PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : حكمت



دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۷, ۱۷:۱۹
حكمت عملى
درس اول و دوم : تعريف حكمت نظرى و عملى
معيار براى حكمت نظرى و حكمت عملى
حكمت و يا فلسفه را از قديم به دو بخش تقسيم كرده اند: حكمت نظرى و حكمت عملى .
مـمـكـن اسـت ابتداء پنداشته شود كه حكمت نظرى عبارت است از حكمتى كه فقط بايد آن را دانـسـت ، در عـمـل بـه كـار نـمـى آيـد، مـانـنـد آگـاهـى بـر احوال فلان ستاره دور دست كه ميليونها سال نورى با ما فاصله دارد، و حكمت عملى عبارت اسـت از آگـاهـى بـر امـورى كه در عمل به كار مى آيد، مانند پزشكى يا حساب و هندسه . ولى ايـن تـصـور، باطل است . معيار حكمت نظرى و حكمت عملى چيز ديگر است . شايد آن كه از همه بهتر آن را توضيح داده است بوعلى در ((منطق شفاء)) و در ((الهيات شفا)) و در كـتـاب ((مـبـاحـثـات )) اسـت . مـا فـعـلا در ايـن درسـها نمى توانيم به توضيح و نقد آن بپردازيم .
آنچه در اينجا مى توانيم به عنوان معيار براى حكمت نظرى و حكمت عملى ذكر كنيم اين است كـه حـكـمـت نـظرى عبارت است از علم به احوال اشياء آنچنانكه اشياء هستند يا خواهند بود. ولى حـكـمـت عـمـلى عـبـارت اسـت از عـلم بـه ايـنـكـه افـعـال بـشـر(50) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#50) (افـعـال اخـتـيـارى او) چگونه و به چه منوال خوب است و بايد باشد، و چگونه و به چه مـنـوال بـد است و نبايد باشد.(51) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#51) مثلا اينكه جهان از مبدئى عليم صادر شده است ، يا ايـنكه همه مركبات طبيعى به چند عنصر محدود منتهى مى شوند و يا اينكه قاعده در ضرب و تقسيم اعشارى چنين يا چنان است جزء حكمت نظرى است . اما اينكه :


مرد بايد كه در كشاكش دهر




سنگ زيرين آسيا باشد

علی ولی زاده
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۳۱
السلام علیک ورحمةالله
باتشکراز"دائی حسن"بزرگوار
حکمت نظری همانگونه که مرقوم فرمودید ناظربر"هست"هاست

حـكـمـت نـظرى عبارت است از علم به احوال اشياء آنچنانكه اشياء هستند يا خواهند بود.
که چکیده این کلام رامعمولاً بااین جمله بیان میکنند:
چگونه دیدن "هستن " هاست که چگونه زیستن هارادرپی دارد
حالاکه به عنایت الهی این مباحث راآغازکرده ایدخواستم به پیشوازآمده وازنوشتارتان بهره زیادی ببریم لذادرهمین آغازدوست داشتم فرق عقل نظری وحکمت نظری وهمینطورعقل عملی وحکمت عملی وتفاوتهای آنهارااشاره ای بکنیدکه سپاسگزارم

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۱
جزء حكمت عملى است .
دريـك كـلام : حـكـمـت نـظرى از ((هست )) ها و ((است )) ها سخن مى گويد، و حكمت عملى از ((بايد)) ها ((شايد و نشايد))ها.
مـسـائل حـكـمـت نـظـرى از نـوع جـمـله هـاى خـبـريـه اسـت و مسائل حكمت عملى از نوع جمله هاى انشائيه .
حكمت عملى عبارت است از علم به تكاليف و وظايف انسان ، يعنى چنين فرض شده كه انسان يـك سلسله تكاليف و وظايف دارد، نه از ناحيه قانون اعم از قانون الهى يا بشرى كه آن داستان ديگر است ، بلكه از ناحيه خرد محض آدمى .
پـس كـسانى كه به حكمت عملى قائلند، معتقدند كه انسان يك سلسله تكاليف و وظايف دارد كه همانها حكمتهاى عملى است و عقل و خرد مى تواند آنها را كشف نمايد.(52) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#52)

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۲
تقسيمات حكمت نظرى و عملى
حـكـمـت نـظرى منقسم است به الهيات و رياضيات و طبيعيات ، عليهذا حوزه بسيارى وسيعى دارد، اكثريت قريب به اتفاق علوم بشرى را فرا مى گيرد، ولى حكمت عملى منقسم مى شود به اخلاق ، تدبير منزل ، سياست جامعه . چنانكه مى بينيم ، حكمت عملى محدود است به علوم انسانى ، البته نه همه علوم انسانى ، بلكه پاره اى از آنها.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۲
محدوديتهاى حكمت عملى از جنبه هاى مختلف
حـكـمـت عـمـلى از جـنـبـه هـاى مـخـتـلف مـحـدود اسـت ، اولا مـحـدود اسـت بـه انـسـان ، شـامـل غـيـر انـسـان نـمـى شـود. ثـانـيـا مـربـوط اسـت بـه افـعـال اخـتـيـارى انـسـان ، پـس شـامـل كـارهـاى غـيراختيارى بدنى يا روحى كه در قلمر و پـزشـكـى و فـيـزيـولوژى و روانـشـنـاسـى اسـت نـمـى شـود. ثـالثـا مـربـوط است به ((بـايـد))ها افعال اختيارى انسان كه بايد چگونه باشد و چگونه نباشد. از اين رو با نـيـروى عـقـل از دسـتگاه ادراكى و با نيروى اراده از دستگاه اجرايى سر و كار دارد نه با خـيال (از دستگاه ادراكى ) و ميل (از دستگاه اجرايى ). از اين رو بحث درباره اختيار انسان و مـقـدمـات عـمـل اخـتـيـارى كـه چـه مـقـدمـاتـى رخ مـى دهـد تـا فـعـل اخـتـيـارى انـسـان صـورت گـيرد، و يا بحث درباره ماهيت اختيار كه چيست و آيا انسان مجبور است يا مختار از حوزه حكمت عملى خارج است و مربوط است به روانشناسى يا فلسفه . رابـعـا حـكـمـت عـمـلى دربـاره هـمـه ((بـايـد)) ها بحث نمى كند، بلكه درباره آن عده از ((بـايـد)) هـا بـحـث مـى كـنـد كـه ((بـايـد))هاى نوعى و كلى و مطلق و انسانى است نه ((بايد)) هاى فردى و نسبى .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۲
اكـنـون لازم اسـت دربـاره قـسمت اخير توضيحى بدهم . هر كار اختيارى كه انسان انجام مى دهـد، يـك سـلسـله مـقـدمـات دارد: اولا بـايـد تـصـورى از آن داشـتـه بـاشـد. ثـانـيـا بـايد ميل او به آن كار و يا ترس او از نكردن آن كار در او پيدا شود. ثالثا بايد نوعى حكم و قضاوت و تصديق در مورد مفيد بودن يا فايده بودن آن داشته باشد. رابعا بايد نوعى حـكـم انـشـائى دربـاره آن داشته باشد كه ((بايد)) آن كار را بكنم يا ((نبايد)) آن را انـجـام دهـم . خـامـسـا اراده و تـصـمـيـم و يـك جـهـت و يـك دل شدن ضرورت دارد.
در اين مقدمات بحثى نيست . تنها در مورد حكم تصديقى (تصديق به مفيد بودن و يا فائده بـودن ) و حـكـم انـشـائى (بـايـد و نـبـايـد) جـاى سـخـن هـسـت كـه آيـا واقـعـا در مـورد هـر عـمل اختيارى دو نوع حكم در ذهن صورت مى گيرد: يكى از نوع تصديق و قضاوت به مفيد بـودن و يـكى از نوع ((بايد و نبايد))، يا يك حكم بيشتر نيست ؟ و اگر يك حكم در كار است ، كداميك از آن دو است ؟

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۳
حـق اين است كه هر دو حكم صورت مى گيرد. قدر مسلم اين است كه حكم انشائى در كار هست ، هـر كـسـى هـر كـارى انـجـام مـى دهـد بـا خـود مـى انـديـشـد كـه ((بـايـد)) انـجـام دهـم . حـداقـل ايـن اسـت كـه حـكـم مـى كـنـد: ((اولى ايـن است كه انجام دهم )). اين ((بايد))ها و ((نـبـايـد))هـا بـه اعـتـبـار مـقـصـد و هـدفـى اسـت كـه انـسـان از فـعـل اخـتـيـارى خـود دارد. يـعـنـى هـر فـعـل اخـتـيـارى بـراى وصول به يك هدف و منظور و مقصد انجام مى يابد. معنى ((بايد و نبايد))ها اين است كه بـراى رسـيـدن بـه فـلان مـقـصـد، فـلان عـمـل ضـرورى اسـت ، پـس آن عمل بايد انجام گيرد، يعنى اگر مقصد و هدفى در كار نباشد ((بايد)) هم در كار نيست .
در حـقـيـقـت هـمـانطور كه آنجا كه انسانى مى خواهد انسان ديگر را به كارى وا دارد، يا از كـارى بـاز دارد، بـه او امر يا نهى مى كند، به توسط امر (بايد) و يا نهى (نبايد) كه انشاء مى كند طرف مقابل را به سوى كارى سوق مى دهد يا از آن كار باز مى دارد، و او از ايـن امـر و نـهـى هـا مـقـصـدى دارد، و ايـن امـر و نـهـى هـا و اطـاعـت و امـتـثـال هـا وسـيـله رسـيـدن آمـرو نـاهـى بـه مـقـصـد خـاص اسـت ، ذهـن انـسـان نـيـز بـراى وصـول بـه يـك مقصد چاره اى ندارد از اينكه ((بايد)) و يا ((نبايد)) را واسطه حركت به سوى آن مقصد قرار دهد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۳
عـليـهـذا ((بـايـد)) و ((نـبـايـد)) در هـمه كارهاى اختيارى هست ، اختصاص به كار خاص نـدارد، و هـر بـايـد يـا نـبـايـدى هـدف و مـقـصـد خـاصـى از فـاعـل را تـوجـيه مى نمايد. از اين رو در افراد مختلف كه داراى هدفهاى مختلف و متضادند بـايـدهاى متضاد وجود پيدا مى كند. مثلا دو دشمن يا دو رقيب ، هر كدام هدفى دارد مغاير با هـدف ديـگـرى ، و قـهـرا هـر كـدام بـايـدها و نبايدهايى در ذهن خود دارد مغاير با بايدها و نـبـايـدهـاى آن فـرد ديـگـر. هـدف هـر يـك از دو مـتـخـاصـم پـيـروزى خـود و شـكـسـت طرف مـقـابل است . قهرا اين يكى با خود مى انديشد من بايد فلان امتياز را ببرم و او نبرد، و آن ديگرى بر عكس مى انديشد كه من بايد ببرم نه او.
اينجاست كه همه ((بايد))ها و ((نبايد))ها جزئى و فردى و نسبى و موقت از كار در مى آيد. چون ديدگاههاى و نظرگاهها مختلف است ، بايدها و نبايد ها تضاد و تراحم پيدا مى كنند.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۳
مثلا اگر دو نفر با يكديگر مسابقه كشتى مى دهند، شخص ثالث اين طور قضاوت مى كند كـه از نـظـر آقـاى ((الف )) بـايد چنين عملى صورت گيرد تا پيروز شود، اما از نظر آقـاى ((ب )) نـبـايـد بـگـذارد چـنـيـن عـمـلى صـورت گـيـرد بـلكـه بـايـد فـلان عمل ديگر صورت گيرد تا خودش پيروز شود. اينگونه بايدها و نبايدها كه همه فردى و جـزئى و نـسبى و موقت است ، از قلمرو حكمت عملى خارج است . اينجا مطلب ديگرى در كار اسـت ، و آن ايـن اسـت كـه آيـا عقل و خرد بشر يك نوع بايد و نبايد ديگر هم دارد كه در آن نـوع از بايدها و نبايدها ((ديدگاهها)) همه يكسان است ، كلى است نه جزئى ، مطلق است نه نسبى ، و حتى دائم است نه موقت ؟ يا آنكه اساسا چنين بايدها و نبايدها وجود ندارد؟

