PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : شرحی بر مثنوی معنوی



اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۷
http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gifبه نام خداوند بخشاينده مهربان http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


اين است كتاب مثنوي و آن كتابي است در بر گيرنده اصول اصلهاي دين در كشف اسرار وصول به حق و يقين،و اين كتاب، فقه اكبر و آيين نكو و روشن و دليل آشكار و متقن خداوند است. مثل نور آن ، همچون چراغداني است، در آن چراغي تابان، پرتو بيفشاند ، درخشان تر از روشني بامدادان، و اين كتاب، باغ دلهاست، انبوه از درختان و آكنده از چشمه ساران حكمت و معرفت ، و از جمله آن ها، چشمه اي است كه پيروان اين راه و مرام ، سلسبيل اش ناميده اند، و در نزد اصحاب مرتبت و ارباب كرامت، بهترين جايگاه و نكوترين رامشگاهست. نيكان از آن خورند و نوشند و رهاشدگان از بند هوي نيز از آن شادمان و پر نشاط، و اين كتاب، بر سان رود پر آب نيل در سرزمين مصر است، شرابي است براي آنانكه بر حكم حق، گردن نهاده و صبر پيشه كنند، و حسرت و حرمان است بر فرعونيان و كافران ، چنانكه حق تعالي فرمود: بدان، بسي را گمراه كند و بسي را بر راه راست آرد. و اين كتاب، شفاي بيماري هاي روحي و زداينده اندوه ها و گشاينده رازها و آشكار كننده اسرار و حقايق قرآني و فراخي دهنده روزي و رزق معنوي و پيراينده اخلاق از هر زشتي و پليدي است. اين كتاب ، به دستهاي فرشتگان نويسنده و گراميان عالي مرتبت نوشته شده. و آنان، تبه كاران را از نزديك شدن به اسرار و حقايق آن باز مي دارند، مگر آنان كه از زشتي و پلشتي پاك و پيراسته باشند. باطل كننده اي نيست ورا، نه كتابي پيشين و نه كتابي پسين. و حق تعالي اين كتاب را از هر آسيب و گزند نگه دارد كه اوست بهترين نگهبان، و اوست مهربان ترين مهربانان، و جز آن القاب كه بر شمرديم، حق تعالي لقب هاي ديگر نيزبدين كتاب داده است، ليكن ما به همين مقدار اندك، بسنده كرديم، زيراكه اندك، بر بسيار و جرعه اي، بر بركه اي و مشتي بر خرمني انبوه دلالت كند.


بشنو از ني چون حكايت مي كند
از جدايي ها شكايت مي كند

كز نيستان تا مرا ببريده اند
در نفيرم مرد و زن ناليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق

هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش

من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بد حالان و خوشحالان شدم

هر كسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست

تن زجان و جان، زتن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست

آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد

آتش عشق است كاندر ني فتاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد

ني حريف هر كه از ياري بريد
پرده هايش پرده هاي ما دريد

همچو ني زهري و ترياقي كه ديد؟
همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد؟

ني حديث راه پر خون مي كند
قصه هاي عشق مجنون مي كند

محرم اين هوش جز بي هوش نيست
مر ، زبان را مشتري جز گوش نيست

در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت، گو رو ، باك نيست
تو بمان اي آنكه چون تو پاكنيست

هر كه جز ماهي ، زآبش سير شد
هر كه بي روزي است ، روزش دير شد

در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد ، والسلام

بند بگسل ، باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سيم و بند زر ؟

گر بريزي بحر را در كوزه اي
چند گنجد ؟ قسمت يك روزه اي

كوزه چشم حريصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر كه را جامه زعشقي چاك شد
او زحرص و جمله عيبي پاك شد

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علتهاي ما

اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما

جسم خاك از عشق ، بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد

عشق ، جان طور آمد ، عاشقا!
طور ، مست و خر موسي صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمي
همچو ني من گفتني ها گفتمي

هر كه او از همزباني شد جدا
بي زبان شد ، گر چه دارد صد نوا

چون كه گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوي زان پس زبلبل سر گذشت

جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي

چون نباشد عشق را پرواي او
او چو مرغي ماند بي پر ، واي او !

من چگونه هوش دارم پيش و پس
چون نباشد نور يارم پيش و پس ؟

عشق ، خواهد كين سخن بيرون بود
آينه ، غماز نبود چون بود؟

آينه ات ، داني چرا غماز نيست ؟
زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۷
http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif به نام خداوند بخشاينده مهربان http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


بشنو از ني چون حكايت مي كند از جدايي ها شكايت مي كند

از اين ني بشنو كه چگونه از فراق سخن مي گويد و از جدايي ها و ايام هجر شكوه مي كند.
ني ، تمثيلي است از انسان كامل و ولي واصل . اينكه ني رمزي از وجود انسان تلقي شود پيش از مولانا هم در نزد صوفيان معمول بوده است، از آن جمله شيخ احمد غزالي در رساله بوارق يك جا به ني ( = قصب ) اشاره مي كند و آن را رمزي از ذات انساني مي شمرد. همچنين در حديقه سنايي و در ذيل اوحدالدين رازي بر سيرالعباد سنايي هم اشارت هايي به درد و سوز ني و ارتباط آن با احوال انساني هست.
شارحان مثنوي منظور از ني را انسان كامل دانسته اند. از آن جمله عبدالرحمن جامي و يعقوب چرخي و اسماعيل با الهام از شارحان پيشين مي گويد : نمي توان ترديد كرد كه ني بطور كلي روح ولي يا انسان كامل را مي نماياند كه به سبب جدايي خود از" نيستان"يعني آن عالم روحاني كه در مرتبه پيش از وجود مادي آنجا وطن داشت.نالان است و در ديگران نيز همين اشتياق را به وطن حقيقي شان زنده مي سازد. ديگر اينكه ني به خصوص در اينجا يا كنايه است از حسام الدين ( كه شاعر با او عارفانه يكي است ) يا نشاني از خود شاعر كه وجودش از نفخه الهي پر است و آن را در قالب نغمه و ترانه جاري مي سازد. اين استعاره هم در ديوان شمس و هم در معنوي فراوان آمده است.در اين جا مناسب است كه پيرامون اصطلاح انسان كامل توضيحي به اختصار آورده شود: بحث انسان كامل يكي از پردامنه ترين مباحث عرفاني است كه با عرفان و تصوف ابن عربي قرين شده است، و زان پس اين تعبير در ميان اهل عرفان و تصوف رواج يافت تا بدانجا رسيد كه رسالات مفرده اي در اين باب نگاشته شد. ابن عربي در فصوص الحكم ، قص آدمي به نحو مبسوطي در اين زمينه ، بحث كرده است. او انسان را كون جامع مي داند، زيرا كون در اصطلاح عرفا عبارت از عالم هستي است. يعني انسان زبده و سلافه هستي است. و انسان در واقع روح عالم ، و عالم ، جسد اوست. يعني جهان بدون در نظر گرفتن انسان ، كالبدي است مرده و جامد،از اين رو ابن عربي مي گويد :
فانه لولم يكن موجودابه كان كجسد ملقي لاروح فيه .
بدين سان انسان كامل را نسخه تامه عالم دانسته اند. چنانكه عزيزالدين نسفي گويد:
بدان كه هر چيز كه در عالم كبير اثبات مي كنند بايد كه نمودار آن در عالم صغير باشد تا آن سخن ، راست بود. از جهت آن
كه عالم صغير ، نسخه و نمودار عالم كبير است. و هر چيز كه در عالم كبير هست در عالم صغير نمودار اين است. شيخ
محمود شبستري در بيان مقام انسان كامل گويد:

