PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ***عظمت قرآن***



مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۴, ۲۳:۴۸
http://up.pixbaz.com/2010/images/rb3fa62kmo6fb4oyq5jm.jpg





انسان و سايرمخلوقات در برابر عظمت قرآن- شيوه هاي هدايت قرآن

(لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـي جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله و تلك الامثـال نضـربها للنـاس لعلهم يتفكرون.) «اگر ايـن

قرآن را بر كوهي فرو مي فرستاديم, يقينا آن(كوه) را از بيـم خدا فروتـن(و) از هـم پاشيده مي ديدي. و ايـن مثل ها را براي مردم

مـي زنيـم باشـد كه آنان بينديشنـد.»«تصـدع»همان «تفرق»است و ايـن كه كسي را كه سردرد دارد «صداع»مي گويند براي آن

است كه انسان احساس مـي كند ايـن اعصاب دارد از هـم جدا مي شـود, احساس تصدع مي كند يعني تفرق اعصاب سر مي

كند. هـم چنيـن وقتـي كه مطلب سنگيـن باشد و انسان در آن مطلب غور كند سرش درد مي گيرد لذا خداوند فرمود: كوه

سردردي گرفت و ايـن سردرد و صداع او مايه تصدع او مي شد و ايـن تصدع او جوارح او را خاشع مي كرد و قهرا ريز ريز مي

شد, كوه كه ريز ريز مي شـود كره زميـن هـم متلاشي خـواهد شد, چـون كره زميـن به كـوه زنده است.

خـداوند سبحان در آيات فراوانـي كـوه ها را به منزله لنگر كره زميـن مـي داند. كره زميـن كه در حال حركت است لنگري مي

خـواهد كه آن را حفظ كند. در آيات فراوانـي از«جبال»به عنـوان «رواسـي»ياد شـده است, رواسـي يعنـي همـان لنگـرهـا

«بسـم الله مجـراهـا و مـرسيها»«مرسـي»در برابر «جري»همان لنگر انداختـن و لنگرگاه است. هيچ جا نيامده كه ما جبال را

رواسي قرار داديـم بلكه فرمـود ما براي شما رواسـي قرار داديـم, اما در سـوره نازعات مشخص كرد كه «رواسـي»چيست؟ در

آيه 32 سـوره نازعات فرمـود كه: «والجبال ارسيها»جبـال را رواسـي زميـن قرار داد. در خطبه معروف نهج البلاغه كه حضـرت

اميـر ـ سلام الله عليه ـ فـرمـود:«و وتـــد بـالصخـور ميـدان ارضه»هـم نـاظر به هميـن است. ميـدان يعنـي اضطراب, «ماد ـ

يميد»يعنـي «اضطرب ـ يضطـرب»ميـدان يعنـي اضطراب, اضطراب اين كره زميـن به وسيله كـوه ها بـرطرف شـد, لذا اين

كـوه ها به منزله وتـد (ميخ) آرام كننـده اضطراب زميـن است. خوب قهرا اگر كوه متلاشي بشود يعني لنگر از بين برود ايـن

سفينه هـم غرق خواهد شد, اگر كوه نتـواند قرآن را تحمل كند كره زميـن هـم يقينـا قـرآن را تحمل نخـواهـد كرد. انسان و تحمل

امانت الهي در پـايان سـوره مبـاركه احزاب مسئله عرض «امانت»مطـرح شـده است: «انا عرضنا الامانه علي السماوات

والارض والجبال فابيـن ان يحملنها و اشفقـن منها و حملها الانسـان انه كـان ظلـوما جهولا»ايـن امانتـي كه عرضه شد مصاديق

فراوانـي بر او ذكر كرده اند كه در همه ايـن مصـاديق حقيقت قـرآن سهم دارد. گفتنـد منظور از ايـن امـانت ولايت يا معرفت يا

ديـن و يا قـرآن است, هر كدام از ايـن مصاديق ذكر بشـود بالاخره حقيقت قرآن سهمي دارد, جـداي از آنها نيست همـان طـوري

كه آنها جـداي از ايـــن نيستند اگر ولايت باشـد كه «ثقل اصغر»است و قرآن «ثقل اكبر»و اگر دين باشـد كه به ايـن ثقل اكبـر

وابسته است و ماننـد آن.



ادامه دارد...

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۵, ۱۴:۵۷
ادامه...
http://askquran.ir/gallery/images/5405/1_193331uol2asze0g.gif



اين كه فـرمـود: ما ايـن امانت را بـر سماوات, ارض و جبال عرضه كرديـم, ذكر جبال بعد از ارض ذكر اعظم

اجزا است نه ذكر خاص بعد از عام, ذكر اعظم اجزا است بعد از ذكر كل. وقتـي جبال نتـوانـد يك باري را

تحمل كند يقينا ساير اجزاي زميـن هـم نمي توانند حمل كنند. يك وقت است ذكـر خـاص بعداز عام است

مثل «مـن كـان عدوا لله و ملائكته و رسله و جبـريل وميكال»كه ايـن ذكـر خاص بعد از عام است, گاهـي

ذكر خاص بعد از عام نيست ذكر اعظم اجزاي كل است حالا يا بعد از ذكـر كل يا بـدون ذكـر كل, مثل ايـن

كه زكـريا ـ سلام الله عليه ـ عرض كـرد: «رب اني و هـن العظم منـي واشتعل الراس شيبا»به خدا عرض

كرد مـن استخوان بدنم نرم و سست شد, استخوان چون محكم تريـن عضو بدن است اگر نرم و سست

شود چيزي از بدن باقي نمي ماند گوشت و ساير اعضا و عضلات هـم ضعيف خواهد شد و اصولا چيز مهم

را كه عظيـم مي گويند براي اين كه استخوان دار است از هميـن عظم گرفته شده مطلبي كه استخـوان

دار باشد يعني مايه دار باشد, شخصي كه مايه دار باشد, مقامي كه مايه دار باشد از آن به عظيـم ياد

مي كنند مي گويند استخوان دار و مايه دار است. خـوب گاهي ذكر خـاص بعد از عام است گاهـي ذكـر

اعظم اجزا بعد از ذكـر كل است, گاهـي ذكر خـود اعظم الاجزاست تا ساير اجزا فهميده شـوند. مسئله

ذكـر جبال بعدالارض از بـاب ذكـر اعظم اجزا بعد از ذكـر كل است. ايـن ابا و سـرپيچـي كه بـراي سمـاوات و

ارض و جبـال هست ابـاي استكباري نيست تا مذمـوم باشـد آن اباي استكباري را قـرآن ذكـر كـرد و

مذمـوم شمـرد كه اباي شيطنت است: «ابي واستكبر و كان مـن الكافرين»سرپيچي استكباري آن است

كه انسان بتـواند فرمان خـدا را تحمل كند و عمـدا ابا كنـد و تعدي نمايد. اباي اشفاقي آن است كه ابا كند

و نپذيرد چون نمي تـواند, چـون به شفقت مي افتد, اين جا شفقت به معناي مشقت است: «فابيـن ان

يحملنها و اشفقـن». اين ابا مذموم نيست و خداي سبحان هم از سماوات و ارض و جبال با مذمت ياد

نكـرده است, هـر جا از ايـن ها سخـن گفته با اطاعت شان توام است و از آن ها به نيكي ياد مي كند:

«فقال لها و للارض ائتيا طـوعا او كـرها قالتا اتينا طائعيـن»اما اين جا مـي فرمايد مقدور سماوات و ارض و

جبال نبـود كه ايـن را تحمل كننـد لذا ايـن كلمه اشفاق را بعد از كلمه ابا ذكر كرد و فرمود: «فابين ان

يحملنها و اشفقـن منها»خوب بالاخره حقيقت قـرآن يكـي از مصـاديق بـارز آن امانت است. پس در پايان

سوره احزاب فرمود: مقدور آسمان و زميـن و كوه ها نبـود كه امانت خدا را تحمل كنند, چـون تكليف ما لا

يطـاق است. حـالا اگـر بخـواهنـد تحمل كننـد چه مي شوند؟ ريز ريز مي شـوند اگر ما مسئله را پافشاري

مـي كرديـم از ارض به «انزال»تبـديل مـي كرديـم «انا عرضنا الامانه»را به «لو انزلنا هذاالقرآن»مبدل

مي كرديم و مي گفتيم بايد ايـن بار را بكشيد اينها ريز ريز مـي شـدنـد. «لـو انزلنا»ما قبلا عرضه كرديم,

اينها خواهش كردند مقدور ما نيست, اما الان اگر بخواهيـم بالاتر از عرضه يعني بر ايـن ها انزال كنيم ريز

ريز مي شوند: «لو انزلنا هذاالقرآن علـي جبل لرايته خاشعا متصدعا مـن خشيه الله»اين ظاهر آيه است.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۵, ۱۵:۲۰
ادامه...

