PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ║✿ŏ✿║ لحظات شیرین کودکانه ..!!! ║✿ŏ✿║



معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۰۳, ۱۵:۱۷
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/49502319800328541738.gif







http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif


http://askquran.ir/gallery/images//43506/1_____________.gifسلام به همه دوستان کانونیhttp://askquran.ir/gallery/images//43506/1_____________.gif

در این تایپیک قصد داریم از لحظا ت شیرینی که با فرزندانتون , خواهران و برادرانتان و کلا با کودکان داشته اید مطالبی بگذاریم

لحظاتی که یک گفتار آنها شما را شگفت زده کرده
لحظاتی که از رفتار آنها متعجب شده اید
لحظات شیرین و خاطره انگیزی که هر وقت به یادش می افتید تبسم بر لبهاتون نقش می بنده

منتظر شنیدن این لحظات ناب هستیم
و امیدواریم از آنها هم لذت ببریم هم درس بگیریم



http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۰۳, ۱۵:۲۰
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif



خانم جوانی که در کودکستان با بچه های 4 ساله کار می کرد می خواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشارو خم و راست شدن، بچه رو بغل می كنه و می ذاره روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه می کنه و یه نفس راحت می کشه که...

هنوز آخیش گفتنش تموم نشده که بچه می گه این چکمه ها لنگه به لنگه است!

خانم ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب هست که بچه نیافته هرچه می تونه می کشه تا بالاخره بوت های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درمیاره و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه می کنه که لنگه به لنگه نباشه.
در این لحظه بچه می گه این بوت ها مال من نیست!

خانم جوان با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه می اندازه و می گه آخه چی بهت بگم؟ دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در میاره.

وقتی کار تمام می شه از بچه می پرسه: خوب، حالا بوت های تو کدومه؟ بچه می گه: همین ها! این ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم...
مربی که دیگه خون خونشو می خورد سعی می کنه خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوت هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنه... بعد از اتمام کار یک آه طولانی می کشه و می پرسه: خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن...

بچه می گه: توی بوت هام بودن دیگه!

:tajob:

http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif

جنات
۱۳۹۱/۰۵/۰۳, ۲۲:۳۳
با سلام
حدود دو هفته پیش به پسرم قول دادم براش لاک پشت نینجا بخرم یکی دو روزی به قولم عمل نکردم چون سرم شلوغ بود و نمیتونستم برم بیرون تا اینکه سه روز پیش شوهرم میخواست بره مسافرت پسرم بهانه گرفت که بره منم دوست نداشتم بره بهش گفتم نرو تا لاکپشت برات بخرم خلاصه مجبور شدم براش خریدم شب می خواستیم بخوابیم دیر وقت بود از وقت خوابش گزشته بود
همینطور که توی خواب و بیداری سیر میکردم لاک پشتش داد به من گفت بخوابونش بغلت باهاش بازی کن تا یاد بچگیت بیفتی هر وقت یادم می افته خندم میگیره:Gol:

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۵/۰۴, ۰۹:۳۹
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif



سلام خدمت همه دوستان

خب من هم یک لحظه ی کودکانه براتون بگم که همین دیروز اتفاق افتاد
پسری دارم دوسال و سه ماه که تازه شروع کرده به صحبت کردن و خب به طبع همه ی کلمات را درست ادا نمی کنه

این پسر ما به دوچرخه می گه دو چر خره و بیشتر کلماتی که می گه با الف شروع می کنه
دیروز مادر بزرگش آمده بود و حرف دوچرخره ( آخ ببخشید دوچرخه ) بود

که پسر من گفت بابا بیاااااااااااااااااد دوچرخره اخره
( حرفها را هم گاهی می کشه گردنش هم کج )

بعد مادر شوهر گرام رو به ما کرد و گفت اااااا اینا چیه از حالا این بچه می گه از شما بعیده یه کاری کن از سرش بیوفته
ایشون گویا فقط همون قسمت قرمز را متوجه شده بودند

گفتم نه خانم جون:Labkhand:
داره می گه بابا بیاد دوچرخه بخره

خلاصه این دوچرخره برای ما شده سوژه حتی گاهی خودمون هم در حرف زدن عادی به جای دوچرخه اینو می گیم

و اما نتیجه ی اخلاقی :
گاهی ممکنه کسی حرفی بزنه به زبان خودش و منظوری نداشته باشه
پس زود قضاوت نکنیم و جبهه نگیریم


http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif

نازبانو
۱۳۹۱/۰۵/۰۴, ۱۱:۰۰
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif



خانم جوانی که در کودکستان با بچه های 4 ساله کار می کرد می خواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشارو خم و راست شدن، بچه رو بغل می كنه و می ذاره روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه می کنه و یه نفس راحت می کشه که...

هنوز آخیش گفتنش تموم نشده که بچه می گه این چکمه ها لنگه به لنگه است!

خانم ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب هست که بچه نیافته هرچه می تونه می کشه تا بالاخره بوت های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درمیاره و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه می کنه که لنگه به لنگه نباشه.
در این لحظه بچه می گه این بوت ها مال من نیست!

خانم جوان با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه می اندازه و می گه آخه چی بهت بگم؟ دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در میاره.

وقتی کار تمام می شه از بچه می پرسه: خوب، حالا بوت های تو کدومه؟ بچه می گه: همین ها! این ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم...
مربی که دیگه خون خونشو می خورد سعی می کنه خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوت هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنه... بعد از اتمام کار یک آه طولانی می کشه و می پرسه: خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن...

بچه می گه: توی بوت هام بودن دیگه!

:tajob:

http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif




خیلی این بچه بامزه بوده
از این بچه های شیطون اینقده دوس دااااااااارم

نازبانو
۱۳۹۱/۰۵/۰۴, ۱۱:۰۹
یه دختر دایی دارم که یه دختر داره و خیلی ناز و بامزه است
کاملا هم با لهجه اصفهانی حرف میزنه

از اونجا که توی مهمونی ها عادات بد غذایی بزرگترها بچه ها رو هم درگیر میکنه این خانوم کوچولو همش نوشابه میخورد

مامانش بهش گفت:نوشابه خوب نیست...بقیه نوشابتو بریز دور
با لهجه خوشگلش گفت:اینکه نوشابه نیست داروئه

باز مامانش گفت خب اگه داروئه بیا بده بقیشو سارا بخوره چون دارو زیادیش خوب نیست

با اکراه نوشابشو گرفت طرف سارا و ما برای اینکه تموم شه به سارا گفتیم همشو بخور

با یک غصه ای به سارا نگاه کرد و گفت:سارا خیلی نخور!داروئه...دارو خیلی خوب نیست بخوری


اینقدر این بچه ناراحت بود و با غصه نگاه میکرد که دلم هممون واسش سوخت و دادیم بقیه نوشابشو بخوره

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۰۵, ۰۷:۵۱
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif

همکاری بچه ها:

روزی مادری به میهما نی رفت، وقتی به خانه برگشت

اولین بچه گفت: مادر من ظرف ها را شستم.

دومین بچه گفت: من هم آن ها را خشک کردم.

سومی گفت : من هم ظرف های خشک را در جا ظرفی چیدم.

چهارمی گفت: من هم تمام ظرف های شکسته شده را در سطل آشغال ریختم.


http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۰۶, ۱۰:۱۱
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif


سلام به همه دوستان

خاطره ای که میخوام بگم از یکی از بچه های اقوامم هستش
و مربوط میشه به 2 سال پیش

این آقا پسر گل ما یک سال و نیمش :koodak:که بوده با مامان و باباش مشرف میشه به کربلا
با وجود اینکه مامان و باباش هیچ چیزی نگفتن بهش درباره جایی که میخوان برن ولی در حین ورود به حرم آقا امیر المومنین(ع) روی زمین میشینه و پایین پای حضرت رو میبوسه و بلند میشه:moteajeb::Rose:

این جور صحنه هایی رو که ادم میبینه واقعا ......:geryeh:



http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۵/۰۹, ۱۰:۴۲
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif



سلام خدمت همگی
با یک لحظه کودکانه دیگه در خدمتتون هستم

زمانی که دخترم کوچک بود حدودا 4 , 5 ساله
در حین تماشای سریالی از تلویزیون
داشت آلو می خورد که چشمتون روز بد نبینه یک دفعه در اثر هیجان فیلم هسته پرید تو حلقش

خلاصه خدا حسابی رحم کرد و با وجود بزرگان خانواده همه چیز به خیر و خوشی تموم شد
از آن به بعد ما هر دفعه می خواستیم بهش میوه ای بدیم که هسته داشت
هسته ها را در می آوردیم تا خدای ناکرده دوباره اتفاقی نیوفته

تا اینکه یک روز بهش گفتم
بیا بشین برات کیوی پوست بکنم
گفت باشه
بعد وقتی پوست کندم براش
می دونید چی گفت

گفت مامان تمام هسته هاشو در بیار تا من بخورم :Moteajeb:


http://img.tebyan.net/Big%5C1389%5C08%5C13121118418223170127735486200129 464198186.jpg



نتیجه اخلاقی :
اولا فیلمهایی که مناسب بچه ها نیست را نذاریم ببینند
حالا کو گوش شنوا

دوما از کودک باید یاد گرفت وقتی یک بلایی سر ش اومد
دیگه تحت هیچ شرایطی نمی ذاره دوباره اون اتفاق براش بیوفته
حالا ما بزرگتر ها .................



http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۰, ۰۹:۰۳
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif


ايليا به خريد ميرود!!!

دريك عصربهاري درتاريخ ۱۱/۲/۹۱ ايلياي عزيز ۵ساله ماگيردادكه من شيرميخوام.نميدونيد چه ارادتي به گاو وشيرداره اين بچه (شيردوشاخ).ماهم كه توخونه شيرمون تموم شده بود براي اينكه قال بخوابه گفتيم بريم بيرون بگرديم وشيربخريم. رسيديم جلوي سوپرماركت ،بابائي يه ۵۰۰تومني داددست وروجك وگفت بدوشيربخر.اولين باربودكه جوجه من خودش ميرفت مستقل خريدكنه.بااسترس رفت تو... http://blogfa.com/images/smileys/10.gifبعدازچنددقيقه آقاي قشنگ اومدگفت ببخشيد اين بچه چي ميگه؟http://blogfa.com/images/smileys/12.gifگفتيم شيرميخواد.گفت آخه اومده ميگه آقا ۲تاشيرگنده بده. فكركنيد يارو الان يه لحظه خيال كرده مااصحاب كهفيم ۵۰۰داديم دست بچه گفتيم بدو ۲تادوي پك شيربگير...كلي خنديديم گفتيم ۱ شيرمعمولي ميخواد.حالاشير روگرفته پولو نميده .با۱۰۰۰۰اشاره گفتيم برو پولو بده.بجاي ۱۰۰تومني يارو يه آدامس داد بهش .برد برگردوند گفت اين چيه دادي به من اينا تلخن عوض كن شيرينشو بده. خلاصه داستاني بود اين خريد مستقل گل پسرما.http://blogfa.com/images/smileys/33.gif



http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif

منبع (http://ilya-nini.blogfa.com/)

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۳, ۱۰:۰۵
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif


امروز میخوام ازیه موضوع خیلی جالب از ایلی براتون بگم فقط مواظب روده هاتون باشیدhttp://blogfa.com/images/smileys/03.gifایلیا معنی درست قول دادن رو نمیدونه .وقتی بهش میگوم قول بده فلان کارو بکنی میگه باشه بیا دادم اینم گول صورتی .بعدمیذاره توی دستم.گول صورتی یعنی دیگه آخره قول دادن .گول زرد یعنی اینکه زیادروی قولم حساب نکن کنف میشی. http://blogfa.com/images/smileys/05.gif


از من میپرسه :شورشو درآوردی یعنی چی؟ http://blogfa.com/images/smileys/13.gif میگم یعنی اینقدر شلوغی کردی پدرم دراومده.کمی آروم بگیربچه . میپرسم چطور؟ میگه توی مهد همش خانم معلم بهمون میگه دیگه شورشو درآوردی ...http://blogfa.com/images/smileys/14.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/11.gifگفتم خدابه داد اون بدبخت برسه که باشما تا میکنه...


بهش میگم بچه بشین ذله ام کردی .آخه من ازدست توچیکار کنم ؟؟؟؟؟؟http://blogfa.com/images/smileys/28.gif بایه حالتی که ازچشماش شیطنت میباره میگ: مداراااا

http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif


منبع:
همون بالایی

منم گدای فاطمه
۱۳۹۱/۰۵/۱۳, ۱۸:۰۶
سلام دوستان خوبم
امروز بازی محمد (پسرم)اشکمو در اورد
از چند روز قبل از ماه مبارک پدرش رفته تهران و ما تنهاییم
خیلی وقتا شده بهونه گرفته
اما امروز دیدم که داره با خودش مامان بازی میکنه!!!
یه عروسک گذاشته بود صداش زد
مامان !مامان!چرا بابا نمیاد؟
بعد خودش جواب داد
میاد عزیزم غصه نخور(با همون لهجه دوست داشتنی بچه گونه)
بعد یه عروسک دیگه آورد گفت بیا اینم بابا
بعد اون یکی رو بغل کرد و گفت:
آخ جون بابایی اومد
بابا جون خیلی دوستت دارم
کجا بودی بابایی
تو رفتی من گریه کردم بابایی
.
.
.
خلاصه از این حرفا
خودش یه روضه بود
***********************************
دلم برای اونایی که پدرشون رو از دست دادن خیلی کباب شد
اما هیچی نمیتونم بگم کاری هم نمیتونم بکنم

منم گدای فاطمه
۱۳۹۱/۰۵/۱۳, ۲۳:۱۹
یه بار برای گردش با دو3 خاناده دیگه رفتیم محلات برای گردش
موقع نماز ظهر پسرم رو سپرردم به دوستم که برم نماز
وقتی برگشتم دیدم نیست
همه حواسشون پرت شده بود اونم رفته بود
من 5 صبح راه افتاده بودیم و پسرم خیلی خسته بود هنوز 3 سالش تموم نشده بود
خلاصه همه جا رو گشتیم
میدویدم با گریه
از همه سراغش رو میگرفتم
خیلی سخت گذشت
نیم ساعت فقط میگشتیم
آخر سر یکی از دوستای همسرم دیده بود یه خانم یه بچه شبیه محمد من بغلشه همینطور نشسته یه گوشه
رفته بود گفته بود خانم این بچه خودتونه؟
اونم گفته بود نه اما همینطور داشت میچرخید مامانشو صدا میکرد
بغلش کردم یهو چشاشو بست وخابش برد
همینجا نشستم ببینم کسی میاد دنبالش
طفل معصوم فقط خابش میومد دیگه براش مهم نبود بغل کی میخابه
خدا خیلی بهم رحم کرد

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۱۳, ۲۳:۴۴
سلام دوستان خوبم
امروز بازی محمد (پسرم)اشکمو در اورد
از چند روز قبل از ماه مبارک پدرش رفته تهران و ما تنهاییم
خیلی وقتا شده بهونه گرفته
اما امروز دیدم که داره با خودش مامان بازی میکنه!!!
یه عروسک گذاشته بود صداش زد
مامان !مامان!چرا بابا نمیاد؟
بعد خودش جواب داد
میاد عزیزم غصه نخور(با همون لهجه دوست داشتنی بچه گونه)
بعد یه عروسک دیگه آورد گفت بیا اینم بابا
بعد اون یکی رو بغل کرد و گفت:
آخ جون بابایی اومد
بابا جون خیلی دوستت دارم
کجا بودی بابایی
تو رفتی من گریه کردم بابایی
.
.
.
خلاصه از این حرفا
خودش یه روضه بود
***********************************
دلم برای اونایی که پدرشون رو از دست دادن خیلی کباب شد
اما هیچی نمیتونم بگم کاری هم نمیتونم بکنم




من یه مدت در بچه گی به شخصه جای محمد کوچولوی شما بودم...سخته. حتی برای بچه ای که همه فکر میکنن چیزی از زندگی نمیفهمه

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۱۳, ۲۳:۵۰
یه بازی هست با همه ی بچه ها میکنیم اونا هم با معصومیت کودکانه شون باور میکنن
اون روز هم بعد از افطار در خونه ی مادر بزرگ. نوه ی عمه ام که 3 سالشه یه دختر کوچولو که واقعا آدم هوسش میشه عوض شیرینی بخوردش. اسمش هلن هست.