يكي ره برتر از كون و مكان شو جهان بگذار و خود در خود جهان شو

شيخ لاهيجي ( از عرفاي قرن نهم ) در توضيح بيت گويد : بدان كه انسان ، منتخب و نسخه جميع عوالم روحاني و جسماني است. باز ابن عربي مي گويد :
و هوللحق بمنزلة انسان العين الذي يكون به انظر ." نسبت انسان به حضرت حق تعالي ، نسبت مردمك چشم است با
چشم. و ديدن بدان حاصل آيد." اما نشانه ها و ويژگي هاي انسان كاملرا اينگونه گفته اند: انسان كامل، آنست كه او را
چهار چيز به كمال باشد: اقوال نيك و افعال نيك و اخلاق نيك و معارف. تشبيه انسان كامل به ني از آن روست كه درون او
از تعلقات دنيوي و هواهاي نفساني تهي است. همانطور كه ني تو پر ، دم نايي را منعكس نمي كند ، انساني هم كه
درونش آكنده از هواجس نفساني و تعلقات دنياوي باشد نمي تواند دم الهي را منعكس كند. مولانا در اين بيت فراق
انسان از اصل خود را با بياني تمثيلي و مهيج باز گو كرده است. صورت مشهور بيت مورد بحث اين است:

بشنو از ني چون حكايت مي كند از جدايي ها شكايت مي كند

ولي در نسخه هاي خطي سده هفتم بخصوص نسخه معتبر و عتيق قونيه بدين صورت آمده است:

بشنو اين ني چون شكايت مي كند از جدايي ها حكايت مي كند

مرحوم نيكلسون وقتي كه به نسخه هاي سده هفتم دست يافت روايت قديمي و غير مشهور بيت اول مثنوي معنوي
رانيز در شرح خود آورد با وجود آنكه استاد معتبر صحت روايت غير مشهور بيت ياد شده را تأييد مي كند روايت مشهور آن مولوي وارتر است و به دل بيشتر مي نشيند. اله اعلم.

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۷
http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif بنام خداوند بخشاينده مهربان http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


كز نيستان تا مرا ببريده اند از نفيرم مرد و زن ناليده اند


از همان روزي كه مرا از اصل و خاستگاهم ( نيستان ) جدا كرده اند، مرد و زن در ناله هاي من ناله هاي جانگداز از خود سر داده اند. يعني همراه من از درد فراق ناليده اند.( با آن كه معني بيت ساده و روان است ، ولي جمعي از شارحان آن را به سنگلاخ تأويلات دشوار و خم اندر خم برده اند. از آن جمله گفته اند كه مراد از نيستان، اعيان ثابته و ماهيات است. جامي ،انقروي ، اكبر آبادي و حكيم سبزواري بر اين نهج رفته اند.
بعيد است كه مولانا چنين مقصود گنگ و مبهمي را اراده كرده باشد. منظور بيت ، از وقتي كه روح لطيف آدمي از مرتبه الهي به اين جهان مادي هبوط كرده سخت غمگين است و اشتياق دارد كه به اصل خود رجوع كند.)


سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شرح درد اشتياق


دلي مي خواهم كه از درد و سوز فراق پاره پاره شده باشد، تا براي چنين دلي از درد اشتياقم به وصال سخن بگويم ( مسايل عرفاني و روحاني را فقط از طريق تجربه هاي دروني مي توان دريافت. زيرا كميت الفاظ وو عبارات در انتقال اين احوال لنگ است.)


هر كسي كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش

هر كسي از اصل و مبدأ خود دور افتاده باشد، سر انجام به تكاپو مي افتد و روزگار وصال خود را مي جويد تا بدان نايل شود. ( اين بيت سير كمالي موجودات بخصوص انسان را بيان داشته است. مولانا در يكي از آثار منثور خود گويد:...عجيب صعب و دشوار و غريب آن باشد كه قطره تنها مانده در بيابان ، كوهساري يا دهان غاري يا در بيابان بي زنهاري از آرزوي دريا كه معدن آن قطره بي دست و پا تنها مانده بي پا و پاافزار ، بي دست و دست افزار از شوق دريا يار بي مدد سيل و يار غلطان شود و بيبان را مي برد به قدم شوق سوي دريا مي دواند بر مركب ذوق.

رجوع به مبدأ دو نوع است : يكي رجوع اختياري و ديگري رجوع اجباري . رجوع اختياري آن است كه سالك با ارشاد انسان كامل ، طريق تصفيه را پيمايد و به تهذيب نفس رسد، و حقيقت را شهود كند. ولي رجوع اجباري فقط با مرگ و فناي كالبد عنصري تحقق يابد. )

من به هر جمعيتي نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم


من براي اينكه همدم و همرازي پيدا كنم و درد فراق را با او در ميان بگذارم در ميان هر جمعيتي حاضر شدم و ناله ها كردم. هم با آنان كه حالي نازل دارند حشر و نشر كردم و هم با آناني كه حالي عالي دارند. ( بد حالان به معني بيمار و تبه روز و غمگين است. و مجازا" به كسي اطلاق مي شود كه حالات قلبي اش نازل باشد. اما خوش حالان به معناي شادمان و نيك بخت است. و مجازا"به كسي گفته شود كه حالات قلبي اش عالي و شكوهمند باشد.اكبر آبادي مي گويد: مراد از " جمعيت "، مجلس است. مستمعان دو قسم اند: خوشحال و بد حال.
خوش حال آن كسي است كه با استماع نغمه ، در معرفت و حضور به روي او گشوده گردد. و بد حال كسي است كه فسق و فجور در باطنش پيدا شود و يا محبت مال و جاه در طبيعت او هويدا گردد. حكيم سبزواري معتقد است كه چون انسان كامل مظهر جميع اسماء و صفات الهي است و صفت قهر و لطف را توأمان دارد، پس با همگان اعم از صالح و طالح معاشرت كند.)

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۸
http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif بنام خداوند بخشاينده مهربان http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif



هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من

هر كسي از روي وهم و گمان خود با من يار و همراه شد، ولي هيچ كس از اسرار درون من واقف نشد.( ظن و گمان ، حراميان طريق سالكان و اهريمنان سبيل طالبان اند. اگر سالك نتواند از كمند اين دزدان راه برهد به منزلگه حقيقت نرسد. از اين رو حضرت سبحان در كتاب قرآن ظن و گمان را وافي به حق نمي داند. رجوع شود به سوره يونس ، و آيه 28 سوره نجم.