http://www.shiaupload.ir/images/56150781467075918122.gif


تجلي حق سر عدم تحمل كوه ها

چـرا قـرآن طـوري است كه كـوه نمـي تـواند آن را تحمل كنـد؟ آيا معنايـش آن است كه يعني ايـن الفاظ قرآن بما لها مـن

المفاهيـم ايـن علـوم حصـوليه, درك معنـاي ظاهـري, هميـن درك معانـي اي كه مفسـران نـوشته انـد ايـن قـابل حمل كـوه ها

نيست ؟ يعني همين طوري كه ما از قرآن بهره مي بريـم به هميـن اندازه كه قواعدي و سلسله علومي هست, ايـن قـواعد

را اگر كسي آشنا باشد و از علـوم قرآن مـدد مي گيرد, از تفسير قـرآن سهم مـي بـرد, هميـن اندازه براي كوه مقدور نيست؟

كـوه ها را ريز ريز مي كند يا چيز ديگري است؟ از ايـن حقيقت قرآن كه اگر آن بر كوه نازل بشـود كـوه تـوان آن را ندارد؟ اصل

قرآن را وجـود مبارك حضـرت اميـر ـ سلام الله عليه ـ به عنـوان تجلـي خواست حق ياد مي كند, صغرا را در نهج البلاغه مي

خـوانيـم كبري را در قرآن كريـم, اصل قـرآن را در نهج البلاغه به عنـوان تجلـي حق ياد مي كند: خداي سبحان وجـود مبارك

رسـول اكرم ـ صلـي الله عيه وآله و سلـم ـ را بـالحق فـرستاده است: «ليخرج عباده من عباده الاوثان الـي عبادته و مـن طاعه

الشيطان الي طاعته بقرآن قد بينه و احكمه ليعلـم العباد بهم اذ جعلوه و ليقـروا به بعد اذ جحـدوه و ليثبتـوه بعد اذ انكـروه»آن

گـاه فرمـود: «فتجلي لهم سبحانه في كتابه مـن غير ان يكـونـوا راوه بمـا اراهـم مـن قـدرته و خـوفهم مـن سطـوته و كيف

محق مـن محق بالمثلات واحتصد مـن احتصـد بالنقمات...»(خطبه 147) «خـداوند, محمـد(ص) را به حق به پيامبـري مبعوث

داشت تـا بنـدگانـش را از پرستش بت ها برهانـد و به پـرستـش او وادارد و از فرمان بـرداري شيطان منع كنـد و به فـرمان او

آورد.با قـرآني كه معانـي آن را روشـن ساخت و بنيانش را استوار داشت تا مردم پروردگارشان را كه نمي شناختن

بشناسند و پـس از آن كه انكارش مي كردند به او اقرار آورند و پس از آن كه باورش نداشتند وجـودش را معترف شوند. پـس,

خـداوند سبحان در كتاب خود بـي آن كه او را ببينند, خـود را به بندگانـش آشكار ساخت به آن چه از قدرت خـود به آنان نشان

داد و از قهر خويـش آنان را ترسانيد كه چگـونه قـومي را به عقاب خـود نابـود كـرده و چه سان كشت هستـي جماعتـي را به

داس انتقام درو كرده است». در بيانات امام صادق ـ سلام الله عليه ـ هـم ايـن حديث شريف است كه فرمـود: «ان الله سبحانه

و تعالي تجلي لعباده في كلامه او في كتابه من غير ان يكون راوه». پـس قرآن مي شـود تجلـي حق, ايـن صغراي مسئله,

كبراي مسئله همان است كه در سـوره اعراف آيه 143 آمـده است كه: «و لما جاء مـوسـي لميقاتنا و كلمه ربه قال رب

ارني انظر اليك قال لـن تـرينـي و لكـن انظر الـي الجبل فان استقر مكانه فسـوف تريني فلما تجلي ربه للجبل جعله دكا و خر

مـوسي صعقا فلما افاق قـال سبحـانك تبت اليك و انـا اول المـومنين». پس اگر خدا براي كوه تجلي كند كوه توان حمل ايـن

جلي را ندارد.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۵, ۱۶:۲۸
ادامه...
http://www.partecipiamo.it/gif/separatori/fiori/vari%20senza%20nome/10.gif





همه ايـن بحث ها در مسئله آخـري از سـوره مباركه حشـر ان شاءالله روشـن خـواهد شـد كه اينها هيچ

ارتباطـي به مقام ذات اقدس الله ندارد چـون بارها به عرض رسيد كه انبيا در ايـن جا راه ندارنـد تا چه

رسد به ديگران, صفات ذاتـي هـم كه عيـن ذات حق است آن جا هـم احـدي راه ندارد. تمام ايـن تجليات و

ظهورات و امثال آن در محـور فعل است و تعينات فعلي, آن جا كه كار خداست همه بحث ها در ايـن محـور

است آن جا كه ذات خـداست اوليـن مـوحـد و مـولاي همه مـوحـدان كه حضـرت امير ـ سلام الله عليه ـ

است به همه اعلان خطر كرد كه آن جا منطقه ممنـوعه است «لايـدركه بعدالهمـم و لا يناله غوص

الفتـن»احـدي آن جا راه ندارد انبيا آن جا راه ندارند تا چه رسـد به شـاگـردان آن ها. تمام ايـن بحث ها در

محـور تعينات و ظهورات فعلـي ذات اقـدس الهي است ايـن فعل اگر چنان چه بر كـوه بتابد كـوه متلاشـي

مي شـود. پـس قرآن تجلي حق است و اگر حق براي كوه تجلي كند كوه تـوان آن را ندارد حالا شما نمونه

هايـش را در روايات پيدا مي كنيد: در كتاب «تـوحيد»صدوق بابـي است به نام «بـاب الـرويه», در آن جـا

زراره ظاهـرا از امام صـادق ـ سلام الله عليه ـ سـوال مـي كند كه:

«ما تلك الغشيه التـي كانت تصيب رسـول الله صلـي الله عليه و آله»آن غشيه, آن مـدهـــــوش نه

بيهوشـي, آن حالي كه به حضرت دست مي داد در هنگام وحـي چه بـود؟ حضرت مي فرمـود:«ذاك اذا

تجلي الله سبحانه له مـن غير ان يكـون بينه و بيـن الله احد»مي فرمـود آن وقتي كه خدا بلا واسطه براي

رسولـش ـ صلي الله عليه و آله وسلـم ـ تجلي مي كرد بدون ايـن كه بين خداي سبحان و بيـن رسول خدا

فرشته اي فاصله و واسطه باشد آن گاه آن حال به پيغمبر دست مي داد كه نمي تـوانست تحمل كند,

مدهوش مـي شد, خـوب يك درجه بالايـش طـوري است كه اگر پيامبر (ص) ببيند مدهوش مي شود نه

بي هوش.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۵, ۱۶:۴۰
ادامه...


درجات ديگـري دارد كه مع الـواسطه است تـا بـرسـد به آن مـراحل نازله. در ذيل آيه 41 سـوره نساء: «و جئنا مـن كل امه

بشهيـد و جئنا بك علي هـولاء شهيدا». آن جا ظاهرا ايـن حديث هست كه ابـن مسعود مي گويد مـن روزي وارد

مسجدشدم رسـول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلـم ـ تنها بـود به مـن فـرمـود قرآن بخـوان, قرآن را بازكردم و خـوانـدم تا

به ايـن آيه رسيدم كه ما در قيامت از هر كسي يك شهيدي و شاهدي حاضر مي كنيـم و رسول خدا صلي الله عليه و آله

و سلـم را شهيد شهدا قرار مـي دهيـم, هـم شهيـد بـر انبيا و اولياينـد هـم شهيد بر امت ها. اين جا به ايـن آيه كه

رسيدم اشك در چشمان حضرت ظاهر شد و فرمود: «بس است, مـن تعجب مي كنم كسي قرآن بخواند و پير نشود قرآن

آدم را پير مي كند». آيا همين علوم حصوليه و مفاهيـم و هميـن الفاظ بما لها مـن المعانـي المـوضـوعه است كه انسان را

پير مـی كنـد؟ باايـن ها كه ما مرتب سـر و كار داريـم و حال آن كه اثـري در ما نـدارد, يا ايـن كه چيز ديگـري در قـرآن

هست. آيه شـريفه «لـو انزلنا هذاالقرآن...» سخنـي بالاتر از مسئله تحــــدي است. در قرآن شناسـي از نظر خـود قرآن

كريم چند مسئله است: يكي ايـن كه قرآن همه نيازهاي بشر را الي يوم القيامه به عنـوان خطـوط كلي ترسيـم كرده

است: «تبيان كل شيء». مسئله ديگر اين است كه احدي نمي تـواند مثل ايـن قرآن را بياورد, اين اعجاز قرآن است. اعجاز

هـم چنديـن فصل دارد: در بخـش فصاحت و بلاغت, تبيين مسائل حقـوقي, تبييـن معارف, بازگويي اخبار غيب, تبييـن

مسائل سياسي و امثال آن, قرآن معجزه است.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۵, ۱۹:۳۴
ادامه...


