PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ✿^**^✿ واینگونه همسر داری کردند ...( درسهایی از زندگی همسران شهدا) ✿^**^✿



╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۵/۰۵, ۱۲:۲۷
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/01162783143380750798.gif

(http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/01162783143380750798.gif)
(http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/01162783143380750798.gif)http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


(http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)سلام خدمت همه ی بزرگواران

دوستان در این تایپیک قصد داریم با خاطراتی از همسر داری شهدا آشنا شویم

تا ببینیم که این عزیزان چطور این امر مهم را انجام می دادند

تا درسی بشود تامل بر انگیز برای همه ی ما

(http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۵/۰۵, ۱۲:۳۲
قدر شناس
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)
شهید سید عبدالحمید قاضی میر سعید



یه شب بارونی بود.
فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستن ظرفها .
همین طور که داشتم لباس میشستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده.

گفتم اینجا چیکار میکنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟

دو زانو کنار حوض نشست و دستهای یخ زدمو از تو تشت بیرون اوردو گفت: ازت خجالت میکشم .من نتونستم اون زندگی که در شان تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس میشسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه ...

حرفشو قطع کردمو گفتم : من مجبور نیستم . با علاقه این کار رو انجام میدم.

همین قدر که درک میکنی . میفهمی . قدر شناس هستی برام کافیه.



http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)

نشریه امتداد شماره 11





مقام معظم رهبری

منظور از کمک فقط شستن ظرف و ... نیست .
البته اینها هم کمک است ولی بیشتر کمک روحی است. کمک معنوی و فکری است.
مرد باید ضرورتهای زن را درک کند ، احساسات او را بفهمد و نسبت به حال او غافل نباشد.

مطلع عشق ص

81

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۵/۰۷, ۰۸:۵۳
تاس کباب
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)
شهید یوسف کلاهدوز

اوایل ازدواجمون بود و هنوز نمیتونستم خوب غذا درست کنم. یه روز تاس کباب بار گذاشتم و منتظر شدم تا یوسف از سر کار بیاد.

همین که اومد ،رفتم سر قابلمه تا ناهارو بیارم ولی دیدم همه ی سیب زمینی ها له شده ، خیلی ناراحت شدم. یه گوشه نشستم و زدم زیر گریه.

وقتی فهمید واسه چی گریه میکنم ، خنده اش گرفت .

خودش رفت غذا رو آورد سر سفره .
اون روز اینقدر از غذا تعریف کرد که اصلا یادم رفت غذا خراب شده

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)

1. نیمه پنهان ماه ، جلد 8



مقام معظم رهبری:

خانواده در اسلام یعنی محل سکونت دو انسان ، محل ارامش روانی دو انسان ، محل انس دو
انسان با یکدیگر ، محل تکامل یک نفر به وسیله ی یک نفر دیگر.
آنجایی که در آن صفا مییابد ، راحتی روانی میابد ، این محیط خانواده است.

مطلع عشق ص

27

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۰۷, ۰۹:۱۷
ارتباط رفتاری همسران
(http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)


همسر شهید دقایقی:

یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: «بابت امروز صبح معذرت می خواهم.» می گفت: «نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.»*


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

* نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37.

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۰۷, ۰۹:۲۰
ارتباط کلامی همسران
(http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif)


همسر شهید همت:

3 روز بعد از تولد فرزندم مهدی، ساعت 3 صبح از منطقه برگشت، عوض اینکه برود سراغ بچه، آمد پیش من و گفت: «تو حالت خوبست ژیلا، چیزی کم و کسری نداری بروم برات بخرم؟ گفتم: الان؟ (3 صبح بود) گفت: خوب آره هر چیزی بخواهی بدو می روم، می گیرم، می آورم.»


گفتم: احوال بچه را نمی پرسی؟ گفت: تا از تو خیالم راحت نشود نه.


بعد مادرش آمد و رختخوابی مرتب برایش انداخت که بخوابد، گفت: «لازم نیست، من دوست دارم بعد از چند وقت دوری امشب را پیش زن و بچه ام باشم.»