يكي از عارفان گويد: از ظن ، خيال زايد و يقين به جانب شهود گرايد. استاد فروزانفر در شرح اين بيت دو وجه را بيان مي كند: اول اينكه ني را حمل بر ظاهر مي كند و ي گويد:
ممكن است شكايت ني فرض شوداز آن جهت كه هر مستمعي آهنگ و نواي موسيقي را طبعا"بر حال خود منطبق مي كند و تا اين انطباق صورت نپذيرد لذت نمي برد. در صورتي كه هدفموسيقي ممكن است از آن عالي تر باشد. وجه دوم اينكه ني را در معناي استعاري مطرح مي كند و مي افزايد: و اگر شكايت مولانا را هم فرض كنيم درست است، زيرا مولانا را مردم روزگار وي به خوبي نمي شناختند. منكران كوردل بر روش او معترض بودند و محضرها در قدح او مي پرداختند و ني و سماع را بدعت مي شمردند. و ياران او نيز در شناخت درجه و مقام معنوي اش يكسان نبودند و هيچكس حقيقت او را چون شمس تبريز و صلاح الدين و حسام الدين كه ياران گزين گوي او بودند درنيافته بود. حكيم سبزواري در شرح بيت فوق ، كلامي موجز و عميق دارد. او معتقد است كه هر كس به اندازه ظرفيت وجودي اش از معرفت حضرت حق تعالي بهره مند مي شود. ليكن انسان كامل به جهت آن كه آينه تمام نماي حضرت سبحاناست مجلاي كامل اسماء و صفات حق مي شود و در روز محشر حق بر عموم بشر تجلي مي كند. اين تجلي بر حسب درجه قرب بنده به حق، شدت و ضعف دارد. شاه داعي الله شيرازي نيز در توضيح بيت فوق گويد : اما هركس پي به اسرار كه مشتمل است بر احوال وصال و فراق نمي برد و به ظن خود كه نه مناسب اسرار من است خيالي مي بندد و نمي داند كه ظن ، مفيد حق علم نيست.

سر من از ناله من دور نيست ليك چشم و گوش را آن نور نيست

هر چند رازهاي دروني ام در ناله هاي من نهفته و از آن جدا نيستو به گوش هر كس مي رسد ، ولي چشم را آن بينايي و گوش را آن شنوايي نيست كه به اسرار نهفته من پي ببرد. ( اين بيت شريف سوال مقدري را پاسخ داده است. گويي كه در اينجا كسي مي گويد: يا حضرت مولانا اگر به اسرار درون اولياءو عارفان بالله نمي توان از طريق معمول راه يافت ، پس طريق وصول به مخزن اسرار و معدن انوار آنان كدام است؟ جواب : سر دروني من از كلام من دور نيست، زيرا كلام همچون آينه اي اسرار دل را آشكار مي كند، ولي چشم و گوش عامگان آن نور معرفت را ندارد كه از كلام اوليا به احوالشان پي برد.

استاد فروزانفر گويد: هر كس را از گفتار و آهنگ سخن مي توان شناخت، زيرا اعمال و حركات خارجي از احوال نفساني منبعث مي شود. و به عقيده مولانا گفتار و عمل انسان، شاهد و گواه كيفيات روحي اوست و از اين راه مي توان به ضمير و درون هر كس پي برد... اگر راز و سر درون هر كس در عمل و قول ، جلوه گر است، آنرا به وسيله حواس بيروني ادراك نتوان كرد و طريق شناسايي آن، دل پاك و ضميري است كه از آلايش ها مجرد باشد. )

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۸
بنام خداند بخشاينده مهربان


آتش است اين بانگ ناي و نيست باد هر كه اين آتش ندارد نيست باد

اين نغمه ني در واقع آتش است . يعني كلام گرمو آتشين اولياءالله است و معلول بادها هواهاي نفساني نيست ، و هر كس كه از اين آتش بهره اي ندارد عدمش به زوجود. برخي از شارحان احتمال داده اند كه بانگ ناي ، كنايه از سماع باشد، نيست باد درمصراع اول و دوم جناس (= تجنيس ) تام است. زيرا در لفظ وحدت داردند و در معنا اختلاف نيز برخي از شارحان از جمله انقروي و به تبع او نيكلسون براي نيست باد در مصراع دوم وجهي ديگر قايل شده اند و آن اينكه نيست باد در اين مصراع ، جنبه لعن و نفرين ندارد، بل مولانا دعا مي كند كه به لطف الهي ، كساني كه به كلام او گوش دهند بتوانند به مقام فناء كه مقصد اقصاي طريق اولياءالله است نايل شوند.

آتش عشق است كاندر ني فتاد جوشش عشق است كاندر مي فتاد

اگر ني به ناله و حنين پر سوز و گداز مي افتد به خاطر آتش عشقي است كه در آن افتاده و موجب نواي حزين آن شده است. و اگر باده مي جوشد آن هم به خاطر جوشش عشق است. بيت فوق بر اين اصل اشراقي افلاطوني مبتني است كه عشق در جميع كاينات جاري و ساري است، بدين معني كه هر موجودي به سوي مرتبه عالي تر خود اشتياق دارد و اصولا"سبب حركت و تكاپوي موجودات ، شوق به كمال است. عشق از عشق ( = چسبيدن و التصاق ) گرفته شده است. بدين جهت به گياه پيچك نيز عشقه گويند چرا كه بر تنه درخت مي پيچد و مي چسبد و بالا مي رود. اما كلمه " عشق " در قرآن كريم و ادعيه مأثوره نيامده است، هر چند كه در برخي از روايات آمده است ، اما نيامدن لفظ عشق در مأثورات مذهبي دليل بر مذمت آن نيست، چرا كه اين لفظ در متون جاهلي عرب نيز سابقه ندارد. حكما و عرفاي پيشين براي عشق تعاريفي قايل شده اند. از آن جمله افلاطون معتقد است كه عشق واسطه انسان و خدايان است و فاصله آن ها را پر مي كند. عشق خود زيبا نيست ولي شيفته زيبايي است، چون رساله اخوان الصفا در باب عشق جامعيت دارد، خلاصه آنرا در اينجا ترجمه مي كنيم: بايد ديد كه حكما و فلاسفه در ماهيت عشق چه گفته اند . يعني آن را نكوهيده اند و آ ن را پليد دانسته اند. بعضي از آنان نيز عشق را فضيلتي نفساني شمردده اند و تحسينش كرده اندو برخي آن را جنون الهي دانسته اند و برخي آن را بيماري ناميده اند. اما اينان هيچكدام به حقيقت امر واقف نشده اند. بعضي از حكما پنداشته اند كه عشق افراط در محبت و شدت ميل به كسي يا چيزي است . با اين ملاحظه هيچكس از عشق خالي نيست، زيرا بالاخره هر كس به چيزي عشق مي ورزد، و بسياري ديگر عشق را ماليخوليا دانسته اند، و بعضي نيز عش را شدت شوق به اتحاد قلمداد كرده اند.

روزبهان بقلي گويد: از جمله صفات حق ، عشق است، عشق، كمال محبت است و محبت صفت حق است. در اسم غلط مشو كه عشق و محبت يكي است .عزيز الدين نسفي نيز در باب عشق گويد: عشق ، براق سالكان و مركب روندگان است. هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در يك دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاك و صافي گرداند و سالك به صد چله آن مقدار سير نتواند كرد كه عاشق در يك طرفة العين كند. اما مولانا معتقد است كه عشق قابل بيان نيست .در اين باره رجوع شودبه بيت ( 116 _ 112 ) همين دفتر.

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۸
http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif بنام خداوند بخشاينده مهربان http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


ني حريف هر كه از ياري بريد پرده هايش پرده هاي ما دريد


انسان كامل كه همچون ني، نواي الهي مي سرايد يار و مصاحب آن كسي است كه از همه تعلقات و آويزش هاي دنيوي اش بريده باشد. مقامات معنوي آن اولياء، حجاب هاي ظلماني و نوراني سالكان را از هم بدرد. اگر ني را همان ساز معروف بدانيم پرده هاي آن ، معني ديگري مي دهد. در علم موسيقي پرده به معاني مختلف به كار رفته است، و آنگونه كه در موسيقي قديم آمده با آن چه كه امروزه از آن مراد مي شود فرق دارد. در موسيقي قديم پرده را بر دوازده آهنگ اطلاق مي كردند:


نوا و راست، حسيني و راهوي و عراق حجاز و زنگله و بوسليك يا عشاق
دگر سپاهان، باقي بزرگ و زير افكند اسامي همه پرده هاست بر اطلاق

اما امروزه پرده به زه هايي اطلاق شود كه براي تعيين نت ها بر روي دسته چنگ و رباب و تار و سه تار و جز آن بندند. پس با توجه به معني پرده در موسيقي قديم، مصراع دوم را مي توان چنين معني كرد: آهنگ ها و نغمه هايي كه با ني نواخته مي شود موجب تهذيب نفس و تلطيف روح آدمي مي گردد و حجاب هاي نفساني را بر طرف مي سازد.


