون باد داره سید جان
خوردنش هم بیداد داره سید جان

از این رو این محل به طور خود جوش و طبیعى به سید خندان معروف شد، اکنون سالها است که آن سید و آن مسافران مرده اند ولى آن محل به همین نام خوانده مى شود. تا یادآورى اخلاص و خوش ‍ برخوردى و سقایى آن سید صاف دل باشد

تو نیکى مى کن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز

(باز نویسی با استفاده از مطلبی از اقای اقا جان پور به نقل از کتاب سرگذشتهاى عبرت انگیز اثر: محمد محمدى اشتهاردى)


http://askquran.ir/gallery/images//16195/1_flower-gif.gif
منبع:http://fekrejavan.ir/70.html
نویسنده:montazer

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۲:۵۸
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ............ ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود
کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.


به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم
خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.


هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و
زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان
لبخندی به ازای هر اشک
دوستی فداکار به ازای هر مشکل
نغمه ای شیرین به ازای هر آه
و اجابتی نزدیک برای هر دعا






http://static.cloob.com//public/images/empty.gif
به نقل از سايت مركز ملي پاسخگويي

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۳:۰۴
[size=3]در مداد 5 خاصیت وجود دارد که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت به آرامش می رسی :
1. می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.

2. گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.
این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود.
پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

3. مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.
بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است.

4. چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست. ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.
پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟

5. و سرانجام :
مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد.

مرمر2
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۳:۱۸
خیلی زیبا بود.
کاش همه مون سعی کنیم این خاصیتها رو داشته باشیم.
من خودم هر وقت رنجی رو متحمل میشم زود فغانم تو خلوتم با خدا به آسمون میره.........
اما نوشته شما خیلی به دلم نشست.
امیدوارم اول تز خودم شروع کنم.................

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۳:۲۹
امام حسین :اذنب ماشئت .........هر گناهی دوست داشتی بكن
روی ان الحسین بن علی علیه السلام جاءه رجل و قال :
انا رجل عاص و لا اصبر عن المعصیة ، فعظنی بموعظة .
فقال علیه السلام : افعل خمسة اشیاء و اذنب ماشئت .
فاول ذلك : لاتاكل رزق الله و اذنب ماشئت و الثانی :

اخرج من ولایة الله و اذنب ماشئت والثالث : اطلب

موضعا لایراك الله و اذنب ماشئت والرابع اذا جاء ملك

الموت لیقبض روحك فادفعه عن نفسك و اذنب ما

شئت والخامس : اذا ادخلك مالك فی النار فلاتدخل

فی النار و اذنب ماشئت .
بحار ج 78 ص 126

روایت شده است كه مردی نزد امام حسین علیه السلام

آمد و گفت من مردی معصیتكار م و در برابر گناه

شكیبایی ندارم مرا اندرزی ده .


امام علیه السلام فرمود : پنج كار را انجام بده و سپس

هر گناهی خواستی بكن نخست آن كه روزی خدا را

نخور و هر گناهی خواستی بكن.
دوم: از ولایت خدا بیرون برو و هر گناهی خواستی

بكن

سوم :جایی كه خدا تو را نبینند پیدا كن و هر گناهی

خواستی بكن

چهارم : چون فرشته مرگ آمد تا قبض روحت كند او

را از خود بران و هر گناهی خواستی بكن

پنجم : چون مالك (فرشته جهنم ) تو را به دوزخ آورد

به آن وارد نشو وهرگناهی خواستی بكن .

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۲/۲۱, ۲۳:۳۵
شهسواری به دوستش گفت: بیا به كوهی كه خدا آنجا زندگی می كند برویم. میخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر بار مشقات نمی كند.

دیگری گفت: موافقم . اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم .

وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریكی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان كنید وآنها را پایین ببرید

شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی ، از ما می خواهد كه بار سنگین تری را حمل كنیم. محال است كه اطاعت كنم .

دیگری به دستور عمل كرد. وقتی به دامنه كوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را كه شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن كرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.

مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند .


به نقل از سایت مرکز ملی پاسخگویی (http://www.pasokhgoo.ir/fa/node/1368)

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۲/۲۲, ۰۰:۱۱
مطالعات زیست شناختی نشان داده که اگر قورباغه ای را در ظرفی بیندازیم و آن ظرف را با آب محیط زندگی اش پر کنیم و بعد آب را آرام آرام گرم کنیم قورباغه سرجایش می ماند و هیچ واکنشی نسبت به افزایش تدریجی حرارت (تغییـــر محیــط) نشان نمی دهد.تا اینکه آب به جوش می آید و قورباغه می میرد.شاد و پخته می میرد.از سوی دیگر اگر قورباغه ای را در ظرفی پر از آب جوش بیندازیم بی درنگ بیرون می پرد سوخته اما زنده است !
گاهی ما هم مثل قورباغه ی آبپــز می شویم.متوجه تغییرات نیستیم.
گاهی آنقدر غرق در گناه می شویم كه به هیچ وجه متوجه تغییرات اخلاقی و روحی خودمان نیستیم و چه بسا گاهی از این هم فراتر می رویم و در انجام آن گناه نه تنها ناراحت نمی شویم بلكه انجام آن خیلی برای ما عادی می شود این د حالی است كه مرتبه اولی كه می خواستیم آن گناه را انجام دهیم ، وجدان درد می گرفتیم .ولی الان كار به جایی رسیده است كه كه اگر آن گناه را نكنیم ناراحت می شویم .
گفته میشه كه مغازه داری طبق معمول لیوان ها را برای فروش روی هم در جلوی مغازه چید و برای اینکه لیوان ها در هم فرو نرود آنها را به صورت وارونه قرار داد تا بتواند لیوان های دیگر را نیز روی آنها بچیند در میان روز مشتریان زیادی برای خرید به مغازه او می آمدند ولی یکی از آنها نظر او را به خود جلب کرد فردی که با تعجب به لیوان ها نگه می کرد و می گفت اینها چه نوع لیوانی است که در آنها بسته است ؟ روی لیوان باید باز باشدتا بتوان در آن آب ریخت و الا لیوان به چه دردی می خورد . برای اینکه به جواب سوالش برسد یکی از لیوانها را برداشت تا بهتر نگاه کند ولی تعجبش بیشتر شد و کفت عجب این چه لیوانهایی است که هم سر ان بسته است و هم ته آن سوراخ .
فروشنده که فرد زیرکی بود گفت : سخن تو شبیه راننده ای است که در خیابان یک طرفه وارد شده و با تعجب گفت عجب امروز چرا هیچ کس قوانین راهنمایی را رعایت نمی کند .چررا همه ماشین ها مخالف مسیر حرکت می کنند ؟ تو لیوانها را بر عکس گرفته ای و به همین دلیل چیز سالم و درست را غلط و اشتباه و غیر قابل مصرف می پنداری . مشکل از فکر و نگاه توست نه لیوان .خودت رو باید واژگون کنی نه لیوان را .

ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ كَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ كانُوا بها یَسْتَهْزِؤن
سپس سرانجام كسانى كه اعمال بد انجام دادند بجایى رسید كه آیات خدا را تكذیب كردند، و از آن بدتر به استهزاء و مسخره كردن آن برخاستند

امام صادق علیه السلام
ما من عبد الا و فی قلبه نکتت بیضاء فاذا اذنب ذنبا خرج فی النکتت نکتت سوداء فان تاب ذهب ذلک السوداء و ان تمادی فی الذنوب زاد ذلک السوداء حتی یغطی البیاض فاذا غطی البیاض لم یرجع صاحبه الی خیر ابدا و هو قول الله عز و جل کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون


هیچ بنده ای نیست مگر اینکه دارای قلبی نورانی و درخشان است و چون گناه کند نقطه ای سیاه و تایک در قلب او ایجاد میشود .اگر بعد از آن گناه توبه کرد دوباره آن لب نوارنی می شود و الا در صورت اصرار بر گناه و کوتاهی در توبه ، آن قلب به صورت کلی سیاه و تاریک میشود و وقتی که قلب کسی سیاه و تاریک شد ، صاحب ان قلب هیچ گاه هدایت نخواهد شد و این همان قول خداوند متعا ل است که فرمود :


اعمال سوء آنها همچون زنگارى بر دلشان نشسته، و از درك حقیقت وامانده‏اند


به نقل از سایت مرکز ملی پاسخگویی (http://www.pasokhgoo.ir/fa/node/1368)

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۲/۲۲, ۰۰:۵۳
روزی سوراخ كوچكی در یك پیله ظاهر شد

شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه را برای بیرون امدن از سوراخ كوچكپیله تماشا كرد

انگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید كه خسته شده و دیگرنمیتواند به تلاشش ادامه دهد

ان شخص مصمم شد به پروانه كمك كند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشادكرد.پروانه از پیله به راحتی خارج شد اما جثه اش

ضعیف و بالهایش چروكیدهبود

ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد.او انتظار داشت بال پروانه گستردهو مستحكم شود و از جثه او محافظت كند.اما

در واقع پروانه مجبور شد تمام عمر را بر روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز كند

ان شخص مهربان نفهمید كه محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخریز ان را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به وسیله

ان مایعی از بدنش ترشح كند وپس از خروج از پیله به او امكان پرواز دهد

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم

اگر خدا مقرر میكرد بدون هیچ مشكلی زندگی كنیم فلج میشدیم.به اندازهكافی قوی نمیشدیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز كنیم

نترس و با مشكلات مبارزه كن و بدان كه میتواتنی بر انها قلبهكنی

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفكر و زور بازو داد تاكار كنم.من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم

قرار داد تا انها را از میان بردارم

من انگیزه خواستم و خداوند كسانی را به من نشان داد كه نیازمند كمكبودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به

دیگران كمك كنم

من به انچه خواستم نرسیدم اما انچه نیاز داشتم به من داده شد

من نیرو خواستم و خداوند مشكلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم.مندانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل به من داد



[CENTER][B][FONT=tahoma][SIZE=3][COLOR=#000000]به نقل از [URL="http://www.pasokhgoo.ir/fa/node/1368"][SIZE=3]
منبعhttp://www.cloob.com/club/article/show/clubname/pasokh/articleid/1164357/»

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۸, ۱۱:۵۵
دختران جوان و نیروهای نظامی
(http://fekrejavan.ir/67.html#respond)


نیروهای نظامی درشهر نیشابور از بس که هوا سرد بود وارد خانه های مردم شدند پیر زنی که منزلش پنج خوابه بود همه منزل او را اشغال کردند وقتی به فرماندهان شکایت نمود به او گفتند فردا بیا و تقاضای خود را پیش عمرو لیث صفاری بیان کن.


پیر زن فردای آن روز آمد و گفت:یا امیر ! من زنی پیر هستم و همه اتاقهای مرا سپاه تو اشغال کرده ومرا با ۵ دختر و عروس دریک اتاق جای داده اند و ما انجا هم اسایش نداریم زیرا سربازان آنجا رفت و آمد می کنند و مسائل اخلاقی را رعایت نمی کنند حفظ ناموس برای ما مشکل شده است واین زیبنده فرمانروایی چون تو نیست.

حاکم با ناراحتی گفت:پس همراهان من در این سرما چه کنند؟ دور شو همین که پیر زن دور شد فرمانده مذکور گفت:” ای امیر ! این زن بسیار دانا واهل عبادت است خوب بود که در مورد او لطف و مهربانی می نمودید . عمرو دستور داد پیر زن را بازگردانند از او پرسید:آیا قرآن خوانده ای آیه ۳۴ سوره نمل که می فرماید:“پادشاهان هنگامى که وارد منطقه آبادى شوند آن را به فساد و تباهى مى‏کشند، و عزیزان آنجا را ذلیل مى‏کنند (آرى) کار آنان همین گونه است!”


پیر زن باکمال شجاعت گفت:خوانده ام اما از جناب امیر متعجبم که در همین سوره چرا آیه ۵۲ را نخوانده اند که می فرماید: ” ‌این خانه‏هاى آنهاست که بخاطر ظلم و ستمشان خالى مانده و در این نشانه روشنى است براى کسانى که آگاهند”این سخن همانند ساعقه ای بر جان عمرولیث فرود آمد و چنان او را منقلب کرد که لرزش اندامش را فرا گرفت و آب در دیدگانش نمایان گشت.

گفت:‌ای مادر برو تمام خانه ات را تصرف کن بعد دستور خروج همه سپاهیان رااز شهر صادر کرد.

از موضوعاتی که قران بر آن تاکید فراوان نموده است رعایت حجاب است تا زمینه فساد و گناه از بین برود قران در سوره احزاب آیه ۵۳ می فرماید :‌” …وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجاب ….”هنگامى که چیزى از وسایل زندگى را (بعنوان عاریت) از آنان [همسران پیامبر] مى‏خواهید از پشت پرده بخواهید .

برای همین مردان مسلمان در طول تاریخ اسلام احکام محرم و نامحرم را عمل نموده و بانوان خدا جوی حجاب را کاملا مراعات می نمودند.

(به نقل از اموزه های وحی در قصه های تربیتی تالیف عبدالکریم پاک نیا ص ۱۱۰ – ۱۱۲ با دخل و تصرف )


منبع:http://fekrejavan.ir/67.html
نویسنده:montazer


http://askquran.ir/gallery/images//499/1_Hashieh__62_.gif

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۸, ۱۱:۵۸
ماجرای قصاب عاشق


عشق دختر، قصاب را از خود بیخود کرده بود لذا نزد دختر رفت و خواست با او زمینه دوستی را فراهم کند
دختر گفت : علاقه ای که من به تو دارم بیش از علاقه تو به من است ؛ اما از خدا می ترسم
قصاب گفت : چرا من از خدا نترسم؟! و توبه نمود
هوا گرم و سوزان بود ، تشنگی شدیدی بر قصاب عارض شد ، در این هنگام پیامبر آن زمان را دیده و درخواست کمک کرد. پیامبر گفت : بیا از خدا بخواهیم ابری بفرستد تا در سایه آن راه برویم و به آبادی برسیم . قصاب گفت : من که کار خیری نکرده ام تا دعایم قبول شود . پیامبر گفت :
من دعا می کنم و تو آمین بگو . پس از دعا ناگاه ابری آمد و بر سر آنها سایه افکند و چون به نقطه جدایی رسیدند ، قصاب از پیامبر خدا حافظی کرد که به خانه خود برود ابر هم بالای سر او رفت . پیامبر خدا نزد قصاب بازگشت و به او گفت : ابر بالای سر تو آمد ، بگو چه عملی انجام داده ای ؟ قصاب جریان را بازگو نمود و ….
در همین رابطه از حضرت ختمی مرتبت (ص) می فرمایند: ” توبه کننده نزد خدا مقام و منزلتی دارد که برای احدی از مردم چنان منزلتی وجود ندارد ”

(به نقل از قصه های دلنشین ، کاظم سعید پور ، نشر جمال ، چاپ دوم ، ص ۴۶ با دخل و تصرف )
التماس دعا


http://askquran.ir/gallery/images//47620/1_4ot7ybm.gif

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۸, ۱۱:۵۹
واقعا ما چقدر احترام پدر و مادر خود را نگه میداریم؟



امام باقر علیه السّلام فرمود: پدرم مردی را دید که با پسرش به راهی می رفت و پسر تکیه بر بازوی پدر داده بود و حرکت می کرد، پدرم به خاطر این بی احترامی تا زنده بود با آن پسر حرف نزد.


واقعا ما چقدر احترام پدر و مادر خود را نگه میداریم؟


http://askquran.ir/gallery/images//47620/1_4ot7ybm.gif

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۸, ۱۲:۰۴
عروس کر و کور


جوانی مشغول آبیاری مزرعه خود بود که به ناگاه سیبی دید که در آب روان است برداشته و خورد اما پشیمان شد راه آمدن آب راگرفت و رفت تاببیند این سیب از باغ چه کسی است تا ازاو حلالیت بطلبد به باغی رسید نزد باغبان رفت و حلالیت خواست . او گفت :‌این باغ مال من و برادرم است من سهم خود را حلال
کردم ولی برادرم در نجف ساکن است باید از خودش حلالیت بگیری
محمد راهی نجف شد تا هم زیارت کند و هم حلالیت بگیرد درنجف نزد صاحب سیب رفت ولی او حلال کردن را مشروط به ازدواج با دخترش که می گفت کر و کور و شل و لال است نمود محمد هم که میخواست هر جور شده حلالیت بگیرد تن به این ازدواج داد و … اماوقتی عروس به خانه آمد دخترخوش جمال و سالمی را مشاهده نمود که همسرش شده است

عروس مطالب پدر را اینگونه تعبیر کرد :

مراد از کری نشنیدن حرف های نادرست ، منظور ازکوری ندیدن نامحرمان ، مقصود از شل بودن نرفتن به جاهای ناباب و و منظور از لال بودن اجتناب از غیبت و سخن های حرام است .

بله دوستان این شخص کسی نبود مگر پدر مقدس اردبیلی و مقدس اردبیلی حاصل این ازدواج و فرزند پدری است که درراه کسب روزی حلال ، حتی به خاطر نصف سیب آن همه سختی را تحمل کرد و مادرش این چنین با فضیلت و دارای کمالات اخلاقی بود.



(به نقل از کتاب خاطرات ماندگار ازنیکان روزگار، انتشارات:فرهنگ اهل بیت (ع)، چاپ چهارم ، تالیف : عبدالکریم پاک نیا، ص ۲۰)
التماس دعا


http://askquran.ir/gallery/images//47620/1_4ot7ybm.gif


منبع: http://fekrejavan.ir/51.html

نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۸, ۲۱:۳۸
قرآن وناپلئون



ناپلئون درسفری که به مصر داشت به کتابخانه ای رفت و . مترجم قرآن را باز کرد و این آیه آمد: ان هذا القرآن یهدى للتى هى اءقوم و یبشر المؤ منین ( سوره اسراء آیه ۹) براستى که دین قرآن هدایت مى کند بآنچه درست و محکمتر است و بر مؤ منان بشارت مى دهد.

وقتى مترجم این آیه را خواند و ترجمه کرد؛ از کتابخانه بیرون آمد و شب را تا صبح بفکر این آیه بود. صبح باز به کتابخانه آمد و مترجم آیاتى دیگر از قرآن را برایش ترجمه کرد.

روز سوم هم مترجم از قرآن براى او خواند و ترجمه کرد

ناپلئون در مورد قرآن سئوال نمود.

گفتند : مسلمانان معتقدند که خداوند قرآن را بر پیامبر آخرالزمان محمد( صلى الله علیه و آله وسلم) نازل کرده است و تا قیامت کتاب هدایت آنان است .

ناپلئون گفت : آنچه من از این کتاب استفاده کردم اینطور احساس نمودم که
۱) اگر مسلمین از دستورات جامع این کتاب استفاده کنند روى ذلت نخواهند دید.
۲) تا زمانیکه قرآن بین آنها حکومت کند، مسلمانان تسلیم ما نخواهند شد؛ مگر ما بین آنها و قرآن جدائى بیفکنیم

منبع: رهنماى سعادت جلد ۲ص ۴۷۸ – هماى سعادت ص ۹۶ به نقل از کتاب یکصدموضوع پانصدداستان ، سید علی اکبر صداقت)

منبع:http://fekrejavan.ir/47.html#more-47
نویسنده:montazer

مونس
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۰۸:۲۱
باغ انار
زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست
داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم
به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً
فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون
ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای
که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای
من در زندگیم!.....
تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقت جمع
کردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران
بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول
بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!

بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان
زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا
میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه!
بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم
شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در
دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع
به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو
با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا
انار دزدی، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا
نکنی، بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ
کس هم چیزی در این مورد نگفتم!
غروب که همه کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم
اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در
حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا
من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه
نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!
پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف
من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون
اینکه حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به
علی اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال کنه، واسه زمستون!

بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد،
۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق،
دیگم بیرون نیومدم!
کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی
کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی،
علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در
و همسایه، از کار اونم زشت تره!

شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدم علی
اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده
به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسه
ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود……

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۱۲:۴۷
خدای گناهکاران




روزی حضرت موسی ( علیه السلام ) در کوه طور ، به هنگام مناجات عرض کرد : ای پروردگار جهانیان !
جواب آمد : لبیک!
سپس عرض کرد : ای پروردگار اطاعت کنندگان!
جواب آمد :‌لبیک!
سپس عرض کرد :‌ای پروردگار گناه کاران !
موسی علیه السلام شنید :لبیک، لبیک ، لبیک!
حضرت گفت : خدایا به بهترین اسمی صدایت زدم ، یکبار جواب دادی ؛ اما تا گفتم : ای خدای گناهکاران ، سه مرتبه جواب دادی ؟
خداوند فرمود :



ای موسی ! عارفان به معرفت خود و نیکوکاران به کار خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد دارند ؛ اما گناهکاران جز به فضل من پناهی ندارند . اگر من هم آنها را از درگاه خود ناامبد گردانم به درگاه چه کسی پناهنده شوند ( قصص التوابین ، ص ۱۹۸)
ماهم دستان خود را به نشانه دعا بالا می بریم و می گوئیم ای خدای گناهکاران به احترام این روزها که ایام ولادت فرستاده ات حضرت ختمی مرتبت (صلی الله علیه و آله) و حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) می باشد از گناهان ما درگذر و در ظهور آقا و مولامون امام زمان ( روحی له الفداه ) تعجیل بفرما
التماس دعا


منبع: http://fekrejavan.ir/43.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۲۲:۰۳
هجرت واقعی


یکى از دزدان معروف بود یک شب از دیوار خانه اى بالا رفته روى دیوار صدای مرد عابدی که صداى آرام قرآن خواندنش فضا را عطر آگین کرده بود را می شنود :
الم یاءن للذین آمنوا تَخشع قلوبهم لذکر اللّه

آیا وقت آن نرسیده که مدعیان ایمان قلبشان براى خدا نرم و آرامشود؟ یعنى تا کى قساوت قلب ، تا کى تجرى عصیان ، تا کى پشت به خدا کردن ؟ آیاوقت رو برگرداندن از گناه و رو کردن به سوى خدا نرسیده است

http://www.fekrejavan.ir/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif

فضیل بن عیاض همین که این آیه را شنید، انگار مخاطب شخص او است ، گفت : خدایا چرا چرا وقتش رسیده از دیوار پایین آمد و دزدى ، شراب ، قمار، و ….راکنار گذاشت . و تاجایی که ممکن بود اموال مردم را به خودشان پس داد، حقوق الهى را ادا کرد و ….. تا بجایى که بعدها یکى از بزرگان گردید، نه فقط مرد باتقوایى شد بلکه مربى و معلمى نمونه براى دیگران گردید.


(گفتارهاى معنوى ، صص ۲۲۸ – ۲۲۶)
منبع:http://fekrejavan.ir/41.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۲۲:۱۱
خواستگارشایسته




یکی ازیاران امام جواد ( علیه السلام ) نامه ای نوشته و عرض کرد :” مردی خواستگار دخترم است درمورد شرایط خواستگار خوب چه می فرمائید ؟”
حضرت در جواب فرمودند : “هر خواستگاری که دینداری و امانتداری او را پذیرفتید – ازهرطبقه و صنفی که باشد ،-او را به دامادی قبول کنید .”و در ادامه آیه ۷۳ سوره انفال را فرمودند :“ …..إِلاَّ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسادٌ کَبیر” اگر این دستور را انجام ندهید فتنه و فساد عظیمی در روی زمین روی میدهد .”
http://www.fekrejavan.ir/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif

کنایه ازاینکه درازدواج جوانها آسان بگیرید چون اگرراه ازدواج مشکل باشد فتنه و فسادزیاد خواهد شد درحالی که زمینه فساد را خودشما آماده کرده اید ( من لایحضر الفقیه /۳/۲۸۴)


منبع:http://fekrejavan.ir/39.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۲۲:۱۹
سلام بر عمه مظلومه ام !



روی تو قبله گاه دل لطف تو شمع راه دل


آستانت پناه دل ، ای دل بیدلان سلام !


آن که مهر تو برگرفت وزغمت شور و شر گرفت


بی کران زیر پر گرفت ،بر تو تا بی کران سلام !


درنوروز سال ۱۳۰۶ هجری شمسی زن رضاخان به همراه عده ای از زنان دربار ، بدون حجاب و با آرایش زننده به حرم حضرت معصومه (س) وارد شدند در این هنگام آیت الله مجاهد شیخ محمدتقی بافقی در مقابل این هتک حرمت ایستاد و اعتراض نمود . وقتی خبر به رضا خان رسید به قم آمد با چکمه وارد حرم شد و :
آیت الله بافقی را احضار نمود و پس از ضرب و شتم به ری تبعید کرد.یکی ازبزرگان قم آن شب به محضر حضرت بقیه الله الاعظم (روحی له الفداه) شرفیاب شد و دید که آن حضرت عازم تهران است و پیش از حرکت به حرم حضرت معصومه (س) روی نموده و فرمودند

السلام علیک یا عمتی المظلومه ، لعن الله قوما هتکوا حرمتک و کسروا حصنک ؛ سلام بر تو ای عمه مظلومه ام ! خدا لعنت کند گروهی را که به حریمت جسارت کردند و بست تو را شکستند

( زندگانی کریمه اهل بیت ( ع) ص۲۰۹)

منبع:http://fekrejavan.ir/35.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۲۲:۲۶
دستت درد نکنه یعنی من هم …..؟



حرکات عجیب و غریبی انجام می داد بعضیها رو هم مرید خودش کرده بود البته اون بیچاره ها هم حق داشتند کارهاش غیر عادی بود دوستی رو دیدم که داره میگذره صداش کردم تو نمیخوای ببینی ؟ گفت در این دوره زمونه ، اینکارها اتلاف وقته و آنهایی که دور و بر چنین افرادی رو میگیرند عقل درست و حسابی ندارند ناراحت شدم خیلی ممنون دستت درد نکنه یعنی من هم …..؟

گفت : ناراحت نشو ولی این واقعیت است بیا تا واقعیتی را به تو بگویم در یکی از روزها از امام هادی ( علیه السلام ) سوال کردم : چرا خدا به هر پیامبری معجزه ای متمایز داده مثلا به حضرت موسی عصای سحر آمیز ، حضرت عیسی زنده کردن مرده ها و به پیامبر قران ؟ حضرت فرمود : زمانی که خدا حضرت موسی را به پیامبری برگزید مردم دوستدار سحر و جادور بودند آن حضرت با قدرت خدا عصایش را به اژدها تبدیل کرد و سحر جادوگران را خنثی نمود.
در زمان حضرت عیسی علم پزشکی پیشرفت داشت به همین خاطر مردم به طبیبان توجه نشان می دادند و بدون چون و چرا از آنان پیروی می کردند آن حضرت به قدرت خدا امراض درمان ناپذیر راشفا می داد حتی مرده ها را زنده می کرد .


پیامبر ما زمانی که به رسالت برانگیخته شد سخنرانی و شعر و خطابه حرف اول را می زد. حضرت کلام خدارا بازبانی فصیح و درعین حال ساده برای مردم می خواند و موعظه می کرد ، به گونه ای که سخنانش از خطابه همه سخنرانان برتر بود
گفتم راستی ابن سکیت !در زمان ما چرا چنین اتفاقاتی نمی افتد ؟ ما باید چگونه راه را از چاه بشناسیم ؟
اتفاقا همین سوال را از امام پرسیدم . فرمودند : باعقل سلیم که بدان بتوان صداقت ودروغ گویی و نفاق را شناخت و از روی بی عقلی ،دنباله رو هر کسی نشد

( اصول کافی، دار صعب و دار التعاریف ،چاپ چهارم، بیروت ، ۱۴۰۱ق ، ج ۱ ص ۲۴ح ۲۰)

منبع:http://fekrejavan.ir/36.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۲۲:۳۲
رک گویی آیت الله بروجردی

(http://fekrejavan.ir/32.html#respond)

شهید مطهری می گوید در سالهایى که در قم مشغول تحصیل بودمشخصى از خطباى معروف ایران به قم آمد، و اتفاقا حجره بنده را براى دید و بازدید خود انتخاب نمود.

در این ایام یکى از افراد ایشان را در وقت نامناسبى به خانه آیت اللّه بروجردى برده بود و آن موقع درست هنگامى بود که مرحوم آقاى بروجردى به مطالعه مینمود ، چون معظم له ساعتى بعد مى بایست تدریس مى فرمودند. در ضمن برنامه مرحوم آقاى بروجردى این بود که در وقت مطالعه هیچ کس را نمى پذیرفتند.

در مى زنند و مى گویند: به آقا بگویید فلانى به ملاقات شما آمده است .
آن شخص برمى گردد و مى گوید: آقا فرمودند من فعلا مطالعه دارم ، وقت دیگرى تشریف بیاورید.
آن شخص محترم هم برمى گردد و اتفاقا همان روز به شهر خود مراجعت مى نماید. شهید می گوید : همان روز موقعى که آیت اللّه بروجردى براى درس آمدند من را در صحن دیدند و فرمودند : بعد از درس براى دیدن فلانى به حجره شما مى آیم

گفتم : ایشان رفته اند.
فرمود: پس وقتى که ایشان را دیدى بگو: حال من وقتى تو به دیدن من آمدى مانند حال تو بود، وقتى مى خواهى براى ایراد سخنرانى آماده شوى ، من دلم مى خواست هنگامى با هم ملاقات کنیم که حواسم جمع باشد و با هم صحبت کنیم در حالى که آن موقع من مطالعه داشتم و مى خواستم براى درس بیایم .
پس از مدتى آن شخص را ملاقات کردم ، و شنیده بودم که بعضى از افراد وسوسه کرده و به او گفته بودند:
تعمدى در کار بوده که به تو توهین شود و تو را از در خانه برگردانند.
من به آن مرد محترم گفتم : آیت اللّه بروجردى مى خواستند به دیدن شما بیایند و چون مطلع شدند که شما حرکت کردید معذرت خواهى نمودند.
آن مرد در جواب من گفت : نه تنها که این موضوع یک ذره به من برنخورد بلکه خیلى هم خوشحال شدم زیرا ما اروپاییها را مى ستاییم که مردمى صریح هستند و رودرواسى هاى بیجا ندارند. من که قبلا از ایشان وقت نگرفته بودم و لذا از صراحت ایشان خیلى خوشم آمد آیا این که ایشان بدون تعارف فرمودند حالا من کار دارم بهتر بود یا اینکه با ناراحتى مرا مى پذیرفت و دائما در دل خود ناراحت بود و با خود مى گفت این بلا چه بود که بر من نازل شد وقت مرا گرفت و درس مرا خراب کرد؟! اتفاقا من بسیار خوشحال شدم که در کمال صراحت و رک گویى مرا نپذیرفت . چقدر خوب است مرجع مسلمین اینطور صریح باشد.
به نقل از : مسئله حجاب ، ص ۱۱۷ و ۱۱۸

منبع:http://fekrejavan.ir/32.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۲۲:۳۵
فیل مست و فرار مرد



مردی را فیل مستی دنبال کرده بود، او می گریخت و فیل در تعقیب او بود،تا اینکه فیل به او رسید.آن مرد از ترس داخل چاهی شد و در میان چاه به دو شاخه که در کنار چاه روییده بودند چنگ زده و آویزان شد.ناگهان متوجه شد که دو موش بزرگ که یکی سفید و دیگری سیاه مشغول قطع کردن ریشه های آن دو شاخه هستند

نظری به زیر پای خود افکند ، دید چهار افعی سر از سوراخ های خود بیرون آورده اند ، و چون نظری به قعر چاه انداخت دید اژدهایی دهان گشوده که هر کس به چاه می افتد او را می بلعد . چون بالای سر خود را نگاه کرد دید که سر آن دو شاخه کمی عسل است،پس مشغول لیسیدن عسل شد و لذت شیرینی عسل او را از آن مارها که نمی داند چه وقت او را خواهند گزید و از مکر آن اژدها که نمی داند وقتی در دهان آنها بیفتد چه اتفاقی می افتد غافل گردانید.

دوستان این چاه، چاه دنیاست که پر است از آفتها و بلاها و مصیبتها و آن دو شاخه عمر آدمی است و آن دو موش سیاه و سفید شب و روز هستند که عمر آدمی را پیوسته پیش برده و به پایان می برند. و آن چهار افعی اخلاط چهارگانه اند،(سوداء،صفراء و بلعم و خون) هستند که به منزله زهرهای کشنده ای هستند که آدمی نمی داند چه وقت آنها به هیجان می آیند و صاحب خود را می کشند ، و آن اژدها مرگ است، که منتظر است و پیوسته در طلب انسان است، و آن عسل که فریفته شده بود و او را از همه چیز غافل کرده بود، لذت ها و خواهش ها و نعمت ها و عیش های دنیاست.(۱)

عزیزان برای غفلت آدمی از مرگ و هول و هراس های پس از آن و اشتغالش به لذّات زودگذر و فانی دنیا ، این مثال مثال خوبی است پس شایسته است که خوب در آن دقت و فکر کنیم

۱) عین الحیات ،جلد ۱ ، ص ۵۲۶

منبع:http://fekrejavan.ir/30.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۲۲:۳۸
اهمیت حجاب در دیدگاه فاطمه زهرا (سلام الله علیها )



فاطمه مجلله ای بود که پیامبر هر زمان مشتاق بوی بهشت می شدند او را می بوییدند و می فرمودند (هر گاه فاطمه را می بوسم بوی درخت طوبی را از وی استشمام می کنم )


اهمیت حجاب در دیدگاه فاطمه زهرا (سلام الله علیها )

روایت شده است که بانو فاطمه (علیها سلام ) به اسما بنت عمیس فرمودند : من آنچه را که به پیکر زنان (به هنگام مرگ ) می سازند زشت می انگارم جامه ای را بر او می افکنند که ان پیکر را به هر بیننده ای می نمایاند و ….
اسما گفت : وقتی من در سرزمین حبشه بودم دیدم انها چیزی را می ساختند شاید شما را به شگفتی بیاورد می خواهید ان را برای شما بسازم ؟ حضرت پاسخ فرمود : اری


اسما تختی را طلبید و ان را واژگون بر زمین نهاد و سپس چند چوب خواست و انها را بر پایه های تخت محکم کرد . بعد هم پارچه ای به روی ان کشید و گفت : این طور دیدم درست می کنند .
فاطمه (سلام الله علیها ): مانند همین را برای من بساز . مرا بپوشان خداوند تو را از آتش بپوشاند .
همچنین روایت شده است که وقتی بانو شکل ان تصویری را که اسما ساخته بود را دید تبسمی بر لب اورد و تا ان زمان به غیر از همان لحظه خنده بر لبش نیامده بود و فرمود این چه زیبا و نیکو است . در ان نمی توانند زن را از مرد تشخیص دهند .

منبع:http://fekrejavan.ir/27.html#more-27
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۲۲:۳۹
احترام ویژه آیت الله العظمی بهجت (ره) به حضرت امام (ره)



آیت الله خائفی از شاگردان حضرت امام در خاطرهای میگوید:
پس از آزادی حضرت امام و ورود ایشان به قم در سال ۱۳۴۱، تمام محلّه های قم برای آزادی امام جشن گرفتند و به منزل ایشان رفتند به گونه ای که منزل حضرت هر روز مملوّ از جمعیّت بود. حضرت آیت الله العظمی بهجت نیز از کسانی بود که به منزل امام تشریف می بردند و مدّتی سرپا بر درِ یکی از حجرات ایستاده و سپس حرکت کرده و از منزل امام خارج می شدند. به ایشان پیشنهاد شد که برای شما با این شخصیّت، شایسته نیست که بیرون اطاق بایستید، دست کم در داخل اطاق بنشینید. ایشان در جواب فرمود:

من بر خود فرض می دانم که جهت تعظیم این شخصیّت ارزنده، به اینجا آمده و دقایقی بایستم و سپس بازگردم .

به نقل از سی دی حکایت در هدایت (۱)
التماس دعا

منبع:http://fekrejavan.ir/23.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۲/۲۹, ۲۲:۴۲
طلبه جوان و دختر فراری


با سلام
شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد.
دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد . از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ….
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و … لذا علت را پرسید طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیه با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگران وی می توان به ملا صدار اشاره نمود .
نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند . قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه ۵۳) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند .

(با استفاده از کتاب آموزه های وحی در قصه های تربیتی، مولف عبدالکریم پاک نیا، انتشارات فرهنگ اهل بیت (ع) )
التماس دعا

منبع:http://fekrejavan.ir/6.html
نویسنده:montazer

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۳/۱۱, ۱۹:۳۸
در گذری از مادری تابناک

اندوهناک،تازه وقتی نگاه میکردم ،هنوز کودک بودم،
مادرم بود که در خانه کاهگل از نور لبریز صدایم میکرد:
دیر شد پسر ،چرا نمیری،
انگار نمیفهمیدم چه میگوید، نمیدانستمش،کودک بودم هنوز ،
شبها در خانه ای از جاودانگی پر،صدای لا لایی مادرم را به گوش کوچک خواهرم گویا می شنیدم،
مرا دیگرگونه لا لایی میداد،
شب را تمام میکردیم،
صبح مرا با نفسهای جنبش وار خودش، به سان رویایی در خوابی عمیق بیدار میکرد
هنوز نمی فهمیدمش، کودک بودم
و حال دیگرگونه شدم،گویا سالهایی بی جاودانه رقم خورد
راه میرفتم با صدای او،می نشستم برای او،مینوشتم برای دستهای سرد او،میگریستم برای نگاه شکسته در آغاز پایان او،می مردم هر روز برای گفتن یک بار لا لایی زیبای او،
دیگر میدانستم، بزرگ شده بودم
و انگار خسته تر در قصه ای بی گریز ،پایان را لمس میکردم،
مادرم در بستر خاکستری بیمارگونه ای آشفته ،با مرگ ملاصق بود
انگار دیگر ،تنها در شب بی آغازی دیگر ،صدایی نبود،
لا لایی نبود ،
انگار همه در سوگ غمناک شکستن صدایی مادرگونه ،سخت می گریستند
مادر من هم نبود
او هم به قصه ای در سرزمین پرپر یادی واژگون از سرخی بی دلیل،شب و روز را ترک گفته بود،
مادر من هم به سایه ای بی آغاز، ما را ترک گفته بود
او دیگر نبود تا که طنین نازک صدایش مرا بلرزاند به یادی ناب گونه،
دیگر نبود که شکسته ترین و ناب ترین نگاهش را به دست تاریک و شک وار مردکی پر کینه و نفرت زا بیندازد ،تا که تحقیر شود
دیگر نبود که بگوید: با زهم گفتند باید خیاطی کار کنیم
دیگر نبود تا که بگوید:باباتون رفته سفر،براتون سوغاتی میاره
و هنوز فلسفه گریه اش را هنگام گفتن این حرفها نمیدانم
و خودم هم میگویم:بابامون رفته سفر،برامون سوغاتی میاره
و انگار در غریبانه ای تاریک، دوباره مسخ میشوم
دیگر هیچ نیست
به فریادی سرخ وار از آتشی در درون ،فریاد میزنم:مادرم را میخواهم
میخواهم برایم بگوید،مرا بزند،مرا با زور غذا دهد
من مادرم را میخواهم
میخواهم بگوید : دیر شد پسر،چرا نمیری
انگار زمان دیگر با من قهر است
هیچگاه نخواهد شد
نخواهد شد که باغ سبزوار مادرم را دیگر بار ببینم
نخواهد شد که دستهای سرد ش را آرام ببوسم
نخواهد شد که در زمستان از خیال لبریز،آرام لباس تنم کند
نخواهد شد که مرا ببوسد
نخواهد شد که مرا در شب تاریخ ساز از دیروز خوش تر ، بغل کند و نگاهش را به من هدیه دهد
دیگر هیچ هم نخواهد شد هیچ وار
من مادرم را میخواهم
مادرم خواب است
آرام حرف بزنید
مادرم خواب است
مادرم خواب است...

پاسخگوی اعتقادی 3
۱۳۸۹/۰۳/۱۲, ۰۰:۴۲
باشکوه ترین نعمت خداوند

نمی دانم تا کی می توانم تو را بیشتر از همه کس دوست داشته باشم؟ نمی دانم بهشت تا کی ادامه خواهد داشت؟ نفس های تو، بوی بهشت می دهند. تو از جنس بهشتی؛ بهشت زیر پای توست. تو مهربان ترین ستاره ای هستی که من داشته ام. تو از تمام درخت ها پرنده تری. نمی دانم تا کجای دنیا می توانم از مهربانی تو بنویسم!

من سال های دلواپسی ام را سر بر شانه تو گریسته ام. من دلهره هایم را در فشار آغوشت فراموش کرده ام و تمام کودکی ام را با آوازهای عاشقانه تو خوابیده ام. لالایی هایت، طولانی ترین خواب هایی است که به یاد دارم.

