PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان های جالب و آموزنده



صفحه ها : 1 [2] 3

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۳۱, ۱۰:۱۱
:Moshtagh:
جنگجويي از استادش پرسيد:بهترين شمشير زن کيست؟

استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.

شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.

استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.

شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . بهترين شمشيرزن کيست؟

استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۳۱, ۱۰:۱۲
:Moshtagh:
روزی بهلول در قبرستان کنار قبری نشسته بود . شخصی از او پرسید اینجا چه میکنی ؟ گفت : درمیان جمعی نشسته ام که همسایگان خود را اذیت نمیکنند واز این و آن نیز غیبت و بدگوئی نمیکنند...

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۳۱, ۱۰:۱۳
:Moshtagh:

روزي جواني از پيري نصيحت خواست.

گفت: اي جوان قرآن بخوان قبل از آنكه برايت قرآن بخوانند!
نماز بخوان قبل از آنكه برايت نماز بخوانند!

از تجربه ديگران استفاده كن. قبل از آنكه تجربه ديگران شوي

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۳۱, ۱۰:۱۵
:Moshtagh:

گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد و عقل را به کل در باخت . خبر به شاه رسيد که فلان گدا از عشق تو روز و شب ندارد . شاه صاب جمال درويش را نزد خود خواند و گفت اينک که بر من عاشق شدی دو راه در پيش داری يا در راه عشق ترک سر بگويی يا اين شهر و ديار را ترک کنی.
درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود راه دوم را بر گزيد و از شهر خارج شد در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند .
وزير شاه پرسيد: اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی جدا سازی؟
شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت اگر به راستی عاشق ميشد بايد در راه عشقش از جان ميگذشت سر او بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند. و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تمام مملکت را فدای او ميکردم.
ترک جان و ترک مال و ترک سر هست در اين راه اول ای پسر

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۳۱, ۱۰:۳۱
كنار دریا با بابا مسابقه دو گذاشتیم . به او گفتم چون من كوچك هستم باید اجازه دهد كمی جلوتر از او بدوم تا بتوانم مسابقه را از او ببرم ! بابا لبخندی زد و گفت : این طوری مسابقه بی معنا می شود من فقط كمی یواش تر می دوم!
قبول كردم . به محض اینكه مسابقه شروع شد من تند و تیز شروع به دویدن كردم و بابا مثل فرفره پشت سر من می دوید. من تا می تونستم زور زدم تا تند تر بدوم و بابا هم پشت سرم می آمد. چیزی به پایان راه نمانده بود كه یكهو دیدم بابا داره از من جلو می زنه و نزدیك است كه مسابقه را ببرد !!! برای همین زودی ایستادم و دستانم را جلوش گرفتم و گفتم كه خط پایان مسابقه همین جاست كه من ایستادم. پس من بردم.

بابا فورا منو بغل كرد و باقیمانده راه را با من در آغوشش دوید و وقتی نزدیك خط پایان رسیدیم، من را جلوتر از خودش روی زمین گذاشت و گفت :

اگر می خواهی برنده شوی راهش این است كه بگذاری بقیه تو را به خط پایان برسانند ! نه اینكه اون طوری قوانین بازی را به نفع خودت خراب كنی !‌؟

بابا فكر كرد كه من دارم به حرفهای او گوش می كنم و من فقط به این فكر می كردم كه اون تكه راهی كه بغل بابا بودم دویدن چه كیفی می داد !!

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۳۱, ۱۶:۲۰
همه كس و هيچ كس

چهار نفر بودند بنامهاي همه كس-يك كس-هر كس و هيچ كس
يك كار مهم وجود داشت كه ميبايست انجام مي شد و از همه كس خواسته شد آن را انجام دهد.
همه كس ميدونست كه يك كسي آن را انجام خواهد داد
هر كسي ميتوانست آن را انجام دهد اما هيچ كس آن را انجام نداد
يك كسي از اين موضوع عصباني شد به خاطر اينكه اين وظيفه همه كس بود.
همه كس فكر ميكرد هر كسي نميتواند آن را انجام دهد اما هيچ كس نفهميد كه هر كسي آن را انجام نخواهد داد.
سرانجام اين شد كه همه كس يك كسي را براي كاري كه هر كسي نمي توانست انجام دهد و هيچ كس انجام نداد سرزنش كرد.

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۳۱, ۱۶:۲۳
گویند:پس از مرگ بوذرجمهر دیدند نُه کلمه بر کمربندش نوشته‌است:

۱-اگر خــدا کفیــــــل روزی است٬غصـــه برای چه؟

۲-اگر رزق تقسیــــــــم شده٬حــــــــرص برای چه؟

۳-اگر دنیا فریبنـــــــــــــده است٬اعتمــاد به آن چرا؟

۴-اگر بهشت حــق است٬کارنکـــــــــردن برای چه؟

۵-اگر قبر حق است٬ساختمان محکــــــم برای چه؟

۶-اگر جهنــم حــق است٬این همه خنـده برای چه؟

۷-اگر حساب حــــق است٬جمـــــــــــــع مال چرا؟

۸-اگر قیامتــــــــی هست٬بی‌تابی نکــــــردن چرا؟

۹-اگر شیطان دشمن انسان است٬پیروی از او چرا؟

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۳۱, ۱۶:۲۵
:Moshtagh:
پیرمرد ادای کودکان را در می آورد.
گاهی هم با هم سن سالان خود در اسایشگاه سالمندان به بی کسی خود می گریست.
به بازی بی انتهای زندگی رنگ فراموشی می زد.
خود را برای مرگ انگار آماده می کرد.
صبحانه اش را که روی میز گذاشته بودند دست نخورده برگرداند.
راستی برای ورزش صبحگاهی هم نیا مده بود.

آرتور دوناوان

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۳۱, ۱۶:۲۶
:Moshtagh:
فرشته و شاعری با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۲, ۰۸:۰۴
مريدي نزد مرشدش آمد و گفت: سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي‌كنم كه به رسيدن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست ؟
پيرگفت : چگونه زندگيت را مي گذراني؟

مريد گفت : هنوزكاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي‌كنند. فكرمي‌كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد.

مرشدگفت : گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي .
مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه ، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.

شاگرد گفت : چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متأثركرده است .
مریدگفت : كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود.

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۳, ۲۰:۳۷
مرد قوی هیکلی در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز اول 18 درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه ی کار تشویق کرد . روز بعد با انگیزه ی بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید .
روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط 10 درخت برید.به نظرش آمد که ضعیف شده است .
پیش رئیسش رفت و عذر خواست و گفت : «نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم درخت کمتری می برم »
رئییس پرسید : «آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟»
او گفت : « برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!»

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۳, ۲۰:۳۹
جوانگ زه ، نویسنده ی مشهور چینی،داستانی در بارهء جوپینگ مان دارد که به سراغ استادی رفت تا بهترین راه کشتن اژدها را از او بیاموزد.

استاد ده سال تمام پینگ مان را آموزش داد و سرانجام پینگ مان توانست فن پیچیده ای را که استاد برای کشتن اژدها بلد بود،با دقت وکمال اجرا کند.
از آن به بعد،پینگ مان تمام عمر به دنبال اژدهاها بود تا بتواند قابلیتش را به همه نشان بدهد.اما متاسفانه هرگز هیچ اژدهایی پیدا نکرد.
نویسندهء این داستان می گوید: همهء ما خودمان را برای کشتن اژدها آماده
می کنیم و در آخر مورچه های جزییات ما را می بلعند "جزییاتی که هرگز به آنها توجه نکرده ایم" .

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۳, ۲۰:۵۴
:Moshtagh:
ماهی کپور ژاپنی که «کويي» نام دارد بنا به طبيعتش می تواند نسبت به اندازه محيط اطرافش بزرگ شود. دريک تشت کوچک معمولا بزرگتر از پنج ، شش سانتی متر نيست. اما اگر در يک درياچه بيافتد می تواند سه برابر بزرگ شود .
آدم ها نيز به همين سان می توانند متناسب با محيط اطرافشان بزرگ شوند. اما در مورد آنها مشخصات فيزيکی مطرح نيست . رشد احساسی ، روحانی و فکری مطرح است .
همانگونه که ماهی «کويی» مجبور است به خاطر صلاح خودش حد و مرز دنيای خودش را بپذيرد ما هم می توانيم مرز روياهای خود را تشخيص دهيم . اگر ماهی هستيم و بدن ما از تشتی که آفريده ايم بزرگتر است و نمی توانيم خود را با آن تطبيق دهيم پس بايد به جست و جوی اقيانوس برخيزيم . هرچند اين تغيير نامطبوع و دردآور باشد

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۳, ۲۱:۰۱
:Moshtagh:
یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست وچند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد.
سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده ونمی تواند ادامه دهد.
ان شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف وبالهایش چروک بود.
ان شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز،گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.
هیچ اتفاقی نیفتاد!!!
در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود وهرگز نتوانست پرواز کند!!!

چیزی که ان شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ ان،راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تاپروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.
گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.
اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پروازکنیم!!!!!

از : داستان هایی برای پدران ، فرزندان ، نوه ها

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۳, ۲۱:۱۹
جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی اورا کنار پنجره و پرسید:
- (( پشت پنجره چه می بینی؟))
- (( آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.))
بعد آیینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
-((حال چه می بینی؟))
-((فقط خودم را می بینم))
-((دیگر دیگران را نمی بینی! آیینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند، شیشه .
اما در آیینه، لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز خودت را نمی بینی . این دو شی را با هم مقایسه کن وقتی شیشه فقیر باشد دیگران را می بیند و به آنها محبت می کند اما وقتی از نقره
پو شیده شدتنها خودش را می بیند.
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلوی چشمهایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری))

از : داستان هایی برای پدران ، فرزندان ، نوه ها

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۴, ۰۸:۵۱
حضرت سلیمان (ع (

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۴, ۱۶:۴۰
قاعده سوم کاينات

شيوانا استاد معرفت از کوچه اي مي گذشت.پسر جواني را ديد که روي تخته سنگي نشسته و غمگين وافسرده چوبي در دست گرفته و با خاک بازي مي کند. کنارش نشست ودستي روي شانه هاي پسرک زد و گفت:" وقتي يک جوان غمگين است زمين و آسمان بايد ازخودخجالت بکشد!؟ همه دنيا وکاينات ماندگاري شان براي اين است که کودکي دنيا بيايدوجوان شود و شور و شوق زندگي بيابد! چرااينقدر غمگيني!؟"
پسرک آهي کشيد و درب منزلي را در انتهاي کوچه نشان داد و گفت:" دختري را بسياردوست داشتم! امروز سرراهش ايستادم و ازاوخواستم با من ازدواج کند. اما او هيچ نگفت. پشتش را به من کرد و درون خانه رفت ودر را محکم به رويم بست. من او را از هرچيزي در اين دنيا بيشتر دوست مي داشتم! اما امروز فهميدم اشتباه مي کردم!"شيوانا با حيرت پرسيد:"تو دو بار گفتي دوستش مي داشتم! يعني الآن ديگر دوستش نمي داري! چرا چنين اتفاقي افتاده است!؟"پسرک لختي سکوت کرد و ادامه داد:" او با اين کارش به من توهين کرد!؟ چگونه دوستش داشته باشم!؟"شيوانا سري تکان داد و گفت:" تو راست نمي گويي واو را از هر چيزي در اين دنيا بيشتردوست نمي داشتي!! تو خودت را از همه بيشتردوست داري و چون احساس مي کني اين حرکت او باعث اهانت به دوست داشتني ترين موجودزندگي ات يعني خودت شده، امتيازدوست داشتن را از اوگرفته اي!! اسم اين دوست داشتن نيست! اسم اين احساس خودخواهي است!
چه کسي گفته است همه موجودات عالم که دوستشان داريم ، الزاما بايد ما رادوست داشته باشند!!؟"شيوانا از جا برخاست تا برود! پسرک باپوزخند به شيوانا گفت:" چه شداستاد!!؟ آيا زمين و آسمان ديگر نبايد به خاطر اندوه وغم من ناراحت باشد و ازخجالت بميرد!؟؟"
شيوانا با لبخند گفت:" آن قاعده اول کاينات است. قاعده دوم کاينات اين است که همه خودخواهان چه کودک باشند چه جوان وچه پير محکوم به تنهايي وفنا هستند.کاينات به دنبال تکثير و ماندگاري نسلي فاقد خودخواهي و خودپرستي است. نشستن من به خاطر قاعده اول بود و رفتنم به واسطه ترس از قاعده دوم است. " پسرک آهي کشيد و گفت: " بسيار خوب ! شايد حق با شما باشد!!؟ شايد اين دختر حق داشته چنينب رخوردي را با من داشته باشد؟! کسي چه مي داند ! شايد رفتار من هم چندان مودبانهنبوده است!؟ حتي اگر در آينده اين دختر بازهم عشق من را بر زمين زد آن را در وجودخودم پنهان مي کنم و تا آخرعمر ديگر با کسي در مورد آن صحبت نميکنم.
"
شيوانا که در حال دور شدن از پسرک بودسرجايش ايستاد. به سوي پسرکبرگشت و دستش را روي شانه اش گذاشت و گفت:" و قاعده اي
است به نام قاعده سوم که کاينات تنهااسرارش را بر کسي آشکار مي کند که عشق هايش را به هيچ قيمتي واگذار نکندو تاابد آنها را تازه و زنده در وجود خود نگه مي دارد. از همراهي با تو افتخار ميکنم."
مي گويند آن پسر چند سال بعد يکي از محبوب ترين استادان معرفت در سرزمين شيوانا شد.نام اين استاد "قاعده سوم" بود

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۴, ۱۸:۰۳
:Moshtagh:
در هندوستان شکارگران برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند ، یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهانش می کنند. میمون دستش را به داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد، اما دیگر نمی تواند دستش را بیرون بکشد، چون مشتش از دهانه سوراخ خارج نمی شود. فقط به خاطر اینکه حاضر نیست میوه را رها کند. در این جا، میمون در گیر یک جنگ ناممکن معطل می ماند و سر انجام شکار می شود.
همین ماجرا، دقیقا در زندگی ما هم رخ می دهد. ضرورت دستیابی به چیزهای مختلف در زندگی، ما زندانی آن چیزها می کند. در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی، بهتر است تا از دست دادن کل آن چیز.
در تله گرفتار می شویم، اما از چیزی که به دست آورده ایم، دست نمی کشیم. خودمان را عاقل می دانیم، اما (از ته دل می گویم) می دانیم که این رفتار یک جور حماقت است.

دومین مکتوب پائولو کوئلیو

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۴, ۱۸:۰۶
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۵, ۰۸:۰۵
مردی که فقط می خواست بگوید سیب

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۵, ۰۸:۵۴
الکساندر فلمينگ

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد... پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد... روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود. اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.» کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.» در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد. اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد... پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد... سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شدمی دانید چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۵, ۰۹:۰۲
گذشت

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند. اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟»و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد».

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۶, ۰۸:۲۵
:Moshtagh:
توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند .
وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:
- ((وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند : غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.
فرزانگی پیری همین است : آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.))

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۶, ۰۹:۰۳
مراسم تدفين نمي توانم !!!


كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

" دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم .آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است." من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم.
"" من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم.
"" من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد.
"نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.

" من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد.

"" من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند.

"" من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد.شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و ميخواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.

آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند! كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود.

معلمشان هم همين طور!دراين موقع " دونا" گفت:-دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم.

او دراين دنياي خاكي با ما زندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد!

اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.

خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.

آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند.
" دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:
" نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"
و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۷, ۰۷:۴۹
:Moshtagh:
روزی صحبت از پیری بود. نورالدین جهانگیر ، چهارمین پادشاه گورکانی هندی ، فی البداهه گفت: چرا خم گشته می گردند پیران جهان دیده؟
«نورجهان» فوری گفت: به زیر خاک می جویند ایام جوانی را!

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۷, ۰۷:۵۱
فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود ، بی پروا نظر خود بازگفت. فتحعلی شاه فرمان داد او را به طویله برند و در ردیف چهارپایان به آخور بندند.
شاعر ساعتی چند آن جا بود تا آن که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند.
سپس پرسید: «حالا چطور است؟»
شاعر هم بی آنکه پاسخی بدهد ، راه خروج پیش گرفت. شاه پرسید: کجا می روی؟ گفت: به طویله!

از سعدی تا آراگون ، دکتر جواد حدیدی

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۷, ۱۱:۱۹
کاریمی" تعریف می کند :
"دیگو" با دریا آشنا نبود. " سانتیاگو" او را برد تا اقیانوس را کشف کنند. روزها به سوی جنوب سفر کردند. یه روز عصر، "سانتیاگو" به " دیاگو" گفت: پشت آن تپه ها، دریاست .
قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظره کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان، در برابر اقیانوس بود.
چنان عظیم بود، چنان درخشان بود، که پسرک گنگ ماند . وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است ! کمکم کن تا نگاهش کنم!
و استاد چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آن چه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم .

پائلیو کوئیلیو(کتاب : دومین مکتوب)

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۰۷, ۱۱:۲۴
:Labkhand:
هم از بزرگان عصر یکی با غلام خود گفت: که از مال خود پاره ی گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد ، بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه بخورد و گوشت به غلام سپرد.
دیگر روز گفت: بدان گوشت نخود آبی مزعفر(زعفرانی) بساز تا بخورم و تورا آزاد کنم. غلام فرمان برد و بساخت و پیش آورد. خواجه زهرمار کرد و گوشت به غلام سپرد.
روز دیگر گوشت مضحمل شده بود و از کار افتاده ، گفت: این گوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.
گفت: ای خواجه ‍‍»حسبه لله» بگذار تا من به گردن خود همچنان غلام تو باشم. اگر هر آینه خیری در خاطر مبارک میگذرد به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد کن!

عبید زاکانی

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۱۲, ۱۵:۳۹
عجايب هفتگانه جهان

معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آنها را جمع آوري کرد. با آن که همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، ديوار بزرگ چين و... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟ يکي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد: دخترم چرا چيزي ننوشتي؟

دخترک جواب داد: عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم. معلم گفت: بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شايد بتوانم کمکت کنم.

در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشيدن، ديدن، شنيدن، احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن.

پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت.

آري عجايب واقعي همين نعمتهايي هستند که ما آنها را ساده و معمولي مي انگاريم.

نويسنده " شبنم محموديان"

Asman
۱۳۸۷/۰۶/۱۲, ۱۶:۳۷
گریه کن تا تمام شود



مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"

نقل می کنند که زن از جا برخاست. مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت:" راست می گویی استاد! الان اگر گریه کنم دیگر او را فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمی کنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد."

زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد. شیوانا زیر لب گفت:" ای کاش زن همین جا گریه اش را می کرد و همه چیز را تمام می کرد. او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمی تواند آرام بگیرد."

Asman
۱۳۸۷/۰۶/۱۲, ۱۶:۳۸
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."


پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.


پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".


پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"


پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

Asman
۱۳۸۷/۰۶/۱۲, ۱۶:۴۰
مهربانی همیشه ارزشمندتر است


بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

Asman
۱۳۸۷/۰۶/۱۲, ۱۶:۴۱
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت.
موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود.
زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.

Asman
۱۳۸۷/۰۶/۱۲, ۱۶:۴۲
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و
با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
- منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم !


اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی

Asman
۱۳۸۷/۰۶/۱۲, ۱۶:۴۳
پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند.روزی ، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.
شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید .اما با این پوشال ها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.
نزدیک بود آسمان تاریک شود.شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند:"تو چه خریده ای؟" او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم.. اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.

Asman
۱۳۸۷/۰۶/۱۲, ۱۶:۴۶
فقر


روزی یک مرد ثروتمند، پسر کوجکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی ازاین سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی فکر کرد و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنهابی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۱۳, ۰۹:۵۳
درسی از اديسون :

اديسون در سن ين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا
به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه
مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...
اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود . هر روز اختراعي جديد در
آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر
اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا
كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برا ی
جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و
خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آ زمايشگاه روي يك صندلي
نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟
مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است ! واي! خداي
من، خيلي زيباست ! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد . كمتر كسي در طول عمرش امكان
ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيست پسرم؟!!
پسر حيران و گيج جواب داد : پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي
كني؟!!!!!!
چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!
پدر گفت : پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد . مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه
بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم ! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا
نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين
اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود . آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه
اختراع کرد...
مشكلات امروز ما نبايد باعث شوند كه، دست از تلاش براي موفقيت فردايمان برداريم .

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۱۳, ۱۰:۰۴
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آ خر دچار مشكل بزرگي شد :
مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او
خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي (هم آوازي )، تصوير كامل مسيح را در چهره يك ي از آن جوانان همسرا يافت
جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طر حهايي برداشت.
سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود .
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار م يآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش
خواست او را تا كليسا بياورند چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند : دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع،
داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش
« من اين تابلو را قبلأ ديد ه ام !» : را ديد و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت
« ؟ كي » : داوينچي با تعجب پرسيد
جوان ژنده پوش گفت : سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در يك گروه
همسرايي آواز م ي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي
شوم !!!!

« شيطان و دوشيزه پريم » برگرفته از كتاب :پائولو كوئيلو

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۱۳, ۱۰:۰۸
ترازوي کائنات

مردي بسيار ثروتمند که از نزديکان امپراطور بود و در سرزمين مجاور ثروت کلاني داشت، از محبت و عشقي که رعايا ونزديکانش نسبت به شيوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همين خاطر روزي با خشم نزد شيوانا آمد و با لحن توهين آميزي خطاب به شيوانا گفت: آهاي پير معرفت! من با خودم يکي از رعيت هايم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق مي زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافي مي کني.

شيوانا سر بلند کرد و نيم نگاهي به رعيت انداخت و سنگي از روي زمين برداشت و آن را در يک کفه ترازوي مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائين رفت و کفه ديگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقي محکم بر پاي رعيت وارد ساخت. فرياد رعيت شلاق خورده به آسمان رفت. هيچکس جرات اعتراض به فاميل امپراطور را نداشت و در نتيجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را ديد لبخندي زد و گفت: پس قبول داري که همه درس هاي تو بيهوده و بي ارزش است!

هنوز سخنان مرد به پايان نرسيده بود که فريادي از بين همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمين سقوط کرده بود و پاي راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسيمه به سوي پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سريعاً به سراغ طبيب بروند.

در فاصله زماني رسيدن طبيب، مرد ثروتمند به سوي شيوانا نيم نگاهي انداخت و با کمال حيرت ديد که رعيت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوي شيوانا رساند و سنگي از روي زمين برداشت و در کفه ديگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائين آمده، بالا رفت و کفه ديگر به سمت زمين آمد. مي گويند آن مرد ثروتمند ديگر به مدرسه شيوانا قدم نگذاشت.

کفه ترازوي شما در ترازوي عدل الهي چگونه است؟!

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۱۳, ۱۰:۱۴
کلبه اي براي همه

روزي شيوانا در مدرسه درس اراده و نيت را مي گفت. ناگهان يکي از شاگردان مدرسه که بسيار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من مي خواهم ده روز ديگر در کنار باغ مدرسه يک کلبه براي خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نيروي اراده درست باشد بايد تا ده روز ديگر کلبه من آماده شود!

همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمين را تميز و صاف کرد و روز بعد به تنهايي شروع به کندن پايه هاي کلبه نمود. هيچ يک از شاگردان و اعضاي مدرسه به او کمک نمي کردند و او مجبور بود به تنهايي کار کند. روزها سپري مي شد و کار او به کندي پيش مي رفت. روزهاي اول چند نفر از شاگردان به تماشاي او مي نشستند. اما کم کم همه چيز به حال عادي بازگشت و تقريباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهايي همه کارها را انجام دهد.

يک هفته که گذشت از شدت خستگي مريض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتي در سر کلاس ظاهر شد با افسردگي خطاب به شيوانا گفت: نمي دانم چرا با وجودي که تمام عزمم را جزم کردم ولي جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟

شيوانا تبسمي کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزويي بکن!

پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده مي کنم تا ده روز ديگر در گوشه باغ يک اتاق خلوت براي همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جاي خلوت و امني براي مراقبه و مطالعه نياز داشت به آن جا برود! اين اتاق مي تواند براي مسافران و رهگذران آينده هم يک محل سکونت موقتي باشد!

همان روز پسر آشپز به سراغ کار نيمه تمام شاگرد قبلي رفت. اما اين بار او تنها نبود و تمام اهالي مدرسه براي کمک به او بسيج شده بودند. حتي خود شيوانا هم به او کمک مي کرد. کمتر از يک هفته بعد کلبه به زيباترين شکل خود آماده شد.

روز بعد شيوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نيت اولش ساختن کلبه اي براي خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که اين کلبه را به نفع بقيه مي سازد و ديگران نيز از اين کلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنيم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت ديگران را هم در نظر بگيريم. چون اگر ديگران نباشند خيلي از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشيد!

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۱۴, ۰۷:۵۲
روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .

گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .

حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم .

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۱۶, ۱۶:۲۳
دوستی

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس ازنوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .روز شنبه ،معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم اینزمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ " "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .معلم نیز ندانست که آیا آنها بعداز کلاس با والدینشان در موردموضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود. آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودندبا گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانشآموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .او تابحال ،یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده جوان خوش قیافه وبرازنده ایبه نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنارتابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ،به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد میکرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر ومادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .پدر مارک در حالی که کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"مامی خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقتدو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده وبا نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنهارا شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادیدمتشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را ازساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "معلم با شنیدن حرفهای شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانشکه دیگر او را نمی دیدند ، گریه می‌کرد سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمیداند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد .

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیرشده باشد.
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای ازوقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باریخواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟ هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .
به یاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۲۳, ۰۸:۱۵
بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .

مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ » كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » . مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»

مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۲۳, ۰۹:۳۶
نخستين درس مهم - زن نظافتچى

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت مي‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّانام کوچکش را از کجا بايد مي‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بي‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب مي‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند وشايسته توجه و ملاحظه شما مي‌باشند، حتى اگر تنها کارى که مي‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچ گاه فراموش نکرده‌ام.

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۲۳, ۰۹:۴۰
دومين درس مهم- کمک در زير باران

يک شب، حدود ساعت 5/11بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که مي‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو مي‌آمد بلندکرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايدتوجه داشت که اين ماجرا در دهه 1960 و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون: «از شما به خاطر کمکى که آن شب به من دربزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم درآخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد درکنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بي‌شائبه به ديگران دعا مي‌کنم.»

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۲۵, ۰۷:۴۹
درخت مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت:آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۲۵, ۱۰:۱۸
شرلوک هلمز و ..

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند . نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست . بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : ” نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ ” واتسون گفت :” میلیون ها ستاره می بینم “. هلمز گفت : ” چه نتیجه ای می گیری؟ “. واتسون گفت : ” از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد “. شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: ” واتسون ! تو احمقی بیش نیستی ! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند”

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۲۵, ۱۰:۱۹
شاعري در مدح امير المؤمنين(عليه السلام) سرود که :
مجرم، اگر محاسبه حشر با علي است من
ضامنم تو هر چه بخواهي گناه کن

شب هنگام حضرت علي (عليه السلام) را در خواب مشاهده کرد ؛ حضرت به او فرمودند که زيبا گفتي اما اينگونه بگو :
مجرم، يقين محاسبه حشر با علي است
شرم از رخ علي کن وکمتر گناه کن

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۲۵, ۱۰:۲۱
بابا بزرگ من

نشسته‌ام جلوی تلویزیون و کانال‌ها را بی‌هدف عوض مي‌کنم.

- آخیش خوب شد این المپیک تموم شد وگرنه ممکن بود با این نتایج که ما گرفتیم از ته لیست کشورها هم مي‌افتادیم پائین!

این را حامد گفت که داشت از توی حمام بیرون مي‌آمد و باحوله سرش را خشک مي‌کرد، هر شب باشگاه بدنسازی مي‌رفت، توی شانزده سالگی به قول بهروز دوستش، عشق بدن بود و با شدت و حدت تمرین مي‌کرد.
- به ما چی! شما هم به جای این حرفا برید درس و مشقتون رو بخونید، اینا برای خودشون پول مي‌گیرن اونوقت شما هی برید حرص و جوششون رو بخورید.

بابابزرگ معمولا اینطور موضع مي‌گیرد،گوش‌هایش شکسته است و مادربزرگ همیشه مي‌گفت او در جوانی توی محل برای خودش پهلوانی بود اما بعد از یک دعوا و هواداری از بچه‌های محل دستش شکست و دیگر گذاشت کنار،انگار دلخوری آن دست شکستن را هنوز دارد، با آن قامت کوتاه و بینی کشیده، موهای جلوی سرش ریخته است و هر وقت فرصت مي‌کند، مي‌پرسد:

- فروغ! وسیله‌اي، چیزی ندارید خراب شده باشه؟ مي‌خوام براتون تعمیر کنم.

مادر هم همیشه چیزی داردکه بدهد بابا بزرگ تعمیر کند، تعمیر که چه عرض کنم، دستی به سر و گوشش می‌کشد و درآخر هم مقداری پیچ اضافه مي‌آورد و مي‌گوید:

- این دیگه به درد نمي‌خوره،باید یکی دیگه بخرین!

البته مادر معمولا وسایلی که به درد نمي‌خورد را به بابا بزرگ مي‌دهد، دیگر هوش و حواسش سرجایش نیست و در هشتاد سالگی یادش نمي‌آید که این رادیو ترانزیستوری را چهار بار مثلاً تعمیر کرده!

- باز که بدون افطاریرفتی ورزش؟ اين جمله را مادر گفت:

- آره! عیبی نداره! هنوز اونقدر زوردارم!

بعد فیگور بازو گرفت و خندید، همیشه جلوی آینه مي‌رفت و این کار رامي‌کرد، از وقتی این ورزش را شروع کرده بود به قول بابا مثل نهنگ غذا مي‌خورد، سریخچال که مي‌رفت مامان مي‌گفت خدا رحم کنه! باز سیل یخچال سوز حامداومد!

حامد خندید و اين بار سروقت گاز رفت و دیگ غذا را برداشت و برای خودشتوی بشقاب برنج ریخت، اندازه یک تپه برنج شده بود اما برای او فرقی نداشت تا چنددقیقه بعد قاشقش مي‌خورد به ته بشقاب، بابا اعتراض مي‌کرد که اینقدر ورزش سنگینبرای یک بچه شانزده ساله زیاد و غیرطبیعی است اما حامد گوشش بدهکار نبود و هر روزمي‌رفت توی اتاقش و به عکس‌های روی دیوار نگاه مي‌کرد و فیگور مي‌گرفت، بابا اصرارداشت که او ورزشش را عوض کند و برود تکواندو، اما حامد گوش نمي‌داد ومي‌گفت:

- بابا تحت تاثیر‌هادی ساعی قرار گرفته، فکر مي‌کنه من هم برم توالمپیک لندن حتما طلای تکواندو مال منه و محله رو چراغونی مي‌کنن و قربونی میارن توکوچه همسایه‌ها و بابا کیف مي‌کنه که پسرش قهرمان المپیک شده!

حامد همانطورکه داشت غذا مي‌خورد، گفت:

- فروزان! کسی به من زنگ نزد؟

- نه! هیچکی... چرا! بهروز زنگ زد و گفت فردا نمي‌تونه بیاد استخر، گفت بهت بگم براش زنگبزنی امشب.

بابابزرگ با جدیت داشت رادیو را تعمیر مي‌کرد که یکدفعه صدایربنای شجریان پیچید توی اتاق!

- دیدی حامد خان! دیدی گفتم درستش مي‌کنم!

بابابزرگ فکر کرد که صدا از رادیو است اما کنترل تلویزیون دست من بود و داشتم کانال‌های تلویزیون رو مي‌چرخوندم و یکدفعه صدای ربنای شجریان از یکیاز کانال‌ها پخش شد. همه ما فهمیدیم اما کسی به روی بابابزرگ نیاورد، مادر جلو پریدو کلی از بابابزرگ تشکر کرد و رادیو را گرفت و برد گذاشت توی کمد برای دفعه بعد که مي‌خواهد چیزی را تعمیر کند!

چهارسال پیش مادربزرگ فوت کرد و بابابزرگ تنهاشد، اوایل خیلی سماجت مي‌کرد و حاضر نمي‌شد از آن خانه قدیمي‌دل بکند، مادرمي‌گفت:

- حق دارد، یک عمر با مادرم آنجا زندگی کرده، عادت به آپارتمان لانه زنبوری و غرغر همسایه و صاحب خانه را ندارد!

اما وقتی دکترها گفتند که کمي‌فراموشی گرفته و ممکن است تنهایی برایش اتفاقی بیفتد، به ناچار قبول کرد و یکسالی مي‌شود پیش ما آمده است. بابا همه‌اش مي‌رفت ماموریت شهرستان و بودن بابابزرگ توی خانه نعمتی بود، گرچه اوايل که ما عادت نداشتیم او انگار صبح‌ها وظیفه داشت همه رابیدار کند و نمي‌گذاشت صبح‌ها بخوابیم و به قول حامد به خوبی نقش ساعت شماطه‌دار رابازی مي‌کرد، اما از روزی که آمده اینجا هر روز صبح ما شیر و نان بربری داغ داریم،خودش مي‌گوید:

- شصت سال اینجوری بیدار شدم، خروسخون بیدار مي‌شدم، اون موقعتو نانوایی کار مي‌کردم، باید اول وقت بیدار مي‌شدم، تشت خمیر را مي‌شستم خمیر درستمي‌کردم، تازه همیشه اذان مسجد محل رو من مي‌گفتم، بابام خدابیامرز یک طبل بزرگداشت، ماه رمضونا وقت سحر توی محل مي‌زد تا مردم بیدار شن، اینجوری نبود که همهساعت زنگی داشته باشن یا چه مي‌دونم تلویزیون و موبایلشون رو کوک کنن رو ساعت سحر! خدا بیامرز بابام چراغ محل بود همه رو بیدار مي‌کرد، فوری نان مي‌زدیم توی تنور وکار خلق خدا رو راه مي‌انداختیم و...

این خاطرات تمام زندگی بابا بزرگ است،روی دست‌هایش لکه‌های قهوه‌اي رنگی است، خودش دقیقا یادش مي‌آید چه روزی توی تنوردستش سوخته، چین‌های توی صورتش و دست‌های سفید با آن نقطه‌های سیاه و قهوه‌اي ریزدر دل من حس خاصی را ایجاد مي‌کند، باور اینکه پنجاه سال پیش تهران اونجور بوده که بابای بابابزرگ من مردم را برای سحری خوردن بیدار کرده هم جالب و هم سخت است.

- بابابزرگ! خدایی راستش رو بگو! تو مشاور کیانوش عیاری نبودی؟

- کیانوش عیاری؟

- همین کارگردان دکتر قریب؟ همه حرفات مثل توفیلم اونه!

بابابزرگ از تلویزیون همین یک سریال را دوست دارد، هر وقت شروعمي‌شود صندلی‌اش را مي‌برد مي‌گذارد جلوی تلویزیون و خیره مي‌شود، گوشهایش سنگیناست و ما نباید در طول پخش سریال حرف بزنیم، بعضی اوقات هم آرام گریه‌اش مي‌گیردودستمال سفید گلدارش را از توی جیبش در مي‌آورد و جوری که ما نبینیم شروع مي‌کند به پاک کردن اشکهایش.

اولین سالی است که حامد درست و کامل دارد روزه مي‌گیرد،یعنی بهتر بگویم حامد قبلا به بهانه‌های مختلف از زیر روزه گرفتن فرار مي‌کرد تااینکه با آمدن بابابزرگ همه چیز درباره او فرق کرد.

- ببین بابابزرگ! مننمي‌تونم تا شب چیزی نخورم! خدایی سختمه، مي‌دونی که من مي‌رم ورزش و باید چربی بسوزونم و عضله‌هام رو بیاد، چیزی نخورم که هلاک مي‌شم!

- کی گفته چیزی نخوری، بخور اما به موقعش! تو دیگه به سن تکلیف رسیدی، باید نماز روزه ات رو سرموقع انجام بدی.