كه خود معجزه يك كتابي است داراي فصولي يك بخش در ايـن است كه اگر همه جـن و انـس جمع بشـوند هـم فكري

كنند مثل ايـن نمـي تـوانند بياورند امايك بخـش در اين است كه ما ايـن قرآن را اگر بر كـوه نازل مي كرديم كوه تحمل نمي

كرد ولي انسان تحمل مي كند, ايـن كدام انسان است؟ و كدام قسمت قرآن است كه اگر بر كوه نازل مي شد ايـن كـوه

ريز ريز مي شد؟ معلـوم مي شـود كه براي قرآن يك مرتبه اي هست كه آن مرتبه اگر بر كوه نازل بشـود كـوه را ريز ريز

مـي كند اما انسانها تحمل آن را دارنـد ايـن كـدام انسان است كه تحمل آن را دارد؟ در نهج البلاغه چنـد جا سخـن از آن

است كه خـداي سبحان بر عقـول و انديشه هاي مردم تجلي كرده است, يكي در خطبه 185 است كه فـرمـود: «و تشهد

له المرائي لا بمحاضـره لـم تحط به الاوهام بل تجلـي لها بها»خداوند براي ايـن اوهام و عقـول به وسيله خـود عقـول

تجلي كرده است ; يعني اگر ايـن درجه نفـس, خـود را ببيند خدا را مي بيند نه اين كه از خـود پـي به خـدا مـي برد ايـن

همان برهان «اثر الاقـدام يدل علـي المسير»است ايـن كه معرفت نفـس نيست. انسان خود را بشناسد بگويد مـن چون

حادث هستم پس محدث مي خواهم, يا مـن چون متحركـم محرك مي خواهم, چون ممكنم واجب مي خواهم, چون

فقيـرم غنـي مـي خـواهـم, ايـن ها كه راه هاي مـدرسه است و راه هاي «اشهدهـم علـي انفسهم»نيست, ايـن ها

خـودشان را مـي شناسنـد و مي گويند ما كه ممكنيم واجب مي خواهيـم. اما ايـن بيان حضرت امير (ع) آن است كه ذات

اقـدس اله در آينه اوهام وعقـول تـابيـد. در بحث هاي «اشهدهـم علي انفسهم»گذشت كه اگر كسي بتواند سر آينه را

خـم بكند آينه را نشان خـود آينه بدهد آن گاه از آينه سـوال بكند كه چه مي بيني نمي گـويد خـودم را مـي بينـم كه از

آينه صاحب صورت سوال بكند كه را مي بيني مي گويد تورا مي بينـم, چون در آينه جز صاحب صـورت چيز ديگـري كه

نيست.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۵, ۱۹:۳۷
ادامه...


و منظور از آينه آن نيست كه در بازار آينه فـروشان است, بلكه منظور از مرآت همان است كه در كتاب هاي عقلي مي

گويند مرآت, آن شيشه و جيوه و قاب را نمي گـويند مرآت آن مرآت بالقوه است به وسيله او صورت ديده مي شـود كه ايـن

مرآت نيست و وسيله صورت صاحب صورت ديده مي شـود چـون آن صورت ما به الرويت است به وسيله او صاحب صورت

ديده مـي شـود آن صـورت را مي گـويند مرآت, نه آن شيشه جيوه, آن صـورت هـم كه هيچ چيز نيست اگـر از ايـن صـورت

سـوال بكننـد چيست و كيست؟ مـي گـويد صاحب صـورت, هميـن يك حرف دارد. آيه «و اشهدهـم علـي انفسهم»نيز

هميـن را بيان كـرد در آن آيه آمـده است كه خـداي سبحان از انسان ها سـوال مي كند كه را مـي بينيـد,

نمـي گـوينـد ما عبديـم, تو ربي بلكه فقط مي گويند تو, نه ايـن كه به عبوديت خود و ربـوبيت حق اعتراف كنند تا بشـود دو

چيز. «و اذ اخذ ربك مـن بني آدم مـن ظهورهم ذريتهم و اشهدهـم علي انفسهم الست بربكـم»نه «الستـم عبيدي»و

«الستـوا بربكـم»نفرمود كه: «مگر نه آن است كه شما بنده ايد و مـن خدايـم»سوال دو چيز نيست و جواب هم دو چيز

نيست, هم سوال يك چيز است و هـم جواب: «الست بربكـم قالوا بلي».اگر آن صورت هر آينه مي تـوانست حرف بزند

صاحب صورت از او سـوال مي كرد كه را نشان مي دهي؟ چه خبر است؟ مـي گفت: تـو, نمي گفت مـن و تـو. در مسئله

تجلي هـم اين چنيـن است نفرمـود كه خداوند به وسيله آيات ديگر براي ايـن عقـول و اوهام تجلـي كرده است كه

«تجلـي لها بها»يعنـي بـراي هميـن اوهام و نيـروهـاي ادراكي به وسيله خود نيروي ادراكي تجلي كرده است, هميـن ;

يعني خـود عقل مجلاي حق و مـرآت حق است.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۵, ۱۹:۴۱
ادامه...

در خطبه 186 كه خطبه تـوحيـد است و مرحوم سيدرضي مي فرمايد: وتجمع هذه الخطبه مـن اصول العلم ما لا تجمعه

خطبه در آن جا مـي فرمايد:«و تشيرالالات الـي نظائرها منعتها منذ القـدمه و حمتها قـد الازليه و جنبتها لــولا التكمله بها

تجلـي صـانعها للعقـول و بها امتنع عن نظر العيـون لا يجـري عليه السكـون و الحـركه»خـدا كه بـراي عقل تجلـي كرده

است از ديده ها مستـور است خوب, پـس تجلي خدا براي خـود عقول هست منتها مثل آن است يك صاحب صـورتي

مثل ايـن كه «ليـس كمثله شيء»اما از باب تشبيه معقـول به محسـوس, مثل ايـن كه آفتابـي در برابـر آينه تابيـد, اما ايـن

آينه را غبار گرفته است هيچ چيز را نشان نمي دهد ايـن غبار گرفتـن هـم تعبير خـود قرآن كريـم است

فرمود: «كلا بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون»سر ايـن كه نمي فهمند بـراي آن است كه ايـن غذاهـاي مشتبه, ايـن

حـرفهاي مشتبه, ايـن رفتارهاي مشتبه «رين»است, غبار و چرك است, ايـن چـرك و ريـن صفحه دل را مي پـوشاند, آينه

دل كه ريـن گرفته است چيزي را نشان نمي دهد: «كلا بل ران علي قلـوبهم ما كانـوا يكسبـون»ريـن هـم همين غبار

چرك است. پـس تجلي از ايـن طرف هست لذا نه كوه متلاشي مـي شـود نه انسان ها براي آن كه چيزي بـر انسان

نتابيـد چهار تا الفاظ است و چهار تـا مفهوم است و يادگـرفته نه مفهوم آن وجـود سنگين دارد نه ايـن الفاظ, وجود ذهني

كه اثر ندارد علـم است كه اثر دارد نه وجود ذهني, تا علـم بشود طول مي كشد, واز وجود ذهني كاري هـم ساخته

نيست. مفهوم مي شـود كه قرآن حقيقتـي دارد كه به اين آساني تحمل پذير نيست. تحمل ولايت اهل بيت

ولايت اهل بيت ثقل اصغر است يعنـي عترت پيامبـر ـ عليهم السلام ـ نيز هميـن گـونه است ; يعنـي عترت با حقيقت

قرآن يكـي است. اگرچنان چه حقيقت ولايت هم در قلب كسـي باشد او هـم تحمل پذير نيست. وقتـي به حضرت امير ـ

سلام الله عليه ـ گزارش رسيد كه «سهل بـن حنيف»رحلت كرد فرمود: «لو احبني جبل لتهافت»كوه اگر بخـواهد محبت

مرا در دل بگيرد ريز ريز مـي شـود.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۵, ۱۹:۴۹
ادامه...