تکیه داده بودم به پشتی بلند بلند میگفتم : من میخوابم هرکی منو بیدار کنه میگیرمش!!!!!!!

بعد با چشمان نیمه باز نگاه میکردم که با لبخند و استرس کودکانه آروم آروم میاد سمتم. میومد و با تردید یه پاشو جلو میزاشت و دستشو دراز میکرد و میگفت : پیش!!!!. اگه بیدار نمیشدم محکم تر پـــــــــــیش!!!

دیگه نمیتونستم خنده ام رو کنترل کنم چشمامو که باز میکردم با جیغ و خنده پا به فرار میزاشت.
مردم ولی نتونستم نون بیار کباب ببر رو یادش بدم

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۰۰:۰۸
چند وقت پیشا بود با خالم حرف میزدم...میگفت، پسرش (که الان 8 سالشه) رفته بغلش نشسته صورتشو گذاشته رو صورت خالم...بعد چشماشم نزدیک چشمای مامانش کرده بهش گفته...مامان میدونی اینکارو کی باهام میکرد؟ نیلوفر این کارو میکرد...
وای که چقد دلم براش تنگ شده! راست میگفت...آخرین باری که دیدمش 4 سال پیش بود...هروقت میخواستم بهش ابراز محبت کنم میگفتم بیا بشین رو پام. بعد صورتمو میچسبوندم به اون لپای نرمش...
هیــــــــــــ
دل تنگی خیلی بده...خدا همه ی اونایی که از هم دورنو به هم برسونه!!!

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۰۰:۲۰
دختر داییم الان 5 سالشه. (ولی با این وجود یه سیب زمینی خرد میکنه و سبزی تمیز میکنه در حد کدبانوی خانه!!!)
انصافا خیلی خیلی زود راه رفت و زبون باز کرد. فکر میکنم سه چهار سال پیش زن داییم میخواست یه آمپول به داداش کوچکم بزنه. آقا این فاطمه کوچولو گیر داد که باید آمپول رو بدی من بزنم. داداشم هم تو اتاق منتظر بود. دیگه هر حقه ای سوار کردیم نمیشد که نمیشد.
زن داییم میگفت میخوای چیکار کنی؟ میگفت : ات ( مخفف علی)
زن داییم : میخوای به علی آمپول بزنی؟ میگفت : ات (سرشو تکون میاد به نشانه تایید)
زن داییم : خوب برو علی رو از اتاق بیار میگفت : ات ( با گریه و زاری)
منم داشتم ازش فیلم میگرفتم که بفرستیم دبی واسه یکی از فامیل ها. بالاخره واسه چند لحظه آمپول رو داد دستش. به محض اینکه آمپول رو گرفت با قدم های سریع و کوچک در حالیکه موهاش بالا پایین میپرید دویید تو اتاق

حالا اون قضیه رو به زور ختم به خیر کردیم ولی بعد از اون با سرنگی که سر سوزن نداشت یه دور به همه مون آمپول زد. فقط آمپول رو میزاشت رو تن آدم و میگفت :ززززززززززززززززززز

هنوز هم وقتی فیلم رو نگاه میکنم میمیرم از خنده

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۰۰:۳۴
همه ی خاطره هام مال 4 5 سال پیشن :)
یکی دیگه از پسرخاله هام انصافا هم خوشگله هم خوش تیپه. چشای سبز داره منم که عاشق چشای روشنم خیلی خلاصه دوسش دارم.
طرفدار پرو پا قرص پرسپولیسه حسابی!
منم یه زمانی که طرفدار استقلال بودم باهاش بحث میکردم. :Mosighi:
یه بار بهش گفتم آخه پسر، قرمزم شد رنگ؟ تو پسری ببین آبی بهت چقد میاد؟!
میگفت قرمز رنگ خون شهداست! (اونم با چه افتخاری. تازه سرشم میبرد بالا یه چششم کوچیک میکرد)
میگفتم آبیم رنگ آسموناست...
خلاصه همینطوری بحث میکردیم تا اینکه بهش گفتم.
قرمز رنگیه که چراغ راهنما داره و باعث میشه ماشینا وایستن!
اونم گفت خب اشکالی نداره که راننده ها استراحت میکنن! :Cheshmak:
اینو که گفت دیگه از خنده غش کردم. امکان نداره تو این زمینه کم بیاره :Labkhand:

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۰۰:۴۳
چند سال پیش یه دوره ای شوهر خاله ام واسه ماموریت رفت خارج و خاله ام با پسر خاله ام خونه ی ما میموندن. اون موقع پسر خاله ام 3 سالش بود. وقتی صبح واسه نماز بیدار شدم دیدم خاله ام داره پسر خاله ام رو بیدار میکنه که فیزیوتراپی بهش بده ( طفلک یه مریضی مادر زاد داره). پسر خاله ام که تقریبا بیدار شده بود ولی هنوز در عالم خواب بود همونطوری در حالی که سرش رو بالش بود و چشماش بسته با یه صدای خمار شروع کرد به شعر خوندن:
آهویی دارم خوشگله
فرار کرده ز دستم

دوریش برایم مشکله
کاشکی اونو میبستم

من و خاله ام هاج و واج همدیگر رو نگاه میکردیم یهویی دوتامون زدیم زیر خنده. دستمو گذاشتم جلوی دهنم که بقیه رو بیدار نکنم

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۰۰:۵۸
یه بار که اکثر فامیل دور هم جمع بودیم و بعد از ظهر هم بود. پدرم در یک اتاقی جداگانه خوابیده بود....یکی از پسرخاله هام که از همه کوچیک تره، اون موقع 3 سالش بود! بسیـــــــــــــــــــار فرد شیطون و بازیگوشی هست. خیلی هم باهوشه! خدا حفظش کنه...آره داشتم میگفتم. پدرم خیلی به خوابش حساسه! یعنی با کوچک ترین صدایی بیدار میشه...بهمین خاطر هممون سعی میکردم آروم باشیم. یهویی این پسرخاله ی ما اومد در گوش مامانش گفت، شوهرخاله خوابیده؟ مامانشم گفت آره عزیزم، شلوغ نکنیااا! نباید از خواب بیدار بشن! اونم گفت، جیغ بکشم؟!
اینو که گفت هممون زدیم زیر خنده...:ghash:

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۰۱:۱۷
وقتی داداشم یه سالش نشده بود ماه رمضان یه مهمونی ترتیب دادیم. همه بودن و چون بابام میخواست یه خاطره بشه دوست پسر عمه ام رو که فیلمبردار بود دعوت کرده بود که فیلم بگیره.
داداشم خیلی شلوغی میکرد. چهار دست و پا میشه گفت رو زمین می خزید. یه لحظه توجهش به دوربین جلب شد.لبخند میزد و به دوربین رو نگاه میکرد و انگشتهای دستش رو به طرف صورتش تکون میداد و از پشت هم پاشو میکوبید به پای پسر عموم که داشت با من صحبت میکرد. انگار داشت کسی رو که به دوربین نگاه میکنه دعوت به مبارزه میکرد ( مثل بوکسر ها )

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۰۱:۳۰
مامانم میگه داداشم که نوزاد بود برای اینکه خوابش ببره حتما باید انگشت اشاره ی مامانمو میگرفت...خلاصه مدتی میگذره و اکثر فامیلم این قضیه رو میدونن و تا اینکه مامان بزرگم به مامانم میگه...من باور نمیکنم. بزار این دفعه که محمد میخوابه من دستمو بهش بدم. داداشم دست مامان بزرگمو میگیره...چشاشو میبنده...یه چند ثانیه که میگذره، دست مامان بزرگمو ول میکنه. چشاشم وا میکنه! :Labkhand: مامان و مامان بزرگم این صحنه رو که میبینن دو تایی میخندن...:)

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۰۱:۴۸
نوه ی عمه ام (هلن) وقتی یه سالش بود یه روز تو مهمونی موبایل باباش رو در دست داشت و همونطوری هم چهار دست و پا حرکت میکرد که توجهش به موبایل من جلب شد و آروم آروم اومد پیشم منم پیاز داغشو زیاد کردم که حتما موبایلمو بخواد. اومد و موبایلمو گرفت (البته به قیمت یه ماچ). باباش گفت آخه عزیزم اونطوری نمیتونی که راه بری (تو هر دستش یه موبایل بود). یه خرده باباش رو نگاه کرد و لبخند زد. بعد شروع کرد با مچ هاش چهار دست و پا رفتن!!!! همه اینطوری بودن از حیله ی این بچه :O
بعد پسر همسایه رو آوردن که اونم حدودا یه سالش بود. هلن دست اون طفلک رو طوری فشار داد که بچه گریه اش گرفت D:
:Rose:

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۰۹:۵۱
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif


از این بچه یاد بگیر

پدرروزنامه ميخواند اما پسركوچكش مدام مزاحمش ميشود. حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه جهان را نمايش ميداد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد."بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه دنيا به توميدهم،ببينم ميتواني آن را دقيقاً همان طور كه هست بچيني؟"ودوباره سراغ روزنامه اش رفت. ميدانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يكربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت.پدر با تعجب پرسيد: "مادرت به تو جغرافي يادداده؟"پسر جواب داد: "جغرافي ديگر چيست؟ پشت اين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنيا را هم دوباره ساختم."


آموزه های حكايت :

-در حل مسئله بايد به ابعاد مختلف مسئله توجه كرد.
- برخي اوقات حل يك مسئله به روش غيرمستقيم امكانپذير است.
- حل يك مسئله ساده تر ممكن است منجر به حل يك مسئله پيچيده تر شود.
- اگرآدم ها درست شوند، دنیا درست خواهد شد.



http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie104.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie105.gif
http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie106.gif

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۱۳:۳۸
ازین دنیا یه عمه دارم...یدونه هم دختر عمه!
الان فکر کنم 5 سالشه...نوزاد که بود همش تو بغل من بود! هر وقت گریه میکرد میدادنش بغل من آروم میگرفت. اصلا کلا با هم انس عجیبی گرفته بودیم.
بعضی مواقع هم کمرم درد میگرفت همینطور که بغلم بود بلند میشدم راه میرفتم. این دختر عمه ی شیطون ما هم، خوشش میومده...تا میخواستم بشینم الکی گریه میکرد!!! خلاصه کلی کمر درد و پا درد و ... ایشون به من عنایت کرده بود! :Labkhand:
خیلی ماه بود و البته الانم خیلی نازه:ok:
هروقت باهاشون تلفن داریم، میاد تلفنو میگیره...با صدای خیلی نازش و اون لهجه ی شیرینش برای من شعر میخونه. بهش میگم منو یادته؟ میگه نه یادم نیست...عزیزم، الان که دارم مینویسم اشک تو چشام جمع شده...:dokhtar:

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۱۴:۰۰
سادگی کودکانه

مادر بزرگم خیلی پیر شده و گاها برای قضای حاجت نیاز به کمک داره. بعد از افطار عمه ام داشت کمکش میکرد که بره دست به آب. نوه ی عمه ام تا دید دوتایی دارن میرن سمت دستشوئی شروع کرد :
مامانی (به عمه ام) مامان جون رو میبری دستشوئی؟
مامانی مامان جون دستشوئی داره؟
و هی این جمله رو تکرار میکرد همه ی فامیل از خجالت سرخ شده بودن منم نمیدونستم کجا برم بخندم. هر چی داییش میگفت : بی خیال شو دیگه آره. بچه ول کن نبود.

نازبانو
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۲۱:۰۱
دختر دختر داییم تازه رفته تو 3سال
قبلا وقتی میخواست بره دستشویی خب یه نفر باهاش میرفت
الان که خودش یاد گرفته تنها بره وقتی کسی میخواد بره دستشویی وامیسته دم در بهش میکه کمک نمیخوای؟

منم گدای فاطمه
۱۳۹۱/۰۵/۱۵, ۰۴:۴۵
دیروز پسرم خواب عمیقی بود
تلوزیون پیام بازرگانی گذاشت
تبلیغ برنج روزبه بود(اگه اشتباه نکنم) یه آهنگ خاصی داره
تو خواب دستاشو برد بالا شروع کرد دست زدن طبق آهنگش
بدون اینکه چشمشو باز کنه
وقتی تموم شد دوباره خوابش برد

منم گدای فاطمه
۱۳۹۱/۰۵/۱۶, ۰۳:۳۶
تکه کلام من اینه «باور کن»
پسرم امروز هی تکرارش میکرد آخه تازه یاد گرفته بود
با لهجه خیلی شیرینی هم می گفت
آخر سر اومد به من گفت:
مامان! باول کن تو میمیلی
(مامان!باور کن تو میمیری)

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۲۴, ۰۰:۲۰
صبح داشتم با یکی از فامیل هامون حرف میزدم طفلک از ترس و عصبانیت صداش میلرزید.

میگفت : دخترم میگه مامان کاش بازم زلزله بیاد. گفتم چرا؟ گفت میگه : آخه میریم تو پارک میمونم همه دور هم با بچه ها بازی میکنیم :Labkhand:

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۵/۳۰, ۱۵:۳۸
هر دفعه اینو گوش می کنم، تو چشام اشک جمع میشه... :dokhtar:

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۳۰, ۱۵:۴۳
هر دفعه اینو گوش می کنم، تو چشام اشک جمع میشه... :dokhtar:

این کیه؟!!!!
:ghash:

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۵/۳۰, ۱۵:۴۶
حقیقتش نمیدونم کیه یه روز یه بنده خدایی بهم ایمیل کرد... :) منو یاد دختر عمم میندازه...
هــــــــی

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۳۰, ۱۵:۴۷
سوره ی حمدش دنیام رو ویران کرد

نازبانو
۱۳۹۱/۰۵/۳۰, ۲۱:۰۰
باباش میگفت حسنی داری توتا میری؟
دارم میرم بار بیارم
الاغ دارم سواری دارم


به جا این همه سوره و شعر یکیش رو درست به بچه یاد داده بودن بهتر بود

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۳۰, ۲۱:۰۹
اصلا اصل شعر اونطوری نیست ولی خیلی بامزه بود
فکر میکنم سوره ها رو درست یاد داده بودن ولی فکر میکنم ازش خواسته بودن که تند و پشت سر هم بخونه که با مزه دربیاد.

