PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ✿✿✿ قصه و داستان برای کودکان ✿✿✿



╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۱/۱۶, ۱۸:۴۰
http://www.roboimages.com/image/ri51129/Islamic_graphic_glitter_comments-%20%28317%29.gif

http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-03.gif

داستان و قصه نقش بسيار مهمي در تكوين شخصيت كودك دارد. از طريق قصه ها و داستان هاي خوب، كودك به بسياري از ارزش هاي اخلاقي پي مي برد.

پايداري، شجاعت، نوع دوستي، اميدواري، آزادگي، جوانمردي، طرفداري از حق و حقيقت و استقامت در مقابل زور و ستم ارزش هايي هستند كه هسته ي مركزي بسياري از قصه ها و داستآنها را تشكيل مي دهند.

پرورش حس زيبايي شناسي در كودك، متوجه ساختن كودك به دنيايي كه اطرافش را فرا گرفته، پرورش عادات مفيد در كودك، تشويق حس استقلال طلبي و خلاقيت كودك هدف هاي اصلي طرح قصه هاي خوب براي كودكان است.

http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-03.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۱/۱۶, ۱۸:۴۲
عروسک

http://img.tebyan.net/big/1389/11/2011012215390425_laura.jpg


نرگس كوچولو در مراسم جشن تولدش یک عروسک خوشگل از مادر بزرگش هدیه گرفته بود كه خیلی شبیه به یک بچه بود؛ تپل مپل و فسقلی با لباس‌های صورتی.

نرگس اسمش را گذاشته بود تپلو. دخترک این عروسک را بیشتر از بقیه اسباب‌بازی‌هایش دوست داشت و مدام با آن بازی می‌كرد، برایش قصه می‌گفت و كلی با او حرف می‌زد و بعضی وقت‌ها هم مثل نی‌نی كوچولو‌ها او را روی پاهایش می‌گذاشت و تكان می‌داد تا بخواباند و لالایی هم می‌خواند لالالالا قشنگم، عروسک زرنگم...

یک روز موقع بازی همین طوركه نرگس، تپلو را بالا و پایین می‌انداخت اتفاق بدی افتاد، پای تپلو كنده شد!

نرگس با ناراحتی عروسكش را بغل كرد و نگاهی به آن انداخت و گریه‌اش گرفت و همان طور كه اشک می‌ریخت بلندبلند می‌گفت: وای خدا حالا چیكار كنم؟ چرا این طوری شد؟

مامان كه صدای نرگس را شنید نگران شد و زودی آمد پیش او و كنارش نشست و گفت: چی شده دخترم چرا گریه می‌كنی؟

نرگس عروسكش را نشان داد وگفت: مامان ببین چی شده، پای تپلو خراب شده پاشو نگاه كن، مامان نرگس را بغل گرفت و نازش كرد و گفت: اگه گریه نكنی بهت قول می‌دم كه پای تپلو رو درست كنم، باشه.

نرگس اشک‌هایش را پاک كرد و گفت: باشه گریه نمی‌كنم، ولی شما چطوری می‌خوای درستش كنی؟
ـ خیلی راحت، پای اونو با چسب مایع می‌چسبونیم.
- می‌شه مامان؟

- بله چرا نمی‌شه؛ فقط یادت باشه كه با گریه هیچ وقت كاری درست نمی‌شه، بهتره آدم وقتی مشكلی براش پیش می‌آد به فكر حل اون باشه یا از بزرگ‌ترش كمک بگیره، بعدشم باید بیشتر مواظب وسایلت باشی.


ـ باشه مامان جون، حالا تپلو رو درستش می‌كنی؟
ـ بله كه درست می‌كنم، بیا با هم این كارو بكنیم.

نرگس خوشحال و خندان به اتفاق مامان رفتند تا پای تپلو را درست كنند، البته دخترک با خودش فكر كرد كه اگر بیشتر مواظب بود این طوری نمی‌شد، برای همین تصمیم گرفت به حرف‌های مامانش گوش بدهد و از اسباب‌بازی‌هایش بهتر مراقبت كند.


http://www.imagecage.net/images/6Jk31292828198/2784492ybhkksek6c.gif

منبع : تبیان

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۱/۱۶, ۱۸:۵۰
احترام به پدربزرگ

http://img.tebyan.net/big/1389/09/2010120614502988_fathersday.jpg


پدرم می خواست برای پدربزرگ کفش بخرد.

مادرم اجازه داد که من هم همراه آن ها بروم. من و پدرم، کفش هایمان را پوشیدیم و جلوی در ایستادیم. اما پدربزرگ هنوز آماده نبود.

گفتم: «پدر! بیا برویم بیرون، پدربزرگ خودش می آید.» پدرم گفت: «این کار درست نیست. ما صبر می کنیم تا پدربزرگ هم بیاید.

پدربزرگ از همه ی ما بزرگ تر هستند. زودتر رفتن ما بی احترامی به اوست.»

پدرم گفت: «یک روز شخصی به همراه پدرش به دیدن امام رفته بودند. او زودتر از پدر وارد اتاق شد.

امام از این رفتار او خیلی ناراحت شدند و گفتند: «این آقا پدر شما هستند، چرا جلوتر از او وارد اتاق شدید؟» آن شخص از کاری که کرده بود خیلی خجالت کشید...»

همین موقع پدربزرگ گفت: «من آماده ام برویم.» پدرم در را باز کرد و گفت: «بفرمایید پدرجان!» پدربزرگ برای پدرم دعا کرد و از در بیرون رفت.

بعد پدرم به من گفت: «برو جانم!» گفتم: «نه! شما پدر من هستید من جلوتر از شما نمی روم!»

پدرم مرا بوسید، بغل گرفت و گفت: «و تو عزیز دل من هستی!»

بعد هر دو با هم از در بیرون رفتیم.


http://www.imagecage.net/images/bRzCDtdA1292828272/16_2.gif

تبیان

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۱/۱۷, ۱۰:۰۹
مثل حضرت زهرا (س)

http://img.tebyan.net/big/1389/09/20101213144809272_sdf_20090824_1560785329.jpg


امروز با مامان رفتیم حرم امام رضا (ع). وقتی از حرم بر می گشتیم، از کنار مغازه های دور حرم رد شدیم. من این مغازه ها را خیلی دوست دارم. چیزهای جالبی دارند؛ انگشترهای کوچک، تسبیح های رنگی، نخود و کشمش، آب نبات....

مامان رو به روی یک مغازه ی پارچه فروشی ایستاد و چند متر پارچه ی گل دار خرید. روی پارچه ی آبی، گل های ریز سفید بود. از مامان پرسیدم: "مامان می خواهی چی بدوزی؟"
مامان خندید و گفت: "یک چیز قشنگ!"

وقتی به خانه رسیدیم مامان متر را آورد و اندازه ی من را گرفت. حدس می زدم که می خواهد برای من چیزی بدوزد. آن وقت با آن پارچه ی گل دار نشست پای چرخ خیاطی. ت..ت..تق دوخت و دوخت و دوخت. من همانطور روبه رویش نشستم و نگاهش کردم. وقتی کارش تمام شد پارچه را برداشت و گفت: "حالا بیا جلو و سرت کن."

با خوش حالی پرسیدم: "مال من است؟"
مامان گفت: "بله!برای دختر قشنگم یک چادر گل دار دوختم."

با خوش حالی چادر را از دست مامان گرفتم و روبه روی آینه ی بزرگ ایستادم. چه قدر قشنگ شده بودم؛ مثل درخت آلبالوی خانه ی مان که فصل بهار شکوفه می دهد. از مامان پرسیدم: "خدا گفته خانم ها باید حجاب داشته باشند؟"

مامان جواب داد: "بله دخترم! خدا به پیامبر (ص) گفت که به زن ها بگوید پیش نامحرم ها باید حجاب داشته باشند. حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) هم که از بهترین زن های دنیا هستند، پیش مردان نامحرم حجاب کامل داشتند."

دوباره خودم را توی آینه نگاه کردم. حالا چادر گل دارم را بیش تر دوست داشتم؛ چون حس می کردم من مثل حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) دارم حجابم را رعایت می کنم."


http://sl.glitter-graphics.net/pub/2702/2702414lnbf8w8wba.gif



منیره هاشمی_پوپک
تبیان

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۱/۱۷, ۱۸:۲۵
اشتباه علی ‌كوچولو


http://img.tebyan.net/big/1389/08/20101030171515966_0060-0807-2803-5703.jpg

یك روز علی كوچولو با مادرش به یك فروشگاه بزرگ برای خرید رفت. مادر یك چرخ خرید برداشت و با علی در فروشگاه مشغول راه رفتن شدند.

علی كوچولو بسیار ذوق زده شده بود از این‌كه در فروشگاهی به این بزرگی و خوش آب و رنگ قدم می‌زدند. انواع خوراكی‌های خوشمزه به علی كوچولو چشمك می‌زد.

علی ساعتی را تحمل كرد ولی بعد از مدتی دید چیزهایی كه مادر از فروشگاه برمی‌دارد دوست ندارد، بنابراین تصمیم گرفت خودش دست به كار شود و جلوتر از مادر به راه افتاد.

مادر تا به خودش بجنبد، دید كه یه عالم خوراكی در سبد خریدشان است. خیلی سریع به علی گفت: علی جان تو با اجازه چه كسی این چیزها را برداشتی... مگر من به تو اجازه دادم؟ علی گفت: با اجازه خودم...

مادر گفت: كار خیلی اشتباهی كردی... چون به اندازه پولی كه در جیبمان هست، می‌توانیم خرید كنیم نه بیشتر...

علی گفت: آخه مامان... من می‌خواهم... شما فقط برای خودتان خرید كردید... پس من چی؟

مادر گفت: پسرم نوبت به تو هم می‌رسد. ما اول باید مایحتاج خانه‌مان را بخریم، بعد خوراكی‌های تو را. پس خیلی زود این چیزهایی را كه برداشتی، ببر و سر جایش بگذار...