آمد همان جا روی زمین پیش من و مهدی نشست. البته نیم ساعت بعدش از شدّت خستگی خوابش برد.»*



مادر شهید می گوید: سختیهایی که همسر شهید همت کشید، فکر نکنم در زمان ما کسی کشیده باشد، خودش می گفت: خدایا من چه کنم با این همه تنهایی (روزها، ماهها) و دزد (چند بار در نبود همت) و عقرب (یک روز 25 عقرب کشتم حتی در رختخواب کودکم) و موشک (خانه شان در معرض موشک باران و او تنها در شهر دزفول غریب بود). امّا در پرتو زندگی با همّت که اینچنین با محبت بود، می گفت: «در اوج تمام آن سختیها، محرومیتها، ترسها و حتی ناامیدیها، خودم را خوشبخت ترین زن دنیا می دانستم.




http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

* به مجنون گفتم زنده بمان، ص38.

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۰۷, ۱۳:۰۵
ارتباط کلامی همسران
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر شهید میثمی:

هیچ وقت به من نگفت برای شهادتم دعا کن. می گفت: لزومی نداره آدم به همسرش از این حرفها بزنه. [زیرا نمی خواست حرفی بزند که همسرش را ناراحت کند]. گفتم: می دونم برای شهادتت زیاد دعا می کنی، اگر منو دوست داری دعا کن با هم شهید بشیم، از شما که چیزی کم نمی شه؟ گفت: «دنیا حالا حالاها با تو کار داره.» گفتم: بعد از تو سخت می گذره. گفت: دنیا زندان مؤمن است.*


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif
*یادگاران5، شهید میثمی،ص90.

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۰۷, ۱۷:۵۷
اثر دعا
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر شهید همت :

مشغول آشپزی بودم، آشوب عجیبی در دلم افتاد، مهمان داشتم، به مهمانها گفتم: شما آشپزی کنید من الان بر می گردم. رفتم نشستم برای ابراهیم نماز خواندم، دعا کردم، گریه کردم که سالم بماند، یک بار دیگر بیاید ببینمش. ابراهیم که آمد به او گفتم که چی شد و چه کار کردم. رنگش عوض شد و سکوت کرد، گفتم: چه شده مگر؟ گفت: درست در همان لحظه می خواستیم از جاده ای رد شویم که مین گذاری شده بود. اگر یک دسته از نیروهای خودشان از آنجا رد نشده بودند، می دانی چی می شد ژیلا؟ خندیدم. باخنده گفت: تو نمی گذاری من شهید بشوم، تو سدّ راه شهادت من شده ای؟ بگذر از من!*


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

*به مجنون گفتم زنده بمان، فرهاد خضری، کتاب سوم، ص54.

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۰۸, ۰۲:۵۰
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر سردار شهید عباس کریمی:

تواضع و فروتنی عباس باور نکردنی بود. همیشه عادت داشت، وقتی من وارد اتاق می شدم، بلند می‏شد و به قامت می‏ایستاد. یک روز وقتی وارد شدم روی زانوانش ایستاد. ترسیدم، گفتم: عباس چیزی شده، پاهایت چطورند؟ خندید و گفت: «نه شما بد عادت شده‏اید؟ من همیشه جلوی تو بلند می‏شوم. امروز خسته‏ام. به زانو ایستادم». می‏دانستم اگر سالم بود بلند می‏شد و می‏ایستاد. اصرار کردم که بگوید چه ناراحتی دارد. بعد از اصرار زیاد من گفت: چند روزی بود که پاهایم را از پوتین در نیاورده بودم. انگشتان پاهایم پوسیده است. نمی‏توانم روی پاهایم بایستم. عباس با همان حال، صبح روز بعد به منطقه جنگی رفت. این اتفاق به من نشان داد که حاج عباس کریمی از بندگان خاص خداوند است.