ايـن معنا را كه معادل و هم سنگ و هـم ترازوي هميـن آيه سـوره حشـر است كه: «لـو انزلنا هذاالقرآن علـي جبل لـرايته

خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله». قرآن و اهل بيت عدلانند و هر كدام از ديگري جـدا نخـواهد شد. آن بيان «لو احبني

جبل لثهافت»هميـن بيان است, منتها مرحوم سيد رضي ـ رضـوان الله عليه ـ اين چنيـن معنا مي كند كه اگر كسي

محب مـن باشد آن قدر مسائل و مشكلات بر او وارد مـي شـود كه از پا در ميآيد. خـوب آن معنا هـم في نفسه حق است

اما نه آن معناي لطيفي كه از اين جمله متوقع است. واقع هم هميـن طور است يعني اگر كسي بخـواهـد آن حقيقت را

تحمل كنـد از پاي در مـيآيـد چرا يك خبـر سنگين باعث سكته بعضـي مي شـود؟ چـون آن خبر سنگيـن است.

حالا ما روزي در پيـش داريـم «يوما يجعل الولدان شيبا»و آن حقيقت را قـرآن هم بيان كـرده است. و الان هـم هست. از

بيان امام هشتـم ـ سلام الله عليه ـ به خـوبي برميآيد فرمـود: «از ما نيست كسي كه بگـويـد بهشت و جهنـم الان خلق

نشــده است». اين ها را قرآن براي انسان بازگـو كرده است, چطـور ايـن خبـرهاي سنگيـن هيچ اثري در انسان ايجاد

نمي كند. همان بيان رسول الله ـ صلي الله عليه و آله وسلـم ـ كه فرمـود: «مـن تعجب مي كنـم كسي قرآن بخواند و پير

نشود». خبر سنگيـن بعضي را از پا در ميآورد و براي بـرخـي هيچ تاثيري نـدارد, سرش هـم ايـن است كه «وجـود

ذهني»اثر نمي گذارد بلكه علـم و علاقه اثر گذار است. منزلي آتش گرفته دو نفر ايـن خبر را مـي شنـوند: يكـي

مامـور آتـش نشاني و ديگري صاحب خانه, واكنـش اين دو نفر در برابر ايـن خبر, يك سان نيست, مامور آتـش نشاني با

خونسردي به وظايف خـود عمل مي كند تا هر چه زودتر آتـش را مهار كند و از ضرر و زيان بيـش تر جلـوگيري نمايـد. اما

صاحب خانه آن چنان ملتهب و نگـران است كه گاهـي به سكته و مرگ كشيده مي شـود. چرا؟ علت آن علـم و آگاهي

نيست, چـون هر دو مـي دانند, بلكه علاقه و دل بستگـي است.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۵, ۱۹:۵۲
ادامه...


مامـور آتـش نشاني دلبسته نيست لذا كار خـودش را انجام مي دهد. آن چه در انسان اثر مـي گذارد

دلبستگـي و علاقه شـديـد است, اگـر آن علاقه بـود انسان مي نالد و اگر نبـود باكـش نيست, ايـن كه

فرمود:«لـو احبني جبل لتهافت»اگر كـوه بخـواهد محبت مرا تحمل بكند ريز ريز مـي شـود همين است.

انسان محبـوبـي به ايـن زيبايـي داشته باشـد و او را نبينـد او واقع ما را آدم كرده است يعنـي ايـن اهل

بيت ـ عليهم السلام ـ ما را آدم كرده اند, اين كه ما قبر ايـن بزرگواران و در حرم اينها را مي بوسيم و مي

بوئيـم براي ايـن كه اگر آنان نبودند ما بايـد همه الگـوهاي خـود را از كافـران مـي گـرفتيـم, اكنـون

مـي بينيد كه همه تمدن هاي جـديد از يك طرف و همه امكانات روز از طرف ديگر وقتـي به مسائل

اخلاقـي مي رسند واقعا «كالانعام بل هـم اضل»هستنـد. ايـران كه متاسفانه در مقايسه با غربـي ها از

نظر صنعت پيشرفتـي نداشته, يعني نگذاشته اند كه داشته باشد, با ايـن كه استعداد دارد. نياكان ما هـم

كه قبل از اسلام در اين سرزميـن آتـش پرست بودند, پـس نه سابقه مذهبـي درخشاني داشتيـم نه

اكنـون پيشرفت صنعتي و علمـي چشـم گيري داريـم, بنابر اين اگر علي و اولاد علـي در ايـن سرزميـن

نبـودند ما چه مـي شديم؟ ما هرچه داريـم از بركت قرآن و اهل بيت عليهم السلام است, آنان به ما حيات

دادنـد. بـراي انسان مسافرتـي به كشـورهاي غربـي و كفرآلـود, لازم است تا وضع صنعت و پيشـرفت

هاي علمـي آنـان را ببينـد بعد وضع اخلاقـي آن هـا را هـم ببيند. انسان گاهي بعضي بولتـن هايي را كه

به قرآن كريـم اهانت شـده مي خـواند كاملا احساس مـي كند كه ايـن اهانت كننـدگان از هر سنگي

سخت تراند: «و ان منها كالحجاره او اشد قسوه»يا «كالانعام بل هـم اضل»هيچ چيزي براي آن ها مطرح

نيست الا درندگـي.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۰۹:۲۱
ادامه...


ايـن كه مـي بينيد به لطف الهي مردم ايران از نظر اخلاق در مسير سعادت انـد فقط و فقط به بركت علي و اولاد علـي

است. خـوب انسان ايـنمسائل را ببينـد بعد خـواهد فهميد اهل بيت نسبت به ما حق حيات دارنـد چـون ما و پـدران و

اجـداد ما را زنـده كـردنـد. مـا كه به آن ها دست رسـي نداشته باشيم اينها را نبينيم نه در خواب ببينيـم نه در بيداري

ببينيـم ايـن است كه انسان در فراق اينها مي سـوزد: «لـو احبني جبل لتهافت»پـس قرآن اگر بر كوه نازل بشود آن را

متلاشي مي كند چنانچه محبت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ هـم در قلب كسـي باشـد او رامتلاشـي مـي كند. ايـن

محبت, اختصاص به حضرت امير ندارد, بلكه منظور از «لـو احبني»«ولـي خـدا»است ; يعنـي معصـوميـن ـ

عليهم السلام ـ اميـدواريـم نصيب همه بشــود.(1) انسان و تحمل امانت الهي «لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـي جبل لـرايته

خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله و تلك الامثال نضـربها للناس لعلهم يتفكـرون.»«اگـر ايـن قرآن را بر كوهي فرو مـي

فرستاديـم, يقينا آن(كـوه) را از بيم خدا فروتـن(و) ازهم پاشيده مي ديدي. و ايـن مثل ها را براي مردم مـي زنيـم باشـد

كه آنان بينديشند.»ايـن كريمه كه در باره قـرآن شناسـي است درحقيقت ناظر به عظمت و اهميت قـرآن است.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۰۹:۳۴
ادامه...


سـر ايـن عظمت هـم آن است كه هر كلامي به اندازه متكلمش عظيم و بزرگ است, لذا دليل حكمـي كه

در اين آيه آمده است هـم اجمالا در ايـن آيه يـاد شـده است هـم به تفصيل در سه آيه بعد. مفهوم

متلاشي شدن كوه ها : مضمـون آيه اين است كه اگر ايـن قرآن بـر كوه نازل شـود كـوه را متلاشي مـي

بينيد. كلمه «متلاشي»از شيءاي مشتق نشده يعني لاشـيء مـي شـود وگرنه باب تفاعلـي نيست كه

يك ثلاثـي مجرد داشته باشـد. «تلاشي,يتلاشي»اين چنين نيست اين اصلش «لايشيء»است. از ايـن

كلمه «لاشي ء»باب تفاعل ساخته شده متلاشـي مـي شـود يعني لاشييء مي شود. «لرايته خاشعا

متصدعا»يعني متلاشي مـي شـود چرا متلاشـي مـي شـود؟ نفرمود:«من خشيتنا»فـرمـود: «مـن خشيه

الله»ايـن التفات از غيبت به خطاب براي تامين دليل ايـن حكـم است پـس اصل حكـم ايـن است كه «لو

انزلنا هذاالقرآن علي جبال لرايته خاشعا متصـدعا»چـرا «مـن خشيتنـا»نفـرمـود, بلكه فـرمـود: «مـن

خشيه الله», چون «الله»متكلـم است هيچ موجودي نمي تواند تجلي الهي و كلام الهي را تحمل كند و

هميـن معنا را در سه آيه بعد كه در ميـان اسمـاي حسنـاي حق است بـازگـو مـي كند: «هوالله الذي لا اله

الا هو»«هـوالله الذي لا اله الا هـوالملك القدوس»«هوالله الخالق الباريء»كه ايـن سه آيه پشت سر

هـم در بيان تـوصيف و شـرح اسماي حسناي آن متكلم است و اگـر متكلـم عظيم بود قهرا كلام او هـم

عظيم است و كلام او آن چنان عظيـم است كه كوه توان تحمل آن را ندارد. در اين جا سخـن از

«خشيت»است نه خوف, بيـن خشيت و خـوف, تفاوت وجـود دارد; خشيت آن ترسي است كه با تاثـر

قلبـي همـراه باشـد ولـي خـوف اين چنيـن نيست, لذا مـوحـدان عالـم فقط از خدا مـي ترسند از غيرخـدا

خشيتـي ندارند, مـوحـدان هـم مانند ديگران از هر چيز گزنده و آسيب رسانـي خائف اند: از مار,

عقرب گزندگان و درندگان و يا بي احتياطي ماشيـن ها مـي ترسند اما از هيچ چيز خشيت ندارند. خـوف

آن ترتيب اثر عملـي است, ولـي خشيت آن چيزي است كه انسان آن را مبدا اثر بـدانـد و از او بهراسـد.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۰۹:۴۲
ادامه...


