PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تاريخ اسلام از منظر قرآن



یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۰۵, ۱۹:۱۹
بسم الله الرحمن الرحیم








تاریخ اسلام از منظر قرآن
مولف:یعقوب جعفری

فهرست مطالب

مقدمه
فصل يكم : فلسفه تاريخ و سنتهاى حاكم بر آن
سنتهاى الهى عامل محرك تاريخ
تخلف ناپذيرى سنتها
فصل دوم : جاهليت ، ابعاد و نشانه ها
شرك و بت پرستى
خرافه ها و بدعتها
بدعتها درباره حيوانات
بدعتها در حج
عقيده مشركان در خصوص معاد، فرشتگان و جنّ
هنجارهاى اجتماعى و اقتصادى
نظامهاى حكومتى
فصل سوم : از ولادت تا بعثت پيامبر اكرم (ص)
سال هجوم فيل سواران (عام الفيل )
نامها و لقبهاى پيامبر اكرم (ص)
دوران كودكى پيامبر اسلام (ص)
پيامبر درس نياموخته
ديدار با بحيراى راهب
دين پيامبر خدا (ص) پيش از بعثت
يهود و پيامبر موعود
كهانت و پايان يافتن آن با بعثت پيامبر (ص)
فصل چهارم : از بعثت تا هجرت پيامبر اسلام (ص)
آغاز وحى
مراحل سه گانه دعوت
الف ) دعوت پنهانى
ب ) دعوت خويشاوندان
ج ) دعوت عمومى
انقطاع وحى
آزار پيامبر و ياران او از سوى مشركان
اظهار نظر مشركان درباره قرآن
ديگر تهمتهاى مشركان
الف ) معلم داشتن پيامبر
ب ) تهمت جادوگرى
ج ) تهمت ديوانگى
د) تهمت شاعر يا كاهن بودن
ه ) تهمت دروغگويى
بهانه جويى هاى مشركان
پيشنهادهاى مشركان
الف ) درخواست انجام معجزه هاى خاص
ب ) طرد مسلمانان فقير
ج ) درخواست تشريك بتها در عبادت
د) درخواست تغيير برخى آيات قرآنى
ديدار مشركان با ابوطالب
مشورت مشركان با يهود درباره پيامبر
استهزاكنندگان پيامبر
رنجهاى رسول خدا (ص)
معراج پيامبر
ديدار مسيحيان حبشه با پيامبر (ص) در مكه
نزول برخى از آيات درباره موضوعات مختلف
توطئه مشركان براى كشتن پيامبر
فصل پنجم از هجرت تا رحلت پيامبر اكرم (ص)
سال اول هجرت
شكل گيرى دو مفهوم مهاجر و انصار
ايجاد برادرى ميان مسلمانان
مقابله با يهود و منافقان
الف ) يهود
ب ) منافقان
سال دوم هجرت
تغيير قبله
چگونگى تغيير قبله
تشريع جهاد
جنگ بدر
بيرون كردن يهود بنى قينقاع از مدينه
سال سوم هجرت
غزوه غطفان
جنگ احد
تحليل قرآن از جنگ احد و پيامدهاى آن
سال چهارم هجرت
بيرون كردن يهود بنى نضير از مدينه
غزوه ذات الرقاع
غزوه بدرالموعد
سال پنجم هجرت
جنگ احزاب
جنگ بنى قريظه
سال ششم هجرت
جنگ بنى مصطلق
رويداد ((افك ))
سفر براى عمره و بيعت رضوان
صلح حديبيه
هجرت زنان مسلمان به مدينه
سال هفتم هجرت
فرستادن نامه به سران كشورهاى همجوار
جنگ خيبر
سال هشتم هجرت
جنگ ذات السلاسل
سريه اسامة بن زيد
فتح مكه
بيعت زنان
جنگ حنين
سال نهم هجرت
جنگ تبوك
تحليل جنگ تبوك در قرآن
بيسج همگانى
بهانه جويى هاى منافقان
فتنه گرى منافقان
وعده پيروزى يا شهادت
خوشحالى منافقان از تخلف از جهاد
شركت ندادن منافقان در جنگها
پذيرفته نشدن عذر منافقان
ستايش از شركت كنندگان در جنگ تبوك
داستان سه نفر از واماندگان از جنگ
داستان مسجد ضرار
حضور هيئتهاى نمايندگى قبايل عرب در پيشگاه پيامبر
هيئت نجران و داستان مباهله
اعلام برائت از مشركان
سال دهم و يازدهم هجرت
حجة الوداع و رويداد غدير خم
رحلت پيامبر (ص)
خاتمه : قرآن و آينده بشريت

مقدمه
آشنايى با تاريخ صدر اسلام و سيره نبوى و آگاهى از چگونگى تعامل يا تقابل مخاطبان پيامبر اسلام (ص) با دعوت جديد، و تحليل حوادث آن دوره ، از نيازهاى نخستين يك مسلمان فرهيخته است و از آنجا كه رفتار و سكوت پيامبر مانند سخن او يك حجت شرعى است ، بررسى حوادث زندگى آن حضرت مى تواند مبناى خوبى براى درك و فهم درست احكام و معارف اسلام باشد.
با وجود اهميت اين امر و فراوانى و تنوع كتابها و منابع تاريخى ، با تاءسف ، در روايات تاريخى كاستى ها، پيچيدگى ها و حتى اختلاف هايى وجود دارد كه چهره حقيقت را در هاله ابهام قرار مى دهد و تحقيق را دشوار مى سازد. جاى بسى خرسندى است كه بسيارى از اين حوادث در آيات قرآن كريم بيان شده و مى توان به عنوان منبعى مطمئن از آن بهره مند شد.
قرآن كتاب تاريخى نيست ، ولى گاهى براى هدفهاى تربيتى خود به ذكر برخى از حوادث تاريخى مانند زندگى پيامبران و امتهاى پيشين و حوادث عصر پيامبر مى پردازد. قرآن در بيان اين رخدادها شيوه خاصى دارد و اجمال و تفصيل ، آغاز و انجام مطلب و استخدام واژه ها همگى تابع هدفى خاص است . از اين رو، گاهى ترتيب تاريخى حوادث رعايت نمى شود و گاه يك حادثه كه از نظر مورخ ، حادثه كم اهميتى است به تفصيل مورد بحث قرار مى گيرد و با تحليل هاى خاصى از زاويه هاى گوناگون بررسى مى شود يك نمونه آن اجازه خواستن منافقان و برخى از مسلمانان سست ايمان از پيامبر براى شركت نكردن در جنگ تبوك است ، كه موضوع هشت آيه از سوره توبه است . در مقابل ، گاهى يك حادثه طولانى فقط با يك اشاره گذرا مورد توجه قرار مى گيرد و چه بسا برخى از حوادث كه در كتابهاى سيره به طور مفصل آمده ، در قرآن هيچ از آن ياد نشده است . همچنين قرآن در بيان حوادث تاريخى به انگيزه ها و پيامدهاى مادى آن بسنده نمى كند، بلكه به آثار معنوى و اخروى نيز اشاره مى كند.
اين امور نشان مى دهد كه قرآن كريم حوادث تاريخى را ابزار بيان معارف و احكام و پى گيرى هدفهاى تربيتى و اخلاقى مى داند يا آنها را نمونه اى از سنتهاى حاكم بر تاريخ و عامل محرك آن و انگيزه اصلى پيدايش و زوال جامعه هاى انسانى بر مى شمارد.
درباره سيره نبوى كتابهاى بسيارى بر اساس روايات تاريخى نوشته شده كه گاه از آيات قرآن نيز استفاده شده است . همچنين در كتابهاى تفسير، در بيان آيات ويژه سيره پيامبر، شاءن نزولهايى ذكر شده كه آيه را با حادثه خاصى مربوط مى سازد.
آنچه بر عهده كتاب حاضر است استخراج حوادث تاريخى عصر پيامبر (ص) از آيات قرآن و اصالت دادن به آن است . البته در توضيح آيات به منظور ايجاد زمينه براى فهم درست محتواى آيات ، از روايات تاريخى و منابع حديثى نيز استفاده فراوان شده است .
15 تيرماه 1384
قم - يعقوب جعفرى

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۰۶, ۰۸:۲۸
فصل يكم : فلسفه تاريخ و سنتهاى حاكم بر آن
بشر در طول تاريخ حيات خود، نشيب و فرازها و جنگ و ستيزهاى بسيارى ديده است . تمدنهاى متعددى در نقاط مختلف زمين متولد شده و پس از چندى مرده اند؛ امپراتورى هاى بزرگى به وجود آمده و سپس قطعه قطعه شده اند. راستى عامل اين تحولات و تطوّرات عظيم چه بوده و چه نيرويى سبب شده است كه انسان با طى اين راه دراز و پرپيچ و خم دستخوش چنين تغييرات و تحولات بنيادى گردد و آيا مى توان قانونى كشف كرد كه بيان كننده اين حركتها باشد و ظهور و سقوط تمدنها و دولتهاى گوناگون را توجيه و تفسير كند؟
در ((فلسفه تاريخ )) به اعتقاد برخى ، قانون يا قوانينى بر تاريخ حكومت مى كند، و به نظر عده اى همه حوادث و تطورات تاريخ اتفاقى است و از هيچ قانونى تبعيت نمى كند. اگر حكومت قانون را بر حركت تاريخ بپذيريم ، آن قانون چيست و چگونه مى توان در ساختن تاريخ فردا از آن استفاده كرد؟

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۰۶, ۰۸:۲۸
اگر تاريخ از يك سلسله امور جزيى تشكيل شده و هيچ عاملى اين امور را به هم نپيوندد و همه رويدادها بر حسب اتفاق و تصادف به وجود آمده باشد جستجوى يك قانون كلى براى حوادث تاريخى كار بيهوده اى است .
به تصور ما منشاء پيدايش اين نظريه كه تاريخ هيچ گونه نظام و قانونى ندارد، نظريه هاى غلط و يك بعدى در تفسير حركت تاريخ است ؛ مانند نظريه حركت دوره اى و دايره اى تاريخ . بر طبق اين نظريه ، تاريخ هميشه تكرار مى شود. تمدنى متولد مى شود و رشد مى كند و سپس مى ميرد و جاى خود را به تمدن جديدى مى دهد و آن نيز همين مراحل را طى مى كند. جوامع بشرى درست مانند يك انسان است كه ابتدا مرحله تولد و كودكى و سپس ‍ مرحله جوانى و ميانسالى و آنگاه دوران پيرى را طى مى كند و سرانجام به مرحله مرگ مى رسد.
در پاسخ به اين پرسش كه چه عاملى اين دوره تكرار را به وجود مى آورد و چرا هر تمدنى پس از رسيدن به مرحله شكوفايى به زوال و انحطاط مى گرايد و نابود مى شود، پاسخهاى متفاوتى داده اند.

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۰۶, ۰۸:۲۸
((توسيديد)) تاريخ شناس يونانى ، از تباهى قدرت ياد مى كند و مى گويد قدرت مطلق هميشه موجبات تباهى و فساد خود را فراهم مى آورد. ((ابن خلدون )) عامل عصبيت و غرور قومى و ملى را بر مى شمرد. ((ويلفرد وپارتو)) مبارزه جناحهاى مرتجع و پيشرو، و ((سوروكين )) تغيير مداوم بنيادهاى فرهنگى جامعه را مطرح مى كنند. ((تاين بى )) پس از مقايسه تطبيقى تمدنهاى گوناگون بشرى معتقد است كه هميشه قدرت مندان حالت تهاجمى به خود مى گيرند و ستمديدگان به دفاع بر مى خيزند و همين هجوم و دفاع عامل محرك تاريخ است . كسانى مانند ((اگوستين )) و ((ويكو)) اراده الهى ، و ((هگل )) روح حاكم بر تاريخ را عامل اين تغييرهاى بنيادى مى دانند و ((ماركس )) و همفكرانش تكامل ابزار توليد را عامل بر مى شمرند.(1)
به گمان ما همين نظرات غير واقع بينانه در تفسير تاريخ كه بر عامل واحد تكيه دارد، سبب شده است كه جمعى از متفكران آزادانديش به مقابله با آن برخيزند و اساسا وجود قوانين حاكم بر تاريخ را انكار كنند.(2) اما اگر نظر قرآن اين گونه مطرح شود كه يك سلسله قضاياى شرطى به عنوان ((سنن الهى )) بر تاريخ حكومت دارد، آيا باز مى توان قوانين حاكم بر تاريخ را انكار كرد؟
پيش از توضيح اين نظريه ذكر چند نكته را لازم مى دانيم :

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۰۶, ۰۸:۳۰
پيش از توضيح اين نظريه ذكر چند نكته را لازم مى دانيم :
1. هدفمند بودن حركت تاريخ : از نظر قرآن نه تنها انسان بلكه جهان و هرچه در آن است به سوى هدفى معين و مشخص گام مى سپارد و هيچ چيز بيهوده و بى هدف آفريده نشده است .
قرآن كريم مساءله هدفدارى جهان و انسان را با تاءكيد و اصرار فراوان مطرح مى سازد و از كسانى كه اين حقيقت را نمى پذيرند و آفرينش را بى هدف و بيهوده و باطل مى پندارند، به شدت انتقاد مى كند.

وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذينَ كَفَرُوا مِنَ النّار
و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان اين دو است به باطل نيافريديم ، اين گمان كسانى است كه كافر شده [و حق پوشى كرده ]اند، پس واى از آتش بر كسانى كه كافر شده اند.

جامعه بشرى نيز كه جزيى از جهان هستى است ، بايد هدفى داشته باشد. قرآن كريم اين هدف را به روشنى ترسيم مى كند و آن ، پيروزى نيروى حق بر باطل و حاكميت حق و عدل و مكتب پيامبران و حكومت صالحان است . (در فصل پايانى اين كتاب به اين نكته خواهيم پرداخت .)
2. آزادى انسان در سازندگى جامعه....

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۰۶, ۰۸:۵۹
2. آزادى انسان در سازندگى جامعه :

از نظر قرآن جامعه براى خود شخصيتى مستقل دارد و همچون فرد حركت مى كند و جذب و دفع مى كند و حتى مانند فرد متولد مى شود و مى زيد و مى ميرد.
بر طبق اين نظر جامعه نيز مانند فرد در تعيين جهت و انتخاب هدف آزاد است و مى تواند آگاهانه در ساخت تاريخ و تعيين سرنوشت و تغيير بنيادهاى خود گام بردارد.
اين حقيقت در آيات متعدد قرآن كريم ترسيم شده است :
وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُون (3) (http://ghadeer.org/tarix/t_islam/footnt01.htm#link3)
و خدا شهرى را مَثَل زده است كه امن و امان بود [و] روزيش از هر سو فراوان مى رسيد پس [ساكنانش ] نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند و خدا هم به [سزاى ] آنچه انجام مى دادند، طعم گرسنگى و هراس را به [مردم ] آن چشانيد.
بر طبق اين آيه پيدايش گرسنگى ، ترس و ناامنى در جامعه پر رفاه و داراى امنيت به سبب بى اعتنايى و كفران نعمتهاى خدا و نتيجه كارهاى آنهاست . بنابراين انحطاط جامعه با كردار آزادانه مردم رابطه عِلّى دارد و هيچ جامعه اى بدون بروز چنين رفتار و كردارى فرو نمى پاشد. در آيه ديگر مى خوانيم :
وَ لا يَزالُ الَّذينَ كَفَرُوا تُصيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَريباً مِنْ دارِهِمْ حَتّى يَأْتِيَ وَعْدُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ لا يُخْلِفُ الْميعاد(4) (http://ghadeer.org/tarix/t_islam/footnt01.htm#link4)
و كسانى كه كافر شده اند پيوسته به [سزاى ] آنچه كرده اند مصيبت كوبنده اى به آنان مى رسد يا نزديك خانه هايشان فرود مى آيد، تا وعده خدا فرا رسد. آرى خدا وعده [خود را] خلاف نمى كند.

3. پيامبران معماران بزرگ تاريخ :

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۰۷, ۰۸:۴۰
3. پيامبران معماران بزرگ تاريخ :

بسيارى از جامعه شناسان و تحليل گران تاريخ در بررسى سير تحولات جوامع از يك حقيقت بزرگ كه بر تمام حوادث تاريخى سايه افكنده و در شكل گيرى بسيارى از جوامع بشرى نقش تعيين كننده داشته است ، غفلت كرده اند و آن نقش سرنوشت ساز پيامبران است . بدين سان دچار خطايى شده اند كه كمترين ضرر آن از دست دادن كليد فهم بسيارى از رويدادهاى تاريخ بشرى است .
محققان غربى كه همه چيز را با مقياسهاى مادى مى سنجند در توجيه و تبيين كار پيامبران و مساءله وحى و نبوت متحير و ناتوان مى شوند يا با جملات مبهم و بى دليل از آن ياد مى كنند.
ناتوانى اين محققان از درك حقيقت وحى و نبوت گاهى به جايى مى رسد كه آنان را به افسانه گويى وادار مى كند. ((موريس مترلينگ )) براى يافتن منشاء اديان ، ناچار از تخيلات واهى استفاده مى كند و مى گويد:
ما نمى توانيم سر علوم غيبى را پيدا كنيم فقط رواياتى در دست ماست كه بعضى اكتشافات جديد تاريخى آنها را كم و بيش تاءييد مى كند و بر طبق اين روايات ، در ازمنه خيلى قديم منبعى از علوم غيبى در محلى وجود داشته و بعضى بر آنند كه اين سرچشمه علم و عقل ، حتى قبل از اينكه نوع بشر به جهان قدم بگذارد موجود بوده است ؛ بدين معنى كه قبل از پيدايش انسان موجوداتى بوده اند كه بيشتر از ما از روح كسب نيرو مى نمودند و مثل ما احتياج به جسم و ماده نداشته اند و آخرين دسته از موجودات مزبور كه به درجه انحطاط رسيده بودند به نام ((آتلانت )) خوانده مى شوند و آنها توانستند به علوم غيبى پى ببرند. (5)
پناه بردن به اين گونه افسانه ها و يا طرح امورى مانند ترس و جهل و... به عنوان منشاء پيدايش دين ، برگرفته از درك ناكامل حقيقت وحى و نبوت است .
در پى گيرى افكار انبيا و نقش تعيين كننده آن در رويدادها خواهيم ديد كه قسمت اعظم تاريخ را پيامبران رقم زده اند و بى اعتنايى به اين مساءله نوعى خيانت به تاريخ است .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۰۷, ۰۸:۴۱
پيامبران خود با وجود شمار انبوهشان با يكديگر اختلافى نداشته و همه يك راه را دنبال نموده اند و هر يك تكميل كننده كار پيامبر قبل بوده اند و اين يكى از امتيازات مهم آنهاست كه آنان را از فلاسفه و دانشمندان متمايز مى سازد.
حضرت عيسى به بنى اسرائيل فرمود: من نيامده ام كلمه اى به تورات بيفزايم يا كلمه اى از آن بردارم . بر اين اساس مسيحيان ، عهد عتيق و عهد جديد هر دو را مقدس و محفوظ مى دارند. همين طور در قرآن از انبيا جز با تجليل و تاءييد (و احيانا تصحيح نسبتهاى ناروايى كه به كردار يا گفتار آنها داده اند) ذكرى نشده است و حضرت ختمى مرتبت را قرآن مكرّر به عنوان مصدق لما بين يديه من التوراة و الانجيل يعنى تصديق كنند آنچه جلوتر از او در تورات و انجيل آمده است ، مى خواند اما فلاسفه صاحب راءى ، دو نفر آنها يك سخن نگفته اند. يك كتاب فلسفه را كه باز كنيد بيشتر كتاب به بحث در آراء و عقايد متنوع و مخالف فلاسفه مى گذرد.
ارسطو بهترين شاگرد افلاطون است ، ولى گفتار استاد را قبول ندارد. مكتب جديدى باز مى كند و مى گويد: افلاطون را دوست دارم اما به حقيقت بيش ‍ از افلاطون علاقه دارم . (6)
قرآن كريم با تاءكيد فراوان اين حقيقت را ياد مى كند كه انبيا همه يك هدف را تعقيب مى كردند و با اينكه بعضى از آنها بر بعضى ديگر فضيلت داشتند، در هدف هرگز فرقى ميان آنها نبود:
وَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ أُولئِكَ سَوْفَ يُؤْتيهِمْ أُجُورَهُمْ. (7)
و كسانى كه به خدا و پيامبرانش ايمان آورده و ميان هيچ كدام از آنان فرقى نگذاشته اند، به زودى [خدا] پاداش آنان را عطا مى كند.

