PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : *|||* حکایات زیبا (اخلاقی-قرآنی- پندآموز)*|||*



صفحه ها : 1 2 3 [4]

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۲۸
در حوزه‌های علمیه شیعه، هر طلبه به طور معمول سه مرحله درسی را طی می کند:

الف) مرحله مقدمات
در نظام فعلی..، این مرحله شامل پایه‌های اول تا سوم است و هدف اصلی در این دوره، آموزش ادبیات عرب (صرف، نحو، معانی و بیان و)... و آشنایی با دروس پایه مثل منطق و فقه است.
هدف‌های فرعی در این مرحله، بالا بردن اطلاعات عمومی مثل ادبیات فارسی و مستدل شدن و تثبیت عقاید در طلاب است.
ب) مرحله سطح
در نظام فعلی حوزه، این مرحله شامل پایه‌های چهارم تا دهم است. در این دوره اهداف زیر تعقیب می شود:
بالا بردن قدرت فهم متون فقهی و اصولی،آشنا شدن با روش‌های استنباط از آیات و احادیث،خواندن یک دوره کامل فقه و اصول،تعمیق عقاید و گسترش اطلاعات عمومی طلاب به وسیله دروس عمومی.
این مرحله بین چهار تا هفت سال طول می کشد که زمان آن بستگی به استعداد و تلاش طلاب دارد.
پ) مرحله درس خارج
این مرحله عالی‌ترین دوره دروس حوزوی محسوب می شود که با هدف مجتهد شدن طلاب در دو رشته فقه و اصول و توان استنباط احکام از منابع اصیل (کتاب، سنت، عقل، اجماع) برپا می شود و معمولا متن درسی خاصی ندارد....و در حقیقت این دوره تحقیقاتی حوزه محسوب می شود.
در سال‌های اخیر، رشته‌های تخصصی تفسیر و کلام و تبلیغ نیز در کنار فقه و اصول تشکیل شده است که متخصصان و محققانی در آن رشته ها تربیت می کنند.

از آنجا که رسیدن به قوه اجتهاد بستگی به استعداد و تلاش شخصی افراد دارد، لذا زمان این دوره برای افراد متفاوت است. ولی این دوره دست کم شش سال طول می کشد.
منبع: سايت راه‌ورسم‌طلبگي

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۲۹
http://www.azarkhabar.ir/wp-content/uploads/2013/12/061.jpg

اگر فرض كنيم يك ملّتى كه از استبداد حاكمان خود به جان آمده، قيام كند و انقلاب كند و با آن مستبد مبارزه كند، امّا با آن سلطه‌گرِ خارجى‌اى كه پشت سر اين مستبد قرار داشت، سازش كند، سرنوشت اين انقلاب و مسئولان و مديران اين انقلاب، يا شكست است يا خيانت، از اين دو حال خارج نيست؛ يا دچار خيانت خواهند شد و به انقلابشان، به كشورشان خيانت خواهند كرد؛ يا اگر بخواهند خيانت نكنند شكست خواهند خورد، از صحنه محو خواهند شد. همچنان‌كه در بعضى از انقلابهاى اين چند سال اخير ملاحظه كرديم [ كه‌] با مستبد جنگيدند، [ امّا] از آن نيروى پشت سرِ مستبد غفلت كردند، يا احياناً به فكر سازش و مدارا با او افتادند؛ نتيجه را امروز ملاحظه ميكنيد. مبارزه‌ى با مستبد و سازش با مستكبر به جايى نخواهد رسيد. آن انقلابى موفّق خواهد شد و پيروز خواهد شد كه آن قدرت مداخله‌گرِ پشت‌سرِ ديكتاتور را هم ببيند و با او مبارزه كند...

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۲۹
ما مثل بچه‌ای هستیم که پدرش دست او را گرفته است تا به جایی ببرد و در طول مسیر از بازاری عبور می‌کنند. بچه جلب ویترین مغازه‌ها می‌شود و دست پدر را رها می‌کند و در بازار گم می‌شود و وقتی متوجه می‌شود که دیگر پدر را نمی‌بیند، گمان می‌کند پدرش گم شده است. در حالی که در واقع خودش گم شده است. انبیاء و اولیاء پدران خلق اند و دست خلائق را می‌گیرند تا آنها را به سلامت از بازار دنیا عبور دهند.


غالب خلائق، جلب متاع‌های دنیا شده‌اند و دست پدر را رها کرده و در بازار دنیا گم شده‌اند. امام زمان (عج) گم و غایب نشده است ما گم شدیم و محجوب گشته‌ایم. امام غایب نیست، تو نمی‌بینی آقا را. او حاضر است. چشمت رو که اسیر دنیا شده اگر از دنیا دست بردارد، آقا را می‌بیند. خلاصه نگو آقا غایب است. تو نمی‌بینی.

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۳۱
یادم هست يه بار جاي شما دوستان خالي رفته بودم شمال روستاي يكي از رفقا كه جلسه صحبتي و دعاي توسلي هم برقرار شد(به قول دوستمون مي‌گفت حاجي يه منبر و دعاي توسلي برو كه اين نوني كه خوردي حلال بشه) خلاصه رفتيم مسجد و مشغول خواندن دعا بودم كه بزرگواري دم‌گوشم گفت: حاج آقا براي بارون هم دعا كن!. گفتم چشم! با اجازتون از ته دل دعا كردم بارون ببارهhttp://facenama.com/i/icons/s63.gifآقا وقتي مي‌رفتيم مسجد چند تيكه ابر تو آسمون بودhttp://facenama.com/i/icons/s28.gif بعد كه دعا تموم شد و اومديم بيرون آسمونو مي‌گي! صاف‌صافhttp://facenama.com/i/icons/new/38.gif بنده خدا اومد گفت: حاج‌آقا! يه محبتي بكن ديگه براي بارون دعا نكن باقي شب شما خوشhttp://facenama.com/i/icons/s730.gif



نتيجه اخلاقي:
حالا ما كه ضايع شديم ولي شماها سعي كنيد يه كم اين نيتهاتون رو پاك كنيد حداقل ابرها ازبين نرن بارون اگه نمياد....

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۳۱
http://rasanews.ir/Images/News/Larg_Pic/26-8-1390/IMAGE634571363173437500.jpg

در بسیاری از جلسات به اوضاع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ممكن است انتقاداتی وارد شود كه ما باید اولاً دقت كنیم كه انتقاد نابجاست یا بجا، اگر انتقاد صحیح است اشكالات را توجیه نكنیم زیرا توجیه لغزش ها حماقت است.
ولی وجود اشكال هم دلیلی بر كنارگیری از مسئولیت ها نیست زیرا انقلاب ما كودتای گروهی خاص نبوده بلكه قیام صدها هزار شهید و جانباز و اسیر بوده و نادیده گرفتن این همه سرمایه خیانت است و وظیفه ماست كه از ضعف ها بكاهیم و نارسایی ها را تكمیل كنیم، كوتاه سخن اینكه:

توجیه اشتباه حماقت است.
تضعیف (انقلاب) خیانت است.
تكمیل رسالت است.



(لازم به ذكر است اين سه جمله متعالي در بيانات استاد مرحوم علي‌صفايي موجود است)

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۳۲
به سلامتی نگاه خسته ی رفتگر پیر محل...
http://sangariha.com/i/attachments/1/1383214707543372_large.jpg

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۳۲
چرا باید بعد صلوات بگیم الهم عجل لولیک الفرج>؟؟؟؟؟

میشه با سند بهم بگید

سلام بزرگوار
اين دعاي بعد از صلوات درخواست فرج مولايي است كه پيامبر و آل او عليهم‌السلام منتظر ظهورش هستند. سند اين ذكر را از روايت زير مي‌توان برداشت كرد:
امام صادق علیه السلام می‏فرمایند:
«مَنْ قالَ بَعدَ صَلوةِ الْفَجْرِ و بَعدَ صَلوةِ الظُّهرِ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد و اَلِ مُحَمَّد و عَجِّل فَرَجَهُمْ لَمْ یَمُتْ حَتّی یُدْرِکَ الْقَائِمَ مِن اَلِ مُحَمَّد صلی الله علیه و آله و سلم؛ هر کس پس از نماز صبح و نماز ظهر بگوید: «اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم»، از دنیا نمی‏رود مگر آن که قائم آل محمد (صلی الله علیه و آله) را درک می‏کند.

تبيان به نقل ازسفینة البحار، حاج شیخ عباس قمّی، ج 2، ص49

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۳۳
مشكل يه معتاد اينه كه نيازهاش دچار تغيير شده! نياز كاذب او به مواد آنقدر زياد شده كه حاضره براي رسيدن به اون از ساير نيازهاي اساسي مثل: پوشاك، غذا، عاطفه و....بگذره!! پول و سرمايه‌اي كه بايد صرف امور مهم و اساسي انساني بشه صرف نيازي ميشه كه كاذبه و هلاك كننده...
حالا يه نگاهي به اونهايي كه دنيا در نگاهشون همه چيز شده بيانداز! براي اين گونه افرادِ معتادِ به دنيا! نيازهايي مثل ارتباط با خدا در قالب نمازو دعا و...بي‌معني است و اصولا دنيا و مافي‌هايش وقتي براشون نگذاشته تا در باره اساسي‌ترين نياز كه ارتباط با خالقش هست فكري بكنه!...

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۳۳
http://aghigh.ir/files/fa/news/1392/5/24/17544_999.jpg



دوستانی که در دوره قم بودند می دانند که من لااقل دوازده سال در خدمت ایشان(امام خميني ره) تحصیل کرده ام. باز در سفری که به پاریس رفتم، چیزهایی از روحیه این مرد کشف کردم که نه تنها بر ایمان من بلکه بر حیرت من افزود. وقتی که برگشتم، دوستانم پرسیدند چه دیدی؟ گفتم چهار تا « آمَنَ » دیدم:
1- « آمن بهدفه »؛ به هدفش ایمان دارد، دنیا جمع بشوند نمی توانند او را از هدفش منحرف کنند.
2- « آمن بسبیله »؛ به راهی که برای هدف خودش انتخاب کرده ایمان دارد. امکان ندارد او را از این راه منصرف کرد، شبیه همان ایمانی که پیغمبر به هدفش و به راه خودش داشت.
3- « آمن بقومه »؛ ...در همه رفقا و دوستانی که من سراغ دارم احدی به اندازه ایشان به روحیه مردم ایران ایمان ندارد. "افرادی به ایشان می گویند" کمی یواش‌تر، مردم دارند سرد می شوند، مردم از پای در می آیند. می‌گوید: مردم این طور نیستند ... من مردم را از شما بهتر می شناسم.
4- از همه بالاتر: « آمن بربه ». در جلسه خصوصی ایشان به من گفت: فلانی این ما نیستیم که این نهضت را ایجاد کرده ایم، من دست خدا را حس می کنم.

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۳۴
خیلی از اوقات دنبال اصلاح ديگران هستيم در حالي كه مشكل خودمونيم نه ديگران! ياد اين لطيفه اتفادم كه مي‌گن: ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻱ یک نفر ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﻼﯼ ﻭﻻﯾﺘﺸﻮﻥ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺯﻧﻢ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﻤﯿﺨﻮﻧﻪ ، ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ ؟؟؟؟
ﻣﻼ: ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﻓﻀﻴﻠﺖﻫﺎﻱ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﮕﻮ، ﺑﮕﻮ ﻛﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﻧﻤﺎﺯ ﺭﻭﯼ ﺭﻭﺡ ﺁﺩﻡ ﺗﺎﺛﻴﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﺍﺭﻩ .
-ﮔﻔﺘﻢ!ﺧﻴﻠﻲ ﻫﻢ ﺯﻳﺎﺩ، ﻭﻟﻲ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ .
ﻣﻼ : ﻭﻋﺪﻩﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﻧﻌﻤﺘﻬﺎﻱ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﮕﻮ ﻭ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﺍﮔﻪﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﻧﻪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺗﻮﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺷﻪ.
-ﮔﻔﺘﻢ! ﺧﻴﻠﻲ ﻫﻢ ﺍﻏﺮﺍﻕ ﻛﺮﺩﻡ . ﻭﻟﻲ ﺑﻲﻓﺎﻳﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻣﻼ : ﺍﺯ ﻫﻮﻝ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺟﻬﻨﻢ ﻭ ﺳﺨﺘﻴﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺨﻮﻧﺪﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﮕﻮ.
-ﮔﻔﺘﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﻫﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻭﻟﻲ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ !
ﻣﻼ (ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴت) : ﺁﺧﻪ ﺣﺮﻑ ﺣﺴﺎﺑﺶ ﭼﯿﻪ !؟
ﻫﻴﭽﻲ، ﻣﻴﮕﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﻥ ﺗﺎ ﻣﻨﻢ ﺑﺨﻮﻧﻢ !!!!

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۳۵
از تکرار یه گناه خسته شدم

هر کاری میکنم هر چقد قسم میخورم که شاید بتونم ترکش کنم اما دوباره اون گناه تکرار میشه

خسته شدم خواهش میکنم کمکم کنید

گریه میکنم به خدا التماس میکنم کمکم کنه که ترکش کنم اما نمیشه

برخي از گناهان مخصوصا گناهان جنسي مثل خودارضايي راه درمان خاص خودش را داره اما راههاي عام براي ترك هر گناهي اين چند نكته را بزرگان پيشنهاد مي‌كنند:
1- قرائت قرآن منظم و روزانه در ساعت و زمان خاصي كه از قبل اختصاص ميديد و زماني را هم انتخاب كنيد كه بتونيد هميشه انجام بديد.
2- قرائت دعاي عهد امام زمان عليه‌السلام ( اللهم بلغ مولاي صاحب‌الزمان....)
3- نذر صلوات روزانه، هرروز براي مادر يك امام.
4- حضور در جمعهاي بانشاط مذهبي و انجام فعاليتهاي عام‌المنفعه مذهبي
5- ورزش به صورت منظم و هميشه و به نحو وجوب برخود.
6- تلقين اين نكته به خود كه من قدرت ترك اين گناه را دارم. به صورت منظم و هر وقت به فكر انجامش مي‌افتيد.
7- برطرف كردن مقدمات گناه! به هر حال برخي از گناهان را بايد شرايطش بر طرف كرد و الا مشكل است. اين شرايط مي‌تواند ديدن تصاوير خاص و يا حضور در فضاي خاصي باشد.
و در آخر از توسل به مولايمان حسين عليه‌السلام به هيچ وجه غفلت نكنيد...