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۴
چيزى هايى كه ارزش اخلاقى يا ارزش خانوادگى يا ارزش اجتماعى ناميده مى شود - و يا لااقـل مـى تـوان نـامـيـد - همه از اين قبيل است . آيا چنين احكامى در وجدان بشر وجود دارد كه بـايـد راسـتـگو و راسترو بود، بايد نيكوكار و خدمتگزار بود، بايد خير عام را بر نفع خـاص مـقدم داشت ، بايد سزاى نيكى را نيكى داد، بايد آزاد و آزاده و آزاديخواه بود، بايد عـادل و عـدالت گـسـتـر بـود، بايد با ظلم و ظالم ستيزه كرد، بايد شجاع و دلير بود، بـايـد بـخـشـنـده و ايـثـارگـر بـود، بـايـد مـتـقـى و پـارسـا بـود، و امثال اينها؟ مسلما اگر چنين احكامى در وجدان بشر وجود داشته باشد، ديگر فردى و نسبى نيست ، عام است نه خاص ، مطلق است نه نسبى ، دائم است نه موقت . اگر منكر چنين احكام عام و مطلق بشويم ، در حقيقت منكر حكمت عملى (عقلى و استدلالى ) در برابر حكمت نظرى (عقلى و استدلالى ) هستيم .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۴
آنگاه بايد برويم سراغ اخلاق تجربى كه ديگر مفهوم خود را از دست خواهد داد. اما اگر ايـن احـكـام عـام و مـشـتـرك و مطلق را پذيرفتيم ، پس ‍ حكمت عملى ، معنى و مفهوم دارد. يعنى هـمـانـطـور كـه در حـكـمـت نـظـرى ، يك سلسله اصول اوليه داريم كه مبادء اولى تفكرات نـظـرى مـا هـسـتند، در علوم عملى هم يك سلسله اصول اوليه كلى و مطلق داريم . اگر منكر چنين اصولى بشويم ، ديگر سخن از ارزشهاى اخلاقى و انسانى بى معنى است . البته ما بـعـدا دربـاره اين مطلب بحث خواهيم كرد. تازه به اين مرحله كه برسيم ، ناگزيريم از تـحليل اصول حكمت عملى هستيم و سؤ ال ديگرى براى ما مطرح مى شود، و آن اين است كه ايـن احـكـام عـام و مـطلق بر چه پايه اى استوار است ؟ هر چند اين بحث ، بحث دقيق و عميقى اسـت ، ولى نـظـر بـه اهـمـيـت فوق العاده آن ، آن را مطرح مى كنيم كه دانشجويان ما از هم اكنون با آن آشنا باشند. در اينجا سه گونه مى توان نظر داد:

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۴
الف : اينگونه احكام ، برخلاف احكام جزئى و نسبى كه مقدمه و وسيله اى است براى انجام كـارى كـه خود آن كار مقدمه اى است براى وصول به يك مقصد، در مورد كارهايى است كه خـود آن ، كارها مقصدند. مثلا بايد راستگو و راسترو بود، چرا؟ براى خود راستى ، يعنى خود راستى حقيقى است كمالى متناسب با ذات و فطرت انسان . به عبارت ديگر: از آن جهت بـايـد راسـتـگـو و راسـتـرو بـود كـه خـود راسـتـى ، كمال نفس و خير و فضيلت است و ارزش با لذات دارد. به تعبير ديگر در ذات راستى يك حـسـن مـعـقـول و يـك زيـبـايـى ذاتـى وجـود دارد. خـود راسـتـى ، خـيـر و كـمـال نـفـس انسانى است . دروغ مغاير جوهر انسانى است . و باز به تعبير ديگر راستى خود يك هدف انسانى است ولى هدف مشترك همه انسانها.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۵
انـسـان ، راسـتـى را براى خود راستى انتخاب مى كند نه به منظور ديگر، ولى اتفاقا و تـصـادفـا اين كمال ذاتى فردى ، به سود جامعه انسانى هم هست . سود جامعه انسانى در ايـن اسـت كـه افـراد بـه كـمـال لايـق انـسـانـى خـود بـرسند. پس آنچه براى فرد خير و كـمـال اسـت ، بـراى جـامـعـه و در حـقـيـقـت بـراى افـراد ديـگـر سـود و فـائده است . خير و كمال فردى مستلزم سود و نفع اجتماعى است . ب : نظريه دوم كه مى توان ابراز داشت اين اسـت كـه راسـتـى و درستى و عدالت و امثال اينها، هر چند عام و مطلقند، ولى خود آنها هدف نيستند آنچه در مورد اين گونه انديشه هاى بشرى هدف است ، خير ديگران است ، خواه اين هـدف آگـاهـانـه بـاشـد يـا غـيـر آگاهانه . انسان بدون آنكه خود خواسته باشد يا آگاه بـاشـد، اجتماعى آفريده شده است . يعنى انسان داراى دو نوع هدف است و به دو نوع كار تمايل ذاتى دارد و از دو نوع كار لذت مى برد. يك كارهايى كه او را به هدفها و سودها و كمالهاى فردى خودش مى رساند. نوع ديگر كارهايى كه نتيجه اش رسيدن افراد ديگر است به مقاصد و اهداف و نيازهاى خودشان . پس انسان بالفطره به حسب ساختمان ذهنى و ساختمان تمايلات و عواطف و احساسات خود، هم در خدمت خود است و هم در خدمت افراد ديگر. آنـچـه حـكـمـت عـمـلى نـامـيـده مـى شـود، از نـظـر ايـنـكـه يـك سـلسـله بـايـدهـا بـراى وصول به يك سلسله مقصدها و هدفها است ، با ساير ((بايد))ها و ((نبايد))ها فرقى نـدارد، فـرقـى كـه هست در ناحيه هدفها و مقصدهاى انسانى است . بعضى مقصدها و هدفها غايات كمالى خود فردند و بعضى ديگر غايات كمالى افراد ديگر.(53) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#53) آنجا كه به افـراد ديـگـر مـربوط مى شود، بايدها و نبايدها، عام و مطلق مى گردد و حكمت عملى است . مـثـلا آنجا كه من كارى را براى سير شدن شكم خودم مى كنم ، كارى است فردى و نسبى و مـبـتذل و حيوانى و بى ارزش ، اما آنجا كه كارى را براى سير شدن شكم انسانهاى ديگر مـى كـنـم كـارى اسـت كـلى و مـتـعـادل و انـسـانـى و بـاارزش . بـا ايـنـكـه مـقـصـد بـه هـر حـال سـيـر شـدن اسـت و سـيـر شـدن فـى حـد ذاتـه يـك امـر عـادى و مـبـتـذل اسـت ، كـارهـايـى كـه براى سير شدن انجام مى گيرد، اگر خصلت فردى داشته بـاشـد: ((مـن بـايـد سـيـر بـشـوم )) كـه قـهـرا در هـر انـسـانـى بـه شـكـل خـاص و بـه صـورت جـزئى و مـخـصـوص بـه خـود او خـواهـد بـود، كـارى اسـت مـبـتذل و عادى ، ولى اگر خصلت كلى داشته باشد: ((ديگران بايد سير شوند)) (قهرا اين انديشه در همه اذهان يكسان است ) متعالى و مقدس و با ارزش است . عليهذا، اين انديشه ، ارزش و قد است و تعالى خود را از ناحيه كليت و عموميت و اشتراك خود مى گيرد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۵
ج : نـظـريـه سـوم ايـن اسـت كـه كـارهـاى اخـلاقـى ، بـرخـلاف نـظـريـه اول ، خـود هـدف نـيـسـتـنـد بـلكـه هـدف چـيـز ديـگـر اسـت ، هـدف ، خـيـر و كـمـال جـامـعـه است كه خود فرد نيز جزئى از آن است . يعنى جامعه به عنوان امرى برون ذات و بـيـگـانـه ، هدف نيست ، بلكه به عنوان يك ((من )) ديگر ماوراى ((من )) فردى و زيـست شناسى كه متعالى تراز ((من )) فردى و زيستى است هدف است . اساسا برخلاف نـظـريـه دوم كـه مـى پنداشت ديگران به عنوان امورى برون ذات هدف ارزشهاى اخلاقيند امـكـان نـدارد انـسـان يـا هر موجود ديگر به سوى مقصدى حركت كند كه با خودش بيگانه بـاشـد. هـر حـركـت هـمـواره بـه سوى غايتى است كه آن غايت در نهايت امر خود او است . هر حـركـت از خـود نـاقـص ‍ بـه خـود كـامـل اسـت . هـر حـركـت از قـوه به فعليت است ، و قوه و فعل مراتب حقيقت واحدند. جامعه هدف است ولى به عنوان امرى درون ذات نه برون ذات .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۵
تـوضـيـح مـطـلب اين است كه جامعه خود يك حقيقت و واقعيت است نه يك امر اعتبارى . تركيب حـقـيـقـى اسـت . يـعـنـى افـراد جـامـعـه از نـظـر جـسـمـانـى هـر چـنـد امـور جـدا و مـنـفـصـل از يـكـديـگرند و وحدت واقعى ندارند، ولى از نظر روحى و فرهنگى در اثر يك سلسله تاءثير و تاثرها يك وحدت واقعى پيدا مى شود. به عبارت ديگر افراد جامعه از نـظـر ((شـخـص )) بـود كـثرت دارند و وحدتى ندارند، ولى از نظر شخصيت داشتن به وحـدت واقـعـى رسـيـده اند، از نظر ((اندام )) كثرت دارند و از نظر ((وجدان )) وحدت . بـه عـبـارت ديـگـر ((وجـدان فـرد)) يـك جـزء حـقـيـقـى از ((وجـدان الكل )) است .
در حقيقت ، هر فرد داراى دو ((من )) و دو وجدان و دو شخصيت است و دو نوع احساس ((من )) در او وجـود دارد. يـكـى ((مـن )) فردى كه محصول جنبه زيست شناسى و حيوانى او است و ديـگر ((من )) اجتماعى كه محصول جنبه جامعه شناسى و انسانى او است . انسان در احسان يـكـى از دو ((مـن ))، خـود را بـه عـنـوان يـك فرد احساس مى كند، و در احساس آن ((من )) ديـگر جامعه را احساس ‍ مى كند، و در حقيقت ، اين جامعه است كه در وجود اين فرد خويشتن را احـسـاس مـى كـنـد و درك مـى نـمـايد و به خود آگاه است . جامعه كه در وجود فرد به خود احـسـاسـى و خود آگاهى مى رسد، قهرا هدفها دارد، و يك سلسله انديشه ها و ((بايد)) و ((نبايد))ها متناسب با آن هدفها مى سازد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۶
آنچه حكمت عملى ناميده مى شود كه جنبه كلى و اشتراكى و دائم و مطلق دارد، انديشه هايى است كه ((خود)) اجتماعى بشر براى وصول به كمالات و هدفهاى خود مى آفريند.
مـلاك ارزش و قـداسـت ايـن انـديـشـه هـا نـسـبـت بـه انـديـشـه هـاى فـردى ، وابـسـتـه بـه ((كـل )) بـودن آنـهـاسـت نـه كـلى بـودن آنـهـا. فـرق مـيـان كل و كلى در منطق بيان شده است .
در ايـن سـه فـرضـيـه اى كـه مـا طـرح كـرديـم ، فـرضـيـه اول مـبتنى است بر دوگانگى شخصيت فردى انسان و دو درجه اى بودن آن . مبتنى بر اين است كه انسان يك حقيقت دو مرتبه اى و دو درجه اى است : مرتبه اى خاكى و حيوانى و دانى ، و مـرتبه اى ديگر علوى و ملكوتى ، داراى دو ((من )) و دو ((خود)). ((خود)) اصلى و واقـعى انسانى ((خود)) ملكوتى او است ((خود)) خاكى تنها وسيله و مقدمه و مركبى است براى خود ملكوتى او. كارها تا حدودى كه صرفا محدود مى شود به خود خاكى او عادى و مبتذل است و آنجا كه با خود متعالى او سروكار دارد و از انگيزه هاى معنوى او سرچشمه مى گـيـرد، و بـه عـبارت ديگر از كرامت ذاتى انسانى و الهى او سرچشمه مى گيرد ارزش و قداست و تعالى پيدا مى كند. و به تعبير ديگر: ارزشهاى اخلاقى همه يك سلسله كمالات نـفـسـانـى مـى باشند ولى كمالات عملى نه نظرى يعنى كمالاتى كه به رابطه نفس با مـادون خـود، يـعنى بدن و زندگى اجتماعى مربوط مى گردد، برخلاف كمالات نظرى كه به رابطه نفس با مافوق خود يعنى خدا و نظام كلى جهان مربوط مى گردد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۶
آنچه از كلمات امثال بوعلى و صدرالمتالهين استفاده مى شود، تقريبا اين مطلب است .
فرضيه دوم ، مبتنى بر دوگانگى شخصيت انسان نيست ، بلكه مبنى بر دوگانگى انگيزه هـاى اوسـت ، مـبـنى بر اين است كه برخى انگيزه هاى فردى در خدمت نيازهاى فرد است ، و بـرخى ديگر در خدمت نيازهاى ديگران ، به عبارت ديگر در وجود هر فرد چيزى قرار داده شده كه به نيازهاى خود او به هيچ وجه مربوط نيست ، بلكه به نيازهاى ديگران مربوط اسـت . از ايـن جـهت مثل اين است كه پستان و جهاز شير سازى و شيردهى در وجود ما در قرار داده شـده و حـال آنـكـه ايـن جهازات مورد نياز فرزند است نه مادر. فرضيه سوم مبنى بر دوگـانگى شخصيت انسانى است ، ولى نه شخصيت خاكى و شخصيت مافوق خاكى ، بلكه شـخـصيت فردى و زيست شناسى و طبيعى و شخصيت اجتماعى و فرهنگى و انسانى . انسان از آن جـهـت يـك سلسله فعاليتهاى ماوراء فردى و شخصى را انجام مى دهد، و از آن جهت يك سـلسـله ((بـايـد))هـا و ((نـبايد))ها كه احيانا برضد منافع خود فردى او است برايش مطرح است كه علاوه بر ((من )) فردى و شخصى و زيست شناسى ، داراى يك ((خود)) و يك ((من )) اجتماعى است .
((من )) اجتماعى و شخصيت اجتماعى انسان ، نه طبيعى و زيستى است ، نه فطرى و الهى ، بلكه اكتسابى و اجتماعى است و لازمه زندگى جمعى است .(54) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#54)
مـا در مـيـان ايـن سـه نـظـريـه ، نـظريه اول را ترجيح مى دهيم . بحث بيشتر را به آينده موكول مى كنيم . با همه اينها ممكن است گفته شود كه بيان فوق جنبه كليت و عموميت احكام اخلاقى را توجيه مى كند نه جنبه دوام يا اطلاق آنها را.
جواب اين است كه توجيه دوام و اطلاق مربوط است به نوعيت انسان كه آيا انسان از نوعيت خـود خـارج مـى شـود و يـا تـحـولات ، انـسـان را از نـظـر نـوعـى خـارج نـمـى كـنـد و كـمـال واقـعـى انـسـان در مـسـير نوعيت او است . جنبه اجتماعى نيز تابع نوعيت انسان است ، يعنى نوعيت اجتماعى تابع نوعيت فردى است .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۷
درس سوم : علم اخلاق و نظريات اخلاقى
تعريف اخلاق
در درسهاى گذشته گفتيم كه ((حكمت عملى )) منشعب مى شود به سه شعبه : شعبه اخلاق ، شعبه نظام خانوادگى ، شعبه نظام اجتماعى . ما بحث خود را به اخلاق اختصاص مى دهيم .
مـعـمـولا در مـورد اخـلاق مـى گويند كه : ((عبارت است از علم چگونه زيستن يا علم چگونه بايد زيست ))، يا مى گويند: اخلاق مى خواهد به انسان پاسخ بدهد كه ((زندگى نيك بـراى انـسـان كـدام اسـت ؟ و آدمـيـان چـگـونـه بـايـد عـمل كنند؟)) اين تعريف براى اخلاق صحيح است به شرط آنكه به صورت مفاهيم كلى و مـطـلق در نظر بگيريم . يعنى به اين صورت كه انسان از آن جهت كه انسان است چگونه بايد زيست كند، و زندگى نيك براى انسان از آن جهت كه انسان است كدام است ؟

