PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : یک سوال شرعی عجیب و تکان‌دهنده



سعادتمند
۱۳۹۳/۰۲/۱۹, ۱۶:۲۸
متن زیر از یکی از سخنرانی های استاد حسین انصاریان با موضوع توبه گرفته شده است:


توبه یعنى پشیمانى، ما هم پشیمان هستیم.


داستانى درباره گرگ گرسنه

یكى از علماى جامع و كامل و عارف و فیلسوف كه همه شما او را مى ‏شناسید ، ایشان مى ‏فرمودند: براى دیدن یكى از اقوام به شهرمان در یك منطقه سردسیر كشاورزى رفتم.

وقتى وارد خانه‏ اش شدم، گفت: آقا! اول یك مسأله شرعى دارم، این را جواب بدهید.

گفتم: بفرمایید، گفت: امسال تا زانوى ما در این منطقه برف آمده است، پنج و نیم، شش صبح تازه هوا روشن شده بود، من آمدم بیل و پارو برداشتم كه به باغ بیایم داخل آلاچیق دیدم یك گرگ قوى آمده و زیر آلاچیق خوابیده، من و بیل و پاروى من را كه دید، اصلاً عكس العمل نشان نداد، نترسید، ولى من ترسیدم جلو بروم، خیلى گرگ قویى بود.

فكر كردم بیابان پر برف است، چیزى گیرش نیامده است، به اینجا پناه آورده. برگشتم و مقدارى نان و گوشت شب مانده بود، مقدارى شیر، این‏ها را داخل سینى گذاشتم و راه افتادم، گفتم: نزدیكش كه شدم، اگر قیافه عصبى گرفت، سینى را مى ‏اندازم و فرار مى ‏كنم. اگر عكس العملى نشان نداد، جلو مى ‏روم.

دیدن گرگ مادر و پذیرایى از او

كنار باغ هم آغل گوسفندهایم بود ، جلو آمدم ، دیدم نه ، عكس العملى نشان نمى ‏دهد ، زنده هم هست ، نمرده ، نزدیك او رسیدم ، دیدم مقدارى شكمش را بلند كرد و زیر شكمش چهار پنج تا بچه گرگ است كه تازه آنها را زاییده بود.

هیچ چیزى گیرش نیامده بود،بچه‏ ها یك مرتبه شروع به ناله كردن كردند، و حالت چشم این گرگ برگشت، مثل این كه مى‏ خواست با چشمش به من بگوید: دستت درد نكند، ما بیچاره بودیم، من تازه زاییدم، بچه ‏هایم گرسنه هستند.
سینى را گذاشتم. گرگ لقمه لقمه برداشت و اول در دهان بچه‏ هایش گذاشت، مادر است.


گرگ هم غذا را خورد و بهار شد، گرگ همانجا ماند و نرفت، كجا برود؟ نمك خورده اینجا بود، محبت و احسان دیده، كجا برود؟

دریدن گوسفند صاحبخانه توسط بچه گرگها


درخت‏ها شكوفه كردند و بچه گرگها هم بزرگ شدند و روزها با همدیگر بازى می كردند، كم كم دیدم مادرشان دیگر غذا قبول نمی ‏كند، پشت یك درخت مخفى شدم، دیدم از دیوار كوتاه آخر باغ بیرون می ‏رود و عصر برمی‏ گردد و غذا می‏ آورد،


یك روز صبح گرگ رفت، این سه چهار تا بچه گرگ با همدیگر رفتند داخل آغل و یك بره را خفه كردند و داخل آلاچیق كشیدند و شروع به خوردن كردند.

گفتم: عیبى ندارد، عصر بود، دیدم سر و صدا بلند شد، از اتاقم بیرون آمدم، دیدم گرگ برگشته بود، چشمش به این بره من افتاده كه بچه‏ هاى او كشته بودند، دیدم این بچه‏ ها را می ‏گرفت و چهار پنج بار به زمین می ‏كوبید؛ كه بی مروت‏ها! آخر چهار ماه است به ما محبت كرده، بره او را چرا پاره كردید؟ ما كه پنجاه سال است نان خدا را می خوریم و كفران مى كنیم.

گرگ، بچه‏ ها را زد و بعد هم هر چهار پنج تا را غروب جلو انداخت و برد، پشت دیوار انداخت و خودش روى دیوار نشست و به من نگاه كرد و چشمش پر از اشك شد كه من شرمنده و خجالت زده هستم.