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۳۶
در روایتی آمده است هنگامی که امام رضاعليه‌السلام به سمت مرو می آمدند بعد از نیشابور به کاروانسرایی رسیدند و کاروان متوقف شد و براساس دستور مامون، ماموران اجازه ارتباط گیری مردم با امام را نمی دادند تا جایی که یک شب پیرمرد روستایی به بهانه اصلاح صورت امام آمده بود که آن حضرت را ببیند و امام رخصت داد و پیرمرد هنگام کار با امام رضاعليه‌السلام از اشتیاق دیدن آن حضرت صحبت می کرد که یک لحظه به ذهنش رسید که ای کاش از امام تقاضای اجرت می کردم و همان لحظه امام فرمود: از ما اجرت می خواهی، به این سنگ نگاه کن که یک مرتبه سنگ تبدیل به طلا شد، پیرمرد گفت: من اجرت دنیوی نمی خواهم چرا که عمر خود را گذرانده ام، من پیراهنی از شما می خواهم که با آن نماز خوانده اید و عبادت خدا را کرده اید تا کفنم باشد.

امام (ع) دستور دادند که یکی از لباس هایشان را به پیرمرد بدهند، هنگام خروج پیرمرد بدون نگاه به سنگ طلا، لباس را برداشت. آن حضرت فرمود سنگ طلایت را نیز بردار ما آنچه را که دادیم پس نمی گیریم؛ در آن لحظه پیرمرد به ذهنش رسید تا درخواست دیگری داشته باشد پس گفت: ای مولا، من از سکرات موت می ترسم و بزرگواری کنید و لحظه مرگ در کنار من باشید... امام پذیرفتند.

مدت ها از این ماجرا گذشت که روزی اطرافیان امام دیدند حضرت رضا عليه‌السلام سه مرتبه فرمود: لبیک و بعد از آن هرچه به دنبال آن حضرت گشتند ایشان را نیافتند تا اینکه آن حضرت آمد و ماجرای پیرمرد سلمانی را تعریف کردند...
گفتاری از حجت الاسلام علم الهدی بنقل از سايت شفاف

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۳۷
http://kermanshah.namaz.ir/kermanshah/images/articles/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D8%AA%D9%8A.jpg



در ستاد نماز گفتیم، آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خواندید، برای ما بنویسید. یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله، ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت.
نوشت که ستاد اقامه نماز! شیرین‌ترین نمازی که خواندم این است كه: در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند. یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم: نماز نخواندم، گفت: خوب باید بخوانی، اما حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفتم: برویم به راننده بگوییم نگه‌دار. پدر گفت: راننده كه بخاطر یک دختر بچه نگه نمی‌دارد، گفتم: التماسش می‌کنیم. گفت: نگه نمی‌دارد. گفتم: تو به او بگو. گفت: گفتم كه نگه نمی‌دارد، بنشین. حالا بعداً قضا می‌کنی. دختر دید خورشید غروب نکرده است و گفت بابا خواهش می‌کنم، پدر عصبانی شد، اما دختر گفت: پدر، امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم. می‌گفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کردم، یک شیشه آب درآوردم. زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آوردم بیرون شروع کردم وسط اتوبوس وضو گرفتن….شاگرد شوفر پرسید: دختر چه می‌کنی؟ گفت: آقا من وضو می‌گیرم، ولی سعی می‌کنم آب به كف اتوبوس نچکد. بعدش هم می‌خواهم روی صندلی، نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر به راننده گفت: عباس آقا، ببین این دختر بچه دارد وضو می‌گیرد.
راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید، در آینه هم دختر را می‌دید. مدام جاده را می‌دید، آینه را می‌دید...مهر دختر در دل راننده هم نشست. راننده گفت: دختر عزیزم، می‌خواهی نماز بخوانی؟ صبر كن، من می‌ایستم. ماشین را کشید کنار جاده و گفت: نمازت را بخوان دخترم، آفرین.
دختر می‌گفت: وقتی اتوبوس ایستاد، من پیاده شدم و شروع کردم به نماز خواندن. یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاهش کردند. یكی گفت: من هم نخواندم، دیگری گفت: من هم نخواندم. شخص دیگری هم گفت: ببینید چه دختر باهمتی است...آفرین، همین دختر روز قیامت، حجت است. خواهند گفت: این دختر اراده کرد، ماشین ایستاد. یکی یکی آنهایی هم که نماز نخوانده بودند، ایستادند به نماز. دختر می‏‌گفت: یک مرتبه دیدم پشت سرم یک عده دارند نماز می‌خوانند. می‌گفت: شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم...



باتلخيص و اضافات

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۷:۴۲
پیامبر اعظم صلی الله و علیه و آله و سلم فرمودند:هلاکت زنان امت من در دو چیز سرخ است: یکی طلا و دیگری لباس های نازک و بدن نماو هلاکت مردان امت من (هم در دوچیز است یکی) در ترک علم و (دیگری)در جمع کردن مال است. دو شرح مختصر بر حديث:1-طلا براي زن حلال است اما آنچه موجب تيره‌بختي او مي‌شود جمع كردن طلا و احساس و تفاخر به ديگران آنهم با پوششي كه طلاهايش بيشتر ديده شود!!
2-جمع كردن مال توسط مرداني كه بي‌بهره از دانش هستند موجبات هلاكت آنهاست؛ چون پول كافي براي بدتر شدن در اختيارشان هست!!

فریده بنده مخلص خدا
۱۳۹۴/۰۶/۱۰, ۰۰:۱۲
" تجاذب در دنیا و اخرت.

کسی که در دنیا رابطه محبت . رابطه هدایت پذیری و پیروی از معصومین علیه السلام را داشته است.

در اخرت باعث می شود این رابطه به شکل شفاعت تجسم پیدا کند. تا معصوم که در مقام بسیار

بالایی است او را جذب کند. و مثل اهن ربا او را به سوی خود به بالا بکشد.

هر قدر در دنیا رابطه محبت و پیروی و اتحاد روحی و شباهت و سنخیت بیشتر .در اخرت از شفاعت

بالاتری برخوردار خواهد گشت.

از ان طرف رهبران باطل هم که در دنیا عدهای را جذب کرده بودند و با هم ارتباط و اتحاد روحی داشتند.

در اخرت جذب یکدیگر می شوند. و به سمت جهنم می روند. قران می فرماید :

یوم ندعو کل اناس بامامهم . به یاد اورید روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان می خوانیم.

بر همین اساس است که روابط دنیا در انجا تجسم پیدا می کند.

خداوند در باره فرعون هم می فرماید :

یقدم قومه یوم القیامه فاوردهم النار. روز قیامت او در پیشاپیش قومش خواهد بود و ان ها را

وارد اتش می کند.

فرعون هم شفیع و واسطه ای است که پیروانش را که با او سنخیت و اتحاد و جذب روحی داشتند .

وارد جهنم می کند.

در دنیا رهبر گمراهی و ضلالت بوده . در اخرت هم پیشوای اتش جهنم است.

از ان طرف پیامبر اکرم و ال او علیه السلام و در مرتبه پایین تر علما و صلحاو کسانی که در دنیا باان

ها ارتباط محبت و یا پیروی و رهبری داشتیم و جذب ان ها بودیم . در اخرت ما را به سمت بهشت می برند. و

شفیع و واسطه هستند . در حقیقت همانند اهن ربایی دوستانشان را از جهنم بیرون می کشند.

یا اگر در درجات پایین تر بهشت هستند .به مقامات بالاتر جذب می کنند.

جمله اشیا کاندر این ارض و سماست

جنس خود را همچو کاه و کهرباست.

نوریان مر نوریان را طالب اند.

ناریان مر ناریان را جاذب اند.

(گزیده ای از کتاب صراط و شفاعت . مسعود عالی. )

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۱۰, ۱۲:۵۷
فرق مومن و دنیاطلب:
مومن به فکر و عبرت مشغول بُود و منافق به حرص و اَمَل.
مومن از همه کس نومید بُود مگر از حق تعالی و منافق به همه کس امید دارد مگر حق تعالی.
مومن مال فدای دین کند و منافق دین فدای مال کند.
مومن طاعت همی دارد و همی گرید و منافق معصیت همی کند و همی خندد.
مومن تنهایی و خلوت را دوست دارد و منافق در جمع بودن و ازدحام و شلوغی را.
مومن همی کارد و ترسد که ندرود و منافق نکارد و طمع دارد که بدرود.

صادق
۱۳۹۴/۰۶/۱۰, ۱۴:۵۵
محقق اندیشمند، ملا احمـد اردبیلـی در طـول عمر پر برکت خـود از هیچ کـوششی برای یادگیری و آموختـن علـوم و فنون گوناگـون دریغ نمی‌کرد و از هر جاکه می‌شنید دانشمندی خوان علـم خـود را به روی طالبان دانش گسترده بی درنگ به خدمتـش می‌شتافت و از علـم و دانش وی بهره می‌جست، در آن زمـان در شهر شیـراز عالمـی وارسته و فیلسـوفـی آگاه به نام جمال الـدیـن محمـود از شـاگـردان مشهور فیلسـوف نامی جمال الدیـن دوانی، حـوزه درس حکمت و فلسفه تشکیل داده بـود و دانـش پژوهان آن دیار از محضرش بهره مند می‌شـدند. محقق اردبیلی نیز بـرای کسب علـوم عقلـی و فنـون فلسفـی به شهر شیـراز رفت و از محضـر وی بهره‌ها گـرفت. (در کتـاب ریاض العلماء جلـد اول، صفحه 90 و در کتـاب روضات الجنات، جلـد اول، صفحه 82 به این مسافرت اشاره شده است.)

فریده بنده مخلص خدا
۱۳۹۴/۰۶/۱۱, ۰۲:۰۲
"شفاعت گسترده امام حسین علیه السلام :

امام حسین علیه السلام در اخرت شفاعت بسیار گسترده ای دارد. چرا که رابطه محبت و هدایت دلها با حضرت بسیار قوی است.

کسی به شوخی می گفت : مشتری های امام حسین علیه السلام بیشتر از مشتری های خدا هستند. محرم را ببین و در طول سال مساجد را هم ببین .

البته عرض کردیم حرف شوخی است. وگرنه امام حسین علیه السلام دستگاهش همان دستگاه

خداست.

مرحوم ایت الله شاه ابادی .استاد حضرت امام مرد بسیار بزرگی بود. خیلی از شاگردان این عارف

بزرگ .بازاری های تهران بودند. در درس های اخلاق و عرفان ایشان شرکت می کردند. و به مقاماتی

هم رسیده بودند. و اقا دستور العمل های خاصی هم به ان ها می داد.

حتی گاه سرشان تشر هم می زد. که یک بار فرموده بود :این چه وضعی است ؟

هر چه می گوییم عمل نمی کنید و رشدی ندارید و خودتان را معطل کرده اید.

گفتند : اقا چه کنیم ؟ فرمود : نمازهای اول وقت . هر روز یک زیارت عاشورا . خمس را هم

روزانه حساب کنید .که برخی عمل کرده بودند و اهل مکاشفاتی هم شده بودند.

اقا زاده مرحوم ایت الله شاه ابادی نقل می کرد : یکی از بازاریان تهران که شخصی متدین و اهل

حساب و وجوهات بوده و از علاقه مندان پدرم هم بود و مستمر در دروس اخلاقشان شرکت

می کرد . حدود دو سال قطع رابطه کرد و به درس اقای شاه ابادی نیامد.

تا اینکه پس از دو سال یک روز برای حساب سال خدمت اقا امد .و گفت :اقا نمی پرسید چرا این دو

سال نزد شما نیامدم ؟ اقا فرمود : ما که از کسی طلب نداریم و دعوتی هم نمی کنیم.

اختیار با خودتان است. خواستید بیایید نخواستید نیایید.

او گفت : اقا جریانی برایم پیش امده . می خواهم برایتان بگویم . و ان این که شبی در خواب دیدم قیامت شده .
و همه مردم اشنا و غریبه در گرفتاری و مشکل و سختی بودند. برخی را می شناختم که به من

می گفتند در حقمان دعا کنید تا از این دشواری خلاص شویم. من در جواب می گفتم :

من که هستم و من را چه به این کارها که در حقتان دعا کنم ؟ !

تا این که گفتند : برویم نزد اقای شاه ابادی که در فلان جا هستند. بلکه دعایی یادمان دهد تا از

این غل و زنجیر نجات پیدا کنیم . همه امدیم در مکانی که شما بودید . دیدیم در جایی سر سبز

و با طراوت نشسته اید . گفتیم : اقا جان . مردم از شما کمک می خواهند . ذکری یادشان دهید.

یا دعایی که نجات پیدا کنند. شما فرمودید :همه با هم یک صدا بگویید : " یا حسین" که اسم اعظم و کمیاست.

نظام رشتی از مداحین اهل بیت بود . وقتی از دنیا رفت . از او پرسیدند : ان طرف چه خبر ؟

با یک بیت شعر جواب داد : شکر خدا را که در پناه حسینیم

عالم از این خوبتر پناه ندارد.

گزیده ای از کتاب صراط و شفاعت . مسعود عالی.

