PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : آخرین سفر



حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۵, ۱۳:۳۹
بسم الله الرحمن الرحیم




http://askquran.ir/gallery/images//51816/1_safar.jpg


مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه ى علميه
نام كتاب: آخرين سفر
مؤلف: رحيم لطيفى
تهيه كننده: مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه ى علميه
ناشر: انتشارات مركز مديريت حوزه علميه قم
ويراستاران: محمد جواد شريفى و حميده انصارى
حروف چين و صفحه آرا: حسن يوسفى
نوبت چاپ: اول / 1385
چاپ: سپهر قم
شمارگان: 2000 نسخه
بها: 900 تومان
شابك: 0 ـ 84 ـ 6918 ـ 964
قم، صندوق پستى 4466/37185 تلفن: 7737217
مراكز پخش:
فرهنگى حوزه ى علميه، تلفن: 7737217 تلفكس: 7737213
قم: مدرسه ى عالى دارالشفاء، انتشارات مركز مديريت حوزه ى علميه ى قم، تلفن: 7748383
تهران: خ انقلاب، چهار راه كالج، ابتداى خيابان حافظ شمالى، نبش كوچه ى بامشاد،
شماره ى 525، (پكتا) تلفن 88926270، تلفكس: 88926271
كليه ى حقوق چاپ براى ناشر محفوظ است

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۵, ۱۵:۲۸
پيش گفتار


انديشه ى انسانى با چاشنى «چرا» به جنبش و تكاپو مى افتد و با پرواز در آسمان يافته هاى دانشمندان، كه پيوست به وحى و عقل ناب اند، به قله ى آرامش و اطمينان مى رسد. طرح هر سؤال خوب، پژوهشگر را يك گام به حقيقت نزديك مى كند، و هيچ پرسشى بدون جواب نيست; زيرا در برابر هر نيازى، واقعيتى پاسخ گوى آن است ; در برابر احساس تشنگى، واقعيت آب در خارج مسلّم است; و شايد بر همين پايه، آفريدگار انديشه، يكى از راه هاى پژوهش و رسيدن به حقيقت را «پرسش از آگاهان» معرفى كرده است.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=3#_ftn1)

نوشتار حاضر نيز بر آن است تا يكى از اصول مهم دين اسلام، يعنى ايمان به معاد و مسائل مربوط به آن را با روش پرسش و پاسخ پى گيرى كند.


از يك نگاه، تدوين پرسش و پاسخ، مشكل تر از تدوين يك كتاب و يا رساله است، چون پاسخ گو متعهد است تنها در چارچوب پرسش سخن بگويد و پاسخ را به گونه اى طرح كند كه عموم افكار را قانع سازد و براى خواص، خالى از فايده نباشد و به ديگر باورها آسيبى نرساند; از اين رو بايد تلاش كرد تا از روش هاى برهانى، خطابى و گاه تمثيلى استفاده شود. البتّه محور اين روش ها نيز كتاب و سنت است; چون عمده ى مطالب معاد، مربوط به عالم غيب است كه انديشه ى بشرى به جزئيات آن راه ندارد.

در اهميت ايمان به معاد و آثار دنيوى و اخروى آن همين بس كه حدود 1200 آيه ـ تقريباً يك سوم قرآن ـ در مورد معاد است و حدوداً در سى آيه، ايمان به خدا و جهان آخرت در كنار هم آمده اند.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=3#_ftn2)

آغاز بحث، تشريح معاد و معاد باورى است و بنابر نظر برخى دانشمندان اهل فن ـ كه مبناى بحث معاد، اعتقاد به روح، تجرد و بقاى آن است ـ روى سخن متوجه وجود روح، ماهيت، پيدايش و سرنوشت آن پس از مرگ، احضار روح و... است.

و از آنجا كه اثبات معاد جسمانى ـ روحانى يكى از باورهاى مهم اعتقادى است، پس از اثبات اين امر، به امورى كه ارتباط نزديك با معاد دارند پرداخته شده است; مانند تناسخ، رجعت، حوادث قيامت و...

اين مجموعه پاسخ به پرسش هايى است كه مدت ها ذهن بسيارى از پرسشگران را مشغول داشته، اميد است پاسخ هاى مذكور مورد پذيرش پرسشگران محترم قرار گيرد.

رحيم لطيفى

[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=3#_ftnref1). سوره ى نمل، آيه ى 43 «اگر نمى دانيد، از آگاهان بپرسيد».
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=3#_ftnref2). ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 5، ص 17.



http://askquran.ir/gallery/images//51816/1_Divider47.gif

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۵, ۱۵:۲۹
مقدمه

مسائل مربوط به پس از دوران حيات و زندگى دنيوى بشر، از مهم ترين انديشه هاى بشرى و در عين حال، پنهان ترين امور عالم بوده است.

هر چند سخنان زيادى در اين باره گفته شده و پيروان هر مكتب و آيين به سويى رفته اند; اما بحث همچنان در زمينه هاى:

«رجعت، احتضار و مرگ، فشار قبر، سؤال نكير و منكر، عالم برزخ، نامه ى اعمال، صراط و ميزان، معاد جسمانى و روحانى، امكان معاد و ضرورت آن، ابطال تناسخ، نفخ صور و...» ادامه دارد.

مباحث مربوط به معاد، نظير وجود جهان آخرت، از جهت عقلى و نقلى قابل بررسى است، اما عقل، اثباتاً و نفياً نمى تواند درباره ى مباحثى چون طبقات بهشت و جهنم و... سخن بگويد. توجه به قيامت از سويى، تأثير فراوانى در سازندگى بشر دارد و بالاترين موعظه است، و از سويى ديگر، چون نامحسوس و تكليف آور است، همواره مورد غفلت قرار مى گيرد.

آيات و روايات زيادى در اين زمينه وجود دارد كه بشر را از حقايق و واقعيات آگاه مى سازند و او را به تطابق اعمال دنيوى و اخروى دعوت مى كنند.

محقق گرامى، جناب حجت الاسلام رحيم لطيفى، در اين مكتوب بخش هاى ابتدايى و انديشه ى فرجام شناسى را مورد بحث و بررسى قرار داده است; اميد آن كه گامى باشد در جهت معرفت بيش تر و عمل بهتر مؤمنان.

در پايان از مؤلف محترم و از همه ى عزيزانى كه در آماده سازى اين اثر تلاش نموده اند; به ويژه آقايان: سيد محمد على داعى نژاد (معاونت تحقيقات وقت) محمد رضا بهدار (مدير گروه كلام)، حميد كريمى (مدير پروژه ها) و محمد جواد شريفى (مدير آماده سازى، چاپ و نشر آثار مركز) سپاسگزارى مى نمايم.

عبدالحسين خسروپناه
جانشين مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه ى علميه
15 شعبان 1426 / مصادف با ولادت حضرت قائم(عج)


http://askquran.ir/gallery/images//51816/1_Divider47.gif

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۵, ۱۵:۳۱
ضرورت باور به جهان آخرت

سوال : چرا درباره ى معاد بحث مى كنيم؟

جواب : بحث در باره ى معاد انگيزه هاى متعددى دارد كه به چند نمونه اشاره مى شود:

الف) به چشم سر مى بينيم كه عمر ما چون ابر مى گذرد، سرمايه ى سترگ جوانى چون شمع در سوختن و كاستن است، و حتى نفس هاى حيات بخش نيز، ما را اندك اندك به سوى مرگ و پايان حيات دنيايى مى كشاند.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn1)

بنشين بر لب جوى و گذر عمر نگر *** كاين اشارت زجهان گذرا ما را بس[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn2)

از طرف ديگر وقتى به ژرفاى وجودى و روانى خود نظاره مى كنيم، درمى يابيم كه گستره ى وجودى ما فراتر از دنيا و طبيعت محدود است; اين همه شور، عشق، ايثار و گذشت براى چيست؟ اگر فقط براى دنياست، پس چرا از اين دنيا مى گذريم؟ اين اندوهِ جان كاه رفتن را فقط باور به رستاخيز زايل مى كند و زندگى در كام كسى شيرين است كه خداباور باشد.

ايمان به رستاخيز و سراى آخرت، حلقه ى اتصال ميان آن دو پديده ى به ظاهر متضاد است (مرگ و عشق به ماندن); و چه دل نشين است سخن صاحب اصلى رستاخيز كه مى فرمايد:

(الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلاً)[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn3); مال و فرزند، زينت زندگى دنياست; و باقيات صالحات (ارزش هاى پايدار و شايسته) ثوابش نزد پروردگار بهتر و اميدبخش تر است.

(ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باق[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn4)); آنچه نزد شماست فانى مى شود، اما آنچه نزد خداست باقى مى ماند.

ميل به ماندن، خواست فطرى انسان هاست و باور به معاد، بر اوج وجود او با قلم خلقت نگاشته شده است; لذا رستاخيزباورى در متن اكثر اديان قديم و جديد الهى و غيرالهى مى درخشد.

موريس مترلينگ (برنده ى جايزه ى ادبى نوبل سال 1913) مى گويد:

مرگ لازم ترين مسأله ى زندگى بشر است و عبارت است از: تولّدى جاويدانه در گهواره اى از نور و آتش.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn5)

ب) هر گاه انسان در خود و جهان پيرامونش بنگرد، نخستين پرسشش اين خواهد بود كه سبب خلقت او چه بوده و در نهايت اين سفر به كدام منزل خواهد رسيد و پايانش كجاست؟

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم *** كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود *** به كجا مى روم آخر ننمايى وطنم

مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا *** يا چه بوده است مراد وى از اين ساختنم [6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn6)
امير مؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:

ان لم تعلم من اين جِئتَ لا تعلم الى اين تذهبُ; اگر ندانى از كجا آمده اى، نخواهى دانست به كجا مى روى[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn7)
.
ساحل نجات اين درياى پرموج چرايى ها و كجايى ها، باور آرام بخش مبدأ و معاد است، و اين قرآن مجيد است كه با فطرت پرسشگر انسان ها سخن مى گويد:

(أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً)[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn8); آيا گمان كرده ايد شما را بيهوده آفريده ايم و به سوى ما بازگردانده نمى شويد؟!

(وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ)[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn9); من جن و انس را نيافريدم، جز اين كه عبادتم كنند (تا به كمال برسند).

(إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ)[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn10); ما از خداييم و به سوى او باز مى گرديم.

(كُلُّ نَفْس بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ)[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn11); هر كس در گرو اعمال خود است.

(إِنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الُْمحْسِنِينَ)[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftn12); خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند..
اين آيات، پاسخ كافى و منظم و مطابق عقل و فطرت، به پرسش هاى مذكور مى دهند.

ابتدا و انتهاى اين حركت، خداوند است; هدف اين حركت هدفمند، عبادت و رسيدن به كمال و معرفت است; جوهر انسانى همان نتيجه ى موضع گيرى هاى او در طول اين حركت است، در نهايت اين حركت، اجر و پاداش و حساب است.

نتيجه ى سخن اين كه: معاد باورى، پاسخ آرام بخش نگرانى هاى حاصل از گذشت عمر و جوانى و نيز پاسخ عقل پسندانه به عشق و عطش ماندگارى در انسان است; به ويژه كه بحث معاد، از چشمه ى زلال و بى آلايش وحى نيز سيرآب مى شود.

انگيزه و عامل نخست (الف) پاسخ و درمانى است به يك احساس و اندوه درونى; احساسِ عشق به ماندن و اندوه گذشت عمر و جوانى; انگيزه و عامل دوم (ب) پاسخ و ره يافتى است كه از رهگذر عشق و عطش به دانستن ها حاصل مى شود; يعنى حس كنجكاوى از آغاز و انجام، انسان را وادار مى كند تا از مبدأ و معاد بحث و گفتوگو كند.


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref1). سوره ى حديد، آيه ى 20: قرآن مجيد دنيا و گذر عمر را چنين توصيف مى كند:(دنيا) همانند بارانى است كه محصولش كشاورزان را در شگفتى فرو مى برد، سپس خشك مى شود به گونه اى كه آن را زردرنگ مى بينى و سپس تبديل به كاه مى شود.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref2). حافظ.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref3). سوره ى كهف، آيه ى 46.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref4). سوره ى نحل، آيه ى 96.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref5). موريس مترلينگ، مرگ، ترجمه ى فرامرز برزگر، ص2.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref6). مولوى.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref7). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج20، ص292.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref8). سوره ى مومنون، آيه ى 115.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref9). سوره ى ذاريات، آيه ى 56.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref10). سوره ى بقره، آيه ى 156.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref11). سوره ى مدثر، آيه ى 38.
[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=4#_ftnref12). سوره ى توبه، آيه ى 120.


http://askquran.ir/gallery/images//51816/1_Divider47.gif

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۵, ۱۵:۳۳
انديشه ى معاد در اديان گذشته

سوال : آيا باور به جهان آخرت در تعليمات اديان گذشته نيز بوده است؟

جواب : گرايش به ماندن، خواست فطرى انسان هاست و اين آرمان در قالب باور به سراى آخرت مى گنجد; چنان كه بن مايه ى اكثر اديان، وحى و نبوت، و برنامه ى مشترك آنها توجه دادن به مبدأ و معاد بوده است.

شواهد تاريخى، آثار به جا مانده از انسان هاى پيشين و باور پيروان موجود اديان گوناگون، همه و همه، اصل فطرى مذكور را تأييد مى كند كه به چند نمونه اشاره مى كنيم:

1. در دوران بسيار قديم، مصريان عقيده داشتند كه خدايان آسمان، ارواح رستگاران و محبوبان (مانند سلاطين و امرا) را به سرزمين ستارگان مى برند تا در آن جا از دستبرد فنا محفوظ بمانند. آنان در قبرها زورق هاى مجهز مى گذاشتند تا ارواح اموات به وسيله ى آنها از درياى مشرق عبور كنند و به سفينه ى خداى آفتاب برسند.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftn1)

اعتقاد به عالم آخرت، از عصر پيدايش انسان مسئول مطرح بوده و در طى زمان، خرافاتى بر آن افزوده شده است. هربرت اسپنسر، جامعه شناس معروف، مى نويسد:

با اين كه انسان ها در آغاز پيدايش، قدرت تفكر نداشتند، ولى در همان حال به فراخور استعداد، عالم پس از مرگ را درك مى كردند.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftn2)
ويل دورانت نيز مى نويسد:

مهم ترين مشخصه ى دين مصرى اهميتى بود كه در آن به انديشه ى خلود داده مى شد; و در مورد انسان و گياهان به رستاخيز معتقد بودند.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftn3)
2. يكى از باورهاى ثابت اديان هندويى، اعتقاد به تناسخ است. آيين برهمن كه ريشه ى عميقى در تاريخ تمدن بشرى دارد، براى توجيه معاد و پاسخ به نياز فطرى بشر، به اين باور پناهنده شده است. اين باور حاكى از آن است كه برگشت به زندگى جديد، اصل مشترك تمام اديان است.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftn4)

3. آيين بودا ـ كه حدود ده قرن قبل از ميلاد مسيح(عليه السلام) مطرح بوده ـ سرانجام زندگى دنيايى را اين گونه ترسيم مى كند:

كسانى كه كاملا پاك شده اند به عالم قدس مى پيوندند; اما كسانى كه ناقص و گنهكارند آن قدر در اين دنيا مى روند و باز مى گردند، تا كاملا پاك شده، به عالم قدس بپيوندند.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftn5)

4. آيين زرتشت نيز بر اين عقيده است كه:

روزى اين جهان هستى به آخر خواهد رسيد و رستاخيز عام واقع خواهد شد; در آن روز خوبى ها و بدى ها را شمار خواهند كرد و براى امتحان بدكاران و نيكوكاران جايگاهى پر از آتش به وجود مى آيد كه نيكان آتش را گوارا و مهربان مى يابند; حتى به جزئيات معاد، از قبيل محاكمه و پل صراط و ترازوى اعمال و... باور دارند.[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftn6)

5. انديشه هاى معادباورى در كتاب تورات و انجيل نيز مشهود است; چنان كه در تورات آمده است:

مردگان تو زنده خواهند شد و اموات برمى خيزند، اى شما كه ساكنان در خاكيد، بيدار شده ترنم نماييد; چون كه شبنم تو، مثل شبنم گياه است و زمين، اموات را بيرون خواهد انداخت.[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftn7)
در انجيل نيز آمده است:
خواهش پدر، كه مرا فرستاد، اين است كه هر چه به من بخشيد، من هيچ چيز آن را ضايع نكنم، بلكه در روز باز پسين آن را برخيزانم.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftn8)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftnref1). جان بى ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه ى على اصغر حكمت، ص 60.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftnref2). فريد وجدى، دايرة المعارف، ج2، ص155ـ159، قرن بيستم، كلمه ى آخرت و نيز ر.ك: يحيى نورى، اسلام و عقايد و آراى بشرى، ص 46-49.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftnref3). ويل دورانت، تاريخ تمدن، ترجمه ى احمد آرام، ج1، ص241.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftnref4). فريد وجدى، همان.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftnref5). همان، ماده ى بودا; و ابوالمعالى محمد بن نعمت، بيان الاديان، تصحيح محمدتقى دانش پژوه، ص 45 ـ 47.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftnref6). جان بى ناس، تاريخ جامع اديان، ص 464.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftnref7). جعفر سبحانى، «معاد، انسان و جهان»، مجله مكتب اسلام، ص39، به نقل از: عهد عتيق، كتاب اشعياء، باب 26، جمله ى 19.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=5#_ftnref8). همان، ص 40، به نقل از: انجيل يوحنا، فصل 6، جمله هاى 39 ـ 40.




http://askquran.ir/gallery/images//51816/1_Divider47.gif

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۷:۵۷
نقش معاد در ساختن انسان و جامعه

سوال : ايمان به معاد چه فوايد و پيامدهايى دارد؟

جواب : عقيده به معاد، نقش محورى و مهمى در زندگى مادى و معنوى، فردى و اجتماعى و دنيوى و اخروى انسان دارد، از جمله:

1. معادباورى پشتوانه اى براى تمام كمالات; اكثر كمال ها، ايثارها و فضايل اخلاقى، همراه با يك نوع محروميت، ساده زيستن و تحمل فشارها و ناگوارى هاست; با ايمان به قيامت و پاداش هاى الهى مى توان ناگوارى ها را تحمل كرد.

چرا رزمندگان، جان خود و سرمايه داران مال خود را فدا مى كنند؟ چه نيرويى موجب مى شود انسان هوس هاى خود را رها كند؟ اگر جزايى نباشد چرا انسان زير بار تكليف برود؟ چرا زن فرعون به هيچ قيمتى جذب كاخ و مال و طلاهاى فرعون نمى شد; زيرا او چشم به جاى ديگرى دوخته بود:

(رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftn1)); پروردگارا! خانه اى براى من نزد خود در بهشت بساز.

آرى فقط كسانى كه آخرت را فراموش كرده اند جذب دنيا مى شوند.
(يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الاخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftn2));[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftn3) آنها فقط ظاهرى از زندگى دنيا را مى دانند و از آخرت (و پايان كار) غافل اند.


حمزه، عموى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) پيش از پذيرش اسلام، هميشه با لباس رزم و زره مى جنگيد، اما وقتى اسلام آورد بدون زره به ميدان جنگ مى رفت، چون بينش و برداشت او از مرگ و آينده فرق كرده بود; چنان كه مولوى در باره ى او مى گويد:

خلق گفتندش كه اى عم رسول *** اى هژبر صف شكن شاه فحول
چون جوان بودى و زفت و سخت زه *** تو نمى رفتى سوى صف بى زره
چون شدى پير و ضعيف و منحنى *** پرده هاى لاابالى مى زنى
گفت حمزه: چون كه من بودم جوان *** مرگ مى ديدم وداع اين جهان
ليك از نور محمد من كنون *** نيستم اين شهر فانى را زبون

باور به معاد و كيفرهاى روز قيامت، سركش ترين غريزه ى انسانى (غريزه ى جنسى) را مهار مى كند، تا آن جا كه مرد جوانى را در برابر زن زيبا و در مكان خلوت، به تقوا و پاك دامنى مى كشاند.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftn4)

ايمان به معاد، روح دنياپرستى را كه خمير مايه ى تمام خطاها و جنايت هاست بى رنگ مى نمايد و دنيا را به ابزارى براى رسيدن به كمال و سعادت تبديل مى كند.

2. برانگيختن حس كمك به ضعيفان; قرآن مجيد مى فرمايد:

(أَ رَأَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ فَذلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكِينِ); آيا ديدى كسى را كه روز جزا را انكار مى كرد؟ او همان كسى است كه -با كمال بى رحمى- يتيم را از خود دور مى كرد و -ديگران را- به غذا دادن به او فرا نمى خواند.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftn5)

3. تأمين عدالت اجتماعى; انسان، با اعتقاد به مبدأ و معاد و باور به اين كه هر چه انجام داده (در نهان و آشكار) نزد خود حاضر مى بيند، بهترين و مؤثرترين بازدارندگى را در جسم و جان خود مى پروراند.

(ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلاّ أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً)[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftn6); اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته، مگر اين كه آن را به شمار آورده است و (اين در حالى است كه) همه ى اعمال خود را حاضر مى بينند.

4. ايمان به معاد و آرامش جان; همان طور كه در « انگيزه هاى بحث از معاد» گفته شد، انسان همواره در نگرانى به سر مى برد; نگرانى از گذشته و فرصت هاى از دست رفته، از آينده و پايان تلخ تنهايى ها; و هيچ اختراع و اكتشافى توانايى نبرد با اين مشكل روانى را ندارد.
تنها معادباورى، انديشه ى فرجام نيك و اين كه وطن اصلى انسانْ جهان آخرت است، مى تواند نگرانى ها را فرارى دهد. اعتقاد راستين به سراى آخرت، يعنى پايان دنيا پوچ و هيچ نيست.

پروفسور «يونگ»، استاد معروف روانكاوى و از دستياران مشهور فرويد، در يكى از سخنان خود مى گويد:
«دو سوم بيمارانى كه از سراسر جهان به من مراجعه كرده اند افراد باسواد و موفقى بوده اند كه درد بزرگ، يعنى پوچى و بى معنى بودنِ زندگى، آنها را رنج مى دهد. علت اين است كه بشر قرن بيستم به خاطر پيشرفت تكنولوژى و كوته نظرى و تعصب، مذهب را از دست داده، و سرگشته در جستوجوى روح خويش است و تا مذهبى نيابد آسايش ندارد; زيرا بى مذهبى سبب بى معنايى و پوچى زندگى مى شود».[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftn7)

5. ضمانت اجرايى قوانين و برنامه هاى الهى: هر برنامه و قانونى وقتى كارآمد و پوياست كه ضمانت اجرايى داشته باشد. معاد كه تجلى گاه نعمت هاى مادى و معنوى الهى است، انگيزه ى عمل به دستورهاى الهى را براى نوع انسانى، فراهم مى سازد; پس معاد تكميل كننده ى تشريع احكام الهى است.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftn8)

[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftnref1). سوره ى تحريم، آيه ى 11.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftnref2). سوره ى روم، آيه ى 7.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftnref3). محسن قرائتى، معاد، ص52.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftnref4). سوره ى يوسف، آيه ى 32 ـ 37; من (همسر عزيز) او (يوسف) را به خويشتن دعوت كردم و او خوددارى كرد... اين از دانشى است كه پروردگارم به من آموخته است. من آيين قومى را كه به خدا ايمان ندارند و به سراى ديگر كافرند، ترك گفتم.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftnref5). سوره ى ماعون، آيه ى 1 ـ 3.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftnref6). سوره ى كهف، آيه ى 49.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftnref7). ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج5، ص413; به نقل از: معاد از نظر روح و جسم، ج1، ص44.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=6#_ftnref8). جعفر سبحانى، عقايد اسلامى، ص557، (با تلخيص و تصرف).

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۰۰
معاد يكى از اصول دين


سوال : چرا ايمان به معاد، از اصول دين است؟


جواب : در اين باره دلايل نقلى و عقلى فراوانى وجود دارد; از جمله:

1. قرآن كريم بيش ترين اهتمام و توجهش را به مسأله ى معاد، پيآمدهاى آن و رابطه اش با مبدأ متعالى معطوف داشته است، و حدود يك سوم آيات قرآن از معاد سخن مى گويد. اين امر خود نشانگر جايگاه اصولى، محورى و سرنوشت ساز معادباورى است. مطلع كتاب انسان ساز قرآن، يادآور معاد و روز بازپسين است:


(مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn1));(خداوندى كه) مالك روز جزاست.


(وَ بِالاَْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn2)); و به رستاخيز يقين دارند (پرهيزكاران).


2. روايات اسلامى نيز به پيروى از قرآن كريم براى معادباورى جايگاه ويژه اى قايل اند; چنان كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:


انّ الله يبغض كلّ عالم بالدنيا جاهل بالاخرة[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn3); خداوند كسى را كه در كار دنيا دانا و در كار آخرت نادان است دشمن مى دارد.


هم چنين امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد: از جمله نصايح لقمان به فرزندش اين بود كه اگر در مرگ شك كردى، خواب را از خود بردار (نخواهى توانست) و اگر از زنده شدن پس از مرگ شك كردى، بيدار شدن از خواب را از خود بردار (نخواهى توانست); پس بدان كه وجود تو در اختيار ديگرى است; خواب به منزله ى مرگ، و بيدار شدن پس از خواب به منزله ى زنده شدن پس از مرگ است.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn4)


اين روايت شريف، با تشبيه اصل معاد به حقيقتى ملموس كه شبانه روز با آن سر و كار داريم، انديشه و آهنگ رستاخيز را در بلنداى جان انسانى مى نشاند.


مولاى متقيان على(عليه السلام) نيز مى فرمايد:


همّ خود را در معاد قرار ده تا صالح شوى.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn5)
در اين حديث راه ورود در جرگه ى صالحان، همت گماردن به امر معاد معرفى شده است.


3. از آن جا كه اسلام آموزه هاى راستين اديان الهى پيشين را مى پذيرد[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn6) و اصل معاد در تمام اديان پيشين مطرح بوده است[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn7)، طبيعى است كه چنين باورى در مكتب اسلام نيز در رديف اصول قرار مى گيرد.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۰۱
هنگام هبوط آدم (عليه السلام) به زمين، خداوند به توده ى آدميان چنين خطاب فرمود:


(فِيها تَحْيَوْنَ وَ فِيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ); در زمين زندگانى خواهيد نمود و در همان جا مى ميريد و از آن بيرون آورده مى شويد.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn8)

در آيه اى ديگر از زبان حضرت نوح(عليه السلام) چنين آمده است:

(وَ اللّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً ثُمَّ يُعِيدُكُمْ فِيها وَ يُخْرِجُكُمْ إِخْراجاً)[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn9) خداوند شما را از «خاك» بيرون آورد سپس به آن باز مى گرداند و از آن بيرون مى آورد.