حالا سؤال شرعى من این است كه گرگ رفت و دیگر نیامد، چهار پنج روز بعد آمد، دیدم یك بره كوچك آورده است، از آن طرف دیوار به این طرف دیوار انداخت و خودش هم روى دیوار نشست كه من به جاى آن بره‏اى كه بچه‏ هایم خوردند، این را براى تو آوردم. نمى ‏دانم هم از چه گله‏اى گرفته و آورده، آیا این بره حلال است یا نه؟

انسان عاقل و فهمیده! كسى كه خدا براى تو پیغمبر و على و حسین علیهم‏السلام را فرستاده است! خانم ‏هایى كه برایتان فاطمه علیهاالسلام را فرستاد! چه چیزى بیاوریم كه تلافى گناهان گذشته خودمان را بكنیم؟

باز معرفت گرگ كه رفت و یك بره پیدا كرد و آورد، ما برایت چه بیاوریم؟ ما همان حرف امام على علیه‏السلام را مى‏زنیم:

« ارحم من رأسُ ماله الرجاء و سلاحهُ البكاء » ما غیر از گریه سرمایه ‏اى نداریم.

m.a.g
۱۳۹۳/۰۴/۲۳, ۰۸:۱۰
سلام بر دوست عزیز؛سعادتمند
این داستانی که نوشته اید خییییلی عجیبه
باور کردن چنین داستان هایی تنها زمانی ممکنه که منبع و سند محکمی داشته باشه
فقط نقل از حجت الاسلام انصاریان کافی نیست باید دید مدرک ایشون برای این داستان چی بوده
متشکرم

fatemeh2
۱۳۹۳/۰۴/۲۳, ۱۴:۱۵
سلام بر دوست عزیز؛سعادتمند
این داستانی که نوشته اید خییییلی عجیبه
باور کردن چنین داستان هایی تنها زمانی ممکنه که منبع و سند محکمی داشته باشه
فقط نقل از حجت الاسلام انصاریان کافی نیست باید دید مدرک ایشون برای این داستان چی بوده
متشکرم
داستان هایی زیادی در این روابط ها و......وجود داره که خیلی هاشون هم واقعی هستند.....فقط دید ما یکم بسته ست

m.a.g
۱۳۹۳/۰۴/۲۳, ۲۳:۲۳
داستان هایی زیادی در این روابط ها و......وجود داره که خیلی هاشون هم واقعی هستند.....فقط دید ما یکم بسته ست

درسته،خیلی هاشون واقعی هستن ولی همونطور که داستانهای واقعی از این قبیل خیلی تاثیرگذار هستن و ازشون میشه نتایج خوب و درسای جالبی گرفت ولی باید توجه کنیم که اگه همین داستانها واقعی نباشن و خرافات باشن و ما باورشون کنیم به همون اندازه تو فکر و اعتقاداتمون تاثیر منفی میذارن، در حالی که به ظاهر هم تناقضی با اعتقادات دینیمون ندارن ولی غالبا هدف سازندگان چنین داستانای خرافی یا ترویج خرافه گرایی هستش یا تاثیر روی اعتقادات به شیوه ای زیر پوستی و تدریجی. پس داستانای غیرواقعی باید از واقعی ها تفکیک بشن تا چنین مشکلی پیش نیاد.
درباره این داستان هم من نظری ندارم فقط میگم اگه واقعیه باید با سندش مطرح بشه؛ هرچند که تو این عالم پر عجایب چنین اتفاقاتی دور از انتظار نیست.

عروس مقدس
۱۳۹۳/۰۶/۰۱, ۱۰:۱۹
به نظر من حقیقت داره و چیز عادیه ای...
چون من خودم اهل شکار و کوه و کمرم.
حالا یه داستان واستون تعریف میکنم

عروس مقدس
۱۳۹۳/۰۶/۰۱, ۱۰:۳۷
سلام و درود بر دوستان.

یکی از چوپونای بابام که آدم خداست تعریف میکرد:
بدبخت بودیم,چیزی نداشتیم,فقیر بودیم,یه روز تو کوه و کمر گوسفندا رو برده بودم چرا,دیدم صدای ناله میاد...
هرچی گوش دادم نفهمیدم از کجان.تا اینکه یکی از گوسفندا راست راست وایساد به من نگاه کردو به آب انباری که اون نزدیکی بود نگاه کرد...
سریع رفتم سر آب انبار دیدم یه سگ روی آب افتاده و در حال مردنه...
با یه چوب آوردمش بیرونو یه خورده کمکش کردم و نجاتش دادم.
خلاصه گذشت و یه روز از رو بدبختی و نداری چند نفر از گردن کلفتای شهرمون 5تا گوسفند داده بودن دستم که لای گوسفندا بچرند و بزرگ شن.خلاصه یه روز گله از هم پاشید و هر گوسفندی یه جا رفت و گرگ هایی هم روبرو بودن و تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که بشینم و بزنم تو سرم.یه هو دیدم تمام گله به هم اومد و گرگها فرار کردن.تعجب کردم رفتم جلو دیدم همون سگیه که چند سال پیش از تو آب انبار نجاتش دادم....
وایساد و یه نگاه عجیب بهم کرد.فهمیدم داره میگه بهم که بی حساب شدیم.

و من الله توفیق.