سنتهاى الهى عامل محرك تاريخ

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۰۹, ۰۸:۴۴
سنتهاى الهى عامل محرك تاريخ
به نظر قرآن مهم ترين انگيزه حركت تاريخ و جامعه ، ((سنتهاى الهى )) است ؛ اما اينكه منظور از اين ((سنتها)) چيست و كاربرد آن تا كجاست ، نكته اى است كه بايستى مورد بررسى قرار گيرد.
قرآن كريم هرگونه تغيير و تحول جوامع بشرى را به سنتهاى الهى نسبت مى دهد و تاءكيد مى كند كه هيچ گونه تحولى فراسوى اين سنتها اتفاق نمى افتد و سنتهاى الهى تغييرناپذير است و بر سراسر تاريخ بشرى - در گذشته و حال و آينده - حاكميت دارد.
سُنَّةَ اللّهِ فِي الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبْديلاً (8)
درباره كسانى كه پيشتر بوده اند [همين ] سنت خدا [جارى بوده ] است ؛ و در سنت خدا هرگز تغييرى نخواهى يافت .
فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ سُنَّتَ الْأَوَّلينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْديلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْويلاً (9)
پس آيا جز سنت [و سرنوشت شوم ] پيشينيان را انتظار مى برند؟ و هرگز براى سنت خدا تبديلى نمى يابى و هرگز براى سنت خدا دگرگونى نخواهى يافت .

سنتهاى مورد نظر قرآن كه هيچ گونه تغيير و تبديل در جوامع بشرى خارج از چهارچوب آن رخ نمى دهد. قوانينى است كه از تركيب غرايز، عواطف ، انديشه و عملكرد انسان و نحوه ارتباط او با جهان پديد مى آيد، كه همه عوامل اجتماعى ، اقتصادى و جغرافيايى موجود در روابط انسانها را در بر مى گيرد.
به عبارت ديگر، سنتهاى الهى قضاياى شرطى است كه در صورت وجود شرط، جزا يا مسبب نيز حاصل خواهد شد. اين قضاياى شرطى از طبيعت زندگى انسان و ارتباط او با جهان پيرامونش استخراج مى شود.

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۰۹, ۰۸:۴۵
براى مثال ، وجود ظلم و تجاوز در هياءت حاكمه يك جامعه ، سقوط آن را در پى خواهد داشت و گسترش راحت طلبى و رفاه در زندگى ، قدرت دفاعى مردم را در مقابل دشمن ضعيف خواهد كرد و در صورت تهاجم دشمن ، تاب مقاومت نخواهند داشت و يا اختلاف طبقاتى جامعه اگر سبب قوى تر شدن ثروتمندان و گرسنه تر شدن محرومان باشد، انقلاب داخلى در پى خواهد داشت .

قرآن كريم دورافكنى ارزشهاى معنوى و تكذيب انبيا و تعاليم آنان را از سوى مردم سبب هلاكت نهايى آنان و پيروزى حتمى پيروان حق ياد مى كند و مى فرمايد:
وَ لَوْ قاتَلَكُمُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصيراً * سُنَّةَ اللّهِ الَّتي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبْديلا(10)
و اگر كسانى كه كافر شدند، به جنگ با شما برخيزند، قطعا پشت خواهند كرد، و ديگر يار و ياورى نخواهيد يافت . سنت الهى از پيش همين بوده ، و در سنت الهى هرگز تغييرى نخواهى يافت .
أَ فَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ لِلْكافِرينَ أَمْثالُها(11)
مگر در زمين نگشته اند، تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنها بودند به كجا انجاميده است ؟ خدا زير و زبرشان كرد و كافران را نظاير [همين كيفرها در پيش ] است .

قرآن كريم با ترسيم صحنه هاى مهيج زندگى پيشينيان ، از سنتهاى الهى ياد مى كند تا آدميان پند گيرند. قرآن از انسان مى خواهد كه با توجه به اين سنن ، جامعه خود را اصلاح كند و سرنوشت خوبى براى خود رقم بزند. انسانِ امروز با كشف قسمتهايى از قوانين طبيعت توانسته است بسيارى از غيرممكن ها را ممكن سازد. در هوا پرواز كند يا ساعتها در زير آب بماند. همديگر را از فاصله هاى بسيار دور ببينند و سخن يكديگر را بشنوند و...
اينها همه از بركت كشف قوانين طبيعت است . قوانين حاكم بر جامعه (سنن ) نيز همين گونه است . اگر انسان بتواند پس از كشف آن قوانين ، زندگى خود را با آن هماهنگ سازد و به تدريج به نتايج پربارترى خواهد رسيد و زندگى خوب و استوار و جامعه اى متمدن و پيشرو خواهد داشت و مشكلات اجتماعى را به آسانى حل خواهد كرد.
تخلف ناپذيرى سنتها.....

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۱۰, ۰۷:۰۸
تخلف ناپذيرى سنتها

يكى از ويژگى هاى خاص سنتهاى الهى كه همواره بايد مورد توجه باشد، تخلف ناپذيرى و حتميت وقوع آنهاست . همان گونه كه قوانين طبيعى استثناپذير نيست ، سنتهاى تاريخ نيز تخلف نمى پذيرد و همان گونه كه مثلا جاذبه زمين يا قوانين نور و يا خواص فيزيكى و شيميايى و حتى مكانيكى اشيا در محدوده زمان و مكان خاصى قرار نمى گيرد و هميشه و همه جا جارى است ، سنتهاى الهى نيز از چنين خاصيتى برخوردار است . اين سنتها از مقوله علت و معلول است و قانون عليت هرگز استثناپذير نيست ! بنابراين روا نيست كه هيچ قوم و ملتى خود را نسبت به اقوام ديگر برتر دانسته ، بپندارد كه آنان از سنتهاى الهى در امانند؛ چنانكه قوم يهود به همين پندار نادرست گرفتار آمدند:
وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ إِلاّ أَيّاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّهِ عَهْداً فَلَنْ يُخْلِفَ اللّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُون(12)
و گفتند: ((جز روزهايى چند، هرگز آتش به ما نخواهد رسيد)) بگو: ((مگر پيمانى از خدا گرفته ايد؟ - كه خدا پيمان خود را هرگز خلاف نخواهد كرد - يا آنچه را نمى دانيد به دروغ به خدا نسبت مى دهيد؟))
در بعضى از آيات قرآن از تاريخ و تجربه هاى بشرى فراتر مى رود و به ابتداى آفرينش جهان اشاره مى كند و انسان را به تفكر درباره ابتداى آفرينش و بازگشت آن فرا مى خواند، كه اين خود يك نوع سنت تخلف ناپذير است :
أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ(13)
آيا نديده اند كه خدا چگونه آفرينش را آغاز مى كند سپس آن را باز مى گرداند؟ در حقيقت اين [كار] بر خدا آسان است .
براى فهم و درك درست مساءله ((سنن )) و تخلف ناپذيرى و حتمى بودن آن ، قرآن همواره به مطالعه دقيق نمونه هاى تاريخى آن دعوت مى كند:
فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ في ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ(14)
و اين [هم ] خانه هاى خالى آنهاست به [سزاى ] بيدادى كه كرده اند. قطعا در اين [كيفر] براى مردمى كه مى دانند عبرتى خواهد بود.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۱۰, ۰۷:۰۹
فصل دوم : جاهليت ، ابعاد و نشانه ها

براى درك بهتر تاريخ عصر نبوى و تقابل يا تعامل جامعه اى كه پيامبر اسلام در آن ظهور كرد، ضرورى است كه با ويژگى ها و آداب و سنن و ابعاد فكرى و فرهنگى و نظامهاى اجتماعى و سياسى آن جامعه آشنا شويم .
قرآن تاءكيد مى كند كه اسلام در محيطى ظهور كرد كه مدتهاى طولانى پيامبرى در آن مبعوث نشده بود و مردم از دعوت و تبليغ پيامبران محروم بودند:
أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أَتاهُمْ مِنْ نَذيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ.(15)
آيا مى گويند: ((آن را بربافته است ؟)) [نه چنين است ] بلكه آن حق و از جانب پروردگار توست ، تا مردمى را كه پيش از تو بيم دهنده اى براى آنان نيامده است هشدار دهى ، اميد كه راه يايند.
وجود اين فاصله زمانى (دوران فَترَت ) باعث دورافتادن مردم از ارزشهاى الهى و دچارشدن آنها به انحرافات بسيار فكرى و عقيدتى شده بود؛ به گونه اى كه در ميان آنان انواع خرافات و كج انديشى ها و گمراهى ها پديد آمده بود. اميرمؤمنان على (ع) در اين باره مى فرمايد:
أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ اعْتِزَامٍ مِنَ الْفِتَنِ وَ انْتِشَارٍ مِنَ الْأُمُورِ وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوب (16)

خداوند پيامبر اسلام (ص) را هنگامى مبعوث فرمود كه از زمان بعثت پيامبران پيشين مدتها گذشته و ملتها در خواب عميقى فرو رفته و فساد جهان را فرا گرفته و كارهاى (زشت ) گسترش يافته بود و آتش جنگ زبانه مى كشيد.
براى همين بود كه فرهنگ اعراب جاهلى آميزه اى از شرك و جهل و خرافات و جنگ و خونريزى بود.

شرك و بت پرستى

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۱۱, ۰۸:۱۲
شرك و بت پرستى

شايد بدترين نوع انحراف فكرى در عصر جاهلى شرك و بت پرستى (دورى از توحيد و خداشناسى ) بود. البته آنها در پرتو تعليمات حضرت ابراهيم (ع) و برخى از پيامبران پيشين ، در زواياى دل خود خدا را مى شناختند و او را آفريدگار جهان مى دانستند، ولى در عمل برخى از پديده هاى عالم مانند بتهاى دست ساخته را شريك خداوند مى دانستند و برايشان قربانى مى كردند.
قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ مَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ مَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللّهُ فَقُلْ أَ فَلا تَتَّقُون (17)
بگو: ((كيست كه از آسمان و زمين به شما روزى مى دهد؟ يا كيست كه حاكم بر گوشها و ديدگان است ؟ و كيست كه زنده را از مرده بيرون مى آورد و مرده را از زنده خارج مى سازد؟ و كيست كه كارها را تدبير مى كند؟)) خواهند گفت : ((خدا)) پس بگو ((آيا پروا نمى كنيد؟))
مشركان به نوعى جبر نيز قائل بودند و مى گفتند اگر شرك آنها گمراهى هم باشد از ناحيه خداست :

سَيَقُولُ الَّذينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَيْءٍ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّى ذاقُوا بَأْسَنا(18)
كسانى كه شرك آورده اند به زودى خواهند گفت : ((اگر خدا مى خواست نه ما و نه پدرانمان شرك نمى آورديم ، و چيزى را [خودسرانه ] تحريم نمى كرديم )) كسانى هم كه پيش از آنان بودند، همين گونه [پيامبران خود را ] تكذيب كردند تا عقوبت ما را چشيدند
علاوه بر اين آنها مى گفتند: ما بتها را عبادت مى كنيم تا ميان ما و خدا واسطه باشند و ما را به او نزديك كنند:
وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى إِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ في ما هُمْ فيهِ يَخْتَلِفُون ..(19)
و كسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفته اند [به اين بهانه كه :] ما آنها را جز براى اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند، نمى پرستيم ، البته خدا ميان آنان درباره آنچه كه بر سر آن اختلاف دارند، داورى خواهد كرد...
بت پرستى چنان در جامعه جاهلى رسوخ كرده بود(20) كه آنان در برابر دعوت پيامبر (ص) به يگانگى خدا آن را سخنى شگفت آور قلمداد كردند:

أَ جَعَلَ الاْلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجاب (21)
آيا خدايان [متعدد] را خداى واحد قرار داده ؟ اين واقعا چيز عجيبى است .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۱۱, ۰۸:۱۳
خرافه ها و بدعتها

منظور از خرافات ، آداب و سنن خاصى بود كه آنها بدون دليل دينى يا عقلى بدان باور داشتند و سخت به آنها پايبند بودند و منظور از بدعتها كارهايى بود كه به عنوان حكم الهى (فرمان خداى خدايان ) انجام مى دادند؛ در حالى كه خدا به آن فرمان نداده بود و آنها برهانى بر آن نداشتند.
برخى از خرافات آنها از اين قرار است : مؤ ثر دانستن اجرام فلكى در مرگ و زندگى ، مراجعه به كاهنها و جادوگرها، آويختن استخوانهاى مرده بر بيماران ، فال بد زدن از پرواز پرندگان ، افروختن آتش براى طلب باران ، دفن شتر در كنار قبر اشراف ، گره زدن دو گياه براى كشف خيانت همسر.(22)
خرافاتى كه مردم حجاز بدان گرفتار شده بودند، انديشه آنان را اسير اوهام و پندارهاى باطل كرده و تعهدهايى كه از ناحيه بدعتها براى خود ساخته بود، همچون بار سنگينى بر دوش آنان بود. گويا خود را با زنجيرهايى بسته و زندانى آنها شده بودند. قرآن كريم در پى بيان هدفهاى رسالت پيامبر (ص) مى فرمايد:

يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِم ...(23)

و از [دوش ] آنان قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است بر مى دارد...

بدعتها درباره حيوانات

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۱۵, ۱۳:۰۵
بدعتها درباره حيوانات
عربهاى جاهلى درباره چارپايان احكام ويژه اى اجرا مى كردند و آن را حكم الهى درباره حيوانات مى دانستند؛ مانند اينكه برخى از حيوانات را نام گذارى مى كردند و براى آنها حكمى در نظر مى گرفتند. آنها ((بحيرة )) را شترى مى ناميدند كه پنج شكم زاييده بود و پنجمى نر بود. ((سائبه )) شترى بود كه صاحب آن نذر مى كرد كه اگر حاجتش ‍ روا شود او را آزاد كند. ((وصيله )) گوسفندى بود كه هفت شكم زاييده بود. ((حاميه )) شتر نرى بود كه از آن ده بار در تلقيح شتر استفاده شده بود.
عرب جاهلى حيوانات يادشده را رها كرده ، از آنها استفاده نمى كردند. آنها آزادانه از هر چراگاه و آبى استفاده مى كردند. اين كار يكى به منظور تقرب به بتها و ديگرى براى قدردانى از آن حيوان انجام مى گرفت . آنان اين حكم را به خدا نسبت مى دادند؛ در حالى كه اين كار اسراف بود و باعث مى شد كه از نعمتهاى خدا استفاده نشود و حيوان نيز از حمايت بندگان محروم بماند.

قرآن كريم در ردّ اين حكم و افترا به خدا مى فرمايد:
ما جَعَلَ اللّهُ مِنْ بَحيرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصيلَةٍ وَ لا حامٍ وَ لكِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُون (24)
خدا [چيزهاى ممنوعى از قبيل :] بحيره و سائبه و وصيله و حام قرار نداده است . ولى كسانى كه كفر ورزيدند، بر خدا دروغ مى بندند و بيشترشان تعقّل نمى كنند.

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۱۵, ۱۳:۰۶
حكم ديگر درباره حيوانات و گاه كشتزارها اين بود كه گاهى خوردن از گوشت حيوانى و يا از محصول كشتزارى را مخصوص افراد ويژه اى مى شمردند و استفاده از آن را براى ديگران ممنوع مى دانستند و اين را به خدا نسبت مى دادند و حكم الهى ياد مى كردند:
وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لا يَطْعَمُها إِلاّ مَنْ نَشاءُ بِزَعْمِهِمْ وَ أَنْعامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها وَ أَنْعامٌ لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللّهِ عَلَيْهَا افْتِراءً عَلَيْهِ سَيَجْزيهِمْ بِما كانُوا يَفْتَرُون (25)
و به زعم خودشان گفتند: ((اينها دامها و كشتزار[هاى ] ممنوع است ، كه جز كسى كه ما بخواهيم نبايد از آن بخورد، و دامهايى است كه [سوار شدن بر] پشت آنها حرام شده است .)) و دامهايى [داشتند] كه [هنگام ذبح ] نام خدا را بر آن [ها] نمى بردند. به صرف افترا بر [خدا] به زودى [خدا] آنان را به خاطر آنچه افترا مى بستند جزا مى دهد.
آنها از حيوانات و كشتزارها سهمى را براى خدا و سهمى را براى بتها قرار مى دادند:
وَ جَعَلُوا لِلّهِ مِمّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصيباً فَقالُوا هذا لِلّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هذا لِشُرَكائِنا فَما كانَ لِشُرَكائِهِمْ فَلا يَصِلُ إِلَى اللّهِ وَ ما كانَ لِلّهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلى شُرَك ائِهِمْ ساءَ ما يَحْكُمُون (26)
و [مشركان ] براى خدا از آنچه از كشت و دامها كه آفريده است سهمى گذاشتند و به پندار خودشان گفتند: ((اين ويژه خداست و اين ويژه بتان ما.)) پس آنچه خاص بتانشان بود به خدا نمى رسيد، و[لى ] آنچه خاص خدا بود به بتانشان مى رسيد. چه بد داورى مى كنند.