هنوز دوست دارم ساعت ها در آغوش مهربانی های تو بگریم. هنوز دست های خسته ات،بوی لالایی های آرام می دهند.

تو تنها پرنده ای هستی که من توانسته ام سال های سال، پیشانی اش را ببوسم.

هر روز آینه، تصویر لبخندهای تو را برایم قاب می گیرد تا تنها دلخوشی ام در این روزهای سراسر دلتنگی باشد. صدای تو، آشناترین کلامی است که می شناسم.

تو روح تمام شعرهای عاشقانه ای که باید بسرایم؛ حتی واژه ها برای از تو گفتن کم می آورند. می خواهم برای یک بار هم که شده، تو را زیباتر از تمامی کلمات بنویسم. باید برای نوشتن تو، واژه ها را عوض کنم. کاش می شد واژه ای تازه به دنیا بیاید؛ واژه ای که بتوان تو را با آن سرود، واژه ای که در هیچ کجای جهان، به گوش هیچ شاعری نخورده باشد. تو تنها فرشته دنیایی هستی که من می شناسم.

همه مهربانی ها به لبخند تو می رسند. دست هایت، زیباترین مکانی است که برای خواب بوسه هایم سراغ دارم. خداوند تو را از جنس زیباترین سلام هایش آفریده است.

خدا کند بتوانم تمام روزهایم را از تو بسرایم؛ تویی که ادامه بهشتی، تویی که تازه ترین سلام ها هستی، تو اولین و باشکوه ترین نعمت خداوندی که من دیده ام. بگذار تا بوسه هایم بر دست های رنجورت گریه کنند.
زلال تر از آینه ها
عباس محمدی

پیدایی؛ پیداتر از روشنایی، پیداتر از آفتاب، پیداتر از نهایت امید.

عشق و حماسه، ادامه مهربانی تواند. از دامان توست که مرد به معراج می رود.

سرچشمه تمام پاکی ها، دامان توست.

جان های پاک را در دستانت به تماشای آفتاب دعوت می کنی. روحت از تمام آینه ها زلال تر است.

فرشته های خداوند، به کرامت انسانی تو سر به سجده می سایند.

عفت، بلندترین قله ای است که پرچم زنانگی ات را بر آن افراشته ای.

گرمی آغوشت، امن ترین پناهگاهی است که برای روزهای پر از دلهره کودکانه سراغ دارم.

دورترین رودها، زلالی تو را به دریاها سوغات می برند.

بوی عصمتت، دل نوازترین نسیمی است که زمستان ها را به بهار نزدیک تر می کند، تو وارث پاکدامنی مریمی؛ میراث دار شجاعت آسیه در تالارهای کافر مصر؛ تکه ای از بزرگواری خدیجه علیهاالسلام در روزهای فقیر بعثت هستی؛ جان آزاده سمیه شهیدی؛ هم پای روزهای صبور زینب علیهاالسلام هستی. تو آمیزه ای از عشق و صبر و شجاعت و مهربانی و معصومیتی. تو از تمام غنچه هایی که می شناسم پاک تری. کرامتت را در عصمت گلبرگ های بهشتی پیچیده اند.

تو سربلندترین درختی هستی که من سراغ دارم؛ درختی که از تمام توفان های گناه، پاکدامن گذشته و از بادهای وحشی دامن گرفته تا به خداوند نزدیک تر شده است.

غرورت، کوه هیبتی است که هفت پشت چشم های هوس آلوده را می لرزاند و کلام محکمت، خیال های خام را می شوید و می شوراند. درود بر تو که معصوم ترین فرشته خداوندی.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۲, ۰۹:۴۶
http://askquran.ir/gallery/images//499/1_Hashieh__240_.gif

سپاه رومی ها او را به همراه تعدادی دیگر از مسلمانان اسیر کرده و به آنها گفتند: یا باید مسیحی شوید و یا همه شما را می کشیم، ولی مسلمانان اسیر، قبول نکردند که مسیحی شوند. مخصوصا عبدالله به شدت مخالفت کرد. رومی ها، دیگ بزرگی را با روغن پر کردند و با آتش آن را به جوش آوردند. و در مقابل چشم عبدالله، یکی از مسلمانان را که قبول نکرد مسیحی شود. به دیگ انداخته و ذوب نمودند! نوبت به عبدالله که رسید و خواستند او را داخل دیگ بیاندازند. او مشغول گریه کردن شد! آنها تصور کردند، عبدالله از ترس روغن داغ به گریه افتاده است ولی عبدالله گفت:......



گریه ام برای این است که خداوند به من فقط یک جان داد و من فقط یک بار می توانم جانم را فدای دینم بکنم. ای کاش جان های زیادی داشتم و همه آنها را فدا می کردم. رومی ها از سخنان عبدالله حیرت زده شدند و از مرام او خوششان آمد و به آزاد شدنش تمایل پیدا کردند. در این هنگام رئیس سپاه رومی ها به عبدالله گفت: سر مرا ببوس تا آزادت کنم عبدالله گفت: نه، رئیس گفت: مرا ببوس تا دخترم را به ازدواجت در آورم و مملکتم را با تو نصف کنم. عبدالله گفت: نه. رئیس رومی ها گفت: سر مرا ببوس تا هشتاد نفر از مسلمانان اسیر شده را آزاد کنم. عبدالله گفت: اینک که به واسطه این کار من تعدادی از مسلمانان از دستت راحت می شوند، من حاضرم این کار را انجام دهم . سر رئیس رومی ها را بوسید و در نتیجه هشتاد نفر ازمسلمانان دربند شده آزاد شدند.



یارب چه فرخ طالعند،آنانکه دربازار عشق

.دردی خریدندوغم دنیاودین بفروختند




کتاب چهل سرگذشتhttp://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif



منبع: http://www.marefat.mihanblog.com/post/14


http://askquran.ir/gallery/images//499/1_Hashieh__240_.gif

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۲, ۱۰:۲۰
حضرت آيت الله نجفى مرعشى قدس سره نسبت به پدر و مادر خويش ‍ هميشه به صورت متواضعانه اداى احترام ميكرد، حتى در همان دوران نوجوانى اگر مادرش به او مى گفت : برو پدرت را از خواب بيدار كن ، براى وى مشكل بود كه با صدا زدن ، پدر را از خواب بيدار كند.

از ايشان نقل شده است كه فرمود: در نجف بوديم ، روزى مادرم فرمودند: پدرت را صدا بزن براى صرف نهار تشريف بياورد، حقير به طبقه بالا رفتم ، ديدم پدرم در حال مطالعه خوابش برده است ماندم كه چه كنم ، خدايا امر مادر را اطاعت كنم يا با بيدار كردن ايشان از خواب باعث رنجش خاطر مباركشان شوم ؟ خم شدم ، لبهايم را كف پاى پدرم گذاشتم و چند بوسه از پاى پدرم برداشتم تا اينكه بر اثر قلقلك پا، از خواب بيدار شد،

ايشان وقتى اين علاقه و ادب و احترام را از من ديد فرمود: شهاب الدين تو هستى ؟ عرض كردم : بلى آقا ايشان دو دستش را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: پسرم : خداوند عزت تو را بالا برد و تو را از خادمين اهل بيت عليه السلام قرار دهد.

صد حکایت تربیتی؛ مرتضی بذر افشان

منبع: http://farzandadam.blogfa.com/8806.aspx


http://askquran.ir/gallery/images//36838/2_pastelroses.gif

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۴, ۱۶:۰۱
كارهاى شگفت‏انگيز امام عليه السلام:‏

عيسى بن محمّد كه به نود سالگى که رسيد گفت:

يك سال در جوانيه (محلى است نزديك مدينه) خربزه و خيار و كدو كاشته بودم كنار چاهى بنام ام عظام.

همين كه نزديك برداشت محصول شد و زراعت آماده گرديد ملخ آمد تمام زراعت را از بين برد. صد و بيست دينار و بهاى دو شتر را خرج آن زراعت كرده بودم.
يك روز ناراحت نشسته بودم كه موسى بن جعفر عليه السّلام آمد سلام كرده فرمود:
حالت چطور است؟ گفتم: مثل آدمهاى مردنى هستم ملخ تمام زراعتم را خورد.
فرمود: چقدر زيان ديده‏اى؟ عرض كردم: صد و بيست دينار باضافه بهاى دو شتر.

فرمود: عرفه! به ابو الغيث صد و پنجاه دينار و دو شتر بده سى دينار اضافه از مخارجى كه كرده. عرض كردم: اگر دعائى بفرمائيد خداوند بركت عنايت كند، داخل مزرعه شد و دعا كرد و از پيغمبر اكرم نقل كرد كه فرموده است هنگام گرفتار شدن بمصائب و ناراحتى‏ها شكيبا باشيد و اندوه و جزع نداشته باشيد آن دو شتر را بكار بستم و زراعت را آب دادم خداوند چنان بركت داد و زراعت نمو كرد كه محصول آن را ده هزار (درهم) فروختم.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۴
گفتاری از حاج میرزا اسماعیل دولابی


از جناب شیخ )رجبعلی خیاط)نقل شده‌است كه:

« شبی حوالی غروب از نزدیك مسجدی در اوایل خیابان سیروس تهران عبور می‌كردم- برای درك فضیلت نماز اول وقت- وارد شبستان مسجد شدم دیدم شخصی مشغول اقامه نماز است و هاله‌ای از نور اطراف سر او را گرفته، پیش خود فكر كردم كه بعد از نماز با او مأنوس شوم ببینم چه خصوصیاتی دارد كه چنین حالتی در نماز برای او پدیدار است. پس از پایان نماز همراه او از مسجد خارج شدم نزدیك درب مسجد، وی با خادم مسجد بگو مگویی پیدا كرد و به او پرخاش كرد و به راه خود ادامه داد، پس از عصبانیت دیدم آن هاله نور از روی سرش محو شد! »

http://www.haqiqat.mihanblog.com/post/16

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۵
حكایتی از شیخ بهایی

مرحوم شیخ بهایی در کتاب «نان و حلوا»­یش می­گوید که:در کوه­های «جبل عامل» عابدی زندگی می­کرد. مدت­ها بر او گذشت. غذایی برایش می­آمد، نانی برایش رسید، زندگی­اش می­گذشت.

چند روزی امتحانش شروع شد.غذایش نیامد.روز بعد هم نیامد.دو سه روز گذشت چیزی پیدا نکرد. از شدت گرسنگی از کوه پایین آمد. ـ می­گویند این داستان، تمثیل خود شیخ بهایی است ـ

می­گویند: پایین آن کوه جبل­ عامل... آتش­پرستی بود. به او روی آورد. به او نان و امکانی داد. چند تا نان گرفت و خورد. سگی آن­جا بود. به او حمله کرد. از ترس سگ، همه­ی نان­ها را داد و سگ بلعید. باز به او حمله کرد. گفت: من دیگر چیزی ندارم، چه سگ بدی هستی. گفت: نه، تو بدی. من سال­هاست این­جا مانده­ام. ماه­ها مرا فراموش می­کنند، من به سراغ دشمن آن­ها نمی­روم. به تو سه روز نان ندادند با دشمن آن­ها می­خوری؟!

این­ها تمثیل است. افسانه­اش عین این حقیقت است که ما به خاطر کم­ها از خدا می­برٌٍیم.

برگرفته از كتاب آیه‌های سبز(عین-صاد)

http://www.haqiqat.mihanblog.com/post/16

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۶
دزدان امانت دار!

گفتاری از مرحوم صفایی

"همیشه یك چیز كم و مستمری را بین خود و خدایتان داشته باشید كه این پیوند مستمر ،باعث نجات آدمی است و او را به نتیجه می رساند."

نقل می كنند عده ای ازكرمانشاه عازم كربلا بودند كه در راه مورد هجوم دزدها و راهزن ها قرار گرفتند و كاروان غارت شد . یك نفر از اهل كاروان كه جان سالم به در برده بود و امكان و پولی هم به همراه داشت، می گوید : از كنار تپه ای بالا آمدم.سیاه چادر هایی دیدم .پیرمردی آنجا بود. براو وارد شدم .از من پذیرایی كرد .امانتم را به او سپردم .چیزی نگذشت كه غارت كاروان تمام شد .دیدم كه از كنار تپه ها ،دزدان به سمت همین سیاه چادرها می آیندو اشیاء دزدی را در داخل همین سیاه چادرها می گذارند.معلوم شد كه پیرمرد ،رییس دزدان این منطقه است .

با خودم گفتم :آن ها كاروان را غارت كردند ،من خودم اموالم را به دستشان سپردم. دزدها كه در چادرها جمع شدند ،دیدم هوا پس است،یواش یواش به راه افتادم تا لا اقل جانم را نجات دهم كه پیرمرد صدا زد؛كجا میروی ؟گفتم اجازه بدهید می روم .پیرمرد گفت بیا امانتت را بگیر . تعجب كردم .وقتی اموالم را گرفتم زبانم باز شد.گفتم اگر اجازه بدهید سوالی دارم .گفت بگو.پرسیدم مگر شما رییس اینها نیستید ؟ من كه با دست خودم آورده ام ؟پیرمرد گفت درست است كه ما دزدی میكنیم ،اماطاغی نیستیم و به خاطر فقرمان دزدی می كنیم و با خود پیمانی بسته ایم كه در امانت خیانت نكنیم .این خط را نگه داشته ایم .

"آنچه كه مهم است همین است كه انسان چیزی برای خود باقی بگذارد و دستاویزی داشته باشد و بر همه چیز نشورد و پشت پا نزند و همه درها را به روی خود نبندد و پل ها را خراب نكند."

http://www.haqiqat.mihanblog.com/post/16

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۷
از ره غفلت به گدایی رسی



ور به خود آیی به خدایی رسی











فرزند مرحوم حاج شیخ عباس قمى(ره ) مى‌گوید:


یك روز صبح پدرم وقتی از خواب برخاست، شروع به گریه كردن نمود، از او پرسیدم: چرا اشك مى‌ریزید؟
فرمود: براى این كه دیشب نماز شب نخواندم!


گفتم: پدر جان! نماز شب كه مستحب است و واجب نیست، شما كه ترك واجب نكرده‌اید و حرامى به جا نیاورده‌اید، چرا این طور نگرانید؟


فرمود: فرزندم! نگرانى من از این است كه من چه كرده‌ام كه باید توفیق نماز شب خواندن از من سلب شود؟


.




ما که می ترسیم از هجرت دوست ..



کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد..



کاش می دانستیم که سفر یعنی چه.. و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود می لرزد ..؟





آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ، ناگهان ستاره ای چشمك




زد..آفتابگردان سرش را پایین انداخت



آری...گلها هیچ وقت خیانت نمی كنند

http://www.haqiqat.mihanblog.com/post/17

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۹
داستانهای حکیمانه




مامحتاج کریمیم نه عبدالکریم










ما را ز سر بریده میترسانی ، ما گر ‌ز سر بریده میترسیدیم در محفل عاشقان







نمیرقصیدیم






در شرح حال یكی از عرفا آمده است كه شبی دزدی به



خانه اش رفت و هرچه گشت چیزی پیدا نكرد.



خواست ناامید برگردد كه شیخ برخاست و گفت ای جوان



وضویی بساز و نمازی بگزار تا چون چیزی برایم



اورند به تو دهم و تهیدست از خانه من برنگردی.جوان چنین



كرد و چون روز شد زری برای شیخ اوردند.



شیخ گفت این را بگیر كه پاداش یك شب نماز توست.



دزد دگرگون شد لرزید و گریست و گفت راه غلط



كرده بودم.یك شب از برای خدای متعال كار كردم مرا چنین

اكرام فرمود. پس توبه كرد وبه خدای متعال بازگشت




ابو عبدالله محمد بن خفیف شیرازى، معروف به شیخ كبیر، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى او را دو مرید بود كه هر دو ((احمد)) نام داشتند . یكى را احمد بزرگ‏تر مى‏گفتند و دیگرى را احمد كوچك‏تر . شیخ به احمد كوچك‏تر، توجه و عنایت بیش‏ترى داشت . یاران، از این عنایت خبر داشتند و بر آن رشك مى‏بردند .نزد شیخ آمده، گفتند: احمد بزرگ‏تر، بسى ریاضت كشیده و منازل سلوك را پیموده است، چرا او را دوست‏تر نمى‏دارى؟ شیخ گفت: آن دو را بیازمایم كه مقامشان بر همگان آشكار شود.

روزى احمد بزرگ‏تر را گفت: (( یا احمد!این شتر را برگیر و بر بام خانه ما ببر . ))
احمد بزرگ‏تر گفت: یا شیخ!شتر بر بام چگونه توان برد؟ شیخ گفت: از آن در گذر، كه راست گفتى .
پس از آن احمد كوچك‏تر گفت: این شتر بر بام بر .احمد كوچك‏تر، در همان دم كمر بست و آستین بالا زد و به زیر شتر رفت كه او را بالا برد و به بام آرد. هر چه نیرو به كار گرفت و سعى كرد، نتوانست . شیخ به او فرمان داد كه رها كند، و گفت: آنچه مى‏خواستم، ظاهر شد . اصحاب گفتند: آنچه بر شیخ آشكار شد، بر ما هنوز پنهان است .

شیخ گفت: از آن دو، یكى به توان خود نگریست نه به فرمان ما . دیگرى به فرمان ما اندیشید، نه به توان خود . باید كه به وظیفه اندیشید و بر آن قیام كرد، نه به زحمت و رنج آن . خداى نیز از بندگان خواهد كه به تكلیف خود قیام كنند و چون به تكلیف و احكام، روى آورند و به كار بندند، او را فرمان برده‏اند و سزاوار صواب‏اند؛ اگر چه از عهده برنیایند . و البته خداوند به ((ناممكن )) فرمان ندهد.

http://www.haqiqat.mihanblog.com/post/18

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۲۶
الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا


مردم در خوابند وقتی مردند بیدار میشوند(پیامبر اکرم( ص)



همراه حسین [علم الهدی] در حال قدم زدن بودیم که رسیدیم به قبرستان. حسین به محض اینکه قبرها را دید، لحظه ­ای به فکر فرو رفت و سپس گفت: «آروم راه بروید.» بعد عباراتی عربی را از نهج البلاغه قرائت کرد و پس از ترجمه آن را تفسیر کرد. آن خطبه این بود که حضرت علی (علیه السلام) به یارانش که از کنار قبرستان عبور می­کردند، فرمودند: «می­دانستید که مرده­ها با شما صحبت می­کنند؟» یاران گفتند: «نه!» امام فرمودند: «اینها دارند به شما می­گویند ما فرصت را از دست دادیم، ولی شما فرصت دارید. فاصله­ ی ما با شما یک متر بیشتر نیست، شما فرصت دارید و ما فرصت نداریم. اکنون نه راه بازگشت داریم و نه راهی برای انجام عمل خیر؛ ولی شما فرصت دارید. این فرصت را غنیمت بشمارید و از آن استفاده کنید






بگذارید وبگذرید ببینید ودل مبندید چشم بیندازید ودل مبازید که دیر یازود باید گذاشت وگذشت(مولا امیرالمومنین علی علیه السلام)

http://www.haqiqat.mihanblog.com/post/23

پاسخگوی اعتقادی 3
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۴۷
تربیت دینی و معنوی در خردسالی

مرحوم ملا علی اکبر فرزند دلبند خود را از همان کودکی در هر سحرگاه که خود به تهجّد و عبادت می پرداخته، بیدار و او را با نماز و دعا و راز و نیاز و ذکر خداوند آشنا می ساخته است و از هفت سالگی او را تحت تربیت و مراقبت مرحوم حاج محمد صادق(ره) قرار می داده است.

خود مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی نقل فرمودند:
« بیش از هفت سال نداشتم که نزدیک غروب آفتاب یکی از روزهای ماه رمضان که با تابستانی گرم مصادف شده بود، به اتفاق پدرم، به خدمت استاد حاجی محمد صادق، مشرّف شدم.

در این اثناء کسی نباتی را برای تبرک به دست حاجی داد. استاد نبات را تبرک و به صاحبش رد فرمود و مقداری خرده نبات که کف دستش مانده بود، به من داد و فرمود بخور، من بیدرنگ خوردم.

پدرم عرض کرد:

«حسنعلی روزه بود. حاجی به من فرمود: مگر نمی دانستی که روزه ات با خوردن نبات باطل می گردد. عرض کردم: آری، فرمود: پس چرا خوردی؟ عرضه داشتم: اطاعت امر شما را کردم.
استاد دست مبارک خود را بر شانه من زد و فرمود: با این اطاعت بهر کجا که باید می رسیدی رسیدی. »


خلاصه ایشان از همان زمان، زیر نظر حاجی به نماز و روزه و انجام مستحبّات و نوافل شب و عبادات پرداخت و تا یازده سالگی، که فوت آن مرد بزرگ اتفاق افتاد، پیوسته مورد لطف و مرحمت خاص استاد خود بود و از آن پس نیز روح بزرگ آن مرحوم همیشه مراقب احوال او بود و در مواقع لزوم او را مدد و ارشاد می فرمود.

جناب شیخ حسنعلی می فرمود:
« هر زمان که به هدایت و ارشادی نیازمند می شدم، حالتی شبه خواب بر من عارض می گشت و در آن حال، روح آن مرد بزرگ به امداد و ارشادم می شتافت و از من رفع مشکل می فرمود.
از جمله پس از فوت مرحوم حاجی، شخصی به من اصرار می کرد که نزد مرشد زنده برویم و از ارشاد او بهره مند شویم. به دنبال اصرار او بود که حالتی شبیه خواب بر من عارض شد و در آن حال مرحوم حاجی را دیدم که آمدند و دست به شانه های من زدند و فرمودند: هر کس مثل ما آب زندگانی خورد، از برای او مرگ نیست، تو کجا می خواهی بروی؟ »

« ولا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهّم یرزقون ».

و سخن حضرت امیرالمؤنین علیه السلام نیز مؤید همین معنی است که فرمود:
« الا انّ اولیاء الله لا یموتون بل ینقلون من دار الی دار»
آگاه باشید که اولیاء خدا را مرگ نیست بلکه از خانه ای به خانه دیگر نقل مکان می کنند. »

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالــــــــم دوام مـــا


مرحوم حاج شیخ حسنعلی از دوازده تا پانزده سالگی، تمام سال، شبها را تا صبح بیدار می ماندند و روزها همه روز، بجز ایّام محّرمه، با ترک حیوانی روزه می گرفتند و از پانزده سالگی تا پایان عمر پر برکتش، هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان و ایام البیض هر ماه را صائم و روزه دار بودند و شبها تا به صبح نمی آرمیدند.

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بــــود

Raha124
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۹:۰۸
نصیحت های لقمان ...

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی:
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست

پاسخگوی اعتقادی 4
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۳:۳۳
http://i18.tinypic.com/4ta06yd.jpg


آقای قدس می گوید: روزی آقای بهجت در رابطه با بزرگواری و اغماض ائمه اطهار :alayhe: فرمودند:

« در نزدیکی نجف اشرف، در محل تلاقی دو رودخانه فرات و دجله آبادیی است به نام «مصیب»، که مردی شیعه برای زیارت مولای متقیان امیر المؤمنین علیه السلام از آنجا عبور می کرد و مردی از اهل سنت که در سر راه مرد شیعه خانه داشت همواره هنگام رفت و آمد او چون می دانست وی به زیارت حضرت علی علیه السلام می رود او را مسخره می کرد.
حتی یک بار به ساحت مقدس آقا جسارت کرد، و مرد شیعه خیلی ناراحت شد. چون خدمت آقا مشرف شد خیلی بی تابی کرد و ناله زد که: تو می دانی این مخالف چه می کند.
آن شب آقا را در خواب دید و شکایت کرد آقا فرمود: او بر ما حقی دارد که هر چه بکند در دنیا نمی توانیم او را کیفر دهیم. شیعه می گوید عرض کردم: آری، لابد به خاطر آن جسارتهایی که او می کند بر شما حق پیدا کرده است؟! حضرت فرمودند: بله او روزی در محل تلاقی آب فرات و دجله نشسته بود و به فرات نگاه می کرد، ناگهان جریان کربلا و منع آب از حضرت سید الشهدا علیه السلام به خاطرش افتاد و پیش خود گفت: عمر بن سعد کار خوبی نکرد که اینها را تشنه کشت، خوب بود به آنها آب می داد بعد همه را می کشت، و ناراحت شد و یک قطره اشک از چشم او ریخت، از این جهت بر ما حقی پیدا کرد که نمی توانیم او را جزا بدهیم.

آن مرد شیعه می گوید: از خواب بیدار شدم، به محل برگشتم، سر راه آن سنی با من برخورد کرد و با تمسخر گفت: آقا را دیدی و از طرف ما پیام رساندی؟! مرد شیعه گفت: آری پیام رساندم و پیامی دارم. او خندید و گفت: بگو چیست؟ مرد شیعه جریان را تا آخر تعریف کرد. وقتی رسید به فرمایش امام علیه السلام که وی به آب نگاهی کرد و به یاد کربلا افتاد و ...، مرد سنی تا شنید سر به زیر افکند و کمی به فکر فرو رفت و گفت: خدایا، در آن زمان هیچ کس در آنجا نبود و من این را به کسی نگفته بودم، آقا از کجا فهمید. بلافاصله گفت: أشهد أن لا إله إلا الله، و أن محمداً رسول الله، و أن علیاً أمیرالمؤمنین ولیّ الله و وصیّ رسول الله و شیعه شد.»

منبع :www.bahjat.org

مریم
۱۳۸۹/۰۳/۱۷, ۲۳:۲۱
عاقبت اندیشی زرگر) مثنوی مولوی

پیرمردی فرتوت ، نزد زرگری رفت .

و گفت : لطفا ترازوی خود را بده که می خواهم یک قطعه طلا را وزن کنم !

زرگر گفت: برو آقای عزیز ، من غربال ندارم!

پیرمردگفت: ترازو بده .

زرگر گفت: برو آقا ، من جاروب ندارم!

پیرمرد گفت : خواهشمندم حرفهای خنده آوار نزن ، من از تو ترازو می خواهم .

زرگر گفت : سخن تو را شنیدم . کر نیستم و آدم بی شعوری هم نمی باشم .

من در باره وضع تو دقت کردم . تو پیرمردی هستی که دستها یت می لرزد و جسم تو رعشه دارد .

از طرف دیگر طلا های تو نیز ، خرد و ریز است .

وقتی بخواهی آنها را بسنجی ، آنها به زمین خواهد ریخت . آنگاه به سراغ من آمده و تقا ضای جاروب و

سپس غربال می کنی .

لذا من از هم اکنون با این عاقبت نگری ، فکر ترا راحت کردم و خودم را نیز از دست تو نجات دادم .

آری کسی که تنها اول کار را ببیند ، یقینا نابینا است .

ولی کسی که پایان کار و مراحل بین آغاز و انجام کار را می نگرد .

روحش در آتش پشیمانی نمی سوزد

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۳/۲۰, ۱۳:۴۷
آزادی خروس!

بخیلی خروسی کشت و به غلام خود داد و گفت: اگر از عهده ی پختن این خروس خوب برآیی تو را آزاد می کنم. غلام هرچه توانست جدیت کرد تا شاید از بندگی آزاد شود. وقتی غذا حاضر شد بخیل آب خروس را خورد و خروس را به جا گذاشت و گفت: اگر آشی با همین خروس درست کنی آزادت می کنم. غلام شور بای خوبی تهیه کرد، باز بخیل شوربا را خورد و خروس را گذاشت و غلام را آزاد نکرد، برای بار سوم دستور داد با پیکر خروس حلیمی تهیه کند و پیوسته غذاهای رنگارنگ با این خروس دستور می داد و غذا را می خورد و خروس را نگه می داشت. بالاخره غلام به تنگ آمد و گفت: آقای من! دیگر مرا میلی به آزاد شدن نیست، شما را به خدا این خروس را آزاد کنیدو بخورید تا از دست شما راحت شود !


اصناف مردم!

در خبری از امام سجاد علیه السلام نقل شده است که فرمودند: مردم شش طبقه هستند: یک عده شیر صفت اند؛ مثل پادشاهان که می خواهند بر همه غلبه کنند و نمی خواهند مغلوب شوند. یک عده گرگ صفت اند؛ مثل تاجران که هنگام خرید، بر سر قیمت می زنند و هنگام فروش، از جنس خود تعریف می کنند. یک عده روباه صفت اند؛ آنان کسانی هستند که از را دین نان می خورند (دین را دکان و بازار قرار می دهند) و به آنچه بر زبان می آورند، اعتماد قلبی ندارند. یک عده سگ صفت اند؛ مثل کسانی که مردم آزارند و مردم نیز به خاطر زبان شان، مصاحبت با آنها را ناخوش دارند. یک عده خوک صفت اند؛ مثل کسانی که مُخَنَّث اند (نامد و زن صفت هستند ) که به هیچ کار ناپسندی دعوت نمی شوند، مگر این که دعوت را اجابت می کنند. یک عده گوسفند صفت اند؛ مثل کسانی که (توسط ستمگران) مو و کُرکشان کنده، گوشتشان خورده و استخوان شان شکسته می شود. در نتیجه، گوسفند (بی چاره و مظلوم) بین شیر و گرک و روباه و سگ و خوک چه کند ؟!


خرقه ی آتشین

کمیل بن زیاد نخعی نیمه شبی همراه حضرت علی علیه السلام از مسحد کوفه خاج شدند در تاریکی شب از کوچه های کوفه عبور می کردند تا به خانه ای رسیدند از آن خانه صدای تلاوت قرآن به گوش می رسید، معلوم بود مرد پارسایی از بستر راحت برخاسته و باصدایی دانشین و پرشور قرآن می خواند آن چنان که گریه و بغض گلویش را گرفته بود کمیل سخت تحت تأثیر آن صدا قرار گرفت آن مرد این آیه را می خواند: (أ مَّن هُوَ قانِتٌ اناءَ اللَّیلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحذَرُ الاخِرَةَ وَ یَرجُوا رَحمَةَ رَبِّهِ قُل هَل یَستَوی الَذینَ یَعلَمُونَ وَ الَّذینَ لایَعلَمُونَ إنَّما یَتذَکَّرُ أُولُوا الألباب) {آیا کسانی که در زیورهای دنیا غرق هستند بهترند} یا آن کسی که در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قیام، از عذاب آخرت می ترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟! بگو آیا کسانی که می دانند یکسان هستند؟! تنها خردمندان متذکر می شوند. وقتی کمیل این آیه را با آن صدای پرسوز می شنید، چنان دگرگون شد که با خود گفت: ای کاش مویی بر بدن این قاری می شدم و صدای قرآن او را می شنیدم! حضرت علی علیه السلام از دگرگونی حال کمیل به خاطر آن صدای پرسوز و گداز آکاه شد و به او فرمود:

ای کمیل! صدای پراندوه این قاری تو را حیران و شگفت زده نکند؛ چرا که او از دوزخیان است و بعد از مدتی راز این سخن را به تو خواهم گفت. این سخن مولا، کمیل را از دو جهت شگفت زده کرد؛ یکی این که حضرت از دگرگونی درونی کمیل خبر داد و دیگر این که او را از دوزخی بودن آن خواننده ی قرآن باخبر کرد. مدتی گذشت تا این که جنگ نهروان پیش آمد. در این جنگ کسانی که با قرآن سر و کار داشتند علی علیه السلام را کافر خواندند و با او به جنگ برخاستند. کمیل چون سربازی جانباز همراه علی علیه السلام بود و علی که شمشیرش از خون آن کوردلان مقدس مآب سیراب شده بود، متوجه کمیل شد، ناگهان نوک شمشیرش را بر سر یکی از هلاک شدگان فرود آورد و فرمود: ای کمیل! آن کسی که در آن نیمه شب قرآن را با آن سوز و گداز می خواند همین شخص است. کمیل سخت تکان خورد و به اشتباه خویش پی برد و دانست که نباید ظاهر افراد او را گول بزند. او در حالی که بسیار ناراحت بود، خود را روی قدم های بارک حضرت انداخت و از خدا طلب آمرزش کرد .

نقد صوف نه همه صافی و بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد .


صدقه به غیر مومنان

معلی بن خنیس گفت. حضرت صادق علیه السلام در یک شب بارانی از منزل به طرف ظِلّه بنی ساعده حرکت کرد. من آهسته از پی ایشان رفتم، در راه چیزی از آن حضرت بر زمین افتاد، پس فرمود:«خداوند! گمشده را به ما برگردان»، آن گاه پیش رفتم و سلام کردم. فرمود: معلی! تو هستی؟ عرض کردم: آری فدایت شوم! فرمود: جست و جو کن هر چه پیدا کردی به من بده. من هم روی زمین دست کشیدم، متوجه شدم نان زیادی پراکنده شده است. هر چه پیدا کردم به آن حضرت تقدیم کردم، دیدم انبان بزرگی پر از نان است و آن قدر سنگین بود که برداشتنش مرا به زحمت می انداخت. عرض کردم: اجازه فرمایید من بردارم. فرمود: من سزاوار ترم بیا با هم تا ظله ی بنی ساعده برویم. وقتی به آن جا رسیدیم عده ای خوایبده بودند حضرت صادق علیه السلام کنار هر یک از خفتگان یک یا دو گرده نان می گذاشت و می گذشت، به همین ترتیب همه را نان داد و از ظله خارج شدیم. عرض کردم: این ها حق را می شناسند (شیعه هستند)؟ فرمود: اگر حق را می¬شناختند در نمک نیز به آنها کمک می کردیم . بدان که خداوند هیچ چیز را خلق نفرموده مگر اینکه خزانه داری جهت آن آفریده است غیر از صدقه که خود حافظ و نگهبان آن است، پدرم (امام باقر علیه السلام) هرگاه به فقیری صدقه می داد باز از او می گرفت، می بوسید و می بویید و دو مرتبه در دست او می گذاشت. شبانگاه صدقه دادن خشم خدارا فرو می نشاند و گناهان را محو کرده، حساب روز قیامت را آسان می کند و صدقه ی روز، مال و عمر را زیاد می گرداند. عیسی بن مریم علیه السلام از کنار دریا می گذشت گرده ی نان از خوراک خود را در دریا انداخت یکی از حواریون عرض کرد: برای چه این کار را کردید با این که گرده ی نان غذای شما بود؟ فرمود: انداختم تا نصیب یکی از حیوانات دریا شود؛ زیرا این عمل نزد خداوند پاداشی بزرگ دارد .


حفظ اموال با صدقه

حضرت صادق علیه السلام با عده ای که کالای زیادی برای فروش با خود می بردند در سفری همراه بود بین راه اطلاع دادند که دزدان در فلان محل برای غارت کردن کاروان اجتماع کرده اند. همراهان از شنیدن این خبر به طوری آشفته شدند که آثار ترس در صورتشان آشکارا دیده می شد. امام علیه السلام فرمود: نارحتی شما از چیست؟ عرض کردند: سرمایه و کالای تجارتی داریم، می ترسیم از دست بدهیم اجازه می دهید در اختیار شما بگذاریم، اگر راهزنان بدانند آن مال متعلق به شما است شاید چشم طمع نداشته باشند. حضرت فرمود: از کجا می دانید؟ شاید آنها برای سرفت اموال من آمده باشند، در این صورت بی جهت سرمایه ی خود را از دست داده اید، عرض کردند: چه کنیم؟ صلاح میدانید کالای خود را در زمین پنهان کنیم! فرمود: این کار بیشتر باعث تلف شده آن است؛ زیرا ممکن است کسی مطلع شود و آنها را بردارد یا هنگام بازگشت جایش را پیدا نکنید. گفتند: پس چه باید کرد؟ فرمود: بسپارید به کسی که آن راا ز هر گزند و آسیب نگه می دارد و افزایش سرشاری نیز به هر قسمت از آن کالا می دهد، به طوری که هر قسمت آن بیشتر از دنیا و آنچه درآن است ارزش پیدا کند و هنگامی به شما باز دهد که به آن احتیاج دارید. سؤال کردند: آن شخص کیست؟ فرمودند: پروردگار جهان پرسیدند: چگونه به خدا بسپاریم؟ فرمود: بر فقیران و مستمندان صدقه دهید. گفتند: این جا بیچاره و مستمندی نیست که به آنها بدهیم. فرمود: تصمیم بگیرید یک سوم از اموال خود را صدقه بدهید تا خداوند بقیه را از پیش آمدی که می ترسید نگه دارد. آنها تصمیم گرفتند این کار را انجام دهند. فرمود: اکنون به راه خود ادامه دهید. مقداری آمدند، دزدها آنها را دیدند، همراهان حضرت را ترس فرا گرفت، حضرت فرمود: دیگر از چه می ترسید با این که در پناه خداوند هستید؟! همین که چشم راهزنان به حضرت صادق علیه السلام افتاده پیاده شدند دست آن حضرت را بوسیدند و عرض کردند: دیشب پیامبر اکرم صلی علیه و اله را در خواب دیدیم ما را امر کرد که امروز خود را به شما معرفی کنیم، اکنون خدمتتان هستیم تا از گزند دشمنان و راهزنان ایمن باشید. حضرت فرمود: به شما نیازی نداریم کسی که ما را از شما نگهداری کرد از گزند آنها نیز حفظ خواهد کرد مسافران به سلامت راه را طی کردند و یک سوم از کالای خود را صدقه دادند و کالای آنها با سود فراوانی فروخته شد، به یکدیگر گفتند: برکت حضرت صادق علیه السلام چقدر زیاد بود. امام فرمود: اکنون سود و برکت سودا کردن با خدا فهمیدید و پس از این به همین روش ادامه دهید .


حفظ فرزندان با صدقه

محمد بن عمر بن یزید گفت: به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم: تا کنون دو پسرم فوت شده اند، اکنون پسر کوچکی دارم. فرمود: برایش صدقه بده وقتی خواستم حرکت کنم فرمود: هر چه خواستی صدقه بدهی به همان پسر بده و بگو با دست خودش به مستمند بدهد؛ اگر چه تکه ی نان یا مشتی از خوردنی یا چیز دیگر باشد؛ زیرا هر چیزی که در را ه خدا داده شود در صورتی که با نیت خالص باشد، هر چند کم باشد نزد خداوند زیاد است.


محاسبات غلط!

حجت الاسلام و المسلمین محسن قرائتی می گوید: رئیس یکی از هیئت های عزاداری پیش من آمد و گفت: برای امسال واعظی خوش صدا می خواهیم. گفتم: سواد چه؟ گفتند: سواد مهم نیست؛ چون ما می خواهیم مجلس شلوغ بشود و کاری به سواد نداریم، ما حساب کرده ایم اکر آبگوشت بدهیم، 200 نفر می آیند و با برنج 400 نفر؛ اما اگر یک آقای خوش صدا بیاید، 700 نفر جمع می شوند !