- والا خودم هم دوست دارم اما خیلی سخته آدم اول صبح بلندبشه نماز بخونه، اصلا یه قول! من روزه مي‌گیرم اما نماز صبح رو قضامي‌خونم!

بابابزرگ پوزخندی زد و گفت:

- این روش رو که تو عبادت مي‌کنی‌، مي‌بری آبروی مسلمانی‌رو! تو که بابا و مامانت نماز مي‌خونن، فروزان هم مي‌خونه خب تو چرا سحرها بلند نمي‌شی بخونی، چی بگم از دست شما جوونا، از دستتون بیاد مي‌گید سی روز روزه رو هم بکنن سه روز، اون هم کله گنجشکی! به خدا برکت ازخونه مي‌ره اگه کسی نمازش رو درست نخونه!



حامد پسر مودب و با حجب وحیایی است، حتی یادم مي‌آید کوچکتر که بودیم و مادربزرگ زنده بود و مي‌رفتیم خانه اش، همیشه اصرار داشت با بابابزرگ برود توی مسجد محل و نماز بخواند، بابابزرگ همبرایش سجاده خریده بود و حامد هم خیلی دوستش داشت، اما از وقتیرفت سال سومراهنمایی یه آدم دیگه شد، یعنی به نماز و روزه و این جور چیزا کم محلی مي‌کرد، یهروز بهانه مي‌آورد که ژل زده و باید برود مهمانی و اگر بخواهد وضو بگیرد مدل موهاش خراب مي‌شه، از وقتی هم مي‌رفت ورزش آنقدر خوابش سنگین شده بود که برای نماز صبحب یدار نمي‌شد، این اواخر که دیگر اصلاً نماز صبح را نمي‌خواند و هر وقت مامان چیزی مي‌گفت، مثل فیلم اخراجی‌ها مي‌گفت:

- من قضاش رو خو‌ندم!

اما ازپايیز پارسال که بابابزرگ پیش ما آمد دوباره حامد حال و روزش عوض شد، بابابزرگ برخلاف بابا که با اخم و تخم به حامد تذکر مي‌داد که نمازش را سروقت بخواند، از دردوستی وارد شد، حامد از مادربزرگ خیلی وصف پهلوانی‌های او را شنیده بود، گرچه من همیشه فکر مي‌کنم که چون مادربزرگ، عاشق بابابزرگ بوده و با هم ازدواج کرده‌اند،اگر او توی محل گوش یکی از اراذل و اوباش را پیچانده، مادر بزرگ تعریف مي‌کرد که او شش نفر از آنها را با ضرب دستش روی زمین خوابانده است، یک عکس سیاه و سفید و قدیمي‌از بابابزرگ هم روی طاقچه بود که او توی زورخانه گرفته بود، توی دستش کباده‌اي بودو سبیل دسته دوچرخه‌اي داشت و شکمش کمي‌گنده بود، اگر توی چشم‌هایش خیره نمي‌شدیباورت نمي‌شد که او بابابزرگ باشد، کنارش هم با خط کج و کوله‌اي نوشته بودند،پهلوان جعفر...! من هنوز هم فکر مي‌کنم که خط مادربزرگم بود که به قول خودش کوره سوادی داشت.

حامد از بچگی آنقدر که با بابابزرگ عیاق بود با بابا نمي‌جوشید،به‌خصوص اینکه بابا همیشه هم سرکار بود، اما بابابزرگ قبراق بود و توی خانه خودشان هر روز صبح بیدار مي‌شد و دور حیاط مي‌دوید، گرچه دیگر زورش نمي‌رسید که میل‌هایچوبی زیر راه پله را بردارد و میل بزند. حامد از روی عکس روی تاقچه بابابزرگ فتوکپی گرفته بود و روی جلد کتاب‌های دوران دبستانش چسبانده بود، حتی توی کلاسورش هم عکس بابابزرگ بود، بابابزرگ تعریف کرده بود که از نزدیک کشتی‌های تختی را دیده است،حامد هم با اغراق‌های کودکانه هر جا مي‌رفت پیش دوستهایش مي‌گفت که بابابزرگ باتختی هم کشتی گرفته است! رابطه آنها دوستانه و نزدیک بود تا اینکه بابا خانه‌اي درغرب شهر اجاره کرد و بین ما دوری افتاد و دیگر خیلی کم رفت و آمد مي‌کردیم، سال‌های آخر که مادربزرگ زمین گیر شده بود و دیگر عملاً برای راحتی او هم كه شده اصلا سرنمي‌زدیم! از روزی که بابابزرگ آمد، من و حامد را به زود خوابیدن و زود بیدار شدن تشویق کرد، اوایل کلک مي‌زدیم و وقتی او مي‌رفت بخوابد، ما هم مي‌رفتیم توی اتاقمان و بعد که صدای خر و پفش بلند مي‌شد ما از اتاقمان بیرون مي‌آمدیم و مي‌نشستیم پای تلویزیون تا اینکه یک شب که تشنه‌اش شده بود ما را دید و از آن روز دیگر مثل دزد وپلیس ما را مي‌پائید و مراقبمان بود، یک ماه اول بیدار شدن صبح عذاب آور بود ولی کمکم عادت کردیم، من بیدار مي‌شدم و درس‌های دانشگاهم را مي‌خواندم و مرتب تر ازهمیشه سرکلاس مي‌رسیدم و امتحانات ترم زمستانه و بهاره را خیلی عالی پاس کردم وحامد هم مي‌رود توی پارک نزدیک خانه و ورزش مي‌کند، دیگر مشکل نماز صبح او هم خودبه خود حل شده.کاري که بابا با تهدید و جایزه و... نتوانسته بود انجام بدهد.

- بابابزرگ! قراره مهرماه بعد از عید فطر بریم برای مسابقه استانی،میایی ورزشگاه؟

- آره مي‌آم! اما نکنه منو راه ندن و بگن این دیگه درب وداغون شده!

- کی جرات داره؟ به من مي‌گن حامد بدن! کسی جرات نمي‌کنه بابابابزرگ من شوخی کنه!

حامد بشقاب غذا را گذاشت توی سینی و گفت: هر سال دارهماه رمضون سخت تر مي‌شه، از یه ور گرونی و از یه ور هم هی داره میاد توی تابستون،خیلی سخت مي‌شه، فکر نکنم کسی بتونه روزه بگیره سالهای دیگه.

بابابزرگ سرش را بلند کرد و گفت:

- واسه گرونی که چی بگم! اون‌ وقتا با سه شاهی مي‌شد شام و ناهار و صبحونه خورد حالا با ده هزار تومان به آدم فحش هم نمي‌دن، نمي‌دونم چراماه رمضون همه چی رو گرونتر مي‌‌شه، اما در مورد گرما هم این اراده خداست تابنده‌های واقعی‌اش رو بسنجه، وقتی همه چی خوب باشه بنده خوب بودن هنر نیست! بندهخوب خدا اونه که توی سختی‌ها و مکافات هم بنده خوب بمونه، مي‌گن یه بابایی دو نفررو مهمونی دعوت کرد، خیار آوردن گذاشتن سر سفره، یکی از مهمونا خیار رو خورد و کلیتعریف کرد، دومي‌که خورد دید تلخه، به دوستش گفت آخه این خیار تعریف داره؟ تلخه،عین زهر ماره! دوستش که از خیارا تعریف کرده بود گفت مرد اونه که خیار تلخ صاحب سفره رو بخوره و شکایت نکنه، وگرنه هر بچه‌اي مي‌تونه خیار شیرین رو بخوره! حالابنده خدا هم باید اینجوری باشه.

بابابزرگ در مورد هرچی، حواس پرتی دارد امادر مورد احادیث و قرآن هیچ چیزی رو اشتباهی نمي‌گوید، حتی دکترش هم تعجب کرده بود،مي‌گفت: ایشون چهار جزء قرآن رو تو مکتب حفظ کرده، هنوز یادشه، اما آدرس خونه قبلیشرو ازش مي‌پرسم هر بار یه چیزی میگه!

بودن بابابزرگ توی خانه ما نعمتی شدهاست، بابا و مادر که بعد از مشکلات کاری بابا معمولا توی خانه با هم سر چیزهای کوچکجر و بحث شان مي‌شد با آمدن بابابزرگ خیلی از لجاجت‌های بیخودی شان را کنارگذاشتند، توی زمستان سخت پارسال وقتی شب یلدا را دور هم نشستیم اگرچه چشم‌های بابابزرگ و مادر به خاطر نبودن بابابزرگ خیس شد اما واقعاً لذت بردیم، حالا هم هرروز صبح از حفظ برایمان سوره‌اي را مي‌خواند و موقع افطار هم همین کار را مي‌کند،صدای پیر و خش دارش را دوست دارم، این چند روز صدایش را با موبایلم ضبط کرده‌ام ووقتی بیرون مي‌روم و توی اتوبوس، مترو و تاکسی فوری گوش مي‌دهم، امسال ماه رمضان خانه ما رنگ و بوی دیگری گرفته است، مادرم راست مي‌گوید:

- بزرگترها مثل تابلوهای قدیمي‌اند، ممکنه کمي‌رنگ و روشون رفته باشه ولی هنوز قیمتی و نفیس هستن...

این ماجرا را برای بابابزرگم نوشتم اگرچه مي‌دانم چشم‌هایش خوب نمي‌بیندو شاید هیچوقت آن را نبیند و نخواند.

سوگند
۱۳۸۷/۰۶/۲۶, ۱۶:۴۰
جوانمرد

جوانمردي ازبياباني مي گذشت . ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين . خواهان كمك . با سرعت تمام به سوي او شتافت . غريبي بود .تشنه و گرسنه . در حال جان كندن .
از اسب پايين آمد ، مشك آب را بر لب هاي خشكيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سيراب شد.
…. جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد . اما به جاي آن كه شكوفه هاي مهر وعاطفه را تقديم منجي خويش كند. تيغ بر او كشيد و تا مي توانست از نامردي و قساوت دريغ نكرد.
آنگاه پيكر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها كرد سوار اسب او شد كه برود…
جوانمرد كه هنوز نيمه جاني در بدنش بود ، با اشاره او را صدا كرد و گفت :
از كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو!
مرد از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد .
او پاسخ دادو گفت :
تو اكنون يك جوانمرد را كشتي. امااگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردي كشته خواهد شد . آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در بيابان دست افتاده اي را بگيرد.

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۴۰
ساعت ویژه
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار
قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب
بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه
هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین
سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید
واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش
می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم
را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس
مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه
خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت
از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۴۲
پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید :
- هی پیری! مردم این شهر چه جور آدم هایی هستند ؟
پیرمرد پرسید : مردم شهر تو چه جوریند ؟
گفت : مزخرف !
پیرمرد گفت : اینجا هم همینطور!
بعد از چند ساعت سواری نزدیک شد و همین سئوال را پرسید .
پیرمرد دوباره پرسید : مردم شهر تو چه جوریند ؟
گفت : خب ، مهربانند!
پیرمرد گفت : اینجا هم همینطور !

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۴۳
مرد قوی هیکلی در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز اول 18 درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه ی کار تشویق کرد . روز بعد با انگیزه ی بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید .
روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط 10 درخت برید.به نظرش آمد که ضعیف شده است .
پیش رئیسش رفت و عذر خواست و گفت : «نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم درخت کمتری می برم »
رئییس پرسید : «آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟»
او گفت : « برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!»

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۴۴
گفت : كسي دوستم ندارد . مي داني چقدر سخت است اينكه كسي دوستت نداشته باشد ؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي . حتي تو هم بدون دوست داشتن ...!
خدا هيچ نگفت .
گفت : به پاهايم نگاه كن ! ببين چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار مي دهم . دنيا را كثيف مي كنم . آدم هايت از من مي ترسند . مرا ميكشند براي اينكه زشتم .
خدا هيچ نگفت .
گفت اين دنيا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدك ها ، مال من نيست .
خدا گفت : چرا مال تو هست .
دوست داشتن يك گل ، دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست . اما دوست داشتن يك سوسك ، دوست داشتن تو كاري دشوار است .
دوست داشتن كاري است آموختني ؛ و همه رنج آموختن را نمي برند .
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد . زيرا كه هنوز مومن نيست . زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته . او ابتداي راه است .
مومن دوست دارد . همه را دوست دارد . زيرا همه از من است و من زيبايم . من زيبا هستم و چشم هاي مومن جز زيبا نمي بينند . زشتي در چشم هاست . در اين دايره هرچه كه هست نيكوست . آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد ، شيطان بود . شيطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ كوچكم ! نزديكتر بيا و غمگين نباش .
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست .

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۴۵
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.اوازپیداکردن این پول،آن هم بدون هیچ زحمتی،خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شدکه بقیه روزهاهم باچشمهای باز،سرش رابه سمت پایین بگیرد.

اودرمدت زندگیش،296 سکه یک سنتی،48 سکه 5 سنتی،19 سکه 10 سنتی،16 سکه 25 سنتی،2 سکه نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد.یعنی درمجموع 13 دلار و 26 سنت.
دربرابربه دست آوردن این 13 دلارو 26 سنت،اوزیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید،درخشش 157 رنگین کمان ومنظره درختان افرادرسرمای پاییزراازدست داد.

او هیچگاه حرکت ابرهای سفیدرابرفرازآسمان،درحالیک ه ازشکلی به شکل دیگردرمی آمدند،ندید.پرندگان درحال پرواز،درخشش خورشیدولبخندهزاران رهگذر،هرگزجزئی ازخاطرات اونشد.

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۴۶
وزي پدر يك خانوادهء خيلي ثروتمند پسرش را براي سفر به روستا برد تا به او نشان دهد كه مردم فقير چگونه زندگي مي‌كنند. آنها چند شبانه‌روز در مزرعهء خانواده‌اي بسيار فقير به سر بردند. در بازگشت از سفر پدر از پسرش پرسيد:

"سفر چطور بود؟"
"عالي بود، پدر."

"ديدي مردم فقير چطور زندگي مي‌كنند؟"
"اوه، بله."

"پس به من بگو كه از اين سفر چه ياد گرفتي؟"

پسر پاسخ داد: "من ديدم كه ما يك سگ داريم و آنها چهارتا.

ما استخري داريم كه به وسط باغمان مي‌رسد و آنها نهري دارند كه انتهايي ندارد.

ما در باغمان فانوس گذاشته‌ايم و آنها شبها ستارگان را دارند.

ايوان ما به حياط جلو مي‌رسد و آنها همهء افق را دارند.

ما يك تكه زمين كوچك داريم كه روي آن زندگي مي‌كنيم و آنها مزارعي دارند كه دور از چشمرس ماست.

ما خدمتكاراني داريم كه به ما خدمت مي‌كنند، اما آنها به ديگران خدمت مي‌كنند.

ما غذايمان را مي‌خريم، آنها غذايشان را مي‌كارند.

ما براي حفظ خود در اطراف املاكمان ديوار مي‌كشيم، آنها براي حفظ خود دوستانشان را دارند."

پدر او مبهوت مانده بود. پسر اضافه كرد: "بابا، خيلي ممنون كه به من نشان دادي ما چقدر فقيريم."

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۴۷
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران
اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها با یكدیگر
صحبت می كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند .
هر روز بعد از ظهر، بیماری كه تختش كنار پنجره بود، می نشست و تمام
چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوی دنیای بیرون، روحی تازه میگرفت.
مرد كنار پنجره از پاركی كه پنجره رو به آن باز می شد می گفت. این پارك
دریاچه زیبایی داشت . مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می كردند و كودكان
با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد .
مرد دیگر كه نمی توانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و احساس زندگی میكرد.
روزها و هفته ها سپری شد . یك روز صبح ، پرستاری كه بری حمام كردن
آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد كنار پنجره را دید كه در خواب و با
كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان
بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این
كار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین
نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیان دازد. حالا دیگر او می توانست
زیبایهای بیرون را با چشمان خودش ببیند.
هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند
آجری مواجه شد!
مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده
چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف كند؟

: پرستار پاسخ داد
شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد »
«!!! اصلأ نابینا بود و حتی نم یتوانست این دیوار را هم ببیند

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۴۸
تاجری پسرش را برای اموختن “راز خوشبختی”به نزد خردمند ترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه با لا خره به قصری زیبا بر فراز کوهی رسید.مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
او بر خلاف اینکه انتظار داشت با مردی مقدس روبروشود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد.
فرو شندگان وارد و خارج می شدند.عده ای در گوشه ای گفتگو می کردند.ارکستر کوچکی مو سیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خو راکی های لذیذ منطقه چیده شده بود.
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که”راز خوشبختی”را برایش فاش کند.
پس به او پیشنهاد داد که گردشی در قصر بکند و حدود دو سا عت دیگر به نزد او باز گردد مرد خردمند اضافه کرد:اما می خوا هم از شما خواهشی بکنم.
انوقت یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت: در تمام این مدت قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد.
مرد جوان شروع کرد به بالا و پا یین رفتن از پله های قصر در حالی که چشم از قاشق بر نمی داشت.دو ساعت بعد نزد خردمند بر گشت.
مرد خردمند از او پرسید:ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهار خوری را دیدید؟ایا باغی را که باغبان ده سال را صرف ان کرده دیدید؟ایا اسناد و مدارک زیبای مرا که روی پوست اهو نوشته شده بود دیدید؟
مرد جوان با شرمساری اعتراف کرد که جیزی را ندیده .تنها فکر و ذکر او این بوده که روغنی را که خردمند به اوسپرده حفظ کند.
خرد مند گفت:خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس .
ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت. در حالی که همچنان قاشق را به دست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوار بود دید .
او باغ را دید ظرافت گلها ودقتی را که در نثب این اثار هنری خداونددرجای مطلوب به کار برده بود تحسین کرد.
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد .
خردمند:پس ان دو قطره روغن که به تو دادم کجاست ؟مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است!
انوقت مرد خردمند به او گفت : تنها “راز خوشبختی” این است که همه ی شگفتیها ی جهان را بنگری و هرگز دو قطره روغن داخل قاشق رافراموش نکنی.

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۵۰
در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زیبایی!" و در ادامه گفت : "او هم پسر من است." و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامی ، وقت رفتن است. "

اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : " بابا ! فقط ۵ دقیقه دیگه ، باشه ؟ "

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : "تامی! دیر می شود ، برویم." ولی تامی باز خواهش کرد : "بابا ! ۵ دقیقه ، این دفعه قول می دهم. "
مرد لبخندی زد و باز قبول کرد. در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟ "

مرد جواب داد : "دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آنست که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم."

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۵۱
آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .

اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .
اما جهان ديگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۵۲
روزي از روزها 2 غورباقه داخل چاه عميقي مي افتند. غورباقه هاي ديگر همگي سر چاه مي ايستند و براي آن 2 احساس تاثر مي كنند و مي گويند:" آخي...ديگه نمي تونين بالا بيان.همونجا موندگار شدين..." به هم نگاه مي كردند و درباره آن 2 صحبت مي كردند.غورباقه ها تصميم گرفتند كه تلاش كنند تا از چاه نجات پيدا كنند. آنها همينطور مشغول به بالا آمدن بودند.چندین بار تا نيمه ها آمدند و دوباره افتادند پايين. مدتها گذشت. غورباقه هاي ديگر بالا ايستاده بودند و باز همان حرفها و نااميدي ها را تكرار مي كردند كه:" تلاش بي خود است.غير ممكن است شما بتوانيد بالا بياييد. تا به حال كسي موفق نشده كه چنين كاري رو انجام بده...نه محال است..." بعد از مدتها يكي از غورباقه ها در نيمه ها ديگر خسته مي شود. براي لحظه اي مي ايستد. ايستادن همانا و افتادن در ته چاه و نابودي همانا...ولي غورباقه ديگر مصرانه كار خود را ادامه مي دهد تا بالاخره از چاه خارج مي شود...همه در كمال نا باوري به او مي نگريستن و به وي تبريك مي گفتند. ولي بعد همگي متوجه شدند كه اين غورباقه كر است.

agapeh101
۱۳۸۷/۰۷/۰۴, ۱۳:۵۳
در بالای گور كشيشي در كليساي « وست مينستر » نوشته شده است:

کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم ... بزرگتر كه شدم، متوجه شدم، دنيا خيلي بزرگ است و من بايد انگلستان را تغيير بدهم ... بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم، و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم ... در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم ... و اينك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول، خودم را تغيير داده بودم، شايد می توانستم دنيا را هم تغيير دهم

سوگند
۱۳۸۷/۰۷/۱۵, ۰۹:۱۲
:Computer:

تاریخ اینچنین می‌نویسد که روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این که اینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کار است و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد. مولانا با ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آب برده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها مانده باشد. مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال است که ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کناری نهاده و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد. و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره می‌یابد.

سوگند
۱۳۸۷/۰۷/۱۵, ۰۹:۱۴
سرنوشت

در طول یک جنگ مهم، یک زنرال ژاپنی تصمیم گرفت که بهدشمن یورش ببرد با وجود اینکه تعداد افراد سپاه دشمن خیلی بیشتر بود.
او به پیروزی سپاهش اطمینان داشت، اما سربازها دچار تردید بودند. در راه نبرد، آنها در یک معبدمذهبی توقف کردند. بعد از دعا همراه سربازان، ژنرال سکه ای بیرون آورد و گفت :"حالاشیر یا خط می کنیم،اگر شیر آمد ما پیروز می شویم . اگر خط آمد شکست خواهیم خورد". سرنوشت معلوم خواهد شد.
او سکه را به هوا پرتاب کرد و همه مشتاقانه تا به زمین برسد آن را نگاه می کردند. شیر آمد. سربازها خیلی خوشحال و سرشار ازاطمینان شدند،چنان که با قوت تمام به دشمن یورش بردند و پیروز شدند
پس از جنگ یک ستوان به ژنرال اظهار کرد:" کسی قادر به تغییر سرنوشت نیست"
ژنرال گفت "کاملا درسته"درحالیکه سکه را به ستوان نشان می داد که هر دو رویش شیر بود.

فاطمه ایمانی
۱۳۸۷/۰۷/۱۵, ۱۴:۳۶
زن ـ بیسکویت ـ مرد

زن در فرودگاه منتظر بود تا نوبت پروازش برسه. از بوفه يه بسته بيسکويت خريد. روي صندلي نشست و کتابي رو که مدت ها بود مي خواست بخونه اما فرصت نمي کرد، از کيفش در آورد و مشغول خوندن اون شد.

در حين خوندن کتاب دونه دونه بيسکويت برمي داشت و مي خورد. بيسکوت روي صندلي کناريش بود و اونطرف تر هم مردي نشسته بود.

زن متوجه شد هر بيسکويتي که بر ميداره، مرد هم يک بيسکويت برمي داره و مي خوره.

زن با خودش گفت: عجب آدم بي ادبي هستش اين آقا. اصلا يه اجازه از من نگرفته و داره از بيسکويت من مي خوره!

زن همينطور که مشغول خواندن کتاب بود، بيشتر حواسش به مرد بود که همچنان بي تعارف و با خونسري از بيسکويت ها بر مي داشت و مي خورد.

اعصاب زن حسابي خط خطي شده بود. با خودش گفت حيف که آدم مؤدبي هستم وگرنه حرمت ها رو کنار مي گذاشتم و يه مشت مي زدم تو دهان اين آقا تا ديگه بي اجازه به مال کسي دست نزنه.

بيسکوت ها دونه به دونه خورده مي شد و زن همچنان حرص مي خورد، ولي مرد با خيال راحت بيسکويت مي خورد.

بالأخره فقط يک بيسکويت در بسته ماند. مرد بيسکويت آخر را هم برداشت و به دو نيم تقسيم کرد و نيمي را به زن داد. زن با عصبانيت نيمه ي بيسکويت را از مرد گرفت درحاليکه از وقاحت و پررويي مرد به شگفت آمده بود.

در همين هنگام شماره ي پرواز هواپيمايي زن اعلام شد و زن با سرعت به راه افتاد. آنقدر از دست مرد عصباني بود که حتي برنگشت پشت سرش را نگاه کند.

داخل هواپيما، به ياد کتابش افتاد. با سرعت در کيفش را باز کرد که مطمئن بشه کتابش را روي صندلي جا نگذاشته باشه. ناگهان آه از نهاد زن برآمد.
خداي من! چه اشتباهي کردم! بسته ي بيسکويت زن داخل کيفش بود.
در تمام اون مدت اين زن بود که داشت بدون اجازه از بيسکويت مرد مي خورد و اون بيسکويت متعلّق به مرد بود.


پ . ن :
گاهي اوقات يه سوء تفاهم، باعث ايجاد کدورت و ناراحتي ميشه بدون اينکه طرفين قصد ناراحت کردن همديگه رو داشته باشند.

سوگند
۱۳۸۷/۰۷/۱۵, ۱۵:۳۷
ازدواج، يعني همين!

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۰۵, ۰۸:۲۷
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
"هوشنگ ابتهاج"


ماهی تازه یکی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است .
ژاپن کشوری جزیره ای ست که محصور در آبهایی ست که منبع عظیم ماهی رادر خود دارد.
اما سالها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته ، منابع آبزیان
در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت کاهش یافت به صورتی که
کشتی های صید ماهی مجبور شدند به آبهای دورتر برای صید ماهی بروند.
امامشکل این بود که با طی مسافت زیاد ، ماهی ها تازگی خود را از دست می دادند
وژاپنی ها که عادت به خوردن ماهی تازه داشتند
رغبت چندانی به خوردن ماهی های جدید از خود نشان نمی دادند.
صاحبان کشتی ها و صنایع ماهیگیری برای حل این مسئله در کشتی ها ، حوضچه هایی تعبیه کردند.
در واقع پس از صید ماهیها ، آنها را درحوضچه ها می ریختند
تا ماهی ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند.
علی رغم این ترفند هنوز مردم عقیده داشتند
که این ماهی ها نیز مزه وطعم ماهی تازه را ندارند و از آنها استقبال نکردند.
صاحبان کشتی ها که خود را بایک بحران بزرگ و جدی روبرو می دیدند به فکر یک راه حل نهایی افتادند.
تحقیقات نشان می داد درست است که ماهی ها زنده به ساحل می رسند
اماچون همانند محیط طبیعی خود از حرکت و فعالیت برخوردار نبودند ، هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمی دادند .
راه حل نهایی استفاده از کوسه ماهی های کوچکی بود که آنها را در حوضچه های ماهی ها انداختند.
هر چند تعدادی از ماهی ها توسط این کوسه ماهی ها شکار می شدند
اما درصد عمده ای زنده می ماندند.
در واقع از آنجا که ماهی ها مرتب توسط کوسه ها مورد تعقیب قرار می گرفتند ، یک لحظه آرام و قرار نداشتند
و همان تحرکی را از خود نشان می دادند که در محیط طبیعی زندگی خود داشتند.
ناگفته پیداست که ژاپنی ها از این ماهی ها استقبال کردند
و آنها را به عنوان ماهی های تازه می خریدند.

اگرمی خواهید همیشه در حال حرکت ، رشد و پویایی باشید
کوسه ای در حوضچه زندگی خودبیندازید. کوسه مشکلات ،
زیرا آنچه زندگی ما را تهدید میکند ، سکون ، بی تحرکی و درجا زدن و در نهایت پوسیدن است.

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۰۸, ۰۸:۲۳
کودک پرسید جنگ چیست؟
مادربزگ سکوت کرد...
پدربزرگ گفت: بی خانمان شدن، ویرانی...
مادر گفت: اشک وخون...
پدر گفت: دل بریدن ...
خواهر گفت: آژیر خطر، ترس، کابوس های همیشگی...
معلم گفت: مرگ انسانیت...
کودک ندانست جنگ چیست اما شب خواب دید دیو سیاهی می خواهد عروسکش را به زور از او بگیرد

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۰۸, ۰۸:۲۷
اولین اشتباه بچه


اولين اشتباهی كه دختربچه مرتكب شد، پاره كردن ورق‌‌های كتابش بود. بنابراين ما ـ من و همسرم ـ قانونی وضع كرديم كه به ازای پاره كردن هر ورق كتاب، بچه به اجبار،چهار ساعت در اتاقش تنها بماند، پشت درِ بسته.

در ابتدای ماجرا، روزی كه دختربچه ورق كتاب را پاره كرده بود، قانون به شكل عادلانه‌ای اجرا شد؛ اگر چه گريه كردن‌ها و جيغ‌زدن‌های او از پشت در اعصاب‌خردكن بود. ما ـ من و زنم ‌ـ استدلال كرديم اين بهايی است كه بايد بپردازيم، يا دست‌كم، قسمتی از بهايی است كه بايدبپردازيم. اما بعد، همان‌طور كه مشت‌زدن‌های بچه به در بيش‌تر شد، او تصميم گرفت دوصفحه از كتابش را در يك لحظه پاره كند. به اين ترتيب بايد هشت ساعت در اتاقش زندانی مي‌شد؛ و به طور طبيعي، داد و فرياد‌ها و اعصاب‌خردكني‌اش هم دو برابر مي‌شد. دختربچه مصرانه مي‌خواست به رفتارش ادامه بدهد.

همان‌طور كه روزها مي‌گذشت،يك بار كه بچه چهار صفحه از كتابی را پاره كرده و شانزده ساعتِ متوالی در اتاق زندانی بود، زنم سعی كرد با ايما و اشاره، در حالی كه غصه مي‌خورد، پادرميانی كندتا بچه زندانی نشود؛ اما من فكر كردم اگر قانونی وضع كردی بايد روی آن ايستادگی وپافشاری كني، وگرنه آن‌ها ـ زنم و بچه ـ الگوی غلطی از اين عمل مي‌گيرند.

بچه حدود پانزده يا شانزده ماه به همين منوال عمل كرد. بيش‌تر وقت‌ها، بعداز يك عالمه جيغ زدن به خواب مي‌رفت، كه جای شكر داشت. اتاقش خيلی قشنگ بود؛ صدتايی عروسك داشت، با يك اسب چوبی متحرك و حيواناتی كه با پنبه پر شده بودند. خيلی از اين چيزها مال اين بود كه آدم با آن‌ها سرش را گرم كند. تازه، مي‌توانست خودش را باپازل مشغول كند، كه هم بازی بود، هم عاقلانه و بهتر از وقتش استفاده مي‌كرد. باهمه‌ی اين‌ها، متاسفانه وقتی كه در را باز مي‌كرديم، مي‌ديديم بازهم ورق كتاب‌ها راپاره كرده و به اين خاطر، كاملا منصفانه و دقيق، ساعات جريمه بابت هر ورق را به جمع نهايی اضافه مي‌كرديم.

اسم بچه "بورن دانسين" بود. ما ـ من و زنم ـ تكه كاغذهايی به رنگ شرابي، قرمز، سفيد و آبی بهش داديم تا سرگرم شود؛ حتی سعی كرديم بها و ياد بدهيم چه طور مي‌شود با آن‌ها چيزهای كاغذی درست كرد، اما فايده نداشت.

دخترك واقعا ناقلا بود. گاهی كه به اتاق سر مي‌زديم ـ وقت‌هايی كه جريمه نداشت و آن جا نبود ـ كتاب‌های ولو شده روی كف اتاق را باز مي‌كرديم. در نگاه اول، از پهلو كه نگاه مي‌كردي، چيزی نمي‌ديدي. كتاب عادی بود و وضع، فوق‌العاده وعالی به نظر مي‌آمد؛ بيش‌‌تر كه دقت مي‌كردی متوجه مي‌شدی گوشه‌ی بعضی ورق‌ها پاره شده، بدون اين‌كه خودِ صفحه كنده شده باشد. مي‌شد خيلی راحت از اين اتفاق ساده صرفنظر كرد؛ اما معلوم بود بچه، به عمد، خواسته همه‌ی ماجرا را بي‌اهميت جلوه بدهد؛يا حتی بدتر، به ما دهن‌كجی كند. تصميم گرفتم تعداد اين صفحه‌ها را هم جمع بزنم وتنبيه مقرر را اعمال كنم. زنم گفت شايد ما بيش از حد سختگيری كرده‌ايم و همين باعث شده بچه خودش را ببازد و اعتماد‌ به نفسش را از دست بدهد. به او خاطرنشان كردم بچه بايد يك عمر زندگی كند، مجبور است در جامعه با ديگران برخورد داشته باشد، درجامعه‌ای پر از قاعده و قانون. اگر ما نتوانيم رودررويی با قوانين را، قاعده‌ی بازی را بهش ياد بدهيم، هيچ كاری برايش نكرده‌ايم. شخصيتش را نساخته‌ايم. همين باعث انزوا و طرد او از طرف جامعه مي‌شود.

طولاني‌ترين زمانی كه بچه در اتاقش زندانی شد، هشتاد و هشت ساعت بود؛ و اين قضيه وقتی تمام شد كه زنم با ديلم، لنگه‌ی در را از لولا درآورد در حالی كه بچه هنوز دوازده ساعت به ما بدهكار بود، چون بيست و پنج ورق را پاره كرده بود. من لنگه‌ی در را جا انداختم و قفلی به آن اضافه كردم تا فقط وقتی باز شود كه يك كارت مغناطيسی در شكاف آن قرار بگيرد. كارت مغناطيسی راپيش خودم نگه داشتم.

اما انگار مسائل اصلاح‌شدنی نيست. بعد از پايان مدت جريمه، وقتی بچه از اتاق بيرون آمد، مثل گلوله‌ای كه از جهنم بيرون مي‌پرد، به سوی نزديك‌ترين كتاب دويد و شروع كرد مشت مشت ورق‌هايش را بكند. به طور ميانگين، در هرده ثانيه، سی و چهار ورق از كتاب روی كف اتاق مي‌افتاد؛ به اضافه‌ی جلد آن كه وقتی روی زمين افتاد توانستم اسمش را بخوانم: "شب به خير ماه"ّ

غصه‌ام شد. وقتی تعداد ورق‌هايی كه بچه در پنج دقيقه پاره كرد حساب كردم، معلوم شد او بايد پنج ماه و بيست روز و چند ساعت در اتاقش زندانی شود. در اين صورت، رنگ‌ و رويش را از دست مي‌داد و تا مدت‌ها نمي‌توانست به پارك برود. به نظرم ما، كم يا زياد، با يك بحران اخلاقی روبه‌رو بوديم.

من مسئله را با اعلام اين كه پاره كردن كتاب‌ها كاردرستی بوده حل كردم. علاوه بر اين، اعلام كردم پاره كردن ورق كتاب‌ها در گذشته همكار درستی بوده. برای پدر بودن همين كافی است؛ اين كه بتوانی به‌موقع، مثل مهره‌ی شطرنج، جا به جا بشوی و تغيير موضع بدهي، با يك حركت طلايي.

حالا ما ـ من وبچه ـ با خوشحالي، پهلو به پهلوی هم، مي‌نشينيم كف اتاق، صفحه‌ی كتاب‌ها را پاره مي‌كنيم؛ وبعضی وقت‌ها، در خيابان كه راه مي‌رويم، فقط محض خنده، شيشه‌ی جلو يك اتومبيل را با كمك هم خرد مي‌كنيم.