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۱۵, ۱۳:۰۶
حكم ديگر اينكه معتقد بودند كه اگر نوزاد حيوان زنده به دنيا آيد مخصوص ‍ مردان است و زنان نبايد از آن بخورند و اگر مرده به دنيا آيد آنها هم مى توانند بخورند:
وَ قالُوا ما في بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَةٌ لِذُكُورِنا وَ مُحَرَّمٌ عَلى أَزْواجِنا وَ إِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فيهِ شُرَكاءُ سَيَجْزيهِمْ وَصْفَهُمْ إِنَّهُ حَكيمٌ عَليم (27)
و گفتند: ((آنچه در شكم اين دامهاست اختصاص به مردان ما دارد و بر همسران ما حرام شده است و اگر [آن جنين ] مرده باشد، همه آنان [از زن و مرد] در آن شريكند.)) به زودى [خدا] توصيف آنان را سزا خواهد داد، زيرا او حكيم داناست .
آنان از طرفى خوردن گوشت برخى از حيوانات حلال گوشت را بر خود حرام مى كردند ولى خون و مردار برخى از حيوانات را مى خوردند و خوردن آن را حلال مى دانستند:
حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطيحَةُ وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلاّ ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْق ...(28)
بر شما حرام شده است . مردار، و خون و گوشت خوك ، و آنچه به نام غير خدا كشته شده باشد، و [حيوان حلال گوشت ] خفه شده ، و به چوب مرده ، و از بلندى افتاده ، و به ضرب شاخ مرده ، و آنچه درنده از آن خورده باشد - مگر آنچه را [كه زنده دريافته و خود] سر ببريد - و [همچنين ] آنچه براى بتان سر بريده شده ، و [نيز] قسمت كردن شما [چيزى را] به وسيله تيرهاى قرعه ، اين [كارها همه ] نافرمانى [خدا]است .

بدعتها در حج....

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۰, ۱۰:۲۹
بدعتها در حج

يكى از بدعتهاى آنان ((حُمس )) بود. مى دانيم كه يكى از اعمال و مناسك حج كه از زمان حضرت ابراهيم برقرار بوده وقوف در صحراى عرفات است و حاجيان بايد روز نهم ذيحجه از ظهر تا غروب در آن صحرا بمانند. در عصر جاهلى همزمان با رويداد اصحاب فيل ، قريش بدعتهايى در مناسك حج بر جاى گذاشتند؛ مانند اينكه گفتند: ما فرزندان ابراهيم و ساكنان حرم هستيم و هيچ قبيله اى از قبايل عرب قدر و منزلت ما را ندارد. بنابراين ما در عرفات وقوف نمى كنيم . چون صحراى عرفه بيرون از حرم است و ما خود اهل حرم هستيم . بدين گونه آنها وقوف به عرفات را ترك كردند؛ اما قبايل ديگر در عرفات وقوف مى كردند. اين بدعت را ((حُمس )) ناميدند.(29)
پس از بعثت پيامبر اسلام خداوند اين بدعت را نفى كرد و از آنها خواست كه مناسك حج را مانند قبايل ديگر به جاى آورند:
فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالِّينَ * ثُمَّ أَفيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيم (30)
پس چون از عرفات كوچ نموديد، خدا را در مشعرالحرام ياد كنيد و يادش ‍ كنيد كه شما را كه پيشتر از بيراهان بوديد، فرا راه آورد. پس از همان جا كه [انبوه ] مردم روانه مى شوند، شما نيز روانه شويد و از خداوند آمرزش ‍ خواهيد كه خدا آمرزنده مهربان است .
آنها در طواف نيز گاهى به صورت عريان طواف مى كردند.(31) يا نماز و دعاى آنان در كنار كعبه عبارت بود از كف زدن و صوت كشيدن :
وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلاّ مُكاءً وَ تَصْدِيَةً فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُون (32)
نمازشان در خانه [خدا] جز سوت كشيدن و كف زدن نبود. پس به [سزاى ] آنكه كفر مى ورزيديد، اين عذاب را بچشيد!

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۰, ۱۰:۳۱
عقيده مشركان در خصوص معاد، فرشتگان و جنّ

مردم عصر جاهلى اغلب به معاد (زنده شدن پس از مرگ ) اعتقاد نداشتند و تنها افرادى اندك آن را باور داشتند؛ مثلا زيد بن عمرو بن نفيل در جاهليت شعرى سروده كه بر اعتقاد او به معاد دلالت دارد:


ترى الابرار دارهم جنان


والكفار حامية سعير


و خزى فى الحياة و ان يموتوا


يلاقوا ما تضيق به الصدور(33)



بيگانگى آنها از معاد چنان بود كه وقتى پيامبر اسلام (ص) آن را مطرح كرد، از آن شگفت زده شدند و حتى پيامبر را بدين سخن ديوانه پنداشتند:
وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفي خَلْقٍ جَديدٍ * أَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ فِي الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعيد(34)
و كسانى كه كفر ورزيدند، گفتند: ((آيا مردى را به شما نشان دهيم كه شما را خبر مى دهد كه چون كاملا متلاشى شديد، [باز] قطعا در آفرينش جديد خواهيد بود؟ آيا [اين مرد] بر خدا دروغى بسته يا جنونى در اوست ؟)) [نه !] بلكه آنان كه به آخرت ايمان ندارند در عذاب و گمراهى دور و درازند.
همچنين مشركان درباره فرشتگان و جنّ باورهاى خاصى داشتند. آنها معتقد بودند كه فرشتگان دختران خدا هستند. قرآن كريم در موارد متعددى اين عقيده انحرافى آنان را نقل مى كند و با ردّ قاطعانه آن ، با طنز خاصى مى پرسد: چگونه است كه شما داراى پسر هستيد، ولى خدا دختر دارد!
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ * أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِكَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ * أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ * وَلَدَ اللّهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * أَصْطَفَى الْبَناتِ عَلَى الْبَنينَ * ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (35)
پس ، از مشركان جويا شو: آيا پروردگارت را دختران و آنان را پسران است ؟! يا فرشتگان را مادينه آفريديم و آنان شاهد بودند؟ هشدار كه اينان از دروغ پردازى خود قطعا خواهند گفت : ((خدا فرزند آورده .)) در حالى كه آنها قطعا دروغگويانند آيا [خدا] دختران را بر پسران برگزيده است ؟ شما را چه شده ؟ چگونه داورى مى كنيد؟
در ادامه همين آيات به عقيده باطل ديگر مشركان اشاره مى كند كه علاوه بر اينكه فرشتگان را دختران خدا مى دانستند، جن و پريان را هم خويشاوندان خدا قلمداد مى كردند:
وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ * سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُون (36)
و ميان خدا و جن ها پيوند انگاشتند و حال آنكه جنيان نيك دانسته اند كه [براى حساب پس دادن ، ] خودشان احضار خواهند شد. خدا منزه است از آنچه در وصف مى آورند.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۰, ۱۰:۳۲
هنجارهاى اجتماعى و اقتصادى
در عصر جاهلى مردم گرفتار برخى از سنتها و رفتارهاى ناپسندى بودند كه باعث سقوط ارزشهاى الهى و انسانى در جامعه آنان شده بود و چون اسلام ظهور كرد با آنها مبارزه نمود و جامعه را در جايگاه شايسته اى قرار داد. برخى از آن هنجارهاى غلط و گاهى جنايت بار عبارت بود از:
الف ) توهين و ستم به زنان : در عصر جاهلى با زن مانند يك برده يا كالا رفتار مى شد و از حقوق انسانى بى بهره بود. گاهى افراد سودجود دختران و كنيزان خود را به كار زشت وامى داشتند تا از اين طريق ثروتى به دست آورند:
ْ وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا...(37)
و كنيزان خود را - در صورتى كه تمايل به پاكدامنى دارند - براى اينكه متاع زندگى دنيا را بجوييد، به زنا وادار مكنيد.
در آن روزگار اگر مردى مى مرد و زنى يا زنانى از او به جاى مى ماند، پسر بزرگش خود را مالك او مى دانست و در صورت تمايل با او ازدواج مى كرد و گرنه او را به ازدواج كس ديگرى در مى آورد و مهريه اش را مى گرفت و خود خرج مى كرد. قرآن كريم ازدواج با همسر پدر را به شدت نهى مى كند:
وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ آباؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبيلاً (38)
و با زنانى كه پدرانتان به ازدواج خود در آورده اند، نكاح مكنيد، مگر در آنچه كه پيشتر رخ داده است ، چرا كه آن ، زشتكارى و [مايه ] دشمنى ، و بدراهى بوده است .
آنان چون زنى را دوست نمى داشتند او را طلاق مى دادند ولى اجازه نمى دادند با مرد ديگرى ازدواج كند و بايد تا پايان عمر رنج ببيند:
وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَه ...(39)
و چون زنان را طلاق گفتيد و به پايان عده خويش رسيدند، پس بخوبى نگاهشان داريد يا بخوبى آزادشان كنيد.و[لى ] آنان را براى [آزار و] زيان رساندن [به ايشان ] نگاه مداريد تا [به حقوقشان ] تعدى كنيد. و هر كس ‍ چنين كند، قطعا بر خود، ستم نموده است .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۰, ۱۰:۳۴
گاهى بعضى از مردان ، زنان ثروتمند را به خاطر ثروتشان به همسرى مى گرفتند، ولى با آنها مثل يك همسر رفتار نمى كردند و حقوق همسرى را ناديده مى انگاشتند و آنها را به همين صورت رها كرده ، منتظر مرگ آنها بودند تا از آنها ارث ببرند گاهى هم به اجبار از زنهاى خود مى خواستند كه همه يا بخشى از مهريه خود را به مرد ببخشند تا در مقابل ، آنها را طلاق دهند:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَيْتُمُوهُن (40)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، براى شما حلال نيست كه زنان را به اكراه ارث بريد؛ و آنان را زير فشار مگذاريد تا برخى از آنچه را به آنان داده ايد [از چنگشان در] بَريد.
ب ) زنده به گور كردن دختران : در فرهنگ منحط مردم آن عصر دخترداشتن عيب و ننگ بود. از اين رو، گاهى نوزاد دختر را زنده به گور مى كردند كه مبادا بزرگ شود و در جنگى اسير دشمن گردد يا از تاءمين خوراك او ناتوان گردند:
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظيمٌ * يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُون (41)
و هر گاه يكى از آنان را به دختر مژده آورند، چهره اش سياه مى گردد، در حالى كه خشم [و اندوه ] خود را فرو مى خورد. از بدى آنچه بدو بشارت داده شده ، از قبيله [خود] روى مى پوشاند. آيا او را با خوارى نگاه دارد، يا در خاك پنهانش كند؟ وه چه بد داورى مى كنند.
ج ) رباخوارى ، ميگسارى ، قمار بازى و برده دارى : قرآن ناهنجارى هاى اجتماعى و اقتصادى مانند روابط نامشروع مردان و زنان ، زورگويى زورمندان ، رباخوارى ، ميگسارى و قماربازى را ((فواحش )) ياد مى كند و اظهار مى دارد كه خداوند آنها را حرام و ممنوع كرده است :
قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَق ...(42)
با رباخوارى و شرابخوارى به يكباره مبارزه نشد، بلكه به تدريج و پس از ايجاد زمينه ، حرمت قطعى آن اعلام گرديد.
وَ أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا(43)
خدا داد و ستد را حلال ، و ربا را حرام گردانيده است .
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون (44)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، شراب و قمار و بتها و تيرهاى قرعه پليدند [و] از عمل شيطانند. پس از آنها دورى گزينيد، باشد كه رستگار شويد.
برده دارى نيز يكى از كارهاى رايج عصر جاهلى بوده و ثروتمندان برده هاى زيادى داشتند و در حق آنان ظلم روا مى داشتند و به صورت يك كالا آنها را خريد و فروش مى كردند. البته در آن عصر حذف يكباره برده دارى امكان نداشت و چه بسا اين امر به ضرر برده ها بود. از اين رو اسلام با برنامه هاى مختلف سعى كرد برده ها به صورت تدريجى آزاد شوند. و كفاره برخى از گناهان را آزادى بردگان قرار داد و آن را كارى مستحب معرفى كرد كه بسيار مورد توجه پروردگار است :
وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ * فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ * وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَةُ * فَكُّ رَقَبَةٍ* أَوْ إِطْعامٌ في يَوْمٍ ذي مَسْغَبَةٍ
و هر دو راه [خير و شرّ] را بدو نموديم و[لى ] نخواست از گردنه [عاقبت نگرى ] بالا رَوَد! و تو چه مى دانى كه آن گردنه [سخت ] چيست ؟ بنده اى را آزاد كردن ، يا در روز گرسنگى ، طعام دادن .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۰, ۱۰:۳۵
همچنين اسلام مردم را به خوشرفتارى با بردگان دعوت نمود و در سخنان پيامبر خدا (ص) در اين باره سفارشهاى بسيار شده است . نيز از مردم خواسته شد تا كه مانع ازدواج بردگان خود نشوند و با آنان در اين باره مانند خود رفتار كنند:
وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ واسِعٌ عَليم (45)
بى همسران خود، و غلامان و كنيزان درستكارتان را همسر دهيد. اگر تنگدستند، خداوند آنان را از فضل خويش بى نياز خواهد كرد، و خدا گشايشگر و داناست .
د) انجام عمل ((نسيى ء)): در عصر جاهلى چهار ماه از سال (رجب ، ذيقعده ، ذيحجه و محرم ) را ماههاى حرام مى گفتند و در اين ماهها از هرگونه جنگ و خونريزى پرهيز مى نمودند و اسلام نيز اين سنت صلح آور را امضا كرد و آنها را ماه حرام دانست .
در آن عصر، يكى از كارهاى ناپسند اين بود كه به خاطر منافع خودشان ترتيب آن ماهها را به هم مى زدند و گاهى حرمت يك ماه را به تاءخير مى انداختند و ماه ديگرى را به جاى آن حرام اعلام مى كردند و اين هر ساله طى مراسمى پس از انجام مناسك حج اعلام مى شد و به آن ((نسيى ء)) مى گفتند. آيا اين كار براى آن بود كه فرصتى براى كشتار و غارت به دست آيد و يا براى آن بود كه موسم حج در يك فصل معتدل قرار گيرد تا مردم بيشتر در حج شركت كنند و خريد و فروش آنان بسيار شود و تجارتشان رونق بگيرد؟(46)انگيزه هرچه بود ناروا و بر خلاف امنيت مردم بود.
إِنَّمَا النَّسي ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرين(47)
جز اين نيست كه جابجاكردن [ماههاى حرام ]، فزونى در كفر است كه كافران به وسيله آن گمراه مى شوند؛ آن را يكسال حلال مى شمارند، و يكسال [ديگر]، آن را حرام مى دانند، تا با شماره ماههايى كه خدا حرام كرده است موافق سازند و در نتيجه آنچه را خدا حرام كرده [بر خود] حلال گردانند. زشتى اعمالشان بر ايشان آراسته شده است ، و خدا گروه كافران را هدايت نمى كند.

نظامهاى حكومتى

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۱, ۱۴:۲۱
نظامهاى حكومتى

در ميان عرب عصر جاهلى ، جز نظام قبيلگى حكومتى از نوع حكومتهاى معروف وجود نداشت . هر قبيله براى خود رئيس و آداب و رسومى داشت و در شهر مكه و اطراف آن قبايل مختلف با حفظ فرهنگ خاص در نظام هماهنگى زندگى مى كردند و بزرگانشان در محلى به نام دارلندوه با يكديگر مشورت مى كردند و كارهاى مهم نيز بر عهده قبيله ها و افراد خاصى بود و اين مناصب به ارث به آنان مى رسيد؛ مانند مباشرت در امر ((نسيى ء))، كليددارى كعبه ، خدمت به زائران ، آب رسانى به آنان و تعمير مسجدالحرام ، آنان به اين مناصب افتخار مى كردند و آن را بالاترين ارزش مى دانستند. قرآن كريم ايمان به خدا و جهاد را بالاتر از اين مناصب معرفى مى كند:
أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ جاهَدَ في سَبيلِ اللّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّهِ وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمين (48)
آيا سيراب ساختن حاجيان و آبادكردن مسجدالحرام را همانند [كار] كسى پنداشته ايد كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده و در راه خدا جهاد مى كند [نه ، اين دو] نزد خدا يكسان نيستند و خدا بيدادگران را هدايت نخواهد كرد.
در فرهنگ جاهلى كاهنان و منجمان و جادوگران و فالگيران و شاعران و آشنايان با كتابهاى پيشين و انساب عرب ، به نوعى بر مردم حاكميت داشتند و آنان در مشكلات خود به كاهنان و برخى از شخصيتهاى مشهور مانند ورقة بن نوفل و وليد بن مغيره مراجعه مى كردند. از اين رو با ذهنيت خود به سخنان كاهنان و شاعران ، با شنيدن آيات قرآن پيامبر را كاهن و شاعر ناميدند. قرآن در رد اين پندار مى فرمايد:
وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ * وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَليلاً ما تَذَكَّرُون(49)
و آن گفتار شاعرى نيست [كه ] كمتر [به آن ] ايمان داريد و نه گفتار كاهنى [كه ] كمتر [از آن ] پند مى گيريد.
گفتنى است كه كاهنان برخى از اخبار را توسط جنّيان به دست مى آوردند و جنّيان هم از آسمان شنود مى كردند. با بعثت پيامبر اسلام درهاى آسمان به روى آنان بسته شد. قرآن كريم در سوره جنّ به اين امر اشاره دارد.(تفصيل آن خواهد آمد).

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۱, ۱۴:۲۲
يادآورى مى شود كه كلمه ((جاهليت )) (عصر اعراب پيش از اسلام ) چهار بار در قرآن به كار رفته كه در آنها به داورى ها و باورهاى غلط، خودنمايى ها و تعصبات جاهلى اشاره شده است :
يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّة ...(50)
گروهى درباره خدا، گمانهاى ناروا، همچون گمانهاى [دوران ] جاهليت مى بردند.
أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُون ..(51)
آيا خواستار حكم جاهليت اند؟
وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى ..(52)
و مانند روزگار جاهليت قديم زينتهاى خود را آشكار مكنيد.
إِذْ جَعَلَ الَّذينَ كَفَرُوا في قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّة ...(53)
آنگاه كه كافران در دلهاى خود، تعصب [آن هم ] تعصب جاهليت ورزيدند.
فصل سوم : از ولادت تا بعثت پيامبر اكرم (ص)
پيامبر گرامى اسلام (ص) روز دوازدهم يا هفدهم ربيع الاول سال ((عام الفيل )) در شهر مكه متولد شد. از ولادت تا بعثت آن حضرت چهل سال طول كشيد و در اين مدت وجود مبارك او براى انجام كارى بس بزرگ و تاريخ ساز آماده مى شد؛ تا اينكه در چهل سالگى آمادگى لازم را براى دريافت وحى الهى به دست آورد و به عنوان آخرين حلقه از سلسله پيامبران (خاتم النبيين ) معرفى شد.
در اين برهه حوادث بسيارى رخ داده كه در كتب سيره به تفصيل آمده است و ما در اينجا تنها به حوادث و موضوعاتى مى پردازيم كه در قرآن كريم به آنها اشاره شده است و با استفاده از كتابهاى تاريخى به شرح آنها مى پردازيم .