صادق
۱۳۹۴/۰۶/۱۱, ۱۳:۱۶
زندگی نامه رهبری ؟

آیت الله سید على خامنه اى فرزند حاج سید جواد حسینى خامنه‌اى، در روز 24 تیرماه 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمرى در مشهد مقدس چشم به دنیا گشود. زندگى سید جواد خامنه ­اى مانند بیش­تر روحانیون و مدرسّان علوم دینى، بسیار ساده بود. رهبر بزرگوار در ضمن بیان نخستین خاطره هاى زندگى خود از وضع و حال زندگى خانواده شان چنین مى­گویند:
«پدرم روحانى معروفى بود، امّا خیلى پارسا و گوشه گیر. . . زندگى ما به سختى مى گذشت. من یادم هست شب هایى اتفاق مى­افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهیّه مى­کرد و. . . آن شام هم نان و کشمش بود. » امّا خانه اى را که خانواده سیّد جواد در آن زندگى مى­کردند، رهبر انقلاب چنین توصیف مى کنند: «منزل پدرى من که در آن متولد شده ام، تا چهارـ پنج سالگى من، یک خانه 60 ـ 70 مترى در محّله فقیر نشین مشهد بود که فقط یک اتاق داشت و یک زیر زمین تاریک و خفه اى! هنگامى که براى پدرم میهمان مى آمد، همه ما باید به زیر زمین مى رفتیم.
رهبر انقلاب از چهار سالگى به همراه برادر بزرگش سید محمد به مکتب سپرده شد تا قرآن را یاد بگیرند. سپس، دو برادر را در مدرسه تازه تأسیس اسلامى «دارالتعّلیم دیانتى» ثبت نام کردند و این دو دوران تحصیل ابتدایى را در آن مدرسه گذراندند.
در حوزه علمیه
ایشان از دوره دبیرستان، خواندن «جامع المقدمات» و صرف و نحو را آغاز کرده بود. سپس از مدرسه جدید وارد
حوزه علمیه شد و نزد پدر و دیگر اساتید وقت ادبیات و مقدمات را خواند.
درباره انگیزه ورود به حوزه علمیه و انتخاب راه روحانیت مى گویند: «عامل و موجب اصلى در انتخاب این راه نورانى روحانیت پدرم بودند و مادرم نیز علاقه مند و مشوّق بودند».
ایشان کتب ادبى ار قبیل «جامع المقدمات»، «سیوطى»، «مغنى» را نزد مدرّسان مدرسه «سلیمان خان» و «نوّاب» خواند و پدرش نیز بر درس فرزندانش نظارت مى کرد. کتاب «معالم» را نیز در همان دوره خواند. سپس «شرایع الاسلام» و «شرح لمعه» را در محضر پدرش و مقدارى را نزد مرحوم «آقا میرزا مدرس یزدى» و رسائل و مکاسب را در حضور مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینى و بقیه دروس سطح فقه و اصول را نزد پدرش خواند. دوره مقدمات و سطح را به طور کم سابقه و شگفت انگیزى در پنچ سال و نیم به اتمام رساند. رهبر بزرگوار انقلاب، در زمینه منطق و فلسفه، کتاب منظومه سبزواری را ابتدا از «مرحوم آیت الله میرزا جواد آقا تهرانى» و بعدها نزد مرحوم «شیخ رضا ایسى» خواند.
در حوزه علمیه نجف اشرف
آیت الله خامنه اى که از هیجده سالگى در مشهد درس خارج فقه و اصول را نزد مرجع بزرگ مرحوم آیت الله العظمى میلانى شروع کرده بود، در سال 1336 به قصد زیارت عتبات عالیات، عازم نجف اشرف شد. با مشاهده و شرکت در درس هاى خارج مجتهدان بزرگ حوزه نجف از جمله مرحوم سید محسن حکیم، سید محمود شاهرودى، میرزا باقر زنجانى، سید یحیى یزدى، و میرزا حسن بجنوردى، اوضاع درس و تدریس و تحقیق آن حوزه علمیه را پسندید. ایشان را از قصد خود آگاه ساخت ولى پدر موافقت نکرد. پس از مدّتى ایشان به مشهد باز گشتند.
در حوزه علمیه قم
آیت الله خامنه اى از سال 1337 تا 1343 در حوزه علمیه قم به تحصیلات عالى در فقه و اصول و فلسفه، مشغول شد. از محضر بزرگان چون مرحوم آیت الله العظمى بروجردى، امام خمینى، شیخ مرتضى حائرى یزدى و علـّامه طباطبائى استفاده کرد. در سال 1343، از مکاتباتى که رهبر انقلاب با پدرشان داشت، متوجّه شد که یک چشم پدر به علت «آب مروارید» نابینا شده است، بسیار غمگین شد و بین ماندن در قم و ادامه تحصیل در حوزه عظیم آن و رفتن به مشهد و مواظبت از پدر در تردید ماند. آیت الله خامنه اى به این نتیجـه رسید که به خاطر خدا از قــم به مشهد هجرت کند واز پدر مواظبت نماید. ایشان در این مـورد مى­گویند:
«به مشهد رفتم و خداى متعال توفیقات زیادى به ما داد. به هر حال به دنبال کار و وظیفه خود رفتم. اگر بنده در زندگى توفیقى داشتم، اعتقادم این است که ناشى از همان بّرى «نیکى» است که به پدر، بلکه به پدر و مادر انجام داده­ ام».
به طور رسمى تحصیلات فقهى و اصول خود را تا سال 1347 در محضر اساتید بزرگ حوزه مشهد به ویژه آیت الله میلانى ادامه دادند. همچنین ازسال 1343 که در مشهد ماندگار شدند در کنار تحصیل و مراقبت از پدر پیر و بیمار، به تدریس کتب فقه و اصول و معارف دینى به طلـّاب جوان و دانشجویان نیز مى پرداختند.
مبارزات سیاسى
آیت الله خامنه­اى به گفته خویش «از شاگردان فقهى، اصولى، سیاسى و انقلابى امام خمینى (ره) هستند» امـّا نخستین جرقـّه هاى سیاسى و مبارزاتى با طاغوت را مجاهد بزرگ «سید مجتبى نوّاب صفوى» در ذهن ایشان زده است، هنگامی که نوّاب صفوى با عدّه­اى از فدائیان اسلام در سال 31 به مشهد رفته، در مدرسه سلیمان خان، سخنرانى پر هیجان و بیدار کننده اى در موضوع احیاى اسلام و حاکمیت احکام الهى، و فریب و نیرنگ شاه و انگلیسى و دروغگویى آنان به ملـّت ایران، ایراد کردند. آیت الله خامنه اى آن روز از طـّلاب جوان مدرسه سلیمان خان بودند، به شدّت تحت تأثیر سخنان آتشین نوّاب واقع شدند. ایشان مى گویند: «همان وقت جرقه هاى انگیزش انقلاب اسلامى به وسیله نوّاب صفوى در من به وجود آمده و هیچ شکى ندارم که اولین آتش را مرحوم نوّاب در دل ما روشن کرد».
همراه با نهضت امام خمینى (قدس سره)
آیت الله خامنه اى از سال 1341 که در قم حضور داشتند و حرکت انقلابى و اعتراض آمیز امام خمینى علیه محمد رضا شاه پهلوى، آغاز شد، وارد میدان مبارزات سیاسى شدند و شانزده سال تمام با وجود فراز و نشیب هاى فراوان و شکنجه ها و تعبیدها و زندان ها مبارزه کردند و در این مسیر ازهیچ خطرى نترسیدند. نخستین بار در محرّم سال 1383 از سوى امام خمینى (قدس سره) مأموریت یافتند که پیام ایشان را به آیت الله میلانى و علماى خراسان در خصوص چگونگى برنامه هاى تبلیغاتى روحانیون در ماه محرّم و افشاگرى علیه سیاست هاى آمریکایى شاه و اوضاع ایران و حوادث قم، برسانند. ایشان این مأموریت را انجام دادند و خود نیز براى تبلیغ، عازم شهر بیرجند شدند و در راستاى پیام امام خمینى، به تبلیغ و افشاگرى علیه رژیم پهلوى پرداختند. بدین خاطر در 9 محرّم «12 خرداد 1342» دستگیر و یک شب بازداشت شدند و فرداى آن به شرط اینکه منبر نروند و تحت نظر باشند آزاد شدند.
در بهمن 1342 - رمضان 1383- آیت الله خامنه اى با عدّه اى از دوستان شان براساس برنامه حساب شده اى به مقصد کرمان حرکت کردند. پس از دو ـ سه روز توقف در کرمان و سخنرانى و منبر و دیدار با علما و طلـّاب آن شهر، عازم زاهدان شدند. سخنرانى ها و افشاگرى هاى پرشور ایشان به ویژه در ایـّام ششم بهمن ـ سالگرد انتخابات و رفراندوم قلـّابى شاه ـ مورد استقبال مردم قرار گرفت. در روز پانزدهم رمضان که مصادف با میلاد امام حسن (ع) بود ساواک شبانه ایشان را دستگیر و با هواپیما روانه تهران کرد. وی حدود دو ماه ـ به صورت انفرادى ـ در زندان قزل قلعه زندانى شد و سپس آزاد گردید و به تدریس معارف اسلامی پر داخت. کلاس هاى تفسیر و حدیث و اندیشه اسلامى ایشان در مشهد و تهران با استقبال کم نظیر جوانان پرشور و انقلابى مواجه شد. همین فعالیت ها سبب عصبانیت ساواک شد و ایشان را مورد تعقیب قرار دادند. بدین خاطر در سال 1345 در تهران مخفیانه زندگى مى کردند و یک سال بعد ـ 1346ـ دستگیر و محبوس شدند. همین فعالیّت هاى علمى و برگزارى جلسات و تدریس و روشنگرى عالمانه و مصلحانه بود که موجب شد آن بزرگوار بار دیگر توسط ساواک جهنّمى پهلوى در سال 1349 نیز دستگیر و زندانى گردند.
در بین سال هاى 1350ـ1353 درس هاى تفسیر و ایدئولوژى آیت الله خامنه­ اى در سه مسجد «کرامت»، «امام حسن» و «میرزا جعفر» مشهد مقدس تشکیل مى شد و هزاران نفر از مردم مشتاق به ویژه جوانان آگاه و روشنفکر و طلـّاب انقلابى و معتقد را به این سه مرکز مى کشاند و با تفکّرات اصیل اسلامى آشنا مى­ساخت. درس نهج البلاغـه ایشان از شور و حال دیگـرى برخوردار بود و مردم با حقایق نورانى آشنا و زمینه را براى انقلاب بزرگ اسلامى آماده مى ساختند. این فعالیـّت ها موجب شد که در دى ماه 1353 ساواک بى رحمانه به خانه آیت الله خامنه اى در مشهد هجوم برده، ایشان را دستگیر و بسیارى از یادداشت ها و نوشته های شان را ضبط کنند. این ششمین و سخت­ترین بازداشت ایشان بود و تا پاییز 1354 در زندان کمیته مشترک شهربانى زندانی بودند. در این مدت در سلولى با سخت­ترین شرایط نگه داشته شدند.
رژیم جنایتکار پهلوى در اواخر سال 1356، آیت الله خامنه اى را دستگیر و براى مدّت سه سال به ایرانشهر تبعید کرد. در اواسط سال 1357 با اوجگیرى مبارزات عموم مردم مسلمان و انقلابى ایران، ایشان از تبعیدگاه آزاد شده به مشهد مقدس بازگشتند و در صفوف مقدم مبارزات مردمى علیه رژیم سفـّاک پهلوى قرار گرفتند و پس از پانزده سال مبارزه مردانه و مجاهدت و مقاومت در راه خدا و تحمّل آن همه سختى و تلخى، ثمره شیرین قیام و مقاومت و مبارزه؛ یعنى پیروزى انقلاب کبیر اسلامى ایران و سقوط خفـّت بار حکومتِ سراسر ننگ و ظالمانه پهلوى، و برقرارى حاکمیت اسلام در این سرزمین را دیدند.
درآستانه پیروزى انقلاب اسلامى، پیش از بازگشت امام خمینى از پاریس به تهران، «شوراى انقلاب اسلامى» با شرکت افراد و شخصیت هاى مبارزى همچون شهید مطهرى، شهید بهشتى، هاشمى رفسنجانى و. . . از سوى امام خمینى در ایران تشکیل گردید، آیت الله خامنه اى نیز به فرمان امام بزرگوار به عضویت این شورا درآمد. پیام امام توسط شهید مطهرى «ره» به ایشان ابلاغ گردید و با دریافت پیام رهبر کبیر انقلاب، از مشهد به تهران آمدند.
آیت الله خامنه اى پس از پیروزى انقلاب اسلامى نیز همچنان پرشور و پرتلاش به فعالیّت هاى ارزشمند اسلامى و در جهت نزدیک تر شدن به اهداف انقلاب اسلامى پرداختند که همه در نوع خود و در زمان خود بى نظیر و بسیار مهّم بودند که در این مختصر فقط به ذکر رؤوس آن ها مى پردازیم:
- پایه گذارى «حزب جمهورى اسلامى» با همکارى و همفکرى علماى مبارز و هم رزم خود: شهید بهشتى، شهید باهنر، هاشمى رفسنجانى و. . . دراسفند 1357.
- معاونت وزارت دفاع در سال 1358.
- سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 1358.
- امام جمعه تهران، 1358.
- نماینده امام خمینی«قدّس سرّه» در شوراى عالى دفاع، 1359.
- نماینده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى، 1358.
- حضور فعّال و مخلصانه در لباس رزم در جبهه هاى دفاع مقدس، در سال 1359 با شروع جنگ تحمیلى
- ترور نافرجام ایشان توسط منافقین در ششم تیرماه 1360 در مسجد ابوذر تهران.
- وى در مهر ماه 1360 به عنوان رئیس جمهور ایران انتخاب شد. همچنین از سال 1364 تا 1368 براى دوّمین بار به این مقام و مسؤولیت انتخاب گردید.
- ریاست شوراى عالی انقلاب فرهنگی، 1360.
- ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام، 1366.
- ریاست شوراى بازنگرى قانون اساسى، 1368.
- رهبرى، که از سال 1368، روز چهاردهم خرداد پس از رحلت رهبر کبیرانقلاب امام خمینى (قدس سره) توسط مجلس خبرگان به این مقام انتخاب شد (2)
پی نوشت:
1. رک: زندگینامه مقام معظم رهبری، موسسه فرهنگی قدر ولایت، ص 11، خاطرات و حکایتهای، ج1، خاطره و حکایت از زبان مقام معظم رهبری، حوزه و روحانیت در آیینه 2ر. ک رهنمودهای مقام معظم رهبری، تنظیم دفتر مقام معظم رهبری، ج2 .
3. رک رهبرى فرزانه ازنسل کوثر ص 82 - 88.

شقایق
۱۳۹۴/۰۹/۱۶, ۱۴:۰۲
مردان مريخي زنان ونوسي - این کتاب یکی از پر فروش ترین کتب چند سال اخیر بوده که به 50زبان زنده دنیا ترجمه شده است.
مقدمه:
نویسنده معتقد است در زمانهای بسیار دور مردان ازسیاره مریخ وزنان ازسیاره ونوس به زمین آمده اند.آنان سالها در کنار هم زندگی کردند وبه مرورزمان ازیاد بردند که از دو سیاره مختلف آمده اند و با هم تفاوتهای زیادی دارند واین تفاوتهای آنهاست که آنها را به هم جذب می کند اما همین تفاوتها بوجود آورنده مشکلات است مشکلاتی که امروزه در زندگی زناشویی به کررات دیده می شود.اما آقای جان گری می گوید اگرما یادمان نرود که مردان از مریخ وزنان از ونوس هستند وباهم تفاوت دارند به راحتی می توانیم با این مشکلات کنار بیاییم و یکدیگر را درک کنیم وی دراین کتاب به شرح تفاوتهاوارائه راه حل برای مشکلات پرداخته ومی گوید وقتی زن ومرد تفاوت هایشان را بشناسند وآنها را رعایت کنندعشق شکوفا میشود
هفت تفاوت مهم وآشکار بين زن و مرد :
ونوسی ها

1.زنان پیشنهادهای درخواست نشده می دهند
2.زنان به شیوه ی ونوسی ها حرف می زنند
3.زنان باید یادبگیرنددرصدد اصلاح یا تغییرهمسرشان نباشند
4.در ونوس ابراز کمی محبت تغییر زیادی به وجود می آورد
5.در ونوس اگرزن درخواست ابراز محبت کند مرد کار مهمی انجام نداده
6.زن ها برای حل مشکلات فقط در مورد آن صحبت می کنند
7.زنان از اینکه مورد احترام،درک و عشق قرار بگیرند واقعا لذت می برند

