PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : کنکاشی در اشعار حضرت مولانا



اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۰۹:۵۸
سلام نقل است که مولانا جلا الدین بلخی در حالتی معراج گونه جایی که از عشق الهی مست بوده و واقعا در این دنیا نبوده ( معنایی) و مدهوش بوده این شعر را سروده است که در واقع شکایت نی ( مولانا ) از دوری و هجران حضرت حق است.
نام شعر : بانگ نای

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۰۹:۵۹
شکستن زنجیر دنیا و یاد آور عهد قدیم...:



باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند

هم آب برآتش زنم هم بادهاشان بشکنم

زآغاز، عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان ، گر عهد و پیمان بشکنم

روزی دو ، باغ طاغیان ، گر سبز بینی غم مخور

چون اصل های بیخشان ، از راه پنهان بشکنم

...
(مولانا: دیوان شمس)

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۰
مولوی ، شاعری وحدت گرا، معنا گرا، و هدایت گر،

مرشدی که قرآن را به زبان شاعرانه نوشت. و با آن کاملا" آشنا بود. او دنیایی را تصویر می کند که آدمی در عین دردمندی
است اما تسلیم ناپذیر.عرفانی را مطرح میکند که پویا و فعال است. و ترغیب میکند به آگاهی و حرکت به سوی خداوند.

بشنو از نی، بشنو از نایی، بشنو از قرآن ؛ بشنو بانگ تعالوا .که کلام اوست کلام نی.
وز جدایی ها شکایت میکند، اما درین هجران و هبوط او انسان را مفعول نمیبیند. او به عمل و تکاپو و حرکت و خطر کردن
سفارش میکند.به خدمت در مسیر خداوند. جهان بینی این شاعر خارج از زمان و مکان متبلور شده است از روی دوست
و همه عالم قبله گاه روی اوست ."هر چه آن خسرو کند شیرین کند" او شاعر و عارفی است که تمام ابیاتش مملو از
انرزی حیات معنوی است . حیاتی را که در آن تنها از خداوند مدد میخواهد که به او نیرو دهد در جهت خدمت به او .اشعاری
که حاوی معانی پادشاهی کردن درین عالم خاکی است :

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید، همه شاه و امیرید

قصد از ایجاد این موضوع ،

انتخاب اشعاری است که به شکل مشخص تری به مفهوم حرکت و تکاپو و عمل کردن آ دمی در این کره خاکی پرداخته
است. لذا از دوستان تقاضا دارم به این جنبه از انتخاب اشعار، هم به دلیل شناخت بیشتر و هم کسب انرزی از جریانی
فعال و گسترده در اشعار مولانا توجه فرمایند. انشاالله که بتوانیم پرتوی از برکات سخنانش بر دل نشانیم، و زنجیر ی را
که درین جهان مادی بر دل ودیده اگر بسته است را بگشاییم.

ای کاروان ، ای کاروان من دزد رهزن نیستم من پهلوان عالمم ، شمشیر رویارو زنم

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۱
چندان که خواهی در نگر در من ، که نشناسی مرا

زیرا از آن که ام دیده ای، من صد صفت ، گردیده ام

مانند طفلی در رحم ، من پرورش دارم به خون

یک بار زاید آدمی، من بارها زاییده ام



متولد شوید برای مردن، بسازید برای خراب شدن، جمع شوید برای پراکنده شدن
[نهج البلاغه )

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۱
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از آن بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرادید بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم: ای عشق ، من از چیز دگر میترسم
گفت: آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو





دانا،با علم و آرامش کامل، بدون پریشان خاطری و فراموشي ، با ذهنیتی به نظم و متمرکز.
و زمانی که حرکت میکند اشارت ها هم به او میرسند.

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۱
خانه برون رفتم ،مستيم به پيش آمد در هر نظرش مضمر، صد گلشن و كاشانه

گفتم زكجايي تو ؟ دستي زد و گفتا من نيميم زتركستان ، نيميم زفرغانه

نيمي ز آب و گل ، نيميم زجان و دل نيميم همه دريا ، نيمي همه دردانه


در آينه، "او " را، اوي خواستني را اينچنين ميبيند.

