PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : *|||* حکایات زیبا (اخلاقی-قرآنی- پندآموز)*|||*



صفحه ها : [1] 2 3 4

سخن آشنا
۱۳۸۶/۱۱/۰۱, ۱۸:۱۹
به نام خدا
با عرض سلام


از شیوه های تربیتی قران کریم تاکید و پند گرفتن از تاریخ و سرنوشت ملت ها ی پیشین است خداوند در برخی آیات قران فرجام کار انان را گوش زد کرده و بازتاب اعمالشان را گوشزد می کند




در سوره آل عمران می خوانیم :" و ما ظلمهم الله و لکن انفسهم یظلمون "خداوند به آنان ستم نکرده بلکه آنان به خودشان ستم می کنند .



امیرالمومنین (علیه السلام ) فرمود : " الدهر یومان یوم لک و یوم علیک " روزگار دو روز است روزی به نفع تو و روز دیگر به ضرر تو


شعبی می گوید : در قصر حکومتی نزد "عبدالملک مروان " خلیفه اموی نشسته بودم که سر بریده " مصعب بن زبیر " را آوردند و برابر او گذاشتند در این حال مضطرب و ناراحت شدم . خلیفه پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟ گفتم : ماجرای شگفت انگیزی است ، در همین جا نزد " عبید الله بن زیاد " بودم دیدم که سر مبارک امام حسین ( علیه السلام ) را آوردند و پیش او گذاشتند و پس از مدتی در همین مکان خدمت " مختار ثقفی " رسیدم دیدم که سر ابن زیاد را آوردند و مجدداًچندی نگذشت که در همین جا سر مختار را پیش مصعب آوردند و اکنون نیز سر مصعب را پیش تو می بینم .
عبدالملک بعد از شنیدن این ماجرا از کثرت تاثر و ناراحتی فورا از جای خود بلند شد و دستور داد تا آن قصر را خراب کرده و با خاک یکسان کنند که شاید به خیال خود جلوی تقدیر الهی را بگیرد .
یا حق
با استفاده از کتاب آموزه های وحی در قصه های تربیتی ، عبدالکریم پاک نیا ، انتشارات فرهنگ اهل بیت ، چاپ چهارم 1386 ص 61

fatememeshkat
۱۳۸۶/۱۱/۰۱, ۲۳:۵۹
چندی پیش عین حکایتی را که برادربزرگوار سخن آشنا نقل کردند بصورت شعر دیدم البته نمی دونم شاعر این شعر چه کسی است اما نقل اون رو ذیل این حکایت خالی از لطف ندیدم
نادر پیری ز عرب هوشمند گفت به عبدالملک از روی پند

بر سپری چون سپر آسمان غیرت خورشید سر ما خونچکان
بودم و دیدم بر ابن زیاد دیده چه ها دید که دیگر مباد
بعد دو روزی سر آن خیره سر بد بر مختار به روی سپر
باز چو مصعب سر و سردارشد دستخوش او سر مختار شد
این سر مصعب به مجازات کار با سر تو تا چه کند روزگار

سخن آشنا
۱۳۸۶/۱۱/۰۷, ۱۵:۵۳
به نام خدا
با عرض سلام
از جمله گناهانی که قران کریم روی آن تاکید فراوان دارد ستم به دیگران و تضییع حقوق مردم میباشد و در آیات متعددی عواقب وخیم ستم گری را یاد آور شده و در این زمینه هشدار می دهد و می فرماید : ( انه لا یفلح الظالمون ) البته که ستمگران رستگار نخواهند شد .
امتحان اسکندر
ارسطو مربی اسکندر بود ، پس ار آن که کاملا او را تربیت کرد و تمامی علومی که لازم بود به او یاد داد ، یک روز در مجلسی که جمعی از علما و حکما بودند از اسکند سوالاتی پرسیده شد اسکندر هم به تمام آن سوالات جواب های درست داد . ولی ارسطو به جای تحسین و تشویق او را شدیدا توبیخ و سرزنش کرده و او را به جهل و نادانی نسبت داد . اسکندر نوجوان از این عمل شدیداً ناراحت شد و از استاد خود رنجید . حضار مجلس از سرزنش های بی مورد و بی جای استاد تعجب کرده و در مقام اعتراض از او پرسیدند : که برای چه به جای تشویق از این شاگرد ممتاز با خشونت و ناسپاسی بخورد کردی ؟ ارسطو جواب داد: اسکندر کودکی است که در ناز و نعمت بزرگ شده است و درآینده ای نزدیک پادشاه خواهد شد من خواستم مزه ظلم را به او بچشانم تا بفهمد که ظلم چه قدر تلخ و ناگوار است تا وقتی که به پادشاهی رسید از ستم و بی انصافی و تضییع حقوق دیگران خود داری کند .
علی ( علیه السلام ) فرمود :ستم گناهی است که هیچ وقت فراموش نمی شود
بیاییم در زندگی به هیچ کس ظلم و ستم نکنیم


دل مسوزان که زهر دل به خدا راهی هست



هر که را هیچ به کف نیست به دل آهی هست

shams
۱۳۸۶/۱۱/۰۷, ۱۸:۱۳
ماجرا را يك سيد هندي برايم تعريف كرد كه براي خودش اتفاق افتاده بود
روزی در یکی از ایالت های هند بودیم توی یک خیابان قدم می زدیم سر یک چهار راه یکی از این فال گیرها نشسته بود منو دید صدا زد بیا بنشین فالتو بگیرم منم به همراهم گفتم بیا بنشینیم ببینیم چی می گه , فوری یه زیرانداز برام پهن کردنشستم به من گفت اول ده روپیه بده 10 روپیه رو گرفت و گفت : تو یه فکری کن پیش خودت تا من بگم مسئله چیه
منم یادم افتاد به یه خونواده ای که تو ایرون جوونشون مفقود الاثر بود مادرش مرتب می گفت: پسرم زنده است اما خبری از او نبود , توی ذهن خودم گذراندم که اینت جوان الان کجاست ؟ چه وضعیتی داره ؟
فالگیر هندی ازم پرسید موضوعی که دربارش فکر کردی درباره موجود زنده بود یا از اشیاء , انسان بود یا حیوان؟
پاسخ دادم آدمه, سئوال کرد اسمش چند سالشه ؟ جوونه یا پیر؟ پاسخ دادم اینو دیگه بهت نمی گم پس تو ده روپیه رو برای چی گرفتی؟! خودت باید بگی
خیلی خوب خودت اسمت چیه اسم مادرت چیه اسم پدرت چیه ؟ چندتا سئوال دیگه پرسید اما هیچ اشاره ای درباره اون جوون و دیگر وابستگانش نگفتم
دیدم یه نگاه به آسمون کرد بعد شروع کرد یه چیزایی رو کاغذ نوشت و محاسباتی انجام داد پس از مدتی که کارش تموم شد رو کرد به من و گفت:
کسی که دربارش فکر کردی یه جوونه خیلی زیبا ست که الان توی یه باغ بسیار زیبا داره برا خودش کیف می کنه میوه های خوب عالی حسابی اونجا بهش میر سند صبر کن ببینم ! موکلین من حتی نمی تونند به اون باغ نزدیک بشن ؟
مگه شما موکل هم داری ؟ آره این حرف ها رو موکلان من بهم می گن اونا رفتن جوون رو پیداش کردند
بازهم چیزی بهش نگفتم فقط پرسیدم یعنی به نظر شما اون زنده است ؟
کمی تأمل کرد وبعد گفت : معلومه به نظر من که زنده است اما توی هند که نیست وایسا ببینم اصلا اون باغه توی هیچ جای این کره خاکی هم نیست ولی زنده است !
من دیگه جوابمو گرفته بودم اما اون فالگیر مرتاض همینقدر بیشتر حالیش نشد چون او با عالم غیب معنویات که مرتبط نبود اصلا از این طیف چیزی درک نمی کنه چون موکلینش ممکنه از ارواح خبیثه ویا اجنه باشند بنابراین او بیشتر از این نمی تونه چیزی رو درک کنه به عبارتی اگه آدما با ریاضت های غیر شرعی به این مراحل برسند اما بزرگانی مثل مرحوم مقدس اردبیلی , علامه طباطبایی, امام راحل , نخودکی وشیخ جعفر و.... که با عبادت و ریاضت شرعی به این مراحل رسیده اند اونها دیگه همه چیزو می فهمند ولی همه چیز رو هم نمی گن ظرفیت وجودیشون ازاین حرف ها بیشتره , خوب بگذریم
وقتی ایرون اومدم به خانواده اون جوون ماجرای شهادت اون جوون رو گفتم اتفاقا چند هفته بعد خبر شهادتش رسما اعلام شد.
این ماجرا من رو به یاد آیات سوره آل عمران می اندازد (http://hadith623.persianblog.com/)
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ {آل عمران/169} فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ {آل عمران/170} يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ {آل عمران/171}
(ای پیامبر )هرگزگمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شده اند مرده گانند بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند, آنها به خاطر نعمت های فراوانی که خداوند از فضل خود به ایشان بخشیده است خوشحالند ؛ و به خاطر کسانی که هنوز به آن ها ملحق نشده اند( مجاهدان و شهیدان آینده) خوشوقتند ؛ ( زیرا مقامات برجسته آن ها را درآن جهان می بینند ؛ و می دانند) که نه ترسی بر آن ها ست و نه غمی خواهند داشت. و از نعمت خدا و فضل او ( نسبت به خودشان نیز) مسرورند و ( می بینندکه) خداوند پاداشت مؤمنان را ضایع نمی کند,( نه پاداش شهیدان و نه پاداش مجاهدانی که شهید نشدند).

سخن آشنا
۱۳۸۶/۱۱/۲۱, ۰۵:۵۰
به نام خدا
با عرض سلام
خداوند به سوی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله ) وحی فرستاد " قل حسبی الله علیه بتوکل المتوکلون " بگو خدا مرا کافی است و همه توکل کنندگان به او اعتماد کنند (سوره زمر آیه 38)
ره آورد توکل
در زمان یکی از خلفای پیشین قحطی شد .وقتی از شدت قحطی جان مردم به لب و صبرشان لبریز شد ، خلیفه به مردم فرمان داد با گریه و زاری به سوی خداوند بروید . مردم آلات لهور و لعب و معصیت را شکسته و به دعا و مناجات پرداختند و همه دست نیاز به درگاه الهی دراز کردند .
در این میان غلامی را دیدند که دست می زند و می رقصد و می خواند . او را نزد خلیفه آوردند و گفتند : ای خلیفه این بر خلاف فرمان شما ، شادی می کند . خلیفه به غلام گفت : همه مردم در اضطراب و نگرانی به سر می برند و تو را چه شده ، که شادی می کنی؟ گفت : مولای من انباری پر گندم دارد و من از این جهت خاطر جمع هستم . خلیفه از این سخن مناثر شد و به فکر فرو رفت سپس سر بلند کرده و گفت : این توکل مخلوق به مخلوق است که به او آرامش داده پس اگر مخلوقات بر خالق متعال توکل کنند چه قدر آرامش و امنیت خاطر خواهند داشت
(ریاض الحکایات ص 116)
یا حق

سخن آشنا
۱۳۸۶/۱۱/۲۶, ۰۸:۰۰
به نام خدا
با عرض سلام
در ایه 79 سوره اسرا خداوند متعال به پیامبر (صلی الله علیه و اله ) می فرماید که : " و من اللیل فتهجد به نافله لک عسی ان یبعثک ربک مقاما محمودا " یا رسول الله ! پاسی از شب را به سحر خیزی بپرداز . امید است که پروردگارت تو را ذر مقامی ستوده قرار دهد ."
داستان زیر نمونه ای از این عطایای الهی را به شب زنده داران نشان می دهد :
لذت حضور
عالم بزرگوار آقا محمد تقی مجلسی در خاطرات خود می گوید : در یکی از شبها پس از اینکه از نماز شب و تهجد سحری فارغ شدم ، حال خوشی برایم ایجاد شد و از آن حالت فهمیدم که در این هنگام هر حاجت و درخواستی از خداوند نمایم ، اجابت خواهد شد فکر کردم چه درخواستی از تمور دنیا و آخرت از درگاه خداوند متعال نمایم که ناگاه صدای گریه فرزندم محمد باقر در گهواره بلند شد و من بی درنگ به خداوند متعال عرضه داشتم : پروردگارا ! به حق محمد و آل محمد ، این کودک را مروج دینت و ناشر احکام پیامبر بزرگت قرار ده و او را به توفیقاتی بی پایان موفق گردان
و این چنین بود که دعای این عارف سحر خیز به اجابت رسید و فرزند دانشمندش آنچنان توفیقاتی در ترویج دین و نشر احکام پیامبر به دست آورد که موافق و مخالف را به حیرت واداشت تا جائی که امروزه هیچ پژوهشگری در حوزه دین و علوم اسلامی از تالیفات این عالم وارسته و سخت کوش بی نیاز نمی باشد
یا حق

سخن آشنا
۱۳۸۶/۱۲/۰۳, ۱۶:۴۴
به نام خدا
با عرض سلام

باید ای دل اندكی بهتر شویم یا نه! اصلاً آدمی دیگر شویم
از همین امروز هنگام نماز با خدا قدری صمیمتر شویم
سوء ظن در خوبی گل‌ها بد است یادمان باشد كه خوش باور شویم
مثل رؤیای درخت و روح گل زیر احساسات باران تر شویم
با همه افسردگی امّیدوار آتش در زیر خاكستر شویم
زیر دست و پای داغ آفتاب مثل خواب لاله‌ای پرپر شویم
سر باز نماز
در یكى از روستاهاى فیروزكوه ، جلسه بزرگداشت شهدا برپا بود و شهید امیر سپهبد صیاد شیرازى به عنوان سخنران دعوت شده بود. پس از مداحى و چند برنامه مرسوم دیگر از شهید صیاد خواستند سخنرانى بكند. ایشان پشت تریبون قرار گرفت و پس از شروع به صحبت با نام خداوند تبارك و تعالى و درود و صلوات بر پیامبر و آلش (علیهم السّلام) فرمود: روزى جلسه مهمى در مورد جنگ خدمت حضرت امام بودیم ، وقت نماز شد ، امام وضو گرفت و به نماز ایستاد و ما هم به تبع امام فهمیدیم وقت نماز است و نماز بر همه چیز ترجیح دارد. بعد شهید صیاد شیرازى با اشاره به وقت نماز به حضار فرمود: الان هم وقت نماز هست اگر خواستید بعد از نماز براى شما سخنرانى مى كنم. صحبت را تمام كرد و صفهاى نماز تشكیل شد و همانجا در اول وقت نماز جماعت برپا شد
یا حق

سخن آشنا
۱۳۸۶/۱۲/۱۲, ۱۷:۱۲
به نام خدا
با عرض سلام
کردار نیک و عمل صالح انسان ها را به درجات عالیه معنوی می رساند و در پیمودن مسیر ترقی و تعالی بین زن و مرد هیچ گونه تفاوتی وجود ندارد. قران می فرماید ( و من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیاه طیبه) هر فرد با ایمانی که عمل صالح انجام دهد و خواه مرد باشد یا زن او را به حیاتی پاک زنده می داریم . با توجه به این ایه طی کردن راه ترقی و تعالی همت و تلاش می طلبد چه بسا مردانی که ز راه باز مانده اند اما در سیر تکاملی بانوان زیادی به درجه عالی سعادت گام نهاده اند
بانوی عارفه
رابعه عدویه از بانوان سعادتمندی است که بر اثر انجام کارهای نیک و تلاش در مسیر سعادت نام نیکو از خود به یادگار گذاشته و در عرفان و سلوک به مقاماتی نائل آمده است .
روزی جمعی از مردم بصره بر در خانه عدویه رفتند و گفتند : ای رابعه مردان را سه فضیلت است که زنان را نیست ،
1)آن که مردان عقل کامل دارند و زنان ناقص العقلند و دلیل بر نقصان عقل انها این که گواهی دو زن برابر گواهی یک مرد است
2) انکه زنان ناقص الدین هستند زیرا در هر ماه چند روز از نماز و روزه می مانند
3) هرگز زنی به مقام نبوت نرسیده است .
رابعه گفت : اگر گفتار شما درست باشد زنان را نیز سه فضیلت است که مردان را نیست .
1)ان که در میان انها مخنث نیست ( مرد بی غیرت )
2)همه انبیاء و صدیقان و شهیدان و صالحان در دامن زنان پرورش یافته اند و در کنار ایشان بزرگ شده اند
3)انکه هیچ زنی ادعای خدائی نکرده است و این جرات و بی ادبی در طول تاریخ به خداوند از مردان سر زده است
یا حق

سخن آشنا
۱۳۸۷/۰۲/۰۶, ۲۰:۰۱
به نام خدا
با عرض سلام
خدا يا گياه
حضرت موسي ( عليه السلام ) دندان درد گرفت و به خدا شكايت كرد . حق تعالي به او دستور داد از فلان گياه استفاده كن . حضرت از آن گياه استفاده نموده و درد دندان مباركش تسكين يافت .
بار ديگر دندان موسي عليه السلام درد گرفت و همان دوا را به كار برد ؛ ولي اينبار درد دندان حضرتش تسكين نيافت ! لذا از خداوند سببش را پرسيد خطاب الهي آمد كه دفعه قبل ، به اميد ما رفتي ؛‌اما اين بار به اميد گياه و از ما غافل بودي
(‌احلي من العسل ، غلامعلي حسيني ، انتشارات مفيد ، ج 2 ، چ اول، ص 950)
يا حق

سخن آشنا
۱۳۸۷/۰۲/۲۶, ۱۹:۴۴
به نام خدا
با عرض سلام


دل را برای آمدنت فرش کرده ام بشتاب ! ای امید دل بی قرار من



دست دعا و اشک و نیاز ظهور تو کی مستجاب می شود این انتظار من

در زمان حکومت رضا خان مرحوم آیت الله سید باقر سیستانی به نیت مشرف شدن به حضور امام (عج) چهل جمعه زیارت عاشورا خواندند تا اینکه جمعه آخر متوجه نوری شدند و با حالت معنوی که داشتند از مسجد خارج شدند تا به در خانه ای که نور از آن خارج می شد رسیدند . در را زدند و با اجازه وارد شدند . امام (علیه السلام ) را در کنار جنازه ای دیدیند . سلام بر امام (علیه السلام ) کردند و امام جواب سلام او را داده و فرمودند : چرا آن همه رنج و زحمت را تحمل می کنی ؟ مثل این زن باش این جنازه بانویی است که در عصر کشف حجاب رضا خانی ، هفت سال برای حفظ خود از گزند درندگان حکومت از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرمی او را ببیند.
یا حق

meshkaat
۱۳۸۷/۰۳/۰۶, ۱۳:۰۵
حضرت امام صادق (ع) مى‌فرماید: روزی گروهی از اسیران جنگی از كفار را به محضر پیامبر اسلام آوردند، و حضرت به كشتن همه‌ى آنان جز یكى فرمان داد.
اسیر به حضرت گفت: پدر و مادرم فدایت، از میان اینان چه شد مرا آزاد كردى؟
حضرت فرمود: جبرئیل از جانب خداى "عزّ و جلّ" به من خبر داد كه تو داراى پنج خصلتى كه خداوند و رسولش آنها را دوست دارد:
1 ـ نسبت به ناموست داراى غیرت هستى .
2 ـ اهل جود و سخایى و بخششی .
3 ـ آراسته به حسن خلقى .
4 ـ زبانى راستگو دارى .
5 ـ و اهل شجاعتى .
هنگامى كه اسیر این حقایق را شنید مسلمان شد، و بعدها در جهادى در ركاب پیامبر بعد از دلاوری‌های بسیار به شرف شهادت نایل آمد .
***
الكافى: ج 8 ؛ ص 16

meshkaat
۱۳۸۷/۰۳/۰۶, ۱۳:۱۰
امام باقر (ع) مى‌فرمايد: حضرت ابراهيم(ع) براى عبرت گرفتن از مخلوقات خدا در شهرها مى‌گشت، روزى گذرش به بيابانى افتاد، شخصى را ديد جامه مويين پوشيده و با صداى بلند نماز مى‌خواند.
ابراهيم(ع) از نماز او تعجب کرد، نشست و انتظار کشيد تا نماز او تمام شود، ولى او نماز را رها نمى‌کرد، چون بسيار به طول انجاميد ابراهيم(ع)او را با دست تکان داد و گفت: با تو کارى دارم نمازت را تمام کن .
عابد دست از نماز کشيد و کنار ابراهيم(ع) نشست.
ابراهيم(ع) از او پرسيد براى چه کسى نماز مى‌خوانى؟
گفت: براى خدا .
پرسيد: خدا کيست؟
گفت: آن کس که من و تو را خلق کرده است.
گفت: طريق تو مرا خوش آمد، دوست دارم براى خدا با تو برادرى کنم، خانه‌ات کجاست که هر گاه خواستم تو را ملاقات کنم به ديدنت بياييم ؟
عابد گفت: خانه من جايى است که تو را به آنجا راه نيست .
ابراهيم (ع) گفت: يعنى کجاست؟
گفت: وسط دريا.
پرسيد: پس تو چگونه مى‌روى؟
گفت: من از روى آب مى‌روم .
ابراهيم(ع)گفت: شايد آن کس که آب را براى تو مسخر کرده است، براى من نيز چنين کند، برخيز تا برويم و امشب را با هم باشيم .
آن دو حرکت کردند، وقتى به دريا رسيدند، مرد عابد بسم الله گفت و بر روى آب حرکت کرد، حضرت ابراهيم(ع) نيز بسم الله گفت و به دنبالش رفت .
آن مرد از اين کار ابراهيم عليه السلام خيلى تعجب کرد. وقتى به خانه آن مرد رسيدند، ابراهيم عليه‌السلام از او پرسيد: خرج و مخارج زندگى‌ات را از کجا تامين مى‌کنى؟
گفت: از ميوه اين درخت، آن را جمع مى‌کنم و در تمام سال با آن معاش مى‌کنم.
ابراهيم (ع) از او پرسيد: کدام روز از همه روزها بزرگتر است؟
گفت: روزى که خدا خلايق را بر اعمالشان جزا مى‌دهد.
ابراهيم (ع) گفت: بيا دست به دعا برداريم، يا تو دعا کن من آمين مى‌گويم و يا من دعا مى‌کنم تو آمين بگو.
عابد گفت: براى چه دعا کنيم؟
ادامه دارد

meshkaat
۱۳۸۷/۰۳/۰۶, ۱۳:۱۳
ابراهيم (ع) گفت: دعا کنيم که خدا ما را از شر آن روز نگاه دارد، دعا کنيم که خدا مؤمنان گناهکار را مورد آمرزش قرار دهد.
عابد گفت: نه، من دعا نمى‌کنم .
پرسيد: چرا؟
گفت: براى اين که سه سال است حاجتى دارم هر روز دعا مى‌کنم ولى هنوز دعايم مستجاب نشده است و تا آن برآورده نشود شرم مى‌کنم که از خداوند چيز ديگرى بخواهم .
ابراهيم (ع) گفت: خداوند متعال هرگاه بنده‌اش را دوست داشته باشد، دعايش را به درجه اجابت نمى‌رساند تا او بيشتر مناجات و اظهار نياز کند، اما وقتى بنده‌اى را دشمن دارد، يا زود دعايش را مستجاب مى‌کند و يا نااميدش مى‌کند که ديگر دعا نکند و بيشتر از آن با خدا صحبت نکند.
آن گاه ابراهيم (ع)از او پرسيد: حالا بگو ببينم چه چيزى از خدا خواسته‌اى که او براى تو برآورده نکرده است؟
مرد عابد گفت: روزى در همان جاى نمازم مشغول نماز بودم که ناگاه کودکى را در نهايت زيبايى و جمال، با سيمايى نورانى، موهايى بلند و مرتب ديدم که چند گوسفند چاق و فربه و چند گاو که گويى بر بدن آنها روغن ماليده بودند، مى‌چرانيد. من از آنچه ديده بودم بسيار خوشم آمد. گفتم: اى کودک زيبا، اين گاو و گوسفندها مال کيست؟ گفت: مال خودم است . گفتم: تو کيستى؟ گفت: من پسر ابراهيم خليل خدا هستم . من در همان موقع دست به دعا بلند کردم و از خدا خواستم که خليلش را نشان من دهد. (ولى سه سال است که هنوز خبرى نيست .)
ابراهيم (ع) گفت: منم ابراهيم، خليل خدا و آن کودک که مى‌گويى پسر من است .
عابد گفت: الحمدلله رب العالمين که دعاى مرا مستجاب کرد. و آنگاه دست در گردن ابراهيم عليه السلام انداخت و دو طرف صورت او را بوسيد و گفت: حالا بيا و تو دعا کن تا من آمين بر دعاى تو بگويم .
ابراهيم (ع) دست به دعا بلند کرد و گفت: خداوندا گناهان مؤمنين و مؤمنات را تا روز قيامت ببخش و از آنها راضى باش.
و عابد آمين گفت.
آنگاه امام باقر (ع) فرمود: دعاى ابراهيم (ع) کامل است و شامل حال شيعيان گناهکار ما تا روز قيامت مى‌شود.

*****
کتاب عاقبت بخيران عالم، ج2،على محمّد عبداللهى

سخن آشنا
۱۳۸۷/۰۳/۱۵, ۱۶:۵۵
http://www.askquran.ir/attachment.php?attachmentid=3183&stc=1&d=1212584072

به نام خدا
با عرض سلام

اهمیت حجاب در دیدگاه فاطمه زهرا (سلام الله علیها )

روایت شده است که بانو فاطمه (علیها سلام ) به اسما بنت عمیس فرمودند : من انچه را که به پیکر زنان (به هنگام مرگ ) می سازند زشت می انگارم جامه ای را بر او می افکنند که ان پیکر را به هر بیننده ای می نمایاند و ....
اسما گفت : وقتی من در سرزمین حبشه بودم دیدم انها چیزی را می ساختند شاید شما را به شگفتی بیاورد می خواهید ان را برای شما بسازم ؟ حضرت پاسخ فرمود : اری
اسما تختی را طلبید و ان را واژگون بر زمین نهاد و سپس چند چوب خواست و انها را بر پایه های تخت محکم کرد . بعد هم پارچه ای به روی ان کشید و گفت : این طور دیدم درست می کنند .
فاطه (سلام الله علیها ): مانند همین را برای من بساز . مرا بپوشان خداوند تو را از اتش بپوشاند .
همچنین روایت شده است که وقتی بانو شکل ان تصویری را که اسما ساخته بود را دید تبسمی بر لب اورد و تا ان زمان به غیر از همان لحظه خنده بر لبش نیامده بود و فرمود این چه زیبا و نیکو است . از ان نمی توانند زن را از مرد تشخیص دهند .
یا حق

atregoleyas
۱۳۸۷/۰۳/۱۸, ۰۰:۱۸
حكاياتي از حضرت آيت الله العظمي بهجت«دامت بركاته»
:Rose:

atregoleyas
۱۳۸۷/۰۳/۱۸, ۰۰:۱۸
ارزش نماز اول وقت
آقای مصباح می گوید: آیت الله بهجت از مرحوم آقای قاضی (ره) نقل می کردند که ایشان می فرمود:
« اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند! و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد. »
اول وقت سرّعظیمی است « حافظوا علی الصلوات: در انجام نمازها کوشا باشید. »
خود یک نکته ای است غیر از « أقیموا الصلوة: و نماز را بپا دارید. »
و همچنین که نماز گزار اهتمام داشته باشد و مقید باشد که نماز را اول وقت بخواند فی حدّ نفسه آثار زیادی دارد، هر چند حضور قلب هم نباشد. »


پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت الله العظمي (http://www.mtb.ir/)

بهجت(حفظه الله تعالي) (http://www.mtb.ir/)

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۰۳:۴۱
به نام خدا

سلام

در این تاپیک قصد داریم حکایاتی از عارفین ..صالحین و بزرگان رو بیان کنیم

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۵:۴۷
حکایاتی از آیت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی(ره)

حال عنایت شده از امیرالمؤمنین علیه السلام

علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی داستانی از قول استادش مرحوم آیت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی(ره) نقل می کردند که ایشان روزی فرمودند:

« در مرحله ای از مراحل سیر و سلوک، حال عجیبی پیدا کردم. و بدین کیفیت بود که نفس خود را افاضه کننده علم و قدرت و رزق و حیات به جمیع موجودات می دیدم، که هر موجودی از موجودات از من مدد می گیرد و من فیض رساننده به کلیه موجودات و عوالم هستند .
این حال من بود، و از طرفی علماً و اجمالاً نیز می دانستم که این حال صحیح نیست، چون خداوند جل و علا مبدأ همه خیرات است، و افاضه کننده رحمت و وجود به همه موجودات .
چند شبانه روز این حال طول کشید، هر چه به حرم مطهر حضرت امیر المؤمونین علیه السلام مشرف شدم و در باطن تقاضای گشایش نمودم سودی نبخشید، تصمیم گرفتم به کاظمین مشرف شوم، و آن حضرت را شفیع قرار دهم، تا خداوند متعال مرا از این ورطه نجات دهد.
هوا سرد بود، به سوی مرقد مطهر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام از نجف عازم کاظمین شدم یکسره به حرم مطهر مشرف شدم، هوا سرد و فرشهای جلوی ضریح را برداشته بودند، سر خود را در مقابل ضریح روی سنگهای مرمر گذاشتم و آنقدر گریه کردم که آب چشم من بر روی سنگهای مرمر جاری شد.
هنوز سر از زمین برنداشته بودم که حضرت شفاعت فرمودند و حال من عوض شد و فهمیدم که من کیستم؟ من چیستم؟
من ذره ای هم نیستم من به قدر پر کاهی قدرت ندارم. اینها همه مال خدا است و بس، و اوست فیاض علی الاطلاق، و اوست حیّ و حیات دهنده، و عالم و علم بخشنده، و قادر و قدرت دهنده، و رازق و روزی رساننده، و نفس من یک دریچه و آیتی است از ظهور آن نور علی الاطلاق.

در این حال برخاستم، و زیارت و نماز را بجای آوردم و به نجف اشرف مراجعت کردم و چند شبانه روز باز خدا را فیاض و حیّ و قادر در تمام عوالم می دیدم، تا یکبار که به حرم مطهر امیرالمؤمنین علیه السلام مشرف شدم در وقت مراجعت به منزل در میان کوچه حالتی دست داد که از توصیف خارج است و قریب ده دقیقه سر به دیوار گذاردم، و قدرت بر حرکت نداشتم، این یک حالی بود که امیرالمرمنین علیه السلام مرحمت فرمودند و از حال حاصله در حرم حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام عالیتر و دقیق تر بود و آن حال مقدمه این حال بود. »

اینها همه شواهد زنده ایست از شفاعت آن سروران و امامان علیهم السلام ولی البته باید محکم گرفت و دست بر نداشت، و مانند مرحوم آقا سید جمال الدین سر مسکنت و مذلت در آستانشان فرود آورد. تا دستی از غیب برون آید و کاری بکند

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۵:۵۳
دیدن صور برزخیه


آن عارف بزرگ و متقی می فرمود:
« من وقتی از اصفهان به نجف اشرف مشرف شدم تا مدتی مردم را بصورتهای برزخی خودشان می دیدم بصورتهای وحوش و حیوانات و شیاطین، تا آنکه از کثرت مشاهده ملول شدم.
یک روز که به حرم مطهر مشرف شدم، از امیر المؤمنین علیه السلام خواستم که این حال را از من بگیرد، من طاقت ندارم، آن حضرت علیه السلام هم این حال را از من گرفت و از آن پس مردم را بصورتهای عادی می دیدم. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۵:۵۶
اشاره نمودن به امراض روحی شخصی با دید باطنی


آیت الله شیخ حسن صافی اصفهانی (ره ) فرمودند:
« مرحوم آقا جمال (گلپایگانی) بسیار به زیارت اهل قبور می رفت بطوریکه آقایی از اهل فضل با خود می گوید:
این آقا مثل اینکه کار مهمتری ندارد. مرجع تقلید است و این همه مشکلات، وقت و بی وقت به وادی السلام می رود.
روزی همین آقا به منزل آقا (سید) جمال می رود آقا آهسته در گوش وی می گوید ما به وادی السلام می رویم تا مبتلا به فلان و فلان نشویم. اشاره می کند به برخی از امراض روحی آن شخص که مبتلاء بوده است. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۵:۵۷
بدون مقدمه در مسائل حج صحبت کردن


آیت الله شیخ جواد کربلایی فرمود:
ما یک وقت با آقای علامه طهرانی با هم بودیم.
در خدمت ایشان بودیم که فرمودند:
« یک نفری در نجف بود که درباره مرحوم آقا سیدجمال الدین گلپایگانی سوء ظن داشت و عقیده به این حرفهایی که درباره ایشان (آیت الله گلپایگانی) می گفتند که اهل معرفت است و از این حرفها نداشت.
یک روز که این شخص با علامه طهرانی قصد رفتن به منزل آقا را داشتند این بنده خدا که نسبت به آقا سوءظن داشت به آقای آقا سید محمد حسین طهرانی می گوید که اگر ما به منزل ایشان رفتیم و آقای آقا سید جمال گلپایگانی بدون گفتگو و چیزی در مباحث و مسائل حج صحبت کردند من می دانم که ایشان (آیت الله گلپایگانی) آدم خوبی است و إلا نه.
آقا سید محمد حسین می گفت وقتی که به منزل آقا رفتیم تا نشستیم آقا بدون مقدمه شروع کردند در مسائل حج صحبت کردن، خوب آن شخص هم که به آقا سوء ظن داشت خیلی حالات خوبی پیدا کرد و به مرحوم آقا سید جمال عقیده مند شد. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۵:۵۸
پیشگویی آیت الله گلپایگانی از خبر مناره امیر المؤمنین علیه السلام


آقا سید جمال الدین گلپایگانی(ره) نقل کردند که:
« بعد از فوت مرحوم آیت الله آقا ضیاء الدین عراقی که ریاست و تدریس نجف منحصراً با آیت الله حاج شیخ محمد حسین اصفهانی (کمپانی) شد و هیچ کس احتمال فوت آن مرحوم را نمی داد پس از یک هفته از رحلت مرحوم عراقی در وقتی که من مشغول قرائت نماز شب بودم در قنوت نماز وتر در حال بیداری به تمام معنی الکلمه مشاهده نمودم که مرحوم آقا ضیاء الدین عراقی سوار بر استری است و همینطور آمد تا در خانه حاج شیخ محمد حسین داخل شد.

من یقین کردم که آقای حاج شیخ محمد حسین فوت کرده است. همین که در بدو طلوع آفتاب خواستند بر فراز مناره امیر المؤمنین علیه السلام ندا کنند من به اهل منزل گفتم:
گوش کنید که اینک خبر رحلت حاج شیخ محمد حسین (کمپانی) را می دهند. چون گوش فرا داشتند. شنیدند که ارتحال ایشان را اعلام و مردم را برای تشیع جنازه و نماز برایشان دعوت می کنند. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۵:۵۹
اشاره نمودن به فوت فرزند آخوند خراسانی


آیت الله صفایی خراسانی فرمودند:
از آیت الله حاج سید رضی شیرازی از نوادگان مرحوم آیت الله العظمی میرزای شیرازی شنیدم که می فرمود:
« مرحوم آیت الله آقا سید جمال گلپایگانی در مراسم تشیع پیکر مرحوم آیت الله غروی فرمودند:
دیشب در قنوت نماز وتر دیدم که مرحوم آیت الله آقا ضیاء الدین عراقی دست آیت الله غروی را گرفته و به اتفاق به منزل آیت الله میرزا مهدی کفایی فرزند صاحب کفایة الاصول (آیت الله العظمی آخوند خراسانی) رفتند و عجیب اینکه پس از یک هفته مرحوم کفایی نیز جهان را بدرود گفت. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۰۰
مقام پدرت این حجره محقر نیست


فرزند مرحوم آقا سید جمال الدین گلپایگانی می فرمودند:
« پس از فوت مرحوم پدرم شبی در خواب دیدم حضورشان مشرف شدم و ایشان در اطاق مفروش به زیلو و فاقد اثاث نشسته اند.
گفتم: پدر اگر خبری نیست ما هم بدنبال کارمان برویم، وضع طلبگی در گذشته و حال همین است که به چشم می خورد.
فرمود: پسر حرف نزن.
هم اکنون ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تشریف می آورند. آنگاه پدرم از جا برخاست. متوجه شدم محبوب کل عالم حضرت ولی عصر علیه السلام تشریف آوردند.
پس از عرض سلام و جواب حضرت علیه السلام، قبل از اینکه من حرفی بزنم، حضرت(ع) فرمودند:
سید محمد مقام پدرت این حجره محقر نیست بلکه مقامش آنجاست به محل مورد اشاره حضرت علیه السلام نگاه کردم قصری با شکوه و ساختمانی با عظمت – که یدرک و لا یوصف است – دیدم و خوشحال گردیدم ...»

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۰۱
به عقب نگاه کردم نه مغازه ای بود و نه کسی


مرحوم آیت الله محقق فرمود:
مرحوم آقا سید جمال به مناسبتی برای من نقل فرمودند:
« شبی عده زیادی از بستگان که برای زیارت به نجف اشرف آمده بودند. به منزل ما وارد شدند.
شام نخورده بودند و ما هم در منزل چیزی نداشتیم. از منزل خارج شدم برای تهیه غذا، مغازه ها بسته بود.
عبا را بر سر کشیده و رفتم به سمت حرم حضرت امیر علیه السلام آنجا هم مغازه ها بسته بودند. متحیر مانده بودم که خدایا چه کنم؟
گفتم خدایا اینان زوار حضرت امیر علیه السلام هستند و از بستگان من، در این حال که این حرفها را با خود زمزمه می کردم دیدم مغازه ای در آن طرف باز است.
حال آنکه من چنین مغازه ای را قبلاً ندیده بودم. چند گامی به طرف مغازه رفتم. یک وقت متوجه شدم که مغازه دار سلام کرد و گفت چه می خواهی؟
آنچه احتیاج داشتم به او گفتم، تمامی آنچه را که می خواستم به من داد. قرار شد پولش را بعد پرداخت کنم.
چند قدمی که آمدم بر گشتم و به عقب نگاه کردم نه مغازه ای بود و نه کسی. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۰۲
دزیدن کفشها به جای گرفتن حاجت


همچنین آیت الله حیدرعلی محقق فرمود:
باز آقا سید جمال گلپایگانی برایم نقل فرمودند که:
« یک وقتی بسیار بدهکار شده بودم. مدتی به حرم حضرت امیر المؤمنین علیه السلام می رفتم. و برای پرداخت قرضهایم دعا می کردم ولی فرجی حاصل نشد. روزی به همسرم گفتم:
شما بروید حرم و برای ادای قرضهایمان دعا کنید شاید خداوند دعای تو را مستجاب کند.
ایشان رفتند و پس از مدتی بر گشتند ولی با پای برهنه و خیلی ناراحت گفت: کفشهایم را هم از دست دادم. خیلی ناراحت شدم بلند شدم و عبا را به سر کشیدم و به حرم مشرف شدم.
مختصری زیارتنامه خواندم و شروع به عرض حال کردم به حضرت، از حرم بیرون آمدم نزدیک در حرم شخص ناشناسی پول زیادی به من داد این پول به حدی بود که قرضهایم را پرداخت کردم و تا مدتی هم برای مخارج روزانه از آن استفاده کردم. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۰۳
هفت نفر در آسمان هفتم


حجت الاسلام مروی نقل میکرد:
یک شخصی می گفت مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی را در عالم خواب دیدم. آن شخص گفت نجف بودم شبی در عالم خواب دیدم در حرم امیر المومنین علیه السلام هستم حالا از راست به چپ طواف می کردم یا از چپ به راست، مرحوم آیت الله آقا سید جمال گلپایگانی به عکس من حرکت می کرد.

