PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ! دیوان نیما یوشیج !



سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۲۳
مرغ آمین

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیدادخانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایشرا
در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهاندردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشناپرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهدنزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او
داستان مردمشرا.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقاردارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهانتنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
ازدرون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوبنگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خودرا بر فراز بام مردم آشنایی.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد ازروی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پی آنکه بگیرد نالههای ناله پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست و چه نگذشتهاست
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

داستان از دردمی رانند مردم.
در خیال استجابتهای روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او راهست می خوانند مردم.

زیر باران نواهایی که می گویند:
" باد رنج ناروایخلق را پایان."
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

مرغ آمین رازبان با درد مردم می گشاید.
بانگ برمی دارد:
ـــ" آمین!
باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلقافسای
و به نام رستگاری دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوسفریبش."

خلق می گویند:
ـــ" آمین!
در شبی اینگونه با بیداشآیین.
رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
و به ما بنمای راه ما بهسوی عافیتگاهی.
هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که میجوید."

ـــ" رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشتخواهد." مرغ می گوید.

خلق می گویند:
ـــ" اما آن جهانخواره
( آدمی رادشمن دیرین) جهان را خورد یکسر."
مرغ می گوید:
ـــ" در دل او آرزوی او محالشباد."
خلق می گویند:
ـــ" اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود
همچنان هرلحظه می کوبد به طبلش."

مرغ می گوید:
ـــ" زوالش باد!
باد با مرگشپسین درمان
نا خوشیّ آدمی خواری.
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همینروزان نگونسازی!"

خلق می گویند:
ـــ" اما نادرستی گر گذارد
ایمنی گرجز خیال زندگی کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
ور نیاید ریخته هایکج دیوارشان
بر سر ما باز زندانی
و اسیری را بود پایان.
و رسد مخلوق بیسامان به سامانی."
مرغ می گوید:
ـــ" جدا شد نادرستی."

خلق میگویند:
ـــ" باشد تا جدا گردد."

مرغ می گوید:
ـــ" رها شد بندش از هربند، زنجیری که بر پا بود."

خلق می گویند:
ـــ" باشد تا رها گردد."

مرغ می گوید:
ـــ" به سامان بازآمد خلق بی سامان
و بیابان شبهولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه هایروشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنانرا کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلای جوع آنان را جابه جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در شکسته.
وچو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
هر تنیزانان
از تحیّر بر سکوی در نشسته.
و سرود مرگ آنان راتکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش."

خلق می گویند:
ـــ" باداباغشان را، درشکسته تر
هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشستهتر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش."
ـــ" بادا!" یک صدا از دور می گوید
و صدایی از رهنزدیک،
اندر انبوه صداهای به سوی رهدویده:
ـــ" این، سزای سازگاراشان
باد، در پایان دورانهای شادی
از پسدوران عشرت بار ایشان."

مرغ می گوید:
ـــ" این چنین ویرانگیشان، بادهمخانه
با چنان آبادشان از روی بیدادی."
ـــ" بادشان!" ( سر می دهد شوریدهخاطر، خلق آوا)
ـــ" باد آمین!
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد بادگویا!"
ـــ" باد آمین!
و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!"
ـــ" آمین! آمین!"
و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
هر خیال کج که خلقخسته را با آن نخواها نیست.
و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
" اینک در و اینک زخم"
( گرنه محرومیکجیشان را ستاید
ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)
ـــ" آمین!
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
بسته لب بودند
و بدانمقبول
و نکویان در تعب بودند."
ـــ" آمین!

در حساب روزگارانی
کزبر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
و به پاس خدمت وسودایشان تاریک
چشمه های روشنایی کور می کردند."
ـــ" آمین!"

ـــ" باکجی آورده های آن بداندیشان
که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
این به کیفرباد!"
ـــ" آمین!"

ـــ" با کجی آورده هاشان شوم
که از آن با مرگهاشان زندگی آغاز می گردید
و از آن خاموش می آمد چراغخلق."
ـــ" آمین!"

ـــ" با کجی آورده هاشانزشت
که از آن پرهیزگاری بود مرده
و از آن رحم آوری واخورده."
ـــ" آمین!"

ـــ" این به کیفر باد
با کجی آورده شان ننگ
که از آن ایمان بهحق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
و از آن، چون بر سریر سینه یمرداب، از ما نقش بر جا."
ـــ" آمین! آمین!"
*
و به واریز طنین هر دم آمینگفتن مردم
( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
مرغ آمینگوی
دور می گردد
از فراز بام
در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس ازدور
می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
وز بر آن سرد دوداندود خاموش
هرچه، بارنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
می گریزد شب.
صبح می آید.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۲۴
آهنگر

در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
دست او بر پتک
و به فرمان عروقش دست
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
" ـــ کی به دست من
آهن من گرم خواهد شد
و من او را نرم خواهم دید؟
آهن سرسخت!
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!"

زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...

بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
می گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.

او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۲۵
خانه ام ابری ست...

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۲۶
هست شب

هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
*
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
*
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب. آری، شب.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۲۶
فرق است

بودم به کارگاه جوانی
دوران روزهای جوانی مرا گذشت
در عشق های دلکش و شیرین
(شیرین چو وعده ها)
یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام.
فی الجمله گشت دور جوانی مرا تمام.
*
آمد مرا گذار به پیری
اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام
فکری است باز در سرم از عشق های تلخ
لیک او نه نام داند از من نه من از او
فرق است در میانه که در غره یا به سلخ.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۲۷
برف

زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
"وازانا" پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۲۸
بر سر قایقش

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."
*
سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
"کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۲۸
پاسها از شب گذشته است

پاسها از شب گذشته است.
میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته.

مانده زندانی به لبهایش
بس فراوان حرفها اما
با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
میزبان در خانه اش تنها نشسته

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۲۹
ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۲۹
شب همه شب

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
*
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۳۱
قایق

من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی

با قایقم نشسته به خشکی
فریاد می زنم:
? وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من.?
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.

در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
? در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.?
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۳۲
مرغ شباویز

به شب آویخته مرغ شباویز
مدامش کار رنج افزاست، چرخیدن.
اگر بی سود می چرخد
وگر از دستکار شب، درین تاریکجا، مطرود می چرخد...