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۲
من، گنگ خواب ديده و ، عالم تمام كر من عاجزم زگفتن و ، خلق از شنيدنش


نهايت عجز در وصف خوابي كه ديده، و نهايت عدم ادراك او از بيرون .

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۳
نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام
بنظر ميرسد كه شاعر گرانقدر ما
ابتدا مي كند به آنچه از جنس دريافتش است از آگاهي و جنس كلام و دانش كه از يك سنخ نيستند و بهمين جهت است كه توان گفتار را در اندازه هاي آگاهي نمي يابد

بند بگسل باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سيم و بند زر

گر بريزي بحر را در كوزه اي
چند گنجد قسمت يك روزه اي

كوزه چشم حريصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد
سپس از موانع دريافت آگاهي سخن بميان مي آورد از آرزوهاي بي پايان و حرص ولع كه هرآينه سدي هستند
هر كه را جامه زعشقي چاك شد
او ز حرص و جمله عيبي پاك شد

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علت هاي ما

اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما

جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه دررقص آمد و چالاك شد

عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسا صاعقا

بدرستي كه اين حكيم والا عشق را درمان آلام ناشي از اميال انساني مي‌داند، در جايي كه انسان يكپارچه در تصرف معشوق است و ديگر جايي براي فرديت باقي نمي ماند تا حرص داشته باشد و ..
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه دررقص آمد و چالاك شد
اندازه هاي انساني در جايگاه عشق رو به تزايد مي گذارد و خاك سنگين و كوه آسا به فيض لايتنهايي نور ميگيرد و سبك مي شود از درد و آلام و رها مي گردد
با لب دمساز خود گر جفتمي
همچو ني من گفتني ها گفتمي

هر كه او از هم زباني شد جدا
بي زبان شد گر چه دارد صد نوا

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۳
ما ز دريا ييم و دريا مي رويم

ما ز بالاييم و بالا مي رويم

ما از اينجا و از آنجا نيستيم

ما زبي جاييم و بي جا مي رويم
( ديوان شمس)


با اقتدار به سوي بالا ميپرد . و به عالم امر ميخواهد برسد.
:" از تو در باره روح ميپرسند ، بگو كه روح از عالم امر پرودگار من است."

-----------------------------------------------------------------------


چو سيليم و چو جوييم همه سوي تو پوييم

كه منزلگه هر سيل به درياست خدايا
( ديوان شمس)

وصل:

سيل، با همه توانمندي و نيرو ، همواره به جانب منزل خويش ، از آنجا كه آمده ،و هم جنس اوست ،
ميل مي كند به سمت هدف.

منزل او درياست .

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۳
آمد بهار اي دوستان ، منزل سوي بستان كنيم

گرد غريبان چمن ، خيزيد تا جولان كنيم


آمد رسولي از چمن، كاين طبل را پنهان مزن

ما طبل خانه ي عشق را ، از نعره ها ويران كنيم


زنجيرها را بر دريم ، ما هر يكي آهنگريم

آهنگزان چون كلبتن آهنگ آتشدان كنيم


آتش درابن عالم زنيم ، وين چرخ را بر هم زنيم

وين عقل پا بر جاي را چون خويش سرگردان كنيم
( ديوان شمس )



دگر گوني و متحول كردن عقل ثابت و تك بعدي . ديدن ابعاد و جهات مختلف.
گشودن زنجيرهايي كه بر ديده و دل بسته شده است، مثل امدن بهار كه تغيير
در طبيعت ايجاد مي كند، و سردي و خشكي زمستان را كنار مي زند.
و بدين سان تلاش ما در جهت متحول كردن و تغيير خشكي و تك بعدي بودن
عقل جزوي مي بايست باشد .

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۶
چو سيليم و چو جوييم همه سوي تو پوييم

كه منزلگه هر سيل به درياست خدايا
سيل، با همه توانمندي و نيرو ، همواره به جانب منزل خويش ، از آنجا كه آمده ،و هم جنس اوست ،
ميل مي كند به سمت هدف.

منزل او درياست .



