PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ۩۞۩۩۞۩حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)۩۞۩۩۞۩



صفحه ها : [1] 2 3

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۲۱:۴۳
http://shiaupload.ir/images/woz6oln130ng6c5567yp.gifهــوالبصيــــ رhttp://shiaupload.ir/images/1xsufqvxbxzkr9fndu3.gif

http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




نخواه گناه کنی ، نمیکنی ... ؟ !
یه جوونی بود به نام ابن سیرین ...
شغل این جوون بزاز بود ، مغازه هم نداشت ...
فقط یه سبد داشت که رو سرش میذ اشت و تو این کوچه ها را میافتاد و كاسبي مي كرد و گاهي هم براي رفع خستگي گوشه اي مي نشست و بساطش را كناري پهن مي كرد.
از قضا زن جوا نی عاشقش شده بود و تصمیم گرفته بود ا و را به دام بندازه .
این بود که رفت پیش ابن سیرین و گفت :
" من شوهرم مریضه ، لباس میخوام براش بخرم اما میخوام به سلیقه خودش باشه .
بساطتو جمع کن پاشو بریم پیش شوهرم ... "
ابن سیرینم قبول کرد و با آن زن راهي خانه ا شان شد .
زن وارد شد و ابن سیرین هم یا ا.. گويان پشت سرش وارد خونه شد
اتاق اول را گذراند ، دومی را هم همین طور ، رسید به اتاق سوم ...
دید نه بابا مثلی که اینجا هیچ خبری نیست .
رو کرد به به اون زن و گفت : " پس شوهرت کجاست .؟ !
اون زن هم خيلي راحت گفت : " من که شوهر ندارم .
بعد به ابن سيرين گفت : ببین اینجا خونه ی منه ، تو هم الان تو خونه ی منی ، اگه آماده برای گناه نشی داد میزنم که مزاحمم شدی .
ابن سیرین يكباره متوجه شد در باتلاقی افتاده که هر چی بیشتر دست و پا بزند بیشتر فرو خواهد رفت .
این بود که رويش را کرد به سمت آسمان و گفت :
" ای خدا تو که میدونی من اهل این کارا نیستم پس خودت نجاتم بده "
در همين حال یك فکری به خاطرش رسید ، گفت :
" باشه نياز نيست داد بزني ، من آماده میشم براي گناه ، فقط به من بگو دستشویي خانه کجاست ! "
آن زن هم با اين خيال كه او راضي شده محل دستشویی را نشون داد
ابن سیرین رفت داخلش ؛ و تا تونست از نجاسات اونجا برداشت و به خودش مالید ... ! ؟
و اومد و یك گوشه نشست .
دختره تا وارد اتاق شد ، دید چه بوی بدی میآد ...
رويش را برگردوند و ابن سیرین را در آن وضع دید ، گفت :
" چرا خودتو اینجوری کردی ؟ "
ابن سیرین گفت : " این تجسم عملیه که ازم میخواستی انجام بدم ! "
آن زن با عصبانيت و ناراحتي ابن سیرین را با همون وضع از خانه خود بيرون كرد .
چقد سخته آدمو با اون قیافه تو خیابونا ببینند !!!
ولی نه ... !
خدا آبروی بنده ای رو که حرمت حفظ کنه ، نمیریزه ، میگین چه جوری ؟
حالا میگم :
ابن سیرینم با همون قیافه از خونه اومد بیرون ، اما :
انگار اون روز و آن ساعت همه مردو مرده بودن ؟ !
هیچ کس ابن سیرین را با اون قیافه ندید ،
ميدانيد چرا ؟؟
چون حفظ حرمت کرد ه بود و بر نفس خويش به ياري خدا غلبه كرد
از اين ماجرا درس مي گيريم كه اگر نخواهيم گناه كنيم ؛ مي توانيم



http://shiaupload.ir/images/7xvacrzwfdr8bdyt0y04.gifhttp://shiaupload.ir/images/jt7xu3pqwjs73lhfne0.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۲۱:۴۹
http://shiaupload.ir/images/fgxumekt5dlmoq0515.gifهـــو الــــودودhttp://shiaupload.ir/images/fgxumekt5dlmoq0515.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



حكايت http://shiaupload.ir/images/hov3w4yrxqup1pc0ex.gif http://shiaupload.ir/images/hov3w4yrxqup1pc0ex.gif http://shiaupload.ir/images/hov3w4yrxqup1pc0ex.gif http://shiaupload.ir/images/hov3w4yrxqup1pc0ex.gif

چهار شمع بودند که به آرامی میسوختند .
سکوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود که به وضوح میشد صدای درد دلشان را با یکدیگر شنید .
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هیچ کس نمیتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم باید بروم ، چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمیبینم ...
رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اینکه بطور کامل از بین رفت ( خاموش شد ) .
شمع دوم گفت : من «ایمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زیادی بمانم ، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده من دیگر برای هیچ کس ارزشی ندارم .
تا صحبتهایش تمام شد ، نسیمی به آرامی وزید و شمع دوم را خاموش کرد .
شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. دیگر قدرتی برای ماندن ندارم ، دیگر کسی به من اهمیت نمیدهد و مردم قدر مرا نمیدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزدیک تر است .
بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد ، نورش کاملا از بین رفت و مانند شمعهای قبلی خاموش گشت .
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده دید
با گریه و اندوه زیادی گفت : ای شمع ها ! ای شمع ها‌ ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بین رفت؟ باید تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی کنید .. شما را بخدا روشن شوید .. نروید ..
کودک همچنان به اشک ریختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه میداد و التماس میکرد
در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :
نترس کوچولوی من ، تا وقتی که من هستم و وجود دارم میتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا همیشه پر نور نگهشان دارم .. زیرا من «امید» هستم .
کودک داستان ما با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد
آره .. «امید» رو هیچ وقت نباید از زندگیمون برونیم
هر کدوم از ما با کمک «امید» میتونیم از «عشق» و «ایمان» و «آرامش»ما ن را دل و در زندگيمان براي همیشه نگهداری کنیم.



http://shiaupload.ir/images/7rmt80tco9arvd5jz312.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۲۱:۵۳
http://shiaupload.ir/images/imtj3jb93433dqv7pre.gifهـــــوالحكيـ ــــم http://shiaupload.ir/images/imtj3jb93433dqv7pre.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg






ديوار شيشه اي




يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.



در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.


ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.





او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.



پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.



در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!




ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش .





اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.


http://shiaupload.ir/images/4o77bo2wnsflyzdtxlpo.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۲۱:۵۸
http://shiaupload.ir/images/fb4d1t3591ozntzsusu3.gifهـــــوالــــ ـرئـــــوف http://shiaupload.ir/images/fb8q3dorscp43ijcx5.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




جاله اي در شعبه رود زندگي


مردی در کنار دره راه می رفت، که ناگهان به داخل رودخانه افتاد.



امواج تند و سریع او را به قسمت سفلی رود می برد و بدتر از این قوزک پایش در این اثنا شکست.



اما وی مطمئن بود که به ساحل خواهد رسید، زیرا در خصوص چگونگی نجات خود در امواج تند آموزش های لازم را دیده بود و البته سرانجام موفق شد.




وی در راه باریکه پرپیچ کوهستانی بجلو می رفت؛اما درد شدید قوزک پای شکسته اش برایش غیر قابل تحمل بود.



وی شاخه درخت را به عنوان عصا زیر بغل زد و به راه خود ادامه داد. وی که در دل دره بود و اطرافش را زمین های خشک احاطه کرده بود،همچنان تلاش داشت چاره ای بیابد و با یافتن بالگرد گشتی و یا گروهی از کوهنوردان، خود را از این وضع نجات دهد.




در همین موقع در شعبه رود جاله ای ظاهر شده و بر روی آن جاله یک نیروی امداد صحرائی نشسته بود.




این برای مرد مصیبت دیده کاملا" غیر مترقبه و خارج از تصور بود. مرد نجات یافت.امدادگر با شاخه های درخت و تخته شکسته ها پای آسیب دیده مرد را محکم بست و او را روی جاله نشاند.


شبانگاه، آنان در محلی راحت چادر زده و بعد یک شام لذیذ خوردند.



از این واقعه مرد خیلی چیزها آموخت و دیدگاهش در مورد خیلی مسائل تغییر کرد.



آن روز، در کنار رود در وسط دره کوهستانی آن مرد متوجه شد در طول عمر انسان ،بسیاری شگفتی ها در انتظار خواهد بود که پیش بینی کردن آن امکان نا پذیر است.




می گویند: لازم نیست ما همواره به دنبال دورنمای تازه باشیم! بلکه باید با دیدگاه نو واقعیات را بررسی کنیم.



با آنکه زندگی ضربات گوناگونی به ما وارد می آورد، اما همواره یک جاله در شعبه رود منتظر ما خواهد بود. بدنبال آن نباید گشت!زیرا، آن جاله در نظر ماست!!




زمان پیدایش آن را هم پیش گوئی نمی توان کرد. زیرا جاله در جدول زمانی شما نیست.!



به وجودش شک و تردید نکن، زیرا سوظن، چشمانت را می پوشاند و موجب آن می شود که قبل از آمدن،منصرف شوی.



بر اعتقاد خود استوار باش و مطمئن باش که مقابلت روشنایی است حتی اگر تو، آنرا ندیده باشی و در راه پر پیچ و خم مقابل، همیشه یک جاله در انتظار شما می ماند.!!!



جاله =چيزي باشد که از چوب و علف برهم بندند و چند مشک پرباد بر آن نصب کنند و برآن نشسته از آبهاي عميق بگذرند. (برهان ). کلک در دزفولي . (حاشيه برهان قاطع چ معين ). چند پوست گاو پرباد که بر آن چوب و علف برهم بندند و برآن نشسته از آبهاي ژرف بگذرند. و بعضي گفته اند چوبي چند که بر يکديگر بندند و مشکي چند پرباد کرده بر زير آن تعبيه کنند. (فرهنگ رشيدي ):
جز جاله فضل اي برادر
از بهر جهالتت گذر نيست .




http://shiaupload.ir/images/viht07846adcq9889u1f.gif

بچه با حال
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۲۳:۴۳
در همین موقع در شعبه رود جاله ای ظاهر شده و بر روی آن جاله یک نیروی امداد صحرائی نشسته بود.


با عرض شرمندگي من معني جاله رو متوجه نشدم. :Gig:

راستي فراموش كردم بگويم . حكايت هاي قبلي مخصوصا حكايت اون چهار شمع خيلي جالب و ناز بودند. خيلي خواستني بود. متشكرم .

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۲۶, ۰۱:۲۵
http://shiaupload.ir/images/gpbniazev0pvanvaptdf.gifهــــــــو البصيــــــــــــــــرhttp://shiaupload.ir/images/gpbniazev0pvanvaptdf.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



گواهي كبك

روزي (( ابونصربن مروان )) با يكي از سران كرد، بر سر سفرهء غذا نشسته بود كه خدمتگزاران ، دو كبك بريان آورده و روي سفره نهادند.

مرد كرد همين كه چشمش به كبك ها افتاد، خنده اش گرفت. ابونصر از او پرسيد: چرا مي خندي؟

گفت : در روزگار جواني، راهزن بودم. يك روز تاجري قصد داشت از نزديك من عبور كند. اما همين كه دريافت قصد جانش را كرده ام ، شروع به ناله و زاري كرد. ولي فرياد او نتوانست رحم مرا برانگيزد و چون او فهميده بود كه ناچار به دست من كشته مي شود، به چپ و راست نگريست و تنها چند كبك را كه در نزديكي ما بودند ديد.

او رو به كبك ها كرد و گفت: شما گواه باشيد، كه اين مرد، مرا به ظلم مي كشد...

اكنون كه اين دو كبك را مي بينم، به حماقت آن مرد، در گواه گرفتن كبكها خنده ام گرفته است.

ابونصر گفت: از قضا، آن كبك ها، گواهان خوبي بوده اند. آنها نزد كسي گواهي داده اند كه انتقام خون آن مرد را خواهد گرفت!

آن وقت، ابونصر دستور داد كه آن مرد كرد و قاتل را ببرند و گردنش را بزنند!!
يادمان باشد كه خداوند حاضر و ناظر براعمال ماست و نميگذارد حقي ضايع شود


http://shiaupload.ir/images/4zvz2lix8b4dj4zgw3c.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۲۶, ۰۱:۵۵
http://shiaupload.ir/images/gqj51h7ujrux5gybljs.gifهـــــوالغفــ ـــورhttp://shiaupload.ir/images/gqj51h7ujrux5gybljs.gif





با عرض شرمندگي من معني جاله رو متوجه نشدم. :gig:


با عرض سلام و ادب و احترام

برادر بزرگوار دشمنتون شرمنده باشه
بي نهايت سپاسگزارم ازتوجهتون . حق باشماست من بايد توضيحي در مورد اين كلمه كه طبعا در فرهنگ فعلي كار برد ندارد مي نوشتم


جاله =چيزي باشد که از چوب و علف برهم بندند و چند مشک پرباد بر آن نصب کنند و برآن نشسته از آبهاي عميق بگذرند. (برهان ). کلک در دزفولي . (حاشيه برهان قاطع چ معين ). چند پوست گاو پرباد که بر آن چوب و علف برهم بندند و برآن نشسته از آبهاي ژرف بگذرند. و بعضي گفته اند چوبي چند که بر يکديگر بندند و مشکي چند پرباد کرده بر زير آن تعبيه کنند. (فرهنگ رشيدي ):
جز جاله فضل اي برادر
از بهر جهالتت گذر نيست .



http://shiaupload.ir/images/so4urkmxkcfmplklh8x7.gif

سخن آشنا
۱۳۸۷/۰۸/۲۶, ۰۲:۲۰
http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


با سلام
روزي فردوسي در مجلس سلطان محمود غزنوي اشعاري خواند و همه حاضران تحت تاثير قرار گرفتند لذا سلطان محمود خواهش کرد که وي شاهنامه را بسرايد و به وزيرش دستور داد براي هر هزار بيت هزار مثقال طلا به او دهند وقتي شاهنامه تمام شد شاه با وزرايش مشورت کرد که چه انعامي به فردوسي دهد .
بعضي گفتند شيعه است و لذا اين مبلغ برايش زياد است و اين ابيات را شاهد شيعه بودن او گفتند :
روزي فردوسي در مجلس سلطان محمود غزنوي اشعاري خواند و همه حاضران تحت تاثير قرار گرفتند لذا سلطان محمود خواهش كرد كه وي شاهنامه را بسرايد و به وزيرش دستور داد براي هر هزار بيت هزار مثقال طلا به او دهند وقتي شاهنامه تمام شد شاه با وزرايش مشورت كرد كه چه انعامي به فردوسي دهد .
بعضي گفتند شيعه است و لذا اين مبلغ برايش زياد است و اين ابيات را شاهد شيعه بودن او گفتند :
چو گفت آن خداوند تنزيل وحي
خداوند امر و خداوند نهي
كه من شهر علمم عليم در است
درست اين سخن قول پيغمبر است
منم بنده اهل بيت نبي
ستاينده خاك و پاي وصي
اگر چشم داري به ديگر سراي
به نزد نبي و وصس گير جاي
بدين زادم و هم بدين بگذرم
چنان داد كه خاك ره حيدرم
سلطان محمود با شنيدن اين اشعار عوض يك مثقال طلا در مقابل هر بيت يك درهم داد و در واقع شصت هزار درهم در مقابل شصت هزار بيت
فردوسي از اين عمل فهميد كه به جرم شيعه بودن حقش را از بين برده اند براي همين چند بيتي را به آخر شاهنامه اضافه كرد :‌
ايا شاه محمود كشور گشاي
زمن گز نترسي بترس از خداي
نترسم كه دارم زروشن دلي
به دل مهر آل نبي و ولي
اگر در كف پاي پيلم كني
تن ناتوان همچو نيلم كني
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
ثنا گوي پيغمبر و حيدرم
منم بنده هر دو تا رستخيز
اگر شه كند پيكرم ريز ريز
بسي سال بردم بشهنامه رنج
كه تا شاه بخشد مرا تاج و زر
اگر شاه را شاه بودي پدر
مرا بر نهادي بر سر تاج و زر
و گر مادر شاه بانو بدي
مرا سيم و زر تا به زانو بدي
التماس دعا

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۲۶, ۰۲:۲۷
http://shiaupload.ir/images/jql1936h82k9ttduh1hg.gifهــــوالعليــ ــم http://shiaupload.ir/images/77i1ljgiz0uqgot0sre3.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



ارزش تجربه


يك روز دانشمندي در خانه اش نشسته بود، و سرگرم كارهاي علمي خودش بود. ناگهان شنيد كسي در مي زند. بلند شد و در را باز كرد. دختر بچه اي پشت در بود گفت:


مادرم مرا فرستاده تا كمي آتش از شما بگيرم.


مرد دانشمند گفت: ولي من ظرفي همراه تو نمي بينم كه بخواهي با آن ، آتش به خانه ببري. با چه وسيله اي مي خواهي اين كار را بكني؟


دخترك گفت: خيلي ساده ! اين كه كاري ندارد.


آن وقت دستش را گشود و مشتي خاكستر سرد برداشت و آتش را روي آن گذاشت. سپس در حالي كه خداحافظي مي كرد و به طرف خانه شان مي رفت، با خنده گفت:


تجربه بالاتر از علم است!!


http://shiaupload.ir/images/nntbulb6jjasaco1rg.gif

tabatabay
۱۳۸۷/۰۸/۲۶, ۱۲:۵۸
و خدايي كه در اين نزديكي است



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت،


شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد.


پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت،


ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند.


ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.


او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست.


و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد.


او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي.


نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها.




از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.



آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد.


زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.


زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.


خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود.


نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد.


اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم.


پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت.


پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را.


زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را.


لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را.


اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود.


نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.


آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت.


شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است.


هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است.


سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست.


نسيم‌ دور او گشت‌ و گفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي.


و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد.


نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود.


و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد.


خدا آنجا بود.


بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود.


همين‌جاست.


سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت.


خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين.


هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه،


هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.



http://i8.tinypic.com/24pealy.jpg


عرفان نظر آهاري

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۲۸, ۱۵:۳۷
http://shiaupload.ir/images/fb4d1t3591ozntzsusu3.gifهـــــوالــــ ـرئـــــوف http://shiaupload.ir/images/fb8q3dorscp43ijcx5.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg





دخترک ورعد و برق

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد!

زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!!!




http://shiaupload.ir/images/4zvz2lix8b4dj4zgw3c.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۳۰, ۰۳:۲۵
http://shiaupload.ir/images/qln2f8lwgnaj5eo3oiuj.gifبنام تو اي قرار هستي http://shiaupload.ir/images/qln2f8lwgnaj5eo3oiuj.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.
به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.
مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت :
آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم
مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت :
ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من.
خواربار فروش با اکراه گفت :
لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟
زن گفت : اینجاست.
مغازه دار از روی تمسخر گفت :
فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.
زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.
مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است.
روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود :
ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.
مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که :
فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.




http://shiaupload.ir/images/wofo5xma2gyg6012xu9c.gifhttp://shiaupload.ir/images/wofo5xma2gyg6012xu9c.gifhttp://shiaupload.ir/images/wofo5xma2gyg6012xu9c.gifhttp://shiaupload.ir/images/wofo5xma2gyg6012xu9c.gifhttp://shiaupload.ir/images/wofo5xma2gyg6012xu9c.gif

tabatabay
۱۳۸۷/۰۸/۳۰, ۱۸:۵۹
http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آن ها که از بی کاری خسته و کسل شده بودند، روزی دور هم جمع شدند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیائید بازی کنیم. مثلا قایم باشک
همه از این پیش نهاد شاد شدند و دیوانگی فریاد زد: من چشم می گذارم
از آن جا که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد
دیوانگی جلو درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن. همه رفتند تا جائی پنهان شوند
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد
اصالت میان ابرها مخفی شد
هوس به مرکز زمین رفت
طمع داخل کیسه ئی مخفی شد که خودش دوخته بود
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد ونه...، هشتاد...، هشتاد و یک. همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. جای تعجب هم نبود. چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید. نود و پنج...، نود و شش...، نود و هفت. هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و میان بوته گل رزی پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: «دارم می یام.» و اولین کسی را که پیدا کرد، تنبلی بود. زیرا تنبلی تنبلی یش آمده بود جائی پنهان شود! لطافت را هم یافت که به شاخ ماه آویزان بود
دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین... و یکی یکی همه را پیدا کرد، به جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود که حسادت در گوشش زمزمه کرد او میان گل سرخ است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره این کار را کرد تا با صدای ناله ئی متوقف شد
عشق از بوته بیرون آمد. عشق با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطره های خون بیرون می زد. شاخه های چنگک به چشمان عشق فرو رفته بودند و و نمی توانست جائی را ببیند. او کور شده بود
دیوانگی گفت: من چه کردم؟! من چه کردم؟! چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی. اما اگر می خواهی کاری بکنی، راه نمای من شو

و این گونه بود که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی هم واره کنار او است

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۸/۳۰, ۲۱:۳۰
http://shiaupload.ir/images/ryohoyarlkxxe4cq7h5.gifبنام تو اي مهربان ترين مهربانانhttp://shiaupload.ir/images/ryohoyarlkxxe4cq7h5.gif





http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



كلاغ لكه اي بود بر دامان آسمان و وصله اي ناجور بر لباس هستي؛صداي نا هموار و نا موزونش خراشي بود بر صورت احساس؛با صدايش نه گلي مي شكفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست؛صدايش اعتراضي بود كه در گوش هستي مي پيچيد.

كلاغ خودش را دوست نداشت،بودنش را هم؛كلاغ از كائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت،نا زیبایی ها،تنها سهم اوست....

کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:"کاش خدا این لکه زشت را از هستی می زدود"...پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند

خدا گفت:عزیز من!صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست،اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند،سیاه کوچکم!بخوان.فرشته ها منتظرند....


http://shiaupload.ir/images/wovv3jflgk2i80jucjf.jpg

ولی کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:تو سیاهی،سیاه چونان مرکب که زیبایی ها را با آن می نویسند،و زیباییت را بنویس.اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت.خودت را از آسمانم دریغ نکن.

و کلاغ باز خاموش بود....

خدا گفت:بخوان!برای من بخوان،این منم که دوستت دارم،سیاهیت را و خواندنت را....

و کلاغ خواند....

این بار عاشقانه ترین آوازش راخدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.


http://img28.picoodle.com/img/img28/5/11/24/f_flower479m_34d8e55.gif

سپیدارسبز
۱۳۸۷/۰۸/۳۰, ۲۲:۵۷
http://shiaupload.ir/images/woz6oln130ng6c5567yp.gifهــوالبصيــــ رhttp://shiaupload.ir/images/1xsufqvxbxzkr9fndu3.gif





نخواه گناه کنی ، نمیکنی ... ؟ !
از اين ماجرا درس مي گيريم كه اگر نخواهيم گناه كنيم ؛ مي توانيم




http://shiaupload.ir/images/7xvacrzwfdr8bdyt0y04.gifhttp://shiaupload.ir/images/jt7xu3pqwjs73lhfne0.gif



سلام دوست خوبم !
شهيد دستغيب در كتاب گناهان كبيره اين موضوع رو به همين زيبايي كه نوشتيد شرح داده ؛ودر داستان ابن سيرين به اين نكته اشاره مي كنند كه ابن سيرين به واسطه يك ساعت صبر بر نجاست واز اون مهمتر صبر بر گناه ؛ به موهبت علم تعبير خواب دست پيدا كرد .ودر مقابل داستان جاحظ ؛ رو مطرح مي كند . كه مردي بسيار زشت وكريه المنظر بوده است .
يك روز مي بينه كه خانمي زيبا ومتمول هي بهش اشاره مي كنه وازش دعوت مي كنه تا دنبالش راه بيفته وجلوي دكان زرگري متوقف شده باهاش گرم حرف زدن ميشه .كور از خدا چي مي خواد ؟ دو چشم بينا :cool:
خلاصه زن وارد دكان زرگر ميشه وبعد از خروج ازمغازه از جاحظ مي خواد جلوي همين دكان صبر كن يك ساعت ديگه من بر ميگردم .سعي كن تكان هم نخوري تا كسي شك نكنه .
بعد از ساعتي جاحظ هرچه صبر كرد انتظارش نتيجه نداد ناچارا به دكان زرگري ميره وازش مي پرسه اين خانمي كه به دكان شما اومد رو ميشناسينش؟دكاندار ميگه بله .ايشون از زنان اشراف اين شهر هستند بمن سفارش مدالي براي گردنبند داده بودند كه نقشي از شيطان داشته باشه ولي من به ايشون گفتم كه من شيطان رو نديدم كه طرحي ازون در ذهن داشته باشم .لذا بعد از ساعتي اومد وبمن گفت كه تورو نشونه كرده واز من خواست كه طرحي از چهره ي تورو بر مدال نقش كنم . :Ghamgin:

صبر از پايه هاي ايمان است كه يكي از اقسام اون صبر بر معصيت هست كه در قبال اون درجاتي به صاحبان اون در اين دعا اعطا خواهد شد .موفق باشيد .ممنون كه حوصله كردين .اللهم عجل لوليك الفرج:Gol::Gol::Gol::Gol:

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۰۱, ۱۳:۴۳
http://shiaupload.ir/images/sc3n45ifcim2bvd3aoy.gifبنام آنكه جان را فكرت آموختhttp://shiaupload.ir/images/sc3n45ifcim2bvd3aoy.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg





فرشته ی مسافر

دو فرشته ي مسافر براي گزراندن شب در خانه ي يك خانواده ي ثروت مند فرود آمدند اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ي مجللشان راه ندادند بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيارآنها گذاشتند.فرشته پير درديوار زيرزمين شكافي ديد آن را تعمير كرد.وقتي فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده اوپاسخ داد همه ي امور به آن گونه كه مينمايند نيستند.
شب بعد اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار ميهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذاي مختصر زن و مرد فقير رختخواب خود را در ختيار دو فرشته گذاشتند.
صبح رز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند.گاو آنها كه تنها وسيله گذراندن زندگيشان بود در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد واز فرشته پير پرسيد چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيافتد؟خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي اما اين خانواده دارايي اندكي دارند وتوگذاشتي گاوشان هم بميرد.
فرشته پير پاسخ داد وقتي در زيرزمين آن خانواده ثروتمند بوديم ديدم كه در شكافه ديوار كيسه اي طلا وجود دارد از آنجا كه آنان بسيار حريص و بددل بودند شكاف را بستم وطلاها را از ديدشان مخفي كردم.
ديشب وقتي در رختخواب زن ومرد فقير خوابيده بوديم فرشته اي گرفتن جان زن فقير آمد ومن به جايش آن گاو را به او دادم.

همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند وما گاهي اوقات خيلي دير به حكمت آنها پي مي بريم.


http://images.bigoo.ws/content/glitter/dividers/dividers_84.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۰۱, ۱۵:۱۸
http://shiaupload.ir/images/sqr05rsiw4kb8np7i.gifهــــــــو البصيــــــــــرhttp://shiaupload.ir/images/sqr05rsiw4kb8np7i.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg





طلبه جوان و دختر فراري (http://naslejavan.parsiblog.com/739890.htm)


شب طلبه جواني به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علميه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که ساکت باشد.

دختر گفت : شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه اي از اتاق خوابيد و محمد به مطالعه خود ادامه داد .

از آن طرف چون اين دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان ديگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولي هر چه گشتند پيدايش نکردند .

صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه ؟
و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟
محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسيد طلبه گفت :
چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيه با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمان و شخصيتم را بسوزاند

شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگران وي مي توان به ملا صدار اشاره نمود .

نفس اماره يکي از عواملي است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه مي کند . قران کريم مي فرمايد :
نفس اماره به سوي بديها امر مي کند مگر در مواردي که پروردگار رحم کند ( سوره يوسف آيه 53)
انسانهايي که در چنين مواردي به خدا پناه ميبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط مي کند و به جايگاه ارزشمندي مي رساند



برگرفته از وبلاگ :


http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/naslejavan/Thumb_51997.jpg (http://www.naslejavan.parsiblog.com/)
http://www.naslejavan.parsiblog.com/ (http://www.naslejavan.parsiblog.com/)




http://shiaupload.ir/images/bhusbc8tc3mhaakntsqo.gif

ازاد
۱۳۸۷/۰۹/۰۱, ۱۷:۲۹
الله

http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



یک روز عارفی درکوه زندگی میکرد. در پای کوه روستای بود که
اهلی ان بی خدا بودند وبه خدا اعتقاد نداشتن.برای مرد عارف از
غیب سفره های می اومد. تا اینکه خدا برای امتحان کردن اون مرد
چند روزی سفره ای براش نفرستاد.مرد عارف بعد از چند روز گرسنگی
بی طاقت شد و نا لان از خدا وشاکی از او به سمت روستا حرکت کرد
تا بتونه چیزی برای خوردن پیدا کنه. بعد از رسیدن به روستا در خانه ی
یکی از اهلی روستا رو زد. مردی خشمگین از خونه بیرون اومد و تا مرد
را دید شروع کرد به ناسزا گفتن مرد هم نا گزیر حرفهای او را شنید وبعد
از او درخواست کمی غذا کرد . مرد بی خدا هم به مرد عارف و هم به خدا
او اهانت کرد وبعد کمی نان به او ن داد.مرد عارف تا خواست به سمت کوه
حرکت کنه سگ مرد بی خدا جلوی اون رو گرفت و به خواست خدا به حرف
اومد و به مرد عارف گفت: خجالت نمی کشی. مرد عارف گفت چطور. سگ گفت
در گاه خداوند رو کنار گذاشتی وبه اینجا اومدی تا این گونه باتو رفتار بشه.
مرد گفت: چطور خب خدا مددم نمیکرد نا گزیر بودم و به اینجا پناه اوردم.
سگ در جواب مرد عارف گفت: من روزها و شایدماهااز صاحبم غذای نمی گیرم ولی
هنوز از در خانه اش کنار نرفتم حالا تو به خاطر چند روز امتحان اینگونه
خدا رو فراموش کردی.

ازاد
۱۳۸۷/۰۹/۰۱, ۱۷:۳۳
الله

داد درویشی از سر تمحید
سر قلیان خویش را به مرید
گفت از دوزخ ای نکو کردار
قدری اتش به روی ان بگذار
بگرفت و ببرد و باز اورد
عقد گوهر زدرج راز اورد
گفت در دوزخ هرچه گردیدم
درکات حجیم را دیدم
هیزم و اتش و ذغال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود
هیچ کس اتشی نمی افروخت
زاتش خویش هر کسی می سوخت

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۰۲, ۲۱:۵۸
http://shiaupload.ir/images/8l28oy7iiwhy75eufhp.gifبنام تو اي مهربانترين مهربانانhttp://shiaupload.ir/images/8l28oy7iiwhy75eufhp.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg





عمر را غنيمت شمار




آوردهاند كه روزگاران پيشين ، جوانى به سفرى دريايى رفت از قضا طوفانى در گرفت و كشتى راشكست و مسافرانش را غرق كرد اما او به تخته پاره اى چسبيد و خود را به خشكى رسانيدو نجات يافت چون قدرى رفت ناگهان به شهرى رسيد گروهى از اميران و وزيران را ديد كهسواره ايستاده اند چون او را ديدند همه پياده شدند و خلعت پادشاهى بر او پوشانيدندو بر تخت سلطنتش نشانيدند اركان دولت نيز كمر به خدمتش بستند و خزاين كشور را دراختيارش نهادند. جوان با خود انديشيد كه چه رازى در اين كار است . چند روزى به كشوردارى پرداخت شبى به فكر فرو رفت كه خداى بزرگ مرا از غرق شدن نجات داده و بى هيچسختى و رنجى به چنين مملكتى رسانيده است ، اما به هر حال نبايد از فرجام كار خويشغافل گردم . از اين رو، مردى خردمند و دانا از ميان وزيران برگزيد و او را محرماسرار خود كرد هر رازى كه داشت با او در ميان مى گذاشت روزى در خلوت از او پرسيد اىوزير دانا احوال اين مملكت و سلطنت را به من بگو كه چه سرى در آن نهفته است . وزيرپاسخ داد اى جوان خوشبخت راز اين را از من نپرس ، كه اگر اين راز بر تو آشكار شود،عيش و نوش بر تو تباه مى گردد. پادشاه گفت من تو را دست خود مى دانم و از ميانهمگان تو را برگزيده ام البته بايد سر اين مطلب را به من بگوئى تا تدبيرى بينديشمكه علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد.


چون وزير دانست كه او جوانى خردمند و هشياراست و به فرجام مى انديشد گفت : بايد رازى مهم را بگويم بدان كه اين مردم را عادتچنان است كه هر سال در روزى معين ، پادشاه خود را از تخت فرود مى آورند و به دريامى اندازند و روز ديگر غريبى را كه از راه مى رسد و از اين راز آگاه نيست مى آورندو بر تخت پادشاهى مى نشانند چنان كه تو را آوردند جوان عاقبت انديش گفت اى وزيركاردان اكنون كه اختيار قدرت در دست ماست ، چاره آن روز را بايد كرد، در نظر توچاره در چيست وزير پاسخ داد اى شاه در آن سوى دريا جزيره اى است هميشه سبز و خرممصلحت آن است كه معماران و كارگران بفرستيم تا در آن ، شهرى بنا كنند و خانه هاىعالى و قصرهاى بلند پايه بسازند و آنچه لازم باشد به آن محل بفرستيم شمارى قايق وافراد شناگر را نيز آماده نگه داريم تا آن روز فرا رسد من پيش تر مى روم وخدمتكاران را با قايق ها بر روى آب پراكنده مى سازم تا چون تو را به دريا مىاندازند، برگيرند و به آن جا برسانند و با خاطر آسوده ، روزگار را به خوشى و آسايشبگذرانى .


سپس به كار مشغول شدند و در اندك زمانى آن شهر را ساختند و از كالاهاىگرانبها آنچه بود پيش فرستادند روزى كه مردم شهر خواستند پادشاه را به دريااندازند، وزير دانا شاه را آگاه ساخت و خود پيش تر رفت و در زمان مقرر قايق ها راآماده ساخت و با غواصان و شناگران ماهر به انتظار نشست ، چون مردم بر سر پادشاهريختند و او را از شهر بيرون بردند و در دريا انداختند آنان از سوى ديگر وى راگرفتند و در قايق نشاندند و به شهرى رسانيدند كه پيش تر ساخته بود، پادشاه و وزيربه شهر رسيدند در حالى كه همه چيز در آن جا آماده بود.





http://shiaupload.ir/images/fts59a6a64zjuqtbit4z.gifhttp://shiaupload.ir/images/fts59a6a64zjuqtbit4z.gif

دختر خوب
۱۳۸۷/۰۹/۰۴, ۰۱:۰۰
http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


اثر تركه بر رو ي آب

روزی حضرت عیسی با حواریون خود کنار جوی آبی نشسته بودند. حضرت عیسی چوب بلندی ترکه شکل در دست داشت. به حواریون اشاره کرد که نگاه کنند و با ترکه شکلی روی آب کشید. خوب ترکه روی آب اثر خود را گذاشت، روی آب شکلی ظاهر شد ولی کمتر از چشم به هم زدنی از بین رفت. حضرت عیسی رو به حواریون خود فرمودند نسبت شما در دنیای فانی به آخرت مانند اثر ترکه بر روی آب است. چه زود شکل و اثرش از بین رفت. در دنیا هر چه شما بسازید به همین سرعت از بین میرود. بعد از شما هم می سازند و دوباره و دوباره از بین میرود. به فکر آخرت و سرنوشت ابدی خود باشید. این اثر گذاشتن بر روی آب زمانش اندک است.

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۰۴, ۰۳:۳۸
http://shiaupload.ir/images/2bt4tldajnljz48pmhk.gifبنام تو اي آرام جان http://shiaupload.ir/images/2bt4tldajnljz48pmhk.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


حكايت شيرين بهلول و دزد

آورده اند كه شبى دزدى به خانه بهلول زد و هستى او را به سرقت برد ناگاه ديدند بهلول عصاى خود را برداشت و رفت در اول قبرستان شهر نشست از او پرسيدند اينجا چرا نشسته اى ؟ گفت : خانه ام را دزد زده است . دنبال او مى گردم و منتظرم تا بيايد چون مى دانم كه آخرش دزد خانه مرا اينجا مى آورند.
نشسته ام جلو او را بگيرم و اثاث خانه خود را از او مطالبه كنم گفتند آخر او چيزى همراه خود به قبرستان نمى آورد كه تو از او بگيرى پرسيد پس اموالى كه دزديده چه مى كند؟ گفتند زنده ها تمامى آنها را از او مى گيرند بهلول گفت آه مردم شهرى كه دزدها را لخت مى كنند من چگونه در ميان آنها بيايم و زندگى نمايم در اين اثنا جنازه اى را به طرف قبرستان آوردند بهلول برخواست و با عصا جلو آمده و گفت دزد خود را پيدا كردم به او گفتند آهسته كه اين جنازه حاج آقاى متولى است كه مى آورند گفت مى دانم دزد روز من همين شخص است و همين جا مى نشينم تا اينكه دزد شبم را نيز بياورند زيرا قبرستان بهترين دروازه هاى دزد بگير است پرسيدند چه طور اين شخص ثروتمند دزد روز تو است
بهلول گفت :براى اينكه زكات مال ما فقرا است و اين شخص چون زكات مال خود را نداده است پس يك عمر در روز روشن مال ما فقرا را دزديده است


http://img03.picoodle.com/img/img03/5/11/24/f_f45m_cf0e7cd.gif

دختر خوب
۱۳۸۷/۰۹/۰۴, ۰۳:۴۷
http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg

تعجّب سلمان

امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت کرده است که سلمان گفت: تعجب کردم از برای شش چیز که سه تای آن مرا به خنده آورد و سه تای آن مرا به گریه آورد.
امّا آن سه چیز که مرا به گریه آورد:
اول: مفارقت دوستان است که محمّد رسول خدا (صلّ الله علیه و آله وسلّم) و اصحاب اویند.
دوم: هول مرگ و احوال بعد از مرگ.
سوم: باز ایستادن نزد خداوند عالمیان از برای حساب.
و امّا آن سه چیز که مرا به خنده آورد:
اول: آن کسی است که طلب دنیا میکند و مرگ او را طلب می نماید.
دوم: کسی است که غافل است از احوال آخرت و حق تعالی و ملائکه از او غافل نیستند و اعمال او را احصا (شمارش) می نمایند.
سوم: کسی است که دهان را پر از خنده میکند و نمی داند که خدا از او راضی است یا در غضب است.