و در آيه اى ديگر از زبان حضرت ابراهيم (عليه السلام) مى فرمايد:
(رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ); پروردگارا من، پدر و مادرم و مؤمنان را روزى كه حساب برپا مى شود بيامرز.[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn10)

در قرآن از زبان حضرت موسى (عليه السلام) آمده است:
(قالَ مُوسى إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّر لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ)

[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn11); موسى(عليه السلام) گفت: من به پروردگارم و پروردگار شماها پناه مى برم از شرّ هر متكبرى كه به روز حساب باور ندارد.

ايمان به رستاخيز از اولين باورهاى حضرت مسيح (عليه السلام) بود. او در حالى كه طفل شيرخوارى بود درباره ى مسأله ى معاد، قومش را چنين مورد خطاب قرار داد:

(وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا)[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn12); درود بر من، روزى كه متولد شدم و روزى كه مى ميرم و روزى كه زنده و برانگيخته مى شوم.

4. نوع انسان وقتى در خود و جهان آفرينش مى انديشد سه سؤال اساسى براى او مطرح مى شود: مبدأ هستى كيست؟ پاپان زندگى چيست؟ از چه راهى مى توان بهترين برنامه ى زيستن را شناخت و برنامه چيست؟
اديان توحيدى داراى سه اصل كلّى مشترك اند: توحيد، نبوت و معاد. اين سه اصل، پاسخ اين سه پرسشِ محورى و اساسى و سرنوشت ساز است.[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn13)
بنابراين، اصل بودن معاد در كنار دو اصل ديگر آشكار مى گردد; زيرا بحث درباره ى معاد از جمله مسائلى است كه با وجود و زندگى انسان كاملا در ارتباط است.[14] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn14)

شخصى از پيامبر (صلى الله عليه وآله) خواست به او قرآن بياموزد; حضرت يكى از ياران خود را به او معرفى نمود تا قرآن را از او بياموزد. آنها در گوشه ى مسجد به قرائت سوره ى زلزال پرداختند. وقتى به آيه ى (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرًّا يَرَهُ) رسيدند، آن شخص كمى فكر كرد و پرسيد: اين جمله وحى است؟ معلم گفت: آرى. او گفت: بس است مرا، درس خود را گرفتم. معلم جريان را خدمت پيامبر تعريف كرد. حضرت فرمود: رَجَعَ فقيهاً; همه چيز را فهميد و رفت[15] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftn15). از اين داستان عبرت آور، اهميت معاد و اثر آن در زندگى و كارهاى انسان روشن مى شود.


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref1). سوره ى فاتحه، آيه ى 4.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref2). سوره ى بقره، آيه ى 4.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref3). نهج الفصاحه، ترجمه ى ابوالقاسم پاينده، ص162، ح 796.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref4). سيد مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف، ج5، ص2093.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref5). محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 1، ص 37، ح 133.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref6). سوره ى انعام، آيه ى 92; (وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ); و اين (قرآن كريم) كتابى است كه ما آن را نازل كرديم، كتابى است پر بركت، كه آنچه را پيش از آن آمده تصديق مى كند. و نيز ر.ك: سوره ى بقره، آيه ى 89 و101.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref7). جعفر سبحانى، منشور عقايد اماميه، ص185; محمد صادقى، عقائدنا، ص242.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref8). سوره ى اعراف، آيه ى 25.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref9). سوره ى نوح، آيه ى 17 ـ 18.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref10). سوره ى ابراهيم، آيه ى 41.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref11). سوره ى غافر، آيه ى 27.
[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref12). سوره ى آل عمران، آيه ى 33.
[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref13). محمدتقى مصباح يزدى، آموزش عقايد، ج1، ص31.
[14] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref14). جعفر سبحانى، عقايد اسلامى، ص519.
[15] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=7#_ftnref15). اصغر قائمى، اصول اعتقادات، ص162.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۰۱
ضرورت ايمان به معاد

سوال : ملاك مسلمانى، شهادت به خداى يگانه و پيامبرى محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله) است، چرا از ميان ساير ضرورت هاى دين فقط معاد را در كنار آن دو اصل (توحيد و نبوت) قرار داده اند؟

جواب : بعد از توحيد، معاد مهم ترين مسئله ى دينى و اسلامى است. ضرورت ايمان به معاد به تبع ايمان به پيغمبر نيست; مثلا روزه از ضروريات اسلام است، ولى در هيچ جاى قرآن وارده نشده است كه به آن ايمان بياوريد، در حالى كه معاد مانند «خدا» و «نبوت» متعلق ايمان قرار گرفته است و خداوند از بندگانش خواسته است كه به آن ايمان بياورند.
اگر از شخص مسلمان سؤال شود كه چرا روزه واجب است، مى گويد چون پيامبر (صلى الله عليه وآله) و قرآن فرموده اند; اما اگر سؤال شود كه چرا معاد بايد باشد، اين جا شخص بايد از روى تفكر و انديشه پاسخ دهد; به بيان ديگر، پذيرش اصل معاد، تعبدى و تقليدى نيست.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=8#_ftn1)
[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=8#_ftnref1). مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج4، ص622.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۰۳
انگيزه هاى انكار معاد

سوال : دستاويز و انگيزه ى منكران معاد چيست؟

جواب : از آن جا كه اصل دين و آموزه ى معاد، مسئوليت آفرين و تكليف ساز است، برخى بر آن شدند تا دست به انكار اصل دين، يا حداقل انكار معاد بزنند. در اين ميان برخى به بهانه ى عدم توانايى تصوير درست از معاد و حل شبهات آن، برخى به خاطر فرار از مسئوليت و برخى نيز تحت تأثير شبهاتى كه باور به معاد (به ويژه معاد جسمانى - روحانى) را مشكل مى ساخته، معاد را انكار كرده اند.

با توجه به اين كه ايمان به معاد هموزن ايمان به مبدأ است، قرآن كريم به شكل گسترده اى به روشنگرى اين مسئله پرداخته است.

بهانه گيرى ها
الف) خواهش هاى نفسانى:

(بَلْ يُرِيدُ الاِْنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ يَسْئَلُ أَيّانَ يَوْمُ الْقِيامَة[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftn1)); بلكه انسان مى خواهد (در طول زندگى) گناه كند (با لحن انكارآميز) مى پرسد روز قيامت چه وقت فرا مى رسد.

ب) قدرت طلبى و حكومت بر ديگران:

(وَ قالَ الْمَلاَُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ الاَْخِرَةِ وَ أَتْرَفْناهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا ما هذا إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftn2)); مقتدران و سران قوم پيامبر پس از نوح، آنان كه كفر ورزيدند و لقاى آخروى را تكذيب كردند و در زندگى دنيوى از نعمت هاى فراوان برخوردار بودند، گفتند اين مدعى نبوت، جز انسانى مانند ما نيست. از آنچه مى خوريد او نيز مى خورد و از آنچه مى نوشيد او نيز مى نوشد.

ج) عناد و لجاجت:

(أَ إِذا مِتْنا وَ كُنّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الاَْرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفِيظٌ بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّا جاءَهُمْ فَهُمْ فِي أَمْر مَرِيج.)[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftn3); (كافران گفتند) آيا هنگامى كه مرديم و خاك شديم (دوباره زنده خواهيم شد) اين بازگشتى بعيد است، ما بر آنچه زمين از آنان مى كاهد آگاهيم و نزد ما كتابى است نگهدار و نگهبان، بلكه آنان حق را آنگاه كه به سوى آنها آمد تكذيب كردند، پس آنان در كارى آشفته و مضطرب مى باشند.
صدر آيه ى شريفه به شبهه اى اشاره دارد كه بعد آن را بيان مى كنيم; اما ذيل آيه، پرده از بهانه گيرى و لجاجت آنها برمى دارد; يعنى انكارشان به خاطر تكذيب حق است و اين انديشه ى آنها دچار اضطراب است.
قرآن و شبهات

الف) دليلى بر معاد نيست:

(قُلْتُمْ ما نَدْرِي مَا السّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلاّ ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ)[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftn4); گفتيد ما نمى دانيم قيامت چيست؟ ما نسبت به آن، گمانى بيش نداشته، يقين نداريم.

فردى با اظهار شگفتى از وقوع معاد، مقدارى استخوان پوسيده را خدمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)آورد و گفت آيا خداوند اين ها را برمى گرداند؟ قرآن كريم با بهترين روش و بيان، ابتدا گفتار خود آنها را شگفت آور مى داند; سپس آفرينش نخست آنها را كه مهم تر از زنده كردن مجدد است، به آنها گوشزد مى كند.

(فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذا كُنّا تُراباً أَ إِنّا لَفِي خَلْق جَدِيد)[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftn5); شگفت آور است سخن آنها كه مى گويند آيا هنگامى كه تبديل به خاك شديم، آفرينش جديد خواهيم داشت؟

(وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ)[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftn6); و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: چه كسى اين استخوان ها را زنده مى كند، در حالى كه پوسيده است.

ب) مرگ نابودى است و چيزى كه نابود شد برنمى گردد:

(وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنّا لَفِي خَلْق جَدِيد[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftn7)); (گفتند) وقتى روى زمين نابود شديم، آفرينش نوينى خواهيم داشت؟!

قرآن كريم پاسخ مى دهد:

(قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftn8); مرگ به معناى نابودى مطلق نيست، بلكه روح انسانى قبض مى شود ونزد خداوند ماندگار است.



[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftnref1). سوره ى قيامت، آيه ى 5 ـ 6.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftnref2). سوره ى مؤمنون، آيه ى 33.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftnref3). سوره ى ق، آيه ى 3 - 5.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftnref4). سوره ى جاثيه، آيه ى 32.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftnref5). سوره ى رعد، آيه ى 5.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftnref6). سوره ى يس، آيه ى 78.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftnref7). سوره ى سجده، آيه ى 10.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=9#_ftnref8). سوره ى سجده، آيه ى 11.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۰۴
معاد در لغت و اصطلاح

سوال : معاد در لغت و اصطلاح به چه معناست؟

جواب : لفظ معاد از «عاد يعود»، گاهى به معناى مصدرى (برگشتن)، گاهى به معناى اسم زمان (زمان برگشتن) و گاهى به معناى اسم مكان (جاى برگشتن) است، و از صيغه ى «عود» به معناى برگشت به سوى چيزى، بعد از آن كه از آن چيز انصراف شده بود، و از صيغه ى «اعاده» به معناى تكرار چيزى است.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftn1)

در قرآن، لفظ معاد يك بار و لفظ «ميعاد» و «الميعاد» شش بار به معناى لغوى (زمان يا مكان بازگشت) به كار رفته است. حدود هفتاد لفظ مانند (يوم القيامه، يوم الحساب، يوم الدين و...) معناى رستاخيز و روز بازپسين را مى رسانند.

در قرآن كريم و فرهنگ صدر اسلام واژه ى «معاد» به معناى اصطلاحى (روز قيامت، سراى آخرت و...) استعمال نشده است، تنها متكلمين اسلامى اين واژه را به كار برده اند.

واژه ى «قيامت» چه در قرآن كريم و چه در فرهنگ اسلامى، استعمالات فراوانى دارد[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftn2) و بيش از هر واژه ى ديگر، بيانگر واقعيت رستاخيز است; زيرا در آن روز هر چيزى قوام مى يابد و به آنچه بايد برسد مى رسد.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftn3)

معاد در اصطلاح

معاد در اصطلاح فلسفى و كلامى، به معناى بازگشت انسان بعد از مرگ به حيات،، براى رسيدگى به حساب اعمال اوست.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftn4)

تفتازانى مى گويد:

معاد يعنى برگشت اجزاى بدن به يكپارچگى، بعد از آن كه پراكنده شده بودند; برگشت به حيات بعد از مرگ، برگشت ارواح به بدن ها بعد از جدايى.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftn5)

بنابراين، معاد در اصطلاح فرهنگ اسلامى، برگرفته از همان معناى لغوى و مورد فهم مردم است.

بحث هاى مهمى در موضوع معاد، به اثبات، چگونگى و بقاى روح بستگى دارد[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftn6); از اين رو، مناسب است مقدارى به اين مسائل نيز پرداخته شود.[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftn7)





[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftnref1). هاشم طهرانى، توضيح المراد، ص766، و سيد عبدالله شبّر، حق اليقين، ج 2، ص49.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftnref2). تنها در قرآن كريم هفتاد بار تكرار شده است; ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج5، ص50.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftnref3). عبدالرضا حجازى، اصول عقايد اسلامى، ص595.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftnref4). جعفر سجادى، فرهنگ معارف اسلامى، ج4، ص261.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftnref5). سعدالدين تفتازانى، شرح المقاصد; و نيز ر.ك: عبدالرزاق لاهيجى، گوهر مراد، ص429; فخرالدين طريحى، مجمع البحرين، ج3، ص273 و ابن منظور، لسان العرب، ج9، ص460.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftnref6). مثل اثبات وحدت و يگانگى انسان دنيايى با اخروى، مسائل مربوط به برزخ و...
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=10#_ftnref7). پى بردن به ژرفاى روح انسانى و آگاهى به تمام حقيقت و زواياى آن كارى مشكل است; چنان كه قرآن مجيد نيز اشاره دارد (وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً). سوره ى اسراء، آيه ى 85. پاسكال، دانشمند فرانسوى نيز به همين حقيقت اعتراف دارد (فريد وجدى، دايرة المعارف، ج7، ص328 م. اما در پرتو وحى و عقل سليم تا حدودى مى توان از آن آگاهى يافت.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۰۶
اثبات وجود روح

سوال : آيا روح وجود دارد; به چه دليل؟

جواب : شخصيت واقعى آدمى را، جوهر مستقلى به نام «روح» تشكيل مى دهد كه هم چون گنجى در ويرانه ى تن پنهان، و سرچشمه ى عقل، ادراك، شعور و احساس انسانى است; چنان كه مولانا مى گويد:

هست اندر اين تن جرم صغير *** روح رخشانى و دنياى كبير
روح چون گنجى زير دره اى *** آفتابى در دل يك ذره اى
جان گشايد سوى بالا بال ها *** تن فكنده در زمين چنگال ها

دلايل روشن و بى شمار عقلى و نقلى بر اثبات روح انسانى وجود دارد كه به نمونه هايى از آن اشاره مى شود:

دلايل عقلى

1. ما در هر چيز كه شك و ترديد داشته باشيم در اين موضوع ترديدى نداريم كه «وجود داريم». علم ما به خودمان «علم حضورى» است; يعنى من پيش خودم حاضرم و از خود جدا و غايب نيستم. آگاهى از خودمان از روشن ترين معلومات ماست كه احتياج به استدلال ندارد. اين «من»، از آغاز تا پايان عمر، يك واحد بيش تر نيست «من امروز» همان «من ديروز» و «من بيست سال قبل» است.

اكنون ببينيم اين موجود واحدى كه سراسر عمر را پوشانده است چيست؟ آيا ذرات و سلول هاى بدن و يا مجموعه ى سلول هاى مغزى و فعل و انفعالات آن است؟ اگر اين هاست كه در طول عمر و تقريباً در هر هفت سال يك بار تمام آنها تعويض مى گردند. در هر شبانه روز ميليون ها سلول در بدن ما مى ميرند و ميليون ها سلول تازه جانشين آنها مى شوند، همانند ساختمانى كه تدريجاً آجرهاى آن را بيرون آورند و آجرهاى تازه جاى آن بگذارند. اين ساختمان بعد از مدتى به كلى عوض مى شود; بنابراين يك انسان هفتاد ساله، تقريباً ده بار تمام اجزاى بدنش عوض شده;

لذا اگر همانند مادى ها انسان را فقط جسم و دستگاه هاى مغزى و عصبى و خواص فيزيكى و شيميايى آن بدانيم، بايد اين شخص، آن شخص سابق نباشد; در حالى كه هيچ وجدانى اين سخن را نمى پذيرد. از اين جا روشن مى شود كه غير از اجزاى مادى، يك حقيقت واحد و ثابت در سراسر عمر وجود دارد كه تعويض نمى شود و اساس وجود ما را تشكيل مى دهد و عامل وحدت شخصيت ماست.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn1)

2. اگر انسانى در يك باغ وسيع، آرام و با هواى مناسب و بدون مزاحم و پديده اى كه جلب توجه كند، قرار گيرد، در مقام آسايش كامل كه از همه ى اشياى اطراف و حتى از اعضا و جوارح خود غافل شود، يك چيز همواره در كانون توجهش قرار دارد و آن همان خود و روح اوست كه در اوج فراموشى مطلق، خود را فراموش نمى كند و اصولا در هيچ جا، نه در اوج لذت و نه در حفيض اندوه و غم.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn2)

3. هر انسانى، كارها، اموال و اعضاى خود را به «من» نسبت مى دهد مانند: ديدم، انجام دادم، كتاب من، دست و پا و سر من. اين چه واقعيتى است كه حتى اعضاى بدن به او تعلق دارد و غير از اعضاى بدن است، اين همان روح انسانى است.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn3)

4. دليل چهارم، يك دليل فلسفى محض است كه مطلق نفس (اعم از انسانى، حيوانى و نباتى) را ثابت مى كند. جان داران و موجودات پيرامون ما هر كدام آثار و كارهاى مختلف و متعدد مخصوص به خود بروز مى دهند; مانند: حس كردن، حركت هاى متفاوت، رشد و نمو، توليد مثل و رفتارهايى كه مخصوص يك فرد خاص است. مبدأ و ريشه ى اين آثار، ماده و هيولاى مشترك و صور جسميه نيست; زيرا در اين صورت تمام آثار يكسان مى بود; پس حتماً يك موجود مجرد و غيرمادى در كار است كه وجودش با ساير وجودهاى يكسان و مشابه فرق مى كند و آن همان نفس است.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn4) صور نوعيه، علت بروز واكنش هاى خاص يك نوع مى شود، لكن هيچ گاه نمى تواند در جايگاه نفس باشد; چون نفس منشأ آثار ويژه ى فردى است، نه مربوط به تمام افراد يك نوع; به قول مرحوم صدرالمتألهين:

هر نيرويى كه موجب بروز آثارى ناهمگون شود، همان نفس است.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn5)
مثلا احمد و محمود در جسمانيت، انسانيت، شكل ظاهرى و... يكسان اند، اما هر كدام داراى اخلاق، رفتار و واكنش هاى ويژه ى خود هستند.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۰۷
دلايل نقلى

1. قرآن كريم در آيات مختلف به وجود روح اشاره نموده است، مانند:
(فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn6)); هنگامى كه كار آن را به پايان رساندم، و در او از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم، همگى براى او سجده كنيد.

(وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طِين ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرار مَكِين ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ.)[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn7);

و ما انسان را از عصاره ى گل آفريديم; سپس او را نطفه اى در قرارگاه مطمئن -رحم- قرار داديم. سپس نطفه را به صورت علقه -خون بسته -و علقه را به صورت مضغه -چيزى شبيه گوشت جويده شده-... در آورديم سپس آن را آفرينش تازه اى داديم. پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است.

(فَإِذا سَوَّيْتُهُ) يعنى مربوط به ساختمان جسمى انسان و (وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي)مربوط به آفرينش روح انسانى و (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ...)مربوط به آفرينش جسم و بدن و (ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً) مربوط به آفرينش روح انسان است.
مراحلى كه ميان گل خالص (سُلالَة مِنْ طِين) و پوشاندن استخوان ها به وسيله ى گوشت (فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً) قرار دارد، يك نوع تكامل و حركت مادى است; اما در مرحله ى (ثُمَّ أَنْشَأْناهُ...) حركت و تكامل فرق دارد; زيرا به جاى (خَلَقْنَا) با لفظ (أَنْشَأْناهُ) تعبير شده كه به معناى ابداع و آفرينش بى سابقه است كه با مراحل قبلى متفاوت است و اين جاست كه خداوند خود را مى ستايد.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn8)

2. در برخى از آيات، از مرگ به «توفّى» تعبير شده است:

(اللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حِينَ مَوْتِها)[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn9); خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند.
«تَوَفَّى» از ماده ى «وَفَّى» به معناى قبض و دريافت كردن است، نه از ماده ى «فوت» به معناى نابودى[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn10). پس اين آيه به جسم و روح داشتن انسان و ماندگارى روح نزد خداوند تصريح دارد.

اگر همه ى حقيقت انسان، جسم و بدن آن مى بود، هنگام مرگ چيزى نمى ماند تا ملائك اقدام به قبض و دريافت آن كنند; بنابراين، هنگام مرگ، جسم در خاكدان مى ماند و روح نزد يزدان مى رود.

3. مسأله ى وجود روح و ماندگارى آن پس از مرگ، در كلام امام على(عليه السلام)به صورت روشنى بيان شده است:

و صارَتِ الاجسادُ شَجَبةً بَعد بَضَّتِها و العظامُ نَخِرَةً بَعد قُوّيِّها و الارواحُ مُرْتَهنَةً بثقْلِ اعبائها[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftn11); بدن ها پس از آن طراوت، پوسيده و خاك شدند، استخوان ها پس از نيرومندى پوسيده شدند; اما روح ها در گرو سنگينى اعمال مانده اند.
اين جمله ى نورانى، هم اصل وجود و هم بقا و جاودانگى روح را بعد از جدايى و فرسوده شدن بدن مى رساند.

[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref1). ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج5، ص297.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref2). ابو على سينا، الاشارات و التنبيهات، ج2، ص292.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref3). جعفر سبحانى، اصالت روح، ص 18، به نقل از: فخر رازى، النفس و الروح، ص 50.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref4). صدرالدين محمد شيرازى (صدرالمتألهين)، الحكمة المتعاليه، ج8، ص6.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref5). همان.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref6). سوره ى حجر، آيه ى 29.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref7). سوره ى مومنون، آيه ى 12 - 14.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref8). جعفر سبحانى، اصالت روح، ص 21.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref9). سوره ى زمر، آيه ى 42.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref10). مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج4، ص726.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=11#_ftnref11). همان، ج4، ص712.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۰۸
چيستى روح

سوال : حقيقت و ماهيت روح انسانى چيست؟ آيا مادى و جزء بدن است؟

جواب : موضوع روح، از ديرباز، توجه دانشمندان و حتى انسان هاى عادى را به خود جلب كرده; لذا سخن درباره ى آن بسيار است. در صدر اسلام نيز از پيامبر اكرم (عليه السلام)در باره ى روح سؤال نمودند و قرآن كريم ضمن پاسخ مناسب، گوشزد نموده كه دانش آدمى درباره ى آن اندك است.
(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً)[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftn1); از تو در باره ى روح سؤال مى كنند، بگو روح از فرما پروردگار من است; و جز اندكى از دانش، به شما داده نشده است.

در اين جا، قبل از ذكر گزيده اى از سخنان وحيانى و عقلانى، يادآورى اين نكته به جاست كه روح، حقيقتى است واحد و داراى شئون و وظايف متعدد كه با لحاظ هر يك از اين شئون، اسمى خاصى بر آن اطلاق مى شود. از آن جهت كه درك حقايق كلى را به عهده دارد، عقل و از آن جهت كه تدبير بدن را بر عهده دارد، نفس (روان و جان) بر آن اطلاق مى گردد.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftn2)


پس تعاريف و سخنان دانشمندان درباره ى اين حقيقت، گاهى ناظر به ماهيت آن، و گاهى با توجه به وظايف آن است.

روح انسانى، موجود لطيفى است در داخل بدن و جارى در اعضاى آن كه قابل تجزيه نيست[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftn3).
تمام قواى مغزى و بدنى توسط همين قوه ى مجرد و بسيط اداره مى شود.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftn4)

نفس -روح- جوهر مجرد از ماده ى جسمانى و عوارض جسمانى است كه تعلق تدبيرى و تصرّفى به بدن دارد و با مرگ، اين علاقه بريده مى شود.
شيخ بهايى اين تعريف را مورد قبول حكماى الهى، بزرگان صوفيه و اشراقى ها، متكلمينى مانند رازى، غزالى و محقق طوسى و نيز مستفاد از قرآن و اخبار مى داند.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftn5)

در كتاب اخلاق ناصرى آمده است:

نفس انسان، جوهر بسيطى است كه معقولات را درك مى كند، تدبير و تصرف او در بدن محسوس است و مردم از او به «انسان» تعبير مى كنند.[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftn6)
روح، حقيقتى است مستقل، كه گاهى به اين بدن مادى تعلق مى گيرد و گاه از آن جدا مى شود.[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftn7)
ابن مسكويه نيز مى گويد:


در وجود و هستى ما حقيقتى است كه جسم و عرض نيست و در هستى خود نيز نيازى به قوه ى جسمانى ندارد، بلكه آن حقيقتى بسيط است كه با حواس ظاهرى درك نمى شود.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftn8)
محقق لاهيجى در يك جمع بندى چنين مى گويد:

بدان كه علما را اختلاف است در امر نفس و روح انسانى و در حقيقت انسان:
جمعى از متكلمين و جمهور طبيعيين از حكما بر آن اند كه نفس عرضى است، يا صورتى قائم به ماده ى بدن كه لامحاله معدوم شود به انحلال بدن به موت.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۰۹
جمهور متألهين، حكما و محققين ازمتكلمين برآن اند كه نفس جوهرى است مجرد غير جسم و غير قائم به جسم كه متعلق است به بدن; تعلق تدبير و تصرف، مانند تعلق مَلك به مدينه (فرمان دار به شهر) و ربان به سفينه (ناخدا به كشتى) و به انحلال بدن و موت او، منعدم نگردد; چنان كه انحلال سفينه موجب انعدام ربان نشود.
جمهور متكلمين، نفس را عرض و صورت ندانند و به تجرّد و بقاى آن نيز قايل نباشند، بلكه جسمى دانند لطيف كه سارى است در بدن، سريان النار فى الفحم (آتش در ذغال) و الماء فى الورد (جريان آب در گل برگ ها) و به طريان موت (فرا رسيدن مرگ) متلاشى و مضمحل مى شود; و حيات را عرضى دانند قائم به بدن كه به انحلال بدن زايل گردد و موت عبارت از آن باشد.
و نزد قايلين به تجرّد نفس، حىّ بالذات نفس باشد و تا علاقه ى نفس با بدن باقى بود، از نفس فايض شود قوتى به بدن (نفس به بدن نيرو مى دهد) و حيات بدان باشد... نفس بعد از (قطع) علاقه، به حيات ذاتى خود، حى و باقى باشد.
و نصوص قرآنى و حديث بسيار است كه دال است بر تجرد نفس و بقاى وى...[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftn9)
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:
الروح لايوصف بثقل ولا خفة و هى جسم رقيق لَبَسَ قالباً كثيفاً; روح حقيقتى است كه به سنگينى و سبكى توصيف نمى شود، بلكه جسمى لطيف است كه به قالب جسمانى انسان پوشيده شده است.[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftn10)
جمهور طبيعيوين و جمعى از متكلمين مى گويند:
نفس و روح يا عرضى است، يا صورتى قائم به ماده ى بدن كه لامحاله با انحلال بدن معدوم مى شود، يا، عرض و صورت ندارد، ولى مجرد و باقى نيست.
براهينى كه براى اثبات تجرّد و بقاى نفس بعد از مرگ بدن اقامه شده اين دو قول را رد مى كند.
تعاريف ديگر، همه قابل قبول و قابل جمع اند. اختلاف آنها بيش تر بدان سبب است كه هر كدام نفس و روح را با توجه به شئون مختلف آن تعريف كرده اند.
پس روح، موجودى مجرد و بسيط است كه در قالب جسمانى دميده شده و درك و دريافت معقولات و تدبير و اداره ى بدن به عهده ى اوست و تا وقتى با بدن ارتباط دارد بدن زنده است و به محض قطع علاقه، بدن مى ميرد، ولى روح هم چنان زنده و باقى است.