علی كوچولو با شنیدن حرف‌های مادر زد زیرگریه و فروشگاه را روی سرش گذاشت. آنقدر گریه كرد و پاهایش را روی زمین كوبید كه آبروی مادرش را برد.

مادر كه خیلی ناراحت شده بود اصلاً به رویش نیاورد و فقط سكوت كرد. وقتی به خانه رسیدند مادر با علی كوچولو صحبت نكرد و فقط گفت برو تو اتاقت.


علی كوچولو همین كار را كرد و ساعت‌ها در اتاقش ماند. از آن لحظه به بعد هیچ خوراكی‌ای متعلق به علی نبود. در نهایت علی پیش مادرش رفت و گفت: مادر... آخه چرا شما این كار را می‌كنید؟ مادر گفت: چون تو آبرویم را در فروشگاه بردی و باید بفهمی كه اشتباه كردی.

این حركتی كه تو كردی آنقدر زشت بود كه هر چی فكر می‌كنم اصلاً قابل بخشش نیست. علی فكری كرد و گفت خب من چه كار كنم مرا ببخشید؟

مادر گفت: فقط دیگه تكرار نشه. علی از مادرش عذرخواهی كرد و گفت: بله تكرار نمی‌شه و از آن روز به بعد علی هیچ وقت برای خوراكی گریه نكرد.

http://www.imagecage.net/images/6Jk31292828198/2784492ybhkksek6c.gif
گلنوشا صحرانورد_روزنامه جام جم_چاردیواری

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۱/۱۷, ۱۸:۲۹
جشن تكلیف
http://img.tebyan.net/big/1389/08/20101024115205686_1b.jpg


سبا كوچولو یك بابابزرگ مهربون داشت كه اكثر اوقات را به مناجات با خدا مشغول بود.

سبا نماز خواندن را خیلی دوست داشت و هر وقت بابابزرگ را در حال نماز خواندن می‌دید، می‌دوید و جانماز مادرش را برمی‌داشت و روی زمین پهن می‌كرد و پشت سر بابابزرگش می‌ایستاد و كارهایی را كه باباجونش درحال نماز خواندن انجام می داد مو به مو اجرا می‌كرد و بعد وقتی نمازش تمام می‌شد جانماز را همان جا رها می‌كرد و می‌رفت و مامانش از این كار سبا فوق‌العاده عصبانی می‌شد.

سبا چند روز دیگه تولدش بود و به سن 9 سالگی می‌رسید. یك روز خانم ناظم در مدرسه برای بچه‌ها صحبت می‌كرد و به آن ها گفت: بچه‌های عزیز، دخترهای خوب من، شما دیگه بزرگ شدید و همه تون امسال به سن تكلیف می‌رسید و ما می‌خواهیم برای شما جشن تكلیف بگیریم.

سبا دستش را بالا گرفت و از خانم ناظم سوال كرد: ببخشید خانم ناظم، اجازه... جشن تكلیف یعنی چی؟

خانم ناظم گفت: جشن تكلیف یكی از جشن‌های بسیار بزرگ مذهبی ما مسلمانان است كه مخصوص شما كودكان می‌باشد. كه از این سن وظایف دینی شما تازه شروع می‌شود.

سبا تمام روز به این جشن فكر می‌كرد و با خودش می‌گفت: یعنی باید چه كارهایی انجام بدهم ؟

و رفت پیش بابابزرگ مهربانش و از او پرسید: بابابزرگ شما می‌دونید كه من به سن تكلیف رسیدم. بابابزرگ گفت: بله دخترم، جشن تكلیفت كی هست؟

سبا: پس شما می‌دونید كه مدرسه می‌خواهد برامون جشن تكلیف بگیره.
بابابزرگ: بله.

هر بچه‌ای كه به سن تكلیف می‌رسه برایش جشن می‌گیرند.
سبا: بابابزرگ هر كسی كه به سن تكلیف می‌رسه باید چه كارهایی انجام
بده؟

بابابزرگ: سباجان یعنی تو دیگه یك خانم بزرگ شدی و از حالا به بعد همه كارها و اعمالت باید مثل یك خانم بزرگ باشه.

حتماً باید حجابت رو حفظ كنی و نماز خواندن از این سن به تو واجب است و باید همیشه، اول وقت نمازت را بخوانی و وظایف دینی‌ات را كاملا ًانجام دهی. سجاده‌ات را پهن كرده و مثل بزرگ‌ترها با خدای مهربان صحبت كنی و همیشه شكرگزار باشی. از حالا به بعد تو دیگه می‌توانی روزه كامل هم بگیری و عبادت خدا را به جا بیاوری.

در این موقع مامان سبا از راه رسید و كنار بابابزرگ و سبا نشست و از صحبت‌های آن ها متوجه جشن تكلیف سبا شد. و رفت سجاده و چادر و مقنعه‌ای كه از قبل برای سبا آماده كرده بود را آورد و روی پای سبا گذاشت و گفت: بفرمایید دختر قشنگم...

این كادو مال توست و اما یادت باشه یكی از كارهایی كه اهمیت زیادی داره این است كه وقتی می‌خواهی نماز بخوانی، باید اول با احترام سجاده‌ات را رو به قبله پهن كنی و بعد از پایان نماز، چادر و مقنعه را مرتب و منظم تا كرده و داخل سجاده قرار دهی و این كار احترام گذاشتن به عبادتت است.

http://sl.glitter-graphics.net/pub/2702/2702414lnbf8w8wba.gif


گلنوشا صحرانورد_چار دیواری(جام جم

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۱/۲۰, ۲۰:۴۸
خدا و حرف های من
http://img.tebyan.net/big/1389/06/20100825100150807_angelhome.jpg


به مادرم گفتم: «فکر می کنم خدا به حرف های من گوش نمی دهد.» مادرم خندید و پرسید: «از کجا می دانی گوش نمی دهد؟» گفتم: «هر چه دعا می کنم و آرزوهایم را می گویم، خدا به حرفم گوش نمی دهد.

مادرم گفت: «خدا همیشه به حرف هایت گوش می دهد، اما تو فراموش می کنی.» پرسیدم:«چی را فراموش می کنم؟»

مادرم گفت: «تو آرزو کردی که حال پدربزرگ خوب شود، پدربزرگ خوب شد. آرزو کردی با ماشین دایی عباس به مسافرت برویم، رفتیم. آرزو کردی کفش کتانی سفید داشته باشی، حالا داری. هیچ وقت نگو خدا به حرف هایم گوش نمی دهد. خدا همه ی آرزوهایت را می داند، دعاهایت را می شنود و هرگز هیچ چیز را فراموش نمی کند. اما تو خودت آرزوهایت را فراموش می کنی.»

گفتم: «یک بار هم آرزو کردم مادربزرگ شب خانه ی ما بماند، او هم ماند.» مادرم مرا بوسید و گفت: «دیدی؟! حالا خوشحال باش و برای همه ی چیزهایی که داری خدا را شکر کن. آرزوهایت را به او بگو و صبر کن تا بر آورده شوند!»

مادرم درست می گوید، خدا همیشه به حرف های من گوش می کند. او مهربان است و مرا خیلی دوست دارد.

http://www.imagecage.net/images/6Jk31292828198/2784492ybhkksek6c.gif

تبیان
تنظیم:نعیمه درویشی_تصویر : مهدیه زمردکار

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۱/۲۵, ۱۱:۵۴
عاقل و دانا یعنی چی؟

http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif


دوست پدربزرگ، به دیدنش آمده بود. آنها توی حیاط نشسته بودند و با هم حرف می‏زدند.

حسین می‏خواست با پدربزرگ توپ بازی کند. به او گفتم: «پدربزرگ مهمان دارد، بیا برویم توی اتاق با هم بازی کنیم.»

دوست پدربزرگ از جیبش دو تا شکلات بیرون آورد. یکی را به من داد و یکی را هم به حسین داد.

من شکلات را گرفتم و از او تشکر کردم. اما حسین فوری کاغذ شکلات را باز کرد تا آن را بخورد. توی گوش حسین گفتم: «تشکر کن!» حسین خندید و سرش را تکان داد.

او هنوز نمی‏تواند خوب حرف بزند، اما همه‏ی ما می‏دانیم که این‏طوری تشکر می‏کند. دوست پدربزرگ سر مرا بوسید و گفت: «تو خیلی عاقل و دانا هستی. آفرین!» من و حسین به اتاق رفتیم و شکلات‏هایمان را به مادرم نشان دادیم.

از مادرم پرسیدم: «عاقل و دانا یعنی چی؟» مادرم کمی فکر کرد و گفت:

«امام جعفر صادق (علیه‏السلام) بهترین و قشنگ‏ترین معنی را گفته‏اند. ایشان فرموده‏اند که عاقل کسی است که بی‏موقع حرف نمی‏زند. وقتی از او چیزی بپرسند جواب می‏‏دهد. به حرف‏های دیگران با دقت گوش گوش می‏کند و از آنها چیزهای تازه یاد می‏گیرد و از همه مهم‏تر این که راستگو است.»

حسین داشت شکلاتش را می‏خورد، اما من شکلاتم را نصف کردم و نصف آن را در دهان مادرم گذاشتم.

من او را به اندازه‏ی همه‏ی دنیا دوست دارم.


http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۱/۲۷, ۲۱:۱۶
هر جا که مهربانی باشد خانه‏ ی خداست

http://img.tebyan.net/big/1388/08/2009111810275719_32.jpg


دیروز، پدربزرگ و مادربزرگ به مکه رفتند.

من و مادر و پدر و مبین به فرودگاه رفتیم. من دلم می‏خواست با آنها به مکه بروم و خانه‏ی خدا را ببینم.

گفتم: «کاش من و مبین را هم می‏بردید تا خانه ‏ی خدا را ببینیم.» مادربزرگ من و مبین را بوسید و گفت: «بزرگ‏تر که بشوید می‏روید. اما یادتان باشد که همه جا خانه‏ی خداست.

هر جا که مهربانی باشد، خوبی و دوستی باشد، آنجا پر از فرشته می‏شود. آنجا خانه ‏ی خدا می‏شود.»