همچو ني زهري و ترياقي كه ديد ؟ همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد ؟

آيا تا كنون كسي زهر و پادزهري مانند ني ديده است ؟ معلوم است كه نديده است. و آيا تا كنون كسي همدم و مشتاقي مانند ني ديده است ؟
مسلما" نديدهاست. همانطور كه حضرت حق با صفات قهر و لطف موصوف شده، انسان كامل نيز به صفت قهر و لطف متصف است. انسان كامل ، زهر است نسبت به اهل فسق و ارباب فجور ، و پاد زهر است نسبت به اهل صلاح و اصحاب معرفت. البته مي تواند نسبت به شخص واحد هم زهر باشد و هم پادزهر، زيرا همين كه بيان فراق و هجران مي كند، زهر ميشود و چون مژده قرت و وصال مي دهد ، پادزهر مي گردد:

گاه شرح محنت هجران دهم بي دلان را داغ ها بر جان نهم
گاهي آرم مژده قرب و وصال بخشم اهل ذوق را صد وجد و حال

يعقوب چرخي نيز گويد : انفاس شريفه ايشان كه از سر حال و وجدان مي بود ترياقي است مر مريدان را و زهري است مر منكران را همچون آب نيل كه قبطي را خون بود و سبطي را آب.

ني حديث راه پر خون مي كند قصه هاي عشق مجنون مي كند

ني از راه پر خون سخن مي گويد، يعني انسان كامل از راه پر مشكل و خطرناك عشق رباني حرف مي زند، و داستانهايي از عشاق پاكباز و مجنون صفت باز گو مي كند. " راه پر خون" كنايه از مرگ اختياري است . به شرح بيت ( 4 ) همين دفتررجوع شود.

محرم اين هوش جز بي هوش نيست مر زبان را مشتري جز گوش نيست

اين هوش ، محرمش تنها كساني هستند كه از عقل معاش بي هوشند ، يعني اسرار حقيقت را تنها اهل فناء كه از غير حق بي هوش اند درك توانند كرد و نا اهلان و منكران در مقابل اين اسرار كر و گنگ هستند. چنانكه طالب زبان ، تنها گوش است و هيچ عضو ديگري الفاظ را كه به وسيله زبان گفته مي شود نمي تواند بشنود. پس تا شخص لوح ضمير را از اوهام و خيالات نپردازد راز حقيقت را درك نتواند كردن. مصراع دوم جنبه تمثيلي دارد و شبه دليلي است براي اثبات مفاد مصراع اول.

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۹
http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif بنام خداوند بخشاينده مهربان http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


در غم ما روزها بيگاه شد روزها با سوزها همراه شد


در غم عشق ما روزها از پي هم آمد و عمر سپري شد، و ايام و اوقات توأم با سوز و گداز گرديد. يعني درد طلب عشاق و ميل يه وصال در آنان دايمي است و لحظه اي منقطع نمي شود.

روزها گر رفت ، گو : رو باك نيست تو بمان اي آن كه چون تو پاك نيست

اگر اين روزهاي پر سوز سپري شد و عمر گذشت بگو: اي عمر بگگذر كه از گذر تو هيچ باكي ندارم، اما تو اي حضرت معشوق ، عنايات و الطاف هماره متوجه ما باشد كه تويي پاك و منزه و همچون تو كسي منزه نيست. منظور دو بيت اخير : ارزش و اعتبار حيات از ديد عاشق عارف ، نيل به حضرت معشوق است. حياتي كه عاري از طلب حقيقت باشد در نظر او هيچ ارزشي ندارد.

هر كه جز ماهي ز آبش سير شد هر كه بي روزي است ، روزش دير شد

به جز ماهي ، هر كس از آب سير مي شود، زيرا حيات ماهي فقط در آب ميسر است.همينطور عاشق صادق نيز بدون عشق و طلب حضرت معشوق ، زندگي نتواند كرد، پس مايه حيات عاشق ، عشق است و هر كس كه از آب عشق و عرفان ، بي نصيب باشد، روحي پژمرده و افسرده دارد. يعني هرگاه كسي دچار دل سيري و ملال كردد معلوم مي شود كه از عشق و معرفت بي بهره است. مولانا به كرات عاشق صادق را به ماهي تشبيه كرده است كه مايه حيات و بقايش عشق است. يعقوب چرخي گويد : غير ماهي از آب ، سيراب شود، اما ماهي را از آب سيري نيست. عشاق را همچون ماهيان بدان كه از آب حيات عرفان ايشان سيري نيست.

در نيابد حال پخته هيچ خام پس سخن كوتاه بايد، والسلام

شخص خام نمي تواند احوال پختگان را در يابد ، زيرا حال آنان را نمي توان با الفاظ و عبارات درك كرد. حال كه چنين است پس بايد سخن را كوتاه نمود و دم فروبست. اشاره به اين است كه شرط معرفت و درك حقيقت ، مناسبت حال است.زيرا معرفت حقيقي وقتي حاصل شود كه مدرك با مدرك اتحاد داشته باشد.
يعقوب چرخي در اين باره مي گويد : اهل الله كه به مشاهده و معاينه به مقصود اصل ، مشرف شده اند، احوال ايشان را كسي كه مقيد به تقليد است و اسير نفس اماره ، در نيابد. پس سخن را جز به طريق اشارت و كنايت نتوان گفت.

بند بگسل باش آزاد اي پسر چند باشي بند سيم و بند زر ؟

اين بيت در جواب سوالي مقدر است . گويا كسي مي پرسد : يا حضرت مولانا پختگانمعرفت و يقين چه سان بدان مقام منيع رسيده اند؟ يا چگونه مي توان حال پختگان را دريافت ؟ جواب : اي پسر معنوي ! قيد و بند تعلقات دنيوي را پاره كن و از زنجير دنيوي و نفساني آزاد شو. آخر تا كي گرفتار سيم و زر خواهي بود ؟
" اي پسر " خطاب به سالكان است كه در واقع فرزند معنوي مشايخ به شمار آيند. زيرا در طريقت نوعي اتصال ميان مريد و مراد ايجاد مي گردد. چنانكه مريد، جزيي از اجزاي مراد محسوب شود، همانطور كه فرزند ، جزيي از پدرمحسووب آيد. اما ابوت و بنوت در طريقت نسبت معنوي دارد. آزادي و حريت در اينجا بدين معني است كه بنده، دل در گروي چيزي نسپارد الا به حق ، پس شرط پختگي و كمال روحاني گسستن حب عنان گسيخته به مال و مكنت دنيوي است.

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۹
http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif بنام خداوند بخشاينده مهربان http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif



گر بريزي بحر را در كوزه اي چند گنجد ؟ قسمت يك روزه اي

به عنوان مثال ، اگر آب دريا را درون كوزه اي بريزي، چقدر در آن جمع مي شود؟ مسلما" به اندازه نصيب و بهره يك روز. اين استدلال
در بيان حرص و آز شد، زيرا آزمندي آدمي را به پريشاني و اظطراب مي كشد.