نويسنده: دونالد بارتلمي
برگردانِ يعقوب يادعلي

bahrani
۱۳۸۷/۰۸/۱۰, ۰۹:۳۲
تلاش مورچه براى رسيدن به معشوق
نقل شده كه حضرت داود عليه السلام در حال عبور از بيابانى مورچه اى را ديد مرتب كارش اين است كه از تپه اى خاك برمى دارد و به جاى ديگرى مى ريزد.
حضرت داود عليه السلام از خداوند خواست كه از راز اين كار آگاه شود...، مورچه به سخن آمد كه :
(معشوقى دارم كه شرط و ميل خود را آوردن تمام خاكهاى آن تپه در اين محل قرار داده است !)
حضرت فرمود:
(با اين جثّه كوچك ، تو تا كى مى توانى خاكهاى اين تلّ بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كنى ، و آيا عمر تو كفايت خواهد كرد؟!)
مورچه گفت :
(همه اينها را مى دانم ولى خوشم اگر در راه اين كار بميرم به عشق محبوبم مرده ام !).
در اينجا حضرت داود عليه السلام منقلب شد و فهميد اين جريان درسى است براى او

ز هرچه غير يار استغفراللّه





ز بود مستعار استغفر اللّه



دمى كان بگذرد بى ياد رويش





از آن دم بى شمار استغفراللّه

bahrani
۱۳۸۷/۰۸/۱۰, ۰۹:۳۷
مهر همه براى خدا
(و روى أ نه صلى الله عليهو آله سلّم عليه غلام دون البلوغ و بش له و تبسم فرحا بالنبى صلى الله عليه و آلهفقال له أ تحبنى يا فتى فقال إ ى و الله يا رسول الله فقال له مثل عينيك فقال أ كثرفقال مثل أ بيك فقال أ كثر فقال مثل أ مك فقال أ كثر فقال مثل نفسك فقال أ كثر والله يا رسول الله فقال أ مثل ربك فقال الله الله الله يا رسول الله ليس هذا لك ولا لا حد فإ نما أ حببتك لحب الله فالتفت النبى إ لى من كان معه و قال هكذا كونوا أحبوا الله لا حسانه إ ليكم و إ نعامه عليكم و أ حبونى لحب الله).
پسرى بر پيامبر اسلام سلام نمود و از ديدن پيامبر شادگشته بود پيامبر به وى فرمود: اى پسر آيا تو مرا دوست دارى ؟
عرض كرد: آرى بخداقسم .
حضرت فرمود: مانند دو چشمت مرا دوست دارى ؟
عرض كرد: بيشتر دوست دارم .
فرمود: بمانند پدرت مرا دوست دارى ؟
عرض كرد: بيشتر،
فرمود: مانند مادرتمرا دوست دارى ؟
عرض كرد بيشتر،
فرمود: مانند خودت مرا دوست دارى ؟
عرضكرد بيشتر،
فرمود: آيا مانند خدا مرا دوست دارى ؟
عرض كرد: اى پيامبر اللّهاللّه اللّه كه بمانند خدا شما يا ديگرى را دوست بدارم من كه شما را دوست مى دارمبراى خداست .
پس پيامبر صلى الله عليه و آله به همراهان خود فرمود: (هكذا كونوا احبواللّه لاحسانه اليكم و انعامهعليكم و احبونى لحب اللّه)، اينچنينباشيد خداوند را بر نعمت ها و نيكى هايش بر شما، دوست بداريد و مرا بدوستى خدا دوستبداريد.(92) (file:///C:/Documents%20and%20Settings/Administrator/Local%20Settings/Temp/Rar$EX13.641/6-1-eshq/html/footnt01.htm#link92)

گشت وارد بر پيمبركودكى





كودكى با عقل و فهم وزيركى





مصطفى بنمود از وى اينسئوال





دوست مى دارى مرا، اى خوردسال؟





گفت : آرى اى رسولمحترم





خاك پاى تو بود تاجسرم





گفت : آيا بيشتر اى خوشلقا





ديدگانت دوست دارى يامرا؟





گفت : اى رشك رخت شمس وقمر





دارمت از ديدگانم دوستتر





گفت : باب و مادرت اىنيكخو





دوست تر دارى و يا ما را،بگو؟





گفت : باب و مادرم قربانتو





جانشان بادا فداى جانتو





بار ديگر گفت ختمانبياء





مهربانتر با منى ، يا باخدا؟





گفت : اللّه اللّه اى فخربشر





از تو مى دارم خدا را دوستتر





من ترا بهر رضاىكردگار





دوست دارم از دل و جاندوستدار





رو به اصحاب آن امين وحىها





كرد، گفتا: از ره مهر ووفا





در حقيقت دوستى اينست ،اين





هان شما هم دوست داريدمچنين

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۱۲, ۰۸:۰۷
من برنده شدم...........برنده

پسرم از اینکه در مسابقه ی دو همگانی برنده شده بود از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.من و پدرش برای تماشای مسابقه ی او آمده بودیم و او با خوشحالی مدالی را که برده بود به ما نشان می داد.مسابقه ی دوم آغاز شد و پسرم با همان تلاش مسابقه ی اولی می دوید و چیزی نمانده بود که به خط پایان نزدیک شود که حرکتش را کند کرد و نفر چهارم شد.برای دلداری به سویش رفتم و علت کارش را پرسیدم.پسرم خنده ای از معصومیت کرد .و مدالش را به من نشان داد و گفت:من یک مدال داشتم و خوشحال بودم اما نیکی نشان نبرده بود و پدر و مادرش منتظر برنده شدنش بودند.پرسیدم که چرا چهارم شدی؟
او باز هم خندید و گفت:نیکی می داند من دونده ی خوبی هستم.اگر دوم یا سوم می شدم همه چیز را هم او می فهمید و هم پدر و مادرش.

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۱۵, ۰۷:۵۹
گويند در دربار پادشاهي وزير بسيار صادق و درستکاري بود تمام سعي وکوشش خود را صرف راحتي مردم کرده و از خلاف کاري ديگر وزيران هم جلوگيري ميکرد که باعث ناراحتي آنها ميشده. هر نقشه اي ميکشيدند که بتوانند او را پيش پادشاه بدنام کنند که باعث اخراج او از دربار شود ميسر نمي شد.
بعد از نيمه شب يکي از وزيران، از اتاقش خارج ميشد که متوجه آن وزير در انتهاي راهرو شده با کنجکاوي و آهسته او را دنبال کرد تا ديد او وارد اتاقي شد که از آن کسي استفاده نمي کرد و يواشکي در را پشت سر خود قفل کرد. از سوراخ کليد نگاه کرد و ديد آن وزير رفت سراغ صندوقي و باز کرده و محتويات آن را نگاه ميکند. بسرعت به اتاق خود باز گشت و صبح زود بقيه وزيران را بيدار کرده جريان را تعريف کرد. همه پيش سلطان رفته و گفتند که آن وزير صندوقي در اتاقي مخفي کرده و طلا و جواهرات را از دربار دزديده و توي آن مخفي ميکند. پادشاه با ناباوري و شناختي که از او داشت به اصرار آنها وزير را احضار کرده به اتفاق سراغ صندوق رفتند و دستور داد آنرا باز کند. در صندوق که باز شد غير از يک جفت کفش و جوراب ولباسي پاره چيزي نيافتند. شاه با تعجب دليل نگه داشتن آنها را پرسيد و او در جواب گفت :
قربان اينها لباس ها و کفش و جورابي هستند که من با آنها به پايتخت آمده بودم . آنها را نگه داشتم و هر شب به آنها سر زده و نگاه ميکنم تا فراموش نکنم کي بودم و از کجا به کجا رسيده ام.

rana_
۱۳۸۷/۰۸/۱۵, ۱۲:۳۴
گويند در دربار پادشاهي وزير بسيار صادق و درستکاريبود تمام سعي وکوشش خود را صرف راحتي مردم کرده و از خلاف کاري ديگر وزيران همجلوگيري ميکرد که باعث ناراحتي آنها ميشده. هر نقشه اي ميکشيدند که بتوانند او راپيش پادشاه بدنام کنند که باعث اخراج او از دربار شود ميسر نمي شد.
بعد از نيمهشب يکي از وزيران، از اتاقش خارج ميشد که متوجه آن وزير درانتهاي راهرو شده با کنجکاوي و آهسته او را دنبال کرد تا ديد او وارد اتاقي شد کهاز آن کسي استفاده نمي کرد و يواشکي در را پشت سر خود قفل کرد. از سوراخ کليد نگاهکرد و ديد آن وزير رفت سراغ صندوقي و باز کرده و محتويات آن را نگاه ميکند. بسرعتبه اتاق خود باز گشت و صبح زود بقيه وزيران را بيدار کرده جريان را تعريف کرد. همهپيش سلطان رفته و گفتند که آن وزير صندوقي در اتاقي مخفي کرده و طلا و جواهرات رااز دربار دزديده و توي آن مخفي ميکند. پادشاه با ناباوري و شناختي که از او داشت بهاصرار آنها وزير را احضار کرده به اتفاق سراغ صندوق رفتند و دستور داد آنرا بازکند. در صندوق که باز شد غير از يک جفت کفش و جوراب ولباسي پاره چيزي نيافتند. شاهبا تعجب دليل نگه داشتن آنها را پرسيد و او در جواب گفت :
قربان اينها لباس ها وکفش و جورابي هستند که من با آنها به پايتخت آمده بودم . آنها را نگه داشتم و هر شببه آنها سر زده و نگاه ميکنم تا فراموش نکنم کي بودم و از کجا به کجا رسيدهام.


چه جالب كاش همه ما نگاهي به جايي كه از آن آماده ايم مي انداختيم تا غرور برمان ندارد

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۱۶, ۰۸:۴۸
داري کجا ميري؟

تاکسي ما داشت توي خيابان مي رفت که يکدفعه مردي که بغلم نشسته بود، سرش را گذاشت روي شانه من. اينقدر کارش ناگهاني بود که ترسيدم، ولي بلافاصله بر اوضاع مسلط شدم و به مرد گفتم؛ «چرا سرتون رو گذاشتيد رو شانه من؟» مرد جوابي نداد از سنگيني سر مرد فهميدم که مرد مرده است. از اينکه سر يک مرده روي شانه ام بود، اينقدر ترسيدم که نزديک بود خودم هم بميرم و سرم را روي شانه مرد ديگري که آن طرفم نشسته بود، بگذارم، اما دوباره با تلاش زياد بر اوضاع مسلط شدم و گفتم؛ «مثل اينکه براي اين آقا مشکلي پيش اومده.» خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «تازه مشکلاتش حل شده.» گفتم؛ «جدي مي گم، ايشون حالشون خوب نيست.» راننده گفت؛ «مرد.» گفتم؛ «يعني چي؟ چقدر راحت مي گين مرد. اصلاً براتون عجيب نيست؟» زن گفت؛ «مردن که عجيب نيست، اگه يکي نميره عجيبه.» راننده گفت؛ «بله.» و يکدفعه يي او هم سرش کج شد و روي شانه اش افتاد. پرسيدم؛ «آقاي راننده هم مرد؟» زني که جلو نشسته بود، گفت؛ «بله.» پرسيدم؛ «حالا چي مي شه؟» زن گفت؛ «هيچي.» گفتم؛ «مرده که نمي تونه رانندگي کنه.» مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «رانندگي نمي کنه، ببينيد داره صاف مي ره طرف ديوار.» نگاه کردم ديدم يک ديوار بزرگ جلوي ماست و ماشين دارد صاف مي رود طرف ديوار.

سروش صحت

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۱۶, ۰۸:۵۰
دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند. يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست
هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ،اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد
ماهيگير با تجربه از اين که می ديد آن مردچگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيدچرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است
گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، امانمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم
خداوند هيچ گاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهداين بدان معناست که با اعتمادبه نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۱۸, ۰۸:۰۲
دو تا دانه توی خاک حاصلخيز بهاری کنار هم نشسته بودند ...

دانه اولی گفت :
" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .

دانه دومی گفت :
" من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود .
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۲۰, ۰۷:۲۹
چشمه

استادشاگردانش را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود.بعد از یک پیاده روی طولانی همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند..
استاد به هر یک از آنها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند.شاگردان هم همین کار را کردند ولی هیچ یک نتوانستند آب را بنوشند چون خیلی شور شده بود.
بعد استادمشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند.

استادپرسید:
آیا آب چشمه هم شور بود؟همه گفتند آب بسیار خوش طعمی بود.
استادگفت:رنج هایی که در دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز هم سن مشت نمک است نه بیشتر و نه کمتر..
این بستگی به شما دارد که لیوان آب باشید یا چشمه که بتوانید رنجها را در خود حل کند.پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آیید.

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۲۱, ۰۷:۲۹
سیاه وسفید

شخصی تعریف می کند:
به یاد دارم زمانی که در حال تحصیل بودم با یکی از همکلاسی هایمان بر سر موضوعی بحث شدیدی داشتم و هر یک از ما بر این باور بود که درست می گوید و دیگری در اشتباه است.
آموزگارمان تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما دهد.
او ما را در دوطرف میز نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را در وسط میز قرار داد.لیوان به رنگ مشکی بود.بعد از من پرسید : لیوان چه رنگی است و من پاسخ دادم مشکی.
سپس از دوستم پرسید واو جواب داد
سفید.هردو با تعجب به هم نگاه کردیم.معلم از ما خواست جایمان را عوض کنیم و هنگامی که درجای دوستم نشستم با تعجب دیدم که لیوان سفید است و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است.
در واقع دو نیمه لیوان رنگ های متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی ازلیوان را میبینیم و تصور می کردیم که همه ی لیوان همین رنگ است.
معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کسی باید بتوانیم خودمان را درجای او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم.آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر.

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۰۸/۲۱, ۰۹:۳۱
گنجشک خدا
گنجشک سراسیمه روی شاخه ی بلندترین درخت دنیا نشست.قلبش میان سینه به سختی می تپید.
خدا گفت:چیست که اینچنین هراسانت کرده ؟
گنجشک با کلمات بریده گفت :آفریده هایت....آفریده هایت امان از من گرفته اند
خدا گفت :اگر آفریده ی آنان منم پس چگونه است که از آنان بیم داری ؟
گنجشک سکوت کرد ناگاه سر بلند کرد و گفت : ولی آنان قصد جانم را کرده بودند.
خدا گفت :بدان که در عالم چیزی جز به خواسته من روی نخواهد داد.
گنجشک بر آشفت :پس خواسته ی تو به هلاکت من بود ؟
خدا گفت :آفریده هایم را گفتم امان از تو بگیرن تا به سویم بیایی
این است که اینجا و در مقابل منی بخواه از من آنچه می خواهی!
گنجشک سر به زیر انداخت قلبش میان سینه آرام گرفت.

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۲۱, ۰۹:۳۹
کودک و خدا
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشته است .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.
مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلتيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..
ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:
خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .
مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:
آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...
کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب مي کردند تا تمام دنيا در دستشان جا مي گرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان مي خواستند .
دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تابراي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۰۸/۲۱, ۰۹:۴۷
پسرک از پدر بزرگ پرسید ؟ چه می نویسی ؟
پدر بزرگ گفت :مهم تر از آن چه می نویسم مدادی است که با آن می نویسم !
می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی
پسر گفت این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .پدر بزرگ گفت :بستگی داره چطور به آن نگاه کنی .در این مداد 5صفت است که اگر بدست بیاوری برای تمام عمر به آرامش می رسی.
صفت اول:می توانی کارهای بزرگ انجام دهی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند .این دست دست خداست که همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم
باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی این باعث می شه مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریفتر و باریکتر است پس بدان باید رنج ها یی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنییم .بدان که تصحیح یک خطا کار بدی نیست در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری تصحیح خطا مهم است.
صفت چهارم
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است
صفت پنجم
مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد.هر کاری در زندگی ات بکنی رد به جا می گذارد .پس سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هشیار باشی و بدانی چه می کنی .

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۲۱, ۱۰:۵۳
نان نیکویی

كار پلیدی كه انجام می دهیم با ما می ماند
و نیكی هایی كه انجام می دهیم به ما باز می گردند

این داستان زنی است كه برایتان نقل می كنم:
پسر زن به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود كه ازاو خبری نداشتند . بنابراین زن دعا میكرد كه او سالم به خانه باز گردد . این زن هرروز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یك نان اضافه هم می پخت و پشتپنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه كه از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنكه از او تشكر كند می گفت: ((كار پلیدی كه بكنید با شما می ماند و هر كار نیكی كه انجام دهید به شما باز میگردد .

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینكه زن از گفته های مرد گوژ پشتناراحت و رنجیده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمی كند بلكه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یك روز كه زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر ایننان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه كاری است كه میكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت ونان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا درآمد . وقتی كه زن در را باز كرد ، فرزندش را دید كه نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی كه به مادرش نگاه می كرد ،گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . درچند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم كه داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم كه به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یك نان به من داد و گفت (( این تنها چیزی است كه من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا كه تو بیش از من به آن احتیاج داری .))

وقتی كه مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد كه ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نكرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد . به این ترتیب بود كه آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر كار پلیدی كه انجام می دهیم با ما می ماند
و نیكی هایی كه انجام می دهیم به ما باز می گردند

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۰۹:۵۹
کیک بهشتی مادر بزرگ

پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد :مدرسه خانواده و دوستان و...
مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است از پسر بچه کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟و پاسخ پسر کوچولو مثبت است.
-روغن چطور ؟
-نه !
و حالا دوتا تخم مرغ خام .
- نه مادر بزرگ!
-آرد چی ؟از آرد خوشت می آید ؟جوش شیرین چطور ؟
-نه مادر بزرگ !حالم به هم می خورد .
_بله همه این چیز ها به تنهایی بد به نظر می رسند .اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند یک کیک خوشمزه درست می شود.
خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند.
خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم .اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد نتیجه خوب است.
ما تنها باید به او اعتماد کنیم در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۱۰:۵۷
دكتر روانشناسي بود كه هر كس مشكلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي كرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي كرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.
يك روز يك بيماري به مطب اين دكتر آمد كه از نظر روحي به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني كه مطب من هست، يك تئاتري موجود هست كه يك دلقك برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي كند. معمولا بيماراني كه به من مراجعه مي كنند و مشكل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي كنم به ديدن برنامه هاي آن دلقك بروند و هميشه هم اين توصيه كارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف كنيد به ديدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحي تان حل شود.
بيمار در جواب گفت: آقاي دكتر من همان دلقكي هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا مي كنم.

هميشه هستند آدم هايي كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر مي رسند و گويا هيچ مشكلي در زندگي ندارند، غافل از اينكه داراي مشكلات فراواني هستند اما نه تنها اجازه نمي دهند ديگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بين رفتن ناراحتي و مشكلات ديگران نيز مي شوند.

rana_
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۱۱:۱۸
دكتر روانشناسي بود كه هر كس مشكلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي كرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي كرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.
يك روز يك بيماري به مطب اين دكتر آمد كه از نظر روحي به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني كه مطب من هست، يك تئاتري موجود هست كه يك دلقك برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي كند. معمولا بيماراني كه به من مراجعه مي كنند و مشكل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي كنم به ديدن برنامه هاي آن دلقك بروند و هميشه هم اين توصيه كارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف كنيد به ديدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحي تان حل شود.
بيمار در جواب گفت: آقاي دكتر من همان دلقكي هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا مي كنم.

هميشه هستند آدم هايي كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر مي رسند و گويا هيچ مشكلي در زندگي ندارند، غافل از اينكه داراي مشكلات فراواني هستند اما نه تنها اجازه نمي دهند ديگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بين رفتن ناراحتي و مشكلات ديگران نيز مي شوند.


من ديدم همچين كسي را سوگند عزيز از داستانهاي زيبايت ممنون
چارلي چاپلين كسي بود كه اگر زندگي نامه اش را بخوانيد مي بينيد روزگاري بوده كه از غم مرگ نزديكانش گريان بوده ولي براي مردم به روي صحنه رفته

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۱۱:۳۰
باید آواز بخوانم

دوست داشتم آواز بخوانم اما نمی توانستم.آن شب دیر تر از زمان معمول وارد ساختمان شدم و سعی کردم طوری راه بروم تا آرامش همسایگان به هم نخورد.اما پس از بالا رفتن از طبقه ی اول در طبقه ی دوم متوجه ی مرد مشکوکی شدم که در راهرو استاده بود و ناگهان به جای جیغ کشیدن و سر و صدا راه انداختن تصمیم گرفتم تنها آوازی را که بلد بودم بخوانم...هنگامی که از میان طوفان می گذری سرت را بالا بگیر و از تاریکی ترس نداشته باش.
و ادامه دادم به راهت ادامه بده با امیدی در قلب و .......
به آپارتمان خود رسیدم و درب را باز و به سرعت قفل کردم و خوابیدم.
صبح روز بعد زیر درب ورودی متوجه تکه کاغذ مچاله شدم در کاغذ نوشته شده بود:
سلام..می بخشید دیشب ترساندمتان.من شما را اصلا نمی شناسم.اما از بابت آوازی که دیشب برایم خواندید بسیار متشکرم.زمانی که شما وارد ساختمان شدید من فقط و فقط به خودکشی فکر می کردم اما آواز ناگهانی شما سکوت و ترس ذهن من را تبدیل به امید و شادی کرد و از فکری که در سرم بود منصرف شدم و می خواهم با امیدی تازه در قلبم به زندگی ادامه دهم و از صدای نجات بخش شما متشکرم.

rana_
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۱۱:۵۷
باید آواز بخوانم

دوست داشتم آواز بخوانم اما نمی توانستم.آن شب دیر تر از زمان معمول وارد ساختمان شدم و سعی کردم طوری راه بروم تا آرامش همسایگان به هم نخورد.اما پس از بالا رفتن از طبقه ی اول در طبقه ی دوم متوجه ی مرد مشکوکی شدم که در راهرو استاده بود و ناگهان به جای جیغ کشیدن و سر و صدا راه انداختن تصمیم گرفتم تنها آوازی را که بلد بودم بخوانم...هنگامی که از میان طوفان می گذری سرت را بالا بگیر و از تاریکی ترس نداشته باش.
و ادامه دادم به راهت ادامه بده با امیدی در قلب و .......
به آپارتمان خود رسیدم و درب را باز و به سرعت قفل کردم و خوابیدم.
صبح روز بعد زیر درب ورودی متوجه تکه کاغذ مچاله شدم در کاغذ نوشته شده بود:
سلام..می بخشید دیشب ترساندمتان.من شما را اصلا نمی شناسم.اما از بابت آوازی که دیشب برایم خواندید بسیار متشکرم.زمانی که شما وارد ساختمان شدید من فقط و فقط به خودکشی فکر می کردم اما آواز ناگهانی شما سکوت و ترس ذهن من را تبدیل به امید و شادی کرد و از فکری که در سرم بود منصرف شدم و می خواهم با امیدی تازه در قلبم به زندگی ادامه دهم و از صدای نجات بخش شما متشکرم.

چه زيبا هميشه اميد پشت شيشه زندگي تلنگر مي زند اين ما هستيم كه بايد پنجره را بگشاييم تا قدم به داخل بگذارد

Ahmadreza
۱۳۸۷/۰۸/۲۵, ۱۵:۴۹
روزی سنگتراشی که از کار خود نا راضی بود و احساس حقارت می کرد از نزدیکی خانه ی بازرگانی رد می شد.در باز بود و او خانه ی مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد مثل بازرگان باشد.
در یک لحظه او تبدیل به یک بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است.تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بوم. آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشته بود و مردم همه به او تعظیم می کردند، احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری سیاه و بزرگ آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا صخره ی سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
http://tebyan-zanjan.ir/images5/img/top-pic-tebyan-20071212.jpg

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۰۸/۲۶, ۰۸:۱۸
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.در تمام زندگیش او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند.برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قد قد می کرد گاهی هم با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد.
سال ها گذشت و عقاب پیر شد
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.
او با شکوه تمام با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش بر خلاف جریان باد پرواز می کرد.
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید؟
این کیست؟
همسایه اش پاسخ داد:این عقاب است. سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.
عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.

سوگند
۱۳۸۷/۰۸/۲۶, ۰۹:۲۹
مهاجرت

چوپاني زير سايه درخت مراقب گوسفندانش بود. يكي از گوسفندان از او پرسيد: حاضري همه ما را بفروشي و به شهر مهاجرت كني؟
چوپان گفت: فرض كن كه بتوانم شما را بفروشم اما اين همه دشت سر سبز، آن رودخانه زلال و اين آسمان آبي را به چه كسي بفروشم؟

مهدي باقري

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۰۸/۲۹, ۱۳:۵۸
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود .مجنون بدون اینکه متوجه بشود از بین سجاده اش عبور کرد.مرد نمازش را قطع کرد و فریاد رد چرا بین من و خدای من فاصله انداختی ؟
مجنون به خود آمد و گفت :من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه من را دیدی ؟؟!

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۰۸/۲۹, ۱۴:۰۶
اگر غیر از حدیث یار و به جز دیدار او باشد چه حاصل جز ندامت از شنیده ها و دیدن ها :Doaa:

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۰۸/۲۹, ۲۱:۴۶
استادی از راهی می گذشت ناگهان شاگردی سر پیچ ظاهر شد .مقابل استاد زانو زد و گفت:استاد به من جمله ای یاد بده تا با آن بتوانم همه قفل های زندگی ام را باز کرده و از همه درهای بسته عبور کنم. و در همه صندوقچه های مهر و موم شده خوشبختی را بگشایم .
استاد لبخندی زد و گفت :
چنین شاه کلیدی وجود ندارد !باید کلید ساز شوی و هر کلیدی را که می خواهی خودت بسازی !
به جای جستجو شاه کلید کلید ساز شو .

سوگند
۱۳۸۷/۰۹/۰۴, ۱۶:۳۵
تصوير

پايش را روي پدال گاز فشار داد تا زودتر ازچهار راه رد شود. پيكان راه نداد. ثانيه‌شمار چراغ سبز ثانيه‌هاي آخر را نشان مي‌داد. دستش را روي بوق گذاشت و فشار داد. راننده پيكان اعتنا نكرد. چراغ قرمز شد. مرد پياده شد، با انگشت به شيشه پيكان زد و بد و بيراه گفت. راننده پيكان مبهوت نگاهش كرد. در را باز كرد، يقه راننده را گرفت، پياده‌اش كرد و زد.
از گوشه لب راننده پيكان خون بيرون زد. چند نفر سوايشان كردند. چراغ سبز شد. مرد پشت فرمان كه نشست تازه علامت پشت شيشه پيكان را ديد.

تصوير يك گوش با علامت ضربدري روي آن.

سوگند
۱۳۸۷/۰۹/۰۹, ۰۹:۰۰
کنار پارک در گوشه ای خلوت نشسته بود و عصای سفید جمع شده اش را محکم در دست گرفته بود.
صدای غرش آسمان او را به خود آورد.
از جابرخاست و دستش را برای گرفتن قطرات خنک باران دراز کرد.
ناگهان سردی چیزی را در کف دستش حس کرد.
پسرک در حالی که با عجله از کنارش می گذشت فریاد زد:"مامان! پول رو دادم به اون گداهه!!"

سوگند
۱۳۸۷/۰۹/۲۶, ۰۷:۴۰
تراشه های زندگی

مردی كه مداد درست مى كرد مدادی را برداشت تا در جعبه بگذارد امّا قبلاز آن به مداد گفت: «پنج نکته هست كه مى خواهم بدانی. قبل از آن كه تو را به جهان بیرون بفرستم مى خواهم این نکته ها را فهمیده و هرگز فراموش نكني در این صورت مى تواني بهترین مداد دنیا شوى:
· كار های زيادى از دستِ تو برمى آید امّا فقط بایددر دست يك نفر قرار بگيرى تا بتوانی آن ها را انجام دهي.
· گاهی تجربه ى دردناكِ تراشیده شدن را خواهى داشت امّا براى آن كه مداد بهترى باشی باید این درد را تحمّل كنى.
· بسیاری از اشتباه ها را مى توانى درست كنى.
· مهم ترین قسمت وجود تو در داخل توست.
· روى هر سطحی كه قرار بگيرى باید اثری از خود بر آن به جا بگذاری.
مداد فهمید و قول داد كه فراموش نکند و با هدف به درون جعبه رفت تا وارد جهان هستى شود.

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۰۹/۲۶, ۰۹:۱۲
پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند.روزی ، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.
شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید .اما با این پوشال ها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.
نزدیک بود آسمان تاریک شود.شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند:"تو چه خریده ای؟" او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم.. اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.


http://rozihappy.persiangig.com/document/Kjaerligheten_og_livet.gif

سوگند
۱۳۸۷/۰۹/۲۶, ۰۹:۲۲
اشتباه

راه خاکی, با شیبی تند در انتظار او بود .مسیر را خودش انتخاب کرده بود .هر چه بالاتر می رفت راه سخت تر می شد .
تا جایی بالا رفت که بالاخره متوجه مسیر اشتباهش شد .
به انتهای مسیر رسیده بود .هیچ اتفاق ساده ای رخ نداد .
چون او اشتباهش را فهمیده بود .

hadimha
۱۳۸۷/۱۰/۰۱, ۰۱:۳۲
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.


جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.


ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .


پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .


مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۱, ۰۹:۳۰
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند. لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد . پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت:مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر چیز بهر کاری ساخته اند . گاری برای بار بردن وسلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن

پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : قربان ،اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی ؟

پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است

پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟

پادشاه: باور ندارم . از شواهد بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد
پیرمرد:قربان آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است.او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد.چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد. بارسنگین هیزم ، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود.آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است.

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۹, ۰۹:۱۳
رسيدن به کمال
در ن يويورک، بروکل ين، مدرسه ای هست که مربوط به بچه ها ی دارای ناتوان ی ذهن ی است
. در ض يافت شام ی که
مربوط به جمع آور ی کمک مال ی برا ی مدرسه بود، پدر يکی از اين بچه ها نطقی کرد که هرگز برا ی شنوندگان آن
فراموش نمی شود...

او با گر يه فر ياد زد
: کمال در بچه من "شايا" کجاست؟ هرچيزی که خدا می آفريند کامل است. اما بچه من نمی تونه
چيزهايی رو بفهمه که بق يه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چ يزها يی رو که د ي ده مثل بق ي ه بچه ها
بياد بياره.کمال خدا در مورد شايا کجاست ؟!

افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگين شدند
...

پدر شا يا ادامه داد
: به اعتقاد من هنگام ی که خدا بچه ای شبيه شايا را به دن ي ا م ی آورد، کمال اون بچه در روش ی
هست که ديگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زير را درباره شايا گفت:

يک روز که شا يا و پدرش در پارک ی قدم م ی زدند تعدادی بچه را ديد که بيسبال بازی می کردند
. شا يا پرس يد : بابا
به نظرت اونا منو بازی ميدن...؟!

پدر شا يا می دونست که پسرش بازی بلد نيست و احتمالاً بچه ها اونو تو تيمشون نمی خوان، اما او فهم ي د که اگه
پسرش برای بازی پذيرفته بشه، حس يکی بودن با اون بچه ها می کنه
.

پس به يکی از بچه ها نزديک شد و پرسيد
: آيا شايا می تونه بازی کنه؟!

اون بچه به هم ت يمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ول ی جواب ی نگرفت و خودش گفت
: ما ٦ امتي از عقب
هستيم و باز ی در راند ٩ است . فکر م ی کنم اون بتونه در ت يم ما باشه و ما تلاش م ی کن يم اونو در راند ٩ باز ی
بديم...

درنهايت تعجب، چوب ب يسبال رو به شايا دادند
! همه می دونستند که اين غير ممکنه زي را شا يا حت ی بلد ن ي ست که
چطوری چوب رو بگ يره! اما هم ينکه شا يا برا ی زدن ضربه رفت ، توپ گ ير چند قدمی نزديک شد تا توپ رو خ يل ی
اروم بياندازه که شايا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...

اولين توپ که پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و از دست داد
!

يکی از هم ت يمی ها ی شا يا نزد يک شد و دوتا يی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ايستادند
. توپگير دوباره چند
قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت . شايا و هم ت يميش ضربه آرومی زدند و توپ نزدي ک توپگ ير افتاد، توپگ ير
توپ رو برداشت و می تونست به اولين نفر تيمش بده و شايا بايد بيرون می رفت و بازی تمام می شد...

اما بجا ی ا ينکار، اون توپ رو جا يی دور از نفر اول ت يمش انداخت و همه داد زدند
: شايا، برو به خط اول، برو به
خط اول!!!

تا به حال شايا به خط اول ندو يده بود
! شايا هيجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوي د. وقت ی که شا يا به
خط اول رس يد، باز يکنی که اونجا بود م ی تونست توپ رو جا يی پرتاب کنه که امت ي از بگي ره و شا يا از زم ين بره
بيرون، ول ی فهم يد که چرا توپگير توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند :
!!! بدو به خط ٢، بدو به خط ٢
شايا بسمت خط دوم دو يد. دراين هنگام بقيه بچه ها در خط خانه ه يجان زده و مشتاق حلقه زده بودند . همينکه

!!!
شايا به خط دوم رسيد، همه داد زدند : برو به ٣
وقتی به ٣ رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به خط خانه...!

شايا به خط خانه دو يد و همه ١٨ بازيکن شايا رو مثل يک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اينکه اون ي ک ضربه
خيلی عالی زده و کل تيم برنده شده باشه
...

پدر شايا درحاليکه اشک در چشم هايش بود گفت
:

اون ١٨ پسر به کمال رسيدند

[Kavir]
۱۳۸۷/۱۰/۰۹, ۱۳:۰۵
حكايت زن و خدا(اين فقط يك داستان نيست)

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک و محقر زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند با زن صحبت کرد و به او قول داد که آنروز به دیدارش بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد درب کلبه او به صدا در آمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس هایی مندرس و پاره اش پشت درب ایستاده بود، کسی را آنجا ندید! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت درب بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از خستگی و گرسنگی زرد شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و ملتمسانه به زن نگاه می کرد! زن با دیدن او بیش از پیش عصبانی شد و در را محکم به رویش کوبید و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر درب خانه زن به صدا درآمد.
زن پیش رفت ودرب را باز کرد....
پیر زنی گوژپشت وخمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت درب بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت و دستانش از فرط پیری به لرزش در آمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز درب را بر روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است؟!
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
من سه بار به درب خانه تو آمدم، اما تو مرا راه ندادی.
***


(سوء تعبیر نشود، در داستان همه کسانی که به در خانه زن آمدند نیازمند بودند

rana_
۱۳۸۷/۱۰/۱۶, ۱۴:۲۸
:Sham:


روزها گذشت و کبوتر با خدا هيچ نگفت...


فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد:


او مي آيد چرا که من تنها گوشي هستم که دردهايش را مي شنوم...


و سرآنجام کبوتر روي شاخه اي از درخت دنيا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چيزي بگويد، اما هيچ نگفت،
ندايي آسماني فرمود:


با من بگو هر آن چه که در سينه ات سنگيني مي کند!


کبوتر گفت:
لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي ام بود و سرپناه بي کسي ام، تو آن را از من گرفتي، اين طوفان بي موقع چه بود؟
چه مي خواستي از لانه محقرم؟ کجاي دنيايت را گرفته بود؟


آن گاه ديگر نتوانست چيزي بگويد. سنگيني بغض راه گلويش را بست.
سکوتي سنگين در عرش کبريا طنين انداز گشت...


آنگاه نداي آرامش بخش آسماني فرمود :


ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي، باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمين مار پرگشايي...
کبوتر خيره در كار خداي خود ماند!