مادربزرگ و پدربزرگ رفتند و من دعا کردم. دعا کردم که یک روز به مکه بروم و خانه‏ی خدا را ببینم. آن روز مبین را هم با خودم می‏برم.


http://i6.glitter-graphics.org/pub/468/468856vb0rexhvtr.gifhttp://i6.glitter-graphics.org/pub/468/468856vb0rexhvtr.gifhttp://i6.glitter-graphics.org/pub/468/468856vb0rexhvtr.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۲/۰۲, ۱۰:۳۸
حاصل مهربانی

http://img.tebyan.net/big/1388/07/5611611113111204851431771681858022227.jpg

رضا با ناراحتی از اتاقش بیرون آمد و گفت: «مامان! کی کتاب مرا پاره کرده؟»

مامان گفت: «کدام کتاب؟» رضا گفت: «همان کتاب داستانی که عمو برایم آورده بود.»

مامان کمی فکر کرد و بعد گفت: «وای ... صبح دیدم زهره دارد از اتاق تو بیرون میآید.

حتماً او پاره کرده است.» رضا به طرف گهوارهی زهره رفت. مامان گفت: «کجا میروی؟»
- میخواهم بروم بیدارش کنم و دعوایش کنم.

مامان لبش را گاز گرفت و گفت: «رضا! این چه حرفی است. تو دیگر بزرگ شدهای. زهره کوچک است. تازه او خواب است. اگر بیدارش کنی گناه کردهای.

رضا گفت: «خوب صبر میکنم تا بیدار شود. آن وقت دعوایش میکنم.» مامان گفت: «رضا! زشت است. از این حرفها نزن. کتابت را بیاور تا من ورقهایش را بچسبانم. تو باید مهربان باشی. باید رحم داشته باشی. مگر نشنیدی مامان بزرگ دیشب چی میگفت؟


رضا کمی فکر کرد و گفت: «یادم نیست. چی میگفت؟»
میگفت: پیامبر ما فرمودهاند: «

در زمین رحم کنید و مهربان باشید تا آن که در آسمان است به شما رحم کند.»

حالا برو کتابت را بیاور تا آن را بچسبانم. رضا به اتاقش رفت و گفت: خودم میچسبانم. خیلی پاره نشده.


http://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۲/۰۴, ۰۹:۱۲
شکر یعنی تشکر

http://img.tebyan.net/big/1388/05/34692017127146231571092259461699423173.jpg


امروز باران آمد، برگ‏ها خیس شدند. زمین خیس شد و باغچه‏ی جلوی خانه‏ی ما هم پر از آب شد.

مادرم گفت: «خدا را شکر.» پرسیدم: «باران خوب است؟» مادرم گفت: «باران خیلی خوب است.

وقتی باران می‏بارد، درخت‏ها و گل‏ها تشنه نمی‏مانند. زمین زیبا می‏شود و پرندها از شادی آواز می‏خوانند.»

دو تا کلاغ روی شاخه‏ی درخت نشسته بودند و قارقار می‏کردند. مادرم گفت: «نگاه کن! حتی کلاغ

مادرم گفت: «باران هدیه‏ ی خداوند است. شکر کردن خدا، یعنی تشکر از او.

تشکر برای باران، برای درخت، برای آسمان و برای همه‏‏ ی چیزهایی که آفریده است.» آن روز من هم مثل مادرم خدا را شکر کردم.

خدا خوشحال بود و وقتی خدا خوشحال است انگار همه چیز قشنگ‏تر است.



http://fotocache02.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//67/bd/dd/4783975_I3O2l.gifhttp://fotocache02.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//67/bd/dd/4783975_I3O2l.gifhttp://fotocache02.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//67/bd/dd/4783975_I3O2l.gifhttp://fotocache02.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//67/bd/dd/4783975_I3O2l.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۹/۱۲/۰۴, ۲۲:۱۰
مهربان باش، مثل خدا

http://img.tebyan.net/big/1387/12/17079501497020018643225141201667815222399.jpg


وقتی قرآن خواندن پدربزرگ تمام می‌شود من قرآن را از او می‌گیرم، آن را می‌بوسم و سرجایش می‌گذارم. من این کار را خیلی دوست دارم. پدربزرگ و من همیشه با دست‌های تمیز قرآن را به دست می‌گیریم.

یک روز بعد از اینکه پدربزرگ قرآن خواند، آن را به من داد تا سرجایش بگذارم. حسین با توپ توی اتاق آمد و مرا دید که قرآن را می‌بوسم. توپ را روی زمین انداخت و خواست قرآن را از من بگیرد.

من گفتم: با دست‌های کثیف نباید به قرآن دست بزنی. اما حسین شروع کرد به گریه کردن. بعد با دست کثیف اشک‌هایش را پاک کرد. حالا صورتش هم چرک و کثیف شده بود. حسین گریه می‌کرد و می‌خواست که قرآن را به او بدهم. پدربزرگ به اتاق آمد و گفت: چی شده؟

گفتم: حسین می‌خواست با دست‌های کثیف و نشسته قرآن را بگیرد، من هم به او ندادم.

پدربزرگ حسین را بغل گرفت و او را به دست‌شویی برد. دست و صورتش را با آب صابون شست. بعد به اتاق آمد و گفت: حالا که دست و صورتش را شسته قرآن را به او بده.

من قرآن را به حسین دادم. او فقط قرآن را بوسید و خندید.

پدربزرگ به سر من دست کشید و گفت: خدا خیلی مهربان است. تو هم باید مهربان باشی.

من حسین را بوسیدم و دوتایی با هم قرآن را سرجایش گذاشتیم.

http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif
برگرفته از مجله: دوست خردسالان
تبیان

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۳/۰۴, ۲۱:۳۶
مادر فرشته ای برای کودک


http://img.tebyan.net/big/1390/02/20110521134123839_12.jpg

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند، وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟

اما خدا به این سؤال هم پاسخ داد: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.


در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد،

می توانی او را
مـادر صدا کنی.


http://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gif http://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gifhttp://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gifhttp://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۵:۵۰
برای رسیدن به آرزوها


http://img.tebyan.net/big/1390/02/20110509115039594_arezu.big.jpg



http://i6.glitter-graphics.org/pub/2259/2259626rgd5aj1g0h.gif

حتما از بزرگ ترها شنیدید که می گن عجله نکن، صبر کن ، عجله کار شیطونه تا حالا فکر کردید که چرا این حرف رو می زنند؟ حتما می گید مگه می شه صبر کرد من همین حالا می خوام این کار رو انجام بدم یا همین حالا باید به خواسته ام برسم.

آدم ها خواسته های زیادی دارند و با عجله دنبال رسیدن به آرزوهایشان هستند و گاهی مرتب دعا می کنند.



امام صادق (ع) می فرمایند:
«راه نجات و نابودی خودت را بشناس. مبادا چیزی از خدا بخواهی که برای تو بد باشد؛ در حالی که گمان می کنی خوبی تو در آن است.

http://i6.glitter-graphics.org/pub/2259/2259626rgd5aj1g0h.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۶/۰۶, ۲۱:۴۹
افطاری به سبک ساره

http://img.tebyan.net/big/1390/06/1682297149177767122253821213125015211911.gif

روز اولی بود که ساره روزه گرفته بود اما خیلی حوصلش سر رفته بود. صبح که، یه کم ،فقط یه کم بیشتر از روزهای قبل (یعنی تا نزدیک ظهر) خوابیده بود. خیلی هم بد نبود تا اینجاش خیلی سخت نگذشته بود .اما تا غروب هنوز خیلی مونده بود.

مامان رفت تو آشپزخونه تا یه فکری برای افطار بکنه که یه دفعه ساره از جا پرید و گفت مامان چی می خوای درست کنی؟ می شه امشب من افطاری درست کنم ؟مامان که حوصله شلوغ کاری و خرابکاری نداشت می خواست بگه نه، ولی یادش اومد که .... گفت باشه بیا باهم درست کنیم .

ساره گفت حالا چی درست کنیم ؟مامان گفت می خوام قرمه سبزی درست کنم .ساره گفت نه .نه پیتزا ،پیتزا درست کنیم ... بلاخره مامان قبول کرد .وسایل پیتزا رو گذاشتن روی میز و مشغول شدن .ساره گفت من دوست دارم یه مدل جدید پیتزا درست کنم .اصلا نمی خوام گِرد باشه می خوام مستطیل باشه نه نه لوزی بهتره .

تازه به جای مرغ ،ماکارونی بریزیم ، من ماکارونی بیشتر دوست دارم .قارچ داخلش نریزیم به جاش چیپس بریزیم .راستی با شکلات روشو تزیین کنم ؟

مامان گفت اصلا پیتزا باتو من کاری ندارم .طبق دستورات ساره پیتزا برای فر آماده شد.حالا ساره گفت می خوام ژله درست کنم خیلی هوس ژله کردم .یه بسته پودر ژله برداشت و ...ژله رو هم آماده کرد.

مامان که دیگه بدجوری کلافه شده بود از آشپزخونه زد بیرون و گفت باقیش با خودت .حالا سفره ی افطار، فقط سالاد کم داشت ساره مشغول شد .اول با خودش فکر کرد اصلا مگه سالاد همیشه باید با کاهو و خیار و گوجه باشه .یه نگاهی توی یخچال انداخت .

یه بادمجون ،دو تا کیوی ،یه مقدار ترشی ،رب گوجه....خدا رو شکر سالاد هم آماده شد.
بلاخره وقت افطار رسید مامان اول نون و پنیر و گذاشت سر سفره، ولی ساره ناراحت شد .اونا رو برداشت و برد تو آشپزخونه و گفت :باید از غذایی که من آماده کردم بخورید.

بابا تا اینو شنید مثل همیشه شروع کرد به لوس کردن ساره و گفت مگه دختر بابایی غذا درست کرده،بردار بیار غذای مخصوص سرآشپز و تا یه بار یه غذای حسابی خورده باشیم .بعد یه نگاهی به مامان کرد و چشمک زد.
پیتزا و ژله و سالاد توی سفره چیده شد. اما ساره هرچی بیشتر به غذا ها نگاه می کرد بیشتر ساکت و اخمو می شد .به سالادش که اصلا نمی شد نگاه کرد؛ نه اینکه خیلی خوشگل بود دیگه معلوم بود چقد خوشمزه هم است !