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۸
امـا اگـر به صورت فردى در نظر بگيريم كه يك فرد از آن نظر كه براى خودش مى خـواهد تصميم بگيرد و بس كه عين اين تصميم را از ديگرى جايز نمى شمارد اين تعريف صحيح نيست .
بـه عـلاوه ، يـك مـعـنـى و مـفـهوم ديگرى در متن اخلاقى بودن يك كار مندرج است و آن اينكه چـگـونه بايد زيست كه با ارزش و مقدس و متعالى باشد؟ يعنى ارزش داشتن و برتر از ((فعل عادى )) بودن ، جزء مفهوم ((فعل اخلاقى )) است .
از ايـنـرو بـرخـى از مـكـتـبـها كه بعدا شرح خواهيم داد، هر چند مدعى سيستم اخلاقى هستند، سـيستم اخلاقى ندارند، آن مكتبها درباره ((چگونه بايد زيست )) سخن گفته اند، ولى ما قـبـلا گـفـتـيم همه ((بايد))ها را نمى توان جزء حكمت عملى كه اخلاق يك ركن اساسى آن اسـت بـه شـمـار آورد. در حـقـيـقـت آنچه مربوط به اخلاق است تنها اين نيست كه ((چگونه بـايـد زيـسـت )) بـلكه اين است كه ((براى اينكه با ارزش و مقدس و متعالى زيست كرده باشيم چگونه بايد زيست )).

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۸:۵۸
در ايـنـجا يك ملاحظه ديگر هم هست كه لازم است ياد آورى شود و آن اينكه معمولا مى گويند اخـلاق ، دسـتـور چگونه زيستن را در دو ناحيه به ما مى دهد: يكى در ناحيه چگونه رفتار كـردن و ديـگـرى در نـاحـيـه چـگـونـه بـودن . در حقيقت چگونه زيستن دو شعبه دارد: شعبه چـگـونـه رفـتـار كـردن و شعبه چگونه بودن . چگونه رفتار كردن مربوط مى شود به اعـمـال انـسـان كه البته شامل گفتار هم مى شود كه چگونه بايد باشد. و چگونه بودن مـربـوط مى شود به خويها و ملكات انسان كه چگونه و به چه كيفيت باشد. در اين بيان چـنـيـن فـرض شـده كه به هر حال انسان يك ((چيستى )) و يك ماهيت دارد مارواء رفتارها و ماوراء خويها و ملكاتش ، اخلاق سروكار با ماهيت انسان ندارد.
ولى بـنـابـر نـظـريـه ((اصالت وجود)) از يك طرف ، و بالقوه بودن و نامتعين بودن شـخـصـيـت انـسانى انسان از طرف ديگر، و تاءثير رفتار در ساختن نوع خلق و خويها، و نـقـش خـلق و خـويها در نحوه وجود انسان كه چه نحوه وجود باشد، در حقيقت اخلاق تنها علم چگونه زيستن نيز نيست بلكه علم ((چه بودن )) هم هست .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۲
معيار درستى و نادرستى در اخلاق
ايـنـجـا لازم اسـت نـكـتـه اى روشـن شـود. آن نكته اين است كه در حكمت نظرى اعم از الهى و ريـاضـى و طـبـيـعـى ، معيار مشخصى و منطق معينى براى كشف صحت و سقم نظريه ها وجود دارد. اگـر اسـتـدلال اسـتـدلالى قـيـاسـى بـاشـد، مـثـل استدلالات علم الهى ، معيارهاى منطق صـورت كـافـى اسـت ، يـعـنـى ايـنـكـه صـورت اسـتدلال مطابق قواعد منطقى باشد و ماده اسـتـدلال از اصـول مـسـلم بـديـهـى اولى و يـا مـحـسـوس و يـا تـجـربـى بـاشـد. و اگر استدلال ، استدلال تجربى باشد، خود آزمون عملى و عينى كافى است براى كشف صحت و سـقـم آن نـظـريـه . در حـكـمـت عـمـلى چـطـور؟ مـمـكـن اسـت گـفـتـه شـود كـه مسائل حكمت عملى از هيچيك از دو طريق فوق قابل اثبات نيست . نه از طريق قياسى و منطقى ، و نـه از طـريـق تـجـربـى . امـا از طـريـق قـيـاسـى بـه دليـل ايـنـكـه مـواد قـيـاس بـايـد از بـديـهـيات اوليه و يا محسوسات و يا وجدانيات و يا مجريات باشد، در صورتى كه حكمت عملى مربوط است به مفهوم ((خوب )) و ((بد)) و مـفـهـوم خوب و بد از ((بايد))ها و (نبايد))ها انتزاع مى شود، و بايدها و نبايدها تابع دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها است ، و دوست داشتن و نداشتن در افراد يكسان نيست ، مردم بـه حـسـب وضع شخصى و منافع شخصى هر كدام و هر دسته و يا هر طبقه و يا هر ملت و يا پيروان هر عقيده هدفها و خواسته هاى متفاوت دارند و هر فرد يا گروهى چيزى را دوست مى دارد. پس بايدها و نبايدها و قهرا خوبيها و بديها كاملا امور نسبى و ذهنى مى باشند ، پـس مـعـانـى اخـلاقـى يـك سـلسـله امـور عـيـنـى نـيـسـت كـه قابل تجربه و يا قابل اثبات منطقى باشد. تجربه يا قياس صرفا در مورد امور عينى جريان دارند.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۲
بـرتـرانـد راسـل از كـسـانـى اسـت كـه در فـلسـفـه تـحـليـل مـنـطـقـى خود به همين نتيجه رسيده است . وى در كتاب ((تاريخ فلسفه )) خود، ضمن تشريح نظريه افلاطون درباره ((عدالت )) و اعتراض معروف تراسيما خوس كه ((عدالت جز منافع اقويانيست )) مى گويد:
((ايـن نـظـر، مـسـاءله اسـاسـى اخلاق و سياست را در بر دارد، و آن اين است كه آيا براى تميز دادن ((خوب )) از ((بد)) معيارى جز آنكه به كار برنده اين كلمات مى خواهد وجود دارد؟ اگـر چـنـيـن مـعـيـارى وجـود نـداشـتـه بـاشـد، بسيارى از نتايجى كه تراسيماخوس گـرفـته است اجتناب ناپذير به نظر مى رسد. اما چگونه مى توان گفت كه چنين معيارى وجـود دارد؟))(55) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#55). و هـم او مـى گـويـد: ((اختلاف ميان افلاطون و تراسيماخوس حائز اهـمـيـت بسيار است ... افلاطون مى پندارد كه مى تواند اثبات كند كه جمهورى مطلوب وى ((خوب )) است . يك نفر دموكرات كه به عينيت اخلاق معتقد باشد ممكن است كه بپندارد كه مـى تـوانـد اثـبـات كـنـد كـه جـمـهـورى افـلاطـون ((بـد)) اسـت . امـا كـسـى كـه مـوافـق تـراسيماخوس باشد خواهد گفت : بحث بر سر اثبات يارد نيست ، بحث فقط بر سر اين اسـت كـه آيـا شما ((دوست داريد)) يا نه ؟ اگر دوست داريد براى شما خوب است ، اگر دوسـت نـمـى داريـد بـراى شـما بد است . اگر عده اى دوست بدارند و عده اى دوست ندارند نـمـى تـوان بـه مـوجـب ((دليـل )) حـكـم كـرد، بـلكـه بـايـد بـه زور مـتـوسـل شـد، يـا زور آشـكـار و يـا زور پـنـهـان ))(56) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#56). خـلاصـه سـخـن راسـل ايـن است كه مفهوم خوب و بد، بيان كننده رابطه ميان شخص انديشنده و شى ء مورد جستجوى است . اگر رابطه ، رابطه دوست داشتن باشد، آن شى را ((خوب )) مى خوانيم ، و اگر رابطه ، رابطه نفرت داشتن باشد، آن را ((بد)) مى خوانيم ، و اگر نه دوست داشتن باشد و نه نفرت داشتن ، آن شى ء نه خوب است و نه بد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۳
و هـر گاه يك معنى و يك مفهوم بر شيئى خاص از آن نظر صدق كند كه اضافه و رابطه با شى خاص ديگر دارد، آن معنى و مفهوم نمى تواند كليت و اطلاق داشته باشد.
پـاسـخ راسـل ايـن اسـت كـه اولا بـايد ريشه دوست داشتن را به دست آوريم كه چرا انسان چـيزى را دوست مى دارد و چرا چيزى را دوست نمى دارد. انسان چيزى را دوست مى دارد كه آن چيز براى حيات او (ولو از جنبه خاص ) مفيد و نافع باشد. به عبارت ديگر: طبيعت همواره بـه سـوى كـمـال خـود مـى شـتـابـد، و بـراى اينكه انسان را در آنچه وسيله اختيار و اراده صورت مى گيرد وادار به كار و عمل نمايد، شوق و علاقه و دوستى را در او تعبيه كرده است ، همچنانكه مفهوم ((بايد)) و((نبايد)) و ((خوب )) و ((بد)) را تعبيه كرده است .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۳
طـبـيـعـت ، هـمـچـنـانـكـه بـه سـوى كـمـال فـرد و مـصلحت فرد مى شتابد، به سوى كمال نوع و مصلحت نوع نيز مى شتابد. اساسا كـمـال فـرد در قـسـمـتـهـايـى از كـمـال نـوع مـجـزا نـيـسـت . در امـورى كـه كـمال نوع است ، و كمال فرد در كمال نوع است ، قهرا نوعى دوست داشتن ها كه همه افراد در آنها على السويه هستند، در همه افراد به صورت يكسان وجود پيدا مى كند. اين دوست داشـتـن هـاى مـتشابه و يكسان و كلى و مطلق ، معيار خوبيها و بديها هستند. عدالت و ساير ارزشـهـاى اخـلاقـى ، هـمـه امـورى هـسـتـنـد كـه طـبـيـعـت از نـظـر مـصـالح نـوع و كـمـال نـوع بـه سـوى آنـهـا مـى شـتـابـد، و بـراى رسـيـدن بـه آنـهـا از طـريـق عمل اختيارى ، علاقه به اين امور را در نفس ‍ همه افراد به وجود آورده و به موجب آن علاقه هـا ((بـايـد))ها و ((نبايد))ها به صورت يك سلسله احكام انشائى در نفس به وجود مى آيد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۳
پـس ضـرورتـى نـيـسـت براى اينكه معيارى كلى در اخلاق داشته باشيم ، اينكه خوبى و بـدى از قـبـيـل سـفـيـدى و سـيـاهـى و يـا كـره بـودن و مـكـعـب بـودن امـورى عـيـنى باشند. راسـل بـه اصـل ((مـن دوسـت دارم بـراى خودم به عنوان يك فرد آنهم فردى كه فقط به مـنـافـع مـادى و جـسـمـانـى مـى انـديـشـد)) تـوجـه كـرده امـا بـه اصـل ((مـن دوست دارم براى خودم به عنوان فردى كه كرامت بالاى روح خود را احساس مى كـنـد)) يـا اصل ((من دوست دارم به عنوان فردى كه مصالح كلى نوع را دوست مى دارد)) توجه نكرده است .
بـه عـبـارت ديـگـر: راسل به حركت طبيعت به سوى مصالح مادى فرد توجه كرده اما به حـركـت طـبـيـعـت بـه سـوى مـصالح علوى و روحى فرد، و همچنين به حركت طبيعت به سوى مصالح نوع توجه نكرده است .
راسـل در آخـر سـخـنانش مدعى مى شود كه اگر هم معيارى در كار باشد قطعا عينى نخواهد بود. البته اين سخن درستى است اضافه مى كند:
((ايـن مـسـئله ، مـسـئله دشـوارى اسـت ، مـن داعـيـه حـل آن را نـدارم ))(57) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#57) در يـك صـفـحه قبل از آن نيز گفته است :
((ايـن يـكـى از مـبـاحـث فـلسـفـى اسـت كـه تـاكنون حكم قطعى درباره آن صادر نشده است ))(58) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#58).