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۱۶, ۱۶:۱۲
مدیریت زمان


وقت امتحانا بود و ما اونروز مي خواستيم سومين امتحان ترم رو بديم که مربوط به درسمديريت زمان مي شد. از شما چه پنهون درس سختي هم بود و از اون بدتر استادش بود که خيلي سختگيري مي کرد. ولي من به خاطر کم کردن روي بعضي از همکلاسي هام و همينطوربراي اين که به استاد نشون بدم اونقدر هم تو درسش ضعيف نيستم حسابي خونده بودم وخلاصه با کله اي پر از "مديريت زمان" (!) سر جلسه حاضر شدم. امتحان از 20 نمره بودو من يه نگاه سريع به سوالا انداختم و با شادي دوچندان ديدم که اونقدر هم سخت نيستن! در واقع سوالا خيلي هم ساده بودن که واقعا از اين استاد بعيد بود چنين سوالايي طرح کنه. فقط يه سوالي بود که يه مقدار مشکل بود و علاوه بر اين که به تمرکز بيشتري نياز داشت جوابش هم زياد بود و من با خودم گفتم که همه ي سوالا روجواب مي دم و آخر سر ميرم سراغ اون سوال. خلاصه با قلبي مالامال از شور و شادي (!!) شروع کرديم به جواب دادن و حدود 10 دقيقه به پايان وقت آزمون مونده بود که رفتم سراغ اون سوال سخته.
ولي چشمتون روز بد نبينه!! در همون لحظه بود که انگار يک قالب يخ شکستن تو سر من!!! بارم در نظر گرفته شده براي اون سوال 16 نمره بود درحالي که سوالاي ديگه همه 0.25 يا 0.5 نمره اي بودن!!!! اونوقت سوال به اون سختي که خيلي بيشتر از 10 دقيقه واسه پاسخگويي نياز داشت! ديگه نفهميدم اون 10 دقيقه رو چه جوري گذروندم و هرچي که به ذهنم رسيد واسه جواب اون سوال نوشتم.
آخر سر هم نتونستم نمره ي دلخواهم رو از اون درس (که اون همه واسش زحمت کشيده بودم) بگيرم ولي استاد با اين کارش عملا مفهوم مديريت زمان رو به ما نشون داد و بعد از اون درس يادگرفتم که چه جوري براي در نظر گرفتن زمان براي انجام هرکاري اولويتي قرار بدم.

seiid
۱۳۸۷/۱۰/۱۶, ۱۷:۳۹
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى مستمند كه تهيدستى و بدهكارى او را از پاى درآورده بود و دستش ‍ از همه جا بريده به كنار كعبه آمد و پرده كعبه را گرفته و پناه به خدا آورده بود و با حالت جانسوز راز و نياز مى كرد.
حضرت على عليه السلام براى عبادت كنار كعبه آمد، لحظه اى توقف كرد، شنيد مردى در حال گريه و زارى مى گويد:
((خدايا! به چهار هزار درهم پول احتياج دارم ، اين پول را به من برسان !))
على عليه السلام حامى مستضعفان پيش از او رفت تا ببيند اگر امكان دارد از او حمايت كند، به او فرمود: ((برادر عرب نيازت چيست ؟))
عرب گفت : من به چهار هزار درهم نيازمندم تا با هزار درهم آن بدهكارى خود را بپردازم و با هزار درهم آن خانه بخرم ، و با هزار درهم آن ازدواج كنم و هزار درهم آن را صرف معاش زندگى نمايم !
امام فرمود: در تقاضاى خود رعايت انصاف كردى ، آنچه مى خواهى حق است ، بيا به مدينه ، در مدينه جوياى من ، على پسر ابوطالب شو، به خانه ام بيا تا اين نيازت را برطرف سازم .
عرب خوشحال شد، بار سفر را بست و عازم مدينه شد، در مدينه سراغ خانه على عليه السلام را گرفت ، در مسير راه با حسين عليه السلام برخورد كرد و با هم به خانه على عليه السلام رهسپار شدند، وقتى به خانه رسيدند، عرب به حسين عليه السلام گفت به پدرت على عليه السلام بگو، عربى كه چند روز قبل در مكه به او ضمانت رفع نيازهايش كردى ، پشت در، منتظر اجازه است .
حسين عليه السلام خدمت پدر آمد و ماجرا را به عرض رساند، على بيدرنگ اجازه ورود داد، عرب به حضور على عليه السلام مشرف گرديد، على عليه السلام با استقبال گرمى از عرب پذيرايى نمود و سپس ‍ كسى را سراغ سلمان فرستاد، سلمان به حضور آن حضرت رسيد.
على عليه السلام به سلمان فرمود: ((آن باغچه اى را كه از زمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى ما به يادگار مانده در معرض فروش قرار بده به پولش احتياج داريم .)) سلمان بازرگانان را خبر كرد آنها آمدند، پس از گفتگو باغ را به دوازده هزار درهم به يكى از آنها فروخت و پولش را به على عليه السلام داد.
على عليه السلام چهار هزار و چهل درهم آن را به عرب داد. چهار هزار درهم بارى قولى كه به عرب داده بود و چهل درهم هم مخارج سفر عرب از مكه به مدينه ، و از مدينه به مكه ، سپس مستمندان مدينه را اطلاع دادند همه آمدند، حضرت على بقيه پول را بين آنها تقسيم نمود، به طورى كه وقتى به خانه برگشت ديگرى چيزى از پول نمانده بود، با توجه به اينكه اهل خانه اش نياز شديد به هزينه زندگى داشتند، جالب اينكه پس آنكه همسر بزرگوار على عليه السلام فاطمه عليهما السلام از جريان باخبر شد، براى شوهرش دعاى خير كرد، و مردانگى و حمايت ايثارگرانه او از مستمندان را ستود.

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۱۹, ۰۹:۱۴
هر کس ز کار خلق يکي عقده وا کند
ايزد هزار عقده ز کارش رها کند
صدها فرشته بوسه بر آن دست مي‏زنند
کز کار خلق يکي گره بسته وا کند

مرد جواني پدر پيرش مريض شد . او پدرش را که بيماريش شدت گرفته بود ، در گوشه ي جاده اي رها کرد و از آن جا دور شد . پيرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس هاي آخرش را مي کشيد . رهگذران از ترس مسري بودن بيماري پيرمرد و براي فرار از دردسر ، بي اعتنا به ناله هاي او ، راه خود را مي گرفتند و مي رفتند .عارفي از آن جاده عبور مي کرد ، به محض ديدن پيرمرد ، او را به دوش گرفت تا ببرد و درمانش کند . رهگذري به طعنه به عارف گفت : اين پيرمرد فقير است و بيمار و مرگش نيز نزديک ، نه از او سودي به تو مي رسد و نه کمک تو تغييري در اوضاع اين پيرمرد به وجود مي آورد . پسرش هم او را در اين جا به حال خود رها کرده و رفته است . تو براي چه به او کمک مي کني؟ عارف گفت : من به او کمک نمي کنم ، بلکه به خودم کمک مي کنم ؛ اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم ، چگونه رو به آسمان برگردانم و از خالق هستي تقاضاي هم صحبتي داشته باشم ؛ من به خودم کمک مي کنم .

[Kavir]
۱۳۸۷/۱۰/۱۹, ۱۲:۱۳
مردی شترش را گم کرد.سوگند خورد که اگر او را پیدا کند یک درهم بفروشد.
مدتی بعد شترش پیرا شد.شتر به پانصد درهم می ارزید.وفا به سوگند برایش سخت شد. پس چاره ای اندیشید. گربه ای را از گردن شترآویزان کرد و به بازار برد و می گفت:
شتر به یک درهم، گربه به پانصد درهم. میفروشم هر دو را با هم.

seiid
۱۳۸۷/۱۰/۱۹, ۱۲:۴۲
يکي از بستگان خدا
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۱۹, ۱۵:۰۵
چهار فصل زندگی

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دوراز خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان وپسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنهاخواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پراز امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا وعطرآگین.. و باشکوه ترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد وگفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین ؛
در راه های سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند.

مجیب
۱۳۸۷/۱۰/۲۵, ۱۳:۴۷
بهترين شمشيرزن

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت: خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند. و اگر با دستهايم به آن حمله کنم، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند. من اين را نپرسيدم.من پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد: بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند

[Kavir]
۱۳۸۷/۱۰/۲۷, ۱۷:۴۰
روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر مى كرد او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه مى گفت حضرت صادق عليه السلام مطالبى ميگويد كه من آنها را نمى پسندم اول آنكه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتيكه شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است بواسطه آتش ‍ عذاب شود دوم آنكه خدا را نمى توان ديد و حال اينكه خداوند موجود است و چيزيكه هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود سوم آنكه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتيكه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان بهلول همينكه اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و بسوى ابوحنيفه پرت كرده و گريخت اتفاقا كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پيشانيش را كوفته و آزرده نمود ابوحنيفه و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پيش خليفه بردند.

بهلول پرسيد از طرف من بشما چه ستمى شده است ؟ ابوحنيفه گفت كلوخى كه پرت كردى سرم را آزرده است بهلول پرسيد آيا ميتوانى آن درد را نشان بدهى ابوحنيفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقيقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آيا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل ديدن است و از نظر ديگر مگر تو از خاك آفريده نشده اى و عقيده ندارى كه هيچ چيز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد آن كلوخ هم از خاك بود پس بنا بعقيده تو من ترا نيازرده ام از اينها گذشته مگر تو در مسجد نميگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقيقت فاعل خداوند است و بنده را تقصير نيست پس از اين كلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصيرى نيست .
ابوحنيفه فهميد كه بهلول با يك كلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش كرد در اين هنگام هارون الرشيد خنديد و او را مرخص نمود.

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۲۸, ۰۸:۲۷
سال گذشته به تماشای مسابقه بیسبال برادر کوچکترم رفتم، همانطور که همیشه میرفتم. برادرم در ان زمان ۱۲ سال داشت و دو سال بود که بیسبال بازی میکرد. وقتی دیدم او خودش را گرم میکند که توپ بعدی را بزند، تصمیم گرفتم به او نزدیک شوم و توصیه هایی بکنم.
اما وقتی نزدیک شدم فقط گفتم:( دوستت دارم.) در پاسخ پرسید: ( منظورت این است که میخواهی امتیاز بگیرم؟ ) با لبخند گفتم:( سعی خودت را بکن.)
وقتی وارد زمین شد٬ حال و هوای خاصی دراطرافش احساس میشد. او کاملا مطمئن بود که چه میخواهد بکند. چرخید و با چوب ضربه ای عالی به توپ زد. من واقعا خوشحال شدم ولی انچه بیشتر مرا تحت تاثیر قرار داد هنگامی بود که از زمین خارج شد. با وسیع ترین لبخندی که تا کنون دیده ام به من نگریست و گفت: ( من هم دوستت دارم.)

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۲۸, ۱۰:۴۲
فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی.در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.
عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکنی خود را معطل می کرد.
عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟، نه!، این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است!
این داستان یکی از حکایت های زیبای مولانا در مثنوی معنوی است. مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که بگمان زرنگ بودن تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدد که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کند، کاسته می شود

مجیب
۱۳۸۷/۱۰/۳۰, ۰۸:۴۸
مرگ همکار

يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: "ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت، شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم." در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند، امّا پس از مدتى کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده، که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد، هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: "اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!" کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: "تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگیتان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید. مهمترین رابطه ای که در زندگی میتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید، مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است، انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است."

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۱۰/۳۰, ۰۹:۱۴
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم خوراک مرغ مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد

hossein777
۱۳۸۷/۱۱/۰۴, ۲۰:۳۸
Motherhood Love

مهر مادری



My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

So I confronted her that day and said
If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

My mom did not respond
اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

I was oblivious to her feelings
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

When she stood by the door, my children laughed at her
and I yelled at her for coming over uninvited
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children
GET OUT OF HERE! NOW
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, Oh, I'm so sorry.
I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

My neighbors said that she is died
همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

My dearest son, I think of you all the time
I'm sorry that I came to Singapore and scared your children
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

I was so glad when I heard you were coming for the reunion
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see ... when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو

Your's Mother
مادرت

rana_
۱۳۸۷/۱۱/۱۲, ۱۴:۲۵
توريستي آمريكايي كنار اسكله كوچك روستايي در مكزيك ايستاده بود. همان موقع قايق كوچكي كه در آن فقط يك ماهيگير بود، در كنار اسكله پهلو گرفت. درون قايق چند ماهي بزرگ تن بود. توريست، ماهيگير را به خاطر ماهي هاي بزرگي كه گرفته بود تشويق كرد و پرسيد:
چقدر طول كشيد تا آنها را به دام بيندازد.
ماهيگير مكزيكي پاسخ داد: زياد طول نكشيد.
توريست سؤال كرد: چرا بيشتر نموندي تا ماهي هاي زيادتري صيد كني؟
ماهيگير گفت: همين قدر هم براي برطرف كردن نيازهاي خانواده ام زياده.
توريست پرسيد: با وقت باقي مانده ات چه كار مي كني؟
ماهيگير جواب داد: دير مي خوابم، كمي ماهي مي گيرم. با بچه ها بازي مي كنم. چرتي مي زنم. هر روز عصر قدم زنان در روستا گردش مي كنم. گيتار مي زنم. سرم شلوغه و زندگي پركاري دارم.
توريست پوزخندي زد و گفت: من مي تونم بهت كمك كنم. بايد وقت بيشتري براي ماهيگيري صرف كني. با پول بيشتري كه به دست مي آوري، مي تواني قايق بزرگ تري بخري. با درآمد بيشتر، مي توني چندتا قايق ديگه هم بخري. كم كم يه عالمه قايق ماهيگيري خواهي داشت.
بعد مي توني به جاي اينكه ماهي ها رو به واسطه بفروشي مستقيماً به خود كارخانه ها بفروشي. بعد از مدتي مي توني كارخانه كنسروسازي خودت رو افتتاح كني. تهيه و توليد و پخش رو هم مي توني خودت اداره كني. مي توني اين روستاي ساحلي و كوچك رو كه به جز ماهي چيز ديگه اي نداره، ترك كني و به مكزيكوسيتي بري. بعد مي توني بري لس آنجلس و بعد نيويورك. اونجا مي توني كسب و كار پردرآمدت رو ادامه بدي.
ماهيگير پرسيد: ولي تمام اينها كه گفتي چقدر طول مي كشه.
توريست جواب داد: پانزده تا بيست سال.
ماهيگير پرسيد: خوب بعدش چي مي شه؟
توريست خنديد و گفت: بعدش ديگه دوران خوشي فرا مي رسد. به موقع سهام كارخانه ات رو مي فروشي به مردم و بسيار پولدار مي شي. ميليون ها ميليون پول گيرت مياد.
ماهيگير گفت: ميليون ها ميليون؟ بعدش چي؟
توريست آمريكايي گفت: بعدش بازنشسته مي شي. به يك روستاي كوچك ساحلي مي ري. اونجا مي توني دير بخوابي. كمي ماهي بگيري. با فرزندانت بازي كني. چرت بزني. عصرها قدم زنان در روستا گردش كني و گيتار بزني...!!
ماهگير خنده اي كرد و گفت خب من اينها را كه گفتي الان هم دارم !!!!!!!

rana_
۱۳۸۷/۱۱/۱۲, ۱۵:۳۷
خداوند متعال، در قرآن شریف، به داستانى اشاره مى فرماید كه از جهاتى، قابل دقت و تأمّل است. با توجّه به اهمیّت آن در قرآن، كه نام بزرگترین سوره از این قصه گرفته شده و همچنین به علت نتایج ثمربخش آن، ما مشروح آن را براى خوانندگان گرامى، در اینجا نقل مى كنیم:
در زمان حضرت موسى علیه السّلام در بنى اسرائیل، مرد جوانى زندگى مى كرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت. وى جوانى با ادب، و آراسته به كمالات ظاهرى و معنوى بود.
در یكى از روزها، كه طبق معمول در مغازه خویش، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خریدارى كرد، كه آن معامله كلان، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان، در پى داشت. وقتى براى تحویل گندم به انبارى خویش در منزل مراجعه كرد، متوجه شد كه درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابیده، كلید انبار هم در جیب اوست. و از آنجایى كه این جوان، شخصى فهمیده و با تربیت بود، طبعاً پدرش، احترام خاصى پیش او داشت.
بنى اسرائیل گفتند: یا نبى اللّه ! ما بدون تقصیر چرا دیه بدهیم ، شما از خداى خویش سؤال كن ، تا اینكه قاتل را، به ما معرفى نماید و ما از این اتهام، رها شویم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً این است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد.


با عذرخواهى به مشترى گفت: متأسفانه ! تحویل گندم، بستگى به بیدارى پدرم دارد و من راضى نیستم كه او را از خواب، بیدار كرده و اسباب ناراحتى اش را فراهم كنم؛ به همین جهت، اگر صبر كنى تا پدرم بیدار شود من مقدارى از مبلغ كالا، به تو تخفیف خواهم داد، و اگر نمى توانى صبر كنى، لطفاً از جاى دیگرى جنس مورد نیاز خود را تهیه كن.
مشترى گفت: من آن جنس را مقدارى هم گرانتر مى خرم، معطل نشو و پدر را از خواب بیدار كن، جنس را تحویل من بده. جوان گفت: من هرگز، او را از خواب بیدار نخواهم كرد و استراحت پدر، در نزد من بیشتر ارزش ‍ دارد تا سود این معامله كلان. بعد از اصرار مشترى و امتناع تاجر جوان، بالاخره مشترى صبر نكرد و رفت.
بعد از ساعتى، پدر از خواب بیدار شد؛ دید پسرش در حیاط خانه قدم مى زند، پرسید: پسرم! چطور شده در این ساعت كارى، درب مغازه را بسته و به خانه آمده اى؟ جوان برومند، داستان را از براى او نقل كرد، پدرش ‍ بعد از شنیدن واقعه، خیلى خوشحال شد و حمد الهى بجا آورد و به خداوند عرضه داشت: پروردگارا! از تو متشكرم، كه چنین فرزند باعاطفه و مهربان به من عطا كرده اى. و به پسرش گفت: اگر چه من راضى بودم كه مرا از خواب بیدار كنى و اینقدر سود را از دست ندهى، امّا حالا كه تو بزرگوارى كردى و احترام پدر پیرت را نگاه داشته اى، من، در عوض آن سودى كه از دست داده اى، گوساله خویش را، بتو مى بخشم و امیدوارم كه خداى متعال توسط این گوساله، نفع بسیارى به تو برساند و آن درس عبرتى باشد، براى تمام جوانها كه احترام پدر و مادر خویش را حفظ كنند. سه سال از این ماجرا گذشته و آن گوساله روز به روز رشد كرده و یك گاو بزرگ و كامل شده بود.
در این هنگام، از طرف خداوند به موسى علیه السّلام وحى نازل شد: اى موسى! حالا كه به حكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمایم و او قاتل خودش را معرفى كند.


در آن زمان، در منطقه دیگرى و در یكى از خانواده هاى بنى اسرائیل، دخترى مؤدّب و عفیفه و جمیله ای بود كه به حدّ بلوغ رسیده و خواستگاران زیادى برایش مى آمدند؛ كه از جمله آنان دو پسر عموىِ دختر بود: یكى از آن دو، متدین و با تربیت بود امّا از مال دنیا، چندان بهره اى نداشت و در مقابل پسر عموى دوم، از ثروت دنیا بهره مند بود، ولى از دین و تقوا و معنویت هیچ بهره اى نداشت، فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسى گرویده بود. دختر، از بین خواستگاران، به این دو نفر متمایل شد و یك هفته مهلت خواست، تا در مورد زندگى و انتخاب همسر آینده خویش تصمیم بگیرد.
او در این مدت با خود فكر كرد كه :
اگر من، با پسر عموى متدین ازدواج كنم، باید عمرى در فقر بوده و با زندگى ساده بسازم، امّا در عوض با همسرى راستگو و مهربان و خداشناس، به سر خواهم برد و یك زندگى آرامبخش و سالم، خواهم داشت. و اگر با همسر ثروتمند، بى تقوا و آلوده به گناه ازدواج كنم، ممكن است چند روزى در رفاه و آسایش باشم، امّا از فضائل اخلاقى و معنوى دور خواهم شد و در اثر بى مبالاتى و بى تقوائى همسر آینده ام، ممكن است از جادّه سعادت، منحرف شده و در سراشیبى لغزش ها و آلودگى سقوط كنم.
دختر جوان، بعد از فكر و مشورت با پدر و مادرش به این نتیجه رسید كه با پسر عموى متدین و باتقوا ازدواج كند. وقتى پسر عموى ثروتمند، از تصمیم عاقلانه دختر عموى خویش آگاه گردید، خود را در میان همسن و سالان شكست خورده تلقى كرد؛ و آتش حسد، در سینه او شعله ور شد. وى در اثر وسوسه شیطان، نقشه خطرناك و شومى كشید.
او شبى، پسر عموى باتقوا را، به منزل خویش دعوت كرده و بعد از پذیرائى كامل، شب او را در خانه نگهداشت و در آخرهاى شب، در حالى كه میهمان در خواب بود او را بطرز فجیعى كشته، و جنازه را در یكى از محلاّت ثروتمند بنى اسرائیل انداخت. بعد پیش خودش فكر كرد: با یك تیر دو نشان مى زنم، اوّلاً، دختر عموى من بعد از حذف رقیب، ناچار مرا مى پذیرد و ثانیاً، دیه این پسر عمو را، كه به غیر از من ، وارثى ندارد، (طبق قانون حضرت موسى علیه السّلام) از اهالى محل گرفته، و صرف خرج عروسى مى كنم.
بنى اسرائیل گفتند: پس از خداى خود بخواه، كه براى ما روشن كند، این (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرماید: ماده گاوى است كه نه پیر؛ و نه بكر و جوان؛ میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهید.


صبح زود، وقتى مردم از خانه ها بیرون آمدند، با جسد خونین یك شخص مقتول، مواجه شدند، و هر چه دقت كردند، او را نشناختند؛ تا اینكه بحضور حضرت موسى رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسى علیه السّلام دستور داد، تمام طبقات و اصناف حتى كشاورزان، از رفتن به سرِ كار، خوددارى كنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند.
(زیرا مسئله قتل، در بین بنى اسرائیل خیلى مهم بود.) مردم، بدنبال دستور پیامبر خدا، تمام تلاش خود را بكار بردند، ولى هیچ اثرى از قاتل و یا مقتول بدست نیامد.
جوان قاتل، نزدیكیهاى ظهر، از منزل خود بیرون آمد و مشاهده كرد كه وضع شهر بهم ریخته، همه دست از كار كشیده اند. جوان- با تجاهل - علت را جویا شد و گفتند: شخصى را كشته و شب گذشته ، به یكى از محله ها انداخته اند و حضرت موسى دستور شناسائى و دستگیرى قاتل را داده است كه خانواده مقتول ، او را قصاص كنند. او به سرعت، به كنار جنازه آمد و روپوش را كنار زد و به صورت او نگاه كرد. ناگهان نعره زد، و داد و فریاد راه انداخته و مانند اشخاص مصیبت دیده، به سر و صورت خود مى زد و گریه كنان مى گفت : آه ! آه ! این جوان پسرعموى من است و باید، یا قاتل را نشان بدهید تا قصاص كنم ، و یا اینكه دیه خون او را بگیرم! وقتى او را در محضر حضرت موسى علیه السّلام حاضر كردند، حضرت موسى علیه السّلام بعد از احراز هویّت و خویشاوندى آن جوان با مقتول، فرمود: اهالى آن محل یا باید، قاتل را بیابند و یا اینكه ، پنجاه نفر قسم بخورند كه خبر از قاتل ندارند و دیه مقتول را بپردازند.
بنى اسرائیل گفتند: یا نبى اللّه ! ما بدون تقصیر چرا دیه بدهیم ، شما از خداى خویش سؤ ال كن ، تا اینكه قاتل را، به ما معرفى نماید و ما از این اتهام، رها شویم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً این است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد. در این هنگام، از طرف خداوند به موسى علیه السّلام وحى نازل شد: اى موسى! حالا كه به حكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمایم و او قاتل خودش را معرفى كند. و خداوند متعال در قرآن به این قصه اشاره فرموده : (وَ اِذْ قالَ مُوْسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللّهَ یَاءْمُرُكُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا اَتتّخذنا هُزُواً قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْجاهِلینَ) (1): به یاد آورید، هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت : خداوند به شما دستور مى دهد، ماده گاوى را ذبح كنید (و قطعه اى از بدن آن را، به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنید، تا زنده شود و قاتل خویش را معرفى كند و غوغا و آشوب خاموش گردد).
از این قصه مى فهمیم كه خداوند، زنان پاك و با عفت را نصیب مردان متدین و پاكیزه مى گرداند. چنانكه در قرآن فرموده : (وَالطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ) (360) زنان پاك از آنِ مردان پاك، و مردان پاك از آنِ زنان پاكند.


گفتند: آیا ما را مسخره مى كنى ؟ (مگر ممکن است عضو مرده اى را به مرده بزنیم و او زنده شود).موسى گفت: به خدا پناه مى برم از اینكه از جاهلان باشم!
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ، قالَ اِنَّهُ یقول اِنَّها بَقَرَةً لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ) (2)
بنى اسرائیل گفتند: پس از خداى خود بخواه، كه براى ما روشن كند، این (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرماید: ماده گاوى است كه نه پیر؛ و نه بكر و جوان؛ میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهید. (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا مالُونُها قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِریْنَ) (3)گفتند: از پروردگار خود بخواه كه براى ما بیان كند، رنگ آن چگونه باشد؟ موسى گفت : خداوند مى فرماید: گاوى باشد زرد یكدست، كه بینندگان را خوش آمده و مسرور سازد. (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَ اِنّا اِنْشاءَاللّهُ لَمُهْتَدُونَ قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لاذَلُولٌ تُثیرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِیَةَ فیها قالُوْا اَلاَّْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماكادُوا یَفْعَلُون ) (4)
باز گفتند: از خداوند بخواه، چگونگى آن گاو را كاملاً براى ما روشن سازد كه هنوز بر ما مشتبه است و اگر رفع اشتباه شود، ما اطاعت كرده و انشاءالله هدایت خواهیم شد.
گفت: خدا مى فرماید: گاوى باشد كه نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت آبكشى كند و آن بى عیب و یكرنگ باشد. گفتند: اكنون حقیقت را روشن ساختى و گاوى را بدان اوصاف كشتند، امّا نزدیك بود كه از این امر نیز نافرمانى كنند.
بنى اسرائیل، وقتى این صفات را، از حضرت موسى شنیدند، بدنبال گاوى با این اوصاف گشتند و هر چه تفحص كردند، پیدا نشد تا اینكه بالاخره، گاو را با آن ویژگى ها، در خانه جوانى پیدا كردند.
او همان جوان گندم فروش بود كه چند سال پیش، در اثر احترام و مهربانى به پدرش، صاحب گوساله اى شده بود. بنى اسرائیل به در خانه جوانِ تاجر آمده و تقاضاى خرید گاو را كردند و او وقتى از ماجرا اطلاع یافت خوشحال شده و گفت: من باید از مادرم اجازه بگیرم.
پیش مادرش آمده و مشورت كرد، مادرش گفت: به دو برابر قیمت معمولى او را بفروش. بنى اسرائیل وقتى از قیمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده؟ یك گاو معمولى ، به دو برابر قیمت بازار؟!
و پیش حضرت موسى علیه السّلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: حتماً، باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است. آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره اى نیست، ما آنرا به دو برابر قیمت مى خریم، برو گاو را بیاور. و او دوباره پیش مادرش آمده و نظر او را خواست و مادرش گفت: پسرم! برو بگو: به دو برابر قیمت قبلى ما مى فروشیم! آنها وقتى این جمله را شنیدند با تعجب و ناراحتى گفتند: ما یك گاو را به چهار برابر قیمت، نمى خریم.
این داستان، اهمیت احترام و مهربانى به پدر و مادر را براى عزیزان جوان، روشن مى كند؛ كه خداوند متعال چقدر عنایت دارد كه جوانان عزیز در برخورد با والدین خویش، نهایت مهربانى و تكریم را داشته باشند و پاداش دنیوى و اخروى آنرا دریابند.

پیش حضرت موسى علیه السّلام برگشتند و حضرت فرمود: باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است. آنها بازگشتند؛ این بار نیز مادر جوان گفت: پسر جان! برو به آنها بگو: چون شما نخریدید و رفتید، به دو برابر قیمت قبلى مى فروشیم. و بنى اسرائیل باز از خریدن، خوددارى كرده و برگشتند. و هر بار كه برمى گشتند، قیمت دو برابر مى شد، تا اینكه، آن گاو را بدستور حضرت موسى خریدند، به قیمت اینكه پوستش را پر از سكّه هاى طلا بكنند. بعد از خریدن گاو، آنرا ذبح نموده و پوستش را پر از سكّه هاى طلا كرده و به صاحبش تحویل دادند.حضرت موسى علیه السّلام آمد و دو ركعت نماز خواند و بعد دستها را به سوى آسمان بلند كرده و فرمود: پروردگارا! تو را قسم مى دهم به شكوه و جلال محمد و آل محمد علیه السّلام كه این مرده را زنده گردانى. و بعد قسمتى از دم گاو را آورده و به بدن آن مقتول زدند و او زنده شده و قاتلِ خود را معرفى كرده و چگونگى وقوع جنایت را شرح داد.
بعد از این معجزه ، بنى اسرائیل به همدیگر مى گفتند: ما نمى دانیم معجزه زنده شدن این مقتول مهمّ است، یا ثروتمند كردن خداوند، آن جوان تاجر را!
حضرت موسى امر كرد كه قاتل را قصاص كنند. و آن جوان بی گناه، بعد از زنده شدن، از حضرت موسى تقاضا كرد كه از خداوند بخواهد، عمرى دوباره به او عنایت كند. خداوند به حضرت موسى مژده داد كه هفتاد سال، عمر دوباره به او بخشیدم و بعد موسى علیه السّلام آن دختر پاكدامن را به عقد آن جوان - پسر عموى متدین و درستكار - در آورد. و در حدیث نقل شده: خداوند در قیامت هم بین آن دو زوج جوان، جدائى نمى اندازد و آنها در عالم آخرت و در بهشت با یكدیگر زن و شوهر خواهند بود

mosaferkuchulu
۱۳۸۷/۱۲/۰۷, ۱۴:۳۱
تصميم عجولانه :drive:

مرد جواني، از دانشکده فارغ التحصيل شد. ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه ‏هاي يک نمايشگاه به سختي توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود.
مرد جوان، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد. بالأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يک جعبه به دست او داد.
پسر، کنجکاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا، که روي آن نام او طلاکوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر کشيد و گفت: با تمام مال و دارايي که داري، يک انجيل به من ميدهي؟ کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. يک روز به اين فکر افتاد که پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينکه اقدامي بکند، تلگرامي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد.
هنگامي که به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني کرد. اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليکه اشک ميريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد.
در کنار آن، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود:
تمام مبلغ پرداخت شده است.

mosaferkuchulu
۱۳۸۷/۱۲/۰۷, ۱۴:۴۶
روزي دختر جواني در چمنزاري قدم مي‌زد و پروانه‌اي را لابه‌لاي بوته‌ي خاري گرفتار ديد. او با دقت زياد پروانه را رها كرد و پروانه پرواز كرد و سپس بازگشت و تبديل به يك پري زيبا شد و به دختر گفت: به خاطر مهربانيت هر آرزويي كه داشته باشي برآورده خواهم كرد.
دخترك لحظاتي فكر كرد و گفت: مي‌خواهم شاد باشم. پري سرش را جلو آورد و در گوش دختر چيزي گفت و بعد ناپديد شد.
موقعي كه دختر بزرگ شد در آن سرزمين كسي شادتر از او وجود نداشت. هرگاه كسي از او درباره‌ي راز شادي‌اش سؤال مي‌پرسيد، لبخند مي‌زد و مي‌گفت:

من فقط به حرف پري خوب و مهربان گوش كردم.
موقعي كه پير شد همسايه‌ها مي‌ترسيدند او بميرد و با مرگش راز شگفت‌انگيز شادي نيز با او دفن شود. آن‌ها به او التماس مي‌كردند: تو را به خدا به ما بگو پري به تو چه گفت:
به نظر شما پري به دختر چه گفته بود؟
پيرزن دوست‌داشتني فقط لبخند زد و گفت: او به من گفت

اصلاً مهم نيست آدم‌ها كه باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آن‌ها هر كه باشند به من نياز دارند!

واقعيت وجود انسان چيزي فراتر از تصورات ذهن بشر است. زماني‌كه خداوند انسان را خلق مي‌كرد، به فكر تفريح يا سرگرمي خود نبود. بلكه انسان را براي هدف بسيار بالايي خلق كرد. ما با كم شمردن خود علاوه بر اين‌كه خود را در غم و غصه فرو مي‌بريم حتي به خداوندي كه انسان را آفريد و او را بالاترين مخلوق خود نام‌گذاري كرد بي‌احترامي مي‌كنيم، فقط كافيه تا ما هم به حرف پري گوش كنيم:

مهم نيست چه كسي هستي، كجا هستي، ثروت داري، از نظر ديگران مهمي، مهم نيست اطرافيان شما چه كساني باشند، دكتر، مهندس، فقير يا غني فقط يك چيز مهم است:

ديگران هر كه باشند به من نياز دارند.
فقط اينگونه با ايمان داشتن به اين‌كه خداوند ما را براي هدفي معين و بزرگ آفريده شايد بتوانيم قدر نعمت بزرگ الهي (زندگي) را بدانيم و اين تنها راه رسيدن به آن هدف بزرگ است.

با اميد به اين‌كه هميشه شاد شاد شاد باشيد.
مسافر كوچولو

مجیب
۱۳۸۷/۱۲/۰۷, ۱۹:۲۸
هیچ مگو (http://www.sansizyashamam.blogfa.com/post-54.aspx)
لقمان حکیم(ره)پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار و هر چه بر زبان راندی بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی بر من بخوان انگاه روزه ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه پسر هر چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد وطعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد وپسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت وتا نوشته را برخواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم هیچ نگفت شب پدر از او خواست تا کاغذها بیاورد و نوشته ها برخواند . پسر گفت: امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.لقمان گفت: پس بیا و از این نان که در سفره است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته اند چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری.

مجیب
۱۳۸۷/۱۲/۲۴, ۰۸:۰۲
اکنون

فردي تصميم گرفت چند هفته اي در صومعه اي در نپال اقامت کند. يکروز وارد يکي از معابد صومعه شد و راهبي را ديد که لبخند زنان در محراب نشسته بود. پرسيد: چرا لبخند مي زني؟
راهب خورجينش را باز کرد، موز فاسدي از آن بيرون آورد و پاسخ داد: چون معناي "موز" را مي فهمم، و موز را به او نشان داد و گفت: اين زندگي اي است که مسير خود را به پايان رسانده، و از آن استفاده نشده... و اينک بسيار دير است.
بعد موز ديگري را از خورجينش بيرون آورد که هنوز سبز بود. موز را به مرد نشان داد و دوباره در خورجينش گذاشت و گفت: اين، زندگي اي است که هنوز مسير خود را نپيموده، و منتظر لحظه مناسب است.
سرانجام موز رسيده اي را از خورجين اش بيرون آورد، پوست موز را کند، با مرد تقسيم کرد و گفت: اين لحظه " اکنون " است . بدان که آنرا چگونه بي هراس زندگي کني ...

درگاه محبوب
۱۳۸۷/۱۲/۲۴, ۰۸:۲۸
دروغگو را بهتر بشناسیم؟
http://vb.arabseyes.com/uploaded/4_1198076091.jpg
افراد دروغگو معمولا از نظر نوع رفتاری با یکدیگر شباهت بسیاری دارند که دانستن برخی از خصوصیات به ما
کمک می کند که تا حدودی انسان دروغگو را بشناسیم برخی از علائم و روشهایی که باعث شناهخت دروغگو
می شود عبارتند از:
1- چشمان کسانی که دروغ می گویند یا بازتر از حد معمول است یا دائما چشمهای آنان به نقاط مختلف حرکت
می کند. در عین حال آنها معمولا از نگاه مستقیم به شما احساس ناراحتی می کنند و سعی می کنند
مستقیما به شما نگاه نکنند.
2- گاهی اوقات افراد دروغکئ بخشی از صورت یا دهانشان را هنگام حرف زدن می پوشانند.
3- وقتی از آنها سوال می شود دماغ یا گوششان را به حالت عصبی می خارانند.
4- فرد دروغگو معمولا هنگام حرف زدن حرکت اضافی زیادی از خود بروز می دهد.
5- در هنگام حرف زدن زیاد تپق می زنند و اشتباهات فراوان گفتاری را سعی می کنند به گونه ای بپوشانند.
6- آنها همیشه کلی گویی می کنند و بارها این کلیات را تکرار می کنند و با این کار تلاش می کنند تا خودشان را
قانع کنند.
7- آنها سعی می کنند به گونه ای گیج و مبهم سخن بگویند و با این کار به شما اجازه نمی دهند تا حرفهای آنان را
تجزیه کنید.
8- هنگامی که سعی دارید در مورد موضوع مورد بحث از آنها سوال کنید بلافاصله موضوع بحث را عوض میکنند

9- حتی سوال شما را متوجه شوند چنین وانمود می کنند که سوال شما را نشنیده اند و با این کار به بحث خاتمه
می دهند.
10- اگر می خواهید مطمئن شوید که او دروغ گفته است چند روز بعد راجع به موضوعی که در مورد آن دروغ گفته
است ار او سوال کنید تا برایتان یک داستان با مظالب متفاوت تعریف کند.
11-اگر قدری به صحبت آنها شک دارید شما را متهم به بی اعتمادی می کند و خیلی سریع با این کار به بحث
خاتمه می دهد.
12- آدم های دروغگو معمولا پر حر ف هستند و در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند.
13- افراد دروغگو معمولا کسانی هستند که در زندگی شخصی یا خانوادگی دچار مشکل هستند. پس در مورد
حرفهای چنین افرادی بیشتر دقت نمایید.
14- تن صدای افراد دروغگو در هنگام دروغ گفتن معمولا بالاتر از حد طبیعی است.
15- خنده های بی دلیل و بی گاه در هنگام صحبت کردن یکی دیگر از علائم افراد دروغگو است
16- آدمهای دروغگو همیشه سعی می کنند حرفهای زیبا و جذاب به زبان بیاورند و با این کار می خواهند امکان
کشف حقیقت را از ما سلب کنند

بی کران
۱۳۸۷/۱۲/۲۶, ۱۶:۴۵
روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد.
بالاخره كشاورز فكري به ذهنش رسيد . او پيش خود فكر كرد كه اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بيل در چاه سنگ و گل ريختند.
اسب ابتدا كمي ناله كرد ، اما پس از مدتي ساكت شد و اين سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روي او گل ريختند . كشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد كه او را به شدت متحير كرد.
با هر تكه گل كه روي سر اسب ريخته مي شد اسب تكاني به خود مي داد ، گل را پا يين مي ريخت و يك قدم بالا مي آمد همين طور كه روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد .
زندگي در حال ريختن گل و لاي برروي شماست . تنها راه رها يي اين است كه آنها را كنار بزنيد و يك قدم بالا بياييد. هريك از مشكلات ما به منزله سنگي است كه مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي بالا آمدن استفاده كنيم با اين روش مي توانيم از درون عميقترين چاه ها بيرون بياييم .:Rose:

teb
۱۳۸۷/۱۲/۲۸, ۲۲:۳۴
ببخشیدمیشه ادرس سایتی روکه این داستان هارومی گیری بذاری؟
خیلی ممنون میشم

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۱/۰۶, ۱۷:۵۹
http://upload.iranblog.com/1/1230874046.gifhttp://upload.iranblog.com/1/1230893455.gif مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت
عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این
دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول
می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و
به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که
به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب
زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر،
اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر
دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.



مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب
بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی
از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه،
دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در
دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش
را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که
می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید
برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده
نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که
حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند.

بچه مثبت
۱۳۸۸/۰۱/۱۵, ۱۵:۴۵
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟

مجیب
۱۳۸۸/۰۱/۱۵, ۱۵:۵۵
ترسوي شجاع

هنگام گلوله باران وحشيانه نولون، ناپلئون جوان مثل يک ني در باد مي لرزيد. سربازي او را به اين حال ديد، به هم قطارانش گفت: نگاهش کنيد، دارد از ترس مي ميرد.
ناپلئون پاسخ داد: بله، مي ترسم. اما به جنگيدن ادامه مي دهم. اگر نصف من مي ترسيديد، مدت ها پيش فرار کرده بوديد.

استاد مي گويد: ترس نشان ترسو بودن نيست. ترس مي گذارد در برابر موقعيت هاي زندگي، شجاع و متين باشيم.
کسي که ترس را تجربه مي کند و با وجود اين ترس - بي آنکه مرعوب شود به راه خود ادامه مي دهد - شجاعت خود را ثابت مي کند.
اما کسي که به شرايط دشوار تن مي دهد، بي آنکه خطر را به حساب بياورد، تنها بي مسئوليتي خود را ثابت مي کند

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۱/۱۵, ۱۶:۳۴
روزها گذشت و کبوتر با خدا هيچ نگفت...

فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد:

او مي آيد چرا که من تنها گوشي هستم که دردهايش را مي شنوم...

و سرآنجام کبوتر روي شاخه اي از درخت دنيا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چيزي بگويد، اما هيچ نگفت،
ندايي آسماني فرمود:

با من بگو هر آن چه که در سينه ات سنگيني مي کند!

کبوتر گفت:
لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي ام بود و سرپناه بي کسي ام، تو آن را از من گرفتي، اين طوفان بي موقع چه بود؟
چه مي خواستي از لانه محقرم؟ کجاي دنيايت را گرفته بود؟

آن گاه ديگر نتوانست چيزي بگويد. سنگيني بغض راه گلويش را بست.
سکوتي سنگين در عرش کبريا طنين انداز گشت...

آنگاه نداي آرامش بخش آسماني فرمود :

ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي، باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمين مار پرگشايي...
کبوتر خيره در كار خداي خود ماند!

خداي آسماني اضافه كرد:
چه بسيار بلاهايي که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي!؟
اشک در ديدگان کبوتر نشسته بود
و ناگاه صداي هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...

meshkaat
۱۳۸۸/۰۱/۱۵, ۱۷:۳۹
روزى حضرت امیرالمؤمنین على (ع) از جلوى مغازه قصّابى كه داراى گوشت‌هاى خوبى بود عبور نمود، همین كه چشم قصّاب به آن حضرت افتاد، عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین! گوشت خوب و مناسبى دارم، مقدارى از آن را براى منزل خریدارى نمائید.
امام على (ع) فرمود: پول همراه خود ندارم، قصّاب گفت: مشكلى نیست، من بابت پول آن صبر مى‌كنم؛ و هر موقع توانستى پولش را بیاور.
حضرت فرمود: خیر، من نسبت به خرید گوشت صبر مى‌نمایم؛ و نسیه نمى‌خرم، و بدون آن كه گوشت خریدارى نماید به حركت خود ادامه داد و رفت.
***********
ارشاد القلوب دیلمى، ص 119

بچه مثبت
۱۳۸۸/۰۱/۱۶, ۰۷:۳۴
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر




روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر

مجیب
۱۳۸۸/۰۱/۱۶, ۰۸:۲۶
محاكمه عشق

جلسه محاكمه عشق بود و قاضي محکمه، عقل بود. عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود، يعني فراموشي. قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند.
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق: آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي؟ آهای گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟ و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد... حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل گفت: ای قلب!! دیدی همه از عشق بيزارند! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده، چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟
قلب ناليد كه: من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود. بدون او تنها تكه گوشتي هستم، كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم. پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد، حتي اگر نابود شوم...

سوگند
۱۳۸۸/۰۱/۱۶, ۱۶:۳۴
الاغ پیر
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجرنكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميردو زياد زجر نكشد.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد وبيرون آمد.
نتیجه اخلاقی: مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ماهمواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند ودوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.

مجیب
۱۳۸۸/۰۱/۲۰, ۰۸:۴۱
شكل خدايي

لاينل واترمن داستان آهنگري را مي گويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد به ديگران نيکي کرد. اما با تمام پرهيزگاري در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد، حتي مشکلاتش به شدت بيشتر مي شدند. يک روز عصر دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد. گفت: واقعا عجيب است درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مردي باخدا شوي، زندگيت بدتر شده. نمي خواهم ايمانت را ضعيف کنم، اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني هيچ چيز بهتر نشده! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي فهميد چه بر زندگيش آمده است.
اما نمي خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد. روزها به اين موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را يافت. روز بعد که دوستش به ديدنش آمده بود گفت: در اين کارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي داني چطور اين کار را مي کنم؟ اول تکه اي از فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم، تا سرخ شود. بعد با بيرحمي سنگينترين پتک را بر مي دارم و پشت سرهم بر آن ضربه مي زنم، تا اينکه فولاد شکلي را بگيرد که مي خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي کنم، تا جاييکه تمام اين کارگاه را بخار آب فرا مي گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما ناله مي کند و رنج مي برد. بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست پيدا کنم، "يک بار کافي نيست".
آهنگر مدتي سکوت کرد سپس ادامه داد: "گاهي فولادي که به دستم مي رسد، اين عمليات را تاب نمي آورد. حرارت پتک سنگين و آ ب سرد تمامش را ترک مي اندازد. مي دانم که از اين فولاد هرگز شمشير مناسبي در نخواهد آمد." آنگاه مکثي کرد و ادامه داد:"مي دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد، ضربات پتکي را که بر زندگي من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي کنم، انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي برد. اما تنها چيزي که مي خواهم اين است: خداي من از کارت دست نکش تا شکلي را که تو مي خواهي به خود گيرم. با هر روشي که مي پسندي ادامه بده، هر مدت که لازم است ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بيفايده پرتاب نکن."

shams
۱۳۸۸/۰۱/۲۴, ۱۱:۰۸
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دوراز خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان وپسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنهاخواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پراز امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا وعطرآگین.. و باشکوه ترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد وگفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین ؛
در راه های سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند.

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۰۱, ۰۸:۰۶
حاتم را پرسيدند كه :« هرگز از خود كريم تر ديدي؟»
گفت : بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرودآمدم و وي ده گوسفند داشت.
في الحال يك گوسفند بكشت و بپخت وپيش من آورد و مرا قطعه اي از آن خوش آمد ، بخوردم .
گفتم : « والله اين بسي خوش بود.»
غلام بيرون رفت ويك يك گوسفند را مي كشت وآن موضع (قسمت) را مي پخت وپيش من مي آورد. و من ازاين موضوع آگاهي نداشتم.
چون بيرون آمدم كه سوار شوم ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است پرسيدم كه اين چيست؟
گفتند : وي (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سر بريد) .
وي را ملامت كردم كه : چرا چنين كردي؟
گفت : سبحان الله ترا که مهمان من بودی چيزي خوش آيد كه من مالك آن باشم و در آن بخيلي كنم؟
پس حاتم را پرسيدندكه :« تو در مقابله آن چه دادي؟»
گفت : « سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.»
گفتند : « پس تو كريمتر از او باشي! »
گفت : « هيهات ! وي هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسياري ؛ اندكي بيش ندادم.»
منبع: بهارستان جامی

meshkaat
۱۳۸۸/۰۲/۰۳, ۱۴:۲۲
راهزني بسته‏اي دزديد که پر بود از اشياء گران‏بها.. در گوشه‏اي خلوت بازش کرد و پس از وارسي، آن را بست و سراغ صاحبش رفت و بسته را به او بازگرداند... دوستانش او را ملامت کردند که اين چه کاري بود کردي؟
گفت: وقتي بسته را باز کردم ديدم که صاحبش آيةالکرسي را در ميان آن گذاشته و حتماً عقيده داشته که اين آيه، مال او را محافظت مي‏کند.. اگر مالش به او برنمي‏گشت حتماً در اعتقادش دچار ترديد مي‏شد.. من بسته را به او برگرداندم تا باورش را از دست ندهد.. زيرا من دزد مال هستم نه دزد دين..

boutimar
۱۳۸۸/۰۲/۰۳, ۱۶:۵۱
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

prince
۱۳۸۸/۰۲/۱۲, ۱۸:۳۵
گفتم لعنت بر شیطان،لبخند زد.پرسیدم چرا می خندی؟پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام می گیرد! پرسیدم مگر چه کرده ام ؟ گفت: مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام! با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین می خورم؟ جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که آنرا رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است تو را زمین میزند. پرسیدم تو چه کاره ای؟ پاسخ داد: هر وقت سواری آ موختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد. فعلا برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر نرا لعنت نکن. گفتم: پس حداقل بگو نفسم را چه گونه رام کنم؟ در حالی که دور می شد گفت: من پیامبر نیستم جوان.

prince
۱۳۸۸/۰۲/۱۳, ۰۸:۵۲
روزی از روزها شاگردی به استادش گفت :عشق چیست؟ استاد پاسخ داد:به مزرعه گندم برو و پر بار ترین خوشه را برای بیاور. شگرد رفت و پس از مدتی طولانی دست خالی باز گشت.استاد بدو گفت : چرا دست خالی بازگشتی ؟شاگرد گفت هرچه در مزرعه جلوتر میرفتم خوشه ها پر بار تر می شدند.استاد گفت عشق هم بدین سان است هرچه در آن جلو تر می روی بیشتر جذب میشوی.شاگرد پرسید:استاد ازدواج چیست:استاد گفت:به جنگل برو و بلندترین درخت را برایم بیاور. شاگر رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت بازگشت استاد گفت چه شد زود آمدی؟شاگرد گفت:ترسیدم مثل قبل هرچه جلو تر روم درختان بلندتر شوند و باز هم دست خالی باز گردم استاد گفت:ازدواج هم مثل همین است که با دیدن اولین کس او را انتخاب می کنی تا مبادا دست خال بمانی.

آساره
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۱۱:۲۶
یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید ! مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند

meshkaat
۱۳۸۸/۰۴/۱۷, ۰۷:۳۲
بنام خدا
سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.
وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.
روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!
آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي ام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نمي افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،
بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!


ايمان قوي داشته باشيم و بدانيم هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است

H!V
۱۳۸۸/۰۴/۲۴, ۱۲:۱۴
ما چهار تا دانشجو...



چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند.

اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جاي سه شنبه امتحان دوشنبه صبح بوده است.

بنابرين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند.

آنها به استاد گفتند ما به شهر ديگري رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودروي مان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.

استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.

4دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به 4 اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند.

آنها به اولين مساله نگاه مردند که 5 نمره داشت سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 نمره اي پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود:

کدام لاستيک پنچر شده بود؟



((چاه کن هميشه ته چاه))

قیامت
۱۳۸۸/۰۵/۱۱, ۱۰:۳۷
هوا سرد و برفی بود پسرک جلوی ویترین مغازه ایستاده بود و به لباس های گرمی که داخل ان بود نگاه می کرد زن رهگذر متوجه نگاه پسرک شد با هم به داخل مغازه رفتند و زن برای پسرک پالتویی پشمی و پوتینی برای او خرید از مغازه که بیرون امد پسرک به ان زن گفت تو خدا هستی زن گفت :Esteghfar: این چه حرفیست که می گویی من بنده ی خدا هستم :Labkhand: پسرک گفت اهان!!! گفتم باید با هم نسبتی داشته باشیم.

سوگند
۱۳۸۸/۰۵/۱۷, ۱۷:۱۴
يك استاد جامعه شناسي به همراه دانشجويانش به محله هاي فقير نشين بالتيمور رفت تا در مورد دويست نوجوان و زندگي فعلي و آينده آنها تحقيقي تاريخي انجام دهد. از دانشجويان خواسته شد ارزيابي خود را در باره تك تك اين نوجوانها بنويسند. دانشجويان براي همه آنها يك جمله را تكرار كردند:
«او شانسي براي موفقيت ندارد.»
بيست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسي ديگري به سراغ اين تحقيق رفت. او از دانشجويانش خواست كه دنباله اين تحقيق را بگيرند و ببينند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثناي بيست تن از آنها كه از آن محل اسباب كشي كرده يافوت کرده بودند، از ميان 180 نفر باقيمانده 176 نفر به موفقيتهاي غير عادي دست پيدا كرده و وكيل، پزشك و تاجر شده بودند.
اين جامعه شناس حقيقتاً متحير شده بود و تصميم گرفت روي اين موضوع تحقيق بيشتري انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پيدا كند و از تك تك آنها بپرسد:
«دليل موفقيت شما چيست؟»
و پاسخ همه يكسان و سرشار از عشق بود:
«دليل موفقيت ما معلم ماست.»
آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسي جستجو كرد و او را كه حالا پيرزني فرسوده، ولي هنوز هم بسيار هوشمند و زيرك بود پيدا كرد تا از او فرمول معجزه گري را كه از نوجوانهاي محلات فقير نشين، انسانهاي شايسته و موفق ساخته بود، بپرسد.
چشمهاي معلم پير برقي زدند و لبهايش به لبخندي عطوفت آميز از هم گشوده شد. پاسخش بسيار ساده بود. او با كمال لطف و تواضع گفت:
- من عاشق آن بچه ها بودم.

sarseda
۱۳۸۸/۰۵/۲۱, ۱۰:۲۰
روزى را خدا مى دهد

روزى پادشاهى تصميم گرفت به شكار برود، به دستور او بزرگان و خدمتكاران و غلامان حاضر شدند، وسايل شكار را جمع آورى كردند، و به قصد شكار بيرون آمدند.وقتى به شكارگاه رسيدند شاه و بزرگان مشغول شكار كردن شدند. هنگام ظهر در دامنه كوه سفره ناهار را پهن كردند. شاه و بزرگان مملكت سر سفره نشستند مرغ بزرگى را كه بريان كرده بودند، براى شاه آوردند. تا او خواست به مرغ دست دراز كند، شاهينى پرواز كنان از راه رسيد، مرغ بريان را به منقار گرفت و از آنجا دور شد.حاكم از اين موضوع عصبانى شد و به لشكريان دستور داد كه شاهين را دنبال كرده و به هر طريقى كه هست او را شكار كنند. شاهين در هوا و حاكم و لشكريان در روى زمين به حركت درآمدند.شاهين كوه را دور زد و در نقطه اى فرود آمد. شاه و لشكريان نيز پياده شده و به تعقيب او پرداختند تا اينكه به نقطه اى رسيدند كه مى توانستند شاهين را ببينند.در اين حال با كمال تعجّب مشاهده كردند كه يك نفر دست و پا بسته روى زمين افتاده است و شاهين با منقار مرغ را تكه تكه مى كند و گوشت ها را در دهان مرد مى گذارد. وقتى مرغ تمام شد شاهين كنار رودخانه رفت و منقارش را پر از آب كرد و برگشت و آب را در دهان مرد ريخت .حاكم و لشكريان نزد مرد رفتند و دست و پايش را باز كردند احوالش را پرسيدند، مرد گفت : من بازرگان هستم و براى تجارت به شهرى مى رفتم در اين منطقه راهزنان به من حمله كردند و اموالم را ربودند و مى خواستند مرا نيز بقتل برسانند. التماس كردم كه مرا نكشند.بالا خره دلشان به رحم آمد، ولى گفتند: مى ترسيم به آبادى بروى و محل ما را به مردم نشان بدهى و آنها را به اين سو بكشانى بنابر اين دست و پاى مرا بسته و در اينجا انداختند و رفتند.روز بعد اين پرنده آمد و نانى برايم آورد. امروز نيز پرنده برايم مرغ بريان آورد، بدين ترتيب او روزى دو مرتبه از من پذيرائى مى كرد.حاكم از شنيدن سخن بازرگان منقلب شد و گفت : خداوند آنقدر بخشاينده است كه بنده دست و پا بسته اش را در بيابان تنها رها نمى كند واى بر ما كه از چنين خداى مهربانى غافل هستيم .پس از آن حاكم حكومت را رها كرد و جزو عابدان و زاهدان روزگارش ‍ گرديد.

vahidsgk
۱۳۸۸/۰۵/۲۳, ۱۳:۴۹
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفن:فقط 5 دلار

toraj
۱۳۸۸/۰۶/۰۲, ۰۶:۴۳
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۰۲, ۰۹:۵۷
تغيير نام از دفتر تيره بختان به ديوان نيك بختان
در بنى اسرائيل عابدى بود دامن انقطاع از صحبت خلق درچيده و سر عزلت در گريبان خلوت كشيده بود . چندان رقم طاعت و بندگى در اوراق اوقاتش ثبت كرده بود كه فرشتگان آسمانها او را دوست گرفتند و جبرئيل كه محرم اسرار پرده وحى بود در آرزومندى زيارت و ديدار او از حضرت حق درخواست نزول از دايره افلاك به مركز خاك نمود . فرمان رسيد : در لوح محفوظ نگر تا نامش را كجا بينى .

جبرئيل نظر كرد نام عابد را مرقوم در دفتر تيره بختان ديد ، از نقشبندى قضا شگفت زده شد ، عنان عزيمت از ديدار وى باز كشيد و گفت : الهى ! كسى را در برابر حكم تو طاقت نيست و مشاهده اين شگفتى ها را قوت و نيرو نمى باشد .

خطاب رسيد : چون آرزوى ديدن وى را داشتى و مدتى بود كه دانه اين هوس در مزرعه دل مى كاشتى اكنون به ديدار او برو و از آنچه ديدى وى را آگاه كن .

جبرئيل در صومعه عابد فرود آمد ، او را با تنى ضعيف و بدنى نحيف ديد ، دل از شعله شوق سوخته و سينه از آتش محبت افروخته ، گاهى قنديلوار پيش محراب طاعت سوزناك ايستاده و زمانى سجّادوار از روى فروتنى به خاك تضرّع و زارى افتاده .

جبرئيل بر وى سلام كرد و گفت : اى عابد ! خود را به زحمت مينداز ، كه نام تو در لوح محفوظ داخل صحيفه تيره بختان است .

عابد پس از شنيدن اين خبر چون گلبرگ تازه كه از وزش نسيم سحرى شكفته شود ، لب خندان كرد و چون بلبل خوش نوا كه در مشاهده گل رعنا نغمه شادى سرايد زبان به گفتن « الحمد لله » به حركت آورد .

جبرئيل گفت : اى پير فقير ! با چنين خبر دلسوز و پيام غم اندوز تو را ناله « انّا لله » بايد كرد نعره « الحمد لله » ميزنى ؟! تعزيت و تسليت روزگار خود مى بايد داشت ، نشانه تهنيت و مسرّت اظهار مى كنى !!

پير گفت : از اين سخن درگذر كه من بنده ام و او مولا ، بنده را با خواهش مولا خواهشى نباشد و در پيش ارادت او ارادتى نماند ، هرچه خواهد كند ، زمام اختيار در قبضه قدرت اوست ، هرجا خواهد ببرد ، عنان اقتدار در كف مشيت اوست هرچه خواهد كند ، « الحمد لله » اگر او را براى رفتن به بهشت نمى شايم ، بارى براى هيمه دوزخ به كار آيم !

جبرئيل را از حالت عابد رقت و گريستن آمد ، به همان حال به مقام خود بازگشت . فرمان حق رسيد در لوح نگر تا ببينى كه نقاش ( يَمْحُوا اللهُ ما يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ ) چه نقش انگيخته و صورتگر ( وَيَفْعَلُ اللهُ ما يَشاءُ ) چه رنگ ريخته ؟

جبرئيل نظر كرد نام عابد را در ديوان نيك بختان ديد . وى را حيرت دست داد ، عرضه داشت : الهى در اين قضيه چه سرّى است و در تبديل و تغيير مُجرمى به مَحرمى چه حكمت است ؟

جواب آمد : اى امين اسرار وحى و اى مهبط انوار امر و نهى ، چون عابد را از آن حال كه نامزد وى بود خبر كردى نناليد و پيشانى جزع بر زمين نماليد ، بلكه قدم در كوى صبر گذاشت و به حكم قضاى من رضا داد ، كلمه « الحمد لله » بر زبان راند و مرا به جميع محامد خواند ، كرم و رحمتم اقتضا كرد كه به بركت گفتار « الحمد لله » نامش را از گروه تيره بختان زدودم و در زمره نيك بختان ثبت كردم.

مجیب
۱۳۸۸/۰۶/۰۲, ۱۱:۱۴
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر


پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .


4 صبح فردا 12 نفر از مأموران fbi

و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟


پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .



در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۰۳, ۰۵:۳۰
تواضع سليمان:
سليمان (عليه السلام) ، داراى چنان حشمت و جلال و عظمتى بود كه او را در اين زمينه هم پايه اى نبود ، ولى به اندازه اى متواضعانه و باانصاف رفتار مى كرد كه حتّى مورى ناتوان هم مى توانست او را محاكمه كند و حقّ طبيعى خود را از سليمان دريافت دارد .

روزى مورى روى دستش به حركت آمد ، سليمان مور را از روى دستش برداشت و بر زمين گذاشت ، سليمان مانند همه فكر نمى كرد كه مور بر او اعتراض كند و وى را مورد بازخواست قرار دهد ، ولى تواضع و عدالت و ضعيف نوازى سليمان كار را به جايى رسانيده بود كه مور لب به سخن گشوده عرضه داشت : اين خودپسندى چيست ؟ اين بزرگ منشى چيست ؟ مگر نمى دانى من بنده خدايى هستم كه تو نيز بنده او هستى ؟ از نظر بندگى خدا چه تفاوتى ميان من و توست كه تو با من چنين رفتارى كردى ؟

سليمان ، از صراحت گويى مور متأثر شد . آرى ، دچار اضطراب و تأثر شد كه اگر روز قيامت با چنين بيانى در پيشگاه حق محاكمه شود چه بايد كرد . همين اضطراب و تأثر او را از حال طبيعى خارج ساخت ; وقتى به حال آمد فرمان داد مور احضار شود .

شايد شما فكر كنيد مور را احضار كرد تا به جرم صراحت لهجه گرفتارش كند و او را از زير شكنجه و آزار قرار دهد ! ولى سليمان مرد خداست ، داراى مقام نبوت است ، به همه حسنات اخلاقى آراسته است و كمالات انسانى در او جلوه گر است . او از صراحت گفتار مور خوشحال شد و از اين كه زير دستانش اين همه آزادى دارند كه حتى مثل مورى جرأت اعتراض دارد ، خرسند گرديد .

سليمان از مور پرسيد : چرا با چنين صراحت لهجه سخن گفتى و چرا اينگونه اعتراض كردى ؟

مور گفت : پوست و گوشت و اندام من ضعيف است ، شما مرا گرفتى و به زمين افكندى و دست و پا و بدنم در فشار قرار گرفت و مرا ناراحت كرد و اين برخورد سبب شد تا من بر تو اعتراض كنم .

سليمان گفت : چون تو را به زمين افكندم و سبب ناراحتى ات را فراهم ساختم و دچار شكنجه ات كردم از تو عذر مى خواهم ، يقيناً من اين كار را از روى قصد و غرض بدى انجام ندادم و چون قصد بدى در كار نبود جاى عذر دارد بنابراين از تو معذرت مى خواهم .
مور گفت : من از تو گذشت مى كنم و از اين كارى كه كردى چشم پوشى مى نمايم به شرط اين كه روى آوردنت به دنيا از روى شهوت و ميل نباشد ، ثروت و مال دنيا را براى رفاه و آسايش هم نوع خود بخواهى ، غرق در خوش گذرانى و اسراف نشوى ، آن چنان دچار خوشى لذت نگردى تا ملت بى نوا را از ياد ببرى ، هر درمانده و وامانده اى از تو كمك و يارى طلبيد به او يارى رسانى .

سليمان كه قلب پاكش مملو از مهربانى و محبت و لطف و عنايت به زيردستان بود ، شرايط مور را متواضعانه پذيرفت و مور هم از سليمان درگذشت

toraj
۱۳۸۸/۰۶/۰۳, ۰۶:۳۱
روزي روزگاري اهالي يه دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند, در روز موعود همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان.

ta zohhor
۱۳۸۸/۰۶/۰۴, ۰۵:۵۸
ابن سيرين و تعبير خواب

نامش محمد فرزند سيرين بصرى است، در تعبير خواب قدرت فوق العاده اى داشت ، سرچشمه تعبيرش ذوق سالم و فكر نافذ او بود .

در تطبيق خواب با حقايق انسان عجيبى بود ، براى تعبير خواب از لطايف قرآن و روايات استفاده مى كرد .

نوشته اند مردى از او پرسيد : تعبير اذان گفتن در عالم خواب چيست ؟ گفت : رفتن به حج . ديگرى همين مسأله را پرسيد ، گفت : دست به دزدى برده اى . آنگاه درباره اختلاف اين دو تعبير با اينكه خواب هر دو يكى بود گفت : چهره اولى را چهره اى نيكو و پسنديده و دينى ديدم ، تعبير خوابش را از آيه ( وَاَذِّنْ بِالنَّاسِ بِالْحَجِّ ) گرفتم . اما چهره دومى را چهره خوبى نديدم ، تعبير خوابش را از آيه ( اَذَّنَ مُؤَذِّنٌ اَيَّتُهَا الْعيرُ اِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ )گرفتم .

ابن سيرين مى گويد : در بازار به شغل بزازى اشتغال داشتم ، زنى زيبا براى خريد به مغازه ام آمد ، در حالى كه نمى دانستم به خاطر جوانى و زيباييم عاشق من است ، مقدارى پارچه از من خريد و در ميان بغچه پيچيد ، ناگهان گفت : اى مرد بزاز ! فراموش كرده ام پول همراه خود بياورم ، اين بغچه را به كمك من تا منزل من بياور و آنجا پولش را دريافت كن ! من به ناچار تا كنار خانه او رفتم ، مرا به دهليز خانه خواست ، چون قدم در آنجا گذاشتم در را بست و پوشش از جمال خود برگرفت و اظهار كرد : مدتى است شيفته جمال توام و راه رسيدن به وصالت را در اين طريق ديدم ، اكنون در اين خانه تويى و من ، بايد كام مرا برآورى ، ورنه كارت را به رسوايى مى كشم .

به او گفتم : از خدا بترس ، دامن به زنا آلوده مكن ، زنا از گناهان كبيره و موجب ورود به آتش جهنم است . نصيحتم فايده نكرد ، موعظه ام اثر نبخشيد ، از او خواستم از رفتن من به دستشويى مانع نشود ، به خيال اينكه قضاى حاجت دارم مرا آزاد گذاشت . به دستشويى رفتم ، براى حفظ ايمان و آخرت و كرامت انسانى ام سراپاى خود را به نجاست آلوده كردم ، چون با آن وضع از آن محل بيرون آمدم ، درب منزل را گشود و مرا بيرون كرد ، خود را به آب رساندم ، بدن و لباسم را شستم ، در عوض اينكه به خاطر دينم خود را ساعتى به بوى بد آلودم ، خداوند بويم را همچون بوى عطر قرار داد و دانش تعبير خواب را به من مرحمت فرمود!

toraj
۱۳۸۸/۰۶/۰۴, ۰۶:۱۸
عنوان : زنجيره عشق
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود .
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست.
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم."
اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه !
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید . وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .
در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید .
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کرد م. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه ... "
به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.

natasha
۱۳۸۸/۰۶/۱۰, ۱۹:۱۴
ماجرای کور شدن عشق
یه روزی عشق ودیوونگی ومحبت وفضولی داشتن قایم باشک بازی میکردن تا نوبت به دیوونگی رسیددیوونگی همه رو پیدا کرد اما هر چی گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت یک بوته گل سرخ قایم شده وسپس دیوونگی رو خبر کرد ودیوونگی یک خار بزرگ برداشت ودر بوته گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند شد .
وقتی همه به سراغ عشق رفتنددیدند خار تو چشمای عشق رفته وچشماش کور شده ودیوونگی که خودش رو عامل این کار میدونست تصمیم گرفت همیشه عشق رو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغ کسی میره چون کوره وبدی های معشوقه خودشو نمیبینه ودیوونگی هم همیشه در کنارشه تا بهش کمک کنه!

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۱۲, ۰۶:۲۳
ناقل داستان شيخ حسين انصاريان
اخلاقى شگفت انگيز و عاقبتى عجيب

مترجم تفسير بسيار مهم « الميزان » ، استاد بزرگوار حضرت آقاى سيد محمد باقر موسوى همدانى ، حكايت زير را براى اين عبد ضعيف و خطاكار مسكين نقل كرد :

در منطقه گنداب همدان كه امروز جزء شهر شده ، مردى بود شرور ، عرق خور و دايم الخمر به نام على گندابى .

او در عين اينكه توجهى به واقعيات دينى نداشت و سر و كارش با اهل فسق و فجور بود ، ولى برقى از بعضى از مسايل اخلاقى در وجودش درخشش داشت .

روزى در يكى از مناطق خوش آب و هواى شهر با يكى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى صرف چاى نشسته بود .

هيكل زيبا ، بدن خوش اندام و چهره باز و بانشاط او جلب توجه مى كرد .

كلاه مخملى پرقيمتى كه به سر داشت بر زيبايى او افزوده بود ، ناگهان كلاه را از سر برداشت و زير پاى خود قرار داد ، رفيقش به او نهيب زد : با كلاه چه مى كنى ؟ جواب داد : اندكى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ، پس از چند دقيقه كلاه را از زير پا درآورد و به سر گذاشت . سپس گفت : اى دوست من ! زن جوان شوهردارى در حال عبور از كنار اين قهوه خانه بود ، اگر مرا با اين كلاه و قيافه مى ديد شايد به نظرش مى آمد كه من از شوهرش زيبايى بيشترى دارم ، در آن حال ممكن بود نسبت به شوهرش سردى دل پيش آيد : نخواستم با كلاهى كه به من جلوه بيشترى داده گرمى بين يك زن و شوهر به سردى بنشيند .

در همدان روضه خوان معروفى بود به نام شيخ حسن ، مردى بود باتقوا ، متدين ، و مورد توجه . مى گويد : در ايام عاشورا در بعد از ظهرى به محله حصار در بيرون همدان براى روضه خوانى رفته بودم ، كمى دير شد ، وقتى به جانب شهر بازگشتم دروازه را بسته بودند ، در زدم ، صداى على گندابى را شنيدم كه مست و لا يعقل پشت در بود ، فرياد زد : كيست ؟ گفتم : شيخ حسن روضه خوان هستم ، در را باز كرد و فرياد زد : تا الآن كجا بودى ؟ گفتم : به محله حصار براى ذكر مصيبت حضرت سيد الشهدا (عليه السلام)رفته بودم ، گفت : براى من هم روضه بخوان ، گفتم : روضه مستمع و منبر مى خواهد ، گفت : اينجا همه چيز هست ، سپس به حال سجده رفت ، گفت : پشت من منبر و خود من هم مستمع ، بر پشت من بنشين و مصيبت قمر بنى هاشم بخوان !

از ترس چاره اى نديدم ، بر پشت او نشستم ، روضه خواندم ، او گريه بسيار كرد ، من هم به دنبال حال او حال عجيبى پيدا كردم ، حالى كه در تمام عمرم به آن صورت حال نكرده بودم . با تمام شدن روضه من ، مستى او هم تمام شد و انقلاب عجيبى در درون او پديد آمد !

پس از مدتى از بركت آن توسل ، به مشاهد مشرفه عراق رفت ، امامان بزرگوار را زيارت نمود ، سپس رحل اقامت به نجف انداخت .

در آن زمان ميرزاى شيرازى صاحب فتواى معروف تحريم تنباكو در نجف بود ، على گندابى جانماز خود را براى نماز پشت سر ميرزا قرار مى داد ، مدتها در نماز جماعت آن مرد بزرگ شركت مى كرد .

شبى در بين نماز مغرب و عشاء به ميرزا خبر دادند فلان عالم بزرگ از دنيا رفته ، دستور داد او را در دالان وصل به حرم دفن كنند ، بلافاصله قبرى آماده شد ، پس از سلام نماز عشا به ميرزا عرضه داشتند : آن عالم گويا مبتلا به سكته شده بود و به خواست حق از حال سكته درآمد ، ناگهان على گندابى همانطور كه روى جانماز نشسته بود از دنيا رفت ، ميرزا دستور داد على گندابى را در همان قبر دفن كردند !

Ashraf Makhloghat
۱۳۸۸/۰۶/۱۵, ۰۲:۳۵
روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم .
خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست .
حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است .
حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست .
از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند .
بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد .
فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .
گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ،
حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه .
میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟ مرد پاسخ داد : نه .
حضرت فرمود : چرا ؟ گفت : آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم

Ashraf Makhloghat
۱۳۸۸/۰۶/۱۵, ۰۲:۳۸
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم .
بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها یی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟



ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!


باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست،
نتیجه دعای دیگران برای ماست

moderntalking
۱۳۸۸/۰۶/۱۵, ۰۳:۲۱
هر که منظور خود از غير خدا مي طلبد * او گدايي است که حاجت ز گدا مي طلبد
:doosti:

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۱۵, ۰۶:۴۱
اصمعى و تائب بيابانى

اصمعى مى گويد : در بصره به سر مى بردم ، نماز جمعه را خوانده و از شهر بيرون رفتم ، مرد عربى را ديدم بر شترى نشسته و نيزه اى در دست دارد ، چون مرا ديد گفت : از كجايى و از كدام قبيله اى ؟ گفتم : از طايفه اصمع ، گفت : تو آنى كه معروف به اصمعى هستى ؟ گفتم : آرى ، من آنم ، گفت : از كجا مى آيى ؟ گفتم : از خانه خداى عزّ و جل ، گفت :

اَو للهِِ بَيْتٌ فِى الاَْرْضِ ؟

آيا در زمين براى خداوند خانه اى هست ؟

گفتم : آرى ، خانه مقدس معظم ، بيت الله الحرام ، گفت : آنجا چه مى كردى ؟ گفتم : كلام خدا مى خواندم ، گفت :

اَو للهِِ كَلامٌ ؟

آيا براى خدا كلامى هست ؟

گفتم : آرى ، كلامى شيرين ، گفت : چيزى از آن را بر من بخوان ، سوره والذاريات را خواندم تا به اين آيه رسيدم :

( وَفِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ ).