مریخی ها
1.مردان با ارائه راه حل حرف زنان را قطع می کنند
2.مردها به شیوه ی مریخی ها حرف می زنند
3.مردها باید اهمیت گوش دادن را بیاموزند
4.در مریخ ابراز عشق کولاک می کند
5.مردان بر این باورند که اگر زنان چیزی درخواست نمی کنند حتما چیزهایی که مرد ارائه می دهد کافی است
6.مردها برای حل مشکلات خود سکوت میکنند و در خود فرو میروند
7.مردهاازاینکه مورد پذیرش، تحسین و اعتماد قرار بگیرندواقعالذت می برند
بيشترين اعتراضی که زنها در مورد مردان می کنند:
این است که مردها به حرفهای زنها گوش نمی دهند.
بيشترين اعتراضی که مردها در مورد زنها می کنند:
این است که زنهاهمیشه می خواهند مردها را تغییر دهند.
چگونه دست از تغیير دادن مرد برداريم:
وقتی او ناراحت است زیاد از اوسوال نکنید: به ناراحتی مرد زیاد توجه نکنید مگر اینکه خودش از شما کمک بخواهد ناراحتی خود را از ناراحتی او ابراز کنید اما نه خیلی زیاد.
منتظر باشید تااو خودش ازشما کمک بخواهد:
صبور باشید وبه همسرتان اعتماد کنید که به تنهایی می تواند راه خودش را پیدا کند.وقتی شما پیشنهاد ناخواسته ای می دهید ممکن است مرد احساس کند شما می خواهید او را تحت کنترل بگیرید
ایرادها و کاستیهای همسرتان را بپذیرید:
کاری کنید که او بفهمد احساساتش برای شما بیش از کمالاتش اهمیت دارد. سعی نکنید دیگران را برای او مثال بزنید و از خصوصیات آنها تعریف کنید.
فداکاری نکنید:
اگر از خود گذشتگی از خودتان نشان می دهید به این امید که او هم همان کارها را بکند در او این احساس بوجود می آید که شما می خواهید او را تغییردهید.
می توانید بدون اینکه بخواهید او را تغییر دهید احساسات منفی خود را با او در میان بگذارید:
وقتی احساس خود را با همسرتان در میان می گذارید صریحا به او بگویید که منظورتان این نیست که به او تذکر دهید چه کار باید بکند بلکه از او می خواهید که احساسات شما ر ا درک کند.
بخشیدن را تمرین کنید:
اشتباهات شوهرتان را ببخشید.
چگونه چيزی را درخواست کنيم و پاسخ بگيريم:
چیزی را بخواهیم که تا بحال از همسرمان خواسته ایم:
توقعات بی جا و غیر ممکن نداشته باشیم حتی برای امتحان.
در وقت مناسب بخواهیم:
با شناختی که از همسرتان دارید درخواستهایتا ن را در زمان های مناسب مطرح کنید.
رفتار ولحنتان آمرانه وتوقعی نباشد:
خواهش و درخواست با دستور فرق می کند
خلاصه بگویید:
احتیاجی نیست که دلایل ومثالهای گوناگون بیاورید که به او بفهمانید که این کار را باید انجام دهد این کار شما باعث می شود او احساس کند شما فکر می کنیداو نمی تواند خواسته ی شما را براورده کند.
رک و صریح بگویید واز کلمات مناسب استفاده کنید:
سخنانتان کنایه ای نباشد و تا جایی که می توانید از کلماتی مثل لطفا...استفاده کنید
جروبحث و دعوا:
یکی از دشوارترین مسائل درزندگی زناشویی نحوه برخورد با نظرات مخالف و تفاوتهاست.وقتی زن وشوهری دچار اختلاف نظری می شوندبحث وگفت وگویشان تبدیل به جر و بحث و بدون اینکه واقعا بخواهند تبدیل به دعوا می شود. جان گری بر این باور است که گفتن یک ببخشید راحت ترین راه برای پایان دادن به جر وبحث و دعواست.اما این کلمه به ندرت بر سر زبان مرد می آید و زنان هم این کلمه را به منظور معذرت خواهی و قبول اشتباه به کارنمی برند.
راه های رايج اما غلط پس از بروز جرو بحث:
دعوا:این روش مخصوص مریخی هاست. آنها معتقد اند بهترین دفاع حمله ی تهاجمی است.آنها وقتی همسرشان عقب نشینی می کند فکر می کنند پیروز شده اند اما با گذشت زمان متوجه اشتباه خود می شوند
فرار:
این روش هم مخصوص مریخی هاست.این شبیه یک جنگ سرداست. آنها سعی می کنند به حرفهای زن بی توجهی کنند و به خلوت خود بروند
تزویر:
این روش مخصوص ونوسی هاست. برخی زنان برای جلوگیری از بروز مشاجره سعی می کنند وانمود کنند همه چیز خوب است این زنان در دراز مدت دچار آزردگی خاطرو رنجش می شوند وراه ابراز عشق را مسدود می کنند
تسلیم:
این روش هم مخصوص ونوسی هاست.آنها بجای اینکه به بحث ادامه دهند خود را مقصر جلوه می دهند ومسولیت همه چیز را بر عهده می گیرند.این روش هم در کوتاه مدت جواب می دهد اما با گذشت زمان زن تحملش را از دست می دهد و...
دعوا فرار تسليم تزوير
در هر کدام از چهار روش بالا قصد ما این است که خودمان را از آسیب های روحی در امان بداریم و متاسفانه هیچکدام از این روشها فایده ای ندارد.اگر ما بجای عکس العمل سریع و احساسی کمی درنگ کنیم و با فکر واحترام به عقائید و روحیات یکدیگر با مشکلات روبرو شویم مطمئنا نتیجه بهتری خواهیم گرفت. همانطورکه قبلاهم گفتم استفاده ازکلمه ببخشیدواقعامعجزه میکند. اولا:پس از مدتی که شما ازاین کلمه استفاده کنید همسرتان به خود می آید وبا خود می گوید آیا تنها شما اشتباه میکنید که این کلمه را به کار می برید و او هم بکارگیری ومعجزه این کلمه را یاد می گیرد. دوما:شما این کلمه را در برابر کسی بکار می برید که او را از روی علاقه وعشق انتخاب کرده اید وباید سالها در کنار هم زندگی کنید.جان گری می گوید اگر با این وجود هم نمی توانید از این کلمه استفاده کنید بدانیدکه آدم مغروری هستید و سعی کنید این غرور کاذب را کنار بگذارید.
مرد به فنر شبيه است
در واقع چرخه ی عاطفی مرد شبیه خاصیت کشسانی فنراست.مردان به حکم غریزه طبیعی خود به این چرخه یعنی صمیمی شدن،کناره گرفتن و دوری گزیدن پاسخ مثبت می دهند.این اتفاق تقصیر زن یا مرد نیست این یک نیاز طبیعی است که مرد دارد.
یک مرد به دلیل نیازش به استقلال وآزادی از زن کناره گیری می کند.وقتی او به اندازه کافی دور خیز کرد ناگهان به دلیل نیازی که به عشق ومحبت دارد به سوی همسر خود باز می گردد ودوست داردمورد محبت قرار بگیرد.
مردها پیوسته بین صمیمیت و استقلال به طور متناوب یکی را انتخاب می کنند واین در غریزه ی مردان نهفته است.
آنچه زنان در مورد اين چرخه بايد بدانند:
زنان یا به دلیل اینکه از این چرخه آگاهی ندارند یا به این دلیل که خودشان به دلایل مختلف از مرد کناره گیری میکنند برداشت بدی از این چرخه ی غریزی مرد می کنند.
اما زنان باید به یاد داشته باشند در طول این چرخه دو کار را نباید انجام دهند:
اول اینکه زن نیاز طبیعی مرد به تنها بودن را نمی پذیرد و در هنگامی که مرد عقب نشینی می کند زن تعقیبش می کند ومدام ا زاو سوال می کند که چی شده؟چرا اینطوری شدی؟
دوم اینکه وقتی مرد از خلوت خود بیرون می آید زن به منظور تلافی کردن کارهای مرد به او بی توجهی می کند.
هنگامی که مرد به خاطر عقب نشینی تنبیه می شود ممکن است در آینده به دلیل هراس از عواقب کناره گرفتن دیگر به این چرخه که نیاز طبیعی اوست پاسخ ندهد و مطمئنا پاسخ ندادن به یک نیاز طبیعی مشکلات بدتری رابه وجود می آورد.
نتيجه:
اگر زن به مرد فرصت عقب نشینی و کناره گیری ندهد،مرد هرگز این شانس را پیدا نمی کند که احساس نیاز به همسرو عشق وعلاقه به او رادر خود بیابد وهرگز صمیمی تر نمی شود وبرای بدست آوردن استقلال سعی می کند احساسات درونی اش را از بین ببرد.
ویا اگر وقتی شریک زندگی شان عقب می کشد دنبال او بروند،مرد همیشه در میل به عقب نشینی باقی می ماند و هرگز فرصت آن را پیدا نمی کند که نیاز مشتاقانه خود به عشق ومهر را احساس کند.
زن به موج شبيه است
زن هم مانند مرد یک چرخه عاطفی دارد که بیشتر شبیه امواج دریاست.وقتی زن احساس کند کسی او را دوست دارد وعاشق اوست اعتماد به نفسش بالا می رود واحساساتش مثل امواج اوج می گیرد اما کمی بعد به طور ناگهانی احساسش تغییر کرده و فروکش می کند.سرعت چرخه عاطفی زنان بسیار بیشتر از مردان است.
وشاید دلیل اینکه می گویند مردها بیشتر عصبا نی می شوند علاوه بر ذاتی بودن این موضوع تکرار زیاد چرخه عاطفی زنان است. اما زنان هم به طور ناخودآگاه واز روی نیاز به این چرخه پاسخ مثبت می دهند.
آنچه مردان در مورد اين چرخه بايد بدانند:
مردان هم یا به دلیل ناآگاهی ویا به دلیل تکرار بیش از حد این چرخه برداشتهای نادرستی از این چرخه ی غریزی می کنند.
اما مردان در طول این چرخه چه کارهایی باید انجام دهند:
1- به حرفهای همسرتان گوش کنید:
حتی اگرمی دانیدحرفهای او موثر نیست.
بدانید اگر او را رها کنید دچار آسیب روحی می شود.
2- ناراحتی و آشفتگی زن را درک کنید:
در آن لحظه همسر شما بیش از محبتی که به او دارید نیاز دارد که احساساتش را درک کنید،کاری نکنید که اواحساس کند به خاطر اینکه نیاز به توجه بیشتری دارد یا رنجیده است در اشتباه است.
3- بجای دعوا و جروبحث به او اطمینان بیشتری بدهید:
مطمئن باشید این وضعیت زیاد طول نمی کشد ودعوا و جر وبحث فقط کار را خراب تر می کند.
نتيجه:
زنان،زمانی که احساس کنند مورد توجه ومحبت قرار گرفته اند،انگیزه پیدا می کنند وقدرتمند میشوند درنتیجه اگر مردها می خواهند که زنان همواره در بهترین شرایط خود باشند باید عشق،محبت وتوجهی را که آنان نیازمند و شایسته ی آن هستند را به آنها ارزانی دارند.
دوازده گونه ی عشق:
معمولا زن ومرد خودشان هم نمی دانند که نیازهای احساسی متفاوتی دارند.در نتیجه نمی دانند چگونه به هم ابراز محبت کنند.
زن ومرد هر یک محبتی را به همسرشان می کنند که خودشان دوست دارند واز نظر خودشان با تمام وجود به همسرشان عشق می ورزند در صورتی که نمی دانند همسرشان نیازهای عشقی متفاوتی دارد.
در ادامه اَشکال دوازده گانه عشق که هر یک دو به دو مکمل یکدیگر هستند را تعریف می کنیم:
زن به توجه نياز دارد ومرد به اعتماد
این دو نیاز های اولیه زندگی زناشویی است وپیش نیاز سایر نیازهاست.
طبیعتا وقتی زن توجه مرد رانسبت به خود می ببیند،باور واعتماد بیشتری به همسرش می کند،و بهتر او را می پذیرد.
همچنین وقتی که رفتاروحرکات زن نشان می دهد که به توانایی های همسرش اطمینان دارد،مرد خود به خود توجه بیشتری به برآورده کردن نیازها و خواسته های زنش نشان می دهد
زن نيازمند درک ومرد نيازمند پذيرش است
وقتی مرد بدون داوری وبا همدردی و علاقه به حرفهای زنش که احساساتش را بیان می کند،گوش می دهد،زن احساس می کند همسرش حرفهایش را می فهمد و درک می کند.
و زمانی که زن با مهربانی ومحبت رفتارهای همسرش را قبول داشته باشد وسعی در تغییر دادن آنها نداشته باشد،مرد احساس می کند که مورد پذیرش زن قرار گرفته و زنش او را تایید کرده است.
زن به احترام ومرد به قدردانی نياز دارد
وقتی مرد با زنش طوری رفتار می کند که نشان دهد که خواسته ها،نظرات و نیازهایش برای اواهمیت دارد،زن احساس شخصیت واحترام می کند.به یاد داشته باشید جنبه های ظاهری احترام مثل تقدیم یک شاخه گل،به یاد داشتن روزهای مهم مانند سالروز ازدواج وتولد،برای بر آورده کردن سومین نیاز عشقی زن،بسیار مهم است
وقتی زن از تلاش مرد قدردانی می کند ورفتار او را با ارزش می شمارد،مرد می فهمد که تلاش هایش به هدر نرفته و زن آنها را دست کم نگرفته،به همین دلیل به تلاش بررفع نیازهای همسرش مسمم تر می شود
زن به عشق ورزی ومرد به تحسين نياز دارد
وقتی زن دریابد که شوهرش دیوانه وار او را دوست دارد و تنها به او می اندیشد احساس بالندگی می کندو شاداب وسرزنده تر به زندگی ادامه می دهد،زن اگر احساس کند همسرش تنها وتنها به او فکر می کند،به راحتی به تحسین وستایش شوهرش می پردازد.
مرد می خواهد که زن خوشحالی و خشنودی خود را از زندگی بااو نشان دهد،تحسین کردن مردوتعریف از او این نیاز او را براورده می کند.
وقتی مرد احساس کند مورد ستایش وتحسین واقع شده است اطمینان خاطر پیدا می کند و خود را وقف همسرش می کند
زن به اعتبارنياز دارد ومرد به تاييد
مردان باید یادبگیرند وقتی که نظر متفاوتی با نظرهمسرشان دارند،دیدگاه ونظر زن را معتبر وبا ارزش بدانند.
مرد با اعتبار بخشیدن به عقاید زن بر این نکته صحه می گذارد که زن حق دارد آن گونه که هست،باشد و افکار خود را به راحتی بیان کند.
همه مردان از صمیم قلب دوست دارند نزد همسرشان قهرمانی بالیاقت باشند،او فقط با تایید زن،به این خواسته ی خود می رسد.زنان حتی در صورت موافق نبودن با مرد می توانند آنها را تایید کنند.
زن به قوت قلب نيازدارد ومرد به تشويق
قوت قلب،این احساس را به زن می دهد که همواره کسی هست که او را دوست داشته باشد و او را حمایت کند.
مرد برای اینکه به همسرش قوت قلب بدهد باید به او بارها وبارها اطمینان خاطر بدهد چون زنان این چنین انتظارو نیازی دارند.
مرد نیاز دارد که زنش او را تشویق کند.وقتی زن،مرد را تشویق می کند،با اطمینان به شخصیت و توانایی مرد،جرات وامید را در اوزنده می کند.
بيست وپنج راه جزئی اما بسيار مهم برای بدست آوردن دل زنان:
گاههی اوقات با دادن شاخه گلی او را متعجب کنید
هیچ وقت روز تولدش رافراموش نکنید
وقتی خسته است به اوپیشنهاد کمک بدهید
از آرایش و لباسهایش تعریف کنید
کارهایی را که به شما می سپاردبه بهترین شکل انجام دهید
در حضور جمع،به او بیش ازسایرین توجه کنید
اتومبیلش را بشویید
و...
بيست وپنج راه جزئی اما بسيار مهم برای بدست آوردن دل مردان:
نواقص وعیب وارادهایش را بپذیرید
به جک هایی که می گویید،بخندید
از دیدن شوهرتان خوشحال شوید
درباره ی او مثبت بیندیشید
همیشه یادتان باشد موقع خداحافظیاورا ببوسید
اگراشتباهی کردید معذرت خواهی کنید
و...
سخن پايانی جان گری:
حتی اگر تمام مطالب کتاب را فراموش کردید،همین قدر یادتان باشد که زن ومرد با هم تفاوت دارند،این به شما کمک میکند که دوست داشتنی تر به نظر بیایید.شما راه زیادی در پیش دارید که باید بروید وزندگیتان را سرشار از عشق و محبت سازید در این راه هیچ گاه ازیاد نبرید که مردها از مریخ وزنها از ونوس آمده اند.از اینکه به من این فرصت را دادید تا در زندگی شما تغییر مثبتی به وجود آورم،بسیار سپاس گزارم به امید روزی که مرگ هم حریف عشق نشود.