به هم برخورد کردیم انگشت شصت ایشان را گرفتم یک لبخندی زد و گفت این کارهای عوامانه را رها کن چون در عوام رسم است که می گویند هر گاه میت را در خواب دیدی شصتش را بگیر.
دیگر هر چه از او سؤال کنی جواب می دهد.
مرحوم آیت الله گلپایگانی فرمودند:
انگشت شصت مرا رها کن.
گفتم آخه از اخبار برزخ می خواهم.
آقا سید جمال گفت: این را به تو بگویم که اخبار برزخ خیلی هایش گفتنی نیست. اما تو سوالت را بکن آنی را که گفتنی باشد به تو جواب می دهم.
گفتم: شما در کجا هستید؟ آقا سید جمال فرمود: آسمان هفتم.
گفتم: با چه کسانی هستید؟
فرمودند: هفت نفریم و با هم هستیم. گفتم: آنها چه کسانی هستند؟ فرمودند: مرحوم آیت الله آقای شیخ محمد حسین غروی معروف به کمپانی، مرحوم علامه حلی، مرحوم محقق کرکی. خلاصه شش نفر دیگر را غیر از خودش اسم برد.

اسم یک فقیهی را بردم که حدود صد سال، صد و ده سال است که از دنیا رفته است. خیلی فقیه بزرگی هم هست. فرمودند: نه ایشان در آسمان اول هست. گفتم آقا ایشان را می بینید؟ فرمودند: هر وقت ما بخواهیم ایشان را می بینیم. اما ایشان هر وقت بخواهد نمی تواند ما را ببیند. از مرتبه دانی نمی گذارند. به مرتبه عالی بروی. اما آن مرتبه عالی چونکه صد آمد نود هم پیش ماست. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۰۴
نورانی شدن بدن آیت الله گلپایگانی


حاج شیخ حسین انصاریان می گفتند :
قبل از انقلاب ، ماه مبارک در تهران مسجدی من را یک ماه برای منبر رفتن دعوت کردند. سال 48 بود و من آن وقت طلبه قم بودم.
اولین شبی که برای منبر به این مسجد رفتم امام جماعتش را یک جور دیگر دیدم. از منبر که پائین آمدم دیدم که اشتباه نکردم او را یک جور دیگر دیدم، نه اینکه چشم من بود که او را یک جور دیگر دیدم نه او به من جلوه کرد باعث یک جور دیگر دیدن او چشم من نبود بلکه خود او بود.
به او گفتم کی هستی؟ گفت: من در نجف درس خوانده ام. بعد معلوم شد که در نجف قسمتی از عمرش را با مرحوم آیت الله العظمی آقا سید جمال الدین گلپایگانی بوده ، آقا سید جمال الدین ده سال در اصفهان با مرحوم آیت الله العظمی بروجردی نزد سه تا نفس دار( صاحب نفس ) درس خواند.

امام جماعت مسجد گفت:
یک روز صبح زود دیدم آقا سید جمال از خانه بیرون آمد و راه افتاد، آمدم و گفتم آقا کجا تشریف می برید؟ فرمودند: وادی السلام. گفتم: اجازه می دهید که من هم در خدمتتان باشم؟ اجازه دادند.
وقتی از وادی السلام بر می گشتیم من یک مرتبه کل هیکل آقا سید جمال الدین گلپایگانی را داخل نور دیدم. البته این چشم من نبود که او را داخل نور دیدم. بلکه او جلوه کرد که من دیدم.
این نور دور آقا سید جمال بود و آمدیم تا به جایی رسیدیم که کسی در خانه اش ایستاده بود که به آقا سید جمال سلام کرد و گفت صبحانه حاضر است بفرمائید.
آقا فرمودند: متشکرم.
یک دفعه دیدم نوری که دور آقا سید جمال بود از بین رفت. من به آقا سید جمال گفتم قربانت شوم من درست دیدم یک نوری دور شما بود؟
با ناراحتی فرمودند: بله درست دیدی . گفتم چی شد؟
گفت: نفس این شخص نور را فراری داد. نفس ناپاکی بود کاش به ما سلام نکرده بود. و با ما حرف نزده بود. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۰۹
آیت الله گلپایگانی در دریاهایی از نور


آیت الله شیخ جواد کربلایی فرمودند:
مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی یکی از شاگردهای مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی بوده و دستورات را از وی می گرفته، ایشان یک روز به خدمت آقا سید جمال آمده و به آقا گفت که من دیشب در حال سجده مشغول ذکر گفتن بودم که یک دفعه خود را داخل در دریاهایی از نور دیدم و در آن دریاهای نور همه چیز را شما (آیت الله گلپایگانی) می دیدم.
آقا سید جمال گلپایگانی هم به مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی یک مقداری توپیده ( تذکر داده ) بود. و به او گفته بود که این مکاشفه خوب است ولکن سیر وسلوکت را از سر بگیر و بعد به شاگردش فرموده بود که تو خیلی نباید به من توجه داشته باشی ما را واسطه قرار بده و باید توجه ات به خدا باشد. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۱۰
حل نمودن مشکل جوانی با دید باطنی


مرحوم صافی اصفهانی فرمودند:
آقایی که فرد فاضلی بوده است. می خواهد به مکه معظمه مشرف شود. خدمت مرحوم آقا جمال گلپایگانی برای خداحافظی میآید وقتی می خواهد محضر آقا را ترک کند، آقا به ایشان می گوید:
« من وقوف اضطراری نهاری مشعر را کافی می دانم. این آقا که خود اهل فضل بوده، در دل می گوید من مقلد ایشان نیستم برای من چه تفاوتی می کند که ایشان وقوف اضطراری نهاری مشعر را کافی بدانند یا ندانند.
به مکه مشرف می شود. روز عید پس از رمی جمرات وقتی به داخل چادر بر می گردد، جوانی سراسیمه وارد می شود و با ناراحتی می گوید:
همه اعمالم خراب شد زیرا من همین الآن وقوف در مشعر را درک کرده ام می پرسد از چه کسی تقلید می کنی؟
می گوید از آیت الله آقا جمال گلپایگانی، می گوید: اشکال ندارد اعمالت صحیح است. جوان تعجب می کند و می گوید من از هر کس پرسیدم گفت اعمالت باطل است.
می گوید خاطر جمع باش از ایشان شنیدم که فرمود من وقوف اضطراری نهاری مشعر را کافی می دانم در این جاست که این آقا متوجه می شود که سخن مرحوم آقا جمال گلپایگانی در هنگام خداحافظی حکنتی داشته است و ایشان با دیدن باطنی این جوان و اضطراب و نگرانی او را می دیده، از آن روی مشکل او را پیشاپیش بدین گونه حل کرده است. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۱۴
عمل جراحی بدون بی هوشی


یکی از اساتید حوزه علمیه قم می فرمود:
وقتی که آقا را در زمان مرجعیتش جهت یک عمل جراحی خیلی سخت به تهران آوردند. دکترها نتوانستند مرحوم آقا را راضی کنند که ایشان را بیهوش کنند لذا ایشان راضی نشدند که بیهوششان نمایند و عمل جراحی را در حال بیداری و بدون بی هوشی بر روی ایشان انجام دادند.
و در حین جراحی مرحوم آیت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی به نقطه ای از سقف نگاه می کرد و ذکری می گفت که نمی دانم چه ذکری بود فرض نمائید که مثلاً صلوات می فرستاد و از اول عمل تا آخر هیچ صدا و آهی از ایشان که حاکی و دال بر درد و رنج باشد بر نخاست. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۱۶
عمودی از هوای خنک و لطیف


عالم ربانی آیت الله حاج شیخ حسن اصفهانی فرمودند:
« ظهر روزی از روزهای گرم تابستان مرحوم آقا سید جمال عبا را به سر انداخته و به طرف وادی السلام می رود.
آقایی از اهل فضل ایشان را می بیند و به همراه ایشان به راه می افتد. از شهر که خارج می شوند احساس می کنند که در عمودی از هوای خنک و لطیف و معطر قرار گرفته اند.
مرحوم آقا سید جمال برنامه اش این بوده که وقتی به وادی السلام می رسیده ابتدا سر قبر بزرگان علم و تقوا از جمله مرحوم قاضی می رفته و بعد می آمده در مکانی که هیچ اثری از قبر نبود می نشسته و فاتحه و دعا می خوانده است.
خلاصه از وادی السلام که بر می گردند باز همان هوای خنک و لطیف با ایشان بوده تا اینکه به شهر می رسند و با شخصی برخورد می کنند.
بعد از سلام و علیک و احوالپرسی که بسیار کوتاه و زود گذر بود. احساس می کنند که اثری از آن هوای خنک و لطیف نیست.
مرحوم آقا سید جمال رو می کند به آن آقایی که همراهش بوده و می گوید: دیدی چگونه تماسهای نامناسب اثر خودش را می گذارد بنابراین معاشرت و تماس با افراد برای شخص سالک نقش مهمی دارد چه با خوبان و چه با بدان. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۱۶
پیش بینی ایشان از مبتلا شدن یکی از شاگردانش به بیماری سل


آیت الله نصرالله شاه آبادی فرمودند:
« واقعه ای که خیلی برایم ارزشمند بود و آن در رابطه با مرحوم آیت الله ابوالفضل خوانساری بود که در قم به رحمت خدا رفتند. ایشان طلبه نجف بودند. و مشغول درس خواندن بودند و خدمت مرحوم قا سید جمال الدین گلپایگانی هم درس می خواند.
یکی از دوستان اهل علم برایم نقل کردند :
من در نجف اشرف خدمت آقای گلپایگانی بودم و آقا شیخ ابوالفضل خوانساری هم آنجا بود و آقا شیخ ابوالفضل بعد از اتمام کار از منزل آقا سید جمال بیرون رفت.
من آنجا بودم که وقتی خواستم جهت بازگشت به تهران با آقای گلپایگانی خداحافظی نمایم. ایشان( آیت الله گلپایگانی) فرمودند:
منتظر باشید که چندان زمانی در آینده خیلی هم نمی گذرد. که آقا شیخ ابوالفضل مسلولاً ( در حال مبتلاء به بیماری سل) به تهران می آیند و مبتلاء به بیماری سل می شود. وقتی که به تهران آمد.
در آنجا شما خدماتی را که می توانید نسبت به ایشان انجام بدهید.
ایشان یعنی آقا سید ابوالحسن هم این مطلب را به ما گفت. و من الاتفاق خیلی هم فاصله نشد که آقای میرزا ابوالفضل خوانساری به تهران تشریف آوردند و مبتلاء به بیماری سل شده بودند که در بیمارستان شاه آباد آن موقع یعنی دارآباد امروز ایشان را بستری کردند و ما هم در خدمت ایشان بودیم. خوب این کشف از معنویت بیشتری از مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی می کند. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۱۷
پناه بردن مردگان به آیت الله گلپایگانی


مرحوم آقا سید جمال الدین گلپایگانی (ره) می فرمود:
« روزی برای زیارت اهل قبور در نجف اشرف به وادی السلام رفتم هوا بسیار گرم بود پس از ادای فریضه ظهر از شدت گرما در میان وادی در زیر طاقی که بر سر دیوار روی قبری زده بودند نشستم.
آنجا سایه بود. عمامه را برداشته و عبا را کنار زدم. و شطب (چپق کوچک) را روشن کردم که قدری استراحت نموده و برگردم.
در این حال دیدم جماعتی از مردگان با لباسهای پاره و مندرس وضعی بسیار کثیف به سوی من آمدند و از من طلب شفاعت می کردند که آقا بیا و به فریاد ما برس که وضع ما بد است تو از خدا بخواه که ما را عفو کند.
این مردگان شیوخی بودند از عرب که در دنیا مستکبرانه زندگی می نمودند و قبورشان در اطراف همان قبری بود که من بر روی آن نشسته بودم. در التماس خود مصرانه الحاح می نمودند و التجاء داشتند.
من هم اوقاتم تلخ شد. همه را رد کردم و گفتم: ای بی انصافها شما در دنیا زندگی کردید و مال مردم را خوردید و جنایت کردید و حق ضعیف و یتیم و هر بی پناهی را ربودید و ما هر چه فریاد کشیدیم گوش ندادید. حالا آمدید و می گوئید که شفاعت کن. برویم گم شوید ای مستکبران. همه را رد کردند و پراکنده شدند.
اما بعضیها را شفاعت می کنند. »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۱۸
خبر دادن از فوت آیت الله حجت


مرجع عالیقدرآیت الله محمد تقی بهجت فرمودند:
« مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی در زمانیکه در نجف بود و در منزلش نماز می خواند یکدفعه به حضار در مجلسش رو می کند و می گوید همین حالا یا همین امروز آیت الله آقا سید محمد حجت در قم وفات کرد.
مرحوم آقا سید جمال آقا می فرمود. دو هفته بعد از رحلت آقا ضیاء عراقی در نماز وترم ایشان (آقا ضیاء) آمد و گفت همین امشب آقا شیخ محمد حسین اصفهانی (کمپانی) وفات کرد.
آیا ما واقعاً فرزندان این علماء هستیم؟ »

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۱۹
زیارت امام حسین به همراه امام زمان علیهما السلام


حجت الاسلام هاشمی نژاد از قول فرزند آقا سید جمال الدین گلپایگانی نقل می کنند :
« شب جمعه ای مصادف شده بود با عرفه و ایشان (آیت الله گلپایگانی) خودشان را رسانده بود به کربلا، کنار صحن امام حسین علیه السلام یک جائی را پیدا کرده بود آنجا نشسته بود.
حرم خیلی شلوغ و ازدحام زیاد بود. می فرمایند همانطور که مشغول ذکر بود فشار جمعیت آزرده اش کرده بود. دید که آقا سیدی خیلی خوش سیما بغل دستش ایستادند. به ایشان سلام کردند بعد فرمودند که :
آقا سید جمال الدین دوست داری بروی داخل حرم ؟
(آیت الله گلپایگانی فرمودند) آقا دوست دارم اما نمی شود.

فرمودند که بیا، دنبال آن بزرگوار راه افتادم. می گوید کوچه باز شد خیلی راحت، اصلاً فشاری نیست، ازدحامی نیست جمعیتی نیست. رسیدیم درب حرم، اذن دخول خواندند و آوردند مرا پای ضریح، زیارت خواندند.
خلاصه اش را عرض می کنم .(آن آقا سید خوش سیما) دست کردند در جیبشان و یک سکه ای به من دادند، گرفتم این را تو دستم، یکمرتبه دیدم ایشان نیستند.

و فشار جمعیت بقدری من را آزرده کرد که عمامه ام داشت از سرم می افتاد فقط این سکه را نگه داشتم. جمعیت مرا پرت کرد از حرم بیرون، صحن هم ازدحام بود.
باز دوباره رفتم یک گوشه ای به زحمت پیدا کردم و خلاصه وضع هیأت لباسم بهم خورد و اما دستم را سفت نگه داشته بودم وقتی (باز) کردم. دیدم که یک سکه است و رویش نوشته شده یا صاحب الزمان. قرینه ای بود که آقا بودند. آقا هدیه دادند.
فرزند ایشان می فرمودند بابام به این سکه خیلی علاقه داشت، باید هم علاقه داشته باشد.
یک کیسه درست کرده بود مخصوص این سکه، این را گذاشته بود درون جیبش، هر وقت وضو می گرفت در می آورد می بوسید به چشمهایش می کشید هدیه آقا را، می گذاشت درون جیبش، می فرمودند یکی از این سفرها که بابام می رفت کربلا چند نفر همراهش بودند.
قافله ای رفته بودند با پای پیاده، یکی از همراهان طلبه ای بود. دل درد شدیدی گرفت هر چه دوا دادند، قرص دادند، نبات دادند اثر نکرد. این برای اهل قافله تولید زحمت کرده بود.
بابام فرموده بود یک کاسه آب آوردند و سکه حضرت را در آورد و زد توی آب، متبرکش کرد گفت بخور، اون هم خورد و خوب شد. در یک لحظه مثل آبی که روی آتش ریخته باشند. طلبه اصرار کرد به ایشان که قصه چی است.
این چه سری بود. ایشان فرموده بودند که تو می خواستی خوب شوی، خوب شدی، اصرار زیاد کرد. سید هم مأخوذ به حیاء شده بود.

ماجرا را گفته بود که ظاهراً ما خدمت آقا رسیدیدم و حضرت این سکه را مرحمت فرمودند. اون بنده خدا اهل معنویت نبود. با دستش اشاره کرد گفت برو بابا، سید این حرفها چی است می زنی. مثل خیلی ها که می گویند این حرفها چی است که می زنی. منزل بعدی رسیدند.
پدرم وضو گرفت مثل همیشه کیسه را از جیبش درآورد. دید سر کیسه بسته شده است. خودش دو تا گره زده، باز کرد. دید سکه یا صاحب الزمان علیه السلام داخلش نیست. رفت که رفت که رفت

reza007
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۸:۰۷
استاد امجد در درسهای اخلاق و تو صیه های اخلاقی می فرمایند :
علامه طباطبائی (ره ) فرمود : باطن دنیا - صلوات بر محمد و آل محمد ( صلوات الله علیهم اجمعین ) است . اکثر افراد تصور می کردند که شاید فیلسوف بزرگی چون علامه طباطبائی کمتر به زیارت برود. روزی در سفر مشهد یکی از حاضرین از علامه پرسید : شما هم به حرم می روید؟ علامه پاسخ داد : آری . آن فرد پرسید : آیا شما هم مثل عامه مردم ضریح حضرت را می بوسید؟! علامه فرمود : نه تنها ضریح - خاک و تخته در حرم را و هر چه متعلق به اوست می بوسم .
ایشان حتی در حل مسایل علمی و فلسفی و تفسیری از معنویت ارواح معصومین علیهم السلام - استمداد می جست و گاهی برای حل مسایل تفسیری چندین ساعت - حتی یک شبانه روز به درون گرایی می پرداخت و از خدا و پیامبر و ائمه استمداد می طلبید. علامه می گفت : ما هز چه داریم از اهل بیت پیامبر (ص ) داریم .
هر کسی که اندکی بی مهری ای نسبت به خاندان پیامبر و مقام ولایت داشت نمی پذیرفت و با این قبیل افراد آشتی ناپذیر بود . از اشتباهات علمی اشخاص فراوان می گذشت و در تصحیح و نقد آنها همواره ادب علمی را حفظ می کرد. اما در مقابل افرادی که با مقام ولایت اهل بیت (ع ) تا اندازه ای سر ناسازگاری داشتند نمی توانست ساکت بماند و به هر نحوی که بود سخنش را می گفت .... دلباختگی - شیفتگی و علاقه وی نسبت به خاندان پیغمبر تا حدی بود که کتاب و علم را در مواردی که مصیبت و مرثیه و امثال آن بود به یک سو می نهاد ...غالبا در مجالس روضه و مرثیه روزهای جمعه شرکت می کرد و گاهی با تمام وجود زارزار گریه می کرد-بطوریکه تمام بدنش می لرزید و از چشمهای درشت و جذابش اشک سرازیر می شد و بی گمان بسیاری از موفقیتهایی که داشت مولود همین خصلت بود.
آیت الله طباطبائی می فرمود : در بازبینی و تصحیح جلد اول المیزان - دوهزار غلط فاحش یافتم ! ( مثلا بجای روز نوشته بودم شب! ) و در بار دوم تصحیح - ششصد غلط ! و حالا بهتر می فهمم " معصوم " و " عصمت " یعنی چه ! به مرحوم علامه عرض کردم : وقتی به حرم مشرف میشویم - چگونه زیارت کنیم ؟ فرمودند : مگر چیزی جز خدا مشاهده می شود؟!
علامه (ره ) با نهج البلاغه و کتابهای حدیثی همان معامله را می کرد که با قرآن معامله می کرد . یعنی آن را می بوسید و روی چشم می گذاشت. اگر در مجلسی - کتاب روایی - مانند بحارالانوار - روی زمین بود آن را برمی داشت و می بوسید و روی طاقچه می نهاد و به قفسه کتابی که کتاب حدیث در آن بود - پشت نمی کرد.
علامه به این بیت از اشعار استادش - آیت الله اصغهانی ( که در مدح حضرت فاطمه زهرا (س ) است ) خیلی علاقمند بود :
مفتقرا ! متاب رو از در او به هیچ سو
زان که مس وجود را فضه او طلا کند !

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۶/۰۱, ۱۸:۵۹
http://shiaupload.ir/images/woz6oln130ng6c5567yp.gif (http://shiaupload.ir/images/woz6oln130ng6c5567yp.gif) http://shiaupload.ir/images/fn8up8ibgd7ld1t0xac9.gif http://shiaupload.ir/images/1xsufqvxbxzkr9fndu3.gif (http://shiaupload.ir/images/1xsufqvxbxzkr9fndu3.gif)
http://shiaupload.ir/images/iu2huqx07q6fmecjuq7.jpg (http://shiaupload.ir/images/iu2huqx07q6fmecjuq7.jpg)


نخواه گناه کنی ، نمیکنی ... ؟ !

یه جوونی بود به نام ابن سیرین ...

شغل این جوون بزاز بود ، مغازه هم نداشت ...
فقط یه سبد داشت که رو سرش میذ اشت و تو این کوچه ها را میافتاد و كاسبي مي كرد و گاهي هم براي رفع خستگي گوشه اي مي نشست و بساطش را كناري پهن مي كرد.
از قضا زن جوا نی عاشقش شده بود و تصمیم گرفته بود ا و را به دام بندازه .
این بود که رفت پیش ابن سیرین و گفت :
" من شوهرم مریضه ، لباس میخوام براش بخرم اما میخوام به سلیقه خودش باشه .
بساطتو جمع کن پاشو بریم پیش شوهرم ... "
ابن سیرینم قبول کرد و با آن زن راهي خانه ا شان شد .
زن وارد شد و ابن سیرین هم یا ا.. گويان پشت سرش وارد خونه شد
اتاق اول را گذراند ، دومی را هم همین طور ، رسید به اتاق سوم ...
دید نه بابا مثلی که اینجا هیچ خبری نیست .
رو کرد به به اون زن و گفت : " پس شوهرت کجاست .؟ !
اون زن هم خيلي راحت گفت : " من که شوهر ندارم .
بعد به ابن سيرين گفت : ببین اینجا خونه ی منه ، تو هم الان تو خونه ی منی ، اگه آماده برای گناه نشی داد میزنم که مزاحمم شدی .
ابن سیرین يكباره متوجه شد در باتلاقی افتاده که هر چی بیشتر دست و پا بزند بیشتر فرو خواهد رفت .
این بود که رويش را کرد به سمت آسمان و گفت :
" ای خدا تو که میدونی من اهل این کارا نیستم پس خودت نجاتم بده "
در همين حال یك فکری به خاطرش رسید ، گفت :
" باشه نياز نيست داد بزني ، من آماده میشم براي گناه ، فقط به من بگو دستشویي خانه کجاست ! "
آن زن هم با اين خيال كه او راضي شده محل دستشویی را نشون داد
ابن سیرین رفت داخلش ؛ و تا تونست از نجاسات اونجا برداشت و به خودش مالید ... ! ؟
و اومد و یك گوشه نشست .
دختره تا وارد اتاق شد ، دید چه بوی بدی میآد ...
رويش را برگردوند و ابن سیرین را در آن وضع دید ، گفت :
" چرا خودتو اینجوری کردی ؟ "
ابن سیرین گفت : " این تجسم عملیه که ازم میخواستی انجام بدم ! "
آن زن با عصبانيت و ناراحتي ابن سیرین را با همون وضع از خانه خود بيرون كرد .
چقد سخته آدمو با اون قیافه تو خیابونا ببینند !!!
ولی نه ... !
خدا آبروی بنده ای رو که حرمت حفظ کنه ، نمیریزه ، میگین چه جوری ؟
حالا میگم :
ابن سیرینم با همون قیافه از خونه اومد بیرون ، اما :
انگار اون روز و آن ساعت همه مردو مرده بودن ؟ !
هیچ کس ابن سیرین را با اون قیافه ندید ،
ميدانيد چرا ؟؟
چون حفظ حرمت کرد ه بود و بر نفس خويش به ياري خدا غلبه كرد

از اين ماجرا درس مي گيريم كه اگر نخواهيم گناه كنيم ؛ مي توانيم




http://shiaupload.ir/images/zfhtlpsgfwcj1zli2zpt.gif (http://shiaupload.ir/images/jt7xu3pqwjs73lhfne0.gif)

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۶/۰۱, ۱۸:۵۹
http://img34.picoodle.com/img/img34/5/11/24/f_111212m_0db8fd2.gifبنام تو اي قرار هستيhttp://img32.picoodle.com/img/img32/5/11/24/f_111211m_50867b2.gif



راه چاره اساسی هم هيچ وقت ساده نيست و زحمت و هزينه می طلبد.

بر اثر ريزش باران بخشی از جاده ی ورودی دهکده شسته شده بود و مردم برای عبور و مرور به زحمت افتاده بودند.کد خدای ده برای اينکه موقتاً مشکل را حل کند چند تنه درخت بزرگ را روی قسمت خراب جاده انداخت و آنها را با طناب بست و از مردم خواست تا با احتياط و البته با ترس و زحمت زياد از روی تنه ها عبور کنند.و مردم هم که چاره ای نداشتند با دلهره و سختی و عذاب فراوان از اين نيمه کاره و خطرناک عبور می کردند و چيزی نمی گفتند .
شيوانا به محض اطلاع از اين اتفاق ،شاگردان مدرسه و اهالی را دور خود جمع کرد و جاده ای جديد و مقاوم تر را در سمتی ديگر از دهکده با سنگ و ساروج درست کرد.چند هفته بعد که جاده جديد درست شد مردم راحت و بی دردسر از جاده جديد رفت و آمد می کردند.کدخدا که شاهد سختی کار و زحمت شديد شيوانا و اهالی مدرسه و داوطلبان دهکده بود نزديک شيوانا آمد و با طعنه پرسيد :
"من نمی دانم چرا شما هميشه راه سخت را انتخاب می کنيد !؟"
شيوانا نگاهش را پرسش گرانه به چهره کدخدا دوخت و گفت :
" چرا فکر می کنی که من هم مثل تو ٬ دو راه می بينم ؟ برای مشکلی که اتفاق افتاد يک راه بيشتر وجود نداشت و آن هم در حال حاضر همين راه سنگی بود .من راه دومی نديدم که به قول تو ساده تر باشد و سختی کمتری داشته باشد ! در واقع اين منم که در حيرتم چرا تو هميشه اصرار داری راه اشتباه را انتخاب کی و بعد اسمش را راه ساده بگزاری ! راه ساده که راه نيست !
راه حل هميشه بايد اساسی باشد و راه چاره اساسی هم هيچ وقت ساده نيست و زحمت و هزينه می طلبد.


http://shiaupload.ir/images/k6yr4wahjm2o84ief9o.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۶/۰۱, ۱۸:۵۹
http://www.eteghadat.com/Files/user1/besm/besm06.gif




فرشته‌ تصميمش‌ را گرفته‌ بود. پيش‌ خدا رفت‌ و گفت: خدايا، مي‌خواهم‌ زمين‌ را از نزديك‌ ببينم. اجازه‌ مي‌خواهم‌ و مهلتي‌ كوتاه. دلم‌ بي‌تاب‌ تجربه‌اي‌ زميني‌ است.
خداوند درخواست‌ فرشته‌ را پذيرفت. فرشته‌ گفت: تا بازگردم، بال‌هايم‌ را اين‌جا مي‌سپارم، اين‌ بال‌ها در زمين‌ چندان‌ به‌ كار من‌ نمي‌آيد.
خداوند بال‌هاي‌ فرشته‌ را روي‌ پشته‌اي‌ از بال‌هاي‌ ديگر گذاشت‌ و گفت: بال‌هايت‌ را به‌ امانت‌ نگاه‌ مي‌دارم، اما بترس‌ كه‌ زمين‌ اسيرت‌ نكند زيرا كه‌ خاك‌ زمينم‌ دامن‌گير است.
فرشته‌ گفت: بازمي‌گردم، حتماً‌ بازمي‌گردم.
اين‌ قولي‌ است‌ كه‌ فرشته‌اي‌ به‌ خداوند مي‌دهد.
فرشته‌ به‌ زمين‌ آمد و از ديدن‌ آن‌ همه‌ فرشته‌ بي‌بال‌ تعجب‌ كرد. او هر كه‌ را كه‌ مي‌ديد، به‌ ياد مي‌آورد. زيرا او را قبلاً‌ در بهشت‌ ديده‌ بود. اما نفهميد چرا اين‌ فرشته‌ها براي‌ پس‌ گرفتن‌ بال‌هاي ‌شان‌ به‌ بهشت‌ برنمي‌گردند.
روزها گذشت‌ و با گذشت‌ هر روز فرشته‌ چيزي‌ را از ياد برد و روزي‌ رسيد كه‌ فرشته‌ ديگر چيزي‌ از آن‌ گذشته‌ دور و زيبا به‌ ياد نمي‌آورد؛ نه‌ بالش‌ را و نه‌ قولش‌ را.
فرشته‌ فراموش‌ كرد. فرشته‌ در زمين‌ ماند. فرشته‌ هرگز به‌ بهشت‌ برنگشت.


عرفان نظر آهاري





http://shiaupload.ir/images/j8tvlpvi4f4eu06tpuq.gif

سخن آشنا
۱۳۸۷/۰۶/۰۱, ۲۱:۰۸
سلام
یکی از دوستان تعدادی از مجموعه حکایتهایی که بنده در محیط های مختلف اینترنتی ارسال کرده بودم رو لطف کردند بصورت pdf زیپ شده در آوردند تصمیم داشتم یک به یک این حکایتها رو در این بحث ارسال کنم که با وجود این pdf دیگه نیازی به این کار نیست
از همه دوستان التماس دعا دارم

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۶/۰۱, ۲۱:۲۳
http://www.animation-station.com/hearts/animation_hearts/heart01.gifبنام تو اي آرام جان http://www.animation-station.com/hearts/animation_hearts/heart01.gif

اما من که می دانم او چه کسی است .........

پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس گفتند : باید از شما عکس برداری شود تا جایی از بدنتان اسیب ندیده باشد .
پیرمرد غمگین گفت که عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است . هر روز صبح می روم و با او صبحانه می خورم . نمی خواهم دیر شود.
پرستاری گفت : ما به او موضوع را خبر می دهیم
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم . او الزایمر دارد چیزی را متوجه نمی شود . حتی مرا هم نمی شناسد
پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟
پیرمرد با صدایی گرفته با ارامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است .........


http://www.mo3afa.com/fasel/f7.gif

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۶/۰۲, ۱۷:۴۵
روى بسته اى بسم الله الرحمن الرحيم نوشته شده بود.
رئيس گروهى از دزدان ، قافله اى را غارت نمود، در ميان آنها شخصى بسته اى پارچه داشت كه جمله ((بسم الله الرحمن الرحيم )) نوشته و روى آن گذاشته بود ((در بين تجار سابق براى محفوظ ماندن اموالشان از دست راهزنان اين عمل مرسوم بود)) فورا به افرادش دستور داد كه اين اموال را به صاحبانش برگردانيد، چونكه ما دزد اموال مردم هستيم نه دزد عقيده آنها، زيرا اگر به آن نوشته ترتيب اثر ندهيم آنها بى اعتقاد خواهند شد.
لازم به تذكر است كه يكى از اساتيد مى گفت : سر كرده دزدان فوق الذكر ((فضيل عياض )) بوده است . شايد به خاطر همين عمل بود كه خداوند او را هدايت نمود و او توبه كرد و از عارفان گرديد. (1) (http://www.askquran.ir/footnt01.htm#link1)
هر كس كه مطيع حق تعالى گردد
با رتبه و با مقام والا گردد هر كس كه مجاهدت كند در ره دوست
پيروز و سرفراز و مصفا گردد هر كس كه كند پيشينه خود ظلم و ستم
سركوب و ذليل و خوار و رسوا گردد كن صبر به مشكلات و غمها امروز
تا مايه دل شادى فردا گردد در علم و عمل بكوش تا شامل تو
الطاف خداى فرد يكتا گردد (2) (http://www.askquran.ir/footnt01.htm#link2)

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۶/۰۲, ۱۷:۴۶
هيچ دستورى در قرآن بى بسم الله نيست
يكى از اصحاب راجع به بسم الله الرحمن الرحيم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پرسيد. حضرت فرمودند: ((بسم الله )) نامى از نامهاى خداوند و با نام اعظم نزديك است .
امام صادق (عليه السلام ) فرمودند: ((بسم الله )) كليد كتاب خدا است مثل كليد درها، همانگونه كه هيچ در بى كليد نيست هيچ دستورى در قرآن هم بى بسم الله نيست .
نام خداوند بر صفت كمال است ، و با عزت و جلال ، و با لطف و با جمال و با فضل و با نوال است .
جود و سخاوت خداوند براى دلها، كرامت است .
شهود او جان ها را ولايت نا دريافته در عيان و شيرين در حكايت است .
اگر خداوند يكى را عنايت كند همه را كفايت كند.
سوره توبه سوره كيفر است بدين دليل بسم الله ندارد. (10) (http://www.askquran.ir/footnt01.htm#link10)
بنام خدايى كه بخشنده اوست
همه فانى و ذات پاينده اوست عطا كرد آئين و ايمان به ما
گرامى كتابى چو قرآن به ما كتابى كه ما را به حق رهبر است
كتابى كه قانون پيغمبر است رهاننده ما را ز اعمال زشت
كليد در بوستان بهشت به راه تو اين آسمانى كتاب
چراغى است روشن تر از آفتاب ببخشد به جان و دلت روشنى
بگيرد ز تو خوى اهريمنى ز قرآن نبى شد تو را راهنماى
چه حكم محمد چه حكم خداى به قرآن گرا تا شوى رستگار
كه قرآن بود وحى پروردگار اگر رهبر خلق قرآن بدى
سراسر جهان چون گلستان بدى (11) (http://www.askquran.ir/footnt01.htm#link11)

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۶/۰۲, ۱۷:۴۹
ادامه داستانها جهت راحتی شما عزیزان برای دانلود قرار داده میشود

yamin
۱۳۸۷/۰۶/۰۲, ۱۹:۳۷
روزی بنما و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما که دادیم دل و دیده به طوفان بلا گو بیا سیل و خانه زبنیاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۶/۰۲, ۲۰:۳۷
شهيد آيت الله مرتضى مطهرى (ره)
بشارت
مادر استاد در مورد شهيد مى فرمايد: دو ماه قبل از تولد مطهرى شبى از شبها كه آرام خوابيده بودم در عالم خواب ديدم كه محفلى نورانى و مجلسى روحانى برقرار است تمامى زنان اهل محل در مسجد محله ، اجتماع نموده اند. ناگهان ديدم بانوى مقدس و محترمى با دو زن ديگر وارد شدند آن خانم به همراهان توصيه مى كرد گلاب بپاشند چون به من رسيد فرمود: سه مرتبه گلاب بپاشيد در ذهنم خيال كردم شايد در قلبم غبار كدورى و تاريكى وجود دارد و با اين كار مى خواهد سياهى هاى دلم را پاك كنند ولى خانم با شادمانى و نشاط پاسخ داد. به بخاطر آن جنينى كه در رحم شماست چنين كارى لازم بود او آينده اى درخشان خواهد داشت و به جامعه اسلامى خدمت عظيم و سترگى خواهد نمود.
معاشران همه از جمع ما سفر كردند صداى زنگ از اين كاروان نمى آيد

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۶/۰۲, ۲۰:۳۸
آقا ميرزا جواد ملكى تبريزى (ره)
نورانيت قم
يكى از اهل دل مى فرمود: در شهر پر بركت قم بعد از حرم حضرت فاطمه معصومه (س) هيچ جا نورانيتى مثل (( قبرستان شيخان )) را ندارد زيرا قبر شريف آقا جواد ملكى آنجاست .
غم دين خور كه دنيا غم نيرزد عروس يك شبه ماتم نيرزدة

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۶/۰۲, ۲۰:۴۳
هزاران داستان جالب دیگر جهت دانلود و استفاده شما دوستان قرار داده شده

Moamma
۱۳۸۷/۰۷/۱۱, ۰۲:۵۵
پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.پدرش جعبه ای به او داد و گفت هربار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیواربکوبی.
روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد ,همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند ,تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر میشد .او فهمید که کنترل عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است...بلاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد.او این مسئله را به پدرش گفت و پدرنیز پیشنهاد داد هربار که می تواند عصبانیتش را کنترل کند ,یکی از میخ ها را از دیوار در آورد.
روزها گذشت و پسر بچه بلاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است.
پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت:پسرم تو کار خوبی انجام دادی و توانستی برخشم پیروز شوی .اما به سوراخهای روی دیوار نگاه کن.دیوار مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف های را میزنی ,آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند.

تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری .اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ,آن زخم سر جایش است .

زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.

aliyekta
۱۳۸۷/۰۷/۱۱, ۰۳:۴۰
بسم الله الذی لاارجوا الا فضله
داستان قابل تاملی بود
حضرت علی علیه السلام می فرمایند :
از خشم بپرهيز، که سبک مغزي، به تحريک شيطان است

ناصح
۱۳۸۷/۰۷/۱۱, ۰۸:۴۰
ماجرای شدّاد چیست؟

بهشت شدّاد و هلاكت او قبل از دیدار بهشت خود
بعضی در ذیل آیه 6 تا 8 سوره فجر ماجرای بهشت شدّاد و هلاكت او را قبل از دیدار آن بهشت نقل كرده‎اند. در این آیات چنین می‎خوانیم:
«اَ لَمْ تَرَ كَیفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ؛ آیا ندیدی پروردگارت با قوم عاد چه كرد؟ با آن شهر اِرَم و باعظمت عاد چه نمود؟ همان شهری كه مانندش در شهرها آفریده نشده.»
روایت شده: عاد كه حضرت هود ـ علیه السلام ـ مأمور هدایت قوم عاد شد، دو پسر به نام «شدّاد» و «شدید» داشت، عاد از دنیا رفت، شدّاد و شدید با قلدری جمعی را به دور خود جمع كردند و به فتح شهرها پرداختند، و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط یافتند، در این میان، ‌شدید از دنیا رفت، و شدّاد تنها شاه بی‎رقیب كشور پهناور شد، غرور او را فرا گرفت (هود ـ علیه السلام ـ او را به خداپرستی دعوت كرد، و به او فرمود: «اگر به سوی خدا آیی، خداوند پاداش بهشت جاوید به تو خواهد داد، او گفت: بهشت چگونه است؟ هود ـ علیه السلام ـ بخشی از اوصاف بهشت خدا را برای او توصیف نمود. شدّاد گفت اینكه چیزی نیست من خودم این گونه بهشت را خواهم ساخت، كبر و غرور او را از پیروی هود ـ علیه السلام ـ باز داشت).
او تصمیم گرفت از روی غرور، بهشتی بسازد تا با خدای بزرگ جهان عرض اندام كند، شهر اِرَم را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشكرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر یك از آن قهرمانان هزار نفر كارگر را سرپرستی می‎كردند و آنها را به كار مجبور می‎ساختند.
شدّاد برای پادشاهان جهان نامه نوشت كه هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند، ‌و آنها آنچه داشتند فرستادند.
آن قهرمانان مدت طولانی به بهشت سازی مشغول شدند، تا این كه از ساختن آن فارغ گشتند، و در اطراف آن بهشت مصنوعی، حصار (قلعه و دژ) محكمی ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شكوه بنا نهادند، سپس به شدّاد گزارش دادند كه با وزیران و لشكرش برای افتتاح شهر بهشت وارد گردد.
شدّاد با همراهان، با زرق و برق بسیار عریض و طویلی به سوی آن شهر (كه در جزیره العرب، بین یمن و حجاز قرار داشت) حركت كردند، هنوز یك شبانه روز وقت می‎خواست كه به آن شهر برسند،‌ ناگاه صاعقه‎ای همراه با صدای كوبنده و بلندی از سوی آسمان به سوی آنها آمد و همه آنها را به سختی بر زمین كوبید، همه آنها متلاشی شده و به هلاكت رسیدند.[1]
دلسوزی عزرائیل برای شدّاد
روزی رسول خدا ـ علیه السلام ـ نشسته بود، عزرائیل به زیارت آن حضرت آمد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از او پرسید: «ای برادر! چندین هزار سال است كه تو مأمور قبض روح انسانها هستی، آیا در هنگام جان كندن آنها دلت برای كسی رحم آمد؟»
عزرائیل گفت: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1. روزی دریا طوفانی شد و امواج سهمگین دریا یك كشتی را در هم شكست، همه سرنشینان كشتی غرق شدند،‌تنها یك زن حامله نجات یافت، او سوار بر پاره تخته كشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره‎ای افكند، در این میان فرزند پسری از او متولد شد، من مأمور شدم جان آن زن را قبض كنم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2. هنگامی كه شدّاد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بی‎نظیر خود پرداخت، و همه توان و امكانات ثروت خود را در ساختن آن صرف كرد، و خروارها طلا و گوهرهای دیگر برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تكمیل 3] . آل عمران، آیه 178
جوامع الحكايات / محمد عوفي

Moamma
۱۳۸۷/۰۷/۱۱, ۱۲:۳۵
بسم الله الذی لاارجوا الا فضله
داستان قابل تاملی بود
حضرت علی علیه السلام می فرمایند :
از خشم بپرهيز، که سبک مغزي، به تحريک شيطان است


عرض ادب خدمت شما بزرگوار
جناب الهی قمشه ای در سخنانش به نویسندگان فرمود :
داستان ها و حاکیتها جایگاهی مهم در خانواده های ایرانی دارد ..زیرا به وسیله همین داستانها و حکایتها است که بزرگان و پیران هر خانواده ارزش هر چیز را برای اشخاص بازگو میکردند..بد نیست هرزگاهی دور هم جمع شویم و حکایتهای کهن ایرانی را بازگو کنیم و به اخلاقی نیکو دست پیدا کنیم ..

از بابت سخن نیکوی مولای متقیان {{حضرت علی (ع) }}هم تشکر ویژه:Rose::Rose:

فاطمه ایمانی
۱۳۸۷/۰۷/۱۲, ۰۸:۵۳
سلام
حکایت جالب و تأمل برانگیزی بود.
انشاء الله همه ی ما اونقدر اراده مون قوی بشه که بتونیم مثل اون پسر بچه بر عصبانیتمون غلبه کنیم.
در مورد زخم زبان هم حق با شماست.
گاهی اوقات بعضی ها زبانشان انقدر تلخ و نیش دار است که امکان ندارد آنها را ببینی و بدون درد از آنها جدا شوی.
واقعا دردناکه وقتی آرزوی ندیدن کسی را بکنی فقط به خاطر زبان نیش دارش.

باد خزان
۱۳۸۷/۰۷/۱۸, ۱۰:۳۸
http://img.tebyan.net/big/1387/07/21231884623816548426832173624149238242.jpg
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

مسجدي
۱۳۸۷/۰۷/۲۰, ۱۹:۰۹
به نام خداوند جان آفرين
داستان زيبايي بود من كه در بسياري از مواقع مطالب را ناقص مي خوانم اين داستان را كامل خواندم و از نويسنده تشكر مي كنم البته فكر مي كنم همسر اول كه ما بدان بي اعتنايي مي كنيم اعمال و كردار ماست كه در حـالت احـتـضـار، زنـدگـى گـذشـتـه و عـمـر سـپـرى شـده انـسـان و اعـمـال و كـردارى كـه از اوسـر زده ؛ در پـيـش چـشـمـانـش به سرعت مجسّم مى شود. اميرمؤ منان (ع ) مى فرمايد:
در هـنـگـام مـرگ ؛ مـال ، فـرزنـد و عـمل ، پيش چشم انسان مجسم مى شوند. شخص محتضر رو به مـال كـرده ، مـى گـويد: به خدا سوگند، من به تو علاقه زيادى داشتم و حرص و ولع من نسبت بـه تـو بـسـيـار بـود؛ اكـنـون تـو بـراى مـن چـه دارى ؟ مـال جـواب مـى دهـد: كـفـنـى بـه تـو مـى دهـم . پـس رو بـه فـرزنـدان خود مى كند و مى گويد: فرزندانم ، من شما را بسيار دوست مى داشتم و در تمام زندگى خويش پشتيبان شما بودم ، شما بـراى مـن چـه داريـد؟ پـاسـخ مـى دهـنـد: تـو را مـى بـريـم در قـبـر دفـن مى كنيم . پس رو به عـمـل مـى كـنـد و مـى گـويـد: بـه خـدا، مـن بـه تـو تـوجـهـى نـداشـتـم و نـسـبـت بـه تـو بـى مـيـل بـودم ؛ تو براى من چه دارى ؟ عمل مى گويد: من همنشين و همراه تو هستم در قبر و روزى كه برانگيخته مى شوى و تا هنگام حساب تو را همراهى مى كنم .(بحار الانوار ج 6 ، ص 224)

مرتضی کمیل
۱۳۸۷/۰۷/۲۱, ۱۲:۱۹
سلام علیکم

میگن علامه حلی وقتی بچه گاهی اوقات از سر کلاس فرار می کرد..اونوقت معلم دنبالش می کرد.علامه وقتی میدید اوضاع خرابه و استاد داره بهش می رسه سریع یه آیه سجده دار می خوند...خودش بچه بود و بهش واجب نبود ولی به استاد بدبخت واجب بود.

استاد می رفت سجده...علامه هم جیم می شد:Labkhand:

سادات علوی
۱۳۸۷/۰۷/۲۷, ۲۲:۵۵
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم




روزى على (ع ) گردن بندى در گردن دخترش زينب مشاهده کرد فهميد که گردنبند مال خود او نيست .

پرسيد: اين را از کجا آورده اى ؟

دختر جواب داد: آن را از بيت المال عاريه مضمونه گرفته ام ، يعنى عاريه کردم و ضمانت دادم که آن را پس بدهم . على (ع ) فوراً مسئول بيت المال را حاضر کرد و فرمود: تو چه حقى داشتى اين را به دختر من بدهى ؟

عرض کرد: يا اميرالمؤ منين ! اين را به عنوان عاريه از من گرفته که برگرداند.

حضرت فرمود: به خدا قسم اگر غير از اين بود دست دخترم را مى بريدم .

اين حساسيتهايى است که ائمه و پيشوايان ما که اسلام مجسم و معلمان راستين اسلام اصيل بوده اند در زمينه عدالت اجتماعى از خود نشان داده اند.

انقلاب اسلامى ما نيز اگر مى خواهد با موفقيّت به راه خود ادامه دهد، راهى بجز اعمال چنين شيوه ها و بسط روشهاى عدالت جويانه و عدالت خواهانه ندارد.

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۰۱, ۲۰:۴۸
http://shiaupload.ir/images/fb4d1t3591ozntzsusu3.gifبنام تو اي قرار هستيhttp://shiaupload.ir/images/fb8q3dorscp43ijcx5.gif

آرزوهاي دراز

شخصي امد حضور امير المومنين عليه السلام و عرض کرد: چند کلمه نصيحت به من بگو .امام فرمود:

((از ان کساني مباش که ارزوي سعادت اخرت را دارند ولي بدون سعي و عمل ؛و از ان کساني مباش که مي داند راهي که ميرود خطاست و مي باست توبه و بازگشت کند و ميخواهد تصميم به توبه و بازگشت بگيرد ولي هميشه اين تصميم را به تاخير مي ا ندازدبه خيال اينکه هنوز وقت زياد است و فرصت باقي است))

هنگام سخن گفتن زاهدانه سخن ميگويد ؛همه از فنا و زوال ماديات و دوام و بقاي معنويات دم ميزند و ميگويد ((دنيا نيرزد انکه پريشان کني دلي )) و انسان نبايد گوهر نفيس جان خود را به امور پست و حقير مادي بفروشد ،ولي همينکه از سخن به عمل مي ايد حريصانه و طمع کارانه عمل ميکند و تمام سخنان زاهدانه و عارفانه خود را از ياد ميبرد ؛اگر دنيا به او رو بياورد هرگز سير نميشود و هميشه فرياد ((هل من مزيد ))وي بلند است
و اگر دنيا به او پشت کرد و محرو م شد نميتواند عزت و ازاد منشي خود را در سايه قناعت حفظ کندو تن به خواري و ذلت ميدهد از شکر و سپاسگذاري انچه دارد عاجزاست و نميتواند ان را انچنان که بايست اداره کندو طمع به زيادتر بسته است؛نيکان و صالحان را دوست ميدارد ولي مثل انان عمل نميکند ،و گنهکاران را دشمن ميدارد ودر عين حال داخل حزب و جمعيت انهاست و خودش يکي انهاست

ازمردان سخت ميترسد چون ميداند چه اندازه گناه کار است و از عين ترسي که از مرگ دارد باز به اعمال زشت خود ادامه ميدهد؛وقتي بيمار ميشود و در بستر مي افتد از کردار خور پشيمان ميشود و چون بهبود يافت و سلامت باز گشت دورتيه در غفلت فرو ميرود ؛دروقتي که ابتلا و گرفتاري ندارد مفرور واز خود راضي است و هم اينکه يک نوع گرفتاري برايش به وجود مي ايد به ناچيزي خود اعتراف و اقرار ميکند.

در امور دنيايي يک خيالي او را به حرگت و جنب و جوش مي اوردولي براي حقايقي که سعادت مندي او وابسته به انهاست در عين اينکه شک ندارد و يقين دارد که از جا نمي جنبد؛هميشه معصيت را قبل از وقت پيش خريد ميکند و توبه را در وقتش تاخير مي اندازد؛ گناه ديگران اگر کوچک هم باشد در نظرش بزرگ مي ايد در صورتي که خودش گناه بزرگتر از ان را مرتکب ميشود،وطاعت هاي کوچک خودش در نظرش بزرگ جلوه ميکند در صورتي که وقتي هم ان طاعت را ديگري انجام ميدهد ان را کوچک مي پندارد .

بالطبع همچو ادمي غفلت با اغنيا را بر بريداري با فقرا تريجيح ميدهد . چقدر خوب علي عليه السلام فاصلي خيال و ارزو را با عمل وحقيقت در ضمن اين جمله ها بيان کرده که بهتر از اين نميشود بيان کرد و چقدر خوب انسان را به خودش ميشناساند و خودش را به خودش معرفي ميکند.
اين خيال و ارزو انسان را فريب ميدهد ؛گمان ميکند که خيال و خوبي و ارزوي (خوبي)که در دماغ و دلش بود پس خدا رو شکر که از خوبان است .بايد بداند که تنها عمل خوب و کار نيک است که انسان را درزمري نيکان قرار ميدهد.

قران کريم ميفرمايد:
اساس سعادت بشر در دنيا واخرت عمل است و سعي و کوشش .

جهان جهان حرکت و تکاپو و فعاليت است ،يک قطره و يک ذره بيکار نيست .
ابر و ماه مه خورشيد و فلک و همه چيز ديگر همه در کار و گردش و فعاليت اند ،هرکدام در راه خود و مدار خوددر حرکتند ؛انسان هم مثل همه موجودات ديگر مداري و خط سيري دارد و اگر بخواهد به سعادت نائل شود بايد مدار خود را طي کند. معمولا افرادي که از لحلظ روح وروان سالم و با نشاط اند وانحراف پيدا نکرده اند کمتر به تخيل و به هم بافتن هاي ارزوهاي دور و دراز و نامعقول ميپردازند ،هميشه عملي فکر ميکنند و عملي ارزو ميکنند يعني ارزو هاي انها درجهت همان مداري است که در زندگي دارند ،روي بال و پر خيال نمي نشينند و ارزوي امور ناشدني را نمي کنند ؛ولي افراد ضعيف که مبتلا به بيماري رواني هستند و نشاط عمل ندارند و در وجودشان همت و اراده اي موجود نيست بيشتر بر مرکب سري السير خيال سوار ميشوند و با خيالات خود را سرگرم مي سازند و کمتربه عمل و فعاليت توجه ميکنند و به اصطلاح ديني مبتلا به طول امل مي شوند و ارزوهاي نامعقول ميشوند و ارزوهاي نامعقول ميکنند ؛همانطوري که افراد ضعيف يک خاصيت ديگر هم دارند و ان اينکه زياد اه و ناله ميکشند ،در فکرچاره و اصلاح کار خود نيستند . مثل اينکه در وجود انسان يک مقدار معين نيروي مغزي و عضلاني وجود دارد که بايد مصرف شود ؛اين نيرو اگر در مغز به صورت خيالات واهي و ارزوهاي دور و دراز مصرف شد ديگر موردي براي فکر صحيح با قي نمي ماند و اگر به صورت اه و ناله پر حرفي مصرف شد زمينه اي براي عمل مفيد و مثبت باقي نمي ماند و به همين دليل است که مردان متفکر کمتر گرفتار خيالات واهي مي شوند و مردمان مثبت و عملي و فعاليت کمترحرف ميزنندو اه و ناله و شکايت مي نمايند .

استاد شهيد مرتضي مطهري


http://images.bigoo.ws/content/glitter/dividers/dividers_72.gif

bahrani
۱۳۸۷/۰۸/۱۰, ۰۹:۱۱
از عشق خدا چندان گريست كه نابينا شد
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله فرمود: شعيب عليه السلام از عشق خداى عزّوجلّ چندان گريست كه نابينا شد، امّاخداوند بينايى او را برگرداند. او باز گريست چنانكه كه باز بينايى اش را از دستداد. دو مرتبه خداوند بينايى اش را به او بازگرداند. شعيب باز هم آنقدر گريست كهچشمانش كور شد و بار ديگر خدا بينايش كرد. مرتبه چهارم ، خداوند به او وحى فرمود: اى شعيب ! تا كى به اين وضع ادامه خواهى داد؟ اگر از بيم آتش مى گريى تو را اماندادم و اگر به شوق بهشت است آن را ارزانيت داشتم . شعيب عرض كرد: معبودا! و سرورا! تو مى دانى كه گريه من نه از بيم دوزخ توست و نه به شوق بهشتت ، بلكه عشق و محبت توبا قلب من گِره خورده است ، پس ، صبورى نتوانم ، مگر آنكه تو را ببينم . خداىجلّجلاله به او وحى فرمود: اگر اينچنين است ، پس بدين سبب همسخنم موسى بن عمران راخدمتگزار تو خواهم كرد.(7) (file:///C:/Documents%20and%20Settings/Administrator/Local%20Settings/Temp/Rar$EX13.641/6-1-eshq/html/footnt01.htm#link7)
از عشق به خداى عالم بدن هايشان لاغر و ... حضرت عيسى عليه السلام از سه نفرگذشت كه بدن هايشان لاغر و رنگ هاى آنان دگرگون شدهبود، حضرت به آنها فرمود:براى شما چه روى داده (كه به اين حال افتاده ايد؟). آنهاگفتند: به خاطر ترس از آتش(جهنّم ). حضرت عيسى عليه السلام فرمود: بر خداست كهايمنى دهد كسى را كه بترسد.حضرت از آنها گذشت ، بر سه نفر ديگر رسيد كه لاغرى و رنگپريدگى آنان بيشتربود. فرمود: شما را چه روى داده ؟ گفتند: اشتياق بهشت ما را بهاينحال در آورده است . فرمود: بر خدا است كه اميدواران را به اميدشان برساند. پس ازآنبر سه نفر ديگر گذشت كه دگرگونى احوالشان بيشتر از قبلى ها بود، ولكن نورىدر چهرههاى آنان ديده مى شد. فرمود: شما را چه روى داده كه حالتان چنين است ؟ گفتند:خداوندرا دوست مى داريم و به وى محبت داريم . حضرت فرمود: شمائيد مقرّبين ، شمائيدمقرّبينو شمائيد كه تقرّب و نزديكيتان به خدا بيشتر است .(8) (file:///C:/Documents%20and%20Settings/Administrator/Local%20Settings/Temp/Rar$EX13.641/6-1-eshq/html/footnt01.htm#link8)

bahrani
۱۳۸۷/۰۸/۱۰, ۰۹:۱۲
سخن گنجشك ، حضرت سليمان (ع ) را متاءثّر نمود
روايت شده كه : حضرت سليمان عليه السلام گنجشكى را ديد كه به همسرش مى گويد: چرا از من دورى مى كنى و حال آنكه اگر بخواهم كاخ سليمان را به نوكم گرفته و به دريا مى افكنم . حضرت سليمان عليه السلام خنديد و او را نزد خود فرا خواند و فرمود: آيا تو را يارى اين كار هست كه مى گويى ؟ گنجشك گفت : مرد گاهى نزد همسرش خود را جلوه مى دهد. (دوست و عاشق بر آنچه مى گويد سرزنش نمى شود.) حضرت سليمان عليه السلام به گنجشك ماده فرمود: چرا شوهرت را از خود مى رانى ؟ گنجشك ماده گفت : اى پيامبر خدا! او دوست من نيست و صرفاً ادّعاى دوستى مى كند، زيرا غير من ديگرى را نيز دوست دارد. سخن گنجشك مادّه حضرت سليمان عليه السلام را متأ ثّر نمود و سخت گريان گشت و چهل روز از مردم كناره گرفت و از خداوند خواست كه دلش را پر از مهر خدا كند و مهر ديگران را از دل وى ببرد.(11) (file:///C:/Documents%20and%20Settings/Administrator/Local%20Settings/Temp/Rar$EX13.641/6-1-eshq/html/footnt01.htm#link11)

اى يك دله صد دله ، دل يك دله كن





مهر دگران را ز دل خود يله كن

يك لحظه به اخلاص بيا بر در ما
گر كام تو بر نيامد آنوقت گله كن

bahrani
۱۳۸۷/۰۸/۱۰, ۰۹:۱۴
اگر تسليم خواسته خدا نشوى به خواسته خودنرسى
قال أ ميرالمؤ منين عليه السلام :
أ وحى الله تعالى إ لى داود:
(يا داود تريد و أ ريد و لا يكون إ لا ما أ ريد فإ ن أ سلمت لما أ ريد أ عطيتك ما تريد و إ ن لم تسلم لما أ ريد أ تعبتك فيما تريد ثم لا يكون إ لا ما أ ريد).
حضرت اميرمؤ منان على عليه السلام فرمود:
خداوند به حضرت داود عليه السلام وحى فرستاد كه :
اى داود! تو چيزى طلب مى كنى و من هم و آنچه خواسته من است ، مى شود. پس اگر تسليم خواسته من شوى آنچه را كه تو طلبيده اى ، به تو ارزانى خواهم كرد. و اگر تسليم خواسته من نشوى تو را در رسيدن به آنچه كه خواسته اى به رنج و تعب مى اندازم و سپس آن مى شود كه من خواسته ام .(33) (file:///C:/Documents%20and%20Settings/Administrator/Local%20Settings/Temp/Rar$EX13.641/6-1-eshq/html/footnt01.htm#link33)

bahrani
۱۳۸۷/۰۸/۱۰, ۰۹:۱۶
دوستى و دشمنى براى خدا
خداوند متعال به حضرت موسى بن عمران عليه السلام وحى فرستاد كه : اىموسى ! آيا هرگز عملى از براى من بجاى آورده اى ؟
عرض كرد: پروردگارا! نماز براىتو بجا آورده ام ، و روزه را براى تو گرفته ام و صدقه داده ام و ذكر تو را نموده ام .
خطاب به او شد: اما نمازت ، دليل بر خداپرستى تو است و روزه ، سپر آتش است ازبراى تو، و صدقه ، سايبان است از برايت در قيامت ، و ياد من نور است از براى تو، پسكدام عمل از براى من به جاى آوردى ؟
موسى عليه السلام عرض كرد: پرودگارا مراراهنمايى كن بر عملى كه از براى تو باشد.
از طرف خداوند به او خطاب شد:
آياهرگز با دوستان من دوستى و با دشمنان من دشمنى نموده اى ؟ آنگاه حضرت موسى عليهالسلام متوجّه گرديد كه افضل اعمال نزد خداوند دوستى با دوستان خدوند متعال و دشمنىبا دشمنان او مى باشد.(44) (file:///C:/Documents%20and%20Settings/Administrator/Local%20Settings/Temp/Rar$EX13.641/6-1-eshq/html/footnt01.htm#link44)

bahrani
۱۳۸۷/۰۸/۱۰, ۰۹:۱۸
بندگانم را مى آزمايم
خداوند به داود عليه السلام وحى فرمود:
هر كه التجاء به من آورد طلب او را كفايت كنم ، و هر كه از من چيزى بخواهد به او ببخشم ، و هر كه مرا بخواند او را اجابت كنم و دعاى او را تاءخير مى اندازم و معلق مى ماند، و حال آنكه اجابت خواهم كرد، تا تمام شود قضاى من ، پس هرگاه تمام شد برآورم آنچه سئوال كرده است .
اى داود! به مظلوم و ستمديده بگو كه دعايت را به جهت چند چيز كه بر تو پوشيده و پنهان است ، به تاءخير اندازم ، با اينكه سرانجام دعايت را نسبت به كسى كه بر تو ظلم كرده اجابت مى كنم ، و منم احكم الحاكمين .
و سبب تاءخير اجابت ، يا اينست كه بر كسى ظلم و ستم كرده اى و او درباره ات دعاى بد كرده ، پس اين در برابر آن است .
و يا بخاطر آن است كه : درجه اى است در بهشت كه تو به آن درجه نزد من نرسى مگر به ظلم آن شخص بر تو.
بواسطه آن كه من مى آزمايم بندگان خود را در اموال وانفس ايشان ، و چه بسا كه بيمار مى كنم بنده را، پس كم مى شود نماز و خدمت او، وليكن آواز او كه بخواند مرا در پريشانى محبوبتر است براى من از نماز نماز كنندگان .
و چه بسا كه بنده اى نماز مى گذارد و مى زنند آن نماز را به روى او، آواز و صداى او بر من محجوب و پوشيده است . آيا مى دانى كه چرا اى داود!؟
و اين بدان جهت است كه شخصى به چشم فسق نگاه بسيار به زنان مؤ منه مى افكند، و اين آن كسى است كه نفس او به او حديث مى كند كه اگر حاكم شود در امرى ، در آن اءمر، گردنهاى مردم را به ظلم بزند.(49) (file:///C:/Documents%20and%20Settings/Administrator/Local%20Settings/Temp/Rar$EX13.641/6-1-eshq/html/footnt01.htm#link49)

bahrani
۱۳۸۷/۰۸/۱۰, ۰۹:۲۸
دنيا گفت : تمام شوهرانم را كشته ام
واقعيت دنيا براى حضرت عيسى عليه السلام كشف (و روشن ) شد. حضرت در اين مكاشفه دنيا را به صورت پيرزنى ديد كه دندان هايش ريخته و همه زيورها را به خود آويخته است .
به او گفت : چند شوهر اختيار كرده اى ؟
دنيا گفت : نشمرده ام !
حضرت فرمود: شوهرانت همه مرده اند يا تو را طلاق داده اند؟
دنيا گفت : نه ، همه شان را كشته ام !
حضرت فرمود: بدا به حال شوهران آينده تو كه از شوهران پيشين تو عبرت نگرفتند، آنان را چگونه يكى پس از ديگرى كشتى و ايشان از تو دورى نجستند

rana_
۱۳۸۷/۰۹/۲۶, ۱۱:۲۷
ناپلئون بناپارت (1769-1821م) امپراطور فرانسه وچهره ي معروف عالم سياست در عرصه ي بين الملل روزي درباره ي اسلام ومسلمانان مي انديشيد که چگونه مي شود بر کشورهاي اسلامي تسلط يافت ومسلمانان راتحت سيطره ي فرانسه در اورد او از مشاورين خود پرسيد :مرکز مسلمين کجاست؟ مصر را معرفي کردند ناپلئون به سوي مصر حرکت کرد پس از ورود به ان کشور به کتابخانه ي مهم انجا رفت و به مترجم گفت:يکي از مهم ترين کتابهاي مسلمانان را برايم بخوان مترجم قران را باز کرده در اول صفحه اين ايه رامشاهده کرد اين قران به راهي که استوارترين راههاست هدايت مي کند وبه مؤمناني که اعمال صالح انجام مي دهند بشارت مي دهد که براي انها پاداش بزرگي است سوره اسراء ايه 9
مترجم ايه را براي ناپلئون خواند وترجمه کرد ان دو از کتابخانه بيرون امدندناپلئون شب را تابه صبح به ايه ي مذکور وپيام ان فکر کرد صبح بيدار شده بارديگر به کتابخانه امدندوي از مترجم خواست تا همان کتاب ديروزي را دوباره برايش بخواند وترجمه کند مترجم نيز اياتي راخوانده وترجمه کرد ناپلئون شبي ديگر راباز درفکروانديشه ي قران ومفاهيم عالي ان به صبح رساند روز سوم هم مانند دو روز پيشين اياتي خوانده شده وبراي وي ترجمه گرديد پس از انکه از کتابخانه بيرون امدندناپلئون ازمترجم پرسيد :اين کتاب دربين مسلمانان چه جايگاهي داردوانان چه اندازه به ان اهميت مي دهند؟ مترجم پاسخ داد:مسلمانان معتقدند که قران کتابي اسماني است وبرپيامبر اسلام (ص) نازل شده وهمه اش کلام وسخن خداست ناپلئون گفت:انچه من از اين کتاب فهميده ام اين است که اگر مسلمانان فرامين واحکام جامع اين کتاب را فراگيرند وبه ان عمل کنند ديگر روي ذلت رانخواهند ديد وتا زماني که اين قران دربين مسلمانان حکومت کند در پرتو تعاليم وبرنامه هاي ان مسلمانان تسليم ما نخواهند شد مگر اينکه بين انان واين کتاب فاصله ايجاد شود.

rana_
۱۳۸۷/۰۹/۳۰, ۱۱:۲۵
امام علي عليه السلام در روزهاي نخست خلافت خود به سال 35 هجري قمري در مدينه ايراد سخنراني نموده که در قسمتي ازان درباره ي ويژگي هاي قران چنين فرمود:
اگاه باشيد! همانا اين قران پند دهنده اي است که نمي فريبد و هدايت کننده اي است که گمراه نمي سازد و سخنگويي است که هرگز دروغ نمي گويد.
کسي باقران همنشين نشد مگر ان که بر او افزود يا از او کاست ودر هدايت افزود واز کوردلي وگمرا هي اش کاست .
اگاه باشيد کسي با داشتن قران نيازي ندارد و بدون قران بي نياز نخواهد بود پس درمان خود را از قران بخواهيد ودر سختي ها از قران ياري بطلبيد که در قران درمان بزرگترين بيماري ها يعني کفرو نفاق و سر کشي و گمراهي است پس به وسيله ي قران خواسته هاي خود را ازخدا بخواهيد وبا دوستي قران به خدا روي اوريدو به وسيله ي قران از خلق خداچيزي نخواهيد زيرا وسيله اي براي تقرب بندگان به خدا بهتر از قران وجود ندارد.
اگاه باشيد که شفاعت قران پذيرفته و سخنش تصديق مي گرددان کسي که در قيامت قران شفاعتش کند بخشوده مي شود و ان کس که قران از او شکايت کند محکوم است
در روز قيامت ندا دهنده اي بانگ مي زند که:اگاه باشيد امروزهر کسي گرفتار بذري است که کاشته و عملي است که انجام داده جز اعمال منطبق با قران
پس شما در شمار عمل کنندگان به قران باشيد از قران پيروي کنيد با قران خدا را بشناسيد و خويشتن را با قران اندرز دهيد و راي و نظر خود را برابر قران متهم کنيد و خواسته هاي خود را با قران نادرست بشماريد .

rana_
۱۳۸۷/۱۰/۱۱, ۰۹:۲۶
موسى و دختر شعيب



فجاءته احداهما تمشى على استحياء قالت ان ابى يدعوك ليجزيك اجر ما سقيت لنا فلما جاءه و قص عليه القصص قال لا تخف نجوت من القوم الظلمين
ناگهان يكى از آن دو ( دختر ) به سراغ او آمد در حالى كه با نهايت حيا گام بر مى داشت و گفت: پدرم از تو دعوت مى كند تا مزد سيراب كردن گوسفندان براى ما را به تو بپردازد هنگامى كه موسى نزد او سرگذشت خود را شرح داده او گفت: نترس از قوم ظالم نجات يافتى ( سوره قصص/ 25 )

شرح ماجرا



حضرت موسى على نبينا و آله و عليه السلام بعد از اينكه به نهايت رشد و بلوغ جسمى خود رسيد، مردى نيرومند و قوى هيكل شد. روزى ناگهان صداى كمك خواهى فردى مظلوم را شنيد، به طرف صدا رفت و ديد يكى از عمال فرعون در حال زور گويى به فرد مظلومى است. او نيز از موسى كمك خواست موسى نيز با آن شخص در گير شد و در اثر مشتى كه بر سينه ى او كوبيد آن شخص مرد. به همين خاطر مجبور شد سرزمين مصر را ترك گفته و به مدين برود
اين جوان پاكباز چندين روز در راه بود، راهى كه هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنايى نداشت. براى رفع گرسنگى از گياهان بيابان و برگ درختان استفاده مى نمود و تنها به لطف پروردگار اميدوار بود و از اينكه از چنگ فرعونيان رهايى يافته خوشحال . كم كم دور نماى مدين در افق نمايان شد و موجى از آرامش در قلب او نشست. نزديك شهر رسيد، اجتماع گروهى نظر او را به خود جلب كرد. به زودى فهميد اينها شبان هايى هستند كه براى آب دادن به گوسفندان خود اطراف چاه آب جمع شده اند. هنگامى كه موسى در كنار چاه آب مدين قرار گرفت گروهى از مردم را در آنجا ديد كه چارپايان خود را سيراب مى كنند و در كنار آنها دو زن را ديد كه از گوسفندان خود مراقبت مى كنند، اما به چاه نزديك نمى شوند. وضع اين دختران با عفت كه در گوشه اى ايستاده بودند و كسى به داد آنها نمى رسيد و يك مشت شبان گردن كلفت تنها در فكر گوسفندان خود بودند و نوبت به ديگرى نمى دادند، نظر موسى را جلب كرد. نزديك آن دو آمد و گفت: كار شما چيست؟ چرا پيش نمى رويد و گوسفندان را سيراب نمى كنيد؟
دختران در پاسخ او گفتند: ما گوسفندان خود را سيراب نمى كنيم تا چوپانان همگى حيوانات خود را آب دهند و خارج شوند و ما از باقيمانده ى آب استفاده مى كنيم و براى اينكه اين سؤال براى موسى بى جواب نماند كه چرا پدر اين دختران عفيف آنها را به دنبال اين كار مى فرستد ، افزودند: پدر ما پيرمرد شكسته و سالخورده مى باشد، نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد و نه برادرى داريم كه اين كار را انجام دهد، براى اينكه سربار مردم نباشيم، چاره اى جز اين نيست كه اين كار را خودمان انجام دهيم
موسى از شنيدن اين سخن، سخت ناراحت شد، چه بى انصاف مردمى هستند كه فقط در فكر خويشند و كمترين حمايتى از مظلوم نمى كنند. جلو آمد، دلو سنگين را گرفت و در چاه افكند، دلوى كه مى گويند چندين نفر مى بايست آن را از چاه بيرون مى كشيدند، با قدرت بازوان نيرومندش يك تنه از چاه بيرون آورد و گوسفندان آن دو را سيراب كرد،مى گويند: هنگامى كه نزديك آمد و جمعيت را كنار زد به آنها گفت: شما چه مردمى هستيد كه به غير خودتان نمى انديشيد؟ جمعيت كنار رفتند و دلو را به او دادند و گفتند: بسم الله ! اگر مى توانى آب بكش! چرا كه مى دانستند دلو به قدرى سنگين است كه تنها با نيروى 10 نفر از چاه بيرون مى آيد. آنها موسى را تنها گذاردند ولى موسى با اينكه خسته و گرسنه و ناراحت بود، نيروى ايمان به کمک او آمد و بر قدرت جسميش افزود و با كشيدن يك دلو از چاه همه ى گوسفندان آن دو را سيراب كرد سپس به سايه روى آورد و به درگاه خدا عرض كرد .
فقال رب إنى لما أنزلت إلى من خير فقير
خدايا هر خير و نيكى بر من فرستى من به آن نيازمندم
سوره قصص آيه24
موسى در حال استراحت بود ، ديد يكى از آن دو دختر كه با نهايت حيا گام بر مى داشت و پيدا بود كه از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد به سراغ او آمد و تنها اين جمله را گفت: پدرم از تو دعوت مى كند تا پاداش و مزد آبى را كه از چاه براى گوسفندان ما كشيدى به تو بدهد

مجیب
۱۳۸۷/۱۰/۱۱, ۰۹:۵۷
ملاقات ابليس با موسى(ع)
رسول خدا (ص) فرمود: موسى (ع) در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ) كلاهش را از سرش برداشت و در برابر موسى (ع ) ايستاد و سلام كرد. بين آن دو چنين گفتگو شد:
موسى: تو كيستى؟
ابليس: من شيطان هستم.
موسى: ابليس توهستى، خدا تو را دربه در و آواره كند.
ابليس: من نزد تو آمده ام، تا به خاطرمقامى كه در پيشگاه خدا دارى به تو سلام كنم.
موسى: اين كلاه چيست، كه بر سر دارى؟
ابليس: با رنگها و زرق و برق اين كلاه، دل مردم را مى ربايم.
موسى: به من از گناهى خبر بده كه هر گاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.
ابليس گفت: در سه مورد بر انسان مسلط مى شوم:
1- هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبين باشد)؛
2- هنگامى كه او عملش را زياد تصور كند؛
3- هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.

مجیب
۱۳۸۷/۱۰/۲۶, ۱۱:۱۷
دانشمند تر از همه
حضرت موسى به خداوند عرض کرد:
کدام يک از بندگانت نزد تو محبوب تر است ؟
خداوند فرمود:
آن کس که مرا ياد کند و فراموشم نکند.
موسى عرض کرد: کداميک در قضاوت برتر از ديگران است ؟
خداوند فرمود:
آن کس که به حق قضاوت کند و از نفس پيروى ننمايد.
موسى عرض کرد:
کداميک از بندگانت دانشمندتر است ؟
خداوند فرمود:
آن کس که علم ديگران را بر علم خود بيفزايد، ممکن
است در اين وقت به سخنى برخورد که سبب هدايت او گردد و از هلاکت باز دارد...


داستانهاي بحارالانوار داستان شماره « 111»

مجیب
۱۳۸۷/۱۰/۲۸, ۰۹:۵۷
حکايت

بر بالين تربت يحيي پيغامبر عليه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که يکي از ملوک عرب که به بي‌انصافي منسوب بود اتفاقا به زيارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.


درويش و غنى بنده اين خاك و درند
آنان كه غنى‌ترند محتاج‌ترند

آنگه مرا گفت: از آن‌جا که همت درويشان است و صدق معاملت ايشان، خاطري همراه من کنند که از دشمني صعب انديشناکم. گفتمش: بر رعيت ضعيف رحمت کن تا از دشمن قوي زحمت نبيني.


به بازوان توانا و فتوت سر دست
خطا است پنجه مسكين ناتوان بشكست

نترسد آن‌كه بر افتادگان نبخشايد؟
كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست

هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت
دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست

زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده
و گر تو مى‌ندهى داد، روز دادى هست

بنى آدم اعضاى يك‌ديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت ديگران بى‌غمى
نشايد كه نامت نهند آدمى

rana_
۱۳۸۷/۱۰/۲۸, ۱۰:۳۴
زنى که هميشه بسم الله الرحمن الرحيم مي گفت



در تحفةالاخوان حکايت شده است که مردى منافق زن مؤمنى داشت که در تمام امور خود به اسم بارى تعالى مدد ميجست و در هر کار «بسم الله الرحمن الرحيم» ميگفت و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسم الله بسيار خشمناک ميشد و از منع او چاره نداشت تا آنکه روزى کيسه کوچکى از زر را به آن زن داد و گفت او را نگاه بدارد! زن کيسه را گرفت و گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم» آن را در پارچهاى پيچيد وگفت: «بسم الله الرحمن الرحيم» و آن را در مکانى پنهان نمود و بسم الله گفت.فرداى آن روز شوهرش کيسه را سرقت نمود و به دريا انداخت تا آنکه او را بى اعتقاد و شرمنده کند.پس از انداختن کيسه در دريا به دکان خود نشست و در بين روز صيادى دو ماهى آورد که بفروشد.مرد منافق آن دو ماهى را خريد و به منزل خود فرستاد که آن زن غذايى از براى شب او طبخ کند.چون زن شکم يکى از آن ماهيان را پاره نمود کيسه را در ميان شکم او ديد! بسمالله گفت و آن را برداشت و در مکان اوّل گذاشت.چون شب شد و شوهرش به منزل آمد زن ماهيان بريان را نزد او حاضر ساخته، تناول نمودند.آنگاه مرد گفت: کيسه زر را که نزدت به امانت گذاشتم بياور.آن زن برخاسته، «بسم الله الرحمن الرحيم» گفت و آن را در پيش شوهرش گذاشت.شوهرش از مشاهده کيسه بسيار تعجب نموده و سجده الهى را به جاى آورد و از جمله مؤمنان گرديد.

rana_
۱۳۸۷/۱۰/۲۹, ۰۹:۱۱
در عهد رسالت سيدالمرسلين(صلى الله عليه وآله) چون اين آيه فرود آمد که:«اِنْ اَحْسَنْتُمْ اَحْسَنْتُم لاَِنْفُسِکُمْ وَ اِنْ اَسَأْتُم فَلَها.»«اگر کار نيک به جاى آوريد براى خود انجام دادهايد و اگر کار بد انجام بدهيد به خود باز مىگردد.»يکى از ياران رسول خدا نظر به جمال اين معنى انداخت و شب و روز اين آيه را مىخواند.يکى از جهودان را بروى حسد آمد و آتش حسد در نهاد او افروخته گشت و گفت: باش تا من اين کار را بر خلق ظاهر کنم.پس قدرى حَلوا بساخت و زهر در آن تعبيه کرد و بدان مرد داد تا آن را بخورد.مرد آن را بستد و به صحرا برون آمد.دو جوان را ديد که از سفر مىآمدند و اثر سفر در ايشان ظاهر گشته، آن صحابى ايشان را گفت: نان و حلوا رغبت داريد؟ گفتند: بلى.مرد نان و حلوا پيش ايشان بنهاد.در حال بخوردند و بيفتادند و بمردند.آن خبر به مدينه افتاد، او را بگرفتند و پيش سيدالمرسلين(صلى الله عليه وآله)آوردند.رسولخدا(صلى الله عليه وآله) از وى پرسيد: آن نان و حلوا را از کجا آوردى؟ گفت: فلان زن جهود داده است.آن زن را بطلبيدند، چون بيامد، آن دو جوان را بديد و هر دو پسران او بودند که به سفر رفته بودند.زن جهود در دست و پاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) افتاد و گفت: صدق اين مقامت مرا معلوم شد که من اگر چه بد کردم با خود کردم، و آن به من بازگشت و تحقيق معنى اين آيه بدانستم.