اما ژله :تا بابا چشمش افتاد به ژله گفت باریک الله دخترم ،صد دفعه گفتم توی افطار جای شربت خالیه اینم شربت .ساره می خواست بگه اینکه شربت نیست ولی دید اگه بگه شربته کمتر آبروش می ره .با اون یه پارچ آبی که ساره توش خالی کرده بود بهتر از این هم نمی شد .

ولی مثل اینکه پیتزاهه بد نبود هرچند ساره خودش بهش لب نزد اما مامان و بابا زورکی یه برش خوردند تا ساره ناراحت نشه. بابا که دید ساره ناراحته گفت: بابایی اسم این کیکه چیه حتما اروپاییه آخه من که تا حالا از این کیکا ندیده بودم!

ساره جوابی نداد و رفت تو آشپزخونه تا یواشکی چندتا لقمه نون و پنیر بخوره لقمه اول از گلوش پایین نرفته بود که باباهم نشست کنارش و بدون اینکه چیزی بگه لقمه گرفت .ولی لقمه اول رو داد به مامان که داشت از بیرون بهشون نگاه می کرد.بعد خندیدن و همگی مشغول خوردن نون و پنیر شدند.

http://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gif

انسیه نوش آبادی
بخش کودک و نوجوان تبیان

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۶/۰۶, ۲۱:۵۲
بهتر از عطر یاس

http://img.tebyan.net/big/1390/05/9533185141831293813862091423923212069.gif

پدر امیر حسین سالها پیش شاخه یاسی توی باغچه ی حیاط خونه، کنار درخت توت کاشته بود .یاس کوچک ،کم کم بزرگ شد و از دیوار حیاط بالا رفت تا جاییکه همه دیوار حیاط زیر گلهای یاس مخفی شد.

عطر یاس همه جا رو پر کرده بود هر کسی به اون خونه می رفت از عطر یاس و صفای درخت توت لذت می برد و از اونها تعریف می کرد .کم کم تعریف های مردم از عطر یاس باعث شد گل یاس خودشو بگیره و یه کم مغرور بشه .

واسه همین یه روز رو به درخت توت کرد و گفت: فکر نمی کنم هیچ بویی بهتر از بوی من شنیده باشی .عطر یاس بهترین عطر دنیاست .درخت توت می خواست چیزی بگه که یه دفعه نگاهش به امیر حسین افتاد حرفشو خورد و چیزی نگفت.

امیر حسین اون شب دلش می خواست سجادشو توی حیاط بندازه و توی حیاط نماز بخونه .سجادشو انداخت زیر لب آهسته برای خودش اذان گفت و بعد به نماز ایستاد : بسم الله الرحمن الرحیم ،الحمدلله...

گل یاس با تعجب می دید که حیاط خونه داره نورانی و روشن می شه .مثل اینکه از دور تا دور امیر حسین نور به سمت آسمون پاشیده می شد.کم کم عطر عجیبی توی فضا پیچید. عطری که هیچ کس تا به حال بویی مثل اون نشنیده بود.

بوی عطر، آنقدر زیاد شد که دیگه بوی گل یاس استشمام نمی شد .یاس و درخت توت به امیرحسین و سجادش خیره شده بودند مثل اینکه اونها غیر از امیر حسین یه موجود دیگه ای هم می دیدند .اونا نماز امیرحسین رو می دیدند .

نماز امیر حسین شبیه یه فرشته بلوری به سمت آسمون پر می کشید . عطر بی نظیری که بوش می یومد از نماز امیر حسین توی فضا پخش می شد.

نماز که تموم شد هنوز تا مدتی بوی عطرش توی فضا شنیده می شد .اما طولی نکشیدکه عطر نماز در آغوش باد از خونه اونها رفت .

درخت توت که قبلا هم نماز خوندن بعضی از اهل خونه رو دیده بود متوجه ماجرا شد و رو کرد به گل یاس و گفت: عطر نماز،خوشبوترین عطریه که تا حالا استشمام کردم .

گل یاس که هنوز مست بوی نماز بود،سرشو پایین انداخت آهسته گفت: منظوری نداشتم .

http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۶/۰۷, ۱۲:۵۷
صبر ایوب


http://img.tebyan.net/big/1390/05/20110802101533785_01.jpg


ایوب (ع) یکی از پیامبران خدا بود. او چندین مزرعه و باغ داشت وتعداد زیادی گاو و گوسفند. حضرت ایوب به پسرانش می گفت، بگردند و اگر با فقیری یا یتیمی برخورد کردند از او دعوت کنند تا به خانه ی ایوب بیاید و با آنها غذا بخورد .

ایوب بنده پرهیزکاری بود و در همه حال خدا را شکر می کرد. یک روز شیطان نزد مردم رفت و به آنها گفت:«ایوب خدا را شکر می کند چون در نازونعمت است. او گرسنگی و تشنگی نکشیده تا شکر کردن یادش برود!» مردم که این سخن را شنیدند گفتند:«درست می گوید مهم آنست که در فقر و نداری هم شکر گوید».

از قضا، گوسفندانش مردند. گاوهایش تلف شدند. مزرعه هایش خشکیدند.پسرانش مردند خودش هم بیمار شد. مردم او و همسر با ایمانش،رحیمه را از شهر بیرون کردند .آنها خیلی از روزها گرسنه و تشنه بودند. اما ایوب در هر حالی خدا را شکر می کرد. او رنج های زیادی را تحمل کرد؛ اما آنقدر صبور بود که هیچ گاه لب به شکایت باز نکرد. سرانجام هم مزد صبرش را گرفت.

خداوند نعمت هایی را که از او گرفته بود، دوباره به او بازگرداند؛ بچه هایش را، گاو و گوسفندانش را، سلامتی اش را. حالا صبر او معروف است. اگر کسی خیلی صبور باشد، می گویند فلانی صبر ایوب دارد.


صبر در قران

خدا صابران را دوست دارد
خدا افراد صبور را دوست دارد.(سوره ی آل عمران-آیه ی 146)

صبر نشانه ی ایمان

در چندین جای قرآن کریم، صبر یکی از نشانه های مؤمن شمرده شده است. مثلاًدر سوره ی بقره ایه ی177.

خدا در این آیه میفرماید:«. . . مؤمنان در تنگدستی و بیماری یا مشکلات دیگر صبر می کنند» .


دیگران را به صبر دعوت کنید

شاید خیلی از شماها سوره ی «عصر» را از حفظ باشید در این سوره از ویژگی های مؤمنان یکی هم اینست:«دیگران را به صبر سفارش می کنند.» آیا تا به حال شده دوستت مشکلی پیدا کند و تو به او سفارش کنی که صبر کند؟

http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-03.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۷/۱۷, ۲۳:۳۶
http://www.koodakaneh.com/Images/story/farashteh.jpg

فرشته ها

http://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gif http://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gifhttp://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gifhttp://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gif

من و دايي عباس به خيابان رفته بوديم كه من ، يك خيابان پرنده فروشي ديدم . به دايي گفتم : « براي من دو تا پرنده كوچك مي خريد » دايي پرسيد : « مي خواهي با آن چه كني ؟» گفتم : « مي خواهم آن ها را در يك قفس كوچك و قشنگ نگه دارم .»

دايي گفت :« در خانه حضرت علي (ع) مرغابي هايي بودند كه آن ها را كسي به امام حسين (ع) هديه داده بود . يك روز حضرت علي به دخترشان گفتند : اين ها زبان ندارندكه وقتي گرسنه يا تشنه مي شوند بتوانند چيزي بگويند يا از تو چيزي بخواهند . آن ها را رها كن تا از آن چه خدا روي زمين آفريده ، بخورند و آزاد باشند .»

به پرنده هاي بيچاره نگاه كردم . به دايي گفتم :« دو تا پرنده برايم مي خريد؟» دايي گفت : قفس هم مي خواهي ؟» گفتم :« نه ! مي خواهم آن ها را آزاد كنم .» دايي گفت :« در روز تولد حضرت علي (ع) تو با آزاد كردن پرنده ها ، قشنگترين هديه را به ايشان مي دهي .»

من و دايي دو تا پرنده خريديم و آن ها را آزاد كرديم . پرنده ها پر زدند و به آسمان رفتند ، دور دور ، جايي نزديك فرشته ها .

http://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gif http://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gifhttp://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gifhttp://fotocache01.stormap.sapo.pt/fotostore02/fotos//0d/7b/ea/4784186_gBuAQ.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۷/۲۱, ۲۱:۵۶
آزادی پروانه ها

http://i6.glitter-graphics.org/pub/2259/2259626rgd5aj1g0h.gif

حسام ، پسر کوچولوی قصه ما توی این باغ ، لابه لای گل ها می دوید و پروانه ها را دنبال می کرد .

هر وقت پروانه زیبایی می دید و خوشش می آمد آرام به طرف او می رفت تا شکارش کند . بعضی از پروانه ها که سریعتر و زرنگتر بودند ، از دستش فرار می کردند ، اما بعضی از آنها که نمی توانستند فرار کنند ، به چنگش می افتادند .

حسام ، وقتی پروانه ها را می گرفت ، آنها را در یک قوطی (http://www.askquran.ir/tags/%d9%82%d9%88%d8%b7%db%8c.html) شیشه ای زندانی می کرد .

یک روز چند پروانه زیبا گرفته بود و داخل قوطی (http://www.askquran.ir/tags/%d9%82%d9%88%d8%b7%db%8c.html) انداخته بود ، قصد داشت که پروانه ها را خشک کند و لای کتابش بگذارد و به همکلاسی هایش نشان بدهد . پروانه ها ترسیده بودند ، خود را به در و دیوار قوطی (http://www.askquran.ir/tags/%d9%82%d9%88%d8%b7%db%8c.html) شیشه ای می زدند تا شاید راه فراری پیدا کنند .