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۴
نظريه اخلاقى افلاطون
اكـنون بايد وارد نظريه ها در مورد اخلاق بشويم . گفتيم علم اخلاق يا فلسفه اخلاق مى خـواهد به اين پرسش پاسخ بدهد كه انسان چه رفتارى را پيشه كند كه فضيلت است و بايسته است ؟
حكما و فلاسفه به اين پرسش پاسخهاى مختلف داده اند. اين پاسخها اگر چه مختلف است ، ولى غـالبـا متضاد و متناقض نيستند. يعنى غالبا هر كدام از اين مكتبها به گوشه اى از آنـچـه انـسـان ((بـايـد پيشه كند)) توجه كرده اند. اين مطلب پس از توضيح نظريات مختلف در مكتبها مختلف روشن خواهد شد. بحث خود را از نظريه افلاطون شروع مى كنيم .
افـلاطـون نـظـريـه اخـلاقـى خـويش را در ضمن نظريه اجتماعيش بيان مى كند. به عبارت ديگر: افلاطون از شاخه ((سياست مدن )) به شاخه ((اخلاق )) مى رسد. او بحث خود را از عدالت اجتماعى آغاز و به عدالت اخلاقى و فردى منتهى مى شود.
افلاطون معتقد است فقط سه چيز ارزش دارد: عدالت ، زيبائى ، حقيقت .(59) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#59) و مرجع اين سه چيز را افلاطون به يك چيز مى داند، و آن ((خير)) است ، پس فقط يك چيز ارزش دارد و آن ((خير)) است ، و آن چيزى كه بايد در پى آن بود، ((خير)) است ، و آن چيزى كه در پى آن بودن اخلاق است ((خير)) است . لازم است مطلب را توضيح دهيم :
افـلاطون عدالت اجتماعى را اينچنين تعريف كرده است : ((عدالت آن است كه كسى آنچه حق او اسـت بـه دسـت آورد و كارى را در پيش گيرد كه استعداد و شايستگى آن را دارد))(60 ) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#60).

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۴
دربـاره عـدالت فردى مى گويد: ((عدالت در فرد نيز نظام و انتظام موثر و منتج است ، هـمـاهـنـگـى قـواى يـك فـرد انسانى است ، به اين معنى كه هر يك از قوا در جاى خود قرار گيرد و هر يك در رفتار و كردار انسان تشريك مساعى كند))(61) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#61)
پـس مـى بـيـنـيم كه عدالت را چه عدالت فردى و چه عدالت اجتماعى به توازن و تناسب تـعـريـف كرده است . توازن و تناسب ، يعنى زيبايى . پس ‍ بازگشت عدالت به زيبائى اسـت . از طـرف ديـگـر: زيـبـائى دو نـوع اسـت ، مـحـسـوس و مـعـقول . زيبائى محسوس مانند زيبائى يك گل ، يا زيبائى طاوس ، يا زيبائى يوسف . اما زيبائى معقول كه با عقل قابل ادراك است نه با حسن ، مانند زيبائى راستى ، زيبائى ادب ، زيـبـائى تـقـوا، زيـبـائى ايـثـار و خـدمـت . زيـبـائى مـعـقـول هـمـان اسـت كـه از آن بـه ((نـيـكـى )) يـا ((حـسـن عـمـل )) يـا ((خـيـراخـلاقـى )) تـعـبـيـر مـى كـنـيـم . زيـبـائى عـدالت از نـوع زيـبـائى معقول است نه محسوس . پس بازگشت عدالت به ((خير)) و ((نيكوئى )) است .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۴
از طـرف ديـگـر: عـدالت ، نـامـوس اصـلى جـهـان اسـت . در هـمـه نـظـام هـسـتـى ، اصـل عـدالت و انـتـظـام و تـنـاسـب بـه كـار رفـتـه اسـت . جـهـان بـه عـدل و تـنـاسـب بـرپا است . لهذا اگر كسى از عدالت تخطى كند و ((اگر فردى از حد اسـتـعـداد و قابليت طبيعى خود پا فراتر گذاشت ، مى تواند براى مدت معينى امتيازات و مـنـافـعـى تـحـصـيـل كند، ولى خداوند عدالت و انتقام ، او را تعقيب خواهد كرد... طبيعت مانند راهـنـمـاى يـك اركـسـتـر اسـت كه با باتون مخوف خود، هر سازى را كه سر ناسازگارى داشته باشد به جاى خود مى نشاند، و صدا و آهنگ طبيعى او را باز مى گرداند))(62) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#62).
عليهذا حقيقت عبارت است از درك عدالت جهانى ، و درك عدالت اخلاقى .
از نـظـر افـلاطـون ، خـيـر (حـتـى خـيـر اخـلاقـى ) حـقـيـقـتـى اسـت عـيـنـى ، مـسـتـقـل از ذهن ما، يعنى مانند واقعيتهاى رياضى و طبيعى كه قطع نظر از ذهن ما وجود دارد، خـيـر اخلاقى نيز وجود دارد. محصول رابطه ذهن ما با يك واقعيت خارجى نيست كه امر نسبى بـاشـد، بـلكـه وجـود فـى نـفـسـه دارد و مـطـلق اسـت . خـيـر كـه خـود حـقـيـقـتـى اسـت مـسـتـقل از ذهن ما، از نظر ((شناخت )) امر بديهى نيست ، بلكه نظرى است ، يعنى بايد در تحصيل شناخت آن ، با نيروى منطق و فلسفه كوشيد لهذا تنها فيلسوفان قادر به شناخت خير مى باشند.
خير براى همه ، اعم از زن و مرد، پير و جوان ، عالم و عامى ، فرد و جامعه يكى است ، پس اخلاق براى همه يكى است و يك فرمول دارد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۵
بـراى عـمـل بـه خـيـر، شـنـاخـتـن آن كافى است . افلاطون و استادش سقراط معتقدند براى عـمـل بـه مـقـتـضـاى خـيـر، شـنـاخـتن آن كافى است يعنى امكان ندارد كه انسان ، كار نيك را بـشـنـاسـد و تـشـخيص دهد و عمل نكند. علت عمل نكردن ، جهالت است . پس براى مبارزه با فـسـاد اخـلاق ، جهل را بايد از بين برد و همان كافى است . از اينرو سقراط معتقد است كه سـر مـنـشـاءء هـمـه فـضـائل ، ((حـكمت )) است ، بلكه هر فضيلتى نوعى حكمت است ، مثلا ((شجاعت )) عبارت است از معرفت اينكه از چه بايد ترسيد و از چه نبايد ترسيد، ((عفت )) عـبـارت اسـت از دانـسـتـن ايـنـكـه چـه انـدازه رعـايـت شـهوات نفسانى بشود و چه اندازه جـلوگـيـرى شـود، ((عـدالت )) عـبـارت اسـت از دانـسـتـن اصول و ضوابطى كه بايد در روابط با مردم رعايت شود.(63) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#63)
از نـظـر افـلاطـون اگـر كـسـى فـيـلسـوف بـشـود. جـبـرا و قـطـعـا خـوب خـواهـد بـود، مـحـال اسـت كـه كـسـى واقـعـا فيلسوف باشد و فاقد اخلاق نيك باشد، چون بد بودن از نادانى است .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۵
بر نظريه افلاطون ايرادهائى وارد كرده اند:
يـكـى ايـنـكـه افـلاطـون ، خـيـر را يـك امـر واقـعـى و مستقل از ذهن انسان دانسته نظير امور رياضى و طبيعى ، يعنى همانطور كه دائره يا مثلث ، مستقل از ذهن ما وجود دارد، و ذهن ما فقط آن را كشف مى كند، خير نيز حقيقتى است كه قطع نظر از ذهن ما وجود دارد و ذهن ما آن را كشف مى كند.
قـبـلا گـفـتـيـم و بـعـد نـيـز خـواهـيـم گـفـت كـه ايـن مـطـلب قـابـل مـنـاقـشـه اسـت . گـوئى از نـظـر افـلاطـون ، تـفـاوتـى مـيـان مسائل حكمت نظرى و حكمت عملى نيست .
ديـگـر ايـنـكـه ، افـلاطـون بـه حـكـم ايـنـكـه خـيـر اخـلاقـى را مـسـتـقـل از ذهـن دانـسـتـه اسـت ، هـر نـوع نسبيتى را در اخلاق انكار كرده است . اين مطلب نيز قـابـل مـنـاقشه است و بعد درباره اش بحث خواهد شد. سوم اينكه افلاطون ، مانند استادش سـقـراط، عـلم و حـكـمـت و مـعـرفـت را بـراى اخـلاقـى بـودن كـافـى دانـسـتـه اسـت ، و حـال آنـكـه مـعرفت و علم و حكمت به تنهايى كافى نيست . علاوه بر علم و معرفت ، تربيت ضرورت دارد. تربيت يعنى ايجاد ملكات نفسانى موافق با مقتضاى علم و حكمت . به عبارت ديـگـر: افـلاطـون ، آمـوزش را بـراى نـيـك شـدن كـافـى دانـسـتـه و حال آنكه پرورش هم در كنار آموزش ضرورت دارد.
اين همان ايرادى است كه ارسطو، شاگرد نامدار افلاطون ، بر نظريه افلاطون و سقراط گرفته و خودش بر خلاف آنها نظر داده است .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۶
نظريه ارسطو در باب اخلاق
ارسـطـو، دربـاب اخـلاق ، نـظـريـه ((سـعـادت )) را طرح كرده است . او مدعى است انسان طالب سعادت است نه خوبى (خير). و به تعبير بعضى (64) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#64) از نظر ارسطو، خوبى همان سعادت است .
هـر چند تعريفى از ارسطو درباره سعادت نديده ايم ، اما مى دانيم كه سعادت عبارت است از بـهـره مـنـد شـدن حـداكـثـر از خـوشـيـهـاى مـمـكـن و دورى گزيدن حداكثر از ناخوشيها و ناملايمات به قدر امكان . و البته خوشى و ناخوشى محدود به لذات و آلام جسمانى نيست ، لذات و آلام عقلانى و روحانى بالاترين لذتها و آلام است .
آنـچـه انـسـان آرزو مـى كـنـد و در جـسـتـجـوى آن اسـت سـعـادت اسـت نـه خـيـر و كـمال . محال است كه آدمى چيزى را كه معتقد باشد ضد سعادت ، يعنى شقاوت و بدبختى است آرزو كند و در جستجوى آن باشد. لذت شرط سعادت است ، اما عين سعادت نيست ، زيرا بسيارى از لذات به دنبال خود آلام بزرگتر مى آورد و يا مانع لذات بيشتر و عميقتر و يا بى شائبه تر مى شود.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۶
اكـنـون بـايـد ديـد راه تـحـصـيـل سـعـادت چـيـسـت ؟ عـلم اخـلاق عـبـارت اسـت از عـلم راه تحصيل سعادت .
ارسطو معتقد است :
((فضائل وسائلى هستند كه براى رسيدن به هدفى كه سعادت باشد، چون هدف چيزى اسـت كـه مـا آن را آرزو مى كنيم وسيله چيزى است كه درباره اش مى انديشيم و آن را برمى گـزيـنـيـم ، اعـمـال مـربـوط بـه وسـيـله بـايـد انـتـخـابـى و اخـتـيارى باشد. پس رعايت فضائل مربوط به وسيله است ))(65) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#65).
ارسـطـو اخـلاق را، و در حـقـيـقـت ((راه وصـول و سـعـادت )) را، رعـايـت اعتدال و حد وسط مى داند. مى گويد: فضيلت يا اخلاق حد وسط ميان افراط و تفريط است . او مـعتقد است هر حالت روحى يك حد معين دارد كه كمتر از آن و يا بيشتر از آن رذيلت است و خـود آن حـد مـعـيـن فضيلت است . مثلا ((شجاعت )) كه مربوط به قوه غضبيّه است و هدف قـوه غـضـبـيـّه دفاع از نفس است حد وسط ميان ((جبن )) و ((تهوّر)) است ، و ((عفت )) كه مربوط به قوه شهويّه است ، حد وسط ميان ((خمود)) و ((شره )) است ، و ((حكمت )) كه مـربـوط بـه قـوّه عـاقـله اسـت حـد وسـط مـيـان ((جـربزه )) و ((بلاهت )) است . و همچنين ((سـخـاوت )) حـد وسـط مـيـان ((بـخـل )) و ((اسـراف )) اسـت ، ((تـواضـع )) و ((فروتنى )) حد وسط ميان ((تكبّر)) و ((تن به حقارت دادن )) است (66) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#66).