عرشیا
۱۳۸۷/۱۰/۳۰, ۱۸:۰۴
پرهیز از پرخوری


امام محمد باقر(ع):
هیچ چیز ناپسندتر از شکم پر در نزد خداوند متعال نیست.

بحار الانوار-علامه مجلسی-جلد 66-ص331



آورده اند که یحیی بن زکریا به ابلیس رسید و دید که در دست او بندها-از هر جنس ورنگ-بود. پرسید :ای شقی!این چه بندهاست؟>ابلیس گفت:این انواع شهوتهای فرزند آدم است که ایشان را با آن در بند آورم و بر مراد خویش می دارم.
یحیی پرسید:هیچ بند داری که مومنان را در بند خود آوری؟گفت:نه آنها را از ما نگاه داشته اند ودست ما به آنها نرسد.
یحیی پرسید:هیچ چیزی را در آنها شناسی که در آنها طمع کنی؟گفت:آری.هر وقت خوراک سیر و پر ،خورندساعتی از نماز وذکر خدا غافل می شوند،انگاه جای طمع ماست.
یحیی پیش خود با خدا عهد کرد که هیچ گاه غذای سیر نخورد.

کشف الاسرار میبدی

مجیب
۱۳۸۷/۱۱/۰۲, ۰۹:۵۹
شجاعت در برابر زورگو
ولید بن عقبه که از جانب عثمان استاندار مدینه بود، قسمتی از زمین امام حسین را تصرف کرد و از این لحاظ به حق آن حضرت تجاوز نمود.
امام حسین به ولید اعتراض کرد و هنگامی که احساس کرد ولید در زور گویی اصرار دارد، شال سر او را از سرش برداشت و به گردنش پیچاند و محکم کشید.
مروان از این شجاعت امام حسین (علیه السلام) در برابر زور گو، آنچنان تحت تاثیر قرار گرفت که رو به ولید کرد و گفت: سوگند به خدا! تا امروز ندیدم، مردی این چنین به حاکم خود جرات و صلابت داشته باشد.

rana_
۱۳۸۷/۱۱/۰۲, ۱۰:۰۸
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .


مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .


روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

rana_
۱۳۸۷/۱۱/۰۲, ۱۰:۰۸
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .
هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .
ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :
- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .
خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .
هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

rana_
۱۳۸۷/۱۱/۰۲, ۱۰:۲۰
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .


پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

rana_
۱۳۸۷/۱۱/۰۲, ۱۰:۲۱
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

rana_
۱۳۸۷/۱۱/۰۷, ۱۴:۵۲
علاء بن زیاد یکى از ارادتمندان ثروتمند على علیه السلام در بصره ، بیمار بود امیرالمؤ منین به عیادت او رفت ، زندگى وسیع و اتاقهاى مجلل و بزرگ توجه امام را به خود جلب کرد، معلوم بود علاء در زندگى زیاده روى کرده است .
فرمود:
اى علاء! تو خانه اى به این بزرگى را در دنیا براى چه مى خواهى در صورتى که تو در آخرت به چنین خانه اى محتاج ترى (زیرا که در این خانه بیش از چند روز نمى مانى ولى در آن خانه همیشه خواهى بود.)
آرى ! اگر بخواهى در آخرت نیز چنین خانه وسیع داشته باشى در این خانه مهمان نوازى کن ، صله رحم بجا آور و حقوق الهى و برادران دینى را بپرداز! اگر این کارها را انجام دهى خداوند به شما در جهان دیگر مانند همین خانه را مى دهد.
علاء: دستور شما را اطاعت خواهم کرد.
سپس عرض کرد:
یا امیرالمؤ منین ! من از برادرم عاصم شکایت دارم !
حضرت فرمود:
- براى چه ؟ مگر چه کرده است ؟
علاء در پاسخ گفت :
- لباس خشن پوشیده ، از دنیا کناره گیرى نموده است . به طورى که زندگى را بر خود و خانواده اش تلخ کرده .
فرمود:
او را نزد من بیاورید!
عاصم را آورند.
امیرالمؤ منین چون او را دید چهره در هم کشید و فرمود:
اى دشمن جان خویشتن ! شیطان عقلت را برده و تو را به این راه کشانده است ، از اهل و عیالت خجالت نمى کشى ؟ چرا به فرزندت رحم نمى کنى ؟ گمان مى کنى خدایى که نعمت هاى پاکیزه را بر تو حلال کرده نمى خواهد از آن ها استفاده کنى ؟ تو در پیشگاه خداوند کوچک تر از آنى که چنین اندیشه را داشته باشى .
عاصم گفت :
یا امیرالمؤ منین ! چرا شما به خوراک سخت و لباس خشن اکتفا نموده اى ؟ من از تو پیروى مى کنم .
فرمود:
واى بر تو! من مانند تو نیستم ، من وظیفه دیگر دارم ، زیرا من پیشواى مسلمانان هستم ، من باید خوراک و پوشاک خود را تا آن حد پایین بیاورم که فقیرترین مردم در دورترین نقاط حکومت اسلامى تلخى زندگى را تحمل کند. با این اندیشه که بگوید:
رهبر و پیشواى من هم مانند من مى خورد و مانند من مى پوشد، این وظیفه زمامدارى من است تو هرگز چنین تکلیفى ندارى .
پس از سخنان حضرت ، عاصم لباس معمولى پوشید و به کار و زندگى پرداخت

مجیب
۱۳۸۷/۱۱/۱۶, ۱۰:۰۵
حضرت موسي (عليه السلام) دندان درد گرفت و به خدا شكايت كرد. حق تعالي به او دستور داد از فلان گياه استفاده كن.
حضرت از آن گياه استفاده نموده و درد دندانش تسكين يافت.
بار ديگر دندان موسي عليه السلام درد گرفت و همان دوا را به كار برد؛ ولي اينبار درد دندان حضرتش تسكين نيافت! لذا از خداوند سببش را پرسيد.
خطاب الهي آمد كه: دفعه قبل، به اميد ما رفتي؛ ‌اما اين بار به اميد گياه!!! و از ما غافل بودي..

rana_
۱۳۸۷/۱۱/۲۰, ۰۸:۵۰
اولین جنگى که در دوران زمامدارى







امیرالمؤ منین على علیه السلام اتفاق افتاد، جنگ جمل







بود. لشکر على علیه السلام در این نبرد پیروز شد و جنگ







خاتمه یافت ، یکى از اصحاب حضرت که در جنگ شرکت







داشت ، گفت : دوست داشتم برادرم در این جا بود و مى







دید چگونه خداوند شما را بر دشمن پیروز نمود. او نیز







خوشحال مى شد و به اجر و پاداش نایل مى گشت .







امام علیه السلام فرمود:







آیا قلب و فکر برادرت با ما بود؟







گفت : آرى !







امام علیه السلام فرمود: بنابراین او نیز در این جنگ همراه







ما بوده است .







آنگاه افزود: نه تنها ایشان بلکه آنها که در صلب پدران و در







رحم مادرانشان هستند، اگر در این نبرد با ما هم فکر و هم







عقیده باشند، همگى با ما هستند که به زودى پا به جهان







گذاشته و ایمان و دین به وسیله آنان نیرو مى گیرد.







منبع :بحارالانوار ج 32، ص 245 و ج 100، ص 96.

عرشیا
۱۳۸۷/۱۱/۲۱, ۱۴:۳۹
اثر لقمه حرام

کسی که لقمه ی حرامی بخورد تا چهل شب نمازش قبول نمی شود و تا چهل روز دعایش مستجاب نمی گردد.
رسول اکرم(ص)-سفینة البحار -شیخ عباس قمی ج 1-ص 24

آورده اند که به دیاری پادشاهی ظالم بود و هر دم اراده ی ظلم به رعیای خود داشت.اما رعیا چون ظلم می دیدند،وی را نفرین می کردند و در حال ،او به بلاها مبتلا می شد.
بالاخره سلطان از اطرافیان خود علاج این واقعه را استفسار نمود.
گفتند:سببش این است که تا غذای ایشان حلال است،دعای ایشان مستجاب است.
پس سلطان علاج را در این دانست که به حیله غذای ایشان را حرام نماید.
بدین سبب روزی سروساتی حواله کرد و آنها را گفت:من این سورسات را به شما که رعایای من هستید بخشیدم.
رعایا آمدند سورسات را قسمت کرده،به خانه های خود بردند و مصروف داشتند...
و بعد از آن هرچند سلطان به آنها ظلم می نمود و آنها نفرین می کردند،البته هیچ سودی نمی بخشید و به هدف اجابت نمی رسید.

خزینة الجواهر-علامه نهاوندی

*سجاد*
۱۳۸۷/۱۱/۲۱, ۱۵:۳۲
روزی خسرو انوشیروان شاهنشاه ساسانی دانایان را به دربار فراخواند و نظر آنان را درباره آئین کشورداری خواستار شد . آئینی که هم نیکبختی پادشاه و هم نیکبختی مردمان را فراهم سازد بوذرجمهر یکی از دانایان بود که چنین پاسخ داد:

ترس از خدا تا آنگاه از خواست های نفسانی در امان باشد
راستگویی و وفاداری در وعده و پیمان ها
شنیدن پند دانایان
گرامی داشتن دانشمندان - افسران - نویسندگان و کارمندان
نگهبانی داوران و پژوهش کارکنان محاسبات از روی دادگر و پاداش نیکو دادن به نیکو کاران و مجازات بدکاران
رسیدگی به وضع زندانیان
اندیشیدن درباره امنیت راهها - بازارها - نرخ ها و بازرگانی مردم
آماده کردن افزارهای جنگی و فراهم کردن ارتش مظنم
بزرگ داشتن ارزش خانواده و فرزند و خویشان و رسیدگی به آنچه آنان را نیکو دارد
برقراری امنیت در مرزهای کشور از راه اقدامات احتیاطی به هنگام
دلجویی از وزیران و کارکنان و برکنار کردن نادرستان و نا اهلان از مسند قدرت
سپس پادشاه ایران دستور داد این گفتار را با زرناب بنویسند و الگوی پادشاهی امروز و آیندگان شود

مجیب
۱۳۸۷/۱۱/۲۱, ۲۱:۳۹
نـادانـي فـرعـون
ابليس وقتي نزد فرعون آمد
وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد .
ابليس گفت :
هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت .
فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي !
ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت :
مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند ،
تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!!

مجیب
۱۳۸۷/۱۱/۲۳, ۱۴:۳۷
منتظر واقعی


مرحوم عبدلكريم حامد می فرمود:
«آقایی منزل ما آمد، که رئیس یکی از گروه منتظرین در مشهد بود، به او گفتم: شغلتان چیست؟
گفت: نانوایی سنگکی داریم.
گفتم: اگر کسی بیاید و روبروی نانوایی شما یک نانوایی باز کند شما چه عکس العملی از خود نشان می دهید؟
گفت: معلوم است، می روم از او شکایت می کنم؛ چون که نمی شود دو تا نانوایی روبروی هم باشند. گفتم: بلند شو و دم و دستگاهت را جمع کن. تو منتظر امام زمان(ع) نیستی!
برای چه می خواهی حضرت بیایند؟
کسی در انتظار امام زمان(ع) به سر می برد که در کلاس تهذیب و اخلاص و بندگی قرار دارد. تو هنوز خدا را رازق نمی دانی، پس چگونه خود را ساخته ای؟»

مجیب
۱۳۸۷/۱۱/۲۹, ۱۵:۴۳
جوانمرد
جوانمردي ازبياباني مي گذشت. از مسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين، خواهان كمك. با سرعت تمام به سوي او شتافت. غريبي بود .تشنه و گرسنه. در حال جان كندن. از اسب پايين آمد، مشك آب را بر لب هاي خشكيده او گذاشت. آنقدر آبش داد تا سيراب شد. غریبه جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد. اما به جاي آن كه شكوفه هاي مهر وعاطفه را تقديم منجي خويش كند، تيغ بر او كشيد و تا مي توانست از نامردي و قساوت دريغ نكرد.
آنگاه پيكر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها كرد، سوار اسب او شد كه برود… جوانمرد كه هنوز نيمه جاني در بدنش بود، با اشاره او را صدا كرد و گفت: از كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو! مرد از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد.
او پاسخ دادو گفت: تو اكنون يك جوانمرد را كشتي. اما اگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود، فتوت و جوانمردي كشته خواهد شد. آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در بيابان دست افتاده اي را بگيرد....

مجیب
۱۳۸۷/۱۱/۳۰, ۰۸:۳۲
مسائل هميشه آنطوري نيستند كه به نظر مي رسند...
دو فرشته مسافردرمنزل خانواده ثروتمندی توفق کردند تاشب را درآنجا بگذرانند.
آن خانواده گستاخی کردند واجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند.بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه رااختصاص دادند.همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی دردیوار دید وروی آن را پوشاند فرشته جوانتر علت را پرسید واوگفت : “چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند”
شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند.پس از صرف غذای مختصر که داشتند آن زوج رختخواب خودشان رادراختیار فرشته هاقراردادندتاشب را راحت بخوابند.
صبح روز بعد فرشته ها آن زن وشوهر راگریان دیدند تنهاگاوشان که شیرش تنها منبع درآمدشان بود درمرزعه مرده بود.
فرشته جوان تر به خشم آمد وبه فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرداولی همه چیز داشت بااین حال تو کمکش کردی .خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند وبا این حال توگذاشتی گاوشان بمیرد.
فرشته پیرتر پاسخ داد:”چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر میرسند” “شبی که مادرزیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که درسوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند ازآن جا که صاحب خانه طماع وبخیل بود ومایل نبود ثروتش راباکسی شریک شود من سوراخ رابستم ومهرکردم تادستش به طلاها نرسد”
شب گذشته که دررختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد ومن درازا گاو رابه اودادم
چیزها همیشه آن طوری نیست که به نظر میرسند.
هنگامی که اوضاع ظاهرا بروفق مرادنیست اگر ایمان داشته باشید باید توکل کنید وبدانید که همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش رانفهمید.

مجیب
۱۳۸۷/۱۲/۰۴, ۰۸:۲۱
یکی از بستگان خدا




شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید

مجیب
۱۳۸۷/۱۲/۱۷, ۰۹:۰۰
دعاي شيخ

روزي « يعقوب ليث » بيمار شد. طبيبان او هر كاري كردند، نتوانستند معالجه اش كنند. آنها گفتند: « هر كاري از دست ما بر مي آمد براي درمان تو كرديم اما فايده اي نداشت. حالا بايد از بزرگان دين كمك بگيري، شايد نجات پيدا كني. » بزرگان دربار، شيخ « سهل عبدالله تستري » را خبر كردند و از او خواستند تا دعايي در حق يعقوب كند. شيخ دعا كرد و گفت: « خدايا، سزاي گناهان او را دادي، اينك پاداش عبادت هاي مرا به او بده تا از بيماري نجات پيدا كند.»
بعد از اين دعا، يعقوب ليث بلافاصله شفا يافت، تا حدي كه ديگر هيچ دردي احساس نمي كرد. او دستور داد كه هزار دينار بياورند و پيش شيخ بگذارند. شيخ نگاهي به او كرد و گفت: «ما با قناعت كردن و چيزي نگرفتن از ديگران به اين درجه رسيده ايم، نه با حرص زدن و گرفتن.»
يعقوب دستور داد ارابه مخصوصي آورند و شيخ را سوار آن كردند تا به خانه اش برگردد. در بين راه، خدمتكار دربار به او گفت: « اي شيخ: اگر آن پول را مي گرفتي و به مردم فقير مي دادي بهتر نبود؟ »
شيخ گفت: « بندگان خدا روزي خود را از خداي خويش مي گيرند. نبايد در كار خداوند فضولي كرد. »

بچه مثبت
۱۳۸۷/۱۲/۱۸, ۲۱:۲۵
روزی خانواده شهیدی از مقام معظم رهبری درخواست یک هدیه معنوی کردند. ایشان در جواب فرمودند :




روزی بر شما نگذرد مگر اینکه قرآن بخوانید.
قرآن را که می‌خوانید سعی کنید در آن تدبر کنید.
با تدبر در قرآن سعی کنید آنرا بفهمید.
آنچه را که از قرآن می‌خوانید و می‌فهمید برای این باشد که خودتان به آن آراسته شوید و عمل کنید نه آنکه بخوانید و بفهمید و برای دیگران نقل کنید. اگر این هدف شما باشد هم به درد شما می‌خورد و هم دیگران نورانی می‌شوند.

بچه مثبت
۱۳۸۷/۱۲/۱۸, ۲۱:۲۶
یکی از دوستان شهید حسین علم الهدی نقل می‌کند: در اولین دستگیری حسین او را در بند نوجوانان زندانی کردند. پس از مدتی که به ملاقاتش رفتیم، مشاهده کردیم که زندان دارای اتاقهای بسیار کوچک و قدیمی کاملا غیر بهداشتی است. از حسین سوال کردیم چه چیز لازم داری تا برایت بیاوریم؟
گفت: فقط یک جلد قرآن برایم بیاورید.

بچه مثبت
۱۳۸۷/۱۲/۱۸, ۲۱:۲۹
از شهید دکتر چمران پرسیدند چرا در چهار گوشه اتاقت آیه «فمن یَعمل مثقال ذرةٍ خیراً یَرَهُ و مَن یَعمل مثقال ذرةٍ شراً یَرَه» (سوره زلزال 7 و 8) را نوشته‌ای؟


پاسخ داد: می‌خواهم هر لحظه و به هر طرف که نگاه می‌کنم این پیام را به یاد بیاورم که هستی باشعور ، بانشاط و آگاه است.

بچه مثبت
۱۳۸۷/۱۲/۲۰, ۱۰:۵۰
گويند حضرت عيسي عليه السلام دو نفر از حواريين را بعنوان رسالت به شهر انطاکيه فرستاد تا مردم آنجا را بسوي توحيد دعوت نمايند ، پس چون به نزديک شهر رسيدند پيرمردي را ديدند که گله اش را چوپاني مي‌کرد و او حبيب صاحب يس بود ، پس حبيب بايشان گفت شما کيستيد گفتند ما فرستادگان عيسي هستيم آمده ايم که شما را از عبادت و پرستش بتها به عبادت خداي بخشنده دعوت کنيم ، گفت آيا با شما معجزه و نشانه اي است ، گفتند آري ما بيماران را شفا ميدهيم جذامي و برصي را باذن خدا معالجه مي‌کنيم ، گفت من يک پسر دارم بيمار و بستري است و چند سالست که قادر نيست از جا حرکت کند ، گفتند ما را بمنزلت ببر تا از حال او مطلع شويم . پس باتفاق او بمنزلش رفته و دستي بر بدن فرزند بيمارش کشيدند ، پس همان لحظه باذن خدا شفا يافت و صحيح و سالم از جا برخاست ، پس در شهر شايع شد و بيماران بسياري بدست آن دو نفر شفا يافتند ، و براي مردم انطاکيه پادشاهي بود که بت مي‌پرستيد و اين خبر بگوش او رسيد پس آنها را خواست و گفت کيستيد شما گفتند ما فرستادگان عيسي ( ع ) هستيم ، آمده ايم که شما را از پرستش چيزي که نمي‌شنوند و نمي بينند به عبادت کسي دعوت کنيم که هم ميشنود و هم مي بيند . پادشاه گفت آيا براي ما خدا‏ي جز اين خدايان هست گفتند آري آنکه تو را و خدايان تو را آفريده است ، گفت برخيزيد تا درباره شما فکري کنيم پس مردم آنها را گرفتند در بازار و زدند . وهب بن منبه گويد : حضرت عيسي ( ع ) اين دو رسول را فرستاد بانطاکيه پس آمدند آنجا ولي دست رسي به شاه آنجا پيدا نکردند و مدت توقف آنها طول کشيد . پس يکروز پادشاه بيرون رفت و آنها در سر راه شاه ايستاده و تکبير گفته و خدا را ياد نمودند ، پس پادشاه خشمگين و غضبناک شده و امر بحبس و زندان آنها نموده و هر کدام را يکصد شلاق زدند ، پس چون رسولان را تکذيب کرده و شلاق زدند ، حضرت عيسي عليه السلام شمعون صفا بزرگ حواريين را عقب آنها فرستاد تا آنها را ياري نموده و از بند و گرفتاري آزاد کند . پس شمعون بطور ناشناس وارد شهر شده و باطرافيان پادشاه معاشرت نموده تا با او مانوس شده و خبر او را به پادشاه دادند ، پس شاه او را طلبيده و از معاشرت او خشنود و باو انس گرفته و او را گرامي داشت ، سپس روزي به پادشاه گفت شنيده ام که شما دو نفر را در زندان حبس نموده و شلاق زده اي موقعي که تو را بغير دينت دعوت نمودند ، آيا تو گفته آنها را شنيده اي ، شاه گفت آنروز چنان خشمناک شدم که نتوانستم گفتار آنها را بشنوم . گفت اگر اجازه دهيد آنها را بياورند تا به بينيم چه دارند و چه مي‌گويند ، پس پادشاه آنها را طلبيد ، پس شمعون به آنها گفت کي شما را به اينجا فرستاده گفتند خدا‏ي که هر چيزي را خلق کرده و شريکي براي او نيست ، گفت دليل شما چيست ، گفتند هر چه از ما بخواهيد انجام ميدهيم ، شاه امر کرد تا يک جوان کوري را که جاي چشمانش مانند پيشانيش صاف بود آوردند و آنها شروع کردند خدا را خواندند تا جاي چشمانش شکافت و دو فندق گلي بجاي چشمان آنان گذارد پس تبديل بدو چشم شد و بينا گشتند و شاه تعجب کرد پس شمعون بشاه گفت شما اگر صلاح بداني از خدايان خود بخواه تا مانند اين عمل دو نابينا را بينا کند پس شرافتي براي تو و خدايان تو باشد ، شاه گفت من چيزي را از تو پنهان نمي کنم اين خداياني که ما مي‌پرستيم نه زياني به کسي مي‌زنند و نه سودي مي‌بخشند ‌0 آنگاه باين دو فرستاده عيسي گفت ، اگر خداي شما قدرت زنده کردن مرده را دارد ، ما ايمان مي‌آوريم به او و به شما گفتند خداي ما بهر چيزي تواناست ، شاه گفت در اينجا مرده اي هست که هفت روز است مرده است و ما او را دفن نکرده ايم تا پدرش برگردد از مسافرت و او را آوردند در حالي که تغيير کرده و متعفن شده بود پس شروع کردند علنا خدا را خواندند و شمعون هم در باطن و دلش خدا را ميخواند ، پس مرده برخاست و گفت من هفت روز قبل مرده و داخل در هفت وادي از آتش شدم و من شما را بيم ميدهم و ميترسانم از آنچه در آن هستيد ، ايمان بخدا بياوريد ، پس پادشاه تعجب کرده و به فکر فرو رفت . چون شمعون دانست که سخن او در پادشاه اثر کرده او را به سوي خدا خواند پس شاه وعده اي از مردم شهرش ايمان آورده و عده اي هم بکفرشان باقي ماندند . و عياشي هم در تفسيرش مثل اين راز - باسنادش از ابي حمزه ثمالي و غير او از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام روايت کرده جز اينکه در بعضي روايات است که خدا دو پيامبر را مبعوث کرد بسوي مردم انطاکيه سپس سوم را فرستاد ، و در بعضي از آن روايات است که خدا به عيسي وحي فرستاد که دو نفر بفرستد سپس وصيش شمعون را فرستاد تا آنها را خلاص کرد و مرده اي را که خدا بدعاء آنها زنده کرد پسر پادشاه بود و او دفن شده بود ، از قبرش بيرون آمد در حالي که خاک قبر از سرش مي‌ريخت پس شاه گفت پسرم حال تو چگونه است ؟ گفت بابا من مرده بودم پس ديدم دو مرد در سجده افتاده و خدا را ميخوانند که مرا زنده کند ، گفت پسرم آنها را به بيني مي‌شناسي گفت ، بلي پس شاه دستور داد مردم را از شهر بيرون کرده بصحرا‏ي بردند ، و مردم يک يک از جلوي پسر شاه عبور کردند پس يکي از آن دو نفر رسيد ، بعد از عبور مردم بسياري پس گفت بابا اين يکي از آنهاست ، پس از آن ديگري عبور کرد او را هم شناخت و با دستش اشاره به آنها کرد ، پس پادشاه و اهل انطاکيه ايمان آوردند . و ابن اسحق گويد : بلکه پادشاه بکفرش باقي و با مردمش اتفاق کردند در کشتن پيامبران ، پس اين بگوش حبيب رسيد و او درب دورترين دروازه هاي شهر بود پس بشتاب و عجله ميدويد و به آنها گفت بيا‏يد پيامبران و رسولان عيسي را اطاعت کنيد .

بچه مثبت
۱۳۸۷/۱۲/۲۰, ۱۰:۵۳
گويند حضرت عيسي عليه السلام دو نفر از حواريين را بعنوان رسالت به شهر انطاکيه فرستاد تا مردم آنجا را بسوي توحيد دعوت نمايند ، پس چون به نزديک شهر رسيدند پيرمردي را ديدند که گله اش را چوپاني مي‌کرد و او حبيب صاحب يس بود ، پس حبيب بايشان گفت شما کيستيد گفتند ما فرستادگان عيسي هستيم آمده ايم که شما را از عبادت و پرستش بتها به عبادت خداي بخشنده دعوت کنيم ، گفت آيا با شما معجزه و نشانه اي است ، گفتند آري ما بيماران را شفا ميدهيم جذامي و برصي را باذن خدا معالجه مي‌کنيم ، گفت من يک پسر دارم بيمار و بستري است و چند سالست که قادر نيست از جا حرکت کند ، گفتند ما را بمنزلت ببر تا از حال او مطلع شويم . پس باتفاق او بمنزلش رفته و دستي بر بدن فرزند بيمارش کشيدند ، پس همان لحظه باذن خدا شفا يافت و صحيح و سالم از جا برخاست ، پس در شهر شايع شد و بيماران بسياري بدست آن دو نفر شفا يافتند ، و براي مردم انطاکيه پادشاهي بود که بت مي‌پرستيد و اين خبر بگوش او رسيد پس آنها را خواست و گفت کيستيد شما گفتند ما فرستادگان عيسي ( ع ) هستيم ، آمده ايم که شما را از پرستش چيزي که نمي‌شنوند و نمي بينند به عبادت کسي دعوت کنيم که هم ميشنود و هم مي بيند . پادشاه گفت آيا براي ما خدا‏ي جز اين خدايان هست گفتند آري آنکه تو را و خدايان تو را آفريده است ، گفت برخيزيد تا درباره شما فکري کنيم پس مردم آنها را گرفتند در بازار و زدند . وهب بن منبه گويد : حضرت عيسي ( ع ) اين دو رسول را فرستاد بانطاکيه پس آمدند آنجا ولي دست رسي به شاه آنجا پيدا نکردند و مدت توقف آنها طول کشيد . پس يکروز پادشاه بيرون رفت و آنها در سر راه شاه ايستاده و تکبير گفته و خدا را ياد نمودند ، پس پادشاه خشمگين و غضبناک شده و امر بحبس و زندان آنها نموده و هر کدام را يکصد شلاق زدند ، پس چون رسولان را تکذيب کرده و شلاق زدند ، حضرت عيسي عليه السلام شمعون صفا بزرگ حواريين را عقب آنها فرستاد تا آنها را ياري نموده و از بند و گرفتاري آزاد کند . پس شمعون بطور ناشناس وارد شهر شده و باطرافيان پادشاه معاشرت نموده تا با او مانوس شده و خبر او را به پادشاه دادند ، پس شاه او را طلبيده و از معاشرت او خشنود و باو انس گرفته و او را گرامي داشت ، سپس روزي به پادشاه گفت شنيده ام که شما دو نفر را در زندان حبس نموده و شلاق زده اي موقعي که تو را بغير دينت دعوت نمودند ، آيا تو گفته آنها را شنيده اي ، شاه گفت آنروز چنان خشمناک شدم که نتوانستم گفتار آنها را بشنوم . گفت اگر اجازه دهيد آنها را بياورند تا به بينيم چه دارند و چه مي‌گويند ، پس پادشاه آنها را طلبيد ، پس شمعون به آنها گفت کي شما را به اينجا فرستاده گفتند خدا‏ي که هر چيزي را خلق کرده و شريکي براي او نيست ، گفت دليل شما چيست ، گفتند هر چه از ما بخواهيد انجام ميدهيم ، شاه امر کرد تا يک جوان کوري را که جاي چشمانش مانند پيشانيش صاف بود آوردند و آنها شروع کردند خدا را خواندند تا جاي چشمانش شکافت و دو فندق گلي بجاي چشمان آنان گذارد پس تبديل بدو چشم شد و بينا گشتند و شاه تعجب کرد پس شمعون بشاه گفت شما اگر صلاح بداني از خدايان خود بخواه تا مانند اين عمل دو نابينا را بينا کند پس شرافتي براي تو و خدايان تو باشد ، شاه گفت من چيزي را از تو پنهان نمي کنم اين خداياني که ما مي‌پرستيم نه زياني به کسي مي‌زنند و نه سودي مي‌بخشند ‌0 آنگاه باين دو فرستاده عيسي گفت ، اگر خداي شما قدرت زنده کردن مرده را دارد ، ما ايمان مي‌آوريم به او و به شما گفتند خداي ما بهر چيزي تواناست ، شاه گفت در اينجا مرده اي هست که هفت روز است مرده است و ما او را دفن نکرده ايم تا پدرش برگردد از مسافرت و او را آوردند در حالي که تغيير کرده و متعفن شده بود پس شروع کردند علنا خدا را خواندند و شمعون هم در باطن و دلش خدا را ميخواند ، پس مرده برخاست و گفت من هفت روز قبل مرده و داخل در هفت وادي از آتش شدم و من شما را بيم ميدهم و ميترسانم از آنچه در آن هستيد ، ايمان بخدا بياوريد ، پس پادشاه تعجب کرده و به فکر فرو رفت . چون شمعون دانست که سخن او در پادشاه اثر کرده او را به سوي خدا خواند پس شاه وعده اي از مردم شهرش ايمان آورده و عده اي هم بکفرشان باقي ماندند . و عياشي هم در تفسيرش مثل اين راز - باسنادش از ابي حمزه ثمالي و غير او از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام روايت کرده جز اينکه در بعضي روايات است که خدا دو پيامبر را مبعوث کرد بسوي مردم انطاکيه سپس سوم را فرستاد ، و در بعضي از آن روايات است که خدا به عيسي وحي فرستاد که دو نفر بفرستد سپس وصيش شمعون را فرستاد تا آنها را خلاص کرد و مرده اي را که خدا بدعاء آنها زنده کرد پسر پادشاه بود و او دفن شده بود ، از قبرش بيرون آمد در حالي که خاک قبر از سرش مي‌ريخت پس شاه گفت پسرم حال تو چگونه است ؟ گفت بابا من مرده بودم پس ديدم دو مرد در سجده افتاده و خدا را ميخوانند که مرا زنده کند ، گفت پسرم آنها را به بيني مي‌شناسي گفت ، بلي پس شاه دستور داد مردم را از شهر بيرون کرده بصحرا‏ي بردند ، و مردم يک يک از جلوي پسر شاه عبور کردند پس يکي از آن دو نفر رسيد ، بعد از عبور مردم بسياري پس گفت بابا اين يکي از آنهاست ، پس از آن ديگري عبور کرد او را هم شناخت و با دستش اشاره به آنها کرد ، پس پادشاه و اهل انطاکيه ايمان آوردند . و ابن اسحق گويد : بلکه پادشاه بکفرش باقي و با مردمش اتفاق کردند در کشتن پيامبران ، پس اين بگوش حبيب رسيد و او درب دورترين دروازه هاي شهر بود پس بشتاب و عجله ميدويد و به آنها گفت بيا‏يد پيامبران و رسولان عيسي را اطاعت کنيد .

ناصح
۱۳۸۷/۱۲/۲۱, ۱۹:۱۰
http://tinypic.com/2exnccl.gif (http://real-erfan.mihanblog.com/?pic=2exnccm)http://tinypic.com/2exnccl.gif (http://real-erfan.mihanblog.com/?pic=2exnccm)http://tinypic.com/2exnccl.gif (http://real-erfan.mihanblog.com/?pic=2exnccm)http://tinypic.com/2exnccl.gif (http://real-erfan.mihanblog.com/?pic=2exnccm)http://tinypic.com/2exnccl.gif (http://real-erfan.mihanblog.com/?pic=2exnccm)http://tinypic.com/2exnccl.gif (http://real-erfan.mihanblog.com/?pic=2exnccm)




امام صادق علیه السلام :




شیطان گفت پنج نفرند که هیچ راهی به آنها ندارم اما دیگر مردم در مشت من هستند:




١- هر کس با نیت درست به خدا پناه ببرد و در همه کارهایش بر او توکل کند.




٢- کسی که شب و روز بسیار تسبیح خدا گوید.




٣- کسی که برای برادر مومنش آن پسندد که برای خود می پسندد.




٤- کسی که هر گاه مصیبتی به او می رسد بی تابی نمی کند.




٥- و هر کس که به آنچه خداوند قسمتش کرده خرسند است و غم روزیش را نمی خورد.






http://tinypic.com/2daausj.gif (http://real-erfan.mihanblog.com/?pic=2daauso)http://tinypic.com/2daausj.gif (http://real-erfan.mihanblog.com/?pic=2daauso)
http://tinypic.com/2dl9j6d.gif

مجیب
۱۳۸۷/۱۲/۲۲, ۰۸:۳۱
شيطان و نمازگزار



مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

HAMSA
۱۳۸۷/۱۲/۲۶, ۱۹:۱۱
4 خصلت خدا پسند
خداوند به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وحی کرد که من از جعفر بن ابی طالب به خاطر چهار صفت قدر دانی می کنم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله جعفر را خواست و موضوع را به ایشان خبر داد.
جعفر عرض کرد:
اگر خداوند به شما وحی نمی کرد، من هم اظهار نمی کردم.
یا رسول الله ! من هرگز شراب ننوشیدم، زیرا می دانستم که اگر بنوشم عقلم نابود می شود.
و هرگز دروغ نگفتم، زیرا دروغ خلاف مروت و ضد کمال انسان است.
و هرگز زنا نکرده ام، زیرا ترسیدم با ناموسم همان عمل انجام بشود.
و هرگز بت نپرستیدم، زیرا می دانستم که بت پرستی منفعتی ندارد.
رسول خدا دست مبارکش را بر شانه وی زد و فرمود:
سزاوار است که خداوند به تو دو بال مرحمت کند، تا در بهشت پرواز کنی.

HAMSA
۱۳۸۷/۱۲/۲۶, ۱۹:۱۷
فضیل بن عیاض
فضیل بن عیاض دزد معروفی بود که مردم از دست او خواب راحت نداشتند، شبی از دیوار خانه ای بالا می رود، به قصد ورود به منزل روی دیوار می نشیند. خانه از آن مرد عابد و زاهدی بود، که شب زنده داری می کرد، نماز شب می خواند، دعا می نمود اما در آن لحظه به تلاوت قرآن مشغول بود، صدای حزین قرائت قرآنش به گوش می رسید، ناگهان این آیه را تلاوت کرد: اءلم یاءن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله آیا وقت آن نرسیده است که مدعیان ایمان، قلبشان برای یاد خدا نرم و آرام شود؟ تا کی قساوت قلب ؟ تا کی تجری و عصیان ؟ تا کی پشت به خدا کردن ؟! آیا وقت روی گرداندن از گناه و رو کردن به سوی خدا نرسیده است ؟
فضیل بن عیاض همین که این آیه را از روی دیوار شنید، گویی به خود او وحی شد و مخاطب شخص او است. از این رو همانجا گفت: خدایا! چرا، چرا، وقتش رسیده است، و همین الان موقع آن است.
از دیوار پایین آمد و بعد از آن، دزدی، شراب، قمار و هر چه را که احیانا به آن مبتلا بود، کنار گذاشت. از همه هجرت کرد، از تمام آن آلودگیها دوری گزید، تا حدی که برایش مقدور بود اموال مردم را به صاحبانش پس داد، حقوق الهی را ادا کرد و کوتاهی های گذشته را جبران نمود. تا جایی که بعدها یکی از بزرگان گردید، نه فقط مرد باتقوایی شد که مربی و معلمی نمونه برای دیگران گردید

HAMSA
۱۳۸۷/۱۲/۲۷, ۲۰:۰۰
امیرالمومنین در اوج عطوفت و مهربانی:
امیرالمؤ منین علی علیه السلام پس از آن که به دست ابن ملجم ضربت خورد، از شدت زخم بی حال شده بود.
وقتی که به حال آمد، امام حسن در ظرفی، شیر به حضرت داد. امام کمی از شیر خورد بقیه را به حسن داد و فرمود:
این شیر را به اسیرتان (ابن ملجم ) بدهید!
سپس فرمود:
فرزندم ! به آن حقی که در گردن تو دارم، بهترین خوردنیها و نوشیدنی ها را به او بدهید و تا هنگام مرگم با ایشان مدارا کنید و از آنچه می خورید به او بخورانید و از آنچه می نوشید به ایشان بنوشانید تا نزد شما گرامی شود.

HAMSA
۱۳۸۷/۱۲/۲۷, ۲۰:۱۴
خداشناسی علی علیه السلام

امام باقر علیه السلام از جدّش امیرمؤ منان نقل می فرماید که: مردی برخاست و گفت: ای امیر مؤ منان با چه چیز خدایت را شناختی ؟
فرمود: با شکسته شدن عزم ها و همّت ها؛ چون تصمیم به انجام کاری گرفتم، مانع شد. و چون عزم کردم پس قضای الهی با عزمم مخالفت نمود؛ پس دریافتم که مدّبر، کسی است جز من.
مرد گفت: چه باعث شد شکر نعمتهای او را به جای آوری ؟
حضرت علیه السلام فرمود: به بلایا نگریستم که خداوند، آنها را از من دور نمود و غیر مرا دچار آن ساخت؛ از این رو دریافتم که او به من نعمت ارزانی داشته است، پس شکرش را بر خود لازم دانستم.
مرد پرسید: چرا لقایش را دوست داری ؟
فرمود: چون دریافتم که برای من دین فرشتگان و فرستادگان و پیامبرانش را برگزیده؛ دانستم که مرا گرامی داشته و فراموشم نکرده است. پس مشتاق لقایش ‍ شدم

shams
۱۳۸۸/۰۱/۲۴, ۱۰:۲۴
یه مولایی یه هندونه گرفت آورد غلامش را صدا كرد و گفت بیا بشینیم با هم این هندونه را بخوریم غلامه امد و با ادب كنار اربابش نشست و ارباب خوب هم اولین قاچ از هندونه را داد به این غلامه بخوره

قاچ اول را گرفت غلامه با حرص و ولع و با اشتیاقی عجیب آنچنان میخورد كه ارباب در دلش گفت عجب عجب هندوانه ای گرفتم و خدایا شكر كه این غلام اینگونه میخورد این هندوانه را!!