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۰۵, ۰۳:۱۱
http://shiaupload.ir/images/w1gytk0saafzh3wkaz9c.gifبنام تو اي هستي بخش مهربانhttp://shiaupload.ir/images/w1gytk0saafzh3wkaz9c.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



حكايت شيرين شيطان و عم اوغلي

گويند در زمان دانيال نبى يك روز مردى پيش او آمد و گفت : اى دانيال امان از دست شيطان ، دانيال پرسيد: مگر شيطان چه كرده ؟ مرد گفت : هيچى ، از يك طرف شما انبياء و اولياء به ما درس دين و اخلاق مى دهيد و از طرف ديگر شيطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، كار خوب بكنيم و از بديها دورى نماييم . دانيال پرسيد: چطور نمى گذارد؟ آيا لشكر مى كشد و با شما جنگ مى كند و شما را مجبور مى كند كه كار بد كنيد. مرد گفت : نه ، اين طور كه نه ، ولى دايم ما را وسوسه مى كند، كارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فريب مى دهد و نمى گذارد ديندار و درست كردار باشيم .
دانيال گفت : بايد توضيح بدهى كه شيطان چه مى كند، ببينم ، آيا مثلا وقتى مى خواهى نماز بخوانى شيطان نمى گذارد نمازت را بخوانى ؟ آيا وقتى مى خواهى پولى را در راه خدا بدهى شيطان مانع مى شود و نمى گذارد؟ آيا وقتى مى خواهى به مسجد بروى شيطان طناب به گردنت مى اندازد و تو را به قمارخانه مى برد؟ آيا وقتى مى خواهى با مردم خوب حرف بزنى شيطان توى دهانت مى رود و از زبان تو با مردم حرف بد مى زند؟ آيا وقتى مى خواهى با مردم معامله بكنى شيطان مى آيد و زوركى از مردم پول زياد مى گيرد و در جيب تو مى ريزد؟ آيا اين كارها را مى كند؟
مرد گفت نه : اين كارها را نمى تواند بكند ولى نمى دانم چطور بگويم كه شيطان در همه كارى دخالت مى كند، يك جورى دخالت مى كند كه تا مى آييم سرمان را بچرخانيم ما را فريب مى دهد، من از دست شيطان عاجز شده ام ، همه گناههاى من به گردن شيطان است . دانيال گفت : تعجب مى كنم كه تو اينقدر از دست شيطان شكايت دارى ، پس چرا شيطان هيچ وقت نمى تواند مرا فريب بدهد، من هم مثل توام ، شايد تو بى انصافى مى كنى كه گناه خودت را به گردن شيطان مى گذارى .
مرد گفت : نه من خيلى دلم مى خواهد خوب باشم ولى شيطان با من دشمنى دارد و نمى گذارد خوب باشم . دانيال گفت : خيلى عجيب است ، كجا زندگى مى كنى ؟ مرد گفت : همين نزديكى ، توى آن محله ، و از دست شيطان مردم هم خيال مى كنند كه من آدم بدى هستم ، نمى دانم چه كار كنم ، دانيال پرسيد: اسم شما چيست ؟ مرد گفت : اسمم عم اوغلى است .
دانيال گفت عجب ، عجب پس اين عم اوغلى تويى .
مرد گفت : چه طور مگر شما درباره من چيزى مى دانيد؟ دانيال گفت : من تا امروز خبرى از تو نداشتم ، ولى اتفاقا ديروز شيطان آمد اينجا پيش من و از تو شكايت داشت و گفت : امان از دست اين عم اوغلى .
مرد گفت : شيطان از من شكايت داشت چه شكايتى ؟
دانيال گفت : شيطان مى گفت : من از دست اين عم اوغلى عاجز شده ام ، عم اوغلى خيلى مرا اذيت مى كند، عم اوغلى در حق من خيلى ظلم مى كند... آن وقت از من خواهش كرد كه تو را پيدا كنم و قدرى نصيحتت كنم كه دست از سر شيطان بردارى . مرد گفت : خوب شما نپرسيديد كه عم اوغلى چه كار كرده ؟ دانيال گفت : همين را پرسيدم كه عم اوغلى چه كار كرده ؟ شيطان جواب داد كه هيچى ، آخر من شيطانم و مورد لعنت خدا هستم . روز اول كه از خدا مهلت گرفتم در اين دنيا بمانم براى كارهايم قرار و مدارى گذاشتم ، قرار شده است كه تمام بدى ها در اختيار من باشد و تمام خوبيها در اختيار دينداران ، ولى اين عم اوغلى مرتب در كارهاى من دخالت مى كند، پايش را توى كفش من مى كند، و بعد دشنام و ناسزايش را به من مى دهد. مثلا مى تواند نماز بخواند ولى نمى خواند، مى تواند روزه بگيرد ولى نمى گيرد، پولش را مى تواند در كار خير خرج كند ولى نمى كند. صد تا كار زشت و بد هم هست كه مى تواند از آن پرهيز كند ولى پرهيز نمى كند و آن وقت گناه همه اينها را به گردن من مى اندازد. شراب مال من است عم اوغلى مى رود و مى خورد، دو رنگى و حيله بازى از هنرهاى مخصوص من است ولى عم اوغلى در كارهايش حقه بازى مى كند، مسجد خانه خداست و ميخانه و قمار خانه مال من است ولى او عوض اين كه به مسجد برود دايم جايش در خانه من است . بد زبانى و بد اخلاقى مال من است ولى عم اوغلى به اينها هم ناخنك مى زند. چه بگويم اى دانيال كه اين عم اوغلى مرتب بر سر من كلاه مى گذارد و آن وقت تا كار به جاى باريك مى كشد مى گويد بر شيطان لعنت . وقتى معامله مى كند و مردم را در خريد و فروش فريب مى دهد پولش را در جيبش مى ريزد ولى تهمتش را به من مى زند، آخر من كى دست او را گرفته ام و روزه اش را باطل كرده ام . آخر اى دانيال من چه هيزم ترى به اين عم اوغلى فروخته ام . من چه ظلمى به اين مرد كرده ام كه دست از سر من بر نمى دارد. خواهش مى كنم شما كه هميشه مرا نصيحت مى كنيد اين عم اوغلى را احضار كنيد و بگوييد دست از سر من بردارد و... شيطان اين چيزها را گفت و خيلى شكايت داشت و من هم در صدد بودم كه تو را پيدا كنم و بگوييم پايت را از كفش شيطان در بياورى . خوب ، وقتى تو در كارهاى شيطان دخالت مى كنى او هم حق دارد، در كارهاى تو دخالت كند و روزگارت را سياه كند. اما تو مى گويى كه شيطان هرگز به زور و جبر تو را از راه به در نبرده و فقط وسوسه كرده ، در اين صورت تو بايد به وسوسه او گوش ندهى و سعى كنى به گفتار و رفتار نيك پايبند باشى ، آن وقت تو هم مى شوى مثل دانيال ، و نه تو از شيطان گله دارى و نه او از تو شكايت دارد. وقتى تو خودت بد مى كنى و بر شيطان لعنت مى كنى شيطان هم حق دارد كه از تو شكايت كند. تو بايد آن قدر خوب باشى كه شيطان نتواند تو را لعنت كند. عم اوغلى با شنيدن اين حرفها خيلى شرمنده شد و جواب داد: حق با شماست ، تقصير از خودم بود كه دست به كارهاى شيطان مى زدم ،
بايد خودم خوب باشم و گرنه شيطان گناه مرا به گردن نمى گيرد، اى لعنت بر شيطان


http://shiaupload.ir/images/5buemfo1841j53b9ma7m.gif

ازاد
۱۳۸۷/۰۹/۰۵, ۰۸:۲۸
الله
شب بيابان
کسی نیست که مرا دریابد کسی نیست که راه را به من نشان بدهد
گم شده ام کمک کمک می ترسم هراسانم چه کنم. خسته ام بی رمقم
کسی صدای مرا می شنود کسی مرا می بیندپاهایم یاریم نمی کند .
صدای قلبم را نمی شنوم انگار مردهافکارم مرا در بر گرفته: هوای سرد.
گرگ درنده ی بیابان. حیوانات وحشی شبی سرد بی سرپناه .پاهای ناتوان.
بیابان پراز خارحتما میمیرم.راه را گم کردام. همه جا تاریک است
در پی افکار بهم ریخته ام دنبال یک چیز می گردم.بدنبال یک نام
بیادم نیست.هر لحظه ضعیف تر می شوم.یک نام یک نام که در دنیا یکی است.
در ضعف افتادم. می چرخم شاید که مرادریابدسر به سوی آسمان. ماه وستارهارا میینم.
بمن می خندن .آنها را دوست ندارم آنها دیوانه اند. سکوت کردم که شاید
بتوانم نام اوراپیدا کنمپوچی اجازه ی فکر کردن مرا می گیرد
خود رادر مردابی میبینم که هر لحظه در آن فرو می روم
سکوت تنها بی فایده است. باید قلبم زنده شود. ندای او را می خواهم
زنده شو خواهش می کنم. یک بار دگر به من فرصت بده.فقط یک بار
شاید بتوانم نام او را بیابم. تمنا میکنم.یک. یک بار دگر. توانم به صفر رسیده
افکارم را آرام می کنم . در سینه احساس لرزش می کنم . خفیف می لرزد
ولی بیابان امانم نمی دهد حمایتش می کنم. افکارم شروع می کند .
سکوت بیشتری اختیار می کنمحالا دگر صدایش یواش یواش بگوش میاید.
کمی بعد بی اختیار داد می کشم می تپد . می تپد. شروع کرد شروع کرد.
حتما گرمم میکندسر به آسمان . ستاره وماه فریاد می زنندوبه قلبم چیزی می گویند.
بلند هم می گویند نام آاشنا خیلی آشنا ولی یادم نیست.هوا کم کم ابری می شود.
ابرها ستاره وماه باهم نام اورا می گویند.باد هم می وزد ونام او را می گوید.
خارهاوماسه ها را به حرکت در می آورد آنها هم می گویند.چرا من این اسم را
فرا نمی گیرم نام اورا باید از کجا در یابم :فکرم یا قلبم خارهاوماسه ها وستارگان.ماه.
آسمان باصدای بلند می گویند (قلب)..و قلبم از جا کنده شد وبه من فشارآورد.
آنها گفتن فریاد بزن . همین الان .بگو که دوستش داری یا الان یا هیچ وقت.
اطاعت کردم با من بودن.تمام نیرو را از سراسر بدنم جمع کردم ووو... بلند گفتم
(خدا . خدا .خدا .دوستت دارم)
ابرها به هم خور دن صدای گوش خراشی آمد: انگار گوشهام کر شد
رعد و برق خیلی بزرگی رو دیدم .انگار کور شدم و و و از خود بی خود شدم وبعد
از زمانی به خود آمدم. یک کلمه این همه حیرت.این همه بزرگی.اورا خیلی شنیدم.
او خدا بود خدا.گفتم می خواهم با تو باشم آیا تو بامنی.
گفت: باتو بودم از موقع به وجود آمدنت
صدات کردم .کمکت کردم.بلندت کردم.نازت کردم . از خود در تو دمیدم ولی تو بی توجه
بودی . گفتم مرا ببخش گفت کار منه.
گفتم دوستت دارم گفت من بیشتر از وجودت دوستت دارم اگر بدانی وجودت تکه تکه
می شود. تازه زبان بیابان را فهمیدم .باد مرا در بر گرفته بود . سبک بودم . هیچ نبودم .هیچ
ابرها .ماسه ها.ستارها.خارها. زمین و بیابان. آسمان وستاره او را تسبیح می کنند

یا علی مدد
ازاد

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۰۷, ۰۱:۰۱
:Sham:بنام تو اي قرار دل بي قرارم:Sham:


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




حكايت عمو عبد

آورده اند كه شيخى با جمعى از مريدان از دهى بيرون آمده ، به دهى ديگر مى رفت . در اثناى راه ديد كه مردى از باغ بيرون آمده و سبدى بر سر دارد و مى رود، شيخ با خود گفت : كه در اينجا مى توان كرامتى ظاهر نمود. زيرا كه اكثر مردم اين ده ، رئيس حسين و رئيس عز الدين و خالو قاسم ، نام دارند و اين مرد را صدا زنى و بگويى كه سبد ميوه را بياورد تا خورده شود كه اگر اين كار به وقوع پيوست ، عجب كرامتى ظاهر گردد و نان تو در ميان مردم نادان از اول پخته گردد و در اين باب شهرت تمام مى كنى !
پس روى به آن مرد نموده ، گفت : اى رئيس عز الدين ! رئيس حسين خالو قاسم شهريار!
آن مرد چون اسم رئيس را شنيد، جواب داد و رو به عقب نمود. ديد شيخ ، با جمعى از مريدان مى رود شيخ گفت : سبد ميوه را بياور تا بخوريم . آن مرد پيش آمد و گفت : اى شيخ ، مرا عموعيد مى خوانند و سبد من هم از ميوه نيست . شيخ با خود گفت كه اين دروغ مى گويد، اگر اين اسم را نداشت ، جواب نمى داد گويا در دادن ميوه مضايقه دارد با اينكه مرا بى كرامت تصور مى كند. پس از اين خيال گفت :
اى مرد مرا خبر داده اند كه آنچه در سبد است نصيب من و مريدان است و تو به علت ميوه ندادن نام خود را عموعيد گذاشته اى و دروغ مى گويى و انكار ميوه هم مى كنى .
آن مرد قسم ياد كرد كه يا شيخ از شما عجب دارم ، اگر اين سبد ميوه داشت البته به شما مى دادم .
شيخ گفت : اى مرد اگر راست مى گويى سبد بگذار تا ما خود نگاه كنيم ، اگر ميوه نداشته باشد، سبد برداشته و برو، آن مرد نمى خواست كه سبد را بر زمين بگذارد، زيرا سبب خجالت مى گرديد، از اين جهت در زمين گذاشتن سبد مضايقه مى نمود.
شيخ اين دفعه خاطر جمع گرديد و گفت : در رموز و عالم خفا به من گفته اند كه اين سبد نصيب من و مريدان من است و تو اى مرد شك در قول ما مكن و سبد را بگذار.
آن مرد لا علاج شده ، سبد را بر زمين بگذاشت .
چون شيخ نگاه كرد، ديد آن سبد پر از سرگين الاغ است . زيرا مدتها در باغ چريده بود و آن مرد سرگين ها را جمع نموده و در سبد گذارده بود و به خانه مى آورد.
چون شيخ آن سرگين را بديد، از روى خجالت به مريدان خود گفت : هر كس به سوز عشق فروزان است ، شروع در خوردن كند، مى داند كه اين چه لذت دارد!
پس مريدان هر يك به تقليد يكديگر تعريف مى كردند، يكى مى گفت :
كه بوى مشك به مشام من مى رسد، ديگرى مى گفت :
اگر عنبر به اين خوشبويى بود البته به چند برابر طلا نمى دادند. ديگرى مى گفت : هرگز شكر را به چاشنى نديده ام ، بارى تا آن از سگ كمتران ، يك سبد سرگين را بخوردند و تعريف كردند، شيخ با خود مى گفت : كه هر كس از اين بچشد و دل خود را بد كند، باطن او البته صاف گردد، قوت در گرسنگى و تشنگى به هم مى رساند


http://images.bigoo.ws/content/glitter/dividers/dividers_89.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۰۸, ۰۳:۳۳
http://shiaupload.ir/images/dbj6usqdib27lbaxdu6u.gifبنام تو اي مهربان حكيمhttp://shiaupload.ir/images/dbj6usqdib27lbaxdu6u.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


حكايت جالب خربزه فروش

آورده اند كه در شهر كاشان دو شخص دكان خربزه فروشى داشتند، مى خريدند و مى فروختند.
يكى هميشه در دكان بود و يكى ديگر در تردد و گردش ، و آن شريك كه در تردد بود، از شريك ديگر پرسيد كه امروز چيزى فروخته اى ؟ گفت : نه : گفت : چيزى خورده اى .
گفت : نه . گفت : پس خربزه بزرگى كه ديروز نشان كرده ام ، كجا رفته كه حالا معلوم و پيدا نيست ؟ و من در فكر آنم كه در وقت خوردن آن خربزه رفيق داشته اى يا نه ؟ و اين گفتگو را كه مى كنم مى خواهم بدانم كه رفيق تو كه بوده است ؟
شريك گفت : اى مرد بوالله العظيم سوگند كه رفيقى نداشته و من نخورده ام .
آن مرد به شريكش گفت : من كسى را به اين كج خلقى و تند خوئى نديده ام كه به هر حرفى از جاى در آيد و قسم خورد، من كى مضايقه در خوردن خربزه با تو كرده ام ؟ مطلب و غرض آن است كه مى ترسم خربزه را اگر تنها خورده باشى ، آسيبى به تو رسد، چرا كه آن خربزه بسيار بزرگ بوده .
آن رفيق به شريك خود گفت : به خدا و رسول و به قرآن و دين و مذهب و ملت قسم كه من نخورده ام .
بعد آن مرد گفت : حالا اينها كه تو مى گويى اگر كسى بشنود، گمان مى كند كه من در خوردن خربزه با تو مضايقه داشته ام ، زينهار اى برادر از براى اين چنين چيزى جزئى از جاى بر آيى ، اين قدر مى خواهم كه بگوئى تخم آن خربزه چه شد و اگر نه خربزه فداى سر تو، بگذار خورده باشى .
آن مرد از شنيدن اين گفتگو بى تاب شد و به دنيا و آخرت و به مشرق و به مغرب و به عيسى و موسى قسم خورد كه من ابدا نخورده ام .
آن مرد گفت : اين قسم ها را براى كسى بخور كه تو را نشناخته باشد، با وجود اين من قول تو را قبول و باور دارم كه تو نخورده اى ، اما كج خلقى تا به اين حد خوب نمى باشد.
الحاصل پس از گفتگوى زياد آن شريك بيچاره گفت : اى برادر به من نگاه كن ببين ! تو چرا اين قدر بى اعتقادى ؟ قسمى و سوگندى ديگر نمانده كه ياد نمايم ، پس از اين از من چه مى خواهى اين خربزه را به هر قسم كه مى دانى به فروش مى رسد از حصه من كم نموده و حساب كن .
آن مرد گفت : اى يار، من از آن گذشتم و قيمت هم نمى خواهم ، بد كردم ، اگر من بعد از اين ، از اين مقوله حرف زنم ، مرد نباشم ، مى خواهم حالا بدانم كه پوست آن خربزه را به اسب دادى و يا به يابو و يا به دور انداختى ؟
آن فقير تاب نياورد، گريبان خود را پاره پاره كرد و رو به صحرا نمود




http://shiaupload.ir/images/uayueunxfhehixvlulpy.gifhttp://shiaupload.ir/images/uayueunxfhehixvlulpy.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۱۰, ۰۲:۳۰
http://shiaupload.ir/images/k917i5bn61m7myqhbeax.gifبنام تو اي قرار هستيhttp://shiaupload.ir/images/k917i5bn61m7myqhbeax.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


دوستي تا ابديت

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید "واقعا ؟" "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند!" "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند."

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد و اوضاع مدرسه بصورت عادي مي گذشت. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداخته اند یا نه، به هر حال گويي اين موضوع را مهم تلقي نكرد. زيرا آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود. آن برگه ها نشانگر اين نكته بود كه همه ي دانش آموزان از تک تک همکلاسی هایشان رضايت كامل داشتند ...

از دست بر قضا با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند و هر كدام در مكاني ديگر مشغول ادامه تحصيل ، كار و زندگي شدند ...

چند سال بعد، متقارن با شروع جنگ، یکی از دانش آموزاني كه "مارک" نام داشت و به خدمت سربازي اعزام شده بود در جنگ ویتنام کشته شد ! معلمش با خبردار شدن از اين حادثه در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تا بحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود.

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟" معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : "چرا" سرباز ادامه داد : "مارک همیشه درصحبت هایش از شما یاد می کرد. "در حين مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هاي قديمي اش برای شركت در مراسم در آنجا گرد هم آمده بودند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :"ما میخواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نوار چسب بهم متصل شده بودند را از کیفش در آورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبیهای مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود !

مادر مارک گفت : "از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که میبینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است." همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند.
چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : "من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم."
همسر چاک گفت : "چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم."
مارلین گفت : "من هم برای خودم هنوز برگه ام را دارم. آن را توی دفتر خاطراتم گذاشته ام."
سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه....". "من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد."
صحبت ها ادامه داشت، انگار كلاسي مثل گذشته ها با همان همكلاسي هاي هميشگي در آنجا تشكيل شده بود فقط جاي مارک خالي بود كه اينك با آرامشي ابدي آرميده بود و دوستي ها را تا ابديت پيوند زده بود. معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورد، بي امان گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد !!!

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما بعضي وقت ها فراموش می کنیم كه این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی و در كجا اتفاق خواهد افتاد. بنابر این به کسانیکه دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزش هستند، قبل از آنکه برای گفتن اين حقيقت دیر شده باشد. القاء حس دوست داشتن و ايجاد يك حس اعتماد به نفسي كه بتوان به آن تكيه كرد در هيچ لحظه اي از عمر از ياد نخواهد رفت ...



http://shiaupload.ir/images/viht07846adcq9889u1f.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۱۰, ۱۸:۳۹
http://shiaupload.ir/images/d1mbanhd33dk34hw39.gifبنام تو اي مهربان هستي بخشhttp://shiaupload.ir/images/l5yjjw1i0d4w64cszsv.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



لباس خاركنى

اهل معرفت ، داستانى را از اياز و سلطان محمود نقل كردهاند كه شنيدنى است ؛ وقتى سلطان محمود اياز را به غلام خصوصى خود پذيرفت ، داستانهايى دارد. علاقه مخصوصى از اين غلام نسبت به خود دريافته بود كه او را مقرب و دربان ويژه و همه كاره خودش گردانيد.

حسودها و دشمنها نيز ناراحت بودند كه چرا غلامى اين قدر مقرب سلطان باشد لذا مرتب در مقام سعايت بودند. روزى به سلطان گزارش دادند كه اياز ذخاير و گنجينه هاى تو را دزديده و در محلى ذخيره كرده و خيالهايى دارد، حجره اى را معين كرده و در آن هميشه قفل است و هيچ كس را هم به آن راه نمى دهد، فقط خودش هر از چندى تنها مى آيد، وارد مى شود و آنچه را دزديده ذخيره مى كند و سپس خارج شده و دوباره در را قفل مى كند، او مى خواهد خزينه را خالى كند!!

سلطان باور نمى كرد ولى براى اينكه به آنان هم بفهماند، دستور داد تا مامورين بروند، در را بشكنند و هر چه يافتند بياورند. وقتى كه مامورين وارد اطاق شدند ديدند هيچ چيز جز چاروقى ، لباس و كفش خاركنى كه سابق مى پوشيده و پوستين كهنه اى در آنجا نيست .

حفار آورند و كندند و هر چه حفر كردند چيزى نيافتند، به سلطان گفتند سلطان ، اياز را احضار كرد و پرسيد علت اين كار چيست ؟ چرا يك حجره را اختصاص به چاروق و پوستين داده اى و در آن را قفل كرده اى ، متهم مى گردى ، اينها چيزى نيست كه خودت را مورد سوءظن قرار مى دهى .

اياز پاسخ داد: من حقيقتش را به سلطان گزارش مى دهم ، من اول يك خاركن بيشتر نبودم ، حالا كارم رسيده به جايى كه وزير سلطان شده ام ، براى اينكه حال دومم يادم نرود، لباس ‍ زمان خاركنى را در اين حجره قرار داده ام و هر روز نگاهى به آن مى كنم و ياد خود مى آورم و به خودم مى گويم ! اى اياز! تو همان خاركن هستى و اين لباست هست ، حالا كه لباس ‍ حضور مى پوشى وضع دولت را فراموش نكنى و غرور تو را نگيرد، مبادا خيانت و تجاوز كنى و... سلطان شاد شد و اياز مقربتر گرديد.

اين داستان براى فرد فرد ما آموزنده است

(( فلينظر الانسان مم خلق ))

هر كسى هستى ، دلترا نگاه كن ، تو همان آب گنديده هستى ، آخرت را نيز ياد كن ، قبرت را در نظر داشته باش كه حيف مى شوى



http://shiaupload.ir/images/23r6fpojpelehz84hwlo.gif

مهدویت
۱۳۸۷/۰۹/۱۰, ۲۰:۳۰
سلام بر مهدویت

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۱۲, ۰۱:۲۸
http://shiaupload.ir/images/m1mtb3coojbqtbxuyv2o.gifبنام تو اي ارام جانhttp://shiaupload.ir/images/6jqai17pa6svd2dusy9p.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




حكايت عابد پرهيزكار

اين داستان را بخوانيد تا معناى (( ياد خدا )) و تسلط بر نفس را درك كنيد:
از امام محمد باقر (عليه السلام ) نقل مى كند:
در ميان بنى اسرائيل زنى بدكاره بود كه عده زيادى از جوانان را مريض كرده بود، روزى بعضى از آن جوانان به او گفتند تو به قدرى فريب دهنده هستى كه اگر فلان عابد مشهور، تو را ببيند فريفته تو خواهد شد،
آن زن چون اين مطلب را شنيد، سوگند خورد كه به منزل نرود تا آن عابد را فريب دهد.

شب كه فرا رسيد، به صومعه عابد رفت و گفت اى عابد! درمانده هستم . مرا امشب جا و پناه بده عابد قبول نكرد،

زن گفت : بعضى از جوانان بنى اسرائيل با من قصد زنا دارند، از نزد ايشان فرار كردم ، اگر مرا جا ندهى ، آنها مى رسند و با من عمل منافى عفت انجام مى دهند،

عابد چون اين سخن را شنيد، در را گشود و به آن زن جا داد،
آن زن بدكاره پس از چند لحظه لباسهاى خود را در آورد و با حركاتى خواست عابد را فريب دهد،
چون چشم عابد به آن منظره و طنازيها افتاد، شهوتش طغيان كرد، اختيار از دستش رفت به طورى كه بى اختيار دستش را روى بدن آن زن گذاشت
و در همين حال به(( ياد خدا )) فورى بلند شد و رفت به طرف يك ديگ غذايى كه روى آتش گذاشته بود، دست خود را روى آتش گذاشت ،
زن نگاه كرد ديد عابد دست خود را مى سوزاند، گفت : چه كار مى كنى ؟
عابد گفت : دست خود را مى سوزانم با آتش دنيا، تا از آتش آخرت نجاتيابم ،
زن همان دم از صومعه بيرون آمد و خود را به بنى اسرائيل رساند و گفت :
عابد را دريابيد كه اينك دست خود را مى سوزاند،
عده اى از بنى اسرائيل به سوى صومعه دويدند وقتى رسيدند ديدند، تمام دست عابد سوخته شده است

باز ياد اين جمله افتادم كه : اگر نخواهيم گناه كنيم مي توانيم


http://shiaupload.ir/images/ozdv00705w0rdfg8o8o8.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۱۴, ۰۱:۵۴
http://shiaupload.ir/images/m6828yo6mhj7pe0sowh.gifبنام تو اي قرار هستيhttp://shiaupload.ir/images/bbithyd71nv8flge402e.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




حكايت تاجر زرنگ

در زمان های قدیم، تاجری به روستایی كه ميمون هاي زيادي در جنگل هاي حوالي آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت:
من ميمون هاي اينجا را خريدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم.
مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتي معامله را قبول کردند.
به نظر آنها قیمت بسيار منصفانه بود. در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند.


فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائيان گفت:
هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم.
این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بكار گرفتند. اما ظاهرا تعداد میمون هاي باقيمانده کمتر شده بود. در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند.
روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساكنان آن روستا داد. او به مردم گفت:
امروز من در شهر کاری را بايد انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد.
مردم روستا بسيار مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و ديگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود !
روستائيان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند.
معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائيان گفت: این میمون ها را در قفس مي بينيد؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید.
ظاهرا معامله ي پر منفعتي بنظر مي رسد، ولي غافل از حيله اي كه در آن نهفته است...
بدين ترتيب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر ميمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خريداري كردند.


بله. چشمتان روز بد نبيند! از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسيد! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمايه ي روستائيان دوباره در آن روستا ساكن شدند...


نتیجه اخلاقی را كه ميتوان از اين حكايت گرفت اينست كه
سرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید، حالا هر چيز كه باشد.
چون شما با اندوخته هايي كه متعلق به سرزمين شماست ثروتمنديدو تا زمانيكه آنها را در محدوده ي خود دارید برنده اید ولی همین که آنها را از دست دادید در هر شرايطي بازنده خواهید شد.
شما چه نتيجه اي مي گيريد ؟؟


http://images.bigoo.ws/content/glitter/dividers/dividers_125.gif

سپیدارسبز
۱۳۸۷/۰۹/۱۴, ۱۰:۳۳
:Gol:

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۱۵, ۲۰:۵۹
http://shiaupload.ir/images/70bf97s6thjg92ice22g.gifبنام تو اي شور شيدائيمhttp://shiaupload.ir/images/70bf97s6thjg92ice22g.gif




http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




حكايت زنده ماندن عشق...


روزی روزگاری درجزيره ای تمام حواس زندگی ميکردند. شادی،غم،غرور،عشق... روزی خبر رسيد به زودی تمام جزيره به زير آب خواهد رفت .


پس همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده کرده و جزيره را ترک کردند.اما عشق مايل بود تا اخرين لحظه باقی بماند چرا که او عاشق بود. عاشق جزيره.


اما وقتی که جزيره به زير آب فرو ميرفت ، عشق از ثروت که با قايقی با شکوه جزيره را ترک ميکرد كمک خواست وبه او گفت:آيا می توانم با تو همسفر شوم؟


ثروت گفت:خير نمی توانی. من مقدار زيادی طلا و نقره در قايقم دارم و ديگر جايی برای تو وجود ندارد .


پس عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.


عشق به غرور گفت :لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.غرور با خود خواهی گفت: نمی توانم تمام بدنت خيس و کثيف شده. قايق مرا کثيف ميکنی.


غم در نزديکی عشق بود.پس عشق به او گفت :اجازه بده تا من با تو بيايم .غم با صدايی حزن الود گفت:آه عشق . من خيلی ناراحتم و احتياج دارم تنها باشم.


پس عشق اين بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او انقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را نشنيد .


ناگهان صدايی مسن گفت: بيا عشق من تو را با خود می برم. عشق انقدر خوشحال بود که حتی فراموش کردنام ياريگرش را بپرسد ،سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترک کرد .


وقتی به خشکی رسيد پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پيرمرد بدهکار است .چرا که او جان عشق را نجات داده بود .


عشق از علم پرسيد : او که بود.


علم پاسخ داد : او زمان است.


عشق گفت :زمان؟ او چرا به من کمک کرد؟


علم لبخندی خرد مندانه زد و گفت:


زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است


http://i35.tinypic.com/2i03amu.jpg

سخن آشنا
۱۳۸۷/۰۹/۱۵, ۲۱:۳۲
با سلام و تسليت سالروز شهادت حضرت امام محمد باقر (ع)
روزى يک مسيحي به امام باقر عليه السلام جسارت کرد و گفت :انت بقر؟ يعني تو گاو هستى ؟
حضرت در جواب فرمود انا باقر يعني اشتباه مي کنيد اسم من باقر است .
مسيحي گفت :تو پسر زنى آشپز هستى .
امام فرمود:آشپزى شغل مادرم است .
مسيحي :تو پسر زني سياهرنگ و بدزبان هستى .
امام گفت: اگر اين لقبهايى که به مادرم دادى راست است خدا او را بيامرزد. و اگر دروغ است خدا تو را بيامرزد
اين اخلاق بزرگوارانه مرد مسيحي را تحت تاثير قرار داد و لذا به ديني گرويد که منشاء اين اخلاق کريمانه باشد و مسلمان شد
خدا به ما توفيق بده که بتوانيم درعين توانمندي با اخلاق نيکو رهرو خوبي براي آن بزرگواران باشيم
(به نقل از کتاب :داستانهاي بحار الانوار، ج 5)
التماس دعا

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۱۹, ۱۲:۱۹
http://shiaupload.ir/images/dfb16acrlpmgdaskcurd.gifبنام تو اي شورآفرين هستيhttp://shiaupload.ir/images/7n2qvtzxkx6z5l44vlqf.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg





معامله با اهل بيت (عليهم السلام)
ايام حج امام حسن و امام حسين و عبدالله بن جعفر عليهم السلام به همراه قافله اي براي انجام اعمال حج مدينه را ترک کردند. در بين راه قافله را گم کردند لذا تشنه و گرسنه به سراغ خيمه اي که در آن بيابان ديده مي شد رفتند و به پيره زني که در انجا بود گفتند: ما تشنه و گرسنه ايم آيا نوشيدني و خوردني داري ؟زن گفت: فقط گوسفندي دارم که مي توانيد آن را بدوشيد و از شير آن استفاده کنيد. و ان را سر ببريد تا برايتان غذا بپزم. لذا همين کار را انجام دادند، وقت خداحافظي گفتند: ما از طايفه قريش هستيم، اگر از سفر حج سالم برگشتيم اگر نزد ما بيايي جبران خواهيم کرد
مدتي بعد فقر و تنگدستي آن زن و شوهرش را بسيار آزار مي داد و بالاخره مجبور شدند جهت سرو سامان دادن به زندگي خود به مدينه بروند و در انجا به حفر چاه آب مشغول شدند
روزي امام حسن (عليه السلام ) پيره زن را ديدند و او را شناخت، ولي پيره زن آن حضرت را نشناخت. حضرت شخصي را به دنبال او فرستاند و به او فرمود: آيا مرا مي شناسي ؟ زن گفت: نه! حضرت فرمود: من ميهمان آن روز تو هستم که از گوسفندت براي ما غذا فراهم کردي!. زن گفت: ولي من به ياد نمي آورم. حضرت فرمود: مانعي ندارد، اگر تو مرا نمي شناسي من تو را مي شناسم. آن گاه دستور داد هزار گوسفند براي او خريداري کردند و هزار دينار هم پول نقد به او داد، و او را با شخصي نزد امام حسين (عليه السلام) فرستاد
امام حسين به زن فرمود: برادرم حسن (ع) چقدر به تو کمک کرد؟ زن گفت: هزار دينار و هزار گوسفند. امام حسين (عليه السلام) نيز همان مقدار به او کمک کردند، سپس او را با شخصي به منزل عبدالله بن جعفر فرستاد
عبدالله گفت: امام حسن و امام حسين عليهما السّلام چقدر به تو کمک کرده اند؟ زن گفت: روي هم دو هزار دينار و دو هزار گوسفند. عبدالله دو هزار دينار و دو هزار گوسفند به او دادند، سپس گفت: اگر اول نزد من آمده بودي آن دو بزرگوار به زحمت نمي افتادند ( و همه ي اين مقدار را من مي دادم)
مبع


محجه –فيض، شنيدنيهاي تاريخ، ج 4، ص 216




برگرفته از وبلاگ نسل جوان (http://naslejavan.parsiblog.com/Archive36780.htm?P=3)



http://shiaupload.ir/images/viht07846adcq9889u1f.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۲۱, ۰۳:۵۱
http://i10.tinypic.com/2zxnk9x.gifهــو الكـــريــــــمhttp://i10.tinypic.com/2zxnk9x.gif




http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




حكايت فرشته بيكار

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه مي كند .
هنگام ورود ،‌ دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند و تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز ميكنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند .

مرد از فرشته اي پرسيد :‌ شما داريد چكار مي كنيد ؟

فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد ،‌ گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي كنند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند .

مرد پرسيد شماها چكار مي كنيد ؟‌

يكي از فرشتگان با عجله گفت : ‌اينجا بخش ارسال است ،‌ ما الطاف و رحمتهاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد :‌ شما اينجا چكار مي كنيد و چرا بيكاريد ؟‌

فرشته جواب داد :‌ اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند .