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۳/۲۰, ۱۳:۴۹
لقمان حكيم

لقمان حكيم، غلام سياهي بود كه در سرزمين سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره اي سياه و نازيبا داشت، ولي از دلي روشن، فكري باز و ايماني استوار برخوردار بود. او كه در آغاز جواني برده اي مملوك بود، به دليل نبوغ عجيب و حكمت وسيعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ي آفاق شد. او مردي امين بود، چشم از حرام فرو مي بست، از اداي حرف ناسزا و بي مورد پرهيز مي كرد و هيچگاه دامن خود را به گناه نيالود و همواره در امور زندگي شرط عفت و اخلاص را رعايت مي كرد. اوقات فراغت خود را به سكوت و تفكر در امور جهان و معرفت حق تعالي مي گذراند و براي گذراندن امور زندگي به حرفه خياطي و يا درودگري مشغول بود. (بعضي گويند لقمان بنده اي بود حبشي كه از راه شباني معيشت خود را مي گذراند.) لقمان از خنده بي مورد و استهزاء ديگران پرهيز مي كرد و هيچگاه اراده خود را تسليم خشم و هواي نفس نمي كرد. از كاميابي در دنيا مغرور و از ناكامي اندوهگين نمي شد و صبر و شكيبايي او به حدي بود كه با از دست دادن چند فرزند، از سر زبوني ديدگان خود را به سرشك غم نيالود. در اصلاح امور مردم و حل نزاع و مرافعه آنها سعي وافر داشت و هرگز به دو كس كه با يكديگر مخاصمه و منازعه يا مقاتله داشتند نگذشت، مگر آن كه در ميان ايشان اصلاح كرد. بيشتر وقت خود را در همنشيني با فقها و دانشمندان و پادشاهان مي گذراند و مسئوليت خطير آنها را گوشزد مي كرد و آنها را از كبر و غرور برحذر مي داشت و خود نيز از احوال ايشان عبرت مي گرفت. در اين شرايط بود كه لقمان شايسته پوشيدن جامه حكمت شد و سپس در نيمروزي گرم كه مردم در خواب قيلوله بودند جمعي از فرشتگان كه لقمان قادر به رؤيت آنها نبود، نظر لقمان را در مورد خلافت و پيغمبري خدا جويا شدند. لقمان در پاسخ فرشتگان گفت: اگر خداي متعال مرا به قبول اين امر خطير امر كند، فرمان او را با ديده منت خواهم پذيرفت و اميد و يقين دارم كه در آن صورت او مرا در اين كار ياري خواهد كرد و علم و حكمتي كه لازمه اين وظيفه باشد به من عطا خواهد كرد و مرا از خطا و اشتباه حفظ مي كند، ولي اگر اختيار رد يا قبول اين امر با من باشد، از پذيرش اين مسئوليت بزرگ عذر خواهم خواست و عافيت را اختيار مي كنم. چون فرشتگان علت امتناع لقمان از پذيرش اين مسئوليت را جويا شدند، لقمان گفت: حكومت بر مردم اگر چه منزلتي عظيم دارد، ولي كاري بس دشوار است و در جوانب آن فتنه ها و بلاها و لغزشها و تاريكي هاي بيكراني وجود دارد كه هر كس را خدا به خود واگذارد گرفتار آن شود و از صراط مستقيم و راه رستگاري منحرف گردد و هر كس از آنها برهد به فلاح و رستگاري نائل خواهد شد. خواري و گمنامي دنيا در برابر عزت و بزرگواري آخرت گوارا است ولي اگر هدف كسي جاه و جلال دنيوي باشد، دنيا و آخرت هر دو را از كف خواهد داد، زيرا عزت و نعمت دنيا موقت و عاريه است و چنين كسي به نعمت و عزت جاودان اخروي نيز دست نخواهد يافت. فرشتگان كه به عقل سرشار لقمان پي بردند او را تحسين كردند و خداي تعالي او را مورد لطف و عنايت قرار داد و سرچشمه حكمت خود را بر لقمان روان ساخت تا سيل حكمت و نور معرفت بر زبان و بيان لقمان جاري گردد و تشنگان حقيقت را در خور استعدادشان از زلال معرفت و حكمت خود سيراب سازد و در اين ميان فرزند برومند لقمان كه نظر پدر را به خود معطوف داشته بود، بيشتر مورد خطاب او قرار مي گرفت گرچه نصايح لقمان بيشتر جنبه عمومي داشت.
نصايح لقمان به فرزندش

سعي لقمان بر اين بود كه در مناسبت هاي مختلف فرزندش و همچنين ساير مردم را پند و اندرز دهد. لقمان فرزندش ناتان را خطاب قرار داد و گفت: فرزندم هميشه شكر خدا را به جاي آور، براي خدا شريك قائل مشو، زيرا مخلوقي ضعيف و محتاج را با خالقي عظيم و بي نياز برابر نهادن، ظلمي بزرگ است. فرزندم: اگر عمل تو از خردي چون ذره اي از خردل در صخره هاي بلند كوه يا آسمانها و يا در قعر زمين مخفي باشد از نظر خدا پنهان نخواهد بود و در روز رستاخيز در حساب اعمال تو منظور خواهد شد و به پاداش و كيفر آن خواهي رسيد. فرزندم: نماز را به پاي دار! تا ارتباط تو با خدا محكم گردد و از ارتكاب فحشا و منكر مصون باشي و چون به حد كمال رسيدي، ديگران را به معروف و تهذيب نفس و تزكيه روح دعوت و رهبري كن و در اين راه در مقابل سختي ها، صبور و شكيبا باش. فرزندم: نسبت به مردم تكبر مكن و به ديگران فخر مفروش كه خدا مردم خودخواه و متكبر را دوست ندارد. خود را در برابر ايشان زبون مساز كه در تحقيرت خواهند كوشيد، نه آنقدر شيرين باش كه ترا بخورند و نه چندان تلخ باش كه به دورت افكنند. فرزندم: در راه رفتن نه به شيوه ستمگران گام بردار و نه مانند مردم خوار و ذليل، و به هنگام سخن گفتن آهسته و ملايم سخن بگو زيرا صداي بلند، بيرون از حد ادب و تشبه به ستوران - ستوران- است. فرزندم: از دنيا پند بگير و آن را ترك نكن كه جيره خوار مردم شوي و به فقر مبتلا گردي و تا آنجا خود را در بند و گرفتار دنيا نكن و در انديشه سود و زيان آن فرو مرو كه زياني به آخرت تو برسد و از سعادت جاودان بازماني! فرزندم: دنيا درياي ژرف و عميقي است كه دانشمندان فراواني را در خود غرق كرده است پس براي عبور از اين دريا، كشتي از ايمان و بادباني از توكل فراهم كن و براي اين سفر توشه اي از تقوي بيندوز، و بدان و آگاه باش كه اگر از اين راه پر خطر برهي، مشمول رحمت شده اي و اگر در آن دچار هلاك شوي به غرقاب گناهانت گرفتار گشته اي. فرزندم: در زندان شب و روز زماني را براي كسب علم و دانش منظور كن و در اين راه با دانشمندان همدم و همراه شو و در معاشرت با آنها شرط ادب را رعايت كن و از مجادله و لجاج بپرهيز تا تو را از فروغ دانش خود محروم نسازند. فرزندم: هزار دوست اختيار كن و بدان كه هزار رفيق كم است و يك دشمن ميندوز و بدان كه يك دشمن هم زياد است. فرزندم: دين مانند درخت است. ايمان به خدا آبي است كه آن را مي روياند. نماز ريشه آن، زكات ساقه آن، دوستي در راه خدا شاخه هاي آن، اخلاق خوب برگ هاي آن و دوري از محرمات، ميوه آن است. همانطور كه درخت با ميوه ي خوب كامل مي گردد، دين هم با دوري از اعمال حرام تكميل مي شود.

مریم
۱۳۸۹/۰۳/۲۲, ۰۱:۱۳
استاد شاگردان را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود. بعد از یک پیاده روی طولانی همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند.

استاد به هریک از انها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند. شاگردان هم همین کار را کردند ولی هیچ یک نتوانستند آب را بنوشند چون خیلی شور شده بود. بعد استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند.

استاد پرسید: آیا آب چشمه هم شور بود و همه گفتند نه، آب بسیار خوش طعمی بود. استاد گفت رنج هایی که در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همین مشت نمک است نه بیشتر و نه کمتر. این بستگی به شما دارد که لیوان آب باشید یا چشمه که بتوانید رنج ها را در خود حل کنید. پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آیید.

مینیاتور
۱۳۸۹/۰۳/۲۲, ۲۳:۵۵
مردم در انفاق 3 دسته اند:

1- هیچ نفقت نکند ، نه در کامکاری نه در ناکامی ! چنین کسی را لئیم گویند.

2- کسی که در فراخی نعمت نفقت کند نه در تنگی! وبیشتر خلق خدا بر این مقامند

3- انان که در هر حال انفاق کنند ، چه یسر و چه عسر!

اما این مردم بر دوگونه میباشند:

الف)مردمی متهور که ندانند از کجا گیرند و به کجا دهند و از عاقبت نیاندیشند،اینان اسرافکاران و برادران شیطانند
ب)مردمی متوکل به خدا و متطمئن به روزی ! اینان را خداوند از 134 ال عمران میستاید

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۱۲:۳۲
بازار سیاه

عائله امام صادق(ع) و هزینه زندگی آن حضرت زیاد شده بود . امام به فكرافتاد كه از طریق كسب و تجارت عایداتی به دست آورد تا جواب مخارج‏خانه را بدهد . هزار دینار سرمایه فراهم كرد و به غلام خویش - كه "مصادف " نام داشت - فرمود : " این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت‏و مسافرت به مصر باش " .

مصادف رفت و با آن پول از نوع متاعی كه معمولا به مصر حمل می‏شد خرید ،و با كاروانی از تجار كه همه از همان نوع متاع حمل كرده بودند ، به طرف‏مصر حركت كرد .

همینكه نزدیك مصر رسیدند ، قافله دیگری از تجار كه از مصر خارج شده‏بود ، به آنها بر خورد . اوضاع و احوال را از یكدیگر پرسیدند ، ضمن گفتگوها معلوم شد كه‏اخیرا متاعی كه مصادف و رفقایش حمل می‏كنند بازار خوبی پیدا كرده وكمیاب شده است . صاحبان متاع از بخت نیك خود بسیار خوشحال شدند ، واتفاقا آن متاع از چیزهایی بود كه مورد احتیاج عموم بود ، و مردم ناچاربودند به هر قیمت هست آن را خریداری كنند .

صاحبان متاع ، بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش ، با یكدیگر همعهد شدندكه به سودی كمتر از صد درصد نفروشند .

رفتند و وارد مصر شدند . مطلب همان طور بود كه اطلاع یافته بودند . طبق‏عهدی كه باهم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به كمتر از دوبرابر قیمتی كه برای خود آنها تمام شده بود نفروختند .

مصادف ، با هزار دینار سود خالص به مدینه برگشت . خوشوقت و خوشحال‏به حضور امام صادق(ع) رفت ، و دو كیسه كه هر كدام هزار دینار داشت جلو امام گذاشت . امام(ع) پرسید : " اینها چیست ؟ "

مصادف گفت : " یكی از این دو كیسه سرمایه‏ای است كه‏ شما به من دادید ، و دیگری - كه مساوی اصل سرمایه است - سود خالصی است‏كه به دست آمده " .

امام(ع)فرمود: : " سود زیادی است ، بگو ببینم چطور شد كه شما توانستید این قدرسود ببرید ؟ "

مصادف گفت: " قضیه از این قرار است كه در نزدیك مصر اطلاع یافتیم ، كه مال‏التجاره ما در آنجا كمیاب شده ، هم قسم شدیم كه به كمتر از صد در صد سود خالص نفروشیم ، و همین كار را كردیم " .

امام صادق(ع)فرمودند: " سبحان الله ! شما همچو كاری كردید ! ، قسم خوردید كه در میان‏مردمی مسلمان بازار سیاه درست كنید ، قسم خوردید كه به كمتر از سودخالص مساوی اصل سرمایه نفروشید ! نه ، همچو تجارت و سودی را من هرگز

نمی‏خواهم " .

سپس امام یكی از دو كیسه را برداشت ، و فرمود : " این سرمایه من "و به آن یكی دیگر دست نزد و فرمود : " من به آن كاری ندارم " .

آنگاه فرمود : " ای مصادف ! شمشیر زدن از كسب حلال آسانتر است ".

{داستان راستان،شهید مطهری،به نقل از:بحارالانوار ، جلد 11 ، صفحه 121}.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۱۴:۰۳
فریادی رسا در سکوتی مرگبار


حجة الاسلام محمد رجایی (عضو هیئت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله – قم)میفرماید: یکی از ویژگیهای مقام معظم رهبری این است که همیشه به مردم، نیروهای انقلابی و ملت شریف ایران روحیه می دادند و جامعه را از رکود و یاس بیرون می آوردند قبل از انقلاب وقتی ازهاری روی کار آمد و در مشهد حکومت نظامی اعلام شد، یک جو بسیار ترسناک و مایوس کننده ای در مردم به وجود آمد جمعیتی حدود چهل هزار نفر در ورزشگاه تختی مشهد جمع شدند و بنا شد حضرت آیت الله خامنه ای سخنرانی کنند نیروهای ژاندارمری و ارتش با تانک دور تا دور ورزشگاه را گرفته بودند و با انداختن گاز اشک آور می خواستند مردم را به وحشت بیاندازند وقتی حضرت آیت الله خامنه ای وارد جایگاه شدند و سخنرانی آتشینی بر علیه رژیم ایراد کردند یک باره حال مردم تغییر کرد و جو خفقانی که در مشهد بوجود آورده بودند، شکست و آرامشی خاص بر مردم حاکم شد و حکومت نظامی هم از بین رفت .

منبع: http://fekrejavan.ir/2148.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۱۴:۰۷
فروتنی و تواضع


حجة الاسلام والمسلمین محسن غرویان (از اساتید حوزه)میفرماید: در آذرماه ۱۳۷۴ مقام معظم رهبری سفری به قم داشتند که در آن سفر با علما و اساتید دیدار کردند . بعد از اتمام جلسه آقای محمدی گلپایگانی وارد اتاق شدند و افراد را برای صرف شام فرا خواندند سفره شام در محوطه پایین پهن شده بود آقا هنگام خروج از اتاق فرمودند: افراد از همان مقابل در خارج شوند هر چه بقیه اصرار کردند که ا یشان جلوتر بروند، قبول نکردند و بالاخره افراد به صف از اتاق خارج شدند .

منبع: http://fekrejavan.ir/2144.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۱۴:۰۷
غواص اقیانوس فقه

حجة الاسلام والمسلمین موسوی کاشانی (از اعضای بیت – تهران)میفرماید: روزی مقام معظم رهبری با شورای افتا جلسه داشت در این جلسه با حضور علمای بزرگ، مسائل فقهی خصوصا مسائل مستحدثه مورد بحث و گفتگو قرار می گیرد . پس از جلسه یکی از اعضا (که خود از آیات عظام می باشد) را دیدم که بسیار خوشحال بود، همین که مرا دید، گفت: من در دوران تحصیلم، دروس بسیاری از بزرگان را چه در قم و چه در نجف دیده ام و آدم متملقی هم نیستم، ولی این جلسه که با حضور فضلا و آیات در محضر مقام معظم رهبری برپا می شود چیز دیگری است . حرف اول و آخر را این سید والامقام می زند من معتقدم موهبات خداوندی در ایشان خیلی فراتر از این چیزهایی است که من و شما می بینیم .

منبع: http://fekrejavan.ir/2140.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۱۴:۰۹
غذای ساده


سردار سرلشکر رحیم صفوی (فرمانده کل سپاه)میفرماید: یک روز که در منزل مقام معظم رهبری در خدمت ایشان بودم بحث ما قدری به طول انجامید و نزدیک مغرب شد پس از اقامه نماز در محضر ایشان، معظم له رو به من کردند و فرمودند: آقا رحیم شام را مهمان ما باشید بنده در عین حال که این را توفیقی می دانستم، خدمتشان عرض کردم اسباب زحمت می شود مقام معظم رهبری فرمودند: نه بمانید هرچه هست با هم می خوریم . وقتی که سفره را پهن کردند و شام را آوردند، دیدم غذای ساده ایشان و خانواده شان چیزی جز املت ساده نیست . من نیز بر آن سفره مهمان بودم و مقداری از همان غذای ساده را خوردم .

منبع:
http://fekrejavan.ir/2136.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۱۴:۰۹
عنایت ویژه به مستمندان


دکتر وحیدی (از پزشکان قم)میفرماید: سال ۱۳۷۴ خانمی با کودک خردسالش به مطب من مراجعه کرد . هر دوی آنان بیماری سل داشتند . ناراحتی خانم به قدری بود که از حلقوم او خون بیرون می آمد آنها را معاینه کردم و برایشان نسخه ای نوشتم . چون نسخه را به دست آن خانم دادم، با کمال ناامیدی اظهار داشت: نسخه قبلی شما را هم دارم! من یک بار دیگر هم به شما مراجعه کرده ام و به علت ناتوانی مالی، قدرت تهیه دارو را ندارم وی در ادامه ابراز داشت: من چهار فرزند دارم که همگی به جز یک دختر ده ساله همین بیماری را دارند، همسرم نیز فلج و خانه نشین است و تنها نان آور خانه همان دختر ده ساله است که با قالی بافی مبلغ اندکی به دست می آورد و این مقدار، تنها هزینه خرید نان ما است من بعد از شنیدن درد دل این خانم به او گفتم: موضوع را با دوستانم در میان می گذارم تا چاره ای بیاندیشیم و مشکل شما را حل کنیم . آن خانم از مطب من خارج شد و من همچنان در فکر چاره جویی بودم . پس از مدتی دیدم دوباره به من مراجعه کرد . اما این بار با دفعه قبل خیلی تفاوت داشت و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . با شادی تمام به من گفت: دیگر نیازی به تلاش شما نیست علت را پرسیدم، در جوابم گفت: وقتی که به منزل رسیدم، هیاتی به خانه ما آمدند و وضعیت ما را بررسی کردند قرار شد همه ما را برای درمان به بیمارستان ببرند گفتم: این هیات از سوی چه کسی آمده بودند؟ گفت: از سوی مقام معظم رهبری گفتم: چگونه از موضوع با خبر شده بودند؟ گفت: وقتی که مقام معظم رهبری به قم تشریف آوردند، من ماجرای زندگیم را طی نامه ای، خدمت ایشان توضیح دادم نامه من به دست مسئولین امر سپرده شد تمامی نامه ها را بررسی کردند، نامه افراد اورژانسی در اولویت قرار گرفت و من نیز چون چنین وضعی داشتم، مورد لطف قرار گرفتم .


منبع:http://fekrejavan.ir/2133.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۱۴:۱۰
عنایت ویژه به تسبیحات ام ابیها


حجة الاسلام والمسلمین دکتر آقا تهرانی (عضو هیئت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله قم)میفرماید: روزی نماز را در محضر مقام معظم رهبری خواندیم . دو مورد از چیزهای جالبی که من در آنجا دیدم عبارت بود از اینکه معظم له تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام را بعد از نماز خیلی خوب و قشنگ، با فاصله و شمرده، شمرده قرائت کردند و دیگر اینکه بعد از نماز به تربت امام حسین علیه السلام دست کشیدند و صورت و محاسن خود را چند مرتبه به زیبایی متبرک کردند .

منبع:http://fekrejavan.ir/2130.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۱۴:۱۱
عزت و اقتدار در سیاست خارجی


دکتر علاء الدین بروجردی آخرین سفر خارجی مقام معظم رهبری در دوران ریاست جمهوری، سفر به کشور چین بود . قبل از نشستن هواپیما در فرودگاه پکن، خبر دادند که رهبر چین به شدت مریض است و امکان ملاقات او با حضرت آیت الله خامنه ای وجود ندارد . آیت الله خامنه ای نیز تصمیم گرفتند متقابلا یکی دو ملاقات تنظیم شده را لغو کنند، چون ملاقات با رهبر چین بسیار مهم بود و می بایست انجام پذیرد نزدیک ساعت ۶ عصر وقت ملاقات با نخست وزیر چین بود و آقا فرمودند: من به این ملاقات نمی روم! برای من به عنوان یک سفیر، این خبر بسیار تلخ بود . نگران بودم که چه اتفاقی رخ خواهد داد . ما موضوع را به اطلاع چینیها رساندیم ساعت مقرر فرا رسید همه افراد آماده مذاکره بودند خبرنگارها ایستاده بودند اما از ورود هیات ایرانی خبری نشد! خبرنگارها مخابره کردند که در رابطه ایران و چین مشکل جدی ایجاد شده است مدتی گذشت، ساعت ۵/۶، نخست وزیر چین از محل کنگره خلق به محل اقامت رییس جمهور ایران آمد و از همان دور با صدای بلند گفت: کوچکتر به دیدار بزرگتر آمده است! بعد وارد اتاق شد . حدود یک ربع با آقا صحبت کرد و گفت: ما نهایت احترام به مهمان را، به خصوص شخصیتی مثل جنابعالی، وظیفه خود می دانیم . مشکل بیماری رهبر چین جدی است و پزشکان ایشان را ممنوع الملاقات کرده اند با این حال، ما موضوع ملاقات را بررسی می کنیم تا حل شود . با توجه به وعده نخست وزیر چین، آیت الله خامنه ای پذیرفتند که در جلسه شرکت کنند و با یک ساعت تاخیر در کنگره حاضر شدند و مذاکره انجام شد روز بعد به آقا گفته شد: با توجه به نامساعد بودن حال رهبر چین، فقط ده دقیقه ملاقات صورت بگیرد که ملاقات در بیست دقیقه انجام شد .

منبع:http://fekrejavan.ir/2120.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۱۴:۱۳
عزت نفس در نحوه استفاده از وجوهات شرعی


آقای حبیب الله تعطیلی سه قلعه (مشهد)میفرماید:قبل از انقلاب، روزی آیت الله خامنه ای از مقابل مغازه بنده عبور می کردند به آقا عرض کردم: شما طلبه هایی را معرفی کنید تا از باب وجوهات، ماه به ماه از من جنس ببرند تا من هم دین خود را ادا کرده باشم . آقا فرمود: طلبه ها این نحو استفاده از وجوهات را کسر شان می دانند . همچنین روزی مقداری وجوهات به منزل پدر ایشان بردم و عرض کردم: این پول را بابت خمس به آقا سید علی بدهید تا خرج زندگیش کند . پدر ایشان بلافاصله فرمود: آقا سید علی به این پول نیازی ندارد . من ناچار شدم بگویم این پول را در جایگاه خودش مصرف کنید .

منبع: http://fekrejavan.ir/2117.html
نویسنده: راه روشن

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۱۵:۲۹
گوش به دعای مادر

در آن شب ، همه‏اش به كلمات مادرش - كه در گوشه‏ای از اطاق رو به‏

طرف قبله كرده بود - گوش می‏داد . ركوع و سجود و قیام و قعود مادر را درآن شب ، كه شب جمعه بود ، تحت نظر داشت . با اینكه هنوز كودك بود ،مراقب بود ببیند مادرش كه این همه درباره مردان و زنان مسلمان دعای خیرمی‏كند ، و یك یك را نام می‏برد و از خدای بزرگ برای هر یك از آنها سعادت و رحمت و خیر و بركت می‏خواهد ، برای شخص خود از خداوند چه چیزی‏مسألت می‏كند ؟ .

امام حسن(ع) آن شب را تا صبح نخوابید ، و مراقب كار مادرش ، صدیقه‏مرضیه " س " بود . و همه‏اش منتظر بود كه ببیند مادرش درباره خود چگونه دعا می‏كند ، و از خداوند برای خود چه خیر و سعادتی می‏خواهد ؟

شب صبح شد و به عبادت و دعا درباره دیگران گذشت . و امام حسن(ع) ، حتی‏یك كلمه نشنید كه مادرش برای خود دعا كند . صبح به مادر گفت : " مادرجان ! چرا من هر چه گوش كردم ، تو درباره دیگران دعای خیر كردی و درباره‏خودت یك كلمه دعا نكردی ؟ "

مادر مهربان جواب داد : «یا بنی الجار ثم الدار: پسرك عزیزم ! اول همسایه ، بعد خانه خود».{ داستان راستان،شهید مطهری، به نقل از:بحار الانوار ، جلد 10 ، صفحه 25}.

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۲۲:۴۹
خط كدام یك از ما زیباتر است؟
امام حسین (علیه السلام) و برادر بزرگ ترشان امام حسن (علیه السلام) به مكتب می رفتند، درس می خواندند و خط می نوشتند.

آنها با اینكه كوچك بودند، ولی خط زیبایی داشتند. روزی از روزها، امام حسن و امام حسین (علیهما السلام)، یك صفحه از خطی را كه نوشته بودند، بردند نزد جدشان، پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم).

از او پرسیدند: خط كدام یك از ما زیباتر است؟

پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) نگاه كردند و دیدند خط هر دو نوه اش زیباست. آنها را نوازش كردند و گفتند: آفرین بر شماها، هر دو خیلی خوب و زیبا نوشته اید.

امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) گفتند: كدام یك زیباتر است؟

پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) نمی خواستند بگویند كه كدام خط از دیگری زیباتر است. می ترسیدند دل یكی از نوه هایش را بشكند، برای همین، رو به آنها گفتند: عزیزان من، پدرتان علی، خط شناس خوبی است. خودش هم خط خوبی دارد و نویسنده آیه های قرآن است. بروید از او بپرسید.

امام حسن و امام حسین (علیهما السلام)، نزد پدرشان رفتند. خط ها را نشان دادند و گفتند: ای پدر! خط كدام یك از ما زیباتر است؟

حضرت علی (علیه السلام) به خط دو پسرش نگاه كرد و گفت: هر دو خوب و زیباست.

گفتند: كدام زیباتر است؟

حضرت علی (علیه السلام) دید نمی تواند بین خط دو پسرش فرقی بگذارد.

ترسید دل یكی از آنها بشكند، این بود كه گفت: كارهای بچه ها مربوط به مادرشان است. هر چه مادرتان بگوید، من هم قبول دارم.

امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) نزد مادرشان،حضرت فاطمه (علیها السلام) رفتند.

نوشته هایشان را به او نشان دادند و گفتند: مادرجان! خط كدام یك از ما زیباتر است؟

حضرت فاطمه (علیها السلام) با لبخند به نوشته های پسرانش نگاه كرد. دست بر سر آنها كشید، گونه هایشان را بوسید و گفت: هر دو خیلی خوب نوشته اید. من نمی توانم بین این دو فرقی بگذارم.

ولی امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) منتظر جواب مادر بودند.

حضرت فاطمه (علیها السلام) كه دید، بچه هایش منتظرند، گفت: عزیزان من، راه حلی به نظر من رسید.

امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) گفتند: چه راه حلی؟

حضرت فاطمه (علیها السلام) گردنبندی از عاج داشت. آن را در دست گرفت و گفت: این گردنبند هفت دانه دارد، من این دانه ها را به زمین می ریزم، هر كدام كه دانه های بیشتری جمع كردید، برنده هستید.

بچه ها قبول كردند و حضرت فاطمه (علیها السلام) دانه ها را به زمین ریخت.

امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) دویدند و هر كدام سه دانه از گردنبند را برداشتند، اما دانه هفتمی گم شده بود. آن ها گشتند و همه جا را نگاه كردند و عاقبت آن را پیدا كردند.

اما دانه هفتمی، از وسط نصف شده بود و هر نصفه اش را یكی از بچه ها پیدا كرد.

امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) به یكدیگر نگاه كردند.

آری خداوند بزرگ هم نمی خواست دل امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) را بشكن

پاسخگوی اعتقادی 3
۱۳۸۹/۰۳/۲۷, ۲۳:۲۴
صلوات حضرت زهرا (س)

آیة الله نصرالله شاه آبادی نقل می کنند :

مرحوم والد می فرمودند:

« در نوافل شب، به مقام شامخ حضرت زهرا سلام الله علیها توجه کنید و بدانید که استمداد گرفتن از آن حضرت، موجب ترقی و قرب معنوی می شود و خداشناسی انسان را زیاد می کند. همچنین قبل از اذان صبح، صلوات حضرت زهرا سلام الله علیها را بفرستید.»

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۳/۲۹, ۲۲:۱۴
حضرت فاطمه ملائك را خنداند
شادمانى ملائكه از قضاوت حضرت زهرا سلام اللّه علیها
امام حسن عسكرى علیه السلام حكایت فرمود: روزى دو نفر زن همسایه ، كه یكى از آن دو نفر از دوستان و شیعیان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و دیگرى از مخالفین و از دشمنان ایشان بود، بر سر مسئله اى از مسائل دین با یكدیگر اختلاف و نزاع پیدا كردند؛ و چون به توافق نرسیدند، جهت رفع اختلاف و روشن شدن حقیقت نزد فاطمه زهراء سلام اللّه علیها شرف حضور یافتند.

حضرت زهرا سلام اللّه علیها پس از توجّه به سخنان دو طرف و شنیدن استدلال هر دو نفر، حقّ را با زن شیعه دانست و استدلال و محاجّه او را تشریح نمود، و او چون بر رقیب مخالف خود تسلّط یافت ، شادمان و خوشحال گردید. و امّا زن مخالف چون دلیلى بر حقّانیت خود نداشت تسلیم شد و ساكت ماند.

پس از آن ، حضرت زهرا سلام اللّه علیها خطاب به زن شیعه كرد و فرمود: همانا ملائكه به جهت پیروزى و شادمانى تو، شادمان گردیدند و شیطان بسیار غمگین و محزون گشت .

امام حسن عسكرى علیه السلام در ادامه فرمایش خود افزود: در این هنگام ، خداوند متعال به ملائكه خطاب نمود و فرمود: اى ملائكه ! اكنون چون فاطمه زهرا، گشایشى براى این زن با ایمان به وجود آورد و او را شادمان و مسرور نمود؛ پس درجات او را در بهشت چندین برابر افزایش دهید. و به بركت این روز، هر كس كه براى بنده ضعیفى از بندگان من گشایشى ایجاد كند، ترفیع درجات عالیه، در بهشت برایش ثبت و محسوب كنید.

منبع:http://www.cloob.com/club/article/list/clubname/pasokh/wrapper/true

مجتبی همت
۱۳۸۹/۰۳/۳۰, ۱۴:۳۳
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۰۲, ۱۴:۱۴
سبک زندگی اسلامی : نیكى را اینگونه پاسخ دهید
انس بن مالك مى گوید: یكى از كنیزان امام مجتبى ـ علیه السلام ـ دستهگلى را به آن حضرت هدیه كرد. حضرت در پاسخ به او فرمود: تو را در راه خداآزاد نمودم. پس از این پاسخ زیبا، بعضى گفتند: در برابر یك دسته گل آزادىاو، یعنى چه؟!
حضرت فرمود: خداوند اینگونه ما را تربیت نموده است; زیرا فرموده: آنگاهكه جهت احترام به شما، هدیه اى دادند و یا تهنیتى فرستادند، شما با وضعبهترى پاسخگوى تحیّت آنان باشید. و سپس فرمود: برتر از هدیه او، آزادى ورهایى اش بود.
منبع:http://www.cloob.com/club/article/list/clubname/pasokh/wrapper/true

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۰۲, ۲۱:۰۰
قرآن اینگونه ادب مى كند
جنگ تبوك پیش آمد. پیامبر صلى الله علیه و آله مسلمانان را به جهاد ترغیب و تشویق نموده و با سپاهى حركت كرد. سه نفر از مؤ منینى كه سابقه نفاق نداشتند تخلف كرده و به همراه لشكر اسلام نرفتند. كعب بن مالك شاعر، یكى از متخلفین بود كه مى گفت در آن روزها نبرد و قدرتم بیش از پیش بود و سابقه نداشت در یك زمان دو وسیله سوارى داشته باشم مگر در همان اوان جنگ تبوك هر روز با خود مى گفتم امروز خواهم رفت ، آن روز مى گذشت و نمى رفتم. باز فردا همین طور بالاخره سستى نموده و از حضور در جنگ خوددارى كردم. با هلال بن امیه و مواره بن ربیع مصادف شدم آنها هم مانند من تخلف كرده بودند و آن طور كه خودشان مى گفتند، وضع كار آنها نیز پیچیده بود. تا اینكه شنیدیم سپاه اسلام به همراه پیامبر صلى الله علیه و آله مراجعت كرد، از كرده خود پشیمان شدیم و به استقبال بیرون آمدیم.

وقتى خدمت رسول خدا رسیدیم به آن جناب سلام عرض كردیم و براى این كه سالم است تبریك و تهنیت گفتیم . ولى آن حضرت جواب ما را نداد و از ما رو برگردانید به دوستان و آشنایانمان سلام كردیم آنها هم جواب ندادند. این خبر به گوش خانواده هاى ما رسید. ایشان نیز از حرف زدن با ما خوددارى كردند. وضع عجیبى پیش آمد به مسجد كه وارد مى شدیم با هركس صحبت مى كردیم جواب نمى داد.

زنان ما خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رفته ، گفتند: شنیده ایم از شوهران ما رو برگردانیده اى آیا ما نیز از آنها جدا شویم؟ رسول خدا به آنها فرمود: كناره گیرى نكنید ولى نگذارید با شما نزدیكى كنند. كعب و دو رفیقش با مشاهده این وضع گفتند: بودن ما در مدینه چه فایده دارد اكنون كه با ما سخن نمى گویند بهتر است كه از مدینه خارج شویم و در كوهى به راز و نیاز و توبه و استغفار مشغول گردیم . با خداوند توبه ما را مى پذیرد و یا به همین حال از دنیا مى رویم .

آنان به جانب یكى از كوه هاى مدینه رفته روزها روزه مى گرفتند و شبها را به مناجات مى گذارندند. خانواده آنها برایشان غذا مى بردند ولى صحبت نمى كردند. پنجاه روز به این حال سپرى شد و آنها گریه و استغفار مى كردند. روزى كعب به دوستان خود گفت : اكنون كه مورد خشم خدا و پیامبر و خانواده و دوستان قرار گرفته ایم پس چرا ما خود بر دیگران خشم نگیریم ؟ بیایید از هم جدا شویم هر كدام دور از دیگرى مشغول راز و نیاز و توبه و بازگشت شویم و با هم صحبت نكنیم تا بمیریم یا خدا توبه مان را قبول كند.

سه روز از یكدیگر فاصله گرفتند، شبها در دل كوه هر كدام به گوشه اى راز و نیاز داشته به طورى دور بودند كه همدیگر را نمى دیدند. شب سوم حضرت رسول صلى الله علیه و آله در خانه ام سلمه بود و این آیات نازل شد:

لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِی وَالْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ یزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَیهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِیمٌ

خدا بر پیغمبر و شما امت و اصحابش از مهاجر و انصار كه در ساعت سختى كه نزدیك شود دلهاى فرقه اى از آنها از رنج و تعب بلغزد (در سختیهاى جنگ تبوك و غیره ) و آنها پیروى از رسولش كردند باز لطف فرمود و از لغزش هاشان درگذشت كه او درباره رسول و مؤ منان به یقین مشفق و مهربان است و بر آن سه تن (فراه و هلال و كعب ) كه (از توبه یا از جنگ تبوك ) تخلف ورزیدند تا آنكه زمین با همه پهناورى بر آنها تنگ شد و بلكه از خود دلتنگ شدند و دانستند كه از غضب خدا جز به لطف او ملجا و پناهى نیست پس خدا بر آنها باز لطف فرمود تا توبه كنند كه خداوند او ملجا و پناهى نیست پس خدا بر آنها باز لطف فرمود تا توبه كنند كه خداوند بسیار توبه پذیر و در حق خلق مشفق و مهربان است .

بدین ترتیب خداوند توبه آنان را قبول نمود و آنها را به رحمت بى منتهاى خود بخشید. (2)




1. (التوبة/117)

2. تفسیر برهان ، ج 2، ص 132.

تبیان
منبع:http://www.cloob.com/club/article/list/clubname/pasokh/wrapper/true

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۰۲, ۲۱:۰۶
امام صادق خانه‌های بهشت را می‌فروشد
مـرد داخل كجاوه نشسته بود. از آفتاب بیـرون خبـرى نبـود سـرش را از لاى پـرده بیرون آورد و به اطرافیانـش گفت: "هنوز نرسیدیـم" با شنیدن جـواب منفى، سرش را داخل كجاوه برد و پرده را انداخت.

حركت آرام شتـرها و صـداى زنگـوله هایشان سكـوت بیابان را مـى شكست.

مرد پا روى پایـش انداخت، سرش را جابه جا كرد، خمیازه‌اى كشید و آرام خوابید.

شتر آرام راه مى رفت و كجاوه را تكان مى داد. انگار كجاوه گهواره شده بـود و مرد، كودك سالها پیـش. درخـواب مادرش را دید كه دارد گهواره اش را تكان مى دهد. اما در یك لحظه مكانى سرسبز مشاهده كرد.

صداى بلبلان و حركت آبها گـوش را نـوازش مى داد. نفـس عمیقى كشید و گفت: چه جاى باشكـوهى راستى اینجا كجاست؟

صدایى به گـوشـش رسید. اینجا جایى است كه صالحان از نعمت هاى آن استفـاده مـى كننـد.

صـدا از آسمـان مـى‌آمـد. به دنبال صـدا به بالا نگاه كرد.

بـرگهاى سبز درختان و میـوه‌هاى سرخ و رنگارنگ جلوى آبى آسمان را گرفته بودند. هر چه بود همان سبزى برگ ها بـود. انگار آسمان سبز بـود.

نسیمى وزید و شاخه‌هاى درختان را تكان داد. از میان شاخه‌ها نور طلایى خورشید به چشمش تابید. چشمانش را بست.

صدایى شنید. آقا، آقا.

پلكهایش لرزید و از هم جدا شد.

چشـم بـاز كـرد. آفتـاب از بیـرون به كجـاوه درست تـوى چشمـانـش مـى تـابید.

خـدمتكـار، كه پـرده را كنـار زده بود، گفت: آقا رسیدیم، به مدینه رسیدیم.

ـ سلام آقا، سلام اى بزرگوار.

ـ علیك السلام اى مـرد. مثل اینكه غریب هستى؟

مرد از شوق نمى‌دانست چه بگوید.

فكر كرد به تمام آرزوهایش رسیده. در حالى كه اشك از چشمانـش سرازیر بود، گفت: آقا، من مشتاق زیارت شما بـودم.

از لبنان مى‌آیـم، جبل عامل. الحمدلله وضع مـن خیلـى خـوب است. قصدم زیارت خانه خـدا است. گفتـم حال كه تا اینجا آمدم، باید روى مبارك شما را هم ببینم.

امام لبخندى زد و فـرمـود: به مـدینه خـوش آمـدى. خـدا زیارتت را قبـول كنـد.

مرد گفت: "آقا از شما خواهشى دارم، مـن دوست دارم در مدینه خانه خـوبى داشته باشـم.از شما مى خواهـم برایم خانه اى خوب در مدینه بخرید."

آنگاه دست در جیب كـرد، كیسه اى پـول بیـرون آورد، به امـام علیه السلام داد و گفت: "ده هزار درهـم است. امیـدوارم وقتـى از مكه بـرگشتـم اینجـا خانه اى داشته بـاشـم."

امام علیه السلام پـول را گـرفت و مـرد بـا شـادى از خـانه امـام خـارج شـد.

ادامه در پست بعدي

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۰۲, ۲۱:۰۷
... بعد از چند هفته

امام نگاهى به مرد كرد و فرمود: زیارت قبول!
ـ قبول حق باشـد. زیارت خانه خـدا برایـم خیلـى گـوارا بـود.

آنگاه لحظه اى سكـوت كرد وادامه داد: "آقا راستى برایـم خانه خریدید؟"

امام فرمود: "آرى, خانه خوبى خریدم. مـى خـواهـى قبـاله اش را بـدهـم؟"
ـ بله مـولاى مـن. ایـن خـانه كجـاست؟

امام "علیه السلام" كاغذى به او داد و فرمود: "خـودت آن را بخـوان."

مـرد بـا شـوق كـاغذ را گـرفت و خـواند: "جعفر بـن محمـد علیه السلام براى ایـن مرد خانه‌اى در بهشت خریـده است كه یك طرف آن به خانه رسول اكرم صلّی الله علیه وآله متصل است، طرف دیگرش به خانه امیرالمومنیـن و دو طرف دیگرش به خانه امام حسـن وامام حسیـن علیه السلام.

مرد شادمان نـوشته را بوسید وگفت: قبـول كردم.

امام علیه السلام فرمود: مـن پول شما را بین سادات و فقرا تقسیم كردم. مرد سنـد را محكـم در دستـش نگـاه داشت و گفت: خـدا كنـد همیـن طـور بـاشد. چه خانه اى بهتر از بهشت.

آنگـاه بـا خـاطـره خـوش مـدینه را به قصـد لبنـان تـرك كـرد.

خبـرمثل بـاد در تمام جبل عامل پیچیـد. طـولـى نكشیـد كه تمـام مـردم شهر از آن آگاه شدند.

ادامه در پست بعدي

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۰۲, ۲۱:۰۸
... بعد از چند سال

مرد ثروتمند دار فانى را وداع گفته بـود.

هر كسـى چیزى مى گفت و از او به نیكى یاد مى كرد. پیرمرد بینوایى گـوشه‌اى نشسته بـود. در حالى كه اشك از چشمانـش جارى بود، گفت: خدا رحمتـش كند. او شاگرد خوبى براى امام علیه السلام بـود. چقدر به من كمك كرد، مثل مولایش.

چقدر به مـن محبت مى كرد، مثل امامش. به راستى كه او شاگـرد امام بـود، هـرچند در مـدرسه امام صادق علیه السلام درس نخـوانـده بـود.

عابرى كه ایـن حرف ها را مى شنید گفت: "مـن هر وقت او را مـى دیـدم یاد امام علیه السلام مى افتادم. یاد مدینه مى افتادم.

یاد روزى كه به خانه خدا رفتیـم."

دیگرى گفت: خوشا به حالش،از امام صادق علیه السلام یادگارى نیك دارد. سند را مـى گـویـم. او وصیت كرد هر وقت مرد سند را در كفنـش بگذارند تا همراهش باشد.

جمعیت بسیـاری مـرد را تـا قبـرستـان تشییع و بـرایـش طلب آمـرزش كـردند.

یك روز پـس از مـرگ آن مـرد، همه جـا سخـن از او بـود. هـر كـس خـاطـره‌اى نقل مـى كـرد. حـالا درقبـرستـان قبـر تـازه‌اى بـود. قبـر آن مـرد نیك انـدیش.