قاچ بعدی را برای خودش برداشت و تا ان را به دهن برد دید وااااااااااااااااااااااای

زهر ماره خیلییییییییییییییییی تلخ و اصلا نمیشه خورد اصلاااااااااااا

تف تف تف همش را ریخت زمین و به غلامش گفت چرا هندونه من تلخ بود؟؟؟هندونه تو شیرین !!

غلام هیچی نگفت و ارباب دوباره پرسید مگه هندونه تو شیرین نبود ؟؟

غلام گفت راستش ببخشید ارباب جسارت می كنم نه شیرین نبود و خیلی هم تلخ بود

ارباب پرسید كه پس چرا آنقدر شیرین و با حرص و ولع میخوردی؟؟

گوش بده عاشق خدا؛دوستدار امام زمان؛

غلام اشك در چشمانش حلقه زد گفت:ارباب جان

عمری است من از دست تو شیرینی خوردم

عمری است من را بر در خانه خود نان بی منت دادی

عمری است كه به من لطف می كنی و هوایم را داشتی

كمال بی معرفتی است كه یه بار هندوانه شما تلخ در آمد من نخورم و گلایه كنم و لذا

شما تلختان هم شیرین است چون از لطف شماست(هرچه آن خسرو كند شيرين بود)

حالا نویسنده داند كه بر نامه چیست!!

یه نگاهی به قلبت؛خودت ؛كن ببین واقعا چرا؟

چرا وقتی خودمان باعث مي شيم كه بهمون بد بگذره همه چیز را سر خدا می شكونیم و اولین چیزی هم كه از زندگیمون كنار میره خدا و امام زمانه!!!!

كس از این باغ گل بی خار نچید آری

كنار نور مصطفوی نار بولهبی است

هر جا دیدی واقعا دنیا بهت فشار اورد بدون تازه خبرهایی داره میشه

هر وقت از همه جا دلت را بریدی و به این رسیدی كه كاری از دست كسی برات بر نمیاد

رو به قبله بشین ؛دو ركعت نماز بخون؛و دست را بذار روی قلبت و از سویدای دلت بگو:

یا محمد یا علی یا فاطمه یا صاحب الزمان ادركنی ولاتهلكنی

rozahra
۱۳۸۸/۰۴/۰۷, ۰۰:۳۸

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۵/۰۷, ۲۲:۰۵
سلام

اگر داستان های عرفانی مطالعه کردید وفکر میکنید که میتونه به درد بچه های کانون بخوره و اموزنده باشه دریغ نکنید
منتظریم...:Gol:
.
.
.
.

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۵/۰۷, ۲۲:۵۲
فقر و مرگ و بیماری

یکی از عارفان مشهور گوید: فقر را برای فروتنی در برابر خدا
مرگ را برای اشتیاق به سوی خدا
بیماری را برای کفاره گناهان
دوست دارم
:Gol:

showla
۱۳۸۸/۰۵/۰۷, ۲۳:۵۷
صاحب دلی را فرزندی بود بس زیبا و دلنشین.
اجل بیامد و او را گرفت.
غمی بزرگ بر دل عارف نشست.ماهها گذشت و تغییری در حال او پیدا نشد.
روزی دو مرد به در خانه او آمدند و گفتند:
اختلافی است که به حکم تو امیدواریم برطرف شود.
عارف گفت:
می شنوم.
اولی گفت:
این مرد دانه های مرا لگد مال نموده .خسارت می خواهم.
دومی گفت:
دانه را در معبر ( جاده ) نمی ریزند.جایش در باغ و مزرعه است.
عارف به اولی گفت:
تو نمی دانستی در محل عبور اهالی دانه افشاندن چنین خسارتی را رقم میزند و تلف می شود.
اولی گفت:
و تو ندانستی که دنیا محل عبور است و اجل بذر کاشته باغبانان و نهال ایشان ببرد؟
عارف را حالی دیگر پدید آمد و دانست حکمت این دعوی تنبیه او و اشارت حق بود.

طارق
۱۳۸۸/۰۵/۰۸, ۰۶:۳۵
با او (جلّ جلاله و عمّ نواله)
سلام علیکم ور حمه الله و انواره


حضرت علامه طباطبایی(ره) :

(( برادر ما (آقای محمد حسن الهی طباطبایی(ره)) بوسیله ی شاگردش از حضرت قاضی رضوان الله علیه سوال کرده بود که:قالیچه ی حضرت سلیمان که آن حضرت روی آن می نشست ، و به مشرق و مغرب عالم می رفت ؛ آیا روی اسباب ظاهریّه ،وچ یز ساخته شده ای بود؟ و یا از مُبدَعات الهیّه بود و هیچگونه ارتباطی با اسباب ظاهریّه ربطی نداشت؟
آن شاگرد چون از مرحوم قاضی رحمه الله علیه سوال می کند،ایشانفرموده بودند :فعلا چیزی در نظرم نمی آید ، ولیکن یکی از موجوداتی که در زمان حضرت سلیمان بودند ،و در این کار تصدّی داشتند الان زنده اند،میروم و از او می پرسم.
در این حال مرحوم قاضی روانه شدند ،و مقداری راه رفتند ، تا آنکه منظره ی کوهی نمایان شد. چون به دامنه ی کوه رسیدند یک شبحی در وسط کوه که شباهت به انسان داشت دیده شد.
مرحوم قاضی از آن شبه سوال کردند،و مقداری با هم گفتگو کردند که آن شاگرد از مکالمه شان هیچ نفهمید ، ولی چون مرحوم قاضی برگشتند ، گفتند : می گوید : از مبدعات الهیّه بوده و هیچگونه اسباب ظاهریّه در آن دخالت نداشته است. ))


منبع : کتاب مهر تابان / علامه محمد حسین طهرانی(ره)/ص 373-374

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسّکین بولایه امیرالمومنین
زیاده عرضی نیست.
التماس دعا

طارق

مجیب
۱۳۸۸/۰۵/۰۸, ۰۹:۱۳
نقل است بزرگی را که سی سال لب او را هیچ کس خندان ندیده بود مگر آن روز که پسرش وفات کرد. تبسّمی کرد. گفتند: این چه وقت تبسّم است؟ گفت: دانستم که خدای تعالی راضی است به مرگ پسر من...من به موافقتِ رضای او تبسّم کردم.

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۸/۰۵/۰۸, ۱۰:۰۰
پیامبری از کنار خانه ما رد شد
http://sl.glitter-graphics.net/pub/989/989454wkznuoyvts.gif
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید.
پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان
را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر
لباسمان دیدیم. پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر ازعادت ودود
بود. پیامبر، کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد وتکه ای ازآن را توی ستهایمان
گذاشت. پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر
انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده
بود، به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.
پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم، قفلها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار اینجا بهشت است.
http://sl.glitter-graphics.net/pub/989/989454wkznuoyvts.gif
خدا گفت:
کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد
و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۸/۰۵/۰۹, ۱۰:۰۹
ما همه آفتابگردانيم




http://sl.glitter-graphics.net/pub/989/989454wkznuoyvts.gif



گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر
آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان،
کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت. آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را به خدا اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی زندگیش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید، در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.


دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.
آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.
بدون آفتاب، آفُتابگردان می میرد. بدون خدا، انسان.


آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتابگردان نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر «تویی» نمی ماند و گفت : من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله را چگونه پر می کنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند زیرا که او در آفتاب غرق شده بود. جلو
رفتم، بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم. داشتم می رفتم که نسیمی رد شد


و
گفت : نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد.
نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم.


http://sl.glitter-graphics.net/pub/989/989454wkznuoyvts.gif

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۵/۰۹, ۱۲:۲۲
اندوه هجران

به عبدالله مبارک عارف معروف گفتند: خواب دیدیم یک سال دیگر خواهی مرد!
عبدالله :روزگار درازی در پیش ما نهادی..
یک سال دیگر ما را اندوه هجران باید کشید! وتلخی فراق باید چشید!
:Gol:
از خداوند خواستارم که یاریمان کندکه تا ان زمان به این مرحله رسیده باشیم که جانمان را باشوق دهیم نه بادرد.....الهی امین

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۵/۰۹, ۲۳:۳۶
دزد دین

روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در ان چیزهای گرانبها بود وایه الکرسی هم پیوست ان بود ان کس بسته را به صاحبش رد کرد
او را گفتند :چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت : صاحب مال عقیده داشت که این ایت مال او را از دزد نگاه میدارد ومن دزد مال هستم نه دزد دین! اگر ان را پس نمیدادم در عقیده ی صاحبان ان خللی راجع به دین روی میداد انوقت من دزد دین هم بودم.
:Gol:

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۵/۱۱, ۱۲:۲۰
شتابندگان به سوی خداوند:

دوندگان وشتابندگان در راه خداوند مختلفند :
یکی به قدم رفت یکی به ندم یکی به همم
عابد به قدم رفت وبه ثواب رسید.
عاصی به ندم رفت وبه رحمت رسید .
عارف به همم رفت وبه قربت رسید.
.:Gol:

showla
۱۳۸۸/۰۵/۱۳, ۱۰:۵۰
شخصی سی سال عبادت خدا میکرد.
شبی وقت مناجات شیطان بر وی ظاهر شد و گفت:
بیچاره ! سی سال است ترا می بینم او را می خوانی اما ندیده ان جوابی به تو بدهد.دیگر این خواندنت برای چیست؟
نه الهامی ... نه آگاهی بر غیبی ... نه مکاشفه ای ... نه کرامتی...
این یعنی او ترا نمی خواند.
مرد لحظه ای تردید کرد و مناجات خویش قطع نمود و قبول کرد که اگر قرار بود عنایتی از سوی حضرت ربوبیت میشد تا حال یکبار شده بود پس من جایگاهی ندارم و تنها به خودم زحمت میدهم.
رنج تشنگی و گرسنگی و عبادات و ریاضات و....
رفت و خوابید.
فرشته ای بر او ظاهر شد و گفت:
هان ... امشب صدایت را نشنیدیم؟
مرد گفت:
این همه خواندم و شنیدی چه گفتی؟
فرشته خندید و گفت:
خدا سلام رساند و گفت ای بنده من این آمدنت و به نماز ایستادن و به سجده رفتن و به دعا ایستادن همه به خواست من بود و پاسخی بود بر خواندن تو .
من ترا برای خودم می خواستم نه برای چیزی دیگر...
مرد بیدار شد و دانست آنچه که در این سی سال بر وی گذشته بود از حال دعا و نماز تنها عنایت حق بود و بس.

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۵/۲۶, ۱۱:۳۲
اسراف
اهل معرفت گویند انچه از حق خداوند کم بود اسراف
وانچه به ان حق تجاوز شود اسراف است
وانچه در راه خدا چون کوهی صرف کنی اسراف نیست
ولی اگر دیناری در راه گناه صرف کنی اسراف است
وحرام دانستن طیبات حق نیز اسراف.!
:Gol:

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۵/۲۸, ۰۶:۰۹
بزرگي به عقل است نه به سال
حسين بن فضل سرخسي -صاحب كتاب (آداب الروحانيه)-را در كودكي به مجلس متوكل آوردند.در آن مجلس ،علماي بزرگي حاضر بودند حسين خواست حرفي بزند.گفتند:در محضر بزرگان،بي ادبي است كه يك كودك حرف بزند.حسين گفت:هر چند كه من كودك هستم ولي كوچكتر از هدهد نيستم و خليفه هم بزرگتر از سليمان (ع) نيست. هدهد پيش سليمان (ع) گفت:(احط بما لم تحط به).خود سليمان (ع) هم با وجود كمي سن در حضور پدر ش داوود (ع) حكم مي كرد و خداوند در حق او فرمود(ففهمناهاسليمان) متوكل از سخنان حسين شگفت زده شد و متوجه تربيت او گرديد.

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۵/۲۹, ۰۷:۰۰
اطمينان قلبي
همسايه ي(اصعمي)از او چند درهم قرض كرد. روزي اصعمي به او گفت:آيا به ياد قرضت هستي؟همسايه گفت :بلي.آيا تو به من اطمينان نداري؟اصعمي گفت :چرامطمئنم اما مگر نشنيده اي كه حضرت ابراهيم (ع) به پروردگارش ايمان داشت و خداوند از او پرسيد:(او لم تومن)يعني :(مگر ايمان نياورده اي؟)و ابراهيم (ع)پاسخ داد:(بلي ولكن ليطمئن قلبي)يعني :(چرا،ولي مي خواهم قلبم آرامش يابد).

مجیب
۱۳۸۸/۰۵/۲۹, ۰۷:۵۲
حضرت عيسى (ع ) را گذر بر سر قبرى افتاد، از خداوند درخواست كرد كه صاحب قبر را زنده فرمايد. همينكه زنده شد از او سؤ ال فرمود حال و وضع تو چگونه است ؟ عرض كرد من حمال و باربر بودم..روزى هيمه اى براى كسى ميبردم ؛ خلالى از آن جدا كردم تا دندان خود را با آن ، خلال كنم..از آن زمان كه مرده ام عذاب همان خلال را ميكشم...

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۵/۲۹, ۲۳:۱۸
صاحبان دل

صاحب دل چهار کس اند:
زاهد است که دل او به شوق خسته.
خائف است که دل او به اشک شسته.!
مرید است که دل او به خدمت کمر بسته !
و
محب است که دل او به حضرت پیوسته..
:Gol:

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۵/۳۱, ۲۳:۳۰
:Gol:

toraj
۱۳۸۸/۰۶/۰۱, ۰۷:۰۱
شکایت خداوند از بندگان (http://www.erfanereza.blogfa.com/post-19.aspx)
خداوند به داوود فرمود: ای داوود راه ما بر بندگان ما روشن دار و دوستی ما در دل ایشان افکن و نعمت ما به یاد ایشان ده و سخنان ما را در دل ایشان شیرین کن و بگوی که من آن خداوندم که با وجودم بخل نیست و با علمم جهلی نیست و با صبرم عجزی نیست و با غضبم ذجری نیست ..........و اگر بنده تقصیر کند و حق کرامت حق را نشناسد و شکر نعمت نگذارد خداوند او را عتاب کند . چنانکه به نقل از امیرالمومنین که خداوند می فرماید : ای بنده من ! انصاف ده من با تو به نعمتها دوستی کنم و تو به معصیتها با من دشمنی ! نیکی من پیوسته بر تو فرود آید و بدی تو همواره به سوی من اوج می گیرد!

toraj
۱۳۸۸/۰۶/۰۱, ۰۷:۰۲
پیری را پرسیدند تقوی چیست ؟ (http://www.erfanereza.blogfa.com/post-17.aspx)
پیری را پرسیدند تقوی چیست ؟ گفت : تقوی آن است که وقتی با تو حدیث جهنم گویند آتشی در درون خود برافروزی چنانکه آثار ترس بر تو ظاهر شود و وقتی حدیث بهشت گویند نشاطی بر جان تو براید چنانکه از شادی گونه های تو سرخ رنگ شود . چون خواهی متقی بر کمال باشی سواره دل باش و پیاده تن و به زبان بگویی و آنچه گویی از مایه علم و سرمایه خردمندی گوی که هر چه نه آن باشد بر شکل سنگ آسیا باشد که عمری می گردد و یک سر سوزن فراتر نشود .

toraj
۱۳۸۸/۰۶/۰۱, ۰۷:۰۷
پرسش عارفی از یکی از اغنیا
یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟
دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدسیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده

toraj
۱۳۸۸/۰۶/۰۱, ۰۷:۰۹
عاشقی که از معشوق سرد شد
عاشق و معشوقی بودند که سخت به هم دلبسته بودند.بعد از مدتی عاشق به معشئق گفت:در چشم راست تو لکی می بینم.به من بگو چه وقت این لک در چشم تو ایجاد شده است؟معشوق گفت:از وقتی که عشق تو رو به سردی گذاشته است.یعنی تا وقتی محبت تو شدت داشت در من نتنها عیب نمی دیدی بلکه همه ی عیوب را حسن می دیدی .چنانکه این لک مدت ها در چشم بود و تو از شدت محبت آن را نمی دیدی ،حال آنکه از محبت تو کم شده لک را می بینی.

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۸/۰۶/۰۲, ۲۱:۴۴
تجسم اعمال در قبر


روزى شيخ بهائى به ديدار شخصى كه از اهل معرفت و بصيرت بود و در كنار يك قبرستان در اصفهان منزل داشت مى رود. شيخ بهائى به دوستش مى فرمايد:
روز گذشته در اين قبرستان كنار خانه شما امر عجيبى را ديدم كه جماعتى ميتى را در گوشه اى از اين گورستان دفن كردند، پس از چند ساعت كه گذشت و همه از قبرستان خارج شدند، بوى بسيار خوش و معطرى به مشام من خورد كه با عطرهاى دنيا قابل قياس نبود بسيار تعجب كردم كه اين بوى عطر از كجاست ؟
به اطراف نگاه كردم ، يكباره جوان زيبا رويى را ديدم كه به سمت آن قبر مى رفت كم كم از ديده گانم محو شد. طولى نكشيد كه بوى متعفن و بدى به مشام من رسيد كه از هر بوى گندى در دنيا بدتر بود،
باز متعجب شدم به اطراف نگاه كردم ، سگى را ديدم كه بسوى همان قبر مى رفت و سپس ناپديد شد. همينطور بحالت تعجب ايستاده بودم كه ناگهان همان جوان زيبا از طرف آن قبر برگشت ولى بسيار مجروح و زشت شده بود.
به خودم جراءت دادم كه بسوى او بروم و سؤ ال كنم ، به كنارش رفتم و گفتم حقيقت امر را براى من روشن كن .
گفت : من عمل صالح اين ميتى بودم كه الان شما شاهد دفن او بوديد و من در كنارش بايد مى بودم كه ناگهان ، سگى وارد قبرش شد كه همان اعمال زشت و ناشايست او بود و چون گناهان او بيشتر از اعمال صالح او بود لذا آن سگ به من حمله كرد و مرا از قبر، بيرون انداخت ، و الان همان سگ با او هم نشين است . شيخ بهائى مى فرمايد: اين نوع از مكاشفات صحيح است چون بعقيده ما اعمال انسان در عالم قبر و برزخ تجسم پيدا مى كند و به صورتهاى متناسب با اعمال تبديل مى شود، كه اگر اعمال صالح باشد، به صورتهاى زيبا جلوه مى كند و ظاهر مى شود و اگر اعمال ناپسند، در انسان جمع شده باشد، به شكل صورتهاى زشت ظاهر مى شود

عالم برزخ ص 133

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۰۳, ۰۶:۰۷
داستانى آموزنده درباره آبرودارى

ناقل داستان شيخ حسين انصاريان
محدث قمى معروف به حاج شيخ عباس رضوان الله تعالى عليه در حاشيه كتاب شريف « مفاتيح الجنان » از شيخ كفعمى و فيض كاشانى روايت مى كند كه هركس سوره شمس و ليل و قدر و كافرون و توحيد و فلق و ناس و اخلاص را صد مرتبه همراه با صلوات بخواند هركس را كه اراده كند در خواب مى بيند .

يكى از دوستانم كه پدر شهيد و انسان وارسته اى است از قول مردى مؤمن و نيك سيرت و پاى بند به اصول الهى نقل كرد كه من چندين بار به دستورالعملى كه حاج شيخ عباس نوشته است ، عمل كردم ولى آنان را كه مى خواستم در خواب نديدم ، از جناب شيخ دلگير شدم و پيش خود گفتم چرا پاره اى از امور كه اثر و نتيجه ندارد در مفاتيح آمده است ؟!

شبى محدث قمى را در عالم رؤيا ديدم ، پس از آن كه خود را معرفى كرد ، فرمود : از من دلگير نباش من آن مسأله را بر اساس روايات نوشته ام . ولى شايد برخى از مردگان در عالم برزخ گرفتار رنج و محنت باشند و اگر به آن صورت به خواب اشخاص بيايند براى آبروى آنان زيان داشته باشد به اين خاطر حضرت حق نسبت به آنان آبرودارى مى كند و اجازه نمى دهد در خواب ديده شوند و شايد سبب خواب نديدن ، حجابى در باطن آرزومند خواب ديدن اشخاص باشد و آن حجاب مانع خواب ديدن اشخاصى كه انسان مايل است آنان را در خواب ببيند گردد !

toraj
۱۳۸۸/۰۶/۰۳, ۰۶:۱۹
اوج بخشندگي
حاتم را پرسيدند كه :« هرگز از خود كريمتر ديدي؟»
گفت : بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرودآمدم و وي ده گوسفند داشت. في الحال يك گوسفند بكشت و بپخت وپيش من آورد. مرا قطعه اي از آن خوش آمد ، بخوردم .
گفتم : « والله اين بسي خوش بود.»
غلام بيرون رفت ويك يك گوسفند را مي كشت وآن موضع را (آن قسمت ) را مي پخت وپيش من مي آورد. و من ازاين موضوع آگاهي نداشتم.چون بيرون آمدم كه سوار شوم ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است.
پرسيدم كه اين چيست؟
گفتند : وي (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سربريد) .
وي را ملامت كردم كه : چرا چنين كردي؟
گفت : سبحان الله ترا چيزي خوش آيد كه من مالك آن باشم و در آن بخيلي كنم؟
پس حاتم را پرسيدندكه :« تو در مقابله آن چه دادي؟»
گفت : « سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.»
گفتند : « پس تو كريمتر از او باشي! »
گفت : « هيهات ! وي هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسياري ؛ اندكي بيش ندادم

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۰۶:۴۲
از همه نيكوتر

احمد بن عمران بغدادى مى گويد : ابوالحسن براى ما روايت كرد و گفت : كه ابوالحسن براى ما روايت كرد و گفت : كه ابوالحسن براى ما روايت كرد كه حسن از حسن از حسن براى ما روايت نمود :

إنّ أحسَنَ الحَسَنِ الخُلْقُ الحَسَنُ .

« به اين كه نيكوترين نيكى اخلاق نيك است » .

در اين قطعه زيبا مراد از ابوالحسن اوّل محمد بن عبدالرحيم شوشترى است ، و ابوالحسن دوم على بن احمد بصرى است ، و ابوالحسن سوم على بن محمد واقدى است ، و حسن اول حسن بن عرفه عبدى ، و حسن دوم حسن بن ابى الحسن بصرى ، و حسن سوم حضرت مجتبى حسن بن على بن ابى طالب (عليهما السلام) است .

مجیب
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۰۸:۲۷
:. گوشه نشین .: (http://www.hekayat85.blogfa.com/post-176.aspx)


حسن بصری را گفتند :مردی بيست سال است تا به نماز جماعت نيامده است ، و با کسی اختلاط نکرده ، و در گوشه ای نشسته است .


حسن پيش او رفت و گفت :چرا به نماز جماعت نيايی و اختلاط نکنی .


گفت :مرا معذور دارد که مشغولم .


گفت :به چه مشغولی ؟ گفت : هيچ نفس از من برنمی آيد که نه نعمتیی از حق به من رسد و نه معصيتی از من بدو . به شکر آن نعمت و به عذر آن معصيت مشغولم .


حسن گفت :همچنين باشد که تو بهتر از منی .

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۲۳, ۰۸:۳۴
پنج خصلت سبب آزادى اسير

در حديثى بسيار مهم از حضرت صادق (عليه السلام) نقل شده است :

گروهى اسير نزد پيامبر آوردند ; حضرت فرمان قتل همه را صادر كرد جز يك نفر را ، آن يك نفر تعجب كرد و عرضه داشت : چرا فرمان آزادى مرا صادر كردى ؟ حضرت فرمود : امين وحى به من خبر داد كه تو داراى پنج خصلتى كه خدا آنها را دوست دارد :

الغَيْرَةُ الشَّدِيدَةُ عَلَى حَرَمِكَ ، وَالسَّخاءُ ، وَحُسْنُ الخُلُقِ ، وَصِدْقُ اللِّسانِ ، وَالشَّجَاعَةُ .

« غيرت سخت بر محارمت و سخاوتمندى و خوش اخلاقى و راستى در گفتار و شجاعت » .

از اين واقعه عجيب مسلمان شد و در جنگى در ركاب پيامبر به شرف شهادت رسيد .

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۶/۲۳, ۱۷:۰۰
لطیفه
اب تا وقتی روان است ،پاکیزه است چون راکد شود تغییر کند
مال هم به همین منوال
اگر انفاق شود وجریان یابد ودر راه صحیح صرف گردد صاحبش محمود وپسندیده است واگر امساک شود وروی هم انبار گردد صاحبش مذموم وناپسندیده
چنانکه گفته اند:
هر گاه اب پاک باشد شایسته اشامیدن است و اگر ناپاک باشد شایسته نباشد
و همین گونه مال اگر از راه حلال به دست اید شایسته بهره مند شدن است واگر نه ناروا باشد.:Gol:

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۶/۲۸, ۱۱:۳۱
جهاد درراه خدا

جاهدو فی سبیله: این خطاب به غازیان است
جاهدو فی الله:خطاب به عارفان است
.
.
.

جهاد غازیان با تیغ است وبا دشمن دین،جهاد عارفان به قهر نفس است وبا خویشتن

پاداش غازیان فردا حور وقصور است ، پاداش عارفان در بحر عیان غرقه نور

پس:


جهاد غازیان چون از سر عبادت رود وبه وقت مشاهدت نظاره ابد کنند لاجرم رستگاری است.
و
جهاد عارفان چون از سر معرفت رود وبه وقت مشاهدت نظاره ازل کنند لاجرم برگزیده حق گردند.

طلوع1
۱۳۸۸/۰۶/۲۸, ۱۸:۱۰
حضرت موسی مردی را نزدیک عرش اللهی دید که درجه بزرگی یافته و به نوازش و لطف بی نهایت پروردگار رسیده چون آن منزلت را بدید غبطه برد و آن مقام و درجه را آرزو کرد ! و گفت : خداوندا . این مرد از چه سبب به آن منزلت و مقام رسید ؟ ندا آمد که هرگز بر کسی حسد نبرد! نقلست که در آسمان پنچم فرشته ای از طرف خداوند مامور است تا به کارهای بندگان رسیدگی کند و چون عمل هر کس به آنجا رسد صاحبش ایست دهد تا ببیند در کارهای او حسادت هست یا نه .
http://img98.com/images/o337p8xld2fxdd4fob.gif

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۶/۳۱, ۱۱:۱۴
توانگری

شیخ انصاری گفت:

توانگری درسه چیز است:
توانگری مال و توانگری دل و توانگری خوی.

توانگری مال سه چیز است:
انچه حلال است، محنت / انچه حرام است ، لعنت / انچه فزونی است ، عقوبت
:Gol:
توانگری خوی سه چیز است:
خرسندی / خشنودی / جوانمردی
:Gol:
توانگری دل سه چیز است:
همتی بالاتر از دنیا / مرادی بهتر از عقبی / اشتیاقی به دیدار مولی.

yasin_golam
۱۳۸۸/۰۶/۳۱, ۱۷:۵۹
عرفان از اين بالاتر كه توي كليپي از استاد جوادي آملي ايشون وقتي مقام معظم رهبري ميرسن خدمتشون در منزل، ايشون سريع به طرف آقا رقته و دست ايشون رو مي بوسن.
يا الله يا الله

سوگند
۱۳۸۸/۰۷/۲۸, ۰۸:۴۰
«مردی حضور پیامبر خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله شرفیاب شد و پرسید: دین چیست؟ حضرت فرمود: اخلاق نیکو. دوباره از سمت راست آمد و گفت: دین چیست؟ فرمود: اخلاق نیکو. باز از طرف چپ آمد و سؤال کرد: دین چیست؟ رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پاسخ داد: حسن خلق».

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۸/۱۱, ۲۲:۵۲
اسلام واستسلام

گویند اسلام حق است واستسلام حقیقت
اسلام شریعت واستسلام طریقت
منزلگه اسلام سینه است وجایگاه استسلام دل
اسلام چون تن است واستسلام چون روح
تن بی روح مردار است وروح بی تن نه بکار!


اسلام از شرک برستن است وبه ایمان پیوستن کمترین درجه است
و
استسلام ازخود برستن ودرحق پیوستن بالاترین درجه است
:Gol:

سرباز امام
۱۳۸۸/۰۸/۱۲, ۰۹:۵۷
بسیار تاثیر گذار بود با تشکر

حبیب الله313
۱۳۸۸/۰۸/۱۲, ۱۰:۵۲
اسرار التوحید
فی مقامات الشیخ ابی سعید



شیخ گفت در
کودکی، در آن وقت که قرآن م یآموختیم، پدرم بابوبوالخير به نماز آذینه م یبرد ما را. در راه مسجد پيرابوالقسم
بشر یاسين پیش آمد و او از مشاهير علماء عصر و کبار مشایخ دهر بوده است و نشست او در میهنه بودست، شیخ
گفت چون ما را بدید گفت: یا اباالخير این کودک از آن کیست؟ پدرم گفت از آن ماست. نزدیک ما آمد، و بر
سر پای بنشست، و روی بروی ما باز نهاد، و چشمهای وی پر آب گشت. پس گفت یا اباالخير ما م ینتوانستیم
رفت از این جهان، که ولایت خالى می دیدیم، و این درویشان ضایع می ماندند، اکنون کی این فرزند ترا دیدیم
ایمن گشتیم، کی ولایتها را ازین کودک نصیب خواهد بود. پس پدرم را گفت چون از نماز بيرون آیی او رابه
نزدیک ما آور چون از نماز فارغ شدیم پدرم ما را به نزدیک ابوالقسم بشر یاسين برد، چون در صومعۀ وی شدیم
و پیش او بنشستیم، طاقی بود سخت بلند در آن صومعه، بوالقسم بشر پدرم را گفت: بوسعید را بر سفت گير تا
قرصی بر آن طاقست فرو گيرد، پدرم ما را برگرفت، ما دست بریازیدیم و آن قرص از آن طاق فروگرفتیم. قرصی
بود جوین، گرم، چنانک دست ما را از گرمی آن خبر بود. بوالقسم بشر آن قرص از دست ما بستد و چشم پر آب
کرد و به دو نیمه کرد، یک نیمه بما داد و گفت بخور و یک نیمه او بخورد و پدرم را هیچ نصیب نداد. پدرم
گفت: یا شیخ چه سبب بود که ما را ازین تبرّک نصیب نکردی؟ بوالقسم بشر گفت: یا اباالخير سی سالست که ما
این قرص برین طاق نهاده ایم و ما را وعده کرده اند که این قرص در دست آنکس کی گرم خواهد شد جهانی بوی
زنده خواهد گشت.
و ختم حدیث بروی خواهد بود، اکنون این بشارت تمام باشد که آنکس این پسر تو خواهد بود

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۸/۱۵, ۲۲:۲۴
اداب صحبت


خداوند بندگان را به اداب عشرت وصحبت تعلیم میدهد که هر که اراسته ادب نباشد شایسته صحبت نبود و اداب صحبت برسه گونه است:

صحبت با حق به ادب موافقت ،
صحبت با خلق به ادب مناصحت،
صحبت با نفس به ادب مخالفت،

وهر کس که پرورده این اداب نیست : وی را با راه حق هیچ کار نیست ودر درگاه او قدر وشان نیست!

:Gol::Gol::Gol:

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۸/۱۶, ۲۲:۵۴
گوشت میته


مردار گرچه حرام است لکن هنگام ضرورت خوردن ان مباح است
واز مردارها یکی گوشت برادر مسلمان است که بر وجه غیبت خورند که هرگز به هیچ صورت جایز نیست .

گوشت حیوان را دوحالت است:
1- چون به شرط شریعت کشته شود که دراین صورت پاک است وخوردن ان مباح !
2-ولی اگر خود بمیرد پلید است و خوردن ان حرام !



:Gol:


واین اشارت است به نفس ادمی :
1- اگر با شمشیر مجاهدت وریاضت بر وفق شرع کشته شود ان نفس پاک باشد ونزدیک شدن به او جایز است .

2-وهر نفس که درتاریکی غفلت خودبمیرد و درکار دین او را حس نماند ودر حد شرع کوشش نکند این نفس به منزلت مردار است که گناه پلید ونزدیکی به اوحرام است..

moa
۱۳۸۸/۰۸/۱۷, ۰۰:۳۱
امام صادق عليه السلام فرمود: نفست را به خاطر خودت به زحمت و مشقت بيانداز زيرا اگر چنين نكنى ديگرى خودش را براى تو به زحمت نمى افكند.

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۸/۱۸, ۰۱:۰۶
نور مومن

بنده را سه نور به سه وقت در دل افکند :

نور عقل در بدایت.
نور علم در وساطت
نور عرفان در نهایت

انگاه با همه این نورها مشکلهای او گشوده شود وغیبها بعضی دیدن گیرد

که مصطفی فرمود:بپرهیزید از فراست مومن چه او به خدا نظر میکند بدین گونه که:

نور بدایت عیب خود بداند به نور وساطت زیان خود بشناسد به نور نهایت نایافته خود دریابد
به بیان دیگر به نور بدایت شرک برهد وبه نور وساطت به خلاف نفس برهد وبه نور نهایت از خود برهد.

:Gol:

1408
۱۳۸۸/۰۸/۱۸, ۰۱:۴۹
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.
دختر هابیل جوابش کرد و گفت:
"نه، هرگز؛
همسری ام را سزاوار نیستی؛
تو با بدان نشستی و
خاندان نبوتت گم شد.
تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.
خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.
به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز.
غرورت، غرقت کرد.
دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها!"
پسر نوح گفت:
"اما آن که غرق می شود،
خدا را خالصانه تر صدا می زند،
تا آن که بر کشتی سوار است.
من خدایم را لا به لای توفان یافتم،
در دل مرگ و سهمگینی سیل."
دختر هابیل گفت:
" اما ایمان، قبل از واقعه به کار می آید.
در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،
هر کفری بدل به ایمان می شود.
آنچه که تو به آن رسیدی،
ایمان به اختیار نبود،
پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست."
پسر نوح گفت:
"آنها که بر کشتی سوارند،
امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که
به بادی ممکن است از دستشان برود.
من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم
که با چشمان بسته نیز می بینمش و
با دستان بسته نیز لمسش می کنم.
خدای من چنان خطیر است
که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد."
دختر هابیل گفت:
"باری،
تو سرکشی کردی و گناهکاری.
گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد."
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت:
"شاید آن که جسارت عصیان دارد،
شجاعت توبه نیز داشته باشد.
شاید آن خدا که مجال سرکشی داد،
فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!"
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت:
"شاید.
شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد،
اما نام عصیان تو دلیری نبود.
دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر.
مجال آزمون و خطا این همه نیست."
پسر نوح گفت:
"به این درخت نگاه کن.
به شاخه هایش.
پیش از آن که دست های درخت به نور برسند،
پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.
گاهی برای رسیدن به نور
باید از تاریکی عبور کرد.
گاهی برای رسیدن به خدا
باید از پل گناه گذشت.
من این گونه به خدا رسیدم.
راه من اما راه خوبی نیست.
راه تو زیباتر است،
راه تو مطمئن تر،
دختر هابیل!"
پسر نوح این را گفت و رفت.
دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد
و سالهاست که منتظر است
و سالهاست که با خود می گوید:
"آیا همسریش را سزاوار بودم!"

عرفان نظرآهاری

مجیب
۱۳۸۸/۰۸/۱۸, ۰۸:۵۱
دريا باش تا ... (http://kashkoolat.blogfa.com/post-219.aspx)


مردى پيش بايزيد بسطامى آمد و گفت:
چرا هجرت نكنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فايده دهى و خود نيز پخته‏تر گردى كه گفته‏اند:


بسـيار سفر بايد تا پختـه شـود خامى ........ صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى

بايزيد گفت: در اين شهر كه هستم، دوستى دارم كه ملازمت او را بر خود واجب كرده‏ام. به وى مشغولم و از او به ديگرى نمى‏پردازم.
آن مرد گفت: آب كه در يك جا بماند و جارى نگردد، در جايگاه خود بگندد.

بايزيد جواب داد: دريا باش تا هرگز نگندى.

مونس
۱۳۸۸/۰۸/۲۳, ۰۷:۵۵
حکایت طفل خداشناس

يكى از حكماى بزرگ به ديدن يكى از دوستان خود رفت. آن‏شخص پسر كوچكى داشت كه با وجود كوچكى سن، خيلى هوشيار بود. حكيم به آن طفل فرمود: «اگر به من بگويى خدا كجاست، يك‏عدد پرتقال به تو خواهم داد.»

پسر با كمال ادب جواب داد: «من به شما دودانه پرتقال مى‏دهم اگر به من بگوييد خدا كجا نيست.»

حكيم از اين پاسخ و حاضر جوابى متعجب گرديد و او را مورد لطف خود قرار داد.

بيان: گرايش به خدا، در نهاد همه انسان‏ها به وديعه گذاشته شده‏است. كما اين كه خداوند مى‏فرمايد: «همه افراد بر فطرت خداشناسى آفريده مى‏شوند.»

اين فطرت پاك و الهى بايد دور از محيطهاى آلوده حفظ شود، وگرنه در محيط آلوده، فطرت نيز از مسير الهى خود منحرف خواهدشد.

منبع: بنقل ازدانستنيهاى تاریخی، ص 398

مونس
۱۳۸۸/۰۸/۲۵, ۰۸:۲۱
مقام معلم
شخصى در مدينه مدرسه اى تاسيس كرد و به آموزش كودكان مشغول بود.
روزى يكى از فرزندان امام حسين (ع ) به مدرسه وى رفت و آيه شريفه الحمدللّه رب العالمين را آموخت .
وقتى به منزل برگشت ,آيه را تلاوت كرد و معلوم شد آن را در مدرسه اى از معلم آموخته است .
امـام حسين (ع ) هداياى زيادى براى معلم فرستاد به طورى كه موجب شگفتى عده اى از ياران آن حضرت گرديد.
آنـها نزد امام آمدند و عرض كردند: آيا آن همه پاداش به معلم رواست كه شما در برابر آموزش يك آيه , اين همه هديه براى معلم فرستاده اى ؟! حضرت فرمود: آنچه كه دادم چگونه برابرى مى كند با ارزش آنچه كه او به پسرم آموخته است .
ايشان با اين كار ارزش والاى معلم را به تمامى ياران و پيروان خودگوشزد نمود.

مونس
۱۳۸۸/۰۸/۲۷, ۰۷:۴۲
نماز اول وقت
ابراهیم بن موسی از القزّاز می گوید: امام رضا علیه السّلام به عنوان استقبال از بعضی از طالبان خارج شد (در حالی كه من با عده ای از یاران با آن حضرت همراه بودیم). وقت نماز فرا رسید. قصری در آن حوالی بود. امام (ع) با یاران به سوی آن رفتند و در كنار سنگ بزرگی ایستادند و سپس امام به من فرمودند: اذان بگو. عرض كردم : منتظر رسیدن و ملحق شدن بعضی از یاران هستیم كه بیایند. حضرت فرمود: خدا تو را بیامرزد، نماز را از اول وقت بدون عذر به تاءخیر نیانداز. بر تو باد خواندن نماز در اول وقت . راوی گفت : پس اذان گفتم و نماز خواندیم . نمازی كه امام رضا (ع) به پا داشت ، نماز جماعت بود كه هر چه جمعیت بیشتر باشد ثواب نماز جماعت بیشتر است ، ولی توجه نمودید كه امام (ع) اجازه نفرمود نماز اول وقت ، به خاطر رسیدن و ملحق شدن بقیه یاران به تاءخیر بیفتد، بلكه تاءكید كرد كه نماز اول وقت خوانده شود و تاءخیر را صلاح ندانست . اینكه امام رضا (ع) فرمود: ای موسی ، بر تو باد كه همیشه نماز را در اول وقت بپا داری خطاب به فرد فرد ماست و اختصاص به آن شخص ندارد.