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۷
ارسـطـو، بـرخـلاف افـلاطـون ، مـعـتـقـد اسـت كـه عـلم و مـعـرفـت بـراى تـحـصيل فضيلت شرط كافى نيست ، علاوه بر آن بايد نفس را به فضيلت تربيت كرد، يـعـنـى بـايـد در نـفـس مـلكـات فـضـائل را ايـجـاد نـمـود، بـايـد كـارى كـرد كـه نفس به فضائل كه رعايت اعتدالها و حد وسطها است ، عادت كند و خوب گيرد، و اين كار با تكرار عمل ميسر مى شود.
شك نيست كه نظريه ارسطو جزئى از حقيقت را دارد، ولى شايد ايراد عمده اى كه مى توان بـر نـظـريـه اخـلاقـى ارسـطـو گـرفـت اين است كه ارسطو كار علم اخلاق را تنها تعيين بهترين راهها (يعنى راه وسط) براى وصول به مقصد كه سعادت است دانسته است . يعنى ارسـطـو مـقـصـد را تـعيين شده دانسته است . اخلاق ارسطوئى به انسان هدف نمى دهد، راه رسيدن به هدف را مى نماياند، و حال آنكه ممكن است گفته شود كه يك مكتب اخلاقى وظيفه دارد كـه هـدف انـسـان را هـم مـشخص كند، يعنى چنين نيست كه انسان از نظر هدف نيازى به راهنمائى نداشته باشد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۷
بـه عـلاوه ، در اخلاق ارسطوئى ، از آن نظر كه هدف را سعادت تعيين كرده است و فرض را بـر ايـن دانـسـتـه اسـت كه انسان دائما در پى خوشبختى خويش است ، بايد بهترين راه وصول به خوشبختى را به او نشان داد در حقيقت اساسى ترين عنصر اخلاق يعنى قداست را از اخـلاق گـرفـتـه اسـت . ((اخـلاق )) قـداسـت خـود را، از راه نـفـى ((خـودى )) و ((خـودخـواهـى )) و بـه عـبـارت ديـگـر از راه بـيـرون آمـدن از ((خـود مـحـورى )) دارد، و حـال آنـكـه در اخـلاق ارسـطوئى ، نظريه اينكه تنها هدف سعادت شناخته است ، برگرد ((خود محورى )) دور مى زند.
بـرخـى بـر اخـلاق ارسـطـوئى ايـراد ديـگرى گرفته اند(67) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#67)،مدعى شده اند كه همه اخـلاق فاضله را نمى توان با معيار ((حد وسط)) توجيه كرد. مثلا راستگوئى حد وسط مـيـان كـدام افـراط و تـفـريـط اسـت . راسـتـگـوئى خـوب اسـت و دروغـگـوئى كـه نـقـطـه مقابل آن است (نه طرف افراط يا تفريط آن ) بد است .
بـعـد از سـقـراط، عـلاوه بـر مكتب فلسفى افلاطون و مكتب فلسفى ارسطو، نحله هاى ديگر فـلسـفـى نـيـز پـديـد آمـد. ايـن نـحـله هـا هـر كـدام دربـاره مسائل منطقى و فلسفى و اخلاقى از خود نظرياتى دارند كه به نام آنها معروف است . اين نحله ها عبارت است از: كلبيّون ، شكّاكان ، اپيكوريان ، رواقيان . ما بحث خود را از نظريه اخلاقى كلبيّون آغاز مى كنيم .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۷
نظريه اخلاقى فلاسفه كلبى
گروهى از فلاسفه را ((كلبيّون )) مى خوانند. اين كلمه جمع ((كلبى )) و ((كلبى )) مـنـسـوب بـه ((كـلب )) بـه معنى سگ است . اين نام به مناسبتى به آنها داده شده كه عن قريب توضيح خواهيم داد.
سـر دسـته كلبيها مردى است به نام ((ديوگنس )) يا ((ديوژن )) كه در كتب عربى از او بـه ((ديوجانس )) تعبير مى شود. اين مكتب بيشتر به نام او شهرت دارد. ولى ديوژن استادى دارد به نام ((انتيس تنس )) كه شاگرد سقراط بوده است . مى گويند:
((او تـا پـس از مـرگ سـقـراط در مـحـفل اشرافى شاگردان وى به سر مى برد، اما چون سـالهـاى جـوانـى را پـشـت سـر گـذاشت ديگر جز خوبى صاف و ساده ، هيچ چيز را نمى پـذيـرفـت ، بـا كارگران محشور شد و جامه آنان به تن كرد، به زبانى كه مردم درس نخوانده نيز بفهمند در كوى و برزن به موعظه پرداخت ، فلسفه هاى دقيق در نظرش بى ارزش بـود، بـه بـازگـشـت بـه طـبيعت اعتقاد داشت و در اين اعتقاد افراط مى كرد، مى گفت بـايـد نـه دولت وجـود داشته باشد، نه مالكيت خصوصى ، نه زناشوئى ، نه دين . مى گفت ترجيح مى دهم مجنون باشم ، عيّاش ‍ نباشم ))(68) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#68).