باسلام خدمت دوستان عزيزم
-دريا در اين شعر جايگاه جانهاست . كه جانها نيز بيشمارند همچون قطرات آب اقيانوسها .
سيل نماد مرگ است كه با قدرت و بدون اخطار فرا ميرسد و آنان كه در مسير قرار دارند (وقتشان رسيده) با خود به دريا ميبرد . جوي مسيري است كه بايد طي كرد بستر طريق يا زندگي .
سرانجام زندگي رسيدن به مقصد و ماوا است وزندگي چه خوب و چه بد به پايان ميرسد .هر چه در طي اين سفر سبكتر(خالصتر) باشيم با رسيدن به دريا در درجات بالاتر قرار ميگيريم .
هر چه بالاتر يا نزديكتر به سطح باشيم زودتر در معرض تابش آفتاب حقيقت ميباشيم . وسريعتر صعود ميكنيم.
به اميد روزي كه آب درياها نيز آبي شيرين باشد . يا حق

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۶
درود بر دوستان عزيز ،

ز عکس رخ آن يار در اين گلشن و گلزار
به هر سو مه و خورشيد و ثرياست خدايا
چو سيليم و چو جوييم همه سوی تو پوييم
که منزلگه هر سيل به درياست خدايا
.
.
ز شمس الحق تبريز دل و جان و دو ديده
سراسيمه و آشفته سوداست خدايا

در بيان معنا و مقصود از کاربرد سيل و جوي در ابيات بالا مولانا جلال الدين (ره) هر انساني قادر است معني مشخصي برداشت کند ،بنده هم ضمن احترام
وقبول معاني مذکور توسط دو دوست خوب و عزيز نيکو و abram50 مايلم برداشتي ديگر و باتوجه به ابيات همراه بيان کنم ،مراد از سيل و جويبار به دليل وجود
بيت آخرين ،امکان دارد شاعر خود را جويباري درمقابل سيلاب که مراد خويش شمس تبريز را اينگونه به تکبير نشسته است که چه جويبار و چه سيل ،هر آندو
مقصدي جز دريا ندارند که همانا ذات اقدس خداونديست ،نکته ظريف در اين مصرع اگر اينگونه معنا شود پيوستن جويبار به سيل است که حکايت از رابطه ميان
شمس و مولانا دارد و در معنا نهفته است ،شيوه ديگري هم با مشاهده ابيات بالايي و مطلع به ذهن ميرسد که همانا وجود گونه اي تضاد و بي تابي ميان سيل
و جويبار است ،شاعر تشبيه زيرکانه اي براي بيان اندازه روح و جسم نموده باشد بدين سان که روح را به سيلابي ماند که در جويبار باريک تن آرامش ندارد و طغيان
ميکند تا مانند هر سيلابي عاقبت خود را به دريا که در اينجا وجود يگانه خالق هستي ،آفريدگار بر و بحر است برساند .

هميشه ايام سرافراز بمانيد وشادان

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۶
سلام كلامي از خداي مهربان




ما تشنه این باده هم از روز الستیم
ما جام شکستیم ولی باده پرستیم


رندان خرابات بخوردند و برفتند
ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم


در کاسه ما باده به جز عشق مریزید
کز باده عشق است کز آن باده بجستیم


جز با دل ساقی و به جز ساقی بی دل
نه عهد ببستیم و نه عهدی بشکستیم


چون جام تن ما به پشیزی نخریدند
از جام و هم از دانه و از دام برستیم


هر روز در این بادیه حیران و ملولیم
و ز فتنه ساقی نهان شب همه مستیم


گفتیم که ما را به جز این کار هنر نیست
گفتند که مستید و پریشان ،بله هستیم


ای ساقی اعظم که در این شهر نهانی
ما دلخوش از آنیم که خورشید پرستیم

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۷
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه

در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه

هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي
وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه

اي لولي بربط زن تو مست تري يا من
اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه

گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان
نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه

نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمي همه دردانه

من بي دل و دستارم در خانه خمارم
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه

تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۷
ای پیامبر به آنان بگو که بدرستی خداوند دانای کل است و من بدرستی بشارت دهنده ای در راهی روشنم.