حسام همین طور که قوطی (http://www.askquran.ir/tags/%d9%82%d9%88%d8%b7%db%8c.html) شیشه ای را در دست گرفته بود و به پروانه ها نگاه می کرد خوابش برد . در خواب دید که خودش هم یک پروانه شده است و پسر بچه ای او را به دست گرفته و اذیت می کند . تمام بدنش درد می کرد و هر چه فریاد و التماس می کرد کسی صدایش را نمی شنید .

بعد پسر بچه ، حسام را ما بین ورق های کتابش گذاشت و کتاب را محکم بست و فشار داد . دست و پای حسام که حالا تبدیل به یک پروانه نازک و ظریف شده بود ، ترق ترق صدا می داد و می شکست و حسام هم همین طور پشت سر هم جیغ بلند می کشید .

ناگهان از صدای فریاد خودش از خواب پرید و تا متوجه شد که تمام این ها خواب بوده است دست به آسمان بلند کرد و از خدا تشکر کرد .

ناگهان به یاد پروانه هایی افتاد که در داخل قوطی (http://www.askquran.ir/tags/%d9%82%d9%88%d8%b7%db%8c.html) شیشه ای ، زندانی شده بودند ... ! بعد ، قوطی (http://www.askquran.ir/tags/%d9%82%d9%88%d8%b7%db%8c.html) پروانه ها را به باغ برد ، در قوطی (http://www.askquran.ir/tags/%d9%82%d9%88%d8%b7%db%8c.html) را باز کرد و پروانه ها را آزاد کرد . پروانه ها خیلی خوشحال شدند و از قوطی (http://www.askquran.ir/tags/%d9%82%d9%88%d8%b7%db%8c.html) بیرون پریدند و شروع به پرواز کردند .

حسام فریاد زد ؛ پروانه های قشنگ مرا ببخشید که شما را اذیت می کردم . قول می دهم این کار زشت را هرگز تکرار نکنم .

http://i6.glitter-graphics.org/pub/2259/2259626rgd5aj1g0h.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۷/۲۵, ۲۱:۲۹
کمک به خواهر کوچولوم

http://img.tebyan.net/big/1390/07/23922568340721021953318317223017914523488.gif

http://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gif

سلام من امیرعلی هستم.5 سالمه.
تازه ! ساله دیگر می خوام برم پیش دبستانی.

من یه خواهر خیلی کوچیک دارم که فقط 3 سالشه. اسمه خواهرم موناست.
وقتی من برای مامان و بابام شعر می خونم؛ یه دفعه خواهرم ناراحت می شه و گریه می کنه.

تازه وقتی هم که نقاشی می کشم، نقاشی هامو خراب می کنه.
ولی من دلم برای خواهرم می سوزه آخه هنوز خیلی کوچولو هست.

منم وقتی هم سن اون بودم نمی تونستم خوب نقاشی کنم. حتی هیچ شعری هم بلد نبودم.

اما مامانم به من کمک کرد و به من یاد داد که چه طوری باید نقاشی قشنگ بکشم.

شب ها هم آنقدر برام شعر خوند که همه شعرها رو یاد گرفتم.
خیلی خوبه که یه نفر به آدم کمک کند و کارای خوب رو به آدم یاد بده.

منم می خوام همه کارهایی رو که از مامانم یاد گرفتم به مونا کوچولو یاد بدم.

چون مامانم دیگه سرش شلوغه و وقت نداره.

این طوری هم به مامانم کمک می کنم و هم به خواهر کوچولوم .

آخر من برادر بزرگترشم.



http://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۷/۲۸, ۱۹:۵۶
داستان حضرت ابراهیم (ع)


http://shia-leaders.com/download/kodak/Hazrate%20Ebrahim%5Bshia-leaders%20%5D.mp3

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۷/۲۹, ۲۲:۱۳
نامه‏ای برای خدا

http://img.tebyan.net/big/1388/10/1851041201419423315617187233523589112361.jpg (http://www.askquran.ir/bigimage.aspx?img=http://img.tebyan.net/big/1388/10/13538195185122717115311177318451112210253.jpg)


http://s17.rimg.info/39d7e2f70bbdfc9b7e347790259f3119.gif http://s17.rimg.info/39d7e2f70bbdfc9b7e347790259f3119.gif http://s17.rimg.info/39d7e2f70bbdfc9b7e347790259f3119.gif

در خواب و بیداری سایه‏ی پدر (http://www.askquran.ir/children_teenagers/aheavenlyhouse/anangelisherelook/2008/7/16/70508.html)را دید که از حیاط بیرون رفت. سارا کوچولو یک هفته پیش مادرش را از دست داده بود. همه به او می‏گفتند: «مادرت رفته پیش خدا» و او امروز تصمیم داشت نامه‏ای برای خدا بنویسد تا یک بار هم که شده مادرش را ببیند.

هوا (http://www.askquran.ir/children_teenagers/doagooddeedtoyourself/lifewithabelief/2009/7/5/95976.html)کاملاً روشن شده بود. نور خورشید از پنجره به اتاقش می‏تابید. صورتش را شست و به آشپزخانه رفت تا صبحانه بخورد ولی نانی توی جا نونی نبود. همیشه مامان برای خانه نان (http://www.askquran.ir/children_teenagers/aheavenlyhouse/anangelisherelook/2007/12/3/54860.html)می‏خرید و پدر این را فراموش کرده بود. با دیدن اسکناس صدتومانی که پدر روی میز گذاشته بود چهره‏اش گل انداخت و لبخند روی لبان کوچکش نشست. با صدتومان می‏توانست نان بخرد. کمی فکر کرد. اگر پول را برای نان می‏داد نمی‏توانست خودکار بخرد. قالب پنیر را برداشت و چند تکه بدون نان خورد. تا حدودی گرسنگی‏اش برطرف شد. حال باید به مغازه‏ی حسین آقا می‏رفت و خودکار می‏خرید. به یاد حرف‏های مادرش افتاد:
- هر وقت بیرون رفتی روسری بپوش!
نگاهی به عکس مادر انداخت و گفت:
- چشم مامان جون!

بعد روسری قرمز رنگش را سرش کرد و با خود اندیشید که این‏طوری خدا بیشتر دوستش دارد.
بوی نان محلی همه‏جا پیچیده بود و صدای شکم سارا هم لحظه‏ای قطع نمی‏شد. دیدن مادر بیشتر از شکم می‏ارزید. بدون توجه به صداهای شکمش یک خود کار آبی خرید. وقتی به خانه رسید یک برگ از وسط دفترش کند و مشغول نوشتن شد. با خطی درشت و کودکانه!

با صدای زنگ در به خود آمد. دوباره روسری قرمز رنگش را پوشید و به طرف در دوید. زن همسایه با یک قرص کامل نان پشت در ایستاده بود. سارا کوچولو نان را گرفت و گفت:
- زهره خانم!... نامه‏ای برای خدا نوشتم، برایم پست می‏کنی؟
زهره خانم گفت:
- اجازه می‏دهی بخوانم!

سارا کوچولو نامه (http://www.askquran.ir/literature_art/news_reports/year1383news/2005/2/2/10303.html)را به دست زهره خانم داد زهره خانم با خواندن نامه ناراحت شد به این می‏اندیشید که چگونه به این کوچولو بفهماند کسی که از این دنیا رفت دیگر باز نمی‏گردد. دلش نیامد قلب کودک را بشکند. به همین دلیل گفت:
- امروز پنج‏شنبه است… می‏برمت سر خاک مادرت … اون از آن بالا تو را خواهد دید. نامه‏ات را سر مزارش بگذار… خدای مهربون حتماً خودش نامه را به مادرت خواهد داد.

سارا کوچولو خیلی خوشحال شد. چون خدای مهربان برایش نان هم رسانده بود. نامه را داخل جیبش گذاشت و همراه زهره خانم به طرف امام‏زاده به راه افتاد.
امامزاده خیلی شلوغ بود. صدای تلاوت قرآن از گوشه و کنار شنیده می‏شد. سارا کوچولو به طرف مزار مادرش رفت و نامه را روی سنگ گذاشت.

نگاهی به آسمان انداخت. انگار مادرش را روی ابرها می‏دید. لبخندی زد و سرش را پایین آورد. نامه روی سنگ مزار نبود. با خود گفت:
- حتماً خدای مهربان نامه را به دست مادرم رسانده است.

از آن روز به بعد سارا کوچولو هر پنج‏شنبه برای خدا نامه می‏نوشت و به امامزاده می‏برد و بدین طریق وجود مادرش را حس می‏کرد.

آری!... خداوند بسیار مهربان است و کودکان را دوست می‏دارد.


http://s17.rimg.info/39d7e2f70bbdfc9b7e347790259f3119.gif http://s17.rimg.info/39d7e2f70bbdfc9b7e347790259f3119.gif http://s17.rimg.info/39d7e2f70bbdfc9b7e347790259f3119.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۷/۳۰, ۲۲:۰۳
کفشدوزک

http://jazirehdanesh.com/files/koodakan/pages/ladybug.gif

سارا كوچولو توي حياط خانه‌شان كنار باغچه مشغول بازي كردن بود كه يك دفعه چشمش افتاد به حشره كوچك و قشنگي كه داشت روي زمين راه مي‌رفت.

خم شد و نگاهش كرد. رنگش نارنجي بود و چند تا خال مشكي روي تنش داشت.
پيش خودش گفت: اين ديگه چيه؟ چقدر بامزه‌اس!

آرام آرام ‌ دنبالش راه رفت و بعد تصميم گرفت كه آن را بردارد و براي خودش نگه دارد، براي همين سريع رفت و از توي خانه يك ظرف شيشه‌اي دردار آورد و جانور فسقلي را گرفت و داخل آن انداخت و بعد گوشه‌اي نشست و خوب نگاهش كرد.

يكي دو بار شيشه را سر و ته كرد و آن حشره كوچك را بالا و پايين انداخت. جانور بيچاره پرت مي‌شد و به اين طرف و آن طرف ظرف مي‌خورد و سارا كه از اين كار خوشش آمده بود تكرارش مي‌كرد و مي‌خنديد!