به چشمش هر چه می چرخد، ـــ چو او بر جای ـــ
زمین، با جایگاهش تنگ.
و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ
و جاده های خاموش ایستاده
که پای زنان و کودکان با آن گریزانند
چو فانوس نفس مرده
که او در روشنایی از قفای دود می چرخد.
ولی در باغ می گویند:
? به شب آویخته مرغ شباویز
به پا، زآویخته ماندن، بر این بام کبود اندود می چرخد.?

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۳۲
هنوز از شب...

هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر
و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.

به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند

و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش ـــ امیدانگیزـــ با من
در این تاریک منزل می زند سوسو.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۳۳
شب است

شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخ انجیر کهن ? وگ دار? می خواند، به هر دم
خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.

شب است،
جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور.
و من اندیشناکم باز:
ـــ اگر باران کند سرریز از هر جای؟
ـــ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟...

در این تاریکی آور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۴۳
بهار

بچه‌ها بهار
گل‌ها وا شدند،
برف‌ها پا شدند،
از رو سبزه‌ها
از رو کوهسار
بچه‌ها بهار!

داره رو درخت
می‌خونه به‌گوش:
«پوستین را بکن
قبا را بپوش.»

بیدار شو بیدار
بچه‌ها بهار!

دارند می‌روند
دارند می‌پرند
زنبور از لونه
بابا از خونه
همه پی‌ِ کار
بچه‌ها بهار!

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۴۵
می خندد

سحر هنگام، کاین مرغ طلایی
نهان کرده ست پرهای زر افشان.
طلا در گنج خود می کوبد، اما
نه پیدا در سراسر چشم مردم.
من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوار های نیلی شب
در این راه درخشان می شناسم.
می آید در کنار ساحل خاموش به حرف رهگذران می دهد گوش.

نشسته در میان زورق زرین
برای آن که از من دل رباید.
مرا در جای می پاید.
می آید چون پرنده
سبک نزدیک می آید.
می آید گیسوان آویخته گون
ز گرد عارض مه ریخته خون.

می آید خنده اش بر لب شکفته
بهاری می نمایاند به پایان زمستان.
می آید بر سر چله کمان بسته.
ولی چون دید من را می رود، در، تند می بندد
....
نشسته سایه ای در ساحل تنها،
نگار من به او از دور می خندد.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۵:۵۷
مهتاب

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.

دست ها می سایم
تا داری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۶:۰۲
داروگ

خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۶:۰۶
جاده خاموش است

جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه ای بیهوده می جوید.
یک نفر پوشیده در کنجی
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.

بر در شهر آمد آخر کاروان ما زه راه دور -می گوید-
با لقای کاروان ما، چنان کارایش پاکیزه ای هر لحظه می آراست.
مردمان شهر را فریاد بر میخاست.

آنکه او این قصه اش در گوش، اما
خاسته افسرده وار از جا،
شهر را نام و نشان هر لحظه می جوید.
و به او افسرده می گوید:
«مثل این که سال ها بودم در آن شهر نهان مأوا»
مثل این که یک زمان در کوچه ای از کوچه های او
داشتم یاری موافق، شاد بودم با لقای او.

جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه می جوید.
یک نفر پوشیده بنشسته
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۶:۰۸
آی آدم ها

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».

و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۶:۳۷
ماخ اولا

ماخ اولا پیکره رود بلند.
می رود نا معلوم
می خروشد هر دم
می جهاند تن، از سنگ به سنگ.
چون فراری شده ای
که نمی جوید راه هموار.
می تند سوی نشیب
می شتابد به فراز.
می رود بی سامان
با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه.

رفته دیری ست به راهی کاو او راست
بسته با جوی فراوان پیوند.
نیست، دیری ست بر او کس نگران.
و اوست در کار سراییدن گنگ
و اوفتاده ست ز چشم دگران.
بر سر دامن این ویرانه.

با سراییدن گنگ آب اش
ز آشنایی ماخ اولا راست پیام
وز ره مقصده معلوم اش حرف.
می رود لیکن او
به هر آن ره که به او می گذرد
هم چو بیگانه که بر بیگانه.

می رود نامعلوم
می خوروشد هر دم.
تا کجاش آبشخور
هم چو بیرون شدگان از خانه.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۶:۴۴
در کنار رودخانه

در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.
روز، روز آفتابی است.
صحنه ی آییش گرم است.

سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
در کنار رودخانه.

در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ی درد تمنا،
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه ای او را نمی یابد.
آفتاب من
روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.
آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من،
یا شتاب من،
آفتابی نیست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه.

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۰, ۱۶:۵۰
حکایت

بــا جـاهــلـی و فــلـســفــی افـتـاد خـلافــی
چـونـانـکـه بس افـتـد بـه سـر لـفـظ کــرانـه
هـر مشـکل کـان بـود بـر آن کـرد جـوابـی
مــرد از ره تـعـلـیـم و نـه عـلـم بـچـگـانـه
در کـارش آورد دل از بـس شــفــقــت بـرد
بــر راهـــش افــکـنــد هـم از روی نـشــانـه
خنـدیـد بـه سخریـه بـر او جـاهـل و گفـتـش:
هر حرف که گوئی همه یاوه است و ترانـه
در خـاطـرش افـتـاد از او مـرد کـه پـرســد:
تـو مـنـطـق خـوانـدسـتـی بیـش و کـم یا نـه؟
زیـن مبحـث حرفـی ز کسـی هـیـچ شنـیـدی
یا آنـکه ترا مقـصـد حـرف است و بهـانـه؟
رو بـر ســـوی خــانـه بـبـرد کــور اگـر او
بـر عــادت پـیـشـیـن بـشـنـاســد ره خــانـه
جوشیـد بر او جاهل: کـایـن ژاژ چه خائی؟
بـخـشــیـد بـر او مـرد زهــی مـنـطـقــیــانـه
گویـند: که بهتر ز خموشی نه جوابی است
بـا آنـکـه نـه بـا مـعـرفــتـش هـسـت مـیـانـه
ما را گـنـهی نیسـت به جـز ره کـه نمـودیم
پیـداسـت وگـر نـیـسـت در ایـن راه کـرانـه