سال هجوم فيل سواران (عام الفيل )

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۶, ۱۰:۳۰
سال هجوم فيل سواران (عام الفيل )

عام الفيل سالى است كه سپاه ابرهه با فيل هاى خود قصد حمله به شهر مكه و ويران كردن كعبه را داشت كه سپاه او در نزديكى مكه از بين رفت و موفق به ويران ساختن كعبه نشد.
مورخان نوشته اند كه ذونواس يكى از پادشاهان آل حمير در يمن يهودى شد و مردم را كه به دين نصرانيت بودند به يهوديت دعوت كرد. مسيحيان نجران از پذيرش آن سر باز زدند و ذونواس دستور داد آنان را در آتش ‍ سوزانيدند.(54) اين رويداد كه به رويداد اصحاب اخدود معروف است ، در سوره بروج ، آيات 4 - 8 نقل شده است . پس از اين واقعه مسيحيان حبشه به يمن لشكركشى كردند و حكومت ذونواس را برچيدند و پس از درگيرى هايى كه ميان دو فرمانده سپاه فاتح به نامهاى ((ارباط)) و ((ابرهه )) رخ داد، ابرهه بر رقيب خود پيروز شد. و حكومت يمن را در دست گرفت .(55)
ابرهه كه خود را نماينده نجاشى در يمن مى دانست ، دستور داد عبادتگاه مهمى در صنعا ساختند كه نام آن را ((قليس )) گذاشت و طى نامه اى به نجاشى نوشت كه من در صنعا كنيسه اى ساختم كه مانند آن ساخته نشده و مى خواهم حجاج عرب را به زيارت آن وادار كنم .(56) به گفته ازرقى در ساختن اين معبد از سنگهاى قصر بلقيس در مآرب استفاده شد.(57)
ابرهه مى خواست با اين اقدام ، كعبه را كه قبايل عرب به زيارت آن مى رفتند از رونق بيندازد و كنيسه خود را جايگزين آن سازد. وقتى اين خبر به گوش ‍ عربها رسيد سخت ناراحت شدند يك نفر از قبيله كنانه به صنعا رفت و مخقيانه آن كنيسه را آلوده كرد و به مكه بازگشت . وقتى ابرهه از اين كار با خبر شد درباره كسى كه به كنيسه او توهين كرده بود پرسش كرد به او گفتند: اين كار بايد كار يكى از اهالى مكه باشد كه از تصميم تو خشمگين هستند. وى بسيار ناراحت شد و سوگند خورد كه كعبه را ويران خواهد كرد.(58)
ابرهه براى عملى ساختن تصميم خود سپاهى گران آماده ساخت و همراه با سيزده فيل (59) به سوى مكه حركت نمود. در بين راه از كسانى كه به قداست كعبه ايمان داشتند، گروههايى سر راه او قرار گرفتند، ولى همگى شكست خوردند و از آنها نفيل بن حبيب بود كه به دست ابرهه اسير شد و ابرهه او را وادار كرد كه براى رسيدن به مكه راهنماى آنان باشد. نفيل آنان را به طايف برد كه در آنجا عبادتگاهى به نام ((اللات )) بود. مردم طايف به ابرهه گفتند: محلى كه تو در صدد ويران كردن آن هستى در مكه است و كعبه نام دارد.(60) او با سپاه خود رهسپار مكه شد و سرانجام سپاهش به نزديكى مكه رسيد و برخى از چارپايان را كه شمارى از شتران عبدالمطلب نيز بود تصرف نمود.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۶, ۱۰:۳۱
با شنيدن اين خبر شور و اضطراب مردم مكه را فرا گرفت . آنها خود را از مقابله با ابرهه و دفاع از مقدسات خود ناتوان ديدند و كار را به خدا واگذار نمودند. وقتى عبدالمطلب نزد ابرهه در بيرون شهر رفت ، از وى فقط آزادى شترانش را خواست و چون گفتند كه چگونه از ابرهه نخواستى كه از ويران كردن كعبه منصرف شود، گفت : ((انا رب الابل و للبيت رب سيمنعه : من صاحب شتران هستم و كعبه خود صاحبى دارد كه به زودى آن را حفظ خواهد كرد.))(61)

سپاه ابرهه در نزديكى مكه در محلى به نام ((مُغمّس ))(62) اردو زد. (در وادى محسّر، ميان مزذلفه و منى ) در همين جا بود كه وقتى ابرهه فيل خود را به سوى مكه حركت داد فيل از رفتن خوددارى نمود(63) و ناگهان بلاى آسمانى بر ابرهه و سپاه او فرود آمد؛ بدين گونه كه پرندگانى كه از سمت درياى سرخ گروه گروه بالاى سر آنان ظاهر شدند و هر كدام سه سنگريزه ، دو تا در چنگالها و يكى در منقار خود داشتند. پرندگان سنگريزه ها را بر سر آنان فرود آوردند و به هر كس كه مى خورد كشته يا مجروح مى گشت . بدين گونه آن سپاه در همان محل تار و مار شد. ابرهه و گروهى از سپاهيانش فرار كردند ولى در بين راه خود ابرهه و بعضى ديگر از فراريان كشته شدند. گفته شده كه تا آن زمان در ميان عرب بيمارى آبله و حصبه ديده نشده بود.(64)

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۶, ۱۰:۳۲
آنچه از روايات بر مى آيد اين است كه پرندگان سنگريزه هايى فرو ريختند كه داراى ميكروب بيمارى آبله بود. اين مطلب علاوه بر كتب تاريخى از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نيز روايت شده است .(65) آن سنگريزه ها به اندازه نخود يا عدس بودند و به طورى كه خواهيم ديد قرآن كريم از آنها ((سجيل )) (سنگ و گل ) تعبير مى كند.
اين رويداد ضمن يك سوره كوتاه قرآن كريم ياد شده است :
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ * أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفيلِ * أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ في تَضْليلٍ * وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابيلَ * تَرْميهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ * فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ(66)
به نام خداوند رحمتگر مهربان . مگر نديدى پروردگارت با پيلداران چه كرد؟ آيا نيرنگشان را بر باد نداد؟ و بر سر آنها، دسته دسته پرندگانى ((ابابيل )) فرستاد [كه ] بر آنان سنگهايى از گِل [سخت ] مى افكندند. و [سرانجام ، خدا] آنان را مانند كاه جويده شده گردانيد.
گفته مى شود كه در هنگام نزول اين آيات هنوز كسانى از شاهدان وقوع اين حادثه زنده بودند و قريش هرگز آن را فراموش نكرده بود و حتى سال وقوع اين حادثه را (عام الفيل ) را مبداء تاريخ معاصر خود قرار داده بودند.
سوره قريش كه پس از سوره فيل قرار دارد ماجراى نابودى اصحاب فيل را مايه الفت قريش ياد مى كند و در برابر اين لطف الهى كه آنان را از نابودى نجات داد از آنها مى خواهد كه صاحب آن خانه مقدس را پرستش ‍ كنند:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم *ِلِإ يلافِ قُرَيْشٍ * إ يلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ * فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ * الَّذي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (67)
به نام خداوند رحمتگر مهربان . براى الفت دادن قريش . الفتشان هنگام كوچ زمستان و تابستان ، [خدا پيلداران را نابود كرد.] پس بايد خداوند اين خانه را بپرستند، همان [خدايى ] كه در گرسنگى غذايشان داد، و از بيم [دشمن ] آسوده خاطرشان كرد.
حمله فيل سواران در سال ولادت پيامبر اسلام (ص) (570م ) رخ داد و اين يكى از ((ارهاصات )) ولادت آن حضرت بود. منظور از ((ارهاصات )) وقايع غيرعادى است كه همزمان با تولد پيامبر اتفاق افتاد. مانند خاموش شدن آتشكده فارس و شكستن كنگره هاى ايوان مداين و مانند آن .(68) اين امر نظير حوادث غيرعادى است كه در زمان تولد حضرت موسى (ع) و عيسى (ع) اتفاق افتاد و در قرآن به آنها اشاره شده است .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۶, ۱۰:۳۳
نامها و لقبهاى پيامبر اكرم (ص)

در قرآن كريم از پيامبر اسلام با دو نفر با دو نام محمد و احمد و چندين صفت يا لقب ياد شده است : رسول ، نبى ، خاتم النبيين ، داعى ، شاهد، سراج ، مدثر، مزمل ، بشير، نذير و مانند آنها.
نام مبارك محمد در چهار مورد از قرآن كريم آمده است ؛ نخست :
ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليما(69)
محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست ، ولى فرستاده خدا و خاتم پيامبران است و خدا همواره بر هر چيزى داناست .
سه مورد ديگر: سوره آل عمران ، آيه 144، سوره محمد، آيه 2 و سوره فتح ، آيه 29.
اين نام در ميان عربها مشهور نبود و پيش از اسلام (ص) در ميان عربها كسى به نام محمد شناخته نشده است ؛ جز چند نفر كه پدرانشان خبردار شده بودند كه در حجاز پيامبرى بدين نام مبعوث خواهد شد و زمان او نزديك شده است . و آنها عبارت بودند از: محمد بن سفيان بن مُجاشع ، محمد جَشمى ، محمد الاُسيّدى ، محمد الفُقيمى .(70)
به گفته مورخان در دوران حاملگى آمنه بنت وهب (مادر پيامبر) به او الهام شده بود كه نام فرزند خود را محمد بگذارد و او در همان دوران نورى را ديده بود كه از او بيرون آمد و به وسيله آن كاخهاى بُصرا در شام ديده شد.(71) ابن هشام مى گويد: وقتى آمنه فرزندش را به دنيا آورد كسى را به دنبال عبدالمطلب فرستاد تا كودك را ببيند. وقتى عبدالمطلب آمد آمنه آنچه را كه در دوران باردارى ديده بود به او گفت ؛ از جمله اينكه به او فرمان داده شده كه كودك را محمد نام گذارى كند.(72)
بنابراين ، انتخاب نام محمد يك امر الهى بود و در روايتى از پيامبر خدا (ص) درباره دو نام محمد و احمد نقل شده كه فرمود: بدان سبب محمد ناميده شدم كه در زمين ستوده ام ؛ اما احمد، چون در آسمان پسنديده ام .(73) شايد منظور از اينكه آن حضرت در آسمان احمد نام دارد اين باشد كه اين نام در وحى بر پيامبران پيشين آمده است ؛ همان گونه كه در قرآن كريم نام احمد براى پيامبر اسلام (ص) در يك مورد از زبان عيسى بن مريم نقل شده و آن هنگامى بود كه مسيح آمدن پيامبرى پس از خود را به نام احمد به حواريون مژده داد.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۲۶, ۱۰:۳۳
وَ إِذْ قالَ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَني إِسْرائيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبين (74)

و هنگامى كه عيسى پسر مريم گفت : ((اى فرزندان اسرائيل ، من فرستاده خدا به سوى شما هستم ، تورات را كه پيش از من بوده تصديق مى كنم و به فرستاده اى كه پس از من مى آيد و نام او ((احمد)) است بشارتگرم .)) پس وقتى براى آنان ، دلايل روشن آورد، گفتند: ((اين سحرى آشكار است .))

پيامبر اسلام در زمان خود به دو نام احمد و محمد معروف بود و نام احمد در شعر شاعرانى كه آن حضرت را ستوده اند بارها آمده است .
چندين نفر از پيامبران پيشين داراى دو نام بودند كه در قرآن هر دو نام آنها ذكر شده است . يعقوب و اسرائيل ، يونس و ذوالنون ، عيسى و مسيح .

در انجيل هاى كنونى كه در دست است ، هرچند به نظر ما تحريف شده اند، اشارات روشنى درباره بشارت حضرت عيسى به آمدن پيامبرى به نام احمد وجود دارد. در انجيل يوحنا، باب 14، جمله 16، و باب 15، جمله 26، و موارد ديگر، مسيح از آمدن تسلى دهنده اى پس از خود خبر داده و پيروانش را به اطاعت او دعوت نموده است . بر طبق تحقيق زبان شناسان ، ((تسلى دهنده )) در انجيل فارسى ترجمه كلمه ((فارقليط)) عبرى است كه به معناى ستوده يا همان احمد است .(75)
دوران كودكى پيامبر اسلام (ص)

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۲۸, ۰۷:۲۴
دوران كودكى پيامبر اسلام (ص)
نخستين موضوع در دوران كودكى پيامبر (ص) كه قرآن بر آن تاءكيد دارد يتيم بودن آن حضرت است . هنگامى كه مادرش آمنه بنت وهب به او حامله بود، پدرش عبدالله بن عبدالمطلب از دنيا رفت و مادرش نيز در پنج يا شش ‍ سالگى آن حضرت در محلى به نام ((ابواء)) در نزديكى مدينه از دنيا رفت و بدين گونه آن حضرت از داشتن پدر و مادر محروم گرديد.
هر چند يتيم شدن يك كودك و محروميت او از مهر پدر و مادر، سخت ناگوار است ، براى روحهاى بزرگ چنين محروميتهايى بسيار سازنده است .
امام صادق (ع) فرمود: ((همانا خداوند متعال پيامبرش را يتيم كرد تا اطاعت هيچ كس بر گردن او نباشد.))(76) امام رضا (ع) فرمود: ((يتيم بودن پيامبر براى آن بود كه حق هيچ مخلوقى بر گردن او نباشد.))(77)
خداوند در قرآن با يادآورى يتيم بودن پيامبر تاءكيد مى كند كه خداوند خود سرپرستى او را به عهده گرفت و به او پناه داد:
أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَآوى (78)
مگر نه تو را يتيم يافت ، پس پناه داد؟
خداوند اين حالت را به عنوان نعمت خود به پيامبرش ياد مى كند و به راستى چه نعمتى بالاتر از اينكه كسى بدون واسطه در سرپرستى خداوند قرار گيرد و در پناه او باشد اين نوعى سرپرستى خاص بود و گرنه همه انسانها و موجودات در سرپرستى و قيوميت عام خداوند هستند. در روايتى از پيامبر خدا (ص) نقل شده كه فرمود: ((ادبنى ربى فاحسن تاءديبى : تاءديب مرا پروردگارم به عهده گرفت و نيكو تاءديبم نمود.))(79)
در ادامه همين آيه از دو حالت ديگر پيامبر كه نظير حالت يتيمى است ياد مى شود:
وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدى (80)
و تو را سرگشته يافت ، پس هدايت كرد؟
منظور از سرگردانى پيامبر حالت سرگشتگى ويژه افراد يتيم است . آن حضرت به عنايت پروردگار به خوبى آن مرحله را پشت سر نهاد و چنان نشد كه يتيمى و سرگشتگى باعث گمراهى او و رفتن به دنبال باطل باشد يا كارى كند كه مايه شرمسارى او در بزرگسالى باشد. اين است كه بعدها كه به پيامبرى مى رسد سابقه درخشان زندگى خود را به مشركان يادآورى مى كند:
ِ فَقَدْ لَبِثْتُ فيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُون (81)
قطعا پيش از [آوردن ] آن ، روزگارى در ميان شما به سر برده ام آيا فكر نمى كنيد؟
آنگاه مى فرمايد:
وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى (82)
و تو را تنگدست يافت و بى نياز گردانيد؟
شايد اين جمله اشاره به آشنايى و ازدواج پيامبر خدا با خديجه باشد. خديجه بانويى ثروتمند بود و پيش از ازدواج با پيامبر، آن حضرت را امين اموال تجارى خود كرده بود و پس از ازدواج هم تمام ثروت خود را در اختيار آن حضرت گذاشت و پيامبر پس از بعثت از اين ثروت در راه تبليغ اسلام استفاده مى كرد. پيامبر پس از خديجه همواره از وى به نيكى ياد مى كرد و مى فرمود: او در حالى مرا تصديق كرد كه مردم تكذيب مى كردند و او در حالى كه مردم مرا محروم مى كردند با مال خود با من مواسات مى كرد.(83)

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۲۸, ۰۷:۲۵
پيامبر درس نياموخته
پيامبر خدا در دوران كودكى و جوانى هرگز نزد استادى درس نخواند و خواندن و نوشتن نياموخت و اين شايد يكى از عنايتهاى خاص خداوند بود كه وقتى آيات بلند قرآنى را بر مردم بخواند، كسى نپندارد كه او اين مطالب را از پيش خود ساخته يا از كتابها آموخته است . گفته اند در آن زمان در تمام قريش تنها هفده نفر بودند كه خواندن و نوشتن مى دانستند.(84)
در چندين آيه پيامبر خدا ((اُمى )) خوانده شده و او كسى است كه درس نخوانده و از كتاب و قلم بيگانه است . ((امى )) برگرفته از ((ام )) به معناى مادر است ؛ يعنى بر اصل ولادت خود از مادر باقى مانده و چيزى نياموخته است . به اعتقاد برخى از ((امت )) است ؛ يعنى مردم عادى كه خواندن و نوشتن نمى دانند:
فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذي يُؤْمِنُ بِاللّه (85)
پس به خدا و فرستاده او - كه پيامبر درس نخوانده است كه به خدا ايمان دارد - بگرويد.
هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُم ...(86)
اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت .
بعضى گفته اند اُمى نه به معناى درس نياموخته بلكه به معناى اهل مكه است . چون يكى از نامهاى مكه ((ام القرى )) است و در نسبت به آن امّى گفته مى شود؛ ولى اين سخن نادرست است . زيرا اولا بر طبق قاعده ادبى در نسبت به يك اسم عَلَم مركب كه از دو كلمه تشكيل شده كلمه دوم در نظر گرفته مى شود. بنابراين در نسبت به ام القرى بايد قروى گفته شود. دوم : در قرآن به كسانى از يهود كه سواد نداشتند امّى گفته شده است ، در حالى كه آنان اهل مكه نبودند:
وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاّ أَمانِي (87)
و [بعضى ] از آنان بى سوادانى هستند كه كتاب [خدا] را جز خيالات خامى نمى دانند، و فقط گمان مى برند.
اگر آن حضرت خواندن و نوشتن مى دانستند پيروان باطل درباره حقيقت او و آياتى كه مى خواند ترديدهايى مطرح مى كردند قرآن در اين باره مى فرمايد:
وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُون (88)
و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى خواندى و با دست [راست ] خود [كتابى ] نمى نوشتى ، و گرنه باطل انديشان قطعا به شك مى افتادند.