حالا او مي‌خواست بداند كه اسم اين حشره ريزه ميزه چيست و به خاطر همين، بلند مادرش را صدا كرد: ـ مامان، مامان... .

مادر با شنيدن صداي سارا فوري خودش را به حياط رساند و گفت: چيه بچه جون، چرا سر و صدا راه انداختي؟

سارا هم شيشه‌اي را كه در دست گرفته بود كمي بالا آورد و گفت: مامان جون ببين چي پيدا كردم، مال خودمه‌ها!

مادرش با تعجب به ظرف نگاه كرد و گفت: اي واي، چرا اينو اين طوري‌اش كردي؟ گناه داره.

سارا بدون توجه به حرف‌هاي مادرش گفت: مامان اين اسمش چيه؟
ـ‌ دختر من‌ به اين مي‌گن كفشدوزك، اما تو داري خيلي اذيتش مي‌كني.
ـ‌ من كه كاريش ندارم، تازه براش خونه هم درست كردم؛ الانم مي‌خوام برم براش خوراكي بيارم!

مادر با مهرباني گفت: سارا جون ما حق نداريم هيچ حيووني رو زندوني كنيم خدا اين كارو دوست نداره و از دست ما ناراحت مي‌شه، اصلا ببينم تو خودت دوست داري توي اتاق زندوني باشي و نتوني بازي كني؟

سارا كمي فكر كرد و گفت: معلومه كه دوست ندارم.

ـ‌ خب دختر گلم كفشدوزك هم دوست نداره؛ اون دلش مي‌خواد آزاد باشه و بازي كنه. ببين چقدر ناراحته، شايدم داره گريه مي‌كنه! حالا بيا و اين فسقلي رو آزادش كن كه بره، آفرين.

دختر كوچولو به حرف‌هاي مادرش فكر كرد و متوجه شد كه او درست مي‌گويد و در ضمن دلش هم نمي‌خواست كه خداي مهربان از دستش ناراحت بشود. براي همين روي زمين نشست و در ظرف را باز كرد و گفت: بيا برو كوچولو، ببخشيد كه اذيتت كردم.

كفشدوزك به آرامي بيرون آمد و به طرف باغچه رفت. سارا احساس خوبي داشت و به نظرش آمد كه كفشدوزك هم خوشحال است!

http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۸/۰۲, ۱۷:۴۵
دانه ای برای گنجشکها


http://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gif

علي پشت پنجره اتاقش نشسته بود و بيرون را تماشا مي‌كرد. برف بشدت مي‌باريد و حياط خانه‌شان را سفيدپوش كرده بود. علي خوشحال و شاد فكر مي‌كرد و نقشه مي‌كشيد كه وقتي برف‌ها زياد شدند داخل حياط برود و آرام روي آنها قدم بزند تا جاي پايش بيفتد و با ردپايش يك شكل درست كند، دايره، مربع، مثلث يا يك چيز ديگر و آن وقت يك آدم‌برفي هم‌قد خودش وسط آن درست كند و با هم بازي كنند و يكي دو تا گلوله برفي به آن بزند، البته خيلي آرام كه دردش نگيرد و خراب نشود!


علي همين طور كه دانه‌هاي درشت برف را با نگاهش ‌ از آسمان دنبال مي‌كرد تا به زمين برسند، ناگهان چشمش به پرنده‌اي افتاد كه از سرما خودش را جمع كرده بود و روي ديوار جايي كه برف كمتري داشت بي‌حركت نشسته بود. توي دلش گفت: حيووني سردشه، حتما گرسنشم هست و از جايش بلند شد و دو دستش را به شيشه چسباند و از ميان آنها به دقت پرنده را نگاه كرد. چه كاري مي‌توانست برايش انجام دهد؟ فكر كرد كه يك چيزي ببرد و رويش بيندازد تا گرم بشود، اما از اين فكر خنده‌اش گرفت چون پرنده پرواز مي‌كرد و مي‌رفت، پس بايد فكر ديگري مي‌كرد. اين بار صورتش را به شيشه چسباند و چند دقيقه‌اي آنجا را نگاه كرد و بالاخره به اين نتيجه رسيد كه بهتره برايش يك چيزي ببرد تا بخورد.


براي همين رفت پيش مادرش كه در اتاق ديگري بود و از او پرسيد: مامان چيزي داريم كه پرنده‌ها بتونن بخورن؟
مادر كمي فكر كرد و گفت: خب، پرنده دونه مي‌خوره!
ـ‌ مي‌دونم، ما تو خونه دونه داريم؟
ـ‌ نه نداريم، براي چي مي‌خواي؟
ـ‌ همين طوري پرسيدم، مي‌خواستم بدونم!


علي دوباره آمد پشت شيشه و پرنده را نگاه كرد، هنوز همان طور آنجا نشسته بود، بايد كاري مي‌كرد اما... .


تصميم گرفت با پولي كه بابا به او داده بود تا يك جعبه مدادرنگي جديد براي خودش بگيرد، برود و از مغازه اكبرآقا دوست پدرش كه كنار خانه‌شان بود دانه بخرد. براي همين فوري لباس‌هايش را پوشيد و از خانه بيرون آمد و يك راست به مغازه رفت و از اكبرآقا پرسيد: ببخشيد شما دونه پرنده داريد؟
ـ‌ به‌به علي آقا حالت چطوره؟ بله كه داريم، واسه چي مي‌خواي؟


علي نگاهي به اكبر آقا انداخت و همه ماجرا را براي او تعريف كرد. وقتي حرف‌هاي علي تمام شد اكبر آقا دستش را روي شانه او گذاشت و گفت: خيلي بچه با معرفتي هستي، كار خوبي مي‌كني كه تو اين سرما به پرنده دونه مي‌دي، مي‌دونستي كه خدا از اين كار خيلي خوشش مي‌ياد، آفرين.


و بعد رفت و يك بسته دانه پرنده براي علي آورد و گفت: بيا علي جون اينم خوراك پرنده، اين براش خوبه.
ـ‌ دست شما درد نكنه، چقدر مي‌شه؟
اكبر آقا دست علي رو گرفت و با مهرباني گفت: هيچي، برو زودتر برسونش به پرنده كه گرسنشه.
ـ‌ آخه پولش چي مي‌شه؟
ـ‌ حالا برو بعد حساب مي‌كنيم.


وقتي علي داشت از مغازه بيرون مي‌آمد اكبر آقا صداش زد و گفت: راستي علي جون اگه خواستي مداد رنگي بخري خودم دارم بيا همين جا، حالا بدو برو كه پرنده منتظره، سلام منو بهش برسون!


در ميان خنده‌هاي اكبرآقا علي بيرون آمد و يكراست به خانه و توي حياط رفت. پرنده هنوز همان طور‌آنجا نشسته بود.كمي از دانه‌ها را مشت كرد و كنار ديوار روي زمين ريخت و فوري آمد توي اتاق و آرام آرام پشت پنجره رفت تا پرنده را يواشكي نگاه كند، اما چيزي را كه مي‌ديد باورش نمي‌شد چندتا پرنده ديگر هم براي خوردن دانه‌ها آمده بودند. خيلي خوشحال شد، احساس خيلي خوبي داشت و آهسته گفت: خدايا شكرت؛ فقط اكبر آقا رو يادت نره اونم كمك كرده.


http://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gifhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Love%20Animated%20Emoticons/teddy%20loves%20you.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۸/۰۵, ۱۹:۳۷
http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif



http://iiny.org/img/2%20kodak/emam%20javad/picture%20005.jpg


http://iiny.org/img/2%20kodak/emam%20javad/picture%20006.jpg


http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۸/۰۶, ۱۲:۴۴
ماهی قرمز مغرور


http://iiny.org/img/2%20kodak/jokes/u.jpg


http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1400422382.gif

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
توی یک برکه بسیار زیبا دسته ای از ماهیها و قورباغه ها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند، توی کارها به هم کمک می کردند، حتی اگر یک دشمن مثل مرغ ماهیخوار یا موجودات دیگری به برکه آنها نزدیک می شدند قورباغه های نگهبان خیلی سریع به همه خبر می دادند تا فرار کنند، همه باهم خوب و مهربون بودند به جز یکی از ماهیها.


توی این برکه زیبا یک ماهی قرمز کوچولو که دمش سه تا باله بزرگ و زیبا داشت زندگی می کرد، ماهی قرمز ما چون فکر می کرد با بقیه فرق داره و از همه زیباتره، مدام توی برکه این طرف و آن طرف می رفت و به همه می گفت: ببینید باله های من توی آب چه قدر قشنگ میشه وقتی شنا می کنم،می بینید من چه قدر از همه شما زیباترم، هیچکدام از شماها به زیبایی من نیستید.


خلاصه ماهی قرمز قصه ما هرجا می رفت فقط از خودش تعریف می کرد، به خاطر همین هم بود که بقیه باهاش دوست نبودند و اون توی برکه به اون بزرگی تنهای تنها بود و هیچکس نبود تا باهاش بازی کنه.
روزها همین طور می گذشت و می گذشت، تا اینکه یک روز، ماهی قرمز بر خلاف قانون برکه رفته بود روی آب تا به قورباغه های نگهبان باله هاش رو نشون بده، ولی ناگهان یک مرغ ماهیخوار بدون اینکه ماهی قرمز بفهمه نشست کنار برکه و خیره شد به ماهی قرمز.


قورباغه های نگهبان حسابی ترسیده بودند، یکی از اونها خیلی سریع رفت توی آب و خودش رو به ماهی قرمز رسوند و آرام بهش گفت: ماهی گلی زود برو زیر آب الان ...


اما قرمزی پرید وسط حرفش و گفت: چون من از تو زیباترم به من حسودی می کنی برای همین هم میخوای من برم زیر آب، اما اشتباه می کنی من زیر آب نمی رم.


برای همین چرخی زد و کمی آن طرف تر رفت، غافل از اینکه مرغ ماهیخوار برای او چه نقشه ای کشیده.
در همین هنگام ماهی قرمز به بالا پرید، بالا پریدن همان و شکار مرغ ماهیخوار شدن همان.


