PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : کرب‏بلا حلقه ذکر خداست



دايي حسن
۱۳۹۲/۰۸/۱۹, ۱۶:۲۶
کرب‏بلا حلقه ذکر خداست خلاصه
کرب‏بلا حلقه ذکر خداست حق حق عشاق به شوق بلاست یک طرف از خیل حرامی سپاه سوی دگر شعشعه مهر و ماه دشت و عطش، آتش و خون باهمند شعله و خورشید به هم محرمند حضرت عباس، علیه‏السلام بسته کمر پیش امام همام کای به فدای تو، شهادت بده جام بلاغت‏به ارادت بده گاه بلوغ است‏خدا را بریز از خم اخلاص، صفا را بریز باده مخواه اینهمه خالی مرا هست‏به می همت عالی مرا تشنه آبم؟ نه; خدا شاهد است تشنه مرگم، و بلا شاهد است هر چه بلا هست‏به جانم بریز تا بشوم در طلبت ریز ریز دست و دل و دیده فدای تو باد اینهمه از بهر رضای تو باد گر تو نباشی همه عالم مباد سایه‏ات از اهل ولا کم مباد گفت‏حسین بن علی با نگاه سر پس پرده و

دايي حسن
۱۳۹۲/۰۸/۱۹, ۱۶:۲۶
اسرار راه:
«ای تو علمدار سپاه حسین ماه بنی‏هاشم و ماه حسین وی قمر لشگر هفتاد و دو تاج سرلشگر هفتاد و دو می‏روی و می‏رود از دل قرار می‏روی و مانده زمین ذوالفقار می‏شکند پشت‏حسینت ولی می‏شوی اسرار علی منجلی‏» بعد سخنها که بدین سان گذشت حضرت عباس هم از جان گذشت شد دگر از دست، توان و شکیب نصر من‏الله و فتح قریب معرکه ماند و علمی بی‏سوار ناله و فریاد و غمی بی‏شمار آب که از مشک اباالفضل ریخت آینه از اشک اباالفضل ریخت آینه‏ها جلوه ساقی شدند هر چه شکستند ایاغی شدند گشت عدو باعث تکثیر نور کرد خدا باز به نوعی ظهور دشت، پر از حضرت عباس شد کرب‏بلا مزرعه یاس شد عطر شهادت همه جا را گرفت دست‏خدا دست‏خدا را گرفت شد ز کفم باز توان و شکیب نصر من‏الله و فتح قریب
قطعه‏ای از شعر بلند عاشورایی امیر عاملی

دايي حسن
۱۳۹۲/۰۸/۱۹, ۱۶:۲۶
آيا يوسف زهرا تويي
روز تـــاريخي عــاشورا گــذشت *** سـرگذشت عشـق بود ، اما گذشت
مـي كشـان افـتاده و سـاقي نـماند *** جـرعه اي در سـاغري باقي نـماند
جــام هاي وصل را نوشيده اند *** جامه هاي خون به تن پوشيده اند
عـاشق و مـعشوق يكـجا ، سـوخته *** سـاخته با سـوز دل تـا سـوخته
هاي و هويي نيست سوي هو شده *** از من و ما رفته يكسر او شده
هم سبو بشكسته ، هم خُم ريخته *** مه خسوف آورده ، انجم ريخته
پاره پاره ، عاشقان سينه چاك *** سينه هاي چاك و چون آيينه پاك
پيكر قرآن ناطق ، چاك بود *** ناطق قرآن ، به روي خاك بود
ســــينه ها بــر تــيرها آمـــاج شــد *** بـــــاغ ســر ســبز ولا تــاراج شــد
هـر چـه گـل ، در بـاغ يكسر چيده شـد *** بــزم عشــق و عـاشقي بـرچـيده شـد
بـاغ عشـق است و گـلش نـاچيدني است *** گـر چـه يك گـل هم ندارد ، ديدني است
بسكــه بـد مشـتاق ، از بـاغ جـنان *** بـاغبان آمــد بـه سـير گـلستان
آمــد ، امـا طـاقت ديدن نـداشت *** رفت و بـاغ خود به بلبل واگذاشت
بـلبلي ، دل سـوخته ، جـان سـوخته *** آشــيان او ، چــو بسـتان سـوخته
چـون نسيمي ، رو به سوي باغ كرد *** دشت را چون لاله ها پر داغ كرد
با چــراغ اشك ، گــرم جسـتجو *** خـاك را بـا يـاد گـل مي كرد بو
تـاب ديگــر در تــن بلبل نبود *** بوي گـل مي آمد ، امـا گـل نبود
نـاگــهان از زيــر شـاخ و بـرگها *** داد گـل آوا ، كه ايـن سـويم ، بيا !
آمـد و زد شـاخه ها را بـر كــنار *** كم كم آن گم گشته گرديد آشكار
يـافت آن گـل را ، ولي پرپر شـده *** پـاره پـاره پيكري بي سـر شـده
داغ لاله ، در بـر گـل جـا گـرفت *** كــار عشـق و عـاشقي بـالا گـرفت
ديـد آن تـن ، زخـم پـا تا سر شده *** آســمان عشــق ، پـر اخـتر شـده
گــفت : آيـا يـوسف زهـرا تـويي ؟ *** آنكـه مـن گـم كـرده ام آيـا تـويي؟
اي گُلم ! اي هر چه گل پيش تو خار *** زخم تو چون درد خواهر ، بي شمار
جاي سالم از هر چه در اين جسم نيست؟ *** باقي از اين جسم غير از اسم نيست!
پاي تا سر ، غرقه در خوني چرا ؟ *** آفــتاب مــن ! شــفق گوني چـرا ؟
اي كــتاب ! اي مــعني امّ الكـتاب ! *** از چه گشتي فصل فصل و باب باب
عـاشقان را بـعد تو آوازه نيست *** در كـتاب عـاشقي شـيرازه نيست
اي شـده با خـون ، نـمازت را وضو *** تــا قــيامت آب شـد ، بـي آبرو
از نــمازت سـر بلند اهــل نــماز *** بـلكه مسجود از سجودت سر فرا
اي تـرا صد چشمة جوشان ز خون *** زخـم تـو بـيرون و زخـم مـن درون
رفــتم و بــاشد ، بــهنگام ســفر *** جان به پيش اين تن و تن ، پشت سر
مـي نهم در ره گـر ايـن هـنگام ، گـام *** مـي كنم روز عــدود در شـام ، شـام
نـاگهان آن طفل دْردانه رسيد *** بلبل و گل بود ، و پروانه رسيد !

دايي حسن
۱۳۹۲/۰۸/۱۹, ۱۶:۲۷
زينب در سوگ مادر
از آن دمي كه رفتي ، مادر تو از برمن *** شد خاك غم از آن شب ، والله بر سر من
غم خوار من تو بودي *** صبر از دلم ربودي
بابا بداد غسلت ، آن شب به حال خسته *** ديدم كفن نمودت ، با پهلوي شكسته
روي تو بود نيلي *** آن هم ز ضرب سيلي
من چار ساله دختر ، آن شب چها كشيدم *** پاي برهنه مادر ، دنبال تو دويدم
رفتي تو از كنارم *** من ياوري ندارم
در كودكي چرا من ، رخت سيه بپوشم *** آن ناله هاي جانسوز ، نايد دگر به گوشم
رفتي ز آشيانه *** تاريك گشته خانه
در پشت در بديدم ، تو نقش بر زميني *** گفتي به چشم گريان يا فُضَّهْ خُذيني !
مسمار خون آلوده *** گناه تو چه بوده ؟sibtayn.com