در ايـن جا هـم سخـن از خشيت الهي است, خشيت با شعور همراه است و نشانه آن است كه كـوه ها

هـم شعور دارند. براي اثبات شعور كوه ها و مانند آن چند دليل مي تـوان اقامه كرد: دليل اول همان شعور

عمومي است كه خدا براي هر موجـودي ثابت مي كند كه «له اسلـم مـن في السمـوات», «لله يسجـد ما

فـي السمـوات», «يسبح لله ما فـي السمـوات», «فقال لها و للارض ائتياطـوعا و كرها»كه ايـن چند دسته

از آيات قرآن كريم به خوبي دلالت مي كند بر سرايت شعور عمومي. درباره كـوه ها همان آياتـي كه در

سـوره مباركه«ص»و مانند آن آمده است كه خدا به كـوه ها دستـور مـي دهند كه با داود هـم نـوا بـاشنـد

نشـانه آن است كه آنها هـم دركـي و تسبيحـي دارنــــد. آيه شانزده به بعد سوره «ص»ايـن است كه: «انا

سخرناالجبال معه يسبحـن بـالعشـي و الاشـراق»و هـم چنيـن در بحث هـاي ديگـر مـي فرمايد: «يا جبال

اوبـي معه»ايـن كه فرمـود ما كـوه ها را مسخر داود كرده ايـم كه صبح و شام همراه او تسبيح مي كنند

مثل يك نماز جماعتـي كه مامـوميـن به امامشان اقتدا مي كنند سلسله جبال به داود ـ سلام الله عليه ـ

اقتـدا مـي كردنـد. و هـم چنيـن «يا جبال اوبي معه»ايـن اوب يعني رجوع تاويب يعني آن شدت رجـوع و

كثرت رجوع است, اگر كسـي چنديـن بار به خـداي سبحان رجـوع كنـد مي شود «اواب»; يعني كسي كه پر

رجـوع باشد. «آب»يعني «رجع,مآب»يعني مرجع آن كسي كه اهل رجـوع مكرر است به او مي گـويند اواب:

«يا جبال اوبـي معه»پـس نشانه اين است كه كـوه ها ايـن شعور را دارند. انسـان بـا عظمت تـر است يـا

مـوجـودات ديگــر ؟

قـرآن يك تعبيـري در باره عظمت انسان ها نسبت به مـوجـودات ديگـر نظير آسمان ها و زميـن و سلسله

جبال دارد و نيز تعبير ديگـري كه مقابل ايـن تعبير است, گاهـي به عده اي خطاب مـي كند كه شما بزرگ

تريـد يا آسمان؟ خـوب آسمان از شما بزرگ تـر است: «اانتـم اشـد خلقا ام السماء بناها»ايـن دو دسته

آيات در قرآن كريـم مقابل هـم هستند.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۰۹:۴۸
ادامه...

به عبارت ديگر, يك سلسله آياتـي است كه مـي گـويد از انسان كاري برمي آيد كه از آسمان ها ساخته

نيست چه رسد بهزميـن و سلسله جبال: عظمت قرآن «انا عرضنـا الامـانه علـي السمـوات والارض

والجبـال فـابيـن ان يحملنها و اشفقـن منها و حملها الانسان انه كان ظلـوما جهولا»و آياتي مشابه اين.

پس اين دسته از آيات دلالت مي كند برايـن كه از انسان كـاري سـاخته است كه از آسمـان هـا و زميـن و

سلسله جبـال ساخته نيست و هـم انسـان بزرگ تـر از آسمان ها و زميـن است. دسته ديگر آياتـي است

كه مـي فرمايد آسمان ها و زميـن و كـوه ها از شما بزرگ تـرنـد. ايـن دو دسته آيات جمع شـان

چگـونه است. در نصايح لقمان به فرزنـدش آمـده است كه: «انك لن تحرق الارض و لـن تبلغ الجبال

طـولا»هر چه گردن فرازي بكنـي بالاخـره قـدرت نـداري كه زميـن را بشكافي و به رفعت كـوه ها برسي. در

سـوره مباركه مومـن (غافر) اين چنين آمده است كه: «لخلق السمـوات والارض اكبـر مـن خلق الناس و

لكـن اكثـرالنـاس لايعلمون»آفرينش آسمان ها و زميـن از آفرينـش مردم بزرگ تر است, ولـي اكثر مردم

نمـي دانند. خـوب اگر آسمان ها و زميـن بزرگ تر از مـردم اند و انسان ها كـوچك تـر از آسمان ها و زميـن

انـد, چـرا از آسمان ها حمل بار امانت بر نيامده است؟ هم چنيـن در سوره مباركه نازعات آيه 27 مي

فرمايد: «اانتـم اشد خلقا ام السماء بنيهارفع سمكها فسويها و اغطش ليلهاو اخرج ضحيها»پس ايـن

دسته از آيات مي فرمايد: آسمان ها و زميـن از انسان ها بزرگ ترند.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۰۹:۵۱
ادامه...


دسته ديگر از آيات مي فرمايد: از انسان كاري ساخته است كه از آسمان ها و زميـن ساخته نيست. راه

جمعش اين است انسان اگر منهاي آن روح و ديـن و عقل حساب بشـود; يعني هميـن بدن مادي باشد;

هـم چنان كه كافر و منافق خـود را هميـن بدن مادي مي پندارد, و مي گـويد: «ان هي الا حيـاتنـا

الـدنيـانمـوت و نحيـي»و مـي گـويـد: «و ما يهلكنا الا الدهر»با هميـن بينـش محـدود مادي در برابر وحـي

مـي ايستد. پـس ايـن انسان منهاي عقل است, انسان منهاي عقل مي شـود جرم مادي, قهرا زميـن و

كـوه و آسمان از او بزرگ تر است, لذا لقمان در نصيحت خـويـش مي فرمايد: «انك لن تخرق الارض و لـن

تبلغ الجبال طولا»ايـن طور كه متبخترانه و مختالانه حركت مي كني نمي تـواني زميـن را بشكافي و به

گردن فرازي كـوه ها نمي رسي, خدا هـم مي فرمايد: «لخلق السمـوات والارض اكبر مـن خلق الناس»خدا

مي فرمايد: «اانتم اشد خلقا ام السماء بنيها»و ايـن انسان است كه بار امانت حمل نمي كند, اين همان

است كه «مثل الذيـن حملـوا القـرآن ثـم لـم يحملوها»«مثل الذيـن حملـوا الانجيل ثـم لـم يحملـوها»همـان

است كه «مثل الذيـن حملـوا التـوراه ثـم لـم يحملـوها»اگـر كسـي زير بار وحـي نـرود «مثل او كمثل الحمار

يحمل اسفـارا»حمـار و خلقت او هـرگز از سلسله جبـال و زميــن بـالاتـر نيست, ايـن كه وحـي بـر او نـازل

شــد و «فنبذوه وراء ظهورهـم»ايـن انسان منهاي عقل, هرگز از آسمان ها بالاتـر نيست.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۰۹:۵۳
ادامه...