سوگند
۱۳۸۷/۰۴/۳۱, ۱۶:۱۰
چشمه ی کوچک

گشت یکی چشمه ز سنگی جدا
غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا
گه به دهان بر زده کف چون صدف
گاه چو تیری که رود بر هدف
گفت : درین معرکه یکتا منم
تاج سر گلبن و صحرا منم
چون بدوم ، سبزه در آغوش من
بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشایم ز سر مو ، شکن
ماه ببیند رخ خود را به من
قطره ی باران ، که در افتد به خک
زو بدمد بس کوهر تابنک
در بر من ره چو به پایان برد
از خجلی سر به گریبان برد
ابر ، زمن حامل سرمایه شد
باغ ،‌ز من صاحب پیرایه شد
گل ، به همه رنگ و برازندگی
می کند از پرتو من زندگی
در بن این پرده ی نیلوفری
کیست کند با چو منی همسری ؟
زین نمط آن مست شده از غرور
رفت و ز مبدا چو کمی گشت دور
دید یکی بحر خروشنده ای
سهمگنی ، نادره جوشنده ای
نعره بر آورده ، فلک کرده کر
دیده سیه کرده ،‌شده زهره در
راست به مانند یکی زلزله
داده تنش بر تن ساحل یله
چشمه ی کوچک چو به آنجا رسید
وان همه هنگامه ی دریا بدید
خواست کزان ورطه قدم درکشد
خویشتن از حادثه برتر کشد
لیک چنان خیره و خاموش ماند
کز همه شیرین سخنی گوش ماند
خلق همان چشمه ی جوشنده اند
بیهوده در خویش هروشنده اند
یک دو سه حرفی به لب آموخته
خاطر بس بی گنهان سوخته
لیک اگر پرده ز خود بردرند
یک قدم از مقدم خود بگذرند
در خم هر پرده ی اسرار خویش
نکته بسنجند فزون تر ز پیش
چون که از این نیز فراتر شوند
بی دل و بی قالب و بی سر شوند
در نگرند این همه بیهوده بود
معنی چندین دم فرسوده بود
آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر
و آنچه بکردند ز شر و ز خیر
بود کم ار مدت آن یا مدید
عارضه ای بود که شد ناپدید
و آنچه به جا مانده بهای دل است
کان همه افسانه ی بی حاصل است

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۱, ۱۴:۵۲
شب پره ی ساحل نزدیک

چوک و چوک!... گم کرده راهش در شب تاریک
شب پره ی ساحل نزدیک
دم به دم می کوبدم بر پشت شیشه.

شب پره ی ساحل نزدیک!
در تلاش تو چه مقصودی است؟
از اطاق من چه می خواهی؟

شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید:
" چه فراوان روشنایی در اطاق توست!
باز کن در بر من
خستگی آورده شب در من."
به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک
هر تنی را می تواند برد هر راهی
راه سوی عافیتگاهی
وز پس هر روشنی ره بر مفری هست.

چوک و چوک!... در این دل شب کازو این رنج می زاید
پس چرا هر کس به راه من نمی آید...؟

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۱, ۱۵:۱۵
میرداماد

مير داماد ، شنيدستم من،
كه چو بگزيد بن خاك وطن
بر سرش آمد واز وي پرسيد
ملك قبر كه : (( من رب، من ؟ ))
***
مير بگشاد دو چشم بينا
آمد از روي فضيلت به سخن:
اسطقسي ست - بدو داد جوب -
اسطقسات دگر زو متقن .
***
حيرت افزودش از اين حرف ملك
برد اين واقعه پيش ذوالمن
كه : زبان دگر اين بنده ي تو
مي دهد پاسخ ما در مدفن
***
آفريننده بخنديد و بگفت :
(( تو به اين بنده ي من حرف نزن .
او در آن عالم هم، زنده كه بود،
حرفها زد كه نفهميدم من ! ))

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۱, ۱۵:۲۱
خونسرد

... من از اين دونان شهرستان نيم
خاطر پر درد كوهستانيم،
كز بدي بخت، در شهر شما
روزگاري رفت و هستم مبتلا!
هر سري با عالم خاصي خوش است
هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ،
من خوشم با زندگي كوهيان
چون كه عادت دارم از طفلي بدان .
*****
به به از آنجا كه ماواي من است،
وز سراسر مردم شهر ايمن است!
اندر او نه شوكتي ، نه زينتي
نه تقليد، نه فريب و حيلتي .
به به از آن آتش شبهاي تار
در كنار گوسفند و كوهسار!
*****
به به از آن شورش و آن همهمه
كه بيفتد گاهگاهي در رمه :
بانگ چوپانان، صداي هاي هاي،
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي !
زندگي در شهر، فرسايد مرا
صحبت شهري بيازارد مرا ...
زين تمدن، خلق در هم اوفتاد
آفرين بروحشت اعصار باد ...

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۱, ۱۵:۲۳
...هست شب

هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است .
باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه
سوي من تاخته است .
***
هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا
هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .
با تنش گرم،بيابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ -
به دل سوخته من ماند .
به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،
هست شب . آري شب

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۱, ۱۷:۵۹
رباعی

میلت سوی دوستان نهاده است چرا ؟
مهرت همه با بدان زیاده است چرا ؟
گویی که : ندارد سخنم گیرایی
پس بر سر هر زبان فتاده است چرا ؟

* * *
آیین محبت و وفا رفت که رفت
از حلقۀ دوستان جدا رفت که رفت
حسن هنر و صفا به هم آمده بود
افسوس که جمته با صبا رفت که رفت

* * *
افروخت که افروختنم آموزد
آموخت که آموختنم آموزد
چون این همه کرد روی بنهفت و برفت
تا در غم خود سوختنم آموزد

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۱, ۱۸:۰۹
رباعی

سر کرد نوایی که همه گوش شدم
وز خود شدم و خودی فراموش شدم
القصه در آن سحر که من بودم و او
حرفی به من آموخت که خاموش شدم


***
گر زود سخن کنم وگر دیر کنم
می کوشم من ، که در تو تاثیر کنم
من شرح غمت به صد زبان خواهم گفت
چون اهل زبان نه ای ، چه تدبیر کنم ؟