و روزى شما و آنچه كه به شما وعده داده شده در عالم بالاست .

گفت : اين كلام خدا و سخن او است ؟ گفتم : آرى ، سخن اوست كه به بنده اش محمد (صلى الله عليه وآله) نازل كرده ، گويى آتشى از غيب در او زدند ، سوزى در وى پديد آمد ، دردى شگفت آور از درونش سر زد ، نيزه و شمشير را بينداخت ، شتر را قربانى كرد و به تهيدستان واگذاشت ، لباس ستم از تن بينداخت و گفت :

ترى يقبل من لم يخدمه فى شبابه .

اصمعى ! آيا به نظرت مى رسد كسى كه در جوانى به عبادت و طاعت برنخاسته ، قبول درگاه شود ؟

گفتم : اگر نمى پذيرفتند چرا پيامبران را مبعوث به رسالت كردند ، رسالت انبيا براى اين است كه فرارى را باز گردانند و قهر كرده را آشتى دهند .

گفت : اصمعى اين درد زده را دارويى بيفزاى ، و خسته معصيت را مرهمى بنه .

دنباله آيات خوانده شده را شروع كردم :

( فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَالاَْرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنطِقُونَ ).

پس به خداى آسمان و زمين قسم كه وعده خدا حق است همانند سخنى كه با يكديگر داريد .

چون آيه را قرائت كردم چند بار خود را به زمين زده و نعره كشيد ، و همچون والهى سرگردان و حيران رو به بيابان نهاد .

او را نديدم تا در طواف خانه خدا ، دست به پرده كعبه داشت و مى گفت :

من مثلى وأنت ربّى ، من مثلى وأنت ربّى ؟

مانند من كيست كه تو خداى منى ، مانند من كيست كه تو پروردگار منى ؟

به او گفتم : با اين كلام و حالى كه دارى مردم را از طواف باز داشته اى ، گفت : اى اصمعى ! خانه خانه او و بنده بنده او ، بگذار تا براى او نازى كنم ، سپس دو خط شعر خواند كه مضمونش اين است :

اى شب بيداران ! چه نيكو هستيد ، پدرم فداى شما باد چه زيبا هستيد ، درب خانه آقاى خود را بزنيد ، به يقين در به روى شما باز مى شود .

سپس در ميان جمعيت پنهان شد ، آنچه از او جستجو كردم او را نيافتم ، حيرت زده و مدهوش ماندم ، طاقتم از دست رفت ، برايم جز گريه و ناله نماند.

فاطمه ایمانی
۱۳۸۸/۰۶/۱۶, ۰۶:۵۵
روزي مردي خواب عجيبي ديد.


ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه مي كند .


هنگام ورود دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.


مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چكار مي كنيد؟


فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم را از خداوند تحويل مي گيريم .


مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي كنند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند .


مرد پرسيد : شماها چكار مي كنيد ؟


يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .


مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .


مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه مي كنيد و چرا بيكاريد؟


فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي عده ي بسيار كمي جواب مي دهند .


مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟


فرشته پاسخ داد : بسيار ساده فقط كافيست بگويند: خدايا شكر

:Rose:

مجیب
۱۳۸۸/۰۶/۱۶, ۱۱:۵۵
بزرگی اصحاب را گفت: سی سالست که استغفار می کنم از يک شکر گفتن .گفتند : چگونه ؟
گفت:بازار بغداد بسوخت . اما دکان من نسوخت. مرا خبر کردند .گفتم: الحمدلله... از شرم آنکه خود را به از برادر مسلمان خواستم و دنيا را حمد گفتم از آن استغفار می کنم .

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۱۶, ۱۸:۵۴
اخلاق حسنه عمرش را طولانى كرد

پدر و مادر متدّين و باصفا و پاكى به يكى از پيامبران خدا به نام يهودا مراجعه كردند و گفتند : ما از زمان ازدواج اشتياق به داشتن اولاد در قلبمان موج مى زد ولى تاكنون كه سال هاست از ازدواج ما گذشته از نعمت اولاد بى بهره مانده ايم ، از شما درخواست دعا و شفاعت نزد حق داريم تا اگر مصلحت باشد فرزندى به ما عطا شود . خطاب رسيد : به هر دو بگو من حاضرم پسرى به آنان عنايت كنم ولى شب عروسى او شب مرگ اوست ، اگر مى خواهند به آنان عطا نمايم !

وقتى پدر و مادر چنين خبرى را شنيدند با يكديگر مشورت كردند و نهايتاً گفتند : قبول كنيم شايد ما پيش از او بميريم و حادثه تلخ مرگ او را نبينيم . فرزند به آنان عنايت شد . بيست و چند سال زحمت تربيت او را به دوش جان و دل كشيدند ، روزى به پدر و مادر گفت : جهت مصون ماندن از گناه نيازمند به ازدواجم . دخترى آراسته را از خانواده اى معتبر نامزد او كردند . شوهر به همسرش گفت : داستان عجيبى است از يك طرف بايد براى داماد لباس دامادى آماده كرد و از طرف ديگر كفن ، از جهتى بايد شربت و شيرينى مهيا نمود و از جهتى ديگر سدر و كافور .

در هر صورت مجلس عروسى آماده شد . داماد و عروس را دست به دست دادند ، مهمانان و پدر و مادر نيمه شب به خانه هاى خود بازگشتند . پدر و مادر در انتظار حادثه نشستند ولى از خانه داماد خبرى نيامد . هر دو به سوى خانه داماد رفتند تا جنازه او را از عروس تحويل بگيرند . هنگامى كه در زدند فرزندشان با كمال سلامت در را باز كرد ، چيزى نگفتند و به خانه خود باز گشتند .

مدتى گذشت ، خبرى از مرگ جوان نشد . نزد يهوداى پيامبر آمدند و سبب پرسيدند ، يهودا گفت : من از راز مطلب آگاهى ندارم ، بايد از حضرت حق بپرسم اگر راز مطلب گفته شود به شما خبر دهم .

يهودا از حضرت حق سبب پرسيد ، خطاب رسيد شب عروسى هنگامى كه خلوت شد و داماد و عروس براى غذا خوردن كنار هم نشستند ، صداى ناله اى از بيرون شنيدند كه صاحب ناله مى گفت تهيدستم ، دستم دچار بيمارى فلج شده ، امشب گرسنه مانده ام و چيزى براى خوردن نصيبم نشده است . اى يهودا ! داماد با شوق فراوان ظرف غذاى خود را نزد آن تهيدست آورد و گفت : هرچه مى خواهى بخور . تهيدست وقتى سير شد سر به ديوار خانه گذاشت و گفت : خدايا ! من كه عوضى ندارم به اين جوان سخى مسلك و كريم دهم ، تو به عوض اين محبتى كه در حق من كرد به عمرش بيفزا . من كه صاحب دفتر محو و اثباتم ، مرگ جوان را در آن شب از دفتر محو و حوادث تعليقى محو كردم و هشتاد سال ديگر براى او ثبت نمودم .

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۱۷, ۱۸:۱۸
با او همنشينى نكن

ابوهاشم جعفرى مى گويد : حضرت رضا (عليه السلام) به من فرمود : چرا تو را نزد عبدالرحمن بن يعقوب مى بينم ؟ ابوهاشم گفت : او دايى من است . حضرت فرمود : او درباره خدا سخن ناهموار و غير قابل قبولى مى گويد ، « سخنى كه با آيات قرآن و معارف اهل بيت ناهماهنگ است » . خدا را به صورت اشياء و اوصاف آن وصف مى كند . بنابراين يا با او همنشين باش و ما را واگذار ، يا با ما بنشين و او را رها كن .

عرضه داشتم : او هرچه مى خواهد بگويد ، چه زيانى به من دارد . وقتى من آنچه را او مى گويد نگويم چيزى بر عهده من نيست .

حضرت فرمود : آيا بيم ندارى از اين كه عذابى بر او فرود آيد و هر دوى شما را بگيرد ؟ آيا داستان كسى كه خود از ياران موسى (عليه السلام) بود و پدرش از ياران فرعون را نشنيده اى ؟ هنگامى كه لشكر فرعون كنار دريا به موسى و يارانش رسيد ، آن پسر از موسى جدا شد كه پدرش را نصيحت كند و به موسى و يارانش ملحق نمايد ، پدرش به راه باطل خود دنبال فرعونيان مى رفت و اين جوان با او درباره آيينش ستيزه مى كرد ، تا هر دو به كنارى از دريا رسيدند و با هم غرق شدند ، خبر به موسى رسيد ، فرمود : او در رحمت خداست ولى چون عذاب نازل شود از كسى كه نزديك گنهكار است دفاعى نشود !

Ashraf Makhloghat
۱۳۸۸/۰۶/۲۰, ۲۲:۳۴
چرا ما همسر چهارم خود را بیشتر دوست داريم؟

روزگاري پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسيار دوست ميداشت و او را با گرانبهاترين جامه ها مي آراست و با لذيذترين غذاها از او پذيرائي ميکرداين همسر ازهر چيزي بهترين را داشت.
پادشاه همچنين همسر سوم خود را بسيار دوست ميداشت و او را کنار خود قرار ميداد اما هميشه از اين بيم داشت که مبادا اين همسر او را به خاطر ديگري ترک نمائد.
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و هميشه با پادشاه مهربان و صبور و شکيبا بود هر گاه پادشاه با مشکلي روبرو ميشد به او متوسل ميشد تا آنرا مرتفع نمائد .
همسر اول پادشاه شريک بسيار وفاداري بود و در حفظ و نگهداري تاج و تخت شاه بسيار مشارکت ميکرد.اما پادشاه اين همسر را دوست نمي داشت وبرعکس اين همسر شاه را عميقا؛ دوست داشت ولي شاه به سختي به او توجه ميکرد.
روزي از اين روزها شاه بيمار شد و دانست که فاصله زيادي با مرگ ندارد.
سراغ از همسر چهارم خود که خيلي مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسيار دوست داشتم بهترين جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بيشترين مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم ميميرم آيا تو مرا همراهي خواهي کرد ؟
گفت:بهيچ وجه !! و بدون کلامي از آنجا دور شد اين جواب همانند شمشير تيزي بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگين و ناراحت از همسر سوم خود پرسيد من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آيا تو مرا همراهي خواهي کرد و با من خواهي آمد ؟
گفت نه هرگز !! زندگي بسيار زيباست اگر تو بميري من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگي لذت ميبرم !
پادشاه نا اميد سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسيد من هميشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا ياري کردي من در حال مردنم آيا تو با من خواهي بود ؟
گفت نه متاءسفم من در اين مورد نميتوانم کمکي انجام دهم من در بهترين حالت فقط ميتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! اين پاسخ مانند صداي غرش رعد و برقي بود که پادشاه را دگرگون کرد !
در اين هنگام صدائي او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهي خواهم کرد !
هر کجا که تو قصد رفتن نمائي!
شاه نگاهي انداخت همسر اول خود را ديد ! او از سوء تغذيه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائي بسيار اندوهناک و شرمساري گفت :
من در زماني که فرصت داشتم بايد بيشتر از تو مراقبت بعمل مي‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقيقت همه ما داراي چهار همسر يعني همفکر در زندگي خود هستيم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نيست که چه ميزان سعي و تلاش براي فربه شدن و آراستگي آن کرديم وقتي ما بميريم او ما را ترک خواهد کرد .
همسر سوم : دارائيها موقعيت و سرمايه ماست زماني که ما بميريم آنها نصيب ديگران ميشوند .
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نيست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائي که ميتوانند باما بمانند همراهي تا مزاز ماست .
همسر اول : روح ماست که اغلب در هياهوي دست يافتن به ثروت و قدرت و لذايذ فراموش ميشود . در حاليکه روح ما تنها چيزي است که هر جا برويم ما را همراهي ميکند .



پس از آن مراقبت کن او را تقويت کن و
به او رسيدگي کن که اين بزرگترين هديه هستي براي توست
:Gol:

natasha
۱۳۸۸/۰۶/۲۱, ۱۸:۰۱
جدایی
او را میان باغچه حیاتمان پیدا کردم .به او عادت کردم و هر روز به دیدنش می رفتم وبا او حرف می زدم خیلی مهربون بود .برایم یک دوست واقعی شده بود .ولی یک روز باد شدیدی وزیدن گرفت وقتی به سراغش رفتم دیدم که روی زمین افتاده.می دانستم کار باد است .باد بود که بین ما جدایی انداخت.حالا بچه های ان گل زیبا به دنیا امده اند ولی هیچ کدامشان مثل گل من نبود:Graphic (61):

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۲۳, ۰۸:۱۸
پيامبر سه شبانه روز گريست

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) به امين وحى و فرشته مقرّب حق جبرئيل فرمود :

دوزخ را براى من وصف كن . جبرئيل دركات و ساكنان آن را يك به يك وصف كرد تا سخنش به طبقه اوّل رسيد ، آنگاه سكوت كرد ، سيد و سرور عالميان فرمود : اى جبرئيل ساكنان اين طبقه چه كسانى اند ؟ جواب داد : عذاب اين طبقه از همه طبقات آسان تر است و ساكنانش عاصيان امّت تواند . پيامبر فرمود : آيا از امت من كسى به دوزخ مى رود ؟ امين وحى گفت : آنان كه آلوده به گناه كبيره بوده و بى توبه از دنيا رفته اند !!

پيامبر به گريه نشست و سه شبانه روز در گريه بود تا آنكه روز چهارم حضرت زهرا (عليها السلام) به زيارت آن حضرت آمد ، مشاهده كرد آن جناب روى مباركش را بر خاك نهاده و چندان گريسته كه خاك زير صورتش از اشك او گِل شده ! عرضه داشت : چه واقعه اى و حادثه اى اتفاق افتاده است ؟ فرمود : امين وحى به من خبر داده كه طبقه اول دوزخ جاى گنهكاران از امت من است و اين سبب گريه من شده ! حضرت زهرا عرضه داشت : از امين وحى پرسيدى گنهكاران را به چه صورت به دوزخ مى برند ؟ فرمود : آرى ، موى مردان و گيسوى زنان را مى گيرند و آنان را به دوزخ مى كِشند و چون نزديك دوزخ رسند و مالك دوزخ را ببينند فرياد و عربده سر دهند و به مالك دوزخ التماس كنند كه ما را اجازه ده بر حال خود گريه كنيم . مالك اجازه مى دهد تا چندان بگريند كه اشك در چشمشان نماند و به جاى اشك خون گريه كنند ، مالك گويد : چه نيكو بود اگر اين گريه ها در دنيا بود و اين اشك ها از ترس امروز از ديدگانتان فرو مى ريخت !

پس مالك آنان را به دوزخ دراندازد و ايشان ناگهان فرياد برآورند : « لا إله إلاّ الله » ، آتش از آنان دور شود ، ملك بر آتش صيحه زند كه اى آتش آن را بگير ، آتش گويد چگونه آنان را بگيرم در حالى كه كلمه طيّبه « لا إله إلاّ الله » بر زبانشان جارى است . مالك باز فرياد كند : اينان را بگير . ولى از سوى حق خطاب رسد كه رويشان را مسوزان كه خدا را سجده كرده اند و دلهايشان را مسوزان كه در ماه مبارك تشنگى كشيده اند . پس در دوزخ تا زمانى كه خدا بخواهد بمانند ، پس از آن به جبرئيل ندا رسد : حال گنهكاران امت به كجا رسيده ؟ مالك دوزخ پرده بركشد ، گنهكاران جبرئيل را به صورتى نيكو مشاهده كنند ، گويند : اين كيست كه چنين صورت نيكويى دارد ؟ پاسخ دهند : اين جبرئيل است كه در دنيا به سوى محمد (صلى الله عليه وآله) وحى مى آورد . اسيران دوزخ چون نام مبارك پيامبر را بشنوند فرياد برآرند كه : از جانب ما محمد را سلام برسان و بگو كه گنهكاران امت در دوزخ گرفتارند !

امين وحى اين خبر را به پيامبر رساند ، سرور عالميان سر به سجده گذارد و به پيشگاه حق عرضه بدارد كه گنهكاران امت مرا به دوزخ بردى ، اكنون ايشان را به من ببخش . خطاب رسد : آنان را به تو بخشيدم . پس پيامبر آنان را از دوزخ بيرون مى آورد و چون مانند ذغال شده اند آنان را به عين الحيات برند ، وقتى از آن چشمه بنوشند و بر خود ريزند آلودگى هاى ظاهر و باطنشان برطرف شود و پاك و پاكيزه گردند و بر پيشانى هايشان اين عبارت نقش بندد :

عتقاء الرّحمان من النّار .

« آزاد شدگان خداى مهربان از آتش » .

و چون آنان را به بهشت برند ، اهل بهشت ايشان را به يكديگر نشان دهند كه دوزخيان هستند كه نجات يافته اند !

پس آنان گويند : پروردگارا بر ما رحمت آوردى و ما را به بهشت درآوردى ، اين علامت را از پيشانى هاى ما برطرف كن . خواسته آنان مورد قبول قرار گيرد و آن نقش از پيشانى آنان زايل شود .

ta zohhor
۱۳۸۸/۰۶/۲۶, ۰۸:۵۰
ابراهيم ديگر نفرين مكن

در تفسير آيه شريفه :

( وَكَذلِكَ نُرِى إِبرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكونَ مِنَ المُوقِنِينَ ).

« و اينگونه ملكوت آسمان ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم و براى اين كه از زمره اهل يقين گردد » .

نوشته اند كه : خدا وقتى چشم انداز ابراهيم را همه آسمان ها و زمين قرار داد ، و همه حجاب ها را از ديده او برداشت ، و زمين و آنچه در او بود را مشاهده كرد ، مرد و زنى را در حال زنا ديد ، همان لحظه نفرين كرد ، پس هر دو هلاك شدند ، سپس دو نفر ديگر را در آن حال ديد ، باز نفرين كرد هر دو نابود شدند ، چون دو نفر ديگر را در آن حال ديد و خواست نفرين كند به او وحى شد : نفرين خود را از بندگان و كنيزان من بردار ، يقيناً من آمرزنده و مهربان و بردبار و جبّارم ، گناهان بندگانم به من زيان و ضرر نمى رساند ، چنان كه طاعتشان به من سود نمى دهد .

من با بندگانم يكى از سه كار را انجام مى دهم : يا توبه مى كنند و من توبه آنان را مى پذيرم و گناهانشان را مى آمرزم و عيوبشان را مى پوشانم . يا عذاب را از ايشان باز مى دارم ، چون مى دانم از صلب ايشان فرزندانى مؤمن به وجود مى آيد ، پس با پدران ناسپاسشان مدارا مى كنم تا مؤمنان از صلب آنان به دنيا آيند ، وقتى مؤمنان به دنيا آمدند در صورتى كه پدرانشان توبه نكرده باشند عذاب را بر آنان مقرر مى دارم . و اگر نه اين بود و نه آن ، آنچه از عذاب در آخرت براى آنان آماده كرده ام بزرگ تر است از آنچه تو براى آنان مى خواهى .

اى ابراهيم ! مرا با بندگان خود واگذار كه منم بردبار و دانا و حكيم و جبار ، به دانايى خود زندگى آنان را تدبير مى كنم و قضا و قدرم را بر آنان جارى مى سازم .

مجیب
۱۳۸۸/۰۶/۲۶, ۰۹:۴۷
:. غایت محبت .: (http://www.hekayat85.blogfa.com/post-177.aspx)


بزرگی را گفتند: مرد در کدام وقت در دوستی حق به غايت رسد ؟
فرمود :چون منع و عطا هر دو بر او يکسان شوند،به غايت(نهایت) محبت رسيده است

moderntalking
۱۳۸۸/۰۶/۲۸, ۰۳:۵۷
پطرس از عیسی مسیح پرسید:استاد چگونه است که میتوانی بر اب راه بروی و ما نمیتوانیم؟

عیسی فرمود:این از ان روست که من ایمان دارم

پطرس گفت: ما نیز ایمان داریم

عیسی فرمود:پس مرا دنبال کن.و گام بر اب نهاد.پطرس اورا دنبال کرد.چندی پیش نرفته بودند که موجی عظیم برخاست
پطرس فریاد زد:استاد مرا نجات ده .هم اکنون غرق میشوم

عیسی پرسید:دلیل ان چیست؟

پطرس پاسخ داد:استاد موج عظیمی را دیدم و ترس در قلبم جای گرفت

عیسی فرمودند:تواز موج به هراس امدی,حال انکه از خداون امواج نترسیدی

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۶/۲۸, ۲۰:۴۴
به آسمان رود و كار آفتاب كند ( نظر كيميا اثر )

فاضل بزرگوار سيد جعفر مزارعى روايت كرده : يكى از طلبه هاى حوزه باعظمت نجف از نظر معيشت در تنگنا و دشوارى غير قابل تحملّى بود . روزى از روى شكايت و فشار روحى كنار ضريح مطهّر حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام)عرضه مى دارد : شما اين لوسترهاى قيمتى و قنديل هاى بى بديل را به چه سبب در حرم خود گذارده ايد ، در حالى كه من براى اداره امور معيشتم در تنگناى شديدى هستم ؟!

شب اميرالمؤمنين (عليه السلام) را در خواب مى بيند كه آن حضرت به او مى فرمايد : اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى اينجا همين نان و ماست و فيجيل و فرش طلبگى است ، و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى بايد به هندوستان در شهر حيدرآباد دكن به خانه فلان كس مراجعه كنى ، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز كرد به او بگو :

به آسمان رود و كار آفتاب كند .

پس از اين خواب ، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد : زندگى من اينجا پريشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله مى دهيد !!

بار ديگر حضرت را خواب مى بيند كه مى فرمايد : سخن همان است كه گفتم ، اگر در جوار ما با اين اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت كن ، اگر نمى توانى بايد به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگيرى و به او بگويى :

به آسمان رود و كار آفتاب كند

پس از بيدار شدن و شب را به صبح رساندن ، كتاب ها و لوازم مختصرى كه داشته به فروش مى رساند و اهل خير هم با او مساعدت مى كنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حيدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گيرد ، مردم از اين كه طلبه اى فقير با چنان مردى ثروتمند و متمكن قصد ملاقات دارد ، تعجب مى كنند .

وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند ، چون در را باز مى كنند مى بيند شخصى از پله هاى عمارت به زير آمد ، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گويد :

به آسمان رود و كار آفتاب كند

فوراً راجه پيش خدمت هايش را صدا مى زند و مى گويد : اين طلبه را به داخل عمارت راهنمايى كنيد و پس از پذيرايى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببريد و او را با لباس هاى فاخر و گران قيمت بپوشانيد .

مراسم به صورتى نيكو انجام مى گيرد و طلبه در آن عمارت عالى تا فردا عصر پذيرايى مى شود . فردا ديد محترمين شهر از طبقات مختلف چون اعيان و تجار و علما وارد شدند و هر كدام در آن سالن پرزينت در جاى مخصوص به خود قرار گرفتند ، از شخصى كه كنار دستش بود ، پرسيد : چه خبر است ؟ گفت : مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است . پيش خود گفت : وقتى به اين خانواده وارد شدم كه وسايل عيش براى آنان آماده است .

هنگامى كه مجلس آراسته شد ، راجه به سالن درآمد ، همه به احترامش از جاى برخاستند و او نيز پس از احترام به مهمانان در جاى ويژه خود نشست .

آنگاه رو به اهل مجلس كرد و گفت : آقايان من نصف ثروت خود را كه بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلك و منزل و باغات و اغنام و اثاثيه به اين طلبه كه تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه كردم ، و همه مى دانيد كه اولاد من منحصر به دو دختر است ، يكى از آنها را هم كه از ديگرى زيباتر است براى او عقد مى بندم ، و شما اى عالمان دين ، هم اكنون صيغه عقد را جارى كنيد . چون صيغه جارى شد طلبه كه در دريايى از شگفتى و حيرت فرو رفته بود ، پرسيد : شرح اين داستان چيست ؟

راجه گفت : من چند سال قبل قصد كردم در مدح اميرالمؤمنين (عليه السلام) شعرى بگويم ، يك مصراع گفتم و نتوانستم مصراع ديگر را بگويم ; به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه كردم ، مصراع گفته شده آنها هم چندان مطلوب نبود ، به شعراى ايران مراجعه كردم ، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد ، پيش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر كيميا اثر اميرالمؤمنين (عليه السلام)قرار نگرفته است ، لذا با خود نذر كردم اگر كسى پيدا شود و مصراع دوم اين شعر را به صورتى مطلوب بگويد ، نصف دارايى ام را به او ببخشم و دختر زيباتر خود را به عقد او در آورم ، شما آمديد و مصراع دوم را گفتيد ، ديدم از هر جهت اين مصراع شما درست و كامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است . طلبه گفت : مصراع اول چه بود ؟ راجه گفت : من گفته بودم :

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند

طلبه گفت : مصراع دوم از من نيست ، بلكه لطف خود اميرالمؤمنين (عليه السلام) است . راجه سجده شكر كرد و خواند :

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند *** به آسمان رود و كار آفتاب كند

وقتى نظر كيميا اثر حضرت مولا ، فقير نيازمندى را اينگونه به ثروت و جاه و جلال برساند ، نتيجه نظر حق در حقّ عبد چه خواهد كرد ؟

گلستان قرآن
۱۳۸۸/۰۷/۰۲, ۰۹:۱۸
پیرمرد به تلخی گفت«بله من یک دزدم.اما فقط یک بار در زندگی ام دزدی کردم.و آن عجیب ترین سرقتی بود که تابه حا ل روی داده.ماجرا مربوط می شود به یک کیف جیبی پر از پول...»ت‍‍اکید کردم :«به نظرم چیز خیلی عجیبی نیست.»
اجازه بدهید تعریف کنم: « زمانی که ان را توی جیبم گذاشتم نه به پولی که قبل از سرقت در جیب داشتم اضافه شد و نه چیزی از پول کسی که جیبش را زده بودم کم شد.»
در جواب گفتم: « این که گفتید خیلی عجیب است!چطور ممکن است کسی کیف پر از پولی را بدزدد و به جیب بزند ولی چیزی به پولی که از قبل در جیبش داشت اضافه نشود؟»
پیرمرد بی اختیار تکرار کرد:«حتی یک سنت»و به نقطه ای مبهم چشم دوخت.انگار متوجه جماعتی که پشت میزهای دیگر می خانه ی دود گرفته نشسته بودند و هراز گاهی عربده میکشیدند نبود.«حتی یک سنت» بی آنکه فرصتی بدهد تا چیزی بپرسم لحظه ای به من خیره ماند:«خوب به من گوش کنید آقا!میخواهم این داستان را برایتان تعریف کنم. اما به شرط اینکه شما هم بعد از آن مثل دیگران تحقیرم نکنید.» صندلی اش را به من نزدیک کرد.چون ته می خانه زد و خورد دیگری به راه افتاده بود و شنیدن صدایش از آن سوی میز برایم غیر ممکن بود.سپس بینی اش را با یک دستمال بزرگ رنگی پاک کرد و در حالی که با دقت آنرا تا میکرد داستانش را آغاز کرد.
تا آنروزهرگز چیزی ندزدیده بودم و بعد از آن هم دست به دزدی نزدم.سرقت در مسیر راه آهن میانبری پرت و کوچک که از ازمیر به شابین کارا هیسار می رود روی داد.مسیری کوهستانی و صعب العبور که هرآن احتمال هجوم راهزنان وجود دارد.
من جایی در یک کوپه درجه سه داشتم که درآن مسافر دیگری نبود جز مردی ژنده پوش که یک دستش را روی چشم هایش گذاشته و خوابیده بود. به نظر می رسید اصلاً متوجه حظور من نیست اما به محض اینکه قطاربه راه افتاد چشمانش را باز کرد و به من نگاه کرد.زیر نور متمایل به قرمز چراغ نفتی خطوط زمخت چهره ای مشکوک، مرموز، و به شدت رنگ پریده اشکار شد که با ریش های نامرتب شش یا هفت روز نتراشیده، شریرتر می نمود و می شد در چهره اش به وضوح نشانه های گرسنگی و گستاخی را دید.
http://img.tebyan.net/big/1388/07/17621563191288219073639419114445194224.jpg
حین اینکه با نهایت دقت براندازش میکردم ملتفت شدم خراشی بزرگ گونه ی چپش را زشت تر کرده. پس از چند دقیقه زیر نور لرزان چراغ که به طرز اغراق امیزی سایه هارا به رقص وا می داشت باید با وحشت تمام می پذیرفتم که چهره ی همسفرم که در ابتدا فقط کمی مشکوک به نظر می رسید به راستی ترسناک است.
می خواستم کوپه ام را عوض کنم اما تا ایستگاه بعدی فکری بیهوده بود چون کوپه های واگن به هم راه نداشتند.یعنی باید سه ساعت تمام کنار آن مردک مخوف سر می کردم.زمانی مناسب برای عملی کردن بیرحمانه ترین جنایات.در مسیری که داد و فریاد آدم به بیابان ختم می شود.جایی که سر به نیست کردن و انداختن جسد در درّه همچون بازی ی کودکانه ای ساده است.
قطار در کمرکش کوهها بالا می رفت و سر و کله ی تونل ها یکی پس از دیگری پیدا می شد..بیرون همه چیز در تاریکی فرو رفته بود و بساط ،برای مرگ بی سر و صدای من مهیا بود.به صندلی میخکوب شده بودم و احساس میکردم لحظه به لحظه وحشتم جانی تازه می گیرد.چشم از چهره ی مشکوکی که روبه رویم نشسته بود بر نمیداشتم و همزمان که کوچکترین حرکاتش را تحت نظر داشتم با گوشه ی چشم حواسم به زنگ خطر بود.آماده بودم تا به محض اینکه همسفرم برای عملی کردن حمله اش تکانی خوردـ میشد آنرا از طرز نگاهش فهمید ـ با یک جهش دکمه را بفشارم.به خوبی از ساکم که روی زانو هایم گذاشته بودم و با پتوی پشمی پنهانش کرده بودم مراقبت می کردم.و به عنوان آخرین تدبیر هر از گاهی دست در جیب شلوارم می کردم و وانمود می کردم که می خواهم مطمئن شوم ششلولم سر جایش است اما در واقع نه ششلول داشتم نه هیچ سلاح دیگری. یک بی احتیاطی خطرناک در چنین جاده ای..
یک آن،مرد ناشناس جستی زد و مرا سر جایم نشاند.فریاد زنان از جا پریده بودم تا زنگ خطر را بفشارم اما او در حالی که متوجه ترس و وحشتم شده بود با چشمانی ملتمس نگاهم کرد و به من تسلی داد:«آقا شما فکر می کنید که من دزدم؟آرام باشید.همه با دیدن من همینطور فکر می کنند اما من دزد نیستم.»
خوشحال از این اغراق صادقانه که مرا از کابوس نجات داده بود فریاد زدم:«من ابداً فکرنمی کنم که شما دزد باشید.»
http://img.tebyan.net/big/1388/07/109171156183534150109888693195180202232195.jpg
و دعوتش کردم کنارم بنشیند.مردک منفور تکرار کرد«من دزد نیستم»و اضافه کرد:«مت‍ا‍سفانه»
گیج شده بودم اما یارو ادامه داد:«باید دزد می شدم و دوست داشتم که باشم.چرا که نه؟طبیعتم،تربیتم و محیطی که در آن به دنیا امدم و روزگار گذراندم دست به دست هم داده بودند تا از من چیزی را بسازند که حقیقتاً تمایل و علاقه ی من است:یک دزد.اما متاسفانه یک چیز مرا باز می دارد و مانع کردنم می شود.»
پرسیدم:«شاید ...دزدی کردن بلد نیستید؟»
شخص مرموز گفت:«در واقع کاری غیر از آن بلد نیستم.نه اینکه بلد نباشم دزدی کنم.بلکه نمیتوانم برایتان توضیح می دهم»
گفتم:«چه چیز مانع شما می شود؟»
هم کوپه ای ام طوری صورتش را به سمت چراغ گرفت که چهره اش به خوبی نمایان شد.و گفت:«به من نگاه کنید.متوجه چه چیزی می شوید؟ »دلم می خواست در جواب بگویم:«چهره ی یک رذل تمام عیار»اما برای جلوگیری از ایجاد دردسر،خود داری کردم و به سادگی پاسخ دادم:«نمی دانم.هیچ چیز غیر طبیعی ای نمی بینم.»
چهره در هم کشید:«آه!چیزی نمی بینید؟خوب خودم برایتان می گویم«به چشم هایم خیره شد و با صدایی گرفته اضافه کرد:«آقا!من قیافه ام شبیه دزدهاست.» مثل صاعقه زده ها خشکم زد.نمی توانستم دروغ بگویم اما از بیان حقیقت هم واهمه داشتم.مردک کریه منظر با صدایی که نافذ و طعنه امیز شده بود اضافه کرد:«چه کسی می تواند با این قیافه دزدی کند اگر وارد جمعی شوم همه ی اطرافیانم بی اراده دست روی کیف پول ها و ساعت هایشان می گذارند.به محض اینکه زن ها مرا میبینند از گردنبندها و سنجاق سینه ها ی گرانبهایشان مراقبت می کنند.همسفرانم چشم از وسایلشان بر نمی دارند و دست روی جیب هایشان می کشند تا مطمئن شوند چیزی کم نشده.پاسبان ها وقتی با من روبه رو می شوند به دقت تحت نظرم می گیرند و اگر سرقتی درجمعی اتفاق بیافتد به اولین کسی که مضنون می شوند منم.»
http://img.tebyan.net/big/1388/07/5666763151812225416594117222892015166.jpg
پیرمرد دوباره با چنان سرو صدایی بینی اش را فین کرد که برای لحظه ای بر صدای می خانه ی پرجمعیت غلبه کرد و داستان را از سر گرفت.گفت:«حالا باید در مقابلت تن به اعترافی دردناک بدهم.در همان حین که مردک مشکوک حرف می زد فکری شیطانی به ذهنم خطور کرد.کاری بیرحمانه اما وسوسه برانگیز بود.همین کافی بود!با زرنگی و چابکی ای که در خود رسیدن به مقصود مشکل نبود.چند لحظه بعد کیف غلنبه ی مرد توی جیب راستم بود.وقتی که قطار متوقف شد دیگر لازم نبود که نگران عوض کردن کوپه ام باشم زیرا مردک بلند شد و گفت:«مقصد من همین جاست آقا. به خدا می سپارمتان »و پیاده شد.منتظر بودم که قطار حرکت کند و مرد از نظر ناپدید شود.او را دیدم که بقچه و عصا در دست از روی نرده های ایستگاه پرید.دیدم که مردک بیچاره به سمت روستا پیش می رفت و بعد دیگر ندیدمش. دزد بیچاره ی ناکام، بیچاره ژنده پوش، که من جیبش را زده بودم. به محض اینکه قطار حرکتی به خودش داد تصمیم گرفتم ببینم چقدر به جیب زده ام.کیف سرقت شده را بیرون اوردم.عجب شاهکاری!کیف،کیف خودم بود.شگفت زده از این نتیجه ی غیر منتظره پرسیدم:«کیف خودتان؟» «کیف خودم! در حین اینکه از بدبختی اش برایم می گفت و متقاعدم می کرد که نمی تواند دزدی کند چون چهره اش شبیه دزدهاست،مردک، جیبم را زده بود.» به محض اینکه داستان عجیب پیرمرد تمام شد حساب میزم را پرداخت کردم، بلند شدم،خداحافظی کردم و به سرعت از می خانه که حالا دیگر تقریبا ً خالی شده بود زدم بیرون. عجله ام بی دلیل نبود. در اثنای اینکه او ماجرای سرقتش را تعریف می کرد من در حالی که با دست هایم ور می رفتم، موفق شدم او را از شر سنگینی کیفش خلاص کنم و بی صبرانه مشتاق دیدن محتویات آن بودم.در هر حال هیچ ریسکی وجود نداشت که برای من اتفاقی شبیه ماجرای پیرمرد پیش بیاید و کیف خودم را بدزدم به خاطر حقیقتی دردناک اما ساده.چرا که من اصلا ً کیف پولی نداشتم. به محض اینکه به گوشه ی خیابان رسیدم زیر نور چراغی ایستادم، دست کردم توی جیب راستم،جایی که کیف را پنهان کرده بودم اما جیب خالی بود و جیب های دیگر هم همین طور.