وقتى مردم بار دیگر به گـورستان رفتند، چیزعجیبى دیدند. برسنگ مزارش نـوشته شـده بـود: جعفـربـن محمـد علیه السلام به وعده اش وفـا كـرد.


http://www.cloob.com/club/article/list/clubname/pasokh/wrapper/true

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۰۲, ۲۱:۳۰
قورباغه و آب داغ
مطالعات زیست شناختی نشان داده که اگر قورباغه ای را در ظرفی بیندازیم و آن ظرف را با آب محیط زندگی اش پر کنیم و بعد آب را آرام آرام گرم کنیم قورباغه سرجایش می ماند و هیچ واکنشی نسبت به افزایش تدریجی حرارت (تغییـــر محیــط) نشان نمی دهد.تا اینکه آب به جوش می آید و قورباغه می میرد.شاد و پخته می میرد.از سوی دیگر اگر قورباغه ای را در ظرفی پر از آب جوش بیندازیم بی درنگ بیرون می پرد سوخته اما زنده است !

گاهی ما هم مثل قورباغه ی آبپــز می شویم.متوجه تغییرات نیستیم.

گاهی آنقدر غرق در گناه می شویم كه به هیچ وجه متوجه تغییرات اخلاقی و روحی خودمان نیستیم و چه بسا گاهی از این هم فراتر می رویم و در انجام آن گناه نه تنها ناراحت نمی شویم بلكه انجام آن خیلی برای ما عادی می شود این د حالی است كه مرتبه اولی كه می خواستیم آن گناه را انجام دهیم ، وجدان درد می گرفتیم .ولی الان كار به جایی رسیده است كه كه اگر آن گناه را نكنیم ناراحت می شویم .

گفته میشه كه مغازه داری طبق معمول لیوان ها را برای فروش روی هم در جلوی مغازه چید و برای اینکه لیوان ها در هم فرو نرود آنها را به صورت وارونه قرار داد تا بتواند لیوان های دیگر را نیز روی آنها بچیند در میان روز مشتریان زیادی برای خرید به مغازه او می آمدند ولی یکی از آنها نظر او را به خود جلب کرد فردی که با تعجب به لیوان ها نگه می کرد و می گفت اینها چه نوع لیوانی است که در آنها بسته است ؟ روی لیوان باید باز باشدتا بتوان در آن آب ریخت و الا لیوان به چه دردی می خورد . برای اینکه به جواب سوالش برسد یکی از لیوانها را برداشت تا بهتر نگاه کند ولی تعجبش بیشتر شد و کفت عجب این چه لیوانهایی است که هم سر ان بسته است و هم ته آن سوراخ .

فروشنده که فرد زیرکی بود گفت : سخن تو شبیه راننده ای است که در خیابان یک طرفه وارد شده و با تعجب گفت عجب امروز چرا هیچ کس قوانین راهنمایی را رعایت نمی کند .چررا همه ماشین ها مخالف مسیر حرکت می کنند ؟ تو لیوانها را بر عکس گرفته ای و به همین دلیل چیز سالم و درست را غلط و اشتباه و غیر قابل مصرف می پنداری . مشکل از فکر و نگاه توست نه لیوان .خودت رو باید واژگون کنی نه لیوان را .



ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ كَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ كانُوا بها یَسْتَهْزِؤن

سپس سرانجام كسانى كه اعمال بد انجام دادند بجایى رسید كه آیات خدا را تكذیب كردند، و از آن بدتر به استهزاء و مسخره كردن آن برخاستند



امام صادق علیه السلام

ما من عبد الا و فی قلبه نکتت بیضاء فاذا اذنب ذنبا خرج فی النکتت نکتت سوداء فان تاب ذهب ذلک السوداء و ان تمادی فی الذنوب زاد ذلک السوداء حتی یغطی البیاض فاذا غطی البیاض لم یرجع صاحبه الی خیر ابدا و هو قول الله عز و جل کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون

هیچ بنده ای نیست مگر اینکه دارای قلبی نورانی و درخشان است و چون گناه کند نقطه ای سیاه و تایک در قلب او ایجاد میشود .اگر بعد از آن گناه توبه کرد دوباره آن لب نوارنی می شود و الا در صورت اصرار بر گناه و کوتاهی در توبه ، آن قلب به صورت کلی سیاه و تاریک میشود و وقتی که قلب کسی سیاه و تاریک شد ، صاحب ان قلب هیچ گاه هدایت نخواهد شد و این همان قول خداوند متعا ل است که فرمود :

اعمال سوء آنها همچون زنگارى بر دلشان نشسته، و از درك حقیقت وامانده‏اند

منبع:http://www.cloob.com/club/article/list/clubname/pasokh/wrapper/true

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۰۸, ۱۵:۵۴
گرانترین ابزار در حراجی شیطان
می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت از كار خود دست بكشد بنابراین اعلام كرد می خواهد ابزارهایش را با قیمتی مناسب به فروش بگذارد، پس وسایل كارش را كه شامل خود پرستی ، نفرت، ترس، خشم حرص، حسادت ، شهوت، قدرت طلبی و ... می شد به نمایش گذاشت
اما یكی از این ابزارها ، بسیار كهنه و كار كرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود انرا به قیمت ارزان بفروشد.

كسی از او پرسید ‍« این وسیله گران قیمت چیست ؟»

شیطان گفت:« این نومیدی و افسردگی است .»

پرسیدند:« چرا این همه گران است؟».

شیطان گفت:« زیرا این وسیله برای من بیش از ابزارهای دیگر موثر بوده است . هرگاه سایر وسایلم بی اثر می شوند . فقط با این وسیله است كه می توانم قلب انسانها را بگشایم و كارم را انجام دهم . اگر بتوانم كسی را وادارم كه احساس نامیدی، یاس،دلسردی و تنهایی كند ، می توانم برنامه هایم را اجرا كنم . من این وسیله را روی همه انسانها امتحان كرده ام و به همین
دلیل این همه كهنه است».
منبع:مركز ملي پاسخگويي به سوالات ديني

مینیاتور
۱۳۸۹/۰۴/۰۸, ۱۸:۴۲
همسایه

شیخ الاسلام انصاری گفت: اینکه خداوند در ایه 36 نسا با ذکر لزوم نیکی بر والدین یادی از همسایگان کرد ، از انجاست که همسایگان بسیارند و حقوقشان به اندازه ی دوری و نزدیکی انهاست.


یکی همسایه خانه است
دومی همسایه نفس است که همان فرشته است
سومی همسایه دل است که ارایش دانش است
چهارمی همسایه جان است که حق تعالی است


رعایت همسایه خانه ان است که : پیوسته او را خشنود و اسوده از خویشتن بداری
حق همسایه نفس ان است که : انرا به اطاعت خویش شاد داری
حق همسایه دل ان است که : دانش و معرفت خود را از بدعت و فتنت و حیرت دور نگه داری
حق همسایه جان ان است که : اخلاق نیکو کنی و جوانب را ادب کنی و خاطر پر از حرمت داری و قدم از دو گیتی بر داری و از خود رسته و حق را یکتا شوی.

:Gol::Rose::Gol:

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۰۹, ۱۶:۱۱
غذای دسته جمعی
همینكه رسول اكرم(ص) و اصحاب و یاران از مركبها فرود آمدند ، و بارها را بر زمین نهادند ، تصمیم جمعیت براین شد كه برای غذا گوسفندی را ذبح وآماده كنند .

یكی از اصحاب گفت : " سر بریدن گوسفند با من " .

دیگری : " كندن پوست آن بامن " .

سومی : " پختن گوشت آن بامن " .

چهارمی : . . .

رسول اكرم(ص) فرمودند:« جمع كردن هیزم از صحرا بامن».

جمعیت عرض کردند: « یا رسول الله شما زحمت نكشید و راحت بنشینید ، ما خودمان‏

با كمال افتخار همه اینكارها را می‏كنیم » .

رسول اكرم(ص) فرمود : « می‏دانم كه شما می‏كنید ، ولی: ان الله یكره من عبده ان یراه متمیزاً بین اصحابه :خداوند دوست نمی دارد بنده‏اش را در میان یارانش با وضعی متمایز ببیند كه ، برای خود نسبت به‏ دیگران امتیازی قائل شده باشد».

سپس به طرف صحرا رفت . و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد وآورد.

{داستان راستان،جلد اول،شهید مطهری،به نقل از كحل البصر ، صفحه . 68}.
به نقل از سايت مركز ملي پاسخگويي

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۱۱, ۱۳:۵۱
ماجرای زن پاک دامن و مردان هوس باز
کلینى به سند معتبر از حضرت جعفر بن محمدالصادق صلوات‏الله علیه روایت کرده است که:

پادشاهى در میان بنى‏اسرائیل بود، و آن پادشاه قاضیى داشت، و آن قاضى برادرى داشت که به صدق و صلاح موسوم بود. و آن برادر، زن صالحه‏اى داشت که از اولاد پیغمبران بود.

و پادشاه شخصى را مى‏خواست که به کارى بفرستد. به قاضى گفت که: مرد قابل اعتمادی را طلب کن که به آن کار بفرستم. قاضى گفت که: کسى معتمدتر از برادر خود گمان ندارم.

پس برادر خود را طلبید و تکلیف آن امر به او نمود. او ابا کرد و گفت: من زن خود را تنها نمى‏توانم گذاشت. قاضى بسیار تلاش و اصرار کرد. ناچار پذیرفت و گفت:

اى برادر! من به هیچ چیز تعلق خاطر ندارم مگر همسرم، و خاطر من بسیار به او متعلق است. پس تو به جای من مواظب او باش و به امور او برس، و کارهاى او را بساز تا من برگردم. قاضى قبول کرد و برادرش بیرون رفت. و آن زن از رفتن شوهر راضى نبود.

پس قاضى به مقتضاى وصیت برادر، مکرر به نزد آن زن مى‏آمد و از حوایج آن سؤال مى‏نمود و به کارهاى او اقدام مى‏نمود. و محبت آن زن بر او غالب شد و او را تکلیف زنا کرد. آن زن امتناع و ابا کرد. قاضى سوگند خورد که: اگر قبول نمى‏کنى من به پادشاه مى‏گویم که این زن زنا کرده است. گفت: آنچه مى‏خواهى بکن؛ من این کار را قبول نخواهم کرد.

قاضى به نزد پادشاه رفت و گفت: زن برادرم زنا کرده است و نزد من ثابت شده است. پادشاه گفت که: او را سنگسار کن. پس آمد به نزد زن، و گفت: پادشاه مرا امر کرده است که تو را سنگسار کنم. اگر قبول مى‏کنى مى‏گذرانم، و الا تو را سنگسار مى‏کنم. گفت: من اجابت تو نمى‏کنم؛ آنچه خواهى بکن.

قاضى مردم را خبر کرد و آن زن را به صحرا برد و او را سنگسار کرد. تا وقتى که گمان کرد که او مرده است بازگشت. و در آن زن رمقى باقى مانده بود.
ادامه دارد

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۱۱, ۱۳:۵۲
ادامه داستان بالا
چون شب شد حرکت کرد و از گود بیرون آمد و بر روى خود راه مى‏رفت و خود را مى‏کشید تا به دیرى رسید که در آنجا راهبی مى‏بود. بر در آن دیر خوابید تا صبح شد. و چون راهب در را گشود آن زن را دید و از قصه او سؤال نمود. زن قصه خود را بازگفت.

دیرانى بر او رحم کرد و او را به دیر خود برد. و آن دیرانى پسر خردى داشت و غیر آن فرزند نداشت، و مالى زیاد داشت. پس دیرانى آن زن را مداوا کرد تا جراحت هاى او التیام یافت و فرزند خود را به او داد که تربیت کند. و آن دیرانى غلامى داشت که او را خدمت مى‏کرد. آن غلام عاشق آن زن شد و به او گفت: اگر به معاشرت من راضى نمى‏شوى جهد در کشتن تو مى‏کنم. گفت: آنچه خواهى بکن. این امر ممکن نیست که از من صادر شود.

گاه خداوند بندگانش را به سخت ترین آزمونها می آزماید و خوشا به حال کسی که

صبر پیشه میکند و خشم خدا را به رضایت مردم نمیفروشد.

پس آن غلام آمد و فرزند راهب را کشت و به نزد راهب آمد و گفت: این زن زناکار را آوردى و فرزند خود را به او دادى، الحال فرزند تو را کشته است. دیرانى به نزد زن آمد و گفت: چرا چنین کردى؟ مى‏دانى که من به تو چه نیکی ها کردم؟ زن قصه خود را بازگفت. دیرانى گفت که: دیگر نفس من راضى نمى‏شود که تو در این دیر باشى. بیرون رو. و بیست درهم براى خرجى به او داد و در شب او را از دیر بیرون کرد و گفت: این زر را توشه کن، و خدا کارساز توست.

آن زن در آن شب راه رفت تا صبح به دهى رسید. دید مردى را بر دار کشیده‏اند و هنوز زنده است. از سبب آن حال سؤال نمود، گفتند که: بیست درهم قرض دارد و نزد ما قاعده چنان است که هر که بیست درهم قرض دارد او را بر دار مى‏کشند و تا ادا نکند او را فرو نمى‏آرند. پس زن آن بیست درهم را داد و آن مرد را خلاص کرد. آن مرد گفت که: اى زن هیچ کس بر من مثل تو حق نعمت ندارد. مرا از مردن نجات دادى. هر جا که مى‏روى در خدمت تو مى‏آیم.
ادامه دارد

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۱۱, ۱۳:۵۳
ادامه داستان بالا
پس همراه بیامدند تا به کنار دریا رسیدند. در کنار دریا کشتی ها بود و جمعى بودند که مى‏خواستند بر آن کشتی ها سوار شوند. مرد به آن زن گفت که: تو در اینجا توقف نما تا من بروم و براى اهل این کشتی ها به مزد کار کنم و طعامى بگیرم و به نزد تو آورم. پس آن مرد به نزد اهل آن کشتی ها آمد و گفت: در این کشتى شما چه متاع هست؟ گفتند: انواع متاع ها و جواهر. و این کشتى دیگر خالى است که ما خود سوار مى‏شویم. گفت: قیمت این متاع هاى شما چند مى‏شود؟ گفتند: بسیار مى‏شود؛ حسابش را نمى‏دانیم. گفت: من یک چیزى دارم که بهتر است از مجموع آنچه در کشتى شماست. گفتند:

چه چیز است؟ گفت: کنیزکى دارم که هرگز به آن حسن و جمال ندیده‏اید. گفتند: به ما بفروش. گفت: مى‏فروشم به شرط آن که یکى از شما برود و او را ببیند و براى شما خبر بیاورد و شما آن را بخرید که آن کنیز نداند. و زر به من بدهید تا من بروم. آخر او را تصرف کنید. ایشان قبول کردند و کسى فرستاند و خبر آورد که چنین کنیزى هرگز ندیده‏ام.

پس آن زن را به ده‏هزار درهم به ایشان فروخت و زر گرفت. و چون او برفت و ناپیدا شد، ایشان به نزد آن زن آمدند و گفتند که: برخیز و بیا به کشتى. گفت: چرا؟ گفتند: تو را از آقاى تو خریدیم. گفت: آن آقاى من نبود. گفتند: اگر نمى‏آیى، تو را به زور مى‏بریم.آن زن را بر روى کشتى متاع سوار کردند و خود همه در کشتى دیگر در آمدند و کشتی ها را روان کردند.

چون به میان دریا رسیدند خدا بادى فرستاد و کشتى ایشان با آن جماعت همه غرق شدند و کشتى زن با متاع ها نجات یافت و باد او را به جزیره‏اى برد. از کشتى فرود آمد و کشتى را بست و بر گرد آن جزیره برآمد، دید مکان خوشى است و آبها و درختان میوه‏دار دارد. با خود گفت که: در این جزیره مى‏باشم و از این آب و میوه‏ ها مى‏خورم و عبادت الهى مى‏کنم تا مرگ در رسد.
ادامه دارد

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۱۱, ۱۳:۵۴
ادامه داستان بالا
هر گاه بنده ای با جدیت میخواهد به سمت کمال برود شیطان و نیروهایش بسیج میشوند اگر نتواند شخص مورد نظر را بفریبد اطرافیان او را میفریبد تا او را ابه گناه بیندازند.

پس خدا وحى فرمود به پیغمبرى از پیغمبران بنى‏اسرائیل که در آن زمان بود که: برو به نزد آن پادشاه و بگو که در فلان جزیره بنده‏اى از بندگان من هست. باید که تو و اهل مملکت تو همه به نزد او بروید و به گناهان خود نزد او اقرار کنید و از او سؤال کنید که از گناهان شما در گذرد تا من گناهان شما را بیامرزم. چون پیغمبر آن پیغام را به آن پادشاه رسانید پادشاه با اهل مملکتش همه به سوى آن جزیره رفتند و در آنجا همان زن را دیدند.

پس پادشاه به نزد او رفت و گفت: این قاضى به نزد من آمد و گفت: زن برادرم زنا کرده است و من حکم کرده‏ام که او را سنگسار کنند، و گواهى نزد من گواهى نداده بود.

مى‏ترسم که به سبب آن، حرامى کرده باشم. مى‏خواهم که براى من استغفار نمایى. زن گفت که: خدا تو را بیامرزد. بنشین.

پس شوهرش آمد و او را نمى‏شناخت و گفت: من زنى داشتم در نهایت فضل و صلاح. و از شهر بیرون رفتم، و او راضى نبود به رفتن من. و سفارش او را به برادر خود کردم. چون برگشتم و از احوال او سؤال کردم برادرم گفت که: او زنا کرد و او را سنگسار کردیم. و مى‏ترسم که در حق آن زن تقصیر کرده باشم. از خدا بطلب که مرا بیامرزد. زن گفت که: خدا تو را بیامرزد. بنشین. و او را در پهلوى پادشاه نشاند.

پس قاضى پیش آمد و گفت که: برادرم زنى داشت و عاشق او شدم و او را تکلیف به زنا کردم. قبول نکرد. نزد پادشاه او را متهم به زنا ساختم و به دروغ او را سنگسار کردم. از براى من استغفار کن. زن گفت: خدا تو را بیامرزد.

پس رو به شوهرش کرد که: بشنو. پس راهب آمد و قصه خود را نقل کرد و گفت: در شب آن زن را بیرون کردم و مى‏ترسم که درنده‏اى او را دریده باشد و کشته شده باشد به تقصیر من. گفت: خدا تو را بیامرزد. بنشین.پس غلام آمد و قصه خود را نقل کرد. زن به راهب گفت که: بشنو. پس گفت: خدا تو را بیامرزد.پس آن مرد دار کشیده آمد و قصه خود را نقل کرد. زن گفت که: خدا تو را نیامرزد. چون او بى‏سبب در برابر نیکى بدى کرده بود.

پس آن زن عابده به شوهر خود رو کرد و گفت: من زن توام. و آنچه شنیدى همه قصه من بود. و مرا دیگر احتیاجى به شوهر نیست. مى‏خواهم که این کشتى پرمال را متصرف شوى و مرا در این جزیره بگذارى که عبادت خدا کنم. مى‏بینى که از دست مردان چه کشیده‏ام.

پس شوهر او را گذاشت و کشتى را با مال متصرف شد و پادشاه و اهل مملکت همگى برگشتند.



منبع : عین‏الحیات مؤلف : علامه، ملا محمد باقر مجلسى رحمة الله

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۱۱, ۱۹:۲۵
سه جمله زیبا در لوح !
بانوی بانوان فاطمه علیها السلام روزی نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و از برخی مشکلات زندگی شکایت کرد.

پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله لوحی به او داد و فرمود:

دخترم ! آنچه را در لوح نوشته شده بخوان و به خاطر بسپار!

زهرا بر آن نگریست و دید نوشته شده :

من کان یومن باالله و الیوم الاخر فلا یوذی جاره ، و من کان یومن باالله و الیوم الاخر فلیکرم ضیفه ، و من کان یومن باالله و الیوم الاخر فلیقل خیرا او یسکت .

هر کس به خدا و روز قیامت ایمان دارد همسایه خود را نباید بیازارد و هر کس به خدا و روز قیامت ایمان دارد باید مهمانش را احترام کند هر کس به خدا و روز قیامت ایمان دارد باید سخن حق بگوید یا سکوت کند!

بحار: ج 43، ص 61.
http://www.cloob.com/club/article/list/clubname/pasokh/wrapper/true

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۱۱, ۱۹:۳۸
مسیحی و زره علی " ع "
در زمان خلافت علی - علیه‏السلام - در كوفه ، زره آن حضرت گم شد . پس‏از چندی در نزدیك مرد مسیحی پیداشد . علی(ع) او را به محضر قاضی برد ، واقامه دعوی كرد كه : " این زره از آن من است ، نه آن را فروخته‏ام و نه‏ به كسی بخشیده‏ام . و اكنون آن را در نزد این مرد یافته‏ام " .

قاضی به‏ مسیحی گفت : " خلیفه ادعای خود را اظهار كرد ، تو چه می‏گویی ؟ "

او گفت : " این زره مال خود من است ، و در عین حال گفته مقام خلافت را تكذیب نمی‏كنم ( ممكن است خلیفه اشتباه كرده باشد ) . " .

قاضی رو كرد به علی(ع) و گفت : " تو مدعی هستی و این شخص منكر است ،علیهذا بر تو است كه شاهد برمدعای خود بیاوری " .

علی(ع) خندید و فرمود : " قاضی راست می‏گوید ، اكنون می‏بایست كه من شاهد بیاورم ، ولی من شاهد ندارم " .

قاضی روی این اصل كه مدعی شاهد ندارد ، به نفع مسیحی حكم كرد ، و او هم‏ زره را برداشت و روان شد .

ولی مرد مسیحی كه خود بهتر می‏دانست كه زره مال كی است ، پس از آنكه‏ چند گامی پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت ، گفت : " این طرز حكومت و رفتار از نوع رفتارهای بشرعادی نیست ، از نوع حكومت انبیاست " ، و اقرار كرد كه زره از علی است .

طولی نكشید او را دیدند مسلمان شده ، و با شوق و ایمان در زیر پرچم علی‏(ع) در جنگ نهروان می‏جنگد.

{داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول،به نقل از: الامام علی صوت العدالة الانسانیة ، صفحه 63 نیز بحار ، جلد 9 ،چاپ تبریز ، صفحه 598 ( با اندکی اختلاف )} .

اشتهاردی
۱۳۸۹/۰۴/۱۲, ۰۲:۵۶
دو نفر شيعه و سنّى، در مورد معاويه بحث ميكردند.
شيعه گفت: ”معاويه اهل جهنّم است“. سنّى
گفت:“معاويه از صحابه پيامبر بود؛ پس اهل نجات
است و خداوند او رابه بهشت ميبرد“
شيعه گفت: ”اگر خداوند بخواهد معاويه را به بهشت
ببرد، ماشيعه ها نمى گذاريم“ سنّى با تعجب:
”گفت :چگونه از كار خداوند جلوگيرى ميكنيد؟“ شيعه
گفت: ”همان طور كه خداوند جل جلاله ميخواست
على علي هالسلام را خليفه كند و شما جمع شديد و
نگذاشتيد“

اشتهاردی
۱۳۸۹/۰۴/۱۲, ۰۳:۱۲
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛

فریب می‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهومی‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و جنایت ،‌ جاه‌طلبی و ...
هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ایاز روحشان را.


بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.


شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم رابه هم می‌زد.
دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،
‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم.
نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی!
آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌:

البته تو با اینها فرق می‌كنی.

تو زیركی و مومن. زیركی وایمان، آدم را نجات می‌دهد.

اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هرچیزی فریب می‌خورند.


از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و
او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد
كه لا به لای چیز‌های دیگر بود
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد.
بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.
توی آن اما جز غرور چیزی نبود.
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.
فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!
فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.
عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌
بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم،
صدای قلبم را
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
به شكرانه ی قلبی كه پیدا شده بود.

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۱۵, ۱۴:۱۲
بانوئی باصلابت و فهیم
ابوطلحه انصاری نخستین میزبان پیامبر (ص) در مدینه ، همسری داشت كه به او ام سلیم می گفتند. ام سلیم هنگامی كه دختر بود، به اسلام گرویده بود، ابوطله از او خواستگاری كرد، او قاطعانه در پاسخ ابوطلحه گفت : همسر تو می شوم مشروط بر اینكه قبول اسلام كنی . او در این باره و در مورد بی اساسی آئین بت پرستی ، با ابوطلحه گفتگوی بسیار كرد تا اینكه ابوطلحه به اسلام گروید و ام سلیم با او ازدواج كرد، ام سلیم مهریه خود را همان اسلام ابوطلحه قرار داد. پس از مدتی این زن و شوهر، دارای پسری شدند، این پسر همدمی زیبا برای آنها بود، تا روزی سخت بیمار گشت و در همین بیماری جان سپرد. ابوطلحه بیرون بود و اطلاع نداشت ، ام سلیم ، جنازه كودكش را در جامه ای پیچید و در گوشه ای نهاد، ابوطله به خانه آمد، ام سلیم بدون آنكه وانمود كند، پسرش مرده ، غذای مطبوعی كه پخته بود نزد شوهر گذاشت ، ابوطلحه از حال پسرش جویا شد، ام سلیم گفت : او خوابیده ، غذایت را بخور. ام سلیم با لبخندها و گفته های شیرینش ، شوهر را سر گرم كرد و در این میان به او گفت : راستی چندی قبل امانتی نزد تو بود و آن را به صاحبش رد كردم ، قطعا نگران نیستی . ابوطلحه گفت : چرا نگران باشم ، باید امانت را به صاحبش رد كرد. ام سلیم گفت : خداوند فرزندی را كه به من و تو امانت داده بود، امروز آن را از ما گرفت .
ابوطلحه از صبر و تحمل همسرش تعجب كرد و گفت : من به صبر و استقامت به تو سزاوارترم ، بر خاست و بچه را غسل داد و كفن كرد وبه خاك سپرد. آنگاه ابوطلحه به حضور پیامبر (ص) آمد و جریان صبر و شكیبائی و دانائی همسرش را برای پیامبر (ص) تعریف كرد. پیامبر (ص) از اینكه در امتش چنین بانوئی وجود دارد، شاد گردید و خدا را چنین شكر كرد: خداوند را شكر می كنم كه در امت من بانوئی همچون بانوی بااستقامت بنی اسرائیل در امت موسی (ع)، قرار داده است (كه استقامت او نیز در برابر حوادث تلخ این گونه بود).

مینیاتور
۱۳۸۹/۰۴/۲۲, ۲۲:۱۳
شفا در قران

شفا در قران بر سه وجه است: شفای عام و خاص و خاص خاص

شفای عام شفایمردم است
و
شفای خاص شفای مومنان است
،
شفای خاص خاص شفای خاصان است


شفای عام نعمت او است شفای خاص سخن اوست وشفای خاص خاص خود او ست






:Gol::Rose::Gol:

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۲۹, ۱۳:۵۲
چند حكایت‌ از کرامات حضرت عباس علیه السلام
قبر وسط آب

آیة‏الله حاج سید عباس كاشانى حائرى نقل مى‏كرد: «روزى در خانه آیة‏الله العظمى حكیم(1) بودم كه كلیددار آستان مقدس حضرت ابوالفضل علیه‏السلام تلفن كرد و گفت: سرداب مقدس ابوالفضل علیه‏السلام را آب گرفته و بیم آن مى‏رود كه ویران گردد و به حرم مطهر و گنبد و مناره‏ها نیز آسیب كلى وارد شود، شما كارى بكنید.

آیة‏الله حكیم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هر آنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهى از علماى نجف از جمله اینجانب به همراه ایشان به كربلا و به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه‏السلام رفتیم، آن مرجع بزرگ براى بازدید به‏ طرف سرداب مقدس رفت و ما نیز از پى او آمدیم، اما همین ‏كه چند پله پایین رفتند، دیدم نشستند و با صداى بسیار بلند كه تا آن روز ندیده بودم، شروع به گریه كردند. همه شگفت‏زده و هراسان شدیم كه چه شده است؟ من گردن كشیدم دیدم شگفتا منظره عجیبى است كه مرا هم گریان ساخت.

قبر شریف حضرت ابوالفضل علیه‏السلام در میان آب مثل جایى كه از هر سو به وسیله دیوار بتنى بسیار محكم حفاظت ‏شود، در وسط آب قرار داشت، اما آب آن را نمى‏گرفت. درست همانند قبر سالارش حسین علیه‏السلام كه متوكل عباسى بر آن آب بست اما آب به سوى قبر پیشروى نكرد. (2)

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۲۹, ۱۳:۵۳
مكافات عمل

در زمان حاج سید عبدالكریم حائرى و ماجراى كشف حجاب از سوى رضاخان، دو تا پاسبان بودند كه خیلى اذیت مى‏كردند.

روزى زنى با روسرى از خانه بیرون مى‏آید، یكى از این پاسبان‌ها او را تعقیب مى‏كند، آن زن هر چه او را قسم مى‏دهد و حضرت ابوالفضل علیه‏السلام را شفیع قرار مى‏دهد در او اثر نمى‏بخشد. بلكه آن بى‏حیا توهین هم مى‏كند كه اگر ابوالفضل كارى از او ساخته مى‏شد، نمى‏گذاشت دست‌هاى او ...

همان روز به ‏حمام مى‏رود و دلش درد مى‏گیرد، معالجات اثر نمى‏كند و به هلاكت مى‏رسد.

غسال گفته بود: دیدم، مثل این كه سیلى به صورتش خورده شده باشد صورتش سیاه شده بود. (3)

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۲۹, ۱۳:۵۳
پنجه برنجى

شخصى تعریف مى‏كرد كه: در سال 1375 براى خرید دستگاه چاپ سه ‏بار به مسكو سفر كردم. در سفر سوم در مسكو یك مشكل ادارى برایم پیش آمد، پیش رئیس اداره رفتم. وقتى وارد اطاق شدم، چشمم به

چیز عجیبى افتاد. روى میز رئیس یك پنجه برنجى قرار داشت كه روى آن نوشته شده بود «علمدار ابوالفضل‏». ابتدا حدس زدم آن را به ‏عنوان یك چیز زینتى روى میزش گذاشته، ولى بعد از آن سؤال كردم، جواب داد: «من شیعه هستم و كرامت‌هاى بسیارى از آن حضرت دیده‏ام، این پنجه را به ‏خاطر همین امر همراهم دارم، جانم به فدایش باد.» وقتى از حال من و تشیع و علاقه‏ام به حضرت ابوالفضل علیه‏السلام، اطلاع پیدا كرد، احترام فوق‏العاده‏اى به من گذاشت و همه مشكلات مرا حل كرد. (4)

پى‏نوشت‌ها:

1. از مراجع تقلید در نجف اشرف.

2. كرامات الصالحین، ص ‏286، به نقل از: كرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل علیه‏السلام)، على میرخلف‏زاده، ص‏92.

3. حضرت اباالفضل مظهر كمالات و كرامات، ص‏447، به نقل از: كرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل علیه‏السلام)، على میرخلف‏زاده، ص‏220

4. نماز شام غریبان، به نقل از: كرامات العباسیه (معجزات حضرت اباالفضل علیه‏السلام)،على میرخلف‏زاده، ص‏235.

http://www.cloob.com/club/article/list/clubname/pasokh/wrapper/true

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۲۹, ۱۳:۵۵
كراماتي از امام زمان (عج)
سال 1351 ش. بود. در یکی از شب های جمعه گرم تابستان مثل همیشه به مسجد جمکران رفتم. جلو ایوان مسجد قدیمی داخل دکّه مخصوص صدور قبوض، کنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ خادم مسجد ـ نشستم. نماز مغرب و عشاء تمام شد. جمعیت کم و بیش به داخل مسجد مشرف می شدند. در این هنگام، نگاهم به زنی افتاد که پسر بچه ای را در بغل گرفته بود. دختری حدود 12 ساله نیز همراهش بود. زن با قدم های مردد به دکه نزدیک شد. سلام کرد. جوابش را دادم و گفتم :

ـ بفرمایید. امری داشتید؟

به پاهای پسرش اشاره کرد و گفت:

ـ فلجه ! نذر کردم اگه امام، بچه ام را امشب شفا بده پنج هزار تومان بدم. حالا می خوام اول هزار تومان بدم! اشکال نداره؟

حاج ابوالقاسم خندید و گفت:

ـ خانم اومدی امتحان کنی؟

ـ پس چه کار کنم؟

ـ دلت قرص باشه. نقدی معامله کن!

زن هنوز مردد بود. کمی فکر کرد و بعد گفت:

ـ خیلی خوب قبوله!

سپس پنج هزار تومان از لای کیفش بیرون آورد و به حاج ابوالقاسم داد. او نیز قبضی به همان مقدار از دفترچه قبوض جدا کرد و مقابل آن زن روی گیشه گذاشت. زن قبض را گرفت و رفت. آخر همان شب فرا رسیده بود. من قضیه را فراموش کرده بودم . بار دیگر چشمم به همان زن و کودک و دخترش افتاد که به سمت دکه می آمدند. مقابل ما که رسیدند شروع کردند به دعا و تشکر کردن:

ـ خدا به شما طول عمر بده حاج آقا...!

ـ چی شده خانم؟

ـ این بچه، اول شب که آمدم خدمتتان، توی بغلم بود.

پاهای بچه رانشان داد و افزود:

ـ خوب شد. به خدا خوب شد. حالا دیگه راحت راه می ره. شما را به خدا مردم نفهمند! کسی نفهمد! آن وقت .... !

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۴/۲۹, ۱۳:۵۷
همه سخنها در چهار كلمه جمع است
همه سخنها در چهار كلمه جمع است



امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند متعال به حضرت آدم علیه السلام وحى فرمود: «من تمام سخن را در چهار كلمه، برایت جمع مى‌كنم»



آدم عرض كرد: پروردگارا آنها چیست



خداوند فرمود: یكى از آنها من هستم، یكى از آنها تو هستى، و یكى از آنها میان من و تو است و یكى از آنها میان تو و مردم است،



آدم عرض كرد: آنها را بیان فرما تا بفهمم.



خداوند فرمود: آنچه از من است این است كه مرا عبادت كنى و چیزى را شریك و همتاى من نسازى، و آنچه از تو است این است كه پاداش عمل تو را بدهم، زمانى كه از همه وقت به آن نیازمندتر میباشى.

و اما آنچه میان من و تو است دعا كردن تو و اجابت من است، و اما آنچه میان تو و مردم است اینكه: آنچه براى خود مىپسندى براى مردم بپسندى، و آنچه براى خود نمى پسندى براى مردم نپسندى



(ناسخ التواریخ حضرت على علیه السلام جدید ج 5 ص 146 (باب الانصاف والعدل حدیث 13)).
به نقل از سايت مركز ملي پاسخگويي به سوالات ديني

مریم
۱۳۸۹/۰۴/۲۹, ۱۴:۵۰
« شادی و اندوه »

پاره ای از شما می گویید « شادی برتر از اندوه است. » و پاره ای هم می گویید « نه اندوه برتر است . »

اما من به شما می گوییم که این دو از یکدیگر جدا نیستند .

این دو با هم می آیند و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره می نشینید به یاد داشته باشید که آن

دیگری در بستر شما خفته است .

Behrooz_313
۱۳۸۹/۰۴/۳۰, ۰۱:۰۰
« شادی و اندوه »


پاره ای از شما می گویید « شادی برتر از اندوه است. » و پاره ای هم می گویید « نه اندوه برتر است . »


اما من به شما می گوییم که این دو از یکدیگر جدا نیستند .


این دو با هم می آیند و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره می نشینید به یاد داشته باشید که آن


دیگری در بستر شما خفته است .


قند شادی میوه باغ غم است................این فرح زخمست وآن مرهم است
غم چو بینی در کنارش کش به عشق...........از سر ربوه* نظر کن در دمشق
مولوی
*ربوه =زمین بلند...پشته

مینیاتور
۱۳۸۹/۰۵/۰۲, ۰۰:۲۷
حقیقت بندگی



حقیقت بندگی دو خصلت است:


ان کنی که او پسندد و ان پسندی که او کند.




نمرود طاغی درکافری یکبار تیر انکار در روی ایمان زد!
تو ای مسکین در مسلمانی به روزی چند بار تیر انکار و اعتراض به روی احکام تقدیر زنی؟




بندگی ان است که در کوی حقیقت کمر وفا برمیان بندی و دست در بند شریعت نهی که تا دست در بند می بود هرگز به گوشودن کمر نرسد تو بنده ای و راه ازادان میروی!تو بنده ای و مراد خداوندان میجوئی؟!




بنده هرگز چون خداوند نبود و ازادی و بندگی هر دو به هم نیایند...

مینیاتور
۱۳۸۹/۰۵/۰۳, ۲۳:۱۴
ادب دعا

پیامبر فرمود:چون از خدا چیزی خواهید به قدر کفایت طلب کنید تا طاغی و بیراه نشود

که این دنیا همچون اب است،اگر اب به اندازه بود سبب صلاح و سعادت خلق میشود وچون از حد بگذرد فساد وخرابی اورد مال نیز اگر از حد بگذرد سبب کفران گردد

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۵/۰۴, ۱۴:۴۶
ارزش مرض براى مؤ من
حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام حكایت فرماید:

روزى رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، در جمع اصحاب خود، سر به سمت آسمان بلند نمود و تبسّمى كرد.

یكى از افرادى كه در آن جمع حضور داشت ، از آن حضرت سؤ ال كرد:

یا رسول اللّه ! امروز شما را دیدم كه سر خود را به سوى آسمان بلند كردى و تبسّم نمودى ؟!

حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود: بله ، درست است چون كه متعجّب شدم از دو فرشته و ماءمور الهى كه از آسمان بر زمین وارد شدند تا اعمال یكى از بندگان خدا را - كه هر روز نماز خود را به موقع انجام مى داد - در نامه عملش بنویسند.
لیكن چون آن شخص را در محلّ عبادت خود نیافتند، هر دو فرشته به آسمان بازگشتند و به محضر ربوبى پروردگار عرضه داشتند: پروردگارا! بنده مؤ من تو را در محلّ عبادتش نیافتیم ؛ بلكه او در بستر بیمارى افتاده بود.

در این هنگام خداوند متعال فرمود:

بنویسید، اعمال و عبادات بنده ام را تا زمانى كه او در پناه من ، مریض و ناتوان از عبادت و دیگر كارها است ، همانطورى كه در حال سلامتى ، او عبادت مرا انجام مى داد و شما اعمال و حسنات او را مى نوشتید.

سپس در پایان فرمایش خود افزود: همانا بر من لازم است ، پاداش بنده ام را در حال مریضى نیز بپردازم ؛ همچنان كه در حالِ سلامتى او چنین مى كرده ام .



بحارالا نوار: ج 22، ص 83، ح 32.
http://www.cloob.com/club/article/list/clubname/pasokh/wrapper/true

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۵/۰۴, ۱۵:۲۱
مرده ای که از آسمان چهارم برگشت
مرده ای که از آسمان چهارم برگشت



حضرت آیت الله سید عباس حسینی کاشانی از جمله شاگردان(آخرین شاگرد) مبرز آیت الله سید علی قاضی، عارف نامور و نادره روزگار ما بودند که با کمال تاسف همزمان با ظهر شرعی 27 تیرماه دار فانی را وداع گفتند.

وی در 18 سالگی به درجه اجتهاد رسید و در سن 20 سالگی به مدت سه سال از محضر آن عارف شهیر بهره برد.

از ایشان درباره آیت الله سید علی قاضی کرامتی نقل شده است که در زیر می‌آید:



یکی از علمای آن زمان بود که در فقه و اصول، دویست و پنجاه تا سیصد نفر پای درسش می نشستند. خانم این آقا مریض شدند و روز به روز حالشان بدتر می شد، تا این که یک روز صبح حالش از هر روز بدتر شد و از هوش رفت و دیدند که امروز و فردا است که خانم از دنیا برود و آن آقا سراسیمه می آید پیش آقای قاضی. من این جریان را خودم بودم. تا نشست، آقا فرمودند: خانم چطور است؟ گریه کرد و گفت آقا دارد از دستم می رود. اگر امروز ایشان بمیرند فردا هم من می میرم. این ها سی و هفت سال با هم بودند و بچه هم نداشتند و خیلی انیس هم بودند.



آقای قاضی یکی از مختصاتش این بود که در صورت کسی نگاه نمی کردند. و همینطور که سرشان پایین بود تند تند دعا می خواندند و چشمشان هم بسته بود. من این ها را به چشم خودم دیدم. بعد دستشان را بلند کردند و چشمشان را پاک کردند و سپس گفتند: شما بفرمائید منزل، خداوند ایشان را به شما برگرداند. او هم به آقای قاضی خیلی اعتقاد داشت و می دانست هر چه بگوید حق است؛ می رود به خانه شان و بعد می بیند خانمش که او را صبح به سمت قبله کرده بودند و هیچ حرفی نمی زد، حالا خوب و سر حال است و خانم به آقا می گوید: از شما ممنونم که پیش آقای قاضی رفتید: آن آقا احوال مرا پرسید شما گفتید آقا دعا کن و ایشان هم دعا کردند. من همان موقع از دنیا رفته بودم چند دقیقه ای بود که قالب تهی کرده بودم. من را بردند تا آسمان چهارم رسیدم و آن جا صدایی شنیدم که فلانی با احترام، درخواست تمدید حیات ایشان را کرده اند و همان موقع مرا برگرداندند.