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۱, ۱۸:۲۱
یادگار

در دامن اين مخوف جنگل
و اين قله كه سر به چرخ سوده است
اينجاست كه مادر من زار
گهواره ي من نهاده بوده است
اينجاست ظهور طالع نحس
كامد طفلي زبون به دنيا
بيهوده بپروريد مادر
عشق آمد و در وي آشيان ساخت
بيچاره شد او ز پاي تا سر
دل داد ندا بدو كه : برخيز
اينجاست كه من به ره فتادم
بودم با بره ها همآغوش
ابر و گل و كوه پيش چشمم
آوازه ي زنگ گله در گوش
با ناله ي آبها هماهنگ
اينجا همه جاست خانه ي من
جاي دل پر فسانه ي من
اين شوم و زبون دلم كه گم كرد
از شوميش آشيانه ي من
اينجاست نشان بچگي ها
هيچم نرود ز ياد كانجا
پيره زنگي رفيق خانه
مي گفت براي من همه شب
نقلي به پسند بچگانه
تا ديده ي من به خواب مي رفت
خيزيد مي از ميانه ي خواب
هر روز سپيده دم بدانگاه
كه گله ي گوسفند ما بود
جنبيده ز جا فتاده بر راه
بزغاله ز پيش و بره از پي
من سر ز دواج كرده بيرون
دو ديده برابر روي صحرا
كه توده شد چو پيكر كوه
حلقه زده همچو موج دريا
از پيش رمه بلند مي شد
دو گوش به بانگ ناي چوپان
و آن زنگ بز بزرگ گله
آواز پرندگان كوچك
و آن خوب خروسك محله
كز لانه برون همه پريدند
وز معركه ي چنين هياهو
من خرم و خوش ز جاي جسته
فارغ زدي و ز رنج فردا
از كشمكش زمانه رسته
لب پر ز تبسم رضايت
دل پر ز خيال وقت بازي
ناگاه شنيدمي صدايي
اين نعره ي بچه هاي ده بود
هاي هاي رفيق جان كجايي
ما منتظريم از پس در
من هيچ نخورده ، كف زننده
بر سر نه كله نه كفش بر پاي
يكتاي به پر سفيد جامه
زنگوله به دست جسته از جاي
از خانه به كوه مي دويديم
مادر مي گفت : بچه آرام
مي كرد پدر به من تبسم
من زلف فشانده شعر خوانان
در دامن ابر مي شدم گم
دنيا چو ستاره مي درخشيد
اينجاست كه عشق آمد و ساخت
از حلقه ي بچه ها مرا دور
خنده بگريخت از لب من
دل ماند ز انبساط مهجور
ديده به فراق ، قطره ها ريخت
اي عشق ،اميد ، آرزوها
خسته نشويد در دل من
تا چند به آشيانه ماندن
ديديد چه ها ز حاصل من
كه ترك مرا دگر نگوييد ؟
اي دور نشاط بچگي ها
برقي كه به سرعتي سرآ’ي
اي طالع نحس من مگر تو
مرگي كه به ناگهان درآيي
ايام گذشته ام كجايي ؟
باز آي كه از نخست گرديد
تقدير تو بر سرم نوشته
بوسم رخ روز و گيسوي شب
كز جنس تواند اي گذشته
هر لحظه ز زلف تو است تاري
از عمر هر آنچه بود با من
نزد تو به رايگان سپردم
اي نادره يادگار عشقا
مردم ز بر تو دل نبردم
تا باغم خود ترا سرشتم
باز آي چنان مرا بيفشار
تا خواب ز ديده ام ربايي
اميد دهي به روزگاري
كز تو نبود مرا جدايي
بازآ كه غم است طالب غم

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۲, ۱۶:۲۱
روی بندر گاه

آسمان یکریز می بارد
روی بندرگاه.
روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه
روی « آیش» ها که « شاخک» خوشه اش را می دواند.
روی نوغانخانه، روی پل ـــ که در سر تا سرش امشب
مثل اینکه ضرب می گیرند ـــ یا آنجاکسی غمناک می خواند.
همچنین بر روی بالاخانه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی
که او را میشناسی)

خالی افتاده است اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهیست.
ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست
و عروق زخمدار من ازین حرفم که با تو در میان می آید از درد درون
خالی است.

و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!
هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.
وه!چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی.

بچه ها، زنها،
مردها، آنها که در خانه بودند،
دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۴, ۰۸:۴۱
سیولیشه

تی تیک تی تیک
در این کران ساحل و به نیمه شب
نک می زند
"سیولیشه"
روی شیشه.

به او هزار بار
ز روی پند گفته ام
که در اطاق من ترا
نه جا برای خوابگاست
من این اطاق را به دست
هزار بار رفته ام.
چراغ سوخته
هزار بر لبم
سخن به مهر دوخته.

ولیک بر مراد خود
به من نه اعتناش او
فتاده است در تلاش او
به فکر روشنی کز آن
فریب دیده است و باز
فریب می خورد همین زمان.

به تنگنای نیمه شب
که خفته روزگار پیر
چنان جهان که در تعب
کوبد سر
کوبد پا.

تی تیک تی تیک
سوسک سیا
سیولیشه
نک می زند
روی شیشه.

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۴, ۰۸:۴۳
در پیش کومه ام

در پیش کومه ام
در صحنه ی تمشک
بیخود ببسته است
مهتاب بی طراوت.لانه.
*
یک مرغ دل نهاده ی دریادوست
با نغمه هایش دریایی
بیخود سکوت خانه سرایم را
کرده است چون خیاش ویرانه.
*
بیخود دویده است
بیخود تنیده است
"لم" در حواشی "آئیش"
باد از برابر جاده
کانجا چراغ روشن تا صبح
می سوزد از پی چه نشانه.
*
ای یاسمن تو بیخود پس
نزدیکی از چه نمی گیری
با این خرابم آمده خانه.

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۴, ۰۸:۴۷
کک کی

دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش
"کک کی" که مانده گم.

از چشم ها نهفته پری وار
زندان بر او شده است علف زار
بر او که او قرار ندارد
هیچ آشنا گذار ندارد.

اما به تن درست و برومند
"کک کی" که مانده گم
دیری است نعره میکشد از بیشه ی خموش.