اما آن انسانـي كه وحـي را مي پذيرد و مي فهمد و عمل مـي كند ايـن يقينا از آسمان ها بالاتر است,

چـون ايـن آسمان ها جرم است و روزي بساط آن ها برچيده مي شـود: «والارض قبضته يوم القيامه

والسمـوات مطـويات بيمينه»و بدن انسان مي پـوسد و دوباره خدا زنده مي كند اما روح كه هرگز نمي

ميرد, روح كه هرگز از بيـن نمي رود, آسمان ها بساطشان بـرچيـده مـي شـود و سلسله جبـال

بسـاطشان جمع مـي شـود. عظمت قرآن در طرح موضوعات ايـن كه در باره قرآن فرمود: قرآن چيزي است

كه اگر بر كوه نازل شود كوه نمي تواند تحمل كند, واقعش هميـن است, انسان وقتي نزديك بعضـي از

آيات مي رود از ترس برمـي گردد كه ايـن آيه يعني چه؟ هر چه هـم تلاش و كوشـش بكند به خـودش

اجازه ورود نمي دهد, يك نمونه آن را در ايـن جا ميآوريم: در قرآن در باره كوه ها آمده است كه: اي پيامبر,

از تـو سـوال مـي كنند كه وضع كـوه ها چه خـواهد شـد: «يسئلـونك عن الجبـال فقل ينسفها ربـي نسفا

فيذرها قاعا صفصفا لاتري فيها عوجا و لا امتا»ايـن آيه را مـي تـوان فهميـد. يعنـي سـوال مي كنند در

هنگام قيامت كـوه ها وضعش چگونه خـواهد شد؟ شما درجـواب بگـو: «خداوند اين كوه ها را درهـم مي

كـوبد و همه ايـن دره هاي ناصاف با ريزش كـوه ها صاف مـي شـود و هيچ اعوجاج و امت و كجـي در

صحنه قيامت نيست.»

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۰۳
ادامه...


در دنيا يك انسان ممكـن است در اثر خلاف كاري خـود را به گـونه اي پنهان كند و از شهري به شهري ديگر

يا از مجمعي به مجمعي ديگر بـرود, اما در صحنه قيامت هيچ جايـي بـراي استتار نيست نه تپه اي نه

كـوهـي نه دامنه اي نه تلـي و نه ديواري است: «لاتـري فيها عوجـا و لا امتـا». قاع و صفصف ايـن آيه را

انسان مـي تـواند بفهمـد. يا ايـن آيه كه: «يـوم تكـون الجبال كالعهن المنفـوش»اين كـوه ها كه سنگيـن

است ما سنگينـي ايـن ها را كـم مـي كنيـم مثل پنبه هاي ندافي شده مثل عهن و پنبه ندافـي شده

سبك مي شوند. يا ايـن آيه كه: روزي فرا مي رسد كه جبال «كانت الجبال كثيبا مهيلا»ايـن كـوه ها

كه خيلي سفت و سخت است مثل يك تلي از شـن مـي شـود كه شما يك گـوشه اش را اگر با انگشت

بـرداريـد بقيه مي ريزد, اين را مـي گـويند «كثيب مهيل»ايـن قبيل آيات را هـم مي توان فهميد اما مي

رسيـم به ايـن قسمت: «و سيرت الجبال فكانت سرابا»كوه ها مي روند و مي روند و سراب مي شوند. اگر

كسي نخـواهد تـوجيه كنـد, كـوه هـا سـراب مـي شـود يعنـي چه؟ سراب يعني هيچ, انسان از دور خيال

مـي كرد كـوه است وقتـي نزديك رفت مي بيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا ايـن آيه را

بفهمـد. بعد ازاين كه چندين وجه تـوجيه كرد بهترين وجه ايـن است كه اعتراف كند كه مـن نمي

فهمـم. گاهي انسان در برابر بعضـي از آيات قرار مي گيرد و از ترس برمـي گردد كه ايـن يعني چه, چقدر

ما توجيه كنيـم سراب يعني هيچ. نه ايـن كه خرد يا ريز و يا سبك مي شـود بلكه «و سيرت الجبال فكانت

سرابا»حالا ما «كانت»را به «صارت»تـوجيه كـرديـم و حال ايـن كه «كانت»معناي كانت است نه معناي

«صارت»حالا گيرم تـوجيه كـرديـم كه آن جا سـراب مـي شـود, سـراب يعنـي هيچ, كـوه چطـور هيچ مـي

شـود؟ ايـــن فقط «درمورد»كوه است در مورد زمين و آسمان ها نيز اين چنيـن است.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۰۹
ادامه...


ايـن از آن آيـاتـي است كه انسـان واقعا حـريـم مـي گيـرد. ظاهر و باطن قرآن

قرآن يك ظاهري دارد و يك باطنـي, در بيانات حضرت اميرـ سلام الله عليه ـ آمده است كه: قرآن ظاهرش

بسيار زيبا و جلوه گر و باطنـش عميق است. در خطبه هيجدهـم نهج البلاغه آمده است كه: «و لـوكان مـن

عنـد غيرالله لـوجـدوا فيه اختلافا كثيرا و ان القرآن ظاهره انيق و بـاطنه عميق لاتفنـي عجـائبه و

لاتنقضــي غرائبه و لا تكشف الظلمات الا به»خـوب به ايـن كتابـي كه ظاهرش زيباست و باطنـش خيلـي

عميق است و ما را هم دستـور داده اند كه هم در ظاهر و هـم در باطـن قرآن تـدبر كنيـم و هرچه هـم

انسان استخراج كنـد تمام نمي شود نه در طول زمان نه در عمق فكر متفكران, قهرا ايـن عميقي كه

وصف باطـن قرآن است و ما را هـم به تعمق در ايـن قرآن وادار كـرده انـد غير از آن تعمقـي است كه از

دعائم و ريشه هاي كفـر به شمار آمـده است. در نهج البلاغه در كلمـات قصـار كلمه 31 آن جـا كه: «و سئل

عليه السلام عن الايمان»حضـرت فـرمـود: ايمان چهار ركـن و پـايه دارد, آن گـاه دربـاره كفـر هـم فـرمود:

«والكفـر علـي اربع دعائم علـي التعمق والتنازع و الزيغ والشقاق»معلوم مي شـود آن تعمق در جهل و

افراط و خـودپسندي و امثال ذالك است كه تعمق مذموم است و ايـن تعمق در باطـن قـرآن است كه

«بـاطنه عميق»و تعمق ممـدوح. روش هاي هدايت در قرآن قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنـش عميق است,

چگونه و با چه روش هايي مردم را هدايت مـي كنـد؟ قرآن مـدعي است كه نه تنها براي هـدايت مـردم

آمـده است كه «شهر رمضـان الذي انزل فيه القـرآن هـــدي للنـاس»بلكه بهتـريـن روش هـدايت را قـرآن به

عهده دارد, هيچ كتابي نيست كه همانند قرآن مردم را هدايت كند در آيه نهم سـوره اسراء آمده است كه:

«ان هذاالقرآن يهدي للتـي هـي اقـوم»پـس هيچ كتـابـي همـاننـد قـرآن هـادي مـردم نيست.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۱۲
ادامه...


ايـن روش هدايتـي را خـود قرآن با روش هاي گوناگـوني معرفي كرده است: 1ـ راه استـدلال: قـرآن بـارها به ما فـرمـوده

تعقل و تفكـر كنيد, ايـن كار, تشويق به استدلال است, حتي خود قرآن هـم از راه استـدلال با ما سخـن گفته است ; مثلا

مـي فرمايد: «لـو كان فيهما آلهه الاالله لفسـدتـا»«ام خلقـوا مـن غيـر شـيء ام هــــــم الخالقون». احتجاجات انبيا ـ

عليهم السلام ـ را بازگـو كـرد كه فلان پيامبـر براي اثبات تـوحيـد حق با فلان طاغي اين چنيـن برهان اقامه كرد. نقل

بـراهيـن عقلـي از انبياء سلف ـ عليهم السلام ـ در قرآن كـم نيست. ايـن ها خطوط كلي سه گانه است كه هر كدام ده

ها نمونه دارد يكي اين كه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده است كه ايـن ها ده ها آيه دارد يكي اين كه براي ما و با ما

با استدلال سخـن گفت فرمود اگـر خـدايـي نيست بگـو ببينـم شمـا را كه آفـريـد؟ يا بايد بگوييد موجـود خود به خـود

خلق مي شـود, يا بايد بگوييد خودمان, خـودمان را آفريديـم «اءم خلقـوا مـن غير شيء اءم هـم الخالقـون»شما هر تلاش

و كوششي بكنيد ايـن دو آيه مباركه بدون مسئله دور و تسلسل قابل حل نخواهد بـود, اگر بگويي «خلقوا مـن غير

شيء»يعني فعل فاعل نمي خـواهد مي شـود تصادف, اگر بگويي كه نه, فعل, فاعل مي خواهد ولي فاعل فعل خـود

ماييـم كه مي شود دور, اگر عين شما باشد, اگر مثل شما باشد كه مي شود تسلسل, ايـن همان بـرهان عميق

فلسفـي «دور و تسلسل»است, منتها همـان طـوري كه اين «ما كنا معذبيـن حتي نبعث رسولا»را وقتي به دست يك

اصولي ماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مي كند, ايـن جمله مباركه «ام خلقوا مـن غير شييء ام هـم

الخالقـون»را وقتي به حكيمداديد بحثهاي عميق عقلي را از آن استنباط مي كند ايـن نحوه استدلال چه براي اثبات اصل

مبدا و چه براي تـوحيد كه قرآن با ما به عنـوان احتجاج سخـن گفت فراوان است.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۳۵
ادامه...