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۵/۳۰, ۲۱:۱۸
باباش میگفت حسنی داری توتا میری؟
دارم میرم بار بیارم
الاغ دارم سواری دارم


به جا این همه سوره و شعر یکیش رو درست به بچه یاد داده بودن بهتر بود

شیرینیش به همینه که غلط باشه اصلا :khandeh:حالا به جز سوره های قرآن یا ادعیه که باید احترام قائل شد...
منم بچه بودم، بعضی کلماتو اشتباه میگفتم...کلاس اول اینا بودم...معلمم به مامانم میگفت خانم به دخترت اینو یاد بده اشتباه میگه...:Labkhand:
مامان منم میگفت، نه خوشم میاد اینطوری حرف میزنه...بعدا درست میشه :)
البته بماند که همین الان هم...:khandeh:

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۳۰, ۲۲:۰۳
وقتی داداشم کوچک بود تا سه چهار سالگی خیلی تپل و با مزه بود. ولی زود عصبانی میشد و کلا روحیه جنگی داشت. بماند که وقتی بزرگتر شد کار دستش داد.
وقتی بچه بود تو محله مون هیچ کس جرات نداشت بغلش کنه. از طرفی دوست داشتن بگیرنش و لپاشو ماج کنن. از طرفی هم وقتی بغلش میکرن کله میزد. بهش میگفتن "علی کله " d:

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۵/۳۰, ۲۲:۳۰
پسر عموی منم اینطور بود...البته وقتی یکی دو سالش بود...
ازین زاغ و بورای خوشگـــــــــــــــــل (زاغ درسته؟) بگید ماشالله D:
منم یعنی در حد مرگ براش پیش میرفتم...ولی ماشالله خیلی چنگ میزد و گاز می گرفت و بشکون (بشکون درسته؟) می گرفت و کلا هرچی که فکرشو کنید...
خلاصه یه بار ما دل سیر نشد این پسرعمومونو بغل کنیم :Labkhand:
تو چهار خط از درستی دو تا کلمه پرسیدم...تبریک به این فارسی...:Sham:

مجنون
۱۳۹۱/۰۵/۳۰, ۲۳:۱۴
(زاغ درسته فکر کنم. بشکون هم عامیانه است انواع دیگه هم داره. نیشگون هم شنیدم)
شعر خوندن اون کوچولو منو یاد شعر خوندن نوه ی خاله ام انداخت...
یه شعری بود : آقا پلیس مهربون...پس کی میری خونه تون
...
شعر رو طوری خوند که کلا شاعر زیر سوال رفت. اصلا صاف نمی نشست (چسبیده یا جدا؟)

ولی نوه ی عمه ام. فیلمش هست چند تا شعر فارسی و ترکی رو پشت سر هم ماشاالله عین بلبل میخونه مثل بچه گیه خودم

نازبانو
۱۳۹۱/۰۵/۳۱, ۱۰:۴۱
حالا ما بچه جدیدا خیلی تو فامیل نداریم
با این کاهش میزان تولد اصولا بچه ها تک فرزندی شدن
اما نوه خالم اسمش امیر علیه
هر شب میشینه تا 2 شب مستند راز بقا میبینه و عاشق حیووناست
عموش که میشه پسر خالم داشت میرفت مکه و ازش پرسید عمو واست چی سوغاتی بیارم؟
گفت عمو واسم یه بوفالوی بزرگ بیار
گفت:بوفالو که جاش نمیشه تا ساکم
گفت:بذارش تو هواپیما مواظبشم باش شیرا بهش نزدیک نشن

نازبانو
۱۳۹۱/۰۵/۳۱, ۱۰:۴۳
نیلوفر جان زاغ به معنی بور بودن و سبز بودن چشم اگر منظورته اشتباهه
زاغ به معنی سیاهه
اگر بگن چشم کسی زاغه یعنی سیاهه سیاهه و این کلمه زاغ رو از سیاهی پرهای حیوونی به همین نام گرفتن

بشکون من تا حالا نشنیدم اما نیشگون و ویشگون شنیدم و به هرحال شاید بشکون هم درست باشه نمیدونم

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۶/۰۵, ۰۹:۲۰
سلام

با تشکر فراواااااااااان از دوستان خوبم

که خاطرات شیرینی که با این فرشته های نازنین داشتن رو اینجا بیان کردن

ما همچنان منتظر شنیدن خاطرات کودکان شما هستیم

التماس دعا
:Rose:

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۶/۰۵, ۱۱:۰۲
سلام
چند روز پیش بود...دوتا از پسرخاله هام اومدن جلوی وبکم، منو هم داشتن میدیدن...
دستمو میزاشتم جلو لبام بوسش میکردم، بعد به طرف دوربین فوت میکردم...به هردوتاشون میگفتم دارم برای شما بوس میفرستمااا...
الهی...لبخند ملیحی به من تحویل میدادن...بعد یکیشون گفت، منم برات بوس میفرستم بیا...!
یعنی دلی میبرن ازین دخترخالشوناااا...:Labkhand:
هـــــــــی :)

سلمان فارسی
۱۳۹۱/۰۶/۰۵, ۱۶:۲۱
سلام!!!
من هم خاطرات دارم ولی نمی دونم بنویسم یانه؟؟؟ولی کمی به مزاج خانم ها خوش نمی آید.یکدفعه دیدی حرفی بزنم خوششون نیاید.آخه از خاطران من خون می چکه!!!:Lat::gun::Orange (4):Black (15):jangjoo::geryeh::yes:

سلمان فارسی
۱۳۹۱/۰۷/۱۱, ۲۰:۵۷
سلام!!!
دوم دبستان بودم.يكبار يك از همكلاسي ها گفت بچه ها بيائيد براي خانم معلم يك شايعه بسازيم همه مخالفت كردند به غير از چند نفر بالاخره شايعه را با وجود عدم موافقت جمع كثيري ساختند.حالا شايعه چي بود.نترسيد چيز بدي نبود.اين خانم معلم ما چون قدي بسيار بلند داشت وهيكلي بسيار ورزيده وكمي هم توپول بود.به علت پا درد وآرتروز پايش را روي زمين مي كشيد وراه مي رفت.وقتي قرص مي خورد وبهتر مي شد مثل همه آدم ها درست راه مي رفت.هيچي بچه ها شايع كردند كه خانم...........توي جنگ پاهاش قطع شده وپاهاش مصنوعيه!!!!!!!!!!!!!!!!!!واي اين خبر بين كلاسها چرخيد وهمه رفتند خونه.خوب بچه اند ديگر رفتند خونه به پدرها ومادرها گفتند.آقائي كه شما باشيد فردا صبح وقتي رفتيم مدرسه اي واي چشمت روز بد نبينه.مامان هاي بچه ها صبح زود با بچه ها اومده بودند مدرسه مثل بچه مادر مرده زجه مي زدند .يكي غش كرده بود....يكي ديگه موهاشو پريشون مي كرد.باباي مدرسه رفت به زنش گفت بياببين اينها چرا دارند اين طوري مي كنند.مگر مادرها حرف مي زدند فقط گريه وداد وبيداد ديگه هيچي نمي شنيدند.معلم ها آمدند.ناظم وغيره.....
تا اينكه خانم معلم ما رسيد.بچه ها نزديك 60 الي 70 تا مادر ريختن سر معلم ما همش مي گفتند خانم ما را ببخش-ما نمي دونستيم شما اين طوري هستي!!!!معلم ما:چطوري؟؟؟؟؟؟خانم ما نمي دونستيم شما توي جنگ دوتا پاتون قلم شده!!!!خانم بگذار پاي مصنوعيت را ببوسم.شما معلم فداكاري هستي واز اين جور حرفها.يك ساعت گذشت......
معلم ما آمد سر كلاس.معلم ما آن روز را به ما درس نداد اما با شيلنگ چنان درسي به همه ما داد كه اون سرش ناپيدا .بنده خدا من وچند تا از دوستام كه بي گناه بوديم كتك خورديم......به قول معروف تر وخشك باهم سوختند!!!!
بازم تعريف كنم از اين شاهكارهاي مدرسه خودمون!!!!

سلمان فارسی
۱۳۹۱/۰۷/۱۱, ۲۱:۰۵
سلام!!!
اول راهنمائي بودم.هنوز امتحانهاي ثلث سوم شروع نشده بود.داشتيم با بچه ها جمع مي شديم برويم فوتبال!!!ساعت 2 بعد از ظهر زل گرما!!!!رفتيم بچه ها را صدا زديم.بچه هاي كوچه هاي ديگه هم آمدند مسابقه!!!
نزديك 30 تا بچه شديم.گفتيم بچه ها كسي داد وبيداد نكنه همسايه ها نيا بيرون نگذارند بازي كنيم.آقا هيچي شروع كرديم به بازي كه يكدفعه ديديم يك قمري يا ياكريم آمد ومحكم خورد به ديوار.آقا من سريع پريم برداشتمش(آخه اون موقع خيلي سبك تر از الانم بودم الان كمي توپول مپول شدم)بچه ها هم سريع اومدن بالاي سر من.ديدم آقا از توي دهن ياكريم يك ماده سفيد رنگ داره مي زنه بيرون.يكي گفت بهش سم دادند وياكريم توي دستاي من مرد!!!من گفتم بچه ها بيائيد تشيع جنازش كنيم.آخه ته كوچه ما يك باغي بود به اسم باغ مشت عباس!!!!آقا بچه ها رفتند از سركوچه يك جعبه پيدا كردند وتختش را شكستند وياكريم را لاي يك روزنامه پيچيدند.من به بچه ها گفتم.بچه ها من لااله الا الله مي گويم وشما هم بگوئيد.چشمتان روز بد نبينه همه ما 30 نفر از ته وجودمون داد مي زديم لا اله الا الله.يكدفعه يكي گفت ............بسه جمعيت را نگاه كن!!!!ساكت شو!!!بچه ها فرار.آقا ديدم تمام همسايه اومدن بيرون فكر كردن يكي مرده!!!!آقا همه فرار كرديم رفتيم توي باغ.بالخره خاكش كرديم وبرگشتيم كه يك همسايه اي داشتيم به اسم عباس آقا كه اصالتا نطنزي بود.آقا افتاد دنبال ما.ما بو دو عباس آقا بودو

سلمان فارسی
۱۳۹۱/۰۷/۱۱, ۲۱:۰۶
سلام!!!
دوم راهنمائي بودم كه.......بقيه را بعد از نظر دادن مي گم.

fatemeh...
۱۳۹۱/۰۷/۱۱, ۲۱:۵۲
دقت کردین خیلی از لفظ آقا استفاده میکنید؟؟؟؟

سلام!!!
دوم راهنمائي بودم كه.......بقيه را بعد از نظر دادن مي گم.

fatemeh...
۱۳۹۱/۰۷/۱۱, ۲۲:۰۵
خاطره که خیلی زیاده
بچه ها خیلی شیطون و پرانرژی هستن

ما که دو تاشو داریم توی خونه، هر وقت بیان خونه ما همه چیز رو از این رو به اون رو میکنن

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۲, ۰۳:۱۱
سلام
دوم دبستان بودم معلم ما من و دو پسر عمويم را زد
من هم پسر معلم را گير آوردم تا جاي ميخورد با چوب زدمش وقتي رفتيم مدرسه معلم گفت برو با بابات بيا من هم امدم خانه تمام كتاب هايم را پاره كردم كلاس دوم دگه مدرسه نرفتم يك سال عقب افتادم دوباره رفتم مدرسه

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۲, ۰۳:۱۳
چهارم دبستان بودم كه معلم يك زنجير از من گرفت داشتم ميزدم روي همكلاسيم

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۲, ۰۳:۲۱
تميدونم چرا هر كه ميخواست دعوا كنه مي امد من را ميبرد ميدوني من دعواگر مدرسه بودم
يه همكلاسي داشتم سر به سرش ميگذاشتم مداد را ميكرم توي مو هاش فكر ميكرد مگسي چيزي است ميزد پشت كله خودش يك بار داشتم اين كار را ميكردم وااااييييي يكي ديگه از همكلاسي ها زد پشت مداد سر مداد رفت توي سرش هيچي پدرمو بردم مدرسه تمام شد بخشيده شديم ...ولي اوني كه لو داد.................بعد ميگم :Box::Graphic (51)::kaboy::gangester::Graphic (31):
دوستان از تقلب ها هم بگم ياد ميگيريد نميگم:Labkhand:حالا ميگم بعد

حلماء
۱۳۹۱/۰۷/۱۲, ۱۵:۴۲
حیاط ما به خاطر علاقه مامانم همیشه پر از گل و گلدون بود یه روز دیدم مامانم چه جوری گل میشونه سه سالم بیشترنبود از اون زمان هر شب یکی از عروسکام که بیشتر ازهمه عروسکام دوست داشتم میرفتم دوتای پاش میکردم تو خاک گلدون به این خیال که صبح که از خواب بیدار میشم زیاد شده باشه ولی صبح که میشد داد مامانم بالا می رفت که کدومتون این کارو کردین !!!http://www.askquran.ir/images/smilies/Orange/Orange%20%286%29.gifمن هم از ترس چیزی نمی گفتم ولی دوباره تکرارش میکردم

حلماء
۱۳۹۱/۰۷/۱۲, ۱۵:۴۶
دوستان از تقلب ها هم بگم ياد ميگيريد نميگمحالا ميگم بعد
تقلب کردن که جزء شیرینی از خاطرات خیلی هاست از جمله من . از تقلب هات بگو ببینم کدوممون حرفه ای تر بودیم :Black (8):

منم گدای فاطمه
۱۳۹۱/۰۷/۱۲, ۱۶:۵۸
چند روز پیش پسرم به باباش گفت؟
بابا چلا میلی سر کال؟
باباش گفت میرم تا بتونم براتون نون بخرم
اونم رفت نون رو از یخچال آورد گفت بابا ببین نون دالیم ، دیگه نلو سل کال

منم گدای فاطمه
۱۳۹۱/۰۷/۱۲, ۱۷:۰۰
دختر بزرگ دوستم به باباش گفت باب میری بیرون یه برگه a4برام میخری ؟
باباش گفته بود آره
پسر کوچیکه اومده بود گفته بود :بابا بابا برا منم دریل بخر
من که خیلی خندیدم اخه حالتش رو میتونم تصور کنم

سلمان فارسی
۱۳۹۱/۰۷/۱۲, ۱۷:۴۳
دقت کردین خیلی از لفظ آقا استفاده میکنید؟؟؟؟

سلام!!!
چون من در جمع آقايان در فاميل نيز به همه آقا مي گويم.چون همه مرد هستند.همين.عادت شده من اين علامت تعجب هاي بعد از سلامم!!!

سلمان فارسی
۱۳۹۱/۰۷/۱۲, ۱۷:۴۸
دوستان از تقلب ها هم بگم ياد ميگيريد نميگمحالا ميگم بعد
سلام!!!
تقلب!!!
من هرگز تقلب نكرده ام.تقلب چيه ديگه.بيشتر توضيح بديد؟؟؟؟تقلب.دائي حسن داشتيم.مومن خدا مرد مسلمان مگه تقلب مي كنه!!!