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۴, ۰۸:۵۱
اي شب


هان اي شب شوم وحشت انگيز
تا چند زني به جانم آتش ؟
يا چشم مرا ز جاي بركن
يا پرده ز روي خود فروكش
يا بازگذار تا بميرم
كز ديدن روزگار سيرم
ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم
عمري به كدورت و الم رفت
تا باقي عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و اي شب ،‌نه توراست هيچ پايان
چندين چه كني مرا ستيزه
بس نيست مرا غم زمانه ؟
دل مي بري و قرار از من
هر لحظه به يك ره و فسانه
بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت
سرمايه ي درد و دشمن بخت
اين قصه كه مي كني تو با من
زين خوبتر ايچ قصه ايچ نيست
خوبست وليك بايد از درد
نالان شد و زار زار بگريست
بشكست دلم ز بي قراري
كوتاه كن اين فسانه ،‌باري
آنجا كه ز شاخ گل فروريخت
آنجا كه بكوفت باد بر در
و آنجا كه بريخت آب مواج
تابيد بر او مه منور
اي تيره شب دراز داني
كانجا چه نهفته بد نهاني ؟
بودست دلي ز درد خونين
بودست رخي ز غم مكدر
بودست بسي سر پر اميد
ياري كه گرفته يار در بر
كو آنهمه بانگ و ناله ي زار
كو ناله ي عاشقان غمخوار ؟
در سايه ي آن درخت ها چيست
كز ديده ي عالمي نهان است ؟
عجز بشر است اين فجايع
يا آنكه حقيقت جهان است ؟
در سير تو طاقتم بفرسود
زين منظره چيست عاقبت سود ؟
تو چيستي اي شب غم انگيز
در جست و جوي چه كاري آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شكل خوف آور
تاريخچه ي گذشتگاني
يا رازگشاي مردگاني؟
تو آينه دار روزگاري
يا در ره عشق پرده داري ؟
يا شدمن جان من شدستي ؟
اي شب بنه اين شگفتكاري
بگذار مرا به حالت خويش
با جان فسرده و دل ريش
بگذار فرو بگيرد دم خواب
كز هر طرفي همي وزد باد
وقتي ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحري كشيد فرياد
شد محو يكان يكان ستاره
تا چند كنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر آيم
كز شومي گردش زمانه
يكدم كمتر به ياد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار كه چشم ها ببندد
كمتر به من اين جهان بخندد

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۴, ۰۸:۵۸
منت دونان


زدن يا مژه بر مويي گره ها
به ناخن آهن تفته بريدن
ز روح فاسد پيران نادان حجاب جهل ظلماني دريدن
به گوش كر شده مدهوش گشته
صداي پاي صوري را شنيدن
به چشم كور از راهي بسي دور
به خوبي پشه ي پرنده ديدن
به جسم خود بدون پا و بي پر
به جوف صخره ي سختي پريدن
گرفتن شر ز شيري را در آغوش
ميان آتش سوزان خزيدن
كشيدن قله ي الوند بر پشت
پس آنگه روي خار و خس دويدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان
كه بار منت دونان كشيدن

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۴, ۰۹:۰۲
گل زودرس

آن گل زودرس چو چشم گشود
به لب رودخانه تنها بود
گفت دهقان سالخورده كه : حيف كه چنين يكه بر شكفتي زود
لب گشادي كنون بدين هنگام
كه ز تو خاطري نيابد سود
گل زيباي من ولي مشكن
كور نشناسد از سفيد كبود
نشود كم ز من بدو گل گفت
نه به بي موقع آمدم پي جود
كم شود از كسي كه خفت و به راه
دير جنبيد و رخ به من ننمود
آن كه نشناخت قدر وقت درست
زيرا اين طاس لاجورد چه جست ؟