كوزه چشم حريصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد

چشم آزمندان با همه محدوديتي كه دارد هرگز سير نمي شود و هر چه زر و سيم بيندوزند پريشاني خاطرشان بر طرف نمي شود
بلكه هر روز آتش حرص و آزشان تيزتر گردد. به عنوان مثال تا صدف، قانع نباشد و از قطرات فراوان باران به چند قطره اكتفا نكند هرگز درونش پر از مرواريد نگردد . برخي از قدما مي پنداشتند كه مرواريد از دانه هاي باران نيسان و يا نيسان حاصل مي آيد. خواجه نصير گويد:
و در افواه مشهور است كه آن وقت كه باران نيسان مي آيد صدف ، دهان باز گشاده و قطرات باران را مي گيرد ، و چون اين قطرات به باطن صدف مي رسد به خاصيتي كه در جوف صدف قدرت ازلي ( نهاده است )تعبيه كرده مرواريد متولد مي شود. مولانا در بيان ضرورت و قاعده قناعت اين باور عاميانه را بر سبيل مثال آورده است.

هر كه را جامه ز عشقي چاك شد او ز حرص و جمله عيبي پاك شد

هر كس جامه خود خواهي و نفساني اش از شدت عشق به حضرت معشوق چاك شود، او از حرص و هر نوع عيبي پاك خواهد شد.
عشق خواه حقيقي يا مجازي سبب تبديل اخلاق است. ما مي بينيم كه شخص پيش از آنكه عاشق شود، ممسك و مال دوست و يا بد دل و ترسوست ، و همينكه عشق بر وجودش استيلا يافت سر كيسه هاي بسته و مهر زده را باز مي كند و همه را در راه معشوق در مي بازد و يا به استقبال خطر مي رود و خويش را در بلاهاي صعب مي افكند و از هيچ چيز نمي هراسد. از همين نمونه ، سايراخلاق و اوصاف را مي توان قياس گرفت... آنچه گفتيم در عشق صورت بود كه آن را عشق مجازي مي نامند، و اين تأثير در عشق به حقيقت و شخصيت هاي معنوي هم قابل انكار نيست.

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما اي طبيب جمله علت هاي ما

اي عشق خوش سوداي ما، يعني اي عشقي كه موجد هيجانات خوب و جذاب روحي مي شوي ، و اي طبيب همه دردها و امراض ما! هماره شادمان و با نشاط باش . اما نيكلسون معتقد است كه سودا تقريا" مترادف با فكر است. احوال و هيجانات روحي اگر از عشق صوري ناشي شود نا پسند و بد سوداست، ولي اگر احوال و هيجانات روحي از عشق حقيقي منبعث شود پسنديده و خوش سوداست.

اي دواي نخوت و ناموس ما اي تو افلاطون و جالينوس ما

اي عشق ! تويي دواي خود بيني و خود نمايي ما. و اي عشق ! تويي طبيب روحاني و جسماني ما. " عشق "در اينجا و بسياري از موارد مثنوي كنايه از معشوق است. افلاطون حكيم معروف يونان باستان به سال 427 پيش از ميلاد متول شد، و نزديك به هشتاد سال زيست. وي از مردم شهر آتن بود. او پزشك و عالم بود و به هيأت افلاك و علم خواص و طبايع اعداد دانا بود. وي راا زعيم حكماي اشراقي دانسته اند، چرا كه راه وصول به حقيقت را تهذيب نفس و مكاشفه مي دانست. از اين رو در اين بيت كنايه از طبيعت روحاني است.

اما جالينوس از مشهور ترين اطباي يونان باستان پس از ايقراط محسوب شود . وي بس جهانگردي مي كرد و بسياري از شهرهارا ديد. او در سن هفده سالگي در طب و فلسفه و علوم رياضي به درجه كمال رسيد و در بيست و چهار سالگي در اين علوم به مقام اجتهاد نايل شد. جالينوس هنگامي ظهور كرد كه صنعت طب دستاويز سوفسطاييان شده بود و محاسنآن از ميان رفته بود. بدين جهت خود را مهيا كرد كه از طب دفاع كند و آن را در محل مناسب خود گذارد. او عقايد و آراء بقراط و پيروانش را تأييد و تحكيم كرد و كتبي بسيار در اين باب نگاشت و حقايق طب را آشكار ساخت و عقايد طبي زا تأييد نمود . جالينوس در اينجا كنايه از طبيب جسماني است.

جسم خاك از عشق ، بر افلاك شد كوه در رقص آمد و چالاك شد

جسمي كه از خاك است بر اثر عشق الهي بر اوج افلاك و آسمانها رفت و كوه به رقص و رفتار آمد. مصراع اول به موضوع معراج به معني عام اشارت دارد، هر چند كه معراج پيامبر ( ص ) و عروج عيسي ( ع ) و ادريس ( \ ) را نيز شامل مي شود. رجوع شود به شرح بيت ( 1580 ) همين دفتر و شرح بيت ( 552 ) دفتر چهارم مصراع دوم نيز اشارت است به آيه 143 سوره اعراف . رجوع شد به شرح بيت ( 2445 ) دفتر ششم.

عشق ، جان طور آمد عاشقا ! طور مست و خر موسي صاعقا

اي عاشق ! آن روحي كه به كوه طور جان و حيات بخشيد عشق بود. به بركت عشق بود كه كوه طور مست شد و موسي ( ع )
از عظمت و مهابت آن بيهوش بر زمين افتاد.( رجوع شود به شرح بيت پيشين.)

با لب دمساز خود گر جفتمي همچو ني من گفتني ها گفتمي

اين بيت در جواب سوالي مقدر است. گويا كسي مي پرسد : يا حضرت مولانا اين عشق چيست كه از عظمت آن ، اجسام خاكي
به معراج مي روند و كوه طور به رقص مي آيد و موساي نبي بيهوش بر زمين مي افتد ؟ اگر ممكن است اسرار آن عشق را براي ما بازگو كن.
جواب : اگر با لب يارم كه با زبان حال من دمساز است، قزين مي شدم مانند ني گفتني هاي بسياري مي گفتم و اسرار عشق را به شرح باز مي گفتم. ولي دريغا كه محرمي نمي يابم كه راز عشق را بدو گويم.يا چنان در قبضه نايي معشوق و تصرفات او هستم كه از خود اختياري ندارم. بي عنايت او هيچ سرود و ندايي از من بر نمي آيد.

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۱۹
http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif بنام خداوند بخشاينده مهربان http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


هر كه او از همزباني شد جدا بي زبان شد، گر چه دارد صد نوا

زيرا هر كس كه از همزبانش جدا شود، اگر صد نوا و نغمه هم داشته باشد باز هم لال و بي زبان خواهد بود. يكي از آداب عارفان و اهل سلوك صمت ( = خاموشي ) است.
صمت بر دو نوع است : يكي صمت عامگان و ديگري صت خاصگان. مراد از صمت عامگا ن اين است كه سالك مبتدي بايد زبان خود را مواظبت كند و آن را كمتر بكار گيرد تا خطا و زلل كمتري مرتكب شود. چرا كه زبان همچون مركبي نافرمان است كه اگر بسته اش ندارند، توسني كند و موجب زيان شود. و اما مراد از صمت خاصگان اين است كه عارفان كامل و سالكان منتهي مجاز نيستند كه اسرار طريقت و حقيقت را به هر گوشي القاء كنند، مگر به قدر اهليت اشخاص. يعقوب چرخي گويد : اهل تصوف را
سخناني است كه به هر زبان بيان آن نتوان كرد و ايشان به آن زبان خاص بيان اسرار حقيقت مي كننددر ميان همديگر، هر كه واقف نيست پيش او سخن تصوف نتوان گفت. ابن عربي در اسرار صمت گويد: صمت مطلق درست نيست، زيرا بنده مأمور است كه ذكر خدا گويد، بلكه تنها اين خاموشي در ظاهر اوست و نه در باطن وي.