قرآن, در بخـش ديگري از روش استـدلال نحـوه استـدلال انبيـاي سلف ـ عليهم السلام ـ را بـا طاغوتيان

عصرش نقل مـي كند كه فلان پيامبر با فلان طاغي اين چنيـن استدلال كرده است. همه اين ها براهيـن

عقلي است و يكـي از روش هاي هـدايت است بـراي كسـانـي كه قـدرت تفكـر دارند. 2ـ تقليدايماني:

روش ديگر تقليد ايماني است. خيلـي از افراد به محضر معصـوم ـ سلام الله عليه ـ مـيآمـدند; مثلا از

رسـول الله ـ صلـي الله عليه وآله وسلـم ـ بعد از اثبـات رســـالت و معجزه و مانند آن سـوالي در باره حق

تعالـي, قيامت, فرشته ها مـي كردنـد, پيامبر هرچه مي فرمود آنان يقيـن پيدا مي كردند. راه دوم مثل

راه اول يقينا كافي است يعني راه ديني مثل برهان عقلـي يقينا كافـي است و همه حكما هـم فرمـوده

انـد كه قـول معصـوم ـ عليه السلام ـ مي تواند حد وسط برهان قرار بگيرد ; يعني همان طور كه يك

مبرهـن مـي تـوانـد بگـويـد مثلا «عالـم متغير است», «هر متغيري حادث است»يك متدين هـم مي تـواند

بگويد: «ايـن قول معصـوم است»و «هر چه معصوم فرمـود حق است», قـول معصـوم مـي تـواند حـد وسط

برهان قرار بگيرد, اما اگر كسي يا مستقيما از خـود معصوم بشنود كه جزم داشته باشد كه اين معصوم

است و سخن هم سخـن اوست و براي بيان حكـم واقعي هـم فرمود يعني اصل صدور قطعي, جهت

صدور قطعي, دلالت هـم قطعي, قول معصـوم مي تـواند حد وسط قرار گيرد. اما كسي در عصر معصـوم

نيست و خبر متـواتري كه سند را قطعي كند ندارد و دلالت هـم نص باشد ندارد يا بي معارض در دست

ندارد, ايـن شخص اگر بخواهد به استناد خبري, مطلبي را ثابت كند اگر اهل رقـم و حساب باشد مـي بيند

صدها اصل عقلايـي را بايد روي هـم بچيند و تلـي از اصـول درست كند تا بتـواند يك مطلبـي را بفهمد. اگر

روايتي پنج جمله داشت وايـن روايت از امام ششم ـ سلام الله عليه ـ تا ما به ده يا بيست واسطه رسيـد,

ما در باره تك تك ايـن وسايط و جمله ها بـايـد اصل عدم غفلت, اصل عدم سهو, اصل عدم نسيــــان, اصل

عدم زياده, اصل عدم نقيصه, اصل عدم قرينه, را روي هـم بچينيم تا يك مظنه اي به دستمان بيايـد, آن

وقت در برابـر انباري از اصـول يك ظن سطحي نصيب ما مي شـود.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۳۸
ادامه...



اگر مسئله ما مربـوط به موضـوعات عملي بود كه هميـن حجت است و بايد عمل كرد, اما اگر مربـوط به

مسائل اعتقادي بـود ايـن ظنـون سـودي ندارد و آن چه هـم در حديث شريف ثقلين است ايـن است كه

عتـرت همتاي قرآن است نه روايت, نفرمـود روايت هـم تاي قـرآن است بلكه فـرمـود عتـرت همتـاي قـرآن

است. روايات مجعول و غير مجعول داريـم اما عترت تماما نور هستند «و كلامهم نـور». چـون روايت, جعلي

دارد و قرآن مصـون از جعل است, روايت همتاي قرآن نيست, پـس فقط عتـرت همتاي قـرآن است. پـس تا

ايـن جـا دو راه از روش هاي هـدايت را گفتيـم: راه بـرهان و راه تعبد ايماني. 3ـ تهذيب نفـس: اگر

كسـي نمـي خواهـد درس بخـوانـد يا فـرصت درس خـوانـدن نـدارد آيـا راهـي به شنـاخت حقايق دارد؟

قرآن مـي فرمايد راه هدايت براي چنيـن افرادي از طريق راه تهذيب نفـس و تصفيه قلب باز است. منتها

تهذيب نفـس را خـود شارع مشخص كـرده است. اين كه فـرمـود: «واعبـد ربك حتـي ياتيك اليقيـن»معلوم

مي شود همان طوري كه با برهان يقيـن حاصل مي شـود با عبادت هـم يقين به دست ميآيد. يك وقت

كسـي عبادت مـي كند براي ايـن كه مكلف به عبادت است و در جهنـم نسوزد ايـن يك همت است, گاهي

هـم عبادت مي كند به شـوق بهشت, لذا كتاب هاي دعا را ورق مي زند ببيند كه براي كـدام عبادت

ثـواب بيشتري از نظر بهشت ياد شـده است كه آن را بخواند. گاهي نه براي جهنـم است و نه بهشت بلكه

عبادت مي كند كه هر گونه حجاب را برطـرف كند و معبـود خـود را ببينـد و حق بـر او روشـن بشـود, مثل

«حـارثه بـن مـالك».

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۴۰
ادامه...


آيه «واعبـد ربك حتـي ياتيك اليقيـن»هم راه تهذيب نفـس است كه در آن, هـم راه مشخص شده و هـم

نتيجه. ايـن «حتي», در آيه شريفه, حتاي «منفعت»است نه حتاي تحديد نه يعني عبادت بكـن تا به يقين

برسي كه اگر به يقين رسيدي معاذ الله عبادت را ترك كني, چـون اگر عبادت را ترك كردي همان جا

سقـوط مي كني مثل ايـن كه به ما گفتند اگر خـواستي دستت به كليد برق برسد ايـن پله هاي نردبان را

طـي كـن تا بالا بروي و كليد برق را بزنـي, اگر كسـي از پله هاي نردبان بالا رفت بعد گفت نردبان چيست

گفتـن همان و سقـوط همان, اگر به ما گفتنـد پله هاي نردبان را بالا برو تا دستت به سقف برسد نه

يعنـي وقتـي دستت به سقف رسيـد حـالا نـردبـان را انكـار كـن و گـرنه سقـوط مـي كنـي. پـس ايـن

«حتـي»حتاي حد نيست, حتاي منفعت است ; يعني يكي از فـوايد مترتبه بر عبادت پيدايـش يقين است,

«فاذا اتاك اليقيـن فاقـم العباده و حسنها و اتمها و اكملها»اگر يقيـن پيدا كردي بهتـر و زيباتـر عبادت بكـن.

ايـن عبادت است كه راه «حارثه بـن مالك»است, نبايد كسي بگـويد اين راه مخصوص معصـوميـن ـ عليهم

السلام ـ است, چـون «حارثه»يك آدم عادي بـود و در محضر حضـرت اين راه را ياد گرفت. ايـن كه فـرموده

انـد: «قلب المـومـن عرش الرحمـن»به اين شرط كه در اين قلب كينه احدي نباشد, ايـن قلب سالن رقص

دنيا نباشد.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۴۳
ادامه...



چه قدر اميرالمومنيـن ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ آبروي دنيا و افـراد دل باخته به دنيا را مي

بـرد, هيچ كسـي در امت اسلامـي به انـدازه حضرت امير دنيا را بـي آبـرو نكرد. او آن قـدر دنيا را

رسوا و مفتضح كرد و به طور غيرمستقيـم دنيا خـواه را رسـوا كرد كه آبـرويـي بـراي دنيـا نگذاشت.

شمـا يك دور به طـور عميق نهج البلاغه را مطالعه بفـرماييـد و در تشبيهات حضـرت در بـاره دنيا

دقت كنيد, گاهي دنيا را به صـورت استخوان خـوك در دست فرد جذام گرفته معرفـي مـي كند,

گاهي به صـورت «عفطه عنز»و در جايي به صـورت عطسه انف, گـاهـي به صـورت «ورقه در دهـان

جـراده». آن بزرگـوار آن چنان آبروي دنيا را برد كه در امت اسلامـي احـدي اين چنين دنيا را بي

حيثيت نكرد. اگر كسي دنيا را ايـن طـور بـي آبـرو كرد دنيازده را نيز هـم چنين. حال ايـن تعبير

حضرت(ع) را در بـاره عده اي ببينيـد, ايشـان در كلمات قصـار شماره 367 ايـن چنيـن مـي فرمايـد:

«يا ايهاالناس متاع الـدنيا حطام مـوبـيء»پاييز كه مي شود ساقه ها زرد شـده و مي ريزند و

خشك مـي شـوند و با يك تكان همه از بين مي روند,

ايـن را «حطام»مي گـويند, فرمـود ايـن حطـامـي است وبا دار (مـوبـي) يعنـي بيمـاري وبـا مـيآورد

«فتجنبـوامـرعاه»ايـن جا جايـي است وبا خيز, اولا: حطام است دنيا براي كسي بهار نشده بلكه

هميشه پاييز است و ساقه هايش هـم حطام است, دست بزني مي ريزد و ايـن ساقه هـم وبا

مـيآورد نچريد.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۴۵
ادامه...