نویسنده: جان گری

شقایق
۱۳۹۴/۰۹/۱۶, ۱۴:۰۸
ده اصل مهلکات عبارتند از:بخل،کبر،عجب،ریا،حسدخشم و شهوت(طعام و سخن و...)،دوستی مال و جاه و حرص
ده اصل منجیات عبارتند از:
توبه،پشیمانی بر گناه،صبر بر بلا،رضا بر قضا،شکر بر نعمت،برابر داشتن خوف و رجا،زهد در دنیا،اخلاص در طاعات،خلق نیکو با مردم و دوستی خدای تعالی

شقایق
۱۳۹۴/۰۹/۱۶, ۱۴:۱۱
بدان که سِحر دنیا آن است که خویشتن را به تو نماید چنان که تو پنداری که وی خود ساکن است وبا تو قرار گرفته در حالی که وی از تو بردوام گریزان است ولیکن به تدریج و ذره ذره حرکت می کند.
ومثل وی چون سایه ای است که در وی نگری:ساکن نماید٬و وی بر دوام همی رود.
و معلوم است که عمر تو چنین است:بر دوام می رود٬وبه تدریج هر لحظه کمتر می شود .
و آن دنیاست که از تو می گریزد و ترا وداع می کند٬و تو از آن بی خبر!

شقایق
۱۳۹۴/۰۹/۱۶, ۱۴:۱۲
بدان كه ريا كردن به طاعتهاي حق تعالي به شرك نزديك است، و هيچ بيماري بر دل پارسايان غالبتر از اين نيست كه چون عبادتي كنند خواهند كه مردمان از آن خبر يابند و جمله ايشان به پارسا اعتقاد كنند...

اصل خشم و غضب از آتش است که زخم آن به دل می رسد و نسبت آتش با شیطان است، آنجا که گفت: «خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ»(اعراف: 12) و کار آتش حرکت و ناآرامی است، در حالی که کار گل و خاک سکون و آرامش است و هر کس خشم بر او غالب شود، نسبت و شباهت او با شیطان بیش از آدم است.

همت در جان می‌باید داد و هزیمت در نفس و تن بر مرگ می‌باید نهاد؛ ‌چرا که منزل، گورستان است و اهل قبور منتظرند تا ببینند چه موقع به آنان می‌پیوندی. پس مبادا که بی‌زاد و توشه بروی.

آن‌گونه که می‌پسندی زندگی کن، ولی بدان که عاقبت مرگ در انتظار توست.

شقایق
۱۳۹۴/۰۹/۱۶, ۱۴:۱۶
خیلی خوب خودت اسمت چیه اسم مادرت چیه اسم پدرت چیه ؟

سلام جالبه این که ساحران اسم مادر می پرسن و جن برای آنها خبر می آورد:Labkhand::Gol:

شقایق
۱۳۹۴/۰۹/۱۶, ۱۴:۱۷
قیمت چشم و گوش و دست و پا...


يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مى‏كرد و سخت مى‏ناليد . گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى‏كنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏كنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .
گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شكايت دارى و گله مى‏كنى؟!بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوش بخت‏تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود مى‏بينى . پس آنچه تو را داده‏اند، بسى بيش‏تر از آن است كه ديگران را داده ‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى!


برگرفته از: امام محمد غزالی، كيمياى سعادت، ج 2، ص 380

فریده بنده مخلص خدا
۱۳۹۴/۰۹/۱۸, ۰۰:۱۷
"خداوند فاطمه علیه السلام را فاطمه نامید :

امام محمد باقر علیه السلام فرموده اند :" در روز قیامت حضرت فاطمه زهرا (س) کنار در دوزخ

می ایستد و با حالت مناجات رو به سوی خداوند متعال می کند و عرضه می دارد :

"بار خدایا ! اقای من ! تو نام مرا فاطمه نهادی و به مهر خویش . من و دوستانم را از اتش

دوزخ امان دادی. خداوندا ! وعده تو حق است و تو در انجام وعده هایت تخلف نمی ورزی. "

از سوی خداوند متعال ندا می رسد که : "ای فاطمه ! راست گفتی. من نام تو را فاطمه

گذاشتم و تو و دوستانت و فرزندانت . که ولایت تو و امامان از نسل تو را پذیرفته باشند.

از اتش دوزخ امان داده ام. تو درست می گویی . وعده من حق است. و من خلاف وعده نمی کنم. "

یا حق.

شقایق
۱۳۹۴/۱۱/۰۲, ۱۹:۳۶
پیغمبر اکرم(ص) فرمود:
من از جبرییل پرسیدم آیا بعد از من به زمین خواهی آمد؟
گفت:بلی یا رسول الله
بعداز شما 10 مرتبه به زمین نازل خواهم شد
و ده گوهر از روی زمین خواهم برد(به دلیل کفران مردم)
پیغمبر فرمودند: آن گوهرهاچیست؟عرض کرد:
اول دفعه که نازل بشوم برکت را خواهم برد.
دفعه دوم رحمت را,
دفعه سوم حیا را از چشم زنان,
دفعه ی چهارم حمیت و غیرت را از مردان,
دفعه ی پنجم عدالت را از دل سلاطین,
دفعه ی ششم صداقت و راستی را از دل رفیقان و دوستان,
دفعه ی هفتم مروت را از دل اغنیا,
دفعه ی هشتم صبر را از دل فقیران,
دفعه ی نهم حکمت را از دل حکیمان و
دفعه ی دهم ایمان رااز دل مومنین.
هرگاه خداوند غضب نماید , عذابی بر ایشان نازل نکند,
به جای آن نرخ های انان گران می شود
و عمرها یشان کوتاه می گردد
و تجارتشان سود نمی کند
و میوه هایشان نیکو نمی باشد
و نهرهایشان کم آب و باران از ایشان دریغ می گردد
و اشرار بر انان مسلط می گردند

( بحار الانوار, ج 6, علامه مجلسی قدس سره)

سعادتمند
۱۳۹۵/۰۱/۱۶, ۱۱:۵۲
✨داستان حیرت آور شیطان ومردنماز گذار✨


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند .لباس پوشید و راهی خانه خدا شد . در راه به مسجد ، مرد زمین خورد و لباس هایش کثیف شد . او بلند شد ، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت . مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد . در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد ! او دوباره بلند شد ، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت .
یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد . در راه به مسجد ، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید .مرد پاسخ داد : من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید . از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم . مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند . همین که به مسجد رسیدند ، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند . مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند .مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود . مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند .

مرد دوم پاسخ داد : من شیطان هستم . مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد . شیطان در ادامه توضیح می دهد : من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم . وقتی شما به خانه رفتید ،خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید ، خدا همه گناهان شما را بخشید . من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد ، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید . به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانوادهات را بخشید . من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم ، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید . بنابراین ، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم»

« نتیجه اخلاقی داستان »

« کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید . زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختیهای در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید . پارسائی شما می تواند خانواده و قومتان را بطور کلی نجات بخشد . این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید

کیمیای محبت
۱۳۹۵/۰۲/۲۸, ۰۷:۴۱
http://img.tebyan.net/big/1385/04/13348532394618719141821307319856118150213.jpg

شیخ بهلول می‌فرمودند: زمانی در مشهد به منزل یكی از آشنایان كه سیّد بود، رفتیم. اتفاقاً هوا بارانی بود و خانم خانه هم زایمان كرده بود و چند تا بچه آورده بود و شوهرش هم در منزل نبود. متوجه شدم كه حالش مساعد نیست. به او گفتم: شما بخوابید من از بچه‌ها نگهداری می‌كنم و او هم خوابید.
نصف شب دیدم، بچه‌ها خیلی گریه می‌كنند، فهمیدم كه خودشان را كثیف كرده‌اند. داخل حیاط آمدم كه كهنه بیاورم و آنها را پاك كنم و قُنداق نمایم؛ اما متأسفانه باران آمده بود و تمام آنها خیس شده بود. به داخل برگشتم و عبای خود را چهار تكّه كرده و به وسیله آن بچه‌ها را تمیز كردم و قنداق نمودم. اذان صبح كه به طرف حرم حضرت رضا علیه السلام حركت كردم، در بین راه، چند سگ به من حمله كردند؛ مشغول دفع سگ‌ها بودم كه سیّدی آمد و سگ‌ها را رد كرد و به من گفت: «كسی كه تا صبح از بچه‌های ما مراقبت كرده، ما قادر نیستیم چهار تا سگ را از او دفع كنیم؟» بعد هم غیب شد.
آیة الله سیبویه در مورد شیخ بهلول می‌فرمودند: بزرگ فاضل ما، عالم با عمل و عارف سالك كامل، حافظ قرآن و ستاره درخشان و رسیده به درجه سیر و سلوك و عرفان در اوج وصول، نور دیده ارباب معرفت و عقول، آقای حاج شیخ محمدتقی بهلول.

کیمیای محبت
۱۳۹۵/۰۲/۲۸, ۰۷:۴۵
200تا دروغ:!::!:

حاج حسین احمدی خمینی شهری نقل می‌کند که: آقای بهلول را دیدم؛ از ایشان پرسیدم كجا بودید؟

گفت: جمكران.
گفتم: برای چه رفته بودید؟
گفت: رفتم دویست تا دروغ گفتم و برگشتم. (اشاره به نماز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف كه در هر ركعت آن صد مرتبه آیه «إیّاكَ نَعبُدُ و إیاكَ نَستَعین» دارد.)
آیة الله خزعلی در مورد شیخ بهلول می‌گوید:
... كافی است او را یك بار ببینی، اگر نه، یك بار سرگذشتش را مرور كنی، باشد كه از قید و بندها، از این نحل و زنجیرها، خلاصی حاصل شود و توجه بیشتر به عالم معنا دست دهد.

آیة ‌الله امجد در مورد شیخ بهلول فرمودند:
ایشان یك انسان وارسته‌ای است، توكل عجیبی دارد، او یك انسان عتیقه است، چرا كه عتیقه‌جات، معمولاً كمیاب و قیمتی هستند، او هم كمیاب است و هم قیمتی

کیمیای محبت
۱۳۹۵/۰۲/۲۸, ۰۷:۵۰
نماز‌های تقی بی نماز



نامش سید یونس و از اهالی آذر شهر آذربایجان بود به قصد زیارت هشتمین امام نور راه مشهد را در پیش گرفت و بدانجا رفت اما پس از ورود و نخستین زیارت همه پول او مفقود و بدون خرجی می‌ماند ناگزیر به حضرت رضا(ع) متوسل می‌‌شود و شب در منزل در عالم رؤیا می‌بیند که حضرت می‌فرماید: سید یونس بامداد فردا هنگام طلوع فجر برو و در بست پائین خیابان زیر غرفه نقاره خانه بایست اولین کسی که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل تو را حل کند.
می‌گوید پیش از فجر بیدار شدم وضو ساختم و به حرم مشرف شدم و پس از زیارت قبل از دمیدن فجر به همان نقطه‌ای که در خواب دیده و دستور یافته بودن آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم که به ناگاه دیدم آقای تقی آذرشهری که متأسفانه در شهر ما به خاطر بدگویی برخی به او تقی بی نماز می‌گفتند از راه رسد اما من با خود گفتم آیا مشکل خود را به او بگویم؟ با اینکه در وطن متهم به بی نمازی است چرا که در صف نمازگزاران رسمی و حرفه‌ای نمی نشیند من چیزی به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرف شد من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتاری خویش را با دلی لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا(ع) گفتم و آمدم بار دیگر به حرم رفته و گرفتاری خویش را با دلی لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا(ع) گفتم و آمدم بار دیگر شب در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب تکرار شد.
روز سوم گفتم بی‌تردید در این خوابهای سه گانه رازی است به همین جهت بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولین نفری که قبل از فجر وارد می‌شد و جز‌آقا تقی نبود سلام کردم و او نیز مرا مورد دلجویی قرار داد و پرسید اینکه سه روز است که شما را در این جا می‌بینم کاری داری؟ من جریان را گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقف یک ماهه‌ام در مشهد پول سوغات را نیز دارد و گفت پس از یک ماه قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازارسر شوی در میدان سرشوی باشد، تا ترتیب رفتن تو به سوی شهرت را بدهم از او تشکر کردم.
آمدنم یک ماه گذشت زیارت وداع کردم و سوغات هم خریدم خورجین خویش را برداشتم در ساعت مقرر در مکان مورد توافق حاضر شدم درست سر ساعت بود که دیدم آقا تقی آمد و گفت: آماده رفتن هستی؟ گفتم: آری، گفت: بسیار خوب بیا! بیا! نزدیکتر رفتم گفت خودت به همراه بار و خورجین و هر چه داری بر دوشم بنشین تعجب کردم و پرسیدم مگرممکن است؟ گفت: آری، نشستم به ناگاه دیدم آقا تقی گویی پرواز می‌کند و من هنگامی متوجه شدم که دیدم شهر و روستاهای میان شهدا تا آذر شهر به سرعت از زیر پای ما می‌گذرد و پس از اندک زمانی خود را در صحن خانه خود در آذرشهر دیدم و دقت کردم دیدم آری خانه من است و دخترم در حال غذا پختن است آقا تقی خواست برگردد دامانش را گرفتم و گفتم بخدا سوگند تو را رها نمی کنم در شهر ما به تو اتمام بی نمازی و لامذهبی زده‌اند و اینک قطعی شد که از دوستان خاص خدایی از کجا به این مرحله دست یافتی و نمازهایت را کجا می‌خوانی ؟ او گفت: دوست عزیز چرا تقتیش می‌کنی؟ باز او را سوگند دادم... تا اینکه تعهد گرفت که تا زنده‌ام به کسی نگویم گفت: سید یونس من در پرتو ایمان و خود سازی و تقوا و عشق به اهل بیت (ع) و خدمت به خوبان و درماندگان به ویژه با ارادت به امام عصر (ع) مورد عنایت قرار گرفتم و نمازهای خود را هر کجا باشم با طی الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت (ع) می خوانم.