حلماء
۱۳۹۱/۰۷/۱۲, ۱۸:۰۰
تقلب چيه ديگه.بيشتر توضيح بديد؟؟؟؟

تقلب : زکات درس خوندن همکلاسیت که سرجلسه امتحان کنار دست نشسته (صرفا جهت مزاح) ؛ برای رفع استرس در سر جلسه امتحان خیلی کاربرد داره

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۰:۴۴
تقلب کردن که جزء شیرینی از خاطرات خیلی هاست از جمله من . از تقلب هات بگو ببینم کدوممون حرفه ای تر بودیم
سلام كلاس سوم يا چهارم دبستان بودم به پسر عموم كه همكلاسيم ميشد گفتم بيا برگه هاي امتحاني رو عوض كنيم يعني هر چي من بلدم براي تو مينويسم هر چه تو هم بلدي براي من بنويس دوباره برگه را ميگرفتيم دوباره عوض ميكرديم (البته اگر تقلب هم نميكرديم هر دو قبول ميشديم )حالا شما بگيد؟؟

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۰:۵۱
سلام!!!
چون من در جمع آقايان در فاميل نيز به همه آقا مي گويم.چون همه مرد هستند.همين.عادت شده من اين علامت تعجب هاي بعد از سلامم!!!
سلام منطقه شما خيلي ميگن آقا همه ميگن خيلي ميگن اقا با يكي از همشهري هاي شما همكلاسي بودم با دست يا پا من اينو ميزدم به هر كجا ميزدم از بينيش خون ميامد .هر چه به معلم ها ميگفتم بابا من توي بيني اين مشت نزدم باور نميكرد هنوز برام سواله كه چطور بيني اين خون ميشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(شايد بشناسي اسمش آرش بود)


سلام!!!
تقلب!!!
من هرگز تقلب نكرده ام.تقلب چيه ديگه.بيشتر توضيح بديد؟؟؟؟تقلب.دائي حسن داشتيم.مومن خدا مرد مسلمان مگه تقلب مي كنه!!!
رفيق مال بچگي هاست كه اين كار را ميكرديم من كارهاي ديگر را بگم تو چي ميگي به من ميگي جنايت كار از نوع بچه

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۰:۵۵
تقلب : زکات درس خوندن همکلاسیت که سرجلسه امتحان کنار دست نشسته (صرفا جهت مزاح) ؛ برای رفع استرس در سر جلسه امتحان خیلی کاربرد داره
اينو خوب امدي
ولي همكلاسي هاي من چنان با دست روي برگه را ميگرفتن كه هيچي معلوم نبود من بيشتر زكات ميدادم:eyes:

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۱:۱۲
خوب يك خاطره تلخ بد نيست بگم (البته نميخواهم ناراحت بشيد)
من شدم كلاس سوم راهنمايي چهارشنبه بايد ميرفتيم مدرسه من نرفتم گفتم از شنبه ميرم
شنبه رفتم
1شنبه رفتم
2شنبه رفتم
3شنبه هم رفتم
4شنبه هم رفتم 1383/07/8 از مدرسه به خانه امدم نهار خوردم عمو . عمه . به من گفتن با عمه ات برو يك درخت در ده هست ميوه هاشو بكنيد بياريد درخت به بود
ساعت 2 بعد از ظهر عمه را سوار موتر كردم 10 دقيقه بعد روي موتر چشم هايم رفت روي هم نفهميدم وقتي از جاده رفتيم بيرون عمه ام گفت حسن كجا ميري چشم ها باز شدن ديدم بيرون از جاده هستم فرمون موتر را محكم گرفتم رفتم روي تپه خاك موتر رفت هوا عمه ام از عقب موتر افتاد(مشكلي براي عمه ام پيش نيامد) من باز ميرفتم ثپه دومي اينبار موتر گير كرد من رفتم هوا هيچي نفهميدم .صورت در خاك بود ماشين ها ايستاده من را گرداندن بردن بيمارستان دكتر گفت كي اينو جابجا كرده بلد نبوده كمر اين شكسته بوده به دليل اينكه بد جابجا شده نخاع كمرش قطع شدن من شدم قطع نخاع حالا هم در خدمت شما
وقتي من قطع نخاع شدم 115 بعدا امد منطقه ما
گفتم اينو بگم اگر ديديد كسي تصادف كرده دست بهش نزيد تا 115 بياد
التماس دعا
با تشكر حسن
يا حق
ببخشيد اگر ناراحت شديد

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۲:۱۵
گفتم يه خاطره شيرين ديگه بگم
يك بار با دوستان نقشه ريختيم يكي از معلم ها را بترسانيم يكي از دوستان گفت چطور گفتم شما آمپول توي خانه داريد آمپولي كه تزريق ميكنند گفت آره فردا يكي آورد ما ديديم معلم داره مياد اينو انداختيم توي بخاري نفتي معلم نشست بعد از چند لحظه امپود تركيد معلم بلند شد فرار كرد به كله رفت توي در آنقدر خنديديمhttp://www.askquran.ir/images/smilies/Graphic/Graphic%20%2818%29.gif كه نگو معلم نفهميد فكر كرد بخاري آتش گرفته
خاطرات من ادامه دارد.......

حلماء
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۵:۰۲
حالا شما بگيد؟؟

سوم دبستان معلممون گروه بندی کرده بود هرگروه که 20 می گرفت حسابی تشویق می شد منم سرگروه بودم متاسفانه زیرگروهای من خیلی درسخون نبودن مجبور بودم هر وقت امتحان داشتیم بهشون برسونم تا امتیاز گروهم بالا بره از همون موقع تقلبی کردنا شروع شد یادمه آخرین امتحان دانشگاه پاسخنامه ده بیستامون شبیه هم بود تازه سرجلسه سرگزینه صحیح با هم بحث میکردیم برگ امتحان که ردوبدل کردن قسمت هیجانیش بود .........

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۵:۰۶
سوم دبستان معلممون گروه بندی کرده بود هرگروه که 20 می گرفت حسابی تشویق می شد منم سرگروه بودم متاسفانه زیرگروهای من خیلی درسخون نبودن مجبور بودم هر وقت امتحان داشتیم بهشون برسونم تا امتیاز گروهم بالا بره از همون موقع تقلبی کردنا شروع شد یادمه آخرین امتحان دانشگاه پاسخنامه ده بیستامون شبیه هم بود تازه سرجلسه سرگزینه صحیح با هم بحث میکردیم برگ امتحان که ردوبدل کردن قسمت هیجانیش بود .........
سلام
ما نيز گروه بندي بوديم گروه 5 نفره من سر گروه بودم من هم مثل شما زير دستانم درس خون نبودن ولي امتيازي نداشتيم من ميرسوندم به انها كار خيره ما هم خيريم دگه چكار ميشه كرد .

حلماء
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۵:۰۷
دایی حسن انشاءالله خدا شفا بده امیدت از دست نده :Doaa::Doaa::Doaa:

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۵:۰۸
دایی حسن انشاءالله خدا شفا بده امیدت از دست نده
انشاالله من هميشه اميد دارم با اميد زنده هستم خدا به شما هم هر چه ميخواهيد بده:Gol:

حلماء
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۵:۱۰
واقعا کار خیره من نمیدونم چرا میگن کار اشتباهیه آخه من راضی هستم که به کنار دستیم برسونم اونم راضی تازه یه استادی داشتیم استاد معادلاتمون وقتی میدید بچه ها تقلبی میکردن میرفت کنارشون به مراقبا هم میگفتم من مواظبم شما برید وقتی مراقبا می رفتن میگفت بچه ها راحت باشید مواظبم کسی نیاد یه استاد دیگه داشتیم فهمیده بود من شاغلم حسابی هوام داشت میومد کنارم میگفت کجاش نمیدونی یادمه اولش فقط هاج و واج نگاش کردم آخه خیلی نخونده بودم تقریبا همش بلد نبودم

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۵:۱۳
واقعا کار خیره من نمیدونم چرا میگن کار اشتباهیه آخه من راضی هستم که به کنار دستیم برسونم اونم راضی تازه یه استادی داشتیم استاد معادلاتمون وقتی میدید بچه ها تقلبی میکردن میرفت کنارشون به مراقبا هم میگفتم من مواظبم شما برید وقتی مراقبا می رفتن میگفت بچه ها راحت باشید مواظبم کسی نیاد یه استاد دیگه داشتیم فهمیده بود من شاغلم حسابی هوام داشت میومد کنارم میگفت کجاش نمیدونی یادمه اولش فقط هاج و واج نگاش کردم آخه خیلی نخونده بودم تقریبا همش بلد نبودم
اره بابا يه معلم داشتيم همكلاسيم دستش شكسته بود بجاش مينوشت به ما هم ميگفت خدا خيرش بده ادم خوبي بود اسمش علي بود

حلماء
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۵:۱۶
یه دوست دارم وقتی موقع امتحانای پایان ترم میشد دست چپش می رفت توگچ میدونی چرا ؟ آخه موقع امتحان که میشد این گچه سیاه میشد از تقلبی

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۰۵:۱۹
یه دوست دارم وقتی موقع امتحانای پایان ترم میشد دست چپش می رفت توگچ میدونی چرا ؟ آخه موقع امتحان که میشد این گچه سیاه میشد از تقلبی
ما پول خرج نميكرديم بيشتر كتاب را در يقه قايم ميكرديم ميبرديم سر جلسه امتحان ميز ما سياه بود از تقلب

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۲۰:۴۰
سلام بر همگی
بحث تقلب شد...البته متأسفانه بنده هیچ وقت، نتونستم، مزه ی واقعی و شیرین تقلب رو بچشم:Labkhand: ولی...یه خاطره دارم مال همین سال گذشته هست.
فقط یک هم کلاسی داشتم! او هم یک آقا پسری بود، نسبتا خجالتی و سر به زیر...ظاهرا پسر مثبت و خوبی بود. یک روزی، معلممون به ما یه برگه ای داد...همینطوری تمرینی حل کنیم. البته نمره داشت ولی خیلی مهم نبود. از اونجایی که خیلی به ما مطمئن بود، کلاس رو ترک کرد و من هم سعی کردم سرم رو برگه ی خودم باشه و تند تند مینوشتم...
یه لحظه احساس کردم، این هم کلاسی ما، داره چیزی میگه...سرمو گرفتم بالا، دیدم داره به برگم نگاه میکنه و میگه، جواب سؤال اول، -آب- ؟ سؤال دومو چی نوشتید؟ سؤال سوم من اینو نوشتم...بعد خواست جواب خودشو بگه گفتم...اِ خواهش میکنم، نگید... گفت، یعنی چی؟ الان فرصت مناسبیه باید استفاده کنیم...خلاصه منم خیلی برام جای تعجب بود! اون پسر به اون خجالتی...حالا میخواد، جواب سؤالا رو رد و بدل کنیم. بی اختیار خندم گرفت و برای اینکه صدای خندم زیاد بلند نباشه، سرمو انداختم رو دستم که رو میز بود...در حد مرگ، خندم گرفته بود...البته من متأسفانه (واقعا متأسفانه!!!) خیلی خوش خنده هستم و برای آدم خوش خنده هم خیلی سخته، کنترل خنده و اینا...اونم از اونور هی میگفت، چرا میخندید؟ مگه من چیز خنده داری گفتم؟
منم دیگه جواب ندادم...یک هم کلاسی دیگه هم داشتیم، که از شانس بنده، ایشونم پسر بود و سر کلاس نشسته بود...البته دو سال از ما کوچکتر بود. رو کردم بهش گفتم، اگه جای من بودید چی کار میکردید؟ اونم گفت، جوابا رو میگفتم...خلاصه خیلی حرف زدیم بخوام همه رو بنویسم، حوصله تون سر میره...
خلاصه امتحان اون روز تموم شد و... بعدش...
وای بعدش...
تو راه منزل بودیم، که این آقا پسر میگفت... من نمیدونم تو جلسه ی امتحان، اونم موقع تقلب، چه چیز خنده داری وجود داره؟ ببینید، خانم نیلوفر، تو تقلب فقط و فقط باید جوابو گفت، اونم کلیدی...توضیحم لازم نیست! اینه! اینطوریه! اون یکی همکلاسیمونم هی تأییدش میکرد...منم هی میخواستم یه چیزی بگم بازم کم میآوردم...خلاصه آخرش گفت، بالاخره روزی میرسه که جای من باشید...اونجاست که از من سؤال میپرسید و ...بله منم جواب نخواهم داد! به سختی، خندمو کنترل کردم...یعنی من رسیدم خونه...از آسانسور بمب خندم ترکید...برای مامانمم تعریف کردم...ایشونم خندش گرفت...
گاهی اوقات ادم چیزایی میبینه که اصلا انتظارشو نداشته.
ببخشید زیاده حرفی کردم. و ببخشید اگه بی مزه بود یا بد تعریف کردم...خیلی حال و روز درست و حسابی ای ندارم...
خلاصه اینم از تقلب کردن (مثلا!!) ما...

fatemeh...
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۲۱:۱۴
تقلب رو که نگو دیگه
بچه ها خیلی حرفه ای شدن
ترم قبل مراقب بودم سرجلسه امتحان، استاد خودش رفته بود بیرون و من و یه آقایی از اموزش دانشکده مراقب جلسه بودیم
اون آقا خیلی اهمیت نمیداد، منم دیدم اینجوریه خودم حواسمو بیشتر دادم به بچه ها
یه پسره بود، همش احساس میکردم داره یه کاری میکنه اما هر چی دور و برش چرخیدم هیچی کشف نشد
جلوشون بودم یه چند لحظه، بعد رفتم پشتشون که مثلا برم ته سالن، یه لحظه دیدم که یه تکونی خورد، سریع اومدم پشت سرش وایسادم دیدم سوالو با مسیج میفرسته و براش جواب رو توضیحی میفرستن، موبایلشو لای زانوش قایم کرده بود
ولی خب آخر جلسه بود و اون همه جوابارو گرفته بود
منم دلم نیومد برم به استادشون بگم

گلپر
۱۳۹۱/۰۷/۱۳, ۲۳:۵۱
با سلام
من از ابتدا بچه مثبت بودم.هیچوقت تقلب نکردم حتی توی دانشگاه.البته من درسم خوب بود و نیازی به تقلب نداشتم.اما مواردی بوده _زیاد هم بوده که به بچه های دیگه جواب رسوندم.یه بار هم معلم اشتباهی منو مورد عتاب قرار داد که تو دیگه چرا؟!من هم گفتم :من تقلب رسوندم نه اینکه بگیرم.و بعد معلم منو نصیحت کرد که عزیزم اینکار رو دیگه انجام نده...
البته شده بود که فرمول ریاضی یا فیزیک رو _اونایی که خیلی طولانی و مشکل بودن_روی دستمالی چیزی نوشته بودم اما تو امتحان هیچ کدومش نیومد!:Ghamgin:

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۴, ۰۰:۴۷
با سلام
من از ابتدا بچه مثبت بودم.هیچوقت تقلب نکردم حتی توی دانشگاه.البته من درسم خوب بود و نیازی به تقلب نداشتم.اما مواردی بوده _زیاد هم بوده که به بچه های دیگه جواب رسوندم.یه بار هم معلم اشتباهی منو مورد عتاب قرار داد که تو دیگه چرا؟!من هم گفتم :من تقلب رسوندم نه اینکه بگیرم.و بعد معلم منو نصیحت کرد که عزیزم اینکار رو دیگه انجام نده...
البته شده بود که فرمول ریاضی یا فیزیک رو _اونایی که خیلی طولانی و مشکل بودن_روی دستمالی چیزی نوشته بودم اما تو امتحان هیچ کدومش نیومد!
سلام ما هم ميرسونديم به دوستان خيلي زياد
شما بد شانس بوديد كه سوال ها نميامده

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۴, ۰۰:۵۰
تقلب رو که نگو دیگه
بچه ها خیلی حرفه ای شدن
ترم قبل مراقب بودم سرجلسه امتحان، استاد خودش رفته بود بیرون و من و یه آقایی از اموزش دانشکده مراقب جلسه بودیم
اون آقا خیلی اهمیت نمیداد، منم دیدم اینجوریه خودم حواسمو بیشتر دادم به بچه ها
یه پسره بود، همش احساس میکردم داره یه کاری میکنه اما هر چی دور و برش چرخیدم هیچی کشف نشد
جلوشون بودم یه چند لحظه، بعد رفتم پشتشون که مثلا برم ته سالن، یه لحظه دیدم که یه تکونی خورد، سریع اومدم پشت سرش وایسادم دیدم سوالو با مسیج میفرسته و براش جواب رو توضیحی میفرستن، موبایلشو لای زانوش قایم کرده بود
ولی خب آخر جلسه بود و اون همه جوابارو گرفته بود
منم دلم نیومد برم به استادشون بگم
سلام
ما كه موبايل نداشتيم 10 سال پيش موبايل كم بود اگر بود كه همه همكلاسي هاي من با كمك من شاگرد اول ميشدنند
اگر يكي از معلم هاي من بود كاغذ را ميگرفت و پاره ميكرد

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۴, ۰۰:۵۸
يك بار با يكي از دوستان زديم شيشه مدرسه را شكستيم:Ghamgin:
يكي به بزرگتر هامون گفت بزرگترهامون گفتن چرا شكستين مال مردم كار خوبي نيست من كه پر زبون گفتم برو بابا شيشه گرد و خاك گرفته بود تميز نميكردن ما هم گفتيم چه كاري تميز كنند ميزنيم ميشكنيم تا يك نو و تازه بزارن جاش تميز تميز انروز نيز خيلي خنديديم يادش بخير:khaneh:

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۷/۱۴, ۱۵:۰۵
یاد یه خاطره از اول راهنماییم افتادم...گفتم بگم.
یه بار زنگ تفریح بود و من و دوستانم داشتیم با توپ شیطونک بازی میکردیم...چند بار توپمون افتاد تو زمین والیبال...تو زمین والیبال هم دخترای سوم راهنمایی داشتن والیبال بازی میکردن و ما ازشون خیلی میترسیدیم چون خیلی با ما خشن بودن...2 بار توپمون افتاد...با کلی منت بهمون دادن...سومین بار که شد...اونی که از همه خشن تر بود! (برام جالبه که الان کاملا صورتش یادمه) توپو نداد و کلی هم داد زد سرمونو...خلاصه گذاشت تو جیب مانتوش...ما هم ناراحت...گوشه ی حیات نشستیم...نمیدونم چرا من وایستاده بودم حالا رفته بودم آب بخورم یا چی...یه دفعه توپ والیبالشون از پشت خورد به سرم...راستیتش خیلی دردم نیومد...یکم شُک بهم وارد شد همین. منتها...فرصت رو مناسب دیدم! توپ شیطونکو میدیدم تو جیب مانتوی دختره و این ضربه...منم زدم زیر گریه!!! مثل بچه های کوچولو گریه میکردم :khandeh:
ناظممون منو خیلی دوست داشت...کلا بچه ی خوبی بودم! رو من حساس بود! دید دارم گریه میکنم اومد حسابی نازمو کشید...توپو از اون دختره هم گرفت داد به ما...صورتشون دیدنی بود لحظه ای که به اشک تمساح من نگاه میکردن...:khandeh:

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۷/۱۵, ۰۳:۵۲
یاد یه خاطره از اول راهنماییم افتادم...گفتم بگم.
یه بار زنگ تفریح بود و من و دوستانم داشتیم با توپ شیطونک بازی میکردیم...چند بار توپمون افتاد تو زمین والیبال...تو زمین والیبال هم دخترای سوم راهنمایی داشتن والیبال بازی میکردن و ما ازشون خیلی میترسیدیم چون خیلی با ما خشن بودن...2 بار توپمون افتاد...با کلی منت بهمون دادن...سومین بار که شد...اونی که از همه خشن تر بود! (برام جالبه که الان کاملا صورتش یادمه) توپو نداد و کلی هم داد زد سرمونو...خلاصه گذاشت تو جیب مانتوش...ما هم ناراحت...گوشه ی حیات نشستیم...نمیدونم چرا من وایستاده بودم حالا رفته بودم آب بخورم یا چی...یه دفعه توپ والیبالشون از پشت خورد به سرم...راستیتش خیلی دردم نیومد...یکم شُک بهم وارد شد همین. منتها...فرصت رو مناسب دیدم! توپ شیطونکو میدیدم تو جیب مانتوی دختره و این ضربه...منم زدم زیر گریه!!! مثل بچه های کوچولو گریه میکردم
ناظممون منو خیلی دوست داشت...کلا بچه ی خوبی بودم! رو من حساس بود! دید دارم گریه میکنم اومد حسابی نازمو کشید...توپو از اون دختره هم گرفت داد به ما...صورتشون دیدنی بود لحظه ای که به اشک تمساح من نگاه میکردن...
سلام
دختر چكارش به توپ بازي
خوب توپ خورد توي سرت اگر خورده بود توي بينيت الان پدر ميبايستي پول عمل بيني را بدهد .
شوخي ميكنم خواهر

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۸/۰۴, ۱۰:۳۰
به یکی از پسر خاله هام گفتم، تو چقد خوش تیپ شدی!!!
لبخند کوچولو میزنه و سرشو تکون میده...بعد میگه، ماییم دیگه!!!
...
یکیشون که از همه کوچیک تره هنوز خجالت میکشه ازم...تو ماشین کنارش نشسته بودم...بهش گفتم، بیا تکیه بده...تکیه داد دستمو گذاشتم رو دوشش...دستشو گرفتم تو دست دیگم...بهش گفتم تو چرا انقد ساکتی؟ اونم فقط لبخند میزد...بهش گفتم اصلا منو تاحالا صدا کردی؟ دوست دارم اسممو صدا کنی! بعد روشو اونور کرد...آروم گفت، نیلوفر...بعد خندش گرفت...منم از خندش خندیدم :))
...
یکی دیگه از پسرخاله هام...همون چشم سبزه، خوشگله ;) دم به دقیقه میاد بوسم میکنه...عزیزم...:dokhtar:
به اونم میگم تو چقد خوش گلی ماشالله! در جواب بهم میگه، تو هم خوشگلی...وای وای...الان دارم مینویسم دلم رفت :))
...
وقتی فرودگاه بودم...اون یکی پسر خالم، اومد جلو گفت...سلام، خوبی؟ من محمد حسینم...دیدی منو؟ بزرگ شدم چقد؟ من فقط داشتم اینطوری نگاش میکردم O.O واقعا انگار خواب میدیدم...بعدش هیچی دیگه فقط بغلش کردم...

الان تأسف میخورم...چند سال بزرگ شدن اینا رو ندیدم...واقعا بچه ها، شیرینی زندگی هستن...خدا همه ی بچه ها رو برای خانواده هاشون حفظ کنه.
من دیگه برم :)
التماس دعا :Rose:

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۸/۰۴, ۱۱:۳۴
به یکی از پسر خاله هام گفتم، تو چقد خوش تیپ شدی!!!
لبخند کوچولو میزنه و سرشو تکون میده...بعد میگه، ماییم دیگه!!!
...
یکیشون که از همه کوچیک تره هنوز خجالت میکشه ازم...تو ماشین کنارش نشسته بودم...بهش گفتم، بیا تکیه بده...تکیه داد دستمو گذاشتم رو دوشش...دستشو گرفتم تو دست دیگم...بهش گفتم تو چرا انقد ساکتی؟ اونم فقط لبخند میزد...بهش گفتم اصلا منو تاحالا صدا کردی؟ دوست دارم اسممو صدا کنی! بعد روشو اونور کرد...آروم گفت، نیلوفر...بعد خندش گرفت...منم از خندش خندیدم :))
...
یکی دیگه از پسرخاله هام...همون چشم سبزه، خوشگله ;) دم به دقیقه میاد بوسم میکنه...عزیزم...
به اونم میگم تو چقد خوش گلی ماشالله! در جواب بهم میگه، تو هم خوشگلی...وای وای...الان دارم مینویسم دلم رفت :))
...
وقتی فرودگاه بودم...اون یکی پسر خالم، اومد جلو گفت...سلام، خوبی؟ من محمد حسینم...دیدی منو؟ بزرگ شدم چقد؟ من فقط داشتم اینطوری نگاش میکردم O.O واقعا انگار خواب میدیدم...بعدش هیچی دیگه فقط بغلش کردم...

الان تأسف میخورم...چند سال بزرگ شدن اینا رو ندیدم...واقعا بچه ها، شیرینی زندگی هستن...خدا همه ی بچه ها رو برای خانواده هاشون حفظ کنه.
من دیگه برم :)
التماس دعا
سلام
خواهر شما دختر خاله نداري
راستي اين پسر خاله هاي شما بهتر حرف ميزند يا من از من بزرگتر هستم چه سوالي كردم الان ديدم نوشتيد بچه ها

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۸/۰۴, ۱۶:۳۸
سلام
خواهر شما دختر خاله نداري
راستي اين پسر خاله هاي شما بهتر حرف ميزند يا من از من بزرگتر هستم چه سوالي كردم الان ديدم نوشتيد بچه ها
سلام
چرا برادر...
منتها دختر خاله هام از من بزرگترن :)
البته دو تا دخترخاله دارم...که کوچیکن...هنوز ندیدمشون! :(

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۸/۰۶, ۰۸:۱۸
دیروز از صبح زود تا شب خونه نبودم...
وقتی بر گشتم، پسر خالم، خیلی بهم نگاه میکرد...
چشم از من بر نمیداشت...بعد چند ثانیه فهمیدم، نگاهش کردم گفتم چی شده؟ :)
گفت، هیچی...از بس امروز نگاهت نکردم، دارم نگاهت میکنم...
منم که کلا میدونین مدلمو... پریدم محکم بغلش کردم و ماچ و این حرفا :دی

ناجی دلها
۱۳۹۱/۰۸/۰۶, ۱۴:۰۲
چه خاطرات قشنگی بودند نازی!!!!!!!
منم دو تا دختر کوچولو دارم لحظاتی خوشیه در کنارشون بودن به شرطی که جیغ نزنن
حانیه دختر کوچیکم سه سالشه ولی خیلی حرفای شیرینی میزنه طوری که همه فامیل
از حرف زدنش خوششون میاد. هر وقت با من حرف میزنه ومن نگاهش میکنم خیره به چشمام میشه و میگه: مامانی تو خیییییییییلی مهربونی ، تو خیییییلی نازنینی نه؟؟؟
این علامت سوالی که آخرش میذاره منو کشته
من بهش میگم عزیزم تو هم مهربون و نازنینی !!! بعدش میگه آخه تو خیلی خوبی
حالا آخر سر میدونین در کل بعد از این همه تعریف میگه قول میدی برام آداس بخری؟؟
آخه به آدامس میگه :آداس قبلنا میگفت :آدات
خلاصه که اگه بخوام از هر کدوم از حرفاش براتون بگم باید چندتا پست دیگه بزنم حالا قسمتای بعد از مکالمات شیرین خودشو و آبجیش براتون مینویسم الان سرعت اینترنت خیلی بده

ناجی دلها
۱۳۹۱/۰۸/۰۶, ۱۷:۲۳
یکی از خاطرات شیرین دوران بچگیم که الان هم همه ی فامیل یادشونه قصه ها وشعرهایی بودکه از خودم می گفتم .ناگفته نمونه که خیال پردازیهام خیلی قوی بودن وبچه های فامیل دوست داشتند دور من حلقه بزنن براشون تعریف کنم. یکی از قصه هایی که خیلی طرفدار داشت سفرهای تخیلی من به آسمون بود که باید براشون سریالی تعریف می کردم
یه بار که دور هم بودیم بچه ها گفتن :یه خاطره از آسمون برامون بگو که خیلی جدید باشه
خوب فکر کردم و بعدش گفتم :یه بار تو آسمون خیلی سردم شد میخواستم چایی بخورم ولی قند نداشتم ،بدون قند که نمی شد منم یه ستاره کوچولو پیدا کردم از اون کوچیکا بعدش انداختمش توی لیوان چایی وهمش زدم اینقد شیرین شد چاییه!!!
حالا هنوز تا هنوزه همه یادشون میاد به اون قصه مخصوصا وقت چایی که میشه و واقعا برا خودمم خاطره ی شیرینیه این که تو لحظه های بچگی آدم چه ذهن پاک وآرزوهای قشنگی داره ...

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۸/۰۶, ۱۹:۱۶
خاطرات شما هم قشنگ بود :)
کلا این جور خاطرات قشنگه...
امروز بود...سرما خوردگی من به اوجش رسیده بود و به همین دلیل سعی میکردم خیلی پسرخالمو بوس یا بغل نکنم...اومد جلوم، بوسم کرد...
گفتم سرما نخوریییییییی؟ گفت، بزار سرما بخورم، مدرسه نرم ;)

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۸/۰۷, ۰۲:۱۳
خاطرات شما هم قشنگ بود :)
کلا این جور خاطرات قشنگه...
امروز بود...سرما خوردگی من به اوجش رسیده بود و به همین دلیل سعی میکردم خیلی پسرخالمو بوس یا بغل نکنم...اومد جلوم، بوسم کرد...
گفتم سرما نخوریییییییی؟ گفت، بزار سرما بخورم، مدرسه نرم ;)
سلام
يا علي ع
هايي گفتي من توي مدرسه هيچ موقع هييييچ موقع سرما نخوردم .دوستان سرما ميخوردن ومن تعجب ميكردم.ولي خوب دوستان سرما ميخوردن مدرسه مي امدن .اگر زياد سرما خورده بودن معلم خودش ميفرستاد خونه .بچه هم بچه هاي قديم .نه انقدر قديم همين 10 سال پيش.

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۸/۰۷, ۰۲:۱۶
یه بار تو آسمون خیلی سردم شد میخواستم چایی بخورم ولی قند نداشتم ،بدون قند که نمی شد منم یه ستاره کوچولو پیدا کردم از اون کوچیکا بعدش انداختمش توی لیوان چایی وهمش زدم اینقد شیرین شد چاییه!!!
حالا هنوز تا هنوزه همه یادشون میاد به اون قصه مخصوصا وقت چایی که میشه و واقعا برا خودمم خاطره ی شیرینیه این که تو لحظه های بچگی آدم چه ذهن پاک وآرزوهای قشنگی داره ...
سلام
يا علي ع
چايي نوش جان الان هم بريد توي آسمان فقط بدانيد هوا الوده است اون چايي ديگر شيرين نيست چايي قهوه از كار در مياد.