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftnref1). سوره ى اسراء، آيه ى 85.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftnref2). محمدتقى مصباح يزدى، آموزش عقايد، ج3، ص26 و 32. در اصطلاح فلسفى، نفس به جاى روح به كار مى رود.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftnref3). شرح المصطلحات الكلاميه، تحقيق: مجمع البحوث الاسلاميه، ص161، به نقل از: ابن الراوندى، الاهية اللوامع، ص 370.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftnref4). علم الهدى، معاد و عدل، ص 66.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftnref5). احمد زمرديان، حقيقت روح، ص 346، به نقل از: كشكول شيخ بهائى.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftnref6). همان، ص 348.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftnref7). ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج5، ص287.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftnref8). احمدبن محمد ابن مسكويه، رسالة و جيزة فى تهذيب الاخلاق، ص 372، و صدرالدين محمد شيرازى، مبدء و معاد.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftnref9). عبدالرزاق لاهيجى، گوهر مراد، ص 430.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=12#_ftnref10). علم الهدى، معاد و عدل، ص 66.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۰
تجرد روح از نگاه عقل

سوال : به چه دليل روح انسان، مجرد است؟

جواب : دانشمندان براى اثبات مجرد بودن روح و مادى نبودن آن، دلايلى آورده اند، از جمله:

1. روح و روان انسان ـ كه از آن به «من» تعبير مى شود ـ اگر مادى و يا جزئى از جسم و بدن انسان باشد، بايد ويژگى ها و نيازمندى هاى ماده را داشته باشد، در حالى كه هيچ يك از ويژگى هاى عمومى ماده را ندارد، پس وجودش از سنخ و جنس موجود مادى نيست; مثلا:

ـ در ميان موجودات مادى بايد بين ظرف و مظروف تناسب باشد، موجودِ بزرگ تر در ظرف كوچك تر جاى نمى گيرد، اما انسان به بسيارى از موجودات بزرگ تر از خود، علم دارد و صورت تمام آنها با همان وسعت و گستردگى واقعى، نزد او حاضر است. اين ظرف، همان روح انسان است كه به وسيله ى مغز و اعصاب و ديدگان، كسب علم مى كند.

ـ ديگر اين كه، هر موجود مادى را مى توان به دو بخش تقسيم كرد، اما روح و روان آدمى در قالب «من» هرگز قابل تقسيم نيست; يعنى نمى توان گفت نيمى از «من» اين جا و نيم ديگرم آن جاست، يا نيمى از «من» حاضر و نيمه ى ديگرم غايب است.

ـ كاركردها و آثار موجودات مادى، قابل اندازه گيرى اند، اما روح و آثارش (مثل: دوستى، دشمنى، غم، شادى و...) را نمى توان اندازه گرفت.

ـ گذشت زمان، باعث فرسوده شدن پديده هاى مادى مى شود، حتى سلول هاى مغز و اعصاب نيز در حال كهنه و نو شدن هستند; لكن چشم انداز يك واقعيت، كه در روح و جان ما نقش بسته است، هرگز كهنه و دگرگون نمى شود; مثلا منظره ى كلاس اول ابتدايى هنوز در روان ما زنده و دست نخورده باقى مانده است.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=13#_ftn1)

2. اگر تمام هستى انسان، جسم و ماده بود، نمى توانست به اشكال گوناگون و صورت هاى رنگارنگ آگاهى يابد.

مواد جسمانى، مثل شمع يا نقره اگر به شكل ليوان درآيند، ديگر به شكل كوزه نيستند و براى قبول شكل و صورت جديد بايد حالت قبلى آنها عوض شود; اما ذهن و ادراك و نفس آدمى، در آنِ واحد پذيراى هزاران شكل است. جسم براى دريافت صورت و شكل جديد بايد آنچه را دارد از دست بدهد، اما نفس و روح انسان هر چه بيش تر صورتْ كسب كند قدرت و استعدادش بيش تر مى شود.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=13#_ftn2)

3. هر حالت و يا صفتى كه در اجسام و اشياى مادى پديدار گردد، همواره بايد علت و دهنده ى آن صفت در كنار آن جسم باشد; مثلا براى گرم ماندن آب، آتش لازم است و هر گاه آب اين صفت (گرما) را از دست بدهد براى دريافت مجدد آن به آتش نياز دارد، اما نفس انسان وقتى صفتى مانند علم را توسط صورت و اشياى بيرونى دريافت مى كند در استمرار و تجديد آن، نياز به آن اشياى خارجى ندارد; يعنى نفس انسان هر وقت بخواهد آموخته هاى خود را تكرار و بازرسى مى كند، بدون اين كه نيازى به چيز خارجى داشته باشد.
از اين اختلاف ها روشن مى گردد كه ماهيت و حقيقت نفس، مجرد و غير از جسم و ماديات است.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=13#_ftn3)
پيش كسوتان دانش فلسفه (مانند: ارسطاطايس، انباذ قلس، فيثاغورث، افلاطون و...) و دانشمندان كلام اسلامى، همه به تجرّد روح باور دارند و بر آن دلايلى آورده اند.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=13#_ftn4) [1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=13#_ftnref1). ر.ك: صدرالدين محمد شيرازى، الحكمة المتعاليه، ج 8، ص 42 و 260.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=13#_ftnref2). فريد وجدى، دايرة المعارف، ج 7، ص 3، و الحكمة المتعاليه، ج 8، ص 284.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=13#_ftnref3). الحكمة المتعاليه، ج 8، ص 302.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=13#_ftnref4). ر.ك: همان، ص 307 ـ 316.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۱
تجرد روح از نگاه وحى

سوال : نظر وحى، درباره ى تجرّد روح چيست؟

جواب : آيات و روايات نيز يافته هاى عقل را در زمينه ى مجرد بودن نفس انسان تأييد مى كنند. براى نمونه به چند مورد اشاره مى كنيم:
(سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الاَْزْواجَ كُلَّها مِمّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّا لا يَعْلَمُونَ);[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftn1) منزه است كسى كه تمام زوج ها را آفريد، از آنچه زمين مى روياند، و از خودشان و از آنچه نمى دانيد.

اين آيه ى شريفه اجزاى تشكيل دهنده ى ازواج را سه چيز معرفى مى كند: روييدنى هاى زمينى، برخى از قسمت هاى خود ازواج (پدر و مادر براى فرزند) و اجزايى كه براى ما معلوم نيست. جزء آخر از سنخ زمينى و جسمى نيست; لذا در مقابل آنها قرار گرفته است.

(فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ)[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftn2); هنگامى كه كار آن را به پايان رساندم، و در او از روح خود (يك روح شايسته) دميدم، همگى براى او سجده كنيد.

اين كه خداوند «روح» را به خود انتساب داده است، بهترين گواه بر مبرّا بودن آن از ماديات و اجسام است.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftn3) اين آيه آفرينش انسان را طى دو مرحله ى مهم و اساسى بيان مى كند: عبارت (سويّته) ـ كه از تسويه، استوا و تساوى است ـ مربوط به امور مادى و كميات است و عبارت (نفخت فيه من روحى) مرحله اى ديگر را بيان مى كند كه با مرحله ى قبلى فرق جوهرى دارد; زيرا از اختلاف لفظ دو فعل (سَوَّيتُ) و (نَفَخْتُ) و نيز ذكر صريح «رُوحِى» به دست مى آيد كه روح، غير از مواد پيشين است كه در جريان تسويه به كار رفته اند.

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرمودند:

مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftn4)

اين حديث شريف معانى شگفتى دارد. يكى از آن معانى بلند اين است كه هر گاه كسى شناخت پيدا كند كه نفس او مجرد از مكان و زمان و جهات و... و داراى نيروهاى زياد و كارآيى هاى گوناگونى است و در عين حال، نه داخل در بدن است و نه خارج از آن و... اين شناخت دريچه اى مى شود تا به اندازه ى امكان، خدا و صفات او را بشناسد.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftn5)

طبق اين تفسير، نفس، مجرد از خصوصيات عالم مادى معرفى شده است; زيرا ماديات از لحاظ نيرو و كارآيى محدودند; يا در داخل بدن هستند و يا در خارج آن.
امير المؤمنين (عليه السلام) از جا كندنِ درِ قلعه ى خيبر را اين گونه توضيح مى دهند:
قلعته بقوة ربّانيه لابقوة جسمانيّة[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftn6); در خيبر را با نيروى الهى از جا كندم نه با نيروى بدنى.

مراد از نيروى الهى همان قدرت روحى و مجرد از اشياى مادى است، لذا در مقابل نيروى جسمانى استعمال شده است.

از آن جايى كه حجم و وزن دروازه ى قلعه ى خيبر بسيار بيش تر از توان يك انسان عادى بود، اصحاب از اين كار حضرت در شگفت آمدند و جوياى حقيقت حال شدند و حضرت (عليه السلام) در مقام بيان مطلب گوشزد فرمودند كه حق با شماست، با نيروى عادىِ جسمى چنين كارى ممكن نبود و اين كار با نيرو و قدرت روحى و خدادادى انجام شد.

[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftnref1). سوره ى يس، آيه ى 36.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftnref2). سوره ى حجر، آيه ى 29.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftnref3). صدرالدين محمد شيرازى، الحكمة المتعالية، ج 8، ص 304.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftnref4). مولى محمد صالح مازندرانى، شرح اصول كافى، ج 3، ص 23; مصباح الشريعه، ص 13.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftnref5). الحكمة المتعاليه، ج 8، ص 304.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=14#_ftnref6). همان، ص 207، و ر.ك: حسين ميانجى، معاد از ديدگاه قرآن، حديث و عقل، ص 175.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۲
جايگاه روح بعد از مرگ

سوال : اگر روح انسان بعد از مرگ باقى است در كجا و چگونه است؟

جواب : مسئله ى بقاى روح، رابطه ى تنگاتنگى با استقلال و اصالت روح دارد; چون اگر روح مستقل باشد، مى تواند بعد از مرگِ بدن باقى بماند، ولى اگر تابع ماده و از خواص بدن باشد، با نابودى بدن روح نيز نابود مى شود; مثلا خواص فيزيكى و شيميايى جسم و سلول هاى مغز و اعصاب، با مرگ و نابودى تن، از كار افتاده و نابود مى شوند; درست مانند روح حيوانى و نباتى كه مجموعه اى از نموّ، تغذيه، توليد مثل، حس و حركت است، كه با نابودى جسم و تن نابود مى شوند.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftn1)

دلايلى كه بر اثبات وجود و تجرّد روح آورده شد، به خوبى اصالت و استقلال روح انسانى را ثابت مى كند. اين حقيقت هر گاه با قطع نظر از جسم مورد مطالعه قرار گيرد، «روح» ناميده مى شود و هر گاه در ارتباط با جسم و تن و اثرگذارى و اثرپذيرى ميان آن دو مورد مطالعه قرار گيرد، «روان» يا «نفس» ناميده مى شود.

مادى ها و تمام مكاتب فكرى هرگز منكر اصل وجود روح، به معناى روان، نيستند; به همين دليل روان شناسى (پسيكولوژى) و روان كاوى (پسيكاناليزم) را به عنوان دو علم مثبت و اثرگذار مى شناسند;[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftn2) ولى فلاسفه ى مادى «روان» را محصول همين تن و فعل و انفعالات آن (آثار فيزيكى و شيميايى بدن) مى دانند; در مقابل، فلاسفه ى روحيون روح و روان را جوهر مستقل و جدا از جسم و تن مى دانند.

در نهضت اخير غرب، تب ماديگرى بالا گرفت، امور ماوراى طبيعت، مانند خدا، فرشته، روح و ديگر عوالم غيبى مورد شك و ترديد قرار گرفت. اواخر قرن نوزدهم ورق برگشت و با پيدايش دانش هايى نظير «اسپريتيسم» (ارتباط با ارواح)، «هيپنوتيسم» (خواب مصنوعى)، «تله پاتى» (انتقال و ارتباط فكر ميان دو شخص از راه دور) و...، غرور ماديگرى شكست تا آن كه در آغاز قرن بيستم مسئله ى بقاى ارواح و ارتباط با آن، چهره ى حسى و ملموس پيدا كرد.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftn3)

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۳
دلايل فلسفى، كلامى و عقلىِ تجرّد روح بيان شد; براى تكميل بحث، به دليل بقاى روح پس از مرگ هم اشاره مى شود:

براى اثبات روح و تجرد آن از جسم دلايل روشنى ذكر شد. بوعلى سينا با استفاده از همين مقدمه مى فرمايد:

از آن جا كه نفس جداى از جسم و مجرّد است و جسم فقط وسيله ى روح در تصرف و كسب كمالات است، پس قطع علاقه ى آن با جسم موجب فنا و نابودى آن نمى شود.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftn4)

حكما نيز بعد از اثبات اين مطلب كه جسم علت پيدايش نفس و روح انسان نيست، مى گويند:
گسسته شدن پيوند جسم با روح نمى تواند نابودى روح را به دنبال داشته باشد.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftn5)

استدلال حكماى الهى چنين است: جسم اگر علت نفس (از جمله روح انسانى) باشد، بالاخره در يكى از اقسام چهارگانه ى عليّت بايد باشد و چون هيچ قسم عليت وجودى براى جسم نسبت به نفس متصور نيست،[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftn6) پس اصل علت بودن جسم براى نفس باطل مى شود:

1. علت فاعلى: جسم نمى تواند علت موُجِده (پديدآورنده و وجوددهنده) براى نفس باشد; چون اگر جسم به تنهايى چنين توانى داشته باشد، تمام اجسام بايد جان دار و ذى روح باشند و اين خلاف وجدان و مشاهده ى عينى ماست; و اگر جسم به كمك و ضميمه ى چيزى ديگر، مانند صورت مادّيه و... چنين توانى را پيدا كند، فقط در صورتى اثر و كنش دارد كه با معلول و شىء اثرپذير ارتباط و تماس فيزيكى داشته باشد، چون يكى از شرايط عمومى اثرگذارىِ فاعل هاى مادى، وجود ارتباط و تماس است; و اين شرط ميان جسم و نفس در ابتداى امر منتفى است، چون نفس يك امر مجرّد و غير مادى است; به علاوه، ماده و صورت مادى اش ضعيف تر از موجودات مجرد (ولو مجرد ناقص) هستند، و ضعيف و فاقد كمال، نمى تواند كمال آفرين باشد.

2. علت مادى: در بحث حقيقت روح و اثبات تجرّد آن، مشروحاً بيان شد كه نفسْ در ذات خود موجودى مجرد و بى نياز از ماده است (هر چند در مقام كنش و واكنش به گونه اى نيازمند ماده است) و بى نيازى، نشانه ى عدم معلوليت نسبت به آن چيزى است كه از او بى نياز است.

3 و 4. علت صورى و غايى: صورت، يعنى فعليت و حالت برتر، غايت نيز نوعى شرافت و برترى در مقايسه ى ميان جسم و نفس است; برترى، فعليت و شدّت با نفس است، پس اگر عليتى در كار باشد، مناسب است نفس علت صورى يا غايى باشد، نه جسم.

با اين بيان روشن شد كه جسم نمى تواند هيچ گونه علّيتى نسبت به نفس داشته باشد، پس نابودىِ يكى نابودى ديگرى را به دنبال ندارد[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftn7). شايان ذكر است كه علت هستى بخشِ روح انسان و سبب آن، موجودى غير مادى و بى نياز از ماديات، بلكه يك امر قدسى (عقل فعّال) است.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftn8)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftnref1). ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 5، ص 287.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftnref2). همان، ص 289، و احمد زمرديان، حقيقت روح، ص 100.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftnref3). حقيقت روح، ص 220 و جعفر سبحانى، اصالت روح، ص 63.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftnref4). ابوعلى سينا، الاشارات و التنبهات، ج 3، ص 264.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftnref5). صدرالدين محمد شيرازى، الحكمة المتعالية، ج 8، ص 380 ـ 383.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftnref6). نفسيّت نفس و تدبيريّت آن نسبت به بدن، ذاتى و داخل ماهيت آن است; امر عارضى نيست تا محتاج علت باشد. منتهى روح و نفس، وقتى به تدبيرگرى و نفسانيّت متصرف مى شود كه بدنى باشد; بنابراين اگر مى گويد بدن علت مادى براى روح يا نفس است، مراد در مفهوم و اضافه است; مانند ذات خدا و صفات او كه تغاير مفهومى و اتحاد مصداقى دارند. الحكمة المتعاليه ج 8، ص 383.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftnref7). ر.ك: صدرالدين محمد شيرازى، الحكمة المتعالية، ج 8، ص 380 ـ 381.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=15#_ftnref8). ر.ك: همان، 397 ـ 398.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۴
رابطه ى روح و بدن

سوال : رابطه ى روح و بدن چگونه است؟

جواب : يادآورى نكته ى زير در دانستن پاسخ اين پرسش راه گشاست.
بعضى از مراتب و شئون روح انسان از عالم امر الهى[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftn1) است و بعضى از عالم آفرينش الهى.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftn2) روح را در مرتبه ى كسب دانش و ادراكات، عقل گويند (عقل جوهرى است كاملا بى نياز از ماده); و همان روح را در مقام تدبير و تصرف در بدن، نفس و روان مى گويند كه فقط در اين مرتبه يك نوع رابطه ى نيازمندى ميان نفس و جسم برقرار است (نه رابطه ى عليّت). توضيح اين كه، روح براى تشخّص و تعيّن هوئيت خودش (نفس فلان شخصِ خاص شدن) نياز به جسمى دارد، چنان كه جسم براى بدن شدن به مطلق روح (هر روحى باشد) نياز دارد.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftn3)


و اما پاسخ پرسش: روح انسان تنها در بعضى شئون و مراتب خود نيازمند بدن است; مثلا آن جنبه از روح كه از عالم خلق و آفرينش است، براى استكمال و ترقى و تحوّل و رسيدن به عالم امر، به ماده و بدن نيازمند است و يا بدن توانايى و استعداد همكارى را از دست بدهد، مهم اين است كه در هر دو صورت، فساد بدن موجب فساد و نابودى روح و نفس نمى شود; درست مانند اين كه طفل براى رشد و كمال نيازمند رحم است، وقتى به رشد كافى برسد و از رحم بى نياز گردد، نابودى رحم اثرى در طفل نمى گذارد، يا مانند نياز شكارچى به دام براى شكار; بعد از شكار، خرابى دام موجب نابودى شكار و يا شكارچى نمى شود.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftn4)

اگر چنين نيازمندى و ارتباطى را عليّت هم بناميم، مسلماً از علل اربعه (فاعلى، مادى، صورى و غايى) نيست،[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftn5) بلكه علت «مُعِّده» است; يعنى زمينه را براى تكامل نفس آماده مى سازد; و علت معده علت بالعرض است نه علت حقيقى; بنابراين اين سهمى در آفرينش ندارد تا با زوال و نابودى اش معلول هم نابود شود.[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftn6)

بعد از مرگ، ارتباط روح با بدن به طور كلى قطع مى شود; يعنى روح ديگر نمى تواند هيچ تصرفى در بدن داشته باشد; مثلا نمى تواند قلب را به تبش و دستگاه گوارش را به كار اندازد و...; در اين حالت، روح به عالم برزخ مى پيوندد و در آن جا زندگى را به شيوه ى جديد پى مى گيرد.


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftnref1). سوره ى اسراء، آيه ى 85: (قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي).
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftnref2). سوره ى طه، آيه ى 55: (مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ); از زمين شما را آفريديم و به آن شما را برمى گردانيم و بار ديگر از آن بيرون مى آوريم.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftnref3). در حقيقت ميان جسم و بدن فرق است، جسم وقتى بدن مى شود كه روح به آن تعلق گيرد، پس روح در بدن شدن جسم دخالت دارد، وقتى روح بدن را رها كند، بدنْ جسم مى شود. (الحكمة المتعاليه، ج 8، ص 382).
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftnref4). همان، ج 3، ص 392ـ393.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftnref5). برهان و استدلال بر اين مطلب در پاسخ قبلى گذشت.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=16#_ftnref6). الحكمة المتعاليه، ج 3، ص 395.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۷
معناى «قل الروح من امر ربى»
سوال : با توجه به آيه ى (وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي)[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=18#_ftn1)آيا تحقيق در مورد روح، كار صحيحى است و اگر صحيح است، ارتباط روح با بدن چگونه است و وقتى مى خوابيم روح ما چه مى شود؟

جواب : آيه ى مذكور خطاب به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:
از تو در مورد روح سؤال مى كنند. بگو: روح از امر پروردگار من است.

برخى خيال كرده اند كه آيه ى شريفه، پاسخ از چيستى روح را به خداوند واگذار كرده است; يعنى از اين گونه امور سؤال نكنيد كه مربوط به خداوند است; لكن دقت در متن آيه ى شريفه نشان مى دهد كه در مقام پاسخ گويى است.

توضيح اين كه، مخلوقات بر دو قسم اند: خلقى و امرى. پيدايش و استقرار موجودات خلقى، تدريجى است; مثلا هسته ى خرما تا درخت شدن نيازمند زمان و طى مراحل زيادى است، اما پيدايش موجودات امرى، كه مجرد از ماده اند، دفعى و به صرف اراده ى خداوند است. روح انسان و ملائك از اين قبيل اند; بنابراين معناى آيه چنين مى شود كه «بگو روح از موجودات امرى است نه خلقى».

ادامه ى همين آيه به نكته ى انكارناپذيرى تصريح دارد و آن اين كه دانش و فهم شما نسبت به روح، اندك است.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=18#_ftn2) چون گوهر روح با آنچه در عالم ماده با آن انس گرفته ايم تفاوت بسيار دارد، دانش ملموس و حسى ما نسبت به آن اندك است.

ارتباط روح با بدن از نوع تدبير است; يعنى روح مدبر بدن است. البته از آن جهت كه تدبير بدن مى كند، به آن نفس مى گويند. همان طورى كه بيان شد، از آن جا كه روح انسان، موجود مجرد است، مكان و زمان ندارد، نه در داخل بدن است و نه در خارج آن، بلكه بدن را اداره مى كند; يعنى تپش قلب، گردش خون، حركات معده و روده و خلاصه هر فعاليتى كه بدن انجام مى دهد همه به فرمان دهى نفس است.

در حالت خواب ارتباط روح با بدن ضعيف مى شود، ولى به طور كامل قطع نمى شود.