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۲۸, ۰۷:۲۶
از نظر تاريخى هرگز رخ نداد كه پيامبر در طول عمر خود چيزى بنويسد. او براى نوشتن قرآن يا نامه ها و پيامهاى خود نويسندگانى ويژه داشت حتى در مواردى نقل شده كه كاتب آن حضرت چيزى را نوشته و كلمه اى مورد اختلاف واقع شده و حضرت فرموده دست مرا روى آن كلمه بگذاريد؛ مانند پيمان نامه ميان او و بنى ثقيف درباره ربا كه بايد بنى ثقيف از آن پرهيز مى كردند. چون در اين باره اختلاف شد حضرت فرمود: دست مرا روى آن كلمه (ربا) بگذاريد. وقتى گذاشتند آيه مربوط به حرمت ربا را تلاوت نمود و آن را پاك كرد.(89)
همچنين در صلح حديبيه كه على بن ابى طالب (ع) صلح نامه ميان پيامبر و مشركان را نوشت مشركان به نوشتن عبارت ((رسول الله )) در كنار محمد اعتراض كردند و گفتند: بايد اين عبارت پاك شود، ما محمد را پيامبر نمى شناسيم . على (ع) گفت : من نمى توانم اين كلمه را پاك كنم . پيامبر فرمود: انگشت مرا روى آن كلمه بگذار تا من خودم پاك كنم .(90)
از طرفى مى دانيم كه در روزهاى آخر عمر پيامبر (ص) وقتى آن حضرت در بستر بيمارى بود و گروهى از اصحاب هم نزد او بودند، فرمود: كاغذ و قلمى بياوريد تا چيزى بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد. يكى از حاضران از اين كار جلوگيرى كرد و با جسارت تمام گفت : او هذيان مى گويد!(91)
بعضى اين رويداد را دليل بر آن دانسته اند كه پيامبر خود مى توانست بنويسد؛ در صورتى كه اين امر هرگز نمى تواند دليل آن باشد چون هدف پيامبر نوشته شدن وصيت نامه بود و بر طبق معمول آن را يكى از كاتبان مى نوشت و اينكه نوشتن را به خود نسبت مى دهد بدان سبب است كه بزرگان معمولا كار كارگزاران را به خود نسبت مى دهند.

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۲۸, ۰۷:۲۷
ديدار با بحيراى راهب

پيامبر خدا (ص) در سن نُه تا سيزده سالگى در يكى از سفرهاى تجارتى تابستانى قريش در حدود سال 583 ميلادى همراه عمويش ابوطالب با كاروانى به شام مسافرت كرد. وقتى كاروان به نزديكى شهر بُصرا رسيد، راهبى كه آنجا در صومعه اش زندگى مى كرد، متوجه شد كه ابرى پيوسته بر سر يكى از كاروانيان سايه افكنده يا شاخه درخت سايه خود را بر او مى گستراند.
راهب مسيحى كه نامش ((بحيرا)) بود، از همه كاروانيان دعوت كرد مهمان او باشند، آنها پذيرفتند، اما محمد (ص) را كه كودكى كوچك تر از همه بود جا گذاشتند. بحيرا در ميان مهمانانش آنچه را مى جست ، نيافت ؛ يعنى كسى كه چهره اش در كتابها به عنوان آخرين پيامبر ترسيم شده بود. از آنها پرسيد كه آيا آنها همگى آمده اند؟ وقتى فهميد يكى از آنها نيامده بر آمدن او تاءكيد كرد. وقتى آن بزرگوار آمد مدتى به چهره وى نگاه كرد و او را به لات و عزى سوگند داد كه به سؤ الاتش به درستى پاسخ دهد. حضرت فرمود كه هرگز دروغ نگفته و از لات و عزى نفرت دارد. سپس راهب سؤ الاتى كرده و پاسخ شنيد و از مهر نبوت پرسيد و آن را ديد. دستى بر آن كشيد. آن گفتگو و مهر نبوت او را مطمئن كرد كه اين كودك همان پيامبر موعود است .
راهب ابوطالب را خواست و از او پرسيد: با اين كودك چه نسبتى دارى ؟ ابوطالب گفت : او پسر من است . راهب گفت : نبايد پدر او زنده باشد. ابوطالب گفت : او پسر برادر من است . راهب گفت : پدر او چه شده ؟ ابوطالب گفت : وقتى مادرش به او حامله بود پدرش از دنيا رفت . راهب گفت : درست است . آنگاه به ابوطالب هشدار داد كه پسر برادرش را از شرّ يهود حفظ كند كه او به رسالتى بس بزرگ خواهد رسيد.(92)
يكبار ديگر هم پيامبر خدا با راهبى در بصرا ملاقات كرده و اين بار در جوانى و همراه با كاروان تجارتى خديجه و در كنار ميسره غلام خديجه بود. پيامبر در كنار درختى در نزديكى دير راهب نشسته بود كه راهب از ميسره پرسيد: اين شخص كيست ؟ او گفت : مردى از قريش است . راهب گفت : زير اين درخت جز پيامبر نمى نشيند.(93) در ملاقات دوم نام راهب در بيشتر منابع ذكر نشده (94) و معلوم نيست كه همان راهب قبلى يا راهب ديگرى بوده است .

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۲۸, ۰۷:۲۹
اين ملاقاتها بهانه اى شد كه بعضى از معاندان و مخالفان اسلام پس از بعثت پيامبر و نزول آيات قرآنى ، پيامبر را متهم كنند كه او مطالب خود را از راهبان دير بصرا فراگرفته و البته غير از اين راهب كسان ديگرى را هم به عنوان معلمان موهوم پيامبر معرفى مى كردند تا از ارزش و عظمت آيات قرآنى بكاهند و اين تهمت بعدها هم از سوى مسيحيان تكرار شد و در طول تاريخ ، همواره آن را مطرح كردند و كتابى به نام مكاشفه بحيرا جعل كردند و آن را به راهب عصر پيامبر نسبت دادند و اين موضوع را در آن گنجاندند.(95)
رويداد ملاقات پيامبر با راهب در قرآن ذكر نشده ولى تهمتهاى دشمنان اسلام و موضوع تعيين معلم براى پيامبر (ص) در قرآن كريم ياد شده است :
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبين (96)
و نيك مى دانيم كه آنان مى گويند: ((جز اين نيست كه بشرى به او مى آموزد.)) [نه چنين نيست ، زيرا] زبان كسى كه [اين ] نسبت را به او مى دهند غير عربى است و اين [قرآن ] به زبان عربى روشن است .
وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هَذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُون (97)
و كسانى كه كفر ورزيدند، گفتند: ((اين [كتاب ] جز دروغى كه آن را بر بافته [چيزى ] نيست ، و گروهى ديگر او را بر آن يارى كرده اند.))
دين پيامبر خدا (ص) پيش از بعثت
شك نيست كه پيامبر گرامى اسلام (ص) پيش از آنكه در چهل سالگى به پيامبرى برسد، خداشناس و اهل عبادت بود. آنچه مورد پرسش است اينكه آن حضرت در آن دوران چه دينى داشت و به محتواى كدام دين عمل مى كرد؟
قرآن كريم در اين باره پاسخ مى دهد:
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإ يمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدي إِلى صِر اطٍ مُسْتَقيم (98)
و همين گونه ، روحى از امر خودمان به سوى تو وحى كرديم . تو نمى دانستى كتاب چيست و نه ايمان [كدام است ؟] ولى آن را نورى گردانيديم كه هر كه از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مى نماييم ، و به راستى كه تو به خوبى به راه راست هدايت مى كنى .

یوسف
۱۳۹۳/۰۸/۲۸, ۰۷:۳۲
به نظر مى رسد كه پيامبر اسلام (ص) در دوران پيش از بعثت از شريعت ابراهيم پيروى مى كرد و در آن زمان افرادى كه در مكه خداشناس بودند خود را حنيف و پيرو آيين ابراهيم مى دانستند و حنيف يعنى كسى كه دين درستى دارد.(109) و اين لقب دين ابراهيم است . در قرآن هم آيين ابراهيم دين حنيف معرفى شده است و جالب اينكه به پيامبر اسلام (ص) دستور داده شده كه از آيين پدرش ابراهيم پيروى كند و از زبان پيامبر نقل شده كه من پيرو دين حنيف ابراهيم هستم :
ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكين (110)
سپس به تو وحى كرديم كه : ((از آيين ابراهيم حق گراى پيروى كن ، [چرا كه ] او از مشركان نبود)).
قُلْ إِنَّني هَداني رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ ديناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكين (111)
بگو: ((آرى ! پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده است : دينى پايدار، آيين ابراهيم حق گراى ! و او از مشركان نبود.))
بر طبق اين آيات پيروى پيامبر اسلام (ص) از آيين توحيدى و پاك ابراهيم نه تنها براى او نقص نبود، كه به آن افتخار مى كند.
دين ابراهيم ريشه اسلام و پيامبر اسلام (ص) تكميل كننده دين اوست :
ْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمّاكُمُ الْمُسْلِمين ...(112)
و در دين بر شما سختى قرار نداده است . آيين پدرتان ابراهيم [نيز چنين بوده است ] او بود كه قبلا شما را مسلمان ناميد.


يهود و پيامبر موعود.......

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۳۰, ۰۸:۱۴
يهود و پيامبر موعود

پيش از بعثت پيامبر اسلام (ص) دانشمندان يهود به استناد كتابهايى كه در اختيارشان بود، نزديك بودن بعثت پيامبرى را در مكه پيش بينى مى كردند. قوم يهود، يهود را از برانگيخته شدن پيامبر موعود آگاه كرده بودند و با توجه به همين پيش بينى ها بود كه هرگاه ميان قوم يهود و مشركان مكه درگيرى رخ مى داد يهودى ها به مشركان مى گفتند: به زودى پيامبرى در مكه مبعوث خواهد شد و جبهه توحيد و خداشناسى به وسيله او بر جبهه شرك غلبه خواهد كرد. بدين گونه آنها از پيروزى نزديك خود بر مشركان سخن مى گفتند.
ابن هشام (117) از چند تن از اهل مكه نقل مى كند كه گفته اند: ما اهل شرك و بت پرستى بوديم و يهود اهل كتاب . آنها دانشى داشتند كه ما نداشتيم . همواره ميان ما درگيرى بود و هر گاه ما كارى مى كرديم كه خوشايند آنان نبود، به ما مى گفتند: زمان آمدن پيامبرى نزديك شده است و ما همراه با او با شما خواهيم جنگيد و شما را مانند كشته شدن عاد و ارم خواهيم كشت . ما اين سخن را بارها از آنان شنيده بوديم ، اما چون خداوند پيامبرش را مبعوث كرد ما او را كه به سوى خدا دعوت مى كرد، اجابت نموديم و دانستيم كه او همان است كه يهود به ما وعده مى دادند. ما به سوى او پيشى گرفتيم و به او ايمان آورديم ، ولى يهود به او كفر ورزيدند و اين آيه از سوره بقره درباره ما و آنان نازل شده است :
وَ لَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرين (118)
و هنگامى كه از جانب خداوند كتابى كه مؤ يد آنچه نزد آنان است برايشان آمد، و از ديرباز [در انتظارش ] بر كسانى كه كافر شده بودند پيروزى مى جستند؛ ولى همين كه آنچه [كه اوصافش ] را مى شناختند برايشان آمد، انكارش كردند. پس لعنت خدا بر كافران باد.
الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَريقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُون (119)
كسانى كه به ايشان كتاب داده ايم ، همان گونه كه پسران خود را مى شناسند، او [=محمد] را مى شناسند؛ و مسلما گروهى از ايشان حقيقت را نهفته مى دارند، و خودشان [هم ] مى دانند.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۳۰, ۰۸:۱۴
البته تنها شمار اندكى از يهوديان در سايه همين آگاهى ها به پيامبر اسلام (ص) ايمان آوردند. ابن هشام علت مسلمان شدن چند تن از يهود بنى قريظه را چنين مى آورد كه دو سال پيش از بعثت پيامبر، يك مرد يهودى به نام ابن هيبان از شام به مدينه آمد. او مردى عابد و زاهد و حاجت روا بود. وقتى مرگ او فرا رسيد و دانست كه به زودى خواهد مرد، به يهوديان گفت : اى گروه يهود، مى دانيد كه چرا من از سرزمين خرّم (شام ) به سرزمين قحطى (حجاز) آمدم ؟ گفتند: خودت بهتر مى دانى . گفت : به اين سرزمين آمدم و در انتظار ظهور پيامبرى بودم كه زمان او نزديك شده است و اين شهر محل هجرت اوست . اميدوار بودم كه مبعوث شود و من از او پيروى كنم . اى قوم يهود، بر او پيشى نگيريد.
چون پيامبر اسلام مبعوث شد (و به مدينه هجرت كرد) و يهود بنى قريظه را محاصره نمود، جوانانى كه سخنان ابن هيبان را شنيده بودند، گفتند: اى بنى قريظه ، به خدا سوگند كه او همان پيامبرى است كه ابن هيبان از او خبر داده بود. آنها گفتند: او نيست . جوانان گفتند: به خدا اوست و همان صفت را دارد و مسلمان شدند و جان و مال و خانواده خود را نجات دادند.(120)
قرآن كريم در مقايسه اين دو گروه از يهود - گروهى كه اسلام آوردند و گروه كثيرى كه از پذيرش اسلام سر بر تافتند - مى فرمايد:
لَيْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ آياتِ اللّهِ آناءَ اللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ * يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ أُولئِكَ مِنَ الصّالِحين (121)
[ولى همه آنان ] يكسان نيستند. از ميان اهل كتاب ، گروهى درستكردارند كه آيات الهى را در دل شب مى خوانند و سر به سجده مى نهند. به خدا و روز قيامت ايمان دارند؛ و به كار پسنديده فرمان مى دهند و از كار ناپسند باز مى دارند؛ و در كارهاى نيك شتاب مى كنند، و آنان از شايستگانند.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۳۰, ۰۸:۱۵
كهانت و پايان يافتن آن با بعثت پيامبر (ص)

پيش از بعثت پيامبر اسلام (ص) كسانى به عنوان كاهن و جادوگر و غيبگو بودند كه مردم در مشكلات خود به آنها مراجعه مى كردند و از آنها راهنمايى مى خواستند. آنها مدعى بودند كه از عالم غيب خبر دارند و مى توانند از اسرار پنهانى مردم خبر دهند يا آينده ايشان را پيشگويى كنند.(122)
ابن سينا درباره كهانت مى گويد: گاهى برخى از طبايع از برخى از كارها استفاده كنند. كه به سبب آن ، حس و خيال دچار حيرت و ايستايى ، و نيروى دريافت كننده غيب مستعد مى شود. خبردادن اينان از غيب گاهى برگرفته از ظن قوى و گاهى نيز شبيه به خطابى از يك جن يا هاتف غيبى است و گاهى هم به صورت ديدن روياروى با چشم است ؛ به گونه اى كه صورت غيب را مشاهده مى كند.(123) ابن خلدون معتقد است كه كهانت از خواص نفس انسانى است و نفس انسانى اين استعداد را دارد كه از بشر بودن خود بگلسد و به روحانيت كه بالاتر از بشريت است برسد؛ كه نمونه اعلاى آن پيامبران هستند كه بدون اكتساب و كمك گرفتن از كارهاى بدنى در يك چشم به هم زدن به آن مى رسند. گروه ديگرى هم هستند كه با پيامبران تفاوت اساسى دارند ولى با تحريك قوه عقلى و حركت فكرى به كارهاى محسوس يا خيالى ... متشبث مى شوند و اين مبداء كهانت است . با اين كارها قوه خيالى آنها قوى و مانند آينه اى مى شود كه در آن جزييات را مى بينند و اينان هرگز به مرحله آنان در ادراك معقولات نمى رسند. چون وحى آنها وحى شيطان است .(124)
ابن ميثم بحرانى كهانت را نوعى اطلاع از امور غيبى معرفى مى كند، ولى آن را بسيار ضعيف مى داند. به عقيده او كاهن مطالب خود را گاهى از ظن قوى و گاهى به وسيله ارتباط با جن و با صدايى كه صاحب آن ديده نمى شود، القا مى كند.(125)

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۳۰, ۰۸:۱۶
در كتب لغت هم كهانت را نوعى خبردادن از غيب ، پيش گويى ، ارتباط با شياطين و جن و فالگيرى و مانند آن تعريف كرده اند.
البته كهانت ، مخصوص مكه در عصر پيش از بعثت پيامبر نيست . مسعودى از كاهنان پس از طوفان نوح كه در مصر بودند و ادعاى خبر دادن از غيب را داشتند گزارشهايى ارائه كرده است .(126) همچنين وى در كتاب ديگرش ‍ از وجود كهانت در ميان حكماى يونان و روم خبر مى دهد. گويا آنها مدعى بودند كه علم غيب را از صفاى نفس پيدا كرده اند و برخى هم ادعاى ارتباط با جن را داشتند. مسعودى مى نويسد هيچ امتى نبود مگر آنكه ميان آن كاهنانى وجود داشتند و فلاسفه يونان كهانت را رد نمى كردند و ميان آنان معروف بود كه فيثاغورث به خاطر صفاى نفس و تجرد آن از غيب خبر دارد.(127)
در آستانه بعثت پيامبر اسلام در مكه و يمن كاهنان بسيارى وجود داشتند كه مورد مراجعه مردم بودند. آنها ادعا مى كردند كه با جنيان رابطه دارند و جنيان اخبار غيبى را از آسمان مى گيرند و به آنها مى رسانند و هر كدام از كاهنان ، جنّ مخصوص داشتند كه به او تابع جنّى مى گفتند كه از آسمانها اخبار را شنود مى كرد و آن را در اختيار كاهن قرار مى داد. با بعثت پيامبر اسلام (ص) جنيان از دسترسى به آسمان و اخبار غيبى منع شدند و كاهنان نتوانستند به آن اخبار دسترسى پيدا كنند.
امام صادق (ع) در پاسخ به سوالى درباره كهانت فرمود: كهانت در جاهليت بود و در هر فاصله زمانى ميان پيامبران به وجود مى آمد. كاهن به منزله حاكمى بود كه مردم در كارهايى كه برايشان مشتبه مى شد به آنان رجوع مى كردند و آنان نيز از كارهايى كه رخ مى داد، خبر مى دادند و اين از راههاى گوناگونى بود: تيزى چشم ، ذكاوت قلب ، وسوسه نفس ، فتنه روح به كمك چيزى كه به قلب آنها افكنده مى شد. چون شيطان حوادث زمين را مى دانست و به كاهن القا مى كرد و آنچه در منازل و اطراف اتفاق مى افتاد، به او خبر مى داد و اخبار آسمان را شياطينى با نشستن در جايگاههايى شنود مى كردند. آنها آن زمان از اين كار منع نمى شدند و با شهاب سنگها تيرباران نمى شدند.(128)
اين كاهنان در هر مشكلى اظهار نظر مى كردند و مردم درمان هر دردى را نزد آنها مى دانستند. كاهنان جملاتى مبهم ولى داراى سجع و قافيه مى گفتند كه به هر چيزى تاءويل مى شد. پيش از بعثت پيامبر اسلام (ص) كاهنان بسيارى وجود داشتند كه ((سطيح )) و ((شقّ))(129) از همه معروف ترند. سطيح بدنى نرم داشت و چون سفره جمع مى شد و ((شقّ)) تقريبا نصف بدن انسان را داشت و يك دست و يك پا و يك چشم داشت . اينان مدعى بودند كه با جنّيان رابطه دارند و از طريق آنها از آينده خبر مى دهند.(130)