سوگند
۱۳۸۷/۰۵/۰۴, ۰۹:۱۴
از : قصه ي رنگ پريده ، خون سرد

من ندانم با كه گويم شرح درد
قصه ي رنگ پريده ، خون سرد ؟
هر كه با من همره و پيمانه شد
عاقبت شيدا دل و ديوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون كند
عاقبت ، خواننده را مجنون كند
آتش عشق است و گيرد در كسي
كاو ز سوز عشق ، مي سوزد بسي
قصه اي دارم من از ياران خويش
قصه اي از بخت و از دوران خويش
ياد مي آيد مراكز كودكي
همره من بوده همواره يكي
قصه اي دارم از اين همراه خود
همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودي هر دمي
سيرها مي كردم اندر عالمي
يك نگارستانم آمد در نظر
اندرو هر گونه حس و زيب و فر
هر نگاري را جمالي خاص بود
يك صفت ، يك غمزه و يك رنگ سود
هر يكي محنت زدا ،‌خاطر نواز
شيوه ي جلوه گري را كرده ساز
هر يكي با يك كرشمه ،‌يك هنر
هوش بردي و شكيبايي ز سر
هر نگاري را به دست اندر كمند
مي كشيدي هر كه افتادي به بند
بهر ايشان عالمي گرد آمده
محو گشته ، عاشق و حيرت زده
من كه در اين حلقه بودم بيقرار
عاقبت كردم نگاري اختيار
مهر او به سرشت با بنياد من
كودكي شد محو ، بگذشت آن ز من
رفت از من طاقت و صبر و قرار
باز مي جستم هميشه وصل يار
هر كجا بودم ، به هر جا مي شدم
بود آن همراه ديرين در پيم
من نمي دانستم اين همراه كيست
قصدش از همراهي در كار چيست ؟
بس كه ديدم نيكي و ياري او
مار سازي و مددكاري او
گفتم : اي غافل ببايد جست او
هر كه باشد دوستار توست او
شادي تو از مدد كاري اوست
بازپرس از حال اين ديرينه دوست
گفتمش : اي نازنين يار نكو
همرها ،‌تو چه كسي ؟ آخر بگو
كيستي ؟ چه نام داري ؟ گفت : عشق
گفت : چوني ؟ حال تو چون است ؟ من
گفتمش : روي تو بزدايد محن
تو كجايي ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشي
خوب صورت ، خوب سيرت ، دلكشي
به به از كردار و رفتار خوشت
به به از اين جلوه هاي دلكشت
بي تو يك لحظه نخواهم زندگي
خير بيني ، باش در پايندگي
باز آي و ره نما ، در پيش رو
كه منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وي
شاد مي رفتم بدي ني ، بيم ني
در پي او سيرها كردم بسي
از همه دور و نمي ديديم كسي
چون كه در من سوز او تاثير كرد
عالمي در نزد من تغيير كرد
عشق ، كاول صورتي نيكوي داشت
بس بدي ها عاقبت در خوي داشت
روز درد و روز ناكامي رسيد
عشق خوش ظاهر مرا در غم كشيد
ناگهان ديدم خطا كردم ،‌خطا
كه بدو كردم ز خامي اقتفا
آدم كم تجربه ظاهر پرست
ز آفت و شر زمان هرگز نرست
من ز خامي عشق را خوردم فريب
كه شدم از شادماني بي نصيب
در پشيماني سر آمد روزگار
يك شبي تنها بدم در كوهسار
سر به زانوي تفكر برده پيش
محو گشته در پريشاني خويش
زار مي ناليدم از خامي خود
در نخستين درد و ناكامي خود
كه : چرا بي تجربه ، بي معرفت
بي تأمل ،‌بي خبر ،‌بي مشورت
من كه هيچ از خوي او نشناختم
از چه آخر جانب او تاختم ؟
ديدم از افسوس و ناله نيست سود
درد را بايد يكي چاره نمود
چاره مي جستم كه تا گردم رها
زان جهان درد وطوفان بلا
سعي مي كردم بهر حيله شود
چاره ي اين عشق بد پيله شود
عشق كز اول مرا درحكم بود
من آنچه مي گفتم بكن ،‌ آن مي نمود
من ندانستم چه شد كان روزگار
اندك اندك برد از من اختيار
هر چه كردم كه از او گردم رها
در نهان مي گفت با من اين ندا
بايدت جويي هميشه وصل او
كه فكنده ست او تو را در جست و جو
ترك آن زيبارخ فرخنده حال
از محال است ، از محال است از محال
گفتم : اي يار من شوريده سر
سوختم در محنت و درد و خطر
در ميان آتشم آورده اي
اين چه كار است ، اينكه با من كرده اي ؟
چند داري جان من در بند ، چند ؟
بگسل آخر از من بيچاره بند
هر چه كردم لابه و افغان و داد
گوش بست و چشم را بر هم نهاد
يعني : اي بيچاره بايد سوختن
نه به آزادي سرور اندوختن
بايدت داري سر تسليم پيش
تا ز سوز من بسوزي جان خويش
چون كه ديدم سرنوشت خويش را
تن بدادم تا بسوزم در بلا
مبتلا را چيست چاره جز رضا
چون نيابد راه دفع ابتلا ؟
اين سزاي آن كسان خام را
كه نينديشند هيچ انجام را
سالها بگذشت و در بندم اسير
كو مرا يك ياوري ، كو دستگير ؟
مي كشد هر لحظه ام در بند سخت
او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
اي دريغا روزگارم شد سياه
آه از اين عشق قوي پي آه ! آه
كودكي كو ! شادماني ها چه شد ؟
تازگي ها ، كامراني ها چه شد ؟
چه شد آن رنگ من و آن حال من
محو شد آن اولين آمال من
شد پريده ،‌رنگ من از رنج و درد
اين منم : رنگ پريده ،‌خون سرد عشقم آخر در جهان بدنام كرد
آخرم رسواي خاص و عام كرد
وه ! چه نيرنگ و چه افسون داشت او
كه مرا با جلوه مفتون داشت او
عاقبت آواره ام كرد از ديار
نه مرا غمخواري و نه هيچ يار
مي فزايد درد و آسوده نيم
چيست اين هنگامه ، آخر من كيم ؟
كه شده ماننده ي ديوانگان
مي روم شيدا سر و شيون كنان
مي روم هر جا ، به هر سو ، كو به كو
خود نمي دانم چه دارم جست و جو
سخت حيران مي شوم در كار خود
كه نمي دانم ره و رفتار خود
خيره خيره گاه گريان مي شوم
بي سبب گاهي گريزان مي شوم
زشت آمد در نظرها كار من
خلق نفرت دارد از گفتار من
دور گشتند از من آن ياران همه
چه شدند ايشان ، چه شد آن همهمه ؟
چه شد آن ياري كه از ياران من
خويش را خواندي ز جانبازان من ؟
من شنيدم بود از آن انجمن
كه ملامت گو بدند و ضد من
چه شد آن يار نكويي كز فا
دم زدي پيوسته با من از وفا ؟
گم شد از من ، گم شدم از ياد او
ماند بر جا قصه ي بيداد او
بي مروت يار من ، اي بي وفا
بي سبب از من چرا گشتي جدا ؟
بي مروت اين جفاهايت چراست ؟
يار ، آخر آن وفاهايت كجاست ؟
چه شد آن ياري كه با من داشتي