مرغ ماهیخوار ماهی قرمز مغرور را در یک چشم به هم زدن خورد و از آنجا پرواز کرد و رفت.

http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1400422382.gif

« وَ اللّهُ لایُحِبُّ كُلَّ مُخْتال فَخُور»
خداوند دوستدار هیچ متكبر خودستایى نیست.
آیه 23 از سوره حدید

قاری قرآن
۱۳۹۰/۰۸/۰۶, ۱۳:۲۱
كسي كمك مي كند؟

http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0461.jpg

يك مرغ حنايي كوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگي مي كرد.دوستان او يك سگ خاكستري، يك گربه ي نارنجي و يك غاز زرد بودند.

http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0462.jpg

يك روز مرغ حنايي مقداري دانه گندم پيدا كرد. او پيش خودش فكر كرد ، "من مي توانم با اين دانه ها ، نان درست كنم .


http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0463.jpg
مرغ حنائي كوچولو پرسيد: كسي به من كمك مي كند تا اين دانه ها را بكارم؟
سگ گفت: من نمي توانم.
گربه گفت: من دلم مي خواهد ولي كار دارم و نمي توانم.
غاز گفت: من امروز بايد به بچه هايم شنا ياد بدهم و نمي توانم.
مرغ حنائي گفت: پس من خودم اين كار را خواهم كرد.او بدون كمك كسي دانه ها را كاشت.



http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0464.jpg
مرغ حنائي كوچولو پرسيد: كسي مي تواند در دروكردن گندم به من كمك كند؟
سگ گفت: من بايد به شكار بروم.
گربه گفت: من تازه از خواب بيدار شدم و حال ندارم.
غاز گفت: من بالم درد مي كند.
مرغ گفت: پس خودم تنهايي آنرا انجام مي دهم. مرغ كوچولو بدون كمك كسي گندم ها را دروكرد.

http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0465.jpg
مرغ حنايي كه خسته شده بود، پرسيد: كسي به من كمك مي كند كه اين گندمها را به آسياب ببريم و آنها را آرد كنيم؟
سگ گفت: من نمي توانم.
گربه گفت: من نمي توانم.
غاز گفت: من هم نمي توانم.
مرغ حنايي گفت: خودم اينكار را خواهم كرد. او گندمها را به آسياب برد و تنهايي آنها را آرد كرد بدون اينكه كسي به او كمك كند.


http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0466.jpg
مرغ حنايي كه خيلي خيلي خسته بود، پرسيد: كسي به من كمك مي كند تا با اين آرد نان بپزيم؟
ولي باز هم سگ و گربه و غاز به او كمك نكردند و هر كدام بهانه اي آوردند.
مرغ حنايي گفت:خودم اين كار را خواهم كرد. و بعد مرغ خسته بدون كمك كسي نان پخت.


http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0467.jpg

نان تازه و داغ بوي خيلي خوبي داشت. مرغ حنايي پرسيد: آيا كسي به من كمك مي كند تا نان را بخوريم.
سگ گفت: من كمك خواهم كرد.
گربه گفت: من كمك خواهم كرد.
غاز گفت: من كمك خواهم كرد.


http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0468.jpg
اما مرغ حنايي با عصبانيت فرياد كشيد، من نيازي به كمك شما ندارم و خودم تنها اين كار را خواهم كرد.
مرغ حنايي نان را جلوي خودش گذاشت و همه آن را خورد.

قاری قرآن
۱۳۹۰/۰۸/۰۶, ۱۳:۲۴
http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0161.gif


http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0162.gif


http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0163.gif


http://www.koodakan.org/story/StoryKids/picture/sk0164.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۸/۰۷, ۰۹:۱۷
http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif



http://iiny.org/img/2%20kodak/hazrate%20ali/picture%20009.jpg


http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۸/۰۷, ۰۹:۱۷
http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif


http://iiny.org/img/2%20kodak/hazrate%20fateme/picture%20010.jpg



http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۰۹:۲۶
امتحان سخت


http://iiny.org/img/2%20kodak/small%20picture/g.jpg


باد در ميان موهاي بلند و سپيد حضرت ابراهيم (ع) مي پيچيد و آن را آشفته مي‌ساخت و غوغايي عجيب در دل ابراهيم (ع) بود كه سراسر وجودش را آشفته مي‌كرد.اسماعيل از دور، پدرش را مي ديد كه چگونه غمگين است و هر لحظه غمگين تر مي‌شود. از آن لحظه اي كه پدرش، پريشان از خواب برخاسته بود و به بيابان رفته بود، اسماعيل لحظه اي از اوغافل نشد. قبلاً چندين بار پدرش را به هنگام نيايش و سكوت در هاله اي از غم، يافته بود ولي اين بار غم سنگيني را مي ديد كه شانه هاي پدر را خميده و لرزان ساخته است .

اسماعيل هجده ساله، جواني زيبا، رعنا، دانا و مهربان و باايمان بود. آرام و آهسته به سوي همان تپه اي رفت كه پدر ساعتها بر روي آن نشسته بود. وقتي به نزديكش رسيد، دست بر شانه هاي لرزانش گذارد و پدر بي آنكه روي برگرداند دست پسر را محكم در دستش فشرد، چشمانش را بست و آرام گفت:

( فرزندم هيچ مي داني كه خواب پيامبران رؤيا و خيال نيست؟ )
اسماعيل پاسخ داد: ( بله پدر مي دانم ) ابراهيم لحظاتي سكوت اختيار كرد.
اسماعيل داغي اشك پدرش را بر روي دست خود احساس مي كرد،
ابراهيم گفت: (در خواب فرمان يافته ام كه تو، عزيزترين زندگيم را در پيشگاه خداوند قرباني كنم. حال نمي دانم چطور از فرمان پروردگارم سرپيچي كنم يا اينكه چگونه بايد از تو دل بكنم؟)
اسماعيل آرام كنار پدر نشست. دست پير و لرزان او را به دست گرفت و گفت: (پدر وقتي مي گويي فرمان خداست، پس ترديد مكن. اين خواست اوست كه به دست تو به سويش روانه شوم. )
ابراهيم فرزند را به آغوش كشيد، شانه هاي پسر را بوسيد و گريست.
اسماعيل اشكهاي پدرش را پاك كرد و گفت: ( پدرم، هيچ سعادتي براي من بزرگتر از اين نيست، پس تو هم در اجراي فرمان خدا تأخير مكن. )
شانه هاي ابراهيم همچنان مي لرزيد و باد زوزه مي كشيد.

هنگام سحر، ابراهيم و اسماعيل به راه افتادند تا جايي كه امكان داشت از منزل دور شدند. در ميان تپه ها كنار بوته هاي بلند، اسماعيل زانو بر زمين زد. طنابي به دست پدرش داد و گفت: پدر جان دستهايم را همچون يك قرباني ببند و پشت سرم بايست تا به چشمهايم نگاه نكني، مبادا پشيمان شوي و به سبب مهر پدري ات از فرمان خداوند سرپيچي نمايي.

ابراهيم سكوت كرد. به جوانش نگريست، به تنها فرزندش. آنگاه نام خدا را بر زبانش جاري ساخت و كارد را بر گلوي فرزندش كشيد، اما كارد نمي بريد. يكبار ديگر هم نام خدا را آورد و تكرار كرد ، باز هم فايده اي نداشت. اشك از چشمان غمگينش سرازير مي شد و در انبوه ريشهاي سفيدش مي نشست و باز هم تكرار كرد. در همين لحظه صدايي به گوشش رسيد:

( اي ابراهيم، تو از اين امتحان سرافراز بيرون آمده اي! ما قرباني‌ات را پذيرفتيم. و اينك به جاي اسماعيل هديه ما را قرباني كن! )


ابراهيم با ناباوري و حيرت، اطرافش را مي نگريست. ناگهان قوچي را در پشت بوته ديد كه ايستاده و نگاه مي كند. به سرعت براي سپاس از خدا سجده شكري به جاي آورد و دستهاي اسماعيل را گشود. پدر و پسر يكديگر را در ‎آغوش گرفتند و گريستند.


ابراهيم به فرمان خدا قوچ را قرباني كرد و اين سنتي شد ماندگار براي تمام مسلمانها كه در عيد قربان و مراسم حج، گوسفند، شتر، گاو و ... هر چه كه در توان دارند، قرباني مي كنند.


http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۸/۲۰, ۱۱:۰۲
علم امام هادی (علیه السلام) در کودکی

http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif


http://iiny.org/img/2%20kodak/emam%20hadi/picture%20003.jpg

http://iiny.org/img/2%20kodak/emam%20hadi/picture%20004.jpg

http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

سلاله سادات
۱۳۹۰/۰۸/۲۱, ۱۹:۲۴
غدیر خُم

http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif


http://iiny.org/img/2%20kodak/hazrate%20ali/picture%20015.jpg


http://iiny.org/img/2%20kodak/hazrate%20ali/picture%20016.jpg


http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۹/۱۷, ۰۸:۴۳
هر چه داشتند

http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111207093527409_012.gif

امام حسین (علیه السلام) با تهیدستان و درماندگان بسیار نشست و برخاست می کرد. او می فرمود: «خداوند آدم های اهل کبر و خودپرستی را دوست نمی دارد.»

روزی بر چند کودک گذر کرد که با هم قطعه نانی را می خوردند. کودکان با دیدن امام، از او دعوت کردند که با آن ها هم غذا شود. حضرت با لطف و مهربانی دعوت بچه ها را پذیرفت و کنار آنان نشست و نان خورد.

پس از تمام شدن نان، امام حسین علیه السلام، کودکان را با خود به خانه برد و از غذا سیر کرد. سپس آن ها را لباس پوشانید و فرمود: «این کودکان از من سخاوتمند ترند، زیرا من بخش از مال خویش را بخشیدم، در حالی که آنها هر چه داشتند بذل کردند.»

إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیکم مِن نِعَمِ اللهِ عَلَیکم فَلا تَمَلُّوا النِّعَمَ
نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شما است، از این نعمت افسرده و بیزار نباشید(بحار الأنوار، ج 74 ،ص 205 )

امام حسین علیه السلام فرمود :
درست است فرمایش رسول خدا صلى الله علیه و آله كه فرمود :
افضل الاعمال بعد الصلاة ادخال السرور فى قلب المومن بما لا اثم فیه.
بهترین كار پس از نماز، وارد كردن شادی در دل مومن است با آنچه گناهى در آن نباشد .
http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif



فرآوری:هدیه آقایان

بخش کودک و نوجوان تبیان

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۹/۱۷, ۰۸:۴۵
نذر مامان


http://img.tebyan.net/big/1390/09/201112031419517_013.gif

من وقتی خیلی کوچولو بودم، یعنی آن وقتی که شیر مامانم را می خوردم، سخت مریض شدم. مامانم خیلی ترسیده بود و دعا کرد که اگر من خوب بشوم هر سال شهادت حضرت علی اصغر در خانه مان نذری بدهد.

مامانم هر سال در خانه مان نذری می دهد. خانم ها به خانه ی ما می آیند و برای امام حسین ع و یارانش گریه می کنند و آخر شب هم نذری شان را می گیرند و می روند.

امسال که من کمی بزرگ تر شدم از مامانم خواستم که منم برای پختن نذری به آن ها کمک کنم. ولی مامانم گفت: عزیزم، تو هنوز خیلی کوچولو و نمی توانی.

من خیلی ناراحت شدم، چون این نذری به خاطر من بود و من نمی توانستم کاری برای امام حسین ع انجام بدهم.

شب خاله ام به خانه ی ما آمد، او وقتی فهمید که من هم می خواهم کمک کنم، گفت: فاطمه جان، بیا به خانم ها دستمال تعارف کن.

من خیلی خوشحال شدم، چون توانستم برای عزاداران امام حسین ع کاری کنم.


http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

نعیمه درویشی
بخش کودک و نوجوان تبیان

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۰۹/۲۳, ۲۲:۱۰
روزی روزگاری

http://img.tebyan.net/big/1390/09/20111203113413890_145.gif

فرشته ی کوچک، پیش فرشته ی بزرگ رفت و گفت: امروز روز عاشورا است، مگر نه؟

فرشته ی بزرگ سر تکان داد و چشمانش پر از اشک شد. فرشته کوچک گفت: داستان روزی روزگاری را برایم می گویی؟

فرشته ی بزرگ گفت: تا حالا صد بار گفته ام.
فرشته ی کوچک گفت: باز هم بگو.

فرشته ی بزرگ، اشک هایش را پاک کرد و گفت: روزی روزگاری در زمان امام حسین ع، یک خلیفه بود که خیلی ظالم بود. کارهای بد می کرد و می گفت: عیبی ندارد. مردم را اذیت می کرد و می گفت: عیبی ندارد. خیلی ها را می کشت و می گفت: عیبی ندارد. مردم را هم به کار بد و زورگویی عادت می داد.

امام حسین ع اعتراض می کرد و می گفت: خدا ظلم و بدی را اصلاً دوست ندارد. خلیفه ی ظالم هم نتوانست جلوی حرف زدن امام حسین ع با مردم را بگیرد، پس به سربازانش دستور داد با او بجنگند و او را بکشند. از آن وقت، روز عاشورا که می رسد، مردم برای امام حسین ع گریه می کنند.

فرشته ی کوچک پرسید: پس چرا مردم باز هم کار بد می کنند و همدیگر را اذیت می کنند؟

فرشته ی بزرگ آه کشید و گفت: گاهی داستان روزی روزگاری یادشان می رود که امام حسین ع چرا شهید شد.

آن روز فرشته های آسمان و مردم زمین، برای امام حسین ع خیلی گریه کردند. شب که شد، فرشته ی کوچک گفت: من رفتم.
فرشته ی بزرگ پرسید: کجا؟

فرشته ی کوچک گفت: پیش بچه ها ی زمین. می خواهم یادشان باشد که کار بد نکنند و کسی را اذیت نکنند.

فرشته ی بزرگ، شانه بالا انداخت و گفت: بچه ها این چیزها را نمی فهمند.
فرشته ی کوچک با مهربانی گفت: بچه ها خیلی چیزها می فهمند. گاهی بهتر از بزرگترها.
فرشته ی بزرگ گفت: موفق باشی.

آن شب، فرشته ی کوچک به خواب پسر بچه ای رفت. صبح که شد، توی راه مدرسه، پسرک خواست به گربه ی پیری لگد بزند؛ ولی پایش را جمع کرد و تکه ای از کیک خود را به گربه داد؛ بعد کاغذ کیک را از روی زمین برداشت و توی جیبش گذاشت.

فرشته ی کوچک یک سال تمام، به خواب بچه های زمین رفت. روز عاشورای سال بعد، پیش فرشته ی بزرگ برگشت. فرشته ی بزرگ گفت: آفرین به تو،، فرشته ی کوچک! به بچه ها چه گفتی؟

فرشته ی کوچک خندید و گفت: داستان روزی روزگاری را می گفتم. می دانستم که بچه ها خیلی چیزها را می فهمند.
فرشته ی ریزه میزه جلو آمد و گفت: داستان روزی روزگاری را برای من هم می گویی؟

فرشته ی کوچک سر تکان داد. اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد و گفت: روزی روزگاری در زمان امام حسین ع....

http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۰/۱۰/۲۱, ۲۱:۴۶
خدا و حرف های من


http://img.tebyan.net/big/1389/06/20100825100150807_angelhome.jpg


به مادرم گفتم: «فکر می کنم خدا به حرف های من گوش نمی دهد.» مادرم خندید و پرسید: «از کجا می دانی گوش نمی دهد؟» گفتم: «هر چه دعا می کنم و آرزوهایم را می گویم، خدا به حرفم گوش نمی دهد.

مادرم گفت: «خدا همیشه به حرف هایت گوش می دهد، اما تو فراموش می کنی.» پرسیدم:«چی را فراموش می کنم؟»

مادرم گفت: «تو آرزو کردی که حال پدربزرگ خوب شود، پدربزرگ خوب شد. آرزو کردی با ماشین دایی عباس به مسافرت برویم، رفتیم. آرزو کردی کفش کتانی سفید داشته باشی، حالا داری. هیچ وقت نگو خدا به حرف هایم گوش نمی دهد. خدا همه ی آرزوهایت را می داند، دعاهایت را می شنود و هرگز هیچ چیز را فراموش نمی کند. اما تو خودت آرزوهایت را فراموش می کنی.»

گفتم: «یک بار هم آرزو کردم مادربزرگ شب خانه ی ما بماند، او هم ماند.» مادرم مرا بوسید و گفت: «دیدی؟! حالا خوشحال باش و برای همه ی چیزهایی که داری خدا را شکر کن. آرزوهایت را به او بگو و صبر کن تا بر آورده شوند!»

مادرم درست می گوید، خدا همیشه به حرف های من گوش می کند. او مهربان است و مرا خیلی دوست دارد.

http://s17.rimg.info/feb9561773a518693d1bf622df06318f.gif

تبیان
تنظیم:نعیمه درویشی_تصویر : مهدیه زمردکار

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۹/۰۹, ۰۹:۵۹
عزاداری دخترانه...

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/41376601418660388742.gif


http://img.tebyan.net/big/1391/08/20121118143517586_01.jpg

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/41376601418660388742.gif

صدای دسته می آید. صدای سنج،صدای نوحه. نوحه خوان درباره عاشورا می خواند. خیلی دلم می خواهد
مثل بابا و داداشم توی دسته بروم وبرای امام حسین(ع) عزاداری کنم.

من هم دلم می خواهد زنجیر بزنم و طبل وسنج بکوبم، اما داداشم می گوید نمی شود؛
دسته عزاداری مردانه است.
جای زن ها و دخترها نیست. من دلم می گیرد، هرچه اصرار می کنم فایده ای ندارد.

داداش توی دسته پرچم بلند می کند. او با پرچم جلوتر از همه راه می رود واز دور دورها هم می شود پرچم
"یا ابوالفضل" اش را دید. من و دوستانم ریحانه و زهرا کنار در می ایستیم
و رد شدن دسته ها را نگاه می کنیم و غصه می خوریم.

مامان شربت نذری می آورد لیوان های سفید را پر می کند. ما شربت ها را بین مردم پخش می کنیم؛
اما این کافی نیست. زنجیر زدن توی دسنه یک چیز دیگر است. به پرچم های سبز و قرمز نگاه می کنم.
بوی اسفند می آید.

نوحه خوان هنوز می خواند ومردم گریه می کنند. من هم گریه ام می گیرد. نوحه را بلدم، همراه نوحه خوان زیر
لب تکرار می کنم. فکری به خاطرم می رسد. به ریحانه و زهرا نگاه می کنم وهمه چیز را برایشان می گویم.

مامان همه چیز را برایم جور کرده است. من و ریحانه و زهرا هم دوستانمان را جمع کرده ایم.
تعدادمان زیاد نیست اما خوب است. حالا همه توی خانه ما جمع شده اند. طبل وسنج نداریم اما پرچم
وزنجیرهای کوچک هست.

دو طرف اتاق می ایستیم، یک دسته دخترانه ی واقعی درست کرده ایم. نوحه خوان می خواند، صدایش از پنجره
تو می آید. ما هم تکرار می کنیم. سینه می زنیم و عزاداری می کنیم. مامان برایمان چند صفحه از یک کتاب را
می خواند. کتاب درباره ی قیام امام حسین(ع) ویارانش است.

حالا من می دانم چرا امام حسین(ع) به جنگ رفت وشهید شد. چرا با دیدن سپاه بزرگ دشمن نترسید!
می دانم که امام حسین(ع) حرف زور را قبول نکرد تا مسلمان ها همیشه طرفدار حق باشند.

حالا من و دوستانم امام خوبمان را بیشتر وبهتر می شناسیم.
این یک عزاداری کوچک است برای یک امام بزرگ.
ما نوحه می خوانیم وبه قیام عاشورا فکر می کنیم.

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/41376601418660388742.gif



بخش کودک و نوجوان تبیان