خانم ها!آقایان!عجب مصیبتی! کیف پولی در کار نبود.انگار بال در آورده و پریده بود. خلاصه خیلی طول نکشید که حساب کار دستم آمد.وقتی ماجرایش را برایم تعریف می کرد،پیرمرد شیطان صفت، به هوای اینکه دارد جیب مرا خالی می کند برای دومین بار در زندگی کیف خودش رادزدیده بود.
برای بار دوم، تا آنجا که من می دانم.خدا می داند که تا به حال چند بار دیگر کیف خودش را زده!

اکیلّه کمپنیلی (achille campanile )
ترجمه ی : عاطفه عمادلو

مجیب
۱۳۸۸/۰۷/۰۲, ۰۹:۴۶
حکيمى فرزندانش را گفت :

با هيچ کس دشمنى مورزيد،حتى اگر گمان کنيد که به شما زيانى نرساند و از دوستى کسى نپرهيزيد حتى اگر گمان کنيد که به شما سودى نرساند،زیرا که شما نمى دانيد که چه وقت بايد از دشمنى دشمن هراسيد و چه هنگام بايد به دوستى دوستى اميد داشت...

yasin_golam
۱۳۸۸/۰۷/۰۲, ۱۱:۳۹
با سلام
يه داستان زيبا و آموزنده از حضرت رسول(ص) و حضرت علي (ع)
يه روز يكي از اصحاب حضرت رسول (ص) ميرسن خدمت ايشون و ميگن كه يا رسول الله در منزلي بساط گناه فراهم شده و عده اي در آنجا به خوردن مشروب و زنا گرد آمده اند.
حضرت پس از شنيدن اين موضوع مولا علي(ع) را امر فرمودند كه به اين خانه برو و از صحت آن مطمئين شو.
زماني كه ايشان به درب منزل رسيدند در منزل را چند بار زدند و بعد با گفتن چند يا الله بلند وارد منزل شدند. هنگامي كه از در وارد و به دالان رسيدند شمشير ذوالفقار را از قلاف خارج نموده و بر در و ديوار مي كشيدند و زاني كه به داخل حياط رسيدند نوا بلند كردند كه آيا كسي در منزل نيست. ايشان زماني كه به ورودي خانه رسيدند چشمهايشان را بستند و وارد اتاق شدند و در داخل اتاق چند مرتبه دور زدندو سپس خارج و به خدمت حضرت رسول رسيدند. حضرت پرسيدند كه يا علي چه شد؟ ايشان جواب داد يا رسول الله من در آنجا چيزي نديدم.
فكر كنيد تا ببينيد در اينم داستان چه چيزي خفته است؟

parvaz
۱۳۸۸/۰۷/۰۲, ۱۳:۴۲
خداوند در کلام ملاصدرا

ملاصدرا می گوید :

خداوند بی نهایت است و لامکان و لا زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۷/۰۴, ۰۹:۰۳
بازگشت فرزند هارون الرشيد به حق

صاحب كتاب « ابواب الجنان » ، و همچنين واعظ سبزوارى در كتاب « جامع النورين » ، ( ص 317 ) و آيت الله نهاوندى در « خزينة الجواهر » ( ص 291 ) نقل مى كند : هارون را پسرى بود به زيور صلاح آراسته ، و گوهر پاكش از صلب آن ناپاك چون مرواريد ، از آب تلخ و شور برخاسته ، فيض مجالست زهاد و عباد آن عصر را دريافته بود و از تأثير صحبت ايشان روى دل از خواهش زخارف دنيوى برتافته ، طريقه پدر و آرزوى سرير و افسر را ترك گفته و خانه دل را به جاروب آگاهى از خس و خاشاك انديشه پادشاهى پاك نموده ، از جامه هاى غير كرباس و شال نپوشيدى ، و خون رغبتش با رنگ اطلس و ديباى دنيا نجوشيدى ، مرغ دلش از دامگاه علايق جسته ، بر شاخهاى بلندى حقيقت آشيان گرفته و ديده از تماشاى صورت ظاهر دنيا بسته بود .

پيوسته به گورستانها رفته و به نظر عبرت نگريستى ، و بر آن گلزار اعتبار مانند ابر بهار زار زار مى گريستى !

روزى وزير هارون در مجلس بود ، در آن اثنا آن پسر كه نامش قاسم بود و لقبش مؤتمن آمد بگذرد ، جعفر برمكى خنديد ، هارون از سبب خنده پرسيد ، پاسخ داد ، بر احوال اين پسر مى خندم كه تو را رسوا نموده ، اى كاش اين پسر به تو داده نمى شد ! اين است لباس و وضع و روش و منش او ، با فقرا و تهيدستان مى نشيند ، هارون گفت : حق دارد ، زيرا ما تاكنون منصب و مقامى به او واگذار نكرده ايم ، چه خوبست حكومت شهرى را در اختيارش بگذاريم ، امر كرد او را به حضور آوردند ، وى را نصيحت كرد و گفت : مى خواهم تو را به حكومت شهرى منصوب نمايم ، هر منطقه اى را علاقه دارى بگو .

گفت : اى پدر ! مرا به حال خود بگذار ، علاقه ام به بندگى خدا بيش از حكومت است ، تصور كن فرزندى چون مرا ندارى .

گفت : مگر نمى توان در لباس حكومت به عبادت برخاست ؟ حكومت منطقه اى را بپذير ، وزيرى شايسته براى تو قرار مى دهم تا اكثر امور منطقه را به دست گيرد و تو هم به عبادت و طاعت مشغول باشى .

هارون از اين معنا غافل بود يا خود را به غفلت زده بود كه حكومت ، حق امامان معصوم و اولياى الهى است . در حكومت ظالمان و ستمگران ، و غاصبان و طاغيان ، قبول امارت و حكومتى كه نتوان دستورات حق را پياده كرد و با حقوق آن ، كه سراسر حرام است هيچ عبادتى به صورت صحيح ممكن نيست انجام گيرد ، مورد رضايت خدا نيست و پذيرفتن امارت از جانب ستمگر ، بدون وجه شرعى گناه بزرگى است .

قاسم گفت : من هيچ نوع برنامه اى را نمى پذيرم و زير بار قبول امارت و حكومت نمى روم .

هارون گفت : تو فرزند خليفه و حاكم و سلطان مملكتى پهناور و سرزمينى وسيع هستى ، چه مناسبت دارد كه با مردمان بى سر و پا معاشرى و مرا در ميان بزرگان سرشكسته كرده اى ؟ پاسخ داد : تو هم مرا در ميان پاكان و اولياى خدا از اينكه فرزند خود مى دانى سرشكسته كرده اى !

نصيحت هارون و حاضران مجلس در او اثر نكرد ، از سخن گفتن ايستاد و در برابر همه سكوت كرد .

حكومت مصر را به نام او نوشتند ، اهل مجلس به او تبريك و تهنيت گفتند .

چون شب رسيد از بغداد به جانب بصره فرار كرد ، به وقت صبح هر چند تفحص كردند او را نيافتند .

مردى از اهالى بصره به نام عبد الله بصرى مى گويد : من در بصره خانه اى داشتم كه ديوارش خراب شده بود ، روزى آمدم كارگرى بگيرم تا ديوار را بسازد ، كنار مسجدى جوانى را ديدم مشغول خواندن قرآن است و بيل و زنبيلى هم در پيش رويش گذاشته است ، گفتم : كار مى كنى ؟ گفت : آرى ، خداوند ما را براى كار و كوشش و زحمت و رنج براى تأمين معيشت از راه حلال آفريده .

گفتم : بيا به خانه من كار كن ، گفت : اول اجرتم را معين كن سپس مرا براى كار ببر . گفتم : يك درهم مى دهم ، گفت : بى مانع است ، همراهم آمد تا غروب كار كرد ، ديدم به اندازه دو نفر كار كرده ، خواستم از يك درهم بيشتر بدهم قبول نكرد ، گفت : بيشتر نمى خواهم ، روز بعد دنبالش رفتم او را نيافتم ، از حالش جويا شدم گفتند : جز روز شنبه كار نمى كند .

روز شنبه اول وقت نزديك همان مسجدى كه در ابتداى كار او را ديده بودم ملاقاتش كردم ، او را به منزل بردم مشغول بنايى شد ، گويى از غيب به او مدد مى رسيد . چون وقت نماز شد ، دست و پايش را شست و مشغول نماز واجب شد ، پس از نماز كار را ادامه داد تا غروب آفتاب رسيد ، مزدش را دادم رفت ، چون ديوار خانه تمام نشده بود صبر كردم تا شنبه ديگر به دنبالش بروم ، شنبه رفتم او را نيافتم ، از او جويا شدم گفتند ، دو سه روزى است بيمار شده ، از منزلش جويا شدم ، محلى كهنه و خراب را به من آدرس دادند ، به آن محل رفتم ، ديدم در بستر افتاده به بالينش نشستم و سرش را به دامن گرفتم ، ديده باز كرد و پرسيد : تو كيستى ؟ گفتم : مردى هستم كه دو روز برايم كار كردى ، عبد الله بصرى مى باشم ، گفت : تو را شناختم ، آيا تو هم علاقه دارى مرا بشناسى ؟ گفتم : آرى ، بگو كيستى ؟

گفت : من قاسم پسر هارون الرشيد هستم !

تا خود را معرفى كرد از جا برخاستم و بر خود لرزيدم ، رنگ از صورتم پريد ، گفتم : اگر هارون بفهمد فرزندش در خانه من عملگى كرده مرا به سياست سختى دچار مى كند و دستور تخريب خانه ام را مى دهد . قاسم فهميد دچار وحشت شديد شده ام ، گفت : نترس و وحشت نكن ، من تا به حال خود را به كسى معرفى نكرده ام ، اكنون هم اگر آثار مردن در خود نمى ديدم حاضر به معرفى خود نبودم ، مرا از تو خواهشى است ، هرگاه دنيا را وداع كردم ، اين بيل و زنبيل مرا به كسى كه برايم قبر آماده مى كند بده و اين قرآن هم كه مونس من بوده به اهلش واگذار ، انگشترى هم به من داد و گفت : اگر گذرت به بغداد افتاد پدرم روزهاى دوشنبه بار عام مى دهد ، آن روز به حضور او مى روى و اين انگشتر را پيش رويش مى گذارى و مى گويى : فرزندت قاسم از دنيا رفت و گفت : چون جرأت تو در جمع كردن مال دنيا زياد است اين انگشتر را روى اموالت بگذار و جوابش را هم در قيامت خود بده كه مرا طاقت حساب نيست ، اين را گفت و حركت كرد كه برخيزد نتوانست ، دو مرتبه خواست برخيزد قدرت نداشت ، گفت : عبد الله ، زير بغلم را بگير و مرا از جاى بلند كن كه آقايم اميرالمؤمنين (عليه السلام)آمده ، او را از جاى بلند كردم به ناگاه روح پاكش از بدن مفارقت كرد ، گويا چراغى بود كه برقى زد و خاموش شد !

سوگند
۱۳۸۸/۰۷/۰۵, ۱۰:۰۷
تبعیض به جا


آورده اند که استاد ، در کلاس درس نسبت به ابوعلی سینا علاقه وافری نشان داده و وی را بر دیگران ترجیج می داد.
پدر یکی از هم کلاسی های بوعلی به این روش اعتراض کرد و از استاد خرده گرفت . وی متوقع بود استاد نسبت به فرزند او نیز چنین لطف و مرحمتی را ابراز کند ، که استاد این کار را نمی کرد. روزی پدر آن همشاگردی بوعلی ، سر کلاس درس حاضر بود و برای چندمین بار استاد را مورد بازخواست قرار داد. معلم برای این که کار را فیصله دهد و لیاقت بوعلی را ثابت کند ، بوعی و آن همکلاسی را از کلاس درس خارج کرد و در غیاب آنها یک لوح زیر تشکچه بوعلی و یک آجر بزرگ به زیر تشکچه فرزند آن معترض گذاشت . سپس آنان را دعوت کرد ، تا به کلاس بیایند و در جای خود بنشینند . بوعلی سینا وقتی روی تشکچه نشست بالا و پایین را نگاه کرد ، ولی فرزند آن مرد هیچ تغییری را حس نکرد. استاد از بوعلی سوال کرد ، چه تغییری در کلاس رخ داده است؟ بوعلی گفت: یا زمین کمی بالا رفته یا سقف کمی پایین آمده است . استاد از دیگری پرسید ، او گفت: بوعلی حرف پوچ و یاوه می گوید ، نه زمین بالا رفته و نه سقف پایین آمده.
استاد به مرد معترض گفت: این است تفاوت این طلبه ها.

اسرا
۱۳۸۸/۰۷/۰۵, ۱۲:۵۵
“پیاده در شطرنج اگر تا آخر راه ادامه بدهد ، وزیر می شود"


:Rose:

moderntalking
۱۳۸۸/۰۷/۰۸, ۰۲:۲۱
ايمان
مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره ي مذهب و خداوند مي شنيد مسخره مي کرد.شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده ي آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه ي تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان، سايه ي بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.

آب استخر براي تعمير خالي شده بود!
:doosti:

سوگند
۱۳۸۸/۰۷/۲۰, ۰۸:۳۴
سه صافی
شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم. دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت...

همسايه حرف او را قطع کرد و گفت : قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يا نه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيا مطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
-نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالي گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
-دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
-بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟
-نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني...

moderntalking
۱۳۸۸/۰۷/۲۱, ۱۸:۲۱
مرد مقدسی کوشید خدا را بشناسد,به اثار و کتب مقدس مراجه کرد,اما هر چه بیشتر میخواند بیشتر گیج می شد.یک روز عصر مطالعه را کنار گذاشت,به ساحل دریا رفت تا هوایی استنشاق کند. انجا پسربچه ای را دید که در ماسه گودالی حفر کرده بود واز دریا اب برمیداشت و در گودال می ریخت .با تعجب از پسر بچه پرسید :فرزندم چه کار می کنی؟ پسرک پاسخ داد :می خواهم در یا را توی این گودال بریزم.مرد گفت:این کار مسخره است,تو چطور می توانی دریای به این بزرگی را در ان گودال بریزی؟همچنان که این حرف ها را به پسرک می گفت,دریافت که خود نیز به کاری چنین احمقانه مشغول بوده است.درواقع او می کوشید که سرا سر خرد لایتناهی خداوند را در ذهن کوچک انسانی خویش بشناسد

فالق الاصباح
۱۳۸۸/۰۷/۲۱, ۲۰:۱۲
مرد کور

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد، که بر روي ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد: امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم!!!!!

moderntalking
۱۳۸۸/۰۸/۰۶, ۰۲:۵۸
خداوند هدف زندگی هست و<او>را باید دریافت .فهمیدن و سخن گفتن درباره <او>کافی نیست.بسیاری از ستایش ها ,تلاوت کتب اسمانی و دعاهای بی پایان ما با ذهنی پری شان انجام می شود. دیری است که خداوند را بیرون از زندگی خود نگاه داشته ایم و اکنون زمان ان رسیده است که او را به درون فرا خوانیم

هولمن هانت هنرمند بزرگ,تصویری از عیسی مسیح را نقاشی کرده است که در ان مسیح در باغی ایستاده است,در یک دست فانوسی دارد و با دست دیگری بر دری می کوبد.

یکی از دوستان هانت به او گفت:هولمن تو در این نقاشی مرتکب یک اشتباه شده ای;این در دستگیره ندارد
هانت پاسخ داد:این اشتباه نیست,زیرا این در قلب بشر هست که تنها می توان از درون باز شود.
برای حرکت به سوی خدا لازم هست بر خیزیم,در را باز کنیم و بگذاریم که خداون وارد شود.این امر فقط زمانی اتفاق می افتد که انسان نیاز به خدا را احساس کند و از اعماق قلب خویش فریاد براورد:خداوندا به تو نیاز دارم!نمی توانم بی تو زندگی کنم
این <بیداری روحانی>است.چیزی در اعماق وجود شما روی می دهد.زندگیتان تازه می گردد وسرشار از نور و گرمی,سرور و ارامش می شوید.شما در می یابید که زندگانی پیشین شما فقط برای رفاه,افتخار,فدرت و ثروت بوده و به هیچ وجه یک زندگی واقعی نبوده است.
ان گاه با تولستو هم عقیده می شوید که:<<شناختن خداوند یعنی زندگی کردن>>.

اسرا
۱۳۸۸/۰۸/۲۱, ۱۲:۲۶
قشنگترین دختر


فاصله ی دخترک تا پیرزن یک نفر بود / روی نیمکتی چوبی
روبروی یک آبنمای سنگی
پیر زن از دختر پرسید
غمگینی؟
نه -
مطمئنی؟ -
نه -
چرا گریه می کنی؟ -
دوستام منو دوست ندارن -
چرا؟ -
چون قشنگ نیستم -
خودشون اینو بهت گفتن؟ -
نه -
ولی تو قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم
راست می گی؟ -
از ته قلبم آره -
دخترک بلند شد پیر زن رو بوسید وبه طرف دوستانش دوید / شاد شاد


چند دقیقه ی بعد پیر زن اشک هاشو پاک کرد / کیفش رو باز کرد
عصای سفیدش رو بیرون آ ورد ورفت



به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد / حتی با یک حرف ساده

سوگند
۱۳۸۸/۱۰/۲۸, ۰۹:۴۸
موسی علیه‌السلام، چون به مناجات رفتی، هر كسی از بنی اسرائیل پیغامی به زفان او به حضرت فرستادندی.
یك روز می‌رفت. جوانی سراسیمه پیش او افتاد، گفت: یا موسی كجا می‌روی؟
گفت: به حضرت، به مناجات،
گفت: یك پیغام من بدو رسان.
گفت: بگو تا چه می‌گویی؟
گفت او را بگوی: اگر تو خداوند منی، من بنده تو نیم! و اگر تو روزی دهنده منی، من روزی خواره تو نیم! و اگر تو خالق منی، من مخلوق تو نیم! و اگر تو مرا می‌خواهی، من تو را می‌نخواهم! و اگر تو دوست منی، من دوست تو نیم!
كلیم گفت: بار خدایا می‌شنوی و می‌دانی (كه) چه می‌گوید. بازو جفا كرد و تندی نمود و روی از او بتافت و در راه خود بشتافت و به حضرت رسید. چون از مناجات فارغ شد، قصه هر كسی به حضرت برداشت و حاجت هر كسی از حق بخواست، و مَلك تعالی جواب می‌داد. چون كلیم قصد كرد (كه) از حضرت باز گردد،
خطاب آمد (كه): یا موسی! آن جوان سراسیمه (كه) بدو جفا كردی، به من چه پیغام داده بود؟ ـ و او خود داناتر ـ گفت: بار خدایا! تو دیدی و شنیدی. نه از آن سخن گفت (كه) چون منی را زهره آن باشد (كه) درین حضرت باز گفتن تواند.
خطاب آمد : یا كلیم (... و بر رسول جز آن كه به آشكار ابلاغ رسالت كند تكلیفی نیست. «نور، آیه 54 ـ عنكبوت، آیه 18») تو آن چنانك شنیدی بگو، تا من چنانك خواهم جواب دهم. موسی آن چنانك شنیده بود باز گفت.

خطاب آمد (كه): یا كلیم او را بگو (كه) مَلك تعالی می‌گوید اگر تو بنده من نه‌ای، من خداوند توام. و اگر تو آفریده من نه‌ای، من آفریدگار توام. و اگر تو روزی خواره من نه‌ای، من روزی‌دهنده توام. و اگر تو خواهنده من نه‌ای، من خواستار توام. و اگر تو حق من نگاه نداری از لئیمی(كه) هستی، من تو را به تو نگذارم از كریمی (كه) هستم.
كلیم چون از مقام مكالمه باز گردید، آن جوانش پیش باز آمد. پرسید(كه) پیغام من گزاردی؟ گفت گزاردم. گفت چه جواب داد؟ «فقص علیه قصص» آن جوان در موسی بخندید و گفت: یا كلیم! كرم او تا بدین حدست (كه) من دلیری كنم و او بردباری كند. و من از او بیزاری كنم، او با من نیكوكاری كند، گفت: «اشهد ان لا اله الا الله» كلمه شهادت بگفت و آهی بكرد و جان بداد. كلیم متحیر بماند، گفت: بار خدایا این بنده با تو چه كرد و تو بازو چه كردی؟خطاب آمد: یا كلیم! تو سر كار خویش گیر، (كه) تعبیه صنع ما ندانی.

REZA P
۱۳۸۸/۱۱/۰۷, ۱۰:۴۸
گفتگوی چهار شمع
چهار شمع به آرامی می سوختند
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق
هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را
نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و
عشق را در وجود خود
حفظ کنیم.

••ostad••
۱۳۸۸/۱۱/۰۸, ۱۱:۲۴
با سلام وتشکر ازمطلب خوبتون:Gol:

اما نباید چند مطلب مهم را فراموش کنیم .

1- موضوغ ایمانمان : یعنی ایمان به چه چیزی یا به چه کسی و بعد از انتخاب موضوع ایمان : دقت در صحت ان و بعد از ان: حفظ ایمان

2-دلیل صلح: که گاهی جنگ واجب است و نباید از ان غافل شد . {صلح امام حسن(ع) و جنگ امام حسین(ع) }

3- نوع عشق : که گاهی با خود خواهی و جنون اشتباها" تفسیر میشود


4- امید: که با ارزو وهوای نفس اشتباه نشود .


........................................... حق یارتان :roz:...........................................

neginsabz
۱۳۸۸/۱۲/۰۱, ۰۶:۴۹
خدا هست


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند
وقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟
شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج
و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:
میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.
همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند
چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف
و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا!
آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است.
خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

neginsabz
۱۳۸۸/۱۲/۰۱, ۰۶:۵۵
عشق



یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی این مرد از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثل او حتما" به بهشت می رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت و گفت:

این کار شما تروریسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:

آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!

لطفا" اين مرد را پس بگيريد!





پس



با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

neginsabz
۱۳۸۸/۱۲/۰۱, ۰۶:۵۷
طناب زندگی





سعی کنیم این داستان را تا همیشه به یاد داشته باشیم
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود

او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود

او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت

ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد

طوریکه به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند

كوهنورد همانطور كه بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگيش را به ياد مي آورد.

داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند:

:Gol:“کمکم کن خدا”. :Gol:

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد:

از من چه ميخواهي؟

:Gol: - نجاتم بده.:Gol:
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.

- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببُر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند

روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت.

و من و شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايم؟

آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيم؟


پس بیایید از این پس

هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايمان فرستاده ميشود شك نكنيم
هيچگاه نگوييم كه خداوند ما را فراموش كرده يا رهايمان كرده است
هيچگاه تصور نكنيم كه او از ما مراقبت نميكند

و به ياد داشته باشيم

:Gol:خدا همواره مراقب ماست:Gol:

REZA P
۱۳۸۹/۰۱/۰۹, ۰۰:۲۵
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.


روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند»

مریم
۱۳۸۹/۰۱/۰۹, ۰۸:۱۶
این حکایت زیبا ذهن منو به این سمت هدایت میکنه که وااسفا که اگه ما مسیر اصلی زندگی رو به خطا بریم یعنی در جهت منفی محور زندگی ،چه سخته بازگشت چون هر چه تلاش کنیم تازه به نقطه صفر میرسیم پس بهتره با خودمون عناد نکنیم و از همین حال با دلی پاک و بدون تعصب حرکت کنیم خداوند همه را یاری کنددر مسیر تعالی.

آخرین امید
۱۳۹۳/۱۱/۰۵, ۰۵:۴۸
موسی(ع) جوانی پرانرژی و پرتوان، پس از درگیری با فرعونیان، از مصر به سوی مدائن هجرت کرد. نزدیک مدائن – همان شهری که شعیب پیامبر(ع) در آن می زیست- به جایی رسید که چوپانان برای گوسفندان خویش از آن آب برمی گرفتند. ناگهان دختران جوانی را دید که در کناری ایستاده اند و گوسفندانشان را حفاظت می کنند. از آنان پرسید چه می کنید؟ گفتند: منتظریم تا مردان از این چاه برای گوسفندان آب بیرون آورند و بعد که خلوت شد ما برای گوسفندان خویش آب جستجو می کنیم. موسی(ع) آن جوان باغیرت و پرهمّت برای گوسفندان آنان از چاه آب کشید و آن حیوان ها سیراب شدند و دختران جوان هم به سوی خانه خویش رفتند. هنگامی که آن دو دختر جوان پیش پدر پیر خود رفتند با یادآوری جریان آب رسانی آن جوان به گوسفندان خویش، از جوانمردی و مردانگی او سخن به میان آوردند. شعیب یکی از آنان را فرستاد که آن جوان را به خانه دعوت کند. آن دختر پیش پدر این پیشنهاد را داد که:


یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاْءَمِینُ؛ ای پدر! این جوان را به کار گیر زیرا او هم توانا وهم امین است.شعیب پیامبر(ع) پرسید: به توانایی او از جریان برداشتن سنگ سنگین و سخت پی بردی اما امانت او را از کجا شناختی؟گفت: هنگامی که من را فرستادی تا او را به خانه خویش دعوت کنم، چون موسی راه را نمی شناخت من جلو افتادم تا او راه را گم نکند، او به من گفت: تو به دنبال من حرکت کن، هرکجا که به بیراهه رفتم مرا آگاه کن، چون ما کسانی هستیم که به دنبال زنان چشم نمی دوزیم و پشت سر آنان حرکت نمی کنیم! من از این رفتار او فهمیدم که جوانی پاکدامن و عفیف و امین است.نتیجه چشم پاکی موسی(ع) آن شد که در نزد شعیب(ع) منزلت یافت، با دختر شعیب(ع) ازدواج کرد و پس از آن نیز به مقام رسالت و نبوّت رسید.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۰
سلام

هوا گرم بود.

درست کنار داروخانه زن نشسته بود.

صورت معصومانه ی کودکش جلب توجه می کرد.

شتابان به سمت کیوسک تلفن رفت.

کمی آن طرف ترهم یک اسکناس درشت از عابربانک برداشت.

زن هنوز نگاهش می کرد.

صدای وجدان درد گوشش راکر کرده بود!

...http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Labkhand.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Gol.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۱
در روزگار قدیم پسری به نام حسن در بستر بیماری بود و طبیب هم از خوب شدنش قطع امید کرده بود
مادر مهربانش همینطور که بالای سر حسن مثل ابر بهار چیلیک چیلیک اشک می ریخت
ناله و فغان می کرد و از خدا شکایت میکرد و این وسط مسطا ارزوی مرگ می کرد
بدین شکل
ای خدا بمیرم برای پسرم ...کاش مادرت جای تو مریض میشد ....کاش میمردم و این روزا رو نمیدیدم ...ای خدا من و بکش اما پسرم سلامتی اشو به دست بیاره
همین حین گاو صاحب خونه در طویله مشغول اب خوردن بود که ناگهان کله مبارک توی سطل گیر میکنه و گاو ماااااااااااااااااا ماااااااااااااااااااااااا مااااااااااااااااااا
کنان به دور خودش میچرخید و میچرخید که دیگه قاطی کرد و به قول قدیمی ها رم کرد و وحشی شد و به سمت در خونه رفت و با همون سطل و کله محکم به در خونه کوبید
مادر حسن هم که همون جور که گفتم در حال ناله بود با دیدن سایه گاو از پشت در فکر کرد حضرت عزرائیل شرف یاب شدن
زبونش بند رفت
دندوناش از ترش چیلیک چیلیک به هم دیگه میخوردند
انگشت اشاره اش و به سمت حسن برد و بریده بریده گفت
ا...گ.....اگه ....اووووو.......اومدی ....دددد...ووو....نبال .........حح ...حح ....حسن ....او ....او ...اونجاست
http://www.askdin.com/images/smilies/Small/khaneh.gif


پایان
اینجاست که باید بگم ...عجب مادرایی پیدا میشن

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۱
شیر خسته بود
کناری لمیده بود و خرناس میکشید
بی اهمیت به ادم هایی که از پشت حفاظ با علاقه نگاهش میکردند چرت میزد و بعضی وقت ها سری تکان میداد
سری از تاسف تکان دادن بود یا از کلافگی از دست پشه ها ؟
نمیدانم
خودش میداند و خدایش
مامور حفاظت از اینکه شیر سلطان جنگل در انزوا فرو رفته ناراحت بود
دوست داشت شور و هیجان زندگی اش را به او برگرداند
دوست داشت خوی حیوانی اش را رو کند
دوست داشت غرش کندو باعث هیجان مردم شود....اینطوری بازدید بالا میرفت
ناراحت به سمت انبار رفت ..از قصاب خواست غذای حیوانات را اماده کند
قصاب چاقوی تیزش را از روی میز برداشت و به سمت طویله رفت
مامور حفاظت به دنبالش راه افتاد
قصاب الاغ جوان و وحشی را به زور و با کمک مامور حفاظت بیرون کشیدند
در همین حین لامپ صدی در بالای سرش روشن و خاموش میشد
بدون تامل افسار الاغ را گرفت و به سمت قفس شیر رفت
بله همین هست
شیر باید خودش شکار کند و غذایش را تامین کند
الاغ را داخل قفس شیر فرستاد و در را بست و به تماشا ایستاد
شیر باز هم چرت میزد ...مامور حفاظت داشت ناامید میشد و با خود میگفت اشتباه کردم که الاغ را به داخل فرستادم
از این شیر تنبل ابی گرم نمیشود
که ناگهان متوجه دوئل سنگینی بین الاغ و شیر شد و بالاخره .......دویدن ها شروع شد
مامور حفاظت با هیجان به صحنه روبه رویش چشم دوخته بود و از این دویدن ها و جهیدن ها لذت میبرد
بالاخره شیر الاغ را در گوشه قفس زندانی کرد
مامور حفاظت منتظر بود ...منتظر بود که شیر ناهارش را بخورد
شیر خیز برداشت و به سمت الاغ پرید ...اما الاغ برگشت و جفت پا توی سینه ی شیر کوبید و شیر وسط قفس پهن شد
مامور حفاظت منتظر بود شیر دوباره و با جدیت بیشتری به دنبال این الاغ یا شاید بهتر بگویم ناهار چموش بدود
اما نمیشد
شیر بر اثر ضربه مرده بود
بعله
مامور حفاظت نمیدانست این شیر پیر از یکی از باغ وحش های شلوغ به اینجا انتقال یافته است تا سال های پایانی عمرش در ارامش سپری شود

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۲
بسیاری از مردم که تا به حال شیر را از نزدیک ندیده بودند، برای دیدن شیر به باغ وحش می رفتند تا شیر آفریقایی را از نزدیک مشاهده نمایند.
شیر ها گوشت خوار هستند و برای زنده ماندن باید حیوان زنده جلو شیر انداخت تا خود آن را شکار کند.
در واقع شیر شکارچی سریع و نیرومندی است که حیوانات کوچک را با یک ضربه دست از پا درمی آورد اما حیوانات بزرگ مانند گاو وحشی , گور اسب و… را با استفاده از وزن بدن سنگینش به خاک می کشاند.
یک خر را در کازرون پیدا کردند و به باغ وحش کازرون بردند. آنها قصد داشتند خر را در مقابل شیر رها کنند, هنگامی که خر را وارد قفس شیر کردند، شیر از شدت گرسنگی به خر حمله کرد تا خر را بخورد. خر برای دفاع از خود، پشت خود را به شیر کرد و با یک ضربه کاری شیر را روانه قبرستان کرد!!!
این حرکت عجیب از خر، همه مردم دنیا را شگفت زده کرد!
این خبر تیتر اول روزنامه ها در شهرستان کازرون شد: “خر کازرونی شیر آفریقایی را کشت”

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۳
زاهدی گوید: جواب چهار نفرمرا سخت تکان داد


اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .


او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!


دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .


گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟!


سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟


کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!!


چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .


گفت :من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست ،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۳
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Gig.gif

راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…http://www.askdin.com/images/smilies/Type/_loool.gif
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Ghamgin.gif

اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Ghamgin.gif
برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…
سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت:

"هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد:
"واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم" !!! اhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Khandidan%21.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Khandidan%21.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۴
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

زني در حال عبور او را ديد .

او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت:

مواظب خودت باش

کودک پرسيد:

ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

زن لبخند زد و پاسخ داد:

نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم

کودک گفت:
مي دانستم با او نسبت داريد...http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Sham.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Sham.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۵
حلال و حرام
شيخ بهايي(ره) در كشكول آورده است كه:
حكيمي گفت: اگر خواهي بداني مرد مال خويش را از كجا حاصل كرده است،‌

بنگر در چه چيز مصرفش مي دارد.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۵
درايت معلم
انوشيروان را معلمي بود.
روزي معلم او را بدون تقصير بيازرد.
انوشيروان كينه او را به دل گرفت تا به پادشاهي رسيد.
روزي او را طلبيد و با تندي از او پرسيد كه چرا به من بي سبب ظلم نمودي؟
معلم گفت: چون اميد آن داشتم كه بعد از پدر به پادشاهي برسي. خواستم كه تو را طعم ظلم بچشانم
تا در ايام سلطنت به كسي ظلم ننمائي.http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Kaf.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۷
زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند…

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۷
مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود.

ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد که کسی در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد... http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Kaf.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Kaf.gif

اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!

اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادی ‌کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت...! http://www.askdin.com/images/smilies/Type/_loool.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۷
آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر اورد و گفت
وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۸
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۳:۵۸
یه روز یه مهندس انگلیسی اومده بود برای سیستم


تهویه ای حرم آقا امام رضا(ع)

,که وقتی داشت داخل صحنا رو بازدید میکرد چشمش خورد به پنجره فولاد آقا,

رو کرد به مترجمش چرا انقدر اینجا شلوغ

و این دستمالها چیه که مردم به اون میبندن؟؟

گفت ما شیعه های ایران هر مشکلی داریم میایم اینجا و این دستمالا رو میبندیم تا

مشکلمون زودتر حل بشه. که دیدن مهندس

کرواتشو ازگردنش در آورد و بست به پنجره فولاد آقا.


چند قدمی از کنار پنجره دور نشده بودیم که تلفنش زنگ خورد مترجم میگه دیدم


مهندس حالش دگرگون شد نمی تونست حرف بزنه بعدازین که حالش بهتر شد گفتم

اتفاقی افتاده دستاش میلرزید گفت خانمم بود ما تو خونه یه دختر فلج داریم زنگ زده

میگه کجایی بهش گفتم چرا گفت یه شخصی اومده بود جلوی در گفت من رضا هستم

همسرتون منو فرستاده اومدم دخترتون ببینم

برای چند لحظه اومد اتاق بچه یه نگاهی بهش کرد یه دستی رو سرش کشیدو گفت به

آقاتون بگید مشکلش حل شد و رفت بعد ازین که برگشم اتاق بچه دیدم ایستاده رو

جفت پاهاش داره راه میره این آقا کی بود فرستادی وقتی رفتم جلوی در رفته بود ..