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۰۹, ۰۹:۴۷
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر سردار شهید یوسف کلاهدوز:

شاید علاقه‏اش را خیلی به من نمی‏گفت، ولی در عمل خیلی به من توجه می‏کرد. با همین کارهایش غصه دوری از خانواده‏ام یادم می‏رفت. حقوق که می‏گرفت، می‏آمد خانه و تمام پولش را می‏گذاشت توی کمد من. می‏گفت: «هر جور خودت دوست داری خرج کن». خرید خانه با من بود. اگر خودش پول لازم داشت می آمد و از من می گرفت. هر وقت هم که دلم برای پدر و مادرم تنگ می شد. آزاد بودم یکی دو هفته بروم اصفهان. اصلاً سخت نمی گرفت. از اصفهام هم که بر می گشتم، می دیدم زندگی خیلی مرتب و تمیز است. لباسهایش را خودش می‏شست و آشپزخانه را مرتب می‏کرد.

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۰, ۰۸:۴۱
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر شهید مرتضی آوینی:

با این که تعداد مسئولیتهایی که داشت از حد تواناییهای یک آدم خارج بود، ولی در خانه طوری بود که ما کمبودی احساس نمی‏کردیم؛ با آن که من هم کار در مخابرات را آغاز کرده بودم و ایشان هم واقعاً گرفتاری کاری داشت و تربیت سه فرزندمان هم به عهده‏مان بود. وقتی من می گفتم فرصت ندارم، شما بچه را مثلاً دکتر ببر، می برد. من هیچ وقت درگیر مسائل خرید بیرون از خانه، کوپن یا صف نبودم. جالب است بدانید که اکثر مطالعاتش را در این دوران، در همین صفها انجام می داد. تمام خرید خانه به عهده خودش بود و اصلاً لب به گلایه باز نمی کرد. خلق خوشی داشت. از من خیلی خوش خلق تر بود.

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۱, ۱۱:۴۰
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر سردار شهید ولی الله چراغچی:

خجالت می‏کشیدم که موقع راه رفتن پشت سرم بیاید تا کفشهایم را جفت کند. طعنه های دیگران را شنیده بودم که می گفتند: «آقا ولی الله کفشای این جوجه رو براش جفت می‏کنه». آخر، ظاهرش خیلی خشن به نظر می آمد. باورشان نمی شد. باور نمی کردند که چقدر اصرار داره به من کمک کنه.


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۲, ۰۸:۰۵
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر سردار شهید محمدرضا دستواره:

وقتی به خانه می رسید، گویی جنگ را می گذاشت پشت در و می آمد تو. دیگر یک رزمنده نبود. یک همسر خوب بود برای من و یک پدر خوب برای مهدی. با هم خیلی مهربان بودیم و علاقه ای قلبی به هم داشتیم. اغلب اوقات که می رسید خانه، خسته بود و درب و داغان. چرا که مستقیم از کوران عملیات و به خاک و خون غلتیدن بهترین یاران خود باز می گشت. با این حال سعی می کرد به بهترین شکل وظیفه سرپرستی اش را نسبت به خانه صورت دهد. به محض ورود می پرسید؛ کم و کسری چی دارید؛ مریض که نیستید؛ چیزی نمی خواهید؟ بعد آستین بالا می زد و پا به پای من در آشپزخانه کار می کرد، غذا می پخت. ظرف می شست. حتی لباسهایش را نمی گذاشت من بشویم. می گفت لباسهای کثیف من خیلی سنگین است؛ تو نمی توانی چنگ بزنی. بعضی وقتها فرصت شستن نداشت. زود بر می گشت. با این حال موقع رفتن مرا مدیون می کرد که دست به لباسها نزنم. در کمترین فرصتی که به دست می آورد، ما را می برد گردش.


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

نازبانو
۱۳۹۱/۰۵/۱۲, ۱۲:۰۱
امام خمینی راست میگفتن:جبهه دانشگاه آدم سازی است!

