PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : انتظارات كودكان از والدين :.:.:.:.:.



مونس
۱۳۸۹/۰۶/۰۹, ۰۹:۳۲
بنام خدا

همه ما در زماني نه چندان دور دوران شيرين كودكي را تجربه كرده ايم.

اون زمان شايد نميتونستيم به قشنگي الان انتظاراتمون را بيان كنيم.

بيائيد براي كمك به كودكان امروز انتظارات ديروزمان را بر زبان بياوريم.

ریحانه
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۰:۲۵
سلام برشما

لطفا این تاپیک رو ادامه بدید ..همچنان مشتاقیم ..

irankufe
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۲:۱۶
حالا که قرار شده برگردیم به دوران کودکی، من می خوام خیلی کوچیک شم حتی قبل از تولد.
از همه مخصوصا مادرم انتظار دارم هر روز برام قرآن بخونه.
بعد یه اسم خوشکل تپل مپل...
فعلا بزرگتر نمی شم، تا ببینیم چی پیش میاد.
التماس دعا

irankufe
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۲:۲۳
سلام برشما

لطفا این تاپیک رو ادامه بدید ..همچنان مشتاقیم ..
... شرط اول قدم آن است که مجنون باشی. چرا خودتون شروع نمی کنید؟
یا علی؛ بسم الله...
التماس دعا

ریحانه
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۲:۳۵
من دلم میخواد توی کلاسهای حفظ قران نامم رو بنویسن ...

عارفه
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۲:۵۴
دلم میخواد مبصر کلاس بشم.

عارفه
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۲:۵۵
دلم میخواد یه جعبه مداد رنگی دوازده رنگ داشته باشم.

عارفه
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۲:۵۷
دلم میخواد تموم کتاب های داستان که تو مغازه سر راه مدرسه هست و روزی چند دقیقه جلوش به کتابایی که نمیتونم بخرم زل میزنم، رو بخرم و بخونمشون.

عارفه
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۳:۰۰
دلم میخواد مامان اجازه بده برم مهمونی جشن تولد همکلاسیم که همه ی بچه ها جمعشون اونجا جمعه فقط منم که مادرم اجازه نداده برم.

عارفه
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۳:۰۱
دلم میخواد بابا موقع امتحانا این یه ساعت برنامه کودک که برامون پخش میشه رو ازمون نگیره و تلویزیون رو خاموش نکنه بگه فقط درس.

عارفه
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۳:۰۶
دلم میخواد حالا که از شهر قبلی مون کوچ کردیم اومدیم یه شهر دیگه، بابا بذاره من برای بهترین دوستم که دیگه نمیبینمش نامه بنویسم.

irankufe
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۴:۵۹
دلم میخواد تموم کتاب های داستان که تو مغازه سر راه مدرسه هست و روزی چند دقیقه جلوش به کتابایی که نمیتونم بخرم زل میزنم، رو بخرم و بخونمشون.


با این تفاسیر کاش جای من بودید، من از بچگی کلی کتاب داشتم که از همشون فراری بودم، هنوز هم فراریم اگه می خوایید بگید تا براتون بفرستم!!!
الان بزرگتر شدم(1-2 روزه)، انتظار بعدی:3-همیشه با وضو شیرم بده
4-همیشه منو تو بغلش نگه داره و منو نده دست کس دیگه.(البته این خواسته بی انصافیه)
ادامه دارد...
التماس دعا

irankufe
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۰۵:۲۳
متن زیر از "fatima.jahromi" تو یه تاپیک دیگست.


بسمه تعالی

کودک سخاوت را از مادر مي آموزد

در تاريخ مي خوانيم که «صاحب بن عباد » ، مرد بسيار با سخاوتي بود .
خودش گفته است : من اين سخاوت را از مادرم آموخته ام ، زيرا مادرم هر روز که مي خواست به مدرسه روانه ام کند ، پولي به من مي داد و مي گفت : اين پول را صدقه بده .
اين کار او موجب شد تا من به بخشش خو بگيرم و سخي شوم . او با اين کار ساده اش به من فهماند همان طور که بايد به فکر خود باشم ، بايد به فکر ديگران نيز باشم .