مرد از فرشته پرسيد :
مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟

فرشته پاسخ داد :
‌بسيار ساده ، ‌فقط كافيست بگويند : خدايا شكر




http://www.mo3afa.com/fasel/f42.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۰۹/۲۱, ۰۸:۳۷
شخصی گفت :
به نزد اویس قرنی شدم از من پرسید چه چیز تو را به این جا آورده ؟
گفتم : از این رو آمدم که تو را ببینم و به تو آرام بگیرم .
اویس گفت :
من هرگز کسی را ندیدم که پروردگارش را بشناسد و به دیگری آرام بگیرد .:Gol::Gol:

Lover12
۱۳۸۷/۰۹/۲۱, ۰۸:۵۲
آزادمردي
هواي مدينه گرم و سوزان بود. عبدالله بن جعفر با خود انديشيد چه بهتر كه امروز به باغ خارج شهر بروم. هم روز را در سايه درختان، آسوده تر، مي گذرانم و هم به كارگران سركشي مي كنم. پس راه نخلستان ها را در پيش گرفت و از كوچه هاي پرپيچ و خم مدينه گذشت . عرق ريزان، خود را به سايه درختان رسانيد. زير نخستين درخت خرما نشست، گرمي هوا، سخت او را ناراحت كرده بود.
نخلستان كاملاً خلوت بود و رفت و آمدي به چشم نمي خورد. تنها گاهي كشاورزي بيل به دوش ديده مي شد كه براي آبياري درختان، به تكاپو مشغول است. عبدالله غرق تفكر و از خود بي خود شده بود. ساعت مي گذشت و او همچنان زير درخت لميده بود. ناگهان به خود آمد، ديد كه ظهر است و خورشيد به ميان آسمان رسيده است . بهتر آن ديد كه برخيزد و به سوي باغ خود برود.
چند گامي پيش نرفته بود كه چشمش به غلام جوان سياه چرده اي افتاد كه زيرسايه درختي، سفره غذا گسترده بود. صفا و سادگي سفره، عبدالله را بر آن داشت تا در كنار درختي بايستد و غذا خوردن وي را تماشا كند. عبدالله چونان ايستاد كه غلام جوان او را نبيند، ولي او غلام و سفره اش را به خوبي مي ديد.
غلام روي خاك نشست و سفره را پهن كرد. سه گرده نان در سفره بود يك قرص نان را ميان سفره گذاشت، دو قرص ديگر را براي آن كه خشك نشود، گوشه سفره پيچيد هنوز دست به غذا نرسانده بود، كه سگي دوان دوان، خود را به او رسانيد. عبدالله مي ديد كه شكم سگ از گرسنگي به پشت چسبيده است، دنده هايش را از روي پوست مي توانست شمرد. او نگاهي به سگ كرد، حيوان زبان بسته با چشماني از حدقه برون آمده، نان ميان سفره را مي پاييد.
جوان سياه چرده، بي درنگ گرده نان را پيش سگ انداخت و به تماشايش نشست. سگ را ديد كه با اشتهاي زياد، بي درنگ گرده نان را بلعيد و همچنان با چشمان ذوق زده به سفره نگريست.
غلام، گرده دوم را نيز از گوشه سفره بيرون آورد و پيش حيوان انداخت. طولي نكشيد كه سگ گرده دوم را نيز بلعيد و همچنان ايستاد. گويي چند روز است كه هيچ نخورده، نگاهش همچنان به سفره بود وبا تكان دادن سر و دم، از غلام تشكر مي كرد، جوان، گرده سوم را پيش سگ انداخت. سگ نان سوم را نيز خورد.
عبدالله ديد كه غلام چيزي نخورد و از جا برخاست. سفره را پيش سگ تكان داد تا خرده هاي نان را نيز بخورد و در ضمن به او فهماند كه ديگر ناني در بساط ندارد. سپس دست به آسمان دراز كرد و خدا را سپاس گفت. سگ نيز دمي تكان داد و از آن جا دور شد.
عبدالله كه تا آن هنگام پشت سر غلام ايستاده بود، جلو رفت و به او سلام كرد و گفت:" مگر جيره تو در روز چند قرص نان است؟"
- روزي سه گرده ، كه هر روز ظهر تحويل مي گيرم و تا روز ديگر با آن به سر مي برم؟
- شگفتا! پس تو غذاي يك شبانه روز خود را به سگ دادي؟ خودت چه خواهي كرد؟! آيا بهتر نبود يك نان به سگ مي دادي و دو قرص ديگر را براي خود مي گذاشتي؟!
- من هر روز، همين جا غذا مي خورم. اصولاً در اين نخلستان سگ نيست. پيدا بود كه اين سگ از راهي دور به اين جا آمده و گرسنگي زيادي كشيده است. دور از جوانمردي بود كه سيرنشده باز گردد. درست است كه او حيوان است، ولي روانيست حيواني گرسنه كه روزها چيزي نخورده و به انساني پناه آورده، با شكم خالي باز گردد!
- دراين صورت خودت امروز چه خواهي خورد؟
- تحمل يك روز گرسنگي چندان مشكل نيست، ولي نااميد كردن مخلوقي كه به اميد لقمه ناني آمده، برمن بسي دشوار است!
چطور من ادعاي انسانيت كنم، ولي حاضر نشوم يك وعده غذايم را به موجودي ديگر بدهم كه او نيز شكم دارد و احساس گرسنگي مي كند، ناراحت مي شود و زجر مي كشد؟! به نظر شما دور از انصاف نبود اگر او گرسنه باز مي گشت؟! من با اين كه از مال دنيا بي بهره ام و نمي توانم از گرسنه ها پذيرايي كنم، ولي همين اندازه مي توانم يك روز گرسنه بمانم تا حيوان ضعيفي به بهاي گرسنگي من، سير گردد!
عبدالله برهمت بلند و جوانمردي غلام آفرين گفت و سپس با خود انديشيد: " با آن كه من به سخاوت شهره ام، ولي به خدا اين جوان ازمن سخاوتمندتراست. چه، دستگيري ثروتمندان از بينوايان- با اين كه پسنديده است- چندان مهم نيست. اما كار اين جوان مهم است كه گرسنگي مي كشد و ديگران را سير مي كند، مردانگي او بسيار بيشتر است."
پس عبدالله، غلام را با آن نخلستان از صاحبش خريد و آزادش كرد و نخلستان را نيز به وي بخشيد. آري، حيف بود جواني كه از بندگي شكم آزاد است، در قيد بندگي ديگران بماند. آزادي، حق آزادمردان است و بس!

Lover12
۱۳۸۷/۰۹/۲۱, ۰۸:۵۶
INTERVIEW WITH GOD
گفتگو با خدا
I dreamed I had an interview with god
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم
God asked
خدا گفت
So you would like to interview me
پس مي خواهي با من گفتگو کني

I said ,If you have the time
گفتم اگر وقت داشته باشيد

God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدي است

What questions do you have in mind for me
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي
What surprises you most about human kind
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند
God answered
خدا پاسخ داد
That they get bored with child hood
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند
They rush to grow up and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد
long to be children again
حسرت دوران کودکي را مي خورند
That they lose their health to make money
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند
and then
و بعد
lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند
That by thinking anxiously about the future
اينکه با نگراني نسبت به آينده
They forget the present
زمان حال را فراموش مي کنند
such that they live in nether the present
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند
And not the future
نه در آينده
That they live as if they will never die
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد
and die as if they had never lived
و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند
God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت
we were silent for a while
و مدتي هر دو ساکت مانديم
And then I asked
بعد پرسيدم
As the creator of people
به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you want them to learn
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند
God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد
To learn they can not make any one love them
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد
but they can do is let themselves be loved
اما مي توان محبوب ديگران شد
To learn that it is not good to compare themselves to others
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
To learn that a rich person is not one who has the most
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد
but is one who needs the least
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم
and it takes many years to heal them
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد
To learn to forgive by practicing for giveness
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند
T o learn that there are persons who love them dearly
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند
But simly do not know how to express or show their feelings
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند
To learn that two people can look at the same thing
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند
and see it differently
اما آن را متفاوت ببينند

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند
The must forgive themselves
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند
And to learn that I am here
و ياد بگيرند که من اينجا هستم
ALWAYS
**********

Lover12
۱۳۸۷/۰۹/۲۱, ۰۹:۰۲
پدر و پسر

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد

Lover12
۱۳۸۷/۰۹/۲۱, ۰۹:۰۳
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟
آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛ بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ...
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است !
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!!
وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...!
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!!
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ...
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند !
تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح ­ روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ...
آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید ؟!
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است ...

Lover12
۱۳۸۷/۰۹/۲۱, ۰۹:۰۵
تله موش
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‌اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لب‌هايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي‌رسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط مي‌توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي‌داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده‌ام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خنده‌اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه‌هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد مي‌كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها مي‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته‌اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

ازاد
۱۳۸۷/۰۹/۲۱, ۱۰:۰۶
زیبای رایگانه ؟؟؟

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است....

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۲۲, ۱۳:۳۷
http://shiaupload.ir/images/sc3n45ifcim2bvd3aoy.gifبنام تو اي مهربان هستي بخشhttp://shiaupload.ir/images/sc3n45ifcim2bvd3aoy.gif




http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




حكايت شيرين امير و مرد حاضر جواب

روزی فردی داخل مجلس امیری گردید، ودرحضور امیر یك طبق شیرینی بود.
امیر به خدمتكارش گفت:یك عدد شیرینی به او بدهید.

آن فرد چون شیرینی را خورد گفت:ای امیر، پروردگار متعال در سوره یس فرمود:فارسلنا الیهم اثنین
امیر دستور داد یك عدد دیگر به او دادند.

چون خورد گفت:ای امیر خدا می‌فرماید :«فعزّزنا بثالث»
امیر گفت: یكی دیگر به او بدهند.

چون خورد گفت:ای امیر خدا می‌فرماید:«فخذا اربعة منّ الطّیر».
امیر گفت یكی دیگر به او دادند.


چون خورد گفت:ای امیر خدا می‌فرماید:«فخذوا اربعة منّ الطّیر»،
امیر گفت: یكی دیگر به او دادند.


گفت خدا می‌فرماید:«خمسة سادسهم كلبهم».
یكی دیگر به او دادند.


گفت: خدا می‌فرماید:«انّا خلقنا السّموات و الارض فی ستّة ایّام».
یكی دیگر به او دادند


گفت:خدا می‌فرماید:«سبع سموات طباقاً»
یكی دیگر به او دادند.


گفت: خدا می‌فرماید:«ثمانیة ازواج».
یكی دیگر به او دادند.


گفت: خدا می‌فرماید :«تسعة رهطٍ».
یكی دیگر به او دادند.



گفت: خدا می‌فرماید:«تلك عشرة كاملة».
باز یكی به او دادند


گفت: خدا می فرماید:«احد عشر كوكباً».
باز یكی دیگر به او دادند


گفت: خدا می فرماید:«انّ عدّة الشّهور عندالله اثنی عشر شهراً»
یكی ديگر به او دادند


گفت: خدا می فرماید:«ان یكن منكم عشرون صابرون»،
عدد دیگر نیز به او دادند.


گفت:خدا بعد از آن می‌فرماید:«یغلبرا مأتین».
پس امیر دستور داد شیرینی را با طبقش پیش او گذاشتند.


گفت:ای امیر اگر چنین دستور نمی‌دادی هر آینه آن آیه شریفه را می‌خواندم كه خدا می‌فرماید:«فارسلنا الی مأة الف او یزیدون»


امیر گفت:مرحبا به هوش و ذكاوت تو، چه بسیار خوشدل شدم از كلمات تو كه از قرآن كریم بیان داشتید.




http://www.mo3afa.com/fasel/f40.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۲۶, ۰۳:۱۱
http://shiaupload.ir/images/5xu31iei2rl9hvp5sli.gifبنام تو اي مهربان مهر آفرين http://shiaupload.ir/images/5xu31iei2rl9hvp5sli.gif





http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


در قبر چه خبر است ؟!

گويند روزى ملانصر الدين از قبرستان عبور مى كرد، پايش به سنگ قبر مى خورد و به رو افتاده ، تمام سر و صورتش پر از گرد و غبار مى شود، در اين حال به خاطرش رسيد كه خوب است خود را مرده قلمداد كند، بلكه نكير و منكر بيايند و او آنها ببيند كه چه شكلى هستند!

در اين فكر بود كه از دور صداى پاى قاطرى به گوشش رسيد، تصور كرد صداى پاى نكير و منكر است كه مى آيند، پس از ترس رو به فرار گذاشت ، در ميان قبرى مخفى شد و قاطرها كه نزديك شده بودند و بار آنها هم چينى و شكستنى بود،

ناگاه ملا از ميان قبر بلند شد، قاطرها رم كرده و بارها را به زمين انداختند و فرار كردند قاطرچى ها بسيار ناراحت شده ، ملا را گرفتند و محكم زدند و بدنش را مجروح نمودند.

ملا با صورتى خون آلود، به خانه برگشت ، زنش پيش آمده از او پرسيد كجا بودى كه به اين روزگار افتاده اى ؟

گفت رفته بودم به آن دنيا ببينم چه خبر است ،

زنش پرسيد چه خبر بود؟

گفت :

(( اگر قاطرهاى كسى را رم ندهند خبرى نيست و كسى به كسى كارى ندارد . ))



http://sl.glitter-graphics.net/pub/1400/1400049axa4mb2iu6.gif

tabatabay
۱۳۸۷/۰۹/۲۶, ۱۳:۳۱
http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



از جهنم جهل تا بهشت دانایی
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...




خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.


شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.


***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟







عرفان نظر آهاری

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۲۷, ۱۶:۵۵
http://shiaupload.ir/images/bfugjr287dq28ul1dym5.gifبنام تو اي قرار جان بي قرارانhttp://shiaupload.ir/images/bfugjr287dq28ul1dym5.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg

يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :


پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ....


قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟
زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.
تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند.
دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند.
اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند




http://shiaupload.ir/images/ml2s86mxjhugzuzeoio.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۲۸, ۱۴:۳۳
http://shiaupload.ir/images/ylx6ewgf91k7s9kocw39.gifبنام تو اي انيس المومنينhttp://shiaupload.ir/images/8cz2t7sy6sfevx64pfmm.gif




http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




شكرنعمت


گويند روزى داودعليه السلام از خدا خواست رفيق خودش را در بهشت نشانش دهند. از اهل ايمان كه خدا او را دوست مى دارد.


ندا رسيد فردا بيرون دروازه برو او را مى بينى . فردا كه جناب داود از دروازه خارج شد با متى پدر يونس پيغمبر برخورد كرد، مقدارى هيزم به دوش گرفته است دنبال مشترى مى گردد.


يك نفر آمد و خريد او جلو رفت با او مصافحه و معانقه كرد، گفت :
امروز ممكن است ميهمان شما باشم ، متى گفت زهى سعادت بفرماييد برويم .


جناب متى از همان پول هيزم و آرد و نمك خريد به مقدار سه نفر خودش و داود و سليمان .


پيش از خوردن متى سر به آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا هيزمى كه من كندم ، درختش را تو رويانده بودى ، نيرو و قدرت بازو تو به من عنايت كرده بودى ، توانايى حمل آن را تو دادى ، مشترى را تو فرستادى ، آردى كه جلوى ما هست گندمش را تو آفريدى ، دستگاهى براه انداختى كه حالا ما بتوانيم نعمت تو را مصرف كنيم.


مى گفت و اشك در گوشه هاى چشمانش مى ريخت داود رو به سليمان كرد و گفت همين شكر است كه انسان را به مقامات عالى مى رساند. و اين طور بود كه داود عليه السلام همنشين خود را در بهشت يافت .

شكر نعمت نعمتت افزون كند كفر نعمت از كفت بيرون كند



http://shiaupload.ir/images/7pcbelat1awx10675jky.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۰۹/۲۹, ۰۲:۴۶
http://shiaupload.ir/images/589i05kgzasyr0989v82.gifهــــوالحكيــ ــــــم http://shiaupload.ir/images/nhig7zbr5kd10c359aj.gif




http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




در جستجوي بخت بيذار

روزي روزگاري در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد "بخت با من يار نيست" و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهبود نمي يابد.

پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگري توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: "اي مرد كجا مي روي؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
گرگ گفت : "ميشود از او بپرسي كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسيع رسيد كه دهقاناني بسيار در آن سخت كار مي كردند.
يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : "اي مرد كجا مي روي ؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
كشاورز گفت : "مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نميكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : "اي مرد به كجا مي روي ؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي در ميان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بيدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختي بيدار باز گشت...

به شاه شهر نظاميان گفت : "تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي، در هيچ جنگي شركت نمي كني، از جنگيدن هيچ نمي داني، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه انديشيد و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم."
مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير تو نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

به دهقان گفت : "وصيت پدرت درست بوده است، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن، در زير اين زمين گنجي نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است، بيا باهم شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."
مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را برايش تعريف كرد و سپس گفت: "سردردهاي تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت!"

شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاري را كرد كه شايد شما هم مي كرديد، مرد بيدار بخت قصه ي ما را به جرم غفلت از بخت بيدارش دريد و مغز او را خورد.


ديوانگي است قصه‌ي تقدير و بخت نيست
از نام سرنگون شدن و گفتن اين قضاست


در آسمان علم، عمل برترين پر است
در كشور وجود هنر بهترين غناست


ميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر است
ميپوي گرچه راه تو در كام اژدهاست



شعر از : پروين اعتصامي



http://shiaupload.ir/images/sh8749s8j74pzboc5fc5.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۱۰/۰۷, ۰۱:۵۷
http://shiaupload.ir/images/lco83fk7jz1ehwv14vq8.gifهــوالحكيمhttp://shiaupload.ir/images/wjh4qclpl7vtjg64cx1f.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت
هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.


دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و
تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.


هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور
که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر
خود تجسم کند به سر مي برد.




پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق
هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و
رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........


در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا
را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي
مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.


روزها وهفته ها گذشت.........................
يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند
پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت


مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود
پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد


مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه
کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند.


موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.


اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که پول قادر به خريد آن ها نيست.



http://shiaupload.ir/images/jcxpjrbd2425ip5da4cf.gif

مجیب
۱۳۸۷/۱۰/۰۷, ۱۳:۲۳
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها، از ترفند ساده اي استفاده مي كنند. زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند، نمي تواند خود را از بند خلاص كند.
اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد. وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد، كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد!!!
پاي ما نيز، همچون فيلها، اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي [گناه] بسته شده است، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،
غافل از اينكه براي به دست آوردن رهایی و سعادت ، فقط يك عمل جسورانه كافيست و توبه

با من فقط از خدا بگو
۱۳۸۷/۱۰/۰۸, ۰۰:۵۸
یه روز یه نفر رفت پیشه حضرته محمد و گفت:

من سه تا کار بد می کنم ولی می خوام یکیش رو ترک کنم و اون دو تا رو ادامه بدم

حضرت گفت:چه کارایی؟

مرد گفت: شراب خوردن دروغ گفتن دزدی کردن

حضرت گفت : دروغ رو بزار کنار.

مرد رفت و بعد مدت ها دروغ نگفتن حضرته محمد رو دید و خواست بره جلو

که سلام بگه

پیشه خودش گفت: نکنه حضرت بپرسه اون کارارو انجام میدی یا نه بعد من

جلوی جمع نتونم راستشو بگم و ضایع بشم

مرد تصمیم گرفت که اون دو کار زشت رو هم ترک کنه که بخاطر اونها هم

مجبور به دروغ گفتن نشه

مجیب
۱۳۸۷/۱۰/۰۸, ۰۹:۴۸
مدادپاک‌کن تمام شده بود...
نمي‌دانست بايد خوشحال باشد يا ناراحت...
خوشحال از پاک کردن اون ‌همه اشتباه...
يا ناراحت از زياد بودن آنها...

مجیب
۱۳۸۷/۱۰/۰۸, ۱۱:۰۸
پسر بچه اي وارد يكبستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يك بستني ميوه اي چند است ؟ پيشخدمت پاسخ داد: 50 سنت. پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد : يك بستني ساده چند است؟ در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت. پسر دوباره سكه‌هايش را شمرد و گفت: لطفا يك بستني ساده . پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد حيرت كرد. پسر بچه در كنار ظرف خالي بستني 2 سكه 5 سنتي و 1 سنتي برای انعام پیشخدمت گذاشته

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۱۰/۱۲, ۱۷:۴۶
http://shiaupload.ir/images/djclzxtugefmipnkvtto.gifهو احسن الخالقين http://shiaupload.ir/images/djclzxtugefmipnkvtto.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


فتبارك الله احسن الخالقين


از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
لبخندي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.


فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟


خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند.
مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.


يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.


فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.


از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.


فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .


فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .


آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.


خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟


خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.


شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا با محبت ؛ با عاطفه ؛ مقاوم ؛ با هوش ؛ متفكر ؛ مدير ؛ مقتدر ؛ توانا ؛ صبور ؛با گذشت هستند و قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.


آنها همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند


خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟


خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند.



http://www.mo3afa.com/fasel/f63.gif

مجیب
۱۳۸۷/۱۰/۱۴, ۱۴:۲۵
دزدی کردن با نام امام حسین(ع)
از مرحوم سيد احمد بهبهانى نقل شده : در ايام توقفم در كربلا حاج حسن نامى در بازار زينبيه ، دكانى داشت كه مهر و تسبيح مى ساخت و مى فروخت . معروف بود كه حاجى تربت مخصوصى دارد و مثقالى يك اشرفى مى فروشد.
روزى در حرم امام حسين عليه السلام حبيب زائرى را دزدى زد و پولهايش ‍ را برد. زائر خود را به ضريح مطهر چسبانيد و گريه كنان مى گفت : يا اباعبداللّه در حرم شما پولم را بردند، در پناه شما هزينه زندگيم را بردند. به كجا شكايت ببرم ؟
حاج حسن مزبور حاضر متأ ثر شد و با همين حال تأ ثر به خانه رفت و در دل به امام حسين عليه السلام گريه مى كرد.

شب در خواب ديد كه در حضور سالار شهيدان به سر مى برد به آقا گفت : از حال زائرت كه خبر دارى ؟ دزد او را رسوا كن تا پول را برگرداند.
امام حسين فرمود: مگر من دزد گيرم ؟
اگر بنا باشد كه دزدها را نشان دهم بايد اول تو را معرفى كنم .
حاجى گفت : مگر من چه دزدى كردم ؟
حضرت فرمود: دزدى تو اين است كه خاك مرا به عنوان تربت مى فروشى و پول مى گيرى . اگر مال من است چرا در برابرش پول مى گيرى و اگر مال توست ، چرا به نام من مى دهى ؟
عرض كرد: آقا جان ! از اين كار توبه كردم و به جبران مى پردازم .
امام حسين عليه السلام فرمود:
پس من هم دزد را به تو نشان مى دهم . دزد پول زائر، گدايى است كه برهنه مى شود و نزديك سقاخانه مى نشيند و با اين وضعيت گدايى مى كند، پول را دزديد و زير پايش دفن كرد و هنوز هم به مصرف نرسانده .
حاجى از خواب بيدار مى شود و سحرگاه به صحن مطهر امام حسين عليه السلام وارد مى شود، دزد را در همان محلى كه آقا آدرس داده بود شناخت كه نشسته بود.
حاجى فرياد زد: مردم بياييد تا دزد پول را به شما نشان دهم . گداى دزد هر چه فرياد مى زد مرا رها كنيد، اين مرد دروغ مى گويد، كسى حرفش را گوش ‍ نداد. مردم جمع شدند و حاجى خواب خود را تعريف كرد و زير پاى گدا را حفر كرد و كيسه پول را بيرون آورد.
بعد به مردم گفت : بياييد دزد ديگرى را نشان شما دهم ، آنان را به بازار برد و درب دكان خويش را بالا زد و گفت : اين مالها از من نيست حلال شما. بعد تربت فروشى را ترك كرد و با دست فروشى امرار معاش ‍ مى كرد.

الوقايع و الحوادث : ج 3، ص 334 و حكاياتى از عنايات حسينى : ص 34 .
داستانهايى از زمين كربلا

mahsa234
۱۳۸۷/۱۰/۱۸, ۱۶:۳۸
شیطان مسئول ف اص ل ه هاست


گفت:" کسی دوستم ندارد. می دانی چقدر سخت است ،این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن...!"
خدا هیچ نگفت.
گفت:"به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند. برای این که زشتم. زشتی جرم من است."
خدا هیچ نگفت.
گفت :"این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه هاست. مال قاصدک هاست. مال من نیست."
خدا گفت :"چرا ،مال تو هم هست."
خدا گفت :"دوست داشتن یک گل ،دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک ،دوست داشتن "تو" کاری دشوار است.
دوست داشتن ،کاریست آموختنی؛ و همه کس ،رنج آموختن را نمی برد.
ببخش ،کسی را که تو را دوست ندارد ،زیرا که هنوز مؤمن نیست ،زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ،او ابتدای راه است.
مؤمن دوست می دارد. همه را دوست می دارد. زیرا همه از من است. و من زیبایم و زیبایی ،چشم های مؤمن جز زیبا نمی بیند. زشتی درچشم هاست. در این دایره ،هر چه هست ،نیکوست.
آن که بین آفریده های من خط کشید ،شیطان بود.
شیطان مسئول فاصله هاست.
حالا،قشنگ کوچکم !نزدیک تر بیا و غمگین مباش."
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.



عرفان نظر آهاری

NASIME BEHESHT
۱۳۸۷/۱۰/۱۸, ۱۸:۴۹
از خانم فاطمی برای تاپیک زیبایی که ایجاد کرده اند کمال تشکر را دارا هستم .

ارادت به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام


مرحوم علامه تهراني در کتاب معاد شناسي خود مي نويسد:
از شخص موثقي شنيدم که مي گفت:
روزي يکي از معممين براي عيادت مرحوم علامه اميني در منزل موقت ايشان که در منطقه پيچ شميران تهران بود رفته بود.
علامه اميني ( ره) سخت مريض و به پشت خوابيده بودند.
آن شخص ضمن احوالپرسي و صحبت از آقا سؤال کرده بود:
اگر انسان به حضرت عباس عليه السلام علاقه و محبت نداشته باشد به ايمان او صدمه مي خورد؟
علامه متغير شده و با آن حال نقاهت نشستند و گفتند:
به حضرت ابوالفضل عليه السلام که سهل است. اگر به بند کفش من که نوکري از نوکران حضرت ابوالفضلم علاقه و محبت نداشته باشد از اين جهت که نوکرم ، والله به رو در آتش خواهد افتاد!
http://www.salehin.com/images/^.gif (http://www.salehin.com/fa/salehin/hekayat/akhlaghi_1/main.htm#up)

mahsa234
۱۳۸۷/۱۰/۱۹, ۱۳:۲۸
یک سنت



پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای 1 سنتی پیدا کرد او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد این تجربه باعث شد که او بقیه ی روز ها هم با چشمان باز سرش را به سمت زمین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد او در مدت زندگیش ،296 سکه ی 1 سنتی ،48 سکه ی 5 سنتی ،19 سکه ی 10 سنتی ،16 سکه ی 25 سنتی ، 2 سکه ی نیم دلاری ،و یک اسکناس مچاله شده ی 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار 26 سنت. در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشبد ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، ندید. پرندگان در حال پرواز،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر،هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

mahsa234
۱۳۸۷/۱۰/۱۹, ۱۳:۳۰
بال هایت را کجا گذاشتی؟



پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :" اما من درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی."
پرنده گفت :"من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم."
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت : " راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟" انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت :"نمی دانی ،توی آسمان چقدر جای تو خالیست." انسان دیگر نخندید.
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور،یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت :"غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرین نکند فراموش می شود."
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ،آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :"یادت می آید ،تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی ،عزیزم ،بال هایت را کجا گذاشتی؟"
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.


عرفان نظر آهاری

mahsa234
۱۳۸۷/۱۰/۱۹, ۱۳:۳۱
شیطان مسئول ف اص ل ه هاست



گفت:" کسی دوستم ندارد. می دانی چقدر سخت است ،این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن...!"
خدا هیچ نگفت.
گفت:"به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند. برای این که زشتم. زشتی جرم من است."
خدا هیچ نگفت.
گفت :"این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه هاست. مال قاصدک هاست. مال من نیست."
خدا گفت :"چرا ،مال تو هم هست."
خدا گفت :"دوست داشتن یک گل ،دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک ،دوست داشتن "تو" کاری دشوار است.
دوست داشتن ،کاریست آموختنی؛ و همه کس ،رنج آموختن را نمی برد.
ببخش ،کسی را که تو را دوست ندارد ،زیرا که هنوز مؤمن نیست ،زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ،او ابتدای راه است.
مؤمن دوست می دارد. همه را دوست می دارد. زیرا همه از من است. و من زیبایم و زیبایی ،چشم های مؤمن جز زیبا نمی بیند. زشتی درچشم هاست. در این دایره ،هر چه هست ،نیکوست.
آن که بین آفریده های من خط کشید ،شیطان بود.
شیطان مسئول فاصله هاست.
حالا،قشنگ کوچکم !نزدیک تر بیا و غمگین مباش."
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.



عرفان نظر آهاری

mahsa234
۱۳۸۷/۱۰/۱۹, ۱۳:۳۲
خدا چراغی به او داد



روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد.
خدا گفت :"چیزی از من بخواهید ،هر چه که باشد ،شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید. ،زیرا خدا بسیار بخشنده است."
و هر که آمد،چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :"خدایا ،من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ،نه بالی و نه پایی ،نه آسمان و نه دریا ،تنها کمی از خودت ، کمی از خودت به من بده."
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت :"آن که نوری با خود دارد ،بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی."
و رو به دیگران گفت:"کاش می دانستید که این کرم کوچک ،بهترین را خواست ،زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست."
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است وکسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.


عرفان نظر آهاری

mahsa234
۱۳۸۷/۱۰/۱۹, ۱۳:۳۵
ما همه آفتابگردانیم



گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ،دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

آفتابگردان به من گفت :"وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد

اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است کارش را می داند او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی زندگیش را وقف نور می کند ، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب آفتابگردان می میرد ؛ بدون خدا ،انسان "

آفتابگردان گفت :" روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ،دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی ،دیگر " تویی" نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟ " آفتابگردان این را گفت و خاموش شد گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود جلو رفتم بوییدمش بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم ،داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت :" نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد ،

نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟ "

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم...

عرفان نظر آهاری

18671
۱۳۸۷/۱۰/۲۱, ۰۲:۳۰
پیامبر خدا(ص) فرمود :
چون آدم از آن درخت خورد ، سی روز در شکمش ماند ، پس خدا بر فرزندانش سی روز گرسنگی و تشنگی را واجب گردانید و آنچه می خورند در شب ، تفضلی است از خدا بر ایشان و بر آدم نیز چنین واجب بود . پس خدا بر امت من این را واجب گردانید ، چنانچه در قرآن فرموده است : بقره /183



" بر شما نوشته شده است روزه ، چنانچه نوشته شده بود بر آنها که پیش از شما بودند

18671
۱۳۸۷/۱۰/۲۱, ۰۲:۳۲
هفت ختم


ختم اول : ((ختم يا الله ))
از سيد بحرالعلوم قدس سره نقل شده كه فرمود: بعد از ((تهذيب اخلاق )) بختوم مشغول شدم و چهل شبانه روز به ختم ((يا الله )) مشغول شدم (66 بار هر نوبت ) و شروط ختم را از ((تقوى )) مراعات مى كردم . شب چهل ، شب عرفه بود در حرم مطهر حضرت امام حسين عليه السلام ، نزديك قبور شهدا شخصى آمد و سيبى به دست من داد و من آن سيب را بوئيدم ، بوى مشك و عنبر مى داد. نزديك بود بيهوش شوم ، بعدها دانستم آن چه دانسته ام از بركت آن سيب است . پس بايد ختم گيرنده ((تقوا)) را رعايت كند.

ختم دوم : ((ختم سوره حمد))
هر كه بين نماز صبح و نافله اش سوره حمد را 41 مرتبه چهل روز بدون فاصله بخواند، خداوند حاجت او را برآورده مى كند هرچه كه باشد (البته حاجت شرعى ) حتى اگر بنيت اولاد باشد خدا اولاد روزى او مى كند.

ختم سوم
روز چهارشنبه بعد از دوركعت نماز حاجت به نيت بى نيازى و غنى و عزت ، چهل مرتبه سوره مباركه كوثر را بخواند، مال بسيار روزى او شود، انشاء الله .

ختم چهارم
براى وسعت روزى در سه شب هر شب چهل مرتبه سوره مبارك قدر را قرائت كنيد.

ختم پنجم
ازامام صادق عليه السلام نقل شده است كه : هركس سوره حشر را جهت برآورده شدن حوائج و مهمات بزرگ و عظيم چهل روز، روزى يك بار بخواند، حاجت او برآورده مى شود و اگر يك روز فوت شود، بايد از سر گيرد ؛ و نوشته اند كه هر كس تا چهل روز مداومت كند مستجاب الدعوة گردد.

ختم ششم
از براى قضاء حوائج اين دعا را هفتاد مرتبه با اعتقاد صادق بخوانيد شيخ بهائى قدس سره مى فرمايد كه اگر حاجت او روا نشد در قيامت با من مخاصمه كند و فرموده اگر كه به نيت شفاى بيمار هفتاد بار بخواند در حال سجده از جمله مجربات است مگر آن كه اجل مريض حتمى باشد. دعا اين است :



لا اله الا الله بعزتك و قدرتك لا اله الا الله بحق حقك و حرمتك لا اله الا الله فرج برحمتك

ختم هفتم : ختم ايام هفته جهت حوائج
امام سوم حضرت حسين عليه السلام فرمود: از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده جهت حوائج تا هفت روز هر روز اين اذكار را هزار بار بخواند حاجت روا گردد: شنبه ((يا حى يا قيوم )) يكشنبه : ((اياك نعبد و اياك نستعين )) دوشنبه : سبحان الله و الحمد لله سه شنبه : يا الله يا رحمن چهارشنبه
: حسبى الله و نعم الوكيل )) پنجشنبه : ((يا غفور يا رحيم )) جمعه : ((يا ذوالجلال و الاكرام )).

18671
۱۳۸۷/۱۰/۲۱, ۰۲:۳۲
اسرار معنوی




شخصى بخدمت حضرت امام محمد تقى عليه السلام نوشت ، كه قرض بسيار دارم حضرت نوشتند، كه استغفار بسيار بكن و زبانت را تر بدار به خواندن سوره اناانزلناه
فى ليلة القدر.
در روايت ديگرفرمود :كه براى دفع پريشانى هر روز صد مرتبه اناانزلناه فى ليلة القدر
بخوان و از حضرت امام موسى عليه السلام منقول است براى دفع فقر و پريشانى كه
بعد از نماز صبح ده مرتبه بگويد : سُبْحانَ اللّهِ الْعَظيمِ وَبِحَمْدِهِ اَسْتَغْفِرُاللّهِ وَاَسْئَلُهُ مِنْ
فَضْلِهِ.

در حديث معتبر از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقول است كه هر كه فقر بسيار بر او زور آورد، بسيار بگويد لاحول ولاقوة الا باللّه بدرستيكه اين كلمه گنجى است از گنجهاى بهشت و در آن شفاى هفتاد و دو درد هست كه كمتر از آنها اندوه است .در حديث بسيار معتبر وارد است كه هر كه روز صد مرتبه لاحَوْلَ وَلاقُوَةَ اِلاّ بِاللّه بگويد .
هفتاد نوع از بلا از او دور گردد كه سهل تر آنها غم و اندوه باشد و در حديث معتبر
منقول است كه هركه هزار مرتبه ماشاءَ اللّه در يكدفعه بگويد در آن سال او راحج
نصيب شود و اگر در آن سال نشود زنده بماند تا توفيق حج بيابد.
در احاديث بسيار وارد شده است كه لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ دفع اندوه

18671
۱۳۸۷/۱۰/۲۱, ۰۲:۳۳
اسرار معنوی



اولین کار قبل از هر حاجتی زیاد بگویید : " سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اکبر "



زمانیکه چیز مکروه و نا پسندی به تو رسید زیاد بگویید : " لا حول و لا قوه الا بالله "



زمانیکه چیز پسندیده و نکویی به تو رسید زیاد بگویید : " الحمد الله "



زمانیکه روزی تو دیر رسید زیاد بگویید : " استغفر الله و اتوب الیه

18671
۱۳۸۷/۱۰/۲۱, ۰۲:۳۳
ü قنوت طولانی :
امام صادق عليه السلام از پدرانش و او از ابوذر نقل مى نمايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: هر كدام از شما كه قنوتش در سراى دنيا طولانى تر باشد، در توقفگاه روز قيامت راحتى اش طولانى تر خواهد بود .