[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=18#_ftnref1). سوره ى اسراء، آيه ى 85.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=18#_ftnref2). سوره ى اسراء، آيه ى 85: (وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً) و آنچه از علم به شما دادند، اندك است.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۸
احضار روح

سوال : احضار روح اموات چيست؟

جواب : سيرى اجمالى در تاريخ احضار روح

حضرت موسى (عليه السلام) اين علم را ممنوع كرد، لكن «شاعول» نافرمانى كرد و توسط شخصى روح «شمويل» را حاضر كرد و هم چنين «رمن ها» ارواح اجداد خود را احضار مى كردند; «يونانى ها» نيز در احضار ارواح دستى داشتند. «نزن» امپراطور روم، عده اى را براى احضار روح مادرش دعوت كرد. خلاصه آن كه، «كاهنين» مصر و «لاماهاى» تبّت، و «مغ هاى» ايران و «براهمه ى» هند از ديرباز علم احضار ارواح را مى دانستند. در قرون وسطا، احضار، اولين بار توسط دختران «ميس فوكس» آلمانى در سال 1848 انجام گرفت و كسى كه آن را جزء علم مثبت قرار داد «الان كاردك» بود كه بعد از ده سال تلاش، كتاب ارواح را چاپ كرد و بعد از او «ويليام كردك» و «گابريل»، پيشرفت شگفت انگيزى در اين دانش به وجود آوردند.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn1)


تحقيقات علمى و كاوش هاى تجربى، مسأله ى احضار ارواح را تأييد مى كند. يك استاد انگليسى به نام «هووسن» مى گويد:
من و استادم «هرلوب» كه هر دو مادى بوديم، بعد از 12 سال تحقيق، امروز سخت باور داريم كه ارتباط با ارواح و گفت گو با آنها ممكن است و دلايل قاطعى به دست آورده ايم.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn2)

در سال 1869، يعنى 22 سال پس از ظهور علم ارتباط با ارواح، در غرب يك هئيت 33 نفرى از دانشمندان، روحانيون و... از طرف انجمن زبان شناسان انگلستان مأموريت يافتند تا به اين مسأله رسيدگى كنند، بعد از يك سال و نيم بررسى و آزمايش، رأى خود را مبنى بر تصديق اصول رابطه با ارواح به انجمن مزبور تسليم كردند.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn3)

از نظر دينى، ارتباط با ارواح از سال ها پيش در منابع اسلامى مطرح بوده و گاهى بعضى ائمه ى طاهرين(عليهم السلام) در بيدارى با ارواح گذشتگان مرتبط شده و با آنان سخن گفته اند.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn4)

اقسام ارتباط با ارواح

الف) به وسيله ى خوابانيدن شخص، كه از آن به خواب مغناطيسى (هپنوتيزم، مانيه تيزم و تله پاتى) ياد مى شود;[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn5)

ب) به وسيله ى احضار ارواح;[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn6)

ج) به صورت رؤياى صادقه;[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn7)

د) در حال بيدارى.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn8)

مى پردازيم به اصل پاسخ: براى ارتباط با ارواح بازماندگان، واسطه لازم است. اين واسطه، مى تواند انسان يا چيزى ديگر باشد. افرادى كه واسطه قرار مى گيرند بايد داراى قوه ى «مديوم منيط» باشند، كه عبارت است از خاصيتى كه در بدن مديوم (واسطه) وجود دارد و در حال خواب يا بيدارى، اثر سيّال لطيف حياتى از او خارج مى گردد و ارواح كه بدون كمك سيال حياتى ـ كه از بدن اشخاص زنده قرض مى گيرند ـ نمى توانند به سهولت در عالم ماده تظاهر نمايند، از سيال بدن مديوم، براى حضور و ارتباط استفاده مى كنند. گر چه نيروى مديوم منيط، كم و بيش، در همه وجود دارد، لكن همه ى افراد براى مديوم شدن استعداد ندارند. براى اين كه مديوم در حالت خواب مصنوعى با ارواح ارتباط برقرار كند او را مى خوابانند، سپس عامل، از نزديك ترين روح مقدس خواهش مى كند روح مورد نظر را با مديوم، مرتبط سازد.[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn9)
فريد وجدى مى گويد:

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۱۹
دانشمندان اروپا و آمريكا با استفاده از فن احضار ارواح، روح را به شكل روشن حاضر مى بينند و با او صحبت مى كنند و براى آنها ثابت مى شود كه روح فلان شخص است.[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn10)

مرحوم فلسفى مى فرمايد:

با آن كه از نظر دينى، ارتباط با ارواح گذشتگان را در بيدارى ممكن مى دانم و خيلى مايلم وسيله اى به دست آيد تا با روح شيخ طوسى و صدوق (رحمهما الله) مرتبط شوم... ولى با ميزگردانى نمى شود با عالم برزخ و ارواح گذشتگان مرتبط شد، چنان كه با طالع بينى نمى شود فرداى مردم را تعيين كرد.[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn11)

علامه طباطبايى نيز مى فرمايد:

خيلى از خوارق عادات، از جمله احضار ارواح، مستند به قوت و اراده و ايمان داشتن به تأثير آن است; چون اراده تابع علم و يقين است، وقتى علم قطعى شد، حواس، آنچه را انسان به آن يقين دارد مشاهده مى كند و به خود تلقين مى كند كه فلان شخص است و هيچ توجه به عدم آن ندارد و ممكن است با اين تخيل امراضى را معالجه كرد. از اين جا معلوم شد كه ملاك تحقق خوارق عادات، علم جزمى است نه مطابقت اين علم با خارج و واقع...; مانند احضار ارواح كه اصحاب آن دليلى بيش از اين كه روح در خيال و يا حواس آنها ظاهر شده نه خارج، ندارند و اگر روح واقعاً در خارج ظاهر شده باشد، بايد همه ى آنهايى كه حس طبيعى دارند، آن را مشاهده كنند
.
با اين توجيه چند اشكال درباره ى احضار ارواح حل مى شود مانند:

كسى كه بيدار است و روحش مشغول كارهاى خود اوست، چگونه روحش حاضر شده است و او هيچ اطلاعى ندارد كه روح او را در فلان محل احضار كرده اند، با اين كه هر انسانى يك روح بيش تر ندارد؟ جواب اين است كه احضار خيالى است. روح مجرد است و غيبت و حضور براى او معنا ندارد. آنها روح تخيلى را احضار مى كنند نه واقعى را; لذا يك روح به صورت ها و قيافه هاى مختلف آشكار مى شود.[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn12)
شايد مراد علامه (ره) از حضور روحِ تخيلى، بعضى از اقسام احضار ارواح باشد، وگرنه در بعضى موارد ساير اعضاى جلسه هم موفق به ديدار و حتى عكس بردارى از روح احضارى شده اند.[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftn13)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref1). حسين الماسيان، قواى نامرئى در بيان علوم، ص 102.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref2). فريد وجدى، دايرة المعارف القرن العشرين، ج 4، ص 387.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref3). محمدتقى فلسفى، معاد از نظر روح و جسم، ص 314.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref4). جعفر سبحانى، اصالت روح از نظر قرآن، ص 95 ـ 146: ايشان صحت ارتباط با ارواح را از قرآن و سنت مشروحاً اثبات كرده و نيز نمونه هايى از سخن گفتن ائمه(عليهم السلام) با ارواح را آورده اند.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref5). ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 1، ص 382.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref6). دايرة المعارف القرن العشرين، ج 4، ص 365.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref7). معاد از نظر جسم و روح، ص 322.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref8). همان، ص 313.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref9). قواى نامرئى، ص 104.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref10). دايرة المعارف القرن العشرين، ج 4، ص 366.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref11). معاد از نظر جسم و روح، ص 321.
[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref12). محمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 244.
[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=19#_ftnref13). ر.ك: حسين الماسيان، قواى نامرئى، ص 108: ويليام كروك، شارل ريشه، اكاكوف و... موفق به عكس بردارى شده اند.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۲۰
ضرورت معاد

سوال : به چه دليل حتماً بايد معاد باشد و چه نيازى به معاد است؟

جواب : آموزه ها و باورهاى دينى، از جمله معاد باورى، همانند اصل دين الهى، بر فطرت و عقل سليم انسانى استوار است[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn1)، و در ژرفاى جان انسان ها ريشه دارد.


هيچ كس نمى تواند منكر اين حقيقت باشد كه از مرگ، به معناى نيستى و پوچى، گريزان است و از طرفى خواهان عمر طولانى و حتى جاويدانى است. آرزوى يافتن اكسير جوانى، سرچشمه ى آب حيات و علاقه به حيات فرزندان، نشانه هاى آن حقيقت اند.

به قول مرحوم فيض، چگونه ممكن است نفوس انسان نابود گردد با اين كه خداوند در طبيعت او به مقتضاى حكمتش عشق به هستى و بقا را آفريده است، و در درون جانش كراهت عدم و فنا را؟! از سوى ديگر، اين مسأله، ثابت، وجدانى و يقينى است كه بقا و دوام در اين جهان امرى است محال. اگر جهان ديگرى وجود نداشته باشد كه انسان به آن انتقال يابد، اين مسأله ى غريزى و ارتكازى كه خداوند در فطرت انسان به وديعه نهاده، يعنى محبت به بقاى هميشگى و حيات جاودانى، باطل و بيهوده خواهد بود، و خداوند حكيم برتر از آن است كه چنين كار لغوى را انجام دهد.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn2)


بعد از بيان اين پيشگفتار كه خود دليلى وجدانى و شهودى بر لزوم و اثبات معاد است، به طرح چند دليل ديگر مى پردازيم:

هدفمندى آفرينش و عدالت آفريدگار

شكى نيست كه خداوند به نيكوكاران، آنهايى كه از دستورهايش پيروى مى كنند و در راه رسيدن به كمال و معنويات، سختى ها را به جان مى خرند، وعده ى ثواب و پاداش داده است[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn3); و به چشم سر ديده مى شود كه بسيارى از اين افراد بدون رسيدن به پاداش از دنيا مى روند; ولى خداى حكيم و عادل به وعده اش وفا مى كند; مكان و زمان وفا همانا روز رستاخيز است.

از طرفى، خداوند از ستمكاران انتقام مى گيرد و حق ستم ديدگان را مى ستاند.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn4) ستمگرانى هستند كه انسان هاى زيادى را بى گناه كشته اند و اين دنيا گنجايش تاوان پس دادن و تلافى را ندارد.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn5)

در مواردى خداوند، درد و اندوهى را متوجه برخى از بندگان مى كند كه ثمره و هدف آن سعادت اخروى است، رستاخيز فضاى مناسب و شايسته براى رسيدن به چنين سعادتى است.[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn6)

(إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ);[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn7)خداوند از مؤمنان، جان ها و اموالشان را خريدارى كرده كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.

حركت تكاملى خواستار معاد است[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn8)

سعى و تلاش و رسيدن، واقعيت حركت را تشكيل مى دهد; لذا فلاسفه براى هر حركتى شش چيز را ضرورى مى دانند; يكى از آنها «غايت» است. تلاشگر مى كوشد چيزى را كه ندارد به دست آورد. روى اين اصل بشر از روز نخست با يك حالت بى ثباتى، بى قرارى و تلاش آفريده شده و در هر لحظه با شرايط مختلفى رو به سوى كمال مى رود.

يك سلول كوچك از گذرگاه هاى «علقه، مضغه و...» به صورت انسان مى رسد كه با عشق و تلاش، دست به كارهاى بزرگى مى زند; ولى در عين حال حيات او هم چنان دست خوش بى قرارى و ناآرامى است و پيوسته در جريان حوادث از حالتى به حالت ديگر در مى آيد; و به حكم «غايت دار» بودنِ حركت، بايد اين حركت و بى قرارى به ثبات و استقرار و آرامش برسد.


(وَ أَنْ لَيْسَ لِلاِْنْسانِ إِلاّ ما سَعى * وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى * ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الاَْوْفى * وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى);[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn9) و اين كه براى انسان بهره اى جز سعى و كوشش او نيست و اين كه تلاش او به زودى ديده مى شود; سپس به او جزاى كافى داده خواهد شد و اين كه همه ى امور به پروردگارت منتهى مى گردد.

(إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذ الْمُسْتَقَرُّ);[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn10) آن روز قرارگاه نهايى تنها به سوى پروردگار توست.
(إِنَّ إِلى رَبِّكَ الرُّجْعى);[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn11) به يقين بازگشت (همه) به سوى پروردگار توست.

اين آيات مى گويند: رستاخيز و معاد، مرجع و غايتِ حركت و تلاش انسان است.[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn12)

مولا على (عليه السلام) در تفسير آيه ى (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ )مى فرمايند: اين كه مى گوييم (انّا لله) اعتراف به اين حقيقت است كه مملوك هستيم و او خداى ماست و اين كه مى گوييم (و انّا اليه راجعون)اقرار به اين حقيقت است كه ما از اين جهان مى رويم[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn13) و در حال حركت به سوى هدف هستيم.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۱۸:۲۱
حساب رسى كامل فقط در سايه ى معاد


كيفر و پاداش دادن نهايى در دنيا، كه هنوز سرنوشت نهايى روشن نيست، كم لطفى و ناقص است; چون هستند گنهكارانى كه به راه صواب برمى گردند و درستكارانى كه بيداد پيشه مى كنند و مهم تر اين كه محاسبه ى كامل عمل و آثار و تبعات آن فقط با پايان امواج و پيامدهاى آن ممكن است; مثلا هر گاه شخصى در مجلس پر از جمعيتى اقدام به شكستن لامپ ها كند، عقوبت فورى او كتك زدن است، اما عقوبت كامل و عادلانه ى او بعد از محاسبه ى خسارات و معالجه ى مجروحين و... است; همين طور، پاداش فورىِ كسى كه بيمارستان ساخته، سپاس و قدردانى از اوست، اما پاداش كامل، در پايان عمرِ بيمارستان است كه چندين انسان را نجات داده است.[14] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftn14)



[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref1). سوره ى روم، آيه ى 30: پس روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن، اين فطرتى است كه خداوند انسان ها را بر آن آفريده; دگرگونى در آفرينش الهى نيست; اين است آيين استوار، ولى اكثر مردم نمى دانند.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref2). فيض كاشانى، علم اليقين، ج 2، ص 837.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref3). سوره ى بقره، آيه ى 223: (وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ);و از خدا بترسيد و بدانيد حتماً ملاقات كننده ى او هستيد و بشارت بده مؤمنين را. سوره ى بقره، آيه ى 82: (وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ);و آنهايى كه ايمان آوردند و كارهاى نيك و شايسته كردند اهل بهشتند و در بهشت جاويد، هميشه متنعم خواهند بود.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref4). سوره ى ابراهيم، آيه ى 22: (إِنَّ الظّالِمِينَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ); در اين روز ستمكارانِ عالم را عذاب دردناكى خواهد بود. سوره ى كهف، آيه ى 29: (إِنّا أَعْتَدْنا لِلظّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها) ما براى كافران ستمكار آتشى مهيا ساخته ايم كه شعله هاى آن گرد آنها احاطه كند.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref5). سوره ى سجده، آيه ى 21: (وَ لَعَذابُ الاَْخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقى).
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref6). هاشم تهرانى، توضيح المراد، ص 784.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref7). سوره ى توبه، آيه ى 111.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref8). صدرالدين محمد شيرازى، الحكمة المتعالية، ج 9، ص 247.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref9). سوره ى نجم، آيه ى 39 ـ 42.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref10). سوره ى قيامت، آيه ى 12.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref11). سوره ى علق، آيه ى 8.
[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref12). در بهشت و قيامت هم، تكامل و حركت ادامه دارد كه هدف و نهايتِ آن مطابق همان عالم است.
[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref13). شيخ طبرسى، مجمع البيان، تعليقه محلاتى، ج 1، ص 238، و نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه ى 99.
[14] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=20#_ftnref14). محسن قرائتى، معاد، ص 29.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۰:۲۴
سه ديدگاه در باره ى معاد جسمانى و روحانى

سوال : در باره ى معاد جسمانى و روحانى چند نظريه وجود دارد؟

جواب : سه نظريه در چگونگى بر پايى معاد مطرح است:

1. فقط جسمانى: برخى فقيهان و حديث نگاران (در دوره هاى پيشين) روح را داراى واقعيتى مادى مى دانستند كه مانند آتش در ذغال و يا آب در برگ گل ها، در بدن سريان و جريان دارد و با نابودى بدن پس از مرگ، نابود مى گردد و چيزى به نام روح انسان باقى نمى ماند تا در قيامت برانگيخته شود (آنچه مهم است بدن است); پس معاد، فقط جسمانى خواهد بود.

2. فقط روحانى: فلاسفه ى پيشين و پيروان حكمت مشاء بر اين باور بودند، كه نفس و روح انسان داراى واقعيتى مجرد و جداى از ماده است كه نابودى و فنا در آن راه ندارد; اما بدن پس از مرگ و قطع علاقه ى روح از آن، نابود مى گردد و چيزى از صورت و اعراض آن باقى نمى ماند تا بار ديگر در قيامت اعاده شود; پس معاد، فقط روحانى است.

مى گويند نفس ناطقه ى انسانِ نيكوكار به خاطر هيئت هاى فاضله و نيكو همواره در خوشى ها و لذت ها و ابتهاج هاى عقلى به سر مى برد; اما نفس ناطقه ى انسان بدكار به خاطر جهل و تيرگى ها و هيئت هاى زشت و پست در عذاب عقلى به سر مى برد.

3. جسمانى و روحانى با هم: بسيارى از بزرگان حكما و مشايخ عرفا و گروهى از متكلمين، مانند غزالى، كعبى، حليمى، راغب اصفهانى و بسيارى از دانشمندان اماميه، مانند شيخ مفيد، سيد مرتضى، شيخ طوسى، محقق طوسى، علامه حلى و... معاد جسمانى - روحانى را پذيرفته اند; زيرا آنان نفس را جوهرى مجرد از ماده مى دانند كه بار ديگر در سراى آخرت به بدن باز مى گردد[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=21#_ftn1)، اين نظريه را اكثر نصارى نيز قبول دارند.


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=21#_ftnref1). ر.ك: صدرالدين محمد شيرازى، الحكمة المتعاليه، ج 9، ص 165; سعدالدين تفتازانى، شرح المقاصد، تحقيق عبدالرحمن عميره، ج 5، ص 88; فياض لاهيجى، گوهر مراد، مقاله ى 3، باب 4، فصل 6; بوعلى سينا، الهيات شفا، مقاله ى 9، فصل 7، و جعفر سبحانى، منشور جاويد، ج 9، ص 107.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۰:۲۵
اثبات معاد جسمانى و روحانى

سوال : به چه دليل معاد، جسمانى - روحانى است؟

جواب : 1. تصريح قرآن مجيد، كه به ذكر چند نمونه بسنده مى شود:
(مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى);[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn1)شما را از زمين آفريده ايم و به آن برمى گردانيم و بار ديگر از آن بيرون مى آوريم.

(فَإِذا هُمْ مِنَ الاَْجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ);[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn2) ناگهان آنان از قبرها، به سوى پروردگار خود، شتابان خواهند بود.

(وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ);[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn3) و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: چه كسى اين استخوان ها را زنده مى كند، در حالى كه پوسيده است؟!

توضيح استدلال:

در آيه ى اول، حشر و بازگردانيدن انسان ها در قيامت را، بى كم و كاست، به همان كيفيت آفرينش اوليه معرفى مى كند. همان گونه كه آفرينش اول (دنيا) جسمانى - روحانى است، آفرينش دوم (تارَةً أُخْرى) نيز جسمانى ـ روحانى خواهد بود. اگر معاد و زندگى در رستاخيز مانند اين دنيا جسمانى - روحانى نبود، صدق بار دوم بر آن مشكل بود و عبارت آن نيز مطلق نمى آمد; علاوه بر آن، لفظ (منها) مى رساند كه تصريح آيه ى شريفه بر اين است كه آفرينش دوم از همين خاك و زمين خواهد بود. و اين ظهور در بازگشت جسم دارد.

آيه ى دوم، «قبرها» را مبدأ و مكان برانگيخته شدن انسان ها در قيامت معرفى مى كند، و اين جسم و تن است كه در قبر است، اگر معاد فقط روحانى مى بود نيازى به قبر و مكان نبود. پس حتماً جسم و تن در معاد حضور دارد كه اشاره به جايگاه آنها، يعنى قبور شده است.


آيه ى سوم، دلالت بسيار روشنى دارد كه رستاخيز، مانند حيات دنيايى است و جسم و بدن انسان ها دوباره برمى گردند. همان طورى كه شأن نزول آيه بيان مى كند، اين آيه در پاسخ گفتار كسانى نازل شد، كه استخوان هاى پوسيده ى مردگان را خدمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) آوردند و در حالى كه آنها را فشار مى دادند و خاك مى كردند، از زنده شدن مجدد آنها در تعجب و سؤال بودند. روشن است كه آنها در صدد فهميدن كيفيت معاد جسمانى - روحانى بودند و اگر مراد، معادِ روحانى بود نيازى به آوردن استخوان هاى پوسيده و اين همه تعجب نبود.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn4)

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۰:۲۶
2. فطرت بى زبان انسان ها و روش مستمر نسل ها، هوادار معاد جسمانى - روحانى است. انسان به كالبد و جسم خود علاقه مند است، چون ساليان درازى با آن بوده و از آن استفاده كرده و به كمك آن، رنج ها و شادى ها را احساس كرده است; لذا در زندگى دنيا و در لحظه ى احتضار به فكر آن است; سفارش مى كند جسدم را فلان جا دفن كنيد، هزاران سال قبل سفارش به موميايى جسد مى كردند، حتى هندوها كه جسد مرده ها را مى سوزانند، بر اين باورند كه بدن را براى هميشه از عقاب برهانند.

بديهى است كه توجه به جسم و تن، ناشى از اين تصور است كه همين حالت دنيايى، بعد از مرگ هم قابل اجراست; يعنى جسم و روح در كنار هم و در حقيقت، زندگى جديد را آغاز مى كنند. اگر تصورشان معاد روحانى تنها مى بود، ديگر توجه و اهتمام به جسد بى مورد بود. هم چنين مرادشان فقط معاد جسمانى نبود; چون اگر تنها جسم موضوعيت مى داشت و فهم و ادراك و شعورى در كار نمى بود، باز هم براى جسدِ بى جان اين همه آينده نگرى و سفارش بى مورد بود.

بنابراين، انديشه ى معاد جسمانى - روحانى موافق فطرت سالم و خواست درونى انسان هاست.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn5)

3. يك صدايىِ اديان قديم و اديان الهى در زنده شدن و از سر گرفتن زندگى مجدد پس از مرگ، پشتوانه ى فطرت است و معاد جسمانى - روحانى را از مسلمات انديشه ى انسانى مى سازد.

آيين هاى زردشتى[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn6)، مصرى[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn7)، بودايى، دين ابراهيم[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn8)، موسى[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn9) و عيسى[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn10)و دين پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله) همه منادى معاد جسمانى - روحانى اند; بهترين گواه بر وجود عقيده ى معاد جسمانى - روحانى در ميان توده ها و اديان، اين آيه ى شريفه است:

(وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَ إِذا كُنّا تُراباً وَ آباؤُنا أَ إِنّا لَمُخْرَجُونَ. لَقَدْ وُعِدْنا هذا نَحْنُ وَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ...);[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn11) و كافران گفتند: آيا هنگامى كه ما و پدرانمان خاك شديم (زنده مى شويم و) از دل خاك بيرون مى آييم؟! اين وعده اى است كه به ما و پدرانمان از پيش داده شده... .

تأكيد روى اين مطلب كه بدن خاك شده چگونه دوباره به حالت اول برمى گردد، به روشنى اين باور را مى رساند كه آنچه ميان كفار و مردمان عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) رايج و شايع بوده معاد جسمانى - روحانى بوده نه فقط روحانى، وگرنه تعجب از برانگيختن جسدهاى خودشان و پدرانشان بى مورد بود.

و نيز تأكيد «من و ما» در (أَ إِذا كُنّا تُراباً وَ آباؤُنا أَ إِنّا لَمُخْرَجُونَ) اين نكته را مى رساند كه باورشان زنده شدن عين وجود دنيايى و حقيقت هستى شان بوده (همان من كه مركب از جسم و روح است) نه زنده شدن مجدد جسدها به تنهايى (معاد جسمانى تنها).

معاد جسمانى - روحانى در سنجش خرد و برهان

زنده شدن دوباره ى جسم و جان با هم، شدنى است (امتناع ذاتى ندارد). شكى نيست كه چنين حادثه اى از نظر عقل در شمار حوادث نشدنى و محال و ممتنع نيست; چون تحقق آن با هيچ محذور، مانع و مشكلى روبه رو نيست. توضيح اين كه، پيدايش يك پديده وقتى نشدنى است كه، يا خودش از قبيل اجتماع يا ارتفاع نقيضين باشد و يا به گونه اى به آن برگردد; مثلا اگر «دور» يا «تسلسل» در علت ها نشدنى است[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftn12)، به خاطر بازگشت به اين مسأله است كه، موجودى هم علت باشد و هم نباشد، هم موجود باشد و هم نباشد، هم هستى آن وابسته باشد و هم مستقل، و چنين چيزى نشدنى است.

بديهى است از محشور شدن بدن (جسم و جان) اجتماع يا ارتفاع دو نقيض لازم نمى آيد.

اصولا در تاريخ فلسفه و كلام، تاكنون ديده نشده است كه مخالفان معاد جسمانى - روحانى اين مسأله را در شمار حوادث نشدنى قلمداد كنند.


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref1). سوره ى طه، آيه ى 55.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref2). سوره ى يس، آيه ى 51.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref3). سوره ى يس، آيه ى 78.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref4). جلال الدين سيوطى در الدر المنثور، ج 7، ص 74، از ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم و... نقل مى كند كه ابن عباس گفت: عاص بن وائل خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد و در حالى كه مقدارى استخوان پوسيده را با دست خود مى فشرد، پرسيد: اى محمد! آيا خداوند اين ها را زنده مى كند؟ پيامبر فرمود: بلى خداوند همين را بر مى انگيزاند... پس آيات مذكور نازل شد. ر.ك: ابى عبداله قرطبى، جامع الاحكام القرآن، ج 15، ص 58.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref5). محمدباقر شريعتى سبزوارى، معاد در نگاه عقل و دين، ص 180.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref6). على اصغر حكمت، تاريخ اديان، ص 162 و 232.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref7). يحيى نورى، اسلام و عقايد آراى بشرى، ص 46 و 48; فريد وجدى، دايرة المعارف، كلمه ى آخرت.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref8). سوره ى ابراهيم، آيه ى 41: (رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ); سوره ى بقره، آيه ى 260: (وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى). (معاد جسمانى را قبول داشت، سؤال از كيفيت و چگونگى تحقق آن بود).
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref9). سوره ى بقره، آيه ى 72: (...كَذلِكَ يُحْيِ اللّهُ الْمَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ). وقتى مقتول بنى اسرائيل زنده شد، خداوند فرمود: «مردگان را چنين زنده مى گردانيم.» كه گواه بر معاد جسمانى - روحانى است.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref10). سوره ى مريم، آيه ى 33: (وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا).
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref11). سوره ى نمل، آيه ى 67ـ68.
[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=22#_ftnref12). مثلا اگر سؤال شود، درخت را چه به وجود آورده؟ بگويند «بذرش»; وقتى سؤال شود بذرش را چه به وجود آورده؟ بگويند: «درختش»; لازم مى آيد بذر هم موجود باشد و لباس هستى پوشيده باشد، تا براى درخت علت شود و هم نباشد و معدوم باشد، تا او را درخت وجود دهد.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۰:۲۸
چشم انداز حكماى الهى به معاد جسمانى - روحانى

سوال : آيا در تلاش چند صدساله ى حكماى الهى، مسأله ى عقلى معاد جسمانى حل گرديده است؟


جواب : معاد جسمانى - روحانى، در تفكر فلاسفه ى مشاء، اشراق و حكمت متعاليه، سرگذشت پر فراز و نشيبى داشته است. آنچه از مجموع سخنان بزرگان اين مكتب و پيروان و شارحان آنها به دست مى آيد، اين است كه فى الجمله معاد جسمانى - روحانى را قبول و مستدل كرده اند; مانند:

1. شيخ الرئيس بوعلى سينا: معاد جسمانى از نظر برهان عقلى قابل اثبات نيست، و يگانه راه قبول آن، تصديق قرآن و وحى نبوى است.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn1)

توضيح: از آن جا كه حقيقت انسان، مركب از تن و روان است، بازگشت در رستاخيز نيز با جسم و جان است; لذا نعمت ها، پاداش ها و عذاب هاى آن نيز معنوى و مادى خواهد بود. اين مقدار، موافق شرع و قابل اثبات عقلى است; بعضى از حكما (از جمله بوعلى) ماجراى معاد را با توجه به نعمت ها و لذت ها و عذاب هاى روحانى و عقلانى پى گرفته اند; البته خصوصيات نعمت ها و عذاب هاى حسىِ سراى آخرت (از نظر اندازه، چگونگى و...) با عقل و برهان اثبات شدنى نيست (امور جزئى در حيطه ى كارى عقل و برهان نيست). آنچه عقل مى تواند بگويد اين است كه با محشور شدن بدن، پاداش ها و كيفرهاى حسى نيز خواهد بود; اما اين كه كميّت و كيفيّت آن چيست، عقل راهى بدان ندارد.