پی نوشت : قضاوت در مورد دیگران ممنوع حتی شما دوست عزیز

فریده بنده مخلص خدا
۱۳۹۵/۰۲/۲۹, ۰۲:۱۷
" هرم بن حیان " از عارفان قرن اول هجری و از اصحاب امام علی علیه السلام می باشد. و در

عرصه زهد. یکی از زهاد ثمانیه- زاهدان هشتگانه - به شمار می رود. او می گوید :

چون درجه شفاعت اویس را از زبان رسول خدا (ص) شنیدم. ارزوی دیدار او بر من غالب شد.

و از بصره به مقصد کوفه رفتم. مدتی طولانی در ان جا اقامت کردم. اما اویس را نیافتم.

تصمیم به بازگشت گرفته بودم. که ناگهان او را در کنار فرات. به هنگام ظهر دیدم.

من اویس را از نشانی هایی که می دانستم. شناختم. او در حال وضو گرفتن و شستشوی جامه خویش بود.

مردی با وقار. با هیبت. با ریش انبوه و سر تراشیده بود. من جلو رفتم و سلام کردم. و او سلام مرا پاسخ داد.

گفتم : خداوند تو را ببخشاید. حالت چه طور است ؟

حال و احوالش را که مشاهده کردم. از شدت محبتش. بغض گلویم را گرفت. من گریه کردم.

و او نیز گریست .و سپس گفت : خداوند تو را مشمول رحمت خویش گرداند ای هرم بن حیان !

حالت چه طور است ؟ ای برادر! چه کسی تو را به سوی من راهنمایی کرد ؟

گفتم : خداوند.

گفت : لا اله الا الله . سبحن ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا" .

پروردگار ما پاک و منزه است. البته وعده خدای ما انجام یافتنی است.

گفتم : چگونه نام من و پدرم را دانستی. و حال ان که پیش از امروز. یکدیگر را ندیده بودیم ؟!

گفت :خداوند دانا و اگاه مرا خبر داد. ان گاه که جان من با جان تو سخن گفت. روح من روح

تو را شناخت. مومنان به واسطه روح خداوند. یکدیگر را شناخته و محبت می ورزند.

اگر چه همدیگر را ملاقات نکرده و فاصله زیادی میان ایشان باشد.

گفتم :خداوند تو را رحمت کند. برایم از رسول خدا (ص)حدیث بگو. گفت :من رسول خدا (ص)

را درک نکردم. و با او سخن نگفته ام. پدر و مادرم فدای رسول الله (ص)من نمی خواهم این

در شهرت را برای خویش باز کنم و محدث یا قاضی یا مفتی باشم.

دل مشغولی. مرا از مردم وا می گذارد. گفتم : برادرم ! ایاتی از کتاب خدا برایم بخوان تا انها را از تو بشنوم.

و وصیت و سفارشی کن که از تو به یادگار داشته باشم. البته من تو را به خاطر خدا دوست میدارم.

دست را گرفت و گفت : " اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. و ما خلقنا السموات

و الارض و ما بینهما لعبین ما خلقنهما الا بالحق ولکن اکثرهم لا یعلمون ان یوم الفصل

میقتهم اجمعین یوم لا یغنی مولی عن مولی شیا" و لا هم ینصرون الا من رحم الله انه.

هوالعزیز الرحیم. "

ما این اسمانها و زمین و ان چه را میان انها است. به بازیچه نیافریده ایم. انها را به حق

افریده ایم. ولی اکثر مردم نمی دانند. وعده گاه همه در روز داوری. قیامت است. روزی که

هیچ دوستی برای دوست خود سودمند نباشد و از سوی کسی یاری نشوند. مگر کسی

که خدا بر او ببخشاید. زیرا او پیروزمند و مهربان است.

و پس از تلاوت ایات. فریادی کشید و من گمان کردم که بیهوش شد ! اما بعد از مدتی

گفت: ای هرم بن حیان! پدر تو مرد و تو نیز خواهی مرد. یا به سوی بهشت یا به سوی جهنم.

و ادم پدر تو مرد و حوا مادرت نیز مرد. نوح پیامبر خدا مرد. ابراهیم خلیل الرحمان مرد.

موسی نجی الله مرد. داود خلیفه الرحمن مرد. و محمد (ص) مرد و ابوبکر مرد و عمر مرد و من

و تو نیز فردا جزء مردگانیم

سپس بر پیامبر (ص) درود فرستاد و اهسته دعا خواند و گفت : ای هرم بن حیان ! این وصیت من

به توست که به کتاب خدا توجه کنی و از رسولان و مومنان صالح پیروی نمایی .و همواره به یاد مرگ باش.

و انی از ان غافل مباش و ان گاه که به قوم خویش . بازگشت می کنی. ایشان را از عذاب

الهی بترسان و برای همه امت خیر خواه باش و مواظب باش تا از اجتماع دور نشوی. که از

دینت دور خواهی شد در حالی که نمی دانی و وارد اتش می شوی و برای من و خودت دعا کن...

(برگرفته از کتاب 100 مکاشفه و کرامت )

کیمیای محبت
۱۳۹۵/۰۲/۲۹, ۱۰:۱۶
مقام انسان



آیت الله خزعلی، مفسر قرآن (http://zekr.tebyan.net) و عضو فقید مجلس خبرگان، در مصاحبه ای که در کتاب "متأله قرآن (http://zekr.tebyan.net)ی" درج گردیده، داستان عجیبی را به شرح ذیل نقل کرده است:

"از مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی که به بنده محبت داشتند، تقاضا کردم که مایلم یک جلسه ای بنده باشم و حضرتعالی و دوست دارم در آن جلسه، شما از چیزهایی که با دو چشم خود دیده اید و نه چیزهایی که در روایات شنیده اید، برایم بگویید. تا اینکه عصر شنبه ای ایشان به منزل ما آمدند و من طلبه ای بودم و نامی نداشتم و منزل ما نیز خلوت بود.هرچند که ایشان معروف بودند و منزلشان پر رفت و آمد بود، بالاخره ایشان تشریف آوردند منزل ما و صحبت های ایشان برای من به قدری نافذ و نافع بود که وقتی ایشان تشریف بردند یک نماز مغرب و عشایی خواندم که هم اکنون نیز هر وقت آن رابه یاد می آورم لذت می برم، حالی به من دست داد در اثر فرموده های ایشان که الآن هم از آن نماز لذت می برم."
وی می افزاید:
"از جمله مطالبی که حاج شیخ مجتبی قزوینی گفتند و من درخواست کرده بودم که آنچه با دو چشم خود دیده اید را بگویید. ایشان از دایی شان مرحوم آیت الله حاج شیخ علی اکبر الهیان نقل کردند. ایشان گفتند من به دایی ام حاج شیخ علی اکبر الهیان گفتم: دایی، این آیه " أَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ" که درباره حضرت داوود است. یعنی ایشان بی کوره و بی آتش آهن را ذوب می کرد، چگونه است؟ ایشان می خواست دایی را تحریک کند که موفق شد و دایی گفت؛ نرم شدن آهن برای حضرت داوود چیزی نیست! حضرت داوود مقامش بالاتر است. خداوند متعال آهن را برای طلبه ای نرم می کند! سپس فرمود سینی مسی کنار دیوار (که بسیار بزرگ بود) را بیاور و من آوردم. سینی را گرفت و آن را مثل کاغذ پاره کرد!! این آن که من به چشم خود دیدم!".[1]
سالم ماندن کفن و جسم مطهر مرحوم حاج شیخ علی اکبر الهیان بعد از گذشت 55 سال، دلیل بر عظمت روح و جایگاه والای این رادمردِ الهی است.

پی نوشت ها:

1. مصاحبه نامبرده با خبرگزاری فارس

فریده بنده مخلص خدا
۱۳۹۵/۰۲/۲۹, ۱۴:۴۰
"نقل شده است که : علامه حسن بن یوسف حلی هر هفته روزهای پنج شنبه. از حله به کربلا.

برای زیارت امام حسین علیه السلام می شتافت.

در یکی از هفته ها که به تنهایی در حال حرکت بود. شخصی همراه وی به راه افتاد و با یکدیگر

مشغول صحبت شدند. در ضمن صحبت برای علامه معلوم شد که ان شخص. مرد فاضلی است.

و تبحر خاصی در علوم دارد.

از این رو. او مشکلاتی را که در علوم مختلف برایش پیش امده بود. از ان شخص پرسید و او

به همه پاسخ گفت تا این که بحث در یک مساله فقهی واقع شد و ان شخص فتوایی داد

که علامه منکر ان شد و گفت: دلیل و حدیثی بر طبق این فتوا نداریم.

ان شخص گفت : شیخ طوسی در کتاب تهذیب. در فلان صفحه و فلان سطر. حدیثی را در

این باره ذکر کرده است.

علامه در حیرت شد که راستی این شخص کیست؟! از او پرسید: ایا در زمانی که غیبت کبری

است. می توان حضرت صاحب الامر علیه السلام را دید؟

در این هنگام. عصا از دست علامه افتاد و ان شخص خم شد و عصا را از زمین برداشت و در

دست علامه گذاشت و فرمود :چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال ان که دست او هم اکنون در دست تو است !

علامه بی اختیار خود را مقابل پای ان حضرت انداخت و بیهوش شد. ! وقتی به هوش امد کسی را ندید.

ان گاه پس از بازگشت به حله به کتاب تهذیب مراجعه کرد و ان حدیث را در همان صفحه و سطر

که ان حضرت فرموده بود پیدا کرد و به خط خود. در حاشیه ان نوشت: " این حدیثی است که

حضرت صاحب الامر علیه السلام به ان خبر داد. "

( برگرفته از کتاب 100 مکاشفه و کرامت. )

شقایق
۱۳۹۵/۰۵/۰۱, ۲۲:۵۹
از علامه جعفری می‌پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی؟! ایشان در جواب خاطره‌ای از دوران طلبگی تعریف و اظهار می‌کنند که هرچه دارند از کراماتی است که به دنبال این امتحان الهی نصیبشان شده
«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم. خیلی مقید بودیم، در جشن‌ها و ایام سرور، مجالس جشن بگیریم و ایام سوگواری را هم، سوگواری می‌گرفتیم.
شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) اول شب نماز مغرب و عشا می‌خواندیم و شربتی می‌خوردیم. آن گاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می‌دادیم.
آقایی بود به نام آقا شیخ حیدرعلی اصفهانی که نجف‌آبادی بود. معدن ذوق بود. او که می‌آمد من به الکفایه قطعاً به وجود می‌آمد جلسه دست او قرار می‌گرفت.

آن ایام مصادف شده بود با...

ایام قلب‌الاسد (۱۰ تا ۲۱ مرداد) که ما خرماپزان می‌گوییم و نجف با ۲۵ یا ۳۵ درجه خیلی گرم می‌شد. آن سال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه‌هایی به وجود آمده بود که عرب‌های بومی را اذیت می‌کرد. ما ایرانی‌ها هم که، اصلاً خواب و استراحت نداشتیم.آن سال آنقدر گرما زیاد بود که اصلاً قابل تحمل نبود نکته سوم این‌که حجره من رو به شرق بود. تقریباً هم مخروبه بود.من فروردین را آنجا به طور طبیعی مطالعه می‌کردم و می‌خوابیدم. اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود، ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود.
گرما واقعاً کشنده بود. وقتی می‌خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که با دست نان را از داخل تنور برمی‌دارم، در اقل وقت و سریع!
با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع، در بغداد و بصره و نجف، گرما تلفات هم گرفته بود. ما بعد از شب نشستیم، شربت هم درست شد، آقا شیخ حیدرعلی اصفهانی که کتابی هم نوشته بود به نام «شناسنامه خر» آمد.
مدیر مدرسه‌مان، مرحوم آقا سیداسماعیل اصفهانی هم آنجا بود. به آقا شیخ علی گفت: آقا شب نمی‌گذره، حرفی داری بگو، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد.
عکس یک دختر بود که زیرش نوشته بود «اجمل بنات عصرها» (زیباترین دختر روزگار)، گفت: آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می‌کنم.
اگر شما را مخیر کنند بین این‌که با این دختر به طور مشروع و قانونی ازدواج کنید (از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد) و هزار سال هم زندگی کنید، با کمال خوشرویی و بدون غصه، یا این‌که جمال علی(ع) را مستحباً زیارت و ملاقات کنید، کدام را انتخاب می‌کنید.

سوال خیلی حساب شده بود. طرف دختر حلال بود و زیارت علی(ع) هم مستحبی. گفت: آقایان واقعیت را بگویید. جانماز آب نکشید، عجله نکنید، درست جواب دهید.
اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی، گفت: سیدمحمد! ما یک چیزی بگوییم نری به مادرت بگویی‌ها؟ معلوم شد نظر آقا چیست. شاگرد اول ما نمره‌اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) این‌طور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوییم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می‌افتاد.
نفر سوم گفت: آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی(ع) معروف است که فرموده‌اند: «یا حارث حمدانی من یمت یرنی» (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می‌کند)‌
پس ما ان‌شاءالله در موقعش جمال علی(ع) را ملاقات می‌کنیم! باز هم همه زدند زیرخنده، خوب اهل ذوق بودند. واقعاً سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت: آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد درصد؟ آقا شیخ حیدر گفت: بلی.
گفت: والله چه عرض کنم. (باز هم خنده حضار)‌
نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی‌توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم: من یک لحظه دیدار علی(ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی‌دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب‌الاسد وارد حجره‌ام شدم، حالت غیرعادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یک‌بار به حالتی دست یافتم. یکدفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه‌ای که شیعه و سنی درباره امام علی(ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم: این آقا کیست؟
گفت: این آقا خود علی(ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی‌دانم شاید مرحوم شمس‌آبادی بود خطاب به من گفت: آقا شیخ محمدتقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی‌خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می‌خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند.
خدا رحمت کند آقا سیداسماعیل (مدیر) را خطاب به آقا شیخ حیدر، گفت: آقا دیگر از این شوخی‌ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است.