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما
آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ
ای هفت گردون مست تو ما مهره‌ای در دست تو ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا
ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می‌جنبان جرس ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا
ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا
بار دگر آغاز کن آن پرده‌ها را ساز کن بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا
خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا

_ علیکم سلام حتی الاخر الزمان یا ایها الاخوان

یاحق

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۷
می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا

گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا

پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را

آن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gifمولانا http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

محل ذکر در قلب سالک است ، همان سرای هستی ای که خداوند متعال حضور دارد . یک قلب ؛ یک عشق و یک عاشق و یک معشوق ، این اصل را باید همیشه به یاد داشت و دوگانگی را در آن جایی نیست . قلبمان جایگاه مقدس حق تعالی است و همه چیز در ارتباط با معشوق در آنجاست . در کنارش بنشین و خدایت را ستایش کن تا از پلیدی ها به دَر آیی . آن که تلاش می کند بین تو و خدایت قرار بگیرد جز شیطان نیست ، دست بر سینه اش نه و از خود دورش کن تا بتوانی با خدایت خلوت کنی و زمزمه های ذکرت که نشانه هایی است از سودای عشقت به حق سَردِه و رو به کمال حرکت کن تا بی نیاز گردی .

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۸
بسم الله و الله و الله و بسم الله



ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نو وی ز نورت نقش بسته هر زمانی حور نو
کژ نشین و راست بشنو عقل ماند یا خرد ساقیی چون تو و هر دم باده منصور نو
کی تواند شیشه ای را ز آتشی برداشتن یا می کهنه کی داند ساختن ز انگور نو
می‌چشان و می‌کشان روشن دلان را جوق جوق تازه می‌کن این جهان کهنه را از شور نو
عشق عشرت پیشه ای که دولتت پاینده باد روز روزت عید تازه هر شبانگه سور نو

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

بگویم مثالی از این عشق سوزان یکی آتشی در نهانم فروزان
اگر می‌بنالم وگر می‌ننالم به کار است آتش به شب‌ها و روزان
همه عقل‌ها خرقه دوزند لیکن جگرهای عشاق شد خرقه سوزان

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

ما که باده ز دست یار خوریم کی چو اشتر گیاه و خار خوریم
ایمنیم از خمار مرگ ایرا می باقی بی‌خمار خوریم
جام مردان بیار تا کامروز بی‌محابا و مردوار خوریم
به دم ناشمرده زنده شویم اندر آن دم که بی‌شمار خوریم
ساقیا پای دار تا ز کفت می سرجوش پایدار خوریم
پی این شیر مست می پوییم تا کباب از دل شکار خوریم
زان دیاریم کز حدث پاک است روزی پاک از آن دیار خوریم
نه چو کرکس اسیر مرداریم نه چو لک لک ز حرص مار خوریم

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif
اینست احوالات نیکو دلان پاک اندیش و ما به حسرت دایم که چه وقت به آنان خواهیم رسید به امیدت یا حق المنور .

یا حق المنور

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۹
شیطان آیینه عبرت است . او نمونه یک تجربه تلخ هجران و طرد است . شیطان علی رغم نزدیکی اش به خدا و عبادت متمادی و نشستن در صف ملائکه از سر کبر خدا را عبادت

نکرد . و این حادثه کوچکی نبود در خلقت !چرا که شیطان شدن شیطان و راهزنی آدم و حوا به دست او ، مقدمه پیدایش آدمیان بر زمین بود . و راستی اگر شیطان به آدم سجده

کرده بود چه می شد و ما اینک کجا بودیم و چه می کردیم ؟؟؟ برای همین بود که عارفان کوشیدند تا راز دل شیطان را آنچنان که خود میفهمند کشف و بیان نمایند : ترک سجده او را

حاصل غیرت عاشقانه دانستند و طردش را عین فراق وانمودند و تمام ماجرا را خواسته و پرداخته خداوند قلمداد کردند

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

مولانا از زبان شیطان اینگونه سروده است:

ما هم از مستان این می بوده ایم ..... عاشقان در گه وی بوده ایم

ناف ما بر مهر او ببریده اند ..... عشق او در جان ما کاریده اند

ای بسا کز وی نوازش دیده ایم ..... در گلستان رضا گردیده ایم

گر عتابی کرد دریای کرم ..... بسته کی گردند درهای کرم

تا دهد جان را فراقش گوشمال ..... جان بداند قدر ایام وصال

ترک سجده از حسد گیرم که بود ..... آن حسد از عشق خیزد نز جحود

چون که بر نطعش جز این بازی نبود ..... گفت بازی کن چه دانم در فزود

آن یکی بازی که بود من باختم ..... خویشتن را در بلا انداختم

در بلا هم میچشم لذات او ..... مات اویم ،مات اویم ،مات او


همیشه سرافـــــــــــــراز باشید http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۰۹
با سلام خدمت دوستان گرامی http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

شده‌ام سپند حسنت وطنم میان آتش
چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش

چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد
چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش

بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم
بنگر به سینه من اثر سنان آتش

که ستاره‌های آتش سوی سوخته گراید
که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش

غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم
چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش

خنک آنک ز آتش تو سمن و گلشن بروید
که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش

که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره
که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش

سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم
که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش

دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید
دهن پرآتش من سخن از دهان آتش

- و آنگاه خلیل خدا قدم به درون آتش گذاشت . هیولا تنوره می کشید . زندگی می بلعید و هر دم ممات و نابودی ارمغانش بود .

- شیطان با خنده ای بلند فرزندان شعله وارش را نوازش می نمود و آنان هردم بیشتر قد راست می نمودند . می گفت : فرزندان من ابتدا قلبش را نشانه روید . آنجا که عشق خداست . آنجا که اگر متصرف شوید . تسخیر جسم و جان سهل است . آتش زنید قلب را تا نابود گردانیم پاک بنده ای دیگر را .

- و آنگاه خلیل خدا به قلب آتش زد . فرزندان شیطان به سرعت قلب را نشانه رفتند و دوره نمودند یورش آغاز شد .

- وقتی که به قلب خلیل خدا بر خوردند . ناگهان احساس سوختن نمودند . آتش می گرفتند و می سوختند و یارای سوزاندن نداشتند . قلب عاشقش آنان را می سوزاند . http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

- یا للعجب ! آتش می سوخت از قلب عاشق . http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

- آتش با تمام قوت و حرارت حمله نمود . قلب مبارکشان را در بر گرفت . حرارت خود افزون نمود . باز هم قلب عاشقش در جای بود .

- قلب آتش آرامش یافته بود . آیا پیروز شده بود . نه این آرامش بسیار بهتر از احساس سوزاندن و پیروزی بود . شعله ها در قلب خود احساس خنکای درختان را داشتند . آن هنگام که شاخه های جوانی بودند در بر مادران سبز . قبل از آنکه تمام وجودشان آتش انتقام و سوزاندن باشد .

- به خود نگاهی انداختند . خیال نبود .شعله نبودند . سبز بودند . شاخه های سبزی بودند مزین به گلهای خوشبوی عشق . http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

- خلیل خدا نگاهی به شیطان انداخت متبسم . http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

- باز هم پاک بنده ای توانسته بود عده ایی را با خود به بهشتش ببرد . http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


یا حق

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۰
با درود خدمت دوستان گرامی http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

دل بر ما شدست دلبر ما
گل ما بی‌حدست و شکر ما

ما همیشه میان گلشکریم
زان دل ما قویست در بر ما

زهره دارد حوادث طبعی
که بگردد بگرد لشکر ما

ما به پر می‌پریم سوی فلک
زانک عرشیست اصل جوهر ما

ساکنان فلک بخور کنند
از صفات خوش معنبر ما

همه نسرین و ارغوان و گلست
بر زمین شاهراه کشور ما

نه بخندد نه بشکفد عالم
بی نسیم دم منور ما

ذره‌های هوا پذیرد روح
از دم عشق روح پرور ما

گوش‌ها گشته‌اند محرم غیب
از زبان و دل سخنور ما

شمس تبریز ابرسوز شدست
سایه‌اش کم مباد از سر م



- بیدلی عاشق بود . بدنبال حقیقت می گشت . گشت و گشت. دید و دید . خواند و خواند . نیافت و نیافت. خسته و دلشکسته و نگران .