دعوي يك باطني و آشتي ؟
چون مرا بيچاره و سرگشته ديد
اندك اندك آشنايي را بريد
ديدمش ، گفتم : منم نشناخت او
بي تأمل روز من برتافت او
دوستي اين بود ز ابناي زمان
مرحبا بر خوي ياران جهان
مرحبا بر پايداري هاي خلق
دوستي خلق و ياري هاي خلق
بس كه ديدم جور از ياران خود
وز سراسر مردم دوران خود
من شدم : رنگ پريده ، خون سرد
پس نشايد دوستي با خلق كرد
واي بر حال من بدبخت!‌واي
كس به درد من مبادا مبتلاي
عشق با من گفت : از جا خيز ، هان
خلق را از درد بدبختي رهان
خواستم تا ره نمايم خلق را
تا ز ناكامي رهانم خلق را
مي نمودم راهشان ، رفتارشان
منع مي كردم من از پيكارشان
خلق صاحب فهم صاحب معرفت
عاقبت نشنيد پندم ، عاقبت
جمله مي گفتند او ديوانه است
گاه گفتند او پي افسانه است
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
سرزنش ها و حقارت ها نمود
با چنين هديه مرا پاداش كرد
هديه ،‌آري ، هديه اي از رنج و درد
كه پريشاني من افزون نمود
خيرخواهي را چنين پاداش بود
عاقبت قدر مرا نشناختند
بي سبب آزرده از خود ساختند
بيشتر آن كس كه دانا مي نمود
نفرتش از حق و حق آرنده بود
آدمي نزديك خود را كي شناخت
دور را بشناخت ، سوي او بتاخت
آن كه كمتر قدر تو داند درست
در ميانخويش ونزديكان توست
الغرض ، اين مردم حق ناشناس
بس بدي كردند بيرون از قياس
هديه ها دادند از درد و محن
زان سراسر هديه ي جانسوز ،‌من
يادگاري ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پريده ، خون سرد
مرحبا بر عقل و بر كردار خلق
مرحبا بر طينت و رفتار خلق
مرحبا بر آدم نيكو نهاد
حيف از اويي كه در عالم فتاد
خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
خوب داد عقل را دادند ، خوب
هديه اين بود از خسان بي خرد
هر سري يك نوع حق را مي خرد
نور حق پيداست ،‌ ليكن خلق كور
كور را چه سود پيش چشم نور ؟
اي دريفا از دل پر سوز من
اي دريغا از من و از روز من
كه به غفلت قسمتي بگذشاتم
خلق را حق جوي مي پنداشتمن
من چو آن شخصم كه از بهر صدف
كردم عمر خود به هر آبي تلف
كمتر اندر قوم عقل پاك هست
خودپرست افزون بود از حق پرست
خلق خصم حق و من ، خواهان حق
سخت نفرت كردم از خصمان حق
دور گرديدم از اين قوم حسود
عاشق حق را جز اين چاره چه بود ؟
عاشقم من بر لقاي روي دوست
سير من همواره ، هر دم ، سوي اوست
پس چرا جويم محبت از كسي
كه تنفر دارد از خويم بسي؟
پس چرا گردم به گرد اين خسان
كه رسد زايشان مرا هردم زيان ؟
اي بسا شرا كه باشد در بشر
عاقل آن باشد كه بگريزد ز شر
آفت و شر خسان را چاره ساز
احتراز است ، احتراز است ، احتراز
بنده ي تنهاييم تا زنده ام
گوشه اي دور از همه جوينده ام
مي كشد جان را هواي روز يار
از چه با غير آورم سر روزگار ؟
من ندارم يار زين دونان كسي
سالها سر برده ام تنها بسي
من يكي خونين دلم شوريده حال
كه شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
گرچه دانم دشمن سخت من اوست
من چنان گمنامم و تنهاستم
گوييا يكباره ناپيداستم
كس نخوانده ست ايچ آثار مرا
نه شنيده ست ايچ گفتار مرا
اولين بار است اينك ، كانجمن
اي مي خواند از اندوه من
شرح عشق و شرح ناكامي و درد
قصه ي رنگ پريده ، خون سرد من از اين دو نان شهرستان نيم
خاطر پر درد كوهستانيم
كز بدي بخت ،‌در شهر شما
روزگاري رفت و هستم مبتلا
هر سري با عالم خاصي خوش است
هر كه را يك چيز خوب و دلكش است
من خوشم با زندگي كوهيان
چون كه عادت دارم از صفلي بدان
به به از آنجا كه مأواي من است
وز سراسر مردم شهر ايمن است
اندر او نه شوكتي ،‌ نه زينتي
نه تقيد ،‌نه فريب و حيلتي
به به از آن آتش شب هاي تار
در كنار گوسفند و كوهسار
به به از آن شورش و آن همهمه
كه بيفتد گاهگاهي دررمه
بانگ چوپانان ، صداي هاي هاي
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي
زندگي در شهر فرسايد مرا
صحبت شهري بيازارد مرا
خوب ديدم شهر و كار اهل شهر
گفته ها و روزگار اهل شهر
صحبت شهري پر از عيب و ضر است
پر ز تقليد و پر از كيد و شر است
شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدي ، بس فتنه ها ، بس بيهده
تا كه اين وضع است در پايندگي
نيست هرگز شهر جاي زندگي
زين تمدن خلق در هم اوفتاد
آفرين بر وحشت اعصار باد
جان فداي مردم جنگل نشين
آفرين بر ساده لوحان ،‌آفرين
شهر درد و محنتم افزون نمود
اين هم از عشق است ، اي كاش او نبود
من هراسانم بسي از كار عشق
هر چه ديدم ، ديدم از كردار عشق
او مرا نفرت بداد از شهريان
واي بر من ! كو ديار و خانمان ؟
خانه ي من ،‌جنگل من ، كو، كجاست ؟.
حاليا فرسنگ ها از من جداست
بخت بد را بين چه با من مي كند
س دورم از ديرينه مسكن مي كند
يك زمانم اندكي نگذاشت شاد
كس گرفتار چنين بختي مباد
تازه دوران جواني من است
كه جهاني خصم جاني من است
هيچ كس جز من نباشد يار من
يار نيكوطينت غمخوار من
باطن من خوب ياري بود اگر
اين همه در وي نبودي شور و شر
آخر اي من ، تو چه طالع داشتي
يك زمانت نيست با بخت آشتي ؟
از چو تو شوريده آخر چيست سود
در زمانه كاش نقش تو نبود
كيستي تو ! اين سر پر شور چيست
تو چه ها جويي درين دوران زيست ؟
تو نداري تاب درد و سوختن
باز داري قصد درد اندوختن ؟
پس چو درد اندوختي ،‌ افغان كني
خلق را زين حال خود حيران كني
چيست آخر! اين چنين شيدا چرا؟
اين همه خواهان درد و ماجرا
چشم بگشاي و به خود باز آي ، هان
كه تويي نيز از شمار زندگان
دائما تنهايي و آوارگي
دائما ناليدن و بيچارگي
نيست اي غافل ! قرار زيستن
حاصل عمر است شادي و خوشي
س نه پريشان حالي و محنت كشي
اندكي آسوده شو ، بخرام شاد