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۰
هن و هن کنان چمدون و روی پله بالایی گذاشتم
چند نفس عمیقی کشیدم و بعدی
همین طور به صورت اسلومویشن تا طبقه سوم چمدون و کشیدم و ناله کردم و به در دیوار فحش دادم
اول همه به خودم
اینجاست که شاعر میفرماید :لعنت به دهانی که بی موقع باز شود ....
ای کاش رستم بازی در نمی اوردم و قبول نمیکردم این چمدون و که هم وزن خرس گریزلیه رو سه طبقه خِـر کش کنم
اخه اپارتمانی که اسانسور نداره اپارتمان نیست .....زجر کش خونه اس
بالاخر رسیدم
از میون بازار شام که همون کیف دستی باشه کلید و بیرون کشیدم و با حرص کفشام و داخل خونه پرتاپ کردم و چمدون و دم در گذاشتم و وارد خونه شدم
نفسم و به صورت فوت بیرون فرستادم
به سمت اتاق رفتم تا از شر لباس های کثیف راحت بشم
چند قدمی اتاق صدای تلفن فضای خونه رو پر کرد
عقب گرد کردم و به سمت گوشی رفتم و گوشی تلفن و برداشتم و گفتم :بله
که ناگهان صدای وحشتناکی گوشم و کر کرد
اون صدا هیچی نبود جز صدای همسایه پایینی که داشت با داد و عصبانیت به من میفهموند که این یک هفته ای که نبودیم از حموم خونه اب ریخته به داخل حموم خونه ی اونها و سقف و به گند کشیده
با کلی معذرت خواهی بهش قول دادم تا شب حموم خونه تعمیر میشه
گوشی رو برداشتم و با مرد خونه در میون گذاشتم
یک ساعت بعد با دایی جان و گچ و سیمان و یه عالمه وسایل دیگه وارد خونه شدن
منم از گرد راه نرسیده وارد قلمرو خودم که همون اشپز خونه باشه شدم و مشغول غذا درست کردن شدم
شام و خوردیم و دایی به سمت حموم رفت تا کار تعمیر و شروع کنه
ساعت سه نیمه شب بود و دایی هنوز مشغول کار
اقای خونه هم با خر و پفی که به راه انداخته بود مسئول پخش موسیقی متن رو به عهده گرفته بودند
با صدای دایی که گفت تمو م شد چشمای نیمه بازم باز شد
به سمت دایی رفتم و گفتم دستت درد نکنه دایی تمومه
با دست های خاکی اش به سمت فرز سنگبری رفت و گفت این یه تیکه کاشی رو ببرم دیگه حله
چشمام تا اخرین حد باز شد
به ساعت اشاره کردم و با لحنی که سعی داشتم اوج وخامت اوضاع رو برسونه گفتم ...
دایی ساعت سه نصفه شبه ...کل اپارتمان خوابن ...
به فکر فرو رفت ...کمی به من نگاه کرد ..صورت جدی ام نشون گر این بود که به هیچ وجه من الموجود اجازه روشن کردن فرز و نمیدم
نفس اش و مثل فوت بیرون فرستاد و گفت :خب باشه بقیه اش باشه واسه فردا ...شما بی زحمت برام یه چایی بیار
چشمی گفتم و به سمت اشپزخونه به راه افتادم که با صدای بسته شدن در حموم فهمیدم ای دل غافل رو دست خوردم
صدای فرز تموم خونه رو پر کرد و من جز اینکه اروم بدون اینکه همسایه ها بیدار بشن پشت در حموم از دایی جان عاجزانه خواهش میکردم که هر چه زود تر فرزو جون ننه جونشون خاموش کنن تا همسایه ها بیدار نشدن
سه دقیقه ای گذشته بود و من نه پوست لبی برای کندن داشتم نه ناخونی برای جوییدن
کم کم داشتم برای کندن تار تار موها اقدام میکردم که در باز شد و گرد سپیدی روی موهای دایی جان نشسته بود
از قیافه ی نزار من خنده اش گرفت و گفت :غصه نخور تموم شد
بعد سرش و الکی خاروند و ادامه داد :بارو کن دو وجب بیشتر نبود ...حیف بود به خاطر این یه ذره فردا دوباره این همه راه و بکوبم و تا اینجا بیام
نفس عمیقی کشیدم و هیچی نگفتم ...یعنی هیچی نداشتم که بگم
بازم خندید و گفت :حالا راست راسی اون چایی قند پهلو رو بیار
به سمت اشپزخونه رفتم و اون هم برای شستن دستهاش به همراهم وارد اشپزخونه شد
حین دست شستن گفت :دایی جونخودمونیم ها ...خیلی همسایه های بی ملاحظه ای دارید
متعجب گفتم :چرا؟
دایی جان : به دیوار مشت میزنن بی فرهنگا ...حالا خوبه من فرزسنگبری و روشن کرده بودم ..اگه خواب بودم چی؟

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۰
گرگ عاشق آهویی شد , تمام دندان هایش راکشید تا او را نخورد,
ولی آهوی اورفت! و حالا او مانده و بره هایی که به او میخندند····
این است رسم زندگی ، ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺷﺒﻴﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ،
ﺳﺎﺩﻩ ﻟﻮﺡ ﻧﺒﺎﺵ!!
ﻫﻴﭽﻜﺲ, ﺩﻳگرﯼ ﺭﺍ, ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
ﻋﻼﻗﻪ ﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ , ﺍﺯ ﻧﻴﺎﺯﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ می ﺸﻮﺩ,
ﻧﻴﺎﺯﻫﺎیی ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺭﻭﺯﯼ, ﺁﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮﻱ, ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺑﺮﺍﻳﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.


حسین پناهی http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/7.png

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۱
امنیت (http://www.askdin.com/redirect-to/?redirect=http%3A%2F%2Fwww.ayeha.net%2Fforum%2Fgo. php%3Furl%3Dhttp%253A%252F%252Fbasirat-veyan.blogfa.com%252Fpost%252F15)http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/555.png




خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/111.png

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/1313.png

بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت

بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...


شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!


دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...


دردش گفتنی نبود....!!!!


رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی


می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...


چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...



خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!


دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به


سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...


امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!


انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!


احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد


شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!



یک لحظه به خود آمد...http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/888.png



دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/48.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۱
از پلنگ های زندگی نترسید

روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر تیم حاکم کرد.
شیوانا با خوشحالی گفت که زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و امشب. حتما پلنگ خودش را نشان می دهد. از قضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت می ترسید، سرانجام با تیرهای بقیه از پا افتاد. یکی از جوانان از شیوانا پرسید: چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش بینی کنید؟ در حالیکه شب های قبل چنین چیزی نمی گفتید!؟
شیوانا گفت: ترس جوان و باور او که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند. این ترس ها و باورهای ترس آور و فلج کننده ما هستند که باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می شوند. پلنگ اگر می دانست که در تیم شکارچیان کسانی حضور دارند که از او نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد!http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Moteajeb%21.gif
منبع:روزنامه ابتکار

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۲
این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد.

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/9.png

زن سفید پوست گفت:

“نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است.

من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه”http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/1313.png

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم”

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/2020.png

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: “قربان این به این معنی است که شما می توانید کیف تان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…”http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/666.pnghttp://www.ayeha.net/forum/images/smilies/1515.png

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/9.png

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۳
http://images2.persianblog.ir/438892_hxACAEt6.jpg

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت:

در را شکستی !
بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای
که خیلی پریشان بود ،
به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !
و در حالی که نفس نفس میزد
ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید !
مادرم خیلی مریض است . دکتر
گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من
برای ویزیت به خانه کسی نمیروم

. دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.
اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر
شد . دل دکتر
به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .
دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ،

جایی که مادر بیمارش در

رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه
و توانست با آمپول
و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد .
او تمام شب را بر بالین
زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .
زن به سختی

چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری
که کرده بود تشکر کرد .
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی .

اگر او نبود حتما میمردی !

مادر با تعجب گفت :
ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته !
و به عکس بالای تختش اشاره کرد .

پاهای دکتر از دیدن عکس روی
دیوار سست شد . این همان دختر بود !
یک فرشته کوچک و زیبا ….. !http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/666.png

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۴
خـوشمزه ترين سـاندویچ دنـيا


http://abna.ir/a/uploads/454/4/454467.jpg

سالن فرودگاه به نسبت خلوت بود و به نظر می رسید در این ساعت روز هواپیماها هم خیلی پرواز نمی کنند. گرمای ظهر، «یـوتا» را حسابی خسته کرده بود و توان ایستادن نداشت. یک لیوان شربت خنک خرید و روی اولین صندلی نشست. آنقدر خسته بود که حتی توان نداشت چشم هایش را باز نگه دارد. چند دقیقه ای چشم هایش را بست. وقتی سوزش چشم هایش کمی بهتر شد، شربت را تا آخرین قطره اش سرکشید. گرمای هوا او را اذیت می کرد، اما چاره ای نبود؛ هواپیمای «فردریک» تا چند دقیقه دیگر می نشست و او تنها کسی بود که به استقبال شوهرش می آمد.http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/48.gif
فردریک هم نمی دانست او به فرودگاه آمده تا از او استقبال کند. فکرش را هم نمی کرد، اما یوتا می خواست همسرش را خوشحال کند و برای همین بی خبر به فرودگاه آمده بود. http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/777.png
دسته گل بزرگی هم خریده و منتظر همسرش نشسته بود تا به او ثابت کند چقدر دوستش دارد. کمی که در سالن خنک فرودگاه نشست و حالش بهتر شد، کیف دستی اش را برداشت و به سمت سالن پروازهای ورودی رفت.
آنجا به خلوتی سالن قبلی نبود، اما خیلی هم شلوغ نبود. همان طور که داشت تابلوی اطلاعات پروازهای ورودی و خروجی را می خواند، مادر و دختری را دید که یک شاخه گل رز قرمز خریده و گوشه ای از سالن منتظر بودند. با این که خیلی ها به استقبال مسافران شان می آیند و این موضوع خیلی عجیب نیست، اما ظاهر آن دو نفر و همین طور نحوه برخوردشان با بقیه فرق داشت. آنها مثل دیگران نبودند؛ تنها، ساکت، آرام ولی خندان و بسیار شاد ایستاده بودند و با هم حرف می زدند.آنطور که تابلوی اطلاعات پرواز نشان می داد، هواپیمای فردریک تاخیر داشت و تا ۳۰ دقیقه دیگر هم نمی رسید. برای همین یوتا به طرف مادر و دختر رفت و سعی کرد با آنها صحبت کند تا زمان هم زودتر بگذرد.http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/111.png
ــ سلام، مسافر شما هم با پرواز شماره ۲۵۳ می آید؟http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/4.png
ــ سلام. ما منتظر مسافری نیستیم.http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/1313.png
یوتا بیشتر تعجب کرد. او متوجه شده بود رفتار و ظاهر آنها شبیه کسانی نیست که منتظر مسافرشان باشند، اما نمی توانست باور کند بی دلیل آنجا ایستاده باشند. نگاهی به دسته گل خودش انداخت و بعد شاخه گل رز آنها را برانداز کرد. گل پژمرده و پلاسیده بود. یوتا کمی صبر کرد و به اطراف نگاهی انداخت. انگار دوست داشت بداند آنها چرا در سالن انتظار فرودگاه ایستاده اند، اما خجالت می کشید از آنها بپرسد.http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/9.png
دخترک که حدود شش یا شاید هم هفت سالش بود، با عجله به سمت مادرش دوید و دست های او را محکم گرفت. بعد به یوتا نگاه کرد و بی تفاوت دوباره به سمت مادرش برگشت.ــ مامان بیا. بابا امروز زودتر اومد.http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/1000.png
دخترک این جمله را گفت و به سرعت از مادرش دور شد. زن جوان هم شاخه گل را با دست کمی مرتب کرد و گلبرگ های پلاسیده اش را دور ریخت. موهایش را هم صاف کرد و با لبخند دور شد. یوتا همان جا ایستاده بود تا ببیند آنها چه کار می کنند. دخترک از روی نرده های سالن پرید و به طرف مردی رفت که داشت راهروی کنار سالن را جارو می کرد.http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/5.png
زن جوان هم همان طور که لبخند می زد، منتظر ایستاد تا مرد و دخترک به سمت او بیایند. سه نفری یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند و بعد از چند دقیقه به سمت حیاط فرودگاه رفتند تا با هم ناهارشان را بخورند. زن، سبد غذایی را از زیر صندلی برداشت و ساندویچ های کوچکی را که برای ناهار درست کرده بود از داخلش بیرون آورد.http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/666.png
زن و مرد ساندویچ های شان را به دخترک دادند و خودشان دست در دست هم نشستند و غذا خوردن دختر کوچولو را نگاه کردند. دخترک چنان به ساندویچ ها گاز می زد که هر کسی او را می دید، هوس می کرد چند لقمه ای از غذای آنها بخورد. یوتا هم گرسنه اش شده بود، ولی احساس می کرد غذایی که آنها می خورند خیلی لذیذتر از غذاهای رستوران فرودگاه است و برای همین دوست نداشت از رستوران چیزی بگیرد.http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/111.png
یوتا به آنها نگاه می کرد و همین نگاه طولانی باعث شد مرد متوجه حضور او شود. لبخند زد و او را به همسرش نشان داد. زن جوان به طرف یوتا آمد و سبد غذا را هم همراهش آورد. سبد را به طرف او گرفت و تعارف کرد. بعد با صدایی آهسته گفت: "اگر دوست دارید بفرمایید. یک ساندویچ دیگه هم داریم".http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/9.png
ساندویچ خیلی کوچک بود. یوتا آن را برداشت و تشکر کرد. زن جوان ادامه داد: "گفتم که ما مسافر نداریم. همسر من در بخش خدمات فرودگاه کار می کند و هیچ روزی ناهار پیش ما نیست. برای همین، سه روز در هفته من و دخترم می آییم اینجا تا ناهارمان را با هم بخوریم."زن رفت و یوتا به ساندویچ کوچکی که از او گرفته بود، گاز زد. هیچ چیز داخلش نبود. فقط نان بود؛ نان خالی، اما دختر کوچولو طوری آن را می خورد که انگار لذیذترین ساندویچ دنیا را می خورد. او از طعم نان لذت می برد، چون در خانواده ای زندگی می کرد که همه اعضای آن عاشق یکدیگر بودند ...http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/777.pnghttp://www.ayeha.net/forum/images/smilies/777.pnghttp://www.ayeha.net/forum/images/smilies/777.png

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۵
وسیله ای خریدمhttp://blogfa.com/images/smileys/15.gif. دوتا کارگر گرفتم برای حملش.http://blogfa.com/images/smileys/17.gif گفتن ۴۰ تومان
من هم چونه زدم کردمش ۳۰ تومان.





http://blogfa.com/images/smileys/29.gifرفتیم ساختمان و توی هوای گرم بهمن ماه بندر وسیله ها رو

بردیم بالاhttp://blogfa.com/images/smileys/26.gif امدیم پایین و دست کردم جیبم سه تا ده تومانی دادم بهشون.http://blogfa.com/images/smileys/36.gif
یکی از کارگر ده تومان خودش برداشت بیست تومان داد به اون یکی.http://blogfa.com/images/smileys/07.gif
صداش کردم گفتم مگر شریک نیستید؟؟؟http://blogfa.com/images/smileys/07.gif
گفت چرا ولی اون عیالواره احتیاجش بیشتر از منه!!!!http://blogfa.com/images/smileys/07.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/07.gif

من هم برای این طبع بلندش دوباره ده تومان بهش دادم.http://blogfa.com/images/smileys/17.gifتشکر کرد دست کرد

جیبش و دوباره پنج هزار تومان داد به اون یکیhttp://blogfa.com/images/smileys/07.gif و رفتن...http://blogfa.com/images/smileys/15.gif
داشتم فکر می کردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم...http://blogfa.com/images/smileys/02.gif

نه من و نه خیلی های دیگه که خیلی ادعای تحصیلات و با کلاسیمون میشه ؟؟http://blogfa.com/images/smileys/02.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۷
می‌گویند شخصی سر كلاس ریاضی خوابش برد. وقتی زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مساله را كه روی تخته سیاه نوشته

شده بود یادداشت كرد و بخیال اینكه استاد آنها را بعنوان تكلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل

آنها فكر كرد. هیچیك را نتوانست حل كند، اما تمام آن هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام یكی را حل كرد و به كلاس

آورد. استاد بكلی مبهوت شد، زیرا آن‌ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود.





نتیجه اخلاقی : هیچ دلیلی موجب ناامیدی نخواهد شد حتی امور غیر ممکن ...

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۷
اینگونه آرمش داشته باشید


یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیده‌ام ؟


سقراط گفت: از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۹
در سمیناری ، به حضار گفته شد
اسم خود را روی بادکنکی بنویسید.
همه اینکار را انجام دادند
و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد.

اعلام شد که هر شخص

بادکنک خود را ظرف 5 دقیقه پیدا کند.
همه به سمت اتاق مذکور رفتند
و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند.
ولی هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند.

دوباره اعلام شد که این بار هر شخص

بادکنکی را که برمیدارد به صاحب بادکنک دهد.
طولی نکشید که همه ی افراد بادکنک خود را یافتند.

دوباره بلندگو به صدا درآمد :

که این کار دقیقاً زندگی ماست.
وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم ،
به شادی نخواهیم رسید.
در حالی که شادی ما در شادی دیگران است....
شما شادی را به دیگران هدیه دهید
و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید...

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۰۹
دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟
دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود!
پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟
جواب داد: نی!
گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟
گفت: نی! پرسیدند:
توانا از لحاظ فکری؟ ... جواب داد: نی!
پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست!
دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۰
روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد.

پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا (س) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن ‏بند را گرفت و به مسجد آمد.
پیامبر (ص) هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد: ای پیامبرخدا (ص)، فاطمه (س) این گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم. پیامبر (ص) گریست. عمّار یاسر با اجازه پیامبر (ص) گردن بند را از پیرمرد خرید. عمار پس از خرید گردن بند، گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا (ص) تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم. پیامبر (ص) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید. غلام نزد فاطمه (س) آمد و آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید. حضرت فاطمه (س) راز این خنده‌ را پرسید. غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (ص) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد، چون گرسنه‌ای را سیر کرد، برهنه‌ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده‌ای را سوار نمود، بنده‌ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۰
حاجت بخیل از گدا!


مسکيني نزد بخيلي رفت و از او حاجتي خواست. بخيل گفت: اول تو حاجت مرا روا کن تا من هم حاجت تو را برآورم. گفت: حاجت تو چيست؟ گفت: حاجتم اين است که از من حاجتي نخواهي.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۰
مناره ی کج و معمار باهوش

مي گويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي مي ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام مي دادند. پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد! کارگر بياوريد! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن مي پرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت مي کرد و شايعه پا مي گرفت، اين مناره تا ابد کج مي ماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم. اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم!

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۱
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!




ثروتمندي درويشي را پوستيني داد و گفت: اين پوستين را به بر کن تا به شکل آدميان گردي. درويش گفت: راستي دل مي بايد نه راستي جامه، اگر به پالان و پلاس داشتن انسان توانستي گشتن، خران بايستي که انسان بودندي.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۱
عامل زیر و رو شدن زندگی




فردی خواست خانه ای بسازد. نجاری آورد و گفت: چوب های کف را در سقف بگذار
و چوب های سقف را در کف اتاق.
نجار سبب را پرسید، گفت: می گویند آدم وقتی ازدواج می کند زندگی اش زیر و رو می شود،
من می خواهم چوب های خانه ام را همین حالا زیر و رو کنم تا هنگامی که ازدواج کردم
همه چیز به حالت اول برگردد.



http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Sham.gif

http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Sham.gif








http://www.askdin.com/images/smilies/Small/hamdel.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۲
اگه من برم، بچه ها روحيه مي گيرن!




اوضاع عجيبي شده بود. بچه ها خط را نشکسته بودند. ما هم گير کرده بوديم پشت يک نهر عميق، عراقي ها هم روي آب را بسته بودند به رگبار و نمي گذاشتند رد شويم. از ته ستون سر رسيد. يک جليقه نجات تنش بود و يکي هم روي دستش، جليقه را داد به من و گفت: «مگه تو بي سيم چي من نيستي؟ بايد کنار دست من باشي.» مستقيم توي چشم هاي من نگاه کرد و ادامه داد: «اگه من برم، بچه ها روحيه مي گيرن و پشت سر من ميان.»

مجموعه روزگاران-کتاب خاطرات رزمندگان غواص

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۲
حتما خیری توش است





یه پادشاهی بود یه رفیقی داشت همیشه این دوتا باهم بودن. هر اتفاق خوب یا بدی می افتاد این رفیقه میگفت که حتما خیری درش هست. یه روز اینا با هم میرن شکار. طی یه اتفاق انگشت دست پادشاه قطع میشه.
خیلی داغون بود که رفیقش میگه حتما یه خیری تو این قضیه هست. پادشاهم قاط میزنه و میگه چه خیری و رفیقش رو میندازه زندان. چند وقت بعد پادشاه میره شکار اما این بار گیر یه قبیله ادم خوار میفته. ادمخوارها میبندنش به درخت و میخواستن مراسم خوردنش رو شروع کنن که متوجه انگشت قطع شده پادشاهه میشن.
اونا یه اعتقادی داشتن و اونم این بوده که اگر کسی نقص عضوی داشته باشه و اینا برن بخورنش همون نقص گریبانگیر اونام میشه. پادشاه رو ازاد میکنن.
پادشاه یاد دوستش میفته و میره از زندان درش میاره و ببخشید اشتباه کردم انداختمت زندان حق با تو بود اگر انگشتم قطع نشده بود منو میخوردن... دوستش میگه اینم یه خیری داشته که منو انداختی زندان. پادشاه میگه بابا چه خیری من تو رو اذیت کردم زندان رفتی و... . میگه من اگر زندان نمیرفتم با تو بودم من که نقص عضو نداشتم ادمخوارها منو که میخوردن!

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۴
قصر بی عیب و نقص پادشاه




پادشاهی قصری زرنگار بنا کرد و سپس حکیمان و ندیمان را فرا خواند و گفت: آیا در این بنا عیبی می بینید؟

همگان زبان به تحسین گشودند و از بی عیب بودن آن کاخ گفتند، تا این که زاهدی برخاست و گفت: قصر نیکویی است اما حیف که رخنه ای در آن دیده می شود که اگر این رخنه نبود این کاخ با قصر فردوس برابر بود.

شاه گفت: کدام رخنه، من رخنه ای نمی بینم. گفت: آن رخنه را فقط عزرائیل می بیند و این رخنه برای عبور او و گرفتن جان شما ساخته شده است.


گرچه این قصر است خرم چون بهشت http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/62.gif مرگ بر چشم تو خواهد کرد زشت

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۵
دزد باورها

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۶
تلفنهای من به ماری

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTT-EvhgMRG1GB7A_no3m6VgbUJvRB6OzvQuHKgacOpCLu3rMDpwg

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید
ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می‌ایستادم
و گوش میکردم و لذت میبردم ...
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی‌و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می‌ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم ! بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می‌کند که همه چیز را می‌داند .
اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ،
و به همه سوالها پاسخ می‌داد...
ساعت درست را می‌دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد!
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود .
http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/55.gif
رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/15.gif
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می‌رفتم .
تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد !
فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم
اطلاعات لطفآhttp://www.ayeha.net/forum/images/smilies/24.gif

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت :
اطلاعات انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست ؟ گفتم که هیچکس خانه نیست پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که می‌توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار. یک روز دیگر به اطلاعات زنگ زدم.

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می‌نویسند ؟ http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/66.gif
و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می‌پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم .
او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می‌گویند .

ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می‌خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/04.gif

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت :

عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم .
دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی‌بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می‌شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می‌شدم ،
یادم می‌آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می‌کردم.
احساس می‌کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد .

ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ
! صدای واضح و آرامی‌که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد
اطلاعات ناخوداگاه گفتم می‌شود بگویید تعمیر را چگونه می‌نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می‌گفت : فکر می‌کنم تا حالا انگشتت خوب شده. http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/76.gif

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می‌دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟
هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می‌توانم هر بار که به اینجا می‌آیم با او تماس بگیرم. گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می‌خواهم با ماری صحبت کنم. سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که می‌خواهم با ماری صحبت کنم. پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی. گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می‌کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/70.gif
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی‌گذاشته ،
یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می‌فهمد!»http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/70.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۷
آیا شما هم نیمکت...دارید؟





روزی لویی شانزدهم در محوطه ي کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ي قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!

مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو 3سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!

فلسفه ي عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

روزانه چه کارهای بیهوده ای را انجام می دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟


آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده میکنید؟

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۹
نجار زندگی


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.

ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اما اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم.
فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، دیگر ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۱۹
مرد حواس پرتی قصد سفر داشت، زنش که به احوال او آشنا بود، کدویی به گردن او آویخت و گفت: این علامت شناسایی تو باشد تا هر وقت گم شدی بتوانی خودت را پیدا کنی. مواظب باش همیشه این کدو گردنت باشد.http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Moteajeb%21.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Moteajeb%21.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Moteajeb%21.gif
مرد عازم سفر شد، شبی خسته و کوفته در گوشه ای خوابیده بود که دزدی آمد و کدو را از گردن او باز کرد. چون صبح مرد بیدار شد کدو را ندید حیرت زده به اطراف نگاه کرد و گفت:


«گر من منم پس کو کدوی گردنم.»http://www.askdin.com/images/smilies/Type/nevisandeh.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Sokhan.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۲۲
مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.







مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.







سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.


سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.

پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .




پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...






















به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...! رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است


.
.
.
ای کاش فکر می کردیم
.
.





http://www.fa.asgharsalmanzadeh.ir/wp-content/uploads/2012/09/n00054313-b.jpg









قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز!
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند.
و بالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۲۳
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
http://www.askdin.com/images/smilies/Small/ok.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/ok.gif

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد:
http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Ealam.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Ealam.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Ealam.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Ealam.gif


مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز….
http://www.askdin.com/images/smilies/Type/_loool.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Type/_loool.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Type/_loool.gif


وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش
http://www.askdin.com/images/smilies/Type/Narahat%20az.gif

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟


دارن می‌سوزن مواظب باش، گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!!


برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟

http://www.askdin.com/images/smilies/Small/jangjoo.gif یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …


زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟؟!!
http://www.askdin.com/images/smilies/Small/mohandes.gif


شوهر به آرامی گفت:

فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!!!http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Kaf.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Kaf.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۲۵
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها
دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد .پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم
ناخنهای مادرش مانده بود خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت .
" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند"

http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/56.gif
گاهی مثل يك کودکِ قدرشناس
خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده
خواهی ديد چقدر دوست داشتنی هستندhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Sham.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۲۷
دوستان عزیز مربی و متربیان عزیز

قبل از پاسخ به هر سوالی حواستان به منبع سوال باشد
http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/69.gif
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست.
مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید:

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد می شود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است.
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد.
بعد کشیش از او پرسید: تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم اینجا نوشته پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!

-
-
-
-
http://www.ayeha.net/forum/images/smilies/80.gif

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۲۷
مو گوشت سگ نموخوروم!!

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …
یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم … اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش …
همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمی ره گُوشت بده نِنه!

-----------------------------
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه !
قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره …
جوون گفت نژادش چیه مادر؟
پیرزنه گفت: بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن …
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا !
پیرزن گفت: ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه …
بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت!
قصابه شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده اقا … و از این خزعبلات … و من همینجور مات مونده بودم !!

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۲۸
منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو/ ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتیمی‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.


توضیح پائولو کوئلیو:


من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.


چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»


پائولو کوئلیو در ادامه می‌نویسد:


این مطلب در اصل به اسپانیولی در معتبرترین روزنامۀ اسپانیایی‌زبان یعنی «ال پائیس» منتشر شده است. در آنجا عنوان شده که این داستان واقعی است. اما این‌طور نیست. این داستان، در واقع بر مبنای یک فیلم کوتاه که برندۀ نخل طلایی جشنوارۀ کن شده بود، نوشته شده است.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۲۹
مردی هر روز برای بردن هیزم به جنگل میرفت و با شیری که در آنجا زندگی میکرد آشنا شد.
روزی مرد و شیر در حال صحبت بودند که مرد با لحنی بد به شیر گفت: دهانت خیلی بو میدهد از من فاصله بگیر...
شیر که خیلی از حرف مرد ناراحت شد اشاره به تبر مرد کرد و گفت:با تبرت محکم به سر من ضربه بزن !
مرد با تعجب پرسید چرا؟
شیر گفت: نپرس فقط بزن ... و مرد محکم با تبر به سر شیر ضربه زد و شکافی در سر شیر به وجود آمد،شیر در همان حال مرد را رها کرد ورفت ...
پس از چند سال به صورت اتفاقی همدیگر را ملاقات کردند
مرد که هنوز از کار شیر در تعجب بود و نگران حال شیر،پرسید: تو زنده ای؟ زخمت خوب شده است ؟
شیر در جواب مرد گفت : جای زخم تبرت خوب شده ، ولی جای زخم زبانت هنوز نه ... !!!

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۳۰
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعت‌ها، تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه‌اش ضعیف و بال‌هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد.
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را، خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۳۱
مدتها بود که گنجشک با خدا هیچ سخنی نمی گفت...... فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت : من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی که درد هایش را در خود نگه می دارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه از درختان دنیا نشست.فرشتگان چشم بر لب هایش دوختند ....... گنجشک هیچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود و گفت : با من بگو از انچه سنگینی سینه ی توست

گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام! طوفانت آن را از من گرفت.....! تنها دارایی ام همان لانه ی محقر بود که آن هم........

و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست..... سکوتی در عرش طنین انداز شد....... همه ی فرشتگان سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی. به باد گفتم تا لانه ات را وازگون سازد.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی

گنجشک ، خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت : و چه بسیار بلا ها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی....!
اشکی در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد......

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۳۱
جای پا
خوابی دیدم.
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم. بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد. در هر صحنه، دو جفت جای پا روی شن ها دیدم. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا. وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد، به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام، فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این واقعا" برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سئوال کردم:
خدایا، تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم، در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام، فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم، مرا تنها گذاشتی.
خدا پاسخ داد:
بنده بسیار عزیزم، من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت. اگر در آزمون ها و رنج ها، فقط یک جفت جای پا دیدی، زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی!.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۳۳
خانه
یک نجار مسن به کارفرمایش گفت که میخواهد بازنشسته شود تا خانه‏ ای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوه‏ هایش دوران پیری را به خوشی سپری کند. کارفرما از اینکه کارگر خوبش را از دست میداد، ناراحت بود ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه‏ ای برایش بسازد و بعد باز نشسته شود. نجار قبول کرد ولی دیگر دل به کار نمیبست، چون میدانست که کارش آینده‏ ای نخواهد داشت، از چوب های نامرغوب برای ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از سر‏سیری انجام داد. وقتی کارفرما برای دیدن خانه آمد، کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه من به شما است، بابت زحماتی که در طول این سالها برایم کشیده‏ اید. نجار وا رفت؛ او در تمام این مدت در حال ساختن خانه‏ ای برای خودش بوده و حالا مجبور بود در خانه‏ ای زندگی کند که اصلاً خوب ساخته نشده بود.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۳۴
انعکاس زندگی
پسر و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید:آآآی‏ی‏ی!! صدایی از دوردست آمد:آآآی‏ی‏ی!! پسرم با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو: پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کردو پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.
هرچیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عینا به تو جواب میدهد.
اگر عشق را بخواهی ، عشق بیشتری در قلبت به ‏وجود می‏آید
و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را تو خواهد داد.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۳۵
بانک زمان

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید. چون آخر ووقت حساب خود به خود خالی میشود. در این صورت شما چه خواهید کرد؟ هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود.
ارزش یک سال را دانش‏آموزی که مردود شده، میداند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به‏دنیا آورده، میداند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته‏نامه میداند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را میکشد،
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده،
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.
هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید.
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمیماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معما است.
و امروز هدیه است.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۳۶
مردی با خود زمزمه می کرد:

خدایا با من حرف بزن! یک سار (نوعی پرنده)شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنید. مرد فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید، اما مرد اعتنایی نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم! ستاره‌ای درخشید، اما مرد ندید.

مرد فریاد کشید: خدایا به من معجزه‌ای نشان بده! کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد...

مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم... از تو خواهش می کنم... پروانه‌ای روی دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.

ما خدا را گم می کنیم ، در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد... خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست... تا به حال چند بار شادی هایمان را آرام و بی بهانه به او گفته ایم؟ تا به حال به او گفته ایم که چقدر خوشبختیم؟؟ که چقدر همه چیز خوب است؟ که چه خوب است كه او هست؟؟ خیال می‌کنیم تنها زمانی که به خواسته خود رسیده‌ایم ، او ما را دیده و حس کرده است ، اما... گاهی بی‌پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست...

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۳۶
شیخ حسنعلی نخودکی می نشست در جانماز و یک ساعت گریه می کرد و می گفت
خدایا....مرا ببخش که که مسیحیان را مسیحی و یهودیان را یهودی کردم
به او گفتند آقا این چه حرفی است که می گویید؟!!
ایشان در پاسخ گفتند:
چون در رفتارم...
در ظاهرم....
در گفتارم....
در زندگی....
و در تمام مسائل اجتماعی خودم
طوری رفتار کردم که مسیحی و یهودی گفتند: اگر اسلام این است ما نخواستیم

کتاب اثرات گناه سیدمحمد انجوی نژاد

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۳۷
قارون گفت: فلان زن بدكاره را بياوريد تا جايزه اى براى او قرار دهم به موسى تهمت بزند، هزار دينار برايش تعيين كرد و وعده داد او را جزء بانوان خود در آورد. فردا صبح قارون بنى اسرائيل را جمع نموده به حضرت موسى مراجعه نمود و گفت: مردم منتظر تشريف فرمائى شما هستند كه آنها را پند و اندرز دهى. حضرت موسى از منزل خارج شد در ميدانى شروع به موعظه كرد. حضرت در ضمن سخن گفت:
هركه دزدى كند دستش را قطع مى كنيم. هركس افتراء زند او را هشتاد تازيانه مى زنيم، كسى كه زن نداشته باشد و مرتكب زنا شود نيز هشتاد تازيانه مى خورد، اما آنكس كه زن داشته باشد زنا كرده سنگسار مى شود تا بميرد.
قارون گفت: اگر اين كار از خودت سر بزند. حضرت موسى جواب داد: آرى.
قارون گفت: بنى اسرائيل مى گويند: با فلان زن زنا كرده اى.
پرسيد: من؟ پاسخ داد: آرى.
امر كرد آن زن را بياورند، وقتى حاضر شد قارون گفت: آنچه اينها مى گويند صحيح است. زن در اين موقع با خود انديشيد كه بهتر اين است توبه كنم و پيغمبر خدا را نيازارم. تصميم گرفت واقع را بيان كند و در پاسخ گفت: دروغ مى گويند، قارون برايم جايزه اى تعيين كرده تا تو را به اينكار تهمت بزنم. قارون از اين پيشامد بى اندازه ناراحت شد و سر به زير انداخت.
حضرت موسى (عليه السلام) به شكرانه آشكار شدن واقع، سر به سجده رفت و خدا را سپاسگزارى نمود. با اشك جارى عرض كرد: پروردگارا دشمن تو اراده داشت مرا رسوا كند، چنانچه من براستى پيامبر و از طرف توام، مرا بر او چيره گردان، خطاب رسيد، موسى سر بردار، زمين را در اختيارت گذاشتيم. حضرت موسى سر برداشته رو به بنى اسرائيل كرد و فرمود: خداوند همانطور كه نيروى هلاكت فرعون و فرعونيان را به من داد اينك نيز بر قارون مسلطم كرده، هركه دوست دار قارون است با او باشد و هركه او را نمى خواهد كناره بگيرد.
به جز دو نفر كسى با قارون نماند.
موسى (عليه السلام) زمين را امر كرد كه پيكر قارون و همكارانش را بگيرد، تا ساق به زمين فرورفتند. دومين بار فرمود: تا زانو داخل زمين شدند، براى سومين مرتبه امر كرد تا كمر به زمين رفتند. در تمام اين چند مرتبه قارون موسى (عليه السلام) را سوگند مى داد و تضرع و التماس مى نمود كه از كيفرش بگذرد ولى موسى از شدت خشم توجهى ننمود.
براى آخرين بار فرمود: زمين اينها را بگير، تمام پيكر قارون و همراهانش در دل خاك جاى گرفتند.
خداوند به حضرت موسى (عليه السلام) وحى كرد چقدر سخت دلى. 70 مرتبه پناه آوردند تو رحم نكردى و از ايشان نگذشتى
اما و عزتى و جلالى لو اياى دعونى مره واحده لو وجدونى قريبا مجيبا
به عزت و جلالم سوگند اگر يك بار مرا مى خواندند، مرا نزديك و جوابگو مى يافتند.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۰۵, ۱۴:۳۸
برخورد یک زن و شوهر با ماموران

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم … ! اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!
دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!
سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!
چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!
پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!
ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!
هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !
هشتم، …
ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید

مطمئن شدیم که شما باهم هیچ نسبتی ندارید!!!http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Ghamgin.gif
ولی فقط بروید ....