PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان هایی برای همسران"نامه دختر کم توقع به همسر آینده اش"



مونس
۱۳۸۸/۱۱/۱۹, ۱۳:۰۲
به نام خدا

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک
می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون
اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته
یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی
نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس
ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه,
سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد
همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۱۹, ۱۳:۰۶
دلم نمیاد منتظرتون بذارم ؛ پس ادامه داستان را با هم می خونیم...

من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی
دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر
من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا
می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز
گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو
رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون
روخوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز
این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۱۹, ۱۳:۲۲
این داستان ادامه داره ....:Gol:

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۱۹, ۱۷:۴۷
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به
صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در
ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو
دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من
خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته
بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی
مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی
دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۸/۱۱/۱۹, ۱۸:۱۰
:Moshtagh:

ریحانه
۱۳۸۸/۱۱/۱۹, ۱۸:۱۴
داستان داره جالب میشه ...:Graphic (63):شده مثل سریالی که به جاي حساسش میرسه ولی فورا تموم میشه و میفته واسه روز دیگه .....:nishkand:

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۱۹, ۱۸:۱۷
اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار
می بره..



مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط
طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام
گرفتم.

هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..

پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل
گرفته راه می بره.

فرشته نجات
۱۳۸۸/۱۱/۱۹, ۱۹:۰۳
خب............بقیش..............خوشمان آمد به توان 2........:Moshtagh::Moshtagh::Moshtagh:

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۱۹, ۲۱:۲۴
ممنون از فرشته عزیز ، نیایش و عاشقه المهدی و سرکر مجیب دوستان قرآنی خودم :Gol:

هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..

پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل
گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از
اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و
به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در
اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من
هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام
کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به
همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون
مراقبت نکرده بودم.

فرشته نجات
۱۳۸۸/۱۱/۱۹, ۲۳:۰۹
http://i9.tinypic.com/2iqobwy.gif همـــــــــــچنان منتظر ادامه ی داستــــــــــــــــان هستیم http://i9.tinypic.com/2iqobwy.gif

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۲۰, ۰۶:۳۸
ادامه داستان

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره
احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره
این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۲۰, ۰۶:۴۱
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم
گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب
می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد
که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد
شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به
همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره
ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو
لرزوند.. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم
و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم
این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ
شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در
آغوش فشرد.

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۲۰, ۰۸:۱۴
من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق
نشیمن و در ورودی..دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون
رو حمل می کردم,

درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به
سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۲۰, ۰۸:۵۸
پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون
توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که
درماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در
تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا
بشم!

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۲۰, ۰۹:۴۶
آخر داستان
اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟

من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که
نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته
هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.

زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود

نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده
بودیم..

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش
گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش
حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی
که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق
راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

ریحانه
۱۳۸۸/۱۱/۲۰, ۲۱:۳۴
پس نتيجه میگیریم که با ظرافت و دقت بيشتری به زندگی مون نگاه کنيم ..
بر سر مسایل کوچک و بزرگ زندگی زود از پا درنیاییم و مقاوم باشیم ...
مسایل رو با دیدی وسعتر بنگریم ....
نگذاریم زندگی مشترک خسته کننده شود ...
کاری کنیم که هر روز مان بهتر از دیروز مان باشد ...و غيره .....

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۲۱, ۰۶:۳۰
آفرین بر سرکار عاشقه المهدی که بهترین تحلیل را از داستان انجام دادند.:doosti:

************ ********* ********* ********* **
جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره,
مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:

زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد
حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه,
انجام بدید..

زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.

این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

مونس
۱۳۸۸/۱۱/۲۱, ۱۳:۱۸
اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید.

مونس
۱۳۸۸/۱۲/۲۲, ۰۷:۰۲
نامه دختر کم توقع به همسر آینده اش



همسر آینده ام…..!
ســــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــلام

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! ……..

اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!


اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا “به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است”؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره…
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است

شروع دوباره
۱۳۹۰/۱۱/۱۹, ۱۴:۳۶
کم توقع نه مثبت نگر یا توجیهگر خواسته هایش

شروع دوباره
۱۳۹۰/۱۱/۱۹, ۱۴:۴۴
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کن.
جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: ” عزیزم شام چی داریم؟”
و این بار همسرش گفت:”مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!”
حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد.

س.محمد.ک
۱۳۹۱/۱۱/۲۴, ۱۲:۵۶
اشکم را در آوردی.... :geryeh:

فقط پایانش خوب بود و نتیجه اخلاقی داستان...

سلمان فارسی
۱۳۹۱/۱۱/۲۵, ۱۱:۰۵
سلام!!!
يكي اين داستان را براي ما هم بفرسته.من نمي توانم ببينم اين داستان را.صحفه اولش را براي من نمي آورد!
خدا خيرتان دهد!