به نظر مى رسد مراد بوعلى نيز همين نكته است (نه انكار اثبات عقلى اصل معاد جسمانى); زيرا طبق ظاهر عبارات، دو نوع معادى كه وى مطرح نموده و يكى را قابل اثبات از طريق برهان عقلى دانسته و اثبات ديگرى را در تصديق شرع منحصر نموده، همان معاد جسمانى - روحانى بر پايه ى لذت ها و آلام است (نه مطلق معاد جسمانى - روحانى) و همان گونه كه يادآور شديم، اثبات اين لذت ها و آلام، به گونه اى كه در قرآن مطرح گرديده، با خصوصيات كمّى و كيفى آن، از طريق قياس عقلى قابل اثبات نيست.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn2)


2. شيخ اشراق سهروردى: روح به بدن برزخى، كه لطيف تر از بدن دنيوى است، تعلق مى گيرد.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn3)

توضيح: طرف داران معاد جسمانى - روحانى به دو گروه تقسيم مى شوند: عده اى معتقدند كه انسان با همين بدن عنصرى و مادّى برانگيخته مى شود; شمارى ديگر بر اين باورند كه انسان با بدن مثالى و لطيف كه مادّه ندارد برانگيخته مى شود. اين بدن ماده ندارد اما مقدار و شكل دارد و به گونه اى عين بدن دنيوى است و هر كس آن را ببيند، مى گويد همان انسان است كه در دنيا زندگى مى كرد.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn4)

بنابراين مى توان ادعا كرد كه سهروردى نيز در صدد عقلى كردن معاد جسمانى - روحانى است، هم چنان كه نقلى بودن آن مسلم است. حداقل، شيخ اشراق معاد جسمانى - روحانى را فى الجمله قابل اثبات و برهان عقلى مى داند; مثلا، در بحث صور و افلاك مى فرمايد: انسان هايى كه در حد متوسط سعادت و زهد قرار دارند و از دنيا مى روند، به عالم مثالى كه مظهر آن بعضى از مراحل برزخى است، انتقال مى يابند و همان جا جاويد و خالد مى مانند; چون عادت و علاقه ى آنان به همين امور بوده است.
ملاصدرا در توضيح كلام ايشان مى فرمايد:

برزخ در اصطلاح حكمت اشراق، جسم طبيعى است.

3. صدر المتألهين شيرازى (ملاصدرا): تعبيرات مختلفى درباره ى معاد دارد; روح به بدن مثالى كه مخلوق خود روح است و او را ابداع و اختراع مى كند، تعلق مى گيرد.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn5)
عبارت مذكور، معاد روحانى را مى رساند، لكن از موارد ديگر استفاده مى شود كه ايشان در مقام بيان اين مطلب اند كه بهشت و جهنم از اين دنيايى و مادى نيست.[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn6)

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۰:۲۹
جا و مكان جهان قيامت، نه در آسمان اين عالم است و نه در زمين; چون هر چه در اين دنياست در حال دگرگونى، فرسودگى، از حالى به حالى شدن و نابودى است، در حالى كه آخرت (بهشت و جهنم) منزل ماندگار است نه سست و بى بنياد.

منزلگاه آخرت در داخل همين عالم و در نهان و سراپرده ى آسمان ها و زمين است. جايگاه عالم آخرت در مقايسه به عالم دنيا، مانند جايگاه جنين است در رحم مادر.

وى در جاى خودش، معاد جسمانى - روحانى را مشروحاً با استدلال عقلى ثابت كرده است.[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn7)

و به قول حاجى سبزوارى در حاشيه ى بر اسفار:

ملاصدرا (قدس سرّه) به معاد جسمانى با همين بدن دنيايى و به معراج جسمانى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) با همين بدن دنيايى قايل هستند.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn8)

ملاصدرا با احاطه ى بى نظير خود بر آثار و آراى گذشتگان و با تأسيس اصل حركت جوهرى، معاد جسمانى - روحانى را حل كردند.[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn9)

نكته ى مهم و در خور توجه اين است كه، حكماى الهى اضافه بر نعمت ها و نقمت ها و لذايذ و آلام جسمانى كه در سراى آخرت است، اقدام به اثبات يك سرى نعمت ها، لذايذ، نقمت ها و آلام روحى و عقلى براى انسان هاى كامل كرده اند و چه بسا اين امر موجب شده كه به بعضى از حكما انكار معاد جسمانى - روحانى نسبت داده شود; و يا اين كه بعضى از آنها در صدد بيان اين مطلب هستند كه جزئيات و تفاصيل مباحث معاد عقلا اثبات شدنى نيست، نه اين كه منكر اثبات عقلى اصل معاد باشند.

يكى از دانشمندان معاصر مى فرمايد:

معاد روحانى نزد حكما به اين معناست كه بعضى نعمت ها مثل لقاء الله و رضوان الله و بعضى نقمت ها، مثل محروميت از لقا و رضوان الهى، مخصوص انسان هاى كامل است.

قرآن و سنت نيز دلالت بر وجود چنين نعمت ها و نقمت هايى دارد; لكن منحصر بودن آنها به انسان هاى خاصى را قبول ندارد، بلكه چنين مواهبى شامل تمام انسان هايى مى شود كه مستحق آن باشند.[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn10)

حسن ختام بحث «نظر حكماى الهى در مورد معاد جسمانى» را، كلام سرآمد حكماى متأخر، حاجى سبزوارى، قرار مى دهيم كه مى فرمايد:
نظر و انديشه ى معاد جسمانى - روحانى يك قول و نظر برتر و پر معناست; چون حقيقت انسان عبارت است از بدن و نفس و به عبارت ديگر، نفس و عقل; بنابراين براى هر يك از بدن و نفس كمالات و مجازاتى است و...[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftn11)
وى در مقام ردّ قول كسانى كه به معاد روحانى تنها باور دارند مى فرمايد:
اگر پاداش ها و نعمت هاى بهشتى و عذاب و دردهاى جهنمى تنها از نوع روحانى و عقلانى باشد (مانند: ديدن بزرگان، لذت علم و هنر، دورى از رضوان الهى، محروميت از اسرار الهى و...)، ديگر معاد براى اكثر انسان هايى كه در حد متوسط و پايين تر هستند تعطيل خواهد بود.


چون اين اكثريت، به لذت و دردهاى روحانى و عقلانى آشنا نيستند و آنها را متأثر يا شادمان نمى سازد، پس اگر صرفاً روح انسان باقى باشد و نعمت ها و نقمت هاى اخروى متناسب بُعد روحانى و عقلانى انسان ها باشد ديگر معاد، فراگير نخواهد بود و حال آن كه دلايل اثبات اصل معاد و تمام اديانى كه به معاد باور دارند معاد را مربوط به تمام انسان ها مى دانند.

هم چنين در مقام ردّ قول كسانى كه تنها به معاد جسمانى باور دارند مى فرمايد:

اگر پاداشها و نعمت هاى بهشتى و عذاب و دردهاى جهنمى تنها از قبيل امور مادى و جسمانى باشد (مانند: خوردن، آشاميدن، خوابيدن و...) ديگر معاد براى انسان هاى كامل و وارستگان و واصلين دوست بى معناست و موجب شادمانى و اثرپذيرى آنها نخواهد شد.


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref1). يجب ان يعلم انّ المعاد، منه ما هو منقول من الشّرع و لاسبيل الى اثباته الاّ من طريق الشريعة و تصديق خبر النّبى و هو الذى للبدن عند البعث و خيراتُ البدن و شروره معلومة لايحتاج الى تعلّم و قد بسطت الشّريعةُ الحقة التى اتانا بها سيّدنا و مولانا و نبيّنا محمد (صلى الله عليه وآله)حال السعادة و الشقاوة التى بحسب البدن; و منه مَا هو مُدرك بالعقل و القياس البرهانى و قد صدقتهُ النبوة و هو السعادة و الشقاوة الثّابتتان بالقياس اللّتان للانفس. ابوعلى سينا، الهيات شفاء، مقاله ى 9، فصل 8، ص 460.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref2). جعفر سبحانى، منشور جاويد، ج 9، ص 111 و 145 و الالهيات، ج 2، ص 776.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref3). عبدالرزاق لاهيجى، گوهر مراد، ص 453; شهاب الدين سهروردى، مجموعه ى مصنفات، مقدمه و تصحيح هنرى كربن، ج 2، ص 229، و صدرالدين شيرازى، الحكمة المتعالية، ج 9، ص 41.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref4). ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 2، ص 228.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref5). الحكمة المتعاليه، ج 9، ص 198.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref6). همان، ص 322، «ليس للآخرة مكان فى هذا العالم لا فى علوّه و لا فى سلفه لأن جميع ما فى امكنة هذا العالم متجددة داثرة مستحيلة فانية و كل ماهو كذلك فهو من الدنيا، و الاخرة عقبى الدار ليست دارالبور، و هى فى داخل هذالعالم و فى باطن عجب السموات و الارض، و منزلتها من الدنيا منزلة الجنين من رحم الامّ».
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref7). الحكمة المتعاليه، ج 9، ص 185.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref8). همان، ص 48: و هو «قدس سرّه» سيقول فى المعاد الجسمانى ان المحشور يوم النشور هو هذا البدن الذى فى الدنيا، و المعراج الجسمانى و المعاد الجسمانى توأمان يرتضعان من ثدى واحد، متقاربان فى الاحكام و...
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref9). غلام حسين دينانى، معاد از ديدگاه زنوزى، ص 61.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref10). جعفر سبحانى، الالهيات، ج 2، ص 784.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=23#_ftnref11). ملاهادى سبزوارى، حاشيه ى الحكمة المتعالية، ج 9، ص 165: هذا -القول بالمعاد الجسمانى و الروحانى جميعاً- هو القول الفحل والراى الجزل لان الانسان بدن و نفس، وان شئت قلت نفس و عقل فللبدن كمال و مجازاة و للنفس كمال و مجازاة و... ولانّ اكثر الناس لايناسبهم الغايات الروحانيه العقلية التعطيل فى حقهم فى القول بالروحانى فقط و فى القول بالجسمانى فقط يلزم فى الاقلين من الخواص و الاخصين.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۰:۳۱
معاد در آينه ى وحى

سوال : نظر مشروح قرآن درباره ى معاد جسمانى - روحانى چيست؟ آيا در قرآن براى معاد جسمانى - روحانى مصداق و نمونه اى ذكر شده است؟


جواب : اين كه قرآن مجيد معاد را، جسمانى - روحانى مى داند جاى ترديد نيست، چنان كه چند نمونه از آيات نورانى در اين زمينه ذكر شد. برخورد قرآن با منكران معاد جسمانى - روحانى بسيار جالب و حكيمانه است. ابتدا امكان اين واقعيت و بعد وقوع آن را گوشزد مى كند.


منطق قرآن در برخورد با كسى كه استخوان هاى پوسيده را خدمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) آورده و مى گويد: چه كسى اين ها را دوباره زنده مى كند[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn1)، اين گونه است: اگر كوزه اى بشكند كوزه گر سازنده ى آن قدرت دارد كه كوزه اى از نو بسازد; اگر كارخانه ى پيچيده اى ويران شود، مهندس آن قدرت بازسازى آن را دارد; هيچ عاقلى اين دو ادعا را انكار نمى كند، بلكه احداث و ساخت اوليه را مشكل تر از بازسازى مى دانند; چون آفرينش اول، كه حتى مواد اوليّه هم در كار نبود، سخت تر بوده است.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۰:۳۲
قرآن مجيد مى فرمايد:

(وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ)[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn2) وبراى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: چه كسى اين استخوان ها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است؟! بگو: همان كسى آن را زنده مى كند كه نخستين بار آن را آفريد و او به هر مخلوقى داناست.


(وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ);[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn3) او كسى است كه آفرينش را آغاز مى كند; سپس آن را باز مى گرداند و اين كار براى او آسان تر است.

نمونه هاى آشكار

1. فصل بهار و پاييز، روييدن گياهان و خشكيدن آنها، بهترين گواه و آينه ى تمام نماى معاد جسمانى - روحانى است:

(يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ);[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn4) او زنده را از مرده بيرون مى آورد و مرده را از زنده و زمين را پس از مردنش حيات مى بخشد و به همين گونه روز قيامت (از گورها) بيرون آورده مى شويد.

(فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الَّثمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ);[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn5) و به وسيله ى ابرها آب را نازل كرديم و با آن از هر گونه ميوه اى (از خاك تيره) بيرون مى آوريم اين گونه (كه زمين هاى مرده را زنده كرديم) مردگان را (نيز در قيامت) زنده مى كنيم، شايد (با توجه به اين مثال) متذكر شويد.

اگر رطوبت، حرارت و نسيم بهارى، زمين مرده و بذرهاى خفته و بى حركت را به جنبش و رويش وامى دارد، نفخه ى صور نيز اجسام بى حركت را حيات مجدد مى دهد:

(وَ اللّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الاَْرْضِ نَباتاً ثُمَّ يُعِيدُكُمْ فِيها وَ يُخْرِجُكُمْ إِخْراجاً);[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn6) و خداوند شما را هم چون گياهى از زمين رويانيد، سپس شما را به همان زمين باز مى گرداند و بار ديگر شما را خارج مى سازد.

در هر سه آيه ى مذكور، زنده شدن دوباره ى انسان ها به زنده شدن دوباره ى گياهان تشبيه شده است و بسيار روشن است كه خروج مجدد گياهان و زندگى دوباره ى آنها پس از سپرى شدن مرگ و خواب زمستانى، يك زندگى كاملا مشابه و همانند زندگى پيشين است; با تمام جسم و نيروى گياهى زنده مى شوند بدون كم و كاست; پس زندگى دوباره ى انسان ها در سراى آخرت نيز با جسم و نيروى هاى اولى، از جمله روح و ادراكات آن خواهد بود.


2. خدايى كه از دل درخت سبز، آتش سرخ بيرون مى آورد و به نحوى آب و آتش را جمع كرده، آيا حيات را از دل مرگ بيرون نمى آورد؟ اگر انرژى هاى حيات بخش خورشيد را كه در دل چوپ مرده ى درختان مدفون شده اند بيرون مى كشد; حيات مجدد انسان را نيز از دل خاك هاى مرده بيرون مى كشد:

(قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الاَْخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ);[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn7) بگو: همان كسى آن را زنده مى كند كه نخستين بار آن را آفريد، و او به هر مخلوقى داناست; همان كسى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريد و شما به وسيله ى آن، آتش مى افروزيد.

3. ذكر نمونه هاى تاريخى، واقعى و مورد پذيرش اديان ديگر نيز دليل ديگرى است; در اين جا به ذكر چند نمونه ى قرآنى از داستان زنده شدن مجدد بسنده مى شود:
الف) زنده شدن مجدد پرندگان كشته شده در داستان مربوط به حضرت ابراهيم (عليه السلام).

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۰:۳۳
قرآن مجيد راجع به داستان حضرت ابراهيم (عليه السلام) مى فرمايد:

(وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ);[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn8)

و هنگامى كه ابراهيم گفت: خدايا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى كنى؟ فرمود: مگر ايمان نياورده اى؟ عرض كرد: چرا، ولى مى خواهم قلبم آرامش يابد. فرمود: پس چهار نوع از مرغان را انتخاب كن و آنها را (پس از ذبح كردن) قطعه قطعه كن (و در هم بياميز) و بر هر كوهى، قسمتى از آن را قرار بده; بعد آنها را بخوان; به سرعت به سوى تو مى آيند; و بدان كه خداوند، قادر و حكيم است.

در اين آيه ى شريفه زنده شدن دوباره ى آن پرندگانى كه كشته شده و به هم آميخته شده بودند، روزنه و پلى براى رسيدن به يقين و معاد جسمانى - روحانى انسان ها قرار داده شده است.

زندگى مجدد آن پرنده ها، بدون نيروى حركت و ادراك نبود تا تنها معاد جسمانى را برساند; هم چنين تنها برگشت روحى نداشتند تا فقط معاد روحانى را برساند; بلكه زندگى مجدد آنها مانند زندگى پيشينشان با جسم و نيروهاى جسمى و روحى بود.

ب) زنده شدن مقتول بنى اسرائيل; و گروهى از بنى اسرائيل.

قرآن مجيد در اين باره مى فرمايد:

(وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأْتُمْ فِيها وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللّهُ الْمَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ);[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn9)

و (به ياد آوريد) هنگامى كه فردى را به قتل رسانديد; سپس درباره ى (قاتل) او به نزاع پرداختيد; و خداوند آنچه را مخفى مى داشتيد، آشكار مى سازد.

سپس گفتيم: قسمتى از گاو را به مقتول بزنيد (تا زنده شود و قاتل را معرفى كند). خداوند اين گونه مردگان را زنده مى كند و آيات خود را به شما نشان مى دهد; شايد انديشه كنيد.

آنچه از لحن آيات و صريح روايات مربوط به اين داستان به دست مى آيد، اين است كه شخص كشته شده، مانند حالت پيش از مرگ خويش زنده شد (با جسم و روح). در قسمت پايانى اين آيه خداوند سنّت كلى زنده كردن دوباره ى مردگان به همين شيوه را نيز ذكر مى كند; پس زندگى بعد از مرگ مانند زندگى پيش از مرگ است; (كَذلِكَ يُحْيِى الله المُوتى)[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn10).

سرگذشت شمارى از بنى اسرائيل را كه از ترس بيمارى طاعون و مرگ، از شركت در جهاد خوددارى و به مكان ديگرى فرار كرده بودند، در آينه ى وحى چنين به تصوير كشيده شده است:

(أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ...);[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn11) آيا نديدى جمعيتى را كه از ترس مرگ، از خانه هاى خود فرار كردند، و آنان هزارها نفر بودند؟ خداوند به آنها گفت: بميريد! سپس خداوند آنها را زنده كرد و...

زندگى و برگشت مجدد آنها جسمانى - روحانى است; درست مانند زندگى نخست آنها; لذا قرآن كريم به طور مطلق مى فرمايد: (ثُمَّ أَحْياهُمْ)يعنى آنها را زنده كرديم; نه اين كه صرفاً زندگى روحانى و يا جسمانى به آنها برگشته باشد. روايات نيز مؤيد همين حقيقت اند.[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn12) شيخ طوسى مى فرمايد:
اين آيه بهترين دليل عليه كسانى است كه عذاب قبر و رجعت را انكار كرده اند; چون زنده كردن در قبر و رجعت، مانند زنده شدن همين عده است كه براى عبرت بود.[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn13)

ج) زنده شدن حضرت عزير بعد از چندين سال.

خداوند براى كسى كه جوياى حقيقت معاد جسمانى - روحانى بود يك پاسخ عينى، ملموس و مشهود داد تا براى او و تمام انسان ها حجت آشكار باشد كه منطق قرآن در بحث معاد، همان معاد جسمانى - روحانى است:


(أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَة وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنّى يُحْيِي هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عام ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْم قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عام فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ);[14] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftn14) يا همانند كسى كه از كنار يك آبادى (ويران شده) عبور كرد در حالى كه ديوارهاى آن به روى سقف ها فرو ريخته بود (و اجساد و استخوان هاى اهل آن، در هر سو پراكنده بود; او با خود) گفت: «چگونه خدا اين ها را پس از مرگ زنده مى كند؟» (در اين هنگام) خدا او را يكصد سال ميراند، سپس زنده كرد و به او گفت: «چه قدر درنگ كردى؟» گفت: «يك روز، يا بخشى از يك روز.» فرمود: «نه بلكه يكصد سال درنگ كردى! نگاه كن به غذا و نوشيدنى خود (كه همراه داشتى با گذشت سال ها) هيچ گونه تغيير نيافته! ولى به الاغ خود نگاه كن (كه چگونه از هم متلاشى شده است; اين زنده شدن تو پس از مرگ، هم براى اطمينان خاطر توست، و هم) براى اين كه تو را نشانه اى براى مردم (در مورد معاد) قرار دهيم (اكنون) به استخوان هاى (مركب سوارى خود) نگاه كن كه چگونه آنها را برداشته، به هم پيوند مى دهيم و گوشت بر آنها مى پوشانيم.» هنگامى كه (اين حقايق) بر او آشكار شد گفت: «مى دانم خدا بر هر كارى تواناست».

همان طور كه مشاهده مى شود، حديث نفس (با خود گفتن) اين شخص، تعجب و سؤال از كيفيت معاد جسمانى - روحانى بود، پاسخ نيز مناسب با سؤال و نياز بود.


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref1). ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 5، ص 144.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref2). سوره ى يس، آيه ى 78 ـ 79.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref3). سوره ى روم، آيه ى 27.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref4). سوره ى روم، آيه ى 19.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref5). سوره ى اعراف، آيه ى 57.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref6). سوره ى نوح، آيه ى 17ـ18.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref7). سوره ى يس، آيه ى 79ـ80.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref8). سوره ى بقره، آيه ى 260.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref9). سوره ى بقره، آيه ى 72 ـ 73.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref10). مفسرين شيعه و سنى اتفاق دارند كه مقتول بنى اسرائيل زنده شد و قاتل خود را معرفى كرد و سپس مرد. ر.ك: جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 1، ص 79; طبرى، جامع البيان، ج 1، ص 285 و ابن كثير، تفسير قرآن العظيم، ج 1، ص 112.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref11). سوره ى بقره، آيه ى 243.
[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref12). ر.ك: به تفاسير شيعه و سنى ذيل همين آيه; به طور نمونه: فخر رازى، التفسير الكبير، ج 6، ص 162، چند روايت نقل مى كند كه همگى بر زنده شدن مجدد اين گروه اتفاق دارند.
[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref13). شيخ ابى جعفر طوسى، التبيان، ج 2، ص 283; و نيز ابن كثير مى گويد: در زنده شدن اين گروه، عبرت و پندى است براى مردمان و دليل آشكارى است بر صحت تحقق معاد جسمانى - روحانى در قيامت; تفسير القرآن العظيم، ج 2، ص 298.
[14] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=24#_ftnref14). سوره ى بقره، آيه ى 259.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۰:۳۷
معاد در آينه ى روايات

سوال : نظر روايات اسلامى راجع به معاد جسمانى - روحانى چيست؟

جواب : روايات اسلامى كه مُفسِّر قرآن مجيدند، به پيروى از آن، به بيان و تشريح معاد جسمانى - روحانى پرداخته اند.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftn1) در اين جا به چند نمونه از اين روايات اشاره مى شود:

پيامبر اكرم (عليه السلام) مى فرمايند: هر بنده اى كه وارد بهشت شود، كنار سر و پاهايش دو فرشته ى حورالعين مى نشينند و با بهترين صداها براى او آواز مى خوانند، منتهى آواز آنها شيطانى نيست، تمجيد و تقديس خداوند است.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftn2)

در صحيح مسلم و بخارى آمده است:

قال رسول الله: من قتل نفسه بحديدة جاء يوم القيامة و حديدته فى يده يتوجأ بها فى بطنه فى بطن جهنم خالداً مخلداً فيها ابداً;[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftn3)پيامبر اكرم (عليه السلام)فرمود: كسى كه با آهن خودكشى كرده باشد، روز قيامت در حالى كه آن آهن را به دست دارد، (وارد مى شود و) همان آهن را در شكمش مى گذارند و با آن او را به قعر جهنم مى فرستند...

امير مؤمنان، سرور معادباوران مى فرمايد:

أخرجهم من ضرائح القبور واوكار الطيور و أوجرة السباع و مطارح المهالك سراعاً الى امره مهطعين الى معاده رعيلا صُمُوتا قياماً صفوفاً...;[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftn4)

در آن زمان (رستاخيز) آنها را از بيغوله هاى گور و لانه هاى پرندگان و جايگاه درندگان و ميدان هاى جنگ بيرون مى آورد، با شتاب به سوى فرمان پرودگار روى مى آورند و به صورت دسته هاى خاموش و صفوف ايستاده حاضر مى شوند.

در جاى ديگر مى فرمايد:

واعلموا انّه ليس لهذا الجلد الرقيق صبر على النار فارحموا نفوسكم;[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftn5) آگاه باشيد اين پوست نازك تن، طاقت آتش دوزخ را ندارد، پس بر خويشتن رحم كنيد.

دلالت اين روايت بر وقوع معاد جسمانى - روحانى كاملاً روشن و بى نياز از توضيح است. آوازه خوانى حوريان، محشور شدن شخص با همان آلت قتاله (آهن)، بيرون آوردن مردگان از صندوق قبرستان ها و خبر از سوختن همين پوست هاى دنيايى، همه و همه ترسيمگر معاد جسمانى - روحانى هستند.

امام صادق (عليه السلام) پيشواى ششم مكتب تشيع در پاسخ ابن ابى العوجا[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftn6) كه درباره ى مجازات بدن دوم در قيامت سؤال مى كرد، فرمودند:
أرايت لو انّ رجلا اخذ لبنة فكرها ثم ردها فى ملبنها فهى هى و هى غيرها;[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftn7) بدن دوم مانند خشت خشك شده اى است كه پس از نرم شدن و مخلوط كردن با آب به صورت اول در مى آيد.