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۸
ديـوژن ، شـاگـرد انـتيس تنس است . معتقد بود كه از تمدن بايد فرار كرد و در حقيقت مى خـواسـت در شـيـوه و روش زندگى مانند حيوانات زندگى كند و درباره او نوشته اند كه ((بـر آن شـد كـه هـمچون سگ زندگى كند))(69) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#69). لغت ((كلبى )) اولين بار بر او اطلاق شد.
فـلسـفـه كـلبـيـان ، بـر اسـاس ((شـريعت نسبى )) موجودات ، يعنى بر اساس زيانبار بـودن آنها براى انسان است . سعادت انسان را هر چه بيشتر در رهائى و آزادى و استغناى انـسـان از متاع دنيا مى دانستند. فضيلت را تنها در يك چيز مى دانستند و آن غناى نفس است ، ولى غـنـاى نـفـس را در ايـن مـى دانـسـتـنـد كه عملا هم انسان خود را از كارهاى اين جهان دور نـگـهدارد و جهان را عملا رها سازد. در حقيقت شعار آنها را بايد در اين مصراع ناصر خسرو جست : ((رهائيت بايد رها كن جهان را)).
متقدمان از كلبيان ، از قبيل انتيس تنس و ديوژن اگر چه سادگى و بى نيازى را توصيه مـى كـردند، درستكارى را كنار ننهاده بودند، ولى متاءخران آنها نسبت به همه چيز لاقيد و سـهـل انـگـار شـده بـودنـد حـتـى اصـول درسـتـكارى . بى اعتنائى به همه انسانها و همه اصـول و هـمـه عـواطـف را داخـل در مـفـهـوم استغنا و آزادگى كرده بودند. از مردم قرض ‍ مى گـرفـتـنـد و نـمـى دادنـد. با زبان مردم را آزار مى دادند. لهذا تدريجا كلمه ((كلبى )) مفهوم ((سگ منشى )) به خود گرفت .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۸
كـلبـيـان روش اخـلاقى و در حقيقت حكمت عملى خود را از سادگى آغاز كردند و تدريجا به بـى غـمـى و بـى عـاطـفـگـى و متاءثر نشدن در غم خويشان و دوستان كشيد و بالاخره به رفتارى ددمنشانه در مورد ديگران منتهى شد.
در جوهر اخلاق كلبى ، تا آنجا كه به ((استغناء نفس )) مربوط مى شود، عنصرى درست مـى توان يافت ، ولى آنجا كه به نام ((استغناء نفس )) عواطف و احساسات لطيف انسانى نفى مى شود و كم كم رفتارهاى ضد عاطفى مجاز شمرده مى شود، و آنجا كه از ((استغناء نـفـس )) بـه عـنـوان گـريـز از جـامـعـه و مبارزه با تمدن تعبير مى شود، مسلما عناصرى نادرست در اين مكتب راه يافته است .
مـجـمـوعـا فـلسـفـه هائى از قبيل فلسفه اخلاقى كلبى در هر جامعه رخنه كند، مسلما لطمه عظيم وارد مى آورد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۸
نظريه اخلاقى شكاكان
پيشرو اين مكتب مردى است به نام ((پيرهون )) كه مدتى در سپاه اسكندر خدمت كرده است . مـكـتـب شـك در حـكـمـت عـملى همان راهى را رفته است كه در حكمت نظرى رفته است . در حكمت نـظـرى مـعـتقد است هيچ اصلى و هيچ مطلبى قابل اثبات نيست ، نه به حس مى توان اعتماد كـرد و نـه بـه عـقـل ، زيـرا هـم حـس خـطـا مـى كـنـد و هـم عـقـل . در حـكـمـت عـمـلى نـيـز مـعـتـقـد اسـت هـيـچ نـوع عـمـلى را بـر عـمـل ديـگـر عـقـلا نـمـى تـوان تـرجـيـح داد. نـمـى تـوان اثـبـات كـرد فـلان عـمـل صـواب اسـت و فـلان عـمـل خـطـا. مـثـلا نـمـى تـوان واقـعـا بـه دليل عقل ثابت كرد كه راستى بر دروغ ، امانت بر خيانت ، عدالت بر ستم ترجيح دارد.
فلسفه شك ، از نظر تاءثير عملى منجر به خودپرستى و خودپائى مى شود، همچنانكه بـرخـى شـكـّاكـان ، صـريـحـا فـتوا داده اند. يكى از شكّاكان به نام ((كارنيادس )) مى گويد:
((هنگام شكستن كشتى ، انسان ممكن است جان خود را به قيمت جان ضعيفتر از خود نجات دهد، و اگـر چـنـيـن نـكند احمق است . اگر شما در حال فرار از دشمن فاتح ، اسب خود را از دست داده باشيد اما ببينيد كه همقطار زخميتان بر اسبى سوار است ، چه خواهيد كرد؟ اگر صاحب عـقـل و منطق باشيد او را از اسب به زير مى كشيد و خود سوار مى كشيد و عدالت هر چه مى خواهد بگويد))(70) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#70).

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۹
چنانكه ملاحظه مى شود، اگر مقصود ما از اخلاق ، ((چگونه زيستن )) باشد، مكتب شكاكان صـاحـب نـظـريـه است و آن اينكه : خوب و بد، با ارزش و بى ارزش ، مفهومهاى خالى ، و لااقل غير قابل اثباتند، پس آنچنان بايد زيست كه منافع خود را بهتر مى توان حفظ كرد.
امـا اگـر مقصود ما از نظريه اخلاقى اين باشد كه : ((چگونه بايد زيست كه مقدس و با ارزش و متعالى باشد)) مكتب اهل شك فاقد نظريه اخلاقى است .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۹
نظريه اخلاقى اپيكوريان
يـكـى از فـلاسـفـه مـعـروف يـونـان قـديـم ، مـردى اسـت بـه نـام ((اپيكور)) اين مرد در سال 342 پيش از ميلاد، يعنى شش سال پس از مرگ افلاطون ، در آتن تولد يافته است .
او در حـكمت نظرى پيرو ذيمقراطيس و طرفدار آتميسم است ، گو اينكه گفته مى شود خود مـعـتـرف بـه ديـنى كه از ذيمقراطيس دارد نيست ، و در حكمت عملى ((لذتگرا)) است ، يعنى لذت را مـسـاوى بـا خـيـر و خـوبـى مـى دانـد و وظـيـفـه هـركـس را تحصيل لذت و فرار از رنج مى داند.
اپـيـكـور، لذاتـى را كـه بـه دنـبـال خـود رنـج مـى آورنـد، سخت نكوهش ‍ مى كند، به همين دليـل مـخـالف بـا عـيـاشـى و لذت پرستى به مفهوم دم غنيمت شمارى است . ولى على رغم نـظـريـه او، در مـيـان مـردم گـرايـش بـه عـياشى و دم غنيمت شمارى به ((اپيكوريسم )) معروف شده است .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۰۹
اپـيـكـور، لذات را بـه مـتـحـرك و سـاكـن ، و يـا فـعـال و مـنـفـعـل تـقـسـيـم مـى كـنـد. مـقـصـودش از لذات مـتـحـرك يـا فـعـال ، لذاتـى اسـت كـه انـسـان در اثـر گـرايـش ‍ و تـحـصـيـل چـيـزى بـه دسـت مـى آورد. ايـنـگـونـه لذات مـعـمولا ناشى از يك درد است و به دنـبـال خـود نـيـز درد و رنـج و لااقـل فـرسـودگـى و خـسـتـگـى مـى آورد. مـثـل لذت غـذا خـوردن ، يـا لذت جـنـسـى ، يـا لذت جـاه و مـقام . ولى لذت ساكن همان حالت آرامـشـى اسـت كـه از نـبـودن رنـج پـديـد مـى آيـد، مـثـل لذت سلامت . اپيكور لذت ساكن را تـوصـيه مى كند نه لذت متحرك را. اپيكور همواره به سادگى توصيه مى كند و از اين جهت فلسفه اش به فلسفه كلبيون نزديك مى شود. مى گويد:
((در حـالى كـه بـه آب و نـان ، روز مـى گـذارم ، تـنـم از خـوشـى سرشار است ، و بر خـوشـيـهـاى تـجـمـل آمـيز آب دهان مى اندازم ، نه به خاطر خود آن خوشيها بلكه به خاطر سختى هايى كه در پى دارند))(71) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#71).
فلسفه اپيكور، هر چند به نام فلسفه لذت معروف شده است ، ولى در حقيقت اين فلسفه ، فـلسـفـه ضـد رنـج است ، يعنى او خير و فضيلت را در كم كردن رنج مى داند. بنابراين ايـنـكه مى گويند: ((او فضيلت را در حزم در جستجوى لذت مى داند))، بايد گفت : ((او فضيلت را در حزم در كاهش رنج مى داند)).
اپيكور مى گويد:
((بزرگترين خوبى حزم است . حزم حتى از فلسفه گرانبهاتر است )).
در هـمـه ايـنـهـا تـوجـه او بـه كـاهـش دادن رنـجـهـا اسـت . بـه هـمـيـن دليل به هيچ وجه نبايد فلسفه او را فلسفه عياشى و دم غنيمت شمارى دانست .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۰
اپيكور، در مسئله لذت ، و يا به تعبير صحيحتر در مسئله دورى از رنج ، توجهش به لذات و آلام جـسـمـانـى اسـت و بـس . او بـه لذات روحـى از قـبـيـل لذات حـاصـل از علم و تحقيق يا از خير اخلاقى يا از عبادت عارفانه توجه و بلكه آشنايى ندارد. او مى گويد:
((اگـر من لذتهاى چشائى و لذتهاى عشق و لذتهاى بينائى و شنوائى را كنار بگذارم ، ديـگـر نـمـى دانم خوبى را چگونه تصور كنم ؟... سر آغاز و سرچشمه همه خوبيها لذت شكم است ، حتى حكمت و فرهنگ را بايد راجع به آن دانست ... لذت روح عبارت است از تفكر در لذات جـسـم ، و يـگانه امتياز آن بر لذات جسم اين است كه ما مى توانيم به جاى تفكر درباره رنج ، به تفكر درباره خوشى بپردازيم . بدين ترتيب بر لذتهاى روحى بيش از لذات جسمى تسلط داريم ))(72) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#72).
ايـن فـلسـفـه ، مانند فلسفه كلبى يك فلسفه جامعه گريز و فردگرا است ، دعوت به گمنامى و گريز از اجتماع مى كند، چون تنها به اين وسيله است كه از پاره اى رنجها مى توان در امان ماند.
در مـجـمـوع ، در ايـن فـلسـفـه ، هـيـچگونه ارزش معنوى و انسانى ديده نمى شود. فلسفه كـلبـى از ايـن جـهـت بـر ايـن فـلسـفـه تـرجـيـح دارد كـه لااقـل بـر عـنـصـر آزادگـى و غناى نفس تكيه دارد، هر چند تعبيرى نارسا از آن دارد و به افـراط كشيده مى شود. ولى در فلسفه اپيكور هيچ عنصرى متعالى ديده نمى شود. و لهذا بـه هـمـان مـعـنى كه مكتب شك ، فاقد نظريه اخلاقى است ، اپيكوريسم نيز فاقد نظريه اخلاقى است .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۰
در بـاب فـلسـفـه لذت از دو نظر مى توان بحث كرد: يكى از نظر روانشناسى و يكى از نظر اخلاقى .
آنـچـه از نـظـر روانشناسى مطرح است اين است كه آيا محرك اصلى انسان در همه كارها، و غـايـت نـهائى انسان از هر فعاليتى لذت و يا فرار از الم است يا نه ؟ بحث دلكشى است كه فعلا مجال بحث در آن نيست ، و تحقيق اين است كه چنين نيست .
امـا از جـنـبـه اخلاقى ، آنچه مطرح است اين است كه آيا خير و خوبى و فضيلت مساوى است با لذت ؟ و به عبارت ديگر آيا آنچه ارزش ذاتى دارد لذت است يا نه ؟ البته جواب اين پرسش نيز منفى است .
ايـن نـكـتـه را لازم اسـت اضـافه كنيم كه نظر به اينكه در عصر ما اپيكوريسم به مفهوم عـامـيـانـه و مـبـتـذلش عـمـلا رايـج شده است ، عده اى مى خواهند برخى بزرگان انديشه و فلسفه و عرفان را منسوب به اين مكتب نمايند، مثلا خيام و يا حافظ را.
مدعى هستند كه خيام و حتى حافظ مردانى لذت پرست ، دم غنيمت شمار و لاابالى بوده اند. مخصوصا درباره خيام عقيده بسيارى همين است .
آنـچه مسلم است اين است كه خيام رياضيدان فيلسوف چنين نبوده و چنين نمى انديشيده است . از ظـاهـر اشـعار منسوب به خيام همان مطلب پيدا شده است ، ولى از نظر محققان جاى بسى ترديد است كه اشعار معروف ، متعلق به خيام رياضيدان فيلسوف باشد. فرضا هم اين اشـعـار از او باشد، هرگز از زبان شعر نمى توان نظريه فلسفى شاعر را در يافت ، خـصـوصـا كـه اخـيـرا رسـاله 0هـايـى از خـيـام بـه دسـت آمـده و چـاپ شده كه اتفاقا همان مـوضـوعـاتـى را طـرح كرده كه در اشعار منسوب به او مطرح است ، ولى آنها را آنگونه حـل كـرده اسـت و پـاسـخ گـفـتـه كـه بـه قـول خـودش ‍ اسـتـادش بـوعـلى حل كرده است .
دربـاره حـافـظ، مـطـلب از ايـن هـم واضـحـتـراست . آشنائى مختصر با زبان حافظ، و يك مراجعه كامل به تمام ديوان و مقايسه اشعار او با يكديگر كه برخى مفسر ديگرند مطلب را كاملا روشن مى كند.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۰
نظريه اخلاقى رواقيان
هـمـزمان با اپيكوريسم ، مكتبى ديگر تاءسيس شد كه به نام مكتب رواقى معروف است . مؤ سـس ايـن مـكـتـب مـردى اسـت بـه نـام زنـون . زنـون رواقـى غير زنون اليائى است . زنون اليـائى در حـدود دو قـرن پيش از زنون رواقى مى زيسته است . رواقيان از آن جهت رواقى خوانده شدند كه زنون در يك رواق مى نشسته و تدريس مى كرده است .
رواقـيـان ، كـمـتر يونانى هستند. رواقيان قديم ، سورى و رواقيان متاءخر رومى بوده اند. خود زنون اهل قبرس است .
رواقـيـان در بـرخـى نظريات خود تحت تاءثير نظريات كلبيان مى باشند، ولى اساس نـظـريـه شـان در حـكـمـت عـملى ، مستقل است . سقراط بيش از هر شخصيت ديگر مورد تقديس رواقيان بوده است . راسل مى گويد:
((رفـتـار سـقـراط هـنـگام محاكمه ، سرپيچى اش از فرار، متانتش در برابر مرگ ، و اين دعـويـش كـه سـتـمـگـر، بـه خود بيش از ستمكش آسيب مى رساند، همه با تعاليم رواقيان مـوافـق بـود. بى پروائيش از سرما و گرما، سادگيش در خوراك و پوشاك ، و وارستگى كاملش از همه اسباب راحت جسم نيز با تعاليم رواقيان موافق بود))(73) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#73).