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۸/۰۷, ۰۲:۲۰
چه خاطرات قشنگی بودند نازی!!!!!!!
منم دو تا دختر کوچولو دارم لحظاتی خوشیه در کنارشون بودن به شرطی که جیغ نزنن
حانیه دختر کوچیکم سه سالشه ولی خیلی حرفای شیرینی میزنه طوری که همه فامیل
از حرف زدنش خوششون میاد. هر وقت با من حرف میزنه ومن نگاهش میکنم خیره به چشمام میشه و میگه: مامانی تو خیییییییییلی مهربونی ، تو خیییییلی نازنینی نه؟؟؟
این علامت سوالی که آخرش میذاره منو کشته
من بهش میگم عزیزم تو هم مهربون و نازنینی !!! بعدش میگه آخه تو خیلی خوبی
حالا آخر سر میدونین در کل بعد از این همه تعریف میگه قول میدی برام آداس بخری؟؟
آخه به آدامس میگه :آداس قبلنا میگفت :آدات
خلاصه که اگه بخوام از هر کدوم از حرفاش براتون بگم باید چندتا پست دیگه بزنم حالا قسمتای بعد از مکالمات شیرین خودشو و آبجیش براتون مینویسم الان سرعت اینترنت خیلی بده
بچه داداشم خودكار خواهرم رابرداشت مادرش گفت اين دگه خودكار را نميدهد خواهر گفت من ميگيرم گفت بگير خواهرم گفت بيا يك شكولات ميدم خودكار را بده هيچي خودكار را داد .ميخواستم بگم بچه هاي امروزي معامله گر هستن اگر يك جاي پيششون گير كرديد باهاشون معامله كنيد بديد بگيريد تا نديد نميدن سيستم خطري است
موفق باشيد
يا حق و يا علي ع

fatemeh...
۱۳۹۱/۰۸/۰۷, ۱۵:۲۷
سلام

کودکانه نیست ولی جالب بود برام.

بچه های ورودی همه تقریبا عید تا عید رو تعطیل کردن و رفتن خونه هاشون.
امروز هم با بچه های ورودی کلاس داشتم صبح
یه عده از بچه ها اومده بودن که خودشونو نشون بدن و بگن: دیدی استاد؟! ما چه شاگردای مثبتی هستیم؟! امروزم که بچه ها تعطیل کردن باز ما اومدیم

منم دیدم بیست- بیست پنج نفری هستن، خب کلاسو تشکیل دادیم. من نمیتونستم کلاسو تعطیل کنم اگر اینکارو میکردم آموزش بیچاره م میکرد.
برا همینم گفتم حالا که اومدید بشینید سر کلاس.

اونام انگار میخ گذاشته باشن زیرشون، هی بلند میشدن برن.

دیدم اینجوری نمیتونم نگهشون دارم، یه برگه دادم گفتم اسامیتون رو بنویسید بدید بهم.
اونام نوشتن و یه حضور غیاب کردم که بدونم کی به کیه؟!
خواستن برن، گفتم اسامیتون رو دارم حالا هر کی میخواد بره میتونه بره یه جلسه غیبت و یه نمره منفی داره پیش من
انقد قشنگ نشستن سرکلاس؟!!!!!
یکی از بچه ها میگفت: استاد غلط کردم و گذاشتن برا این جور وقتا، غلط کردیم اومدیم.

به جای یازده و نیم، یه ربع به دوازده تعطیل کردم کلاسو

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۸/۰۸, ۰۲:۰۲
به جای یازده و نیم، یه ربع به دوازده تعطیل کردم کلاسو
:Gig:
:Labkhand:
:Graphic (49):
:negah:

ناجی دلها
۱۳۹۱/۰۸/۰۸, ۱۱:۳۰
سلام
يا علي ع
چايي نوش جان الان هم بريد توي آسمان فقط بدانيد هوا الوده است اون چايي ديگر شيرين نيست چايي قهوه از كار در مياد.

آره به قول شما آسمونم آسمونای قدیم نه خیلی قدیما همین 10سال پیش نه؟؟؟
فکرمی کنم بچه های الان مثل دوره قبل شاداب نیستند واین همش به خاطر امکانات و ارتباطات عصر جدیده
که به جای حل مشکلات ، بیشتر مشکل ساز شده...
باید تا میتونیم بچه ها را به بازیهای دسته جمعی هدایت کنیم تا به وسایل جدید ورایانه ای خیلی وابسته نشن

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۸/۰۹, ۰۱:۳۴
آره به قول شما آسمونم آسمونای قدیم نه خیلی قدیما همین 10سال پیش نه؟؟؟
فکرمی کنم بچه های الان مثل دوره قبل شاداب نیستند واین همش به خاطر امکانات و ارتباطات عصر جدیده
که به جای حل مشکلات ، بیشتر مشکل ساز شده...
باید تا میتونیم بچه ها را به بازیهای دسته جمعی هدایت کنیم تا به وسایل جدید ورایانه ای خیلی وابسته نشن
سلام
يا علي ع
اره دگه موافق هستم (مثل هفت سنگ)

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۸/۱۳, ۰۹:۳۹
سلام!
امروز صبح، پسرخالم اومد پیشم، بهم گفت:
نیلوفر جون، بگو آب میوه چی میخوای؟
گفتم: منظورت چیه عزیزم؟
گفت: آب پرتقال، آب نارنگی، آب انار! طبیعیه طبیعی!
(جدیدا یه آب میوه گیری دستی خریدن، با اون آب میوه ی طبیعی میگیرن...)
گفتم کدوم بهترن؟
گفت: آب نارنگی شیرینه، بقیه ترش...
گفتم آب نارنگی ;)
به خیال اینکه بده بابام، یا باباش، برامون بگیره...
این قضیه گذشت و رفتم سر چمدونم، لباسامو مرتب کنم...
دیدم اومده پیشم، با دستای خیس!
میگه: برات آب میوه گرفتم، مشتیه مشتی! گذاشتم یخچال، هر وقت دوست داشتی بگو، برات بیارم...
انقد ناراحت شدم! یعنی، ازینکه خودش درست کرده بود...نمیدونستم چی بهش بگم...ولی چون نمیخواستم دلش بشکنه، نازشو کشیدم...
تو جواب دادن محبت بچه ها دارم کم میارم! :(

دايي حسن
۱۳۹۱/۰۸/۱۳, ۱۱:۰۶
انقد ناراحت شدم! یعنی، ازینکه خودش درست کرده بود...نمیدونستم چی بهش بگم...ولی چون نمیخواستم دلش بشکنه، نازشو کشیدم...
تو جواب دادن محبت بچه ها دارم کم میارم! :(
بسم الله
يا علي ع
سلام چرا ناراحت شديد اب ميوه كه خوبه والا ما كه چيزي از بچه خاله نديديم همينطور از بچه دايي .عمو .عمه ...حالا شما بجاي خوشحالي ناراحت ميشيد خوب مشكلي ندار ناناشو برداريد *راحت ميشيد.
حالا اين پسر خاله شما چند سال داره (تو مدرسه يادش دادن اينكارو بكنه:Khandan:
من زياد خاله و دايي ندارم يعني بچه هاي پدر بزرگ خدا بيامرزم 10 خواهر و برادر ميشن:Gig:
يكي از دايي بزرگم ميپرسه چند خواهر و برادر هستيد ميگه بگذار بشمارم:khaneh:
:ninii:ميگم اين http://www.askquran.ir/images/smilies/Medium/ninii.gifبجاي اب ميوه بد نيست امتحان كنيد:khaneh:
باز اين دايي حسن داره شوخي ميكنه بايد برخورد بشه:Cheshmak:
موفق باشيد
يا حق و يا علي ع

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۸/۱۳, ۱۵:۰۳
آخه دلم براش سوخت...این آب میوه گیریه دستیه، خیلی باید فشار داد...گناه داشت :(
پسرخالم کلاس چهارم هست...
ولی خیلی با هم خوبیم...
همون خوشگله :))
باورتون میشه همین الان داشت آب میوه دوباره میگرفت رفتم پیشش بهش کمک کنم، گفت: نمیخواستم متوجه بشی...
میخواستم سورپرایزت کنم!
وای خدا...:dokhtar:

fatemeh...
۱۳۹۱/۰۸/۲۸, ۱۵:۲۳
:Gig:
:Labkhand:
:Graphic (49):
:negah:

خوبشون کردم
انقد که اذیتم میکنن که حد و حساب نداره.

ولی خب خدا رو شکر فکر کنم تنها کسایی هستن که توی چهارصد و پنجاه نفر، یعنی هفت گروه، امتحانشونو از همه بهتر دادن
برا همینم امروز دعواشون نکردم

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۸/۲۹, ۱۳:۳۶
خیلی از لحظات شیرین رو نمیشه به زبون آورد....ای کاش میشد فیلم برداری کرد...
لحظه ای که بین پسر خالم و دختر خالم نشسته بودم...یکی ازون ور بوسم می کرد یکی از اون ور...
هر بوسشون مثل یک هدیه ی بهشتی برام بود...
...
لحظه ای که پسرخالم، بازی کامپیوتری رو از من برد و از فرط خوش حالی نمیدونست چی کار کنه...و بعد از اون 10 ها بار بهم میگفت، خوب بردمتااا ;)
...
لحظه ای که موهای بلند دخترخالم رو می بافتم...و بهش میگفتم، چقد تو خوش گلی! و اونم با لحجه ی شیرینش میگفت، مرسی... :)
وقتی که من حواسم یه جای دیگه بود و یک دفعه، پسرخالم پرید جلوم و داد زد تا منو بترسونه و منم از ترس داشتم غش میکردم... :دی... و بعد خنده های خوشگل اون...
.
.
.
بچه ها، شیرینی زندگین...ازینکه 4 سال، بزرگ شدنشون رو ندیدم، حسرت میخورم...

نیلوفر
۱۳۹۱/۰۹/۱۶, ۰۹:۱۸
دیروز رفتیم یه مشما پر انواع چیپس خریدیم...برگشتیم خونه...پسرخالم چیپسا رو گرفت جلوم چید...بعد بهم گفت: انتخاب کن!
گفتم، هر کدوم تو دوست داری :)
گفت، نه ، تو بگو!
گفتم، نه دیگه...تو بگو! :)
گفت، امکان نداره!!! بگو دیگه...
خلاصه هرکاری کردم...نه! :Labkhand: اصلا قبول نمی کرد...بهش گفتم، من 3 تا شو انتخاب میکنم، تو ازینها یکیشو بگیر...انتخاب کردم. عزیزم! بازم گفت، پس من چشمامو میبندم، شعر میخونم، هرجا وایستاد، اونو میخوریم. یعنی آخرشم یه طوری انتخاب کرد که، شانسکی باشه...:dokhtar:
...
ترکیب لباسم سبز و قهوه ای بود... (دقیقا رنگ چشمای پسرخالم!) بهش گفتم بیا پیش من بشین! اومد پیشم....گفتم خب! حالا چشماتو بهم قرض بده، به لباسم میخوره! :Cheshmak: یه لبخند شیرین تحویلم داد :dokhtar:
...
:Rose:

معز الاولیاء
۱۳۹۲/۰۳/۱۷, ۱۸:۲۰
سلام
دیشب شوهر خواهرم تعریف میکرد که رفته بود مسجد با پسر کوچیکش(یک سال و نیم)
همیشه خواهرم میبرد با خودش ولی دیشب خواهر زاده ام با باباش رفته...
تعریف میکرد میگفت موقع سجده کف پای نفر جلو رو قلقلک میداده و بنده خدا هی دستش رو میآورده جای پاش که قلقلک نده ولی باز همین آش و همین کاسه
بنده خدا نماز هم که تمام شده هیچی نگفته
خواهرم میگفت حالا اگه قسمت خانمها میبود اونقدر با بچه و مادر دعوا میکردن که خدا میدونه آدم بیزار میشه از مسجد رفتن با بچه
هی میگن مادر کجاست چرا اینجوری گذاشتتش داره نماز میخونه

ما که دیشب دیگه از خنده روده بر شده بودیم:Labkhand:

معز الاولیاء
۱۳۹۳/۰۲/۰۷, ۰۹:۰۴
رفته بودیم یه جا مهمونی:makhfi:
صاحب خونه یه دختر کوچولو داشت 4،3 سالش بود .:dokhtar:
نازش کردم و با لحن بچه گونه گفتم : خاله دون ، چن سالته عجیییجم؟؟اسمتو بهم میگی خانوم خوجل؟؟؟
چند ثانیه تو چشام نگاه کرد:tajob:...بعدش خیلی جدی گفت : مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:khandidani ::khandidani::khandidani:

:khaneh::khaneh::khaneh::khaneh::khaneh:

من واقعا از بچه های این دور و زمونه در عجبم !!!:moteajeb:

Im_Masoud.Freeman
۱۳۹۳/۰۲/۰۷, ۱۴:۱۳
دوم دبستان بودم ، مادرم همیشه پول مدرسه ام رو می گذاشت روی یخچال ، منم صندلی میگذاشتم زیر پام میرفتم پول رو بر می داشتم..:Gig:
یه روز نمی دونم صندلی رو کجا گذاشته بود هرچی می گشتم پیداش نمی کردم ، دیرمم شده بود ، اومدم در یخچال رو باز کردم پامو گذاشتم رو قفسه هاش و رفتم بالا از یخچال آویزون شدم ، همین که آویزون شدم یه دفعه یخچال داشت چپ میشد من دستمو ول کردم پرت شدم کنار یخچال بیچاره هم با مغز خورد زمین..:Gig: نزدیک بود یخچال بیفته روم..:Gig: ولی خدا منو حفظ کرد برای چنین روزی که شما از برکت وجودم استفاده کنید..:Gig:
مادرم زنگ زد به پدرم ، از سرکار رئیس شعبه شون رسوندش خونه ، بنده خدا رئیس شعبه شون همون دم در بهم گفت : چرا یخچالو انداختی فضول؟
منم گفتم : به تو چه؟ :Narahat:
به پدرم گفت : اااااااه:Moteajeb: این دیگه کیه :Moteajeb: اصلا نمیشه باهاش حرف زد :Moteajeb:
پدرم همیشه به شوخی میگه موقعی که بچه بودی تمام بذله گویان فامیل رو جمع می کردیم نمی تونستن بخندوننت از بس اخمو بودی و گریه می کردی..:Graphic (18):

fatemeh2
۱۳۹۳/۰۲/۰۷, ۱۸:۲۸
سلام

کودکانه نیست ولی جالب بود برام.

بچه های ورودی همه تقریبا عید تا عید رو تعطیل کردن و رفتن خونه هاشون.
امروز هم با بچه های ورودی کلاس داشتم صبح
یه عده از بچه ها اومده بودن که خودشونو نشون بدن و بگن: دیدی استاد؟! ما چه شاگردای مثبتی هستیم؟! امروزم که بچه ها تعطیل کردن باز ما اومدیم

منم دیدم بیست- بیست پنج نفری هستن، خب کلاسو تشکیل دادیم. من نمیتونستم کلاسو تعطیل کنم اگر اینکارو میکردم آموزش بیچاره م میکرد.
برا همینم گفتم حالا که اومدید بشینید سر کلاس.