شيخ عباس قمى روايتى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) درباره ى شارب الخمر نقل مى كند كه فرمود:

شراب خوار، با روى سيه، چشمان كبود، دهن كج، و در حالى كه آب دهنش جارى و زبانش از پشت سرش بيرون شده است محشور مى شود.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftn8)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftnref1). به قول سيدعبداله شبّر: معاد جسمانى - روحانى گفتار متين و مورد تأييد قرآن و روايات است، عقل نيز همين مطلب را تأييد مى كند; چون روح و بدن در كسب طاعات و يا معاصى با هم بوده اند. حق اليقين، ج 2، ص 52.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftnref2). همان.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftnref3). ابوحامد غزالى، الدرة الفاخرة، ص 33. به نقل از: صحيح مسلم و صحيح بخارى.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftnref4). نهج البلاغه، ترجمه ى محمد دشتى، خطبه ى 82، بند 11.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftnref5). همان، خطبه ى 183، بند 15.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftnref6). عبدالكريم ابن ابى العوجا، زنديق معروف، در دستگاه خلافت عباسى قدرت و نفوذ و در پيروزى منصور بر راونديه سهم مهمى داشت. مدتى شاگرد حسن بصرى بود و بعد مرتد شد. عامل منصور او را اعدام كرد و اين امر سبب شهرت او شد; وى خود را داراى برترى خاصى مى ديد، لذا با هر كسى وارد مباحثه نمى شد. موسوى بجنوردى، دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 2، ص 688.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftnref7). سيد عبدالله شبّر، حق اليقين، ج 2، ص 72.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=25#_ftnref8). شيخ عباس قمى، منازل الاخرة، ص 68.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۰۱
شبهه ى استحاله ى اعاده ى معدوم در باره ى معاد

سوال : اگر انسان با مرگ معدوم و نابود مى شود و فلاسفه هم برگشت معدوم را محال مى دانند، پس چگونه ممكن است انسان بعد از مرگ زنده شود؟


جواب : مراد فلاسفه از اين كلام (اعاده ى معدوم محال است) اين است كه، بازگشت يك شىء با تمام خصوصياتش (مانند جسم، ارتفاع، رنگ، مكان، زمان و...) يعنى بازگشت عين يك چيز معدوم شده محال است و مسلماً چيزى كه ديروز وجود داشته و امروز معدوم شده، برگشت و تكرارش محال است; چون هيچ گاه امروز ديروز نمى شود و يكى از خصوصيات آن شىء معدوم شده وجود آن در روز گذشته بوده است.


از بيان مذكور به خوبى آشكار مى شود كه معاد از قبيل اعاده ى معدوم نيست; چون اولا، انسان در اثر مرگ به تمامى فانى و معدوم نمى شود، بلكه مرگ فقط جدايى روح از جسم است و بعد از مرگ، حقيقت روح و حتى اجزاى جسمانى هم چنان موجودند;[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=26#_ftn1) ثانياً، زمان رستاخيز با زمان دنيا يكى نيست، آخرت بعد از دنياست، در حقيقت معاد تحقق زندگى در زمان دوم است; ايجاد مماثل است نه عينيت كامل:

(أَ وَ لَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الاَْرْضَ بِقادِر عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ);[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=26#_ftn2) آيا كسى كه آسمان ها و زمين را آفريد، نمى تواند همانند آنان -= انسان هاى خاك شده -را بيافريند.

توضيح بيش تر: يك قاعده و كبراى كلى فلسفى اين است كه هر گاه چيزى به طور كامل (جوهر و عرض و تمام وجودش) نابود شود، برگردانيدن و موجود كردن آن، به گونه اى كه عين همان وجود پيشين باشد، محال و نشدنى است; چون يكى از ويژگى هاى وجود پيشين، زمانى است كه در آن قرار دارد، برگشت عين وجود معدوم شده متوقف بر برگردانيدن چرخ زمان است و اين نشدنى است و، به فرض محال، اگر چنين چيزى صورت گيرد، ديگر تكرار و اعاده نخواهد بود.

اين قاعده امرى بديهى و مورد پذيرش است، لكن مهم اين است كه معاد جسمانى - روحانى از مصاديق، و صغرويات اين كبرى نيست تا مورد استفاده ى بعضى از فلاسفه ى منكر اصل معاد و يا منكرين معاد جسمانى - روحانى قرار گيرد; چون:

- اولا: جسم و روح انسان با مرگ معدوم و نابود نمى شوند تا رستاخيز اعاده ى معدوم باشد.

- ثانياً: زمان قيامت با زمان دنيا دو تاست، پس رستاخيز عين دنيا نيست تا اعاده ى معدوم باشد.

- ثالثاً: روح كه مهم ترين عامل يگانگى بدن اخروى با بدن دنيوى است، با مرگ هيچ كم و كاستى نمى يابد و به هيچ وجه معدوم نمى شود تا مصداق اعاده ى معدوم باشد.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=26#_ftn3)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=26#_ftnref1). سعدالدين تفتازانى، شرح المقاصد، ج 5، ص 88 به بعد. طبق قانون بقاى ماده كه در سال 1789 م توسط لاوازيه اعلام شد، اصولا هيچ موجودى معدوم و نابود مطلق نمى شود و طبق قانون بقاى انرژى نيز اصل وجود اشيا محفوظ مى ماند; محمدباقر شريعتى، معاد در نگاه عقل و دين، ص 198.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=26#_ftnref2). سوره ى يس، آيه ى 81.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=26#_ftnref3). عبدالرزاق لاهيجى، گوهر مراد، ص 452، (اختلاف مردم در امر معاد); جعفر سبحانى، منشور جاويد، ج 9، ص 147; سيدعبداله شبّر، حق اليقين، ج 2، ص 52 و صدرالدين شيرازى، مبدأ و معاد، ص 272.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۰۲
چگونگى عذاب اخروى بدن هاى خاكستر شده

سوال : هندوهايى كه جسمشان سوخته مى شود، چگونه عذاب مى بينند؟

جواب : بيش تر اجسام وقتى مى سوزند، سوختنشان ناقص است; يعنى به كلى و سرا پا نمى سوزند، مقدارى از آن به شكل خاك و خاكستر باقى مى ماند; و آن مقدارى كه تبديل به نور و انرژى شده است ـ طبق قوانين دانش امروزى ـ قابليت تبديل شدن به ماده را دارد; يعنى هيچ كدام از ماده و انرژى به طور كلى نابود و معدوم نمى شوند.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=27#_ftn1)

همان گونه كه خداوند براى اول بار انسان را پديد آورد، در قيامت نيز از مجموع خاكسترها و انرژى هاى پراكنده، بدن سوخته شده را دوباره موجود مى سازد.
ذكر اين نكته لازم مى نمايد كه، اين گونه اشكالات، اختصاص به سوزاندن بدن مردگان ندارد، با تجزيه و يا طعمه ى حيوانات شدن نيز اجزاى بدن، پراكنده و به صورت هاى ديگر مبدل مى شوند و خالق اول موجودات در قيامت، مجدداً آن را به صورت اول محشور مى گرداند.


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=27#_ftnref1). سيد مجتبى موسوى لارى، معاد و فرداى جاويدان، ص 126.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۰۳
شبهه ى آكل و مأكول در باره ى معاد

سوال : وقتى مرديم بدن ما خاك و جذب ميوه و سبزى و... و در نهايت با خوردن، آن جزء بدن ديگران مى شود; اگر معاد جسمانى - روحانى باشد، دو مشكل پيش مى آيد؟


1. بدن شخص خورده شده كه از طريق گياه به غذا تبديل شده بود، ناقص محشور مى شود!

2. مخالفت با عدل الهى مى شود; زيرا آن جا كه بدن مؤمن و نيكوكار جزء بدن كافر و بدكار و يا بالعكس، بدن كافر جذب بدن نيكوكارشود، لازم مى آيد بخشى از بدن مؤمن، عذاب و بخشى از بدن كافر، از ثواب بهره مند شود؟
جواب : اين همان شبهه ى معروف به «آكل و مأكول» است كه دانشمندان اسلامى پاسخ هاى فراوانى به آن داده اند كه در اينجا فقط به ذكر يك پاسخ بسنده مى شود. پيش از بيان پاسخ، ذكر دو مقدمه مناسب است:


الف) هر يك از ذرات (سلول هاى) بدن انسان تمام مشخصات جسمى او را در خود دارند; يعنى اگر هر يك از سلول هاى بدن را بتوانيم پرورش دهيم تا به صورت يك انسان كامل درآيد، اين انسان تمامى صفات شخصى انسان اولى را داراست; روز نخست نيز انسان بيش تر از يك سلول نبود، همان يك سلول، تمام صفات انسانى را در برداشت و به تدريج از راه تقسيم و نمو به سلول هاى متعدد تكثير يافت.

ب) يك بدن ممكن نيست به تمام اجزا با بدن ديگر متحد شود و تبديل به بدن ديگر شود، يعنى تمام بدن اول تمام بدن دوم گردد; زيرا حداقل جزئى از بدن دوم بايد پيش از جذب و نمو وجود داشته باشد تا اقدام به جلب و جذب كند; بنابراين مانعى ندارد كه تمام بدنى، «جزء» بدن ديگرى گردد، اما ممكن نيست كل و تمام آن گردد (تا در معاد مشكل ساز باشد) همان گونه كه ممكن است بدن هاى متعدد جزء بدن ديگرى شوند، ولى «كلّ» آن را تشكيل ندهند.

و اما اصل پاسخ; قرآن صريحاً مى فرمايد: آخرين ذراتى كه هنگام مرگ در بدن انسان ها وجود دارد، روز قيامت باز مى گردند;

(فَإِذا هُمْ مِنَ الاَْجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ);[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=28#_ftn1) ناگهان آنها از قبرها، شتابان به سوى (دادگاه) پروردگارشان مى روند.

(وَ أَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ);[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=28#_ftn2) و خداوند تمام كسانى را كه در قبرها هستند زنده مى كند.

بنابراين اگر اين ذرات خاك شده، جزء بدن انسان ديگرى شود در قيامت به بدن صاحب اصلى، يعنى بدن شخص اول باز مى گردد; خواهيد گفت بدن دوم ناقص مى شود چرا كه اجزايى را از دست مى دهد، ولى بهتر آن است كه گفته شود بدن دوم كوچك و لاغر مى شود (نه ناقص); زيرا اجزاى بدن اول در تمام بدن دوم پراكنده است نه در يك گوشه ى آن (چون هر غذايى كه انسان مى خورد به تمام بدن او تقسيم مى شود); بنابراين ممكن است يك انسان كه هفتاد كيلو وزن داشته است، نيمى از وزن و يا حتى تمام وزن خود به استثناى يك كيلو گرم يا كم تر را از دست بدهد و بدن كوچكى به اندازه ى دوره ى كودكى يا حالت جنينى از او باقى بماند.

ولى اين موضوع مشكلى ايجاد نمى كند; زيرا كه اين بدن كوچك، تمام ويژگى هاى آن بدن بزرگ را دارد و اگر رشد كند، به صورت همان بدن بزرگ در مى آيد. مگر روز نخستْ نوزاد، بدن كوچكى نداشت و قبل از آن، در دوران جنينى، موجود كوچك ترى نبود؟ سپس رشد و نمو كرد و به صورت انسان كاملى در آمد، بى آن كه شخصيت او عوض شود و شخص تازه اى گردد.

تنها سؤالى كه در اين جا باقى مى ماند اين است كه اجزاى خاصى كه عضو دو يا چند بدن گرديده اند كه برخى از آن بدن ها مربوط به انسان هاى مطيع و برخى مربوط به انسان هاى گنهكار بوده اند، چه سرنوشتى خواهند داشت؟

پاسخ روشن است. پاداش و كيفر در حقيقت براى روح است (و بدن صرفاً وسيله ى درك و انتقال است); لذا هنگامى كه اين رابطه موقتاً با بيهوشى قطع مى شود، بدن را با چاقوى جراحى پاره پاره مى كنند بى آن كه روح، متألم شود.

به عبارت ديگر، بدن به تنهايى پاداش و كيفر و لذت و درد ندارد، بلكه ابزارى براى نفس و روح است.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=28#_ftn3)

[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=28#_ftnref1). سوره ى يس، آيه ى 51.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=28#_ftnref2). سوره ى حج، آيه ى 7.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=28#_ftnref3). ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 5، ص 344.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۰۶
تناسخ و اقسام آن

سوال : تناسخ و اقسام آن را توضيح دهيد؟

جواب : تناسخ در لغت از ماده ى «نَسْخ»، به معناى انتقال[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn1) و يا زايل شدن يك چيز به وسيله ى چيز ديگرى است كه جاى گزين آن مى شود; مانند زايل شدن سايه با نور خورشيد و ازبين رفتن جوانى با پيرى;[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn2) و در اصطلاح عبارت است از انتقال نفس مادى و طبيعى به بدن ديگر;[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn3) به بيان روشن تر، آن گاه كه انسان مى ميرد، روح او به جاى انتقال به نشئه ى ديگر، باز به اين جهان باز مى گردد و در اين بازگشت، نفس براى ادامه ى زندگى مادى خود به بدنى نياز دارد. اين بدن گاهى نبات، گاهى حيوان و گاهى انسان است و، در حقيقت، روح انسان پس از آن همه تكامل، تنزل مى يابد و «روز از نو، روزى از نو».

كسانى كه تحليل درستى از معاد نداشتند به اين اصل پناه مى بردند. گويى اصل تناسخ، جبران كننده ى مزاياى معاد است و روح براى پاداش يا كيفر برمى گردد.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn4)

تاريخچه ى اعتقاد به تناسخ

اين باور در ميان هندوها، چينى ها و بيش تر كشورهاى آسيايى ظهور كرده و كم كم به برخى از كشورهاى شرق و غرب هم رسيده است[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn5); لذا تناسخ، زيربناى عقايد بودايى و برهمايى (برهمنى) را تشكيل مى دهد. اين گروه در عين اعتقاد به موضوع پاداش و كيفر، منكر معادند و مى گويند:
انسان نتيجه ى اعمال تلخ و شيرين خود را در همين جهان مى چشد; زيرا اگر نيكوكار باشد، روح او بعد از مرگ به بدن انسان سعادتمند و خوش بخت يا به بدن حيوان مفيد و سودمند تعلق مى گيرد[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn6)، اما اگر شرور و بدكار باشد، روح او به بدن انسان بدبخت، مانند افراد معلول و بيمار و تنگ دست و يا حيوان موذى و پست، مانند موش و خوك تعلق مى گيرد و اين گردش و چرخه تداوم دارد.[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn7)

اقسام تناسخ

به طور كلى، معتقدان به تناسخ، آن را به سه قسم تقسيم كرده اند:
اول: تناسخ مطلق ; كه عبارت است از انتقال نفس در همين جهان از يك بدن به بدن ديگر و نيز از آن بدن به بدن سوم; و اين روند بىوقفه براى هميشه ادامه مى يابد. بدنى كه نفس به آن منتقل مى شود ممكن است بدن انسان، حيوان و يا گياه باشد و غالباً اين انتقال از طريق تعلق گرفتن به چنين انسان يا حيوان و يا سلول نباتى انجام مى گيرد. اين اعتقاد به قدماى فلاسفه نسبت داده شده است.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn8)

دوم: تناسخ محدود (نزولى); بدين معنا كه انتقال و دگرگونى به بعضى از نفوس اختصاص دارد و همان گونه كه از جهت افراد محدود است از جهت زمان نيز محدود مى باشد; زيرا نفس، سرانجام به مرحله اى مى رسد كه ديگر به هيچ بدنى منتقل نمى شود، بلكه به عالم نور و عقول مى پيوندد.[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn9)
در اين جا در ناحيه ى صعود ديگر تناسخى نيست، بلكه در ناحيه ى نزول است، لذا آن را تناسخ نزولى ناميده اند; يعنى بدن انسان باب الابواب ورود به ملكوت است. اگر شخص نيكوكار به سعادت رسيد، نيازى به تكامل و برگشت ندارد، اما اگر بدكار و در قوس نزول گرفتار شد، براى طى مراحل كمال دوباره به بدن مناسب شأن خود برمى گردد.[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn10)

خلاصه اين كه، تناسخ نزولى يك نوع حركت ارتجاعى و واپس گرايى نفس است. اين همان نظر «يوذاسف تناسخى» است.

در ضمنِ همين نوع تناسخ، چند نظريه مطرح است:

1. برخى انتقال روح انسان را فقط به بدن انسان ديگر ممكن و جايز مى دانند;
2. برخى انتقال روح انسان را فقط به بدن حيوان ديگر ممكن و جايز مى دانند;
3. برخى انتقال روح انسان را به بدن گياه نيز روا مى دانند;

4. گروهى حتى منتقل شدن روح انسانى به جسم جامد را نيز پذيرفته اند.


قسم اول را نسخ، دوم را مسخ، سوم را رسخ، چهارم را فسخ مى نامند.[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn11)

سوم: تناسخ صعودى; عكس تناسخ نزولى است; به اين معنا كه ابتدا حيات به موجودى كه آمادگى بيش ترى دارد، افاضه مى شود و سپس به موجوداتى كه استعدادشان كم تر است به ترتيب اعطا مى شود.

قايلين به تناسخ صعودى معتقدند كه گياه نسبت به حيوان و انسان، استعداد بيش ترى براى دريافت فيض و حيات دارد. انسان، خواهان نفس شريف تر است، يعنى نفسى كه مراحل گياهى و حيوانى را سپرى كرده باشد; بنابراين، نخست حيات به گياه داده مى شود و بعد به حيوان و به دنبال آن به انسان منتقل مى شود.[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn12)

اين نظريه شباهت زيادى به نظريه ى حركت جوهرى دارد كه مى گويد: اشيا در سايه ى حركت جوهرى از قوه به فعليت و از نقص به كمال مى رسند و گياه به حيوان، سپس به انسان تبديل مى شود; ولى تفاوتى هم دارند، چون بنابر تناسخ صعودى، تكامل به صورت گسسته و ناپيوسته انجام مى گيرد، به اين گونه كه نفس نباتى از گياه به بدن حيوان و سپس به بدن انسان منتقل مى شود; اما در حركت جوهرى دگرگونى و تحول به نحو پيوسته صورت مى پذيرد (خود گياه بدون مرگ و از دست دادن حيات تبديل به حيوان و... مى شود).[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftn13)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref1). سعيد الخورى الشرتونى، اقرب الموارد، ج 2، ماده ى نسخ، ص 1294.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref2). راغب اصفهانى، المفردات، ص 490، ماده ى نسخ.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref3). صدرالدين محمد شيرازى، اسفار، ج 9، ص 4.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref4). جعفر سبحانى، منشور جاويد، ج 9، ص 191.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref5). احمد زمرديان، حقيقت روح، ص 437.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref6). جعفر سبحانى، معاد، انسان و جهان، ص 148.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref7). همان.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref8). جعفر سبحانى، الالهيات، ج 3، ص 797. به نقل از: شرح حكمة الاشراق، المقالة الخامسة، الفصل الاول، ص 476.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref9). همان.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref10). زين الدين زاهدى، شرح منظومه فارسى، ج 3، ص 190.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref11). صدرالدين محمد شيرازى، اسفار، الباب الثامن، الفصل 2، ص 8; حكيم سبزوارى، شرح منظومه، ص 317.
نسخ و مسخ، رسخ، فسخ، قسما انساناً و حيواناً جماداً نما
تعلق گرفتن نفس مفارق به بدن انسان يا حيوان يا نبات يا جماد به چهار بخش (نسخ و مسخ و رسخ و فسخ) تقسيم مى شود.
[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref12). جعفر سبحانى، الالهيات، ج 3، ص 798.
[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=29#_ftnref13). همان، به نقل از: ملاهادى سبزوارى، اسرار الحكم، ص 293.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۰۷
بطلان تناسخ

سوال : چرا تناسخ باطل است؟

جواب : دانشمندان الهى با دلايل و براهين روشن، انديشه ى تناسخ (تمام اقسام آن) را به چالش و بطلان كشانيده اند. در اين جا فقط به بيان دو دليل در بطلان تناسخ مى پردازيم:

اول: دو نفس در يك بدن; هر گاه بدنى صلاحيت و استعداد كامل براى دريافت نفس (روح) را پيدا كند، فوراً و بدون معطلى نفس شايسته ى او از طرف مبدأ متعال و فيّاض بر او افاضه مى شود; حال اگر نفس بدن ديگر نيز بر او داخل شود، دو نفس در يك بدن مى شود كه باطل است; زيرا اولا، تشخص و موجوديّت هر فرد وابسته به نفس اوست و فرض دو نفس براى يك شخص به معناى دو ذات و دو وجود براى يك وجود است (هم يكى باشد هم دو تا); و


ثانياً، هر كسى بالوجدان در مى يابد كه يك شخص و يك نفس بيش تر ندارد و گرنه بايد آثار گوناگون و دوگانگى و پراكندگى را در خود احساس مى كرد.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=30#_ftn1)


دوم: ناهماهنگى ميان بدن و نفس; تعلق نفس به بدنْ ذاتى و ميان آن دو تركيب طبيعى و اتحادى است. هر يك از آنها با ديگرى داراى حركت ذاتى و جوهرى است و از سوى ديگر، نفس در آغاز پيدايش نسبت به همه ى حالاتش بالقوه است

; بدن نيز چنين است و در هر يك از دوران كودكى، نوجوانى، جوانى و پيرى، شأن و حالاتى خاص دارد و آن دو (نفس و بدن) با هم از قوه به فعليت مى رسند و تا وقتى نفس به يك بدن تعلق دارد، درجات قوه و فعل آن، متناسب با درجات قوه و فعل همان بدن خاص است; پس هنگامى كه نفس در نوعى از انواع بالفعل باشد، محال است كه بار ديگر قوه ى محض گردد، همان گونه كه محال است حيوان پس از كامل شدن خلقتش، نطفه و علقه شود; چون اين حركت جوهرى، ذاتى بدن و نفس حيوانى است و ممكن نيست به طبع يا قسر (فشار و جبر) و به اراده يا جبر، يا اتفاق، نابود يا دگرگون شود;

پس اگر نفس مستنسخه اى از بدن ديگرى به اين بدن تعلق گيرد، لازم مى آيد كه بدنْ يك نفس بالقوه و يك بالفعل داشته باشد و نيز لازم مى آيد كه بدن از همان جهتى كه بالفعل است بالقوه هم باشد; زيرا تركيب اتحادى و طبيعى ميان دو چيزى كه يكى بالفعل و ديگرى بالقوه باشد محال است.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=30#_ftn2)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=30#_ftnref1). صدرالدين محمد شيرازى، اسفار، ص 10; ملاهادى سبزوارى، شرح منظومه، ص 316.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=30#_ftnref2). صدرالدين محمد شيرازى، اسفار، ص 10; ملاهادى سبزوارى، شرح المنظومه، ص 316، غرر فى ابطال التناسخ.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۰۸
اشكال جمع شدن دو روح در بدن واحد

سوال : معاد جسمانى - روحانى، همان مشكل تناسخ را دارد، پس محال و باطل است؟

جواب : وقتى اجزاى پراكنده ى بدن جمع شدند و تركيب و هيئت مناسب خود را يافتند روح از مبدأ فيّاض افاضه مى شود; از سوى ديگر، قرار است روح اوليه اش برگردد، تا معاد محقق شود، در نتيجه، دو روح در يك بدن جمع مى شود كه طبق دلايل قطعى اين امر محال و نشدنى است.


اين شبهه بر اساس انديشه ى «مشائى ها» پى ريزى شده است كه مى گويند نسبت روح به بدن، مانند نسبت مرغ به قفس است; گويا نفوس قبلا آفريده و موجود شده اند و در صف انتظار قرار دارند، تا بدنى مستعد پيدا شود و فوراً در آن لانه كنند;

اما طبق حكمت متعاليه، روح هم زمان و همراه با بدن رشد و تكامل مى يابد، روى اين اصل، آن گاه كه جنين به پايه اى از تكامل رسيد، روح انسان بر آن، به عنوان يك موجود لطيف كه كم ترين مرتبه ى از مراتب تجرد را داراست، تعلق گرفت، پيوسته در طول زمان با تكامل جسم او همراه است، تا سرانجام تبديل به نفس انسان مى گردد و به مرور زمان راه تكامل را مى پيمايد تا آن جا كه نفس انسان سى ساله با نفس نوزاد از نظر تكامل قابل قياس نيست; نفس نوزاد با پايين ترين درجه ى تجرد فقط صور اشيا را درك مى كند، اما انسان سى ساله توان استدلال علمى و نظرى را دارد.


با توجه به اين مطلب بايد گفت: اگر معاد جسمانى ـ روحانى، تدريجى و در طول زمان مى بود، به گونه اى كه بشر در آن جهان نيز از طريق جنين و به صورت نوزادى در آمده و سرانجام انسان كامل مى شد، شبهه ى ياد شده ارزش طرح داشت; لكن مسأله ى معاد، آن گونه كه قرآن ياد آور شده، دفعى و آنى است[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=31#_ftn1) و در يك لحظه، كم تر از يك چشم به هم زدن، اجزاى بدن دور هم گرد مى آيند; در اين صورت، چنين بدنى فقط شايستگى تعلق نفس خودش را دارد، نه نفس و روح جديد را; زيرا روح جديد، طبق اصل ياد شده، نه پيش از آن آفريده شده و نه فوراً به وجود مى آيد، بلكه در سايه ى تكامل ماده، از نازل ترين مرتبه به كامل ترين آن مى رسد.[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=31#_ftn2)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=31#_ftnref1). سوره ى بقره، آيه ى 259: (وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً); و به استخوان هاى (مركب سوارى خود) نگاه كن كه چگونه آنها را برداشته به هم پيوند مى دهيم و گوشت بر آنها مى پوشانيم. در ماجراى حضرت عزير، جسد پراكنده ى حيوان تبديل به حيوان كامل شد.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=31#_ftnref2). جعفر سبحانى، منشور جاويد، ج 9، ص 162.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۰۹
تفاوت مسخ و تناسخ

سوال : اگر بازگشت روح، پس از جدا شدن از بدن و تعلق گرفتن آن به بدن ديگر، تناسخ است و محال، پس چگونه مسخ در امت هاى پيشين رخ داده است[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn1)؟[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn2) آيا اصولا ميان مسخ و تناسخ فرقى است؟


جواب : مسخ در لغت به معناى تحول و دگرگونى صورت ظاهرى[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn3)، تغيير شكل دادن و از شكل انداختن است.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn4) «مسخَه مسخاً»، يعنى برگردانيد صورت او را به صورت قبيحى; «المسخ تشوية الخَلق و الخُلق و تحويلها من صورة الى صورة»،[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn5) مسخ يعنى بردن و زايل كردن آفرينش و خُلق و تبديل و تحويل آن از صورتى به صورت ديگر; اما نسخ به معناى زايل كردن يك چيز به وسيله ى چيز ديگرى است كه جاى گزين آن مى شود، مانند ازبين رفتن جوانى با پيرى و ـ همان طورى كه قبلا يادآورى شد ـ در اصطلاح فلاسفه، مسخ يعنى انتقال روح انسانى به بدن حيوانى و نسخ يعنى انتقال روح انسانى به بدن انسان ديگر.