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۱
گاهى اشتباه مى شود و فلسفه رواقى همان فلسفه آكادمى افلاطونى پنداشته مى شود و گـمـان مـى رود رواقيون همان اشراقيون و پيرو فلسفه افلاطونند، و البته بايد از اين اشـتـبـاه جلوگيرى شود. فلسفه رواقى ، برخلاف فلسفه هاى كلبى و اپيكورى تاريخ طـولانـى تـرى دارد. مـى گـويـنـد ((شـروع فـلسـفـه رواقـى بـه مـنـزله تحول و پيشرفت مذهب كلبى بود، و پايان آن ، صورتى از ايده آليسم افلاطونى داشت . بـيـشـتر دگرگونيهائى كه رخ نمود در نظريات مربوط به ما بعد الطبيعه و در منطق رواقيان بود، نظريات اخلاقى آنان بالنسبه ثابت ماند))(74) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#74).
روح نـظـريـه اخـلاقى رواقيان اين است كه ((فضيلت )) عبارت است از اراده خوب ، فقط اراده است كه خوب يا بد است ، فضيلت و رذيلت هر دو در اراده جاى دارند.
رواقـيـان اراه خـوب را اراده اى مـى دانـستند كه نسبت به حوادث بيرونى تاءثير ناپذير باشد. در حقيقت آنها اراده خوب را عبارت از اراده نيرومند مى دانستند، معتقد بودند كه انسان بـا اراده تـاءثـيـر نـاپـذيـر مـى تـواند آزاد بماند و مانند جزيره اى در قلب اقيانوسى متلاطم ، ثابت و پابرجا و مستقل به حيات خود ادامه دهد. مى گفتند:
((اگر انسان اراده اى نيك داشته باشد و بتواند نسبت به رويدادهاى بيرونى بى اعتنا و سهل گير بماند، وقايع خارجى نمى توانند شخصيت ذاتى او را تباه سازند))(75) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#75).

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۱
در حـقيقت از نظر رواقيان ، رستگارى به شخصيت انسان بستگى دارد و شخصيت انسان به اراده او وابـسـته است . رواقيان اراده خوب را اراده اى مى دانستند كه اولا نيرومند و تاءثير ناپذير باشد و ثانيا موافق با طبيعت باشد.
اپيكتتوس كه يكى از رواقيان سرشناس است مى گويد:
((اگر هر يك از شما خود را از امور خارجى كنار كشد به اراده خويش ‍ باز مى گردد و آن را بـا كـوشـش و ريـاضـت بـه پـيـش مـى بـرد و اصـلاح مـى كـند بدان سان كه با طبيعت سـازگـار شـود و رفـيـع و آزاد و مـخـتـار و بـى مـعـارض و ثـابـت قـدم و معتدل گردد، و اگر آموخته باشد كه آن كس كه خواستار چيزى يا گريزان از چيزى است كـه در حـيـطـه اقـتـدار او نـيـسـت ، هـرگـز نـخـواهـد تـوانست ثابت قدم و آزاد باشد بلكه بالضروره بايد با آنها متغير گردد))(76) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#76).
در حقيقت ، رواقيان آزادگى را در اراده خوب مى دانند و اراده خوب چنانكه گفتيم مشروط به دو چـيـز اسـت : يـكـى تـاءثـيـر نـاپـذيـرى از حـوادث و وقـايـع جـهان ، و ديگر توافق و سازگارى با طبيعت .
آنان معتقد بودند كه خير و شر بودن حادثه اى براى انسان ، امرى مطلق نيست ، به طرز تلقى انسان از او بستگى دارد. مى گفتند:
((اشخاص ديگر بر امور خارجى كه بر تو مؤ ثرند اقتدار دارند، مى توانند تو را به زنـدان افـكنند و شكنجه دهند يا برده سازند، اما اگر تو اراده اى نيرومند داشته باشى ، آنها بر تو اقتدارى نخواهند داشت ))(77) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#77).

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۱
بـدون شـك ، در فـلسـفـه رواقـى جـزئى از حـقـيـقـت وجـود دارد. نيرومندى اراده ، آزادگى ، شـخـصـيـت مـعـنوى داشتن جزئى از اخلاقى بودن است . ولى اين فلسفه بيش از اندازه به درون گـرائيـده اسـت و در نـتـيـجـه بـه نـوعـى دسـتـور بـى اعـتـنـائى و سـهل انگارى مى دهد، اصل سخت كوشى و مقابله با حوادث و تغيير آنها در جهت مراد و هدف در اين فلسفه مورد توجه قرار نگرفته است . انسان در اين جهان آفريده نشده است فقط براى اينكه حالت دفاعى به خود بگيرد و مصونيتى درونى در خود ايجاد كند كه حوادث نـتـوانـد در او تـاءثـير نمايد، و آفريده نشده است كه صرفا آزاد بماند و برده و اسير جريانات واقع نشود. بلكه علاوه بر اين بايد مهاجم و تغيير دهنده باشد، يعنى آفريده شـده اسـت كـه خـود را و جـامـعـه را و جـهـان را در جـهـت كمال تغيير دهد.
ثانيا اين فلسفه بيش از اندازه فردگرا است ، تمام توجهش به فرد است ، جنبه اجتماعى ندارد. يعنى هدف اين فلسفه و اين مكتب نجات دادن فرد است و بس . در اين سيستم اخلاقى عواطف با شكوه انسانى جاى ندارد.
ثـالثـا ايـن فـلسـفـه بـه نوعى مقاومت و نوعى رضا و تسليم مى خواند، مقاومت ((البته مـقاومت درونى )) در برابر تاءثير حوادث (نه خود حوادث )) و تسليم در برابر آنچه بـه حـكم طبيعت و يا تقدير الهى چاره ناپذير است . اراده خوب اراده اى است كه از طرفى مقاوم باشد و از طرف ديگر با حوادث جبرى و ضرورى ستيزه بيهوده نكند.
ولى از نظر اخلاقى ، اين مقدار براى توجيه خوبى اراده كافى نيست . بايد مقصدى خوب كه خوبى خود را نه از ناحيه اراده ، از ناحيه ديگر داشته و به علاوه آن مقصد، خوب فى نـفسه باشد نه خوب براى من ، و به عبارت ديگر مقصدى كه خوب مطلق باشد نه خوب نسبى در ميان باشد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۲
اگـر مـعـنـى اخـلاق ، دسـتـورالعـمـل زنـدگـى باشد به معنى اينكه هر كسى براى اينكه خـوشتر و بهتر و نيرومندتر و با شخصيت تر زندگى كند بايد آن دستورها را به كار بـنـدد، دسـتـورالعـمـلهـاى رواقـيون را مى توان اخلاق شمرد. و اما اگر اخلاق را به معنى رفتار با فضيلت و قابل تقديس و متعالى بدانيم ، آنچه رواقيون گفته اند كافى نيست . زيـرا آنـچـه رواقيون مى گويند، خوب نسبى ، يعنى خوب براى همان فرد است كه به كـار مـى بـنـدد، و حـال آنـكه قبلا گفتيم كه خير و فضيلت ، آنگاه خير و فضيلت است كه نسبت به اشخاص متغير نباشد.
اخـلاق رواقـى بـا اخـلاق كـلبـى ، در بى اعتنائى و تاءثير ناپذيرى از حوادث اشتراك دارنـد. تـفـاوت در اين است كه اخلاق كلبى خوبى را در بى نيازى عملى و ترك همه چيز مى داند و از همه چيز كنار مى گيرد و ((سگ زيستى )) و ((حيوان زيستى )) را توصيه مـى نـمـايـد، ولى اخـلاق رواقـى تـوصـيـه به كناره گيرى و ترك عملى نمى كند، آنچه تـوصيه مى كند، بى تفاوت بودن در برابر اقبالها و ادبارهاى حوادث است نه گريز از آنها. لهذا رواقى مخالف بهره مندى از تمدن و مواهب حيات نيست ، آنچه او مخالف آن است گرفتارى و اسارت به وسيله آنها است .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۲
كـلبـى مانند كسى است كه از ترس گرفتارى به يك بيمارى از محيط مى گريزد، و اما رواقـى بـجاى گريز از محيط بيمارى ، در خود مصونيت طبى ايجاد مى كند. اما هيچكدام به مبارزه با بيمارى دعوت نمى كنند.
قـبلا گفتيم كه بعد از سقراط، علاوه بر مكتب افلاطون و مكتب ارسطو، چهار مكتب ديگر نيز به وجود آمد كه هر كدام به نحوى ادامه [ مكتب ] سقراط به شمار مى رفتند. هر كدام از اين مكتبها در حقيقت ، شاخه اى از فلسفه سقراط را تعقيب مى كردند. آن مكتبها عبارت است از مكتب كلبيان ، مكتب شكاكان ، مكتب اپيكوريان و مكتب رواقيان .
از نظر تاريخى اين مكتبها همه در زمانى به وجود آمده اند كه دوره ادبار يونان بوده است ، زيـرا نظام دولت شهرى يونان وسيله اسكندر از بين رفت و با نابودى اسكندر، نوعى بى نظمى و اغتشاش و ناراحتى در زندگى مردم پديد آمد.
بـسـيـارى از مـحـقـقـان را عقيده بر اين است كه اين مكتبها همه عكس ‍ العملهاى مختلف است كه فلاسفه به حكم قانون طبيعى در برابر آن مشكلات ابراز داشته اند، و در واقع همه اين فلسفه ها فلسفه دلدارى و تسلّى است .
مـى گويند: مردم مى توانند به طريق گوناگون با بدبختى و ادبار سر و كار داشته بـاشـنـد. مـى تـوانـنـد تـسـليم آن شوند، يا با آن بجنگند، يا از آن بگريزند، يا آن را بـپـذيرند. مطابق هر يك از اين رفتارها يك نظريه اخلاقى وجود دارد كه آن را توجيه مى كند.
مـكـتب كلبى مكتب فرار از زندگى است ، مكتب رواقى مكتب مقاومت است ، اما مقاومت درونى . مكتب اپـيـكـوريـسـم مـكـتـب فـرار از رنـجـهـا و پـنـاه بـردن بـه لذتـهـا اسـت ، و مكتب شك ، مكتب ترلزل معيارها است كه معمولا به دنبال سختيها پديد مى آيد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۲
نظريات اخلاقى جديد
در دوره قـديـم ، اعـم از دوره اسلامى يا مسيحى يا هندى يا چينى و غيره ، پاره اى نظريات اخـلاقـى هـسـت كـه مـا فـعـلا از ذكـر آنـهـا خـوددارى مـى كـنـيـم . مـخـصوصا در نظر داريم فصل مشبعى درباره اخلاق اسلامى در آينده بحث كنيم .
ولى بـا ايـنـكـه اخـلاق اسـلامـى از نـظـر تاريخى قديم است ، نظر به اينكه يك سيستم بـسـيـار غـنـى و گـسـتـرده اى اسـت ، بـهـتـر ايـن اسـت كـه اول لااقل قسمتى از نظريات اخلاقى جديد را توضيح دهيم و آخر كار به توضيح سيستم اخلاقى اسلامى بپردازيم . ما در اينجا نمى توانيم تمام نظريات جديد را در باب اخلاق بياوريم . اگر بخواهيم به طور مختصر ذكر كنيم باز وقت ما كافى نيست . همچنان كه از ميان نظريات اخلاقى قديم برخى را انتخاب كرديم ، از ميان نظريات اخلاقى جديد نيز برخى را انتخاب مى كنيم .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۳
نظريه اخلاقى كانت
مـعـروفـتـريـن نـظريات اخلاقى جديد، در دو قرن اخير، نظريه كانت است . كانت در صدد تـمـيـز فـعـل اخـلاقـى از فـعـل غـيـراخـلاقـى بـرمـى آيـد و بـه ايـن نـتـيـجـه مى رسد كه فعل انسان گاهى از روى اضطرار و ناگزيرى است . مثلا كسى كه مواجه با دزد خطرناك شـده اسـت مـجـبـور اسـت كـه پـول خود را بدهد و اگر ندهد مجبوراست عواقب خطرناك آن را تحمل نمايد. اينگونه رفتار آزادانه نيست .
رفـتـارى كـه آزادانـه و از روى اخـتـيـار بـاشـد دو گـونـه اسـت : يـا نـاشـى از يـك تـمـايـل اسـت و يـا ناشى از احساس وظيفه و تكليف است . اگر از يكى از تمايلات ناشى شده باشد، آن كار اخلاقى نيست ، ولى اگر از احساس ‍ تكليف ناشى شده باشد، اخلاقى اسـت . پـس فـعل انسان ، ماهيت اخلاقى و يا غير اخلاقى بودن خود را از انگيزه اش كسب مى كـنـد، يـعـنـى اگـر اراده اش از انگيزه احساس تكليف منبعث شده باشد، فعلش ماهيت اخلاقى دارد، و اگـر نـه ، نـه . اخـلاقـى بـودن يـك كـار هـنـگـامـى اسـت كـه ((تـمـايـل )) هـيـچ دخـالتـى نـداشـتـه بـاشـد، بـلكـه جـلوى تمايل گرفته شود.
كانت مى گويد:
((هـيچ چيز را در دنيا و حتى خارج از آن نمى توان تصور كرد كه بتوان آن را بدون قيد و شرط نيك ناميد مگر خواست و اراده نيك را)).
مقصود كانت از اراده نيك ، اراده منبعث از احساس تكليف است .
خلاصه نظريه كانت را اينچنين مى توان تقرير كرد:

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۳
الف . ما ميان كارها فرق مى گذاريم ، برخى را اخلاقى و برخى را غيراخلاقى و يا ضد اخـلاقـى تـشخيص مى دهيم . كار اخلاقى ، با ارزش و شايسته ستايش و تحسين است ، كار ضـد اخـلاقـى ارزش مـنـفـى و پـائيـن آورنـده دارد و شايسته نكوهش و مذمت است ، و كار غير اخـلاقـى نـه شـايسته تحسين است و نه شايسته ملامت ، نه با ارزش است نه ضد ارزش . مـثـلا يـك كـاسـب كه از صبح تا غروب براى زندگى شخصى خود معامله مى كند، اگر در بـين [ كار] يك مشترى به جاى ده تومان اشتباها صد تومان به او بدهد و برود، آن كاسب اگـر به دنبال او برود و او را متوجه اشتباهش كند و بقيه پولش را به او بدهد، يك كار بـا ارزش كـرده اسـت ، و اگـر از غـفـلت او سـوء اسـتـفـاده كـنـد و پـول را بـراى خـود بـردارد يـك كار ضدارزش انجام داده است ، اما كارهاى عادى و معمولى روزانه او نه با ارزش است و نه ضد ارزش .
ب . كـار بـاارزش ، آنـگـاه باارزش است كه روى اختيار و آزادى باشد، پس ‍ اگر از روى اجـبـار و اضـطـرار بـاشـد، فـاقـد ارزش اسـت . مـثـلا اگـر كـاسـب مزبور از ترس پليس پول را بدهد، ارزشى ندارد.
ج . كـار بـا ارزش كـه از روى اخـتـيار و آزادى صورت گيرد، آنگاه با ارزش ‍ است كه از اراده نـيـك ناشى شده باشد، و اراده نيك اراده اى است كه از انگيزه نيك پديد آمده باشد، و انگيزه نيك عبارت است از احساس ‍ تكليف .

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۴
د. مقصود از تكليف چيست ؟ مقصود از تكليف فرمانى است كه انسان از ضمير خود مى گيرد. ولى ايـن فـرمانها دو گونه اند، برخى مطلقند و برخى مشروط. فرمان مشروط فرمانى اسـت كـه ضـمـيـر انـسـان بـه انـسـان دربـاره چـيـزى مـى دهـد بـراى رسـيـدن بـه هـدف . مـثـل ايـنـكه فرمان مى دهد: براى رسيدن به فلان شهر از فلان راه برو، يعنى اگر مى خـواهـى به فلان مقصد برسى بايد از فلان وسيله استفاده كنى . امر مشروط، ارشاد به يك ((مصلحت )) است ، همچنانكه انتخاب هر وسيله اى براى رسيدن غايت خاصى مصلحت است . ولى امـر مطلق امرى است كه مشروط به هيچ شرط نيست ، فرمانى است كه ضمير مى دهد بـه كـارى نـه بـه عـنـوان مـصـلحـت و بـه عـنـوان وسـيـله و راهـى بـراى وصول به هدف و غايتى ، بلكه صرفا به عنوان يك وظيفه و يك تكليف و يك مسؤ وليت . پس مقصود از ((تكليف )) عبارت است از فرمان بلا شرط ضمير به كارى . و هر كارى كه به خاطر احساس اين تكليف انجام گيرد، آن كار اخلاقى است .
سـخـن كانت دو مرحله دارد: يك مرحله مربوط به علم النفس و روانشناسى است . يعنى بايد قبول كنيم كه ضمير انسان دو گونه فرمان به انسان مى دهد: مطلق و مشروط. فرمانهاى مشروط همانها است كه انسان را به تلاش معاش وا مى دارد.

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۴
فـرمـانهاى مطلق ، فرمانهائى است كه دستورهاى اخلاقى صادر مى كند. ضمير انسان در آن قسمت كه چنين فرمانهائى صادر مى نمايد ((وجدان اخلاقى )) ناميده مى شود.
كانت نسبت به ضمير آدمى از جنبه و جدان اخلاقى سخت اعجاب دارد. مى گويد:
((دو چـيـز است كه انسان را سخت به اعجاب مى آورد: يكى آسمان پر ستاره اى كه بالاى سرما قرار دارد و ديگر وجدانى كه در درون ما جاى دارد)).
گويند همين جمله بر لوح قبر او حك شده است .
مـرحـله دوم ، مـربـوط اسـت بـه رفـتـار انـسان است . انسان مى تواند از فرمانهاى مشروط ضـمـيـرش اطـاعـت كـنـد و در حـقـيقت از تمايلات و غرائز خود پيروى نمايد و مى تواند از ضـمـير اخلاقى خود كه ماوراء ميلها است اطاعت نمايد كه در اين صورت ، رفتارش اخلاقى خواهد بود.
ه‍ از كـجـا بفهميم كه فرمانى كه از ضمير خود دريافت مى داريم يك فرمان مطلق است نه مشروط. به عبارت ديگر معيار اينكه فرمانى كه به ما رسيده الهام وجدان اخلاقى است يا ناشى از تمايلات است چيست ؟.
كـانت معيارهايى بيان مى كند: يكى اينكه : نظر به اينكه كار اخلاقى با كار مصلحت آميز دو تا است ، فرمان اخلاقى ، كلى و عمومى است . كانت مدعى است كه فرمان و جدان اين است كه :

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۵
((بـنـابـر قـاعـده رفـتـار كـن كـه بـه مـوجـب آن در هـمـان حال بتوانى بخواهى كه آن قاعده يك قانون كلى باشد))(78) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#78).
پس هر فرمانى كه از ضمير درباره امرى يافتى ، بينديش و ببين آيا مى خواهى اين كار و اين راه يك قاعده عمومى باشد، ميان خود و ديگران در اين جهت فرق نمى گذارى ، پس آن يـك دسـتـور اخلاقى است . اما اگر ديدى آن را فقط براى خود مى خواهى و نمى خواهى يك قـاعـده عـمـومـى بـاشـد، پـس مـعـلوم مـى شـود كـه آن فـرمـان ، نـاشـى از يـك تمايل شخصى است نه از احساس تكليف .
معيار ديگر اين است كه :
((چـنـان رفـتـار كـن كـه گـوئى انسانيت (نوع انسان ) را خواه در شخص ‍ خودت ، خواه در ديگرى ، در هر مورد همچون غايت مى انگارى و نه فقط به عنوان وسيله ))(79) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#79).
نظريه كانت تا حد زيادى دقيق است . در عين حال حاوى جزئى از حقيقت است نه تمام آن .
نـظـريـه كـانـت تـا آنـجـا كه به وجود يك سلسله فرمانها و ((بايد))هاى غير مشروط و كـانـون الهـام بـخـش ايـن فـرمـانها مربوط است صحيح است ، ولى نواقصى دارد كه ذيلا توضيح مى دهيم :
الف . كانت كوشش كرده كه رفتارهاى اخلاقى را ناشى از هيچ ميلى نداند. اين مطلب نمى تـوانـد درسـت بـاشـد. جـاى ايـن پـرسـش اسـت كـه آيـا انـجـام دهـنـده تـكـليـف اخـلاقـى مـايـل بـه انجام تكليف هست يا نه ؟ اگر مايل نيست آيا از انجام ندادن هراس دارد يا نه ؟ و آيـا مـمـكـن اسـت انـسـان فـرمـانـى را اطـاعـت كـنـد كـه نـه مايل به اطاعت آن است و نه هراس از مخالفت آن دارد؟

دايي حسن
۱۳۹۲/۱۱/۰۸, ۱۹:۱۵
ب . كـانـت مـفـهـوم ((خـوبـى )) و ((خير)) را از اخلاق حذف كرده است . او كار اخلاقى را كـارى نـمـى دانـد كـه به دليل خوبى ذاتى و خير ذاتيش انجام يافته باشد، بلكه كار اخـلاقـى را كارى مى داند كه تنها به دليل احساس تكليف انجام يافته باشد. به تعبير ديگر، او خوبى را در اراده مى داند نه در مراد، و خوبى اراده را به انگيزه آن مربوط مى كند كه اگر از احساس تكليف انگيخته شده باشد خوب است ، و اگر نه ، نه .
از ايـنـرو فـرمـانـهـاى اخلاقى كانت ، تا حد زيادى كوركورانه است . گوئى وجدانى كه كـانـت مـى شـنـاسـد يـك فـرمـانـده مـسـتـبـد اسـت كـه بـدون دليل فرمان مى دهد، و بدون دليل بايد فرمان او را اطاعت كرد.
لهـذا نـظـر كـسـانى كه معتقد هر فرمانى به دليل تشخيص نوعى خوبى است ، چيزى كه هـسـت خـوبـيـهـا گـاهـى نـسـبـى و گـاهـى مـطـلقـنـد (چـنـانـكـه در درسـهـاى اول و دوم گفتيم ) بر نظريه كانت ترجيح دارد.
ج . مـطـابـق نـظـريـه كـانت ، اگر در كارى خير عموم باشد و انسان به حكم عاطفه انسان دوستى و به حكم ميل به خدمت ، آن كار را انجام دهد نه به حكم يك تكليف و يك مسؤ وليت ، آن كـار، اخـلاقـى نـيـسـت . هـمـان وجـدان اخـلاقـى كـه كـانـت آن را سـتـايـش مـى كـنـد از قبول اين مطلب ابا دارد.
د. به طور كلى هر كارى كه زير فشار الزام و تكليف باشد، هر چند آن الزام از درون خود انـسـان بـاشـد، از آزادى انـسـان نسبت به آن كار، و قهرا از جنبه اخلاقى بودنش مى كاهد. اگـر كـارى نـه بـه حـكـم احـسـاس تـكـليـف ، بلكه به علت نيكى ذاتى آن كار و از روى كمال اختيار و انتخاب صورت گيرد، ماهيت اخلاقى بيشترى دارد(80) (http://www.ghadeer.org/oloms/olom2/footnt01.htm#80).ghadeer.org