- به خود می گفت تا کی - آخر کی پیدا می نمایی عمر به پایان رسید . زمین نرم شد و هوا سخت . هنوز حتی نشانه ایی نداری ای گمراه حتی جهت آنجا را هم نمی دانی .

- ناگه دو پروانه زیبا در کنار وی بودند . سخن می گفتند . آیا خیال مینمود ؟
- بخود گفت این اثر خستگی و نا امیدی است نشانه تحلیل قوا و نیرو و در رسیدن مرگ است . پس بگذار این دم آخر بهره ایی از این وهم شیرین ببرم .

- یکی به دیگری می گفت . به این پیر نگاه کن . جد من میگفت که وی هر چند سال یکبار پی جستجوی بسیار بر در این چشمه می آید . در پی گمشده خویش . اینجا که زمانی اندک غفلت نمود و بخسبید پس آن عشقش از میان دستانش جهید و به قلبش فرو رفت و از آندم وی با دل سوزان بدنبالش روان است و جستجو مینماید ولی یابنده نیست .

- چه عجیب بود این خیال . ولی چه شیرین بود و محال . آیا ممکن است دلبرم در قلبم جای داشت باشد این چنین نزدیک . بارالها فقط دمی بگذار در کنارم باشد یا یکدم سخنش را بشنویم . لحظه ای از بوی خوش مدهوش شویم . گریان دعا می نمود . مویان و شرمسار از غفلت یک عمر از دلدارش .

- آنقدر گریست تا مدهوش شد . بدون هوش شد . اما احساس جوانی و قدرت داشت . عجیب بود دردهای پیری به یکباره رفته بودند . گمان کرد که از دنیا رفته است . آه کشید آخر هم بدون وصل یار رفته بود و حسرت بدل ماند .

- چشم باز نمود . باز هم کنار چشمه بود . اما نه انگار جای دیگر بود . پروانه ها بسیار بودند . گلها فراوان . خودش جوان . http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

- بویی خوش به مشام رسید . به پشت سر نگاه نمود . دلدارش آنجا بود . ای بیدل همواره با تو بودم ولی تو لایق نبودی و در اغیار عالم به دنبالم بودی و جهان را پشت سر گذاشتی و پیدا ننمودی . ولی بدان تا ابد با توام ولی هنگامی نشان دارم که چشمانت غیر من نبیند و گوشانت به نوایم و شامه به یاد بوی مینوییم باشند . http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

- این را گفت و ناپدید شد . پیر از خواب بیدار شده بود . خسته بود ولی جای دلدار را میدانست . راه بدست آوردن را هم . http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

یا حق المنور

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۱
بسم الله


بیا ای آنک بردی تو قرارم
درآ چون تنگ شکر در کنارم

دل سنگین خود را بر دلم نه
نمی‌بینی که از غم سنگسارم

بیا نزدیک و بر رویم نظر کن
نشانی‌ها نگر کز عشق دارم

بسوزم پرده هفت آسمان را
اگر از سوز دل دودی برآرم

خزان گر باغ و بستان را بسوزد
بخنداند جهان را نوبهارم

جهان گوید که بازآ ای بهاران
که از ظلم خزان صد داغ دارم

بگردان ساقیا جام خزانی
که از عشق بهار اندر خمارم

بده چیزی که پنهان است چون جان
به جان تو مده بیش انتظارم


پرده اول http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


- بیدلی داشت و داشت. رسیده بود غافل . قدر ندانست . به دنیا مشغول شد . شیطان پلید مانندیک انسان بر او وارد شد . خود را مستمند و محتاج نشان داد .دلسوخته نشان داد. بیدل غافل مشت خود را باز کرد . آن گوهر پرید . رفت و پر کشید. آتش گریبان عالم را گرفت . غفلت جهان را تسخیر نمود. بیدل مرد و مردار شد . بر در دریا رفت . آنموقعها آب دریاها شیرین و زلال بود مثل آب چشمه ها .گریه کرد سالیان سال و دعا . دیگه آب تمام دریاها شور و تلخ شده بود. دیگر کاری نداشت.