منبع: سایت آیت الله حسینی کاشانی

برگرفته از تبیان
http://www.cloob.com/club/article/list/clubname/pasokh/wrapper/true

اشتهاردی
۱۳۸۹/۰۵/۰۶, ۱۱:۱۵
كودكي در مكتب خانه براي معلم خود مي خواند:

"وَ اِنَّ عَليكَ الَّلعنَةَ اِلي يومِ الدين : و لعنت تا روز قيامت بر تو خواهد بود."(حجر/35)

و مكرر آيه را تكرار ميكرد. معلم عصباني شد و گفت:

عليك و علي والدَيكَ : بر تو و بر پدر و مادرت باد.

كودك گفت: در اين قرآن كه من مي خوانم( عليك) هست و ( علي والديك) نيست. آيا آنرا اضافه كنم؟!

اشتهاردی
۱۳۸۹/۰۵/۰۶, ۱۱:۱۷
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.
سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.
جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی بخشد.
‌همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".

مینیاتور
۱۳۸۹/۰۵/۰۸, ۰۱:۱۸
سماع

سماع دوقسم است:سماع عوام و خواص

حظ عوام از سماع ،صوت است و نغمه ان
و
حظ خواص،لطیفه ای است میان صوت ومعنی اشارت ان!

عوام به گوش سر والت تمییز و حرکت طباع سماع کنند تا از غم برهند واط شغل بیاسایند و خواص به نفسی مرده ودلی تشنه ونفسی سوخته سماع کنند لاجرم ایشان را نسیم انسی بار اورد ویادگار ازلی وشاهد جاودانی نصیب انان گردد...



:Gol:

seyed yasin
۱۳۸۹/۰۵/۰۸, ۱۲:۴۸
يه عده دزد به يه قافله مي زنند و اموال مردم قافله رو مي دزدن يكي از دزدها كه يك اسب از قافله برداشته بود ديد يه كاغذ به اسب بسته شده پيش صاحب اسب رفت و درمورد كاغذ پرسيد صاحب اسب گفت كه اون كاغذ آية الكرسيه ما اعتقاد داريم اگه آيةالكرسيه رو به مالي ببندي اون رو دزد نمي بره دزد با شنيدن اين حرف اسب رو به صاحبش پس داد وقتي دليلش رو پرسيدن گفت من اگه اين اسب رو بدزدم اعتقاد اين شخص از آيةالكرسي برداشته ميشه من دزد اموال مردم هستم نه دزد اعتقاد مردم

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۵/۱۱, ۱۴:۰۷
شراب در سفره

منصور دوانیقی ، هر چندی یكبار ، به بهانه‏های مختلف امام صادق(ع) را از مدینه به عراق می‏طلبید ، و تحت نظر قرار می‏داد . گاهی مدت زیادی امام‏(ع)را از بازگشت به حجاز مانع می‏شد . در یكی از این اوقات ، كه امام(ع) در عراق بود، یكی از سران سپاه منصور پسر خود را ختنه كرد ، عده زیادی را دعوت كرد و ولیمه مفصلی داد . اعیان و اشراف و رجال همه حاضر بودند .از جمله كسانی كه در آن ولیمه دعوت شده بودند ، امام صادق(ع) بود . سفره‏ حاضر شد و مدعوّین سر سفره نشستند و مشغول غذا خوردن شدند . در این بین ،یكی از مدعوّین آب خواست،به بهانه آب قدحی از شراب به دستش دادند .

قدح كه به دست او داده شد، فورا امام صادق(ع) نیمه كاره از سر سفره حركت كرد و

بیرون رفت . خواستند امام را مجددا برگردانند ، برنگشت . فرمود رسول‏ خدا(ص) فرموده است : « هركس بر سر سفره‏ای بنشیند كه در آنجا شراب است‏لعنت خدا بر او است ».

{داستان راستان،شهید مطهری،به نقل از: بحار الانوار ، جلد 11 ، صفحه 115}

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۵/۱۱, ۱۴:۱۲
اشاره:

این قدر ولخرجی نکن!

پول! بازم پول می خوای، این همه پولی که هفته پیش بهت دادم، چه کار کردی؟

پول که علف خرس نیست!

انگاری الان همه راه ها و بیراهه ها ختم می شود به این «چرک کف دست»!

بعضی ها برای این چرک کف دست کلی دردسر می کشند و زحمت! تا آن را به جیب بزنند، بعضی ها هم آن قدر تلاش می کنند تا حلالش را به دست بیاورند و بعضی ها هم، (ببخشید) برای دوزار بیشتر که گیرشان بیاید از دیوار مردم بالا می روند! (البته مال مردم، خوردن ندارد!)

همه مان در مذمت پول و در تشریح «چرک کف دست» ید طولایی داریم! اما... همه مان مدام در این فکر هستیم که چه جوری می توانیم «پول» بیشتری به دست بیاوریم و انگاری جانمان بسته شده است به پول!پولدار بودن بد نیست اما در بند پول بودن و بنده پول بودن است که انسان را از قافله آخرت عقب می‌اندازد؛ داستان آموزنده زیر را بخوانید تا صحت و سقم این ادعا بر شما روشن شود.



امام باقر علیه السلام : در عهد پیامبر خدا ، مؤمنى فقیر و سخت نیازمند در میان صُفّه نشینان 1 به سر مى برد . او در تمام اوقات با پیامبر خدا بود و در هیچ نمازى نبود كه با پیامبر خدا نباشد . پیامبر خدا دلش براى او مى سوخت و به نیازمندى و غربت او مى نگریست و مى فرمود : «اى سعد! اگر چیزى به دستم برسد ، تو را بى نیاز مى كنم» .

مدّت ها گذشت و چیزى به دست پیامبر خدا نرسید. اندوه پیامبر خدا بر سعد ، شدّت گرفت . خداوند سبحان از غم و غصّه پیامبر خدا براى سعد ، آگاه شد و جبرئیل علیه السلام را با دو درهم نزد پیامبر صلى الله علیه و آله فرو فرستاد . جبرئیل به پیامبر صلى الله علیه و آله عرضه داشت : اى محمّد! خداوند از غم و غصّه تو براى سعد ، آگاه شد . حال آیا دوست دارى او را بى نیاز گردانى؟ پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : «آرى» .

جبرئیل علیه السلام گفت : این دو درهم را بگیر و به او بده و دستور بده تا با آنها كاسبى كند.

پیامبر خدا درهم ها را گرفت . سپس براى نماز ظهر بیرون رفت . سعد بر درِ حجره ى پیامبر خدا ایستاده و منتظر ایشان بود . پیامبر خدا چون او را دید ، فرمود : «اى سعد! كاسبى كردن بلدى؟» .
ادامه دارد

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۵/۱۱, ۱۴:۱۳
پیامبر خدا از این وضع سعد ، ناراحت شد ، بیشتر از وقتى كه از نادارىِ او ناراحت شده بود . در پىِ این بود كه جبرئیل علیه السلام بر ایشان فرود آمد و گفت : اى محمّد! خداوند از اندوه تو براى سعد ، آگاه شد . كدام یك را دوست تر مى دارى : حالِ اوّل او را ، یا این حالِ او را؟

سعد گفت : به خدا سوگند ، تاكنون مالى نداشته ام كه با آن كاسبى كنم!

پیامبر صلى الله علیه و آله دو درهم را به او داد و فرمود : «با اینها كاسبى كن و [آنها را] براى به دست آوردن روزىِ خدا به كار بینداز» .

سعد ، آن دو درهم را گرفت و همراه پیامبر صلى الله علیه و آله رفت و نماز ظهر و عصر را با ایشان خواند .

پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود: «برخیز و در طلب روزى درآى كه من از حال و روز تو غمناك بودم ، اى سعد!». وضع سعد، چنان شد كه هر چه با یك درهم مى خرید، با دو درهم مى فروخت و اگر با دو درهم مى خرید، به چهار درهم مى فروخت. بدین ترتیب ، دنیا به سعد ، رو كرد و مال و منالش بسیار شد و كسب و كارش بالا گرفت. پس در كنار درِ مسجد، دكانى زد و در آن جا نشست و در همان جا به كسب و كار پرداخت . هر گاه بلال براى نماز ، اقامه مى گفت و پیامبر خدا بیرون مى آمد ، سعد ، همچنان سرگرم دنیا بود و بر خلاف گذشته و زمانى كه هنوز گرفتار دنیا نشده بود ، دیگر نه وضویى مى ساخت و نه آماده نماز مى شد .

پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود : «اى سعد! دنیا تو را از نماز ، باز داشته است!» و او مى گفت : چه كنم؟ اموالم را ضایع كنم؟! به این آدم ، جنس فروخته ام و مى خواهم بهایش را از او بگیرم . از این یكى ، جنس خریده ام و مى خواهم پولش را بدهم.

پیامبر خدا از این وضع سعد ، ناراحت شد ، بیشتر از وقتى كه از نادارىِ او ناراحت شده بود . در پىِ این بود كه جبرئیل علیه السلام بر ایشان فرود آمد و گفت : اى محمّد! خداوند از اندوه تو براى سعد ، آگاه شد . كدام یك را دوست تر مى دارى : حالِ اوّل او را ، یا این حالِ او را؟
ادامه دارد

فالق الاصباح
۱۳۸۹/۰۵/۱۱, ۱۴:۱۳
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : «جبرئیلا! حال اوّلِ او را ؛ چرا كه دنیاى او آخرتش را بر باد داده است» .

جبرئیل علیه السلام به پیامبر صلى الله علیه و آله عرضه داشت : همانا دوستىِ دنیا و مال و منال ، مایه فتنه و باز داشتن از آخرت است . به سعد بگو آن دو درهمى را كه به او دادى ، به تو برگردانَد . در این صورت ، به زودى به حالى كه در ابتدا داشت ، باز مى گردد.

پیامبر صلى الله علیه و آله بیرون رفت و به سعد برخورد و به او فرمود : «سعد! نمى خواهى آن دو درهمى را كه به تو دادم ، به من پس بدهى؟».

سعد گفت : چرا ؛ دویست درهم مى دهم. [پیامبر صلى الله علیه و آله ] فرمود : «اى سعد! من بیش از دو درهم از تو نمى خواهم» .

سعد ، دو درهم به پیامبر صلى الله علیه و آله داد. از آن پس ، دنیا به سعد پشت كرد ، به طورى كه هر چه گرد آورده بود ، رفت و سعد ، به حال و روز اوّلش باز گشت.2



پی نوشت ها:

1.صفّه نشینان ، مهاجران تهى دستى بودند كه منزلى براى سكونت نداشتند و از این رو در سایه گاهى از مسجد مدینه ، زندگى مى كردند (النهایة : ج 3 ص 37 ، مادّه «صفف») .

2.دانشنامه میزان الحکمه، محمدی ری شهری، ج1
تبیان

saeed13712
۱۳۸۹/۰۵/۱۱, ۱۸:۱۰
https://dfx3ea.blu.livefilestore.com/y1pOibKTuvr7f0m-0tJbumAo_RQ08UbnxlBba25ka4_npKGOALMw1t4Ka5fYkVSIyz 0IYOE4ZX1lfMjI_VPeAVr_xPLoMxSxS8b/00515.JPG?psid=1

معز الاولیاء
۱۳۸۹/۰۵/۱۱, ۱۹:۲۷
گویند در زمان دانیال نبى یك روز مردى پیش او آمد و گفت : اى دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید: مگر شیطان چه كرده ؟ مرد گفت : هیچى ، از یك طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، كار خوب بكنیم و از بدیها دورى نماییم . دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشكر مى كشد و با شما جنگ مى كند و شما را مجبور مى كند كه كار بد كنید. مرد گفت : نه ، این طور كه نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى كند، كارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست كردار باشیم .

دانیال گفت : باید توضیح بدهى كه شیطان چه مى كند، ببینم ، آیا مثلا وقتى مى خواهى نماز بخوانى شیطان نمى گذارد نمازت را بخوانى ؟ آیا وقتى مى خواهى پولى را در راه خدا بدهى شیطان مانع مى شود و نمى گذارد؟ آیا وقتى مى خواهى به مسجد بروى شیطان طناب به گردنت مى اندازد و تو را به قمارخانه مى برد؟ آیا وقتى مى خواهى با مردم خوب حرف بزنى شیطان توى دهانت مى رود و از زبان تو با مردم حرف بد مى زند؟ آیا وقتى مى خواهى با مردم معامله بكنى شیطان مى آید و زوركى از مردم پول زیاد مى گیرد و در جیب تو مى ریزد؟ آیا این كارها را مى كند؟
مرد گفت نه : این كارها را نمى تواند بكند ولى نمى دانم چطور بگویم كه شیطان در همه كارى دخالت مى كند، یك جورى دخالت مى كند كه تا مى آییم سرمان را بچرخانیم ما را فریب مى دهد، من از دست شیطان عاجز شده ام ، همه گناههاى من به گردن شیطان است . دانیال گفت : تعجب مى كنم كه تو اینقدر از دست شیطان شكایت دارى ، پس چرا شیطان هیچ وقت نمى تواند مرا فریب بدهد، من هم مثل توام ، شاید تو بى انصافى مى كنى كه گناه خودت را به گردن شیطان مى گذارى .
مرد گفت : نه من خیلى دلم مى خواهد خوب باشم ولى شیطان با من دشمنى دارد و نمى گذارد خوب باشم . دانیال گفت : خیلى عجیب است ، كجا زندگى مى كنى ؟ مرد گفت : همین نزدیكى ، توى آن محله ، و از دست شیطان مردم هم خیال مى كنند كه من آدم بدى هستم ، نمى دانم چه كار كنم ، دانیال پرسید: اسم شما چیست ؟ مرد گفت : اسمم عم اوغلى است .
دانیال گفت عجب ، عجب پس این عم اوغلى تویى .
مرد گفت : چه طور مگر شما درباره من چیزى مى دانید؟ دانیال گفت : من تا امروز خبرى از تو نداشتم ، ولى اتفاقا دیروز شیطان آمد اینجا پیش من و از تو شكایت داشت و گفت : امان از دست این عم اوغلى .
مرد گفت : شیطان از من شكایت داشت چه شكایتى ؟
دانیال گفت : شیطان مى گفت : من از دست این عم اوغلى عاجز شده ام ، عم اوغلى خیلى مرا اذیت مى كند، عم اوغلى در حق من خیلى ظلم مى كند... آن وقت از من خواهش كرد كه تو را پیدا كنم و قدرى نصیحتت كنم كه دست از سر شیطان بردارى . مرد گفت : خوب شما نپرسیدید كه عم اوغلى چه كار كرده ؟ دانیال گفت : همین را پرسیدم كه عم اوغلى چه كار كرده ؟ شیطان جواب داد كه هیچى ، آخر من شیطانم و مورد لعنت خدا هستم . روز اول كه از خدا مهلت گرفتم در این دنیا بمانم براى كارهایم قرار و مدارى گذاشتم ، قرار شده است كه تمام بدى ها در اختیار من باشد و تمام خوبیها در اختیار دینداران ، ولى این عم اوغلى مرتب در كارهاى من دخالت مى كند، پایش را توى كفش من مى كند، و بعد دشنام و ناسزایش را به من مى دهد. مثلا مى تواند نماز بخواند ولى نمى خواند، مى تواند روزه بگیرد ولى نمى گیرد، پولش را مى تواند در كار خیر خرج كند ولى نمى كند. صد تا كار زشت و بد هم هست كه مى تواند از آن پرهیز كند ولى پرهیز نمى كند و آن وقت گناه همه اینها را به گردن من مى اندازد. شراب مال من است عم اوغلى مى رود و مى خورد، دو رنگى و حیله بازى از هنرهاى مخصوص من است ولى عم اوغلى در كارهایش حقه بازى مى كند، مسجد خانه خداست و میخانه و قمار خانه مال من است ولى او عوض این كه به مسجد برود دایم جایش در خانه من است . بد زبانى و بد اخلاقى مال من است ولى عم اوغلى به اینها هم ناخنك مى زند. چه بگویم اى دانیال كه این عم اوغلى مرتب بر سر من كلاه مى گذارد و آن وقت تا كار به جاى باریك مى كشد مى گوید بر شیطان لعنت . وقتى معامله مى كند و مردم را در خرید و فروش فریب مى دهد پولش را در جیبش مى ریزد ولى تهمتش را به من مى زند، آخر من كى دست او را گرفته ام و روزه اش را باطل كرده ام . آخر اى دانیال من چه هیزم ترى به این عم اوغلى فروخته ام . من چه ظلمى به این مرد كرده ام كه دست از سر من بر نمى دارد. خواهش مى كنم شما كه همیشه مرا نصیحت مى كنید این عم اوغلى را احضار كنید و بگویید دست از سر من بردارد و... شیطان این چیزها را گفت و خیلى شكایت داشت و من هم در صدد بودم كه تو را پیدا كنم و بگوییم پایت را از كفش شیطان در بیاورى . خوب ، وقتى تو در كارهاى شیطان دخالت مى كنى او هم حق دارد، در كارهاى تو دخالت كند و روزگارت را سیاه كند. اما تو مى گویى كه شیطان هرگز به زور و جور تو را از راه به در نبرده و فقط وسوسه كرده ، در این صورت تو باید به وسوسه او گوش ندهى و سعى كنى به گفتار و رفتار نیك پایبند باشى ، آن وقت تو هم مى شوى مثل دانیال ، و نه تو از شیطان گله دارى و نه او از تو شكایت دارد. وقتى تو خودت بد مى كنى و بر شیطان لعنت مى كنى شیطان هم حق دارد كه از تو شكایت كند. تو باید آن قدر خوب باشى كه شیطان نتواند تو را لعنت كند. عم اوغلى با شنیدن این حرفها خیلى شرمنده شد و جواب داد: حق با شماست ، تقصیر از خودم بود كه دست به كارهاى شیطانی مى زدم ، باید خودم خوب باشم و گرنه شیطان گناه مرا به گردن نمى گیرد، اى لعنت بر شیطان

اشتهاردی
۱۳۸۹/۰۵/۱۲, ۰۲:۵۲
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

seyed yasin
۱۳۸۹/۰۵/۱۲, ۰۹:۱۰
سعدي مدتي يكي از دوستان صميمي خود را نديده بود وقتي او را ديد دوستش گلايه كرد كه چرا در اين مدت پيكي سوي او نفرستاده سعدي گفت از دلم نيامد كه قاصد روي ماه تو را ببيند ولي من نبينم

مینیاتور
۱۳۸۹/۰۵/۲۴, ۰۰:۴۳
دوازده چشمه معرفت

امام صادق:
حقیقت ایه 160 سوره اعراف این است که از چشمه معرفت 12 جوی روان است.
دین را از ان جوی ها پدید اوردند
ان جوی ها عبارتند از :
اول اشنایی و اخر دوستی وده تای میان:صدق اعتقاد * اخلاص * رضا به حکم الهی * عین یقین * سرور وجد *برق وجد * حیرت شهود *استهلاک شواهد * مطالبه جمع * حقیقت افراد .

چون گوارای این شربت به جان رسد و شیرینی اش را بیابد وجذبه خدایی در ان بپیوندد خود عین حیات گردد وهر کس از دست وی شربتی خورد مقبل ابد گردد..:Gol:

گل اتش
۱۳۸۹/۰۵/۲۴, ۰۱:۱۸
امام صادق(ع):

در هر شب و روزت، منتظر ظهور صاحبت باش!

همانا که خداوند هر لحظه در کاری است و هیچ کاری او را از کار دیگر باز نمی دارد.

بحارالانوار،ج95،ص157

گل اتش
۱۳۸۹/۰۵/۲۴, ۱۱:۰۳
http://www.eteghadat.com/Files/user1/besm/besm005.gif


تشويق كودك



روزي علي ـ عليه السّلام ـ در منزل بود و فرزندانش عباس و زينب، كه آن زمان خردسال بودند، در دو طرف آن حضرت نشسته بودند.


علي ـ عليه السّلام ـ به عباس فرمود: بگو يك.


يك.


بگو دو.


عباس عرض كرد: حيا مي‌كنم با زباني كه يك گفته‌ام، دو بگويم.


علي ـ عليه السّلام ـ براي تشويق و تحسين وي، چشم‌هايش را بوسيد.


سپس حضرت به زينب كه در طرف چپ نشسته بود، توجه فرمود. زينب عرض كرد: پدر جان، آيا ما را دوست داري؟


حضرت فرمود: بلي، فرزندان ما پاره‌هاي جگر ما هستند. زينب گفت: «دو محبت در دل مردان با ايمان نمي‌‌گنجد: حب خدا و حب اولاد.


ناچار بايد گفت: حب به ما شفقت و مهرباني است و محبت خالص ذات لايزال الهي است.»


حضرت با شنيدن اين حرف به آن دو، مهر و عطوفت بيشتري مي‌فرمود و آنان را تحسين و تمجيد مي‌كرد.


رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «پدري كه با نگاه محبت آميز خود فرزند خويش را مسرور مي كند، خداوند به او اجر آزاد كردن بنده‌اي را عنايت مي‌فرمايد.»[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مسترك الوسائل، ج2، ص626.

گل اتش
۱۳۸۹/۰۵/۲۴, ۱۱:۰۶
مهرباني به كودك در حال نماز


روزي پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ با جمعي از مسلمانان، در نقطه‌اي نماز مي‌گزارد. موقعي كه آن حضرت به سجده رفت،

حسين ـ عليه السّلام ـ كه آن موقع كودك خردسالي بود، در پشت پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ سوار شد و به پاهاي خود حركت داد و هي‌هي مي‌كرد.

وقتي پيغمبر خواست سر از سجده بردارد او را گرفت و كنار خود به زمين گذارد. باز در سجده‌هاي ديگر اين كار تكرار شد تا اين كه نماز به پايان رسيد.

يك يهودي كه ناظر اين صحنه بود، پس از نماز به حضرت عرض كرد: «شما با كودكان خود طوري رفتار مي‌كنيد كه ما هرگز چنين نمي‌كنيم.»

پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در جواب فرمودند: «اگر شما به خدا و رسول او ايمان مي‌داشتيد، با كودكان خود به عطوفت و مهرباني رفتار مي‌كرديد.»

آري مهر و محبت پيغمبر عظيم‌ الشأن اسلام با يك كودك، چنان آن مرد يهودي را تحت تاثير قرار داد كه از صميم قلب، آيين مقدس اسلام را پذيرفت.[1]

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بحارالانوار، ج43، ص296.

گل اتش
۱۳۸۹/۰۵/۲۴, ۱۱:۱۷
نتيجه تحميل عبادت




مردي با آن كه پدرش از مؤمنان بود، خدا و معاد را انكار مي‌كرد و به هيچ يك از اصول و فروع مذهبي پاي‌بند نبود.

شخصي از او پرسيد: «چه شده است كه با داشتن چنين پدر مومن و با تقوايي، تو چنين از آب در آمدي؟»

مرد جواب داد: «اتفاقا پدرم باعث شده است كه چنين باشم.

يادم مي‌آيد زماني كه هنوز كودك نوپايي بودم، هر سحر، پدرم با زور مرا از خواب بيدار مي‌كرد تا وضو بگيرم و مشغول نماز و دعا شوم.

اين كار او آن قدر بر من سنگين و طاقت فرسا مي‌آمد كه كم‌كم از عبادت و نماز متنفر گرديدم و با آن كه سال‌ها از آن ماجرا مي‌گذرد،

هنوز به هيچ يك از مقدسات و معتقدات مذهبي، علاقه‌اي ندارم.»[1]

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سيد مهدي شمس‌الدين، اخلاق اسلامي، ص78.

گل اتش
۱۳۸۹/۰۵/۲۴, ۱۱:۲۳
احترام به شاگرد نوجوان


يكي از علماي وارسته، كلاس درسي داشت و از ميان شاگردانش به نوجواني بيشتر احترام مي‌گذاشت.

روزي يكي از شاگردان از آن عالم پرسيد: «چرا بي دليل، اين نوجوان را آن همه احترام مي‌كنيد؟»

آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند.

آن مرغ‌ها را بين شاگردان تقسيم نمود و به هر كدام كاردي داد و گفت: «هر يك از شما مرغ خود را در جايي كه كسي نبيند ذبح كند و بياورد.»

شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتي هر يك از آنها، مرغ ذبح كرده خود را نزد استاد آورد؛

اما نوجوان مرغ را زنده آورد. عالم به او گفت: «چرا مرغ را ذبح نكردي؟»

او در پاسخ گفت: «شما فرموديد مرغ را در جايي ذبح كنيد كه كسي نبيند؛ من هر جا رفتم ديدم خداوند مرا مي‌بيند.»

شاگردان به تيزنگري و توجه عميق آن شاگرد برگزيده پي بردند، او را تحسين كردند و دريافتند كه آن عالم وارسته چرا آن قدر به او احترام مي‌گذارد.[1]

----------------------------------------------------------------------
[1] . مجموعه‌ ورام، ص235.

گل اتش
۱۳۸۹/۰۵/۲۴, ۱۱:۳۴
مكالمة يحيي ـ عليه السّلام ـ و ابليس



ابليس نزد يحيي بن زكريا ـ عليهما السّلام ـ حاضر شد و گفت: مي‌خواهم تو را نصيحت كنم.

يحيي ـ عليه السّلام ـ فرمود: نيازي به نصيحت تو ندارم اما از انسانها مرا با خبر كن.

ابليس گفت: انسانها در نزد ما سه گروهند: يك گروه آنها بسيار كار را بر ما سخت مي‌كنند به سوي يكي از آنها مي‌رويم تا او را به گناه اندازم و او را

گنهكار مي‌كنيم اما به سرعت توبه مي‌كند و تلاشهاي ما را به هدر مي‌دهد.

دوباره به سوي او مي‌وريم و از او مأيوس نمي‌شويم، اما به خواسته خود هم نمي‌رسيم و همواره از او در زحمت هستيم.

اما گروه دوم آنهايي هستند كه مانند توپي كه در دست بچه‌هاست در دست ما هستند به هر سو كه بخواهيم مي‌چرخانيم و در اختيار ما هستند.

اما گروه سوم كساني هستند كه مثل تو از عصمت برخوردارند كه كمترين قدرت و نفوذي بر آنها نداريم.[1]

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . محجة البيضاء، ج 5، ص 71.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۵/۲۵, ۲۳:۴۴
بسمه تعالی

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. اما همان هم از من گرفته شد . این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواست از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بودم؟ و سنگینی بغض راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
قصه مادر بزرگ که به اینجا رسید اشک از دیدگانش جاری گشت و گفت ای کاش ما هم وقتی لطف خدا و اشتباهاتمان را می فهمیم حداقل مانند گنجشک با شرم به درگاه الهی گریه کنیم



منبع:http://fekrejavan.ir/3644.html (http://fekrejavan.ir/3644.html)

آساره
۱۳۸۹/۰۵/۲۶, ۰۰:۳۳
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_49045329155125073011a.gif

سوگند
۱۳۸۹/۰۵/۲۶, ۱۰:۳۵
شیوه ی در خواست

شخصی از انصار (مسلمین مدینه) به حضور امام حسین (علیه السلام) برای در خواست کمک مالی آمد و تقاضای کمک کرد. حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمودند: ای برادر ، آبرو و شخصیت خود را از سؤال رو در رو، حفظ کن، در خواست خود را در نامه ای بنویس، من به خواست خدا آنچه را که موجب شادی او است، انجام خواهم داد.
مرد انصاری در نامه ای نوشت: «ای حسین (علیه السلام) پانصد دینار به فلانی بدهکارم، و او اصرار می کند که طلبش را بپردازم با او صحبت کن تا وقتی که پول دار شدم، صبرکند.»
وقتی امام حسین (علیه السلام) نامه را خواندند به منزل تشریف بردند و کیسه ای حاوی هزار دینار آوردند و به آن مرد انصاری دادند و فرموده: « با پانصد دینار، بدهی خود را بپرداز و با پانصد دینار دیگر، زندگی خود را سروسامان بده و حاجات خود را جز نزد سه نفر نگو:
1- دیندار ، 2- جوانمرد و 3- صاحب اصالت خانوادگی
چرا که در مورد آدم دیندار، دین نگهدار اوست (و مانع آن است که آبروی تو را ببرد.» و در مورد جوانمرد، او به خاطر جوانمردی حیا و شرم می کند و در مورد کسی که اصالت خانوادگی دارد، او به خاطر نیازت، آبروی تو را نمی ریزد بلکه شخصیت تو را حفظ می کند و بدون بر آوردن حاجتت، رد نمی شود.
منبع: داستان دوستان، محمد محمدی اشتهاری، ج 2، ص 167 به نقل از نهج الشهاده ص 305.

گل اتش
۱۳۸۹/۰۵/۲۶, ۲۳:۵۴
http://www.eteghadat.com/Files/user1/besm/besm005.gif

پرورش بلند همتي در كودك


«سعدالدين تفتازاني» از پايه گذاران فن بلاغت در عالم اسلام است.

روزي خواست از اندازه همت فرزند خود، آگاه شود. براي همين به او گفت: «پسرم! هدف تو از تحصيل چيست؟»


پسر گفت: «تمام همت من اين است كه از نظر معلومات به پايه شما برسم.»

پدر از كوتاهي فكر فرزند، متاثر شد و با تاسف گفت: «اگر همت تو همين است، هرگز به نيمي از مراتب علمي من نخواهي رسيد،

زيرا افق فكر تو بسيار كوتاه است. من سعدالدين كه پدر تو هستم آوازه علمي امام صادق ـ عليه السّلام ـ را شنيده و از مراتب دانش او آگاه بودم.

در آغاز تحصيل تمام همّ من اين بود كه به پايه علمي اين شخصيت بي‌همتا برسم.

من با اين همه همت بلند، به اين درجه از علم رسيده‌ام كه مشاهده مي‌كني و مي‌بيني كه هرگز در خور قياس با مقام علمي آن پيشواي بزرگ نيست.

تو كه اكنون چنين همت كوتاهي داري به كجا خواهي رسيد؟»[1]


--------------------------------------------------------------------------------
[1] . رمز پيروزي مردان بزرگ، ص58.

سوگند
۱۳۸۹/۰۵/۲۷, ۰۸:۴۵
عدل علوی
شبی از شبهای سرد زمستان ، حضرت علی ( علیه السلا م) از خدمتکار خود پارچه ای به عنوان روانداز خواستند . او قطیفه ای خدمت حضرت آورد . امیرمؤمنان ( علیهم السلا م) پرسیدند : این قطیفه مال کیست ؟
خدمتکار گفت : چون چیز دیگری نیافتم از بیت المال آوردم . حضرت فرمودند :
« در سرما بدون روانداز بمانم ، بهتر از این است که به اموال مردم خیانت کنم . »
و بدین ترتیب حضرت علی( علیهم السلا م) ، شب را در سوز وسرما بدون هیچ رواندازی خوابیدند ، اما از اموال عمومی استفاده نکردند .

سوگند
۱۳۸۹/۰۵/۲۸, ۰۸:۲۳
برترین ایثار
كودكان عزيز پيامبر(صلّي‌الله‌عليه‌وآ له‌‌وسلم) ـ حسن و حسين(سلام‌الله‌عليهما) ـ در بستربيماري بودند. حضرت علي(سلام‌الله‌عليه) نذركردند براي شفاي آنان سه روز، روزه بگيرند. همراه حضرت، همسرشان حضرت فاطمه(سلام‌الله‌عليها) و دو كودكشان و فضّه ـ خدمتكار خانه ـ چنين نذري‌كردند. خداي‌مهربان آن دو كودك را شفا داد و پس از آن، همگي روزه گرفتند.
موقع افطار بينوايي به درخانه‌آمد و همگي اعضاي خانواده نان‌هاي خود را به او دادند و فردا با آب، نيّت روزه كردند. روز دوم، ناگاه كودك يتيمي در خانه را كوبيد و دو مرتبه همگي، غذاي خود را كه براي افطار بود به‌كودك يتيم دادند و روز سوم باز با آب نيّت روزه كردند.
روز سوم، حضرت فاطمه (سلام‌الله‌عليها) با آخرين بخش از آردها، نان پختند، موقع افطار ناگاه اسيري به درخانه آمد و تقاضاي آب و غذا نمود و اين خاندان با كرامت با شدت گرسنگي، همه‌ي نان‌هاي خود را به او دادند.
روز چهارم حضرت علي(سلام‌الله‌عليه) و دو فرزندگراميشان به خانه‌ي پيامبر‌اكرم(صلّي‌الله‌عل يه‌وآله‌‌وسلم) رفتند. حضرت نشانه‌هاي گرسنگي و ايثار را به روشني در سيمايشان ديدند و فهميدند كه آنان سه روز است كه روزه داشتند و افطاري خود را براي خشنودي خداوند انفاق نمودند.
در اين هنگام، فرشته‌ي وحي فرود آمد و پس از رساندن سلام خداوند متعال، گفت:
اي پيامبر آياتي را كه در شكوه و عظمت خاندانت فرود آمده، به جان بسپار:
«وَ يُطْعِمُونَ الطَعَامَ عَلَي حُبِّهِ مِسكِيناً وَ يَتِيماً وَ اَسِيراً إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللهِ لانُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءٍ وَ لاشُكُوراً؛
و به پاس دوستي خداوند، بينوا و يتيم و اسير را غذا مي‌هند. (مي‌گويند) ما براي خشنودي خداست كه به شما غذا مي‌خورانيم و پاداش و سپاسي از شما نمي‌خواهيم»1
در اين موقع پيامبراكرم(صلّي‌الله‌علي ‌وآله‌‌وسلم) متبسمانه رو به حضرت‌علي(سلام‌الله‌عليه) وخانواده‌شان نمودند و فرمودند:
خداوند هديه‌اي آسماني براي شما آورده است.
پرسيدند: چه هديه‌اي؟ حضرت رسول اكرم (صلّي‌الله‌عليه‌وآله‌‌و سلم)فرمودند: سوره‌ي انسان را.
آنان گرسنگي خود را از ياد برده بودند چرا كه خداوندمتعال آنان را از چشمه‌ها و غذاهاي بهشتي، كه به نيكان وعده داده بود، بهره‌مند ساخته بود.

پي نوشت :

1. سوره‌ي انسان، آيات 8 و9.

منبع: آيه‌ها و قصه‌ها، محمدعلي‌كريمي‌نيا، صفحه‌هاي59 تا 62 به نقل از تفسير فخررازي، ج3، ص244.

مینیاتور
۱۳۸۹/۰۶/۰۱, ۰۱:۴۰
مراتب توکل

توکل سه رتبت است :

توکل بدایت است و تسلیم وساطت و تفویض نهایت

توکل صفت تمام انبیا است
و تسلیم صفت خاص ابراهیم
و تفویض صفت خاص الخاص مصطفی

صاحب توکل گوش بر وعده حق دارد
صاحب تسلیم با علم حق ارام است
وصاحب تفویض با حکم حق رضا دهد

انکه با توکل است طالب عطا،
انکه با تسلیم است منتظر لقا
، انکه با تفویض است اسوده رضا است
:Rose:
:Rose:
:Rose:

پیغمبر فرومد:داناترین کس اوست که به خدا توکل کند وسعادتمند کسی است که تقوا وپرهیز کاری پیشه کند وغنی ترین کسی است که روزی خدایی را استوار از دارائی خود بداند

سوگند
۱۳۸۹/۰۶/۰۱, ۱۰:۲۹
عزت نفس
خلیل بن احمد از شاگردان و اصحاب برجسته و با وفای حضرت امام صادق(علیه السلام) بود و در زهد و وارستگی و عرفان از برجستگان و برگزیدگان به شمار می آمد. از عزت نفس و مناعت طبع او این است که: سلیمان بن علی، فرمانروای اهواز، شخصی را نزد او فرستاد تا او را برای تربیت فرزندانش دعوت کند. فرستاده ی سلیمان نزد خلیل آمد. دید نان خشکی در دست دارد و آن را با آب، تر و نرم می کند و می خورد، به او گفت: «امیر اهواز تو را دعوت کرده، دعوتش را بپذیر!»
خلیل: نیازی به امیر ندارم.
فرستاده: اگر نزد امیر بیایی تو را از این نان خشک خوردن بی نیاز می کند.
خلیل: «تا این نان خشک را دارم، به هیچ کس نیاز ندارم، در هر مقامی که می خواهد باشد.» سپس به فرستاده ی امیر گفت: این پیغام مرا به امیر برسان:«مردم یک نوع ثروت دارند، ولی من دو نوع ثروت دارم، ثروت آن ها پول و متاع فانی دنیا است ولی دو ثروت من عبارت است از مقام رضا به مقدرات الهی و قطع امید از آنچه در دست مردم است.»
منبع: کتاب با علما نجف اشرف، محمد مغنیه، ص 59.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۶/۰۱, ۱۴:۵۳
دزدی که بدون جواهرات فرار کرد!

ارسال شده توسط سخن آشنا

یه دزدی شب به خزانه پادشاهی دستبرد می زنه و هر چی از طلا و جواهر با ارزش اونجا بود یه جا جم می کنه، اما یه چیز درخشنده در اون تاریکی توجهشو جلب می کنه،بخیالش که گوهر شب چراغه، دستشو بهش می زنه و می بینه خیلی بزرگه، تعجب می کنه که این چیه؟ زبونشو بهش می زنه تا شاید بتونه با حس چشایی اونو تشخیص بده.
با هزار زحمت اونو به جای روشنی میاره، و می بینه که تخته ای از نمکه و همه اون طلا و جواهرات رو جا میذاره و از اونجا رو ترک می کنه و چیزی از اون جواهرات برنمی داره.
فرداش به پادشاه خبر دادن که شب دزدی به خزانه زده، اما چیزی رو با خودش نبرده.
پادشاه میگه: مردم شهرو خبر کنین و بگین هر کس که به خزانه پادشاه دست برد زده در امانه، و باید بیاد و بگه چرا طلا و جواهرات رو جمع کرده و چیزی با خودش نبرده؟
دزد خیالش که راحت میشه توبیخ نمیشه پیش پادشاه اومده و گفت: چیزی سپید و روشن دیدم و با زبونم اونو مزمزه کردم دیدم نمکه و با خود گفتم، که چون نمک پادشاهو چشیدم، دور از انصاف و مروته جایی که نمک خوردم نمکدا ن رو بشکنم و اونارو بردارم.
ببین ما بنده ها چقدر نمک نشناسیم، از نعمت های خدا می خوریم و با کارای بدمون، ننعمت خدا رو انکار می کنیم و نمکدون می شکنیم و مصداق اون آیه می شیم که می فرماد: یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَها وَ أَکْثَرُهُمُ الْکافِرُونَ؛ آنها نعمت خدا را مى شناسند؛ سپس آن را انکار مى کنند؛ و اکثرشان کافرند. (نحل، آیه۸۳)


منبع:http://fekrejavan.ir/3746.html

سوگند
۱۳۸۹/۰۶/۰۳, ۱۸:۴۵
الگوی شوهر داری

یک روز صبح امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) گفتند: آیا چیزی در منزل هست بخوریم؟ حضرت فاطمه (سلام الله علیها) گفتند: سوگند به کسی که پدرم را به نبوت و تو را به وصایت برگزید چیزی در منزل نیست تا برای شما آماده کنم و دو روز است که چیزی در منزل نبوده است مگر کمی که آن هم شما را برخود و حسن و حسین مقدم داشتم.
حضرت امام علی (سلام الله علیه) گفتند: ای فاطمه! چرا نگفتی تا چیزی برای شما تهیه کنم؟
حضرت فاطمه (سلام الله علیها) گفتند: یا ابالحسن! من از خداوند شرم دارم که شما را به آنچه توان نداری وادار کنم. (چون می دانستم توانائی خرید چیزی را نداری در خواستی نکردم)
منبع: قصه های تربیتی چهارده معصوم (سلام الله علیهم)، محمدرضا اکبری

مینیاتور
۱۳۸۹/۰۶/۰۵, ۰۰:۱۰
فرق سفر حضرت موسی و حضرت محمد

موسی را دو سفر بود یکی سفر طرب که به مناجات حق رفت و یکی سفر هرب که شبانه از مصر فرار کرد و رستگاری یافت

چنانکه

حضرت محمد نیر دو سفر کرد یکی سفر ناز و دیگری سفر نیاز! سفر نیاز از مکه بود به مدینه که از دست کفار بیرون شد و سفر ناز از مسجد حرام بود تا مسجد الاقصی و از انجا به اسمان تا عرش برین رسید

و فرق است میان سفر کلیم با سفر حبیب

چون موسی به طور رفت و تقرب یافت ولی محمد به حضور رفت تا به میعاد نزدیک شد

مجنون
۱۳۸۹/۰۶/۰۵, ۰۰:۵۵
الگوی شوهر داری

یک روز صبح امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) گفتند: آیا چیزی در منزل هست بخوریم؟ حضرت فاطمه (سلام الله علیها) گفتند: سوگند به کسی که پدرم را به نبوت و تو را به وصایت برگزید چیزی در منزل نیست تا برای شما آماده کنم و دو روز است که چیزی در منزل نبوده است مگر کمی که آن هم شما را برخود و حسن و حسین مقدم داشتم.
حضرت امام علی (سلام الله علیه) گفتند: ای فاطمه! چرا نگفتی تا چیزی برای شما تهیه کنم؟
حضرت فاطمه (سلام الله علیها) گفتند: یا ابالحسن! من از خداوند شرم دارم که شما را به آنچه توان نداری وادار کنم. (چون می دانستم توانائی خرید چیزی را نداری در خواستی نکردم)
منبع: قصه های تربیتی چهارده معصوم (سلام الله علیهم)، محمدرضا اکبری

ای خدا مادر ما چقدر نجیب و مظلوم بوده:geryeh:

ریحانه
۱۳۸۹/۰۶/۰۵, ۰۱:۲۹
جالب بود ممنون از همگی

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۶/۰۵, ۰۱:۳۳
بسمه تعالی

واقعا عاشقی

شخصی عاشق دختری بود و سالها آرزوی وصال محبوب را داشت. پس از سال سوختن در فراق معشوق به او پیام داد، در فلان محل نیمه شب حاضر باش که برای دیدن تو خواهم آمد، از طرف معشوق برای عاشق خبر آوردند که معشوقه پذیرفته تا سر قرار حاضر شود.
عاشق از شنیدن این خبر خوشحال شد و قربانی کرد و آن را به فقرا، بخشش و احسان نمود و همان شب در محل قرار حاضر شده و منتظر معشوق نشست، ولی متاسفانه خوابش برد. چون نیمه ی شب شد، معشوقه آمد و او را در خواب دید، کنار او نشست و قدری از آستین پیراهن عاشق را برید و چند گردو در جیب او ریخت، یعنی تو هنوز کودک هستی، و لیاقت عشق را نداری برو با این گردوها بازی کن.
اگر کسی ادعا می کند عاشق خداست نباید شب آسوده سر بر بالین گذارد، بلکه باید شب را برای رسیدن به وصال و دیدار معشوق حقیقی بیدار باشد.
در روایتى آمده است که خداوند مى‏فرماید: «کَذِبَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ یُحِبُّنى، فَاِذا جَنَّهُ اللّیلُ نامَ عَنّى‏. اَلَیْسَ کُلُّ مُحِبٍّ یُحِبُّ خَلْوَةَ حَبِیبِهِ؟»؛ دروغ مى‏گوید آنکه مى‏پندارد مرا دوست دارد، امّا چون شب فرا مى‏رسد، به خواب مى‏رود و به یاد من نیست. مگر نه این است که هر دوستدارى، خلوت و نجواى با دوستش را دوست مى ‏دارد؟… (سفینه البحار)
خواب و خورت ز مرتبه ی عشق دور کرد. آن دم رسی به یار که بی خواب و خور شوی


سعدی

منبع: http://fekrejavan.ir/3784.html (http://fekrejavan.ir/3784.html)

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۶/۰۶, ۱۶:۰۶
دعای مورچه

ارسال شده توسط سخن آشنا


امام موسی بن جعفر(ع) فرمودند:

قحطی شدید شده بود مردم برای درخواست دعا پیش حضرت سلمیان بن داوود (علیه السلام ) رفتند آن حضرت فرمود: بعد از نماز صبح جهت نماز باران حرکت می کنیم.