قوام تناسخ منوط به وجود دو چيز است: يكى تعدد بدن (بدنى كه روح از آن جدا شده و بدنى كه روح پس از جدايى به آن تعلق مى گيرد); ديگرى بازگشت و تنزل نفس از كمال خود به درجه اى كه مناسب بدن جديد باشد.
هر دو شرط در مورد مسخ قرآنى موجود نيست; زيرا كسانى كه مورد لعن و خشم الهى قرار گرفتند، با همان بدن هاى نخستين خود به صورت بوزينه و خوك در آمدند; يعنى از صورت انسانى به صورت ميمون و يا خوك در آمدند، بدون اين كه دو بدن در كار باشد و از سوى ديگر، نفوس آنها در همان حد كمالى كه بودند، بعد از تبديل، باقى ماندند تا به صورت جديد خود بنگرند و عذاب و درد بكشند و اگر جسم و دركشان به حيوانيت تبديل مى شد، ديگر تأسف و عذابى در كار نبود، حال آن كه قرآن مجيد اين حالت را كيفر آنها معرفى مى كند.

(فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ);[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn6)ما اين كيفر را درس عبرتى براى مردم آن زمان و نسل هاى بعد از آنان و پند و اندرزى براى پرهيزكاران قرار داديم.

علامه طباطبايى (ره) مى فرمايد:

اگر فرض كنيم كه صورت يك انسان به صورت نوع ديگرى از انواع حيوان، مانند بوزينه و خوك، تبديل شده باشد، در واقع صورتى روى صورت ديگر آمده و آن فرد، انسان ـ خوك، يا انسان ـ بوزينه شده است، نه آن كه انسانيتش از بين رفته و صورت خوكى و يا بوزينه اى جاى گزين آن شده باشد.[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn7)

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۱۰
گنجايش زمين براى معاد جسمانى و روحانى

سوال : اگر معاد جسمانى - روحانى باشد، كره ى زمين چگونه گنجايش حيات اخروى همه ى انسان ها را دارد؟

جواب : طبق صريح آيات قرآنى معاد در كره ى زمين به شكل كنونى اش انجام نمى گيرد. زمين دگرگون مى شود:

(يَوْمَ تُبَدَّلُ الاَْرْضُ غَيْرَ الاَْرْضِ وَ السَّماواتُ);[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn8) در آن روز كه اين زمين به زمين ديگر، و آسمان ها (به آسمان هاى ديگرى) مبدّل مى شود.
و نيز وسعت بهشت به اندازه ى زمين و آسمان هاست:

(سابِقُوا إِلى مَغْفِرَة مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّة عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ);[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn9) به پيش تازيد براى رسيدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتى كه پهنه ى آن مانند پهنه ى آسمان و زمين است.

از اين آيات و برخى آيات ديگر استفاده مى شود كه، يا كره ى زمين آن قدر وسعت و گسترش پيدا مى كند كه به اندازه ى وسعت آسمان و زمين گردد و يا انسان ها هنگامه ى رستاخيز، از كره ى زمين به جاى ديگرى منتقل مى شوند.[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn10)

ملاصدراى شيرازى با استفاده از آياتى نظير (وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُونَ);[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn11) به اين نتيجه رسيده است كه جنس مكان بهشت و جهنم با جنس دنيا و نيز نشانه ى آخرت با نشانه ى دنيا فرق دارند. دليلى عقلى هم اقامه مى كنند كه: اگر آخرت از جنس همين دنيا باشد، ديگر صحيح نيست گفته شود دنيا مكان فانى و خراب شدنى، و آخرت جاويد و دارالقرار است; اگر جنس هر دو كاملا يكى باشد، معاد، عمران و آبادى دنيا خواهد بود، حال آن كه همه اتفاق دارند كه در قيامت، دنيا به تمامى خراب مى شود.[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftn12)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref1). سوره ى مائده، آيه ى 6. (وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ); (بعضى را بوزينه و خوك گردانيده است)
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref2). سوره ى اعراف، آيه ى 166. (كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ); (بوزينگان مطرود شويد).
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref3). احمد المقرى، المصباح المنير، ج 2، ص 572.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref4). فرهنگ بزرگ جامع نوين، حرف «ميم»، ص 1506.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref5). راغب اصفهانى، مفردات، ماده ى مسخ.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref6). سوره ى بقره، آيه ى 66.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref7). سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج 1، ص 314.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref8). سوره ى ابراهيم، آيه ى 48.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref9). سوره ى حديد، آيه ى 21.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref10). ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 5، ص 350.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref11). سوره ى واقعه، آيه ى 61: و شما را در جهانى كه نمى دانيد، آفرينش تازه اى بخشيم.
[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=32#_ftnref12). صدرالدين محمد شيرازى، اسفار، ص 204.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۱۲
معناى رجعت

سوال : رجعت چيست; آيا تمام انسان ها رجعت دارند؟


جواب : رجعت يعنى زنده شدن برخى انسان ها بعد از مرگ و پيش از برپايى رستاخيز[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftn1) و هم زمان با ظهور حضرت مهدى موعود[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftn2). اين بازگشت، ويژه ى مؤمنان خالص و ناب و منافقان لجوج و خالص است[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftn3); بنابراين، رجعت يكى از علايم نزديك شدن قيامت است.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftn4)


بنابر حديث مشهور و مورد قبول دانشمندان اهل سنت و شيعه، راه سعادت و حقيقت و نجات، فقط در گرو پيروى از قرآن و اهل بيت(عليهم السلام)است[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftn5)، و از آن جايى كه عقيده به رجعت در متن قرآن و روايات مطرح شده و شيعه همواره به اين دو ثقل پناهنده است، به امر رجعت عقيده دارد.

اين كه رجعت شامل چه كسانى مى شود، شمارى از روايات افرادى را معرفى كرده اند كه مى توان از جمع بندى آنها به اوصاف و نشانه هاى كلى افرادى پى برد كه ممكن است در رجعت شركت كنند (يا در صف مؤمنان و دوستان خدا و يا در صف منافقان و دشمنان خدا).

در روايتى از امام صادق (عليه السلام) كه چگونگى زيارت قبر شريف پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)، امير مؤمنان على (عليه السلام)، فاطمه ى زهرا(عليها السلام)، امام حسن (عليه السلام)، امام حسين (عليه السلام)، و ساير امامان را بيان مى فرمايد، چنين آمده است:

... انى من القائلين بفضلكم، مقرِّ برجعتكم، لا انكر للهِ قدرة و لا ازعم الاّ ماشاء الله;[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftn6) من از معترفين به فضايل شما هستم، به رجعت شما اقرار دارم، قدرت الهى را منكر نيستم. پندارم در مورد خداوند جز آنچه او خواهد نيست.

شيخ صدوق و شيخ طوسى با سند صحيح از امام على بن محمد (عليه السلام)زيارتى را به اين مضمون نقل مى كنند:

اشهد الله و اشهد كم انى مؤمن بكم و بما امنتم به... فثبتنى الله ابداً ما بقيت على موالاتكم و جعلنى ممن يقتص آثاركم... و يحشر فى زمرتكم و يكرّ فى رجعتكم و...;[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftn7) خداوند و شما را گواه مى گيرم كه به شما و به آنچه ايمان داشتيد ايمان دارم... پس خداوند مرا در دوستى شما پايدار بدارد و از كسانى قرارم دهد كه آثار شما را پيروى مى كنند... و در زمره ى شما محشور مى شوند و در رجعت با شما مى آيند.


از امام كاظم (عليه السلام) روايت شده كه فرمودند:
در رجعت، ارواح مؤمنين و دشمنان آنان، به سوى ابدانشان باز مى گردند، تا حق خود را بازستانند.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftn8)

از مجموع روايات چنين استفاده مى شود كه، رجعت كنندگان در صف دوستان خدا، بعضى از پيامبران (پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) حضرت عيسى(عليه السلام)) و امامان معصوم(عليهم السلام) و شمارى از مؤمنينى هستند كه حقوقشان غصب شده است و در صف دشمنان خدا ظالمين و كسانى هستند كه با اولياى الهى و جبهه ى حق جنگيده اند.[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftn9)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftnref1). حرّ عاملى، الايقاظ من الهجمة، تحقيق رسولى محلاتى، ص 29.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftnref2). حسن طارمى، الرجعة بين العقل والقرآن، معاونية العلاقات، ص 10، به نقل: از سيد مرتضى.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftnref3). محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 53، ص 138; هاشم بحرانى حسينى، تفسير البرهان، ج2، ص 408.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftnref4). جعفر سبحانى، الالهيات، ج 2، ص 787.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftnref5). به نص حديث ثقلين كه مورد قبول شيعه و سنى است. رك: قوام الدين وشنوه اى، حديث الثقلين.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftnref6). شيخ حر عاملى، الايقاظ من الهجمة، ص 301، باب 10، ح 2، به نقل از: شيخ طوسى، مصباح الكبير... .
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftnref7). همان، ص 302.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftnref8). نجم الدين طبسى، رجعت از نظر شيعه، ص 107.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=33#_ftnref9). ر.ك: همان و سيد محمد صدر، بحث حول الرجعة.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۱۴
هدف از رجعت


سوال : رجعت چه ضرورتى دارد و هدف از آن چيست؟

جواب : هر گاه اصل يك باور يا حكمى از راه عقلى و نقلى ثابت و مسلم شد، پايبندى بر آن لازم و حتمى است، هر چند انديشه ى محدود انسانى به زواياى ژرف آن پى نبرد و يا وحى به بيان حكمت و چراهاى آن نپردازد و اين ابهام، در اصل عقيده، تزلزلى ايجاد نمى كند; چون تا امروز هيچ انسانى ادعا نكرده كه به تمام رمز و رازهاى عقايد و احكام الهى رسيده است و نيز شرع مقدس تضمينى نداده است كه تمام اهداف و حكمت هاى عقايد و احكام را بيان كند.
البته برخى از اهداف و حكمت هاى يك حكم بعد از اجرا و ظهور آن مشخص مى شود; نظير غيبت حضرت مهدى (عج) كه هر چند حكمت هاى بالغه ى آن روشن و تبيين شده، اما برخى از روايات مى گويند: غرض و هدف نهايى بعد از ظهور حضرت معلوم خواهد شد.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=34#_ftn1)

به هر حال، به گوشه اى از اهداف رجعت اشاره مى شود:
الف) مؤمنان و اوليايى بوده اند كه عمرى را زير فشار طاغوت ها و يارانشان سپرى كرده، با تحمل ناراحتى ها و دلى پرخون از دنيا رخت بربسته اند، شكنجه و عذاب ظالمين در مقابل چشم مظلومين در همين دنيا، يك نوع تسليت خاطر و تشفى دل هاى مجروح است.

يرجع المؤمن لزيادة الفرح و السرور و الكافر لزيادة أنعم و الهم;[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=34#_ftn2); مؤمن رجعت مى كند تا شادى و خوشحالى اش بيشتر شود و كافر رجعت مى كند تا غم و اندوهش بيش تر گردد.

ب) رجعت باورى، اثر سازنده در تربيت انسان ها دارد; يكى از آرزوهاى هر مسلمانى، هم نشينى و هم يارى و همراهى با معصومان و شخصيت هاى الهى است. انديشه ى رجعت مى گويد: مؤمن محض و خالص، لياقت درك عصر امام زمان (عج) را (كه اهل سنت و تشيع بر ظهور او اتفاق نظر دارند) پيدا مى كند.

در مقابل براى تبهكاران هشدارى است كه غرق در فساد و تباهى نشوند، وگرنه دست انتقام در همين دنيا آنان را به سزاى اعمالشان خواهد رساند.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=34#_ftn3)
ج) انسان هاى تربيت يافته ى بسيارى، همواره آرزوى ديدار انبيا و اولياى الهى را دارند; اندوه شان اين است كه چرا از فيض و نعمت ديدار اولياى الهى و شركت در فعاليت هاى انسانى الهى آنها محروم مانده اند; عدالت و حكمت الهى اين اشتياق و عطش را بى پاسخ نمى گذارد; چنين مؤمنانى توفيق شرف يابى را در ايام رجعت مى يابند. سيد مرتضى مى فرمايد:
در هنگامه ى ظهور مهدى امت، گروهى از شيعه ها زنده مى شوند تا به ثواب نصرت و هم يارى او برسند و دولتش را مشاهده كنند.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=34#_ftn4)

[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=34#_ftnref1). رجعت از نظر شيعه، ص 102.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=34#_ftnref2). همان، ص 103.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=34#_ftnref3). همان، ص 103; و سيد محمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 2، ص 106.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=34#_ftnref4). محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 53، ص 193 و شيخ حر عاملى، الايقاظ من الهجمة، الباب الثانى، ص 58.


.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۱۵
رجعت از نظر عقل و وحى

سوال : آيا عقيده ى به رجعت پشتوانه ى عقلى و نقلى دارد؟

جواب : امكان رجعت در آينه ى عقل

مسئله ى رجعت از جهات زيادى مانند معاد است. تنها فرق عمده ى ميان آن دو اين است كه معاد در عالم آخرت و همگانى است، اما رجعت در همين دنيا و ويژه ى برخى افراد مى باشد.

اگر معاد جسمانى - روحانى امكان عقلى دارد، رجعت نيز ممكن است، چون حكم موارد مشابه، يكسان (=حكم الامثال فيما يجوز و ما لايجوز واحد) است[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn1); بلكه كار رجعت نزديك تر و روشن تر است، چون معاد و احولات آن عظيم و مفصل است و نظير آن هنوز تحقق نيافته، حال آن كه رجعت نمونه هايى داشته است[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn2) كه بعداً ذكر خواهند شد.

اين كه وجود روح انسانى با مرگ تن، نابود نمى شود از مسلّمات انديشه ى فلاسفه ى الهى است. مرگ قطع ارتباط روح با جسم است. در رجعت نيز مانند معاد اين ارتباط بار ديگر برقرار مى شود، همان گونه كه در ابتدا كه اصلا جسم و بدن فعليّت نداشت، زنده شدن و آفرينش انسان امرى ممكن بود.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn3)

رجعت در آينه ى وحى

بهترين گواه بر امكان هر چيزى وقوع و پيدايش آن چيز است. آيات و روايات نورانى، كه هرگز دروغ بدان ها راه ندارد، بارها از وقوع رجعت در ميان امت هاى پيشين و تكرار آن در زمان ظهور دولت حق خبر داده اند كه به چند نمونه اشاره مى كنيم:
اول:
(وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn4);

و هنگامى كه گفتيد: اى موسى ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اين كه خدا را آشكارا ببينيم، پس صاعقه اى شما را گرفت، در حالى كه تماشا مى كرديد، سپس شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم، شايد شكر (نعمت) به جا آوريد.

اين آيه به روشنى از مرگ و زنده شدن مجدد شمارى از بنى اسرائيل خبر مى دهد. علماى اهل سنت نيز همين برداشت را دارند.

بيضاوى مى گويد: اين كه كلمه ى «بعث» با كلمه ى «موت» مقيّد شده، اين معنا را مى فهماند[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn5) كه آنان به مرگ واقعى دچار شدند، نه صرف اغما و بى هوشى; زمخشرى نيز همين معنا را تأييد مى كند.[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn6)
طبرى، از مفسرين صدر اسلام مانند «سدّى» روايت مى كند كه آن عده را صاعقه هلاك كرد، پس زنده شدند و به درجه ى نبوت رسيدند.[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn7)
سيوطى، ابن كثير، فخر رازى و... همه موافق همين نظر هستند.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn8)

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۱۶
دوم:

(وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأْتُمْ فِيها وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللّهُ الْمَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ)[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn9);

و هنگامى كه فردى را به قتل رسانديد، سپس درباره ى (قاتل) او به نزاع پرداختيد; و خداوند آنچه را مخفى مى داشتيد، آشكار مى سازد. سپس گفتيم: قسمتى از گاو را به مقتول بزنيد (تا زنده شود)، خداوند اين گونه مردگان را زنده مى كند و آيات خود را به شما مى نماياند، باشد كه بينديشيد.

آيه مربوط به زنده شدن مقتولى از بنى اسرائيل است كه به دستور خداوند زنده شد و قاتل خود را معرفى كرد و دوباره مرد. صراحت و روشنى آيه به اندازه ى است كه هيچ يك از مفسرين اهل سنت و تشيع مخالفتى نكرده اند. سيوطى، طبرى و ابن كثير از سدّى و ابن عباس و مجاهد و عكرمه و ابن سيرين و ابن زيدان نقل كرده اند كه كشته شده ى بنى اسرائيل زنده شد و بعد از شناساندن قاتلش مرد.[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn10)

سوم:

(أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ);[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn11) آيا نديدى جمعيتى را كه از ترس مرگ از خانه هاى خود فرار كردند و آنان هزارها نفر بودند، خداوند به آنها گفت: بميريد سپس خداوند آنها را زنده كرد.

دانشمندان علم تفسير مى گويند: هزاران بنى اسرائيلى از ترس جنگ يا طاعون به شهر ديگرى فرار كردند، لكن قبل از رسيدن به مقصد، به قدرت خداوند همه مردند; روزگارى يكى از انبيا هنگام گذر از كنار آنها از خداوند خواست آنها را دوباره زنده كند و خداوند چنين كرد.[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn12)

روايات زيادى به پيروى از قرآن مجيد بر وقوع و حقّانيت رجعت گواهى مى دهند; علامه مجلسى مى فرمايد: كسى كه ايمان به حقانيّت اهل بيت(عليهم السلام)دارد، هيچ گاه در امر رجعت شك نمى كند; چون نزديك دويست حديث به نقل از سى تن از راويان بزرگوار و مورد اعتماد، در مورد رجعت موجود است. آنان اين احاديث را در بيش تر از پنجاه كتاب خود آورده اند; مانند ثقة الاسلام كلينى، شيخ صدوق و...[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn13)

شيخ حر عاملى رواياتى را كه تصريح به عقيده ى رجعت دارند، متواتر معنوى و شمارش ناپذير مى داند;[14] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn14) به طور نمونه چند روايت ذكر مى شود:
1. از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرمودند:

اولين كسى كه در رجعت برمى گردد حسين بن على(عليه السلام) است كه چهل سال روى زمين زندگى مى كند و ابروان (مبارك) روى چشمانشان مى ريزد.[15] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn15)

2. هم چنين فرموده است:
روزهاى خدا سه روز است: روز قيام (ظهور) قائم(عليه السلام)، روز كرّه (رجعت) و روز قيامت.[16] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftn16)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref1). حسن طارمى، الرجعة بين العقل و القران، ص 14.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref2). الايقاظ من الهجمة، ص 30.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref3). الرجعة بين العقل و القرآن، ص 15.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref4). سوره ى بقره، آيه ى 55ـ56.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref5). بيضاوى، تفسير انوار التنزيل، ج 1، ص 63.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref6). جارالله زمخشرى، الكشاف، ج 1، ص 142.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref7). جرير طبرى، جامع البيان، ج 1، ص 213.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref8). حسن طارمى، همه را مستند و با مدرك آورده است. الرجعة بين العقل و القرآن، ص 18.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref9). سوره ى بقره، آيه ى 72 ـ 73.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref10). الرجعة بين العقل و القرآن، ص 19، به نقل از: جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 1، ص 79; جرير طبرى، جامع البيان، ج 1، ص 285 و ابن كثير، تفسير القرآن العظيم، ج1، ص 112.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref11). سوره ى بقره، آيه ى 243.
[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref12). الرجعه بين العقل و القرآن، ص 21، به نقل از: الدار المنشور، ج 1، ص 310، جامع البيان، ج 2، ص 365 و... آياتى مانند: سوره ى آل عمران، آيه ى 49، سوره ى بقره، آيه ى 55ـ56 و 259 و... همه به طور آشكار دلالت بر درستى عقيده ى رجعت دارند.
[13] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref13). محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 53، ص 136.
[14] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref14). شيخ حرّ عاملى، الايقاظ من الهجمة، تحقيق رسولى محلاتى، الباب الثانى، الدليل الثالث، ص 31.
[15] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref15). محمد مؤمن الحسينى الاسترآبادى، الرجعه. به نقل از مختصر بصائر الدرجات; محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 53، ص 63، ح 54; الايقاظ من الهجمة، ص 358، ح 106.
[16] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=35#_ftnref16). همان، ص 39، به نقل از: قندوزى، ينابيع المودة، ص 428، و بحارالانوار، ج 53، ص 63، ح 53 و...

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۱۷
رجعت در امت اسلام

سوال : به چه دليل سنتِ الهى رجعت، در امت اسلامى نيز تكرار خواهد شد؟

جواب : قرآن و روايات متواتر و قطعى، يك صدا خبر از رجعت شمارى از انسان ها در عصر ظهور مى دهند، كه براى اثبات اين حقيقت به چند نمونه اشاره مى كنيم:

اول:
(وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الاَْرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ);[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn1) چون سخن بر آنها فرود آيد، از زمين جنبده اى برايشان بيرون مى آوريم كه با آنها سخن گويد كه مردم به آيه هاى ما يقين نداشتند.

به نظر دانشمندان شيعه و سنى، اين آيه مربوط به همين دنياست، نه روز قيامت;[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn2) و سخن از پديدار شدن كسى است كه با مردم عصر سخن مى گويد.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn3) احاديث صحيح شيعى مى گويند: مراد، اميرالمؤمنين (عليه السلام) است كه رجعت مى كند.[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn4)

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۱۸
دوم:

(وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّة فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَ)[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn5); در اين روز ما از هر امتى گروهى از كسانى را كه آيات ما را تكذيب مى كردند محشور مى كنيم، پس آنها نگه داشته مى شوند.

اين آيه نيز مربوط به همين دنياست، چون مى گويد از هر امتى گروهى را محشور مى كنيم، حال آن كه در رستاخيز تمام امت ها محشور مى شوند: (وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الاَْرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً)

[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn6); در حقيقت آيه ى قبلى و اين آيه مربوط به روزهاى پايانى دنياست. در سه آيه ى بعد، نوبت به ذكر روز قيامت رسيده است. (وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ)[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn7) پس اين آيه ى شريفه بر وقوع رجعت در امت اسلامى گواهى مى دهد.
سوم: علماى علم حديث از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)روايت كرده اند كه امت اسلامى و امت هاى پيشين، مشابهت هايى دارند و حوادث مهمى كه در امت هاى پيشين روى داده است در امت اسلامى نيز روى خواهد داد; مسلماً يكى از آن حوادث مهم، رجعت است. به برخى از اين روايات اشاره مى كنيم:

1. ابى سعيد خدرى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه فرمود:

لَتَتْبَعُنَّ سنن من كان قبلكم شبراً بشبر و ذراعاً بذراع حتى لو دخلوا جحرضب لتبعتموهم، قلنا يا رسول الله: اليهود و النصارى؟ قال: فمن؟[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn8);

شما (مسلمانان) همان سنت پيشينيان را وجب به وجب (و گام به گام) خواهيد رفت تا آنجا كه اگر يكى از آنها در سوراخ سوسمارى رفته باشد شما هم خواهيد رفت. گفتيم اى رسول خدا: (مراد از پيشينيان) يهود و نصارا هست؟ فرمود: پس چه كسى؟


2. ابى هريره از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه فرمود:

لاتقوم الساعة حتى تأخذ أمتى باخذ القرون قبلها شبراً بشبر و ذراعاً بذراع...;[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn9) قيامت بر پا نمى شود، مگر آن كه امت من به گرفتارى هايى كه امت هاى پيشين دچار شده اند گرفتار شوند.

3. شيخ صدوق روايت مى كند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرمود:
كلّ ما كان فى الامم السالفة فانه يكون فى هذه الامة مثله جزو النعل بالنعل والقذّة بالقذّة[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn10); هر آنچه در امت هاى پيشين بود در اين امت نيز خواهد بود، بى كم و زياد.
رواياتى نيز وجود دارد كه حكايت از وقوع رجعت در عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله)(به عنوان معجزه ى حضرت) مى كند.[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftn11)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref1). سوره ى نمل، آيه ى 82.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref2). جعفر سبحانى، الالهيات، ج 2، ص 790.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref3). جارالله زمخشرى، تفسير كشاف، ج 3، ص 384; جلال الدين سيوطى، تفسير در المنثور، ج 6، ص 377; سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1353، تحقيق عبدالباقى، كتاب الفتن، باب 32. سنن ترمزى; ج 5، ص 340 و تفسير القرآن، باب 28، ح 3187.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref4). سيد هاشم حسين بحرانى، تفسير برهان، ج 3، ص 209; شيخ حر عاملى، الايقاظ من الهجمة، ص 367; و فى وقوع الرجعه للانبياء و الائمه.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref5). سوره ى نمل، آيه ى 83.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref6). سوره ى كهف، آيه ى 47. و روزى كه كوه ها را به حركت درآوريم و زمين را آشكار (و مسطح) مى بينى، و همه ى آنان را برانگيزيم، و احدى از ايشان را فروگذار نخواهيم كرد.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref7). سوره ى نمل، آيه ى 87: و روزى را كه در «صور» دميده مى شود.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref8). بخارى، صحيح بخارى، كتاب الاعتصمام، ج 9، ص 126، باب قول النبى; سنن ابن ماجه، باب افتراق الامم، ح آخر.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref9). صحيح بخارى، كتاب الاعتصام، ج 9، ص 126، باب قول النبى; على متقى هندى، كنز العمال، ج 11، ص 133، ح 30919 به بعد.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref10). شيخ صدوق، كمال الدين، ص 576; محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 28، ص 10، ح 15.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=36#_ftnref11). شيخ حرّ عاملى، الايقاظ من الهجعه، الباب السابع، ص 90; قريش از پيامبر درخواست نمودند تا كسانى را زنده كند، و آنها زنده شدند.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۲۰
تفاوت رجعت با تناسخ

سوال : آيا رجعت (برگشت روح در بدن دوم) نوعى تناسخ نيست؟

جواب : بازگشت اين گروه به اين جهان، با زنده شدن مردگان به وسيله ى حضرت مسيح(عليه السلام) تفاوتى ندارد. تمام پيروان قرآن و پيروان آيين مسيح(عليه السلام)بر معجزه هاى او در اين مورد صحه گذاشته اند و هيچ كس اين زنده شدن را از مقوله ى تناسخ ندانسته، بلكه آن را معجزه و كرامت شمرده اند. در پاسخ هاى قبل اشاره شد كه ملاك و محور تناسخ دو چيز است: تعدد بدن و آمدن نفس نهايى به مرتبه ى پايين تر. در احياى مردگان، نه تعدد بدن در كار است و نه تنزل نفس، بلكه نفس به همان بدنى برمى گردد كه از آن جدا شده و با آن تكامل پيدا كرده بود.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftn1)

سوال : قرآن مجيد، در سوره ى مؤمنون، درخواست و آرزوى بازگشت به دنيا را رد مى كند; آيا اين با رجعت منافات دارد؟

جواب : آيه ى شريفه (حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ)[2 (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftn2)

]به سنت عمومى الهى اشاره دارد، ولى مانعى ندارد كه مانند ساير عمومات، تخصيص و استثنا بخورد.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftn3) و اصولا فهم صحيح قرآن همين است كه عمومات قرآن در كنار استثناها تفسير و معنا شوند; مثلا قرآن كريم در جاهاى متعدد «علم غيب» را مخصوص خداوند معرفى كرده است:

(وَ لِلّهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ)[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftn4)(قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللّهُ)[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftn5) و اين يك سنت عمومى است تا كسى ادعاى علم غيب نكند; اما در مواردى علم غيب را به غير خدا هم نسبت داده است.

(عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول...);[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftn6) داناى غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيب اش آگاه نمى سازد، مگر رسولانى كه آنا را برگزيده.

بنابراين، فقط خداوند عالم الغيبِ بالذات و مستقل است، و اوليا، امامان معصوم(عليهم السلام) و ديگران به اذن خداوند علم غيب دارند و اين آيات منافاتى با هم ندارند.

هم چنين برگشت به دنيا نيز، كار هر كسى نيست. سنت عمومى خداوند بر برگشت ناپذيرى است، اما عده اى به اذن و خواست و حكمت خداوند اجازه ى برگشت مى يابند.

آنچه مورد نفى و ردّ قرآن كريم قرار گرفته، برگشت دوباره به قصد از سر گرفتن زندگى عادى دنيايى است. خداوند مى داند كه آنها قابل اصلاح نيستند و برگشت دوباره ى آنها لغو و بيهوده است; لذا چنين برگشتى را نفى مى كند; اما مراد از رجعت، برگشت براى يارى و نصرت دين حق و يا پس دادن تاوان هايى است كه ظالمين مرتكب شده اند.


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftnref1). جعفر سبحانى، منشور جاويد، ج 9، ص 205.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftnref2). سوره ى مؤمنون، آيه ى 90 ـ 100; لحظه اى كه پيك مرگ به سراغ يكى از آنان مى آيد مى گويد: پروردگارا مرا به دنيا بازگردان تا عمرى را كه ضايع كرده ام با عمل صالح جبران كنم، خطاب مى آيد «كلّا» نه ديگر بازگشتى نيست و اين سخنى است كه او، گوينده ى آن است و سودى در آن نيست، پيش روى او تا روز قيامت مانعى است كه از رجوع او جلوگيرى مى كند.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftnref3). جعفر سبحانى، منشور جاويد، ج 9، ص 207، و الالهيات، ج 2، ص 794.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftnref4). سوره ى هود، آيه ى 123، و سوره ى نحل، آيه ى 77: نهان آسمان ها و زمين را خدا (مى داند).
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftnref5). سوره ى نمل، آيه ى 65: بگو كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند غيب نمى دانند، جز خداوند.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=37#_ftnref6). سوره ى جن، آيه ى 26.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۲۱
پايان هستى

سوال : مقصد و نهايت اين دنيا و هستى كجاست؟

جواب : هدف، نهايت و مقصد خلقت اين جهان را، عبادت و شناخت خدا و رسيدن به كمال ذكر كرده اند; به عبارت دقيق تر، خداوند سبحان، تام و بدون هيچ نقص و كاستى است. خارج از وجود خداوند، چيزى مراد و هدف و غايت او نيست، پس خداى سبحان بذاته فاعل، و غايت و هدف نهايى مخلوقات است.[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftn1)

(انّا لله و انّا اليهِ راجعُون.);[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftn2) ما از آن خداييم، و به سوى او بازمى گرديم.
از آيات و روايات استفاده مى شود كه انقضاى نسل بشر و ديگر موجودات زنده، انقراض جهان و پايان يافتن عمر خورشيد و ستارگان، دفعى و بر اثر ضربات شديد است و منشأ آن بر ما مجهول است.

چند نمونه از آيات در معرفى قيامت:

1. (إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ);[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftn3) در آن هنگام كه آفتاب به هم پيچيده و تاريك شود، ستاره ها بى فروغ شوند و كوه ها به حركت درآيند.

2. (إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ وَ إِذَا الْبِحارُ فُجِّرَتْ);[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftn4) موقعى كه آسمان شق گردد، ستاره ها فرو ريزند، درياها شكافته شوند.

3. (يَوْمَ تَكُونُ السَّماءُ كَالْمُهْلِ وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ)[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftn5); روزى كه آسمان مانند فلز مذاب گردد و كوه ها مانند پشم حلاجى شده نرم شوند.

4. (وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ...)[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftn6); در صور دميده مى شود و همه ى آنهايى كه در آسمان ها و زمين از نعمت حيات برخوردارند مى ميرند.

در تفسير برهان، روايتى به اين مضمون نقل شده است: در آن لحظه، بعضى مردم در وطن، بعضى در سفر، بعضى كنار سفره و بعضى نيز مشغول صحبت اند و... بر اثر نفخه اى كوبنده تمام مردم مى ميرند... نفخ صور (توسط حضرت اسرافيل) ادامه مى يابد تا ملائك و مأمورين حجاب ها و ديگر فرشتگان مى ميرند، جز جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل.[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftn7)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftnref1). خواجه نصير الدين طوسى، شرح اشارات، ج 3، ص 143.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftnref2). سوره ى بقره، آيه ى 156.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftnref3). سوره ى تكوير، آيه ى 1 ـ 3.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftnref4). سوره ى انفطار، آيه ى 1-3.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftnref5). سوره ى معارج، آيه ى 8-9.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftnref6). سوره ى زمر، آيه ى 68.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=38#_ftnref7). محمد تقى فلسفى، گفتار فلسفى معاد، ج 2، ص 25.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۲۲
ترتيب بين وقايع ظهور، قيامت، بهشت و جهنم

سوال : ترتيب وقوع وعده هاى الهى، نظير: ظهور امام زمان (عج)، قيامت، بهشت، جهنم، و... چگونه است؟


جواب : ترتيب وعده هاى الهى و منازل سفر آخرت، نسبت به انسان هايى كه زمان حضور و ظهور حضرت مهدى (عج) را درك نمى كنند، چنين است: مرگ، قبر و عالم برزخ، بهشت و جهنم برزخى، نفخه ى اول (صور اول حضرت اسرافيل) يعنى قيامت، نفخه ى دوم يعنى روز حشر، حساب اعمال، پل صراط، بهشت يا جهنم.

اما نسبت به انسان هايى كه عصر ظهور را درك مى كنند و تا پايان كار جهان زنده مى مانند بدين صورت است: ظهور حضرت مهدى (عج) با وقايع و حوادث آن عصر، شهادت امام زمان (عج)، رجعت برخى انسان هاى گذشته، قيامت روز محشر و... .

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۲۲
حوادث قبل و بعد از ظهور

سوال : حوادث مهم قبل از ظهور، زمان ظهور و حكومت حضرت مهدى (عج) را بيان كنيد؟


جواب : 1. علايم و اتفاقات عصر ظهور امام (عج). وقت دقيق ظهور معلوم نشده، بلكه كسانى كه وقت ظهور را تعيين كرده اند، مورد مذمت و تكذيب قرار گرفته اند;[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftn1) لكن از منبع وحى، علايم و نشانه هايى معرفى شده كه دلالت بر نزديك شدن ظهور امام (عج) دارد از جمله:

الف) آن گاه كه صلاح و عدل به حدّاقل برسد; «كما ملئب ظلماً و جوراً».
ب) خروج مرد سفيانى; امام رضا (عليه السلام) فرمودند: قيام قائم از جانب خدا و آمدن سفيانى، مسلّم و حتمى است. او در روايات چنين توصيف شده است: مردى است يك چشمى، به رنگ سرخ و زرد، با چشم كبود، قيافه اش وحشت ناك، سرش ضخيم، رويش پرآبله، در ظاهر ذكر خدا مى گويد، و... .

ج) خروج دجّال; پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند:

ايها الناس ما بعث الله نّبياً الا و قدر انذر قومه الدجال; اى مردم، خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد، مگر اين كه قوم خود را از دجال بر حذر كرد.
دجال نيز چنين معرفى شده كه قدرت عجيبى دارد، فقط چشم چپ دارد كه در وسط پيشانى اش قرار دارد و مانند ستاره ى صبح مى درخشد، چيزى در چشم اوست كه گويى آميخته به خون است; داخل درياها مى شود، آفتاب با او مى چرخد و...

د) دين، بى محتوا مى شود. مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا مى كنند، پيوند خويشى بريده مى شود و...[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftn2)

2. حوادث حكومت حضرت مهدى (عج). به عدالت حكم مى شود و جور و ستم برچيده مى شود، امنيت راه ها برقرار مى گردد، زمين بركاتش را برمى آورد، دين خدا آشكار و قرآنى كه اميرالمؤمنين على (عليه السلام) جمع آورى كرده بود تعليم داده مى شود.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftn3) كافرين به دست او به قتل مى رسند. ناتوانى شيطان رجيم، نيرومندى مسلمين،[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftn4) تكامل عقول و خردها و صنايع، عمران و آبادانى روى زمين، از ديگر آثار حكومت ايشان است.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftn5)
همان طور كه ذكر شد يكى از حوادث مهم اين عصر، رجعت است كه از عقايد مسّلم مكتب شيعه مى باشد. فرمان رجعت، همانند فرمان ظهور از جانب خداوند صادر مى شود تا تجلّى قدرت خداوند را در دولت كريمه ى مهدى (عج) مشاهده كنند. بر اساس احاديثى كه ذيل آيه ى 6 سوره ى اسراء، وارد شده، در اواخر حكومت بقية الله (عج) امام حسين(عليه السلام)با اصحاب باوفايش رجعت مى كند... مهدى (عج) كه شهيد مى شوند امام حسين (عليه السلام)ايشان را غسل مى دهند و دفن و كفن مى كنند.[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftn6)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftnref1). امام باقر (عليه السلام): كذب الوقاتون. شيخ طوسى، الغيبة، ص 426.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftnref2). داود الهامى، «آخرين اميد»،مجله ى مكتب اسلام، (سال 1372)، ص 301، ميرزا محمد تقى موسوى اصفهانى، مكيال المكارم، ج 2، ص 262.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftnref3). مكيال المكارم، ج 2، ص 73.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftnref4). همان، ص 173.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftnref5). نشريه ى مسجد صدريه، خورشيد پنهان، ص 81 و 196.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=40#_ftnref6). عليرضا رجالى تهرانى، يكصد پرسش و پاسخ پيرامون امام زمان، ص 222 به بعد.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۲۳
سرنوشت انسان در عالم برزخ

سوال : سرنوشت انسان، بعد از مرگ تا پيش از قيامت، چگونه است؟

جواب : مرگ و عالم برزخ; اگر مؤمنى از دنيا برود، فرشتگان به او ترحم مى كنند و روح او را به طرف آسمان مى برند، ولى اگر منافق و كافرى از دنيا برود، درب هاى آسمان به روى او باز نمى شود، سپس نوبت به هول مُطّلع مى رسد، يعنى شخص با علم به اين كه مرده، آماده ى حساب مى شود و تا روز محشر در عالم برزخ -فاصله ى بين دنيا و آخرت -به سؤالات نكير و منكر (دو ملائكه خدا) جواب مى دهد; در صورتى كه اعمالش خوب باشد هم نشين خوب خواهد داشت (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ).[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=41#_ftn1)


ارواح اموات، بدن هاى خود را در قبر مى گذارند، و به جايگاه معين مى روند، ارواح صالحان را به وادى السلام (حظيرة القدس) و ارواح مفسدان را به برهوت مى برند. عالم برزخ در باطن همين جهان مادى است[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=41#_ftn2). بين عالم جسم و عالم اسما و صفات الهى دو عالم وجود دارد: عالم مثال (عالم برزخ) و عالم نفس (عالم قيامت). موجوداتى كه در عالم برزخ اند مادّه ندارند، اما داراى شكل، صورت، حد، كم، كيف و اعراض فعليه اند. در آن جا مؤمن خوشحال، و كافر نگران است، تا قيامت بر پا شود. امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد: برزخ، قبر و ثواب و عقاب بين دنيا و آخرت است.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=41#_ftn3)


[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=41#_ftnref1). سوره ى مومنون، آيه ى 100.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=41#_ftnref2). علم الهدى، معاد و عدل، ص 70 به بعد.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=41#_ftnref3). محمد تقى فلسفى، گفتار فلسفى معاد، ص 263 به بعد.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۲۵
زمان برپايى قيامت كبرى

سوال : آيا وقتى كه مردم از عالم قبر خارج و به سوى عالم نفس و قيامت وارد شدند قيامت كبرى بر پا مى شود؟

جواب : برخى از علايم قبل از نفخ صور (صور اول حضرت اسرافيل كه همه مى ميرند). در آن زمان ثروتمند بيش از ديگران از فقر نگران است، به فقرا و ضعيف ها كمك نمى شود، كسى كه شأنيت و لياقت ندارد مردم را هدايت و ارشاد مى كند. چون اين قضايا تحقق يابد، اندكى بعد، ناگهان، زمين صيحه ى عجيبى مى كشد... (زمين پاره هاى جگر خود (طلا و نقره ها) را بيرون مى ريزد، ولى فايده اى ندارد. اين است معناى كلام خداوند كه مى فرمايد:
(فَقْد جاءَ اَشْراطُها)[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn1); در حالى كه هم اكنون، علايم قيامت آمده است.
هم چنين قرآن مجيد مى فرمايد:

(يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّاعَةِ أَيّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي);

از تو سؤال مى كنند كه قيامت چه زمانى بر پا مى شود، بر ما مشخص كن. اى پيغمبر بگو: علم به قيام قيامت و دانستن ساعت و زمان آن نزد پروردگارم است[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn2).
در جاى ديگر نيز مى فرمايد:

مردم روى زمين، در آن روز، بيش از يك فرياد مهيب و وهشت زا مهلت ندارند.[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn3)
بعد از نفخه و صور اول، نوبت صيحه ى صور دوم مى رسد: (ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ)[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn4). در صيحه ى دوم كه حيات بخش است انسان ها از قبرها برانگيخته مى شوند و براى حساب و كتاب به صحراى محشر مى روند.[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn5)
قرآن از فاصله ى ميان دو نفخه سخن نگفته است، اما در روايات آمده كه مقدارش به اراده ى خداست.[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn6) البته در قيامت، ساعات و شب و روز دنيايى نيست; لذا در تعيين مقدار زمان قيامت، قرآن مى فرمايد: فرشته و روح و ساير ملائكه به سوى خداوند حركت مى كنند، در روزى كه مدت آن پنجاه هزار سال است[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn7). از اين آيه و آيه هاى مشابه استفاده مى شود كه روز قيامت طولانى است.[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn8)

(يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً); روزى كه در صور دميده شد شما دسته دسته به محشر خواهيد آمد.[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn9)
قيافه هاى مردم گوناگون است[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn10) و دادگاه الهى با حضور شاهدان عينى برگزار مى شود:

(شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ)[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn11); وقتى به آن مى رسند، گوش ها و چشم ها و پوست هاى تنشان به آنچه مى كردند گواهى مى دهند.

پل صراط، در احاديث، يكى از گذرگاه هاى انسان در قيامت، عبور از پل صراط ذكر شده است. شيخ صدوق مى فرمايد:

صراط، گذرگاه مخصوصى است كه در لبه و كنار جهنم كشيده شده است و مفاد كلام خداوند در سوره ى مريم است: (وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّ وارِدُها); همگى شما وارد آن گذرگاه مى شويد.[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftn12)

با روشن شدن وضعيت انسان ها، مستحقين پاداش، به بهشت جاويد و مستحقين كيفر، به جهنم روانه مى گردند. قرآن مجيد درباره ى بهشت و جهنم و اوصاف و حالاتشان به تفصيل سخن گفته است كه در اين جا به مواردى از آن آيات اشاره مى كنيم:

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۲۵
بهشت و اوصاف آن

1. سوره ى سجده، آيه ى 17. 2. سوره ى زخرف، آيه ى 71.
3. سوره ى فرقان، آيه ى 75. 4. سوره ى واقعه، آيه ى 21.
5. سوره ى طور، آيه ى 22. 6. سوره ى محمد، آيه ى 15.
7. سوره ى انسان، آيه ى 17. 8. سوره ى مطففين، آيه ى 25.
9. سوره ى زمر، آيه ى 20. 10. سوره ى غاشيه، آيه ى 13.


جهنم و اوصاف آن

1. سوره ى حجر، آيه ى 43. 2. سوره ى مرسلات، آيه ى 34.
3. سوره ى فرقان، آيه ى 14. 4. سوره ى هود، آيه ى 110.
5. سوره ى مؤمن، آيه ى 72. 6. سوره ى الحاقه، آيه ى 30.
7. سوره ى فاطر، آيه ى 36. 8. سوره ى نساء، آيه ى 60.
9. سوره ى أعلى، آيه ى 14. 10. سوره ى ابراهيم، آيه ى 50.

[1] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref1). محمدحسين حسينى طهرانى، معادشناسى، ج 4، ص 16 به بعد.
[2] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref2). سوره ى اعراف، آيه ى 187.
[3] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref3). سوره ى يس، آيه ى 49.
[4] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref4). سوره ى زمر، آيه ى 68.
[5] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref5). محمد تفى فلسفى، گفتار فلسفى معاد، ص 39 به بعد.
[6] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref6). همان، ص 41.
[7] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref7). سوره ى معراج، آيه ى 4.
[8] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref8). علم الهدى، معاد و عدل، ص 119.
[9] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref9). سوره ى نباء، آيه ى 19.
[10] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref10). ر.ك: معاد و عدل، ص 122.
[11] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref11). سوره ى فصلت، آيه ى 20.
[12] (http://www.andisheqom.com/other/bookdata.php?bid=113&id=42#_ftnref12). معاد و عدل، ص 154.

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۲۷
فهرست منابع

1. قرآن كريم.
2. ابن ابى الحديد; شرح نهج البلاغه، دارالكتب العربيه، 1963 م، بى جا.
3. ابوعلى سينا; الاشارات والتنبيهات، قم: نشر بلاغه، چ اول، 1375 ش.
4. الهيات شفا، قم: دفتر تبليغات اسلامى، چ اول، 1418 ق.
5. ابى سيان، حسين; قواى نامرئى در بيان علوم، گوتنبرگ، چ اول، 1368 ش.
6. اصفهانى، راغب; مفردات، مكتبة الرضويه، بى تا.
7. المقرى، احمد; المصباح المنير، قم: منشورات دارالهجره.
8.بحرانى حسينى، هاشم; تفسير البرهان، قم: مؤسسه ى اسماعيليان، چ دوم، بى تا، (قطع رحلى).
9. بيضاوى; تفسير انوارالتنزيل، بيروت: دارالكتب العلميه، چ اول، 1408 ق.
10. بى ناس، جان; تاريخ جامع اديان، ترجمه ى على اصغر حكمت، چ پنجم، انقلاب اسلامى، 1372 ش، بى جا.
11. حجازى، عبدالرضا; اصول عقايد اسلامى، انتشارات صبح امروز، 1358 ش، بى جا.
12. حسين دشتى، سيد مصطفى; معارف و معاريف، قم: مؤسسه ى اسماعيليان، چ اول، بى تا.
13. حسينى استرآبادى، محمد مؤمن; الرجعه، قم: انتشارات انوارالمهدى، چ دوم، 1417 ق.
14. دشتى، محمد; شرح نهج البلاغه، قم: نشر امام على(عليه السلام)، چ دوم، 1369 ش.
15. دورانت، ويل; تاريخ تمدن، ترجمه ى احمد آرام، تهران: انقلاب اسلامى، چ اول، 1365 ش، بى جا.
16. دينانى، غلام حسين; معاد از ديدگاه زنوزى، تهران: انتشارات حكمت، چ اول، 1368 ش.
17. رازى، فخر; التفسير الكبير، بيروت: دار احياء التراث، چ سوم، بى تا.
18. زاهدى، زين الدين; شرح منظومه فارسى، انتشارات مصطفوى، چ دوم، بى تا.
19. زمخشرى، جارالله; الكشّاف، قم: نشر بلاغه، چ اول، 1413 ق.
20. زمرديان، احمد; حقيقت روح، تهران: دفتر نشر، چ اول، 1368 ش.
21. سبحانى، جعفر; اصالت روح، قم: مؤسسه ى امام صادق(عليه السلام)، چ دوم، 1377 ش.
22. عقايد اسلامى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، چ اول، 1379ش.
23. معاد، انسان و جهان، قم: چ دوم، 1373 ش، بى جا.
24. منشور جاويد، قم: مؤسسه ى امام صادق(عليه السلام)، چ دوم.
25. منشور عقايد اماميه، قم: مؤسسه ى امام صادق(عليه السلام) چ اول، 1376 ش.
26. سبزوارى، ملا هادى; اسرار الحكم، قم: دارالعلم.
27. شرح منظومه، قم: انتشارات لقمان، چ اول، 1372 ش.
28. سجادى، جعفر; فرهنگ معارف اسلامى، تهران: شركت مؤلفان، چ اول، 1363 ش.
29. سهروردى، شهاب الدين; مجموعه مصنفات، تهران: وزارت فرهنگ، چ اول، 1372 ش.
30.سيوطى، جلال الدين; درالمنثور، بيروت: دارالفكر.
31. شبّر، عبدالله; حق اليقين، دمشق: چ اول، 1415 ق.
32. شرح المصطلحات الكلاميه، تحقيق مجمع البحوث الاسلاميه، مشهد مقدس: آستان قدس رضوى، چ اول.
33. شريعتى، محمد باقر; معاد در نگاه عقل و دين، قم: دفتر تبليغات اسلامى، چ سوم، 1380 ش.
34. شيخ طبرسى; مجمع البيان، تعليقه ى محلاتى، تهران: مكتبة العلميه، بى تا.
35. شيرازى، صدرالدين محمد; الحكمة المتعاليه، بيروت: دار احياء التراث، چ چهارم، 1410 ق.
36. مبدأ و معاد، چ سنگى، بى جا، بى تا.
37. طباطبايى، سيد محمد حسين; الميزان فى تفسير القرآن، قم: دارالكتب الاسلاميه، 1379 ش.
38. طبرى، جرير; جامع البيان، بيروت: دارالمعرفه، چ چهارم، 1400 ق.
39. طبسى، نجم الدين; رجعت از نظر شيعه، (قطع جيبى).

حکمتی فرد
۱۳۸۹/۰۳/۱۶, ۲۱:۲۷
40. طوسى، ابى جعفر; التبيان، بيروت: دار احياء التراث، بى تا.
41. طهرانى، هاشم; توضيح المراد، قم: انتشارات مفيد، چ سوم، 1365 ش.
42. عاملى، شيخ حر; الايقاط من الهجمه، تحقيق رسولى محلاتى، انتشارات خانه ى علميه، بى تا.
43. علم الهدى; معاد و عدل، مشهد: كتاب فروشى جعفرى، بى تا.
44. فروغى، محمد على; سير حكمت در اروپا، تهران: انتشارات زوّار، 1344 ش (قطع جيبى).
45. فرهنگ بزرگ جامع نويسى، قم: انتشارات اسلامى، چ دهم، 1365 ش.
46. فلسفى، محمد تقى; معاد از نظر روح و جسم، هيئت نشر معارف اسلامى، 1360 ش.
47. قرائتى، محسن; معاد، قم: مؤسسه ى در راه حق، بى تا.
48. قرطبى، ابى عبدالله; جامع الاحكام القرآن، بيروت: دارالفكر، بى تا (قطع رحلى).
49. قمى، شيخ عباس; منازل الآخرة، تهران: انتشارات كراورى، بى تا، (قطع جيبى).
50. كاشانى، فيض; علم اليقين، قم: انتشارات بيدار، بى تا.
51. لاهيجى، فيض; گوهر مراد، قم: كتاب فروشى اسلاميه.
52.مجلسى، محمد باقر; بحارالانوار، بيروت: مؤسسة الوفاء، چ دوم، 1417 ق.
53. محمد بن نعمت، ابوالمعالى; بيان الاديان، تصحيح محمد تقى دانش پژوه، چ اول، 1376 ش، بى جا.
54. محمدى رى شهرى، محمد; ميزان الحكمة، قم: دفتر تبليغات اسلامى، بى تا.
55. مصباح يزدى، محمد تقى; آموزش عقايد، سازمان تبليغات اسلامى، چ سيزدهم، 1374 ش.
56. مطهرى، مرتضى; مجموعه آثار، تهران: صدرا، چ ششم.
57. مكارم شيرازى، ناصر; پيام قرآن، قم: جامعه ى مدرسين، چ پنجم.
58. مكارم شيرازى، ناصر و همكاران; تفسير نمونه، قم: دارالكتب الاسلاميه.
59. موسوى بجنوردى; دائرة المعارف بزرگ اسلامى، تهران: مركز دايرة المعارف، چ اول، 1368 ش.
60. موسوى لارى، سيد مجتبى; معاد و فرداى جاويدان، قم: دفتر انتشارات اسلامى.
61. ميانجى، حسين; معاد از ديدگاه قرآن، حديث و عقل، به كوشش ابراهيم ربانى، چ دوم، بى جا، بى تا.
62. نورى، يحيى; اسلام و عقايد و آراى بشرى، تهران: انتشارات دينى نور، 1342 ش.
63. نهج الفصاحه، ترجمه ى ابوالقاسم پاينده، انتشارات جاويدان، چ هفدهم، بى تا.
64. وجدى، فريد; دايرة المعارف القرن العشرين، بيروت: دارالمعرفه، چ سوم.