تربيت فرزند از نظر اسلام ، ص 8


ولی موضوع این تاپیک: انتظارات
5- سخاوتمند تربیتم کنه از صفات خداست...
التماس دعا

عارفه
۱۳۸۹/۰۶/۱۴, ۱۷:۳۵
با این تفاسیر کاش جای من بودید، من از بچگی کلی کتاب داشتم که از همشون فراری بودم، هنوز هم فراریم اگه می خوایید بگید تا براتون بفرستم!!!

ممنون و متشکر
من با توجه به پیشنهاد خانم مونس از زبان دوران کودکی ام حرف زدم. الان که الحمدلله هر کتابی بخوام میتونم بخرم.

irankufe
۱۳۸۹/۰۶/۱۵, ۰۱:۵۲
آداب غذا خوردن
حضرت در كنار سفره همانند بنده متواضع مى نشست ، و سنگينى خود را بر روى ران چپ مى افكند. هرگاه در حال صرف غذا بود، تكيه نمى داد. با نام و ياد خدا شروع مى كرد، بين دو لقمه خدا را ياد مى كرد و سپاس ‍ مى گفت . وقتى غذا تناول مى فرمود، نام خدا را مى برد و حمد و سپاس خدا را بين دو لقمه به جا مى آورد. اين نكات حاكى از توجه به ولى نعمت و يا و نام خداى سبحان مى باشد. او هيچ گاه زياده روى در تناول غذا نداشت . وقتى بر طعامى دست مى نهاد، مى فرمود: به نام خدا، خدايا؛ بر ما مبارك قرار ده . او هيچ غذايى را بد نمى شمرد، اگر ميل داشت ، تناول مى كرد و اگر به طعامى تمايل نداشت ، آن را ترك مى كرد. حضرت تنها غذا نمى خورد، دوست داشت دسته جمعى باشد: بهترين طعام براى او طعام دسته جمعى بود. در هنگام غذا از همه زودتر شروع مى كرد و آخر از همه دست مى كشيد، تا ديگران در غذا خوردن شرم نكنند و گرسنه برنخيزند. از جلو خودش غذا مى خورد، غذاى داغ نمى خورد، و غذاى او بسيار ساده ، مانند نان جو بود، هرگز نان گندم نخورد، و به غذاى ساده پرانرژى مانند رطب علاقه داشت .
6- بهترین نوع غذا خوردن رو یادم بدن، حتی اگه یه روز غذا نخورم.
التماس دعا

*عرفانی*
۱۳۸۹/۰۶/۱۵, ۱۱:۱۳
من وقتی بچه مدرسه ای بودم خیلی دلم میخواست تا مشقهای شبم رو یکی برام بخونه و من بنویسم، تا سرعت نوشتنم بیشتر بشه و اون همه مشق زودتر تموم بشه.

ولی حالا... دیگه به بچه ها مشقی نمیگن، همون یه ذره تکلیف هم که هست، وقتی میخوام واسه بچه ام بخونمشون، میگه:

این لوس بازی ها چیه!!!

:Motehayer:

irankufe
۱۳۸۹/۰۶/۱۶, ۱۷:۳۰
قال‌ رسول‌الله ‌(ص‌):

حَمَلَةُ الْقُرْآنِ عُرَفَاءُ اَهْلِ الْجَنَّةِ.


حافظان ‌و حاملان‌ قرآن‌ چهره‌هاي‌ شناخته‌ شده‌ اهل‌ بهشتند.

7- انقدر دلم می خواست منو تو کلاس قرآن ثبت نام کنن...(آخه اردو می بردن!!!)
ادامه دارد...
التماس دعا

مونس
۱۳۸۹/۰۶/۱۸, ۰۶:۲۶
بي نهايت تشكر مي كنم از همكاري دوستان خوبم در اين بخش

من سكوت كردم تا حرفهاي قشنگ شما را بشنوم.

باز هم برامون از انتظاراتتون بگيد .

ليستي از انتظارات از زبان كودكان آماده كرده ام كه خدمتتون ارائه مي كنم.



از شما انتظار دارم : به انتظارهاي من توجه كنيد و پاسخ مناسب دهيد.

از شما انتظار دارم : انتظارات خودتون را از من به طور مشخص بيان كنيد .

از شما انتظار دارم : از من انتظارات به جا ، متناسب و واقع بينانه داشته باشيد.

از شما انتظار دارم : انتظارات خودتان را با توانائيها و وسع من متناسب كنيد.
از شما انتظار دارم : در ارتباط با تعليم تربيت من احساس مسئوليت كنيد.