همه بعد از نماز صبح، رهسپار صحرا شدند. در بین راه حضرت سلیمان متوجه شد که مورچه ای دست های خود را به طرف آسمان بلند کرده و پاها را بر زمین گذاشته است و می گوید: خدایا! ما مخلوقی از خلایق تو هستیم و ما محتاج بر رزق و روزی تو بوده و از خود چیزی نداریم. خدایا! ما را به واسطه گناهانی که بنی آدم انجام می دهند هلاک نکن.

حضرت سلیمان به مردم فرمود: برگردید، زیرا خداوند شما را به دعای غیر از شما سیراب نمود! در آن سال قدری باران آمد که در هیچ یک از سالها سابقه نداشت. (من لا یحضر،ج ۱ ص ۵۲۴ )

منبع:http://fekrejavan.ir/3809.html

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۶/۰۶, ۱۶:۱۲
بکوب، بکوب، همان است که دیدی!

ارسال شده توسط mobin
[/URL]
پادشاهی بود شامگاهان با لباس درویشان در بین مردم می گشت. شبی دید مرد رخت شویی به هنگام شست و شوی لباس ها با خود می گوید: بکوب، بکوب، همان است که دیدی. پس علت را جویا شد. مرد رخت شوی گفت: شبی در خواب، چشمه های فراوان دیدم و پرسیدم که این ها از برای چیست؟ گفتند: سر چشمه های رزق خلایق است!
پرسیدم که چشمه رزق من کجاست! پس سوراخی نشانم دادند که قطره قطره از آن آب می چکید، دانستم که بیش از این بهره ای ندارم! سلطان بازگشت و چون صبح شد خادمی را گفت: سه مرغ چاق را بریان کند و شکم یکی را پر از یاقوت کند و دومی را طلای سرخ و سومی را پر از مروارید گرداند. پس شبانگاه سینی غذا را برداشت و به صورت ناشناس به نزد آن مرد برد و به او داد و بازگشت. پادشاهی بود شامگاهان با لباس درویشان در بین مردم می گشت. شبی دید مرد رخت شویی به هنگام شست و شوی لباس ها با خود می گوید: بکوب، بکوب، همان است که دیدی. پس علت را جویا شد. مرد رخت شوی گفت: شبی در خواب، چشمه های فراوان دیدم و پرسیدم که این ها از برای چیست؟ گفتند: سر چشمه های رزق خلایق است! پرسیدم که چشمه رزق من کجاست! پس سوراخی نشانم دادند که قطره قطره از آن آب می چکید، دانستم که بیش از این بهره ای ندارم! سلطان بازگشت و چون صبح شد خادمی را گفت: سه مرغ چاق را بریان کند و شکم یکی را پر از یاقوت کند و دومی را طلای سرخ و سومی را پر از مروارید گرداند. پس شبانگاه سینی غذا را برداشت و به صورت ناشناس به نزد آن مرد برد و به او داد و بازگشت. مرد رخت شوی حیرت کرد و اندیشید که اگر امشب این غذای لذیذ را بخورم مرا عادت شود به امید اینکه تاجر، همیشه لباس های خود را برای شست و شو ، به او بدهد، غذایش را به او داد . تاجر، پس از ملاحظه آن ثروت انبوه، صبح زود از شهر خارج شد. شامگاه دیگر که سلطان نزد رخت شوی رفت او را در همان حال قبل دید. پرسید: غذا را چه کردی، رخت شوی جریان را گفت! پس سلطان گفت: بکوب، بکوب، همان است که دیدی! آنچه نصیب است نه کم می دهند ورنه ستانی به ستم می دهند مرد رخت شوی حیرت کرد و اندیشید که اگر امشب این غذای لذیذ را بخورم مرا عادت شود به امید اینکه تاجر، همیشه لباس های خود را برای شست و شو ، به او بدهد، غذایش را به او داد . تاجر، پس از ملاحظه آن ثروت انبوه، صبح زود از شهر خارج شد. شامگاه دیگر که سلطان نزد رخت شوی رفت او را در همان حال قبل دید. پرسید: غذا را چه کردی، رخت شوی جریان را گفت! پس سلطان گفت: بکوب، بکوب، همان است که دیدی!

آنچه نصیب است نه کم می دهند ورنه ستانی به ستم می دهند

منبع:[url]http://fekrejavan.ir/3813.html (http://fekrejavan.ir/3813.html#respond)

سوگند
۱۳۸۹/۰۶/۱۱, ۱۶:۲۱
اثر رزق ناپاک
مرحوم شهید آیت الله شیخ فضل الله نوری را در زمان مشروطه به دار آویختند. این مجتهد عادل انقلابی، علیه مشروطه ی غیر مشروعه ی آن زمان قد علم کردند. با این که اول مشروطه خواه بودند، اما چون مشروطه در جهت اسلام نبود، با آن مخالفت کردند. عاقبت ایشان را گرفتند و زندانی کردند. این مجاهد نستوه پسری داشتند که بیش از بقیه اصرار داشت که پدرش را اعدام کنند. یکی از بزرگان گفته بود من به زندان رفتم و علت را از آیت الله شیخ فضل الله نوری (رحمت الله علیه) سؤال کردم. ایشان فرمودند: خود من هم انتظار داشتم که پسرم چنین از کار درآید. چون شیخ شهید، اثر تعجب را در چهره ی آن مرد دید، اضافه کرد این بچه در نجف متولد شد و در آن هنگام مادرش بیمار شد، لذا شیر نداشت. مجبور شدیم که یک دایه ی شیرده برای او بگیریم. پس از مدتی که آن زن به پسرم شیر می داد، ناگهان متوجه شدیم که وی زن آلوده ای است؛ علاوه بر آن از دشمنان امیر مؤمنان (علیه السلام) نیز بود.
کار این پسر به جایی رسید که هنگام اعدام پدرش کف زد. آن پسر فاسد، پسری دیگر تحویل جامعه داد به نام کیا نوری که رئیس حزب کثیف توده شد
منبع: تربیت فرزند در اسلام، آیت الله شهید علامه مطهری (رحمت الله علیه) ص 89

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۶/۱۳, ۱۷:۵۷
غذای خوشبختی و بدبختی


شریک از دشمنان سر سخت خلیفه به شمار می آمد هر چقدر خلیفه او را اذیت می کرد مقام و منزلتش در پیش مردم بیشتر میشد تصمیم گرفت آزمایشی انجام دهد پس شریک را به مجلس خود دعوت نموده و به او گفت می دانی که قضاوت عادلانه هر صاحب حقی را به حقش می رساند ؟ و این را هم می دانی که قاضی ها فساد می کنند و … لذا فکر کردم که رمز نجات مردم این است که شما این منصب را به عهده بگیرید

شریک قبول نکرد و خلیفه گفت پس فرزند مرا درس زمامداری بیاموز شریک این خواسته خلیفه را هم رد نمود خلیفه مهدی عباسی از اون برای صرف نهار دعوتی به عمل آورد. پس از اصرار زیاد ، شریک دعوتش را قبول کرد .
با دستور خلیفه غذای مخصوصی برای شریک آورده شد و او همه را خورد . و هنگامی که لذت غذای حرام را احساس کرد رو به خلیفه نمود و گفت : اکنون دانستم کلامت حق است بنابراین حاضرم به فرزندت اسلوب خلافت یاد دهم و خود نیز منصب ریاست قضات و وزارت بپذیرم و … (یکصد داستان خواندنی از آیت الله شیرازی ص ۵۳)

قرآن کریم به توجه و دقت در مورد آنچیزی که انسان میخورد بسیار اهمیت داده است ” فلینظر الانسان الی طعامه “انسان باید به غذای خویش بنگرد و این امری مسلم و تردید ناپذیر است چون به گواهی تاریخ غذای پاک زمینه رشد و تعالی انسان را فراهم کرده و در مقابل غذای ناپاک بستر فساد و خلاف را در وجود افراد فراهم می آورد


http://fekrejavan.ir/3885.html (http://fekrejavan.ir/3885.html)

سوگند
۱۳۸۹/۰۶/۱۳, ۱۸:۲۹
آتشی در آستان بهشت
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در کنار اصحاب نشسته بودند که ناگاه تبسمی شیرین بر لب های مبارکشان نقش بست و دندان های سفید و درخشانشان نمایان شد. خنده ی ناگهانی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تعجب یاران ایشان را برانگیخت. پرسیدند: «ای رسول خدا چرا خندیدید؟!» حضرت فرمودند: (روز قیامت) دو نفر از امت من نزد پروردگارم حاضر می شوند و یکی از آن دو می گوید: «پروردگار! داد مرا از این مرد بستان» خداوند متعال (به آن دیگری) می فرماید: «حق برادرت را به او بده؟»
مرد می گوید: «پروردگارا از حسنات من چیزی نمانده ( تا در برابر ستمی که به او کرده ام به او بپردازم.» مرد ستمدیده می گوید: «پروردگارا پس بخشی از گناهان مرا بدوش بکشد.» چون سخن پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) به اینجا رسید، چشمان مبارکشان غرق اشک شد و با صدایی حزن انگیز ادامه دادند: « آن روز، روزی است که مردم به کسی نیاز دارند که بار گناهانشان را بدوش بکشند.»
سپس خداوند متعال به مردی که حق خود را می خواهد، می فرمایند. «سربلند کن و بهشت را نگاه کن. بنگر که چه می بینی؟» مرد سر بلند می کند و خیر و نعمتی (در بهشت) می بیند که آن را بسیار می پسندد و می گوید: «پروردگارا! چه کسی بهای آن را داد؟ خدا می فرماید: «تو». مرد ستمدیده با شگفتی می پرسد: «چگونه بهای آن را بپردازم؟!» خداوند متعال می فرماید: «به این که از برادرت درگذری و او را ببخشی» در این حال مرد ستمدیده می گوید: «او را بخشیدم» و خداوند متعال می فرمایند: «پس دست برادرت را بگیر و باهم وارد بهشت شوید.» رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در پایان این حکایت شیرین و گفتار حکیمانه فرمودند: «فأتقوا الله و اصلحوا ذات بینکم، پرهیزگار باشید و در میان خود آشتی برقرار کنید.»
منبع: بحارالانوار، ج 77، ص 182.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۶/۲۳, ۲۱:۳۰
هو الحق

داستان زیبای جویبر و ذلفا


جویبر از اهل یمامه بود، هنگامى که آوازه پیغمبر صلى الله علیه و آله را شنید، به مدینه آمد و اسلام آورد. طولى نکشید از خوبان اصحاب رسول خدا به شمار آمد و مورد توجه پیامبر اسلام قرار گرفت .

چون نه ، پول داشت و نه ، منزل و نه ، آشنایى ، پیغمبر صلى الله علیه و آله دستور داد در مسجد به سر برد.

تدریجا عده اى از فقرا اسلام آوردند و آنان نیز با جویبر در مسجد به سر مى بردند. رفته رفته مسجد پر شد، همه در مضیقه قرار گرفتند.

از جانب خداوند دستور رسید کسى حق ندارد در مسجد بخوابد! پیامبر دستور داد بیرون مسجد سایبانى ساختند تا مسلمانان غریب و بى پناه در آنجا ساکن شوند و آن مکان را(صفه ) نامیدند و به ساکنین آنجا اهل صفه مى گفتند. رسول خدا مرتب به وضع آنها رسیدگى مى کرد و مشکلاتشان را برطرف مى ساخت .

روزى پیامبر اسلام براى رسیدگى به وضع آنها تشریف آورده بود، به جویبر که جوان سیاه پوست ، فقیر، کوتاه قد و بدقیافه بود، با مهر و محبت نگریست ، فرمود:

جویبر چه خوب بود زن مى گرفتى تا هم نیاز تو به زن برطرف مى شد و هم او در کار دنیا و آخرت به تو کمک مى کرد.

جویبر عرض کرد:

یا رسول الله ! پدر و مادرم فداى تو باد! چه کسى به من رغبت مى کند، نه ، حسب و نسب دارم و نه ، مال و جمال ، کدام زنى حاضر مى شود با من ازدواج کند؟

رسول خدا فرمود:

جویبر! خداوند به برکت اسلام ارزش افراد را دگرگون ساخت ، کسانى که در جاهلیت بالانشین بودند آنها را پایین آورد و کسانى که خوار و بى مقدار بودند، مقام آنها را بالا برد و عزیز کرد.

خداوند به وسیله اسلام افتخار و بالیدن به قبیله و حسب و نسب را به کلى از میان برداشت. اکنون همه مردم ، سیاه و سفید قریشى و عرب یکسانند و همه فرزندان آدمند، آدم از خاک آفریده شده است و هیچکس بر دیگرى برترى ندارد. مگر به وسیله تقوا و محبوب ترین انسان روز قیامت در پیشگاه خداوند افراد پارسا و پرهیزگارند. من امروز فقط کسى را از تو برتر مى دانم که تقوا و اطاعتش نسبت به خدا از تو بیشتر است .

سپس فرمود:

جویبر! هم اکنون یکسره به خانه زیاد بن لبید رئیس طایفه بنى بیاضه برو و بگو من فرستاده پیامبر خدا هستم و آن حضرت فرمود: دخترت ((ذلفا)) را به همسرى منِ جویبر درآور!

جویبر برخاست و به سوى خانه زیاد بن لبید روان شد. وقتى وارد خانه زیاد شد، گروهى از بستگان و افراد قبیله لبید در آنجا گرد آمده بودند. جویبر پس ‍ از ورود به حاضرین سلام کرد و در گوشه اى نشست ، سر پایین انداخت ، لحظاتى گذشت سر را بلند کرد، روى به زیاد نمود و گفت :

من از جانب پیغمبر صلى الله علیه و آله براى مطلبى پیام دارم ، محرمانه بگویم یا آشکارا؟

زیاد: چرا سرى ؟ آشکارا بگو! من پیام رسول خدا را براى خود افتخار مى دانم .

جویبر: پیغمبر پیغام داد که دخترت ذلفا را به ازدواج من درآورى ! زیاد از شنیدن این پیام غرق در حیرت شد و با تعجب پرسید:
پیغمبر تو را فقط براى ابلاغ این پیام فرستاد؟
جویبر: بلى ، من سخن دروغ به پیغمبر نسبت نمى دهم .
زیاد: جویبر! ما هرگز دختران خود را جز به جوانان انصار که هم شأن ما باشند تزویج نمى کنیم ، تو برو تا من شخصا خدمت رسول خدا برسم و عذر خود را در عدم پذیرش با آن حضرت در میان مى گذارم .
جویبر در حالى که مى گفت :

به خدا سوگند! این گفته زیاد با دستور قرآن و پیامبر مطابق نیست ، از خانه بیرون آمد.
ذلفا از پس پرده گفتگوى جویبر و پدرش را شنید، با شتاب پدرش را به اندرون خواست و پرسید:

پدر جان ! این چه سخنى بود به جویبر گفتى و چرا این گونه او را رد کردى ؟
زیاد: این جوان سیاه براى خواستگارى تو آمده بود و مى گفت :
پیغمبر مرا فرستاده که دخترت ذلفا را به همسرى من درآورى !
ذلفا: به خدا قسم ! جویبر دروغ نمى گوید، رد کردن او بى اعتنایى به دستور پیغمبر است . زود کسى را بفرست پیش از آن که به حضور پیغمبر برسد، برگردان و خودت محضر رسول خدا برو و ببین قضیه از چه قرار است .

زیاد فورا کسى را فرستاد و جویبر را برگردانید و مورد محبت قرار داد و گفت :
جویبر! تو اینجا باش ! تا من برگردم . سپس خود به حضور رسول خدا رسید و عرض کرد:
یا رسول الله ! پدر و مادرم به فدایت ! جویبر پیامى از جانب شما آورده بود ولى من جواب رضایت بخش به ایشان ندادم و اینک من شرفیاب شدم تا به عرضتان برسانم ، رسم ما طایفه انصار این است که دختران خود را جز به هم شاءن خود نمى دهیم .

پیغمبر فرمود:

اى زیاد! جویبر مرد مؤ من است . مرد مؤ من هم شأن زن باایمان مى باشد، دخترت را به او تزویج کن ! و ردش نکن !

زیاد به خانه برگشت و آنچه از پیغمبر شنیده بود به دخترش رسانیده . دختر گفت :


ادامه دارد ....

مجذوب
۱۳۸۹/۰۶/۲۶, ۰۹:۵۰
در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب
پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !
روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به
خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی
داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت .
پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایه ها بار دیگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد
کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای
جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام
معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ..؟ ))

نتیجه : همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل
لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و
فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .
....عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا وهو شرلکم والله یعلم وانتم
لا تعلمون
چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و در حقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را
دوست داریدو در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نادانید.

غريب
۱۳۸۹/۰۶/۲۶, ۲۲:۱۰
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ،خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نوراست. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمیبه جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس درجستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.
اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوریکه آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه درماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
***
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گستردهشد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتندو بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اماگاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همانلقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشقرونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه میکند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
عرفان نظرآهاري

davud
۱۳۸۹/۰۶/۲۶, ۲۲:۱۶
:Graphic (59):

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۷/۰۱, ۲۲:۲۰
چهارصد طلبه را با اسلحه برنو راهی اهواز کردند






http://fekrejavan.ir/wp-content/uploads/2010/09/IMAGE633787656715468750-300x200.jpg (http://fekrejavan.ir/wp-content/uploads/2010/09/IMAGE633787656715468750.jpg)


حجت الاسلام مسلم درگاهی، از مبلغان رزمنده دوران دفاع مقدس، در گفت‌و‌گو با خبرنگار خبرگزاری رسا به بیان دو خاطره از دوران دفاع مقدس پرداخته است.
وی که سابقه ۷۵ ماه حضور در دفاع مقدس را در کارنامه فعالیت های رزمی تبلیغی خود دارد، هم اکنون در سنگر حوزه و دانشگاه مشغول فعالیت است.


مظلومیت و دفاع

سال ۶۰ بود،‌ نخستین دوره ای بود که حوزه علمیه به صورت گروهی اعزام داشت، با ۴۰۰ نفر از دوستان طلبه برای گذراندن دوره آموزشی عازم تهران شدیم.

دوره ۴۵ روز طول کشید، ‌پس از اتمام دوره ما را با اسلحه«برنو» راهی اهواز کردند، به ارتش رفتیم قبول نکردند، سپاه هم هنوز منسجم نبود، به مقر شهید چمران رفتیم.
کسی که در اهواز بیشتر نقش ایفا می کرد مرحوم چمران بود، رزمندگان روزها قطعات میلگرد و آهن را به صورت ضربدر ی جوش می دادند.
شهید چمران شب ها ما طلبه ها را با خود می برد تا این قطعات ضربدری را هل بدهیم به سمت دشمن،‌ تا اگر تانک های دشمن حمله کردند،‌ این آهن ها در شنی تانک ها برود و از کار بیفتد.
این بخشی از مظلومیت نیروهای ما در جنگ هشت ساله بود.


خاطره توحیدی


در اهواز زمینه فعالیت نبود، راهی آبادان شدیم، ما را در اطراف بهمنشیر مستقر کرده بودند، ‌هفته ای یک بار برای استحمام و نظافت به آبادان می رفتیم.
در طول راه، در روستایی در همان نزدیکی ها، در خانه ای گلی متوجه سر و صدایی شدیم، رفتیم ببینیم چه خبر است؟ خروسی تنها در آن خانه پیدا کردیم، دلمان سوخت، یکی از دوستان خروس را بغل کرد و از خانه بیرون آمدیم.
در ادامه مسیر، هنگام پریدن از روی یکی از نهر های کوچکی که در اطراف وجود داشت،‌ خمپاره ای در کنارمان منفجر شد، برای ما اتفاقی نیافتاد، اما خروس بیچاره در بغل دوست ما تکه پاره شده بود.
من لمس کردم که اگر خدا بخواهد کسی را حفظ کند، به بهترین وجه او را حفظ می کند.
نا خودآگاه به یاد این شعر افتادم:
گر نگه دار من آن است که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دار

منبع: http://fekrejavan.ir/4115.html
ارسال شده توسط سخن آشنا

s_biologist
۱۳۸۹/۰۷/۰۲, ۰۹:۴۰
لقمان حکيم در آغاز کار غلامي مملوک بود، خواجه اي توانگر و نيک سرشت داشت اما در عين توانگري از عجز و ضعف شخصيت مبرا نبود، در برابر اندک ناراحتي شکايت مي کرد و ناله مي نمود، لقمان از اين برنامه رنجيده خاطر بود ولي از اظهار اين معني پرهيز مي نمود، زيرا مي ترسيد اگر با او در اين برنامه به صراحت گفتگو کند عاطفه خودخواهيش جريحه دار گردد از اين رو روزگاري منتظر فرصت بود تا خواجه را از اين گله و شکايت بازدارد، تا روزي يکي از دوستان خواجه خربزه اي به رسم هديه براي او فرستاد. خواجه که از مشاهده فضائل لقمان سخت تحت تأثير قرار گرفته بود، آن ميوه را از خود دريغ داشت، تا به لقمان ايثار کند، کاردي طلبيد و با دست خود آن را بريد و قطعه قطعه به لقمان داد و او را وادار به تناول کرد.
لقمان قطعات خربزه را گرفت و با گشاده روئي خورد تا يک قطعه بيش نمانده بود که خواجه آن را به دهان گذاشت و از تلخي آن روي درهم کشيد آنگاه با تعجب از لقمان سؤال کرد چگونه خربزه اي تلخ را اين چنين با گشاده روئي تناول کردي و سخني به ميان نياوردي؟
لقمان که از ناسپاسي خواجه در برابر حق و هم چنين از ضعف و از زبوني او ناراضي بود، ديد فرصتي مناسب براي آگاه کردن او رسيده از اين رو با احتياط آغاز سخن کرد، و گفت:
حاجت به بيان نيست، که من ناگواري و تلخي اين ميوه را احساس مي کردم و از خوردن آن رنج فراوان مي بردم ولي سالها مي گذرد که من از دست تو لقمه هاي شيرين و گوارا گرفته ام و از نعمتهاي تو متنعمم ، اکنون چگونه روا بود که چون لقمه تلخي از دست تو بستانم شکوه و گله آغاز کنم و از احساس تلخي آن سخني به زبان آورم؟
خواجه از شنيدن سخن لقمان به ضعف روح خود توجه کرد، و در برابر آن قدرت رواني به زانو درآمد و از آن روز در اصلاح نفس و تهذيب روح همت گماشت تا خود را در برابر شدائد به زيور صبر بيارايد.

s_biologist
۱۳۸۹/۰۷/۰۲, ۰۹:۴۵
لقمان بزرگوار از بيهوده گوئي خواجه سخت ناراحت بود و مترصد فرصت که خواجه را بيدار کند، روزي مهمان عاليقدري بر خواجه وارد شد لقمان را گفت تا گوسپندي ذبح کند و از بهترين اعضاء او غذائي مطبوع بياورد.
لقمان از دل و زبان گوسپند غذائي تهيه کرد و بر خوان گذاشت روز ديگر خواجه گفت گوسپندي ذبح کن و از بدترين اعضايش غذائي بساز اين بار نيز غذائي از دل و زبان آماده ساخت .
خواجه از کار لقمان دچار حيرت شد، پرسيد چگونه مي شود که دو عضو هم بهترين و هم بدترين اعضاء باشد؟ لقمان گفت:
اي خواجه دل و زبان مؤثرترين اعضاء در سعادت و شقاوتند چنانکه اگر دل را منبع فيض و نور گردانند، و زبان را در راه نشر حکمت و بسط معرفت و اصلاح بين مردم و رفع خصومات به جنبش آورند، بهترين اعضاء باشند، ولي هر گاه دل به ظلمت بدانديشي فرورود و کانون کينه و عناد گردد، و زبان به غيبت و فتنه انگيزي آلوده گردد از بدترين اعضاء خواهند بود.
خواجه از اين داستان پند گرفت و از آن پس درصدد اصلاح خويش برآمد .

منبع:http://www.askdin.com

سوگند
۱۳۸۹/۰۷/۰۵, ۱۶:۳۳
سفیررستگار

سرمقدس حضرت امام حسین (سلام الله علیه) را به همراه اسرای کربلا وارد شام کردند. آنگاه سر مبارک حضرت را به مجلس یزید (لعنت الله علیه) بردند. سفیر روم که شاهد این صحنه های دلخراش بود، رو به یزید کرد و گفت: این سر کیست که در مقابل توست؟ یزید (لعنت الله علیه) با تعجب پرسید: چرا این سؤال را می کنی؟!
سفیر گفت: چون به روم باز گردم، از من درباره آنچه که دیده ام سؤال کنند باید علت این شادی و سرور را بدانم که با قیصر روم در میان بگذارم تا او نیز خوشنود گردد. یزید (لعنت الله علیه) گفت: این سر حسین پسر فاطمه دختر محمد است. سفیر پرسید؟ این محمد، همان پیامبر شماست؟! در جواب گفت: آری. سفیر دو مرتبه پرسید: پدر او کیست؟
یزید (لعنت الله علیه) جواب داد. سر پسرعلی بن ابیطالب، پسر عموی رسول خداست.
سفیر خطاب به یزید (لعنت الله علیه) گفت: نابود گردید با این چنین آیینی که دارید! دین من بهتر از دین توست! زیرا پدر من از بندگان حضرت داود (سلام الله علیه) است و میان من و حضرت داوود (سلام الله علیه)، پدران بسیاری قرار گرفته اند و مرا پیروان آیین احترام کنند و جای ثم آن الاقی که حضرت عیسی (سلام الله علیه) یک بار بر آن سوار شده بود در کلیسایی است که مردم به زیارت آن می روند. شما فرزند پیامبر خویش را می کشید! با این که جز دختری در میان واسطه نیست!! این دین شما چگونه دین است؟ یزید از ترس رسوایی دستور کشتن سفیر را داد. در این هنگام سفیر گفت: اکنون که مرا خواهی کشت پس این سخن را گوش کن! شب گذشته رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم ایشان مرا به بهشت مژده داد. من از این خواب در حیرت بودم تا این که تعبیر آن برایم آشکار شد. اهل مجلس هنگام قتل فرستاده ی پادشاه روم از سر مقدس امام حسین (سلام الله علیه) شنیدند که با صدایی رسا و بیانی شیوا فرمودند:
(لاحول و لا قوة الا بالله)
منبع: قصه کربلا، علی نظری ص 499 -498.

ْآلاله
۱۳۸۹/۰۷/۰۵, ۱۶:۴۸
روزى حضرت موسى علیه السلام در مناجاتى عرض کرد: خدایا! از تو مى خواهم که همنشین مرا در بهشت به من بنمایى تا او را بشناسم. در این هنگام جبرئیل نازل شد و گفت: اى موسى، خداى مهربان مى فرماید: همنشین تو در بهشت فلان مرد قصاب است:

موسى علیه السلام به دکان او رفت. جوان قصابى را دید که به مردم گوشت مى فروخت. مدتى او را زیر نظر داشت اما کار برجسته اى از وى ندید.

هنگامى که شب فرا رسید قصاب به سوى خانه رفت، موسى علیه السلام نیز در پى او روان شد. چون به در خانه رسید موسى علیه السلام گفت: " اى جوان! میهمان مى خواهی؟ "

قصاب گفت: میهمان حبیب خداست، بفرمایید، خوش آمدید!

جوان، میهمان را به خانه برد و غذایى آماده ساخت. در کنار اتاق تختى قرار داشت و پیرزنى بسیار نحیف در آن آرمیده بود. دستان پیرزن را شست و سپس از غذایى که آماده کرده بود، لقمه در دهانش گذاشت تا سیر شد.

دوباره پیرزن را روى تخت خوابانید، در آن هنگام پیرزن دهانش را حرکت داد و سخنى بر زبان آورد، اما موسى نتوانست بشنود.

وقتى قصاب با میهمان خود مشغول خوردن غذا شد، موسى علیه السلام گفت: بگو ببینم این پیرزن با تو چه نسبتى دارد؟

جوان گفت: " او، مادر من است و چون دستم از مال دنیا تهى است، نمى توانم برایش خدمتکارى بگیرم تا از او پرستارى کند. از این رو، خودم کارهایش را انجام مى دهم.

موسى پرسید: وقتى به مادرت غذا دادى، او چه گفت؟

قصاب گفت : هر بار که مادرم را تمیز مى کنم و غذا به او مى خورانم، در حقم دعا مى کند. مى گوید: خدا تو را ببخشد و همنشین حضرت موسى علیه السلام در بهشت قرار دهد.

موسى علیه السلام گفت: اى جوان، به تو بشارت مى دهم که خداوند دعاى مادرت را مستجاب فرموده است، زیرا من موسى هستم و جبرائیل مرا از این موضوع آگاه ساخته است.

s_biologist
۱۳۸۹/۰۷/۰۵, ۱۹:۱۱
http://www.emameasr.org/images/uploads/Image/Flower_2.gif



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!




http://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/100.gifوقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید


http://www.emameasr.org/images/uploads/Image/Flower_2.gif

مریم
۱۳۸۹/۰۷/۱۴, ۱۶:۱۹
من عاشق مادرانی هستم که چون تویی را در دامن خود پرورش دادند. من عاشق تو هستم که در وصیتنامه‌ات به جای تقسیم ارث، دفاع از ولایت فقیه را برایمان ترسیم کردی. سردار! من عمار نیستم اما طلحه و زبیر برایم کامنت‌های تهدیدآمیز گذاشته‌اند و من در نبود تو و باکری، در خط مقدم اینترنت تنها مانده‌ام.




نجوایی با حاج‌محمد‌ابراهیم همت...

روزگار آزگاری است، «الجزیره» جنون گرفته. با فتوشاپ قتل هابیل را انداخته گردن بسیجی‌ها و می‌گوید: «همت» را در «جزیره مجنون» لباس‌شخصی‌ها کشته‌اند. همت گرچه پیراهن سپاه به تن داشت ولی خودش لباس‌شخصی بود. بسیجی بود. ما بسیجی‌ها 300‌هزار شهید دادیم، بدون محاسبه عمار یاسر. نورعلی‌ شوشتری را هم حساب نکردیم اما شما تعداد شهدای‌تان با فتوشاپ هم به عدد 30 نمی‌رسد.



من قبر‌های قطعه منافقین را شمرده‌ام. شهدای بسیج را با ماشین حساب باید تخمین زد و کشته‌های شما را با انگشتان دست. شب‌ها در قبرستان، این فقط مزار شهداست که ترس ندارد. روزگار آزگاری است، آموزگار دوره راهنمایی برایم «کامنت» گذاشته که: «من معلم انشای سال دومت بودم، دمت گرم. چه قلم خوبی داری. من همرزم حاجی بودم در طلائیه. دلم خون است. همت بی‌اذن ولی‌فقیه آب هم نمی‌خورد. حالا دلم خون است می‌بینم که دختر باکری را مصادره کرده‌اند».


اجازه آقا معلم! من همان زمان انشاهایم را با «بسم‌رب‌الشهداء و الصدیقین» شروع می‌کردم و آن‌قدر سلامی که نثار پروردگار و پیامبر و چهارده‌معصوم و امام و 300‌هزار شهید و رزمندگان اسلام و بسیجی‌های مظلوم و مادران شهدا و پدران شهدا و بچه‌های شهدا و عمه‌ها و خاله‌های شهدا می‌کردم را کش می‌دادم... تا بیشتر از یک خط درباره «علم بهتر است یا ثروت» ننوشته باشم. من نه علمش را داشتم نه ثروتش را، اما این‌قدر معرفتش را دارم که علیه پسر همت مطلبی ننویسم. نه پسر همت که نوه همت، نتیجه همت، نبیره همت و ندیده همت نیز از قلم من گزندی نخواهند دید.



آن پسر نوح بود که با بدان بنشست. پسر همت فرزند شهید است و ان‌شاء‌الله خاندان شهادتش گم نمی‌شود. او آقازاده نیست که بکوبمش. من خود یکی را می‌خواهم که نازم را بخرد ولی نیاز خود را فراموش کرده و ناز پسر همت را می‌خرم. من یک موی سر پسر حاجی را به تمام جنبش سبز نمی‌دهم و یک موی جوانان معترض وطنم را به کل مملکت آقای اوباما. البته حساب هتاکان با منتقدان جداست. چه، من خود منتقدم. اعتراض را باید از زبان من شنید. فریاد را من کشیدم، آن زمانی که «ناطق» در لاک سکوت فرورفته بود. بزرگ‌ترین ظلمی که موسوی کرد به همان 13‌میلیونی بود که فکر می‌کردند میرحسین نخست‌وزیر امام است و بیشتر از احمدی‌نژاد بوی خمینی می‌دهد. آقای آموزگار! من هم مثل شما درد دین دارم و ولایت‌مدارم و -حکمیت- را فتنه می‌دانم. باورم هست اما هتاکین می‌خواهند بین دین من و دین پسر همت تفرقه بیندازند و در «یاهو» با «بالاترین» قهقهه به ریش ما بخندند.



من این جماعت هتاک را خوب می‌شناسم. اینها می‌خواهند رابطه ما را هک کنند. پسر ممد اتول شب‌ها خواب بنز می‌بیند و من خواب اتوبوسی که -خرازی- را به جبهه برد. ناصر قاچاق، پسرش 5‌تا دوست دختر دارد که اسم هیچ‌کدامشان «فاطمه» نیست. «فاطمه» نام مادر من است که می‌خواست شناسنامه‌ام را دست‌کاری کند و مرا بفرستد «کربلای 5». خانه من هنوز هم در-شهرک دوئیجی- است نه در برج‌های آتی‌ساز. برج‌های کج، صراط‌شان مستقیم نیست. راهی که من برگزیده‌ام از «کانال پرورش ماهی» می‌گذرد. از -شلمچه-، از -موانع نونی‌شکل- اما چهارشنبه‌سوری همین سال گذشته، پسر ممد اتول در اتوبان همت،‌ ترقه‌ای نثار تمثال سردار خیبر کرد و آن چشم‌هایی که انگار خدا برایش سرمه کشیده بود به خون نشست. حالا پسر ممد اتول مدعی همت شده و طرفدار باكري. نه! ما به صرف یک مصاحبه و یک اعتراض، پسر همت را تقدیم سنگ به دستان نمی‌کنیم. من به خاطر کار پرمخاطره‌ام، خاطره‌ها دارم از مصاحبت با خانواده‌های شهید. شهیدان شیرودی، علمدار، کارور، باقری، زین‌الدین، جهان‌آرا، چمران و... خانواده‌های‌شان همه ولایی‌اند و عاشق رهبری. هتاکان بد جایی سنگر گرفته‌اند. این دیگ، آشی برای‌شان نخواهد پخت. این همه را ول کرده‌اند، چسبیده‌اند به پسر همت و دختر باکری، تا حرص مرا دربیاورند و از این 2 عزیز می‌خواهند چماقی بسازند بر فرق‌ ما. من نمی‌دانم روزنامه فلان با چه رویی سراغ پسر همت می‌رود اما وصیتنامه خود حاجی را چاپ نمی‌کند! آیا دختر باکری، از پدرش حمید، بزرگ‌تر است؟! مگر شما نگفتید که شهدا، سربازان وحشی قوم آتیلا هستند؟ مگر جنگ را برادرکشی نخواندید؟ مگر ننوشتید که فرهنگ شهادت خشونت‌آفرین است. مگر عکس بسیجی‌ها را فقط در حالت خواب چاپ نمی‌کنید؟ مگر ادعا نکردید که بعد از خرمشهر، اشتباه کردیم جنگیدیم؟ آیا همت و باکری اشتباهی به شهادت رسیده‌اند؟! این 2 سردار هر 2 شهدای بعد از «بیت‌المقدس»‌اند. همت در خیبر شهید شد و آن یکی مرد در بدر و من درد دارد برایم اگر توسط این بچه مزلف‌ها به شهادت برسم. دشمن من آمریکاست. به گلوی من نوادگان حرمله باید تیر 3 شعبه بیندازند، نه بچه‌های گروهبان قندلی! هتاکانی که با فتوشاپ به جنگ نظام ما رفته‌اند، از نبرد رویارو جیم زده‌اند و به گزینه جیم sms می‌دهند!! از مردان با حجاب بیش از این توقعی نیست. اعتراض را به وادی ابتذال کشانده‌اند. کم مانده بگویند هر کس در مستراح، 3 بار آه و 2 بار سیفون را بکشد، این طرفدار جنبش سبز است. ما به این بچه‌بازی‌ها فقط می‌خندیم! وقت ما به «ساعت گرینویچ» تنظیم نشده، مقدس است. این چند ساعتی که تا «ظهور» مانده، حیف که به بطالت بگذرد. «زمین ابتذال» جای مبارزه ما نیست. ما بزرگ‌تر از آنیم که شما را دشمن خود بدانیم. دشمن من در «تل‌آویو» است و می‌خواهد عرصه را بر «سید خراسانی» تنگ کند تا جلوی ظهور را بگیرد. دشمن من مسلح به کلاهک هسته‌ای است نه مجهز به .sms من کارهای مهم‌تری دارم، حتی مهم‌تر از دعوا با پسر همت. بصیرت من به من اجازه نمی‌دهد به گزینه الف sms بدهم. رای من به گزینه ظهوراست. من اهل صدم نه نود. فردوسی‌پور به درد گزارش بازی منچستر با چلسی می‌خورد و اینکه آیا دختر خاله همسایه دیوار به دیوار فرگوسن، از سگش راضی شده یا نه. من در اوقات فراغتم گزارش محرمانه موساد را می‌خوانم که «لیبرمن» سوتی داد و یک جاهایش را لو داد. صهیونیسم می‌خواهد «مهدی» را برباید اما موسای ما به نیل افتاده و از دستان پست در امان است و هتاکین می‌خواهند از دریای آن 13 میلیون، ماهی اغتشاش بگیرند و با فتوشاپ، خود را دشمن ما جا بزنند. دشمن من در اتاق بیضی نشسته است، نه کسانی که در چت‌روم با دختران فراری، بازی می‌کنند. ره به جایی نخواهند برد گمرهان. من حریف خود را می‌شناسم و خوب می‌دانم که هنوز هم در بهشت زهرا(س) خلوت‌ترین جا، «قطعه منافقین» است. «ندا» را خدا رحمت کند اما هنوز هم از من در «قطعه 26» نشانی مزار «پلارک» را می‌پرسند. مزارش از امامزاده زید شلوغ‌تر شده. از یک مزار بوی گلاب بلند می‌شود، از یک قبر بوی قیر آسفالت خیابان، بوی فریب، بوی توطئه. من در دست چپ ندا، کیسه خون دیدم. «دواگلی» بود شاید. ندا را آرش حجازی کشت.