«فتجنبـوا مرعاه قلعتها احظي من طمانينتها و بلغتها ازكـي مـن ثروتها حكم علي مكثر منها بالفاقه

و اعين مـن غني عنها بالراحه من راقه زبـرجها اعقبت ناظريه كمها و مـن استشعر الشغف بها

ملات ضميره اشجانا»آن گاه فرمود:

«لهن رقص علي سويداء قلبه»«سـويدا»حبه شـيء و هسته مركزي را مـي گـويند, سـويداي دل

يعنـي آن حبه, آنهسته مركزي دل, آن دل دل. خلاصه, فـرمـود در دل دل ايـن اوباش دارنـد رقص

مـي كننـد: «لهن رقص علي سويداء قلبه هـم يشغله و غم يحزنه كذلك حتي يوخذ بكظمه»خوب

اگر چنان چه اين چنين شد, آن دل توان ايـن راندارد كه اهل عبادت باشد واز عبادت طرفي ببندد.

اگر همه ايـن ها را به دور انداخت مي گويد «حارثه بـن مالك»كه بود كه من نيستم. اين تعبير,

تعبيـر خـوب و پسنديـده اي است ايـن كه به ما مـي گـوينـد مسابقه بـدهيد يعنـي اين كه چرا

او رفت و من نروم ايـن «مـن»مذمـوم نيست, «فاستبقـوا»هميـن است ; يعنـي مسابقه بدهيد نه

تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد «سارعوا»جلـو بزنيد, اين راهي نيست كه تصادف

داشته باشد چـون درايـن معارف و معانـي تزاحمي نيست همه مي گـويند بيا تـو بگير بر خلاف

تكالب دنياست كه همه مي گويند مـن مي خواهم بگيرم ايـن تزاحم است اما در معارف هر يك

مـي گـويـد اين دنيارا تو بگير, اين حطام را تـو بگيـر, ايـن چراگاه وبا خيز مال تو او مي گويد مال تو

مـن رفتم ايـن سبقت در نجات از رذيلت و فراهـم كردن فضيلت تزاحمـي ندارد, لذا فرمـود: تا

تـوانستـي سابقـوا و استبقـوا تـا تـوانستـي سارعوا نه تنها سابقـوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده

بشـويد, سرعت بگيريد, وقتي سـرعت گـرفتيد امام متقيـن مـي شـويـد, لذا بگـوييـد: «واجعلنا

للمتقين اماما».

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۴۸
ادامه...


برخي چون حل ايـن گونه از معارف برايشان دشوار بود گفته اند كه: «واجعلنا للمتقيـن

امـامـا»يعنـي «واجعل لنـا مـن المتقيـن اماما»مي فرمايد چرا همت ما پست باشد كه يك كسي كه

با تقـواست امام ما باشد ما چرا امام المتقيـن نباشيم, چرا كاري نكنيـم كه همه مردم باتقـوا به ما

اقتدا كنند. ايـن راه براي همه باز است اين راه, راه تواضع است, اگر كسي متـواضع تر و

خاكسارتر شد ايـن گـونه حرف مي زند, اگر «هوالله هـو»شد اين چنيـن حرف مي زند و مي

گويد: «واجعلنا للمتقيـن اماما»خدايا توفيقمان بده كه مـن طوري باشـم كه همه مردم باتقوا به مـن

اقتدا بكنند يعنيعلـم و عمل و سيره علمي مـن براي مردم باتقـوا الگو باشد.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۵۶
ادامه...

حالا بياييـم در قرآن معاذالله تحميل كنيم بگـوييـم, نه, قرائت آن اين چنيـن نيست, بلكه اين گونه است كه: «واجعل لنا مـن المتقين اماما». جمع ميان سه راه هدايتي جمع هر سه راه عقل, تهذيب نفـس و تعبد ايماني ممكـن و شدني است ; يعني هم انسان با برهاني كه خـود قرآن اقامه كرده است هـم با ظواهر ديني و هـم با تهذيب نفـس مـي تـواند حركت كند. يقينـي كه خـداي سبحان به ابراهيـم ـ سلام الله عليه ـ داد با درس خـواندن به دست نيـامـد, چـون وضع حضـرت ابـراهيـم مشخص بود: دوران كـودكي را در غار گذراند كم كـم آمد بيرون و فرمـود: «و كذالك نـري ابـراهيـم ملكـوت السمـوات والارض و ليكـون مــــــن الموقنين.»ما ملكوت را نشانـش داديـم تا او اهل يقيـن بشـود.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۵۷
ادامه...


خـوب ايـن راه را هـم كه به ما نشان دادنـد فرمـود: چرا شما در ملكوت سفر نمي كنيد؟ «او لـم ينظروا في ملكـوت السموات والارض»ما را نه تنها تشـويق كردند, تـوبيخ كردند كه چرا نگاه نمي كنيد چرا نمـي رويد. پـس يك راهـي است رفتنـي, به ما گفته انـد كه اگر قدري جلـوتر رفتي هـم اكنون كه ايـن جا نشستي جهنـم و اهلـش را مي بيني: «كلا لو تعلمون علم اليقيـن لترون الجحيم»حالا ببينيد بر سر اين آيه چه ها آوردند گفتنـد بين ايـن دو جمله چيزي محذوف است كلا لـو تعلمـون علـم اليقيـن مثلا عمل صالح مـي كنيد بعد اگر مرديد لترون الجحيـم خـوب بعد اگر مرديد همه لترون الجحيمند چه كافر چه غيركافر, ديگر نيازي نـدارد كه بفرمايـد اگر اهل يقيـن باشيد جهنـم را مي بينيد.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۵۸
ادامه...


چرا ما بگوييـم آن در آيه شريفه فـوق, وسطهـا محذوف است, لذا بـرخـي چيزي به عنـوان پسـونـد بــــراي «لـوتعلمون علـم اليقيـن»در تقدير گرفتند كه با آن هـم آهنگ نيست و يك چيزي به عنـوان پيـش وند براي «لترون الجحيـم»ذكر كـرده انـد كه با اين هـم سان نيست. چـرا ما اين چنيـن با قـرآن برخورد كنيم, فرمود: «كلا لوتعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقيـن ثـم لتسئلـن يومئذ عن النعيم»فرمود شما اگر اهل علـم اليقيـن باشيد جهنـم را مي بينيد نشانش ايـن است كه عده اي هـم ديدند, در نتيجه اين راه رفتنـي است.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۰:۵۹
ادامه...

پـس ايـن كه فرمـود: «ان هذاالقرآن يهدي للتـي هـي اقـوم», سه راه را به ما نشـان داد جمع اش هـم ميسر است هيچ كـس در هيچ شرايطي نمي تـواند بهانه بياورد, بعضـي كه اهل تهذيب نفـس نيستنـد براي آنها سخت است, چـون هر شب بايد غذا بخورند و هميشه بايـد بخـوابنـد, بالاخره يك نماز صبحـي هـم مي خوانند ديگر حالا هرچه شد, شد اهل ايـن كه شب كـم غذا بخـورد, يك مقداري سبك باشد سحري داشته باشـد اهل اين نيست.

مطهره111
۱۳۹۲/۰۴/۱۶, ۱۱:۰۰
ايـن گـونه افـراد بالاخـره اهل فهم كه هستنـد, اگـر اهل فهم و تفكـر عقلـي باشند با استـدلال. بعضـي هستند كه نه اهل استـدلال انـد و نه اهل تهذيب, بلكه اهل ظواهر ديني انـد, قرآن ايـن راه ظواهر دينـي را به آنان معرفـي كرده است ; يعني هـم با ظواهر ديني در آن جا كه ظواهر ديني به نصاب اعتبار رسيده است و هـم با براهيـن عقلـي و استدلال ها آن جا هـم در صـورتـي طبق براهيـن به حد نصاب استـدلال رسيده باشد و هـم از راه تهذيب نفس در صورتي كه تهذيب به شرايط به نصاب لازم رسيده باشد وعده خـداي سبحان هـم كه هست: «الذيـن جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا»هم ما را تشـويق كرد و هـم فرمود كه اگر يك قدري ايـن راه را طي كردي مـن نشانت مي دهـم و هدايتت مي كنم.