اونام انگار میخ گذاشته باشن زیرشون، هی بلند میشدن برن.

دیدم اینجوری نمیتونم نگهشون دارم، یه برگه دادم گفتم اسامیتون رو بنویسید بدید بهم.
اونام نوشتن و یه حضور غیاب کردم که بدونم کی به کیه؟!
خواستن برن، گفتم اسامیتون رو دارم حالا هر کی میخواد بره میتونه بره یه جلسه غیبت و یه نمره منفی داره پیش من
انقد قشنگ نشستن سرکلاس؟!!!!!
یکی از بچه ها میگفت: استاد غلط کردم و گذاشتن برا این جور وقتا، غلط کردیم اومدیم.

به جای یازده و نیم، یه ربع به دوازده تعطیل کردم کلاسو

به نظرم حقشون بود(تا اینا باشند خود شیرینی نکنن):Labkhand:

یاس نرگس
۱۳۹۳/۰۲/۰۸, ۱۴:۱۰
با سلام
پسر کوچولوی من سه ساله بود با داداشش رفت مسجد، نماز جماعت بود ولی امام جماعت توی محراب نماز نخوند یعنی محراب خالی بود.
پسر بزرگم هم مکبر بود و پشت تریبون بودش که این پسره میره تو محراب و جلوی امام جماعت نماز میخونه البته به سبک خودش :negah:
آقا بزرگه حرص میخورد که بیا بیرون :narahat: اما اون اصلا انگار نه انگار ، ریلکس :bale:
خلاصه بعد از نماز، امام جماعت بهش گفت به بچه کاری نداشته باش دعواش نکن بزار هر کاری دوست داره بکنه تا خدای نکرده از مسجد زده نشه.
اما پسر بزرگم مثل اینکه حسابی از دست داداشش شاکی شده بود. :kalafeh:

mehrnosh
۱۳۹۳/۰۶/۲۳, ۱۶:۴۸
معمولا امام زاده که میرید بیشترین رنگی که در معماریش استفاده شده چیه ؟؟؟
حالا معماری نه ..همون فضای حاکم
سبزززز
یه رنگ ارام بخش
از بچگی هم به ما یاد دادن که ضریح و ببوسیم
رنگ در مسجد و امام زاده ها معمولا چه رنگیه ؟ سبز
مامانم میگه وقتی بچه بودم ...وقتی داشتیم میرفتیم امام زاده خاتون ...سر راه هر چی تیر چراغ برق که سبز رنگ بودن و ماچ کردم
مامانم وقتی این موضوع رو متوجه شده که دیگه رسیده بودیم امام زاده
http://www.askdin.com/images/smilies/Small/khaneh.gif
خیلی خدا دوستم داشته که برق سه فاز نگرفته بودم
http://www.askdin.com/images/smilies/Small/khandeh.gif
هر چند ...کلی تیر برق خالی رو بوس کردم
بالاخره میکروب که داشته
همین کارا رو با ما انجام دادن که ضد گلوله شدیم
به بچه هاتون راجع به این مسائل توضیح بدید

mehrnosh
۱۳۹۳/۰۶/۲۳, ۱۷:۰۱
من که فعلا خاطره ای ندارم
اما خاطراتی که با بچه های فامیل دارم و میگم




خب ...مهمون اومده واسه مامان دومی ..یعنی مادر شوهرم
کی؟
میگم صبر کن
خاله جان با سه تا بچه هاش .........که یکی اش نوزاده ....ولی اون دوتا .......دو تا پسر بچه ی شیطون و وروجک
خب بعدی
معرفی میکنم
زندایی جان به همراه دختر دسته گلش که مثل زلزله 8ریشتری میمونه
و اخرین مهمان
زنعموی عزیز به همراه دو گل نشگفته اش ...........که پسر هستن
شد چند تا بچه ؟
5تا
خاک خونه رو به باد داده بودن
تخت داداش و کن فیکون کرده بودن ..صندلی میز کامپیوترش و شکسته بودن ...و پوسترش و پاره کرده بودن
شیر اب توی حیاط و باز کرده بودن ......لاک پشت مون و روانی کردند ....دیگه هویج نمیخوره .....گل ها رو چیدن ....
اتاق مامانم ..........
لامپ اباژور و سوزونده بودند .... رو تختی کرم رنگ و شیر کاکائو روش ریخته بودند ........
روی میز غذا خوری قدم زدند .....کلید های ماشین لباس شویی رو قاطی پاتی کردند .........
به 300جا زنگ زده بودند و مزاحم شده بودند ...........در سطل اشغالی رو وسیله ی بازی و تفریح قرار دادند و در اخر خرابش کردند
این لیست کارهایی بود که در عرض 24ساعت انجام داده بودن
وقتی از در خونه وارد شدم قیافه ی مامانم اینجوری بود http://www.askdin.com/images/smilies/Small/crying.gif
بیچاره ............الهی بمیرم واسه مامانم
بعد مامانم گفت عروس گلم یه ساعت این بچه ها رو ببر پارک تا اعصاب و روانم اروم بشه
منم با روی گشاده قبول کردم
خب ..من به همراه ارمین ..ارش ....محدیس ....مهدی ...مهدیار .......رفتیم پارک
http://www.askdin.com/images/smilies/Small/khandidani.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Bye.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/khandidan.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/khoshali.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Mosighi.gif
اینم از بچه ها
خب رفتیم پارک
منم روی نیمکت پارک نشستم و داد زدم
برید بازی
کلا پارک در قرق شون بود که ناگهان بابا جان که همون پدر شوهر باشه از راه رسید
بچه جیغ کنان گفتن ...عمو عمو بیا ما رو هل بده http://www.askdin.com/images/smilies/Small/tavallod.gif
همشون توی چرخ و فلک نشسته بودند
بابا هم هی هل داد و چرخوند و چرخوند
تا صدای جیغشون بلند شد http://www.askdin.com/images/smilies/Small/god.gif
بابا هم به تلافی اذیت هایی که شده بود ....هی چرخ و فلک و میچرخوند
بابام گفت دیگه میرید تو حیاط لاکی رو بیارید تو خونه
همگی داد زدن : نه عمو دیگه نمیریم ..غلط کریدم
دوباره گفت : دیگه میرید رو میز ناهار خوری بشینید
همگی داد میزدن : نه دیگه نمیریم
خلاصه بابا کلی باهاشون اتمام حجت کرد
بالاخره بچه بودند دیگه .....بعد از یه تنبیه کوچولو چرخ و فلک ایستاد http://www.askdin.com/images/smilies/Small/shad.gif
حالا نوبت بابا بود http://www.askdin.com/images/smilies/Small/taeed.gif
توی چرخ و فلک نشت و این پنج تا وروجک ....چرخوندن و چرخوندن http://www.askdin.com/images/smilies/Small/gun.gif
باباhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/chakeretim.gif هم با اون صدای کلفت مردونه اش داد میزد http://www.askdin.com/images/smilies/Small/kill.gif..تو رو خدا بچه ها نگه دارید ..داره سرم گیج میره .....http://www.askdin.com/images/smilies/Small/nashenas.gif
بچه ها هم هر کر کنان میگفتن : برامون بستنی میخری ؟http://www.askdin.com/images/smilies/Small/nishkand.gif
بابام داد میزد :اره ...اره ..فقط این چرخ و فلک و نگه دارید
دوباره گفتن: یکی از لاک پشت هاتون و میدی ؟
بابام داد میزد : هر چی دوست داری ببر..لاک پشت ..خرگوش..گربه ...فقط تو روجون مادرت نگه دار
چقدر خندیدم به این انقام کودکانه
به زور چرخ و فلک و نگه داشتم ........بابای بیچاره روی چمن ها سینه خیز راه میرفت
از بس که چرخونده بودنش
http://www.askdin.com/images/smilies/Small/khobam.gif

mehrnosh
۱۳۹۳/۰۶/۲۳, ۱۷:۰۵
رفته بودیم یه جا مهمونی:makhfi:
صاحب خونه یه دختر کوچولو داشت 4،3 سالش بود .:dokhtar:
نازش کردم و با لحن بچه گونه گفتم : خاله دون ، چن سالته عجیییجم؟؟اسمتو بهم میگی خانوم خوجل؟؟؟
چند ثانیه تو چشام نگاه کرد:tajob:...بعدش خیلی جدی گفت : مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:khandidani ::khandidani::khandidani:

:khaneh::khaneh::khaneh::khaneh::khaneh:

من واقعا از بچه های این دور و زمونه در عجبم !!!:moteajeb:






:Graphic (18): دیگه اخر ضایع شدن بوده

خیلی موقعیت بدی بوده

mehrnosh
۱۳۹۳/۰۶/۲۳, ۱۷:۱۰
خب میریم سری دوم ..........
ما و مهمان ها
توی راه برگشت به پارک
ارش شل راه میومد ...........http://www.askdin.com/images/smilies/Small/mohandes.gif.محدیس از اون ور خیابون ...شعر خونون و اسه اسه راه میومد ..http://www.askdin.com/images/smilies/Small/dohkhtar.gif.اگه گلی هم میدید میچید ...http://www.askdin.com/images/smilies/Small/khandidani.gif....مهدیار قهر کرده بود میگفت بغلم کن ......http://www.askdin.com/images/smilies/Small/nini.gif....مهدی کلید های بابا رو برداشته بود و بهش پس نمیداد .http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Box.gif..بابا بدو مهدی بدو http://www.askdin.com/images/smilies/Small/khoshali.gifو اما ارمین
تا سرم و چرخوندم که ببینم کجاس؟
بعله ...دستش و گذاشت رو زنگ و الفراررررررررررررررhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/farar.gif
بچه ها هم به دنبالش http://www.askdin.com/images/smilies/Small/khoshali.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/khoshali.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/khoshali.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/khoshali.gifhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/khoshali.gif
بابا رو یادم رفت .........http://www.askdin.com/images/smilies/Small/chakeretim.gif
اون دیگه بدتر .............انگار دو ماراتون شرکت کرده .http://www.askdin.com/images/smilies/Small/khoshali.gif..همچین میدویید که به گرد پاش هم نمیرسیدم
من موندم و یه صاحب خونه ی عصبی که باید ازش معذرت خواهی میکردم http://www.askdin.com/images/smilies/Small/badbakht.gif

مردم از خجالت تا معذرت خواهی کردم
دوست داشتم تو اون لحظه یه قطره اب بشم برم تو زمین ..یا دود بشم برم تو اسمون
فقط جلوی درب اون خونه نایستم
بعد ها که از بابا پرسیدم چرا واینستادی
گفت که اون خونه خونه ی یکی از همکاراشه که بد جور اباهاش رو دربایسی داره و مجبور بود فرار و بر قرار ترجیح بده

نتیجه اخلاقی:
وقتی مهموناتون بچه زیاد مخصوصا شیطون دارن فرار و بر قرار ترجیح بدید http://www.askdin.com/images/smilies/Small/khaneh.gif

mehrnosh
۱۳۹۳/۰۶/۲۳, ۱۷:۴۴
اقاجان میخوای بمیری..........؟




عید بود و همه خوشحال
نیمه شب بود ..کنار خاله کوچیکه روی تشک خوابیده بودم و از چند ماهی که ندیده بودمش و چه اتفاقایی برام افتاده بود تعریف میکردم که ....
با صدای عمه عمه گفتن های یه مرد گوشام و تیز کردم و تو چشمای خاله ام نگاه کردم
اونم به همون چیزی فکر میکرد که من فکر میکردم
یعنی این مهمون نا خونده ..اونم این موقع ..تو این ساعت ....کیه و چه خبره
وقتی به توی حیاط رسیدم ...یه مرد جوون و دیدم که دستش و به دیوار تکیه داده بود و شونه های مردونه اش بر اثر گریه میلرزید
مادر بزرگ روی زمین نشسته بود و حین اینکه گریه میکرد چیز های نامفهومی رو زیر لب زمزمه میکرد
مات صحنه بودم
که با جیغ زدن های خاله هام و گریه مردانه مرد های خونه ....لحظه به لحظه گیج تر مشدم
بدون اینکه بخوام بغض تو گلوم جمع شد و اشک از رو گونه هام راه گرفت
بعد از یه گریه طولانی خوابم گرفت ...صبح که از خواب بیدار شدم همه ی اهالی خونه ناراحت بودن
بابام بهم گفت که حاضر بشم قراره بریم امامزاده
بدون هیچ حرفی لباس پوشیدم
فضای پر از گل های زرد و وحشی غم و غصه رو از یادم برد ..گریه های مردانه دایی رو از ذهنم پاک کرد ...چشمای سرخ مادر بزرگ و از خاطرم شست ....هق هق مامان و خاله هام و با خودش از ذهنم برد
یه عالمه گل چیدم ..با حوصله شلنگ گوشه امامزاده رو برداشتم و قبر ها رو شستم و روی هر کدوم یه دسته گل زرد گذاشتم
جمعیت زیادی توی قبرستان امامزاده بودن
هیچکی به من اهمیت نمیداد ...منم به اون ها اهمیت نمیدادم
جمعیت سیاه پوش ..با نظم خاصی حرکت میکردن و جسمی روی دستاهاشون حمل میکردن
به سمتشون رفتم ....از بین مرد های سیاه پوش و قد بلند رد شدم و خودم و به یکی از خاله هام رسوندم
حین اینکه گریه میکرد منو بغل کرد و سرم و روی شونه اش گذاشت
اما من دیدم ..جسمی که روی دستا حمل میشد و توی چاله ای گذاشتن ....
و بعد ....جمعیت به عقب هل داده شد
برام عجیب بود .....میخواستم از بغل خاله ام پایین بیام که نمیزاشت ..با چشمای اشک الود و چهره سرخ اش ..با صدای تو دماغی گفت –کجا؟گم میشی
انگشتم و به سمت بابام نشونه رفتم و گفتم میرم پیش بابام
همین که بابا رو دید ..حلقه دستاش شل شد و از بغل پایین رفتم
دست بابا رو کشیدم و گفتم ..بغلم کن
-مهرنوش برو بازی کن
بیشتر استین لباس اش و کشیدم و با لج بازی گفتم .-بغلم کن
نفسی کشید و بغلم کرد
سرم و روی شونه اش گذاشتم و گفتم –بابا چی شده ؟چرا مامان گریه میکنه
بابا-به خاطر اینکه ننه جون مرده
به لطف ماهی و جوجه هایی که تو خونه داشتم خیلی خوب معنی مردن و میفهمیدم
همین جور که گریه میکردم گفتم –چرا ننه مرد ..اون که حالش خوب بود
بابا –به خاطر اینکه پیر شده بود
-پیر یعنی چی؟
بابا-یعنی موهات سفید بشه ...دندون هات بریزن ...نتونی راه بری
همین حرفای برای برام کافی بود که تو ذهنم این باور نقش ببنده که
کسایی که نمیتون راه برن و دندون ندارن و موهاشون سفیده پیر هستن و به زودی میمیرن
چند ماه بعد بادیدن موهای سفید اقاجانم زدم زیر گریه و گفتم ...اقاجان میخوای بمیری؟