چونكه گل رفت و گلستان در گذشت نشنوي زان پس زبلبل سرگذشت

همينكه فصل گل سپري شود وايام گلستان بگذرد، ديگر از بلبل نغمه اي نخواهي شنيد. اين بيت نيز مانند بيت پيشين ، مضمون بيت (27 ) را تأييد و تأكيد مي كند. يعقوب چرخي گويد: چون بلبل روي گل بيند، هزار دستان را نواي خود سازد. و اما در خارستان زمستان بي نوا ماند، يعني حكم الهي را به اهل آن توان گفت.اما پيش جاهلان از آن بيان نتوان كرد.
حضرت امير مؤمنان به كميل گفت : در دل من ، علوم بسيار است و كسي را نمي يابم كه به اوبگويم. از اينجا گفته اند:كلم الناس علي قدر عقولهم.
جمله معشوق است و عاشق پرده اي زنده معشوق است و عاشق مرده اي

هر چه هست معشوق است، و عاشق پرده اي بيش نيست. و آن كه زنده حقيقي است فقط معشوق است ، و عاشق بدون معشوق كالبد بي جاني بيش نيست.
" پرده"را اگر همان پرده معروف بگيريم كه بر در مي آويزند، مصراع اول جنبه تمثيي خواهد يافت. بدين معني كه عاشق همچون پرده اي است كه حركت و جنبش آنار خود نيست بل از تصرفات معشوق است. چنانچه جنبش پرده نيز از باد است نه از خود. و اگر " پرده " را كنايه از حجاب هستي بشري و ظاهري عاشق بگيريم منظور اينست كه وجود موهوم بشري عاشق، حجابي است كه او را از حضرت معشوق جدا مي كنداين وجه مناسب تر است. و اگر " پرده " را به معني موسيقايي آن بگيريم بعيد مي نمايد
هر چند كه خالي از وجه نيست. به هر حال غالب شارحان مثنوي اين بيت را حمل بر وحدت وجود كرده اند. مصراع دوم مناسب است با مفاد آيه 88 سوره قصص :
كل شيء هالك الا وجهه . " همه چيز به نيستي رود جز ذات خداوند." نيز مناسب است با آيه 26 و 27 سوره رحمن : كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال والاكرام.
" همه چيز به فنا رود و تنها ذات پروردگارت كه شكوهمند و بزرگوار است باقي است

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۲۰
http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif بنام خداوند بخشاينده مهربان http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


چون نباشد عشق را پرواي او او چو مرغي ماند بي پر ، واي او !

اين بيت از لحاظ مضمون مكمل و مؤيد بيت پيشين است. معني بيت : اگر عشق به سوي عاشق توجه نكند ، عاشق مانند پرنده پركنده اي است كه واي به حالش !
بعضي از شارحان در معني بيت فوق نوشته اند :" هركس پرواي عشق او نداشته باشد... " اين معني همانطور كه استاد نيكلسون گفته سست و ترديد آميز است، زيرا عشق حق از حق سرچشمه ميگيرد و به لطف او الهام ميشود.. وقتي كه خداوند به عاشقان خويش عنايتي نداشته باشد، لطف خود از آنان دريغ مي دارد، و در نتيجه نميتواند در مدارج كمال به پرواز در آيد. " پر ، واي او " جناس مركب است.

من چگونه هوش دارم پيش و پس چون نباشد نور يارم پيش و پس ؟

اگر نور باطن حضرت معشوق در پيش و پس من نباشد، من چگونه مي توانم با اين عقل جزيي و ادراك محدود راه خود را بيابم و در آن سلوك كنم ؟ بيت فوق مناسب است با آيه 12 سوره حديد : يوم تري المومنين و المومنات يسعي نورهم بين ايديهم و بايمانهم. " روزي كه مردان و زنان مومن را بيني كه نورشان در پيشاپيش و سمت راستشان مي رود." نيز اشارت است به آيه 8 سوره تحريم. رجوع شود به شرح بيت ( 611 ) دفتر چهارم . منظور بيت سرچشمه جميع معارف روحاني و ادراكات معنوي آدمي نور باطن حضرت حق است.

عشق خواهد كين سخن بيرون بود آينه ، غماز نبود چون بود ؟

عشق ايجاب مي كند كه معاني و اسرار به ظهور رسد، زيرا چگونه ممكن است كه آينه صيقلي اشياء را در خود منعكس نكند ؟ اگر عشق در جان آدمي شرر زند ، آثار آن در افعال و احوال او نمايان گردد، پس توان گفت كه عشق مانند آينه اي است كه صور اشياء را در خود نمايان مي گرداند. همينطور در آينه عشق نيز ، احوال عاشق آشكار شود، پس عشق ، كشاف ضمير است.
آينه ات ، داني چرا غماز نيست ؟ ز آنكه زنگار از رخش ممتاز نيست
مي داني كه چرا آينه دل و روحت اسرار و حقايق معنوي را نشان نمي دهد ؟ به خاطر اينكه زنگار هموي و هوس را از روي آن پاك نكرده اي. منظور اين است كه چون دل ، صاف و روشن شود اسرار عرفاني و حقايق رباني در آن منعكس گردد. مادام كه شخص ، دل از زنگار نپردازد حقايق رباني در آن نقش نيابد.


آينه ات ، داني چرا غماز نيست ؟ ز آنكه زنگار از رخش ممتاز نيست

مي داني كه چرا آينه دل و روحت اسرار و حقايق معنوي را نشان نمي دهد ؟ به خاطر اينكه زنگار هموي و هوس را از روي آن پاك نكرده اي. منظور اين است كه چون دل ، صاف و روشن شود اسرار عرفاني و حقايق رباني در آن منعكس گردد. مادام كه شخص ، دل از زنگار نپردازد حقايق رباني در آن نقش نيابد.



http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۲۰
http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif بنام خداوند بخشاينده مهربان http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif


به عيادت رفتن كر بر همسايه رنجور خويش

خلاصه داستان ( قسمت اول )

به شخصي ناشنوا خبر دادند كه همسايه ات بيمار شده، او خواست كه حق همسايگي را ادا كند و به عيادت بيمار برود. ولي پيش خود گفت : من با اين گوش عليل و كر از سخن آن بيمار چه مي فهمم ؟! مخصوصا" كه اين شخص بر اثر بيماري و رنجوري، توان حرف زدن درست و روشن را نيز ندارد. ولي چاره اي نيست. بايد مراتب ادب را پاس داشت و به عيادت همسايه بيمار شتافت. او فكري كرد و پيش خود چاره اي اينسان انديشيد: به لب هاي بيمار نگاه مي كنم ، همينكه لب بيمار به حركت در آمد ، حدس خود را مي زنم و مقصودش را در مي يابم. و متقابلا"سوالاتي هم از او مي كنم. پس ديگر مشكلي وجود ندارد و درنگ جايز نيست !
آن ناشنوا پيش خود، پرسشها و پاسخ هايي را تنظيم كرد بدين گونه :

به او مي گويم حالت چطور است ؟

او حتما" مي گويد : بحمدالله ، خوبم.

به او مي گويم : خدا را شكر.

سپس خواهد گفت: غذا خورده اي؟

او خواهد گفت شربت يا آش خورده ام.

من مي گويم : نوش جانت.