آقای پائولو کوئلیو! این بود آن همه انسان‌دوستی‌ات؟! مترجم «کیمیاگر»، قاتل از آب در آمد و تو خواستی ادای سعدی ما را در بیاوری. سعدی، بنی آدم را اعضای یکدیگر می‌دانست و ملای روم، مترجم نداشت. همکار bbc نبود. عاشق «شمس» بود و وقتی من داشتم به ندا فکر می‌کردم، bbc برایش آبغوره می‌ریخت. جان مرا صهیونیست‌ها باید بگیرند. من مفت شهید نمی‌شوم. این را «حضرت عزرائیل» بداند. فرشته‌ای که در شانه چپ من نشسته، هیچ دعوایی با فرشته سمت راستی ندارد. این بگومگوها مباحث طلبگی است. چپ و راست چیست؟ داستان دیگری در میان است. از نظر من پسر همت، نه چپ است نه راست، نه سبز و نه قهوه‌ای. من یک حرف دارم: چرا برخی‌ها، خود همت را جزو خانواده همت نمی‌دانند؟ پدر و مادر همت هم، خانواده همت‌اند و یکی از روزنامه‌ها به جای چاپ وصیتنامه همت، پسرش را به جنگ من فرستاده، تا یک چیز او بار من کند و یک چیز من بار او کنم و سارکوزی به هر دوی ما بخندد. من برای همت فاتحه می‌خوانم و در قطعه منافقین، سوره منافقون. قلم من جوهری دارد به رنگ بصیرت که در شناخت دوست و دشمن دچار اشتباه نمی‌شود. من قابل ناسزاهایی نیستم که دختر باکری نثار لباس‌شخصی‌ها کرد. ادامه در پست بعدی

نویسنده: حسین قدیانی (فرزند شهید اکبر قدیانی)

مریم
۱۳۸۹/۰۷/۱۴, ۱۶:۲۰
حمید باکری، خود لباس‌شخصی بود و می‌گفت: بعد از جنگ، مردم 3 دسته می‌شوند، عده‌ای خسته می‌شوند، عده‌ای از انقلاب برمی‌گردند و یک عده هم آنقدر خون‌دل می‌خورند تا دق کنند. من جزو همین دسته سومم و همین روزها دق خواهم کرد. این نوشته شاید نامه‌ای باشد به پسر همت یا نه، بهتر است درد دلی باشد با سردار خیبر. سردار! «دوباره دشنه بردار، آن سو همه نهروانی‌اند». دشمن تو صدام بود و اینجا دشمن قصد کرده مرا به جنگ فرزند تو بفرستد. اینجا ما روی هر کسی دست می‌گذاریم، سابقه‌اش را به رخ ما می‌کشد. به ما می‌گویند، «بسیجی‌های جنگ‌ندیده». راست می‌گویند. نسل من از جنگ، فقط مزه بی‌پدری‌اش را چشیده و من «با همه بی‌سروسامانی‌ام، باز به دنبال پریشانی‌ام». نسل من رنگ جنگ را به چشم ندید اما ترکش‌هایی که خورد، از جنس زخم‌زبان بود. با فتوشاپ به دست بسیجی نسل من اسلحه می‌دهند و ما را متهم می‌کنند به کشتن ندا. حیف گلوله من نیست که جز سینه پرکینه صهیونیست‌ها را بدرد؟! کاش می‌شد سردار! تو را با فتوشاپ از طلائیه بیرون می‌آوردم و می‌گذاشتمت جلوی دکه روزنامه‌فروشی تا بخوانی که علیه بسیج چه می‌نویسند. کاش بودی و می‌دیدی که با فتوشاپ چه ماهرانه جای هابیل و قابیل را عوض کرده‌اند. مگر با فتوشاپ نبود که «علی» را تارک‌الصلاهًْ خواندند و ابن‌ملجم را تجسم عبادت. سردار! زمان شما فتوشاپ نبود و همین که سر تو در خیبر از بدنت جدا شد، سیم اینترنت هم وصل شد. دیشب یکی برایم کامنت گذاشته بود که چرا نان شهدا را می‌خوری. این هم شد حکایت ساندیس و «چهارشنبه و اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی». آقاجان! ‌من سال‌هاست که پای سفره شهدا نشسته‌ام و دارم نان شهدا را می‌خورم، حرفی هست؟! نان 24 Frence باگت است و از گلوی من پایین نمی‌رود. من سر سفره پدر و مادرم بزرگ شدم، نه در سفره‌خانه کنار سفارت انگلیس. من زمانی که داشتم درد انقلاب را می‌کشیدم، آقازاده‌ها قلیان می‌کشیدند و با دودش، جامعه مدنی می‌ساختند. سفره‌ خانه‌ ما هنوز هم همان چفیه زمان جنگ است. شاید الان یکی از قول شریعتی برایم «کامنت» بگذارد که: «آدم باید نان دنیا را بخورد و برای دین کار کند». من شریعتی را قبول دارم و دکتر می‌گفت: «خوارج کسانی هستند که کلمات دشمن را نشخوار می‌کنند به زیان دوست» و من به‌خاطر همین حرف‌ها خوارج را «مردمی خداجو» نمی‌دانم. اما الان «خدا» را در گوگل هم که سرچ کنی، کلی عکس زن لخت می‌آید که روی کشتی کنار دست ناخدا نشسته‌اند. خدای من خدای کشتی نوح است. خدای «سفینهًْ‌النجاهًْ». من خدا را در قرآنی جست‌وجو می‌کنم که همت و باکری از زیر آن رد شدند، نه قرآنی که رفت روی نیزه. سردار! بعد از تو من در یک تعزیه نقش عمار یاسر را بازی کردم اما تلویزیون فقط قطام را نشان داد و عده‌ای در لباس خوارج در همان تعزیه فرق علی را شکافتند و بعد تعزیه را جدی گرفتند و افتادند به جان ما و حالا می‌گویند شمشیری که علیه ولایت کشیدند، اعتراض مدنی بود. من می‌ترسم سردار! می‌ترسم ما آن قدر حقوق شهروندی ابن ملجم را جدی بگیریم که باز هم «علی» تنها بماند. می‌ترسم آنقدر برای سران فتنه محافظ بگذاریم که دیگر هیچ‌کسی نماند تا از انقلاب محافظت کند. سردار! در چارچوب همین قانون اساسی، دل ما را خون کرده‌اند و من خوشم آمد که تو چه بموقع پرکشیدی و ندیدی این روزها را که حتی جواب سلام را هم باید در «کامنت» گذاشت. جنگ با فتوشاپ همین است دیگر! با همین فتوشاپ می‌خواهند مرا و پسر تو را به جان هم بیندازند. من کنایه‌ها را تحمل می‌کنم و «آقا» اگر بخواهد باز صبر می‌کنم. راستی سردار! نشنیدی که آقا می‌گفت: «این عمار»؟!



...و تو رفتی در روزگار جنگ. این ما هستیم و جنگ روزگار. آموزگار دوره راهنمایی برایم کامنت گذاشته که: «حاج همت می‌گفت من حاضرم در پوتین بچه بسیجی‌ها آب بخورم». سردار! این حرف‌ها الان شعاری شده و دیگر خریداری ندارد. به جان پسرت، تا دو تا فحش نثار ما نکنی کسی برایت هلهله نمی‌کشد. اینجا ما با عده‌ای طرفیم که سر مزار ندا می‌خواهند فاتحه انقلاب را بخوانند. گذشت دوره وصیتنامه نوشتن. الان بازار بیانیه دادن و نامه فرستادن داغ است. و سران فتنه، عجبا که برادری‌شان را به ضدانقلاب ثابت کرده‌اند اما ارث‌شان را از انقلاب، از خون تو می‌خواهند. تو ساده بودی که می‌گفتی ما همیشه به انقلاب بدهکاریم. این صف را که می‌بینی، استثنائا با فتوشاپ درست نشده و صف طلبکاران از انقلاب است. به مهندس هم که ریاست‌جمهوری را بدهی، شیخ را به چه راضی کنی؟ دیگر کسی سردار! آسمانی نیست و همه زمینگیر شده‌اند. اینجا ناموس عده‌ای BBC است و امنیت ملی عده‌ای دیگر را CNN تعیین می‌کند. ناموس من اما خون توست. خون تو سبز نبود. به سرخی خون حسین می‌زد. آمین‌گویانی که رفتند روی مین و افتادند زمین، خون هیچ‌کدامشان سبز نبود. سبز، رنگ پیراهن سپاه بود که یک عکس خمینی داشت. سبز، یکی از 3 رنگ پرچم قشنگ جمهوری اسلامی است که روی تابوت تو کشیده بودند. سبز، پیشانی‌بند «یازهرا»ی پدرم بود که در بیت‌المقدس به شهادت رسید. سبز، نگین انگشتر «آقا»ست. کاخ دمشق، سبز نبود. عمروعاص به عشق معاویه، با فتوشاپ سبزش کرده بود و رنگش بوی لجن می‌داد و خوارج چون «آنفلوآنزای خوکی» گرفته بودند، فریب فتوشاپ را خوردند.



در این روزگار آزگار، این ما هستیم و جنگ روزگار. روزگاری که سردار! با ما سر ناسازگاری دارد. من نه با پسر تو دعوا دارم نه با دختر باکری. من عاشق مادرانی هستم که چون تویی را در دامن خود پرورش دادند. من عاشق تو هستم که در وصیتنامه‌ات به جای تقسیم ارث، دفاع از ولایت فقیه را برایمان ترسیم کردی. سردار! من عمار نیستم اما طلحه و زبیر برایم کامنت‌های تهدیدآمیز گذاشته‌اند و من در نبود تو و باکری، در خط مقدم اینترنت تنها مانده‌ام. گلوله‌های گوگل به جان قلم من افتاده‌اند و هکرهای خداجو می‌خواهند آرمان‌ مرا هک کنند. وصیتنامه‌ات را بفرست سردار! نشانی وبلاگ من کمی آنسوتر از «سه‌راهی شهادت» است.







نویسنده: حسین قدیانی (فرزند شهید اکبر قدیانی)

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۷/۱۶, ۱۸:۴۴
عنایت حضرت معصومه و آزاد شدن اسیر

سلام
سالروز ولادت حضرت فاطمه معصومه ( سلام الله علیها ) و روز دختر رو تبریک عرض می کنم
حضرت حجه الاسلام و المسلمین آقای ابن الرّضا از حاج آقای کشفی از خدمتگزاران بلند پایه حرم حضرت معصومه علیها السلام نقل کردند که در ایام جنگ، شبی از شبها گروهی از اسرای عراقی را به حرم مطهّر کریمه اهلبیت آورده بودند ، در طرف بالای سر حضرت میله هایی نهاده شده بود که اسرا در داخل میله ها و دیگر زائران در بیرون میله ها مشغول زیارت بودند . یکمرتبه دیدیم که زنی از میان تماشاگران جیغ کشید و بلافاصله یکی از اسرا نیز جیغی کشید .
معلوم شد که این اسیر از شیعیان عراقی بوده ، به خدمت سربازی رفته ، توسّط ارتش عراقی او را اجباراً به جبهه برده اند و آنجا به اسارت نیروهای ایرانی درآمده است .
مادرش نیز به جرم شیعه بودن از عراق اخراج شده ، به ایران آمده ، در قم اسکان داده شده ، و به کلّی از سرنوشت پسرش بی خبر مانده است .
این مادر بیچاره ، هر شب به حرم مطهّر حضرت معصومه علیها السلام مشرّف می شده ، به خدمت بی بی عرض می کرده : بی بی جان من پسرم را از تو می خواهم .
آن شب نیز چون شبهای دیگر به حرم مشرّف شده ، برای پسرش دعا کرده ، به حضرت معصومه علیها السلام متوسّل شده است که یکمرتبه پسرش را در میان اسیران دیده ، بی اختیار جیغ کشیده ، پسرش نیز متوجّه مادر شده ، متقابلاً جیغ کشیده و اینگونه از عنایات حضرت معصومه علیها السلام پس از سالها جدایی ، چشم مادر با دیدن میوه دلش روشن گردیده است .
پس از این رخداد جالب ، توسّط سازمان بین المللی ترتیبی داده شد که این پسر از اسارت آزاد شده به کانون گرم خانواده برگردد .
(به نقل از کتاب کرامات معصومیه تالیف علی اکبر مهدی پور)

منبع: http://fekrejavan.ir/4292.html

ْآلاله
۱۳۸۹/۰۷/۲۰, ۱۲:۱۲
شمع می سازم برایت یا امیرالمؤمنین ( صلوات الله علیه)

عالمی از علمای نجف اشرف که اتفاقاً شاعر زبردستی هم بوده و به دو زبان فارسی و عربی هم خیلی خوب سخن می گفته، در حرم مطهر حضرت علی صلوات الله علیه نشسته بود، دید یک نفر عوام آمد جلوی ضریح مقدس و این شعر را گفت:

شمع می سازم برایت یا امیرالمؤمنین (علیه السلام)
قد این گلدسته هایت یا امیرالمؤمنین (علیه السلام)

شاعر عالم که اتفاقاً از نظر مالی هم خیلی در مضیقه بوده مشاهده کرد به محض اینکه آن مرد عوام این شعر را گفت: طرف روبروی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه ( مقابل آنجائی که ضریح مبارک با انگشت حضرت شکافته شده ) در آنجا یک قندیل بسیار گرانقیمت بود و آن هدیه یکی از پادشاهان که برای حرم آورده و نصب نموده بوند، پاره شد و پایین آمد بلافاصله این مرد آن را گرفت که نشکند، تولیت آستان قدس علوی آنجا مشرف بودند.



ماجرا را مشاهده کرد، فهمید عطای مولا علی است! ولی این بنده خدا که نمی خواست قندیل طلا را ببرد آنرا به تولیت آستان داد.
بلافاصله چهار پایه آورند وآنرا نصب کردند. ولی وقتی پایین آمدند، دوباره قندیل پاره شد و آمد و افتاد در دامن این آقا!
این دفعه نکته ای بود : آن اینکه دفعه اول مرد عوام زیر قندیل بود ولی این دفعه زیر قندیل نبود ولی باز آمد و در دامنش افتاد.
در نتیجه این مطلب که این عطای مولا امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است کسی شک نکرد!
تولیت گفت: این را حضرت به شما جایزه مرحمت کرده اند این را ببر و بفروش.
مرد عوام گفت: این را خودم هم فهمیدم ولی به کی بفروشم؟
خود تولیت گفت: من از پولهایی که مردم نذر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه کرده در و در ضریح مقدس ریخته اند به شما می دهم و این را از شما می خرم و این دفعه پاره نخواهد شد، و همینطور هم شد بردند و نصب کردند ولی این بار پاره نشد. ( این قندیل هم اکنون داخل ضریح مطهر امیرالمومنین - ع - می باشد که از طرف پایین پای مبارک نزدیک درب ضریح مطهر قابل رویت می باشد . )

آن عالم شاعر فقیر، سری تکان داد و گفت: عجب ما تا حال ضرر کردیم، این قدر که در فقر بسر بردیم، عقلمان نرسیده که یک قصیده ای برای حضرت بگوییم و بیاییم پول بگیریم. لذا همان شب نشست و یک قصیده یا غزل بسیار خوبی در مدح مولا سرود.

فردا آمد نگاه کرد ببیند کدام قندیل قیمتش بیشتر است زیر یکی از آنها ماند و خودش را یک کمی عقب کشید که اگر افتاد سرش را نشکند. قصیده را با صدای خوب خواند و منتظر بود که قندیل بیفتد ولی خبری نشد.



با خودش گفت: شاید حضرت نپسندیده، لذا سه روز، پی در پی شعرهایی سرود ولی خبری نشد. روز سوم خیلی عصبانی شد و با عصبانیت گفت: یا علی! اگر بگویی اول مسلمان بودم، قبول، اگر بگویی داماد پیغمبر بودم، قبول، اگر بگویی فاتح خیبر بودم قبول، اگر ... ولی ذوق شعری نداشته ای، آخه اون شعر بود که آن عطا را دادی؟
شمع می سازم برایت یا امیرالمؤمنین علیه السلام
قد این گلدسته هایت یا امیرالمؤمنین علیه السلام

ولی برای شعر من چیزی ندادی، با حضرت قهر کرد و رفت، همان شب در خواب مولا امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را زیارت کرد در حالی که لبخند بر لبانش نقش بسته بود فرموند: « او خاص برای خدا گفته بود، ولی تو به خاطر عطا گفتی. فرق شعر تو با او این بود. ولی در این حال چون تاکنون کسی از در خانه ما دست خالی برنگشته این مطلب را یاد بگیر و برو، و آن اینکه یکی از شعرای شیعه و ثروتمند که در هندوستان است (آن موقع پاکستان و هندوستان از هم جدا نشده بود) بیتی را سروده در مصرع دوم مانده! شما این را یاد بگیر:

«به آسمان رود و کار آفتاب کند»

به او بگو مصرع اول را بگوید و شما این را بگو چون نذر کرده که نصف ثروتش را به کسی بدهد که مصراع دوم را بیاورد، بگو و جایزه را بگیر».

این شاعر بالاخره رفت و در هندوستان فرد مزبور را پیدا کرد و به او گفت: شنیده ام شما شعری در مدح امیرالمؤمنین صلوات الله علیه سروده ای و در مصرع دوم یک بیت مانده ای؟
جواب داد: بله! و شعر را گفت:

«به ذره گر نظر لطف بوتراب کند»

شنیده ام کسی تا به حال بقیه اش را نگفته؟
گفت: بله، کسی نگفته و نذر کرده ام هر کس بگوید نصف ثروتم را بدهم.
بلافاصله عالم شاعر گفت:

«به آسمان رود و کار آفتاب کند»

شاعر هندوستانی گفت: احسنت! معلوم است شاعر زبردستی هستی؟! گفت: شاعر هستم ولی این حکایتی دارد و جریان را گفت. او هم خیلی خوشحال شد که آقا امیرالمؤمنین -ع - شعر او را قبول کرده و به نذر خود عمل کرد و ثروتش را بین خود و او تقسیم کرد.

مریم
۱۳۸۹/۰۸/۲۰, ۰۶:۵۷
سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند، در خزاین بگشود، گنج بر عالم پاشید،

ورنه عالم با “بود و نبود” خود آرمیده بود و در خلوت خانه شهود آسوده، آنجا که

“سبحان الله و لم یکن معه شیء” ناگاه عشق بی قرار از بهر اظهار کمال، پرده از روی کار بگشود.

صبح ظهور نفس زد، آفتاب عنایت طلوع کرد، نسیم هدایت بوزید، دریای وجود در جنبش آمد و سحاب

فیض چندان بارید که عاشق از آب حیات سیراب شد.

از خواب عدم برخواست، قبای وجود درپوشید، کمر شوق بر میان بست و قدم در راه طلب نهاد.

جستجوگر، جستجو کرد،

غذا را یافت، سیر شد،

سر پناهی جستجو کرد، تامین شد،

همسری طلب کرد، یافت.

اما با هیچ یک راضی نشد و جستجویش پایان نگرفت، گفت: هر چه از این ماده بجویم راضیم نگرداند، لاجرم باید که معنا جستن.

سوال کرد:

معنای جستجوگر چیست؟

حقیقت چیست؟

جستجوگر در این عالم چکار می‌کند؟

چرا هر چه که جستجو کردم یافتم، اما رضایت حاصل نشد؟

پس جستجوگر، جستجوی خود را برای یافتن رضایت ابدی شروع کرد.

شاید از این لحظه او به یک جستجوگر حقیقی تبدیل شده باشد.

معز الاولیاء
۱۳۸۹/۰۸/۲۰, ۱۲:۳۲
لقمان حکیم(ره)پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار و هر چه بر زبان راندی بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی بر من بخوان انگاه روزه ات را بگشا و طعام خور.

شبانگاه پسر هر چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد وطعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد وپسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت وتا نوشته را برخواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم هیچ نگفت شب پدر از او خواست تا کاغذها بیاورد و نوشته ها برخواند . پسر گفت: امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.لقمان گفت: پس بیا و از این نان که در سفره است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته اند چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری.

معز الاولیاء
۱۳۸۹/۰۸/۲۰, ۱۲:۳۵
روزي مردي خواب عجيبي ديد.

ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي انها نگاه مي كند .

هنگام ورود دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند وتند تند نامه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسند باز مي كنند و انها را داخل جعبه هايي مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چكار مي كنيد؟

فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم را از خداوند تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي كنند و انها را توسط پيكهايي به زمين مي فرستند .

مرد پرسيد :شماها چكار مي كنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت ويك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه مي كنيد وچرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي عده ي بسيار كمي جواب مي دهند .

مرد از فرشته پرسيد :مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد : بسيار ساده فقط كافيست بگويند:خدايا شكر

واقعا تو اطراف ما خيلي ها اين جوري اند .از كساني كه اين مطلب رو مي خوانند خواهش مي كنم كه فقط چند دقيقه فكر كنيد فقط به نعمتهايي كه به شما داده و برا يچند لحظه تصور منيد كه اگه چند تا از اين نعمتها (اگه يه چشم نداشتين يا پا يا خانواده ي سالم ....)چكار مي كرديد .پس خدا رو به خاطر نعمتهايي كه دارين شكر كنيد تا مورد غضب خداوند قرار نگيريد...

معز الاولیاء
۱۳۸۹/۰۸/۲۱, ۲۱:۰۵
http://aks98.com/images/diqdgtnvg0h4qfzeuz81.gif


شخصى به لقمان حكیم گفت :چه روى زشتى دارى ؟

لقمان در پاسخ گفت : از نقش چهره ام عیب مى گیرى یا از نقاش ( خدا )

http://aks98.com/images/diqdgtnvg0h4qfzeuz81.gif

سوگند
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۰۸:۱۱
ابي جارود گويد: به امام باقر عليه السلام عرض كردم : اي فرزند رسول خدا! آيا شما دوستي و دلباختگي و پيروي مرا نسبت به خود مي دانيد؟ امام عليه السلام : آري . عرض كردم : من از شما پرسشي دارم كه مي خواهم به من پاسخ دهيد زيرا چشمم نابينا است و كمتر راه مي روم و هميشه نمي توانم شما را زيارت كنم . امام عليه السلام فرمود: سوال خود را بپرس .
عرض كردم : مرا از ديني كه شما و خاندانتان خدا را بر اساس آن عبادت مي كنيد آگاه كن تا من هم بر اساس آن خدا را دينداري كنم . امام عليه السلام فرمود: با سخني كوتاه سوال بزرگي كردي ، به خدا سوگند همان ديني كه خود و پدرانم خداوند را به آن دينداري مي كنيم به تو مي گويم .
1 - شهادت به يگانگي خداوند و رسالت محمد صلي اللّه عليه و آله
2 - اقرار به آنچه پيامبر صلي اللّه عليه و آله از جانب خداوند آورده است .
3 - محبت به دوست ما و دشمني با دشمنان ما.
4 - پيروي از فرمان ما.
5 - انتظار قائم ما.
6 - كوشش (در انجام واجبات) و پرهيز از محرمات .
قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليه السلام) / محمد رضا اکبري

یا غیاث المستغیثین
۱۳۸۹/۰۹/۱۸, ۱۹:۳۱
بازسازی قبر نازدانه امام حسین(ع)

مرحوم محمد هاشم خراسانی ، از شیخ محمد علی شامی – که ازعلمای نجف بود – نقل می کند که گوید: جد مادری من ، سید ابراهیم دمشقی – که از فرزندان سید مرتضی علم الهدی است- نود سال داشت ودارای سه دختر بود.

شبی دختر بزرگش ، کودک چهار ساله امام حسین(ع) را درخواب می بیند که به او می فرماید: به پدرت بگو تا به والی شهر بگوید که قبر ولحد مرا آب فرا گرفته وبدن من در اذیت است دستور دهد تا قبر مرا تعمیر کنند.

دختر خواب را به بابایش گفت، ولی پدر از ترس اهل سنت اعتنایی به لین خواب نکرد.شب بعد دختر دوم سید همین خواب را دید وبه پدرش گفت ، ولی باز پدر اعتنایی نکرد. شب سوم دختر کوچک سید ، همین خواب را دید وبرای پدرش بازگو کرد، باز پدر ترتیب اثر نداد. شب چهارم خود سید ، دختر سه –یا چهار – ساله امام حسین(ع) را به خواب دید که با تندی فرمود :چرا به والی خبر ندادی؟

این مرتبه سید از خواب بیدار شد ، دل به دریا زد، پیش والی شام رفت وخواب خود را بازگو کرد. والی شهر دستور داد علما وبزرگان شام از شیعه وسنی غسل کنند ولباس های تمیز به تن کنند، قفل در، به دست هرکسی باز شد، نبش قبر کند ، بدن را بیرون آورد تا تعمیر قبر تمام شود.

بزرگان وشایستگان از شیعه واهل سنت غسل بجا آورده، لباسهای پاکیزه به تن کردند، ولی هیچ یک نتوانستند قفل را بگشایند ، مگر جناب سید ابراهیم که وارد حرم شدند کلنگ هیچ کدام نیز برزمین اثر نکرد مگر کلنگ سید.

آنها وقتی حرم را خلوت کردند ولحد را شکافتند ، دیدند بدن آن نازدانه میان لحد است وکفن این دختر همچنان صحیح وسالم است ولی آب زیادی لحد را فـرا گرفته است.سید بدن شریف رااز میان لحد بیرون آورد وروی زانوی خود نهاد ،تا سه روز چنین بود وهمواره می گریست تا این که مرقد تعمیر شد.

هنگام نماز ، سید بدن را برجای تمیزی می گذاشت وبعد از انجام نماز بر می گشت وبر زانو می گذاشت . تعمیر قبر مطهر سه روز به طول انجامید وروز سوم دفن شد. شگفت اینکه در این سه روز، سید به آب وغذا نیاز پیدا نکرد، وضویش نیز باطل نشد.

هنگامی که سید خواست دختر را دفن کند از خدا درخواست پسر کرد ، دعای سید دراین سن پیری مستجاب شد وخداوند پسری به اوداد ،نامش را مصطفی داد.

بعد ازاین قضیه ، والی شام ، به سلطان عبدالحمید نوشت تا تولیت آستان حضرت زینب، حضرت رقیه، حضرت ام کلثوم وحضرت سکینه (ع) را به سید ابراهیم واگذار کردند. این قضیه در حدود سال 1280 هـ .ق اتفاق افتاد.

عمه رایاری کنید

ای اسیران عمه رایاری کنید

جای او برمن عزاداری کنید

گریه دور پیکر پاکم کنید

در همین ویران سرا خاکم کنید

می روم تا دور اصغر پرزنم

بوسه بر پیشانی اکبر زنم

بسته امشب می شود پرونده ام

عمه جان! عفوم نما شرمنده ام

تا دهم شرح سفر را مو به مو

تا زنم گل بوسه بر دست عمو

تا محمد خنده بر رویم زند

فاطمه شانه به گیسویم زند

می شود قبر من ویران نشین

شستشو با اشک زین العابدین

ای اسیران عمه را یاری کنید

جان او بر من عزاداری کنید

مریم
۱۳۸۹/۰۹/۲۴, ۰۱:۵۸
اگر می گویند ذکر کنید ، منظور این نیست که یک تسبیح دستمون بگیریم و بگوییم:

یا الله ، یا رحمان ، یا رحیم و ... ،اسم ببریم!

اینها ذکر نیست. ذکر اینست که او در کل زندگی ما حضور داشته باشه. اگر یک اسم

خدا جمیل است، پس باید در معماریمان باشد،

توی رفتارهایمان باشد، تو لباسمون باشد تو ظاهر و باطنمون باید باشد، تو صحبت

کردنمون باید باشد.

کو جمیل!؟ که تو می گویی من ذاکرم! هر کس ذاکر نباشد به اسماء الله زندگیش

سخت می شود، معیشتش تنگ می شود.

Behrooz_313
۱۳۸۹/۰۹/۲۴, ۱۲:۴۵
اینها ذکر نیست. ذکر اینست که او در کل زندگی ما حضور داشته باشه. اگر یک اسم


خدا جمیل است، پس باید در معماریمان باشد،


توی رفتارهایمان باشد، تو لباسمون باشد تو ظاهر و باطنمون باید باشد، تو صحبت


کردنمون باید باشد.






احسنت!!!

مریم
۱۳۸۹/۰۹/۲۷, ۱۹:۴۹
پادشاهی میخواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید میتوانید در را باز کنید و بیرون بیایید»
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم فقط در گوشه‌ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه‌ای نشسته بود و کاری نمی‌کرد.

پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد! که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.

وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی‌کرد، او فقط در گوشه‌ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»

مرد گفت:

«مسئله‌ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه‌ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله‌ای وجود دارد، چگونه می‌توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است»

پادشاه گفت: «آری، راز در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می‌کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می‌داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد»

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۰/۰۸, ۱۹:۳۷
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-28.gif (http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-28.gif)



مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو



را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن



ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟






او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را



ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري



عبور كرد.فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و



فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.






مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه



فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند



تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود



و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت



جهنم پرت شد.






فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن



به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.



ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!





http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-28.gif (http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-28.gif)

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۰/۱۳, ۲۳:۲۷
:parandeh::parandeh::parandeh::parandeh::parandeh:

روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند،

در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند

و

تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود !

و این یعنی ایمان.

:parandeh::parandeh::parandeh::parandeh::parandeh:

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۰:۵۵
خدا بهت گفته بنده من برو برام یه لیوان پر شیر داغ بیار وقتی آوردی خستگیم در اومد هرچی بخوای بهت میدم.

- تومیری تا بیاری –
شیر رو به سختی تهیه میكنی.
گرمش میكنی.
توی یه لیوان خوشگل می ریزی آخه داری واسه خدات میبری،.
لیوانو دستت می گیری شروع می كنی به رفتن پیش خدا.
توی راه از شدت داغی لیوان مجبور میشی هی ازین دست به اون دست كنی.
از مشكلات جلوی پات كه باعث میشه تو حواست پرت بشه و لیوان داغ یا بریزه یا دستت بسوزه باید بی توجه باشی.
باید به خدا فكر كنی كه قراره بهت پاداش بهتر ازین دستات بده.
شاید بتونی بخاطر سوختن دستات ازخدا دستایی بخوای كه هیچوقت نسوزه.
شاید بخوای بهت ثروت بده بجای دست.
شاید بخوای بهت صبر بده بجای ثروت.
شاید بخوای بهت زیباترینها رو بده .
شاید و شاید وشاید . . . ،

اما الان فكرت برگشته سمت لیوان كه نكنه بریزه یا دستت بسوزه. خوب به لیوان نگاه می كنی لیوان تاسر پر شیره آخ جون پس خودم كه اینقدر خسته شدم چی!
بزار یكم بخورم خستگیم در بره! خدا خودش كریمه می بخشه لیوان پر نیست! آره ، میخورم! همینكه لیوانو میبری سمته دهنت یادت می افته میتونی وقتی رسیدی بخوای خدا خستگیتو از وجودت دفع كنه كه هیچوقت خسته نشی. لیوانو دوباره دستت می گیری بدون اینكه ذره ای ازش كم بشه.
توی راه پات به فرش(دنیا) گیر میكنه. داری زمین میخوری نگاه به خودت میكنی. آره ، لیوان مهمتره پای منو ولش! لیوانو دو دستی می چسبی كه نریزه.
روی پات حالا جای یه زخم گنده داره، كه هم سوزش داغی لیوان تو دستت هم زخم پات امونتو بریده.
دیگه داری كم كم به خودت میفهمونی كه خدا چرا ازم خواست وقتی میدونست این اتفاقات برام می افته مگه اون عادل نیست؟!!!
دوباره میگی ولش بهش میگم زخم پام روهم خوب كنه كه دیگه هیچ وقت زخم نشه.
حالا كه از هم دنیا هم ثروتاش و همه وجودت رها شدی داری كم كم به خدا نزدیك میشی.
در میزنی ....تق تق..... بیاتو بنده من!!!
میری داخل به خدا میگی: بفرمائید این لیوان پر شیر داغ بدون ذره ای كه ازون كم شده باشه؟!؟!



خدا میگه :
میدونم بنده من.
درتمام راه من همراهت بودم و ازتمام حرفات و آرزوهات و اتفاقاتی كه برات افتاد خبر دارم.
اون اتفاقاتو من برات گذاشتم تا بسنجمت.

تو اخم میكنی میگی: خدا دستت درد نكنه جواب من ین بود چرا كمكم نكردی؟

خدا میگه :
وقتی دستت سوخت غصتو خوردم.
وقتی پات زخم شد درد كشیدنتو فهمیدم.
این من بودم كه كمكت كردم.
وقتی دستت سوخت صبوری كنی سوزش اونو برات كم كردم.
وقتی پات زخم شد كمكت كردم بتونی روپات بایستی.
بنده من اگه راهو راحت می اومدی دیگه قدر نعمتی كه میخوام بهت بدمو نمیدونستی پس بهتر بود ابنا برات اتفاق بیفته .



خدا بهت لبخند میزنه میگه : حالا بگو چی از من می خوای ؟

توو خودت فرو میری میگی : آخه چی بخوام وقتی اون از همه آرزوهام خبر داره میخواست میتونست بهم بده بدون اینكه ازش بخوام .

بعد از چند لحظه خدا روبهت میكنه میگه : پس چی شد بگو ؟!



میگی : خدا من وجود شما برام كافیه ، شما رو دارم دیگه هیچی برام مهم نیست! نه دست سوخته ، نه زخم پا ، نه هیچ ثروتی كه ازتون میخواستم درخواست كنم .


فقط میگم: خدا، بازم هوامو داری یا نه ؟

تنهام نذار كه روزی این چیزای كم ارزش برام هدف بشه .

پایان



حالا آیا ما هستیم كه خدا مارو تنها گذاشته یا ما خدا رو فراموش كردیم

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۰۷
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر


کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو



بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.

پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و ..


بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست



بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید



دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۱۳
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۱۴
خاطره جالبی است خاطره ی "کوره". یکی از روحانیون مشهور اصفهان در اوایل انقلاب وقتی که می بینه کوره ی آجر پزیش در حال ورشکستی هست و هیچ چاره نداره دست به یک ابتکارعمل جالب می زنه. در یکی از شب های ماه رمضان و در فرصت بین دعای ابوحمزه ی ثمالی برای سخنرانی بالای منبر می ره. و طبق معمول به التماس دعاها اشاره ای می کنه. اونشب برای یک کوره التماس دعا داشته! یه کوره! به مردم می گه امشب می خیم برا یه کوره پول جم کونیم! یا علی! مردم ساده دل هم به خیال اینکه روحانی مشهور منظورش از کوره یک فرد نابیناست، از سر خیرخواهی مقدار زیادی کمک می کنند و اون کوره از خطر ورشکستگی نجات پیدا می کنه. بعد از لو رفتن این ماجرا مردم به خاطر علاقه ای که به اون روحانی داشتند اصلاْ بهش خورده نگرفتند ...

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۱۶
.



سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت.
وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید.
وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد ...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند.
پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و
وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود
به محل سكونت قبیله ای رسید كه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند،
اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید:
چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید !
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:
اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟
تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،
اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را
قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند، بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

پس بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است و هر اتفاقی كه می افتد به صلاح ماست.

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۲۰
دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي کردند.
عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۲۱
فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟
سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۲۲
وقتی سپاهیان خسته از راهی دراز به کنار رودخانه رسیدند پیکری آویخته بر تکه سنگی در میانه رودخانه دیدند .
او را که از آب بیرون کشیدند .
از دروازه مرگ بازگشته بود ...
چهار روز در میان آبهای رودخانه ایی مهیب و سیاه بر روی تکه سنگی که تنها می توانست سرش را از آب بیرون نهد ...
فردای آن روز سردار سپاه وقتی از او پرسید در این چهار روز به چگونه ماندن اندیشیدی و یا به چگونه مردن ؟ !
نگاهی به صورت مردانه سردار افکند و گفت تنها به این اندیشیدم که باید شما را ببینم و بگویم می خواهم سربازتان باشم .
می گویند چهار روز پس از انتشار خبر کشته شدن نادر شاه افشار جنازه او را یافتند در حالی که از غصه مرگ سردار بزرگ ایران زمین ، دق کرده بود .
آرمان او تنها خدمت به فرمانروای ایران زمین بود
و به سخن ارد بزرگ : آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند .
و وقتی آرمان پرکشید دلیلی برای ماندن او نیز نبود...

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۲۲
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۲۴
یپسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرستی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۲۶
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد

چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب

عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب

کردند.

مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۲۷
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سؤال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۲۸
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان
قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
, شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت
و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند .
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط
در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند.

این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۲۹
زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای
من در زندگیم! .....

تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقت جمع کردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول
بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!

بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه!

بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی، بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!

غروب که همه کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا
من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!

پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال کنه، واسه زمستون!

بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم!

کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!

شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدم علی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود …

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۳۰
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصیل خود را بدست میآورد

یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت.

در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند.

با این حال وقتی دخترجوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد

و به جای غذا یک لیوان آب خواست.

دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.

پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟

دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.

پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.

پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.

سالها بعد…. زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.

وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی به کار گیرد.

مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا سید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد.

فقط توانست بگویدخدایا شکر…..
خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۳۱
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است
و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد
تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۳۳
زنبور عسلی در اطراف آتش برافروخته نمرودیان پرواز می کرد .


حضرت ابراهیم از او پرسید :


زنبور در اطراف آتش چه می کنی ؟


آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟


زنبور گفت : یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم .


ابراهیم (ع ) با خنده گفت : تو مگر نمی فهمی که


آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر آتش ندارد ؟


زنبور در جواب گفت : چرا می خندی ابراهیم ؟


من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم ،


بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند آن هنگام


که ابراهیم در اتش بود تو چه می کردی ؟


بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم!

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۴۱
روزی روزگاری شاهزاده جوانی بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست شاهزاده جوان را بکشد اما تحت تاثیر جوانی او و افکار و عقایدش قرار گرفت.
از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. شاهزاده جوان یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟!!
این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای شاهزاده جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.
شاهزاده جوان به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...
او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.
وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، شاهزاده جوان فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از شاهزاده جوان خواست تا با دستمزدش موافقت کند.
جادوگر پیر می خواست که با نزدیکترین دوست شاهزاده جوان و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!
شاهزاده جوان از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد.
شاهزاده هرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش ، از این پیشنهاد باخبر شد و با او صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان دوستش نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد.
پاسخ جادوگر این بود: زنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند !
همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان شاهزاده جوان به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد.
پادشاه همسایه، آزادی شاهزاده جوان را به وی هدیه کرد و دوست شاهزاده و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.
ماه عسل نزدیک میشد و دوست شاهزاده خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. او شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟
زن زیبا جواب داد: از آنجایی که تو با من به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بودی، از این به بعد نیمی از شبانه روز می توانم خودم را زیبا کنم و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشم.
سپس جادوگر از وی پرسید: کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟
مرد جوان در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!
یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...!
اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟!
اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بگویید !
آنچه مرد جوان انتخاب کرد این بود:
او می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال شاهزاده جوان داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.
با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که مرد جوان به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود...





سخن روز :آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند.

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۴۲
درويشی قصه زير را تعريف می کرد:

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

« اين کار شما تروريسم خالص است! »

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:

« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۴۳
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۴۴
روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.
فرشته گفت: اين هم يک امتياز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: اين هم دو امتياز.
مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۴۶
همسر زبل


مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۴۹
داستانی از جبران خلیل جبران


برگ علفی به برگ پاییزی گفت:
" هنگام سقوط چه همهمه ای می كنی، تو همه خواب زمستانی مرا می آشوبی."