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۳, ۱۰:۱۱
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر سردار شهید مصطفی چمران:

یک هفته بود مادرم در بیمارستان بستری بود. مصطفی به من سفارش کرد که «شما بالای سر مادرتان بمانید ولش نکنید، حتی شبها». و من هم این کار را کردم. مامان که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم، یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم، قبل از این که ماشین را روشن کند دست مرا گرفت و بوسید، می بوسید و همان طور با گریه از من تشکر می کرد. من گفتم: «برای چی مصطفی؟» گفت: این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید.» گفتم: از من تشکر می کنید؟ خب این که من خدمت کردم مادر من بود، مادر شما نبود که این همه کارها می‏کنید.»


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۴, ۰۹:۲۴
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر سردار شهید حسن باقری:

وقتی این مرد بزرگ از جبهه به خانه می آمد آن قدر کار کرده بود که شده بود یک پوست و استخوان و حتی روزها گرسنگی کشیده بود، جاده ها و بیابانها را برای شناسایی پشت سر گذاشته بود، اما در خانه اثری از این خستگی بروز نمی داد. می نشست و به من می گفت در این چند روزی که نبودم چه کار کرده ای، چه کتابی خوانده ای و همان حرفهایی که یک زن در نهایت به دنبالش هست. من واقعاً احساس خوشبختی می کردم.


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۵, ۰۸:۲۴
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر سردار شهید عباس بابایی:

نمی گذاشت اخمم باقی بماند. کاری می کرد که بخندم و آن وقت همه مشکلاتم تمام می شد.


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۶, ۰۹:۲۰
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر سردار شهید علیرضا عاصمی:

همیشه یک تبسم زیبا داشت. وارد خانه که می شد، قبل از حرف زدن لبخند می زد. عصبانی نمی شد. صبور بود. اعتقادش این بود که این زندگی موقت است و نباید سر مسائل کوچک خود را درگیر کنیم. گاهی وقتها از شدت خستگی خوابش نمی برد. یک روز مشغول آشپزی بدم، علی هم کنار دیوار تکیه داد و مشغول صحبت با من شد تا چند دقیقه بعد آب و غذایی برای او ببرم، نگاه کردم دیدم کنار دیوار خوابش برده. ولی با همین وضعیت خیلی از مواقع کمک کار من در منزل بود، مثلاً اجازه نمی داد که هر شب از خواب بلند شوم و به بچه برسم. می گفت: یک شب من، یک شب شما… یک شب شام آماده کرده بودم که متوجه شدیم همسایه ما شام درست نکرده ـ چون تصور می کرده که همسرشان به منزل نمی آید ـ فوراً علی غذای ما را برای آنها برد. گفتم: خودمان؟! گفت: ما نان و ماست می خوریم…


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۷, ۰۸:۱۳
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر سردار شهید اسماعیل دقایقی:

فقط تا پشت در فرمانده بود. هیچ وقت نشد بخواهد به زور حرفش را به من تحمیل کند. توی همه زندگیمان فقط یک بار صدایش را سرم بلند کرد.


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۱۸, ۰۹:۵۳
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


همسر سردار شهید عباس کریمی:

حاج عباس وقتی از منطقه جنگی آمد، مثل همیشه سرش را پایین انداخت و گفت: «من شرمنده تو هستم. من نمی‏توانم همسر خوبی برای تو باشم.» پرسیدم: عملیات چطور بود؟ گفت: «خوب بود». گفتم: شکستش خوب بود؟! گفت: «جنگ است دیگر». با روحیه عجیب و خیلی عادی گفت: جنگ ما با همه خصوصیات و مشکلاتش در جبهه است و زندگی با همه ویژگیهایش در خانه». وقتی عباس به خانه می‏آمد، ما نمی فهمیدیم که در صحنه جنگ بوده و با شکست یا پیروزی آمده است.