دوباره خواهم گفت: كدام حكيم براي تو نسخه نوشته است ؟ و حتما" او نام يكي از حكيمان را مي برد.

من خواهم گفت: قدمش مبارك است.

خلاصه از اين گونه پرسش ها و پاسخهاي فرضي، پيش خود آراست و به عبادت بيمار شتافت وقتي آن ناشنوا بر بالين بيمار حاضر شد، از او مي پرسد:


حالت چطور است؟

بيمار : دارم مي ميرم!

ناشنوا: خدا را شكر!

وقتي كه بيمار ، شكر و سپاس او را مي شنود پريشان مي شود و با خود مي گويد: اين مردك ، يا هذيان مي بافد ويا واقعا" دشمن من است ؟


ناشنوا: غذا چه خورده اي ؟

بيمار: زهر خورده ام !

ناشنوا: نوش جانت !

از اين پاسخ ، بيمار سخت رنجيده و نژند خاطر مي شود.


ناشنوا: كدام حكيم به درمان تو مي آيد ؟

بيمار: عزراييل !

ناشنوا: قدمش مبارك است ! من تجربه كرده ام كه هر وقت او به بالين بيمار مي رود، حالش را خوب جا مي آورد !

ناشنوا پس از اين عيادت ! از خانه بيمار بيرون مي ايد و خرسند از اينكه حق همسايگي را مراعات كرده خدا را سپاس مي گويد ! از آن طرف نيز بيمار، سخت آزرده و دلشكسته با خود مي گويد عجبا ! من مي دانستم كه او با من ميانه خوشي ندارد ولي ديگر نمي دانستم كه خواهان مرگ من نيز هست ! و آنگاه شروع به ناسزا گفتن و دشنام به آن شخص مي كند.


اين حكايت حال انسان هاست كه در زندگي خويش با معيار هاي محدود و پيش فرض هاي بي اساس ، قضيه اي را نزد خود مي سازند و مي پردازند و آن گاه به نتيجه گيري جزمي و قطعي دست مي زنند و لحظه اي هم در اين كار درنگ و تأمل روا نمي دارندو احتمال ديگري را مورد نظر قرار نمي دهند.

به هر حال در اين حكايت دلكش و شيوا مولانا بر قياسهاي بي اساس مي تازد و آن را مورد نقد قرار مي دهد. چنانكه در آغاز همين دفتر در حكايت بقال و طوطي قياسهاي ناروا و كوته بينانه را نقد كرد.

البته مولانا در اين حكايت ، نقص جسماني را مورد طعن و طنز قرار نمي دهد ، بلكه نقص نفساني و شخصيتي آن مرد را مورد نقد قرار مي دهد كه مي خواسته است نقيصه جسماني خود را بپوشاند، و همين ضعف اخلاقي ، دوستي چندين ساله اش را با همسايه به باد داد.

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۲۱
بنام خدا



http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif
از علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت
زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خدو انداخت در روی علی
افتخار هر نبی و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه
سجده آرد پیش او در سجده‌گاه
در زمان انداخت شمشیر آن علی
کرد او اندر غزائش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل
وز نمودن عفو و رحمت بی‌محل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی
از چه افکندی؟ مرا بگذاشتی ؟
آن چه دیدی بهتر از پیکار من
تا شدی تو سست در اشکار من؟
آن چه دیدی که چنین خشمت نشست
تا چنان برقی نمود و باز جست ؟
آن چه دیدی که مرا زآن عکس دید
در دل و جان شعله‌ای آمد پدید؟
آن چه دیدی برتر از کون و مکان
که به از جان بود و بخشیدیم جان ؟
در شجاعت، شیر ربانیستی
در مروت، خود کی داند کیستی ؟
در مروت ابر موسیی به تيه
کآمد از وی خوان و نان بی‌شبیه
ابرها گندم دهد کآن را بجهد
پخته و شیرین کند مردم چو شهد
ابر موسی پر رحمت بر گشاد
پخته و شیرین بی زحمت بداد
از برای پخته‌خواران کرم
رحمتش افراخت در عالم علم
تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا
کم نشد یک روز زان اهل رجا
تا هم ایشان از خسیسی خاستند
گندنا و تره و خس خواستند
امت احمد که هستید از کرام
تا قیامت هست باقی آن طعام
چون ابیت عند ربی فاش شد
یطعم و یسقی کنایت ز آش شد

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif




خدو انداختن خصم در روي اميرالمؤمنين علي ( كرم الله و جهه )
و انداختن علي، شمشير را از دست


خلاصه داستان

حضرت امير مؤمنان علي (ع) روزي با يلي از يلان پر آوازه عرب پيكار كرد. در كشاكش اين نبرد، حضرت، او را بر زمين افكند و تيغي رخشان از كام نيام بركشيد تا كارش را تمام كند. در اين هنگام، آن پهلوان شكست خورده، از روي خشم و حقارت، آب دهاني بر رخساره تابناك آن بزرگ راد مرد افكند، زيرا مطمئن بود كارش تمام است و اميدي بر ادامه زندگي نيست. ولي بر خلاف اين انتظار، ديد كه آن حضرت، بي درنگ، شمشير خود را بر زمين افكند و دست از هلاكت او بداشت. ديدگان بهت زده آن يل نظاره گر اين صحنه خيال انگيز و افسانه يي بود. در كوران شگفتي و حيرت بود كه از او پرسيد: تو كه شمشير برا و آبدار داشتي و من نيز در چنگ هاي نيرومد تو اسير بودم، چرا مرا نكشتي؟ امير مؤمنان پاسخ داد: شير خدا و جنگاور راه حق، هرگز جان كسي را براي فرونشاندن عطش خشم و كين نمي ستاند. بلكه او تنها به خواست و اراده حق گردن مي نهد.
مولانا در اين حكايت مي گويد كه هر عملي كه به نام حضرت حق انجام مي شود بايد از انگيزه هاي نفساني پاك باشد.
اخلاص در عمل را از حضرت علي (ع) بياموز، و آن شير حق را از هر حيله و نيرنگي پاك و منزه بدان...

ادامه دارد... http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

كتاب : شرح جامع مثنوي
دفتر اول
دكتر كريم زماني

اخلاقي
۱۳۸۷/۰۴/۱۲, ۱۰:۲۲
بنام خدا

http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل




خدو انداختن خصم در روي اميرالمؤمنين علي ( كرم الله و جهه )
و انداختن علي، شمشير را از دست




هر عملي به نام حضرت حق انجام مي شود بايد از انگيزه هاي نفساني پاك باشد.

اخلاص عمل را بايد از حضرت علي (ع) آموخت. آن شير حق را از هر حيله و نيرنگي پاك بدان.

حضرت علي (ع) در يكي از جنگ ها بر پهلواني غالب و چيره شد، و بي درنگ شمشيري برون آورد كه كارش را بسازد.اما آن پهلوان بر چهره آن حضرت آب دهان انداخت. همان شخصيت بزرگي كه باعث افتخار پيامبران و سر افرازي اولياء است. بر آن پهلوان كه روي ماه، با همه بلندي اش در برابر آن صورت، در سجده گاه، سجده مي كند.

حضرت علي (ع) بي درنگ شمشير را از دستش انداخت و او در جنگ با آن يل عرب، سستي كرد، يعني از حمله به او دست كشيد. آن پهلوان از اين عمل حضرت، سخت حيرت كردو از اينكه آن جناب، بي مناسبت و در غير جاي خود ، عفو و بخشش كرده شگفت زده شد.