یابن یاسین
۱۳۸۹/۰۶/۱۸, ۰۸:۰۶
سلام,کوچولو که بودم همش دلم می خواست بازی کنم،تکالیفم رو سریع انجام میدادم که برم تو حیاط با دوستام بازی کنم و پدر و مادرم بهم گیر ندن ،بعضی اوقات تا12شب تو حیاط داشتم بازی میکردم !(عجب دورانی بود...کاشکی تموم نمیشد)

atefem
۱۳۸۹/۰۶/۱۸, ۰۸:۱۲
کودکی!
وای خدا را شکر که تموم شد
چه دوران بدی بود
هیچ وقت ارزو نمیکنم به اون دوران برگردم
بچه چیزی نمیفهمه که بخواد خواسته ای داشته باشه

یابن یاسین
۱۳۸۹/۰۶/۱۸, ۰۸:۳۴
کودکی!
وای خدا را شکر که تموم شد
چه دوران بدی بود
هیچ وقت ارزو نمیکنم به اون دوران برگردم
بچه چیزی نمیفهمه که بخواد خواسته ای داشته باشه

دوران کودکی بهترین دورانم بود،چرا میگی بچه چیز ی نمیفهمه؟؟؟/بچه خیلی هم خوب میفهمه حتی اون چیزایی که ما نمیفهمیم...

atefem
۱۳۸۹/۰۶/۱۸, ۱۲:۱۱
بله هر چی شما بگین!

فاطمه جان
۱۳۸۹/۰۶/۱۸, ۱۲:۱۹
بابا دلم میخواد همیشه منو صدا بزنی مادر....................
مادر بابا..............

فاطمه جان
۱۳۸۹/۰۶/۱۸, ۱۲:۲۲
مامان دوست دارم عروسکی که خیلییییییییی قشنگ بود ومنو پشت ویترین مغازه خیره کرده بود رو برام بخری.......
اخه قول داده بودی............
دوست دارم به قولت عمل کنی...........

فاطمه جان
۱۳۸۹/۰۶/۱۸, ۱۳:۰۶
مامان دوست دارم موهامو شونه بزنی و اونا رو ببافی.................

فاطمه جان
۱۳۸۹/۰۶/۱۸, ۲۰:۰۶
مامان و بابای گلم لبخند واغوش گرمتان را از من دریغ مکنید

فاطمه جان
۱۳۸۹/۰۶/۲۰, ۰۹:۳۷
بابایی باز هم همبازی من در تمام بازی هایم باش............

The Praises to God
۱۳۸۹/۰۶/۲۰, ۲۱:۴۵
پدر و مادر خوبم : با خریدن هدایای گران قیمت توقع من رو از خودتون بالا نبرید...

yekta
۱۳۸۹/۰۶/۲۱, ۰۱:۲۰
هر وقت یادم میاد وقتی بچه بودم گیر داده بودم به مامان بابام که برام اسب بخرید... http://www.kolobok.us/smiles/standart/mosking.gif
یه انتظار داشتم البته بیشتر از مربیه مهدکودکم (یا همون به اصطلاح خاله) و اونم اینکه مارو به زور نخوابونه...http://sl.glitter-graphics.net/pub/1055/1055246z99lj5uafv.gif

یادم نمیره تقریبا 5 ساله بودم که به گفته مربی همه خوابیدن حالا منکه خوابم نمیبرد چنان با ترس از گوشه پتو یواشکی مربی و نگاه میکردم ..http://pic4ever.com/images/7165.gif.http://www.pic4ever.com/images/34efamg.gif


(همینجوری همه رو زیر نظر داشت کسی بلند نشه و همه بخوابن) خلاصه همه حساب میبردیم



ولی الان فکر نکنم این راهکارا چاره ساز باشه واقعا ما چه قدر مظلوم بودیم...! http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_to_take_umbrage2.gif



یک انتظار دیگه که البته در دوران کودکی که نه ولی الان میگم کاش انجام میدادین ثبت نام در کلاسایه مختلف مثه هنری ، حفظ قران و.. http://www.kolobok.us/smiles/standart/yes4.gif