برگ پاییز خشمگین گفت:
"ای فرومایه و درون جایگاه! ای بی آواز و تندخو! تو در بلندای آسمان زندگی نمی كنی و نمی توانی با صدایی [خوش] نغمه سرایی كنی."

آنگاه برگ پاییزی به زمین سقوط كرد و به خواب رفت. هنگامی كه بهار آمد. از خواب برخاست. او "برگ علف" بود.

وهنگام پایئز كه خواب زمستانی او را در خود گرفته بود، بالای سرش در فضا،برگ ها سقوط می كردند، او با خود می گفت:"آه، این برگهای پاییزی! جه همهمه و جنجالی می كنند! آن ها همه’ خواب زمستانی مرا میآشوبند."!!!

مجتبی همت
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۲۱:۵۱
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌
دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید :‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم..
اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم. پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌ خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است !!!
یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۲/۰۴, ۲۲:۰۲
http://s18.rimg.info/7b40650af4e68d86c219be186118813e.gif



جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست .

عارف او را به کنار پنجره برد وپرسید : چه می بینی؟گفت : آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که درخیابان صدقهمی گیرد.بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید : در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی ؟گفت : خودم را می بینم.ــ دیگر دیگران رانمی بینی! آینه و پنجره هردو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند شیشه . اما درآینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی .این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن . وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران رامی بیند و به آن ها احساس محبت می کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند .

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.

http://s18.rimg.info/7b40650af4e68d86c219be186118813e.gif

سعید محرابی
۱۳۹۰/۰۱/۰۳, ۲۲:۲۷
قیافه خدا

يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

http://www.kowsarghadr.com/images/stories/q.jpg
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟
آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟

سوگند
۱۳۹۰/۰۱/۳۱, ۱۰:۲۱
وضو و میرزا حبیب الله رشتى


وقتى میرزا حبیب الله رشتى در بستر مرگ در حال جان دادن بودند، هر چه او را به قبله دراز مى کردند،او پاى خود را جمع می کردند و چیزى هم نمى گفتند.

چون چندین بار این کار تکرار شد ،از میرزا علت را پرسیدند به زحمت قبل از فوت گفت:

(چون وضو ندارم) پایم را رو به قبله دراز نمى کنم.

...............................

مرگى در نور، صفحه 86.

سوگند
۱۳۹۰/۰۴/۱۸, ۰۹:۲۵
عبادت در بازار
روزى رسول (ص ) با اصحاب نشسته بود . جوانى نيرومند، صبح زود، بر ايشان بگذشت . يكى پرسيد: در اين وقت صبح به كجا مى روى ؟ گفت : به دكانم در بازار . گفتند: دريغا!اگر اين صبح خيزى او در راه خداى تعالى مى بود، نيك تر بود . رسول (ص ) گفت : چنين مگوييد، كه اگر براى آن باشد كه خود را از خلق بى نياز كند و يا معاش پدر و مادر خويش يا زن و فرزند را تاءمين كند، او در همين حال ، در راه خدا گام بر مى دارد .
و عيسى (ع ) مردى را ديد، گفت : تو چه كار مى كنى ؟ گفت : عبادت مى كنم . گفت : قوت و غذا از كجا مى خورى ؟ گفت : مرا برادرى است كه قوت مرا فراهم مى آورد. عيسى (ع ) گفت : پس برادر تو از تو عابدتر است

سوگند
۱۳۹۰/۰۴/۱۸, ۰۹:۲۶
همان کس

كافرى ، غلامى مسلمان داشت . غلام به دين و آيين خود سخت پايبند بود و كافر، او را منعى نمى كرد . روزى سحرگاه ، غلام را گفت : طاس و اسباب حمام را برگير تا برويم . در راه به مسجدى رسيدند. غلام گفت :اى خواجه !اجازت مى فرمايى كه به اين مسجد داخل شوم و نماز بگزارم . خواجه گفت : برو؛ ولى چون نمازت را خواندى ، به سرعت باز گرد. من همين جا مى ايستم و تو را انتظار مى كشم .
نماز در مسجد پايان يافت . امام جماعت و همه نمازگزاران يك يك بيرون آمدند . اما خواجه هر چه مى گشت ، غلام خود را در ميان آن ها نمى يافت . مدتى صبر كرد؛ پس بانگ زد كه اى غلام بيرون آى . گفت : نمى گذارند كه بيرون آيم . چون كار از حد گذشت . خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه غلامش را گرفته و نمى گذارد كه بيرون آيد . در مسجد، جز كفشى و سايه يك كس ، چيزى نديد . از همان جا فرياد زد: آخر كيست كه نمى گذارد تو بيرون آيى . غلام گفت : همان كس كه تو را نمى گذارد كه به داخل آيى

سوگند
۱۳۹۰/۰۵/۰۱, ۱۰:۱۸
قطره قطره سیل گردد
مردى ، چندين رمه گوسفند داشت . آن ها را به چوپانى سپرده بود تا در بيابان بگرداند و شير آن ها را بدوشد. هر روز، شير گوسفندان را نزد صاحب آن ها مى آورد و او بر آن شير، آب مى بست و به مردم مى فروخت . چوپان ، چندين بار، صاحب گوسفندان را نصيحت داد كه چنين مكن كه اين خيانت به مردم است . اما آن مرد، سخن شبان را به كار نمى بست و كار خود مى كرد.
روزى ، گوسفندان در ميان دو كوه ، به چرا مشغول بودند و چوپان ، بر بالاى كوه رفته ، به آن ها مى نگريست . ناگاه ابرى عظيم بر آمد و بارانى شديد، باريد. تا چوپان به خود بجنبد، سيلى تند و خروشان ، راه افتاد و گوسفندان را با خود برد . چوپان ، به شهر آمد و نزد صاحب گوسفندان رفت . مرد پرسيد: چگونه است كه امروز، براى ما شير نياورده اى ؟ چوپان گفت :اى خواجه !چندين بار تو را گفتم كه آب بر شير نريز و خيانت به مردم را روا مدار . اكنون آن آب ها كه بر شيرها مى ريختى ، جمع شدند و گوسفندانت را با خود بردند.

نیلو
۱۳۹۰/۰۵/۰۸, ۲۰:۰۸
رعایت اصول ادب و عفّت بیانحجر بن عدّی و عمر و بن حمق، دو یار شجاع و با وفای امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ بودند آنان در ماجرای جنگ صفّین از سپاه شام اظهار بیزاری می کردند و به آن ها ناسزا می گفتند.
این خبر به امام علی ـ علیه السلام ـ رسید امام برای آن ها پیام فرستاد که ناسزاگوئی نکنید و دشنام ندهید.
آن دو به حضور علی ـ علیه السلام ـ آمده و عرض کردند: «آیا ما بر حق نیستیم؟»
امام فرمود: «آری بر حقّیم».
عرض کردند: آیا سپاه شام (پیروان معاویه) در خط باطل نیستند؟»
امام فرمود: «آری آن ها بر باطل اند».
عرض کردند: «پس چرا ما را از ناسزا گوئی به آن ها، منع می کنی؟»[1] (http://www.andisheqom.com/Files/nahj.php?idVeiw=31413&level=4&subid=31413#_ftn1)
امام فرمود: «انّی اکره لکم ان تکونوا سبّابین، ولکنّکم لو وصفتم اعمالهم و ذکرّتم حالهم کان اصوب فی القول و ابلغ فی العذر...؛ من نمی پسندم که شما دشنام دهنده باشید، ولی اگر کردارشان را افشا می کردید و گمراهی های آن ها را بر می شمردید، در گفتار راست تر بودید و عذرتان رساتر بود».
سپس فرمود: باید به جای دشنام دادن، چنین دعا می کردید:
«خداوندا! خون ما و آن ها را حفظ کن، بین ما و آن ها را اصلاح فرما، و آنان را از گمراهی، هدایت کن تا آنان که نا آگاه هستند، حق را بشناسند و آنان که با حق، ستیز می کنند، از این کار زشت خود دست بردارند».[2] (http://www.andisheqom.com/Files/nahj.php?idVeiw=31413&level=4&subid=31413#_ftn2)
نگارنده گوید: در قرآن مجید نیز شبیه این مطلب آمده، گویی امام علی ـ علیه السلام ـ این مطلب را از قرآن اقتباس نموده است، آن جا که در آیه 108 سوره انعام می خوانیم:
«و لا تسبّوا الذین یدعون من دون الله فیسبّوا الله عدوا بغیر علم؛ معبود کسانی را که غیر خدا را می خوانند، دشنام ندهید، مبادا آن ها نیز از روی ظلم و جهل خدا را دشنام دهند».
و طبق بعضی از روایات، برخی از مومنان که ناراحتی شدید نسبت به بت پرستان و لجاجت آن ها داشتند، به بت های آن ها ناسزا می گفتند، قرآن با آیه فوق صریحاً به این موضوع نهی کرد.
به این ترتیب می بینیم: نهج البلاغه و قرآن، دستور می دهند که مسلمین حتی در برابر دشمن، اصول ادب و عفّت کلام را حفظ کنند چرا که با دشنام نمی توان، گمراهان را به سوی حقّ سوق داد، بلکه به عکس دشنام موجب لجاجت بیشتر دشمن خواهد شد، بنابر این باید با منطق و برهان و نزاکت اخلاقی، افراد را به سوی اسلام جذب نمود.
[1] (http://www.andisheqom.com/Files/nahj.php?idVeiw=31413&level=4&subid=31413#_ftnref1) . شرح نهج البلاغه، خوئی، ج 13، ص 94.
[2] (http://www.andisheqom.com/Files/nahj.php?idVeiw=31413&level=4&subid=31413#_ftnref2) . نگاه کنید به خطبه 206 نهج البلاغه.
ادامه دارد

سوگند
۱۳۹۰/۰۵/۰۹, ۱۱:۴۸
مهمان داری خدا
گويند: كافرى از ابراهيم (ع ) طعام خواست . ابراهيم گفت : اگر مسلمان شوى ، تو را مهمان كنم و طعام دهم . كافر رفت . خداى عزوجل وحى فرستاد كه اى ابراهيم !ما هفتاد سال است كه اين كافر را روزى مى دهيم و اگر تو يك شب ، او را غذا مى دادى و از دين او نمى پرسيدى ، چه مى شد؟
ابراهيم در پى آن كافر رفت و او را باز آورد و طعام داد . كافر گفت : چه شد كه از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برايم سفره گستردى ؟ ابراهيم (ع ) ماجرا را بازگفت . كافر گفت : اگر خداى تو چنين كريم و مهربان است ، پس دين خود را بر من عرضه كن تا ايمان بياورم و مسلمان شوم .

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۵/۳۱, ۲۳:۴۷
:parvaneh::parvaneh:

از بایزید بسطامی پرسیدند: علامت محبت حق تعالی چه باشد؟

گفت: علامت آنکسی که حق تعالی او را دوست دارد آن بود

که سه خصلت بدو دهد:

سخاوتی چون سخاوت دریا

شفقتی چون شفقت آفتاب

و تواضعی چون تواضع زمین

:parvaneh::parvaneh:

مجیب
۱۳۹۰/۰۷/۱۱, ۲۱:۲۹
جوانى بسيار مغرور و از خود راضى بود، همواره مادرش را رنج مى داد، بى مهرى او به مادر به جائى رسيد كه روزى مادرش را كه بر اثر پيرى و ضعف ، توان راه رفتن نداشت ، به كول گرفت و بالاى كوه بُرد و در آنجا گذاشت ، تا طعمه درّندگان بيابان شود، هنگامى كه مادر را در آنجا گذاشت و از بالاى كوه سرازير شد تا به خانه باز گردد، مادرش در اين فكر افتاد مبادا پسرم در مسير پرتگاه كوه بيفتد و بدنش خراش بردارد و يا طعمه درندگان گردد! براى پسرش چنين دعا كرد:
خدايا! پسرم را از طعمه درّندگان و از گزند حوادث حفظ كن ، تا به سلامت به خانه اش بازگردد.
از سوى خداوند به موسى عليه السلام خطاب شد! اى موسى ! به آن كوه برو و منظره مهر مادرى را ببين .


ببين مهر مادر چه ها مى كند


جفا ديده اما دعا مى كند


موسى عليه السلام به آنجا رفت ، وقتى مهر مادرى را دريافت ، احساساتش به جوش و خروش آمد، كه به راستى مادر چقدر مهربان است ولى به زودى خداوند به او وحى كرد كه :
اى موسى ! من به بندگانم مهربانتر از مادر هستم .(58) (http://www.ghadeer.org/social/h_eshq/footnt01.htm#link58)


دوباره خطاب آمدى بر كليم
ز سوى خداى غفور و رحيم


كه موسى از اين مادر دلپريش
منم مهربانتر به مخلوق خويش


ولى حيف كاو خود ستائى كند
ندانسته از من جدائى كند


در عين بدى من از آن دل خوشم
كه با توبه اى ناز او مى كشم

بنده خدا
۱۳۹۰/۰۷/۱۴, ۱۴:۲۵
دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.



استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟



دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید

قاری قرآن
۱۳۹۰/۰۷/۱۴, ۱۶:۲۴
غرور عبادت سوز





روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید

که عابدى در آن‏جا زندگى مى‏کرد.


حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.

در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.


وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد


و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‏ام.

اکنون اگر پیامبرت


مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.


مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:


خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.


در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:


ما دعایت را مستجاب کردیم و


تو را با این جوان محشور نمى‏کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است


و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.

faez114
۱۳۹۰/۰۸/۱۷, ۰۶:۵۵
خاطره ای نقل میکنم از شهید نیست اما از جبهه است. از پیر مردی نورانی که تیپ شهرستانی و شاید هم روستایی داشت. بی ریا بود و خالص . عاشق صلوات. بیسواد بود اما نور خدا از وجودش و از سیمایش می تابید. اسمش مشهدی علی بود. در مقر لشکر بود. محل تردد و استقرار افراد مسئولین لشکر و واحدهای مربوطه بود. مشهدی علی هم مسئول سفره بود. در سوله ای که به منزله غذاخوری آنجا بود.

موقع ناهار سفره را باز میکرد. حدود شاید 30 تا 40 نفر یا کمتر و بیشتر را پذیرایی میکرد. در مدتی که افراد آنجا بودند مرتب صلوات میگرفت. به هر بهانه و به هر عنوان. میگفت اینها همان لشکریان امام حسین هستند. آن موقع 72 نفر بودند اما اکنون مثل درختی شاخ و برگ آن درخت بسیار زیاده شده است. اینها همان لشکرند. ...

یک روز سر سفره موقع ناهار بعد از اینکه مکرر از بچه ها صلوات گرفت حرفی گفت که هیچوقت یادم نمیرود و حکایت از اشتیاق او به صلوات داشت. گفت: عزیزانِ من شما اگر غذایتان یک بشقاب است؛ اگر من نصف بشقاب به شما غذا بکشم و بدهم شما شاکی میشید و میگید آخه عمو مشهدی علی من که سیر نشدم. حالا من هم که از صلوات سیر نشده ام. بدنبال این حرف همه یک صلوات بلند فرستادند.

الان که این خاطره را میگویم اشک چشمهایم را پر کرده است. یادش به خیر . به روال عادی از نظر سنی الان باید به رحمت خدا رفته باشد. یادش بخیر. یاد آن ایام بخیر. یاد آن افراد بخیر.
خدایا ما را نیز با آن مردان با صفا و با اخلاص و بی ریا و سبکبالان عاشق محشور کن. توفیقمان ده تا امانتشان را به شایستگی حفظ کنیم. انشا الله.

سوگند
۱۳۹۰/۰۸/۱۹, ۱۵:۲۹
چنان مباش!
خواجه عبدالكريم كه خادم خاص شيخ ابوسعيد ابوالخير بود، گفت: روزى، كسى از من خواست تا از حكايت‏هاى شيخ چيزى براى او بنويسم . مشغول نوشتن بودم كه كسى آمد و گفت: تو را شيخ مى‏خواند . رفتم. چون نزد شيخ رسيدم، گفت: عبدالكريم!در چه كارى؟ گفتم: درويشى، چند حكايت از حكايت‏هاى شيخ خواست . در كار نوشتن آن حكايات بودم .
شيخ گفت: ((اى عبدالكريم!حكايت نويس مباش؛ چنان باش كه از تو حكايت كنند.))
***
- محمد بن منور، اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد، تصحيح ذبيح الله صفا، ص 203، با اندكى تغيير در الفاظ . ?

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۹/۰۹, ۲۲:۵۱
ایا تا حالا کسی دیده...


معلم با گچ سفید روی تخته سیاه نوشت: «محال.» و برگشت و به چشم بچهها خیره شد


و گفت: «محال یعنی غیر ممکن. حالا هر کس میتونه چند تا جمله محال بگه.»


به سرعت دست چند نفر بالا رفت. معلم به طرف نیمکت سوم اشاره کرد. حسن بلند شد


و گفت: «آقا میشه ابر نباشه، اما بارون بباره؟»


بچهها گفتند: «نه، محاله.»


معلم لبخند تحسین آمیزی زد و به علی اشاره کرد.


علی بلند شد و گفت:


«آقا میشه آفتاب باشه، درخت هم باشه، اما درخت سایه نداشته باشه؟»


بچهها گفتند: «نه، محاله.»


بچه ها گفتند: «نه، محاله.»


احمد گفت: «میشه شب باشه، اما اصلاً تاریک نباشه؟»


رضا گفت:


«آقا میشه زمستون و سرما کولاک کنه، اما درختها سبز باشن و میوه بِدن؟»


معلم گفت: «آفرین بچه ها. همه اینها که شما گفتید محال بود، اما بچهها، یک چیزهایی


هست که محاله اما اتفاق افتاده.»


بچهها گفتند: «مثلاً چی آقا؟»


معلم گفت: «بچه ها کسی دیده کنار آب، کنار یک رودخونه بزرگ و پر آب، عدهای


از تشنگی بمیرن؟»


سر و صدای بچهها خوابید. معلم نفس عمیقی کشید و گفت: «تا حالا کسی دیده ماهیها


آب بخورن، گلها، درختها،


پرندهها همه آب بخورن، اما یه عده آدم خوب و نازنین از تشنگی جون بِدَن؟


تا حالا کسی دیده مرد خوب و پاک و امینی به جُرمِ خوب بودن کشته بشه؟»


نفس بچه ها حبس شده بود. معلم آرام به بچه ها نزدیک شد و گفت: «تا حالا کسی


دیده مرد تشنهای، اون هم پسر پیغمبر رو آب نَدن و تشنه بُکُشن؟»


بچه ها چشم به دهان معلم دوخته بودند: «بچهها تا حالا کسی دیده به بچه شش ماهه


و تشنه، به جای آب دادن، تیر بزنن؟»


معلم بغض گلویش را فرو داد و گفت: «تا حالا کسی دیده گوشواره از گوش دختر


سه ساله بِکشن و به بدنش تازیانه بزنن؟»


بچه ها سرشان را پایین انداختند.


-بچه ها تا حالا کسی دیده دختری برای سر بریده پدرش، توی دامنش لالایی بخونه


و خوابش ببره؟


صدای هق هق بچه ها در کلاس پیچید. معلم گفت: «آره. آره بچه ها یه روز همه


این محالها اتفاق افتاده.»


دیگر هیچکس صدای معلم را نمیشنید.

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۹/۱۹, ۲۲:۴۷
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif


روزی مردی عقربی را ديد که درون آب دست و پامي زند .
او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد.


مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون آورد اما عقرب بار ديگر او را
نيش زد رهگذری او را ديد و پرسيد:
" برای چه عقربی را که نيش مي زند نجات می دهی "


مرد پاسخ داد:
"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولی طبيعت من اين است که
عشق بورزم..


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۹/۲۰, ۲۳:۱۸
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif


امام زین العابدین(علیه السلام)انگور را بسیاردوست داشت فصل نوبر انگور

چندخوشه انگوربرای امام آوردندخواست میل بفرمایدناگاه سائلی آمد

آقابلافاصله پیش ازآنکه دانه ای ازانگوربخوردخوشه انگوررابه اوداد.

یکی ازاصحاب عرض کرد :

آقااین انگورحیف است برای شماآوردندنوبرهست.

خودتان میل بفرمائیدبه سائل پول بدهید .

حضرت فرمود :

ازهمین جهت که مورد رغبت هست درراه خدامیدهم.

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۹/۲۲, ۲۲:۵۰
اسکناس مچاله

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس هزار توماني را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟دست همه حاضرين بالا رفت.سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن مي خواهم کاري بکنم. و سپس در برابر نگا ه هاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟و باز هم دست هاي حاضرين بالا رفت.

اين بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با اين بلاهايي که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.

و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين طور است، ما در بسياري موارد با تصميمــاتي که مي گيريم يا با مشکلاتي که روبرو مي شويم، خم مي شويم، مچالــه مي شويم، خاک آلود مي شويم و احساس مي کنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين که چه بلايي سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم با ارزشي هستيم.

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۹/۲۲, ۲۳:۵۵
گنجشک خدا

http://images.stanzapub.com/readers/scienceray/2008/07/27/238861_4.jpg (http://images.stanzapub.com/readers/scienceray/2008/07/27/238861_4.jpg)


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif


گنجشک سراسیمه روی شاخه ای از درخت (بلندترین درخت دنیا) نشست.
قلبش میان سینه به سختی می تپید.

خدا گفت : چیست که اینچنین هراسانت کرده است ؟

گنجشک با کلمات بریده گفت: آفریده هایت ... آفریده هایت امان ازمن گرفته اند .

خدا گفت : اگر آفریدگار آنان منم پس چگونه است که از آنان بیم داری ؟

گنجشک سکوت کرد ناگاه سربلند کرد و گفت :
ولی آنان قصد جانم را کرده بودند .

خدا گفت : بدان که در عالم چیزی جز به خواسته من روی نخواهد داد .

گنجشک بر آشفت : پس خواسته تو به هلاکت من بود ؟

خدا گفت : آفریده هایم را گفتم امان از تو بگیرند تا به سویم بیایی .

این است که اینجا و در مقابل منی !
بخواه از من آنچه می خواهی !

گنجشک سر به زیر انداخت و قلبش میان سینه آرام گرفت.


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۱۰/۰۱, ۰۸:۰۳
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif


مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي.

فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت
را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.

مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد.

فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۱۰/۱۳, ۲۲:۵۴
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس گفتند : باید از شما عکس برداری شود تا جایی از بدنتان اسیب ندیده باشد .

پیرمرد غمگین گفت که عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است . هر روز صبح می روم
و با او صبحانه می خورم . نمی خواهم دیر شود.

پرستاری گفت : ما به او موضوع را خبر می دهیم
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم . او الزایمر دارد چیزی را متوجه نمی شود .
حتی مرا هم نمی شناسد

پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید
چرا هر روز برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟

پیرمرد با صدایی گرفته با ارامی گفت :
اما من که می دانم او چه کسی است

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

ولایت پذیر
۱۳۹۰/۱۰/۲۸, ۱۴:۵۹
مرحوم علاّمه مجلسى و برخى ديگر از بزرگان آورده اند:يكى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام به نام علىّ بن ابى حمزه بطائنى حكايت كند:
روزى در محضر مبارك آن حضرت بودم ، كه تعداد سى نفر غلام حبشى در آن مجلس وارد شدند.پس از ورود، يكى از ايشان به زبان و لهجه حبشى با امام رضاعليه السلام سخن گفت و حضرت نيز به زبان حبشى و لهجه محلّى خودشان پاسخ او را بيان نمود و لحظاتى با يكديگر به همين زبان سخن گفتند.
آن گاه حضرت مقدارى پول - درهم - به آن غلام عطا نمود و مطلبى را نيز به او فرمود؛ و سپس همگى آن ها حركت كردند و از مجلس خارج شدند.
من با حالت تعجّب به آن حضرت عرضه داشتم : ياابن رسول اللّه ! فدايت گردم ، مثل اين كه با اين غلام به زبان حبشى و لهجه محلّى صحبت مى فرمودى ؟!
او را به چه چيزى امر نمودى ؟
امام عليه السلام فرمود: آن غلام را در بين تمام همراهانش ، عاقل و با شخصيّت ديدم ، لذا او را برگزيدم و ضمن تذكّراتى ، به او توصيه كردم تا كارها و برنامه هاى ساير غلامان و دوستان خود را بر عهده گيرد و در حقّ آن ها رسيدگى كند؛ و نيز هر ماه مقدار سى درهم به هر كدام از ايشان بپردازد.
و او نيز نصايح مرا پذيرفت ؛ و مقدار دراهمى به او دادم تا بين دوستانش طبق توصيه تقسيم نمايد.
علىّ بن ابى حمزه بطائنى افزود:سپس حضرت مرا مخاطب قرار داد و
فرمود: آيا از گفتار و برخورد من با اين غلامان و بندگان خدا تعجّب كرده اى ؟!
و آن گاه حضرت به دنبال سؤ ال خويش اظهار داشت :
تعجّب نكن ؛ براى اين كه منزلت و موقعيّت امام ، بالاتر و مهمّتر از آن است كه تو و امثال تو فكر مى كنى .سپس فرمود: آنچه را كه در اين مجلس مشاهده كردى ، همانند قطره اى است در منقار پرنده اى كه از آب دريا برگرفته باشد.آيا برداشتن يك قطره از آب دريا، در كم و يا زياد شدن آب دريا تاثيرى دارد؟!
بعد از آن ، امام رضا عليه السلام افزود:
توجّه داشته باش كه همانا امام و علوم او، همچون درياى بى منتهائى است كه پايان ناپذير باشد و درون آن مملوّ ازانواع موجودات و جواهرات گوناگون خواهد بود، و چون پرنده اى قطره اى از آب آن را بردارد، چيزى از آب آن كم نخواهد شد.
و همچنين امام ، علومش بى منتها است ؛ و هر كسى نمى تواند به تمام مراحل علمى و اطّلاعات او دست يابد.

قرب الا سناد: ص 144، بحارالا نوار: ج 26، ص 190، ح 2.

ولایت پذیر
۱۳۹۰/۱۰/۲۸, ۱۵:۰۳
مرحوم شيخ طوسى رضوان اللّه تعالى عليه در كتاب رجال خود آورده است :
در يكى از روزها، عدّه اى از دوستان امام رضا عليه السلام در منزل آن حضرت گرد يكديگر جمع شده بودند و يونس بن عبدالرّحمن نيز كه از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصيّت هاى ارزنده بود، در جمع ايشان حضور داشت .
هنگامى كه آنان مشغول صحبت و مذاكره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.
امام عليه السلام ، به يونس فرمود: داخل فلان اتاق برو و مواظب باش هيچ گونه عكس العملى از خود نشان ندهى ؛ مگر آن كه به تو اجازه داده شود.
آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر عليه يونس ، به سخن چينى و ناسزاگوئى آغاز كردند.
و در اين بين حضرت رضا عليه السلام سر مبارك خود را پائين انداخته بود و هيچ سخنى نمى فرمود؛ و نيز عكس العملى ننمود تا آن كه بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد حضرت خارج گشتند.
بعد از آن ، حضرت اجازه فرمود تا يونس از اتاق بيرون آيد.
يونس با حالتى غمگين و چشمى گريان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت :
ياابن رسول اللّه ! من فدايت گردم ، با چنين افرادى من معاشرت دارم ، در حالى كه نمى دانستم درباره من چنين خواهند گفت ؛ و چنين نسبت هائى را به من مى دهند.
امام رضا عليه السلام با ملاطفت ، يونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود:



اى يونس ! غمگين مباش ، مردم هر چه مى خواهند بگويند، اين گونه مسائل و صحبت ها اهميّتى ندارد، زمانى كه امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد هيچ جاى نگرانى و ناراحتى وچود ندارد.
اى يونس ! سعى كن ، هميشه با مردم به مقدار كمال و معرفت آن ها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آن ها بيان نمائى .
و از طرح و بيان آن مطالب و مسائلى كه نمى فهمند و درك نمى كنند، خوددارى كن .
اى يونس ! هنگامى كه تو دُرّ گرانبهائى را در دست خويش دارى و مردم بگويند كه سنگ يا كلوخى در دست تو است ؛ و يا آن كه سنگى در دست تو باشد و مردم بگويند كه درّ گرانبهائى در دست دارى ، چنين گفتارى چه تاءثيرى در اعتقادات و افكار تو خواهد داشت؟
و آيا از چنين افكار و گفتار مردم ، سود و يا زيانى بر تو وارد مى شود؟!

يونس با فرمايشات حضرت آرامش يافت و اظهار داشت : خير، سخنان ايشان هيچ اهميّتى برايم ندارد.
امام رضا عليه السلام مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود:



اى يونس ، بنابر اين چنانچه راه صحيح را شناخته ، همچنين حقيقت را درك كرده باشى و نيز امامت از تو راضى باشد، نبايد افكار و گفتار مردم در روحيّه ، اعتقادات و افكار تو كمترين تاثيرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگويند.
بحارالا نوار: ج 2، ص 65، ح 5، به نقل از كتاب رجال كشّى .

ولایت پذیر
۱۳۹۰/۱۰/۲۸, ۱۵:۰۶
مرحوم شیخ صدوق ، طبرسى و ديگر بزرگان به نقل از ابراهيم بن عبّاس حكايت كنند:
در طول مدّتى كه در محضر مبارك امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام بودم و در محافل و مجالس گوناگون ، همراه با آن حضرت شركت داشتم ، هرگز نديدم سخنى و مطلبى در مسائل دين و امور مختلف از آن حضرت سؤ ال شود؛ مگر آن كه بهتر و شيواتر از همه پاسخ مى فرمود.
و در همه علوم و فنون به طور كامل آگاه و آشنا بود؛ و نيز جوابى را كه بيان مى نمود در حدّ عالى قانع كننده بود؛ و كسى را نيافتم كه از او آشناتر باشد.

همچنين ماءمون در هر فرصت مناسبى به شيوه هاى مختلفى ، سعى داشت تا آن حضرت را مورد سؤ ال و آزمايش قرار بدهد؛ ولى امام عليه السلام در هيچ موردى درمانده نگشت ؛ و بلكه در هر رابطه اى كه از آن حضرت سؤ ال مى شد، به نحو صحيح و كامل پاسخ ، بيان مى فرمود.

و معمولا مطالب و جواب سؤ ال هائى كه حضرت بيان مى فرمود، برگرفته شده از آيات شريفه قرآن بود.
آن حضرت قرآن را هر سه روز يك مرتبه ختم مى كرد؛ و مى فرمود:



اگر بخواهم ، مى توانم قرآن را كمتر از اين مدّت هم ختم كنم و تلاوت نمايم .
وليكن من به هر آيه اى از آيات شريفه قرآن كه مرور مى كنم درباره آن تامّل مى كنم و مى انديشم ،
كه پيرامون چه موضوعى مى باشد، در چه رابطه يا حادثه اى سخن به ميان آورده است و در چه زمانى فرود آمده است .

و هرگز بدون تدبّر و تامّل در آيات شريفه ، از آن ها ردّ نمى شوم ، به همين جهت است كه مدّت سه روز طول مى كشد
تا قرآن را تلاوت و ختم كنم

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۳/۳۰, ۲۲:۴۲
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif


موشی در خانه صاحب مزرعه تله ی موش دید،

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،

همه گفتند:

تله موش مشکل توست

به ما ربطی ندارد،

ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار را گزید،

از مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند،

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند

و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد

و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد!


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

مجیب
۱۳۹۱/۰۶/۱۸, ۲۲:۲۵
توانگری بخیل را پسری رنجور بود، نیک خواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآن کنی از بهر وی یا بذل قربانی، لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اولی تر است که گله دور! صاحب دلی شنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان.
از این حکایت درمی یابیم، آدم بخیل از عجیب ترین انسان هاست. او در عین توانگری، ناخواسته چون فقیران زندگی می کند، در حالی که فقیر نیست. فقیر می تواند محبوب باشد، ولی خسیس منفور همه و بیشتر مدیون اهل خانه خودش است. او در حالی که می تواند آسوده باشد، خویشتن را می آزارد و از آنچه باید سود ببیند، بدو زیان می رسد. علی علیه السلام از کارهای فرد بخیل در شگفت است و می فرماید:
از بخیل درشگفتم، به فقری می شتابد که از آن گریزان است و توانگری از دستش می رود که آن را خواهان است، پس در این جهان چون درویشان زید و در آن جهان چون توانگران حساب پس دهد.
سعدی در قالبی دل نشین به نکوهش از توانگری خسیس که در چارچوب مادی گرفتار آمده است، می پردازد. او حاضر نیست برای رفع رنجوری فرزند دل بندش، از مال خویش که سخت به جانش وابسته است مایه بگذارد و به بهانه دوربودن گله و تظاهر به دورافتادگی و غربت قرآن از قربانی کردن که عملی هزینه بر است، طفره می رود و ختم قرآن را که عملی زبانی و بی هزینه است، ترجیح می دهد. در حالی که اگر واقعا در پی رفع گرفتاری فرزندش بود، با توانایی که داشت هر دو پیشنهاد پسندیده را برمی گزید و از هیچ کوشش کوتاهی نمی کرد.
شاید این حکایت به نوعی وصف حال گروهی از توانگران زمانه ما باشد که چشم خود را به روی بسیاری از مسائل پیرامون شان که می توانند برای آن کارگشا باشند، بسته اند و تنها با حفظ ظاهر، تظاهر به دینداری می کنند.

دریغا گردن طاعت نهادن
گرش همراه بودی دست دادن

به دیناری چو خر در گل بمانند
ورْ اَلْحَمْدی بخواهی صد بخوانند

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۷/۱۰, ۲۱:۳۳
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif



پارسايی را ديدم بر کنار دريا که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به(مداوا) نمی شد.

مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی .

پرسيدندش که شکر چه می گويی ؟

گفت : شکر آنکه به مصيبتی گرفتارم نه به معصيتی.


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif


گلستان سعدی.

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۱۳:۲۳
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif



مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود
نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.

دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد:
پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات
پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌
آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت:
ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

کنیز فاطمه(سلام الله علیها)
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۱۹:۳۸
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد.
می گفت : تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟
فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.
باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند.
حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من.
آوردند.
سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم.
گفت :من چنین قدرتی ندارم.
سلیمان گفت :پس الان به همسرت گفتی؟

گفت :خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده.
عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره.
حضرت به گنجشک ماده گفت :
اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟
گفت :یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟

این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد.
می گفت:

الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۷/۱۴, ۱۴:۲۰
اعتراف به ناداني

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif


گویند: از عالمی مسئله ای پرسیدند، گفت: نمی دانم.

سؤال کننده گفت: شرم نمی کنی که به جهل و نادانی خود اعتراف می کنی.

گفت: چرا شرم کنم از گفتن کلمه ای که فرشتگان به آن سخن گفتند
و
هنگامی که خداوند درباره «اسماء» از آنها پرسید،


گفتند:

سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الاّ ما عَلَّمْتَنا؛

خدایا ما چیزی نمی دانیم، جز آنچه تو به ما آموختی


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

کنیز فاطمه(سلام الله علیها)
۱۳۹۱/۰۷/۱۴, ۱۵:۲۹
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

خدایا راضی ام به رضای تو


یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد :
من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم .

خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست .

حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید .
جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه .
بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش .
گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم .
حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .

حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده .
رو کرد به آن مرد و فرمود :
ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه .
گفت : نه .
حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۷/۱۶, ۱۳:۱۹
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif



یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد:
در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۷/۱۹, ۱۳:۴۷
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif


مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو


را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي.
فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟



او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را


ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري


عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و


فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.




مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه


فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند

تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود


و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت

جهنم پرت شد.




فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن


به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.

ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۸/۰۶, ۱۰:۵۹
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را درمسجد بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم.


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۸/۰۷, ۱۵:۱۹
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif


يكى از حكماى بزرگ به ديدن يكى از دوستان خود رفت.
آن‏شخص پسر كوچكى داشت كه با وجود كوچكى سن، خيلى هوشيار بود.

حكيم به آن طفل فرمود:
«اگر به من بگويى خدا كجاست، يك‏ عدد پرتقال به تو خواهم داد.»

پسر با كمال ادب جواب داد:
«من به شما دودانه پرتقال مى ‏دهم اگر به من بگوييد خدا كجا نيست.»

حكيم از اين پاسخ و حاضر جوابى متعجب گرديد و او را مورد لطف خود قرار داد.


http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div110.files/image049.gif

آساره
۱۳۹۱/۰۹/۲۷, ۱۴:۳۸
هدیه امام حسین(ع) به میرزا تقی خان امیرکبیر

آیت الله اراکی فرمود:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت
خیر

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت
نه
با تعجب پرسیدم
پس راز این مقام چیست؟
جواب داد
هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم

آساره
۱۳۹۱/۰۹/۲۷, ۱۴:۳۸
نا امیدی از رحمت خدا...حسن ظن به او



روزى شیطان پيش حضرت نوح عليه السلام آمده و از كرده خود اظهار پشيمانى كرد و گفت : يا نبى الله ! مى خواهم توبه كنم و از كرده خويش پشيمانم ؟ آيا توبه من در پيش گاه خداوند متعال پذيرفته است و مرا قبول مى كند؟
آن حضرت فرمود: خداوند ((ارحم الراحمين ))است و تواب و غفار٬ و كسى است كه توبه بندگان را قبول مى كند. (http://www.ghadeer.org/hekayat/SHEITAN/footnt02.htm#link328)اگر واقعا پشيمانى و مى خواهى توبه كنى ، اول بايد بروى بر قبر حضرت آدم ابوالبشر سجده كنى تا خداوند متعال تو را بيامرزد

آن ملعون وقتى اين را شنيد: كبر غرور او اجازه نداد و تعصب او مانع اين كار شد و گفت : اى نوح ! من در بهشت و در ميان ملائكه برخود آدم سجده نكردم ٬ در حالى كه او استاد فرشتگان بود. حال چگونه بر مرده و قبر او سجده كنم . اگر بنا بود سجده كنم از همان اول بر زنده آدم سجده مى كردم ، نه الان كه بر خاك او سجده كنم (http://www.ghadeer.org/hekayat/SHEITAN/footnt02.htm#link329)

آساره
۱۳۹۱/۰۹/۲۷, ۱۴:۳۹
فقط خودخواهی یا کمی هم دیگر خواهی؟


گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش می‌خواست با قطار مسافرت کند. هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد. وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد، فوری لنگه دیگر کفشش را نیز در‌آورد و همانجایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت.

در مقابل حیرت و سؤال اطرافیانش توضیح داد: «ممکن است فقیری لنگه کفش را پیدا کند، پیش خود گفتم بک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟!»

آساره
۱۳۹۱/۰۹/۲۷, ۱۴:۳۹
ازدواج با دختري كر و كور ولال فقط براي كسب حلاليت





جواني مشغول آبياري مزرعه خود بود که به ناگاه سيبي ديد که در آب روان است برداشته و خورد اما پشيمان شد راه آمدن آب راگرفت و رفت تاببيند اين سيب از باغ چه کسي است تا ازاو حلاليت بطلبد به باغي رسيد نزد باغبان رفت و حلاليت خواست .


او گفت :‌اين باغ مال من و برادرم است من سهم خود را حلال
کردم ولي برادرم در نجف ساکن است بايد از خودش حلاليت بگيري.


محمد راهي نجف شد تا هم زيارت کند و هم حلاليت بگيرد درنجف نزد صاحب سيب رفت ولي او حلال کردن را مشروط به ازدواج با دخترش که مي گفت کر و کور و شل و لال است نمود .


محمد هم که ميخواست هر جور شده حلاليت بگيرد تن به اين ازدواج داد و ... اماوقتي عروس به خانه آمد دخترخوش جمال و سالمي را مشاهده نمود که همسرش شده است عروس مطالب پدر را اينگونه تعبير کرد :



http://fekrejavan.ir/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif
مراد از کري نشنيدن حرف هاي نادرست ، منظور ازکوري نديدن نامحرمان ، مقصود از شل بودن نرفتن به جاهاي ناباب و و منظور از لال بودن اجتناب از غيبت و سخن هاي حرام است .


بله دوستان اين شخص کسي نبود مگر پدر مقدس اردبيلي و مقدس اردبيلي حاصل اين ازدواج و فرزند پدري است که درراه کسب روزي حلال ، حتي به خاطر نصف سيب آن همه سختي را تحمل کرد و مادرش اين چنين با فضيلت و داراي کمالات اخلاقي بود.


به نقل از کتاب خاطرات ماندگار ازنيکان روزگار، انتشارات:فرهنگ اهل بيت (ع)، چاپ چهارم ، تاليف : عبدالکريم پاک نيا، ص 20)