mehrnosh
۱۳۹۳/۰۶/۲۳, ۱۷:۴۸
سر کلاس بودیم که تقه ای به در خورد
خانوم معلم حینی که از کلاس بیرون میرفت به بچه ها یاد اور میشد که شلوغی نکنن
بچه ها هم حرف گوش کن ...شلوغی نکردن ..اما کلاس پر شد از پچ پچ های در گوشی
در کلاس باز شد
همه سیخ سر جاشون نشستن ...انگار نه انگار که داشتن چی کار میکرد
یه خانوم چادری وارد کلاس شد
خانوم معلم گفت هیس ..ساکت ..فلانی بیا پای تخته
همکلاسی هم همینطور که لبخند دندون نما میزد رفت پای تخته
لبختد اش اینقدر گشاد بود که سی دو تا دندون اش مشخص بود
از هزار کیلومتری داد میزد که قند داره تو دلش شکلات میشه
خانوم معلم ...بسته مربع شکل کادو پیچ شده رو به دست اش داد و گفت
اینم جایزه ات واسه اینکه درس ات و خوب میخونی
این شد که از فردا گاه و بیگاه شاهد تشویق بچه ها توسط مادر هاشون میشدم
من که درسم خوب بود ....هیچ وقت از مامانم توی درسام کمک نگرفته بودم ...پس چرا برام جایزه نمیگرفت؟
غرورم اجازه نمیداد که ازش بخوام برام جایزه بگیره
پول تو جیبی هام و جمع کردم و واسه خودم یه دفترو مداد و پاک کن خریدم
کادو اش کردم ....داداشم و که از خودم دو سال بزرگتر بود و صدا زدم و گفتم
این و فردا بیار مدرسه مون ..بگو مهرنوش خیلی دختر خوبیه ....
داداشم هم خجالتی ..میگفت نه ..من نمیام ...کلی تاقچه بالا گذاشت ..اما راضی اش کردم
فردا توی کلاس دل تو دلم نبود ....نکنه داداش از خجالت کادو رو پرت کنه دم در مدرسه و فرار کنه ..نکنه یادش بره ..نکنه به مامان بگه ....نکنه ...........
تا اینکه در کلاس به صدا در اومد ...قلبم گروپ گروپ میزد ....کف دستام عرق کرده بود و مداد از تو دستم سر میخورد
سرم و بیشتر توی دفترم فرو کردم ..انگار با نگاه کردن تو چشم همکلاسی هام خودم و لو میدم و میگم ..این کادو از طرف خودم به خودم اهدا میشه
خانوم معلم بیرون رفت و به تنهایی وارد کلاس شد ....صدام زد
با سری پایین انداخته شده پای تخته رفتم و کادو رو گرفتم
لبخند از رو لبم پر کشیده بود ....خبری از اب کردن قند تو دلم نبود ..به جاش یه بغض گنده بود
به خودم که نمیتونستم دروغ بگم
میتونستم ؟

mehrnosh
۱۳۹۳/۰۶/۲۳, ۱۷:۵۱
سوال پیچ.....

فصل مهمونی بود ....من و مامان دومی توی اشپزخونه و به شغل شریفمون مشغول بودیم (اشپزی)
خاله ها توی اتاق بودن .....جوونا رفته بودن بیرون پیاده روی .....اقای شوهر لالا ....اقایون توی حیاط و زیر و رو کردن پیچ ها و موتور ماشینشون ..... و بابا دومی و مهدی مشغول تماشای برنامه کودک
خلاصه هر کس به یه نحوی مشغول بود
همین جور که روی میز نشسته بودم و اشک میریختم و پیاز خرد میکرد
توجهم به حرفای بابا دومی و مهدی جلب شد
بابا- نگاه کن ..چه دخترای خوشگلی اند ..ای خدا چی میشد منم یه دختر مثل اینا داشتم
مهدی-عمو تو که دو تا دختر خوشگل داری
بابا –من ؟ نه ...
مهدی –پس خاله مهرنوش و خاله زهرا چیه ان ؟ دختر ند دیگه .....
بابا-نه اونا دخترم نیستن ...
مهدی –پس چرا بهشون میگی دختر گلم ....
بابام هم زد زیر خنده
بابا –اونا عروسم هستن نه دخترم
مهدی-ولی خاله مهرنوش که عروس نیست
بابا-منظورم اینه که زن پسرمه
مهدی-یعنی چی ؟
بابا هم مثل مرد کم اورد و گفت
بابا–اِ اِ اِ این برنامه هه شروع شد ..دیگه حرف نزن

mehrnosh
۱۳۹۳/۰۶/۲۳, ۱۷:۵۴
حالا من جواب مامانم و چی بدم ؟

کسی خونه نبود ....تنهای تنها...کنار بخاری نشسته بودم و به شعله های ابی رنگ و خوشگل نگاه میکردم ..که چه طور کنار هم ..منظم به حرکت در میان ..انگار که دست تو دست هم میرقصن ....گرماش باعث شده بود صورتم داغ بشه .....این داغی باعث کلافه گیم شد .....دل از رقص ابی رنگ شعله ها کندم و رفتم دستشویی صورتم و شستم
خنکی اب ....خیسی اب ..برام جالب بود ..با خودم فکر کردم از چی تشکیل شده
اینقدر سوالام بی جواب مونده بود که ترجیح دادم خودم و خسته نکنم و در مورد اب سوالی نپرسم
کنار بخاری ایستادم و دستام خیسم و بالا نگه داشتم
قطره های اب از دستم میچکید و در کسری از ثانیه محو میشدن ...صدای جیز ..جیز ...خیلی بامزخ بود
برام بیش از اندازه جالب بود ...انگار شعبده بود ...بازم به طرف اشپزخونه دویدم و دستام و خیس کردم و ....قطره ها روی اهن داغ بخاری میچکید و محو میشد ...با ذوق پریدم تو اشپزخونه و با یه لیوان اب برگشتم .....قطره ها پشت هم ..با نظم خاصی میچکیدن و محو میشدن ....خندیدم و باذوق بیشتری به سمت اشپزخونه دوییدم ....چه کشف جالبی ....قطره های اب ...با گرما محو میشن ....
قابلمه رو پر از اب کردم و کنار بخاری گذاشتم ....
لیوان و پر اب کردم حالا قطره های اب با هم جمع شدن - روی بخاری پاشیدم...
قطره ها هم با هم دیگه داد زدن جیز
غش غش خندیم و بازم لیوان و پر اب کردم و روی بخاری پاشیدم ....
رقص شعله های ابی رنگ بهم ریخت ...اما ...کم نیوردن ....بعد از چند لحظه ...دوباره صف مرتب شد و دست تو دست هم شروع به رقصیدن کردن
قابلمه رو برداشتم و دریای کوچیکی از قطره های اب و روی اهن داغ ریختم .....قطره فریاد زدن ....
از فریادشون ترسیدم و قابلمه از دستم افتاد
فریادشون اینقدر بلند که علاوه بر صدای جیز جیز .....خیلی صدا ها به گوشم رسید
...صدای چرق چرق ترک خوردن شیشه بخاری و ریختنون ....محو شدن شعله های ابی رنگ ...و بعد از چند دقیقه بازگشتشون ..که اینبار با صدای پق ....پای کوبان برگشتن
....دیگه نخندیدم ....شیشه شکسته ی بخاری ......
فرش خیس شده ....
چشمای منم خیس شد ...به شعله ی ابی رنگ گفتم ....حالا من جواب مامانم و چی بدم ؟


ادمه دارد .........

mehrnosh
۱۳۹۳/۰۶/۲۳, ۱۷:۵۸
شیشه شکسته بود ..فرش خیس شده بود ...حالا که دقت بیشتری میکنم میقهمم که اهن داغ بخاری به طرز فجیحی کثیف شده
حالا جواب مامان و چی بدم ....؟

با خودم گفتم
مامان حتما منو کتک میزنه ......

نه نه ...مگه اون دفعه رو یادت رفت ....زیر غذا رو زیاد کرده بودم کتکم زد
....این دفعه حتما منو میکشه
....نه نه ...مگه یادت نیست ...اون دفعه که پارچ اب و ریختم داشت منو میکشت
....ااینبار حتما منو کتک میزنه ..بعد منو میکشه ..بعد هم خاکم میکنه
از تصوراتم ترسیدم ...
بدو رفتم و قابلمه رو سر جاش گذاشتم
بدو بدو رفتم تو اتاقم و شتلق در و بهم کوبیدم و پریدم تو تخت و خوابیدم
اره ..اینجوری بهتره ...میگم من خواب بودم خودش شکست
پلک هام و محکم بهم فشار دادم تا بخوابم ...اما از زور استرس خوابم نرفت
صدای در حیاط و که شنیدم ..احساس کردم عین بید مجنون میلرزم ....گوشام و تیز کردم .....
در باز شد ..صدای وای گفتن مامان ...و بعد ..باز شدن در اتاق
خوندن اشهد و بلد نبودم ..وگرنه حتما میخوندمش
به زور پلک هام و بستم ...دندونام و بهم فشار دادم تا دندونام کلیک کلیم بهم نخورن
اما ..پتو کنار رفت ...دستی که تکونم میداد ..همه و همه بهم میگفت ...پاشو ..اینجا دیگه اخر خطه ....هیچ راه فراری نیست
چشمام و باز کردم و بابام و دیدم
با دیدن بابا ..نفسم مثل فوت بیرون دادم ...اخیش ...به خیر گذشت
بابا –مهرنوش ..شیشه بخاری چی شده ؟
اگه راستشو بگم منو دعوا نمیکنی؟
بابا-نه ...
ماجرا رو تعریف کردم و بابام هم خیلی عادی گوش میداد
بعد از اتمام حرفام گفت که من دیگه بزرگ شدم ..خانوم شدم ..نباید بدون اجازه ی بزرگترا به وسایل دست بزنم و ایناااااااااا
که مامانم که پشت در بود و شاهد اعترافاتم و برخورد ملایم بابا جان بود عصبی پرید تو اتاق و در یک اقدام نا جوان مردانه یک سیلی نثارم کرد که برق از سرم پرید


حالا که بزرگ شدم به مامانم میگم : خو همین کارا رو میکردی که جرات گفتن حقیقت و نداشتم
گفتم خدا حتما منو بابت دورغام میبخشه ....اما تو منو به خاطر شیطناتام به قتل میرسونی

melosa8
۱۳۹۳/۰۷/۲۱, ۰۹:۳۵
بچه ها همیشه شیرین هستند و برکت خدان...

شقایق
۱۳۹۳/۱۰/۲۲, ۱۴:۴۵
سلام خب من هم یه خاطره شیرین ازخواهرزاده ام بگم

تازه ویزامون گرفته بودیم و بعدچندسال وخورده ای یه سفر رفتیم دبی

این قدر کیف داشت بگردی حیف که خیلی منو نبردن بگردونن یه چندوقتی تو آشپزخونه ظرفا رو شستم وخلاصه شدم خاله!

یه کم بفهمی نفهمی عربی بلدبودم اما خواهرجون گفته بودبگو:ذن!!یعنی خب!!تا دیگه مشکلی نداشته باشی

سوار ماشین بودیم هردفعه اون پسربچه شیطون خاله خاله گفت و چندتاکلمه عربی گفت من هم گفتم:ذن ذن!!

یه دفعه منو زد!!

که یکی به دادم رسید که این می گ اجیب مایییییی!! یعنی آب می خوام تو هم می گی ذن ذن خب خب و آب هم بهش نمی دی که!!

حالا باید به خاطرآب خاله کتک بخوره!!

مای بخوره پس کله ات!!خاله رو نزن راه دورودراز اومده دیدنی!

اصن یه وضی!!:Gig:

شقایق
۱۳۹۴/۰۷/۳۰, ۱۴:۱۳
داستان کودکانه در مورد امام حسین (ع)
http://www.parsnaz.ir/user_files/L137136232682.jpg

عمو سعید من یک ورزشکار قوی است. من او را خیلی دوست دارم. یک روز به او گفتم تو بهترین عموی دنیا هستی. عمو سعید کمی فکر کرد و گفت :نه من بهترین عموی دنیا نیستم ولی بهترین عموی دنیا را می شناسم.
گفتم خوب او کیست؟
عمو سعید گفت بهترین عموی دنیا حضرت عباس علیه السلام است.
گفتم چرا او بهترین عموی دنیاست؟
عمو سعید گفت: خوب قضیه اش مفصل است.
گفتم مفصل باشد خواهش می کنم برایم تعریف کنید.
عمو سعید گفت: در کربلا، کاروان امام حسین به وسیله دشمنان محاصره شده بود. دشمنان سنگدل ،نمی گذاشتند که امام و یارانش از آب رودخانه ی فرات استفاده کنند. قحطی آب، خیلی زود همه ی اهل حرم را تشنه کرد. بیشتر از همه، بچه ها تشنه شده بودند.
اما بچه های امام حسین می دانستند که عموی شجاعشان می تواند از میان محاصره کنندگان عبور کند و برایشان آب بیاورد. چون عموی آنها یک فرمانده ی بسیار قدرتمند و یک شمشیر زن ماهر بود.
وقتی تشنگی شدید شد، حضرت عباس به دستور امام حسین، همراه بیست نفر دیگر به سمت گوشه ای از رودخانه ی فرات حمله کرد. او با شجاعت و مهارت زیادی مشغول جنگیدن با سربازان یزید شد و حواسشان را پرت کرد تا دوستانش بتوانند مشکها را پر از آب کنند. مشکها که پر شد همگی توانستند از دست سربازهای یزید فرار کنند و آب را برای اهل حرم بیاورند.
بچه هایی که جلوی خیمه ها ایستاده بودند دیدند عمو در حالیکه مشک آب روی دوشش گرفته ،به سمت آنها می آید. بچه ها از پیروزی عمو خوشحال شدند.

من از حرفهای عمو سعید خوشم آمد و ذوق کردم اما عمو سعید با ناراحتی گفت: روز عاشورا اتفاق دیگری افتاد. آن روز این عموی مهربان دیگر نتوانست بچه ها را خوشحال کند.
او با مشک آب به سمت رودخانه رفت اما بعضی از سربازان، پشت درختها پنهان شده بودند و از پشت سر و از پهلو ،به او حمله کردند و او را تیرباران کردند.
عمو عباس با وجود اینکه از دستهایش خون می ریخت، مشک آب را به دندانش گرفته بود و سعی می کرد هر طوری شده مشک آب را به خیمه ها برساند. اما دشمنان، او را محاصره کردند و مشکش را پاره کردند و خودش را هم به شهادت رساندند.
عمو سعید، آخر قصه را در حالی برایم تعریف کرد که اشک می ریخت. من هم آن روز برای بهترین عموی دنیا گریه کردم .منبع:با اقتباس از کتاب زندگانى حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام،

نیلوفر
۱۳۹۴/۰۷/۳۰, ۱۸:۲۷
عاشق این نوزادایی هستم که سربند یا حسین میبندن. پسرخاله ی خودم ۱سالو نیمشه سربند بسته بودن براش یه زنجیرم دستش بود, خیلی ماه شده بود.آخ آخ لپاشو میخواستم بخورم