اولین روز دبستان بازگرد



کودکی ها، شاد و خندان باز گرد



باز گرد ای خاطرات کودکی



بر سوار اسب های چوبکی



خاطرات کودکی زیباترند



یادگاران کهن مانا ترند



درسهای سال اول ساده بود



آب را بابا به سارا داده بود



درس پند آموز روباه و خروس



روبه مکار و دزد و چاپلوس



روز مهمانی کوکب خانم است



سفره پر از بوی نان گندم است



کاکلی گنجشککی باهوش بود



فیل نادانی برایش موش بود



با وجود سوز و سرمای شدید



ریز علی پیراهن از تن می درید



تا درون نیمکت جا می شدیم



ما پر از تصمیم کبری می شدیم



پاک کن هایی ز پاکی داشتیم



یک تراش سرخ لاکی داشتیم



کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت



دوشمان از حلقه هایش درد داشت



گرمی دستانمان از آه بود



برگ دفتر ها به رنگ کاه بود



مانده در گوشم صدایی چون تگرگ



خش خش جاروی با پا روی برگ



همکلاسیهای من یادم کنید



باز هم در کوچه فریادم کنید



همکلاسیهای درد و رنج و کار



بچه های جامه های وصله دار



بچه های دکه سیگار سرد



کودکان کوچک اما مرد مرد



کاش هرگز زنگ تفریحی نبود



جمع بودن بود و تفریقی نبود



کاش می شد باز کوچک می شدیم



لا اقل یک روز کودک می شدیم



یاد آن آموزگار ساده پوش



یاد آن گچها که بودش روی دوش



ای معلم نام و هم یادت به خیر



یاد درس آب و بابایت به خیر




ای دبستانی ترین احساس من




بازگرد این مشقها را خط بزن






وااااااای یادش بخیر... http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif

yekta
۱۳۸۹/۰۶/۲۱, ۰۱:۴۰
http://latu85.persiangig.com/farsi-aval-dabestan.jpg


http://up.iranblog.com/2/1253988925.jpg

http://pafa7.persiangig.com/image/Nostalgia-cafe%20chocolati/Book/Ketan%20Dabestan%2889-03-15%29/Ketab%20Dabestan%20%288%29.jpg

*عرفانی*
۱۳۸۹/۰۶/۲۱, ۰۶:۱۲
واقعا ما چه قدر مظلوم بودیم...! http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_to_take_umbrage2.gif






وااااااای یادش بخیر... http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif





وای ... یادم آوردی...... زمون ما مربی کودکستانمون( ما بهش میگفتیم: .... جون) (آخه زمان ما خاله ماله مفهوم نداشت) بهمون میگفت: شما توی خونه هرکاری بکنین، کلاغه واسه من خبرشو میاره!!


و ما هم جدی جدی باورمون میشد!!!


همیشه چشمم به درختان توی حیاط بود تا ببینم کلاغه چطوری داره منو میپاد!!


:ok:

yekta
۱۳۸۹/۰۶/۲۳, ۲۳:۰۶
وای ... یادم آوردی...... زمون ما مربی کودکستانمون( ما بهش میگفتیم: .... جون) (آخه زمان ما خاله ماله مفهوم نداشت) بهمون میگفت: شما توی خونه هرکاری بکنین، کلاغه واسه من خبرشو میاره!!



و ما هم جدی جدی باورمون میشد!!!


همیشه چشمم به درختان توی حیاط بود تا ببینم کلاغه چطوری داره منو میپاد!!



:ok:



راست میگیاااااااا..:nishkand:یادش بخیر :Moshtagh:
البته باز نمیگی فرشته مهربون برامو ن جایزه می اورد :Cheshmak:

yekta
۱۳۸۹/۰۶/۲۳, ۲۳:۱۰
اين متن براي خيلي‌ها يادآور كودكي است كه شايد چند قدم از ما دور شده ... وقتي داشتم اين متن رو مي خوندم متوجه شدم كه دارم بلند بلند مي خندم ... شايد قبلا خونده باشيد اما اگه تكراري نيست اميدوارم همونقدر كه من لذت بردم شما هم دوست داشته باشيد
(برگرفته از وبلاگ خط خطی)


شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم.


شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم.

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !


شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...



شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو



شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....


شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود.



شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد



شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))


شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم.


شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.


شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده.


شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...


شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم.

yekta
۱۳۸۹/۰۶/۲۳, ۲۳:۱۰
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی




شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن


شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود.






شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن.




شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم




شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه




شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم



شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی



شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم.




شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!



شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!




شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم.



شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!




شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن.




شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)



شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران



شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد.



شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

yekta
۱۳۸۹/۰۶/۲۳, ۲۳:۱۱
شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم.


شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود.


شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))


شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !



شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!


شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم.


شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی.


شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد.


شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم.



شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم.



شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد.


شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم.


شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم.


شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده .
شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یاچایی داغه، دایی چاقه


شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو...

yekta
۱۳۸۹/۰۶/۲۳, ۲۳:۱۲
شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!! آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان.



شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و
میگفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم.



شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم.



شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن



شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)




شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم.


همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه.



شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...






شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه.


شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده





شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد.



شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :)


شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه




وااااااای یادش بخیر... http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif

*عرفانی*
۱۳۸۹/۰۶/۲۴, ۱۰:۳۸
سلام علیکم

آخه چطور دلت میاد مارو ببری به اون زمونا؟؟

حالا منم بگم؟؟؟؟؟

شما یادتون نمیاد: ما روپوش های آبی میپوشیدیم و همیشه حتما" حتما" بایستی یک نوار توری دور گردنمون میبستیم به اسم یخنی!!!


شما یادتون نمیاد: آرزومون این بود که اول سال وقتی برامون روپوش میدوزن، دکمه هاش از نوع پرسی فلزی باشه، هم تق تق باز کردنش کیف میداد. هم وقتی سر کلاس دکمه رو روی میز محکم میکشیدیم، داغ میشد، میزدیم پشت دست همکلاسی!!

آی چه کیفی داشت!!!



شما یادتون نمیاد:

ده بیست سی چهل، پنجاه شصت، هفتاد، هشتاد، نود ، صد.
حالا که رسید به صدتا، ما میزنیم سیصدتا
پری خانوم حاضر باش
دستمال آبی وردار
پراز گلابی بردار




شما یادتون نمیاد:
باز مدرسه ام دیر شد (اکبر عبدی)
محله بهداشت و..... هپلی!!!

zeynab
۱۳۸۹/۰۶/۲۴, ۱۱:۳۶
من بچه ی اول خونواده بودم که با اختلاف یک سال و 4 ماه صاحب یه خواهر شدم... از وقتی که یادم میاد چون بچه ی اول بودم همیشه بهم میگفتند تو بزرگ شدی ولی الان که فکر میکنم اونجور که باید و شاید هیچ وقت بچگی نکردم چون همیشه فکر میکردم بزرگ شدم... توصیه ی من به بزرگترها اینه که از بچه هاتون در حد و اندازه ی خودشون توقع داشته باشید و اینو بدونید که بچه با توجه به سنش باید یک سری شیطنتها و بچگیهای خودش رو داشته باشه... :Moshtagh:

davud
۱۳۸۹/۰۶/۲۴, ۲۱:۳۵
ba arze salam vaghean mozoe jalebiye az hamegi to in safhe tashakor kardam
khaterate jalebi tarif kardin vaghean afarin khob mozo dar kardin
az khale bazi hatonam tarif konin bad nist:Graphic (18):

yekta
۱۳۸۹/۰۶/۲۹, ۲۲:۲۲
از زبان کودکان بشنوید

ای پدرای مادر
من به رفتارشمامینگرم
دیده ام ناظراعمال شماست
مهرمن خوب وبدازکارشمامفهوم است
عمل وکارشما الگوی رفتارمن است
نه چنان میشوم آخر/که شما میخواهید
وضع من بسته به رفتارشماست

ای پدر ای مادر
اشتباهی اگرازمن سر زد
کاه راکوه نکنید
نخ مورامنماییدطناب
من هم انسانم ولغزش دارم
بازبان خوش خودذهن من آگاه کنید
تاکه دیگرنکنم کار خطاراتکرار

ای پدر ای مادر
من درآئینه سیمای شما
آنچه اندردلتان میگذردمیخوانم
بهترآن است که بامن همه صادق باشید
تانگیرددل من رنگ ریا

ای پدر ای مادر
باکسی هیچ قیاسم نکنید
هرگلی رنگی و بویی دارد
نقش من بادگران یکسان نیست
وضع من وضعیت آنان نیست
درجهان من تک وبی همتایم