ü ثواب روزه شعبان:

امام صادق (ع) فرمودند: كسى كه اولين روز شعبان را روزه بگيرد، حتما بهشت براى او لازم خواهد شد.و كسى كه دو روز روزه بگيرد، خداوند در هر روز و شب در سراى دنيا به او نگاه مى نمايد و در بهشت نيز به اين نگاه ادامه مى دهد.و كسى كه سه روز را روزه بگيرد، هر روز خداوند را در عرش بهشتيش ‍ زيارت خواهد نمود. (چون خداوند جسم نيست ، شايد مراد ديدار خداوند با ديده دل يا ديدار اولياى او باشد)
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: شعبان ماه من و رمضان ماه خدا و بهار آن فقر است ، و خداوند عيد قربان را فقط براى سير شدن فقران شما از گوشت قرار داد، پس به آنها گوشت قربانى بدهيد

18671
۱۳۸۷/۱۰/۲۱, ۰۲:۳۴
اسرار معنوی

رسول خدا(ص) فرمود:«آنگاه كه مرا به آسمان بردند، داخل بهشت شدم پس در آنجا ملائكي ديدم كه مشغول بنا هستند: خشتي از طلا وخشتي از نقره مي گذارند و گاهي هم از كار بازمي ايستند. به آنها گفتم:چرا گاهي مي گذاريد و گاهي از كار باز مي ايستيد؟ عرض كردند: منتظر مي مانيم تا مصالح برسد. گفتم: مصالح شما چيست؟ عرض كردند: قول مومن در دنيا (يعني) :


«سبحان الله والحمدلله و لااله الا الله و الله اكبر»
آنگاه كه مي گويد ما هم مشغول ساختن مي شويم و هنگامي كه نمي گويد ما هم كاري انجام نمي دهيم»
بحار الانوار/ ص 124

رسول خدا(ص) فرمود:« در ليله الاسراء با ابراهيم (ع) برخورد نمودم و او به من گفت: به امتت امر كن كه تا مي توانند در بهشت درخت بكارند، زير زمين بهشت بسيار وسيع و خاكش بسيار پاكيزه است. گفتم: مقصود از نهادن درخت در بهشت چيست؟ گفت: "لاحو ل و لا قوه الا بالله "

18671
۱۳۸۷/۱۰/۲۱, ۰۲:۳۵
اسرار معنوی


دعاى هر روز جهت محو گناه و ترقى در معنويات :
امام صادق عليه السلام فرمود: هر كس هر روز اين دعا را بخواند خداوند برايش چهل و پنجهزار هزار حسنه نويسد و از او چهل و پنج هزار هزار بدى محو كند و برايش در بهشت چهل و پنج هزار هزار درجه بلند كند و مثل كسى كه دوازده بار قرآن را خوانده است خانه اى برايش در بهشت بنا كند.


"اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شريك له الها واحدا احدا صمدا لم يتخذ صاحبه و لا ولدا"

دعايى كه در موقع بيمارى بايد خوانده شود:
در جواهرالقرآن است كه هر بيمار باشد و اين دعا را در آن بيمارى چهل مرتبه بخواند:




"لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين "


اگر در آن ناخوشى بميرد ثواب شهدا را دريابد و اگر صحت يابد گناهان وى آمرزيده گردد.

دعا به هنگام خواب :


هر كس در وقت خواب سه مرتبه اين جمله را بگويد مثل آن است كه هزار ركعت نماز خوانده باشد در آن شب .
"يفعل اللّه ما يشاء بقدرته و يحكم ما يريد بعزته "

دعا به هنگام مطالعه كردن:
به هنگام مطالعه نمودن اين دعا را بخواند.
"اللهم اخرجنى من الظلمات الوهم و اكرمنى بنور الفهم اللهم افتح علينا ابواب رحمتك و انشر علينا خزائن علومك برحمتك يا ارحم الراحمين"

دعا به جهت از بين رفتن هم و غم :
در مكارم الاخلاق از معصومين عليه السلام روايت است به جهت زوال هم و غم و محنت اين عريضه را نوشته در آب جارى اندازد.


بسم اللّه الرحمن الرحيم

من العبد الضعيف الى المولى الجليل رب انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين فاكشف عنى ضر ما انا فيه و اكشف عنى همى و فرج غمى بحق محمد و اهل بيته الطيبين الطاهرين

18671
۱۳۸۷/۱۰/۲۱, ۰۲:۳۶
ü اگر دعايتان مستجاب شده مواظب سه حالت باشيد :


اول : آن كه عجب نكنى و نگويى من معلوم مى شود آدم خوبى هستم كه دعايم مستجاب شد زيرا عجب و خودپسندى باعث فساد عمل و غلبه شيطان است .
دوم : شكر و حمد خدا نمايى كه تفضل كرد بر تو به اجابت دعاى تو، بلكه مستحب است دو ركعت نماز شكر بجا آورى .
سوم : همين كه دعاى تو مستجاب شد ترك دعا نكنى و باز در خانه خدا بروى تا بيگانه نشوى و در وقت حاجت خواستن دوباره آشنا باشى .

ü اگر دعايتان به اجابت نرسيد مواظب اين سه حالت باشيد:

اول : آن كه مايوس نشوى از رحمت خدا، زيرا به اجابت نرسيدن دعا ممكن است به سبب گناهان تو باشد كه مانع اجابت است پس درصدد رفع آن به توبه و تعذيب نفس برآى .
دوم : ترك دعا نكن .
سوم : راضى باش به تقدير الهى تا همان رضاى تو باعث اجابت دعايت بشود.

18671
۱۳۸۷/۱۰/۲۱, ۰۲:۳۸
دعاى عظيم الشان


روايت است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه هر وقت اين دعا را بخواند چنان باشد كه 360 حج كرده باشد و 360 ختم قرآن كرده باشد و 360 بنده آزاد كرده باشد و 360 دينار صدقه داده باشد و 360 اندوهگين را از غم رهايى بخشد. چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله اين كلام را فرمود: جبرئيل در رسيد و گفت : يا رسول اللّه ! هر بنده از بندگان خدا و هر امتى از امتان تو كه اين دعا را در عمر خود يك بار بخواند يا محمد صلى الله عليه و آله به حرمت و جلال خودم قسم او را هفت چيز بدهم :
اول ) فقر و درويشى را از وى بردارم
دوم ) از سوال نكيرين ايمن گردانم
سوم ) از صراط بگذرد
چهارم ) از مرگ مفاجاه نگاه دارم
پنجم ) دوزخ را بر وى حرام گردانم
ششم ) از تنگى قبر نگه دارم
هفتم(از غضب سلطان و ظالم حفظ فرمايم .








بسم اللّه الرحمن الرحيم
لا اله الا اللّه الجليل الجبار لا اله الا اللّه الواحد القهار، لا اله الا اللّه العزيز الغفار، لا اله الا اللّه الكريم الستار، لا اله الا اللّه الكبير المتعال ، لا اله الا اللّه وحده لاشريك له الها واحدا ربا و شاهدا احدا صمدا و نحن له مسلمون و لا اله الا اللّه وحده لا شريك له الها واحدا ربا و شاهدا احدا صمدا و نحن له عابدون لا اله الا اللّه وحده لا شريك له الها واحدا ربا و شاهدا احدا صمدا و نحن له قانتون لا اله الا اللّه وحده لا شريك له الها واحدا ربا و شاهدا احدا صمدا و نحن له صابرون لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله على ولى اللّه عليه السلام اللهم اليك وجهت وجهى و اليك فوضت امرى و عليك توكلت يا ارحم الراحمين

18671
۱۳۸۷/۱۰/۲۱, ۰۲:۴۲
ü چه وقتها براى دعا كردن مناسبتر است


امام صادق عليه السلام : بر شما باد به دعا كردن بعد از نمازها چه اينكه چنين دعاهايى مستجاب است .
امام باقر عليه السلام : همين كه شب جمعه فرا رسد خداوند عزوجل مى فرمايد: آيا دعا كننده اى هست كه جوابش دهم . آيا درخواست كننده اى هست كه عطا كنم او را. آيا استغفار كننده اى هست كه بيامرزم او را. آيا توبه كننده اى هست كه توبه اش را بپذيرم .
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله : بهترين وقت دعا سحرگاهان است .



امام صادق عليه السلام : سه وقت است كه دعا در آن اوقات مستجاب است :

* بعد از نماز واجب

* هنگام آمدن باران

*هنگام ظاهر شدن آيه و نشانه معجزه اى از طرف خدا براى بندگان خود از طرف عباس عباس پور

seiid
۱۳۸۷/۱۰/۲۶, ۱۲:۳۱
http://shiaupload.ir/images/woz6oln130ng6c5567yp.gifهــوالبصيــــ رhttp://shiaupload.ir/images/1xsufqvxbxzkr9fndu3.gif

http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



آيت الله كشميري (http://www.salehin.com/fa/salehin/keshmiri/zendegi/index.htm) قدس‌سره تا هنگامي كه در قم در كوچه « آبشار» سكونت داشتند، در نهايت طراوت روحي به سر مي‌بردند و به هيچ عارضه جسمي مبتلا نبودند و از وقتي كه به خانه جديد منتقل شدند، غالباً با ناملايمات روحي و جسمي مواجه بودند.

روزي كه در همين خانه جديد به محضرشان شرفياب شدم، با قبض روحي عجيبي دست و پنجه نرم مي‌كردند.
به ايشان عرض كردم:
از هنگامي كه به اين خانه آمديد گرفتاري‌ها هم با شما آمد!
ايشان ضمن اينكه مطلب مرا تصديق كردند، پرسيدند:
شما علت اين گرفتاري را از چه مي‌دانيد؟
گفتم: مخلص را امتحان مي‌فرماييد؟
گفتند: نه به جدم! مي‌خواستم نظر شما را در اين باره بدانم. البته خودم به علت اين امر پي برده‌ام، و مي‌خواهم ببينم كه شما هم در اين قضيه به همان مطلب رسيده‌ايد يا نه؟!
عرض كردم:
اين جسارت را بر من خواهيد بخشيد اگر بگويم تمامي اين مشكلات شما ناشي از سكونت در اين خانه است!
از در و ديوار اين خانه قبض و گرفتگي مي‌بارد! خانه قبلي شما اگر چه استيجاري بود ولي صفا و صميميت و انبساط و يكرنگي در آن موج مي‌زد.

حضرت عالي تا هنگامي كه در آن خانه بوديد، يكي از اين حالات قبض در شما ديده نمي‌شد، چهره نوراني شما هميشه باز و خندان و حالات روحي شما با روح و فتوح همراه بود ولي از وقتي كه به اين خانه آمده‌ايد غالب اوقات از مرارت‌ها و ملالت‌ها رنج مي‌كشيد!

فرمودند:
همين طور است كه گفتيد، ولي به اصل مطلب اشاره نكرديد!
عرض كردم:
اگر خاطر شريف ‌تان باشد قسمتي از بهاي خانه فعلي را انسان پرهيزگار و بزرگواري تهيه كرد كه به خاطر اقتضائات شغلي با اموال مصادره‌آي و مجهول المالك و رد مظالم سر و كار داشت.
او اگر چه شرعاً مأذون در تصرف اين گونه اموال بود ولي طبيعت شما بزرگواران به اندازه‌اي لطيف و نوراني است كه كوچكترين كدورت‌ها را تحمل نمي‌كند اگر چه شرعاً محظوري در ميان نباشد!

من ترديدي ندارم كه آن مرد بزگوار مبلغ مذكور را از محلي پرداخته كه هيچ شبهه شرعي در آن نبوده و جوانب كار را از هر جهت رعايت كرده است، ولي نفس سر و كار داشتن با اين اموال طبعاً « قبض آفرين» است و موجبات ملالت و كدورت خاطر را فراهم مي‌سازد.

اگر به خاطر داشته باشيد بارها خودتان به من فرموده‌ايد:
وقتي كه طبق دعوت براي صرف ناهار و يا شام به منزل كسي مي‌رويد، اگر غذا را از روي محبت و صميميت پخته باشند اشتهاي شما را بر مي‌انگيزد و براي شما هيچ جرم و سنگيني ندارد، ولي اگر با بي‌ميلي و يا از روي كراهت آماده شده باشد اگر بسيار هم گرسنه باشيد رغبتي در خود به خوردن آن غذا نمي‌بينيد! و اگر دچار شرم حضور شويد و از آن غذا تناول كنيد، فوراً آثار سوء آن را در روح و بدن خود احساس مي‌نماييد!
در حليت و مشروعيت اين دو نوع غذا هيچ مشكلي وجود ندارد ولي يكي بهجت افزا و ديگري ملالت زاست!

قضيه قبض خانه فعلي حضرت عالي شايد به همين امر مربوط باشد! و يا شايد حكمت آن، در رياضتي باشد كه حضرت عالي ناخواسته ولي دانسته با اقامت در این خانه بر خود روا داشته‌ايد!
مرحوم شيخ حسنعلي نخودكي اصفهاني قدس‌سره بر اين عقيده است كه: هر چه ايام «قبض» به درازا بكشد، ايام «بسط» و گشايش روحي نيز براي سالك به همان اندازه طولاني خواهدبود، كسي چه مي‌داند شايد حضرت عالي براي نايل آمدن به يك «انبساط» دامنه‌دار روحي، قبض مستمر اين خانه را آگاهانه پذيرفته باشيد!

مرحوم آيت الله كشميري پس از شنيدن عرايض من، نگاه سرشار از محبت خود را به من دوخت و فرمود:
فلاني! چه بيان شيريني داريد!
شما «صغري» و «كبراي» اين قضيه را چنان منطقي و در عين حال با ذوق و سليقه در كنار هم چيديد كه من از شنيدن آن لذت بردم!
توجيهاتتان عاقلانه بود و تأويلات ‌تان عارفانه! من هم با شما در اين قضيه هم عقيده‌ام كه در پذيرفتن آن كمك به جهات مالي و اخلاقي ناگزير شدم ولي در مورد اين كه اين « قبض طولاني» يك « بسط طولاني» به دنبال داشته باشد چه عرض كنم؟
دعا مي‌كنم كه انشاالله همين طور باشد كه گفتيد! بله آقاي مجاهدي! اوقات خوش آن بود كه در « كوچه آبشار» به سر رفت ...!


http://www.salehin.com/images/slimi/yarahim.gif

seiid
۱۳۸۷/۱۰/۲۶, ۱۲:۳۵
http://shiaupload.ir/images/woz6oln130ng6c5567yp.gifهــوالبصيــــ رhttp://shiaupload.ir/images/1xsufqvxbxzkr9fndu3.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


تلفني كه من به خدازدم!


سالهاقبل ، در اتاق كار خود نشسته بودم كه مرد روحاني خوش چهره‌اي وارد شد. از چين‌هايعميق پيشاني‌اش پيدا بود كه مردي دنيا ديده و سرد و گرم روزگار چشيده‌است. سر و وضعنسبتاً مرتبي داشت و پنجاه ساله به نظر مي‌رسيد و رفتار متين او انسان را به احتراموامي داشت.

پس از سلام و احوال پرسي، گفت:
شنيده‌ام كه روحاني زاده‌ايد واصيل و درد آشنا. كتابي نوشته‌ام كه اگر مجوز چاپ آن را صادر كنيد براي هيمشه ممنونشما خواهم بود.

نگاهي به كتاب‌هايي كه در روي ميز كارم بر روي هم انباشتهشده بود، انداختم و گفتم:
ملاحظه مي‌كنيد، اين كتاب‌ها به ترتيب در انتظار نوبتنشسته‌اند تا پس از رسيدگي به دست چاپ سپرده شوند و مؤلفان آنها همه، همين تقاضايشما را دارند.
شغل اصلي من دبيري است و با حفظ سمت آموزشي، اين وظيفه سنگيناداري را نيز به من محول كرده‌اند تا در ساعات فراغت به بررسي كتاب بپردازم! وطبيعي است كه كار به روز نباشد. جانا! چه كند يك دل با اين همه دلبر؟! اگر شما بهجاي من بوديد چه مي‌كرديد؟!

با لحن پدرانه‌اي گفت:
فرزندم! فكر نمي‌كنمدر تشخيص خود اشتباه كرده باشم، شما اهل درديد و درد مرا خوب مي‌فهميد! اين كتاب،ماجراي تلفني است كه من به خدا زده‌ام! و فكر مي‌كنم كه مطالعه آن براي عموم مردمخصوصاً جوانان جوانان مفيد باشد. بركاتي كه اين تلفن به همراه داشته، نه تنها زندگيمن بلكه زندگي صدها نفر را تا به امروز دگرگون ساخته است. اگر من به جاي شما بودمنگاه گذرايي به مطالب كتاب مي‌انداختم و اجازه چاپ آن را صادر مي‌كردم!

آنروز، حدود هفت سال از آشنايي من با عزيز نادرالوجودي چون آقاي مجتهدي مي‌گذشت وطبعاً تشنه شنیدن مطالبي از اين دست بودم، خصوصاً كه سفارش اكيد آن مرد خدا راهميشه به خاطر سپرده بودم كه:
« فرصت‌ها را نبايد از دست داد.»

گفتم:نيازي به بررسي كتاب نيست! دوست دارم فهرست ‌وار مطالب كتاب را اززبان شما بشنوم.

گفت:اسم كتاب را: « عبرت‌انگيز» گذاشته‌ام به خاطرعبرت‌هاي بسياري كه از آن مي‌توان گرفت.
اين كتاب دو بخش دارد، بخش اول آندرباره تلفني است كه به خدا زده‌ام! و بخش دوم آن مربوط به بركات بي‌شماري مي‌شودكه اين تلفن به همراه داشته.
بعد آمار مفصلي را ارايه كرد كه تا آن روز توفيقانجام چه خدماتي را خداوند نصيب او كرده است؛ از قبيل: احداث چند باب دارالايتام،دبستان ، دبيرستان، مسجد و ... و گفت: آمار اين خدمات به تفكيك سال، دقيقاً در اينكتاب آمده است.

از توفيق بزرگي كه خداوند سبحان نصيب اين روحاني خدوم كردهبود، دچار حيرت شده بودم و از او خواستم ماجراي تلفن خود را به خدا برايم بازگوكند، و او در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود،گفت:
طلبه جواني بودم كه درزمان مرجعيت آيت الله بروجردي از اراك به قم آمدم، و با آنكه بيش از 25 سال نداشتمبايستي هزينه يك خانواده 5 نفري را تأمين مي‌كردم، و شهريه ناچيزي كه هر ماه ازحوزه مي‌گرفتم، پاسخگوي اجاره و هزينه‌هاي زندگي‌ام نبود، و با آنكه همسرم با فقر ونداري من مي‌ساخت ولي اغلب ناچار مي‌شدم براي امرار معاش از اين و آن قرضكنم.
دو سه سال به اين روال گذشت و كار من به جايي رسيد كه به تمامي كسبه محلهگذرخان از نانوا گرفته تا بقال و قصاب بدهكار شده بودم و شرم مي‌كردم كه براي تهيهمايحتاج زندگي به آنها مراجعه كنم. در اين شرايط دشوار و كمرشكن، صاحبخانه نيز با اصرار، اجاره‌هاي عقبافتاده را يك جا از من طلب مي‌كرد و بار آخر كه به سراغم آمد، گفت: اگر تا دور روزديگر بدهي خود را پرداخت نكني، اثاثيه‌ات را از خانه بيرون مي‌ريزم وخانه‌ام را بهمستأجري مي‌دهم كه توان پرداخت اين مال الجاره را داشتهباشد!

ديگر كارد بهاستخوانم رسيده بود، سحرگاه از خانه بيرون زدم. بايستي خود را گم و گور مي‌كردم! زيرا ديگر تحمل آن همه سختي را نداشتم و نمي‌توانستم به چشمان بي‌فروغ فرزندانمنگاه كنم، و نگاه طلبكارانه كسبه محل را ناديده بگيرم، و از همه بدتر شاهد لحظه‌ايباشم كه اثاثيه مرا از خانه بيرون مي‌ريزند!

از محله گذرخان كه بيرون آمدم، چششم به گنبد و گلدسته حرم مطهر حضرت معصومهعليها‌السلام افتاد، بي اختيار دلم شكست و قطرات اشك بر گونه‌ام نشست، و با زبان بيزباني، ناگفته‌هاي دلم را براي آن بانوي بزرگوار گفتم. نماز صبح را در حرم بي‌بيخواندم، و از صحن بيرون آمدم:
چند اتوبوس دركنار «سه راه موزه» سرگرم پركردن مسافر بودند. دلم از غصه پر بود و جيبم خالي! بسيار كاويدم و سرانجام يك اسكناس 50 ريالي را در گوشه جيب بغلم پيدا كردم! سواراتوبوسي شدم كه به تهران مي‌رفت و قرار بود مسافرهاي خود را در ميدان شوش پيادهكند.


درطول راه، لحظه‌اي ارتباط قلبي‌ام با خدا قطع نمي‌شد. مدام اشك مي‌ريختم و مي‌سوختم. التهاب عجيبي تمام وجودم را فرا گرفته بود، انگار بر سر آتش نشسته‌ام! ناگهان باصداي راننده اتوبوس به خود آمدم كه مي‌گفت:
آقا! آخر خط است. ميدان شوش همينجاست!
از ماشين پيادهشدم، ساعتي از طلوع آفتاب مي‌گذشت. بايد به كجا مي‌رفتم؟ پاسخي براي اين سؤالنداشتم!

مغازه‌ها يكي پس از ديگري باز مي‌شد، و من در ميانه آنها به آدمآواره‌اي مي‌ماندم كه جايي براي رفتن ندارد، ولي سعي مي‌كند تا كسي پي به رازشنبرد!
ناگهان به خاطرم خطور كرد كه برادرم مي‌گفت در خيابان شمالي منتهي به اينميدان، نمايشگاه فرش دارد، و تابلوي بزرگي به چند رنگ سردر نمايشگاه او را زينتداده است.
تصميم گرفتم كه از او ديدن كنم، هر چند او تمايلي به ديدن مننداشت.
محل كارش را پيدا كردم، نمايشگاهي بود چهار در و بسيار بزرگ، پيدا بود كهتازه درها را باز كرده، و يادش رفته كه در ماشين بنز خود را ببندد، و شايد عازممحلي بود و مي‌خواست از مغازه چيزي بردارد!
وارد نمايشگاه شدم و سلام كردم. همين كه نگاهش به من افتادبه طعنه گفت: عليكم! امروز آفتاب از كجا سرزده كه ياد فقيران كرده‌اي؟!
شماكجا؟ اينجا كجا؟
مي‌داني چند سال است كه همديگر را نديده‌ايم؟ ولي نه، توتقصيري نداري! آدم عاقل كه قم را نمي‌گذارد به تهران بيايد! هر چه باشد شما در قمبرو و بيايي داريد، حق داريد ! باشد ما هم خداييداريم!
گفت: اگر كارينداري، همين جا باش! من بايد تا بازار بروم و برگردم، يك ساعت بيشتر طول نمي‌كشد! شاگردم امروز مرخصي گرفته، وقتي كه برگشتم بيشتر با هم صحبتمي‌كنيم!
او رفت و من ماندمو آن نمايشگاه بزرگ كه از قاليچه‌هاي ابريشمي گرانبها انباشته شده بود .
ديدن آن همه مال و منال،بغضي شد و راه گلويم را گرفت!
رو به آسمان كردم و گفتم:
آ خدا! ما هر دوبنده توايم و هر دو برادر هم، و اين تويي كه روزي ما را مقدر مي‌كني. او در نهايتآسايش است و توانگري، و من كه جواني خود را صرف آموختن علوم ديني كرده‌ام، لحظه‌اينيست كه با فقر و تنگدستي دست و پنجه نرم نكنم! تو را به عزت‌ات و جلال ربوبي‌ات كهبيش از اين شرمسار اين و آنم مگردان، و از مال دنيا چنان بي نيازم كن كه پناهبندگان نيازمند تو باشم كه براي مرد، دردي بدتر از تنگدستي نيست كه: من لا معاش له،لا معاد له.
در اين اثنانگاهم به تلفن روي ميز برادرم افتاد كه انگار مرا صدا مي‌زند! و حسي غريب از درونبهمن نهيب مي‌زد كه گوشي را بردار و با خدا دو سه كلمه‌اي درد دلكن!
گوشي را برداشتم، چشمانخود را بستم، و پشت سر هم چند شماره را گرفتم، صدايي در گوشي تلفن پيچيد كه: الو! بفرماييد!
چرا حرف نمي‌زنيد؟ الو! الو!
از كاري كه كرده بودم، پشيمان شدم، خواستم گوشي را قطعكنم، كه شنيدم صدايي ملتمسانه مي‌گفت:
تو را به آنكه مي‌پرستي، تماس خود را با ما قطع نكن!
ما منتظر تلفن شما بوديم! و به كمك شما احتياج داريم!
لطفاً نشاني خود رابگو و ما را از اين انتظار بيرون بيار!
مگر نمي‌خواستي با خدا درد دلكني؟
ناخواسته نشاني مغازهبرادرم را دادم و بعد، از كاري كه كرده بودم به قدري پشيمان شدم كه از مغازه بيرونزدم و به انتظار آمدن برادرم نشستم!
با خودم مي‌گفتم: كه خود كرده را تدبيرنيست! بايد تاوان اين گستاخي خود را بدهي.
آخر كدام آدم عاقلي تا به حال تلفنيبا خدا تماس گرفته است؟ اين چه اشتباه بزرگي بود كه امروز مرتكب شدي؟ از يك روحانيواقعي اين كار بعيد است!

از اينها گذشته، كسي كه گوشي را برداشته بود از كجا مي‌دانست كه منمي‌خواستم با خدا درد دل كنم؟ ثانياً چرا التماس مي‌كرد كه گوشي را قطع نكنم؟و...

اينها سئوالاتي بود كه مرتباً در ذهن من نقش مي‌بست، ولي پاسخي برايآنها نداشتم! ناگهان سواري مدل بالايي جلوي نمايشگاه توقف كرد، و راننده آن با لباسفرم نوار دوزي شده با عجله از ماشين بيرون پريد و در عقب سواري را با احترام بازكرد، و چند لحظه بعد پيرمرد موقري بيرون آمد. از وضع لباس فاستوني اطو كرده و كلاهفرنگي و عصاي دسته استخواني او پيدا بود كه از طبقه مرفه و اشرافاست.

پس از آنكه رانندهبا نشان دادن تابلوي مغازه به او اطمينان داد كه آدرس را درست آمده است، پيرمرد ازجلو و او از عقب با گام‌هاي شمرده به طرف مغازه حركتكردند.

در آن لحظاتبا سر درگمي عجيبي دست به گريبان بودم و نمي‌دانستم چه بايد بكنم؟
آنها داخلمغازه شدند، و من در كنار در ورودي ايستادم. . پيرمرد همين كه چشمش به من افتاد،گفت:
اين مغازه ازشماست؟!
گفتم: نه! تشريف داشته باشيد، صاحب مغازه تا دقايقي ديگرخواهدآمد!
از لحن پيرمرد وشيوه صبحت كردن او فهميدم كه همان كسي است كه گوشي را برداشت و با من صحبت كرد!
در آن لحظه خدا خدا مي‌كردم كه مبادا در اين حال براردم برسد و از ماجراي تلفنمطلع شود و بهانه تازه‌اي براي تحقير كردن من به دست اوبيفتد!
پيرمرد كه ازپريشاني حال من به واقعيت امر پي برده بود، با مهرباني پرسيد:
شما نبوديد كهحدود نيم ساعت پيش به خانه ما زنگ زديد؟! صداي شما براي من كاملاًآشناست!
خواستم عذري بياورم، و از مزاحمتي كه ناخواسته براي او فراهم آوردهبودم، پوزش بطلبم، ولي با درنگي كه از خود نشان دادم، پيرمرد آنچه را بايد بفهمد،فهميد. جلو آمد و در آغوشم گرفت و گفت:

خدا را شكر كه گمشده « بانو» را پيدا كردم! و بعد به راننده خود تشر زد كه چراايستاده‌آي و ما را تماشا مي‌كني؟! آقا را راهنمايي كن! بايد زودتر خود را به « بانو» برسانيم!
هرچه ازرفتن خودداري كردم، اصرار پيرمرد بيشتر مي‌شد و در همين اثنا برادرم از راه رسيد وديد كه آن مرد اشرافي با چه اصراري به من مي‌خواهد كه براي چند ساعتي مهمان او باشمو من استنكاف مي‌كنم! سرانجام تصميم گرفتم خود را به دست سرنوشت بسپارم و پيش ازآنكه برادرم از ماجراي تلفن آگاه شود، به همراه پيرمردبروم!
فراموش نمي‌كنمهنگامي كه مي‌خواستم سوار ماشين شوم و آن پيرمرد موقر به احترام من شخصاً در عقبسواري مدل بالاي خود را باز كرده بود، برادرم كه در عالم خيال حتي تصور نمي‌كرد كهبرادر طلبه او از چنان موقعيتي برخوردار باشد به هنگام خداحافظي در بيخ گوشمگفت:
حالا مي‌فهمم كه چرا ما را تحويل نمي‌گرفتي! كاش خدا تمام ثروت مرا مي‌گرفتو در عوض يك مريد پر و پا قرصي مثل اين پير مرد اشرافي نصيب من مي‌كرد!
اين خدابود كه آبروي مرا خريد و ان قدر مرا در چشم برادرم بزرگ جلوه داد كه حالا به موقعيتمن حسرت مي‌خورد و از من مي‌خواست زير بال او را همبگيرم!
ماشين سواري با سرعتاز خيابان‌ها مي‌گذشت ولي من ابداً حركتي احساس نمي‌كردم! انگار سوار كشتي شده‌ام وامواج كوه‌پيكر دريا ما را آرام آرام به پيش مي‌برد!
اتوبوس از رده خارج امروز صبح كجا، و اين سواري بنز مدلبالاي خوش ركاب كجا؟! واقعاً انسان در كار خدا در مي‌ماند و در برابر عظمت او باتمام وجود احساس كوچكي و ناچيزي مي‌كند.

از پيچ شميران هم گذشتيم، و راننده پس از عبور از يكخيابان طولاني و مشجر، سواري را به سمت خانه ويلايي بسيار بزرگي كه دو نگهبان درسمت راست و چپ در ورودي آن با لباس فرم ايستاده بودند، هدايتكرد.
نگهبانان به محض ديدنسواري، در ورودي را باز كرده و دست خود را به رسم سلام بالا بردند، و پير مرد بااشاره دست به احترام آنان پاسخ گفت و با نواختن عصا به شانه راننده از او خواست تابه حركت خود ادامه دهد و توقف نكند!
از خيابان نسبتاً عريضي كه باغچه‌هاي زيبا و گلكاري شده در دو طرف آنخود نمايي مي‌كردند گذشتيم

ساختمان با شكوهي كه توسط پرچين‌هاي سرسبز از سايهقسمت‌ها مجزا شده بود و در وسط محوطه‌اي چمن‌كاري شده قرار داشت.
ما پس از پيادهشدن از ماشين با راهنمايي آن پير مرد از پله‌هايي كه دايره وارد ساختمان را احاطهكرده بود، بالا رفتيم و از در شمالي وارد ساختمانشديم.
تماشاي سرسرايي بسياربزرگ و مجلل، با چلچراغ‌هاي نفيس، و فرش‌هاي عتيقه و... براي من و امثال من اينپيام را به همراه داشت كه آدمي موجودي است طبعاً سيري ناپذير و آزمند! كه هر چه ازخداي خود بيشتر دور مي‌شود، به مال و منال دنيا بيشتر دل مي‌بندد و سرانجام از سرابعطش‌خيز دنيا در نهايت ناكامي و عطشناكي به وادي برزخ كوچ مي‌كند در حالي كه جزكفني از مال دنيا به همراه ندارد و بايد پاسخگوي وزر و وبالي باشد كه بر دوش اوسنگيني مي‌كند!
به خاطردارم كه در آن لحظات، از فرط حيرت قادر به سخن گفتن نبودم، و آرزو مي‌كردم كه ايننمايشنامه هر چه زودتر به پايان برسد!
پير مرد كه دقايقي پيش مرا تنها گذاشتهبود به اتفاق خانمي كه سعي مي‌كرد با كمك خدمتكار مخصوص خود سر و روي خود را باچادر بپوشاند! وارد سرسرا شد.

آن خانم، همين كه به چند قدمي من رسيد، با ديدن من فريادي كشيد و از حالرفت!
خدمتكاران دويدند و آب قند و گلاب آوردند دقايقي بعد كه خانم حال طبيعي خودرا پيدا كرد، رو به پيرمرد كرد و گفت:
به روح پدرم قسم همين آقا را با همين شكلو شمايل ديشب در خواب به من نشان دادند! كسي كه بايد اين گره كور را از كلاف سر درگم زندگي من باز كند همين آقا است!
به پيرمرد گفتم:
آيا وقت آن نرسيده كه ماجراي خود را براي من بگوييدو مرا از اين همه دلهره و حيرت بيرون بياوريد؟!

گفت:اين خانم،همسر من هستند. پدرشان كه از خاندان سرشناس قاجار بود، سال گذشته عمر خود را به شماداد و هنگام مرگ به همسرم كه تنها فرزند او بود، وصيتي كرد كه بايد از زبان خود اوبشنويد

همسر او كه سعي مي‌كرد آرامش خود را حفظ كند، گفت:
پدرم در دقايقواپسين عمر گفت:
تو تنها وارث مني و تمام ثروت كلان من از اين پس متعلق به توخواهد بود، من در اين لحظات آخر در قبال مال و منال هنگفتي كه براي تو مي‌گذارم، ازتو فقط يك تقاضا دارم و بايد به من قول بدهي كه در اولين فرصت تقاضاي مرا برآوردهسازي.
گفتم: تقاضاي شما هرچه باشد انجام خواهم داد.

پدرمگفت:
متأسفانه در طولعمر خود، توفيق خدمت به مردم را كمتر پيدا كرده‌ام و از ثروت بي حسابي كه خدا نصيبمكرده است نتوانسته‌ام براي رضاي خدا گام مؤثري بردارم. چند روز پيش نشستم و بدهيخود را به خدا مشخص كردم.
نيمي از بدهي خود را تسويه كردم، ولي به خاطر بيمارينتوانستم بقيه بدهي خود را پاك كنم. صندوق در زير تخت من است، پس از مرگ من آن رابردار و در ميان افراد نيازمند قسمت كن. تقاضاي من از تو همين است وبس!
من هم به پدرم قول دادمكه در اولين فرصت به وصيت او عمل كنم. ولي متأسفانه پس از مرگ پدرم، به خاطر آمد ورفت‌ها و مراسمي كه بود وصيت پدر را فراموش كردم!
ديشب در عالم خواب، صحنه دلخراشي را به من نشان دادند كهتا آخر عمر از ياد من نخواهد رفت!
در عالم رؤيا ديدم كه به حساب پدرم رسيدگي مي‌كنند و او مرتب التماسمي‌كند كه من تقصيري ندارم!
دخترم كوتاهي كرده است! در آن اثنا نگاه پدرم به منافتاد و با تندي به من گفت:
ديدي چه به روز من آوردي؟ مگر به من قول نداده بودي كه در اولين فرصت بهتنها تقاضايي كه از تو داشتم عمل كني؟
چرامحتويات صندوق را به نيازمندانندادي؟
در آن لحظات آرزومي‌كردم كه زمين دهان باز مي‌كرد و مرا مي‌بعليد! از شدت شرم نمي‌توانستم به چشمپدرم نگاه كنم!
گفتم: چگونهمي‌توانم كوتاهي خود را جبران كنم؟
و پدرم در حالي كه دو مأمور عذاب مي‌خواستنداو را با خود ببرند به من گفت:
دخترم! به اين آقا خوب نگاه كن! اين آقا فردا صبح درست سر ساعت 9 از شدتفقر و درماندگي و نااميدي گوشي تلفن را بر مي‌دارد تا با خدا دو سه كلمه درد و دلكند!
لطف خدا شامل حال من مي‌شود و شماره‌اي كه مي‌گيرد، شماره خانه شماست! توبايد گوش به زنگ باشي و اين فرصت را از دست ندهي! آن صندوق متعلق به اين آقاست! دخترم! اين آخرين فرصت است! مبادا آن را از دستبدهي!
به طرفي كه پدرماشاره كرده بود، نگاه كردم. ديدم شما با همين لباس و با همين شكل و قيافه آنجاايستاده‌ايد و به من نگاه مي‌كنيد!
و امروز درست ساعت 9 صبح بود كه تلفن زنگ زد و شوهرم به سفارش منملتماسنه از شما خواست كه تلفن را قطع نكنيد و بقيه ماجرا را كه خود بهترمي‌دانيد!
مثل اينكه از يك خواب دراز بيدار شده باشم، نفس عميقي كشيدم و نگاهي بهاطراف خود انداختم. شرايط تازه‌اي كه داشت در زندگي من اتفاق مي‌افتاد به اندازه‌ايخارق‌العاده و غافل‌گير كننده بود كه نمي‌توانستم باور كنم! مگر مي‌شود زندگي يكانسان در كمتر از چند ساعت اين‌قدر دستخوش دگرگوني شود؟!