فریده بنده مخلص خدا
۱۳۹۵/۰۵/۰۲, ۰۰:۱۳
"وقتی حاج شیخ محمد جواد خراسانی . در کربلای معلی ساکن بود. به ملاحظه ارزانی. اتاقی را در دورترین

موضع. نزدیک شط فرات. معروف به نهر حسین علیه السلام اجاره کرد.

در شوال همان سال . مبتلا به بیماری سختی شد. تا جایی که بر اثر تب و لرز و تهوع و اسهال. چندین بار از

هوش رفت. موضوع به اطلاع حضرت ایت الله حاج حسین قمی رسید.

ایشان دکتری را برای معالجه به منزل محمد جواد فرستاد. اما موثر واقع نشد. تا اینکه شبی او متوسل به

حضرت زهرا علیه السلام شد. و به ان جناب عرضه داشت:

خدایا! پدر و مادر من سالها است که از من جدا شده اند. و مادرعلویه من. در انتظار دیدار من است.

خود وی گفته است : همچنان در حال بی حسی و بی حالی. اما بیدار بودم. ناگهان دیدم حضرت زهرا

علیه السلام بر بالین من نشسته. مرا نوازش می کند. طولی نکشید که حضرت برخاست و رفت.

انگاه من متوجه شدم و دیدم که شفا یافته ام. و هیچ دردی در وجود من نیست. "

برگرفته از کتاب 100 مکاشفه و کرامت. )

سعادتمند
۱۳۹۵/۰۵/۰۲, ۰۰:۲۴
دقت_نظر



روزی شیوانا به همراه مریدانش درجاده ای خارج شهر راه می سپردند. ناگهان شیوانا متوقف شد و از شاگردان عذر خواست و به کنار جاده دوید.سپس شاخه محکم و قطوری را از روی زمین برداشت و آن را پوست کند و با آن عصای محکمی ساخت. سپس به جمع مریدان بازگشت و به راه رفتن خود ادامه داد.ساعتی بعد آنها به دخترکی معلول رسیدند که عصایی نداشت و خودش را با زحمت روی زمین می کشید. شیوانا عصای دست ساخته اش را به دخترک معلول داد و دختر توانست به کمک عصا راحت تر گام بردارد.مریدان وقتی این صحنه را دیدند با توجه به سابقه ای که از شیوانا داشتند در مقابل او خودشان را روی زمین انداختند و از این حرکت شیوانا به عنوان کرامت یاد کردند و از او به عنوان یک آینده بین و پیشگو درخواست برکت کردند.
شیوانا با خشم بر سرشان فریادزد : برخیزید! ساده اندیشان! اگر شما هم چشم سرتان را باز می کردید و به جای ولگردی در عالم هپروت به سطح جاده خیره می شدید می توانستنید رد پای لنگ یک معلول را درسطح خاکی جاده ببینیدتفاوت من با شما این است که من فقط حواسم را جمع دنیای طبیعی می کنم و از آن درس می گیرم . اما شما غافل از عظمت و شکوه و واقعیت طبیعت به ماوراءالطبیعه توجه دارید و از دیدن بدیهی ترین پیام ها در سطح جاده زندگی خود را محروم ساخته اید.

شقایق
۱۳۹۵/۰۵/۱۳, ۰۱:۰۴
باب باتلر در سال ١٩٦٥ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد.

یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور میشد. از صندلی‌اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.

.
.
خودش تعریف می‌کند که، "باید به آنجا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد." وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ میزد و فریاد می‌کشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسّفانه پزشک‌یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می‌گریست.
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت؛ "نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه‌های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدّد بر خواهیم آمد."
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه‌ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید، "از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟" باتلر گفت، "راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد، "طوری نیست؛ زنده می‌مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم." کلام محبّت آمیز او به روح و جانم امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم."

فریده بنده مخلص خدا
۱۳۹۵/۰۵/۱۴, ۰۰:۵۷
"مرحوم حاج شیخ عباس قمی- صاحب کتاب معروف"مفاتیح الجنان " - از استادش مرحوم محدث نوری. قضیه

تشرف او را به محضر امام زمان علیه السلام چنین نقل نموده است :

از حاج علی بغدادی شنیدم که او می گفت : در ذمه من . هشتاد هزار تومان مال امام علیه السلام جمع

شده بود. به نجف رفتم و بیست تومان به شیخ مرتضی انصاری. و بیست تومان به جناب شیخ محمد حسین

مجتهد کاظمینی.و بیست تومان هم به جناب شیخ محمد حسن شروقی دادم. و بیست تومان دیگر در

ذمه ام باقی ماند .و قصد داشتم تا در بازگشت به بغداد. ان را به جناب شیخ محمد حسن ال یاسین در

کاظمین تحویل دهم.

با همین نیت به بغداد امدم و در ادای ان مبلغ شتاب داشتم. تا این که روز پنج شنبه به قصد زیارت کاظمین

بعد از زیارت. به حضور شیخ محمد حسن ال یاسین رسیدم .و مقداری از ان مبلغ را پرداختم و به جای پرداخت

باقی مانده. وعده کردم که بعد از فروش اجناس. به تدریج بر من حواله کنند تا به اهلش برسانم.

وقتی خواستم به بغداد برگردم. اقای ال یاسین خواهش کرد تا ان روز را در نزد انان بمانم. اما من عذر خواهی کردم.

چون در روزهای پنجشنبه. باید به کارگران کارخانه پارچه بافی ام مزد پرداخت می کردم. پس از او خداحافظی

کردم و به سوی بغداد به راه افتادم. یک سوم راه را طی کرده بودم که دیدم سید جلیل القدری از سوی

بغداد به طرف من می اید. وقتی نزدیک شد. سلام کرد و با من دست داد و روبوسی کرد و مرا در اغوش گرفت.

و به من فرمود: خوش امدی. خیر مقدم. من در حالی که به سیمای نورانی اش خیره شده بودم. مشاهده

می کردم که عمامه سبز روشنی بر سر دارد و خال بزرگ سیاهی بر رخسار مبارکش هست. به من فرمود:

حاج علی! خیر است. به کجا می روی؟ گفتم : کاظمین را زیارت کرده ام و به سوی بغداد بر می گردم.

فرمود: امشب شب جمعه است برگرد!

عرضه داشتم : اقای من ! نمی توانم. فرمود : چرا نمی توانی ؟ برگرد تا شهادت دهم که تو از دوستان حقیقی

جدم امیر المومنین علیه السلام و از شیفتگان مایی! و شیخ محمد حسن ال یاسین نیز شهادت دهد.

زیرا خداوند امر فرموده است که دو شاهد بگیرید. این سخن اشاره به نکته ای بود که در دل داشتم. در نظرم

بود که از جناب شیخ محمد حسن خواهش کنم تا در ضمن نوشته ای شهادت دهد که من از دوستان

اهل بیت علیه السلام هستم. و ان را هنگام مرگ در کفنم بگذارند.

گفتم: ای بزرگوار! تو از کجا می دانی و چگونه شهادت می دهی؟ فرمود : کسی که حق او را به دستش می رسانند.

چگونه ان رساننده را نمی شناسد؟ گفتم : چه حقی ؟ فرمود : انچه را که به وکیل من رساندی.

گفتم : وکیل تو کیست ؟ فرمود : حاج شیخ محمد حسن. وکیل من است.

بنابر این او پس از محاوراتی با مولای خود. به کاظمین بر می گردد و فردای ان روز. به نزد شیخ محمد حسن ال یاسین

می رود و ماجرا را به او می گوید و شیخ او را از افشای این راز نهی و برای توفیقاتش دعا می کند. "

(بر گرفته از کتاب 100 مکاشفه و کرامت. )

شقایق
۱۳۹۵/۰۵/۲۱, ۰۱:۱۸
آن روزها اگر کسی به اسب شاه یابو می گفت روزگارش سیاه بود چه برسد به این که در مراسم رسمی کسی خلاف چارچوبهای تعریف شده عمل کند.
http://effat.ir/wp-content/uploads/2011/10/75-300x201.jpg
این ماجرا واقعی استمادر بزرگم تعریف می کرد :
مدتی از ترس ماموران کشف حجاب حمام نرفتم ولی یک روز از اداره به شوهرم گفتند که قرار است مراسم کشف حجاب با جشن مفصلی در اداره ثبت شهر یزد برگزار شود. آقای رییس هم همه کارکنان را با خانواده_ که صد البته باید با مد جدید بیایند _ ملاقات خواهدکرد و چون جشن به دستور رضاخان می باشد، عدم اطاعت موجب هزینه سنگینی است (اخراج، زندان و…).آن روزها اگر کسی به اسب شاه یابو می گفت روزگارش سیاه بود چه برسد به این که در مراسم رسمی کسی خلاف چارچوبهای تعریف شده عمل کند.البته پدربزرگ هم حاضر نبود ناموسش را جلوی انظار بیاورد مخصوصاً این که او داماد یکی از علمای منطقه خودش بود. مادر بزرگ هم اگر کشته می شد، نمی آمد. این موضوع آنهارا به فکر فرو برد و به شدت دنبال راه حل می گشتند.پدر بزرگ گفت :« هرچه بادا باد! » و بدون مادر بزرگ راهی مراسم شد. بیشتر کارکنان با خانواده آمده بودند، روی صندلی ها نشسته و مشغول سورچرانی و … بودند. پدربزرگ تنها راه چاره را حرکت در اطراف مدعوین و خدمتگزاری آنها دید و سعی کرد دور و برِ رییس آفتابی نشود.
ناگهان بدون اینکه متوجه باشد دید که آقای رییس جلوی روی او ایستاده است!آقای رییس گفت:« آقای احمدیان! اون خانمی که اونجاست،خانم شماست؟» گفت:« بله قربان!»یادم رفت بگویم زمانی که پدربزرگ از خانه بیرون می رفت، مادر بزرگ به او گفت: «اصلا نگران نباش! من آیه “وجعلنا…” ۱می خونم و چشم اونها کور میشه.»خدا را شکر همه چیز به خیر گذشت. قربون بزرگی خدا برم؛ پدربزرگ این را گفت و از اداره ثبت خارج شد.

1- ” وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ “- سوره مبارکه یس-آیه۹

یوسف رضا
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۲۲
چگونه حكومت 120 ساله ی وحشیان ِمغول به پایان رسید؟

زمانی که ایرانیان از فرط ناامیدی دسته جمعی خودکشی میکردند و فکر میکردند برای همیشه ایران از بین رفته است

همه چیز از یک روستا شروع شد.
صدوبیست سال مغول ها هر چه خواستند در ایران کردند جنایتی نبود که از آن چشم پوشیده باشند. از کشتن صدهزار نفر در یک روز گرفته تا تجاوز و غارت

برخی از قبایل مغول‌ها پس از فتح ایران ساکن خراسان شدند، ولی چون بیابانگرد بودند، در شهرها زندگی نمی‌کردند
مغول‌ها همه گونه حقی داشتند

مغولان مجاز بودند هر که را خواستند بکشند، به هر که خواستند تجاوز کنند و هر چه را خواستند غارت کنند؛ ایرانیان برایشان برده نبودند، بلکه مانند چهارپایان با ایرانیان رفتار میکردند

در تاریخ دورهٔ مغول، چنان یأسی میان مردم ایران وجود می داشته که حتی در برابر کشتن خودشان هم مقاومت نمی‌کردند.

داستان از روستای باشتین و دو برادر که همسایه بودند شروع می‌شود چند مغول بیابانگرد به خانهٔ این‌دو می‌روند و زنان و دخترانشان را طلب می‌کنند.

بر خلاف ۱۲۰سال قبلش، دو برادر مقاومت می‌کنند و مغولان را می‌کشند
مردم باشتین اول می‌ترسند.

ولی مرد شجاعی به نام عبدالرزاق دعوت به ایستادگی می کند.
خبر به قریه‌های اطراف می‌رسد، حاکم سبزوار مامورانی را می‌فرستد تا دو برادر را دستگیر کنند.

عبدالرزاق با کمک مردم روستا ماموران را می‌کشد. در نهایت حاکم سبزوار سپاهی چند صد نفره را به باشتین می‌فرستد

ولی حالا خیلی‌ها جرأت مقاومت پیدا می‌کنند؛ عبدالرزاق فرمانده قیام می‌شود.
در چند روستا، مردم مغولان را می‌کشند و خبرهای مغول‌کشی کم‌کم زیاد می‌شود عبدالرزاق نام سربداران بر سپاهیان از جان گذشته‌اش می‌گذارد.
فوج‌فوج مردمان به‌ستوه آمده از ستم مغول‌ها به باشتین می‌روند تا به عبدالرزاق بپیوندند و در برابر سپاه ارغونشاه (حاکم سبزوار) بایستند.

عبدالرزاق بر ارغونشاه پیروز می‌شود و سبزوار فتح می‌گردد! پس از صد و بیست سال ایرانیان بر مغول‌ها فائق می‌شوند. آن روز حتماً پرشکوه بوده است

تیمور ایلخان مغول، یک ایلچی مغول را می‌فرستد تا سربداران از او اطاعت کنند، سربداران او را هم می‌کشند و از طغای‌تیمور می‌خواهند که اطاعت کند.
سربداران به جنگ طغای تیمور می روند و او را شکست می دهند
و این نقطهٔ پایان ایلخانان وحشی صفت مغول است.
هیچ حکومتی در زمین به ظلم و زورگویی باقی نمی ماند

این شعر سیف فرغانی وصف زیبایی از حالت درونی مردم اون موقع نسبت به حکومت مغوله

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت،غبارش فرونشست
باد سُم خران شما نیز بگذرد
در مملکت که غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو ی سگان شما نیز بگذرد

یوسف رضا
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۲۴
آن روزها اگر کسی به اسب شاه یابو می گفت روزگارش سیاه بود چه برسد به این که در مراسم رسمی کسی خلاف چارچوبهای تعریف شده عمل کند
الان مگ فرقی کرده؟
نماینده سروان در گمرک
نماینده ک پلیس راهور رو چکی کرد
و....
الانم همون داستان هیچ فرقی نکرده
چیزی ک فرق کرده اعتبار ایران و ایرانیه ک قبل داشتیم الان نداریم!
حتی در افغانستان ،گرجستان و....!

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۵۴
حکایت پند آموز برتری هنر بر ثروت

حكيم فرزانه اى پسرانش را چنين نصيحت مى كرد: عزيزان پدر! هنر بياموزيد، زيرا نمى توان بر ملك و دولت اعتماد كرد، درهم و دينار در پرتگاه نابودى است، يا دزد همه آن را ببرد و يا صاحب پول، اندك اندك آن را بخورد، ولى هنر چشمه زاينده و دولت پاينده است، اگر هنرمند تهيدست گردد، غمى نيست زيرا هنرش در ذاتش باقى است و خود آن دولت و مايه ثروت است، او هر جا رود از او قدرشناسى كنند، و او را در صدر مجلس جا دهند، ولى آدم بى هنر، با دريوزگى و سختى لقمه نانى به دست آورد.