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۳۰, ۰۸:۱۶
ابن الروض شاعر عرب گفته است :


لك راءى كانه راءى شقّ


و سطيح قريعى الكهان (131)


كار بدين گونه بود تا اينكه خداوند حضرت محمد (ص) را به پيامبرى مبعوث كرد با بعثت آن حضرت درهاى آسمان به روى جنيان بسته شد و آنان نتوانستند در آن جايگاههاى خاص قرار گيرند و اسرار غيب را شنود كنند(132) و به كاهنان وابسته خود برسانند و كاهنان و جنيان دانستند كه حادثه بزرگى اتفاق افتاده است . پس از بعثت پيامبر (ص) هرگاه يكى از جنيان به آسمان نزديك مى شد تا شنود كند شهابهايى از آسمان به سوى آنها پرتاب مى شد و آنها نمى توانستند به آسمان نزديك شوند.
قرآن كريم اين موضوع را از زبان جنيان چنين نقل مى كند:
وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً * وَ أَنَّهُمْ ظَنُّوا كَما ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَبْعَثَ اللّهُ أَحَداً * وَ أَنّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَديداً وَ شُهُباً * وَ أَنّا كُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الاْنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً * وَ أَنّا لا نَدْري أَ شَرٌّ أُريدَ بِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَمْ أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَدا(133)
و مردانى از آدميان به مردانى از جن پناه مى بردند و بر سركشى آنها مى افزودند. و آنها [نيز] آن گونه كه [شما] پنداشته ايد، گمان بردند كه خدا هرگز كسى را زنده نخواهد گردانيد. و ما بر آسمان دست يافتيم و آن را پر از نگهبانان توانا و تيرهاى شهاب يافتيم و در آسمان براى شنيدن ، به كمين مى نشستيم ، [اما] اكنون هركه بخواهد به گوش باشد، تير شهابى در كمين خود مى يابد. و ما[درست ] نمى دانيم كه آيا براى كسانى كه در زمينند خواسته شده يا پروردگارشان برايشان هدايت خواسته است ؟
از اين آيات و آيات ديگر چنين بدست مى آيد كه شياطين و جنيان در گذشته از آسمان خبرهايى كسب مى كردند و در اختيار مردانى از جنس بشر مى گذاشتند؛ ولى پس از نزول قرآن از اين كار منع شدند و اگر كسى از آنان در صدد خبرگيرى از آسمان بود، آتش او را مى سوزاند و به وسيله شهاب يا تيرهاى آسمانى مورد هدف قرار مى گرفت و بدين گونه ارتباط آنها با آسمان قطع شد.
در اين باره به دو آيه ديگر توجه فرماييد:
وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنّاها لِلنّاظِرينَ * وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجيمٍ * إِلاّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبين (134)
و به يقين ، ما در آسمان برجهايى قرار داديم و آن را براى تماشاگران آراستيم . و آن را از هر شيطان رانده شده اى حفظ كرديم . مگر آن كس كه دزديده گوش فرا دهد كه شهابى روشن او را دنبال مى كند.
إِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِبِ * وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ * لايَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ * دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ * إِلاّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِب (135)
ما آسمان اين دنيا را به زيور اختران آراستيم و [آن را] از هر شيطان سركشى نگاه داشتيم . [به طورى كه ] نمى توانند به انبوه [فرشتگان ] عالم بالا گوش ‍ فرادهند، و از هر سوى پرتاب مى شوند. با شدت به دور رانده مى شوند، و برايشان عذابى دايم است . مگر كسى كه [از سخن بالاييان ] يكباره استراق سمع كند، كه شهابى شكافنده از پى او مى تازد.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۳۰, ۰۸:۱۷
در روايتى از امام صادق (ع) تصريح شده كه شيطان پيش از تولد پيامبر اسلام (ص) به آسمانها رفت و آمد مى كرد، ولى پس از تولد آن حضرت از آسمانها منع شد و از آن پس شياطين به وسيله ستارگان تيرباران مى شوند.(136)
هنوز علم بشر به اين حقيقت پى نبرده كه شهابهاى آسمانى همان شهابهايى است كه به سوى شياطين به هنگام استراق سمع پرتاب مى شد.
از ظاهر آيات و روايات معلوم مى شود كهانت كه به پشتوانه جنيان انجام مى گرفت پس از تولد يا بعثت و نزول قرآن باطل شد و اين وضع همچنان ادامه دارد و كاهنان هرگز نخواهند توانست كارى كنند؛ ولى ابن خلدون باطل شدن كهانت را براى هميشه نمى پذيرد. او مى گويد: دليلى بر آن نداريم . چون همان گونه كه علوم كاهنان ممكن است از شياطين باشد چه بسا از نفوس خودشان باشد ديگر اين كه قطع رابطه با آسمان در زمان نبوت بود شايد بعد از آن پايان پذيرفته باشد زيرا اين چيزها در زمان نبوت خاموش مى شود، همان گونه ستارگان و چراغها با وجود طلوع آفتاب خاموش به نظر مى رسند. نبوت نور بزرگى است كه هر نورى با وجود آن پنهان مى شود. سپس از بعضى از حكما نقل مى كند كه كهانت همواره پيش ‍ از بعثت يك پيامبر پيدا مى شود، سپس قطع مى شود.(137)
در روايتى كه پيش از اين نقل كرديم نيز امام صادق (ع) فرمود: كهانت در دوران جاهليت بود و در هر فاصله زمانى ميان پيامبران ، به وجود مى آمد.(138) اين بيان سخن آن حكيم را تاءييد مى كند.
و اما اينكه آيا كهانت به كلى باطل شده است يا نه ، سخن ابن خلدون درست به نظر مى رسد. چون كهانت همان گونه كه در روايت امام صادق (ع) نقل كرديم تنها از جنيان نيست بلكه گاهى از تيزهوشى و ذكاوت قلب است و مى توان گفت : اين نوع كهانت باطل نشده است و اين كه در اسلام كهانت كارى ناروا معرفى شده و كسى كه به آن مشغول شود مورد لعن قرار گرفته ، دليل بر امكان كهانت پس از اسلام است . شيخ مرتضى انصارى نيز نظرى مشابه نظر ابن خلدون دارد و كهانت را تركيبى از اخبار جنيان و فطانت روح كاهن مى داند و مى گويد: منظور از اين كه كهانت قطع شده ، كهانت كامل است .(139) يعنى كهانتى كه از طريق جن و فطانت هر دو باشد.
درباره حرمت كهانت روايات متعددى نقل شده است كه از جمله آنهاست روايت امام صادق (ع) كه فرمود:
مَنْ تَكَهَّنَ أَوْ تُكُهِّنَ لَهُ فَقَدْ بَرِئَ مِنْ دِينِ مُحَمَّدٍ (ص)(140)
هر كس كهانت كند يا براى او كهانت شود، از دين محمد (ص) بيرون مى رود.
مشركان مكه كه با سخنان كاهنان آشنايى داشتند، با شنيدن آيات قرآن ، پيامبر را گاهى شاعر و گاهى كاهن ناميدند. قرآن اين تهمت را چنين رد مى كند:
وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ * وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَليلاً ما تَذَكَّرُون (141)
و آن گفتار شاعرى نيست [كه ] كمتر [به آن ] ايمان داريد و نه گفتار كاهنى [كه ] كمتر [از آن ] پند مى گيريد.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۸/۳۰, ۰۸:۱۸
فصل چهارم : از بعثت تا هجرت پيامبر اسلام (ص)


در اين دوره از تاريخ اسلام كه سيزده سال طول كشيد رخدادهاى گوناگونى به وقوع پيوست كه در قرآن به برخى از آنها اشاره شده است و ما بدانها خواهيم پرداخت و از يادكرد رخدادهايى كه در قرآن به آنها اشاره نشده ، خوددارى مى كنيم .


آغاز وحى

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۰۱, ۱۳:۳۱
آغاز وحى
سالها بود كه حضرت محمد (ص) گاه و بيگاه از غوغاى شهر مكه مى گريخت و به غار حرا در كنار مكه مى رفت و با خداى خود خلوت مى كرد و به عبادت مى پرداخت ؛ تا اينكه در شب مباركى (142) در چهل سالگى آن جناب اراده خداوند بر اين تعلق گرفت كه آن حضرت را به پيامبرى برگزيند و ماءموريت هدايت و رهبرى جامعه بشرى را به او واگذار كند. در آن شب بود كه براى نخستين بار حضرت محمد (ص) مخاطب جبرئيل شد و فرشته وحى پيام الهى را به او ابلاغ كرد.
ماجراى ملاقات پيامبر با جبرئيل در غار حرا كه نخستين بار اتفاق افتاد، به صورتهاى مختلف نقل شده و ما اكنون آنچه ابن هشام از زبان خود پيامبر نقل كرده است ، مى آوريم .(143)
پيامبر در غار حرا بود و آن شبى كه خداوند در آن پيامبرش را به رسالت خود گرامى داشت و لطف خود را بر بندگان شامل نمود، فرا رسيد و جبرئيل به فرمان خداوند فرود آمد. پيامبر خدا (ص) مى فرمايد: جبرئيل نزد من آمد و من خوابيده بودم و نوشته اى در پارچه اى از ديبا آورد و گفت : بخوان . گفتم چه بخوانم ؟ او مرا فشار داد، به گونه اى كه گمان مرگ بردم . سپس رهايم ساخت و گفت : بخوان . گفتم چه بخوانم ؟ پس باز فشارم داد كه پنداشتم مرگم فرا رسيد0 است . سپس رهايم ساخت و گفت : بخوان . گفتم چه بخوانم ؟ باز همان حالت براى سومين بار تكرار شد؛ تا اينكه جبرئيل گفت :
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَم (144)
بخوان به نام پروردگارت كه آفريد انسان را از علق آفريد. بخوان ، و پروردگار تو كريمترين [كريمان ] است . همان كس كه به وسيله قلم آموخت . آنچه را كه انسان نمى دانست [بتدريج به او] آموخت .
پس من آن را خواندم و تمام شد و جبرئيل رفت و من از خواب برخاستم ، در حالى كه گويا كتابى بر دلم نوشته شده است . از غار بيرون شدم . وقتى به ميان كوه رسيدم ، صدايى از آسمان شنيدم كه مى گفت : اى محمد، تو پيامبر خدا هستى و من جبرئيل هستم . سرم را به سوى آسمان بالا بردم تا بنگرم ، كه جبرئيل را به صورت مردى ديدم كه پاهايش را در افق آسمان گذاشته بود و مى گفت : اى محمد، تو پيامبر خدا هستى و من جبرئيل . من همچنان به او مى نگريستم و پس و پيش نمى رفتم و صورتم را در افقهاى آسمان مى گردانيدم و هيچ كجا نمى نگريستم ، مگر اينكه او را آنجا مى ديدم ؛ تا اينكه او رفت و من هم به سوى خانواده ام رفتم .

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۰۱, ۱۳:۳۳
چنانچه نقل كرديم در آغاز نزول وحى جبرئيل سه بار پيامبر را فشار سختى داد. شايد اين مطلب اشاره به منزلت و هيبت وحى باشد. بعدها نيز وقتى به پيامبر وحى نازل مى شد گاهى از خود بيخود مى شد و غرق عرق مى گشت و حالتى شبيه بيهوشى بر او پديد مى آمد.(145)
قرآن كريم نيز در آيه اى از منزلت و هيبت وحى چنين بيان مى كند:
إِنَّا سَنُلْقي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلا(146)
به زودى بر تو گفتارى گرانبار القا مى كنيم .
به هر حال با نزول پنج آيه نخست سوره علق بعثت آن حضرت آغاز شد و روز بعد كه پيامبر لباسى به خود پيچيده و خوابيده بود، براى بار دوم جبرئيل نازل شد و آياتى از سوره مدثر را آورد:(148)
يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ * وَ رَبَّكَ فَكَبِّر(149)
اى كشيده رداى شب بر سر، برخيز و بترسان و پروردگار خود را بزرگ دار.
مراحل سه گانه دعوت....

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۲, ۰۸:۰۰
مراحل سه گانه دعوت
پيامبر اسلام (ص) پس از بعثت ماءموريت خود را به تدريج و در سه مرحله انجام داد:
الف ) دعوت پنهانى
پيامبر تا سه سال دعوت خود را آشكار نكرد. چون زمينه براى آن فراهم نشده بود و به طور مخفيانه با كسانى كه آمادگى داشتند ملاقات مى كرد و آنان را به اسلام دعوت مى نمود و به تدريج افراد متعددى اسلام را پذيرفتند. نخستين كسى كه اسلام را پذيرفت خديجه همسر آن حضرت بود و نخستين مردى كه مسلمان شد على بن ابى طالب (ع) بود.(150)
خداوند در قرآن كريم از اين افراد به عنوان پيشاهنگان در اسلام ياد مى كند كه به مقام قرب الهى رسيده اند:
وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ * في جَنَّاتِ النَّعيم (151)
و سبقت گيرندگان مقدمند؛ آنانند همان مقربان [خدا]، در باغستانهاى پرنعمت .(152)
در اين مرحله پيامبر و مسلمانان كه گروه اندكى بودند، دين خود را از مشركان مكه پنهان مى كردند و حتى نمازهاى خود را مخفيانه مى خواندند. در تواريخ نقل شده كه در آغاز اسلام هنگامى كه وقت نماز مى رسيد، پيامبر به يكى از دره هاى مكه مى رفت و على بن ابى طالب نيز به دور از خويشان ، با او همراه بود و پس از اتمام نماز برمى گشتند؛ تا اينكه زيد بن حارثه مسلمان شد و او نيز با پيامبر و على نماز مى خواند.(153)

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۲, ۰۸:۰۰
ب ) دعوت خويشاوندان

از آغاز بعثت تا سه سال دعوت پيامبر اسلام (ص) مخفيانه بود؛ تا اينكه از سوى خداوند ماءموريت يافت به طور آشكار به تبليغ اسلام بپردازد. پيش از دعوت عمومى ماءمور شد نخست خويشاوندان خود را تبليغ كند، اين ماءموريت به صورت زير به آن حضرت ابلاغ شد:
وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ * وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنين (154)
و خويشان نزديكت را هشدار ده و براى آن مؤمنانى كه تو را پيروى كرده اند، بال خود را فرو گستر.
مورخان و مفسران گفته اند وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر خدا (ص) خويشان خود را جمع و رسالت خود به آنان اظهار نمود.
تفصيل اين رويداد در كتابهاى تاريخى و تفسيرى با تفاوتهاى اندكى نقل شده و ما خلاصه اى از آن را از تاريخ طبرى نقل مى كنيم :
پيامبر خدا (ص) پس از نزول آيه وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ به على بن ابى طالب (ع) دستور داد غذايى از ران گوسفند و شير تهيه كند و فرزندان عبدالمطلب را جمع كند. على (ع) مى گويد: من دستور پيامبر را انجام دادم و آنان را كه حدود چهل نفر بودند، از جمله عموهاى پيامبر، ابوطالب ، حمزه ، عباس و ابولهب را دعوت كردم . چون آنها اجتماع كردند پيامبر از من خواست كه غذايى بياورم و من آن را آوردم .
پيامبر خدا فرمود: با نام خدا شروع كنيد. آنها همگى خوردند و سير شدند، در حالى كه هنوز غذا باقى مانده بود. سپس به من فرمود: آنها را سيراب كن ؛ و من كاسه بزرگ را آوردم ، همگى خوردند و سيراب شدند. وقتى پيامبر خواست سخن خود را آغاز كند، ابولهب سخن آغاز كرد و گفت : رفيق شما، شما را جادو كرده است . پس آنها پراكنده شدند و پيامبر هم سخن خود را نگفت .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۲, ۰۸:۰۲
روز بعد پيامبر به من فرمود: اى على ، اين مرد در سخن گفتن بر من پيشى گرفت و پيش از آنكه من سخن بگويم آنها متفرق شدند.غذايى همانند غذاى ديروز آماده ساز. سپس آنها را پيش من جمع كن . على (ع) مى گويد: من چنين كردم و آنها مانند روز قبل غذا خوردند و سيراب شدند. آنگاه پيامبر خدا (ص) چنين فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب ، به خدا سوگند، در ميان عرب جوانى را نمى شناسم كه براى قوم خود بهتر از آنچه من براى شما آورده ام ، بياورد. همانا من براى شما خير دنيا و آخرت را آورده ام و خداوند به من فرمان داده كه شما را به سوى آن بخوانم . پس هر كس از شما در اين كار مرا يارى كند، برادر من و وصى من و جانشين من در ميان شما خواهد بود.
على (ع) مى گويد: همه آن قوم ساكت شدند، ولى من كه از نظر سن از همه آنها كوچك تر بودم ، گفتم : اى پيامبر خدا، من ياور تو هستم . پيامبر دست من را گرفت و گفت : اين برادر من و وصى من و جانشين من در ميان شماست . پس به او گوش دهيد و از او اطاعت كنيد. آنها برخاستند و خنده كنان به ابوطالب مى گفتند: به تو دستور مى دهد كه به پسرت گوش دهى و از او اطاعت كنى .(155)
مى نويسند: پيامبر (ص) آن سخن خود را سه بار تكرار كرد و هر بار على بن ابى طالب (ع) برمى خاست و مى گفت : من با تو بيعت مى كنم ، و پيامبر مى فرمود: بنشين ؛ تا اينكه بار سوم كه على برخاست و همان سخن را گفت ، پيامبر او را تاءييد كرد.(156)
اين رويداد كه به حديث ((يوم الانذار)) معروف است در بسيارى از كتابهاى شيعه و اهل سنت با تفاوتهاى اندكى نقل شده است (157) و مى توان آن را حديث مستفيض دانست كه از قوت و اعتبار كافى برخوردار است ؛ جز اينكه طبرى در تفسير خود اين سخن پيامبر را كه فرمود: هر كس ‍ مرا يارى كند برادر من و وصى من و جانشين من در ميان شما خواهد بود، چنين نقل كرده كه پيامبر فرمود: ((هر كس مرا يارى كند برادر من خواهد بود و چنين و چنان .)) و به جاى ((اخى و وصيّى و خليفتى )) ((اخى و كذا و كذا)) آورده است !(158) البته اين احتمال وجود دارد كه طبرى خود اين كار را نكرده است ، بلكه نسخه نويسان تفسير طبرى بنا به مصلحتى اين كار را انجام داده اند.
عجيب تر از آن اينكه دكتر محمد حسين هيكل ، نويسنده معروف معاصر مصرى در چاپ اول كتاب ((حيات محمد)) اين حديث را به همان صورت كامل آورده (159) ولى در چاپهاى بعدى كتاب خود جمله اعلام برادرى و وصايت و جانشينى على (ع) را به كلى حذف كرده است .(160)