پرده دوم،http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


روز دگر آفتاب تازه هوا گرفت ،
مهرش به اوج سپهر قلندر، شوق دگر گرفت .

ساق بهار تازه به عرش مي رسيدو گل
بهار لطف خدا در مشام ابر معطر گرفت.

بيدل نظر نكرد دگر بر قدسيان آسمان،
شاهي نشانه گرفت و پر در آستان گرفت.


يا حق http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۱
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۱
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif
ما به فلک می رویم عزم تماشا کراست

ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم
باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم و ز ملک افزون تریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند اینجا مقام مرغ کزان بحر خاست

بلکه به دریا دریم جمله درو حاضریم
ورنه ز دریای دل موج پیاپی چراست

آمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۲
بازآ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ
این درگه ما در گه نا امیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ



"Come! Come again! Whoever, whatever you may be, come!
Heathen, idolatrous or fire worshipper come!
Even if you deny your oaths a hundred times come!
Our door is the door of hope come! Come like you are!"

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

من محو خدایم و خدا آن منست
هر سویش مجوۀید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم به شما
گویم که کسی هست که سلطان منست


I am lost in God, and God is found in me.

Why look in all directions? Look inside.

I am the Lord, and I do you wrong to say

That anyone is Lord or God to me.

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif
روزی که مرا عشق تو دیوانه کند
دیوانگی کنم که دیو آن نکند
حکم مژهً تو آن کند با دل من
کز نوک قلم خواجه دیوان نکند


When your love drives me crazy, that day

I dare things, madly, that demons would not.

Your eyelash alone does to my heart

What the brush of the greatest artist cannot.

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

East nor West, Land nor Sea, is my home; I have kin nor with angel nor gnome;
I am wrought not or fire nor of foam, I am shaped not of dust or des.

I was born not in China afar, not in Sagsin not in Bulghar;
Not in India, where five rivers are, nor Iraq nor Khorasan i grew.
Not in this world nor that would i dwell, not in paradise neither in Hell;

Not from Eden and Rizwan ifell, not from Adam my lineage I drew.

In a Place beyond uttermost place, in a tract without shadow or trace,
Soul and body transcending I live in the soul of my loved one anew!

(Rumi)


نه شرقییم، نه غربییم نه بییم، نه بحرییم
نه از کان طبیعیم، نه از افلاک گردانم

نه از خاکم، نه از آبم، نه از بادم، نه از آتش
نه از عرشم، نه از فرشم، نه از کونم، نه از کانم

نه از هندم، نه از چینم، نه از بلغار و صقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم

نه از دنیی، نه ازعقبی، نه از جنت، نه از دوزخ
نه از آدم، نه از حوا، نه از فردوس رضوانم

مکانم لا مکان باشد، نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۲
سلام دوستان
اینم یک شعر عرفانی خفن از حضرت مولانا
البته آهنگ این شعر رو هم دارم که جزء تیتراژ پایانی سریال "او یک فرشته بود" هست...
امیدوارم از خوندن این شعر لذت ببرید ...
http://www.arvah.org/Smileys/classic/kiss.gif

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
به کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
قدر از بام در افتد چو در خانه ببندم
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگیرم به سعودیش بخندم
به سماء و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی هم تک بادم نفسی من هلپندم
نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تورندم
نفسی همره ماهم نفسی مست الاهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم
به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
هله ای اول و آخر بده آن باده ی فاخر
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
که نمی یابد میدان به گو حرف سمندم

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۲
جهان بيني مولانا زند گي در عالم ماده ، اسارت و بنده گي تلقي ميگردد و مرگ ، گشايش در زندان و مبداُ حيات حقيقى. برای انسان ، سايهُ هول و هراس در همين اسارت نهفته است، از اين مرحله كه گذشت به نور مطلق و زندگانى جاويد ميرسد. همه از مرگ مى ترسند، او مرگ را مى ستايد.