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۵۵
2. حکایت زیبا و پند آموز پنجره و آینه

جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.


بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟ جواب داد: خودم را می‌بینم. دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن.
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۵۶
3. حکایت پند آموز خطر سلامتی و آسایش

«آورده اند روزی حاکم شهر بغداد از بهلول پرسید: آیا دوست داری که همیشه سلامت و تن درست باشی؟ بهلول گفت: خیر زیرا اگر همیشه در آسایش به سر برم، آرزو و خواهش های نفسانی در من قوت می گیرد و در نتیجه، از یاد خدا غافل می مانم. خیر من در این است که در همین حال باشم و از پروردگار می خواهم تا گناهانم را بیامرزد و لطف و مرحتمش را از من دریغ نکند و آنچه را به آن سزاوارم به من عطا کند.»

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۵۶
4.حکایت پند آموز کوتاه پدر
چوپانى پدر خردمندى داشت. روزى به پدر گفت: اى پدر دانا و خردمند! به من آن گونه كه از پيروان آزموده انتظار مى رود يك پند بياموز! پدر خردمند چوپان گفت: به مردم نيكى كن، ولى به اندازه، نه به حدى كه طرف را لوس كند و مغرور و خيره سر نمايد.

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۵۷
5. حکایت پند آموز جالب و زیبای کورحقیقی
« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۵۸
6. داستان و حکایت پندآموز
ثروتمند زاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او فقيرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقيرزاده مناظره مى كرد و مى گفت :صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگين است. مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در ميان قبر، خشت فيروزه به كار رفته است، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك، درست شده، اين كجا و آن كجا؟
فقيرزاده در پاسخ گفت: تا پدرت از زير آن سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من به بهشت رسيده است .!

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۵۸
7. حکایت پند آموز عبرت
« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت، دید که بهلول، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گفت: می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد و به شما چه قدر؟ هر چه سعی می کنم، می بینم که به من بیشتر از دو ذارع (حدود یک متر) نمی رسد و به تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد.»

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۵۸
8. داستان و حکایت پند آموز
نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بياموزد، گفتار را به الاغ تلقين مى كرد و به خيال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ ياد بدهد. حكيمى او را ديد و به او گفت : اى احمق ! بيهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند اين خيال باطل را از سرت بيرون كن، زيرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و ساير چارپايان بياموزى.

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۵۹
9. حکایت پند آموز زن کامل
ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد. خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟ ملا نصر‌الدین پاسخ داد: فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.
پس چرا با او ازدواج نکردی؟ آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۸:۵۹
حکایت جالب و خواندنی چقدر خدا داری؟
مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد.
مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده‌اند. چرا با وجودی که هم من و هم همسرم به خدا ایمان داریم، دچار این مشکل شده‌ایم؟

شیوانا به آن‌ها گفت: “ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید.”
مرد با تعجب جواب داد: “این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد. یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل آن اتاق‌های بزرگ با پنجره‌های بزرگ، اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است. در گوشه حیاط هم انبار بزرگی داریم، آن سوی حیاط هم آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است.”
شیوانا پرسید : “درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟”
زن با تعجب پرسید :”منظورتان چیست! مگر می‌توان درون خانه خدا داشت؟”
شیوانا گفت: “بله ! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در نظر بگیریم. برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشته‌اید؟ آیا تا به حال در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کرده‌اید؟ آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه مانده‌ها و تهی‌دستان استفاده‌ای شده‌است؟ آیا پرده‌ای که به پنجره‌ها آویخته‌اید نقشی خدایی بر آن‌ها وجود دارد؟ بروید و ببینید چه قدر در زندگی خودتان خدا را پخش کرده‌اید و رد پای خدا را در کجاهای منزلتان می‌توانید پیدا کنید.
اگر چهار فرزند شما به بی‌راهه کشانده شده‌اند، این نشان آن است که در آن منزل، حضور خدا را کم دارید. اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی در زندگی‌تان پخش کنید، خواهید دید که نه تنها فرزندان‌تان بلکه بسیاری از جوانان و پیروان اطراف شما هم به راه راست کشانده خواهند شد.”

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۹:۰۰
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!
مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!

شقایق
۱۳۹۷/۱۰/۱۱, ۱۹:۰۱
هر ایرادی که مبتنی بر دلایل غیر موجه باشد آن را ایراد بنی اسرائیلی می‌گویند: اصولاً ایراد بنی اسرائیلی احتیاج به دلیل و مدرک ندارد؛ زیرا اصل بر ایراد است - خواه مستند و خواه غیر مستند - برای ایراد گیرنده فرقی نمی‌کند. ایراد بنی اسرائیلی به اصطلاح دیگر همان بهانه گیری و بهانه جویی است، که ممکن است گاهی از حد متعارف تجاوز کرده به صورت توقع نابجا درآید. فی‌المثل به یک نفر نقاش دستور می‌دهید که تابلویی از دورنمای قله دماوند برای شما ترسیم کند. نقاش بیچاره کمال ظرافت و هنرمندی را در ترسیم تابلو به کار می‌برد و تمام ریزه کاریها و سایه روشن‌ها را در تجسم قله مستور از برف و قطعات ابری که بر بالای آن قرار دارد کاملا ملحوظ و منظور می‌دارد، به قسمی ‌که جای هیچ گونه ایرادی باقی نماند. ولی مع هذا ممکن است برای اقناع طبع بهانه جوی خویش انتظار داشته باشید که از تماشای آن تابلو احساس سردی و سرما کنید! این گونه ایرادات را در عرف و اصطلاح عامه «ایراد بنی اسرائیلی» گویند که صرفاً از ذات بهانه گیر مایه می‌گیرد.
اکنون باید دید قوم بنی اسرائیل کیستند و ایرادات آنان بر چه کیفیتی بوده، که صورت ضرب المثل پیدا کرده است.

بنی اسرائیل همان پسران یعقوب و پیروان فعلی دین یهود هستند که پیغمبر آنها حضرت موسی، و کتاب آسمانیشان تورات است. بنی اسرائیل اجداد کلیمیان امروزی و نخستین ملت موحد دنیا هستند که از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح در سرزمین فلسطین سکونت داشته و به چوپانی و گله چرانی مشغول بوده اند. بنی اسرائیل به چند قبیله قسمت می‌شدند و هر قبیله رئیسی داشت که او را شیخ یا پدر می‌گفتند. از معروفترین شیوخ آنها حضرت ابراهیم بود که پدر تمام اقوام عبرانی محسوب می‌شود. بنی اسرائیل در زمان یعقوب به مصر مهاجرت کردند و بعد از مدتی به راهنمایی حضرت موسی به شبه جزیره سینا عازم شدند. چهل سال میان راه سرگردان بودند، موسی درگذشت (و یا به کوه طور رفت) و یوشع آنها را به کنعان رسانید. بعد از فوت سلیمان (974 ق.م) دو سلطنت تشکیل دادند؛ یکی دولت اسرائیلی و دیگری دولت یهود. دولت اسرائیلی را سارگن پادشاه آشور و دولت یهود را بخت النصر یا نبوکدنزر، پادشاه کلده منقرض کرد و عده کثیری از آنها را به اسارت برد که بعد از هفتاد سال کورش کبیر شهر زیبای بابل را فتح کرده، همه را به فلسطین عودت داد.
باری، پس از آنکه حضرت موسی به پیغمبری مبعوث گردید و آنها را به قبول دین و آیین جدید دعوت کرد، اقوام بنی اسرائیل به عناوین مختلفه موسی را مورد سخریه و تخطئه قرار می‌دادند و هر روز به شکلی از او معجزه و کرامت می‌خواستند. حضرت موسی هم هر آنچه آنها مطالبه می‌کردند به قدرت خداوندی انجام می‌داد. ولی هنوز مدت کوتاهی از اجابت مسئول آنها نمی‌گذشت که مجدداً ایراد دیگری بر دین جدید وارد می‌کردند و معجزه دیگری از او می‌خواستند. قوم بنی اسرائیل سالهای متمادی در اطاعت و انقیاد فرعون مصر بودند و از طرف عمال فرعون همه گونه عذاب و شکنجه و قتل و غارت و ظلم و بیدادگری نسبت به آنها می‌شد. حضرت موسی با شکافتن شط نیل آنها را از قهر و سخط آل فرعون نجات بخشید؛ ولی این قوم ایرادگیر بهانه جو به محض اینکه از آن مهلکه بیرون جستند مجدداً در مقام انکار و تکذیب برآمدند و گفتند: «ای موسی، ما به تو ایمان نمی‌آوریم مگر آنکه قدرت خداوندی را در این بیابان سوزان و بی آب و علف به شکل و صورت دیگری بر ما نشان دهی.» پس فـرمـان الهی بر ابر نازل شد که بر آن قوم سایبانی کند و تمام مدتی را که در آن بیابان به سر می‌برند برای آنها غذای مأکولی فرستاد.

پس از چندی از موسی آب خواستند. حضرت موسی عصای خود را به فرمان الهی به سنگی زد و از آن دوازده چشمه خارج شد که اقوام و قبایل دوازده گانه بنی اسرائیل از آن نوشیدند و سیراب شدند.
قوم بنی اسرائیل به آن همه نعمتها و مواهب الهی قناعت نورزیده، مجدداً به ایراد و اعتراض پرداختند که: یکرنگ و یکنواخت بودن غذا با مذاق و مزاج ما سازگار نیست. از نظر تنوع در تغذیه به طعام دیگری احتیاج داریم. به خدای خودت بگو که برای ما سبزی، خیار، سیر، عدس و پیاز بفرستد. (آقای دکتر غیاث الدین جزایری معتقد است که مطابق اخبار و روایات وارده مائده آسمانی ماهی و گوشت بریان بوده؛ که تا بزمین برسد مسلماً چند روزی می‌ماند و خوردن گوشت مانده، بدون پیاز ایجاد اسهال می‌کند. لذا چون قوم بنی اسرائیل به تجربه فواید پیاز را می‌دانستند از حضرت موسی خواهان خوراکهایی شده اند که یکی از آنها پیاز بوده است."اعـجـاز خـوراکـیـهـا، چـاپ پـانـزدهم ، ص 206").
دیری نپایید که در میان قوم بنی اسرائیل قتلی اتفاق افتاده، هویت قاتل لوث شده بود. از موسی خواستند که قاتل اصلی را پیدا کند. حضرت موسی گفت: «خدای تعالی می‌فرماید اگر گاوی را بکشید و دم گاو را بر جسد مقتول بزنید، مقتول به زبان می‌آید و قاتل را معرفی می‌کند.»
بنی اسرائیل گفتند: «از خدا سؤال کن که چه نوع گاوی را بکشیم؟» ندا آمد آن گاو نه پیر از کار رفته باشد و نه جوان کار ندیده. سپس از رنگ گاو پرسیدند. جواب آمد زرد خالص باشد. چون اساس کار بنی اسرائیل بر ایراد و بهانه گیری بود، مجدداً در مقام ایراد و اعتراض برآمدند که این نام و نشانی کافی نیست و خدای تو باید مشخصات دیگری از گاو موصوف بدهد. حضرت موسی از آن همه ایراد و بهانه خسته شده، مجدداً به کوه طور رفت، ندا آمد که این گاو باید رام باشد، زمینی را شیار نکرده باشد، از آن برای آبکشی به منظور کشاورزی استفاده نکرده باشند و خلاصه کاملاً بی عیب و یکرنگ باشد.

بنی اسرائیل گاوی به این نام و نشان را پس از مدتها تفحص و پرس و جو پیدا کردند و از صاحبش به قیمت گزافی خریداری کرده، ذبح نمودند و بالاخره به طریقی که در بالا اشاره شد، هویت قاتل را کشف کردند.
آنچه گفته شد، شمه ای از ایرادات عجیب و غریب قوم بنی اسرائیل بر حقیقت و حقانیت حضرت موسی کلیم الله بود که گمان می‌کنم برای روشن شدن ریشه تاریخی ضرب المثل ایراد «بنی اسرائیلی» کفایت نماید.

اتمقلی
۱۳۹۷/۱۰/۲۰, ۲۲:۰۳
هدیه امام حسین(ع) به امیرکبیر در خواب‌ آیت‌الله اراکی گفته می‌شود آیت‌الله اراکی (‌ره) از خوابی تعریف می‌کند که در آن امیرکبیر را در مقامی متفاوت و رفیع در جهان باقی دیده و علت را جویا شده است. آیت‌الله اراکی چنین تعریف می‌کند: از ایشان پرسیدم، آیا مقامی که تو به آن رسیده‌ای محصول شهادت و کشته شدن مظلومانه‌ات بوده است؟ با لبخند گفت: خیر؛ سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟، گفت:نه، با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟، جواب داد:هدیه مولایم حسین است!، گفتم چطور؟، با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد. آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت: به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم. (منبع: کتاب آخرین گفتارها)

اتمقلی
۱۳۹۷/۱۰/۲۵, ۱۸:۴۶
در تاریخ اومده که ابو علی سینا هنوز به سن بیست سال نرسیده بود که علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهی و طبیعی و ریاضی و دینی زمان خود سر آمد عصر شد. روزی به مجلس درس ابن مسکویه، دانشمند معروف آن زمان، حاضر شد.و بدون سلام احوال پرسی گردویی را به سمت ابن مسکویه افکند و گفت: «مساحت سطح نمودار این گردو را تعیین کن. »..... ابن مسکویه بدون اینکه سخنی بگوید رفت و جزوه هایی از یک کتاب که در علم اخلاق و تربیت نوشته بود (کتاب طهارة الاعراق) به جلو ابن سینا گذاشت و گفت: « هر وقت تو اخلاق خود را اصلاح کردی من هم مساحت سطح نمودار این گردو را تعیین کنم. تو به اصلاح اخلاق خود محتاج تری از من به تعیین مساحت سطح این گردو.»...... بو علی سینا از این گفتار شرمسار شد و این جمله راهنمای اخلاقی او در همه عمر قرار گرفت !...این داستان نشون میده هزار سال پیش انتگرال بوسیله ابو علی سینا ابداع شد که بعدا دانشمندان ایرانی بسط دادن و رسید به دست غربی ها و از این فرمول برای ساخت بمب و موشک و پرتاب ماهواره و سفر به کهکشان ها استفاده کردن! :)

خادم الزینب
۱۳۹۷/۱۰/۲۶, ۱۸:۱۶
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2095.gif
گران بهاترین شی

شیخ ابی سعید ابی الخیر را گفتند: فلان کس بر روی آب می رود. شیخ گفت: «سهل است، وزغی و صعوه ای بر روی آب می برود.» شیخ را گفتند: فلان کس در هوا می پرد. شیخ گفت: «زغنی و مگسی نیز در هوا بپرد.» او را گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می برود.
شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بجنبد و با خلق داد و ستد کند و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدا غافل نباشد».

پیام متن:


ارزش واقعی انسان به این است که همواره به یاد خداوند باشد و هرگز حضور او را از یاد نبرد
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2095.gif