چند خواهي عمر را بر باد داد
چند ! چند آخر مصيبت بردنا
لحظه اي ديگر ببايد رفتنا
با چنين اوصاف و حالي كه تو راست
گر ملامت ها كند خلقت رواست
اي ملامت گو بيا وقت است ،‌ وقت
كه ملامت دارد اين شوريده بخت
گرد آييد و تماشايش كنيد
خنده ها بر حال و روز او زنيد
او خرد گم كرده است و بي قرار
اي سر شهري ، از او پرهيزدار
رفت بيرون مصلحت از دست او
مشنوي اين گفته هاي پست او
او نداند رسم چه ،‌ آداب چيست
كه چگونه بايدش با خلق زيست
او نداند چيست اين اوضاع شوم
اين مذاهب ، اين سياست ، وين رسوم
او نداند هيچ وضع گفت و گو
چون كه حق را باشد اندر جست و جو
اي بسا كس را كه حاجت شد روا
بخت بد را اي بسا باشد دوا
اي بسا بيچاره را كاندوه و درد
گردش ايام كم كم محو كرد
جز من شوريده را كه چاره نيست
بايدم تا زنده ام در درد زيست
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
عاشقي را لازم آيد درد و غم
راست گويند اين كه : من ديوانه ام
در پي اوهام يا افسانه ام
زان كه بر ضد جهان گويم سخن
يا جهان ديوانه باشد يا كه من
بلكه از ديوانگان هم بدترم
زان كه مردم ديگر و من ديگرم
هر چه در عالم نظر مي افكنم
خويش را دذ شور و شر مي افكنم
جنبش دريا ،‌خروش آب ها
پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها
ريزش باران ، سكوت دره ها
پرش و حيراني شب پره ها
ناله ي جغدان و تاريكي كوه
هاي هاي آبشار باشكوه
بانگ مرغان و صداي بالشان
چون كه مي انديشم از احوالشان
گوييا هستند با من در سخن
رازها گويند پر درد و محن
گوييا هر يك مرا زخمي زنند
گوييا هر يك مرا شيدا كنند
من ندانم چيست در عالم نهان
كه مرا هرلحظه اي دارد زيان
آخر اين عالم همان ويرانه است
كه شما را مأمن است و خانه است
پس چرا آرد شما را خرمي
بهر من آرد هميشه مؤتمي ؟
آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زني
بي سبب با من چه داري دشمني
من چه كردم با تو آخر ، اي پليد
دشمني بي سبب هرگز كه ديد
چشم ، آخر چند در او بنگري
مي نبيني تو مگر فتنه گري
تيره شو ، اي چشم ، يا آسوده باش
كاش تو با من نبودي ! كاش ! كاش
ليك ، اي عشق ، اين همه از كار توست
سوزش من از ره و رفتار توست
زندگي با تو سراسر ذلت است
غم ،‌هميشه غم ،‌ هميشه محنت است
هر چه هست از غم بهم آميخته است
و آن سراسر بر سر من ريخته است
درد عالم در سرم پنهان بود
در هر افغانم هزار افغان بود
نيست درد من ز نوع درد عام
اين چنين دردي كجا گردد تمام ؟
جان من فرسود از اين اوهام فرد
ديدي آخر عشق با جانم چه كرد ؟
اي بسا شب ها كنار كوهسار
من به تنهايي شدم نالان و زار
سوخته در عشق بي سامان خود
شكوه ها كردم همه از جان خود
آخر از من ، جان چه مي خواهي ؟ برو
دور شو از جانب من ! دور شو
عشق را در خانه ات پرورده اي
خود نمي داني چه با خود كرده اي
قدرتش دادي و بينايي و زور
تا كه در تو و لوله افكند و شور
گه ز خانه خواهدت بيرون كند
گه اسير خلق پر افسون كند
گه تو را حيران كند در كار خويش
گه مطيع و تابع رفتار خويش
هر زمان رنگي بجويد ماجرا
بهر خود خصي بپروردي چرا ؟
ذلت تو يكسره از كار اوست
باز از خامي چرا خوانيش دوست ؟
گر نگويي ترك اين بد كيش را
خود ز سوز او بسوزي خويش را
چون كه دشمن گشت در خانه قوي
رو كه در دم بايدت زانجا روي
بايدت فاني شدن در دست خويش
نه به دست خصم بدكردار و كيش
نيستم شايسته ي ياري تو
مي رسد بر من همه خواري تو
رو به جايي كت به دنيايي خزند
بس نوازش ها ،‌حمايت ها كنند
چه شود گر تو رها سازي مرا
رحم كن بر بيچارگان باشد روا
كاش جان را عقل بود و هوش بود
ترك اين شوريده سرا را مي نمود
او شده چون سلسله بر گردنم
وه ! چه ها بايد كه از وي بردنم
چند بايد باشم اندر سلسله
رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
من ز مرگ و زندگي ام بي نصيب
تا كه داد اين عشق سوزانم فريب
سوختم تا عشق پر سوز و فتن
كرد ديگرگون من و بنياد من
سوختم تا ديده ي من باز كرد
بر من بيچاره كشف راز كرد
سوختم من ، سوختم من ، سوختم
كاش راه او نمي آموختم
كي ز جمعيت گريزان مي شدم
كي به كار خويش حيران مي شدم ؟
كي هميشه با خسانم جنگ بود
باطل و حق گر مرا يك رنگ بود ؟
كي ز خصم حق مرا بودي زيان
گر نبودي عشق حق در من عيان ؟
آفت جان من آخر عشق شد
علت سوزش سراسر عشق شد
هر چه كرد اين عشق آتشپاره كرد
عشق را بازيچه نتوان فرض كرد
اي دريغا روزگار كودكي
كه نمي ديدم از اين غم ها ، يكي
فكر ساده ، درك كم ، اندوه كم
شادمان با كودكان دم مي زدم
اي خوشا آن روزگاران ،‌اي خوشا
ياد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ايام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
بگذرد آب روان جويبار
تازگي و طلعت روز بهار
گريه ي بيچاره ي شوريده حال
خنده ي ياران و دوران وصال
بگذرد ايام عشق و اشتياق
سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق
شادماني ها ، خوشي ها غني
وين تعصب ها و كين و دشمني
بگذرد درد گدايان ز احتياج
عهد را زين گونه بر گردد مزاج
اين چنين هرشادي و غم بگذرد
جمله بگذشتند ، اين هم بگذرد
خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
بگذرد هم عمر اين شوريده بخت
حال ،‌ بين مردگان و زندگان
قصه ام اين است ،‌ اي آيندگان
قصه ي رنگ پريده آتشي ستمن در پي يك خاطر محنت كشي ست
زينهار از خواندن اين قصه ها
كه ندارد تاب سوزش جثه ها
بيم آريد و بينديشيد ،‌هان
ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
پند گيريد از من و از حال من پيروي خوش نيست از اعمال من
بعد من آريد حال من به ياد
آفرين بر غفلت جهال باد