من ، طلبه‌اي كه ازترس آبرو و بيم طلبكاران، همسر و فرزندانم را در شهر قم به امان خدا رها كرده و بهتهران آمده بودم، الآن در موقعيتي قرار داشتم كه يكي از ثروتمندترين خانواده‌هاياشرافي تهران عاجزانه از من مي‌خواستند كه به كمك آنها بشتابم و صندوق پول و جواهريرا از آنان بپذيرم كه نمي‌توانستند آن را در جاي خود به مصرفبرسانند؟!
راستي از ديشب درمن چه تغيير شگرفي رخ داده بود كه اين دگرگوني اساسي را به دنبال داشت؟!
جز رويآوردن به خدا و از ژرفاي دل خدا را صدا زدن؟!
بر درگاه كريمه اهل بيتعليها‌السلام سر ساييدن و ارتباط قلبي خود را با عوالم مارورايي برقرار كردن؟!
و سفره دل خود را در پيشگاه خداوند مهربان گشودن واز او استمدادكردن؟!
به دستور بانويخانه، كليد صندوق را آوردند و او از من خواست تا قفل آن را باز كنم، و من پس از دوركعت نماز و عرض سپاس از الطاف خداوند چاره ساز، در صندوق را باز كردم. محتوياتصندوق از اين قرار بود:
الف- يكصد هزار تومان پول نقد!
ب – يكصد و پنجاه عدد سكه طلا!
ج – پنجاه قطعه الماس و جواهر!
د- سند مالكيت قطعه زمين مرغوبي به مساحت بيست هكتاردر شمال تهران.
هـ - و نوزده قطعه اشياء عتيقه وقيمتي!
سردفتري را به آنجااحضار كردند و في‌المجلس مالكيت زمين ياد شده را به نام من تغيير دادند و پس از صرفناهار و ساعتي استراحت به همراه راننده به طرف قم حركتكرديم.
هنگامي كه به قمرسيديم، به راننده گفتم:
درنزديكي ميدان آستانه توقف كند، و من پس از تشرف به حرم مطهر كريمه اهل بيت، حضرتمعصومه عليها‌السلام
عرض نيايش به درگاه خدا و سپاس از مراحم كريمانه آن حضرت درگشودن گره كور زندگي‌ام، در آن مكان مقدس با خداي خود پيمان بستم كه از ثروتبي‌حسابي كه نصيب من شده، در بر طرف كردن نيازهاي اساسي نيازمندان جامعه استفادهكنم و آن را در اموري كه خشنودي خدا و خلق خدا در آنست، مصرفنمايم.
اولين كاري كه پس ازمراجعت به خانه انجام دادم، پرداخت بدهي‌هايي بود كه از آن رنج مي‌بردم، و بعد خانهنقلي كوچكي را به مبلغ سي و پنج هزار تومان خريدم و همسر و فرزندانم را پس ازسال‌ها خانه به دوشي در خانه‌اي كه متعلق به خودم بود سكونت دادم.
من مشورت باافراد خدوم و كاردان نيمي از آن ثروت هنگفت را در امور مشروعي سرمايه‌گذاري كردم وكه منافع قابل ملاحظه‌اي داشت و با نيم ديگر آن چندين باب دارالايتام، دبستان،دبيرستان، مسجد و درمانگاه و داروخانه شبانه‌روزي احداث، و آب آشاميدني و بهداشتياهالي چندين روستا را با صدها متر لوله‌كشي تأمين كردم
از آن روز تاكنون از منافعسرمايه‌گذاري‌هايي كه كرده‌ام هزينه تحصيلي ده‌ها كودك بي‌سرپرست را از دوره دبستانتا تحصيلات عالي و نيز هزينه‌ها جاري چندين مؤسسه عام‌المنفعه را پرداخت مي‌كنم وآمار دقيق اين خدمات را به تفكيك در كتابي كه ملاحظه مي‌كنيد ذكر كرده‌ام و آرزومي‌كنم افراد نيكوكاري كه اين كتاب را مطالعه مي‌كنند، در گره گشايي از كار بندگانخدا و تأمين نيازمندي‌هاي آنان، اهتمام بيشتري از خود نشاندهند.




http://www.salehin.com/images/slimi/masha.gif

seiid
۱۳۸۷/۱۰/۲۶, ۱۲:۴۱
http://shiaupload.ir/images/woz6oln130ng6c5567yp.gifهــوالبصيــــ رhttp://shiaupload.ir/images/1xsufqvxbxzkr9fndu3.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




گويند: شخصى زنى را در باديه تنها ديد، گفت: کيستى؟

جواب داد:«وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ.»«بگو سلام بزودى ميدانيد!»

از قرائت اين آيه فهميدم که مي گويد: اوّل سلام کن، سپس سئوال! که سلام دادن علامت و وظفيه شخصى است که بر ديگرى وارد ميشود.

به او سلام کردم و گفتم: در اين بيابان آن هم تنها چه ميکنى؟

پاسخ داد:«مَنْ يَهْدِ اللهُ فَمالَهُ مِنْ مُضِلٍّ.»«کسى را که خدا هدايت کند گمراه کنندهاى براى او نيست.»از اين آيه شريف دانستم که راه را گم کرده ولى براى يافتن مقصد به حضرت حقّ اميدوار است.

گفتم: از جنّى يا آدم؟ جواب داد:يابَنى آدم خُذُوا زينَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِد.»«اى فرزندان آدم زينتتان را نزد هر مسجد برداريد.»از قرائت اين آيه فهميدم که از آدميان است.

گفتم: از کجا ميآيى؟ پاسخ داد:«يُنادَونَ مِنْ مَکان بِعيد»«از جايى دور ندا داده ميشوند.»فهميدم از راه دور ميآيد.

گفتم: کجا ميروى؟ جواب داد:«ولِلّهِ عَلى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ اِلَيْهِ.»«بر مردم است که براى خداوند حج به جاى آورند، البته کسى که استطاعت به سوى آن پيدا کند.»فهميدم قصد خانه خدا دارد.

گفتم: چند روز است حرکت کرده اى؟ گفت :«وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّمواتِ وَالا ْ َ رْضَ وَ ما بَيْنَهُما فى سِتَّةِ اَيّام.»«ما آسمانها و زمين و هر چه را بين اين دو است در شش روز خلق کرديم.»فهميدم شش روز است از شهرش حرکت کرده و به سوى مکه مى رود

.پرسيدم غذا خورده اى؟ جواب داد:«وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَاْکُلُونَ الطَّعامَ.»«ما پيامبران را مثل فرشتگان بدون بدن قرار نداديم تا غذا نخورند.»فهميدم چند روزى است غذا نخورده است.

گفتم: عجله کن تا تو را به قافله رسانم.جواب داد:«لايُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها.»«خداوند هيچ کسى را بيشتر از طاقتش تکليف نمى کند.»فهميدم که مثل من در حرکت تندرو نيست و طاقت ندارد.

به او گفتم: بر مرکب من در رديف من سوار شو تا به مقصد برويم.پاسخ داد:«لَوْ کانَ فيهِما آلِهَةٌ اِلاّالله لَفَسَدَتا.»«اگر در آسمان و زمين چند خدا غير از خداى يگانه بود فاسد مى شدند.»آگاه شدم که تماس بدن زن و مرد در يک مرکب يا يک خانه و يک محل موجب فساد است.

به همين علّت از مرکب پياده شدم و به او گفتم: شما به تنهايى سوار شويد.وقتى سوار شد گفت:«سُبْحْانَ الَّذى سَخَّرَ لَنا هَذا وَ ما کُنّا لَهُ مُقْرِنينَ.»«منزه است خداوندى که براى ما اين (کشتيها) را مسخر گردانيد و ما هرگز قادر به تسخير آن نبوديم.»

وقتى به قافله رسيديم گفتم: در اين قافله آشنايى دارى؟جواب داد:«وَ ما مُحَمَّدٌ الاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الّرُسُلُ.»«محمد نيست مگر رسولى و قبل از او رسولانى ديگر بوده اند.»
«يا يَحْيى خُذِالْکِتابَ بِقَّوة.»«اى يحيى کتاب را باقوّت بگير.»
«يا مُوسى اِنّى اَنااللهُ..»«اى موسى منم خداوند.»
«يا داوُودُ اِنّا جَعَلْناکَ خَليفَةً فى الا ْ َرْضِ.»«اى داوود ما تو را در زمين جانشين و خليفه قرار داديم.»

از قرائت اين چهار آيه دانستم که چهار نفر آشنا به نام محمد و داوود و يحيى و موسى دارد.چون آن چهار نفر نزديک آمدند اين آيه را خواند:

«اَلْمالُ وَ الْبَنُونُ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا.»«مال و فرزندان زينت زندگانى دنيوى هستند.»فهميدم اين چهار نفر فرزندان او هستند.

به آنها گفت:«يا أَبَتِ اسْتاجِرْهُ إنَّ خَيْرَ مِنْاسْتَاْجَرْتَ الْقَوِىُّ الاَْمينَ.»«اى پدر، موسى را به خدمت گير بهترين کسى که بايد به خدمت برگزينى کسى است که امين و توانا باشد.»فهميدم به آنها گفت: به اين مرد امين که زحمت کشيده و مرا تا اينجا آورده مزد دهيد.
آنها هم به من مقدارى درهم و دينار دادند و او حسّ کرد کم است .

گفت:«واللهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ.»«خداوند براى کسى که بخواهد، پاداش را دوچندان گرداند.»فهميدم مى گويد به مزد او اضافه کنيد.

از رفتار آن زن سخت به تعجب آمده بودم و به فرزندانش گفتم: اين زنِ با کمال که نمونه او را نديده بودم کيست؟
جواب دادند: اين زن، فضّه خادم حضرت زهرا(س) است که بيست سال است جز با قرآن سخن نگفته است.


http://www.salehin.com/images/slimi/yarahim.gif

seiid
۱۳۸۷/۱۰/۲۶, ۱۲:۴۳
http://shiaupload.ir/images/woz6oln130ng6c5567yp.gifهــوالبصيــــ رhttp://shiaupload.ir/images/1xsufqvxbxzkr9fndu3.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


در تحفةالاخوان حکايت شده است که مردى منافق زن مؤمنى داشت که در تمام امور خود به اسم بارى تعالى مدد مي جست و در هر کار «بسم الله الرحمن الرحيم» ميگفت و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسم الله بسيار خشمناک مي شد و از منع او چاره نداشت تا آنکه روزى کيسه کوچکى از زر را به آن زن داد و گفت او را نگاه بدارد! زن کيسه را گرفت و گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم» آن را در پارچه اى پيچيد وگفت: «بسم الله الرحمن الرحيم» و آن را در مکانى پنهان نمود و بسم الله گفت.فرداى آن روز شوهرش کيسه را سرقت نمود و به دريا انداخت تا آنکه او را بى اعتقاد و شرمنده کند.پس از انداختن کيسه در دريا به دکان خود نشست و در بين روز صيادى دو ماهى آورد که بفروشد.مرد منافق آن دو ماهى را خريد و به منزل خود فرستاد که آن زن غذايى از براى شب او طبخ کند.چون زن شکم يکى از آن ماهيان را پاره نمود کيسه را در ميان شکم او ديد! بسم الله گفت و آن را برداشت و در مکان اوّل گذاشت.چون شب شد و شوهرش به منزل آمد زن ماهيان بريان را نزد او حاضر ساخته، تناول نمودند.آنگاه مرد گفت: کيسه زر را که نزدت به امانت گذاشتم بياور.آن زن برخاسته، «بسم الله الرحمن الرحيم» گفت و آن را در پيش شوهرش گذاشت.شوهرش از مشاهده کيسه بسيار تعجب نموده و سجده الهى را به جاى آورد و از جمله مؤمنان گرديد.


http://www.salehin.com/images/slimi/masha.gif

seiid
۱۳۸۷/۱۰/۲۶, ۱۲:۴۴
http://shiaupload.ir/images/woz6oln130ng6c5567yp.gifهــوالبصيــــ رhttp://shiaupload.ir/images/1xsufqvxbxzkr9fndu3.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg


در عهد رسالت سيدالمرسلين(صلى الله عليه وآله) چون اين آيه فرود آمد که:«اِنْ اَحْسَنْتُمْ اَحْسَنْتُم لاَِنْفُسِکُمْ وَ اِنْ اَسَأْتُم فَلَها.»«اگر کار نيک به جاى آوريد براى خود انجام دادهايد و اگر کار بد انجام بدهيد به خود باز مىگردد.»يکى از ياران رسول خدا نظر به جمال اين معنى انداخت و شب و روز اين آيه را مىخواند.يکى از جهودان را بروى حسد آمد و آتش حسد در نهاد او افروخته گشت و گفت: باش تا من اين کار را بر خلق ظاهر کنم.پس قدرى حَلوا بساخت و زهر در آن تعبيه کرد و بدان مرد داد تا آن را بخورد.مرد آن را بستد و به صحرا برون آمد.دو جوان را ديد که از سفر مىآمدند و اثر سفر در ايشان ظاهر گشته، آن صحابى ايشان را گفت: نان و حلوا رغبت داريد؟ گفتند: بلى.مرد نان و حلوا پيش ايشان بنهاد.در حال بخوردند و بيفتادند و بمردند.آن خبر به مدينه افتاد، او را بگرفتند و پيش سيدالمرسلين(صلى الله عليه وآله)آوردند.رسولخدا(صلى الله عليه وآله) از وى پرسيد: آن نان و حلوا را از کجا آوردى؟ گفت: فلان زن جهود داده است.آن زن را بطلبيدند، چون بيامد، آن دو جوان را بديد و هر دو پسران او بودند که به سفر رفته بودند.زن جهود در دست و پاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) افتاد و گفت: صدق اين مقامت مرا معلوم شد که من اگر چه بد کردم با خود کردم، و آن به من بازگشت و تحقيق معنى اين آيه بدانستم.


http://www.salehin.com/images/slimi/yarahim.gif

seiid
۱۳۸۷/۱۰/۲۶, ۱۲:۴۷
سجده نكن !
روزى آيت الله محمد حسين اصفهانى (قدس سره) معروف به كمپانى در حرم حضرت اميرالمومنين مشغول سجده طولانى بودند كه در آن حال حضرت سيد الشهداء را مى بينند كه به ايشان مى فرمايد: اينجا در حضور جمعيت براى عمل سجده طولانى خوب نيست ، اينگونه اعمال را در جاى خلوت انجام دهيد.
زنگار ز آئينه دلها بزدايدكنجى و سرودى و رفيقى و كتابى

seiid
۱۳۸۷/۱۰/۲۶, ۱۲:۵۲
داورى پيامبر (نساء /60)
يكى از يهوديان مدينه با يكى از مسلمانان منافق اختلافات داشت . بنا گذاشتند يك نفر را به عنوان داور در ميان خود انتخاب كنند. مرد يهودى چون به عدالت و بى نظرى پيامبر صلى الله عليه و آله اطمينان داشت گفت : من به داورى پيامبر شما راضى ام ، ولى منافق يكى از بزرگان يهود به نام كعب بن اشرف را انتخاب كرد؛ زيرا مى دانست كه مى تواند با هديه نظر او را به سوى خود جلب كند و به اين ترتيب با داورى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مخالفت كرد.
آيه شريفه نازل شد و چنين افرادى را شديدا سرزنش ‍ كرد.

seiid
۱۳۸۷/۱۰/۲۸, ۱۲:۰۹
http://shiaupload.ir/images/kiihmrosfwy666uzasqj.gifهــوالـعــزيـ ـــرhttp://shiaupload.ir/images/kiihmrosfwy666uzasqj.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



حکايت (غرور)
در دوران گذشته دو برادر يکي به نام «ضياء» و ديگري به نام «تاج» در شهر بلخزندگي مي‏کردند. ضياء مردي بلندبالا و با اين حال بذله‏گو، نکته‏سنج و خوش‏اخلاق کهواعظ شهر هم بود. در عوض، برادرش تاج قدي بسيار کوتاه داشت، ولي از علم بالايي بهرهمي‏برد، به گونه‏اي که ملقب به شيخ‏الاسلام بود. به همين سبب به برادرش به ديدهحقارت مي‏نگريست. حتي از وجود او خجالت مي‏کشيد. روزي ضياء به مجلس برادرش تاج کهپر از شخصيت‏هاي بزرگ بود وارد شد، ولي غرور علمي تاج مانع از آن شد که به احترامبرادرش بايستد. ازاين‏رو، نيم‏خيز شد، به سرعت نشست. وقتي ضياء از برادرش آن حرکتناپسند را ديد، با کنايه‏اي که حکايت از نکته‏سنجي او داشت، في البداهه به مزاحگفت: «چون خيلي بلند قامتي، براي ثواب، کمي هم از آن قامت سروت بدزد».
نکته‏
اين حکايت بيانگر اين مهم است که غرور بي‏جا و دل‏بستگي به ظواهر دنيا، از صفاتناپسند اخلاقي است که مي‏تواند بر چشمان حقيقت‏بين انسان پرده حجاب بکشد و او را ازدست يافتن به سعادت باز دارد و مقدمات هلاکتش را فراهم سازد. چنان‏که امام عليعليه‏السلام مي‏فرمايد:
«کسي که به نفس خويش مغرور گردد، او را به هلاکت و نابودي تسليم کند.» و هموستکه مي‏فرمايد: «بدبخت کسي که به حال خود مغرور گردد و فريفته آرزوهاي خودگردد»
بيچاره آن که ظواهر دنيا او را از واقعيت‏ها غافل کند و با آموختن چند جمله،اندوختن چند سکه، فزوني قوم و قبيله يا با رسيدن به قدرت و شهرت و محبوبيت، مغرور ودچار آفت خودبيني شود.
گفتني است در اين ميان، غرور علمي، موضوعي قابل توجه است؛ زيرا تعداد قابلملاحظه‏اي از اهل دانش را دچار لغزش کرده است. در حکايتي پيرامون ابن سينا آمدهاست:
آن حکيم فرزانه در اوان جواني از فراگيري علوم زمان بسيار سرمست بود. روزي بهمجلس درس ابوعلي مسکويه، دانشمند معروف آن روزگار حاضر شد و با کمال غرور گردويي رابه مقابل او افکند و گفت: «مساحت سطح اين گردو را تعيين کن.» ابن مسکويه هم درپاسخ، کتاب طهارة الاعراق را که در علم اخلاق و تربيت نوشته بود، در مقابل او نهادو گفت: «تو نخست اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت گردو را تعيين کنم. تو به اصلاحخود محتاج‏تر از من به تعيين مساحت اين گردو هستي»
گويند: ابن سينا از اين گفتار خود شرمسار شد و اين جمله راهنماي اخلاقي او درهمه عمر قرار گرفت.


مَرد را خودبيني و کبر و غرور
مي‏کند از درگه توفيق دور
آن‏چنان کز درگه قرب کريم
دور شد ابليس مردود رجيم



http://shiaupload.ir/images/r488urb2v9zo8nqiant.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۱۱/۰۴, ۱۴:۲۵
http://shiaupload.ir/images/6k7e2jjs7pt4241vslb.gifهــوالـــرئــ ـوفhttp://shiaupload.ir/images/b5z98g7v6edvsvcu43r1.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



حكايت كمك شيطان

مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند وي لباس خود را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد.

در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشيد و وضو گرفت و برگشت تا اينكه در مسجد نماز بخواند.
ولي براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد و وضو گرفت و راهي مسجد شد.

در وسط راه با مردي كه چراغ در دستش بود روبرو شد از آن مرد پرسيد كه تو كي هستي مرد جواب داد كه من تو را ديدم كه دوبار در وسط را افتادي و با خودم گفتم كه راه تو را نوراني كنم تا بتواني به مسجد بروي.

و آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند و مرد كور به آن مرد گفت كه بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد خودداري كرد.دوباره به او گفت كه بيا نماز بخوانيم اين بار مرد به شدت خودداري كرد بعد از آن مرد كور از او پرسيد چرا دوست نداري نماز بخواني؟؟

مرد در جواب گفت كه من شيطانم در بار اول من تو را بر زمين انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد.
براي بار دوم كه تو را انداختم و تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام گناهان اهل بيت تو را بخشيد.

راستش براي بار سوم ترسيدم تو را بيندازم مبادا دوباره برگردي و خداوند بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستا را ببخشد.

از اين حكايت مي آموزيم كه اگر در راه خدا ثابت قدم باشيم اين شيطان است كه تسليم اراده ما مي شود.

ramila
۱۳۸۷/۱۱/۰۵, ۲۲:۰۵
اعوذبالله من الشیطان الرجیم


شيطان مي خواست كه خود را با عصر جديد تطبيق بدهد، تصميم گرفت وسوسه‌هاي قديمي و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌اي آگهي داد و تمام روز، مشتري ها را در دفتر كارش پذيرفت.
حراج جالبي بود: سنگ‌هايي براي لغزش در تقوا، آينه‌هايي كه آدم را مهم جلوه مي‌داد، عينك‌هايي كه ديگران را بي‌اهميت نشان مي‌داد. روي ديوار اشيايي آويخته بود كه توجه همه را جلب مي‌كرد: خنجرهايي با تيغه‌هاي خميده كه آدم مي‌توانست آن‌ها را در پشت ديگري فرو كند، و ضبط صوت‌هايي كه فقط غيبت و دروغ را ضبط مي كرد.


شيطان رو به خريدارها فرياد مي زد: "نگران قيمت نباشيد! الان برداريد و هر وقت داشتيد، پولش را بدهيد."
يكي از مشتري‌ها در گوشه‌اي دو شيء بسيار فرسوده ديد كه هيچكس به آن‌ها توجه نمي‌كرد. اما خيلي گران بودند. تعجب كرد و خواست دليل آن اختلاف فاحش را بفهمد
شيطان خنديد و پاسخ داد: "فرسودگي‌شان به خاطر اين است كه خيلي از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زياد جلب توجه مي كردند، مردم مي‌فهميدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.
با اين حال قيمت شان كاملاً مناسب است. يكي شان "شك" است و آن يكي "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌هاي ديگر فقط حرف مي‌زنند، اين دو وسوسه عمل مي كنند


هوالحق

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۱۱/۱۷, ۰۳:۱۸
http://shiaupload.ir/images/2kx6z39hu0gw9j6vch2e.gif بنام تو اي مونس جان خسته دلان http://shiaupload.ir/images/2kx6z39hu0gw9j6vch2e.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




تفاوت واقعی بهشت وجهنم.....


فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت .
او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند.


هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيدولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشانبرسانند!


عذاب آنها وحشتناك بود.


آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم.


او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ،همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.


آن مرد گفت : نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟


خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها يادگرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد ، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد



http://shiaupload.ir/images/vppgkqqy4vmui21h1pp8.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۱۱/۱۸, ۱۶:۲۰
http://shiaupload.ir/images/v9eyzuzxcddest6lgw2.gif بنام تو اي شكيب دل ناشكيبم http://shiaupload.ir/images/ggf9ex3d1wg1wkc8xznz.gif




http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg




حكايت هر چه صلاح است!


سالها بسی دورپادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت. وزیر همواره میگفت:
هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.


روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی را طلب کرد. ام در حین بریدن میوه انگشت خود را برید, وزیر که در آنجا بود گفت:ن
گران نباشید تمام چیز هایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست.


پادشاه از این سخن بر آشفت و دستور داد تا او را زندانی کنند.چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگل رفتند و پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد؛ در این میان پادشاه که در پی یافتن راه بازگشت بود که به محل سکونت قبیله ای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،


زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور میکردند که وی بهترین قربانی برای تقدیم به خداست.


بسویش حمله بردند تا ا را قربانی کنند؛ ناگهان مردی فریادکشید: چگونه می خواهید او را قربانی کنید در حالیکه بدن وی ناقص است و به انگشت وی اشاره کرد!!!


به همین دلیل پادشاه را قربانی نکردند و او آزاد شد.


پادشاهکه به قصر رسید وزیر را از زندان فراخواند و گفت:


اکنون فهمیدم منظور تو از این جمله که گفتی چیست. اما تو چی؟


وزیر پاسخ داد : پادشاه عزیز اگر من در زندان نمی افتادم مانند همیشه همه جا شما را همراهی میکردم و وقتی ما به آن قبیله میرسیدیم آنها من را به جای شما قربانی میکردند؛ پس حبس شدن من نیز به مصلحتم بوده
پادشاه بر او آفرين گفت و از آن پس نزد خود عزيزش داشت.


دوستان خوبم پس شما نيز ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد به صلاح است...



http://i7.tinypic.com/2i2bdip.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۱۱/۲۳, ۰۲:۳۳
http://shiaupload.ir/images/tn3bjc7165gekpqrz04n.gifبنام تو اي قرار جان بي قرارم http://shiaupload.ir/images/95mlh4nrirnbsowqi8qq.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



حكايت ماهيگير

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر ظرف من کوچک است و ماهي هاي بزرگ در ان جاي نمي گيرند !


گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است
.
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک ظرف بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .



http://sl.glitter-graphics.net/pub/408/408727i48e626jo8.gif

مجیب
۱۳۸۷/۱۱/۲۳, ۰۸:۱۳
عیسی و مرد بیمار
عيسی (ع) گذار بر مردی افتاد کور، مبتلا به لک و پيس، زمين گير که هر دو طرف بدنش فلج بود و گوشت بدنش از جذام همی ريخت و همی گفت: سپاس خدای را که مرا از بسيآری ابتلاآت برکنار داشت.
عيسی(ع) گفت: ای فلان، کدام ابتلا را مبتلا نگشته ای؟
گفت: ای روح الله من از آن کسی که چون من معرفت به خدا ندارد، بهترم.
عيسی(ع) گفت: درست گفتی دست خود را به من ده.
دست وی را بگرفت و ناگهان زيباترين و بهنجارترين آدميان شد و خداوند تمامی ابتلاآت را از وی ببرد. وی دير زمانی مصاحب عيسی(ع) بماند.

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۱۱/۲۵, ۱۵:۴۲
http://shiaupload.ir/images/yzfw8s9f3xvf9u84gva.gifبنام تو اي مونس جان خسته http://shiaupload.ir/images/z731fm8ubie9hwx6yxr.gif



http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg



پيله ابريشم :

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد .

شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيدکه خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند وبا برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.

پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

اوانتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد .

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانس تبا بالهايش پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم و به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نميتوانستيم پرواز کنيم



http://shiaupload.ir/images/l63mr0vpodamhwpac587.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۷/۱۱/۲۶, ۰۳:۵۵
http://shiaupload.ir/images/wc9eloh5gb7dcfx5hbr.gifبنام تو اي شور آفرين هستي http://shiaupload.ir/images/l67c9ruxqrde3qs9iv1.gif


http://www.ghadeer.org/images/hekaiat1.jpg

زنجير عشق

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .
آن زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفتمن اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد،اين واقعا لطف شماست .

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست وآماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"

و او به زن چنين گفت: " شماهيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت روبه من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردارباشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نميدانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلارشو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي روباقي گذاشته بود.

وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم دراين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار روبکني.

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکاربه خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز به لطف زنجيز عشق داره درست ميشه .

هركار نيكي وهرخيرخواهي حلقه ايست كه زنجير عشق و محبت بين انسانها را طولاني مي كند. پس هرگز نگذاريم زنجير عشق به ما ختم شود .


http://shiaupload.ir/images/3jc2pjwpivxtiznc55st.gif

Ahmadreza
۱۳۸۷/۱۱/۲۷, ۱۵:۰۴
پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره ی دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودن و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آن ها را به دریا می انداخت. پیرمرد به دخترک گفت: دختر کوچولو ی احمق، تو که نمی توانی همه ی این ستاره های دریایی را نجات بدهی، آن ها خیلی زیاد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت: می دانم، ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم و یک ستاره ی دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت و این یکی.

Ahmadreza
۱۳۸۷/۱۱/۲۸, ۲۱:۳۶
شبی پسر کوچکمان نزد مادرش، که در آشپزخانه در حال پختن شام بود، رفت و یک برگ کاغذ را به او داد. همسرم دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود:

صورتحساب
---------------
- کوتاه کردن چمن باغچه ، 5 دلار
- مرتب کردن اتاق خوابم ، 1 دلار
- مراقبت از برادر کوچکم ، 3 دلار
- بیرون بردن سطل زباله ، 2 دلار
- نمره ی ریاضی خوبی که امروز گرفتم ، 6 دلار
------------------------------------------------------------------
جمع بدهی شما به من: 17 دلار

همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب پسرمان این عبارت را نوشت:

- بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی ، هیچ
- بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم ، هیچ
- بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی ، هیچ
- بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازیهایت ، هیچ
و اگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسرمان آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت: مامان... دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحسابش نوشت: قبلا به طور کامل پرداخت شده!

Ahmadreza
۱۳۸۷/۱۱/۲۹, ۰۹:۴۹
هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده. وقتی آدم های رنگارنگ رو می بینم که به زور دارند به هم لبخند می زنند، حالم به هم می خورد.
بعد از مدت ها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها، همین طور که داشتم به مردم نگاه می کردم، یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت یک میز نشست.
برایم جالب بود! پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیندازد.
دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت: پولش را می دهم، هیچ چیز مجانی ای نمی خواهم!
کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت: یه بستنی میوه ای چند است؟
پیشخدمت با بی حوصلگی گفت: پنج دلار.
دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن پولهایش کرد. بعد دوباره گفت: یک بستنی ساده چند است؟
پیشخدمت بی حوصله تر از دفعه ی قبل گفت: سه دلار.
دختر آدامس فروش گفت: پس یک بستنی ساده بدهید.
پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود! ( احتمالا مخلوطی از ته مانده ی بقیه ی بستنی ها )
دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت. وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد، دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام!

مجیب
۱۳۸۷/۱۲/۱۱, ۱۰:۴۸
عقرب

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش می زند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد : این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که محبت کنم. چرا باید مانع محبت کردن شوم، فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش میزند.

مجیب
۱۳۸۷/۱۲/۱۲, ۰۹:۰۳
مثــل مــداد بــاش !


پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

مجیب
۱۳۸۸/۰۲/۱۲, ۱۱:۳۶
بهلول و سجده سقف خانه

سفري براي بهلول پيش آمد و او به بصره رفت چون بايد چند روزي را در شهر بصره مي ماند، در يک خانۀ قديمي، اتاقي را اجاره کرد. در آن روزها، هواي بصره طوفاني بود و بادهاي تندي مي وزيد.
بهلول، شب را به اتاق رفت تا استراحت کند، اما باد زوزه مي کشيد و شلاق بر در و ديوار اتاق مي کوبيد. بهلول چشم بر هم گذاشت و سعي کرد تا به خواب برود. بهلول از جاي برخاست و در و پنجره اتاق را بازرسي کرد و ديد که آنها محکم هستند و صدايي از آنها بلند نمي شود. بهلول به گوشهء اتاق رفت و همان طور که سر پا ايستاده بود، گوشهايش را تيز کرد. بعد از لحظه اي کوتاه فهميد که صداي (چرق، چرق) از تيرهاي چوبي سقف شنيده مي شود!
پيش خودش گفت: وقتي تيرهاي چوبي سقف به صدا درآيد، حادثه اي وحشتناک در انتظار است. بهلول بلافاصله به سراغ صاحبخانه رفت. صاحبخانه با قيافه اي اخم آلود و عصباني در مقابل بهلول ظاهر شد و پرسيد: چه خبر است. بهلول به اتاق خودش اشاره کرد و گفت: تيرهاي سقف اتاق من صداي ناهنجاري دارد.
صاحبخانه فانوس را به زمين گذاشت بعد از بهلول پرسيد: متوجه نمي شوم که مقصود تو چيست؟ گفتي که چه مي شود؟ بهلول بار ديگر وحشت خود را از صداهايي که مي شنيد اعلام کرد و گفت: مي ترسم که سرانجام تيرهاي سقف شکسته شود و بر سرم ريزد.
صاحبخانه که از ماجرا خبر داشت و مي خواست با بهلول شوخي بکند. گفت: حضرت آقا! شما نبايد از شنيدن اين صدا وحشت کنيد زيرا که آدم با ايمان و خداپرستي هستيد.
بهلول با خونسردي فراواني که هميشه از خودش نشان مي داد گفت: آقاي عزيز! ايمان و خداپرستي چه ربطي به پوسيدگي سقف اتاق دارد؟ صاحبخانه که پيش خودش فکر مي کرد بهلول آدم ساده اي است و مي تواند او را گول بزند، گفت: جناب شيخ! همهء موجودات مشغول گفتن ذکر خدا هستند. تيرهاي چوبي اتاق شما نيز مشغول ذکر گفتن هستند و اين صدايي که مي شنويد همان صداي ذکر آنها است!
بهلول تبسمي کرد و گفت: شما درست مي گوييد، اما چون ذکر خداوند سرانجام به سجده آنها مي رسد، من مي ترسم که اين تيرها به سجده بيفتند. پس بهتر است که زودتر فکري براي من بکنيد. صاحبخانه وقتي اين پاسخ را شنيد، دانست که بهلول مرد هوشياري است و نمي تواند او را گول بزند، پس تصميم گرفت تا اتاق بهلول را عوض کند و اتاق مناسب تري در اختيار او بگذارد.

آساره
۱۳۸۸/۰۲/۱۲, ۱۱:۳۹
سلام.حکایات جالبی بود و آموزنده

مجیب
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۰۹:۴۰
گویند: پس از مرگ بوذرجمهر دیدند. نُه جمله بر کمربندش نوشته ‌است:

۱- اگر خدا کفیـل روزی است٬ غصـــه برای چه؟

۲- اگر رزق تقسیـم شده٬ حرص برای چه؟

۳- اگر دنیا فریبنده است٬ اعتماد به آن چرا؟

۴- اگر بهشت حق است٬ کار نیک نکردن برای چه؟

۵- اگر قبر حق است٬ ساختمان محکم برای چه؟

۶- اگر جهنــم حق است٬ این همه بدی برای چه؟

۷- اگر حساب حق است٬ جمع مال چرا؟

۸- اگر قیامتی هست٬ بیتابی نکردن چرا؟

۹- اگر شیطان دشمن انسان است٬ پیروی از او چرا؟

مجیب
۱۳۸۸/۰۲/۲۸, ۱۱:۴۰
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد!!
فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟'' صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم...
وقتی که اوضاع خراب می شود، نا امید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم.
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

مجیب
۱۳۸۸/۰۲/۲۹, ۰۹:۵۴
ملا نصر الدین با دوستی صحبت می کرد. دوستش به او گفت: "خوب! ملا هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟"
ملا نصر الدین پاسخ داد: "فکر کرده ام. جوان که بودم تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن زیبایی آشنا شدم، اما او از دنیا بی خبر بود. بعد به بیروت رفتم، آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره آسمان و زمین داشت، اما زیبا نبود. به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا، با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم."
دوست گفت: "پس چرا با او ازدواج نکردی؟"
ملا جواب داد: "آه رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت!!"

سیاره رنج
۱۳۸۸/۰۲/۲۹, ۱۱:۰۹
کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌کرد، متوجه نا مه‌ای شد


که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ‌کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن.

کارمند اداره پست خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آن‌را برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند!!!:Labkhand:


http://i33.tinypic.com/15fopc9.jpg (http://boorghani.persianblog.ir/page/102)

سیاره رنج
۱۳۸۸/۰۲/۲۹, ۱۱:۱۷
کتاب های درسی در سال ۱۴۸۷

http://i37.tinypic.com/311mo1c.gif (http://boorghani.persianblog.ir/page/102)

گاو ماما می کرد٬گوسفند بع بع می کرد٬سگ واق واق می کرد.

همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته ٬ و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او به پارتی میرود و قرص ایکس میخورد

او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات٬جلوی آینه به مو های خود ژل می زند٬ موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،

چون او موهای خود را گلت می کند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد٬

کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند٬

چون کبری با پترس چت می کرد.

پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.

پترس دید که سدسوراخ شده اما انگشت او درد می کرد

چون زیاد چت کرده بود

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.

پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد.

برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود٬

ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت٬

ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد٬

ریز علی چراغ قوه هم داشت٬

اما حوصله دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد٬ کبری و همه مسافران مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت٬

خانه مثل همیشه سوت و کور بود٬

الان چند سالی هست که کوکب خانم٬ همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد٬

او حتی مهمان خوانده هم ندارد٬

او اصلا حوصله مهمان را ندارد.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد٬

او آخرین بار که گوشت خرید٬

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد٬

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد
و دیگر به همین دلیل است که کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ را ندارد

مجیب
۱۳۸۸/۰۳/۰۴, ۱۱:۵۷
درویشی بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد و عقل را به کل در باخت. خبر به شاه رسيد که فلان درویش از عشقتو روز و شب ندارد. شاه درويش را نزد خود خواند و گفت: اينک که بر من عاشق شدی، دوراه در پيش داری. يا در راه عشق ترک سر بگويی، يا اين شهر و ديار را ترککنی.
درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود، راه دوم را بر گزيد و ازشهر خارج شد. در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند. وزير شاه پرسيد: اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی جدا سازی؟
شاه گفت: او در عشق دعوی دروغداشت. اگر به راستی عاشق ميشد، بايد در راه عشقش از جان ميگذشت. سراو بريدم تا ديگرکسی در عشق ما دعوی دروغ نکند، و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تماممملکت را فدای او ميکردم.

ترک جان و ترک مال وترک سر
هست دراين راه اول ای پسر

مجیب
۱۳۸۸/۰۳/۰۵, ۱۰:۳۶
هفت خويشتن


در آرام ترين ساعات شب، هنگامي كه در عالم خواب و بيداري بودم، هفت خويشتن من دور هم نشستند و نجوا كنان چنين گفتند:
خويشتن اول: من در تمام اين سالها در تن اين ديوانه بوده ام، و كاري نداشتم جز اينكه روز دردش را تازه كنم و شب اندوهش را بر گردانم. من ديگر تاب تحمل اين وضع را ندارم و اكنون شورش مي كنم.


خويشتن دوم: برادر، حال تو از من بهتر است، زيرا كار من اين است كه خويشتن شاد اين ديوانه باشم. من خنده هاي او را مي خندم و سرود ساعت هاي خوش او را مي سرايم و انديشه هاي روشن او را ميرقصم. منم كه بايد بر اين زندگي ملال آور شورش كنم.