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۲, ۰۸:۰۲
ج ) دعوت عمومى
پس از تبليغ خويشاوندان ، رسول گرامى اسلام (ص) از جانب خداوند ماءموريت يافت كه دعوت خود را آشكار كند و همگان را به اسلام دعوت نمايد و از مشركان اعراض كند و از ريشخند آنها نهراسد:
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ * إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئين (161)
پس آنچه را بدان ماءمورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب ، كه ما [شر] ريشخندگران را از تو برطرف خواهيم كرد.
به دنبال اين ماءموريت بزرگ ، پيامبر خدا (ص) بارها در ميان جمعيتهاى مشركان حاضر شد و آنان را به سوى توحيد و اسلام دعوت نمود و از شرك و بت پرستى برحذر داشت .
ابن عباس نقل مى كند كه پيامبر خدا (ص) روزى بالاى كوه صفا رفت و فرياد يا صباحاه برآورد. (اين كلمه را در موقع اعلام خطر مى گفتند.) قريش ‍ نزد او جمع شدند و گفتند: تو را چه شده است ؟ گفت : به من بگوييد اگر به شما خبر دهم كه شامگاهان يا بامدادان دشمن به شما حمله خواهد كرد، آيا مرا تصديق خواهيد كرد؟ گفتند: آرى . فرمود: من شما را در مقابل خود از عذابى شديد بيم مى دهم ! ابولهب گفت : واى بر تو، ما را براى اين جمع كردى ؟ پس سوره تبت يدا ابى لهب تا آخر نازل گرديد.(162)
چنين مى نمايد كه پيش از آنكه پيامبر (ص) دعوت خود را آشكار كند مشركان مكه سخنانى درباره پيامبر و هدفهاى او شنيده بودند و او را مسخره مى كردند. از اين رو در همين آيات كه پيامبر ماءمور آشكار كردن دعوت خود است خداوند به او اطمينان مى دهد كه او را از شر مسخره كنندگان حفظ خواهد كرد.
پس از بيان خطبه ، پيامبر خدا همواره و در هر مناسبت و اجتماعى مردم را به سوى توحيد دعوت مى كرد. آن حضرت در كوچه و بازار مى رفت و مى فرمود: اى مردم ، بگوييد خدايى جز الله نيست تا رستگار شويد! و ابولهب دنبال او به راه مى افتاد و با سنگ او را مى زد و مى گفت : اى مردم او دروغگوست .(163)

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۲, ۰۸:۰۳
انقطاع وحى
پس از گذشت مدتى از آغاز نزول وحى ، به پيامبر اسلام (ص) مدت زمانى نزول وحى قطع شد و اين باعث شد كه بعضى در اين باره از پيامبر سؤ ال كنند يا حتى به او طعنه زنند در برخى از منابع آمده است كه خديجه همسر پيامبر در اين باره با آن حضرت گفتگو كرد.(164) ولى در بيشتر منابع چنين گزارش شده كه مشركان مكه با انقطاع وحى به پيامبر طعنه زدند.(165) شايد هر دو مورد درست باشد و خديجه براى كسب آگاهى و مشركان با نيت ناروا اين مسئله را مطرح كرده باشند.
موضوع انقطاع وحى بر طبق برخى از روايات پس از نزول آيه وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ بود.(166) به گفته ابن عباس اين مدت پانزده روز طول كشيد.(167) مشركان مى گفتند: خداى محمد (ص) او را رها كرده است ؛ ولى پس از چند روز فاصله سرانجام فرشته وحى بار ديگر بر پيامبر نازل شد و سوره مباركه ((والضحى )) را فرود آورد كه در آن از پيامبر خدا دلجويى شده است :
وَ الضُّحى * وَ اللَّيْلِ إِذا سَجى * ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى * وَ لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى (168)
سوگند به روشنايى روز، سوگند به شب چون آرام گيرد، [كه ] پروردگارت تو را وانگذاشته ، و دشمن نداشته است . قطعا آخرت براى تو از دنيا نيكوتر خواهد بود.
بايد دانست كه نزول وحى با امر خداوند صورت مى گيرد و چنين نيست كه پيامبر هر وقت بخواهد به او وحى شود. در موارد بسيارى كه از آن حضرت چيزى پرسيده مى شد. چيزى از خود نمى گفت و منتظر نزول وحى بود؛ همان گونه كه در پرسش از ((روح )) پيامبر چيزى نگفت تا آيات الهى نازل شد.
در مورد تاءخيرهايى كه گاهى در نزول وحى پديد مى آمد در آيه ديگرى از قول فرشتگان گفته شده كه اين كار به دست خداست و تصريح شده كه خداوند پيامبر را فراموش نمى كند؛ يعنى انقطاع وحى خود داراى حكمت و معيار است و سبب آن اين نيست كه خداوند پيامبرش را رها يا فراموش ‍ نموده است :
وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلا بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ ما بَيْنَ أَيْدينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا * رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما فَاعْبُدْهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا(169)
و [ما فرشتگان ] جز به فرمان پروردگارت نازل نمى شويم . آنچه پيش روى ما و آنچه پشت سر ما و آنچه ميان اين دو است ، [همه ] به او اختصاص دارد و پروردگارت هرگز فراموشكار نبوده است . پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است . پس او را بپرست و در پرستش او شكيبا باش . آيا براى او همنامى مى شناسى ؟
در تفسير اين آيه آمده است كه پيامبر (ص) به جبرئيل فرمود: مدتى بود كه نزد من نمى آمدى و من مشتاق ديدار تو بودم ، جبرئيل گفت : اشتياق من به تو بيشتر بود، ولى من بنده اى ماءمور هستم و جز به فرمان خداوند نازل نمى شوم .(170)
همان گونه كه نزول وحى در دست خدا بود، انجام معجزه هم همان حالت را داشت و چنين نبود كه هر كس در هر وقت از پيامبر معجزه اى بخواهد، او بتواند به جاى آورد.

آزار پيامبر و ياران او از سوى مشركان

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۴, ۱۳:۰۸
آزار پيامبر و ياران او از سوى مشركان
از هنگامى كه پيامبر اسلام (ص) دعوت خود را آشكار كرد، از بت و بت پرستى به شدت انتقاد كرد و چنين اظهار نمود كه مشركان قريش در گمراهى آشكارند و پدرانشان نيز در گمراهى بودند.
مشركان در برابر دعوت پيامبر خدا (ص) واكنشهايى شديد نشان دادند و چون آن روز شمار مسلمانان اندك بود و توانى نداشتند، قريش بى مهابا به آزار پيامبر و مسلمانان پرداختند و گاهى برخى از مسلمانان را سخت شكنجه مى كردند.
آزار پيامبران و پيروان ايشان شيوه هميشگى مخالفان پيامبران در طول تاريخ بوده است و همه پيامبران از قوم خود آزار ديده و مورد مسخره قرار گرفته و تكذيب شده اند.
خداوند پيامبر اسلام (ص) را در برابر اذيتها و تكذيبهاى مشركان در موارد متعددى دلدارى مى دهد و او را به شكيبايى و مقاومت مى خواند و يادآورى مى كند كه پيامبران همواره از سوى قوم خود مورد اذيت و تكذيب بوده اند، ولى سرانجام يارى خداوند نصيب آنان شده و پيروز گشته اند:
وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا وَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ وَ لَقَدْ جاءَكَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلينَ (171)
و پيش از تو نيز پيامبرانى تكذيب شدند، ولى بر آنچه تكذيب شدند و آزار ديدند شكيبايى كردند تا يارى ما به آنان رسيد، و براى كلمات خدا هيچ تغييردهنده اى نيست . و مسلما اخبار پيامبران به تو رسيده است .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۴, ۱۳:۰۹
هر چند همه پيامبران از قوم خود آزار ديدند، هيچ پيامبرى مانند پيامبر اسلام (ص) مورد آزار و اذيت قرار نگرفت ؛ همان گونه كه خود آن حضرت فرموده است :
ما اوذى نبى مثل ما اوذيت (172)
هيچ پيامبرى مانند من آزار نديد.
ابولهب (عموى پيامبر) و همسرش ام جميل از كسانى بودند كه در آزار پيامبر تا توانستند كوشيدند. به سبب همين دشمنى ها و آزارها بود كه سوره اى در نفرين آنان و نكوهش كارهايشان نازل گرديد:
تَبَّتْ يَدا أَبي لَهَبٍ وَ تَبَّ * ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ * سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ * وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ * في جيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ (173)
بريده باد دست ابولهب ، و مرگ بر او باد. دارايى او و آنچه اندوخت ، سودش نكرد. به زودى در آتشى پرزبانه درآيد و زنش ، آن هيمه كش [آتش ‍ افروز]، بر گردنش طنابى از ليف خرماست .
ابوجهل (174) نيز همواره پيامبر را دشنام مى داد و اذيت مى كرد. روزى وى سوگند خورد كه گردن آن حضرت را لگد كند. به او گفته شد كه آن حضرت در اين كنار نماز مى خواند او به سوى آن حضرت رفت ، ولى به عقب برگشت و گفت : ميان من و او آتشى قرار داشت .(175) سپس اين آيات نازل شد:
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى * إِنَّ إِلى رَبِّكَ الرُّجْعى * أَ رَأَيْتَ الَّذي يَنْهى * عَبْداً إِذا صَلَّى * أَ رَأَيْتَ إِنْ كانَ عَلَى الْهُدى * أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوى * أَ رَأَيْتَ إِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى* أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى * كَلا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ * ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَةٍ * فَلْيَدْعُ نادِيَهُ * سَنَدْعُ الزَّبانِيَة (176)
آيا ديدى آن كس را كه باز مى داشت ، بنده اى را آنگاه كه نماز مى گزارد؟ چه پندارى اگر او بر هدايت باشد يا به پرهيزگارى وادارد [براى او بهتر نيست ]؟ [و باز] آيا چه پندارى [كه ] اگر او به تكذيب پردازد و روى برگرداند [چه كيفرى در پيش دارد]؟ مگر ندانسته كه خدا مى بيند؟ زنهار، اگر باز نايستد، موى پيشانى [او] را سخت بگيريم ؛ [همان ] موى پيشانى دروغزن گناه پيشه را. [بگو] تا گروه خود را بخواند بزودى آتشبانان را فرا خوانيم .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۴, ۱۳:۰۹
شكنجه و آزار رسول خدا (ص) تا بدانجا ادامه يافت كه شكمبه شتر به روى او انداختند: اما حمايت دو عموى بزرگوار آن حضرت ، ابوطالب و حمزه باعث گرديد كه اذيت مشركان كمتر شود، هرچند اذيت مسلمانان بى پناه به شدت ادامه داشت .
از كسانى كه به شدت شكنجه شدند خاندان ياسر بود. ياسر و همسرش ‍ سميه به شكنجه شهيد شدند و فرزندشان عمار پس از شكنجه هاى بسيار به ناچار سخنانى كه مشركان تلقين مى كردند به زبان آورد و آزاد شد. او نزد پيامبر خدا (ص) آمد و ماجرا را نقل كرد. پيامبر فرمود: آيا دل تو چه حالى داشت ؟ گفت دل من به ايمان مطمئن بود. پس اين آيه نازل گرديد:
مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إ يمانِهِ إِلا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإ يمان ...(177)
هر كس پس از ايمان آوردن خود، به خدا كفر ورزد [عذابى سخت خواهد داشت ] مگر آن كس كه مجبور شده و[لى ] قلبش به ايمان اطمينان دارد.
در اثر شكنجه هاى پياپى مشركان ، به دستور پيامبر اسلام (ص) هشتادوسه نفر از مسلمانان به سرپرستى جعفر بن ابى طالب از مكه به حبشه هجرت كردند.(178) و در آنجا زندگى آرامى داشتند. اينان باعث شدند كه برخى از مسيحيان حبشه و از جمله نجاشى (پادشاه حبشه ) به اسلام علاقه مند شوند و درباره آن تحقيق كنند؛ به طورى كه چندين نفر از دانشمندان مسيحى از حبشه به ديدار پيامبر آمدند.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۴, ۱۳:۰۹
از مظاهر آزار رساندن به مسلمانان ، محاصره آنها در شعب ابى طالب است كه سه سال طول كشيد و مسلمانان در آن روزگار صدمه هاى فراوان ديدند.(179)
سرانجام مشركان تصميم به كشتن پيامبر گرفتند و پيامبر به دستور خداوند مكه را به قصد مدينه ترك كرد و با اين هجرت ، فصل جديدى در تاريخ اسلام گشوده شد.
خداوند درباره مسلمانان كه در مكه اذيت ديدند و از آن شهر اخراج شدند، مى فرمايد:
ٍ فَالَّذينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أُوذُوا في سَبيلي وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهار(180)
پس كسانى كه هجرت كردند و از خانه هاى خود رانده شده و در راه من آزار ديده و جنگيده و كشته شده اند، بديهايشان را از آنان مى زدايم ، و آنان را در باغهايى كه از زير[درختان ] آن نهرها روان است در مى آورم .
پيامبر خدا (ص) با هجرت به مدينه از آزار مشركان رهايى كامل نيافت . آنان به جنگ با وى شتافتند. آن حضرت در مدينه علاوه بر آزار مشركان از آزار يهوديان و منافقان نيز در رنج بود و خداوند در قرآن كريم ، آزار دهندگان به پيامبر را لعنت مى فرستد:
إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً (181)
بى گمان ، كسانى كه خدا و پيامبر او را آزار مى رسانند، خدا آنان را در دنيا و آخرت لعنت كرده و برايشان عذابى خفت آور آماده ساخته است .

اظهار نظر مشركان درباره قرآن

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۰۵, ۱۳:۵۴
اظهار نظر مشركان درباره قرآن
مشركان مكه گسترش دعوت پيامبر اسلام (ص) را خطر بزرگى براى خود و منافع سياسى و اقتصادى خود مى ديدند و به هيچ وجه حاضر نبودند اسلام به مثابه يك دين جديد كه همه بنيادهاى فكرى و فرهنگى و سياسى و اقتصادى آنها را فرو مى ريزد، استوار گردد.
مشكل بزرگ مشركان مكه ، جذابيت و حلاوت قرآن بود كه مردم را به سوى خود جذب مى كرد. اين امر موجب نفوذ پيامبر اسلام در دلهاى مردم و در نتيجه آشنايى آنها با تعليمات اسلام و پذيرش دين مى شد. از اين رو مشركان مكه براى مقابله با اين خطر كه منافع آنها را تهديد مى كرد بايست درباره قرآن و نفوذ آن چاره اى مى انديشيدند. از طرفى جاذبه و حلاوت قرآن و اسلوب شگفت انگيز آن در حدى بود كه آنها نمى توانستند كوچك ترين عيب و نقصى در آن بيابند. درماندگى آنها به حدى بود كه براى جلوگيرى از نفوذ قرآن تهمتهاى واهى به پيامبر اسلام (ص) روا مى داشتند او را ديوانه ، ساحر، كاهن ، شاعر، يا بسيار دروغگو ياد مى كردند.

قرآن كريم اين تهمتها را در آيات متعددى بيان مى كند:
وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ (182)
و از اينكه هشدار دهنده اى از خودشان برايشان آمده در شگفتند، و كافران مى گويند: ((اين ساحرى شياد است .))

وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ * وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَليلاً ما تَذَكَّرُون (183)
و آن گفتار شاعرى نيست [كه ] كمتر [به آن ] ايمان داريد. و نه گفتار كاهنى [كه ] كمتر [از آن ] پند مى گيريد.

وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُون (184)
و گفتند: ((اى كسى كه قرآن بر او نازل شده است ، به يقين تو ديوانه اى .))

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۰۵, ۱۳:۵۶
مشركان اين تهمتها را در حالى بر پيامبر اسلام (ص) روا مى داشتند كه همه او را مى شناختند. او بيش از چهل سال در ميان مردم زندگى كرده بود. از اين رو نتوانستند بدين شيوه به نتيجه اى دست يابند و سران قريش و سردمداران كفر و شرك ، به منظور پيدا كردن راهى براى كوبيدن قرآن و ايجاد خدشه در آن ، جلسه اى در ((دارالندوه )) تشكيل دادند. ((دارالندوه )) خانه اى بود كه در آن به مسجدالحرام باز مى شد و از زمان قصى بن كلاب محل تصميم گيرى هاى قريش ‍ بود.(185)

گردهمايى سران قريش در ((دارالندوه )) با حضور وليد بن مغيره مخزومى و سخنرانى او آغاز شد. وليد كه به حكيم عرب شهرت داشت سخنان خود را چنين آغاز كرد:
اى سران قريش ، شما صاحبان كرامت و بزرگوارى هستيد. عربها نزد شما مى آيند و چون باز مى گردند سخنان گوناگونى از شما نقل مى كنند. اينك سخن خود را يكى كنيد و تصميم مشتركى بگيريد كه درباره آن مرد چه مى گوييد؟

گفتند: مى گوييم او شاعر است .
وليد چهره در هم كشيد و گفت : ما شعر زياد شنيده ايم . سخن او به شعر شباهت ندارد.

گفتند: مى گوييم او كاهن است .
وليد گفت : وقتى سراغ او مى رويد مى بينيد كه او مانند كاهنها سخن نمى گويد.

گفتند: مى گوييم او ديوانه است .
وليد گفت : وقتى سراغ او مى رويد مى بينيد كه او ديوانه نيست .

گفتند: مى گوييم او ساحر و جادوگر است .
وليد گفت : منظورتان از ساحر چيست ؟

گفتند: ساحر كسى است كه دو دشمن را به هم نزديك مى كند و دو دوست را از هم جدا مى سازد.
در اين هنگام وليد پيشنهاد آنها را پذيرفت و گفت همه بگوييد او ساحر است .

از آن مجلس بيرون آمدند و هر يك از آنها كه پيامبر اسلام (ص) را مى ديدند، مى گفتند: تو ساحرى .(186)
پس از اين بود كه آيات 11 تا 25 سوره مدثر نازل شد و از توطئه خبر داد.