چهل داستان درباره نماز و نمازگزاران/ يدالله بهتاش

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۹/۰۱, ۲۲:۳۷
حکمت اعداد ماهها




گفته اند حکمت اینکه خداوند روزگار رابر 12 ماه نهاد ان است که :


تا بر عدد حروف توحید یعنی کلمه لااله الا الله باشد

که پیغمبر فرمود:دور فلک وگردش روزگار وسال وماه در زمین به توحید موحدان بسته تا این 12 حروف از زبان موحدان روان است این 12 ماه بر نسق خویش وبر هیئت خویش گردان است هر حرفی پاسبان ماهی ساخته وثبات این در بیان بسته ان روز که قضای الهی وحکم ازلی در رسد وخواهند که بند اسمان وزمین برگشاید!و زمین خاکی را برافشاند و روزگار به سر ارد نخست توحید از میان خلق بردارد تا نه توحید ماند نه موحد،نه قران نه مومن!
که پیغمبر فرمود: رستاخیز بپانخیزد جز وقتی که در روی زمین کسی کلمه خدا را الله بر زبان نیارد!

:Gol:

مجیب
۱۳۸۸/۰۹/۰۲, ۰۸:۴۷
نقل است كه ذوالنون گفت: در سفر بودم. به صحرايي پر برف رسيدم. گبري را ديدم كه ارزن مي پاشيد. گفتم: «اي گبر! چرا دانه مي پاشي؟». گفت: «مرغان، امروز دانه نيابند. مي پاشم تا برچينند. تا باشد كه خداي -تعالي- بر من رحمت كند.» گفتم: «دانه اي كه بيگانه پاشد، بر ندهد». گفت: «اگر قبول نكند، باري بيند آنچه من مي كنم. مرا اين بس باشد».

من به حج رفتم. آن گبر را ديدم، عاشق وار در طواف. چون مرا ديد گفت:«اي ذوالنون ! ديدي كه قبول كرد و آن تخم بر داد و مرا به خانه خود آورد!»

ذوالنون گفت: وقتم خوش گشت. گفتم: «خداوندا! به مشتي ارزن، گبري چهل ساله را ارزان مي فروشي». هاتفي آواز داد كه: «حق-تعالي-هر كه را خواند، نه به علت خواند و چون راند، نه به علت راند. تو اي ذوالنون! فارغ باش، كه كار فعالٌ لما يُريد با قياس عقل تو راست نيايد.»



از تذكره الاولياي شيخ عطار نيشابوري – تصحيح دكتر استعلامي

مینیاتور
۱۳۸۸/۰۹/۰۹, ۱۷:۴۸
منشا گناهان

سه صفت اصل همه گناهان و خطاهاست باید از هر سه انها دوری جست:

اولی : تکبر است که ابلیس را از سجده به ادم بازداشت.
دومی : حرص است که ادم را وادار به خوردن میوه ممنوعه دربهشت کرد.
سومی: حسد است که قابیل به واسطه ان برادرش هابیل را کشت!

مونس
۱۳۸۸/۰۹/۲۹, ۰۶:۱۶
ایا تا حالا کسی دیده...
معلم با گچ سفید روی تخته سیاه نوشت: «محال.» و برگشت و به چشم بچهها خیره شد و گفت: «محال یعنی غیر ممکن. حالا هر کس میتونه چند تا جمله محال بگه.»
به سرعت دست چند نفر بالا رفت. معلم به طرف نیمکت سوم اشاره کرد. حسن بلند شد و گفت: «آقا میشه ابر نباشه، اما بارون بباره؟»
بچهها گفتند: «نه، محاله.»
معلم لبخند تحسین آمیزی زد و به علی اشاره کرد.
علی بلند شد و گفت: «آقا میشه آفتاب باشه، درخت هم باشه، اما درخت سایه نداشته باشه؟»
بچهها گفتند: «نه، محاله.»
بچه ها گفتند: «نه، محاله.»
احمد گفت: «میشه شب باشه، اما اصلاً تاریک نباشه؟»
رضا گفت: «آقا میشه زمستون و سرما کولاک کنه، اما درختها سبز باشن و میوه بِدن؟»
معلم گفت: «آفرین بچه ها. همه اینها که شما گفتید محال بود، اما بچهها، یک چیزهایی هست که محاله اما اتفاق افتاده.»
بچهها گفتند: «مثلاً چی آقا؟»
معلم گفت: «بچه ها کسی دیده کنار آب، کنار یک رودخونه بزرگ و پر آب، عدهای از تشنگی بمیرن؟»
سر و صدای بچهها خوابید. معلم نفس عمیقی کشید و گفت: «تا حالا کسی دیده ماهیها آب بخورن، گلها، درختها،
پرندهها همه آب بخورن، اما یه عده آدم خوب و نازنین از تشنگی جون بِدَن؟ تا حالا کسی دیده مرد خوب و پاک و امینی به جُرمِ خوب بودن کشته بشه؟»
نفس بچه ها حبس شده بود. معلم آرام به بچه ها نزدیک شد و گفت: «تا حالا کسی دیده مرد تشنهای، اون هم پسر پیغمبر رو آب نَدن و تشنه بُکُشن؟»
بچه ها چشم به دهان معلم دوخته بودند: «بچهها تا حالا کسی دیده به بچه شش ماهه و تشنه، به جای آب دادن، تیر بزنن؟»
معلم بغض گلویش را فرو داد و گفت: «تا حالا کسی دیده گوشواره از گوش دختر سه ساله بِکشن و به بدنش تازیانه بزنن؟»
بچهها سرشان را پایین انداختند.
-بچه ها تا حالا کسی دیده دختری برای سر بریده پدرش، توی دامنش لالایی بخونه و خوابش ببره؟
صدای هق هق بچه ها در کلاس پیچید. معلم گفت: «آره. آره بچهها یه روز همه این محالها اتفاق افتاده.»
دیگر هیچکس صدای معلم را نمیشنید.

مونس
۱۳۸۸/۱۰/۱۵, ۰۵:۵۰
شير دادن با وضو

مرحوم حجة الاسلام دکتر هادي اميني فرزند علامه اميني مي گويد:
مادر بزرگم ( مادر علامه اميني) يک روز آمده بودند منزل ما در نجف.
من مطالبي درباره زندگي علامه از ايشان پرسيدم. مادربزرگم به يکي از نکات عجيبي که اشاره کردند اين بود که مي گفت:
من بعد از اينکه ايشان متولد شد تا دو سال تمام هيچ وقت بدون وضو به ايشان شير نمي دادم و هر وقت موقع شير دادن ايشان مي شد مثل اينکه به من القاء مي شد و من مي رفتم وضو مي گرفتم و بعد به ايشان شير مي دادم ، به ياد ندارم بدون وضو به ايشان شير داده باشم و برکات زيادي در اين وضو گرفتن و شير دادن نصيبم شد.
منبع:www.salehin.com /س

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۸/۱۰/۱۵, ۰۷:۰۶
بگذار و بگذر


http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-42.gif


استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت

که همه ببینند.


بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟


شاگردان جواب دادند : 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.


استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است.
اما سوال من این است:


اگر من این لیوان را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟


شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.


استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟


یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.


- حق با توست. حالا یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟


شاگرد دیگر با جسارت گفت: دست تان بی حس می شود.


عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرد و فلج می شوند و مطمئنا" کارتان


به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.


استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟


شاگردان جواب دادند: نه


- پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟


در عوض من باید چه کنم؟


شاگردان گیج شدند. یکی از آن ها گفت: لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت : دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است.


اگر آن ها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالی ندارد.


اگر مدت طولانی تری به آن ها فکر کنید، به درد خواهند آمد.


اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری


نخواهید بود.


فکر کردن به مشکلات زندگی و آزردگی از دیگران مهم است.


اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آن ها

را زمین بگذارید.


به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی

بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی

که برایتان پیش می آید، بر آیید.


دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری !


زندگی همین است !



http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-42.gif

مونس
۱۳۸۸/۱۰/۱۶, ۱۱:۵۴
رد پای خدا ...

خواب دید که در کنار ساحل با خدا قدم میزند.
در آسمان تصویری از زندگیش جلوی چشمانش آشکار شد و در هر صحنه روی شنها دو جای پا دید.یکی متعلق به خودش و دیگری متعلق به خدا.
وقتی که آخرین صحنه زندگیش از جلوی چشمانش گذشت بر گشت و به جای پای روی شنها نگاه کرد.
متوجه شد لحظاتی در زندگیش بوده که تنها یک جای پا روی شنها وجود دارد.همچنین متوجه شد که آنها در سخت ترین و دشوارترین لحظات زندگیش اتفاق افتاده.
این واقعا ناراحتش میکرد.پس برای رفع ابهام از خدا سوال کرد:خدایا تو فرمودی اگر همراه تو باشم و راهت را دنبال کنم در تمام طول راه با من خواهی بود ولی متوجه شدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا وجود دارد.
نمیدانم چرا زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟!
خدا فرمود:فرزند عزیزم!...
تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نمیگذارم.اگر در لحظات سخت و طاقت فرسای زندگی فقط یک رد پا میبینی بدان که من در آن لحظات تو را به دوش کشیدم.

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۸/۱۰/۱۶, ۱۹:۲۸
http://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gif قلبهایتان چقدر به هم نزدیک است ؟ http://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gif

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد
مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند
مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش
و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است
امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟
آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين
هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد
را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر
عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين
که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت
و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان
را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند
چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى
با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک
است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد،
چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و
فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر
بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر
نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين
قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

http://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gif http://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gif http://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۸/۱۰/۱۷, ۰۶:۰۰
http://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gifhttp://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gif http://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gifhttp://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gifhttp://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gif


روزی مردی عقربی را ديد که درون آب دست و پامي زند .
او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد.


مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون آورد اما عقرب بار ديگر او را
نيش زدرهگذری او را ديد و پرسيد:
" برای چه عقربی را که نيش مي زند نجات می دهی "


مرد پاسخ داد:
"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولی طبيعت من اين است که
عشق بورزم..



http://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gifhttp://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gif http://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gifhttp://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gifhttp://shiaupload.ir/images/05p1c3c5ifwecjvxvwz.gif

irankufe
۱۳۸۸/۱۰/۱۷, ۱۴:۱۱
داستان توپ زیاد دارم ولی حس تایپ نست

moridenur
۱۳۸۸/۱۰/۱۸, ۱۷:۴۷
اصمعى نقل مى‎کند:
در بصره بودم، نماز جمعه را خوانده و از شهر بیرون رفتم، مرد عربى را دیدم بر شترى نشسته و نیزه‎اى در دست دارد، چون مرا دید گفت:
از كجا آمده‎ای و از كدام قبیله‎اى؟
گفتم:
از طایفه اصمع.
گفت: تو همانى كه معروف به اصمعى هستى؟
گفتم:
آرى.
گفت: از كجا مى‎آیى؟
گفتم:
از خانه خداى عزّوجل.
گفت:
اَو للهِِ بَیْتٌ فِى الاَْرْضِ؟ آیا در زمین، براى خداوند خانه‎اى هست؟
گفتم:
آرى، خانه مقدس معظم، بیت الله‎الحرام.
گفت:
آنجا چه مى‎كردى؟
گفتم:
كلام خدا مى‎خواندم.
گفت:
اَو للهِِ كَلامٌ؟ آیا خدا كلامى دارد؟
گفتم:
آرى، كلامى شیرین.
گفت:
چیزى از آن را برای من بخوان،
سوره والذاریات را خواندم تا به این آیه رسیدم:
وَفِی السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ
و روزى شما و آنچه كه به شما وعده داده شده در عالم بالاست.
گفت:
این كلام خدا و سخن او است؟
گفتم:
آرى، سخن اوست كه به بنده‎اش محمد(صلى الله علیه و آله) نازل كرده است.
پس از این حرف‎ها گویى آتشى از غیب به وجود او انداختند، سوزى در وى پدید آمد، دردى شگفت‎آور از درونش سر زد، نیزه و شمشیر را به زمین انداخت، شتر را قربانى كرد و به تهیدستان داد، لباس ستم از تن خارج کرد و گفت:
ترى یقبل من لم یخدمه فى شبابه .
اصمعى! آیا كسى كه در جوانى به عبادت و طاعت نگذرانده، قبول درگاه می‎شود؟
گفتم:
اگر نمى‎پذیرفتند چرا پیامبران را مبعوث به رسالت كردند؟ رسالت انبیا براى این است كه فرارى را باز گردانند و قهر كرده را آشتى دهند .
گفت: اصمعى این درد زده را دارویى بده، و خسته معصیت را مرهمى بنه .
دنباله آیات خوانده شده را شروع كردم:
فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَالاَْرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنطِقُونَ
پس به خداى آسمان و زمین قسم كه وعده خدا حق است همانند سخنى كه با یكدیگر دارید .
چون آیه را قرائت كردم چند بار خود را به زمین زده و نعره كشید، و همچون واله‎اى سرگردان و حیران، رو به بیابان نهاد .
دیگر او را ندیدم تا در طواف خانه خدا، که دست به پرده كعبه داشت و مى‎گفت:
من مثلى و أنت ربّى، من مثلى و أنت ربّى؟
مانند من كیست كه تو خداى منى، مانند من كیست كه تو پروردگار منى؟
به او گفتم:
با این كلام و حالى كه دارى مردم را از طواف باز داشته‎اى.
گفت:
اى اصمعى! خانه خانه او و بنده بنده او، بگذار تا براى او نازى كنم، سپس دو خط شعر خواند كه مضمونش این است:
اى شب بیداران ! چه نیكو هستید، پدرم فداى شما باد چه زیبا هستید، درِ خانه آقاى خود را بزنید، به یقین در به روى شما باز مى‎شود .

از کتاب عبرت آموز
حجة الاسلام حسین انصاریان

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۸/۱۰/۲۴, ۱۳:۰۳
ما همه آفتابگردانيم


http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-28.gif

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر
آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان،
کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.

اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت. آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را به خدا اشتباه
می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن
آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی زندگیش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید، در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.
آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.
بدون آفتاب، آفُتابگردان می میرد. بدون خدا، انسان.

آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتابگردان نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر «تویی» نمی ماند و گفت : من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله را چگونه پر می کنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند زیرا که او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم.

داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و

گفت : نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد.

نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم.


http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-28.gif

مینیاتور
۱۳۸۸/۱۰/۲۶, ۲۳:۵۰
پرده های دل

دل را پنج پرده است


اول: پرده سینه که قرار گاه عهد اسلام است
دوم: پرده قلب که محل نور ایمان است
سوم: پرده فواد که موضع نظر حق است
چهارم: پرده سر(راز) که جایگاه گنج اخلاص است
پنجم: پرده شفاف که فرودگاه عشق ومحبت است


:Rose::Rose::Rose::Rose::Rose::Rose::Rose::Rose::R ose::Rose:

مونس
۱۳۸۸/۱۰/۳۰, ۰۸:۱۶
قدر خانواده ات را بدان ....

با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم

اوو!! معذرت میخوام

من هم معذرت میخوام ,دقت نکردم

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم...

اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می كنیم؟

كمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم ایستاد همینكه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو كنار“

قلب کوچکش شکست و رفت…

نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم!

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی با یك غریبه برخورد میكنی ، آداب معمول را رعایت میكنی؛
اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار میكنی!

برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزدیك در، چند گل پیدا میكنی .آنها گلهایی هستند كه او برایت آورده است.خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی

آرام ایستاده بود كه سورپرا یزت بكنه!

هرگز اشكهایی كه چشمهای كوچیكشو پر كرده بود ندیدی!

در این لحظه احساس حقارت كردم؛

اشكهایم سرازیرشدند.آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم؛

بیدار شو كوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟


گفتم :"دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتمنمیبایست اون طور سرتداد بکشم."
گفت :"اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان"
--"من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو"

گفت :" اونا رو كنار درخت پیدا کرد م ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن,میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو"

آیا میدانید كه اگر فردا بمیرید شركتی كه در آن كار میكنید به آسانی در ظرف یك روز برای شما جانشینی می آورد؟

اما خانواده ای كه به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.

و به این فكر كنید كه ما خود را وقف كارمیكنیم و نه خانواده مان

چه سرمایه گذاری
ناعاقلانه ای !!
اینطور فكر نمیكنید؟!!
به راستی كلمه
“خانواده“ یعنی چه ؟؟

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۰۳, ۱۳:۱۸
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/06.gif
آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛ بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ... http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/04.gif
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است ! http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/33.gif
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!! http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/06.gif
وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...! http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/16.gif
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!! http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/30.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/32.gif
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود ! http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/34.gif
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ... http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gif
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند !تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح ­روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ... http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/12.gif
آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد . http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/37.gif
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید ؟! http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/06.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/11.gif
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است ...

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۰۵, ۱۳:۱۱
ازدواح والدين مقدس اردبيلي
شخصي کنار جوي آبي نشسته بود ، ديد سيبي بر روي آب مي آيد دست برد و سيب را برداشت و خورد . بعد از خوردن سيب به فکر افتاد که اين سيبي که خوردم از کجا بود ؟ از کدام باغ بود ؟ رفت تا به باغي که سيب از آن باغ بود ، رسيد . وقتي صاحب باغ را پيدا کرد از او سئوال کرد : من سيبي از روي آب برداشتم و خوردم و بعد فهميدم که سيب از باغ شما بوده است . نزد شما آمده ام که مرا حلال کنيد يا آنکه قيمتش را بپردازم . صاحب باغ در جواب گفت : اين باغ فقط از من نيست ، ما چهار برادريم و من سهم خودم را به شما بخشيدم . گفت : بسيار خوب ، آن سه برادر کجا هستند ، جواب داد : دو تا ديگر از برادرانم در ايران هستند و يکي در خارج از ايران .
نزد آن دو برادر رفت و حلاليت طلبيد و سپس بار سفر بست و به خارج از ايران رفت ( گويا برادر ديگر در شوروي بوده است ) و خود را به در خانه ي آن برادر رسانيد و قصه را بيان کرد . آن برادر چهارم تعجب کرد که اين فرد کيست که براي يک چهارم سيب اين همه راه را طي کرده و به اينجا آمده تا حلاليت بطلبد . گفت : من سهم خودم را به شما بخشيدم ولي به يک شرط . و آن شرط اين است : دختري دارم از چشم ، کور و از زبان ، لال و از گوش ، کر است اگر قبول کني با او ازدواج کني حلالت مي کنم و الا نه .
جوان قدري تامل کرد و پذيرفت .
وقتي مراسم عقد تمام شد و داخل حجله رفتند ، عروس را حوريه اي از حوران بهشتي ديد . از حجله بيرون آمد و به پدر دختر گفت : شما گفتيد دخترتان کور و کر و لال است . گفت : آري ، من دروغ نگفتم ، گفتم : کور است چون تا به حال چشمش به نامحرم نيفتاده ، و اينکه گفتم : کر است ، گوش او صداي نامحرم و صداي ساز و آواز و غنا نشنيده ، و گفتم : لال است ، زبانش به دروغ و غيبت و ناسزا و تکلم با نامحرم باز نشده است . مدتها از درگاه حضرت حق درخواست مي کردم که خدايا داماد خوبي که هم کفو اين دختر باشد به من مرحمت کن . خدا دعاي مرا مستجاب کرد و دامادي متقي چون تو که اين همه مسافت راه را پيمودي ، براي اين که يک چهارم سيبي را که خوردي حلال باشد نصيبم کرد .
از اين ازدواج خداوند فرزندي صالح و بي نظير ، عالمي رباني افقه الفقهاء زمان شيخ احمد مقدس اردبيلي را عنايت فرمود .
برگرفته از سایت نورپرتال

atefem
۱۳۸۸/۱۱/۰۵, ۱۴:۲۸
قشنگ بود البته قبلا شنیده و دیده بودم ولی بازم مرسی

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۰۵, ۱۷:۱۷
ممنون از لطف شما عاطفه عزیز :Gol:

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۰۸, ۰۷:۳۶
مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگي برداشته و بر روي ماشين خط مي اندازد .

مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود

در بيمارستان كودك به دليل شكستگي هاي فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتي كودك پدرخود را ديد با چشماني آكنده از درد از او پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟

مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين .

و با اين عمل كل ماشين را از بين برد و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :

( دوستت دارم پدر ! )

روز بعد مرد خودكشي كرد .

عصبانيت و عشق محدوديتي ندارند .

چيزها براي استفاده كردن هستند و انسان ها براي دوست داشتن .

مشكل دنياي امروزي اين است كه انسانها مورد استفاده قرار مي گيرند و اين درحالي است كه چيزها دوست داشته مي شوند .

مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود .

مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود .

مراقب رفتارت باش كه عادت مي شود .

مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شود .

مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود .

بیطرف منصف
۱۳۸۸/۱۱/۰۸, ۱۵:۳۶
میدانی چطور ابلیس از اوج قدرت به ظلالت گشیده شد که شروع تمام کناهان چنین است

اول مقایسه کرد {بین خود و ادم} بعد ارزش گذاری کرد{که من از اتشم او از خاک} بعد نافرمانی کرد{که رانده شد}

پس خودت را با کسی مقایسه {منفی} نکن تا در ارزش گذاری به دنبال برتری از او باشی و به فرامین خدا کوش کن تا رانده نشوی

کاش می شد که منم دلبر و حوری داشتم///// مست و عاشق به برش سنک صبوری داشتم

پاسخگو
۱۳۸۸/۱۱/۰۸, ۱۵:۴۵
توبه مقبول

حر بن یزید ریاحی مردی شجاع و نیرومند است ، اولین بار كه عبیداللّه ین زیاد حاكم كوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می كند. اینك حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی است كوشها منتظر این خبرند كه بشنوند حر با آن شجاعت و نیرومندی و دلیری با حسین (ع) چه میكند؟ راوی می گوید: برخلاف تصور و انتظار، در آن هنگام حر بن یزید ریاحی را در لشكر عمر دیدم در حالی كه مثل بید می لرزید! من تعجب كردم رفتم جلو گفتم : حر! من تو را مرد بسیار شجاعی می دانستم بطوری كه اگر از من می پرسیدند شجاع ترین مردم كوفه كیست ؟ از تو نمی توانستم بگذرم . اینك تو چطور برسیده ای ؟ كه اینگونه لرزه بر اندامت افتاده است ؟! حر جواب داد: اشتباه كرده ای من از جنگ نمی ترسم . - پس از چه ترسیده ای ؟
- من خودم را در سر دو راهی بهشت و جهنم می بینم ، نمی دانم چه كنم ؟ این راه را بگیرم یا آن را انتخاب كنم ؟ عاقبت تصمیمش را گرفت ، آرام آرام اسب خودش را كنار زد، بطوری كه كسی نفهمید چه مقصود وهدفی دارد همین كه رسید به نقطه ای كه دیگر نمی توانستند جلویش را بگیرند ناگهان به اسب خویش شلاقی زد و خود را به نزدیك خیمه حسین (ع) رساند. سپرش را وارونه كرد كنایه از اینكه برای جنگ نیامده ام بلكه امان می خواهم . به نزدیك امام حسین(ع) كه رسید سلام عرض كرد و سپس گفت : هل لی توبهٍ؟ آیا توبه از من پذیرفته است ؟ فرمود: بله البته قبول است .
آنگاه حر عرض كرد: اقا حسین جان ، به من اجازه بدهید تا به میدان بروم و جان خویش را فدای راه شما بكنم . امام (ع) فرمود: اینك تو مهمان ما هستی از اسب بیا پایین و چند لحظه ای را در نزد ما بمان . - آقا! اگر اجازه بفرمایید تا به میدان بروم بهتر است . انگار كه این مرد(حر) خجالت می كشید شرم داشت ، چرا؟ چون با خودش ‍ زمزمه می كرد كه ای خدا! من همان گنهكار هستم كه اولین بار دل اولیاء تو، بچه های پیغمبر تو را لرزانم . حر خیلی مضطرب به نظر می رسید برای رفتن به میدان خیلی عجله داشت زیرا كه با خود می اندیشید نكند هم اكنون در همین حال كه اینجا نشسته ام یكی از بچه های حسین علیه السلام بیاید و چشمش به من بیفتد و من بیش ‍ از این شرمنده و خجل شوم ؟! آری حر توبه كرد توبه ای جدی ، از راهی كه رفته بود برگشت ، از طرفداری ظلم و فساد دست برداشت و به هواداری از خق و عدالت پرداخت ، از لشكر یزید بیرون شد و به سپاه حسین پیوست ، حسین هم او را بی قید و شرط پذیرفت ، زیرا كرم حسینی چنین اقتضا می كرد. وقتی كه حر آمد هرگز امام نفرمود كه این چه وقت توبه است ؟ ما را به این بدبختی یشانده ای حالا آمده ای تا توبه كنی ؟ ملی حسین اینجور فكر نمی كند، حسین همه اش دنبال هدایت مردم است حتی اگر بعد از آن كه تمام جوانانش هم شهید شدند لشكریان عمر سعد نیز توبه می كردند می گفت توبه همه آنان را قبول می كنم ، به دلیل این كه یزید به معاویه بعد از حادثه كربلا به علی بن الحسین (ع) گقت : اگر من توبه كنم قبول می شود؟ بله ! تو اگر واقعا توبه بكنی قبول می شود، ولی او هرگز توبه نكرد.

حکايت ها و هدايت ها/ محمد جواد صاحبي

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۱۰, ۰۷:۴۳
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۸/۱۱/۱۰, ۱۶:۵۴
گنجشک خدا

http://images.stanzapub.com/readers/scienceray/2008/07/27/238861_4.jpg (http://images.stanzapub.com/readers/scienceray/2008/07/27/238861_4.jpg)
[/URL]

گنجشک سراسیمه روی شاخه ای از درخت (بلندترین درخت دنیا) نشست.
قلبش میان سینه به سختی می تپید.
خدا گفت : چیست که اینچنین هراسانت کرده است ؟
گنجشک با کلمات بریده گفت: آفریده هایت ... آفریده هایت امان ازمن گرفته اند .
خدا گفت : اگر آفریدگار آنان منم پس چگونه است که از آنان بیم داری ؟
گنجشک سکوت کرد ناگاه سربلند کرد و گفت :
ولی آنان قصد جانم را کرده بودند .
خدا گفت : بدان که در عالم چیزی جز به خواسته من روی نخواهد داد .
گنجشک بر آشفت : پس خواسته تو به هلاکت من بود ؟
خدا گفت : آفریده هایم را گفتم امان از تو بگیرند تا به سویم بیایی .
این است که اینجا و در مقابل منی !
بخواه از من آنچه می خواهی !
گنجشک سر به زیر انداخت و قلبش میان سینه آرام گرفت.

[URL="http://zibasazi.bahar-20.com/"] (http://zibasazi.bahar-20.com/)

مجیب
۱۳۸۸/۱۱/۱۱, ۱۲:۳۶
ملاقات ابليس با موسى (ع)

رسول خدا (ص) فرمود: موسى (ع) در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سرداشت، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ) كلاهش را از سرش برداشت و دربرابر موسى (ع ) ايستاد و سلام كرد. بين آن دو چنين گفتگو شد:
موسى: توكيستى؟
ابليس: من شيطان هستم.
موسى: ابليس توهستى، خدا تو را دربه در و آوارهكند.
ابليس: من نزد تو آمده ام، تا به خاطرمقامى كه در پيشگاه خدا دارى به توسلام كنم.
موسى: اين كلاه چيست، كه بر سر دارى؟
ابليس: با رنگها و زرق و برقاين كلاه، دل مردم را مى ربايم.
موسى: به من از گناهى خبر بده كه هر گاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.
ابليس گفت: در سه مورد بر انسان مسلط مى شوم:
1- هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبينباشد)؛
2- هنگامى كه او عملش را زياد تصور كند؛
3- هنگامى كه او گناهش راكوچك بشمرد.

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۱۱, ۱۵:۳۸
پدري همراه پسرش در جنگلي مي رفتند. ناگهان پسرك زمين خورد و درد شديدي احساس كرد.او فرياد كشيد آه... در همين حال صدايي از كوه شنيد كه گفت: آه... پسرك با كنجكاوي فرياد زد «تو كي هستي؟» اما جوابي جز اين نشنيد «تو كي هستي؟» اين موضوع او را عصباني كرد.
پس داد زد «تو ترسويي!» و صدا جواب داد «تو ترسويي!» به پدرش نگاه كرد و پرسيد:«پدر چه اتفاقي دارد مي افتد؟» پدر فرياد زد «من تو را تحسين مي كنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسين مي كنم» پدر دوباره فرياد كشيد «تو شگفت انگيزي» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگيزي». پسرك متعجب بود ولي هنوز نفهميده بود چه خبر است.
پدر اين اتفاق را برايش اينگونه توضيح داد: مردم اين پديده را «پژواك» مي نامند. اما در حقيقت اين «زندگي» است. زندگي هر چه را بدهي به تو برمي گرداند. زندگي آينه اعمال و كارهاي نيك و بد توست. اگر عشق بيشتري مي خواهي، عشق بيشتري بده. اگر مهرباني بيشتري مي خواهي، بيشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبي، درك كن و احترام بگذار. اگر مي خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!
اين قانون طبيعت است و در هر جنبه اي از زندگي ما اعمال مي شود. زندگي هر چه را كه بدهي به تو برميگرداند. به هر كس خوبي كني، در حق تو خوبي خواهد شد و به هر كس كه بدي كني، بدي هم خواهي ديد. زندگي تو حاصل يك تصادف نيست. بلكه آينه اي است كه انعكاس كارهاي خودت را به تو بر مي گرداند.
پس هرگز يادمان نرود «كه با هر دستي كه بدهيم، با همان دست مي گيريم و با هر دستي بزنيم، با همان دست هم مي خوريم»

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۸/۱۱/۱۳, ۱۱:۱۷
چشمه

http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-28.gif
(http://zibasazi.bahar-20.com/)
استاد شاگردانش را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود .

بعد از یک پیاده روی طولانی همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند

و تصمیم گرفتند استراحت کنند.استاد به هر یک از آنها آب داد و از آنها خواست

قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند ٬شاگردان هم همین کار را

کردند ولی هیچ یک نتوانستند آب را بنوشند چون خیلی شور شده بود.

بعد استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه

بنوشند و همه ازآب گوارای چشمه نوشیدند .

استاد پرسید :آیا آب چشمه هم شور بود ؟ همه گفتند آب بسیار خوش طعمی بود.

استاد گفت : رنج هایی که در دنیا برای شما در نظر گرفته شده است

نیز هم مثل مشت نمک است نه بیشتر نه کمتر.

این بستگی دارد که لیوان باشید یا چشمه که بتوانید رنج ها را در خود حل کنید .

پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آئید .

http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-28.gif

جان بركف
۱۳۸۸/۱۱/۱۳, ۱۲:۴۹
داستانهای زیبا و آموزنده ای بود

خیلی عالی

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۸/۱۱/۱۴, ۰۴:۱۹
http://shiaupload.ir/images/imtj3jb93433dqv7pre.gif (http://shiaupload.ir/images/imtj3jb93433dqv7pre.gif)هـــــوالحكيـ ـــــم http://shiaupload.ir/images/imtj3jb93433dqv7pre.gif (http://shiaupload.ir/images/imtj3jb93433dqv7pre.gif)


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg (http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg)



ديوار شيشه اي


يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.

در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.

در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش .


اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.




http://shiaupload.ir/images/4o77bo2wnsflyzdtxlpo.gif (http://shiaupload.ir/images/4o77bo2wnsflyzdtxlpo.gif)

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۱۷, ۱۰:۴۹
آهنگر و مشکلات پیش رو




http://fekrejavan.ir/wp-content/uploads/2009/10/2nuludt.jpg
آهنگری تصمیم گرفت رضایت خدا را بدست آورد اما با تمامپرهیزگاری و کمک به دیگران مشکلاتش بیشتر می شد.
یکی از دوستانش از وضعیت او مطلع شد گفت: واقعا عجیب است! درستبعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی باخدا شوی زندگیت بدتر شده نمی خواهمایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر معنوی هیچ چیزبهتر نشده !
آهنگر پاسخ نداد اما روزها به این موضوع فکر میکرد تا بالاخره جوابش را یافت بعدها به دوستش گفت : در این کارگاهفولاد خام برایم می آورند تا از آن شمشیر بسازم . اول فولاد را به اندازه زیاد حرارت می دهم تا سرخ شود بعدسنگینترین پتک را بر می دارم و پشت سرهم بر آن ضربه می زنم تااینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم تا جاییکه تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد فولاد به خاطر اینتغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آنقدر تکرارکنم تا به شمشیر مورد نظرم دست پیدا کنم آهنگر مدتی سکوت کرد سپس ادامه داد ” گاهی فولادی که بهدستم می رسد این عملیات را تاب نمی آورد حرارت پتک سنگین و آب سرد تمامشرا ترک می اندازد می دانم که این فولاد هرگز شمشیر مناسبی نخواهد شد
آنگاه مکثی کرد و ادامه داد : می دانم که من سختی های زیادی میکشم گاهی به شدت احساس سرما میکنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد.
اما تنها چیزی که می خواهم این است :
” خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود گیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بدهاما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن.
خداوند تبارک و تعالی در قرآن کردیم سوره مبارکه محمد (ص) آیه ۳۱ می فرماید : وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدینَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِرینَ و … (ما همه شما را قطعاً مى‏آزمائیم تا معلوم شود مجاهدان واقعى و صابران از میان شما کیانند، و…)
برگرفته از سایت فکر جوانhttp://fekrejavan.ir/1165.html#more-1165

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۲۱, ۰۷:۵۰
داستاني زيبا

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد.. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟»

دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۲۱, ۰۷:۵۳
به نام خدا


کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زجر کش نشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اوردن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .



خاکها بر سر ما ریخته می شوند.



و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم:



اول اینکه اجازه دهیم مشکلات زندگی مثل تلی از مشکلات


ما را زنده به گور کند.





دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۲۵, ۱۴:۰۳
. یک مرد بود که تنها بود . یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود . خدا غم آنها را میدید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید . خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید . مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید . خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید . خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ... یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند . خدا خندید و زمین سبز شد . خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود . فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند . مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت . خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد . روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند . خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که ... خدا خوشحال بود ، چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود "

مونس
۱۳۸۸/۱۲/۲۴, ۱۲:۳۹
چگونه مقدس اردبیلی شویم
میخواست به کاظمین برود حیوانی را اجاره کرد تا پای پیاده نباشد شخصی امانت کوچکی به او داد که در کاظمین به صاحبش برساند با کمال میل امانت را در جیب خود گذاشت؛ دربین راه از او پرسیدند چرا بر حیوان سوار نشده ای ؟ جواب داد حیوان را از صاحبش اجاره کرده ام که خود بر آن سوار شوم نه این که چیز دیگری با خود ببرم حالا این خیانت در امانت است که من سوار حیوان شوم . او کسی نبود جز مقدس اردبیلی که با اینگونه دقتها درهمه کارها مقدس اردبیلی شد


برگرفته از سایت فکر جوان

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۱, ۲۰:۱۴
نا امیدی از رحمت خدا...حسن ظن به او

روزى شیطان پيش حضرت نوح عليه السلام آمده و از كرده خود اظهار پشيمانى كرد و گفت : يا نبى الله ! مى خواهم توبه كنم و از كرده خويش پشيمانم ؟ آيا توبه من در پيش گاه خداوند متعال پذيرفته است و مرا قبول مى كند؟
آن حضرت فرمود: خداوند ((ارحم الراحمين ))است و تواب و غفار٬ و كسى است كه توبه بندگان را قبول مى كند.(۱) (http://www.ghadeer.org/hekayat/SHEITAN/footnt02.htm#link328) اگر واقعا پشيمانى و مى خواهى توبه كنى ، اول بايد بروى بر قبر حضرت آدم ابوالبشر سجده كنى تا خداوند متعال تو را بيامرزد.
آن ملعون وقتى اين را شنيد: كبر غرور او اجازه نداد و تعصب او مانع اين كار شد و گفت : اى نوح ! من در بهشت و در ميان ملائكه برخود آدم سجده نكردم ٬ در حالى كه او استاد فرشتگان بود. حال چگونه بر مرده و قبر او سجده كنم . اگر بنا بود سجده كنم از همان اول بر زنده آدم سجده مى كردم ، نه الان كه بر خاك او سجده كنم .(۲) (http://www.ghadeer.org/hekayat/SHEITAN/footnt02.htm#link329)
یکی بود که ادعای خدایی میکرد و مردم را وادار به پرستش خودش میکرد.میگن ۲۰۰۰ تا کودک پسربه محض دنیا اومدن به دستور او کشته شدن که مبادا...درست حدس زدین فرعون منظورمه. یه روز خدا به حضرت موسی(ع)گفت:برو پیش فرعون و شدیدا باهاش نرم صحبت کن و به سوی من دعوتش کن شاید نرم صحبت کنی دلش نرم شه بیاد طرف من(فکر کنم اون لحظه موسی(ع) تو دلش گفت(البته حدس منه):
بابا این سالهاس داره خونریزی میکنه اصلا میگه من خدام تو طمع کردی اینو هدایت کنی؟آدم قحطیه؟ولی خوب خداست دیگه دوس داره یه نفر هم از رحمتش محروم نشه)
خدایا من نمیگم از شیطان یا فرعون کمتر گناه کردم نه خودم میدونم چی هستم فقط اینو از ته دل بهت میگم که هر اشتباهی کردم به خاطر نادانی و جهالتم بوده میدونم هر چی به پشت سرم نگاه میکنم همش گناه میبینم حالا تو بیا یه خدایی کن به خاطر اون بیگناهی که امشب اومد پیش تو و گفت فزت و رب الکعبه...
۱- توبه (9) آيه 103.
۲- (javascript:history.go(-1)) جامع ، صفحه 273.

منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/cat-9.aspx (http://www.golbargeshabane.blogfa.com/cat-9.aspx)

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۱, ۲۰:۱۷
فقط خودخواهی یا کمی هم دیگر خواهی؟


گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش می‌خواست با قطار مسافرت کند. هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد. وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد، فوری لنگه دیگر کفشش را نیز در‌آورد و همانجایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت.

در مقابل حیرت و سؤال اطرافیانش توضیح داد: «ممکن است فقیری لنگه کفش را پیدا کند، پیش خود گفتم بک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟!»

منبع:http://www.golbargeshabane.blogfa.com/cat-24.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۱, ۲۰:۲۰
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود وبسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكانداد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به منندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهدبود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاورفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدشد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اينفكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد .. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مارخطرناكي بود كه دمشدر تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديكش ، مار پايش را نيش زد و صدايجيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چندروز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغرفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ،تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تاباگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دارهر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ،از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد.. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي درمزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !


نتيجه ي اخلاقي :

اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمدهاست و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن.. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.

منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/cat-24.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۱, ۲۰:۲۳
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...
این یه داستان واقعیه.احساساتی ها حتما گریه می کنند بعد از خوندن

http://www.golbargeshabane.blogfa.com/cat-24.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۱, ۲۰:۲۴
«از کنفوسیوس پرسیدند: آیا با یک کلمه می‏توان تمام زندگی را روشن و پاک نگه داشت؟ گفت: بله. پرسیدند: آن کدام کلمه است؟ گفت: آن کلمه، عبارت است از محبت به دیگران».

http://www.golbargeshabane.blogfa.com/cat-24.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۱, ۲۰:۲۶
ماجرای عقرب و اون مرده



روزي مردي عقربي را ديد که درون اب دست و پا مي زند.
او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب او را نيش زد .
مرد باز سعي کرد تا عقرب را از اب بيرون بياورد،اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.
رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند،نجات مي دهي."مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزندولي طبيعت من اين است که عشق بورزم.چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش مي زند؟

برداشت شما چیه؟
خیلی دوست دارم نظراتتونو در مورد این داستان کوتاه بدونم

http://www.golbargeshabane.blogfa.com/cat-24.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۱۶:۱۳
نا امید نشو(برای رسیدن هیچ وقت دیر نیس)



روزي به خدا شکايت کردم که چرا من پيشرفت نميکنم ديگر اميدي ندارم ميخواهم خودکشي کنم؟!
ناگهان خدا جوابم را داد و گفت :
آيا درخت بامبو وسرخس را ديده اي؟؟؟
گفتم:بله ديده ام…
خدا گفت:موقعيکه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم …
خيلي زود سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را گرفت
اما بامبو رشد نکرد… من از او قطع اميد نکردم
در دومين سال سرخسهابيشتر رشد كردند اما از بامبو خبري نبود.
در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.
در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد…
ودر عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.
آري در اين مدت بامبو داشت ريشه هايش را قوي ميکرد!!!
آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگیر مبارزه با سختيها و مشكلات بودي
در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي ؟؟؟!!!
زمان تو نيز فرا خواهد رسيد و تو هم پيشرفت خواهي کرد . ناامید نشو !

http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88021.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۱۶:۱۷
بزرگان دین ما در مورد حق الناس خیلی حساس بودند و هستند.

دین اسلام انقدر در این مورد حساس است که حتی در یک معامله اجازه نمیدهد مثلا فروشنده یک گرم عمدا کم بفروشد (اخیرا از یکی از اشنایان شنیدم که در شهر محل زندگیشان یک فروشنده مواد غذایی داخل سنگهای ترازوی خود را کمی خالی کرده به طوری که کسی متوجه آن نمیشود و از این طریق سود بیشتری میکند که ظاهرا مامورین متوجه شده و وی را جریمه کرده بودند.)
ماجرای ذکر شده در زیر خواندنش خالی از لطف نیست:
«روزی عبدالملک (پنجمین خلیفه اموی) از امام زین العابدین درخواست موعظه کرد. حضرت فرمود: آیا واعظی بالاتر از قرآن وجود دارد؟ خداوند می‏فرماید: وَیْلٌ لِلْمُطَفَّفین؛ وای بر کم فروشان. (مطففّین: 1) وقتی سخن خدای متعال درباره کم فروشان چنین است، پس چگونه است حالِ کسی که همه اموال مردم را چپاول کند؟»

منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88022.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۱۶:۲۱
در مورد جایگاه والای اخلاق به سخنی از امام صادق ع بسنده می کنیم که فرمود:
ما یقدم المومن علی الله عزوجل بعمل بعد الفرائض احب الی الله تعالی من ان یسع الناس بخلقه
مومن در روز قیامت، هیچ عملی پس از واجبات، به پیشگاه خداوند متعال نمی آورد که از خوش خلقی فراگیر همه مردم، نزد خداوند متعال محبوب تر باشد.


http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88023.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۱۶:۲۲
شن و سنگ
حکایت اینگونه آغاز می‌شود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث می‌کنند و کار به جایی می‌رسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست می‌دهد و سیلی محکمی به صورت دیگری می‌زند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شن‌های بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»

آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به واحه‌ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین می‌کشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجات‌یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد.»

دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک می‌کنی؟»
مرد پاسخ داد:« وقتی دوستی تو را آزار می‌دهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ‌چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.»

یاد بگیریم آسیها ورنجش‌ها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف‌ دیگران را در سنگ حک کنیم تاهیچ گاه فراموش نشود

http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88023.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۱۶:۲۸
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست.
برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیرهم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار ازاو هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید توباید مدفوع خودت را بخوری!
وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد
سپس چوپان به او می گوید:
" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88023.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۱۶:۳۴
پروانه ای درون پیله

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج مي شديم - به اندازه کافي قوي نمي شديم و هر گز نمي توانستيم پرواز كنيم.
منبع:http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88024.aspx

مریم
۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۱۶:۳۷
چه کنم با شرم؟
مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت: (( يا رسول الله!گناهان من بسيار است . آيا در توبه به روى من نيز باز است؟ )) پيامبر (ص) فرمود: (( آرى، راه توبه بر همگان، هموار است . تو نيز از آن محروم نيستى . ))
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص)رفت . مدتى نگذشت که بازگشت و گفت:
((يا رسول الله!آن هنگام که معصيت مى‏کردم، خداوند، مرا مى‏ديد؟ ))
پيامبر (ص) فرمود: (( آرى، مى‏ديد )) مرد حبشى، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت: (( توبه، جرم گناه را مى‏پوشاند؛ چه کنم با شرم آن؟ )) در دم نعره‏اى زد و جان بداد .


گيرم که ز جرم و گنهم در گذري زان شرم که ديدي که چه کردم چه کنم




http://img.tebyan.net/big/1388/12/1321223471757918325114571138204241170158207.jpg

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۱۶:۴۶
اسکناس مچاله

يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس هزار توماني را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟دست همه حاضرين بالا رفت.سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن مي خواهم کاري بکنم. و سپس در برابر نگا ه هاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟و باز هم دست هاي حاضرين بالا رفت.

اين بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با اين بلاهايي که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.
و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين طور است، ما در بسياري موارد با تصميمــاتي که مي گيريم يا با مشکلاتي که روبرو مي شويم، خم مي شويم، مچالــه مي شويم، خاک آلود مي شويم و احساس مي کنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين که چه بلايي سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم با ارزشي هستيم.

http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88032.aspx

مریم
۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۱۶:۵۲
به من ياد بده که چگونه مي توانم مثل تو باشم



مرد زاهدي که در کوهستان زندگي مي کرد.کنار چشمه اي نشست تا آبي بنوشد وخستگي در کند.سنگ زيباي درون چشمه ديد.آن را برداشت و در خورجينش گذاشت وبه راهش ادامه داد. در راه به مسافري برخورد که از شدت گرسنگي به حالت ضعف افتاده بود....... کنار او نشست و از داخل خورجينش نان بيرون آورد و به اوداد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهاي درون خورجين افتاد.نگاهي به زاهد کرد و گفت:آيا آن سنگ را به من مي دهي؟زاهد بي درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از خوشحالي در پوست خود نمي نگجيد.او مي دانست که اين سنگ آن قدر قيمتي است که با فروش آن مي تواند تا اخر عمر در رفاه زندگي کند.بنابراين سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد. چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:من خيلي فکر کردم تو با اين که ميدانستي اين سنگ چقدر ارزش دارد.خيلي راحت ان را به من هديه کردي.بعد دست در جيبش بردو سنگ را در آورد و گفت:من اين سنگ را به تو بر مي گردانم ولي در عو ض چيز گرانبهاي از تو مي خواهم.


به من ياد بده که چگونه مي توانم مثل تو باشم



http://img.tebyan.net/big/1382/01/127951998419917510991122011911454978121244.jpg

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۲, ۱۸:۲۱
ما در کوله مان چه داریم؟ همه چیز یا هیچ؟!

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود، برنخواهم‌ گشت. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت کوچک کنار راه‌ گفت:
چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ ره آورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید كه‌ درخت‌ گفت:
اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.
مسافر رفت‌ و بعد از هزار سال بازگشت. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. زیر سایه‌ درختی هزار ساله‌ نشست‌. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت:
سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند! شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است. درخت‌ گفت:
چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. چشم‌های‌ مسافر از حیرت‌ درخشید و گفت:
هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.


http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88032.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۳, ۱۶:۵۳
ماجرای تخته سنگ

در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند.
بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت.
نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناري قرار داد.
ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:
" هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."

منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88034.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۳, ۱۷:۰۹
«مرد بخیلی که از کم‏غذایی زرد و نزار گشته بود، در بستر بیماری افتاد. طبیبی برای معالجه‏اش به خانه او رفت. در اتاق بیمار، شیشه گلابی دید که درش را گل گرفته بودند. طبیب توصیه کرد که گل شیشه را بردارند و از آن گلاب، بر سر و روی بیمار بپاشند. ناگهان مرد بیمار فریاد زد که این کار را نکنید؛ چون گلاب به جان او بسته است. بیمار این را گفت و از دنیا رفت. پس از آنکه او را دفن کردند، از همان گلاب بر خاک قبرش ریختند».http://blogfa.com/images/smileys/01.gif


«درویشی نزد بخیلی رفت و چیزی از او طلب کرد. بخیل گفت: اگر یک سخن من قبول کنی، هر چه بگویی، خواهم کرد. درویش پرسید: آن سخن چیست؟ بخیل گفت: از من چیزی نخواه، دیگر هر چه بگویی، بکنم». http://blogfa.com/images/smileys/05.gif


«بخیلی هرگاه سکه‏ای به دست می‏آورد، با آن حرف می‏زد و با صدای بلند به آن می‏گفت: ای درم! تو بسیار زمین دیده‏ای و بسیار کیسه‏ها دریده‏ای و بسیار ناکسان را بزرگ کرده‏ای و بسیار بزرگان را بر زمین زده‏ای. اکنون به جایی افتاده‏ای که شعاع آفتاب سایه بر تو نمی‏اندازد.
سپس بخیل سکه را در کیسه‏اش می‏انداخت و می‏گفت: بیارام و قرار گیر که در جایی افتاده‏ای که تو را تحویل نخواهد بود، مگر به وقت مرگ!


منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88041.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۳, ۱۷:۱۴
مردى در ميان مسلمانان بود كه شاخه يكى از درختان خرماى او بالاى خانه مرد فقير عيالمندى قرار گرفته بود صاحب نخل، هنگامى كه بالاى درخت مى‏رفت تا خرماها را بچيند، گاهى چند دانه خرما در خانه مرد فقير مى‏افتاد و كودكانش آنها را بر مى‏داشتند، آن مرد از نخل فرود مى‏آمد و خرما را از دستشان مى‏گرفت (آن قدر بخيل و سنگدل بود كه اگر خرما را در دهان يكى از آنها مى‏ديد، انگشتش را در داخل دهان او مى‏كرد تا خرما را بيرون آورد). مرد فقير، به پيامبر(ص) شكايت آورد، پيغمبر(ص) فرمود: برو تا به كارت رسيدگى كنم، سپس صاحب نخل را ملاقات كرده فرمود: اين درختى كه شاخه‏هايش بالاى خانه فلان كس است،به من مى‏دهى تا در مقابل آن درختى در بهشت از آن تو باشد؟ مرد گفت: من درختان نخل بسيارى دارم، و خرماى هيچكدام به خوبى اين درخت نيست (و حاضر به چنين معامله‏اى نيستم).
كسى از ياران پيامبر(ص) اين سخن را شنيد، عرض كرد: اى رسولخدا! اگر من بروم و اين درخت را از آن مرد خريدارى كنم و واگذار نمايم، شما همان چيزى را كه به او مى‏داديد به من عطا خواهى كرد؟
فرمود: آرى
آن مرد رفت، صاحب نخل را ديد، با او گفتگو كرد، صاحب نخل گفت: آيا مى‏دانى محمد(ص) حاضر شد درخت نخلى در بهشت در مقابل اين درخت به من بدهد (و من نپذيرفتم) و گفتم: من از خرماى اين درخت بسيار لذت مى‏برم و نخل فراوان دارم و هيچكدام خرمايش به اين خوبى نيست؟
خريدار گفت: آيا مى‏خواهى آن را بفروشى يا نه؟
گفت نمى‏فروشم، مگر آن كه مبلغى را كه گمان نمى‏كنم كسى بدهد، به من بدهى!
گفت: چه مبلغ؟ گفت: ...

چهل نخل!؟
خريدار تعجب كرده گفت: عجب بهاى سنگينى براى نخلى كه كج شده مطالبه مى‏كنى، چهل نخل؟
سپس بعد از اندكى سكوت گفت: بسيار خوب، چهل نخل به تو مى‏دهم.
فروشنده (طمعكار) گفت: اگر راست مى‏گويى، چند نفر را به عنوان شهود بطلب!
اتفاقاً گروهى از آن جا مى‏گذشتند، آنها را صدا زد و بر اين معامله شاهد گرفت. آن گاه خدمت پيامبر(ص) آمد. عرض كرد: اى رسول خدا!! اين نخل به ملك من درآمد و تقديم شما مى‏كنم، رسولخدا(ص) به سراغ خانواده فقير رفت و به صاحب خانه گفت: اين نخل از آن تو و فرزندان تو است.
اين جا بود كه آيات فوق نازل شد (و گفتنى‏ها را درباره بخيلان و سخاوتمندان گفت).
اين بود ماجراى دو انسانى كه يكى خداباور بود و معادشناس و تجارت سودمندى را انجام داد كه به آسانى چنين معامله‏اى پيش نمى‏آيد طرف معامله پيامبر(ص) نتيجه معامله درخت بهشتى، و از آن سوى طبيعت زفت و گرفته آن مردى كه چسبيده به دنيا بود و از توفيق معامله با پيامبر خدا محروم گشت و دنياى پست را جايگزين آخرت و بهشت برين ساخت.
آرى نتيجه رذيله بخل اين است كه آدمى را از تابش انوار وحى و سفير الهى محروم مى‏سازد و از قافله معنويت و نور او را به وادى ظلمت و نار مى‏كشاند.

http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88042.aspx

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۷, ۱۱:۵۴
آهنگر و مشکلات پیش رو

(http://fekrejavan.ir/1165.html#respond)





http://fekrejavan.ir/wp-content/uploads/2009/10/2nuludt.jpg




آهنگری تصمیم گرفت رضایت خدا را بدست آورد اما با تمامپرهیزگاری و کمک به دیگران مشکلاتش بیشتر می شد.
یکی از دوستانش از وضعیت او مطلع شد گفت: واقعا عجیب است! درستبعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی باخدا شوی زندگیت بدتر شده نمی خواهمایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر معنوی هیچ چیز بهتر نشده !

آهنگر پاسخ نداد اما روزها به این موضوع فکر میکرد تا بالاخره جوابش را یافت بعدها به دوستش گفت : در این کارگاهفولاد خام برایم می آورند تا از آن شمشیر بسازم . اول فولاد را به اندازه زیاد حرارت می دهم تا سرخ شود بعدسنگینترین پتک را بر می دارم و پشت سرهم بر آن ضربه می زنم تااینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم تا جاییکه تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد فولاد به خاطر اینتغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آنقدر تکرارکنم تا به شمشیر مورد نظرم دست پیدا کنم آهنگر مدتی سکوت کرد سپس ادامه داد ” گاهی فولادی که بهدستم می رسد این عملیات را تاب نمی آورد حرارت پتک سنگین و آب سرد تمامشرا ترک می اندازد می دانم که این فولاد هرگز شمشیر مناسبی نخواهد شد

آنگاه مکثی کرد و ادامه داد : می دانم که من سختی های زیادی میکشم گاهی به شدت احساس سرما میکنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد.
اما تنها چیزی که می خواهم این است :
” خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی بهخود گیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بدهاما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن.
خداوند تبارک و تعالی در قرآن کردیم سوره مبارکه محمد (ص) آیه ۳۱ می فرماید : وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدینَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِرینَ و … (ما همه شما را قطعاً مى‏آزمائیم تا معلوم شود مجاهدان واقعى و صابران از میان شما کیانند، و…)

منبع: http://fekrejavan.ir/1165.html

نویسنده: سخن آشنا

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۷, ۱۳:۱۳
امام صادق (ع) با عده ای از اصحاب برای تسلیت به خانه یکی از اقوام میرفتند در بین راه بند کفش امام پاره شد به گونه ای که کفش به پا بند نمیشد امام (ع) کفش را بدست گرفت و پا برهنه به راه افتاد .ابن ابی یعفور بی درنگ بند کفش خود را باز کرد و خواست بند را به امام بدهد اما امام ناراحت شد و نپذیرفت و فرمود : اگر مشکلی برای فردی پیش آید خود آن شخص برای تحمل سختی سزاوارتر است و معنا ندارد دیگری متحمل شود

منبع : چهل موضوع ۳۳۹داستان ، کاظم سعید پور ، انتشارات نشر جمال ، ص ۲۰۳ با اندکی تلخیص


منبع: http://fekrejavan.ir/1099.html
نویسنده: سخن آشنا

belher2
۱۳۸۹/۰۱/۰۷, ۱۴:۲۴
روزي مرد عربي از پيامبر (ص) پرسيد يا رسول لله روز قيامت علي(ع) بحساب ما ميرسد؟پيامبر جواب داد خير به حساب علي هم رسيدگي ميشود.مردپرسيد خودشما رسيدگي ميكنيد؟حضرت جواب داد خير به حساب من هم رسيدگي ميشود.مرد پرسيد حتما ملائكه اين كار را ميكنند؟ حضرت فرمود خير بحساب تك تك ملائك رسيدگي ميشود. مرد پرسيد پس چه كسي اينكار را ميكند؟فرمود خود خدا اين كار را ميكند.مرد گفت راحتم كردي يا رسول الله چون خدا انقدر مهربانست كه مرا ميبخشد.حضرت تبسمي كرد وفرمود او به فضل خدا اميد وارست انشاء الله نجات ميبابد.(اين داستان رامن شنيده ام اما منبع ان را نمي دانم)

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۷, ۱۶:۰۳
چگونه مقدس اردبیلی شویم ؟

(http://fekrejavan.ir/785.html#respond)



میخواست به کاظمین برود حیوانی را اجاره کرد تا پای پیاده نباشد شخصی امانت کوچکی به او داد که در کاظمین به صاحبش برساند با کمال میل امانت را در جیب خود گذاشت؛ دربین راه از او پرسیدند چرا بر حیوان سوار نشده ای ؟ جواب داد حیوان را از صاحبش اجاره کرده ام که خود بر آن سوار شوم نه این که چیز دیگری با خود ببرم حالا این خیانت در امانت است که من سوار حیوان شوم . او کسی نبود جز مقدس اردبیلی که با اینگونه دقتها درهمه کارها مقدس اردبیلی شد


منبع: http://fekrejavan.ir/785.html

نویسنده: سخن آشنا

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۷, ۲۳:۵۸
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!

منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88061.aspx
نوشته شده توسط فانی

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۸, ۱۶:۴۹
غذای بیت المال




استاد بزرگوار حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی نقل می کنند :
یک روز مهمان مقام معظم رهبری بودم فرزند ایشان آقا مصطفی هم نشسته بود که سفره گسترده شد ، آیت الله خامنه ای به وی نگاهی کرد وفرمود : شما منزل بروید . من خدمت ایشان عرض کردم: اجازه بفرمائید آقا زاده هم باشند ، من از وی در خواست کرده ام که با هم باشیم . آقا فرمودند : این غذا از بیت المال است ، شما هم مهمان بیت المال هستید. برای بچه ها جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند . ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند . من در آن لحظه فهمیدم که خداوند چرا این همه عزت به حضرت آقا عطا کرده است.

( به نقل از کتاب آب ، آئینه ، آفتاب ص۴۷)

منبع: http://fekrejavan.ir/725.html
نویسنده: سخن آشنا

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۸, ۱۶:۵۰
لوطی های اصفهان





لوطی های محله دور حاجی مومنی را گرفته گفتند می خواهیم امشب خونه تو بیاییم ومرتب برایش مزاحمت ایجاد میکردند ناچار شد به مرحوم مجلسی پناه برد مجلسی گفت :بگو بیایند ، من هم می آیم .
مجلسی قبل از اینکه آنها بیایند وارد مجلس شد آنها که آمدند او را دیدند گفتند با وجود او نمیشود کاری کرد و فکر کردند حرفی بگویند که مجلسی قهر کرده و برود تا راحت باشند .
یکی گفت : آقا ! مگر راه و رسم ما لوطی ها چه عیبی دارد که شما به ما اعتراض می کنند ؟
مجلسی گفت : شما بگوئید چه خوبی دارید که از آن تعریف کنیم
گفتند : عیب زیاد داریم اما نمک شناسیم . اگر نمک کسی را خوردیم تا آخر عمر به او خیانت نمی کنیم .
مجلسی گفت : خیلی خوب است ولی این خصوصیت را در شما نمی بینم .
لوطی گفت : در این شهر از هر کس می خواهید پرس و جو کنید ما نمک هر کس را خوردیم به او بد نکردیم.
مجلسی گفت :من خودم گواهی میدهم که شما نمک به حرام هستید . با خدای خود چه می کنید ! ای نمک خورها و نمک دان شکن ها ! این همه نعمت خدا خوردید و این همه سرکشی کردید و از هوای نفس پیروی کردید . این کلمه در آنها اثر کرد و خجالت کشیده و سخنی نگفتند . وصبح اول وقت به منزل مجلسی رفته و در حضور او توبه کردند.

منبع : داستانهای پراکنده : ص ۱۴۳ – ۱۴۴ با دخل و تصرف

منبع:http://fekrejavan.ir/720.html

نویسنده: سخن آشنا

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۸, ۱۶:۵۶
از هر دست که بدهی از همان دست پس میگیری

(http://fekrejavan.ir/712.html#respond)

سلام
آمده است که در زمان حضرت داوود (علیه السلام ) مردی بود که زنی را به زور مورد اذیت و آزار جنسی قرار میداد . خدای عزوجل در دل آن زن الهام نمود که به آن مرد بگوید: هر بار که تو نزد من هستی مردی به سراغ زن تو می‏رود. مرد سریع نزد زن خود رفت و درستی این حرف برایش روشن شد. نزد حضرت داوود(علیه السلام) آمده و گفت: ای پیامبر خدا! بلایی سرم آمده که بر سر احدی نیامده است! حضرت داوود فرمود: چه بلایی؟ گفت: این مرد را پیش زنم یافتم. پس خدای تعالی به حضرت داوود وحی فرمود که به او بگو: از هر دست که بدهی از همان دست پس می‏گیری

( من لا یحضره الفقیه، ج ۴، ص ۱۴۱، ح ۱۰)


منبع: http://fekrejavan.ir/712.html
نویسنده: سخن آشنا

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۰۹, ۱۶:۳۰
نحوه تدریس



(http://fekrejavan.ir/2171.html#respond)

حجة الاسلام پاینده (از شاگردان معظم له)میفرماید:

نقاط قوت یک درس فقه، عبارت است از: تسلط استاد بر مباحث فقهی، اصولی، رجالی، درایه، ادبیات، آیات قرآن و علم حدیث . مقام معظم رهبری تسلط فوق العاده ای به مباحث رجالی دارند، خیلی مسلط با ذهنی کاملا آماده اسامی روات و سلسله روات در حافظه ایشان همیشه مهیا می باشد ایشان هم ادیب هستند، هم شاعر و هم نثر گفتن ایشان در حد اعلی می باشد در ادبیات عرب نیز همین قوت را دارند، با همین قوت هم حدیث را ترجمه می کنند، ایشان قرآن شناس و استاد قرائت و مفسر هم می باشند، مقارن بودن تدریس ایشان با مباحث ادیان دیگر و دیدگاه های روز، به درس معظم له قوت می بخشد، ایشان درس روز قبل را به صورت جزوه در می آورند و به شاگردان می دهند . مقام معظم رهبری هر روز، قبل از درس چند دقیقه ای بحث اخلاقی دارند . اگر روزی هم مناسبتی باشد درس را زودتر تمام می کنند و می فرمایند: یک نفر بلند شود و ذکر مصیبتی بخواند فضا برای طرح سؤال و اشکال در درس کاملا مناسب است . ایشان با صبوری سؤالها را جواب می دهند و حتی می فرمایند: هر کس به صورت شفاهی نمی تواند بپرسد، سؤال را بنویسد . ایشان دستور فرموده اند برگهایی را برای نوشتن سؤالها بین شاگردان پخش کنند . هر روز سؤالها جمع آوری می شود و ایشان به دلیل کمبود وقت، روز بعد به تک تک سؤالات جواب می دهند . فضای درس صمیمانه است و حتی گاهی سؤالات بی ربطی نیز مطرح می شود که ایشان صبورانه از آن رد می شود و گاهی با فرد سؤال کننده مزاح هم می کنند، تا دلخور نشود و به ایشان می فرمایند: عزیزم لطفا این درس را یک بار دیگر مطالعه کنید . درس مقام معظم رهبری حضور و غیاب هم دارد، تا کسی برای تفنن به کلاس نیاید و اگر مرتب شرکت نکنند، کارت ورود به جلسه آنها را تمدید نمی کنند غالبا ایشان زودتر از موعد مقرر در کلاس درس حاضر می شوند و به همه سلام می کنند و یک احوال پرسی از کسانی که حضور دارند می کنند، بعد می نشینند و مشغول ذکر می شوند و تا شروع درس، فضای معنوی خاصی در جلسه حاکم می شود .

منبع: http://fekrejavan.ir/2171.html
نویسنده : راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۰, ۱۶:۰۷
توهین روزه دار


روزی زن روزه داری فحش می داد ، پیامبر (ص) فرمودند : به این زن طعام دهید تا بخورد

زن گفت : یا رسول الله! من روزه ام .
حضرت فرمودند : چون روزه ای فحش می دهی ؟ روزه تنها این نیست که کسی آب و نان نخورد ؛ بلکه باید سایراعضا و جوارح او نیز روزه باشند و از کردار و گفتار بد دوری کنند . ( مصباح الشریعه ، ص۱۵۴)


منبع:http://fekrejavan.ir/698.html


نویسنده: سخن آشنا

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۰, ۱۸:۲۲
هو الباقی


سر خم می سلامت شکند اگر سبویی...

روزی در جلسه ای یکی از اساتید دانشگاه تهران مطلبی را تعریف میکرد که میخواهم بدلایلی اینجا بدان اشاره کنم:


«روزی رئیس جمهور سابق امریکا در تلوزیون امریکا بصورت زنده سخنرانی میکرد و من به حرفهایش گوش میدادم٬ از اول سخنرانی شروع کرد در مورد بحران مالی امریکا و مشکلات اقتصادی بوجود آمده به خاطر لشکر کشی و حمله به عراق صحبت کردن...همزمان با سخنرانی او سایت نمایش دهنده قیمت طلای جهانی را که هر ۳ دقیقه یک بار آپدیت میشود را در مقابل خود باز کرده بودم...در هر چند دقیقه میزان قابل توجهی قیمت جهانی انس طلا بالا میرفت٬ تا اینکه نزدیک دو ساعت تمام صحبت کرد و در آخر های صحبت او قیمت به بالاترین حد خود که اصطلاحا سقف قیمت میگویند رسید...در آخرین جمله خود میدانید بوش چه گفت؟ گفت درست است که همه ذخایرمان ته کشیده و ... ولی تنها خوشحالیمان این است که به ذخایر طلای خود دست نزده ایم... ناگهان دیدم قیمت انس طلا یک مرتبه(چیزی که بسیار به ندرت اتفاق می افتد) به خاطر این جمله به قیمت کف سقوط کرد...میدانید در پشت پرده این قضیه چه اتفاقی رخ داد؟؟؟
یهود که گرداننده سیاسی و پشت صحنه اقتصادی امریکاست تمام ذخایر طلای خود را در سقف قیمت طلا فروخت و در لحظه آخر که به کف رسید دوباره خرید و انبارش را دوباره پر نمود... این وسط سود کلانی بود که به جیب یهود سرازیر شد...»

اگر روزی در اخبار بشنوید که مثلا وزیر دفاع امریکا میگوید در حمله به عراق بسیار سود کردیم وفردای همان روز وزیر امور خارجه اش بگوید بسیار ضرر کردیم تعجب نکنید...شاید هر دو دروغ میگویند...

آیه زیر از شاهکارهای اعجاز قرآن است...

اذا جاء ک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله والله يعلم انک لرسوله والله يشهد ان المنافقين لکاذبون...(منافقون آیه ۱)

هنگامى كه منافقان نزد تو آيند، گويند: «گواهى مى‏دهيم كه تو پيامبر خدا هستى» و خدا مى‏داند كه تو پيامبرش هستى وخدا شهادت مى‏دهد كه منافقان دروغگويند.


عزیزانم دروغ آنقدر مهم است که خدا به منافق میخواهد بگوید اول دروغ را کنار بگذار اگر میخواهی به حقیقت برسی...مگر تو منکر رسالت او نیستی چرا شهادت میدهی او رسول خداست؟چرا دروغ میگوئی؟...با کنار گذاشتن دروغ اول از نفاق به مرحله کفر میرسی و سپس چون خود کفر یعنی پوشاندن٬ یعنی پوشاندن حقیقت٬ و دروغگو هم حقیقت را میپوشاند و پنهان میکند...باز هم با کنار گذاشتن دروغ برای بار دوم٬ به مرحله ایمان میرسی...

اگر دروغ باشد سنگ روی سنگ بند نمیشود...هیچ حقیقتی اثبات نمیشود...خونها ریخته میشود...نیمی از جمعیت جهان صاحب تنها ۵ درصد ثروت جهان میشوند...میلیونها نفر از گرسنگی تلف میشوند و او میلیونها تومان صرف عمل جراحی سگش میکند...دانشمندان به خاطر اغراض مادی نظریه صادر میکنند(یک روز کشف مضرات نوشیدن چای یا قهوه توسط کارشناسان در صدر اخبار جهان قرار میگیرد روز دیگر در مزایای نوشیدن آن مقاله ها مینویسند)(۱) ...


۱ـ شاید هم آن مضرات صحیح باشد هم آن فواید ولی بالاخره از نظر عقلی پس از برایند گیری یا فعل آن نیکوست یا ترک آن...در حالی که وقتی از ضرر چیزی صحبت میکنند چه بسا هدف این است که فروش آن بسبب پائین آمدن تقاضا فروکش کند و در نتیجه قیمت آن پائین بیاید و یا برعکس...نه اینکه هدف سلامتی مصرف کننده باشد...

منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88094.aspx

نوشته شده توسط فانی

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۱, ۰۷:۰۵
لا و لنا



حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام به همراه ابوبکر و عمر که در طرفین حضرت بودند، قدم مى‏زدند. عمر گفت: «یا ابالحسن! أنت بیننا کالنّون فى لنا» یعنى: یا على! تو در بین ما مثل نون «لنا» مى‏باشى (و منظورش این بود که ما دو تا، قدّمان بلندتر از توست)
حضرت على علیه‏السلام در جواب فرمود: «لَوْ لَمْ أَکُنْ بَیْنَکُما لَکُنْتُما لا» اگر من در بین شما نبودم، شما «لا» مى‏شدید و هیچ بودید

(لطائف الطوائف، ص ۲۵)


منبع:http://fekrejavan.ir/531.html
نویسنده: سخن آشنا

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۱, ۰۷:۰۶
امامزاده یعقوب




مردى درباره زندگى پیامبران صحبت مى‏کرد. در ضمن صحبتهایش گفت: حضرت امامزاده یعقوب را در مصر، بالاى گلدسته، شغال خورد
یکى از مستمعین گفت: «حضرت آقا! آنکه مى‏گویى، امامزاده نبود و پیغمبرزاده بود. یعقوب نبود و یوسف بود. در مصر نبود و در کنعان بود.
بالاى گلدسته نبود و ته چاه بود. شغال نبود و گرگ بود؛
و اصلاً خوردنى در کار نبود و قضیّه دروغ بود

منبع: http://fekrejavan.ir/529.html (http://fekrejavan.ir/529.html)
نویسنده: سخن آشنا

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۱, ۲۳:۵۴
نقشه ای شیطانی !

(http://fekrejavan.ir/527.html#respond)


می گویند : قصه گویی خطاب به مردم چنین می گفت : ایها الناس ! هر گاه کسی هنگام خوردن و آشامیدن ” بسم الله “ بگوید ، شیطان به او نزدیک نگشته و در خوردن و آشامیدن با او شریک نمیشود . حال من برای شیطان نقشه ای کشیده ام پیشنهاد من این است که : ابتدا بدون اینکه :” بسم الله” بگویید نان خشک و شور بخورید تا شیطان نیز با شما در خوردن شریک شود سپس ” بسم الله “ گفته و آب بنوشید تا شیطان نتواند با شما در آشامیدن آب شریک شود تا بدین وسیله آن ملعون را از تشنگی هلاک سازید .(محاضرات الادباء ج ۲ ص ۶۳۰)

منبع:http://fekrejavan.ir/527.html
نویسنده: سخن آشنا

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۲, ۲۳:۴۲
رنج شیطان





شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !
حضرت یحیی فرمود : من میلندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند .
شیطان گفت :‌مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند :
۱) عده ای مانند شما معصومند ، ار آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند

۲) دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند که به هر طرف می خواهیم می گردانیم
۳) دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم ؛ زیرا فریب می خورند ؛ ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند و استغفار می کنند و تمام زحمات ما را به هدر می دهند دفعه دیگر که نزدیکه که موفق شویم ،؛ اما آنها دوباره به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند . ما از چنین افرادی پیوسته رنج می بریم .


( کشکول ممتاز، محمد مهدی تاج لنگرودی چاپخانه حیدری ، چاپ چهارمسال ۱۳۷۲، ص ۴۲۶)


منبع: http://fekrejavan.ir/463.html
نویسنده: سخن آشنا

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۲, ۲۳:۵۲
به نظر من این داستان معجزه میکنه

همچنان که دختر جوان به نقره‌ساز نگاه می‌کرد، نقره کار قطعه‌نقره‌ای را روی آتش گرفت و صبر کرد تا کم‌کم داغ شود. وی به دختر توضیح داد: « فقط با حرارت دادن، نقره تصفیه و خالص می‌شود. می‌بایست نقره را در مرکز آتش درست در داغ‌ترین نقطه آن گرفت تا تمام ناخالصی‌های آن از بین برود.»

دختر به یاد خداوند افتاد که چطور همگی ما را در چنین نقطه داغ و پرحرارتی گداخته می‌نماید. رو به نقره‌ساز کرد و فکر خود را اینگونه با وی درمیان گذاشت: «خداوند نیز همانند تصفیه‌کننده و خالص‌کننده نقره است.» سپس از استاد نقره کار پرسید: « آیا این صحت دارد تمام مدتی که نقره خالص می‌شود نقره‌کار می‌بایست در مقابل آتش بنشیند و مراقب نقره باشد؟»

استاد پاسخ داد: «بله! وی نه تنها باید روبروی آتش بنشیند و نقره را در آتش نگهدارد، بلکه باید تمام مدت چشمش به نقره درون آتش باشد. چرا که اگر یک لحظه نقره بیشتر در آتش بماند از بین می‌رود.»دختر مدتی در سکوت به این صحنه و آنچه می‌شنید فکر کرد . بعد پرسید:« از کجا می‌فهمید نقره کاملا خالص شده؟» استاد لبخندی زد و گفت:« اوه! خیلی ساده است! وقتی تصویر خودم را در آن ببینم!»

اگر امروز حرارت آتش زندگی را حس می‌کنی، به یاد چشمان خداوند نیز بیفت که چطور به تو و شرایط زندگی‌ات استادانه چشم دوخته تا تصویر باشکوه خود را در نقره وجودت ببیند و براستی چقدر همگی ما نیازمند نگاه و توجه وی هستیم! حال به‌فراست دریافته‌ایم که هرچقدر بیشتر در آتش ناملایمات بمانیم، در لحظه شورانگیز تطهیر، نقره نابتری شده‌ایم.
پس دوست من صبور باش.


منبع:http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88062.aspx
نوشته شده توسط فانی

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۳, ۱۸:۵۳
مشی ساواک در گرفتن اطلاعات





حجة الاسلام والمسلمین اسدی (از شاگردان معظم له قبل از انقلاب – مشهد)میفرماید: روزی در محضر مقام معظم رهبری بودیم که ایشان فرمودند: یکی از دفعاتی که مرا به زندان بردند با خود فکر می کردم اگر به من گفتند روی این تخت زندان بخوابم، آیا اختیار با خودم است یا نه؟ وقتی داخل زندان رفتم، بر خلاف تصور من اصلا مامور اجازه هیچگونه صحبتی به من نداد، هنوز به سلولم وارد نشده بودم که بازجوی ساواک آمد و سیلی محکمی به صورتم نواخت و لگد محکمی به سینه ام کوبید و من روی تختی که چند لحظه پیش تصورش را می کردم، افتادم . بعد دیگر مجال حرکت کردن به من نداد و شروع به زدن کرد; چون مشی و سبک ساواک این بود که اول مفصل زندانی را می زد، بعد می گفت: این غذای ظهرت سپس می رفت و شب می آمد، شب هم مفصل می زد، پس از آن می گفت: حالا بگو که در منبرها چه چیزهایی گفته ای؟


منبع:http://fekrejavan.ir/2169.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۴, ۱۵:۱۹
مدیریت بحران





حجة الاسلام پاینده (از اساتید دانشگاه)میفرماید: مقام معظم رهبری درباره سفیرانی که به خاطر دادگاه میکونوس، کشور ایران را ترک کرده بودند، با قاطعیت فرمودند: لازم نیست سفرایی که رفته اند به ایران برگردند، سفیر آلمان حق ندارد بیاید تا زمانی که ما بگوییم . مدتی گذشت، آنها دیدند ایران نسبت به سفیران کشورهای اروپایی اعتنایی نمی کند و فشارهای آنها تاثیری ندارد، بالاخره مجبور شدند شبانه تمام سفیرانشان را به ایران برگردانند تا ورودشان به ایران از دید خبرنگارها و رسانه ها مخفی بماند، زیرا برایشان خیلی ذلت آفرین بود که یک کشور جهان سومی که زمانی مستعمره آنها بوده است، این گونه برخورد کند در جریان جنگ کویت و عراق، عده ای گفتند: ایران باید به عراق کمک کند; چون عراق در واقع با آمریکا می جنگد آقا فرمودند: نه این یک دام است و نباید از دولت عراق حمایت کنیم و بعدا دیدیم که دقیقا این یک دام بود و با موضع گیری هوشیارانه مقام معظم رهبری، تنها کشوری که به سلامت از این مقطع عبور کرد کشور ایران بود . کشورهای عربی مجموعا ۵۳ میلیارد دلار به آمریکا دادند که این یک ضرر اقتصادی کلان بود . ولی تنها کشوری که از جنگ سالم عبور کرد و یک ریال هم خسارت نداد، کشور ایران بود . همچنین جریان کوی دانشگاه و قتلهای زنجیره ای، مطبوعات زنجیره ای، جنگ آمریکا با افغانستان وغیره همه را می توان از نمونه هایی شمرد که مقام معظم رهبری با تدابیر حکیمانه خودشان، کشور را از بحرانهای بزرگ بیرون آوردند.



منبع: http://fekrejavan.ir/2164.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۴, ۱۸:۱۳
محبوبیت مردمی

(http://fekrejavan.ir/2161.html#respond)


معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای میفرماید: چند سال قبل از پیروزی انقلاب، ماموران شاه دنبال من بودند و بارها مرا به زندان برده بودند یکی از روزها که برای رساندن پیامی از حضرت امام قدس سره به بیرجند رفته بودم، مرا دستگیر کردند چند روز در زندان شهربانی بیرجند بودم، ولی این بار با دفعات قبل بسیار متفاوت بود شیرین ترین خاطراتم به همین چند روز مربوط است در روزهایی که زندانی بودم، همه نیروهای زندان، ناهار و شام مهمان من بودند مردم وقتی مطلع شدند که من دستگیر شده ام برای من غذا آوردند و با این کار علاقه خود را به من نشان دادند همه نوع غذایی بود، و می توانست یک میهمانی بزرگ را جوابگو باشد من به اندازه معمول غذا می خوردم و بقیه را به ماموران و نیروهای زندان می دادم .