خويشتن سوم: پس تكليف من، خويشتن عشق، چه مي شود كه داغ مشعل سوزان شهوات وحشي و اميال خيال آميز هستم؟ منم كه بيمار عشقم و بايد بر اين ديوانه بشورم.

خويشتن چهارم: از ميان شما، من از همه نگون بخت ترم، چون كاري جز نفرت پليد و انزجار ويرانگر به من نداده اند. منم آن خويشتن طوفاني كه در سياه ترين دركات دوزخ به دنيا آمده ام و بايد سر از خدمت اين ديوانه بپيچم.

خويشتن پنجم: نه ،منم آن خويشتن انديشمند، خويشتن خيال باف، خويشتن گرسنگي و تشنگي، آن كه مدام در پي چيز هاي ناشناخته و چيز هاي نيافريده مي گردد و دمي آسايش ندارد. منم آنكه بايد شورش كند، نه شما!!!

خويشتن ششم: من خويشتن كارگرم، خويشتن زحمت كشي كه با دستان شكيبا و چشمان آرزومند، روزها را صورت مي بخشم و عناصر بي شكل را به شكل هاي تازه و عديدی درمي آورم، منم آن تنهايي كه بايد بر اين ديوانه بشورم.

خويشتن هفتم: شگفتا! كه همه شما مي خواهيد در برابر اين مرد سربه شورش بر داريد، زيرا يكايك شما وظيفه مقدري بر عهده داريد كه بايد به انجام برسانيد. آه ! اي كاش من هم مانند شما بودم، خويشتني با تكليف معين! ولي من تكليفي ندارم، من خويشتن بي كاره ام، آنكه در لامكان و لازمانخالي و خاموش نشسته است، هنگامي كه شما سر گرم بازسازي زندگي هستيد. اي همسايگان ، آيا شما بايد شورش كنيد يا من؟
هنگامي كه خويشتن هفتم اينگونه سخن گفت، آن شش خويشتن ديگر با دلسوزي به او نگريستند ولي چيزي نگفتند. و هر چه از شب بيشتر گذشت، يكي پس از ديگري در آغوش تسليم و رضاي شيريني به خواب رفتند. اما خويشتن هفتم همچنان چشم به هيچ دوخته بود، كه در پس همه چيز است!!!

کلات
۱۳۸۸/۰۳/۰۶, ۰۲:۰۹
نکاتی لازم به تذکر هست که در مورد شیطان لحاظ باید کرد:
اولا که تاخیر برای شیطان معنا ندارد زیرا او از اجنه هست و با سپاهی گران.
ثانیا دروغ یکی از حربه های شیطان است او بیشتر از دروغ برای فریفتن انسانها استفاده می کند.
ثالثا: شیطان عبادت شش هزار ساله اش را صرفا برای بدست اوردن کرسی برای اغفال انسانها انجام داد زیرا او دیده بود که خداوند گروهی از اجنه را از بین برده بود بخاطر اعمال زشتشان. که اگر نیاز بود روایت آن را برایت خواهم آورد.

سهيل
۱۳۸۸/۰۳/۰۶, ۰۸:۲۳
با سلام و احترام
جناب خوش نظر با تشكر از شما بابت متن جالبتان.
جسارتا بنده تاپيكي بنام داستانهاي عبرت انگيز درباره شيطان زدم كه قصد دارم آرشيو آن را كامل كنم بهتر نيست موضو عات خود را در اين تايپيك بياوريد تاموجب پراكندگي مطالب نشود .
در ضمن اين امر حسني كه دارد اين است كه همگان از تمامي مطالب اين آرشيو با حضور شما استفاده خواهند كرد .
با تشكر

سهيل
۱۳۸۸/۰۳/۰۶, ۰۸:۲۶
نکاتی لازم به تذکر هست که در مورد شیطان لحاظ باید کرد:
اولا که تاخیر برای شیطان معنا ندارد زیرا او از اجنه هست و با سپاهی گران.
ثانیا دروغ یکی از حربه های شیطان است او بیشتر از دروغ برای فریفتن انسانها استفاده می کند.
ثالثا: شیطان عبادت شش هزار ساله اش را صرفا برای بدست اوردن کرسی برای اغفال انسانها انجام داد زیرا او دیده بود که خداوند گروهی از اجنه را از بین برده بود بخاطر اعمال زشتشان. که اگر نیاز بود روایت آن را برایت خواهم آورد.

با سلام و احترام
جناب كلات خواهشمندم براي تكميل آرشيو داستانهاي عبرت انگيز در باره شيطان همكاري لازم را مبذول فرماييد . و اگر مطالبي داريد در اين تايپيك وارد كنيد زيرا اين امر موجب مي شود همگان از تمامي مطالب استافده كنند و از پراكندگي موضوع جلوگيري شود.
با تشكر

مجیب
۱۳۸۸/۰۳/۱۲, ۰۹:۱۵
ایستگاه استجابت دعا
یک نفر دلش شکسته بود، توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولی دعای او دیر کرده بود.
او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چهار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود. هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی‌رسد؟
شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد. رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد. رفت و با صدای رفتنش کوچه‌های خاکی زمین جاده‌های کهکشان سبز شد. او از این طرف، دعا از آن طرف، در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند. از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند. وای که چقدر حرف داشتند. برف‌ها کم کم آب می‌شود. شب ذره ذره آفتاب می‌شود.
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می‌شود...

کلات
۱۳۸۸/۰۴/۰۶, ۱۰:۵۶
بی اختیار دستم به سمت تلفن همراه رفت
شماره را گرفتم آره همان شماره ای که صدایش و لحن صدایش با بقیه مخاطبهای من فرق میکرد
الو الو
این بار مقداری از ترسم ریخته شده بود
با خود گفتم بگذار ببینم چه می خواهد اصلا از کجا شماره منو پیدا کرده
شاید شاید
اما نه مگر میشود این فرشته باشد از کجا بدانم
در آن طرف صدایی که از گوشی تلفن همراه میآمد نفسم را در سینه حبس کرد
پاهایم شل شد بلد نبودم حرف بزنم
چه بگویم اما او که انگار منتظر این تماس بود مرا با اسم کوچک صدا کرد
بله بفرمائید.
میتونم چند دقیقه وقتتان را بگیرم
برای چی امرتون چیه
میخواستم با کسی دردل کنم
خوب بکن چرا من
آخه تو ...
میشه به تو اطمینان کرد
بی خیال
دیگر این من نبودم که جواب میدادم نفس اماره ام بود که جواب میداد
نبرد من و شیطان یکبار دیگه با پیروزی شیطان رقم خورد
اما نه نباید این شکست را قبول کنم
ببخشید من نمیتونم کسی را که نمیشناسم جواب بدهم
- خب آشنا میشیم
اما شرع دست و پای مرا بسته و برای ارتباط با جنس مخالف حد و مرزی قائل شده است.
- ما که قرار نیست خارج شرع حرف بزنیم
ببخشید دور من خط بکش
....

کلات
۱۳۸۸/۰۴/۲۵, ۰۲:۰۶
يكي از علماي رباني كه صاحب كرامت و كشف و يقين بود، روزي ابليس را ديده و به او گفت: اي ملعون چرا به آدم سجده نكردي!؟
ابليس گفت: به واسطه آن كه من از آتش نوراني بودم و او از خاك ظلماني، به همين سبب ننگم آمد تا او را سجده كنم.
عالم رباني گفت:‌اي ملعون مي روي و فاسقي را با فاحشه اي براي (زنا) در يكجا جمع كرده، و سپس بر در آن خانه نشسته ، ايشان را به اين عمل زشت و قبيح راهنمايي مي نمايي و از اين كار شرم و حيا و ننگ نمي داري، ولي در سجده به آدم (صفي الله ) كه نيكوترين فطرت، و زيباترين سرشت و طبيعت الهي است، و دست پرورده قدرت خدا مي باشد، ننگت آمد، پس واي بر تو از اين ذلت، پستي و خواري.
ابليس از اعتراض او شرمگين شد و گفت: به آن خدايي كه مرا تا ابد ملعون گردانيد، تا كنون هيچ كس مرا اين چنين منفعل و منقلب نكرده بود كه تو كردي ، آنگاه ناله اي سر داد و زار ، زار به گريه افتاد و از نظر آن بزرگوار غايب شد.

کلات
۱۳۸۸/۰۴/۲۶, ۰۹:۴۴
روزي حضرت عيسي عليه السلام براي رفع خستگي، سنگي را زير سرخود گذاشت و به استراحت پرداخت، در همين هنگام ابليس از كنار او گذشت، با ديدن اين صحنه به حضرت گفت: عاقبت تو هم به دنيا ميل و رغبت پيدا كردي.
حضرت عيسي عليه السلام با شنيدن اين جمله فوري سنگ را از زير سر برداشت و با خشم آن را به سوي ابليس پرتاب كرد و گفت : اين سنگ با تمام دنيا مال تو باشد اگر اين سنگ هم موجب راحتي است آن را نخواستم.
محجة‌البيضاء، جلد 5، ص 62؛ كيمياي سعادت ، ج 2، ص 323.
شيخ عطار مي گويد:

هر كه از شيطان تن آزاد شد كفر و ظلم او همه بر باد شد

زینب_الگوی صبر
۱۳۸۸/۰۴/۲۶, ۱۰:۱۴
جناب خوشنظرمتنتان بسیار جالب بود وقتی کمی از متنو خواندم وقتی به خود امدم که دیدم تا اخر متنو خواندم من به خاطر هزینه اینترنت همیشه بعد از قطع ارتباط متنو میخونم اما....:Gol::Gol::Gol:

در حال خواندن متن اشکم سرازیر شد به خاطر خدای خوبم که همیشه ازش خواستم مرا از وسوسه های شیطان در امان بدارد
وچه خدایی داریم ما
ای خدا شکرتتتتتتتتتتتتتتتت

کلات
۱۳۸۸/۰۵/۰۱, ۱۷:۲۸
خودكشي
روزي عيسي بن مريم عليه السلام بر بالاي بلندي ايستاده بود، در اين هنگام ابليس بر او ظاهر شد و گفت:‌يا روح الله تو نبودي كه مي گفتي خداوند هر كاري كه بخواهد ميتواند انجام دهد.
حضرت فرمود:‌آري،
شيطان گفت: ‌اگر از اين كوه بيفتي پايين خداوند ميتواند تو را سالم نگه دارد؟
حضرت گفت:‌آري،
شيطان گفت:‌اگر راست ميگويي خودت را از اين بلندي پرت كن پايين تا ببينم خداوند تو را سالم نگه مي دارد يا نه؟
حضرت فهميد كه اين وسوسه شيطان است، به او گفت:‌اي ملعون سزاوار نيست كه بنده اي بخواهد خداوند را آزمايش كند، بلكه شايسته اين است كه خداوند بندگانش را مورد آزمايش قرار دهد، و اين حرف غلطي است كه تو مي گويي، اما من به خاطر اين كه به تو ثابت كنم كه خدا ميتواند يا نه، ميخواهي خودم را از اين بالا پرت كنم؟!‌ ولي همان خدايي كه مرا آفريده، انسان را از اني كار نهي كرده است، زيرا اين عمل يك نوع خودكشي و كاري حرام است الته اگر بدون اختيار واراده از اين بالا بيفتي واراده وخواست خدا باشد كه تو زنده بماني تو را سالم نگه مي دارد.
تفسير مثنوي ،‌ج 9،‌ص 418.

کلات
۱۳۸۸/۰۵/۰۴, ۱۱:۱۶
حيله شيطان
مردي در زمانهاي گذشته زندگي ميكرد، در جستجو بود تا دنيا را از راه حلال به دست آورده ثروتي فراهم نمايد، ولي نتوانست، پس از راه حرام به تكاپور افتاد، تا مال و اموالي كسب كند، از اين راه هم نتوانست.
روزي شيطان ملعون در نظر او مجسم و آشكار شد، به او گفت:
از راه حلال خواستي ثروتي اندوخته كني نشد، از راه حرام خواستي اموالي به دست آوري موفق نشدي ، حال آيا مايل هستي تا تو را به راهي راهنمايي كنم كه مالت را فراوان كرده، دنيايت را رونق بخشيده ياران و پيروانت را زياد نمايد.
گفت:‌آري. مايلم.
شيطان گفت: از خود كيش، آيين و ديني اختراع كرده و مردم را به سوي آن دين دعوت كن.
آن مرد به دستور شيطان رفتار كرد و پس از مدتي مردم پيرامون او جمع شده از ياران و پيروانش شدند، و از اين راه به آنچه كه از ثروت و مال دنيا ميخواست رسيد.
اما پس از مدتي درفكر عاقبت كار خود فرو رفته با خود گفت:
اين چه كار ناشايستي بود كه من كردم، بي جهت براي مقداري مال و ثروت بي ارزش دنيا، مردم را از راه حق گمراه نموده به دنبال خود كشيدم. حال در روز قيامت چه پاسخي خواهم داشت ، لذا بر اثر اين افكار پشيمان،‌نادم و شرمسار شده‌، پيش خود گفت: فكر نميكنم پشيماني و توبه ام پذيرفته شود مگر افرادي را كه به واسطه من گمراه شده اند ، مطلع و آگاه سازم به اين كه آنچه از من شنيده اند، باطل و شيطاني بوده و از خودم ساخته ام. تا آنها را از راه باطل برگردانده و به اين وسيله توبه ام پذيرفته شود.
پس روز ديگر به نزد ياران و پيروان خود آمد و خطاب به آنها گفت:
اي پيروان من، آنچه كه از جانب خود به شما گفتم بدانيد همگي بي اساس و پايه بوده، باطل مي باشد و اين راه و اين آيين، عملي شيطاني بود كه از خود ساختم
با شنيدن اين جملات پيروان او در جوابش گفتند:
تو دروغ ميگويي، گفتار سابق تو حق است، اكنون در تو شك و ترديد پيدا شده و تو خود گمراه شده اي.
به همين علت گفتار او را نپذيرفته بر ظلالت و گمراهي خود باقي ماندند.
آن مرد وقتي ديد كه از گفتار و اعتراضش نتيجه اي حاصل نميشود. غل و زنجيري تهيه كرده، برگردن خود آويخت و گفت:
تا خداوند توبه ام را نپذيرد، اين غل و زنجير را باز نمي كنم.
پس خداوند سبحان به پيامبر آن زمان وحي فرمود كه برو به نزد آن مرد و به او بگو:‌قسم به عزت و جلالم اگر آنقدر مرا بخواني،‌تا رگهاي گردنت پاره شود و ناله كني تا بند،‌بندت از هم جدا گردد، دعايت را مستجاب نميكنم و توبه ات را نمي پذيرم. مگر كساني كه به كيش باطل تو گمراه شده و از دنيا رفته و مرده اند،‌آنها را زنده كني ، و با بيان حقيقت كار ناشايست خود، ايشان را آگاه و مطلع نموده، به اين وسيله آنان از كيش تو به راه حق بازگردند،‌و اين كار هم براي تو محال و غيرممكن است ، اي بدبخت سيه روز.
ثواب الاعمال ، شيخ صدوق،‌ص 585.

کلات
۱۳۸۸/۰۵/۰۵, ۱۹:۳۴
يك روز ابليس با كلاه رنگارنگي كه بر سر داشت به سوي موسي آمد ، چون به او نزديك شد، كلاه خود را به رسم عرض ادب از سر برداشت و پيش آمد و سلام كرد.
موسي فرمود: تو كيستي؟
گفت:‌من ابليس هستم
موسي گفت:‌ براي چه آمده اي ؟
شيطان با چاپلوسي عرض كرد: به خاطر منزلتي كه نزد خدا داري شرفياب شدم تا سلام كرده عرض ارادت نمايم.
موسي گفت:‌خدا تو را از ما دور كند،‌تا هرگز در جوار تو نباشيم. حال بگود بدانم اين كلاه چيست؟
گفت: به وسيله اين كلاه كه رنگهاي مختلف آن نمودار فريبندگي و شهوات و آرايشهاي دنيا مي باشد دلهاي آدميان را وسوسه كرده مي ربايم.
موسي گفت: بگو بدانم ، چه گناهي است كه اگر آدميزاد مرتكب شود، تو براحتي ميتواني بر او مسلط شوي،‌و او را از هدايت خداي تعالي به گمراهي و ضلالت بكشاني،‌و به مراد و مقصود دل خود برسي
شيطان گفت:‌هنگامي كه او بر اثر صفت رذيله (عجب) از خودش راضي و خشنود شود و عملش را بسيار شمارد ،‌و گناه او در نظرش كوچك جلوه كند.

کلات
۱۳۸۸/۰۵/۰۶, ۱۹:۰۰
قلب شيطاني
وقتي كه شاختن كشتي تمام شد،‌به فرمان خدا،‌حضرت نوح از هر حيواني كي جفت نر و ماده به كشتي آورد، در حين اين كار چشمش به پيرمردي افتاد كه در گوشه اي از كشتي نشسته است او را نمي شناخت ، از او سؤال كرد:
تو كه هستي؟
و به چه قصدي سوار كشتي شده اي؟
پيرمرد گفت:‌هدفم اين است كه در دلهاي ياران تو تصرف كنم،‌تا دلهاي آنها با من باشد و تن وجسم ايشان با تو.
حضرت نوح دانست كه او شيطان است، پس بر او نهيب زده و گفت:
اي دشمن خدا، از كشتي بيرون شو، كه تو سنگسار لعنت شده اي!
شيطان گفت:‌فرصت بده،‌تا چيزي به و بگويم.
حضرت گفت:‌بگو
شيطان گفت: چند خصلت است كه من به وسيله آنها انسان را به هلاكت مي رسانم.
يكي از آن خصلتها:
حسد است كه من به سبب حسادت بر آدم از درگاه خدا رانده شده ملعون ابدي گرديدم.
دوم:‌حرص است كه آدم به سبب آن از بهشت رانده شد و من به مراد خود رسيدم.

محجة‌البيضاء ، ج 5، ص 58؛
احياء‌العلوم ،‌ج 3، ص 67

کلات
۱۳۸۸/۰۵/۰۷, ۱۶:۵۳
بي نياز ، كظم غيظ
روزي شيطان ملعون خود را به عبدالله بن حنظله نشان داد و به او گفت:‌اي پسر حنظله مي خواهي چيزي به تو بياموزم تا هميشه آن را به ياد داشته باشي؟
عبدالله حنظله گفت:‌به چيزي كه تو مي خواهي بياموزي نيازي ندارم.
شيطان گفت: تو سخن مرا گوش كن، اگر خوب بود قبول كن، و اگر بد بود آن را ردكن.
بعد شيطان گفت:‌اي پسر حنظله هيچ گاه از غير خداي خود به ميل و رغبت چيزي درخواست نكن، و هميشه در حال خشم و غضب مراقب خود باش كه چگونه هستي (مبادا درخشم و غضب از حد و مرز خارج شوي).
پس ابليس ملعون اين موعظه را كرد و آنگاه از نظر پسر حنظله ناپديد شد.
محجة‌البيضاء ، ج 5، ص 60
احياء‌العلوم ، ج 3، ص 69.

moderntalking
۱۳۸۸/۰۵/۰۷, ۱۸:۱۲
نشان
راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت وجهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد،شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تونشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»
:doosti:

مجیب
۱۳۸۸/۰۵/۱۱, ۱۰:۱۷
باديه نشينى را گفتند: فرداى قيامت پروردگار، به حسابت رسيدگى مى كند. گفت : اى فلان ! مرا شاد كردى . زيرا چون كريم به حساب رسيدگى كند، بخشندگى كند.

کلات
۱۳۸۸/۰۵/۱۵, ۰۲:۰۳
خثيمة‌بن عبدالرحمن مي گويد:
از شيطان شنيدم كه مي گفت:‌در سه چيز است كه انسان هرگز نمي تواند بر من غلبه كند، بلكه من به وسيله اين سه چيز بر او چيره مي شوم.
اول:‌مالي كه از راه ناحق و حرام به دست آورد.
دوم:‌مالي كه در راه باطل و حرام مصرف كند
سوم:‌مالي كه او را از راه حق باز دارد.

محجة‌البيضاء جلد 5، ص 62، احياء العلوم، جلد 3، ص 71

عاشقی
۱۳۸۸/۰۵/۱۵, ۰۸:۵۰
:Gig:

baran 777
۱۳۸۸/۰۶/۰۶, ۱۳:۲۶
یک شب سرد زمستانی، نزدیک عید کریسمس،میخواستم وارد مغازه ای شوم که دیدم پسر بچه کوچک شش یا هفت ساله ای پشت ویترین مغازه ایستاده است
او با حسرت لباس ها و کفش های داخل ویترین را تماشا میکرد و کفش هم به پا نداشت
دستش را گرفتم و اورا داخل مغازه بردم . او با چشم های آبی زیبایش، با حیرت به من نگاه کرد. برایش لباس خریدم و جوراب و کفش به پاهایش پوشاندم حس کردم دست ها و پاهای سردش گرم شدند
وقتی از مغازه بیرون آمدیم ،به پسرک گفتم:
حالا دیگر به خانه ات برو عیدت مبارک!
پسرک با چشم های معصومش نگاهم کرد و گفت:
خانم! شما خدا هستید؟
لبخند زدم و گفتم:
نه، پسرم من فقط یکی از بندگان خدا هستم
پسر کوچولو خندید و گفت:
می دانستم که با او فامیل هستید ..

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۱:۰۷
دوستان من در اینجا داستان هایی که زیبا و کوتاه و آموزنده باشند را قرار می دهم و از بازدید کنندگان هم درخواست دارم همین کار را بکنند .

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۱:۱۰
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...
این یه داستان واقعیه.احساساتی ها حتما گریه می کنند بعد از خوندن

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۱:۱۵
روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش می‌خواست با قطار مسافرت کند. هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد. وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد، فوری لنگه دیگر کفشش را نیز در‌آورد و همانجایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت.

در مقابل حیرت و سؤال اطرافیانش توضیح داد: «ممکن است فقیری لنگه کفش را پیدا کند، پیش خود گفتم بک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟!»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۱:۱۸
تهذیب نفس

«سقراط را پرسیدند: حکمت چه وقت در تو مؤثر افتاد؟ گفت: آن‏گاه که نفس خویش را کوچک شمردم».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۱:۱۸
دوستی

«بزرگی را پرسیدند: چگونه به این مرتبه از سروری رسیدی؟ گفت: با هیچ کس دشمنی نکردم، مگر آنکه میان خود و او، جایی برای آشتی باقی گذاشتم».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۱:۱۹
دعا برای دیگران



«مردی گرد کعبه طواف می‏کرد و می‏گفت: «اللّهم اَصْلِحْ اِخْوانی؛ الهی! تو برادران مرا نیک گردان و آنان را اصلاح فرما.» به او گفتند: حال که به این مکان شریف رسیده‏ای، چرا خود را دعا نمی‏کنی؟ گفت: مرا یارانی است. اگر ایشان را در صلاح یابم، من به صلاح ایشان اصلاح شوم و اگر به فسادشان یابم، من به فساد ایشان مفسد شوم».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۱:۲۱
زهد

«روزی دیوجانس ـ یکی از انسان‏های زاهد روزگار ـ از اسکندر پرسید: در حال حاضر بزرگ‏ترین آرزویت چیست؟ اسکندر جواب داد: بر یونان تسلط یابم. دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟ اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم. دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟ اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم. دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟ اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم. دیوجانس گفت: چرا هم اکنون بی‏تحمل رنج و مشقت، به استراحت نمی‏پردازی و از زندگی‏ات لذت نمی‏بری؟»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۱:۲۲
صبر

«بزرگی را از نشانه بردباری پرسیدند، گفت: ترک گِله و پنهان داشتن رنج».

saramkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۳:۲۹
غنیمت شمردن فرصت

«از بزرگی پرسیدند: بزرگ‏ترین مصیبت‏ها کدام است؟ گفت: آنکه بر کار نیک توانا باشی و چندان انجام ندهی که از دست بدهی».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۳:۳۲
ذکر و یاد خد

«از دانشمندی پرسیدند: کسی که قرآن می‏خواند و نمی‏داند که چه می‏خواند، آیا هیچ اثری دارد؟ گفت: کسی که دارو می‏خورد و نمی‏داند که چه می‏خورد، اثر می‏کند؛ چگونه قرآن اثر نکند، بلکه بسیار اثر می‏کند!؟ پس چگونه خواهد بود، اگر بداند که چه می‏خواند».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۳:۳۳
توکل

«در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، مردی از اصحاب آن حضرت سخت تهی‏دست شده بود. کار به جایی رسید که به ناچار، همسرش به او گفت: برو به حضور پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و جریان را بگو تا ایشان کمکی کند. آن مرد چنین کرد و جریان را عرض کرد. پیامبر به او فرمود: کسی که از ما تقاضا کند، به او می‏بخشیم، ولی اگر خصلت بی‏نیازی را پیشه خود سازد، خداوند او را بی‏نیاز می‏کند. آن مرد، از سخن رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله جان گرفت و با همتی قهرمانانه و توکل به خدا، کمر همت بست و به وضع زندگی‏اش سر و سامان داد».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۷, ۲۳:۴۳
نقره ناب

همچنان که دختر جوان به نقره‌ساز نگاه می‌کرد، نقره کار قطعه‌نقره‌ای را روی آتش گرفت و صبر کرد تا کم‌کم داغ شود. وی به دختر توضیح داد: « فقط با حرارت دادن، نقره تصفیه و خالص می‌شود. می‌بایست نقره را در مرکز آتش درست در داغ‌ترین نقطه آن گرفت تا تمام ناخالصی‌های آن از بین برود.»

دختر به یاد خداوند افتاد که چطور همگی ما را در چنین نقطه داغ و پرحرارتی گداخته می‌نماید. رو به نقره‌ساز کرد و فکر خود را اینگونه با وی درمیان گذاشت: «خداوند نیز همانند تصفیه‌کننده و خالص‌کننده نقره است.» سپس از استاد نقره کار پرسید: « آیا این صحت دارد تمام مدتی که نقره خالص می‌شود نقره‌کار می‌بایست در مقابل آتش بنشیند و مراقب نقره باشد؟»

استاد پاسخ داد: «بله! وی نه تنها باید روبروی آتش بنشیند و نقره را در آتش نگهدارد، بلکه باید تمام مدت چشمش به نقره درون آتش باشد. چرا که اگر یک لحظه نقره بیشتر در آتش بماند از بین می‌رود.»دختر مدتی در سکوت به این صحنه و آنچه می‌شنید فکر کرد . بعد پرسید:« از کجا می‌فهمید نقره کاملا خالص شده؟» استاد لبخندی زد و گفت:« اوه! خیلی ساده است! وقتی تصویر خودم را در آن ببینم!»

اگر امروز حرارت آتش زندگی را حس می‌کنی، به یاد چشمان خداوند نیز بیفت که چطور به تو و شرایط زندگی‌ات استادانه چشم دوخته تا تصویر باشکوه خود را در نقره وجودت ببیند و براستی چقدر همگی ما نیازمند نگاه و توجه وی هستیم! حال به‌فراست دریافته‌ایم که هرچقدر بیشتر در آتش ناملایمات بمانیم، در لحظه شورانگیز تطهیر، نقره نابتری شده‌ایم. پس دوست من شجاع باش.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۰۵
قناعت

«حکیمی را گفتند: چیزی برتر از طلا دیده‏ای؟ گفت: بله! قناعت».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۰۶
تقوا

«امام صادق علیه‏السلام از یکی از شیعیان، به نام سلیمان پرسید: جوان‏مرد کیست؟ عرض کرد: فدایت شوم، جوان‏مرد به نظر ما همان جوان است. حضرت فرمود: مگر نمی‏دانی اصحاب کهف همه افرادشان پیر بودند، ولی خداوند به خاطر ایمانشان، آنان را جوان‏مرد نامید؟ (کهف: 10) سپس فرمود: ای سلیمان! کسی که به خدا ایمان آوَرَد و تقوا پیشه کند، جوان‏مرد است؛ مَنْ آمَنَ بِاللّه‏ِ وَاتَّقی فَهُوَ الْفَتی».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۰۷
ایمان

«مردی، دیگری را گفت: تو مؤمنی؟ مرد گفت: اگر منظور، این سخن پروردگار است که فرماید: آمنّا باللّه‏ِ و ما اُنزِلَ عَلَینا؛ به خدا و کتاب او ایمان آوردیم، (آل عمران: 84) آری! و اگر اینکه می‏گوید: الَّذینَ اِذا ذُکِرَ اللّه‏ُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ؛ چون ذکری از خدا شود، دل‏هاشان لرزان و ترسان شود، (انفال: 2) نمی‏دانم».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۰۷
تواضع

«به حکیمی گفتند: بیان کدام حقیقت روا نیست؟ گفت: آنکه مرد از نیکی‏های خود بگوید».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۰۸
محبت‏ورزی

«از کنفوسیوس پرسیدند: آیا با یک کلمه می‏توان تمام زندگی را روشن و پاک نگه داشت؟ گفت: بله. پرسیدند: آن کدام کلمه است؟ گفت: آن کلمه، عبارت است از محبت به دیگران».

عاشقی
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۰۸
ممنون از مطالبتون

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۱۱
استهزا

«به بزرگی گفتند: فلانی، بر تو می‏خندد. او گفت: اِنَّ الّذینَ اَجْرَموا کانوا مِنَ الّذینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ؛ همانا بدکاران بر اهل ایمان می‏خندند (المطففّین: 29)».

تنوير
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۱۲
:Moshtagh::Moshtagh::Moshtagh:

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۱۳
لطف و بخشش پروردگار

«شخصی پرسید: اگر بمیرم، مرا به کجا می‏برند؟ گفتند: نزد خدای متعال. گفت: خوشحالم از اینکه مرا نزد کسی می‏برند که جز نیکی، چیزی از او ندیده‏ام».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۱۵
توجه به آخرت

«از حکیمی پرسیدند: روز خویش را چگونه آغاز کردی؟ گفت: در حالی آغاز کردم که دنیا، مایه اندوهم بود و آخرت، موجب کوششم».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۱۶
رحمت حکیمانه

«از بزرگی پرسیدند: اگر خدای تعالی رحیم است، پس چگونه بندگان را عقوبت فرماید؟ گفت: رحمت او بر حکمتش چیره نشود».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۱۷
انس با خدا

«می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوان‏مرد! دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی‏اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت‏ها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۱۷
اعتراف به نادانی

«گویند: از عالمی مسئله‏ای پرسیدند، گفت: نمی‏دانم. سؤال کننده گفت: شرم نمی‏کنی که به جهل و نادانی خود اعتراف می‏کنی. گفت: چرا شرم کنم از گفتن کلمه‏ای که فرشتگان به آن سخن گفتند و هنگامی که خداوند درباره «اسماء» از آنها پرسید، گفتند: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الاّ ما عَلَّمْتَنا؛ خدایا ما چیزی نمی‏دانیم، جز آنچه تو به ما آموختی».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۱۸
جایی در بهشت

«روزی هارون از اِبن سَمّاک موعظه و پندی درخواست کرد. ابن سماک گفت: ای هارون! بترس از اینکه وسعت بهشت به مقدار آسمان‏ها و زمین است و برای تو، به اندازه جای پایی هم نباشد».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۱۹
چپاول اموال

«روزی عبدالملک (پنجمین خلیفه اموی) از امام زین العابدین درخواست موعظه کرد. حضرت فرمود: آیا واعظی بالاتر از قرآن وجود دارد؟ خداوند می‏فرماید: وَیْلٌ لِلْمُطَفَّفین؛ وای بر کم فروشان. (مطففّین: 1) وقتی سخن خدای متعال درباره کم فروشان چنین است، پس چگونه است حالِ کسی که همه اموال مردم را چپاول کند؟»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۰۹:۲۰
بر امور گذرا دل مبند

«پادشاهی، حکیمان را فرا خواند و گفت: مرا چیزی بیاموزید که اگر بسیار غمگین باشم، در آن نگاه کنم و غم دل از بین برود و اگر بسیار شاد باشم، در آن نگاه کنم و فریفته روزگار نگردم. حکیمان مدتی مشورت کردند و سرانجام، نگینی بر انگشتری او ساختند که روی آن نوشته شده بود: این نیز بگذرد».

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۸, ۲۳:۵۸
شن و سنگ
حکایت اینگونه آغاز می‌شود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث می‌کنند و کار به جایی می‌رسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست می‌دهد و سیلی محکمی به صورت دیگری می‌زند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شن‌های بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»

آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به واحه‌ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین می‌کشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجات‌یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد.»

دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک می‌کنی؟»
مرد پاسخ داد:« وقتی دوستی تو را آزار می‌دهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ‌چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.»

یاد بگیریم آسیها و رنجش‌ها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف‌ دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۹, ۰۰:۰۶
خدا هست
مردی برای اصلاح سر وصورتش به آرایشگاه رفت در حال کار کردن گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت آنها در مرد خدا بحث کردند آرایشگر میگفت :من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید:چرا باور نمیکنی؟
آرایشگر گفت:کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض میشدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشدند؟اگر خدا وجود داشت نباید درد و رنجی وجود داشت.نمیتوانم خدای مهربان را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جروبحث کند.آرایشگر کارش را تمام کرد ومشتری از مغازه بیرون رفت .به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد در خیابان مردی دید با موهای بلند وکثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدانی چیست به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی میزنی ؟من اینجا هستم من آرایشگرم من همین الن موهای تو را کوتاه کردم .
مشتری با اعتراض گفت:نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است با موهای بلند وکثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.
آرایشگر جواب داد :نه بابا ! آرایشگر وجود دارد موضوع این است ه مردم به ما مراجعه نمی کنند .
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و به دنبالش نمی گردند .برای همین است که این همه درد ورنج وجود دارد .

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۹, ۰۰:۱۰
اجابت دعا

در خبرست از سرور کائنات، محمد مصطفی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله :
هرگاه که یکی از بندگان گنه‏کار پریشان روزگار، دست انابت به امید اجابت، به درگاه حق جلَ‏وعلا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند، باز اعراض کند. بازش به تضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرماید: «یا مَلائِکَتی قَد اِسْتَحْیَیْتُ مِنْ عَبْدی وَ لَیْسَ لَهُ غَیْری فَقَدْ غَفَرْتُ لَهُ؛ دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم».
کرم بین و لطف خداوند گارگنه کرده است و او شرمسار

تنوير
۱۳۸۸/۰۶/۰۹, ۰۸:۴۳
انيشتين برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انيشتين در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انيشتين سخنرانی کند چرا که انيشتين تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انيشتين قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

عاشقی
۱۳۸۸/۰۶/۰۹, ۱۰:۰۷
به به

تنوير
۱۳۸۸/۰۶/۰۹, ۱۰:۳۳
گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۹, ۱۳:۱۳
حکمت خداوندی

سعدی در بیان حکایتی می‏گوید:
موسی علیه‏السلام ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی‏طاقتی به جان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که از مناجات باز آمد، مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده. گفت: این چه حالت است؟ گفتند: خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته. اکنون به قصاص فرموده‏اند.
«وَلَوْ بَسَطَ اللّه‏ُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوَ فِی الاَْرْضِ؛ اگر خداوند درِ هر نوع روزی را بر بندگانش می‏گشود، در زمین ستم پیشه می‏کردند». (شورا:27) موسی علیه‏السلام ، به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.
آن کس که توانگرت نمی‏گرداند او مصلحت تو بهتر از تو داند

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۰۹, ۱۳:۱۵
دعای مادر

از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند: این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟ گفت: شبی مادر از من آب خواست. نگریستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم. چون باز آمدم، مادر خوابش برده بود. پس با خویش گفتم: «اگر بیدارش کنم، خطاکار خواهم بود.» آن گاه ایستادم تا مگر بیدار شود. هنگام بامداد، او از خواب برخاست، سر بر کرد و پرسید: چرا ایستاده‏ای؟! قصه را برایش گفتم. او به نماز ایستاد و پس از به جای آوردن فریضه، دست به دعا برداشت و گفت: «خدایا! چنان که این پسر را بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان».
پیام متن:

اشاره به جلب رضایت مادر و تأثیر دعای او در حق فرزند، و این که جلب رضایت مادر، آدمی را به مقام‏های والای معنوی می‏رساند.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۳:۵۰
داستان شیطان و مرد نمازگزار (http://www.oxite.ir/200909013608/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1.h tml)

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد (http://www.oxite.ir/) دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده (http://www.musiccloob.com/search/label/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D9%87%D8%A 7%DB%8C%20%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%20%D8%8C% 20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%20%D8%8C%20%D8%B4%D9%86 %DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C%20%D9%88%20%D8%AE%D9%88%D 8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C) ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش (http://www.cloobmusic.com/search/label/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D9%87%D8%A 7%DB%8C%20%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%20%D8%8C% 20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%20%D8%8C%20%D8%B4%D9%86 %DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C%20%D9%88%20%D8%AE%D9%88%D 8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C) ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۴:۳۴
داستان آهنگر و اعتقاد به خدا
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار!