مرگ اگر مرد است آيد پيش من
تا كشم خوش در كنارش تنگ تنگ

من از او جانى برم بى رنگ و بو
او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ

و يا اينکه:

آزمودم مرگ من در زندگيست

چون رهم زين زندگى پايندگيست



و دربيت ديگر ميفرمايند:



از مرگ چه انديشى ، چون جان بقا دارى
در گور كجا گنجى ، چون نور خدا داری

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۱۰/۱۱, ۰۸:۳۱
http://dl9.glitter-graphics.net/pub/152/152179h4qroi8q2b.gif (http://boorghani.persianblog.ir/)


عشق در کل جهان جاری و ساری است و در واقع عشق سبب خلقت جهان است و تمامی موجودات از موهبت آن در حرکت و پویایی هستند .جهان بدون عشق فسرده و بی حرکت است.

عشق تمام اجزاء هستی را به هم پیوند می دهد در واقع گردش آسمان و زمین از جذبه عشق است .

عشق باعث کشف اسرار خلقت و پی بردن به حقیقت است.

عشق به ما می آموزد که تمام زیبایی ها و نیکویی های دنیا پرتویی از جمال خداوند است و عشق جز بر او جایز نیست در عشق تسلیم و رضا یکی از ارکان اصلی است.

عشق به ما این معرفت و آگاهی را می دهد که معشوق زوال پذیر شایستگی عشق و عاشقی را ندارد.عشق این جهان پلی است برای رسیدن به عشق الهی باید از این پل گذر کرد و به معشوق ازل و ابد پیوست و جاودانه شد.

عشق جسم و جان آدمی را پاک و منزه از صفات زشت می گرداند خس و خاشاک وجود را می سوزاند و قوای ذهنی را تمرکز می دهد.و به ما یکسو نگری و و حدت را می آموزد.

عشق بی نیاز از غم و شادی بیرونی است و به ما مسرت درونی می دهد .

عشق شفا دهنده جسم و روح است.

عشق دوسویه و دو جانبه است اما تاثیر عشق در عاشق و معشوق متفاوت است.

عشق قهار است شجاعت و دلیری می آفریند ترس و اضطراب را می زداید.

عاشق از بند منیت رها می گردد در صفات خود می میرد و به عشق حق زنده می شود .عاشق از فنا شدن هراسی ندارد او مانند قطره ایست که به دریا می پیوندد و جاودان می گردد .

عشق قابل وصف و بیان نیست در توصیفش باید گفت : " آفتاب آمد دلیل آفتاب"


http://dl9.glitter-graphics.net/pub/152/152179h4qroi8q2b.gif (http://boorghani.persianblog.ir/)

معصومه حسین زاده حقیقی
(گلدره)
تقدیم به دخترم پوپک

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۱۰/۱۱, ۰۹:۱۴
http://i35.tinypic.com/4ihod2.gif

هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شر حش چو خر در گل بخفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
http://i35.tinypic.com/4ihod2.gif

ازاد
۱۳۸۷/۱۰/۱۱, ۱۱:۳۶
ای عشق خانمان سوز
بنشاندیم بدیم روز
از عشق هر که دم زد
در عاشقی کم اورد

╫❀نیایش❀╫
۱۳۸۷/۱۰/۱۱, ۱۳:۰۱
چون عاشق نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پر وای او

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

عاشق گر زین سر و گر ز آن سر است
عاقبت ما را بد آن سر رهبر است

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

e_jafari0020
۱۳۸۸/۰۸/۱۷, ۱۱:۲۴
ما در این انبار گندم می کنیم گندم جمع آمده گم می کنیم
می نیاندیشیم آخر ما به هوش کاین خلل در گندم است از مکر موش
...اول ای جان دفع شر موش کن وانگهی در جمع گندم کوش کن

ceramic
۱۳۸۸/۰۸/۱۷, ۱۴:۲۵
ما در این انبار گندم می کنیم گندم جمع آمده گم می کنیم
می نیاندیشیم آخر ما به هوش کاین خلل در گندم است از مکر موش
...اول ای جان دفع شر موش کن وانگهی در جمع گندم کوش کن


گر نه موشی دُزد ، در انبان ماست

خرمن اعمال چل ساله کجاست ؟

----------------------------------------------------

از چاه شور این جهان در دلو قرآن رو برآ

ای یوسف آخر بهر توست این دلوِ در چاه آمده