منبع:http://fekrejavan.ir/2161.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۵, ۱۶:۵۷
بانوی عارفه

سلام
کردار نیک و عمل صالح انسان ها را به درجات عالیه معنوی می رساند و در پیمودن مسیر ترقی و تعالی بین زن و مرد هیچ گونه تفاوتی وجود ندارد.

قران می فرماید ( و من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیاه طیبه) هر فرد با ایمانی که عمل صالح انجام دهد و خواه مرد باشد یا زن او را به حیاتی پاک زنده می داریم .

با توجه به این ایه طی کردن راه ترقی و تعالی همت و تلاش می طلبد چه بسا مردانی که ز راه باز مانده اند اما در سیر تکاملی بانوان زیادی به درجه عالی سعادت گام نهاده اند

بانوی عارفه
رابعه عدویه از بانوان سعادتمندی است که بر اثر انجام کارهای نیک و تلاش در مسیر سعادت نام نیکو از خود به یادگار گذاشته و در عرفان و سلوک به مقاماتی نائل آمده است .

روزی جمعی از مردم بصره بر در خانه عدویه رفتند و گفتند : ای رابعه مردان را سه فضیلت است که زنان را نیست ،

۱) آن که مردان عقل کامل دارند و زنان ناقص العقلند و دلیل بر نقصان عقل انها این که گواهی دو زن برابر گواهی یک مرد است

۲) انکه زنان ناقص الدین هستند زیرا در هر ماه چند روز از نماز و روزه
می مانند

۳) هرگز زنی به مقام نبوت نرسیده است .

رابعه گفت : اگر گفتار شما درست باشد
زنان را نیز سه فضیلت است که مردان را نیست .

۱) ان که در میان انها مخنث نیست ( مرد بی غیرت )

۲) همه انبیاء و صدیقان و شهیدان و صالحان در دامن زنان پرورش یافته اند و در کنار ایشان بزرگ شده اند

۳) انکه هیچ زنی ادعای خدائی نکرده است و این جرات و بی ادبی در طول تاریخ به خداوند از مردان سر زده است

منبع:http://fekrejavan.ir/456.html
نویسنده: سخن آشنا

:Rose:

افتابگردان
۱۳۸۹/۰۱/۱۵, ۱۷:۰۵
سلام
خوشمان امد

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۵, ۱۸:۵۶
دو مجسمه شنیدنی



استادمون یه روز تو کلاس داشت در مورد خوشبینی و بدبینی صحبت میکرد بعد از یکی از سفرهاش به یکی از کشور های اوروپایی میگفت.
گفت تو یکی از میدونهای بزرگ وسط شهر دو تا مجسمه گذاشته بودند که یکی از سر تا پا پر از زیبایی بود و همه زیبائیها رو تو این مجسمه به تصویر کشیده بودند از جمله یه خال سیاهی هم تو گونه اش بود که زیبائیشو دو چندان کرده بود.اون یکی مجسمه سر تا پا زشت بود و آدم نمیتونست زیاد نگاش کنه٬
اون وقت اون مجسمه زشته با انگشت دستش داشت اشاره میکرد به خال سیاه روی گونه اون مجسمه خوشگله و اون رو به همه نشون میداد که ببینین این سیاهی رو...
من که فکر میکنم همچین کاری اثرش از صد تا مقاله تو زمینه بحث خوشبینی بیشتره .
واقعا اینجاس که ارزش هنر وقتی در راه هدف اصلاح اخلاق مردم یک جامعه قرار میگیره معلوم میشه...

منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88061.aspx

نوشته شده توسط فانی

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۵, ۱۹:۰۳
امام صادق (عليه السلام) و كاروان وحشت زده

حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) مى فرمايد : امام صادق (عليه السلام) همراه كاروانى در جاده اى ميان بيابان حركت مى كردند .

به كاروان خبر رسيد كه دزدان در اين مسير كمين كرده اند . كاروانيان به لرزه افتادند . حضرت فرمود : چه خبر است ؟ گفتند : همراه ما اموالى است كه مى ترسيم به غارت برود ، آيا شما حاضر هستيد از ما تحويل بگيريد ، شايد دزدان باديدن اموال در دست شما از آن بگذرند ؟ فرمود : چه مى دانيد ، شايد غير مرا قصد نكنند و جز من را اراده ننمايند ؟ شايد اموالتان را براى تلف شدن به من عرضه كنيد ! گفتند : چه كنيم ، آيا اين اموال را دفن كنيم ؟ فرمود : نه ، اين باعث ضايع شدن آن است ، شايد بيگانه اى به آن دستبرد بزند و شايد پس از اين جاى آن را پيدا نكنيد . گفتند : پس چه كنيم ؟

فرمود : آنها را نزد كسى به امانت بگذاريد كه حفظش كند و از آن نگهدارى و جانبدارى نمايد و بر آن بيفزايد و يك درهمش را از دنيا بزرگ تر كند ، سپس به شما برگرداند و بر شما بيش از آنچه به آن نياز داريد كامل و تمام نمايد !!

گفتند : كيست ؟ فرمود : ربّ العالمين . گفتند : چگونه به او بسپاريم ؟ فرمود : به تهى دستان از مسلمانان صدقه دهيد . گفتند : در اين بيابان تهى دستان نزد ما نيستند . فرمود : يك سوم آن را نيت كنيد تا خدا شر دزدان را از شما بگرداند . گفتند : نيت كرديم ، فرمود :

فَأَنْتُم فِى أمانِ اللهِ فَأمْضَوْا .

« پس شما در امان خدا هستيد ، بنابراين راه خود را طى كنيد » .

هنگامى كه كاروان حركت كرد سر و كله دزدان ..
پيدا شد . كاروانيان ترسيدند . حضرت فرمود : چرا مى ترسيد ؟ شما در امان خداييد . دزدان سر رسيدند ، دست حضرت را بوسيدند و گفتند : ديشب رسول خدا را خواب ديديم ، به ما فرمان داد خود را به شما معرفى كنيم ; اكنون در خدمت شما و كاروانيم تا شر دشمنان و دزدان را بگردانيم . فرمود : نيازى به شما نيست ، كسى كه شر شما را از ما دفع كرد ، شر دشمنان و ديگر دزدان را از ما دفع مى كند . كاروان به سلامت به شهر رسيد ; يك سوم مال خود را به تهى دستان دادند ، علاوه تجارتشان بركت كرد ، هر يك درهم آنان ده درهم شد . با تعجب گفتند : چه بركتى ؟!

امام صادق (عليه السلام) فرمود :

« اكنون كه بركت در معامله با خدا را شناختيد ، آن را ادامه دهيد ».


منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88053.aspx (http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88053.aspx)

توسط فانی

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۵, ۱۹:۰۵
تلنگر اخلاقی(شنیدنی)



گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !

منبع: http://www.golbargeshabane.blogfa.com/88051.aspx

نوشته شده توسط فانی

افتابگردان
۱۳۸۹/۰۱/۱۵, ۱۹:۰۷
ههههههههههههههههههههه چقدر خوشبین بوده ها

این مجسمه زشته چه خونسرد بوده ها :Labkhand:

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۶, ۱۲:۲۳
جوان شایسته

روزى رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با اصحاب نشسته بود. جوان توانا و نیرومندى را دیدند که اول صبح به کار و کوشش مشغول شده است. اصحاب گفتند:

این جوان شایسته مدح و تمجید بود، اگر جوانى و نیرومندى خود را در راه خدا به کار مى‏انداخت. رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود:
این سخن را نگویید! اگر این جوان براى معاش خود کار مى‏کند که در زندگى محتاج دیگران نباشد و از مردم مستغنى گردد، او با این عمل در راه خدا قدم برمى‏دارد. همچنین اگر کار مى‏کند به نفع والدین ضعیف یا کودکان ناتوان که زندگى آنان را تأمین کند و ازمردم بى‏نیازشان سازد، باز هم به راه خدا مى‏رود؛ ولى اگر کار مى‏کند تا با درآمد خود به تهیدستان مباهات کند و بر ثروت و دارایى خود بیفزاید، به راه شیطان رفته و از صراط حق منحرف شده است

منبع:http://fekrejavan.ir/222.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۶, ۱۲:۲۵
قرآن مسلمان میکند

دو نفر که قبلا مسیحى بودند در یکى شهرهاى مراکش سبب اسلام آوردنشان را اینگونه بیان کردند در چند سال قبل که در زندان اسیر بودیم با یکنفر عراقى مسلمان در یک سلول بودیم لذا کمى از لغتهاى عربى یاد گرفتیم و کم کم معنی قران را که او قرائت می نمود متوجه می شدیم یک روز این قرآن را خواند) وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیماً ) (و از فضل (و رحمت و برکت) خدا، براى رفع تنگناها طلب کنید) آیه دیگرى خواند

(وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی‏ أَسْتَجِبْ لَکُم) (مرا بخوانید تا (دعاى) شما را بپذیرم)‏ , و در آیه دیگری خواند:

( وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی‏ وَ لْیُؤْمِنُوا بی‏ لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ) (و هنگامى که بندگان من، از تو در باره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم! دعاى دعا کننده را، به هنگامى که مرا مى‏خواند، پاسخ مى‏گویم! پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، تا راه یابند (و به مقصد برسند) این دو سه آیه را که ما شنیدیم من به رفیقم گفتم ببین پیغمبر اسلام چه ادعائى مى کند آن دو نفر مسیحى گفتند ما در اثر شنیدن این دو سه آیه قرآن که خدایتعالى توسط پیغمبر اسلام خبر مى دهد. خدا نزدیک است دور نیست هر چه بخواهى از او بخواه خدا مى دهدو مْ اجابت مى کند. خیلى حیران شدیم آیا محمد (ص) راست مى گوید؟

ایا هر کس می تواند از خدا درخواست کند بهمین حال حیرت و تعجب بودیم تا روزى عطش زیاد عارض ما گردید در محوطه زندان هم آب نبود کسى هم نبود بداد ما برسد مى خواستیم بمیریم من یادم افتاد بآیه قرآن گفتیم اى خداى بزرگ اگر این آیه وَاسْئَلُوا اللّهَ مِنْ فَضْلِه مال تواست ،

اگر محمد (صلی الله علیه و اله ) راست گفته اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَکُمْ از تواست خدایا ما را کمک کن و بداد ما برس بلافاصله جلو چشم ما از دیوار مقابل آب جارى گردید از آب خوردیم سیراب گردیدیم و همان لحظه تصمیم گرفتیم مسلمان شویم اما آن مسلمان کذائى که قرآن مى خواند و عربى یاد ما داده بود وقتی دید ما دو مسیحى وقتی عطش داشتیم از دیوار از جائیکه گمان نمى رفت آب جارى شد لذا قرآن را زمین گذاشت و گفت معلوم مى شود حق با مسیحیها است که چنین معجزه اى پیدا شده نمى دانست از قرآن است بخیالش چون ما مسیحى بودیم و دعا کردیم آب پیدا شده روى دست و پاى ما افتاد که من هم مى خواهم هم دین شما بشوم .گفتیم براى چه ؟ گفت من بچشم خودم دیدم که برایتان از دیوار آب جارى شد معلوم مى شود که دین شما برحق است گفتیم: بیچاره ما به آیه قرآن متوسل شده ایم گفت من قبول ندارم مى خواهید مرا محروم کنید من باید مسیحى بشوم اجمالا مسیحى شد و قران را با یک خیال وهمی کنار گذاشت
این دو نفر بعد از ازادی به سوریه مسافرت می کنند و از خوبان روزگار مى شوند، بیک لحظه دو مسیحى مى شوند مسلمان اما مسلمان مى شود کافر
اَللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ اُمُورِنا خَیْرَا خدایا عاقبت امر ما را بخیر گردان:Rose:

(با استفاده از زبده القصص تالیف میر خلف زاده با تلخیص و ویرایش )

امیرالمومنین علی (علیه السلام ) فرمودند : طمعکاری بردگی دائمی است

منبع: http://fekrejavan.ir/203.html (http://fekrejavan.ir/203.html)
نویسنده: montazer

:Rose:

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۶, ۱۲:۲۷
مبارزه با تجمل گرایی و اسراف

(http://fekrejavan.ir/2160.html#respond)


رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای میفرماید: یکی از وزرا انواع و اقسام سنگهای گران قیمت را در نمای وزارتخانه اش به کار برده بود . من او را خواستم و به او گفتم: شما چرا این کار را کردی؟ او گفت: مسافران خارجی وقتی به وزارتخانه می آیند و سنگها جلو چشمشان قرار می گیرد، باعث جذب مشتری می شود گفتم: شما را به خدا آیا این منطق قابل قبول است؟ این همه خرج کنیم برای اینکه مشتری پیدا کنیم؟ شما می توانید در سالن اصلی وزارتخانه انواع و اقسام سنگهایتان را به شکل خیلی بدیع و زیبا به نمایش بگذارید، هر مهمانی که آمد، به عنوان ادای احترام، او را به آنجا ببرید تا سنگها را تماشا کند هم تماشا و هم جذب مشتری است . این کارها بهانه ای است برای تجمل سازی و اصلا مناسب نیست .

منبع: http://fekrejavan.ir/2160.html
نویسنده: راه روشن

مجیب
۱۳۸۹/۰۱/۱۶, ۱۵:۱۲
نقل است كه ذوالنون گفت: در سفر بودم. به صحرايي پر برف رسيدم. گبري را ديدم كه ارزن مي پاشيد. گفتم: «اي گبر! چرا دانه مي پاشي؟». گفت: «مرغان، امروز دانه نيابند. مي پاشم تا برچينند. تا باشد كه خداي -تعالي- بر من رحمت كند.» گفتم: «دانه اي كه بيگانه پاشد، بر ندهد». گفت: «اگر قبول نكند، باري بيند آنچه من مي كنم. مرا اين بس باشد».



من به حج رفتم. آن گبر را ديدم، عاشق وار در طواف. چون مرا ديد گفت:«اي ذوالنون ! ديدي كه قبول كرد و آن تخم بر داد و مرا به خانه خود آورد!»



ذوالنون گفت: وقتم خوش گشت. گفتم: «خداوندا! به مشتي ارزن، گبري چهل ساله را ارزان مي فروشي». هاتفي آواز داد كه: «حق-تعالي-هر كه را خواند، نه به علت خواند و چون راند، نه به علت راند. تو اي ذوالنون! فارغ باش، كه كار فعالٌ لما يُريد با قياس عقل تو راست نيايد.»
از تذكره الاولياي شيخ عطار نيشابوري

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۷, ۰۶:۵۶
کلید


جوانی در سال ۱۳۵۵ طی نامه ای محضر علامه سید محمد طباطبائی درخواست دستورات عملی می کند نامه سوال او و جوب علامه بدین قرار است که خدمتتان تقدیم می کنم

کلید نجات

محضر مبارک حضرت ایت الله العظمی اقای طباطبائی
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته .جوانی هستم ۲۲ ساله که تنها ممکن است شما باشید که به این سوال من پاسخ گویید .در محیط و شرایطی زندگی می کنم که هوای نفس و امال بر من تسلط فراوان دارند ومرا اسیر خود ساخته اند و سبب بارز ماندن من از حرکت به سوی الله شده اند درخواستی که از شما دارم این است که بفرمایید بدانم به چه اعمالی دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این ظلسم شوم را که همگان گرفتار انند بشکنم و سعادت بر من حکومت کند ؟ لطفا نصیحت نمی خواهم بلکه دستورات عملی برای پیروزی لازم دارم ۲۳/۱۰/۱۳۵۵

جواب علامه

السلام علیکم .برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در نامه مرقوم داشته اید لازم ات همتی بر اورده و توبه ای نموده به مراقبه و محاسبه پردازید به این نحو که هر روز که هنگام صبح از خواب بیدار می شوید قصد جدی کنید که در هر عملی که پیش می اید رضای خدا را مراعات خواهم نمود ، ان وقت در سر هر کاری که می خواهید انجام دهید نفع اخرت را منظور خواهید داشت به طوری که اگر نفع اخروی نبود انجام نخواهید داد و وقت خواب چهار پنج دقیقه در کارهایی که در روز انجام داده اید فکر کرده و یکی یکی از نظر خواهید گذرانید هر کدام مطابق رضای خدا انجام یافته شکر بکنید و هر کدام تخلف شده استغفار . این رویه را هر روز ادامه دهید این روش گر چه در ابتدا سخت است و در ذائقه نفس تلخ \ ولی کلید نجات و رستگاری است و هر شب پیش از خواب اگر توانستید سور مسبحات (حدید –حشر – صف- جمعه و تغابن ) را بخوانید و اگر نتوانستید تنها سوره حشر را بخوانید و پس از ۲۰ روز حالات خود را برای بنده بنویسید . ان شاء الله موفق خواهید بود .

( با استفاده از کتاب لطایف قرانی نوشته صادق زینی صفحه ۱۰۹)

قال علی (علیه السلام ): الصبر شجاعه شکیبایی شجاعت است


منبع: http://fekrejavan.ir/200.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۷, ۰۶:۵۷
پاسخ امام به یک جوان



جوانی عکس خودش را نزد حضرت امام (ره) فرستاد گفت: آقاجان یک نصیحتی برای دنیا و آخرت به من کنید تا برایم کافی باشد حضرت امام طی یک جمله دنیا و آخرتی نصیحتش کرد و نوشت اِنّا لِلّه و اِنّا اِلیه راجعون. ما مال خدائیم. آدم مالِ کسی را صرف دیگری نمی کند.

مولا علی (علیه السلام ) فرمودند : لا شرف کالعلم هیچ شرفی مانند دانش نیست

منبع:http://fekrejavan.ir/196.html

نویسنده : montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۷, ۰۷:۰۰
سلطان پابرهنه



سلطان سلیمان که از سلاطین عثمانی بوده است روزی قصد زیارت مرقد مطهر حضرت علی (ع) را در نجف کرد نزدیکی حرم از اسب پایین آمد تا به احترام حضرت امیر (علیه السلام ) پیاده رود .یکی از همراهان او که از
دیدندن این صحنه شگفت زده شده بود بر سلطان خرده گرفت که شما شان خود را با این عمل پایین اوردید و سلطان در پاسخ گفت :
احترام امیر المومنین (علیه السلام ) بر من واجب است قاضی قانع نشد و اصرار کرد تا به قران تفال زده شود سلطان نیز چنین کرد این ایه در اول صفحه ظاهر شد
”فاخلع نعلیک ، انک بالواد المقدس طوی ” کفشهای خود را در اور چرا که در مکان مقدسی هستی ۰سوره طه ایه ۱۲)


(بر گرفته از کتاب لطایف قرانی مولف صادق زینی )

قال علی (علیه السلام ): الصبر شجاعه شکیبایی شجاعت است

منبع: http://fekrejavan.ir/195.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۷, ۲۲:۰۰
مهمان


حضرت ابراهیم علیه السّلام هرگز تنها و بدونِ مهمان غذا نمی خورد. گاهی که مهمان نداشت، سرِ راه می ایستاد، هر مسافری که رَد می شد او را دعوت به خوردن می نمود. روزی، شخصِ کافری از آنجا می گذشت. حضرت ابراهیم از او دعوت کرد که به خانه اش برود و با او هم غذا شود. وقتی کافر سرِ سفره نشست، حضرت ابراهیم بسم الله الرحمن الرحیم گفت و از آن مرد نیز درخواست کرد که این عبارت را تکرار کند. مرد گفت:« من خدایی را نمی شناسم تا نام او را ببرم.»

حضرت ابراهیم ناراحت شد و فرمود:« پس برخیز و برو» مهمان بلند شد و از خانه بیرون رفت. در این موقِع وحیِ الهی نازل شد که:« ای ابراهیم، چرا مهمان را رد کردی. هفتاد سال ما به او روزی می دادیم یک روز، رزقش را به تو حواله نمودیم، او را رد کردی؟»

حضرت ابراهیم پشیمان شد. بنابراین به سرعت از خانه خارج گشت و خود را به مهمان رسانید و از او درخواست کرد که بازگردد. مرد کافر گفت:« تا نگویی چرا دنبالم آمده ای، برنمی گردم.»

حضرت ابراهیم علیه السلام جریان را تعریف کرد. کافر خجالت کشید و گفت:« خاک بر سرِ من که از چنین خداوند بخشنده و مهربانی روی گردان بودم.» آن گاه، مرد به خداوند یگانه ایمان آورد و جزو نیکوکاران شد
منبع: بهشت جاودان ص ۲۷)

منبع: http://fekrejavan.ir/191.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۷, ۲۲:۰۱
ایثارگران



در جنگ موته ، عده ای مجروح بر زمین افتاده بودند و تشنگی بر انها غلبه کرده بود . شخصی ظرف ابی برداشت و در میان مجروحان مسلمان به تقسیم اب پرداخت . وی به یکی از مجروحان رسید وقتی خواست به او اب بدهد وی به مجروح دیگر اشاره نمود که او از من تشنه تر است . سقّا سراغ او رفت ؛ اما او هم فرد دیگری را نشان داد و گفت : که او از من مستحق تر است .



مرد سقّا سراغ او رفت دید او شهید شده است سراغ دومی رفتن دید او هم جان به جان افرین تسلیم نموده سراغ اولی رفت دید او هم شربت شهادت نوشیده است( ما هم در جنگ تحمیلی از این نوع فداکاریها کم نداشته ایم امیدوارم قدر این امنیت و اسایشی که داریم و با خون شهدا به دست امده است رو بدانیم و بیشترین تلاش رو در جهت رسیدن به ارمانهای ان عزیزان داشته باشیم )

منبع:http://fekrejavan.ir/187.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۷, ۲۲:۰۳
بدبختی شیطان




روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله ) شیطان را دید که خیلی ضعیف و لاغر شده است . حضرت از او پرسید : چرا به این روز افتاده ای ؟شیطان گفت : ای رسول خدا ! از دست امت تو رنج می برم و در زحمت بسیار هستم .
پیامبر فرمود : مگر امت من با تو چه کرده اند !
شیطان گفت : ای رسول خدا ! امت شما شش خصلت دارند که من طاقت دیدن و تحمل این خصائص را ندارم .

اول هر وقت به هم می رسند سلام می کنند . دوم : با هم مصافحه می کنند . سوم : هر کاری را که می خواهند انجام دهند ان شاء الله می گویند .چهارم : از گناه استغفار می کنند . پنجم : تا نام شما را می شنوند صلوات می فرستند . ششم : ابتدای هر کاری بسم الله الرحمن الرحیم می گویند

( کشکول ممتاز ص ۴۲۶)

منبع:http://fekrejavan.ir/181.html
نویسنده:montazer

ناظر
۱۳۸۹/۰۱/۱۷, ۲۲:۵۱
من این قضیه رو شنیدم به همراه دلایلش گفتم شاید دلایلش برای دوستان جالب باشه.

سلام نام خداست و همین امر موجب دوری من از این دو فرد می شود.
مصافحه هم که به جهت وحدت وشیطان به جهت اختلاف افکنی میان دو فرد ناکام می ماند.
بسم الله هم به این دلیل که من دیگر در اون کار نمی توانم دخالت کنم.

در مورد صلوات چیزی نشنیدم.
در مورد استغفار هم همین طور.

یا علی

pietist
۱۳۸۹/۰۱/۱۸, ۰۱:۰۵
هوالحبّ والحبیب والمحبوب

مورچه‌ای كوچك دید كه قلمی روی كاغذ حركت می‌كند و نقش‌های زیبا رسم می‌كند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌كند. نقش‌هایی كه مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این كار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا می‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلكه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو كمك می‌گیرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌كردند و بحث به بالا و بالاتر كشیده شد. هر مورچة نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینكه مسأله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این كار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود. تن لباس است. این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌كند.
مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچة عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همین عقل زیرك بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناكی انجام میدهد.

مونس
۱۳۸۹/۰۱/۱۸, ۰۸:۱۵
فاصله ی دخترک تا پیرمرد یک نفر بود / روی نیمکتی چوبی
روبروی یک آبنمای سنگی
پیر مرد از دختر پرسید
غمگینی؟
نه -
مطمئنی؟ -
نه -
چرا گریه می کنی؟ -
دوستام منو دوست ندارن -
چرا؟ -
چون قشنگ نیستم -
خودشون اینو بهت گفتن؟ -
نه -
ولی تو قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم
راست می گی؟ -
از ته قلبم آره -
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید وبه طرف دوستانش دوید / شاد شاد

چند دقیقه ی بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد / کیفش رو باز کرد
عصای سفیدش رو بیرون آ ورد ورفت


به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد / حتی با یک حرف ساده

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۸, ۲۳:۰۶
گستره اطلاعات

حجة الاسلام پاینده (از اساتید دانشگاه) میفرماید: در ملاقاتی که موسیقی دانان و خواننده ها با مقام معظم رهبری داشتند، ایشان مفصل در مورد انواع موسیقی، ابعاد موسیقی، شکلها و ردیفهای آوازی صحبت کردند . آقای لاریجانی تعریف می کرد: زمانی که سخنرانی تمام شد تمام صاحب نظرانی که حضور داشتند حتی اشخاصی که خود صاحب سبک می باشند از اطلاعات بسیار وسیع ایشان، متحیر مانده بودند .

منبع:http://fekrejavan.ir/2159.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۸, ۲۳:۰۷
کالجبل الراسخ



حجة الاسلام والمسلمین محمدی عراقی (تهران)میفرماید: در زمان جنگ، زمانی که آیت الله خامنه ای رییس جمهور بودند، روزی ایشان در حال ایراد خطبه های نماز جمعه بودند که دشمنان با برنامه ریزی قبلی، بمبی را درمحل برگزاری نماز جمعه منفجر کردند . بلافاصله پس از انفجار معظم له دست را بالا آوردند و خطبه ها را ادامه دادند . طمانینه و آرامش ایشان نشان از آن داشت که این صحنه هیچ تاثیری در شکستن روحیه بلند آقا نداشته است . مردم نیز با متانت و صبر، فورا نظم جلسه را برقرار کردند و خطبه های نماز جمعه ایشان، همچنان ادامه یافت . گویا هیچ حادثه ای رخ نداده بود، در صورتی که در آن لحظه عده ای شهید و بدنهایشان قطعه قطعه شده بود و مردم نظاره گر پیکرهای تکه تکه شده آنها بودند . آن صحنه، از صحنه های به یادماندنی و جاویدان انقلاب اسلامی است .

منبع:http://fekrejavan.ir/2155.html
نویسنده:راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۹, ۱۰:۲۶
ماجرا ی بیابانگرد دانشمند


مردی بیابانگرد خدمت رسول الله (صلی الله علیه و اله و سلم ) رسید و گفت : یا رسول الله در قیامت چه کسی حساب خلق را خواهد نمود
حضرت فرمود : حق تعالی
مرد گفت: خود حساب می کند یا به دیگران وا می گذارد و انان از بنده حساب کشند ؟
حضرت فرمود: خود حساب نماید
مرد خندید و حضرت فرمود : خندیدی !
گفت: اری که کریم چون دست یابد عفو نماید و چون حساب کشد سخت نگیرد
حضرت فرمود: درست گفتی که هیچ کریمی کریم تر از خداوند تبارک و تعالی وجود ندارد سپس حضرت فرمود : این مرد روح دین و حقیقت اسلام را شناخته است
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
(با استفاده از کتاب کیمیای سعادتد ج ۲ ص ۳۹۳ و مثنوی معنوی)


منبع:http://fekrejavan.ir/179.html
نویسنده: montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۹, ۱۰:۲۸
ارزش توبه


در بنی اسرائیل مردی پس از یک عمر گناه از کارهایش پشیمان شده و به فکر توبه افتاد. در نزدیکی خانه اش ، مرد عابدی زندگی می کرد و مشهور بود که وی عابدترین و زاهدترین مرد بنی اسرائیل است. خداوند از رحمت خود، ابری را مأمور کرده بود که همیشه بر سر وی سایه می افکند تا خورشید او را اذیت نکند .و او اگر دعا می کرد، خداوند خواسته اش را اجابت می نمود.
مرد گنهکار تصمیم گرفت نزد مرد عابد رفته و از او بخواهد که برای وی دعا نماید، شاید خداوند گناهان بی شمارش را ببخشد اما وقتی عابد، مرد گناهکار را دید خود را کنار کشید و از صحبت کردن با او خودداری نمود و وی را با خشونت از خود دور کرد . دل مرد گنهکار شکست و اشک ریزان از خانه عابد بیرون رفت در این هنگام، ابری که بر روی عابد سایه افکنده بود به حرکت درآمد و بر سر گناهکار تائب سایه انداخت. به پیامبر آن زمان وحی رسید که: خداوند از بندگانش مهربان تر و آمرزیده تر است و چون عابد، مرد تائب را از خود راند، از نظر لطف الهی افتاد و مقام خود را از دست داد

منبع: http://fekrejavan.ir/176.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۹, ۱۰:۳۳
اقای قرائتی و زنجیر طلا





اقای قرائتی می گوید :
واردحرم امام رضا(علیه السلام )شدم،جوانی رادیدم که زنجیرطلا به گردن کرده بود. متذکّرحرمت آن شدم،اودرجواب گفت:
میدانم وساکت به کارخودمشغول شد.

من ابتدا ناراحت شدم زیراشنیدواقرارکرد وبابی اعتنایی مشغول زیارت شد،بعدبه فکرفرورفتم که الآن اگرامام رضا(علیه السلام)نیزازبعضی خلافکاریهای من بپرسد،نمیتوانم انکارکنم وبایداقرارکنم!
باخودگفتم:
پس من درمقابل امام رضا(علیه السلام) وآن جوان درمقابل من،اگرمن بدترنباشم بهترنیستم

! بعدازچندلحظه همان جوان کنارمن نشست وگفت: حاج آقا! به چه دلیل طلابرای مردحرام است؟من دلیل آوردم واوقبول کرد،بعدپیش خودفکرکردم که روح من درمقابل امام رضا( علیه السلام)تسلیم شد،خداوندهم روح این جوان رادرمقابل من تسلیم کرد.( به نقل از کتاب خاطرات قرائتی )


منبع:http://fekrejavan.ir/174.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۹, ۱۰:۳۷
با ارزشترین علم




پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در مسجد دیدندکه مردم به دورشخصی حلقه زده اند. حضرت سئوال کردندکه او کیست؟
عرض کردنداوعلامه است حضرت پرسید: علامه یعنی چه؟
گفتند: عالمترین مردم به أنساب عرب،وقایع آن،تاریخ جاهلیت واشعارعرب میباشد. حضرت فرمود

: این علمی است که ندانستن آن ضرر ودانستن آن نفعی ندارد،علم واقعی ونافع سه قسم است علم عقائد،علم احکام،علم اخلاق. ومابقی علوم هم خوب است
منبع:http://fekrejavan.ir/172.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۹, ۲۱:۵۲
میوه نوبر (http://fekrejavan.ir/170.html)



انگوروانارنمونه ای ازمیوه های بهشتی است

و امام زین العابدین(علیه السلام)انگور را بسیار
دوست داشت فصل نوبرانگورچندخوشه انگوربرای امام آوردندخواست میل بفرمایدناگاه سائلی آمد
آقابلافاصله پیش ازآنکه دانه ای ازانگوربخوردخوشه انگوررابه اوداد. یکی ازاصحاب عرض کرد :
آقااین انگورحیف است برای شماآوردندنوبرهست. خودتان میل بفرمائیدبه سائل پول بدهید .
حضرت فرمود :
ازهمین جهت که موردرغبت هست درراه خدامیدهم.
کتاب اخلاص و انفاق ایت الله دستغیب ص ۱۵۴

منبع:http://fekrejavan.ir/170.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۹, ۲۱:۵۳
قبول توبه



یک شخص گناهکار که توبه نموده بود پیش صاحب دلی رفت و گفت: تو می گویی خدا مرا می بخشد ؟صاحب دل گفت : ای بینوا شک می کنی که خدا تو را می بخشد تو که با پای خودت آمده ای این خدا خدایی است که دنبال فرار کرده ها می فرستد . انوقت تو را نمی بخشد.





بازآ بازآ هر انچه هستی باز آی :Rose: گر کافر گبر و بت پرستی باز آی





این درگه ما درگه نامیدی نیست :Rose: صد بار اگر توبه شکستی بازآی

منبع:http://fekrejavan.ir/168.html
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۱۹, ۲۱:۵۵
معامله با اهل بیت (علیهم السلام)
ایام حج امام حسن و امام حسین و عبدالله بن جعفر علیهم السلام به همراه قافله ای برای انجام اعمال حج مدینه را ترک کردند. در بین راه قافله را گم کردند لذا تشنه و گرسنه به سراغ خیمه ای که در آن بیابان دیده می شد رفتند و به پیره زنی که در انجا بود گفتند: ما تشنه و گرسنه ایم آیا نوشیدنی و خوردنی داری ؟زن گفت: فقط گوسفندی دارم که می توانید آن را بدوشید و از شیر آن استفاده کنید. و ان را سر ببرید تا برایتان غذا بپزم. لذا همین کار را انجام دادند، وقت خداحافظی گفتند: ما از طایفه قریش هستیم، اگر از سفر حج سالم برگشتیم اگر نزد ما بیایی جبران خواهیم کرد
مدتی بعد فقر و تنگدستی آن زن و شوهرش را بسیار آزار می داد و بالاخره مجبور شدند جهت سرو سامان دادن به زندگی خود به مدینه بروند و در انجا به حفر چاه آب مشغول شدند
روزی امام حسن (علیه السلام ) پیره زن را دیدند و او را شناخت، ولی پیره زن آن حضرت را نشناخت. حضرت شخصی را به دنبال او فرستاند و به او فرمود: آیا مرا می شناسی ؟ زن گفت: نه! حضرت فرمود: من میهمان آن روز تو هستم که از گوسفندت برای ما غذا فراهم کردی!. زن گفت: ولی من به یاد نمی آورم.
حضرت فرمود: مانعی ندارد، اگر تو مرا نمی شناسی من تو را می شناسم. آن گاه دستور داد هزار گوسفند برای او خریداری کردند و هزار دینار هم پول نقد به او داد، و او را با شخصی نزد امام حسین (علیه السلام) فرستاد
امام حسین به زن فرمود: برادرم حسن (ع) چقدر به تو کمک کرد؟ زن گفت: هزار دینار و هزار گوسفند. امام حسین (علیه السلام) نیز همان مقدار به او کمک کردند، سپس او را با شخصی به منزل عبدالله بن جعفر فرستاد
عبدالله گفت: امام حسن و امام حسین علیهما السّلام چقدر به تو کمک کرده اند؟ زن گفت: روی هم دو هزار دینار و دو هزار گوسفند. عبدالله دو هزار دینار و دو هزار گوسفند به او دادند، سپس گفت: اگر اول نزد من آمده بودی آن دو بزرگوار به زحمت نمی افتادند ( و همه ی این مقدار را من می دادم)
محجه –فیض، شنیدنیهای تاریخ، ج ۴، ص ۲۱۶


منبع: http://fekrejavan.ir/166.html#more-166
نویسنده:montazer

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۲۰, ۱۷:۵۰
قدرت نفوذ در نسل جوان


یکی از اسناد ساواک که ارتباط مقام معظم رهبری را با نسل جوان مورد تاکید قرار می دهد، سند شماره ۳۰۰۳/۹ به تاریخ ۸/۱/۱۳۵۳ است که می نویسد: مطهری از اینکه نماز جماعت سیدعلی خامنه ای در مشهد (توسط ساواک) تعطیل شده، ابراز ناراحتی کرده و گفته است: سید علی خامنه ای از نمونه های ارزنده ای است که برای آینده موجب امیدواری است و در این مدت کوتاه در مشهد کارهای پرثمری انجام داده که یکی از آنها جمع کردن جوانان روشنفکر حوزه و دانشگاه است .

سلالة الابرار، ص ۸۸، به نقل از اسناد ساواک، آرشیو وزارت اطلاعات، ش ۲۷; به ارزیابی ۵۷۳ مرکز اسناد انقلاب اسلامی



منبع:http://fekrejavan.ir/2153.html
نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۲۰, ۱۷:۵۱
قاطعیت در مدیریت و رهبری



حضرت آیت الله مصباح یزدی میفرماید: بعد از رحلت حضرت امام خمینی رحمه الله مستکبران جهانی برای لغو حکم اعدام سلمان رشدی که توسط بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران صادر شده بود، فعالیت گسترده ای را آغاز کردند و برخی از کشورها، سفیران خود را از ایران فرا خواندند . در پاسخ به این حرکتهای قلدرانه، مقام معظم رهبری نه تنها تسلیم فشارها نشدند بلکه با قاطعیت فرمودند: سفیران فراخوانده شده راهی جز بازگشت ندارند گرچه در آن روز این قاطعیت برای عده ای غیرقابل هضم بود اما مرور زمان، آینده نگری و حسن تدبیر رهبری را روشن کرد و جهان بر تصمیم قاطع و پیش بینی آیت الله خامنه ای آفرین گفت با گذشت زمان، همه سفیران به کشور ما بازگشتند و نه تنها حکم اعدام سلمان رشدی لغو نگردید، بلکه عزتی دیگر به عزتهای ملت مسلمان ایران افزوده شد .



منبع:http://fekrejavan.ir/2151.html

نویسنده: راه روشن

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۱/۲۱, ۱۵:۰۸
عاقبت بی احترامی


یکی از شیعیان به نام ابراهیم جمال ساربان خواست خدمت علی بن یقطین وزیر برسد بحسب ظاهر شأن ابراهیم نبود که بر یقطین وارد شود، برای همین به او اجازه نداد ، و اتفاقاً در همانسال علی بن یقطین بحج مشرف شد در مدینه خواست خدمت موسی بن جعفر علیه السلام شرفیاب شود حضرت او را راه نداد. روز دوم در بیرون خانه یقطین آن حضرت را ملاقات نمود و عرضه داشت که ای آقای من تقصیر من چه بود که مرا راه ندادید حضرت فرمود: چون تو برادرت ابراهیم جمال را راه ندادی و حق تعالی حج تو را قبول نمی کند مگر اینکه ابراهیم ترا ببخشد
یقطین گفت ای اقا و مولای من ابراهیم را من در این وقت کجا ملاقات کنم من در مدینه ام او در کوفه است
فرمودهرگاه شب داخل شود تنها برو ببقیع بدون آنکه کسی از اصحاب و غلامان تو بفهمد در آنجا شتری زین کرده خواهی دید آن شتر را سوار می شوی و بکوفه می روی
یقطین شب به بقیع رفت و همان شتر را سوار شد باندک زمانی درِ خانه ی ابراهیم جمال رسید در را کوبید
ابراهیم گفت کیست؟ گفت علی ّبن یقطین
ابراهیم گفت: علی ّبن یقطین در خانه ی من چه می کند؟


یقطین گفت : بیا که امر من عظیم است و قسم داد او را که اجازه وارد شدن دهد ، چون داخِل شد گفت ای ابراهیم، خداوند ابا فرمود که عمل مرا قبول فرماید مگر آنکه تو مرا ببخشی
ابراهیم گفت: غَفَرَ اللهُ لَکَ پس علی ّبن یقطین صورت خود را به زیر پای او گذاشت

منبع:http://fekrejavan.ir/163.html
نویسنده:montazer