آن مبارز گفت: اي علي، تو كه بر من شمشير تيز كشيدي، پس چرا آن را از كف انداختي و در ستيز با من انصراف نشان دادي؟

تو چه ديدي كه بهتر از حنگيدن با من و ريختن خونم بود؟ در نتيجه دست از كارزار كشيدي. چه چيزي ديدي كه خشم و غضب فرو نشست و خشمت، برقي زد و دوباره خاموش شد؟

چه ديدي كه عكس و بازتاب آن ديدنت در دل و جانم آشكار شد؟ آن چه به تو نشان داده اند، باز تابش در دل و جانم شعله يي زد. دل من از اين مساله از جا كنده شد، و دريافتم كه اين عمل تو ناشي از حقيقتي والاست.

چه ديدي كه از جهان هستي و كون و مكان هم بالاتر بود و از جان نيز بهتر بود و به من جان بخشيدي؟

تو در شجاعت، شير خدايي و در مروت و جوانمردي كسي چه مي داند تو كيستي؟ هيچ كسي نميداند كه تو چه مقام والايي داري.

تو در مروت و راد مردي مانند ابر موسي هستي در صحراي تيه كه از آن ابر، خوان و نان بي مانندي بر قوم موسي نازل مي شد.

ابرهاي آسمان باعث رويش گندم زارها مي شود، و مردم با جهد و تلاش خود با گندم ها نان مي پزند و مانند انگبين، شيرين مي كنند( درست ايت كه از ابرها باران مي بارد و گندم ها از زمين سر بر مي آورند، ولي تا مردم ، تلاش نكنند كي اين گندم ها به نان تبديل مي شود؟)

ولي ابري كه حضرت موسي براي قوم خود از خدا درخواست كرد، پرهاي رحمت خود را گسترده كرد و بر سر آنان سايه رحمت خود را افكند و بي زحمت و رنج، براي آن قوم، طعام پخته و گوارا آورد. ( اشاره به آيه 57 سوره بقره، ظللنا عليكم الغمام و انزلنا عليكم المن والسلوي ... " ما براي شما از ابر، سايه انداختيم و براي شما من و سلوي فرستاديم ... " در تفاسير آمده است كه من صمغي عسل گونه بود كه بر تنه درختان ظاهر مي شد. و سلوي نيز پرنده يي سرخ رنگ و خردك اندام بود.)

براي آن كسان كه بي هيچ زحمتي غذاهاي آماده را مي خورند ( قوم بني اسراييل )، پرچم خود را افراشت و در جهان آوازه يافت.

تا چهل سال آن مقرري و نعمت الهي، از آن مردم اميدوار به رحمت خدا حتي براي يك روز هم قطع نشد. اين بيت مثنوي در مقام بازگو كردن نعمت هاي عطا شده به قوم بني اسراييل است و آيه مذكور در مقام تخويف و توعيد، "فاتها محرمة عليهم اربعين سنةيتيهون في الارض ": " ورود به سرزمين مقدس ( كه مملو از خير و بركت بود) تا چهل سال بر آنان حرام گشت و اشان در زمين سرگردان بودند."

تا اين كه اين قوم از فرومايگي خود، اعتراض كردند و خواهان تره و چيزهاي پست شدند.

ولي امت محمد (ص) كه از نظر متابعت طبع و رادمردي، طبعي والا دارند از طعام معنوي كه بر آنها نازل شده است تا ابد بهره مند خواهند شد.

اين فرمايش حضرت نبي (ص) كه : در حين به سر آوردن شب به صبح ، پروردگارم مرا غذا و آب مي دهد ، كنايه است از آن طعام معنوي. اشاره است به حديثي كه در آن حضرت رسول خدا، مسلمانان را از گرفتن روزه هاي پياپي ( اينكه شخص روزه دار بي آن كه افطار نمايد، دوباره نيت روزه كند و اين كار را چند روز ادامه دهد)، نهي كرد. يكي از مسلمانان به آن حضرت عرضه داشت يا رسول الله، شما خود نيز روزه هاي پياپي مي گيريد بي آن كه افطار كنيد. آن حضرت پاسخ داد، كدام يك از شما مانند من توانيد بود؟ من در پيشگاه خداوندي، شب را به صبح مي رسانم و او مرا آب و غذا مي دهد."
ادامه دارد... http://www.arvah.org/Smileys/classic/rose.gif

diojen
۱۳۸۹/۰۱/۱۹, ۰۳:۵۰
جملاتي از تفسير و نقد و تحلیل مثنوي

1- متفكرين تماشاگر، انديشمندان تجريدپرستند، همچنانكه درون بين هاي تماشاگر، هواخواهان عرفان منفي مي باشند.
2- شخصي كه تنها نيروي انديشه را به كار ببندد و جز انديشه ، فرصت فعاليّت به هيچ يك از قواي دروني ندهد، مانند اين است كه فقط يك عينك به چشم دارد.
3- در اثر بعضي از معاصي ، نه تنها وجدان از فعاليت مي ايستد، بلكه گويي وجدان نابود گشته و يك فعاليّت در انسان بروز كرده است .
4- بخنديم ، امّا سرمايه خنده ما، گريه ديگران نباشد.
5- جهان يا انسان بدون حركت ، مساوي است با نيستي .
6- در بازارِ پر آشوب نيمه دوّم قرن بيستم ، بيست و يكمين تمدّن ، همه چيز انسان و انسانيت را در صورت كالا به معرض فروش درآورده است .

http://www.ostad-jafari.com/images/stories/Excerpts%20from%20An%20Interpretation/Masnavi.jpg 7- دواي جهالت هاي بشري ، سؤال است . بياييد آنچه را نمي دانيم ، سؤال كنيم و تا بتوانيم ، سؤال ها را بي جواب نگذاريم .
8- وجدان تاريخ ، همواره قلمي براي كشيدن خطّ سرخ به اباطيل و مزخرفات و اسماي دروغ گويان آماده كرده است .
9- نازپروردگان در همه تاريخ ، معتكفان آشپزخانه ها بوده اند.
10- آري ، تنها يك مسئله اساسي مطرح است . اين مسئله عبارت است از: تشخيص سايه وجود از اصل وجود...
11- بهشت ، انعكاسي از موجوديّتي است كه انسان در اين زندگاني تحصيل كرده است : از محقّرترين لذايذ گرفته تا لقاء الله و رضوان الله و ايّام الله .
12- اگر انسان ها مي دانستند كه عامل اساسي ترين خنده هاي آنان ، هماهنگي مرموزي با گريه هاي آنان دارد، عظمت ديگري داشتند.
13 - جامعه صنعتي ، معبدي است كه قرباني مي خواهد.
14- به عقيده ما، بشر يك ميليون اشتباه ندارد، بلكه تنها و تنها، يك اشتباه مرتكب شده است و آن اين است كه : هدف و ايده آل زندگي خود را نمي داند.
15- كسي كه حيات را نمي شناسد، نمي تواند از حيات واقعي برخوردار شود.
16- جان آدمي ، در زنداني است كه كليدش در دست خود اوست .
17- زندگي بي محور و فاقد اصل ، نتيجه اي جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد.
18- اگر يك انسان نتواند اصل تعهد را در زندگاني خويش قبول كند، مانند اين است كه نمي داند از كجا آمده است .
19- اعتقاد به خداوندي كه نقشي در زندگي معتقد ندارد، اعتقاد نيست ، بلكه نوعي از پديده هاي دروني است كه تشريفات رواني ناميده مي شود.
20- بي اعتنايي به وضع انسان ها، درست شبيه به بريدن جزء از مجموع پيكر است .