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۴:۳۷
احترام به قرآن
«شيخ محمد تقي آملي مي گويد: زمستان بود و در منزل کرسي گذاشته بوديم. مي خواستم قرآن بخوانم. قرآن را آوردم و با خود گفتم: در زير کرسي اگر پايم را دراز کنم، اشکالي ندارد. پايم را دراز کردم و قرآن خواندم. فردا که در درس سير و سلوک ميرزا علي قاضي شرکت کردم، در اولين حرفي که به من زد، فرمود: آقا شيخ محمدتقي ! زير کرسي هم بايد در محضر قرآن پايمان را دراز نکنيم.»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۴:۳۷
بينش توحيدي

«پادشاهي به دانشمندي گفت: مرا به نزديکان خود سفارش کن. مرد دانشمند در پاسخ گفت: شرمنده ام که سفارش بنده خدا را به غير خدا کنم.»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۴:۴۰
تهجد (شب زنده داري )
«نوشته اند که عارفي همواره به شب زنده داري مي پرداخت و تا به هنگام سحر، به راز ونياز با خالق بي همتا مشغول بود. شخصي از وي پرسيد که تو مردي خداشناس هستي و دلت همواره بيدار است، پس چرا رنج بي خوابي را هم تحمل مي کني و جسم خود را رنج مي دهي؟ عارف گفت: شايسته نيست که هر شب، خداوند بلندمرتبه از آسمان نزد ما بيايد و ما در خواب باشيم.
هنگام شب درهاي آسمان باز مي شود و خداوند به بندگانش ندا مي دهد که بياييد و آمرزش بخواهيد و مرا بخوانيد تا خواسته هاي شما را برآورده سازم. با اين حال، آيا درست است که من در خواب باشم و از فيض ديدار حق غافل بمانم؟»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۴:۴۱
پندپذيري
«وزيري با خدم و حشم خود از راهي مي گذشت. شکوه و جلال او به اندازه اي بود که همه مردم از ديدن او شگفت زده شده بودند و به يکديگر مي گفتند که اين کيست ؟ عجب عظمت و شکوهي دارد !
زني در ميان جمع حاضر بود، گفت: چه قدر مي گوييد اين کيست ؟ او مردي است که از درگاه خدا رانده شده و فريب مال و جاه دنيا را خورده است. سخن زن به گوش وزير رسيد و از آنجا که دلي بيدار و پندپذير داشت، بر او اثر کرد و پس از آن، ترک مقام و منصب کرد و به زيارت کعبه شتافت و به عرفان روي آورد.»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۴:۴۱
اميد
«بزرگي در بياباني دل نشين گويد: اميد، رفيق مونس است. اگر سرانجامي نيز نداشته باشد، تو را سرگرم مي دارد.»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۴:۴۲
رفتار بحق
«عارفي در بياني نغز گويد: براي روزي که در آن، جز به حق داوري نشود، به حق رفتار کن.»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۴:۴۳
فقر، مرگ، بيماري
«يکي از عارفان گويد: فقر را براي فروتني در برابر خدا، مرگ را براي اشتياق به سوي خدا و بيماري را براي کفاره گناهان دوست دارم.»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۴:۴۳
عبادت و لذت مناجات
«امام صادق عليه السلام فرمود: من حاجتي داشتم، وضو ساختم و مشغول نماز شدم تا خدا را براي آن حاجت بخوانم. آن قدر لذت مناجات و راز ونياز با خداي متعال مرا متوجه خود کرد که حاجتم را از ياد بردم.»

مهدی110
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۸:۳۲
:Rose:

زهره
۱۳۸۸/۰۶/۱۱, ۱۸:۵۴
:Rose:

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۲:۵۸
داستان مرد جهنمی
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۳:۰۱
:labkhand:کشیش جوان و پیرمرد کشاورز:labkhand:

يک کشيش جوان که از او دعوت شده بود به عنوان سخنران مهمان در يک کليسا در روستايي به ايراد خطابه پردازد، راهي طولاني را از منزلش تا آن کليسا پيمود.
او در راه گرفتار طوفان و کولاک شد، اما خوشبختانه چون خيلي زود حرکت کرده بود، عليرغم وجود طوفان و بارش شديد برف به موقع به آنجا رسيد.
وقتي وارد کليسا شد فقط يک مرد روستايي در آنجا نشسته بود، کشيش قدري منتظر شد تا شايد افراد ديگري نيز به کليسا بيايند، پس از گذشت زمان و نيامدن کس ديگري، او به آن پيرمرد روستايي نزديک شد و گفت: فقط شما تشريف آورده ايد، به نظر شما من بايد چکار کنم؟
پيرمرد لبخندي زد و گفت: من فقط يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم که اگر فقط يک اسب هم در اصطبل داشته باشم، بايد به آن غذا و خوراک بدهم.
کشيش جواب داد: بله بله، حرف شما درست است! لذا به جايگاه رفت و مراسم را شروع کرد، و آن را خيلي جدي گرفت. سخنانش بسيار هيجان انگيز و گرم شد. وقتي به قسمت پاياني سخنراني رسيد و به ساعتش نگاه کرد ديد يک ساعت و نيم از زماني که سخنراني را شروع کرده است، مي گذرد.
در پايان از جايگاه پايين آمد و دوباره سراغ پيرمرد رفت و پرسيد: خوب، چطور بود؟
پيرمرد لحظاتي فکر کرد و گفت: من يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم که اگر فقط يک اسب در اصطبل داشتهباشم، همه بارها را روي دوش او نمي گذارم.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۳:۰۵
(تله موش )



موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.


موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»



ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»



موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.



سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟


در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد .. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك ش ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»


مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.


اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد.. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !


نتيجه ي اخلاقي :

اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن.. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۳:۰۸
داستان انعکاس صدا
پدر و پسري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد. به زمين افتاد و داد کشيد: آآي ي ي ي!
صدايي از دور دست آمد: آآي ي ي ي!
پسرک با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟
پاسخ شنيد: کي هستي؟
پسرک خشمگين شد و فرياد زد: ترسو!
باز پاسخ شنيد: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسيد: چه خبر است؟
پدر لبخندي زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي!
صدا پاسخ داد: تو يک قهرمان هستي!
پسرک باز بيشتر تعجب کرد.پدرش توضيح داد: مردم ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هر چيزي که بگويي يا انجام دهي،زندگي عينا"" به تو جواب ميدهد؛ اگر عشق را بخواهي، عشق بيشتري در قلب بوجود مي آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتما بدست خواهي آورد. هر چيزي را که بخواهي، زندگي همان را به تو خواهد داد

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۳:۳۳
موفقیت از دید سقراط


مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..
سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط (http://www.musiccloob.com/search/label/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%20%D8%AC%D8%A7%D9%8 4%D8%A8%20%D9%88%20%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF% D9%86%DB%8C%20%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF) آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."
سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت (http://www.cloobmusic.com/search/label/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%20%D8%AC%D8%A7%D9%8 4%D8%A8%20%D9%88%20%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF% D9%86%DB%8C%20%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF) را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد.

toraj
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۷:۱۴
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۸:۲۸
حکایت ترسیدن ناپلئون
هنگام گلوله باران وحشیانه نولون،ناپلئون جوان مثل یک نی در باد می لرزید. سربازی او را به این حال دید، به همقطارانش گفت:
نگاهش کنید، دارد از ترس می میرد.
ناپلئون پاسخ داد: بله، می ترسم. اما به جنگیدن ادامه می دهم. اگر نصف من می ترسیدید، مدت ها پیش فرار کرده بودید.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۸:۳۰
خطر شیطان
عارفی به مریدی گفت: شیطان برای پدر و مادر تو (آدم و حوا) سوگند خورد که نصیحت‌گر آنان است و دیدی که با ایشان چه کرد؟ حال که به گمراهی تو سوگند خورده و خطاب به پروردگار گفته است به عزت (http://www.cloobmusic.com/) و جلالت سوگند، که جملگی خلق را گمراه خواهم کرد، معلوم است که با تو چه می‌کند. اینک کمر همت ببند و خود را از مکر و فریبش برهان.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۸:۳۴
بخشنده تر از حاتم

حاتم را پرسیدند که :« هرگز از خود کریمتر دیدی؟»
گفت : بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرودآمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت وپیش من آورد. مرا قطعه ای از آن خوش آمد ، بخوردم .
گفتم : « والله این بسی خوش بود.»
غلام بیرون رفت ویک یک گوسفند را می کشت وآن موضع را (آن قسمت ) را می پخت وپیش ...

من می آورد. و من ازاین موضوع آگاهی نداشتم.چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است.
پرسیدم که این چیست؟
گفتند : وی (غلام) همه گوسفندان خود را بکشت (سربرید) .
وی را ملامت کردم که : چرا چنین کردی؟
گفت : سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟
پس حاتم را پرسیدندکه :« تو در مقابله آن چه دادی؟»
گفت : « سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.»
گفتند : « پس تو کریمتر از او باشی! »
گفت : « هیهات ! وی هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری ؛ اندکی بیش ندادم.»

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۱۸:۳۹
بازهم از بهلول (طولانی ولی زیبا )

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..


بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض کرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی.. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.

بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.

طلوع1
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۲۰:۰۰
http://i33.tinypic.com/jv1vsl.gif


دوستان عزیز این حکایت شاید تخیلی و رویایی باشد ولی در زندگی ما از این موارد زیاد افتاق می افتد و ما همه به جنبه بد آن دل می سپاریم، این داستان کوتاه می تواند تا حدی راهگشای ما در مشکلات باشد.
دو فرشته مسافر برای گذراندن شب در خانه یک ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار مناسبی نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند .
فرشته پیرتر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی فرشته جوان تر از او پرسید چرا چنین کاری کردی ؟ او پاسخ داد: جوان «همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند»
شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند، زن و مرد فقیر تخت خود را برای استراحت در اختیار دو فرشته گذاشتند .

http://i36.tinypic.com/2zi06yf.gif


صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را در حالیکه گریه می کردند دیدند. گاو آن دو که شیرش تنها وسیله امرار معاششان بود، در مزرعه مرده بود .
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ آن خانواده اولی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی داشتند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد، فرشته پیرتر پاسخ داد: وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنها بسیار بددل و حریص بودند شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمده بود و من به جایش آن گاو را به او دادم. جوان همانطور که گفتم: «همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند» و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم.

http://i33.tinypic.com/jv1vsl.gif

مدافع
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۲۲:۵۲
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود.

تورج جان؛ مطمئنی؟




:Gol: :Gol: :Gol:

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۳, ۰۰:۵۱
تورج جان؛ مطمئنی؟




:gol: :gol: :gol:


من با تکه دومش موافق نیستم چون عشقی که با زمان فراموش بشه دیگه عشق نیست یه چیز دیگه خودشو جای عشق جا زده ما حواسمون نبوده

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۲۵
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند..

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۲۸
یه کلاغ روی درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد ... یه خرگوش از کلاغ پرسید : منم می تونم مثل تو تمام روز بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد : البته که می تونی !... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد ... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد !


(http://javascript%3Cb%3E%3C/b%3E:__doPostBack%28%27rptThread$ctl104$lnkDelete% 27,%27%27%29)

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۲۸
روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقیقت لباسش را در آورد . دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید . از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۲۹
پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: مزخرف !

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: خب ! مهربونند.

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۳۲
شراب گرم
از ملانصرالدين پرسيدند: شراب گرم را چه مي نامند؟ ملانصرالدين گفت: گرم شراب. باز پرسيدند: اگر سرد باشد چي؟ ملا گفت: ما آن را زود مي خوريم و مجال نمي دهيم که سرد شود.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۳۳
این حکایت از باب چهارم در فواید خاموشی

جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر ؛ چندان که در محافل دانشمندان نشستی ،

زبان سخن ببستی . باری پدرش گفت : ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی.گفت:ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و

شرمساری برم.


نشنیدی که صوفیی می کوفت
زیر نعلین خویش میخی چند؟

آستینش گرفت سرهنگی
که بیا نعل بر ستورم بند

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۳۵
بهلول و سوداگر:

روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه. سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي ، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۳۶
بهلول و عطيه خليفه:

روزي هارون الرشيد مبلغي به بهلول داد كه آن را در ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمايد بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه اي به خود خليفه رد كرد. هارون از علت آن سوال نمود. بهلول جواب داد كه من هر چه فكر كردم از خود خليفه محتاج تر و فقير تر كسي نيست. اين بود كه من وجه را به خود خليفه رد كردم . چون مي بينم مامورين و گماشتگان تو در دكان ها ايستاده و به ضرب تازيانه ماليات و باج و خراج از مردم مي گيرند و در خزانه تو مي ريزند و از اين جهت ديدم كه احتياج تو از همه بيشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۳۷
بهلول و دزد:

گويند روزي بهلول كفش نو پوشيده بود داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد در آن محل مردي را ديد كه به كفش هاي او نگاه مي كند فهميد كه طمع به كفش او دارد ناچار با كفش به نماز ايستاد آن دزد گفت با كفش نماز نباشد. بهلول گفت ، اگر نماز نباشد كفش باشد!

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۳۸
بهلول و مستخدم

آورده اند كه يكي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ماست خورده و قدري ماست در ريشش ريخته بود بهلول از او سوال نمود چه خورده، مستخدم براي تمسخر گفت:كبوتر خورده ام بهلول جواب داد قبل از آن كه به گويي من دانسته بودم . مستخدم پرسيد از كجا مي دانستي؟ بهلول گفت چون فضله اي بر ريشت نمودار است

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۳۹
روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟ گفت: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم . پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گويند ، چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گويند

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۰
ابليس وقتي نزد فرعون آمد
وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد .
ابليس گفت :
هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت .
فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي !
ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت :
مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند ،
تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!!

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۱
گلستان سعدی (باب اول در سیرت پادشاهان)
حکایت
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.

وقت ضرورت چو نماند گریز**** دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ **** کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ

ملک پرسید چه می‌گوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی‌گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز

هر که شاه آن کند که او گوید **** حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود

جهان ای برادر نماند به کس **** دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت **** که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک **** چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۲
امام علي (ع) :
همانا فرزند را به پدر، و پدر را به فرزند حقي است: حق پدر در فرزند اين است كه فرزند در همه چيز جز نافرماني خدا، از پدر اطاعت كند، و حق فرزند بر پدر آن كه نام نيكو بر فرزند نهد،‌ خوب تربيتش كند، و او را قرآن بياموزد.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۲
امام علي (ع):
چشم زخم حقيقت دارد، استفاده از نيروهاي مرموز طبيعت حقيقت دارد، سحر و جادو وجود دارد، و فال نيك راست است؛ و رويداد بد را بدشگون دانستن، درست نيست، بوي خوش، درمان و نشاط آور، عسل درمان كننده و نشاط آور، سواري بهبودي آور، و نگاه به سبزه زار، درمان كننده و نشاط آور است

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۳
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد، حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد"

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۴
حکایت درویش و ده

درويشي به در دهي رسيد جمعي كدخدايان را ديد آن جا نشسته. گفت: مرا چيزي دهيد وگرنه به خدا با اين ده همان كار كنم كه با ده ديگر كردم
ايشان بترسيدند. گفتند : مبادا كه ساحري باشد كه از او خرابي به ده ما برسد. آن چه خواست بدادند. بعد از آن پرسيدند كه : با آن ده چه كردي؟ گفت : آن جا چيزي خواستم ندادند به اين ده آمدم ; اگر شما نيز چيزي نمي داديد اين ده را رها مي كردم و به دهي ديگر مي رفتم!

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۴
پائولو كوئليو :

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،

غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۶
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گٿتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گٿتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ؟
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار !
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند !!!!

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۷
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج مي شديم - به اندازه کافي قوي نمي شديم و هر گز نمي توانستيم پرواز كنيم.

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۸
عابدي را حکايت کنند که شبي ده من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز بکردي. صاحبدلي شنيد و گفت: اگر نيم ناني بخوردي و بخفتي، بسيار ازين فاضلتر بودي.


اندرون از طعام خالي دار
تا درو نور معرفت بيني


تهي از حکمتي به علت آن
که پُري از طعام تا بيني

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۴۹
روزي مردي عقربي را ديد که درون اب دست و پا مي زند.
او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب او را نيش زد .
مرد باز سعي کرد تا عقرب را از اب بيرون بياورد،اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.
رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند،نجات مي دهي."مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزندولي طبيعت من اين است که عشق بورزم.چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش مي زند؟

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۵۰
بازرگاني پس از ده سال کار دشوار ،دجار حملات قلبي شدوقتي پزشک به او گفت که ديگر قادر به ادامه زندگي نيست،همسرش از فردي در مورد
قانون نفي وانکار شنيده بود به همسرش گفت که مرگ را نپذيرد .شبي در حال درد شديد مرد چنين ادعا کرد:خدايا ادامه اين وضع را نمي پذيرم با کمک تو بهبودخواهم يافت ودر دلش به درد گفت:نه نه نه،آنشب نقطه عطف زندگيش بود .او بهبود يافت وبه زندگي معمول خود باز گشت وبه کار آسانتري پرداخت وصاحب تندرستي ونيرويي که در زندگيش سابقه نداشت.
در برابر اوضاع وشرايطي که نميخواهيد پايدار بمانند،از اقتدار ابدي "نه"که در اختيار شماست بهره بجوييد. زيراهمه باورهايي دارند که بايد از بين
بروند

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۱۴, ۲۰:۵۰
روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقیقت لباسش را در آورد . دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید . از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده

Ashraf Makhloghat
۱۳۸۸/۰۶/۱۵, ۰۴:۰۷
ما چقدر زود باور هستیم



دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند
به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی
مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید»
توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.
2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
3-وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.
4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.
5-باعث فرسایش اجسام می‌شود.
6-حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.
7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.
از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند.
6 نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و
اما فقط یک نفر می‌دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!

Ashraf Makhloghat
۱۳۸۸/۰۶/۱۵, ۰۴:۰۹
پشت ويترين مغازه ايستاده بود .
به کفشهاي پاره اش نگاه ميکرد. هزار و يک سوال از ذهنش ميگذشت....
رويش را که برگرداند ، ميخکوب شد .
مردي را روي صندلي چرخدار ديد که اصلا پا نداشت....
شاد و خندان از جلوي مغازه گذشت.


قدر داشته هاي خود را بدانيد

toraj
۱۳۸۸/۰۶/۱۵, ۰۵:۰۴
دستت درد نکنه با این داستانهای عبرت آموزت

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۱۵, ۰۶:۴۸
امام صادق (عليه السلام) و كاروان وحشت زده

حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) مى فرمايد : امام صادق (عليه السلام) همراه كاروانى در جاده اى ميان بيابان حركت مى كردند . به كاروان خبر رسيد كه دزدان در اين مسير كمين كرده اند . كاروانيان به لرزه افتادند . حضرت فرمود : چه خبر است ؟ گفتند : همراه ما اموالى است كه مى ترسيم به غارت برود ، آيا شما حاضر هستيد از ما تحويل بگيريد ، شايد دزدان باديدن اموال در دست شما از آن بگذرند ؟ فرمود : چه مى دانيد ، شايد غير مرا قصد نكنند و جز من را اراده ننمايند ؟ شايد اموالتان را براى تلف شدن به من عرضه كنيد ! گفتند : چه كنيم ، آيا اين اموال را دفن كنيم ؟ فرمود : نه ، اين باعث ضايع شدن آن است ، شايد بيگانه اى به آن دستبرد بزند و شايد پس از اين جاى آن را پيدا نكنيد . گفتند : پس چه كنيم ؟ فرمود : آنها را نزد كسى به امانت بگذاريد كه حفظش كند و از آن نگهدارى و جانبدارى نمايد و بر آن بيفزايد و يك درهمش را از دنيا بزرگ تر كند ، سپس به شما برگرداند و بر شما بيش از آنچه به آن نياز داريد كامل و تمام نمايد !!

گفتند : كيست ؟ فرمود : ربّ العالمين . گفتند : چگونه به او بسپاريم ؟ فرمود : به تهى دستان از مسلمانان صدقه دهيد . گفتند : در اين بيابان تهى دستان نزد ما نيستند . فرمود : يك سوم آن را نيت كنيد تا خدا شر دزدان را از شما بگرداند . گفتند : نيت كرديم ، فرمود :

فَأَنْتُم فِى أمانِ اللهِ فَأمْضَوْا .

« پس شما در امان خدا هستيد ، بنابراين راه خود را طى كنيد » .

هنگامى كه كاروان حركت كرد سر و كله دزدان پيدا شد . كاروانيان ترسيدند . حضرت فرمود : چرا مى ترسيد ؟ شما در امان خداييد . دزدان سر رسيدند ، دست حضرت را بوسيدند و گفتند : ديشب رسول خدا را خواب ديديم ، به ما فرمان داد خود را به شما معرفى كنيم ; اكنون در خدمت شما و كاروانيم تا شر دشمنان و دزدان را بگردانيم . فرمود : نيازى به شما نيست ، كسى كه شر شما را از ما دفع كرد ، شر دشمنان و ديگر دزدان را از ما دفع مى كند . كاروان به سلامت به شهر رسيد ; يك سوم مال خود را به تهى دستان دادند ، علاوه تجارتشان بركت كرد ، هر يك درهم آنان ده درهم شد . با تعجب گفتند : چه بركتى ؟! امام صادق (عليه السلام) فرمود :

« اكنون كه بركت در معامله با خدا را شناختيد ، آن را ادامه دهيد ».

Ashraf Makhloghat
۱۳۸۸/۰۶/۲۱, ۰۲:۱۳
خواب ديدم قيامت شده ...

خواب ديدم قيامت شده و هر قومي را داخل چاله‌اي عظيم انداخته و
بر سر هر چاله‌اي نگهباني گرز به دست گمارده بودند الا چالة ايرانيان.
خود را به عبيد زاكاني رساندم و پرسيدم:
"عبيد، اين چه حكايت است كه بر ما اعتماد كرده، نگهبان نگمارده‌اند ؟"
گفت: "مي‌دانند كه به خود چنان مشغول شويم كه ندانيم در چاهيم يا چاله"
خواستم بپرسم "اگر باشد در ميان ما كسي كه بداند و عزم بالارفتن كند ..."
نپرسيده گفت: "اگر كسي از ما فيلش ياد هندوستان كند؛
خود بهتر از هر نگهباني لنگش كنيم و به ته چاله بازگردانيم !"
...

کلات
۱۳۸۸/۰۶/۲۱, ۰۲:۲۳
حضرت علی علیه السلام می فرمایند:
من اتهم نفسه فق غالب الشیطان
هر کس نفس خود را متهم کند (و بر وسوسه های نفسانی خود اعتماد نکند) بر شیطان غلبه کرده است.


غرر الحکمريال ج 5، ص 369

کلات
۱۳۸۸/۰۶/۲۱, ۱۴:۲۹
کشاف العیوب

گویند بین اعمش و همسرش کدورتی واقع شد،
به یکی از دوستانش گفت: بین من وهمسرم آشتی ده وسخن بگو تا از من راضی شود.
آن دوست نزد همسر اعمش آمد و گفت: ای زن!
اعمش مردی است بزرگ، از او بیزار نشوی که کوری چشمش و باریکی ساق پایش و ضعف زانوهایش و بوی بد زیر بغلش و سرخی کف دستش ، چیزی نیست!
اعمش گفت: خدا تو را ذلیل کند، آن قدر از عیب های من شمردی که همسر من بعضی از آنها را نمی دانست!

یکصد موضوع، پانصد داستان3/245.

Ashraf Makhloghat
۱۳۸۸/۰۶/۲۱, ۱۴:۵۰
از عایشه نقل شده است که روزی گوسفندی را ذبح کردیم و
پیامبر (ص) تمام قسمت های آن گوشت را به دیگران انفاق نمود.
و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند.
من به پیامبر عرض کردم : یا رسول الله (ص) از گوسفند تنها کتفی از آن باقی مانده است.
رسول الله (ص) فرمودند : هر آنچه انفاق کردیم باقی است به غیر از این کتف.

moderntalking
۱۳۸۸/۰۶/۲۱, ۲۱:۵۵
گويند مي توان خيلي دورها را نزديک احساس کرد!
"به بالا نگاهي انداخت اشعه آفتاب به سويش زبانه کشيد دوباره سر به گريبان فرو برد پلکهايش را بر هم بست عزمش را جزم کرد اينبار هم چشم به آسمان دوخت ولي اين بار فرق داشت تحمل کرد تا ابرها کنار رفتند باز هم مقاومت کرد در حالي که اشک از رخسارش جاري بود رهگذري زو پرسيد: به چه خيره شده اي؟ روشندل عاشق جواب داد: به آتش فروزاني که بينايان از رويت آن عاجزند
:doosti:

ali_mkf
۱۳۸۸/۰۶/۲۳, ۱۴:۲۵
و چه زود دیر شد .

••ostad••
۱۳۸۸/۰۶/۳۰, ۱۱:۳۴
باسلام برهمه دوستان خوبم
مثل اینکه قرار بود با شیطان گفت وگو کنیم نه نقل قول .
در هر حال بنده هم در حد بضاعت خود مطلبی را تقدیم دوستان مینمایم :

معمولا روزهای سه شنبه را در مکانی برای دانشجویانم جلسه پرسش و
پاسخ داشتم .
در یکی از این جلسات شخصی از بنده سوالی پرسید که مرا ابتدا به خنده
سپس به تعجب بعد به فکر واکنون به ندامت وا داشته .
اواخر جلسه بود که خادم سالن که از حاضران همیشگی جلسه بود و بنده
حس میکردم دوست دارد وارد جمع شود و در بحث شرکت کند یکباره و با کمی سرخ شدن پرسید استاد ببخشید جسارت نباشه سوال دارم.
ناخداگاه فکر کردم سوال یک شخص عامی مثل او باید چند کلمه کوتاه و ساده جوابش باشد .(البته شیطان غرور هم زیر گوشم زمزمه هایی کرد )
به همین خاطر گفتم خوب گوش کنید هر کس میتواند سریع جواب اقای...
را بدهد چون وقت جلسه تمام شده
وخودم مشغول جمع اوری وسایلم از روی میز شدم که صدای اقای ... راشنیدم که با دستپاچگی میپرسید ایا خدا را در توالت هم میتوان یاد کرد وانجاهم میتوانیم اورا شکرکنیم ؟
بی اراده گفتم مگر جا قحطه که انجا خدا را شکر کنی ؟
درهمین وقت یکباره توپ خنده در فضای سالن شلیک شد.
ودردل وبر چهره بر ساده لوحی او خندیدم!

ازجلسه بعدی اقای.... نیامد واز ان مکان با تلاشی سخت خود را به فستی دیگر منتقل کرد

در یکی از شبهای اول ماه رمضان امسال یک پیام کوتاه دریافت کردم
که برایم بسیار تعجت اور بود متن پیام این بود
انظرالی ما قال ولاالی من قال ونام اقای.....
سواد او به زحمت در حد یک جمله فارسی نوشتن بود حالا برایم حداقل سعی کرده بود به عربی پند فلسفی و عرفانی بدهد
دوروز بعد اتفاقی او را در محل کارمان دیدم همینکه قصد داشت از مقابل چشمم پنهان شود صدایش کردم ناچارا" پیش امد
تا خواستم حرفی بزنم خودش پیش دستی کرد و گفت تقصیر از بنده بود که
قبل از یاد گرفتن زبان شما جسارت کردم حالا فهمیدم که باید از اول مکان ولا مکان وجود وعدم و.... رایاد میگرفتم بعد از شما سوال می کردم
با تعجب پرسیدم این همه اطلاعات را چطور به دست اوردی
گفت با کمک کسی که شکرش مکان و لا مکان نمیشناسد هر کجا نعمتش باشد عشقش هم حاضر میشود وشکرش واجب.
لحظاتی که به فکر فرو رفتم اقای ... رفته بود ومن به خاطر اوردم که اقای ...
این کلمات را از یکی از نوشته های خودم خوانده وتحویلم داده
تازه انوقت بود که صدای قهقهه شیطان را شنیدم وپس از ان این جرقه در فکرم افتاد که خدایا حتی لحظاتی که خود را غرق در تو میدانیم شیطان از کوچکترین روزنه های حب دنیا میان ما فاصله می اندازد
واکنون درندامتم به شیطان فقط با یک کلام سخن میگویم
( اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ) برای همیشه ودر هر نفس - که شیطان
تصاحب کننده نفس انسان است و فقط صاحب حقیقی قادر به مقابله با اوست.

ومن الله التو فیق

البته توضیح چند موضوع بد نیست
اول اینکه بعدا"از همکاران شنیدم که اقای....دچار ناراحتی مثانه بوده ومدتی قبل عمل جراحی مثانه داشته ودلیل سوالش هم همین بوده که شاید در ان مکان به یاد شکر نعمت سلامتی دو باره اش می افتاده
دوم ان که اقای....با استفاده از نوشته های خودم وبه کمک یکی از دانشجویانی که هنوز شیطان غرور زبان عامه خلق الله را از یادش نبرده بود
همان چند کلمه پیام کوتاه واین چند کلمه پاسخ را (جهت یاد اوری بنده که
چندی بیش نیست که از ما جدا شدی ومن گشتی )به ایشان امو خته بود .

ودراخرخدای لامکان را شکر گزارم که بازهم کمکم کرد وشیطان را از پس حجاب نفس به بنده نمایاند.
همچنین ازان استاد (دانشجو )که بادرایت خود مرا از شرمندگی غرور واقای.... رااز شرمندگی کاذب عامی بودن نجات داد انشاءالله

مجیب
۱۳۸۸/۰۶/۳۱, ۱۳:۰۶
فقر
روزي يک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمي که در آنجا زندگي مي‌کنند، چقدر فقير هستند. آن دو يک شبانه روز در خانه محقر يک روستايي مهمان بودند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالي بود پدر! پدر پرسيد آيا به زندگي آنها توجه کردي؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسيد: چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:

فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست! با شنيدن حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم!

فرشته نجات
۱۳۸۸/۰۷/۲۹, ۱۵:۰۶
داستان نرم کردن فولاد



لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظرنمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت:
«واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم.می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند ورنج می‌برد.. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد.حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم،این است : خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه
بده،اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن

raiat.hossin
۱۳۸۸/۰۷/۲۹, ۱۹:۴۸
جالب بود اگر ممکنه این تاپیک رو ادامه بدید.ممنونم

raiat.hossin
۱۳۸۸/۰۸/۰۸, ۱۶:۳۲
گاهي ليوان را زمين بگذار!

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری

زندگی همین است!

raiat.hossin
۱۳۸۸/۰۸/۰۸, ۱۶:۳۴
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد .

هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود

در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد

raiat.hossin
۱۳۸۸/۰۸/۲۱, ۱۹:۴۸
گنجشک با خدا قهر بود…

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:
مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که
دردهايش را در خود نگاه ميدارد…
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لب هايش دوختند،
گنجشک هيچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام.
تو همان را هم از من گرفتي.
اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟
و سنگيني بغضي راه کلامش بست…
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمني ام برخاستي!
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چيزي درونش فرو ريخت , هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد

raiat.hossin
۱۳۸۸/۰۸/۲۱, ۱۹:۵۰
حکایت تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست .
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت: كاش يك غذاي حسابي باشد ...
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت:« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد... زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاریكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ...»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!

فرشته نجات
۱۳۸۸/۱۱/۱۰, ۰۹:۳۳
یک نگاه نامشروع موجب کفر این موذن شد...
یکی از وعاظ که اکنون چشم بر این جهان بر بسته و به رحمت ایزدی پیوسته است روزی در منور داستانی از یک موذن نقل میکند که پس از اینکه 40 سال برای مسلمانان اذان میگفت ،روزی برای گفتن اذان بالای مناره رفت و پس از اتمام اذان نگاهی به خانه های اطراف مسجدانداخت،چشمش به دختری که در یکی از خانه های اطراف مشغول شستن دست و صورت بود افتاد و با ادامه ی نگاه های شهوت زای خود ،تدریجا دل به دختر بست و همچنان تا وقتی که دختر در خانه بود با نگاه او را تعقیب کرد و چون دختر به اتاق رفت او نیز از ماذنه پایین آمد و به جای اینکه مانند همیشه برای نماز به مسجد برود چنان اسیر شهوت خود شده بود که به در خانه ی مزبور آمد و در زد .
پدر دختر به در خانه آمد و چون چشمش به موذن مسجد افتاد با کمال تعجب پرسید:چه کارد اری پاسخ داد:به خواستگاری دختر شما آمده ام صاحب خانه که از این پیشنهاد غرق در حیرت گشته بود فکری کرده،گفت:ما مسلمان نیستیم و مذهبمان مذهب گبر است و روی آیین خود نمیتوانیم به مسلمان دختر بدهیم.هرکه بخواهد با ما وصلت کند باید به دین ما درآید ...موذن که سرتا پای وجودش را شهوت فراگرفته بود پس از کمی تامل گفت حاضرم به دین شما درآیم پدر دختر نیز که شاید دنبال چنین فرصتی میگشت تا بدین وسیله یک نفر را از دین اسلام خارج کند و او را به دین خود درآورد،گفت:در اینصورت ما هم حاضریم به شما دختر بدهیم ،به هر حال پس از مذاکره و گذاشتن قرار و پیمان،زمانی را برای انجام دادن این کار تعیین کردند و موذن به خانه برگشت و در وقت موعود به منزل آنان رفت و مراسم ورود این آقای موذن به دین جدید انجام شد و سپس مراسم مقدماتی ازدواج نیز صورت گرفت.حجله ی عروسی را در طبقه ی بالای خانه ترتیب دادندو آقای داماد سر از پا نشناخته پله ها را گرفت و با عجله هر دو پله را با یک گام بالا می رفت و چون به پله ی آخری رسید پایش لغزید و از همانجا به درون حیات پرت شد و در دم جان سپرد و به کام دل نرسید،و به حال کفر از این جهان چشم پوشید.به راستی فکر کنید چقدر بدبختی است که انسان به خاطر یک نگاه گناه آلود اینگونه ریشه ی سعادت خود را بسوزاند و بالاخره به کام دل و و خواهش نفس نرسد!و عاقبت به خیر نشود.پس بی جهت نیست که باباطاهر از دست و چشم و دل اینگونه فریاد میزند:
ز دست دیده ودل هر دو فریاد هر آنچه دیده بیند دل کند
بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد


انتشارات میراث ماندگار،زین العابدین بابائی

نتیجه گیری:
این موذن بدبخت دور از سعادت اگر همان ساعت که اذانش را گفته بود مانند همیشه سرش را پایین می انداخت و اختیار خود را به دست نفس سرکش نمی داد تا از دریچه ی چشم،خانه های اطراف را برانداز کند و نوامیس مردم را زیر نظر بگیرد،یا اگر چشمش به آن دختر افتاد نگاه شهوت انگیز خود را ادامه نمی داد تا محبت او در دلش جای بگیر شود ،یا پس از رفتن به در خانه ی آنها و اطلاع از اینکه آنها خارج از مذهب اسلام هستند خودداری میکرد و از این شهموت رانی نامشروع صرف نظر میکرد آیا دنیا و آخرت خود را اینگونه به رایگان از دست می داد؟ابدا.
بله خواهش های نفسانی دام بزرگی بر سر راه کمالات و فضایل انسانی است و متابعت از آن باعث بدبختی و خسران دنیا و آخرت میباشد که قرآن مجید میفرماید{ولا تتبع الهوی فیضلک ان سبیل الله}:از هوای نفس پیروی نکن که تو را از راه خدا گمراه می سازد.

king81
۱۳۸۸/۱۱/۱۰, ۱۱:۱۲
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

نتیجه اخلاقی

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!


:Sham::Sham::Sham:

فرشته نجات
۱۳۸۸/۱۱/۱۰, ۱۸:۱۰
برصیصا و کیفر فحشاء

در تفسیر منهاج الصادقین ذیل آیه ی
{کمثل الشیطان اذ قال للانسان اکفروا فلما کفر قال انی بریء منک انی اخاف الله رب العالمین}

مینویسد :در بنی اسرائیل عابدی بود به نام برصیصا که مدت درازی از عمر خود را به عبادت و بندگی گذرانیده بود و کار او به جایی رسید که مریض ها و دیوانگان به دعای وی بهبودی وشفا پیدا می کردند،اتفاقا زنی از خانواده ی خود (به روایتی دختر پادشاه)دیوانه شد و برادرانش او را به نزد همان عابد نام برده آوردند تا شاید بر اثر دعای او خوب شود ،خواهر را در محل عبادت عابد گذاشتند و خود برگشتند ،شیطان از این فرصت استفاده کرده و پیوسته برصیصا را وسوسه نموده و جمال زن را در مقابل وی جلوه میداد.زنی زیبا و عابدی تنها بدون هیچ مانعی ردعی ،بالاخره عابد نتوانست خود را حفظ کند با آن زن زنا کرد،برصیصا از ترس اینکه مبادا رسوا شود او راکشت و دفن کرد،شیطان بعد از این جریان به نزد یکی از برادران او رفت و داستان آن عابد را مفصلا شرح داد و محل دفن خواهر آنان را نشان داد.وقتی که برادران از این پیشامد ناگوار اطلاع یافتند،نتیجه این شد که مردم شهر نیز باخبر باشند و این خبر به سلطان شهر نیز رسید،شاه با عده ای نزد عابد رفت و از جریان جویا شد،برصیصا تمام کردار خود را اقرار کرد و چاره ای هم جز این نداشت.اینست که می گویند لذت گناه یک لحظه است ولی مکافاتش را یک عمر ،بلکه در دنیا و آخرت باید کشید.
شاه دستور اعدام وی را صادر کرد،همین که او را بالای چوبه ی دار بردند شیطان به صورت مردی به نزدش آمده و گفت :آن کسی که تورا به این سرنوشت مبتلا کرده من بودم ،اینک اگر نجات میخواهی باید مرا اطاعت بنمایی ،عابد پرسید:چه کنم؟شیطان گفت:یک مرتبه مرا سجده کن،سوال کرد:در این حال که من بر فراز دارم چگونه سجده کنم ؟گفت:من به یک اشاره قناعت میکنم ،عابد فقط با سر اشاره به سجده کرد،در آخرین لحظات زندگی نسبت به پروردگار جهان کافر شد و پس از چند دقیقه به زندگی اش خاتمه داد.