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۲۱, ۰۹:۳۲
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


خاطره همسر شهيد محمد جهان آرا


زندگي مشترک:

ما در مجموع، دو سال و دو ماه با هم زندگي کرديم. در اين مدت هر لحظه اش برايم خاطره است و يادي که در ذهنم جاي عميقي دارد. يکي از يادهاي ماندگار که به خصوصيات ايشان مربوط مي شود، هديه دادن محمد به من بود. شايد خيلي از آقايان يادشان برود که روزهاي ازدواج، عقد، تولد و عيد چه روزهايي است. اما محمد تمام اين روزها را به خاطر داشت و امکان نداشت آنها را فراموش کند، حتي اگر من در تهران بودم، هر بار نامه اي مي نوشت و از اين روزها ياد مي کرد. همه اين نامه ها را دارم و هنوز برايم عزيز هستند.

هر بار که آنها را مي خوانم مي بينم چطور اين جوان 25 ساله داراي روحيه لطيف و عميقي بوده است. روحيه اي که در محيط خشن جنگ همچنان پايدار بود.


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

معز الاولیاء
۱۳۹۱/۰۵/۲۴, ۰۸:۵۷
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif


خاطره همسر شهيد حاج ابراهيم همت

نخستين خواستگاري:

در اصفهان حاجي يک بار به خواستگاري من آمد و رو در رو با من درباره ازدواج صحبت کرد. من که با حاجي برخورد کردم، گفت: فکر کرده اي من خيلي خشک مقدس ام.... من بعد از ازدواج مانع رشد و فعاليت هاي شما نخواهم بود، من خودم کمکتان مي کنم، در کنار هم خيلي راحت تر مي توانيم به انقلاب اداي دين کنيم. خيلي محترمانه به حاجي گفتم: برادر ! من اصلا نمي خواهم ازدواج کنم ولي پس از برگشت از مکه در پاوه با اعتماد به نفس بيشتري به ديدار من آمد. حاجي گفت: « يقين دارم که عقد من و تو در مکه بسته شده است و....... »


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/04468075698545577444.gif

"Aye"
۱۳۹۱/۰۵/۲۴, ۱۰:۳۷
قسمتی از کتاب "بصیر"


http://s11.rimg.info/fdd6d59240af680d4b38d3ea8b85ba29.gif


...برای انجام فرایض خاص، هدایا و جوایزی در نظر می گرفت و خواسته های خود را همیشه به صورت غیر مستقیم به فرزندان تفهیم میکرد
مثلا اگر صبح، نماز یکی از فرزندان قضا می شد آن لحظه اصلا به روی خودش نمی اورد. صبر میکرد تا شب بشود بعد به من میگفت:
آمنه ! زودتر برو بخواب تا صبح نمازت قضا نشود.
به در می گفت تا دیوار بشنود


بر اساس خاطرات آمنه براری
همسر سردار شهید حاج حسن بصیر

"Aye"
۱۳۹۱/۰۵/۲۴, ۱۰:۴۶
حسین آقا وقتی فهمید باردار شدم خیلی بیشتر از گذشته وقت اش را در خانه میگذراند و سعی میکرد در کارهای خانه به من کمک کند
ما آن موقع ها با خانواده شوهرم زندگی میکردیم.مادرشوهرم خدا حفظش کند خیلی هوایم را داشت
فرشته به دنیا آمد
برای آقا حسین حنسیت بچه اصلا فرق نمیکرد.
برای اولین بار فرشته را دید، فرشته ما خوابیده بود. پدرش انقدر کنارش نشست وبه او زل زد که ا زتعجب داشتم شاخ درمی آوردم
گفتم:مگر نمیخواهی مغازه را باز کنی؟
گفت: کجا بروم امنه ؟ میخواهم آن قدر نگاهش کنم تا بیدار شود و چشم هایش را باز کند میخواهم ببینم چشمش چه جوری هست


بر اساس خاطرات آمنه براری
همسر سردار شهید حاج حسن بصیر



تصویری از شهید حاج حسین بصیر
http://propicnet.com/fa/M_Pic/07710241dc7b03c2ace6e15c918a67c7__1_377.JPG