پس ای انسان بیدار باش شیطانی که وقتی در بهشت آمد نزد آدم (ع)و حوا(ع)سوگند خورد که من شمارا نصیحت میکنم (و قاسمهما انی لمن الناصحین) :با این حال کاری کرد که آنها را از بهشت خارج نمود ،اما با ما که قسم یاد کرده در سوره ی ص -83که گمراه نماید مشگل است بتوانیم از شرش ایمن باشیم،و به موسی گفت:تا مرگ تو نرسیده از مکر من در امان نباش ،ای آقایی که به حج رفتی به حج خود مناز و از مکر شیطان ایمن نخواهی بود،آقایی که نماز و روزه به جای می آوری ایمن نخواهی بود،آقایی که به مسجد میروی ایمن نخواهی بود،ای عالمی که منبر میروی 4 حدیث یادگرفتی و ..... ایمن نخواهی بود ....
خداوند در آیه ی گذشته به همین داستان اشاره میکند که ترجمه ی ایه اینست :مانند شیطان که به انسان گفت کافر شو،همین که کافر شد ،شیطان گفت از تو بیزارم من از روردگار عالمیان میترسم.

پس باید از چنین کیفر و سرنوشتی عبرت گرفت و لی جای تاسف است که عبرت گرفتن کم است،مولای متقیان علی (ع)در این زمینه میفرماید:(ما اکثر العبر و اقل الاعتبار):چه بسیار است پندها و چه کم است پند پذیری.

king81
۱۳۸۸/۱۱/۱۰, ۱۸:۵۰
توی یکی از سایت ها داستان عبرت آمیزی را که امام یکی از مساجد لندن درباره حادثه ای که برای خودش پیش آمده خواندم. این امام تعریف می کند:

به یکی از مساجد داخل شهر لندن منتقل شدم که کمی از محل زندگی ام دور بود. هر روز با اتوبوس از مسجدم به خانه برمی گشتم.

چند هفته ای می شد که این مسیر را با اتوبوس طی می کردم که یک روز حادثه ی نه چندان مهمی برایم رخ داد…

سوار اتوبوس شدم و پول کرایه را به راننده دادم و او هم بقیه اش را بهم پس داد. وقتی روی صندلی ام نشستم متوجه شدم راننده 20 پنس بیشتر بهم پس داده.

با خودم گفتم باید این مبلغ را به راننده پس بدهم. اما از یک طرف این مقدار مبلغ را چندان مهم نمی دانستم و با خودم می گفتم این چندان مبلغی نیست که لازم باشد پسش بدهم!

همین طور داشتم با خودم یکی به دو می کردم تا اینکه تصمیم گرفتم بقیه آن پول را پس بدهم چون بالاخره حق، حق است…

هنگام پیاده شدن مبلغ اضافی را به راننده دادم و گفتم: ببخشید شما این 20 پنی را اشتباهی اضافی دادید.

راننده تبسمی کرد و گفت:
ببخشید شما همان امام جدیدی نیستید که تازه به این منطقه آمدید؟ من مدتی است که دارم درباره اسلام فکر می‌کنم. این مبلغ را هم عمدا به شما اضافی دادم تا ببینم رفتار یک مسلمان در چنین موقعیتی چگونه خواهد بود!!

آن امام مسجد می گوید:
وقتی از اتوبوس پیاده شدم حس کردم پاهایم توانایی نگه داشتن من را ندارند. به نزدیکترین تیر چراغ آن خیابان تکیه دادم…
اشکهایم بی اراده سرازیر بودند… نگاهی به آسمان انداختم و گفتم: خدایا! نزدیک بودم دینم را به 20 پنی بفروشم!!!


نتیجه اخلاقی

خداوند در طول زندگی انسانها را به راههای متفاوت امتحان میکند و در انطرف شیطان هم برای انسانها دامهای در مسیر زندگی پهن میکند .... خوب ببینیم و بهتر بیاندیشیم شاید دین و ایمان و حتی انسانیت خود را به بهایی ناچیز تر از انچه تصور می کنیم بفروشیم و از دست بدهیم .

:Sham::Sham::Sham:

فرشته نجات
۱۳۸۸/۱۱/۱۱, ۰۳:۲۰
كو آن دل شكسته و آن حالت؟


http://img.tebyan.net/big/1387/12/128119571112313114319547111178772462348521.jpg



داستان عبرت انگیز مردی كه هتك حرمت كرد!


حاج جواد صباغ كه از معتبرترین تجار و معتمد سامرا بود حكایت كرده‌ كه سید علی نامی بود كه سابق بر این از جانب وزیر بغداد حاكم سامرا بود.
او از زوار غیر عرب نفری یك ریال بود می‌گرفت تا رخص ‍ زیارت و دخول در حرم عسكرین علیهما السلام دهد و برای مشخص شدند آنانكه وجه را پرداخته‌اند مهری به ساق پای ایشان می‌زد تا دفعات دیگر كه داخل روضه می‌شوند نشان باشد.
روزی بر در صحن مقدس نشسته بود و سه نفر ملازم او هم ایستاده و چوبی بلند در پیش خود نهاده و قافله زواری از عجم وارد شده بود پای هر یك را مهر می‌كرد و وجه را می‌گرفت و رخصت دخول می‌داد.
در این میان جوانی از اخیار عجم به همراه زنش كه از جمله اهل شرف و ناموس و حیاء و جمال بود آمد. جوان دو ریال داد، سید علی ساق پای آن جوان را مهر كرد و گفت: ساق آن زن را نیز باید مهر كنم . جوان گفت: هر دفعه كه این زن آمد یك ریال می‌دهد و نیازی به این فضیحت نیست!
سید علی گفت: ای رافضی بی دین! عصبیت و غیرت می‌كنی كه ساق پای زن تو را ببینم!!
گفت: اگر در میان این جمعیت، غیرت كنم اشتباه نكرده‌ام.
سید علی گفت: ممكن نیست تا ساق پای او را مهر نكنم اذن دخول بدهم .
آن جوان دست زن را گرفته و گفت: اگر زیارت است همین قدر هم كافی است و خواست برگردد،
سید علی گفت: ای رافضی! گفته من بر تو گران آمد؟ و در همان لحظه چوبی بر شكم زن زد. زن بر زمین افتاده و جامه او پس رفته بدن او نمایان شد، جوان دست زنش را گرفته، بلند كرد و رو به روضه مقدسه كرد و گفت: اگر شما بپسندید بر من نیز گوارا است! و به منزل خود مراجعت نمود.
حاجی جواد گفت: بعد از گذشتن سه، چهار ساعت شخصی به تعجیل نزد من آمده كه مادر سید علی تو را می‌خواهد تا من روانه می‌شدم دو سه نفر دیگر آمدند.
من به تعجیل رفتم و وقتی رسیدم مرا به اندرون خانه بردند، دیدم سید علی مانند مار زخم خورده بر زمین می‌غلطد و امان از درد دل می‌كند و عیال او در دور او جمع شده چون مرا دیدند مادر و زن و دختران و خواهرانش بر پای من افتادند عجز و زاری كردند كه برو و آن جوان را راضی كن و سید علی فریاد می‌كند كه: بارالها! غلط كردم و بد كردم.
من آمدم تا منزل آن جوان را جستجو كردم و از او خواهش خشنودی و دعا به جهت سید علی كردم. گفت: من او او گذشتم اما "كو آن دل شكسته من و آن حالت؟" مغرب كه به روضه عسكریین برای نماز مغرب و عشاء آمدم دیدم مادر و زن و دختران و خواهران سید علی، سرهای خود را برهنه كرده و گیسوهای خود را بر ضریح مقدس بسته و دخیل آن بزرگوار شده‌اند و فریاد سید علی از خانه او به روضه می‌رسید، من مشغول نماز شدم و در بین نماز صدای شیون از خانه سید علی بلند شد كه او مرده است.
او را غسل دادند و چون كلیدهای روضه و رواق در آن وقت در دست من بود به جهت مصالح تعمیر و آلات آن خواهش كردند كه تابوت تابوت او را در رواق گذارده چون صبح شود در آنجا دفن نمایند.
جنازه را آنجا گذاردند و من اطراف رواق را ملاحظه كردم كه مبادا كسی پنهان شده باشد و چیزی از روضه مفقود شود و در را بسته و كلیدها را برداشتم و رفتم
چون سحر شد آمدم و خدمه را گفتم شمعها را افروخته، درِ رواق را گشودم دیدم سگ سیاهی از رواق بیرون دوید و رفت، من خشمناك شده به خدامی كه بودند گفتم: چرا اول شب درست رواق را ندیده‌اید.
گفتند: ما غایت تفحص را نمودیم و هیچ چیز در رواق نبود،
پس چون روز شد و برای دفن جنازه آمدند، دیدند كفن خالی در تابوت است و هیچ چیز در آنجا نیست! 1

نتیجه گیریش با شما ،جناب کینگ و دوستان

همدم آسمان
۱۳۸۸/۱۲/۲۳, ۰۲:۳۰
http://upload.tazkereh.ir/images/71618871401709934577.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/71618871401709934577.gif)




سگ و صاحبخانه







منابع مقاله:



داستانهای مدرس، گلی زواره، غلامرضا ؛








وقتی رضاخان به نخست وزیری رسید، مدرس همچنان به مخالفت با وی ادامه داد و عده ای از رجال سیاسی و افراد ضعیف النفس که از مخالفتهای مدرس با سردار سپه نگران شده بودند، شخصی را مأمور کردند تا مدرس را قانع کند که دست از مخالفت با رضاخان بردارد، آن شخص به منزل سید رفت و پس از سلام و احوالپرسی و تعارفات معمول، خطاب به مدرس گفت، فکر نمی کنید همین اندازه ضدیت برای سردار سپه کافی باشد.






مدرس پاسخ داد: خیر تا وقتی که دست او از نخست وزیری کوتاه نشود مخالفت با وی ادامه خواهد داشت.






آن مرد به گزارشی از خدمات رضاخان پرداخت و گفت:






در مدت نخست وزیری او قدرت ارتش افزایش یافته و با نیروهای نظامی مالیاتهای عقب افتاده از مردم گرفته شده است، حیف است که این قدرت را از دست بدهیم.






مدرس در پاسخ وی با خونسردی گفت: سگ هر چه هم خوب باشد وقتی پای بچه صاحبخانه را گاز گرفت، دیگر ارزش ندارد و باید بیرونش کرد.






او در جواب گفت: اگر این سگ را از خانه بیرون کنیم چه کسی را به جای او می گذاریم؟ با رفتن رضاخان آشوب به پا می شود و اجانب کشور را تجزیه می کنند.






مدرس به او گفت: اگر قرار است هنگام سحر مرغ را شغال ببرد بهتر است هنگام غروب آن را ببرد، در این صورت لااقل آدم با آرامش می خوابد و دیگر لازم نیست شب را آشفته سپری کند و مراقب باشد که مرغها را از دست ندهد.


http://upload.tazkereh.ir/images/71618871401709934577.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/71618871401709934577.gif)

.:طهورا:.
۱۳۸۸/۱۲/۲۳, ۰۹:۰۰
فلسفه هفت تکبیر

هشام بن حكم گويد: از امام موسى بن جعفر عليه السلام سؤ ال كردم ، چرا در آغاز نماز هفت تكبير، مستحب است ، و چرا در ركوع نماز مى گوئيم : سبحان ربى العظيم و بحمده و در سجده مى گوئيم : سبحان ربى الاعلى و بحمده .
فرمود: خداوند آسمانهاى هفتگانه آفريد، و زمين را هفت طبقه كرد، و پرده ها را هفت عدد قرار داد، وقتى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در شب معراج به آخرين نقطه اصلى رسيد، يكى از پرده ها به رويش گشوده شد، حضرت تكبير گفت ... پرده دوم برداشته شد، حضرت تكبير گفت ...
پرده سوم و چهارم و پنجم و ششم تا هفتم به همين ترتيب پس از گشودن هر پرده اى تكبير گفت ، وقتى پس از گشودن پرده هفتم ، عظمت خدا را ديد لرزه بر اندامش شد و خم گرديد و دستها را بر زانو گذاشت و گفت سبحان ربى العظيم و بحمده : ((پاك و منزه است پروردگار بزرگ من و حمد و سپاس مى كنم او را)) وقتى كه از حال ركوع برخاست و ايستاد، عظمتى ديگر بالاتر از عظمت اول ، از خدا ديد، به سجده افتاد و گفت : سبحان ربى الاعلى و بحمده ((پاك و منزه است پروردگار اعلا و با عظمت و من او را حمد و سپاس مى گويم تا هفت بار كه اين جمله را گفت : لرزه از اندامش رفع شد

علل الشرايع ص 371.

.:طهورا:.
۱۳۸۸/۱۲/۲۳, ۱۰:۰۵
آنان که مقام تسلیم دارند

اخنف بن قيس مى گويد روزى به عمويم صعصعه از دل درد خود شكايت كردم مرا بسيار سرزنش كرده گفت پسر برادر وقتى يك نوع ناراحتى پيدا مى كنى اگر به ديگرى مانند خود شكايت كردى از دو حال خارج نيست يا آن شخص دوست تست البته او هم ناراحت و افسرده مى شود و يا دشمن تست در اين صورت شادمان خواهد شد. ناراحتى خويش را به مخلوقى مانند خود كه قدرت برطرف كردن آن را ندارد مكن به كسى پناه ببر و بگو كه ترا به آن ناراحتى مبتلا كرده او خود مى تواند برطرف نمايد.
پسر برادر! يكى از چشمهاى من مدت چهل سال است كه هيچ چيز را نمى بيند از اين پيش آمد احدى را مطلع نكرده ام حتى زنم نيز نمى داند كه اين چشم من نابينا است

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۱۷, ۱۱:۲۹
http://upload.tazkereh.ir/images/41316887364084576045.gif



گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !

http://upload.tazkereh.ir/images/41316887364084576045.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۱۷, ۱۵:۳۵
http://upload.tazkereh.ir/images/22010993591453983257.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/22010993591453983257.gif)



http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/wn9yht3zryuz0nf28pzk.gifخدا در همین نزدیکی ها است (http://judge.blogsky.com/1388/09/27/post-1226/)http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/9z6sqray9zvqxo5z2rx.gif



پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟» خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن...
خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.

پیرزن با ناراحتیhttp://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/38.gif به خـدا گفت:« خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟»

خدا جواب داد:« بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی!»


http://upload.tazkereh.ir/images/22010993591453983257.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/22010993591453983257.gif)

راهنما
۱۳۸۹/۰۱/۱۸, ۰۰:۵۲
کوله‌پشتی‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.
مسافر با خنده‌ای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ‌تر آن است که بروی و بی ‌رهاورد برگردی. کاش می‌دانستی آن‌ چه در جست‌وجوی آنی، همین جاست.
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه می‌داند، پاهایش در گل است. او هیچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید که درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام و سفرم را کسی نخواهد دید. جز آن که باید.
مسافر رفت و کوله‌اش سنگین بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاده رسید. جاده‌ای که روزی از آن آغاز کرده بود.
درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایه‌اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در کوله‌ ات چه داری، مرا هم مهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که می‌رفتی، در کوله‌ات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت. دست‌های مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نور دیدن خود، دشوارتر از نور دیدن جاده‌هاست.

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۱۸, ۱۲:۲۹
http://upload.tazkereh.ir/images/48745437936551385267.gif

گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده‏ ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند ، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟
در همان روزها ، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، مى‏ فرمايد كه ما تو را عذاب‏ هاى بسيار كرده ‏ايم و تو خود نمى ‏دانى ! آيا تو را از شيرينى عبادت خود ، محروم نكرده ‏ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ايم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگين ‏تر از اين مى ‏خواهى ؟



http://upload.tazkereh.ir/images/48745437936551385267.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۱۹, ۱۱:۲۸
http://upload.tazkereh.ir/images/02024622768428208107.gif


ابوسعيد را گفتند : كسى را مى ‏شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.
مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.


http://upload.tazkereh.ir/images/02024622768428208107.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۲۱, ۲۲:۵۹
http://upload.tazkereh.ir/images/39646445686860865364.gif


آزادی خروس!

بخیلی خروسی کشت و به غلام خود داد و گفت: اگر از عهده ی پختن این خروس خوب برآیی تو را آزاد می کنم. غلام هرچه توانست جدیت کرد تا شاید از بندگی آزاد شود. وقتی غذا حاضر شد بخیل آب خروس را خورد و خروس را به جا گذاشت و گفت: اگر آشی با همین خروس درست کنی آزادت می کنم. غلام شور بای خوبی تهیه کرد، باز بخیل شوربا را خورد و خروس را گذاشت و غلام را آزاد نکرد، برای بار سوم دستور داد با پیکر خروس حلیمی تهیه کند و پیوسته غذاهای رنگارنگ با این خروس دستور می داد و غذا را می خورد و خروس را نگه می داشت. بالاخره غلام به تنگ آمد و گفت: آقای من! دیگر مرا میلی به آزاد شدن نیست، شما را به خدا این خروس را آزاد کنیدو بخورید تا از دست شما راحت شود !


http://upload.tazkereh.ir/images/39646445686860865364.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۲۲, ۰۱:۰۶
http://upload.tazkereh.ir/images/56966993786328471984.gif


اصناف مردم!

در خبری از امام سجاد علیه السلام نقل شده است که فرمودند: مردم شش طبقه هستند: یک عده شیر صفت اند؛ مثل پادشاهان که می خواهند بر همه غلبه کنند و نمی خواهند مغلوب شوند. یک عده گرگ صفت اند؛ مثل تاجران که هنگام خرید، بر سر قیمت می زنند و هنگام فروش، از جنس خود تعریف می کنند. یک عده روباه صفت اند؛ آنان کسانی هستند که از را دین نان می خورند (دین را دکان و بازار قرار می دهند) و به آنچه بر زبان می آورند، اعتماد قلبی ندارند. یک عده سگ صفت اند؛ مثل کسانی که مردم آزارند و مردم نیز به خاطر زبان شان، مصاحبت با آنها را ناخوش دارند. یک عده خوک صفت اند؛ مثل کسانی که مُخَنَّث اند (نامرد و زن صفت هستند ) که به هیچ کار ناپسندی دعوت نمی شوند، مگر این که دعوت را اجابت می کنند. یک عده گوسفند صفت اند؛ مثل کسانی که (توسط ستمگران) مو و کُرکشان کنده، گوشتشان خورده و استخوان شان شکسته می شود. در نتیجه، گوسفند (بی چاره و مظلوم) بین شیر و گرک و روباه و سگ و خوک چه کند ؟!


http://upload.tazkereh.ir/images/73648547296759881619.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۲۲, ۱۰:۵۶
http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://www.eteghadat.com/Files/Images/besm/02.gif (http://www.eteghadat.com/Files/Images/besm/02.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)
http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)
خرقه ی آتشین


کمیل بن زیاد نخعی نیمه شبی همراه حضرت علی علیه السلام از مسحد کوفه خارج شدند در تاریکی شب از کوچه های کوفه عبور می کردند تا به خانه ای رسیدند از آن خانه صدای تلاوت قرآن به گوش می رسید، معلوم بود مرد پارسایی از بستر راحت برخاسته و باصدایی دانشین و پرشور قرآن می خواند آن چنان که گریه و بغض گلویش را گرفته بود کمیل سخت تحت تأثیر آن صدا قرار گرفت آن مرد این آیه را می خواند: (أ مَّن هُوَ قانِتٌ اناءَ اللَّیلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحذَرُ الاخِرَةَ وَ یَرجُوا رَحمَةَ رَبِّهِ قُل هَل یَستَوی الَذینَ یَعلَمُونَ وَ الَّذینَ لایَعلَمُونَ إنَّما یَتذَکَّرُ أُولُوا الألباب) {آیا کسانی که در زیورهای دنیا غرق هستند بهترند} یا آن کسی که در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قیام، از عذاب آخرت می ترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟! بگو آیا کسانی که می دانند یکسان هستند؟! تنها خردمندان متذکر می شوند. وقتی کمیل این آیه را با آن صدای پرسوز می شنید، چنان دگرگون شد که با خود گفت: ای کاش مویی بر بدن این قاری می شدم و صدای قرآن او را می شنیدم! حضرت علی علیه السلام از دگرگونی حال کمیل به خاطر آن صدای پرسوز و گداز آکاه شد و به او فرمود:

ای کمیل! صدای پراندوه این قاری تو را حیران و شگفت زده نکند؛ چرا که او از دوزخیان است و بعد از مدتی راز این سخن را به تو خواهم گفت. این سخن مولا، کمیل را از دو جهت شگفت زده کرد؛ یکی این که حضرت از دگرگونی درونی کمیل خبر داد و دیگر این که او را از دوزخی بودن آن خواننده ی قرآن باخبر کرد. مدتی گذشت تا این که جنگ نهروان پیش آمد. در این جنگ کسانی که با قرآن سر و کار داشتند علی علیه السلام را کافر خواندند و با او به جنگ برخاستند. کمیل چون سربازی جانباز همراه علی علیه السلام بود و علی که شمشیرش از خون آن کوردلان مقدس مآب سیراب شده بود، متوجه کمیل شد، ناگهان نوک شمشیرش را بر سر یکی از هلاک شدگان فرود آورد و فرمود: ای کمیل! آن کسی که در آن نیمه شب قرآن را با آن سوز و گداز می خواند همین شخص است. کمیل سخت تکان خورد و به اشتباه خویش پی برد و دانست که نباید ظاهر افراد او را گول بزند. او در حالی که بسیار ناراحت بود، خود را روی قدم های بارک حضرت انداخت و از خدا طلب آمرزش کرد .


نقد صوف نه همه صافی و بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد .


http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/42641244278475050027.gif)

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۲۳, ۱۰:۵۹
http://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gifhttp://www.eteghadat.com/Files/user1/besm/b_040.png (http://www.eteghadat.com/Files/user1/besm/b_040.png)http://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gif
http://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gif

صدقه به غیر مومنان


معلی بن خنیس گفت. حضرت صادق علیه السلام در یک شب بارانی از منزل به طرف ظِلّه بنی ساعده حرکت کرد. من آهسته از پی ایشان رفتم، در راه چیزی از آن حضرت بر زمین افتاد، پس فرمود:«خداوند! گمشده را به ما برگردان»، آن گاه پیش رفتم و سلام کردم. فرمود: معلی! تو هستی؟ عرض کردم: آری فدایت شوم! فرمود: جست و جو کن هر چه پیدا کردی به من بده. من هم روی زمین دست کشیدم، متوجه شدم نان زیادی پراکنده شده است. هر چه پیدا کردم به آن حضرت تقدیم کردم، دیدم انبان بزرگی پر از نان است و آن قدر سنگین بود که برداشتنش مرا به زحمت می انداخت. عرض کردم: اجازه فرمایید من بردارم. فرمود: من سزاوار ترم بیا با هم تا ظله ی بنی ساعده برویم. وقتی به آن جا رسیدیم عده ای خوایبده بودند حضرت صادق علیه السلام کنار هر یک از خفتگان یک یا دو گرده نان می گذاشت و می گذشت، به همین ترتیب همه را نان داد و از ظله خارج شدیم. عرض کردم: این ها حق را می شناسند (شیعه هستند)؟ فرمود: اگر حق را می¬شناختند در نمک نیز به آنها کمک می کردیم . بدان که خداوند هیچ چیز را خلق نفرموده مگر اینکه خزانه داری جهت آن آفریده است غیر از صدقه که خود حافظ و نگهبان آن است، پدرم (امام باقر علیه السلام) هرگاه به فقیری صدقه می داد باز از او می گرفت، می بوسید و می بویید و دو مرتبه در دست او می گذاشت. شبانگاه صدقه دادن خشم خدارا فرو می نشاند و گناهان را محو کرده، حساب روز قیامت را آسان می کند و صدقه ی روز، مال و عمر را زیاد می گرداند. عیسی بن مریم علیه السلام از کنار دریا می گذشت گرده ی نان از خوراک خود را در دریا انداخت یکی از حواریون عرض کرد: برای چه این کار را کردید با این که گرده ی نان غذای شما بود؟ فرمود: انداختم تا نصیب یکی از حیوانات دریا شود؛ زیرا این عمل نزد خداوند پاداشی بزرگ دارد .


http://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/20092630027675042741.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۲۴, ۰۶:۱۲
http://upload.tazkereh.ir/images/52152734696212127290.gif


مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله ! گناهان من بسيار است. آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟
پيامبر (ص) فرمود : آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است. تو نيز از آن محروم نيستى.
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص) رفت. مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت :
يا رسول الله ! آن هنگام كه معصيت مى ‏كردم ، خداوند ، مرا مى ‏ديد ؟
پيامبر (ص) فرمود : آرى ، مى ‏ديد.
مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى ‏پوشاند ؛ چه كنم با شرم آن ؟
در دم نعره ‏اى زد و جان بداد

http://upload.tazkereh.ir/images/52152734696212127290.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۲۴, ۱۸:۱۷
http://upload.tazkereh.ir/images/42482176620095128547.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/42482176620095128547.gif


كسى نزد اميرمؤ منان على (عليه السلام) از عدم استجابت دعايش شكايت كرد و گفت با اينكه خداوند فرموده دعا كنيد من اجابت مى كنم ، چرا ما دعا مى كنيم و به اجابت نمى رسد ؟! اما در پاسخ فرمود: قلب و فكر شما در هشت چيز خيانت كرده لذا دعايتان مستجاب نمى شود:
1- شما خدا را شناخته ايد اما حق او را ادا نكرده ايد، بهمين دليل شناخت شما سودى بحالتان نداشته.
2- شما به فرستاده او ايمان آورده ايد سپس با سنتش به مخالفت برخاسته ايد ثمره ايمان شما كجا است ؟
3- كتاب او را خوانده ايد ولى به آن عمل نكرده ايد، گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم سپس به مخالفت برخاستيد.
4- شما مى گوئيد از مجازات و كيفر خدا مى ترسيد، اما همواره كارهائى مى كنيد كه شما را به آن نزديك مى سازد ...
5- مى گوئيد به پاداش الهى علاقه داريد اما همواره كارى انجام مى دهيد كه شما را از آن دور مى سازد ...
6- نعمت خدا را مى خوريد و حق شكر او را ادا نمى كنيد.
7- به شما دستور داده دشمن شيطان باشيد (و شما طرح دوستى با او مى ريزيد) ادعاى دشمنى با شيطان داريد اما عملا با او مخالفت نمى كنيد.
8- شما عيوب مردم را نصب العين خود ساخته و عيوب خود را پشت سر افكنده ايد .. . با اين حال چگونه انتظار داريد دعايتان به اجابت برسد؟ در حالى كه خودتان درهاى آنرا بسته ايد؟ تقوا پيشه كنيد، اعمال خويش را اصلاح نمائيد امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا دعاى شما به اجابت برسد.
امام علی (ع) (نهج البلاغه حكمت 337) : دعا كننده بدون عمل و تلاش مانند تيرانداز بدون زه است.


http://upload.tazkereh.ir/images/42482176620095128547.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/42482176620095128547.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۲۴, ۱۸:۲۱
http://upload.tazkereh.ir/images/72557002551853309267.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/72557002551853309267.gif)


http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/sfe4adlkulmzentukza.gifبرکت دعای مادرhttp://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/ul9zeb3qtxect1lrbvyu.gif


محمدبن علي ترمذي، از عالمان رباني و دانشمندان عارف مسلك بود. در عرفان وطريقت، به علم بسيار اهميت مي‏داد؛ چنان كه او را «حكيم الاولياء» مي‏خواندند.
در جواني با دو تن از دوستانش، عزم كردند كه به طلب علم روند. چاره‏اي جز اين نديدند كه از شهر خود، هجرت كنند و به جايي روند كه بازار علم و درس، در آن جا گرم‏تر است.
محمد، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.
مادرش غمگين شد و گفت:اي جان مادر!من ضعيفم و بي‏كس و تو حامي من هستي؛ اگربروي، من چگونه روزگار خود را بگذرانم. مرا به كه مي‏سپاري؟ آيا روامي‏داري كه مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوي؟
از اين سخن مادر، دردي به دل او فرود آمد. ترك سفر كرد و آن دو رفيق، به طلب علم از شهر بيرون رفتند.
مدتي گذشت و محمد همچنان حسرت مي‏خورد و آه مي‏كشيد.روزي در گورستان شهر نشسته بود و زار مي‏گريست و مي‏گفت: «من اين جا بي‏كار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند. وقتي باز آيند، آنان عالم‏اند و من هنوز جاهل.» ناگاه پيري نوراني بيامد و گفت: «اي پسر!چرا گرياني؟» محمد، حال خود را باز گفت. پير گفت: «خواهي كه تو را هر روز درسي گويم تا به زودي از ايشان در گذري وعالم‏تر از دوستانت شوي؟» گفت: «آري، مي‏خواهم.» پس هر روز، درسي مي‏گفت تا سه سال گذشت. بعد از آن معلوم شد كه آن پير نوراني، خضر (ع) بود و اين نعمت و توفيق، به بركت رضا و دعاي مادر يافته است.



http://upload.tazkereh.ir/images/72557002551853309267.gif (http://upload.tazkereh.ir/images/72557002551853309267.gif)

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۱/۲۵, ۱۶:۳۵
http://upload.tazkereh.ir/images/24059304276585280487.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/24059304276585280487.gif

از عایشه نقل شده است که روزی گوسفندی را ذبح کردیم و پیامبر (ص) تمام قسمت های آن گوشت را به دیگران انفاق نمود. و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند. من به پیامبر عرض کردم : یا رسول الله (ص) از گوسفند تنها کتفی از آن باقی مانده است. رسول الله (ص) فرمودند : هر آنچه انفاق کردیم باقی است به غیر از این کتف.



http://upload.tazkereh.ir/images/24059304276585280487.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/24059304276585280487.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۲/۰۱, ۱۲:۱۱
http://upload.tazkereh.ir/images/76169292285061101040.gif


حکایت پیامبر و 12درهم

مردى حضور رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، آمد وچون متوجّه شد كه پيراهن حضرت كهنه و پاره مى باشد، مبلغ دوازده درهم به آن حضرت داد.
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، به علىّ عليه السلام فرمود: اين درهم ها را بگير و پيراهنى مناسب براى من خريدارى نما.
علىّ عليه السلام مى فرمايد: پول ها را گرفتم و روانه بازار شدم و پيراهنى به دوازده درهم خريده و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آوردم .
حضرت نگاهى به آن پيراهن انداخت و اظهار داشت : اگر اين پيراهن را عوض كنى و فروشنده پس بگيرد، بهتر است .
به همين جهت نزد فروشنده برگشتم و گفتم : رسول اللّه اين پيراهن را دوست نداشت ، اگر ممكن است آن را پس بگير، فروشنده هم پيراهن را تحويل گرفت و پول ها را برگرداند و چون پول ها را خدمت آن حضرت آوردم ، با يكديگر روانه بازار شديم تا پيراهنى مطابق ميل خود خريدارى نمايد.
در مسير راه كنيزكى را ديديم كه كنارى نشسته و گريه مى كند، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، علّت گريه او را جويا شد؟
كنيز گفت : خانواده ام چهار درهم به من داد كه براى ايشان چيزى خريدارى كنم ؛ وليكن آن ها را گم كرده ام و جراءت برگشتن به منزل راندارم .
در اين هنگام حضرت چهار درهم به كنيز داد و فرمود: به خانه ات برگرد.
سپس به بازار رفتيم و حضرت پيراهنى را به چهار درهم خريد و چون آن را پوشيد خدا را شكر نمود.
وقتى به سمت منزل مراجعت كرديم ، در بين راه مرد برهنه اى را ديديم كه مى گفت : هر كس مرا بپوشاند، خداوند او را از لباس هاى بهشتى بپوشاند.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، پيراهن خريدارى شده را از بدن خود در آورد و به آن مرد برهنه پوشانيد، سپس به بازار برگشتيم و حضرت پيراهنى ديگر به همان مبلغ خريدارى كرد و پوشيد و شكر خدا را نمود، و چون به طرف منزل مراجعت كرديم ، هنوز آن كنيزك در جاى خود نشسته بود.
حضرت رسول به او فرمود: چرا به منزلت نرفته اى ؟
كنيز پاسخ داد: مى ترسم مرا كتك بزنند، حضرت فرمود: همراه من بيا تا به منزلتان برويم .
پس حركت كرديم و چون به منزل رسيديم ، پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله جلوى درب منزل ايستاد و اظهار داشت : ((السّلامُ عَلَيْكُمْ يا اءَهلَ الدّار))؛ كسى جواب نداد، حضرت دومرتبه سلام كرد و باز جوابى نشنيد.
و چون مرتبه سوّم سلام بر اهل منزل داد، از درون منزل جواب آمد: ((وَ عَلَيْكَ السّلامُ يا رَسُول اللّه ورحمة اللّه و بركاته ))؛ رسول خدا فرمود: چرا در مرحله اوّل و دوّم جواب سلام مرا نداديد؟
در پاسخ اظهار داشتند: چون سلام شما را شنيديم ، دوست داشتيم كه صداى شما را بيشتر بشنويم .
پس از آن پيامبر خدا اظهار داشت : اين كنيز شما در آمدن به منزل قدرى تاءخير داشته است ، از شما مى خواهم او را شكنجه نكنيد.
اهل منزل گفتند: اى رسول خدا! به جهت قدوم مبارك شما او را آزاد كرديم .
امام علىّ عليه السلام افزود: چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، چنين ديد فرمود: شكر خدا را كه چه بركتى در اين دوازده درهم قرار داد كه دو برهنه پوشيده گشتند ويك بنده آزاد شد.
منبع http://loghman.info/forum/index.php?topic=5697.0




http://upload.tazkereh.ir/images/76169292285061101040.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۲/۰۲, ۱۰:۵۷
http://upload.tazkereh.ir/images/92124862319953643555.gif



روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟ گفت: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم . پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گويند ، چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گويند



http://upload.tazkereh.ir/images/92124862319953643555.gif

همدم آسمان
۱۳۸۹/۰۲/۰۳, ۱۵:۳۶
http://upload.tazkereh.ir/images/98399400024010405978.gif
http://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gif

حفظ فرزندان با صدقه


محمد بن عمر بن یزید گفت: به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم: تا کنون دو پسرم فوت شده اند، اکنون پسر کوچکی دارم. فرمود: برایش صدقه بده وقتی خواستم حرکت کنم فرمود: هر چه خواستی صدقه بدهی به همان پسر بده و بگو با دست خودش به مستمند بدهد؛ اگر چه تکه ی نان یا مشتی از خوردنی یا چیز دیگر باشد؛ زیرا هر چیزی که در را ه خدا داده شود در صورتی که با نیت خالص باشد، هر چند کم باشد نزد خداوند زیاد است.


http://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/29205912565080978055.gif
http://upload.tazkereh.ir/images/98399400024010405978.gif

neginsabz
۱۳۸۹/۰۲/۱۴, ۱۵:۵۵
http://upload.tazkereh.ir/images/02024622768428208107.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/02024622768428208107.gif


امام حسن(ع) در دوران هفت سالگى
امام حسن(ع) در دوران هفت سالگى ، به مسجد مى رفت ، و پاى منبر رسول خدا (ص ) مى نشست ، و آنچه در مورد وحى ، از آن حضرت مى شنيد، به منزل ، باز مى گشت و براى مادرش فاطمه زهرا (ع ) نقل مى كرد (به اين ترتيب كه همچون ، يك خطيب ، روى متكائى مى نشست ، و سخنرانى مى نمود، و در ضمن سخنرانى آنچه از پيامبر (ص ) فرا گرفته بود، بيان مى كرد).
حضرت على (ع ) هرگاه وارد منزل مى شد و با فاطمه زهرا(ع )، سخن مى گفت ، در مى يافت كه فاطمه (ع ) آنچه از آيات قرآن ، نازل شده ، اطلاع دارد، از او پرسيد: ((با اينكه شما در منزل هستيد، چگونه به آنچه كه پيامبر (ص ) در مسجد بيان كرده ، آگاه هستى ؟!)).
فاطمه زهرا(ع )، جريان را به عرض رساند، كه اين آگاهى ، از ناحيه فرزندت حسن (ع ) به من انتقال مى يابد.
روزى على (ع ) در خانه مخفى شد، حسن (ع ) كه در مسجد، وحى الهى را شنيده بود، وارد منزل شد و طبق معمول بر متكا نشست ، تا به سخنرانى بپردازد، ولى لكنت زبان پيدا كرد، حضرت زهرا (ع ) تعجب نمود!، حسن (ع ) به مادر عرض كرد: ((تعجب مكن ، چرا كه شخص بزرگى ، سخن مرا را مى شنود، و استماع او مرا، از بيان مطلب ، باز داشته است )).
در اين هنگام على (ع ) از مخفيگاه خارج شد و فرزندش ، حسن (ع ) را بوسيد.




http://upload.tazkereh.ir/images/02024622768428208107.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/02024622768428208107.gif