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۰۵, ۱۳:۵۸
طبرسى صورت ديگر اين داستان را چنين ياد مى كند:
هنگامى كه آيات اول سوره مؤمن بر پيامبر (ص) نازل شد او به مسجد آمد و آن آيات را تلاوت كرد. وليد نزديك پيامبر بود و آن آيات را مى شنيد. وقتى پيامبر متوجه گوش سپارى او شد آن آيات را دوباره تلاوت كرد. وليد از آنجا بيرون آمد و به مجلس قبيله خود (بنى مخزوم ) رفت و در آنجا چنين اظهار داشت :
((از محمد سخنى شنيدم كه نه كلام انسان است و نه كلام جن . براى آن حلاوت و زيبايى و طراوتى است . فراز آن ميوه مى دهد و پايين آن همچون باران تند است . بر همه برترى دارد و چيزى از آن برتر نمى شود.))
چون وليد اين سخنان را گفت و به منزل خود رفت ، قريش با يكديگر گفتند: به خدا قسم كه وليد از دين خود خارج شده و دين محمد را پذيرفته است و اگر او چنين كند تمام قريش از او پيروى خواهند كرد. چون وليد به ريحانه قريش معروف است .
ابوجهل گفت : كار او را به من واگذاريد. اين بگفت و نزد وليد آمد؛ در حالى كه اظهار ناراحتى و اندوه مى كرد. وليد گفت : اى پسر برادر، تو را چه شده است كه چنين اندوهگين هستى ؟ ابوجهل گفت : ناراحتى من از آنجاست كه قريش بر تو كه سالمندى ايراد مى گيرند و گمان مى كنند كه تو سخن محمد را بيشتر جلوه دادى .
وليد با ابوجهل از خانه بيرون آمد و به مجلس قوم خود وارد شد. سپس ‍ گفت : شما گمان مى كنيد كه محمد ديوانه است ! آيا هيچ ديده ايد كه كار ديوانگان را كند؟ همه گفتند: نه . گفت : گمان مى كنيد كه او كاهن است ! آيا هيچ علامتى از كهانت در او ديده ايد؟ همه گفتند: نه . گفت : گمان مى كنيد كه او دروغگو است ! آيا تا به حال از او دروغى شنيده ايد؟ همه گفتند: نه . او پيش از نبوت به راستگوى امين شهرت داشت . در اينجا قريش به وليد گفتند: تو درباره او چه مى گويى ؟ وليد مقدارى فكر كرد و آن سو و اين سو نگريست . سپس گفت : محمد چيزى جز ساحر و جادوگر نيست . آيا نمى بينيد كه چگونه ميان مرد و خانواده و فرزندان و برده هايش جدايى مى افكند. بنابراين او ساحر است و آنچه مى گويد سحر تاءثيرگذارى است .(187)

در آيات 11 تا 25 سوره مدثر درباره اين اظهار نظر وليد بن مغيره چنين آمده است :
ذَرْني وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيداً * وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً * وَ بَنينَ شُهُوداً * وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهيداً * ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزيدَ * كَلاّ إِنَّهُ كانَ لاِياتِنا عَنيداً * سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً * إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ * فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ نَظَرَ * ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ * ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ * فَقالَ إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ * إِنْ هذا إِلاّقَوْلُ الْبَشَر(188)
مرا با آنكه [او را] تنها آفريدم واگذار. و دارايى بسيار به او بخشيدم ، و پسرانى آماده [به خدمت دادم ]، و برايش [عيش خوش ] آماده كردم . باز [هم ] طمع دارد كه بيفزايم . ولى نه زيرا او دشمن آيات ما بود. به زودى او را به بالارفتن از گردنه [عذاب ] وادار مى كنم . آرى ، [آن دشمن حق ] انديشيد و سنجيد. كشته بادا، چگونه [او] سنجيد؟ [آرى ،] كشته بادا، چگونه [او] سنجيد. آنگاه نظر انداخت سپس رو ترش نمود و چهره درهم كشيد. آنگاه پشت گردانيد و تكبر ورزيد، و گفت : ((اين [قرآن ] جز سحرى كه [به برخى ] آموخته اند نيست . اين غير از سخن بشر نيست .))

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۰۵, ۱۳:۵۹
داورى وليد بن مغيره درباره قرآن كه پس از مشورتها و انديشيدن هاى بسيار، قرآن را سحر ناميد، نشانگر نهايت درماندگى مشركان در برابر عظمت قرآت است .
براى مبارزه با گسترش روزافزون نفوذ قرآن در ميان مردمى كه دلباخته قرآن شده بودند و با گوش سپردن به آن ، دين جديد را مى پذيرفتند، كفار قريش ‍ نغمه ديگرى ساز كردند و آن تحريم گوش دادن به قرآن بود. آنها مردم به خصوص افراد تازه وارد به مكه را از شنيدن قرآن باز مى داشتند و آشكارا شنيدن قرآن را ممنوع كردند و حتى دستور دادند كه اگر در جايى با محمد روبرو شديد و ديديد كه قرآن مى خواند با ايجاد هياهو و خواندن شعر و رجز با آن معارضه كنيد تا آيات قرآنى شنيده نشود.
قرآن كريم اين تصميم كفار قريش را چنين نقل مى كند:
وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُون (189)
و كسانى كه كافر شدند گفتند: ((به اين قرآن گوش مدهيد و سخن لغو در آن اندازيد، شايد شما پيروز شويد.))

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۰۵, ۱۴:۰۰
جذابيت و دلنشينى قرآن به حدى بود كه وضع كنندگان اين قانون كه با سرسختى مردم را از شنيدن قرآن باز مى داشتند، خود اولين كسانى بودند كه قانون شكنى كردند و مخفيانه به شنيدن قرآن پرداختند!
بر طبق نوشته ابن هشام پس از تحريم گوش سپارى به قرآن سه تن از سران قريش (ابوسفيان ، ابوجهل و اخنس بن شريق ) يك شب بدون اطلاع از يكديگر از خانه هاى خود بيرون آمدند و در كنار خانه پيامبر هر كدام در گوشه اى مخفى شدند تا به قرآن گوش دهند. آنها تا صبح همانجا بودند و بامدادان كه راه خانه خود را پيش گرفتند هر سه به يكديگر رسيدند و همديگر را سرزنش كردند و گفتند: اگر ديگران از وضع ما باخبر شوند به ما چه خواهند گفت ! تصميم گرفتند كه ديگر اين كار را نكنند، اما شب دوم نيز هر يك به خيال اينكه ديگرى نخواهد آمد، كنار خانه پيامبر آمدند و هنگام صبح باز همديگر را ديدند و شرمنده شدند و تصميم گرفتند كه ديگر تكرار نكنند؛ ولى شب سوم نيز همان برنامه تكرار شد و اين بار تصميم جدى گرفتند كه ديگر اين كار را ترك كنند.(190)
عقبة بن ربيعه (ابوالوليد) كه يكى از دانايان و سران قريش بود، از سوى قريش ماءموريت يافت كه با پيامبر اسلام (ص) گفتگو كند. او نزد پيامبر رفت و سخنان بسيارى گفت و به آن حضرت وعده داد كه اموال بسيارى در اختيار ايشان بگذارد و او را بزرگ قريش معرفى كند؛ در مقابل ، او از دين خود دست بردارد. پيامبر كه به سخنان او گوش مى داد فرمود: اى ابوالوليد، سخنانت تمام شد؟ گفت : آرى . فرمود: حال از من بشنو! سپس بخش ‍ نخست سوره فصلت را تا آيه سجده براى او تلاوت كرد و آنگاه به سجده رفت . آنگاه فرمود: اى ابوالوليد آيا شنيدى ؟ اكنون اختيار با توست .
عقبه نزد يارانش رفت . بعضى از آنها به بعضى ديگر گفتند: ابوالوليد به حالى غير از حالتى كه در موقع رفتن داشت ، بر مى گردد. وقتى نشست ، پرسيدند چه ديدى اى ابوالوليد؟ گفت : سخنى شنيدم كه هرگز مانند آن نشنيده بودم . به خدا كه آن نه شعر است و نه سحر و نه كهانت . اى گروه قريش ، مرا اطاعت كنيد و اين مرد را با خواسته هايش رها كنيد. به خدا سوگند، از آن سخنانى كه من شنيدم ، خبرى بزرگ در راه است . اگر عرب كار او را بسازد ديگران زحمت شما را كم كرده اند و اگر او به عرب پيروز شود سلطنت او سلطنت شما و عزت او عزت شماست و شما به وسيله او خوشبخت ترين مردم مى شويد. آنها گفتند: اى ابوالوليد، به خدا سوگند كه او با زبانش تو را جادو كرده است . گفت : اين نظر من است . آنچه مى خواهيد بكنيد.(191)
ديگر تهمتهاى مشركان

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۸, ۱۲:۱۲
ديگر تهمتهاى مشركان

درماندگى مشركان در برابر انتشار سريع اسلام و به خطر افتادن منافع آنها سبب شد كه مشركان همزمان با شكنجه و آزار مسلمانان ، تهمتهايى به پيامبر اسلام (ص) روا دارند تا شايد مقام و مرتبه و اعتبار او را پايين بياورند و اسلام و قرآن را در نظر مردم خرد كنند و از گرايش مردم به اسلام جلوگيرى نمايند.
قرآن از اين تهمتها چنين ياد مى كند:

الف ) معلم داشتن پيامبر

مشركان مى گفتند مطالب و موضوعات قرآن وحى آسمانى نيست ، بلكه محمد (ص) آنها را از برخى از دانايان عصر خود يا از دانشمندان يهود و نصارا گرفته و سپس به صورت قرآن عرضه كرده است . آنها قرآن را همان افسانه هاى پيشينيان يا افترا بر خدا ياد مى كردند كه در ساختن آن ، افرادى محمد (ص) را يارى كرده اند:
وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هَذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً * وَ قالُوا أَساطيرُ الْأَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصيلا(192)
كافران گفتند اين دروغى بيش نيست كه خود آن را بافته و ديگران به او كمك كرده اند. آنان با اين سخن ، ظلم و زور رواداشته اند. و كسانى كه كفر ورزيدند، گفتند: ((اين [كتاب ] جز دروغى كه آن را بربافته [چيزى ] نيست ، و گروهى ديگر او را بر آن يارى كرده اند.)) و قطعا [با چنين نسبتى ] ظلم و بهتانى به پيش آوردند.
مشركان براى توجيه اين تهمت ، چندتن را كه در زمان پيامبر خواندن و نوشتن مى دانستند نام بردند و مدعى بودند كه پيامبر اسلام مطالب را از آنها مى گيرد. آنها افرادى مانند بحيراى راهب ، بلعام رومى ، سلمان فارسى ، يعيش ، يسار حضرمى و عداس رومى را معلمان پيامبر نام مى بردند.(193)
اينان اغلب افراد غير عرب بودند كه در مكه و حجاز زندگى مى كردند و به نظر مى رسد كه چون عربها زبان آنها را نمى فهميدند، تصور مى كردند آنها از دانش بسيارى برخوردارند؛ به خصوص اينكه مليت و فرهنگ ديگرى داشتند و سخنانى مى گفتند كه براى عرب مكه تازگى داشت .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۸, ۱۲:۱۲
بى پايگى اين تهمت از آنجا معلوم است كه اگر چنين گروهى وجود داشتند، شناخته مى شدند و خود به پيامبر ايمان نمى آوردند؛ در حالى كه اينان خود به آن حضرت ايمان آورده بودند.
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبينٌ (194)
و نيك مى دانيم كه آنان مى گويند: ((جز اين نيست كه بشرى به او مى آموزد)) [نه چنين نيست ، زيرا] زبان كسى كه [اين ] نسبت را به او مى دهند غير عربى است و اين [قرآن ] به زبان عربى روشن است .
واضح است كسى كه يك زبان را نداند نمى تواند در آن زبان كتابى پديد آورد كه از لحاظ فصاحت و بلاغت و نظم و گيرايى و شيوايى در اوج عظمت باشد و بزرگان و اديبان آن زبان در برابر جملات آن كتاب اظهار شگفتى و ناتوانى كنند.
قرآن كريم علاوه بر اين پاسخ ، يك پاسخ كلى ديگر نيز ارائه مى كند كه جاى هيچ گونه ترديد و بحث باقى نمى گذارد:
أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا يَأْتِهِمْ تَأْويلُهُ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمين (195)
يا مى گويند: ((آن را به دروغ ساخته است ؟)) بگو: ((اگر راست مى گوييد، سوره اى مانند آن بياوريد، و هر كه را جز خدا مى توانيد، فرا خوانيد.)) بلكه چيزى را دروغ شمردند كه به علم آن احاطه نداشتند و هنوز تاءويل آن برايشان نيامده است . كسانى [هم ] كه پيش از آنان بودند، همين گونه [پيامبرانشان را] تكذيب كردند. پس بنگر كه فرجام ستمگران چگونه بوده است .
از اين آيه چند نكته استفاده مى شود:
نخست اينكه قرآن در برابر اين تهمتها آنها را به معارضه (تحدّى ) با سوره هاى قرآن مى خواند و همه مى دانيم كه تاكنون نتوانسته اند چنين كارى انجام دهند.
دوم اينكه پس از اين مبارزطلبى ، با روان شناسى خاص سخن خود را تحليل مى كند و اظهار مى دارد كه چون قرآن فراتر از دانش آنهاست ، به تكذيب آن پرداختند.
سوم اينكه به سابقه اين كار در امتهاى گذشته اشاره مى كند و يادآورى مى شود كه همواره كسانى در برابر انبيا قرار گرفته و آنان را تكذيب كرده اند.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۸, ۱۲:۱۳
ب ) تهمت جادوگرى

مشركان مكه با مشاهده جاذبه و نفوذ قرآن در دلها آن را چنين توجيه كردند كه محمد (ص) يك ساحر و جادوگر است و قرآن سحر اوست . اين تهمت به صورت فراگير در مكه شايع شد دانايان ايشان تهمت سحر را بهترين روش مقابله با پيامبر اسلام (ص) دانستند:
وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذّاب (196)
و از اينكه هشداردهنده اى از خودشان برايشان آمده در شگفتند، و كافران مى گويند: ((اين ، ساحرى شيّاد است .))
وَ لَمّا جاءَهُمُ الْحَقُّ قالُوا هذا سِحْرٌ وَ إِنّا بِهِ كافِرُون (197)
و چون حقيقت به سويشان آمد، گفتند: ((اين افسونى است و ما منكر آنيم .))
آنچه باعث مى شود كه مشركان پيامبر اسلام (ص) را به جادوگرى و سحر متهم كنند، اين بود كه مى ديدند افرادى از يك خانواده به او ايمان مى آورند و در نتيجه ميان آنها و ساير اعضاى خانواده جدايى مى افتد. آنها مى گفتند: اين همان سحر است كه ميان انسان و برادرش جدايى مى اندازد.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۸, ۱۲:۱۳
ج ) تهمت ديوانگى

چون آنان سخنان رسول خدا را بر خلاف عقايد و سنتهاى خود مى ديدند، مى گفتند: او ديوانه شده است و سخنان نامربوط مى گويد:
وَ إِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ * وَ ما هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمين (198)
و آنان كه كافر شدند، چون قرآن را شنيدند چيزى نمانده بود كه تو را چشم بزنند و مى گفتند: ((او واقعا ديوانه اى است .)) و حال آنكه [قرآن ] جز تذكارى براى جهانيان نيست .
وقتى پيامبر خدا از جهان پس از مرگ و زنده شدن مردگان سخن مى گفت ، چون اين سخن در باور ايشان نمى گنجيد بيان آن را جنون مى شمردند.
أَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ فِي الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعيد(199)
آيا [اين مرد] دروغى بسته يا جنونى در اوست ؟ بلكه [نه ] آنان كه به آخرت ايمان ندارند در عذاب و گمراهى دور و درازند.
أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّ نَذيرٌ مُبين (200)
آيا نينديشيده اند كه همنشين آنان هيچ جنونى ندارد؟ او جز هشدار دهنده اى آشكار نيست .
تهمت سحر و جنون ، ابتكار تازه مشركان مكه نبود، بلكه اين تهمتها را به پيامبران ديگر هم روا مى داشتند:
كَذلِكَ ما أَتَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ * أَ تَواصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُون (201)
بدين سان بر كسانى كه پيش از آنها بودند هيچ پيامبرى نيامد جز اينكه گفتند: ((ساحر يا ديوانه است .)) آيا همديگر را به اين [سخن ] سفارش كرده بودند؟ [نه !] بلكه آنان مردمى سركش بودند.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۸, ۱۲:۱۴
د) تهمت شاعر يا كاهن بودن

جملات موزون قرآن كريم با نثر خاص و نظم بديع خود، براى عرب جاهلى پديده اى نو و شگفت آور بود. آنها چون به خدا و وحى ايمان نداشتند در توجيه مادى اين متن شگفت آور مى گفتند كه آن يا شعر است و پيامبر شاعرى متفاوت و نوآور است و يا آن جملاتى است همانند جملات موزون و مسجع كاهنان . بنابراين ، پيامبر را گاهى شاعر و گاهى كاهن مى ناميدند.
فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ * وَ ما لا تُبْصِرُونَ * إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ * وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ * وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَليلاً ما تَذَكَّرُونَ * تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ (202)
پس نه [چنان كه مى پنداريد]، سوگند ياد مى كنم به آنچه مى بينيد، و آنچه نمى بينيد كه [قرآن ] قطعا گفتار فرستاده اى بزرگوار است . و آن گفتار شاعرى نيست [كه ] كمتر [به آن ] ايمان داريد و نه گفتار كاهنى [كه ] كمتر [از آن ] پند مى گيريد. [پيام ] فرود آمده اى است از جانب پروردگار جهانيان .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۰۸, ۱۲:۱۴
ه ) تهمت دروغگويى

مشركان كه به خدا ايمان داشتند ولى بتها را شريك او مى دانستند، مى گفتند:
إِنْ هُوَ إِلاّ رَجُلٌ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً وَ ما نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنينَ (203)
او جز مردى كه بر خدا دروغ مى بندد نيست و ما به او اعتقاد نداريم .
وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاويلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ * فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ (204)
و اگر [او] پاره اى گفته ها بر ما بسته بود، دست راستش را سخت مى گرفتيم ، سپس رگ قلبش را پاره مى كرديم ، و هيچ يك از شما مانع از [عذاب ] او نمى شد.
بنابراين ، اينكه خداوند همواره پيامبر خود را مورد مرحمت و عنايت قرار داده ، دليل بر اين است كه او هر چه از خدا نقل مى كند راست است و گرنه به شدت مؤ اخذه مى شد.

بهانه جويى هاى مشركان

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۰۹, ۱۱:۵۴
بهانه جويى هاى مشركان
اذيتها و تهمتهاى مشركان هرگز نتوانست تلاش خستگى ناپذير پيامبر اسلام (ص) را در جهت تبليغ دين و مبارزه با شرك و بت پرستى متوقف سازد.
مشركان مكه كه خود را در تنگنا ديدند و در برابر دعوت پيامبر و اصرار آن حضرت به ترك بت پرستى درمانده شدند، بهانه ها و عذرهايى آوردند تا خود را از تنگنا برهانند.
برخى از بهانه هاى مشركان مكه عبارت اند از:
الف ) اگر اسلام را بپذيريم مشركان ديگر ما را مى آزارند و ما را از سرزمينمان بيرون خواهند كرد.
قرآن پاسخ مى دهد كه آنها در حرم امن الهى هستند و همه گونه نعمت در اختيارشان است و چنين چيزى اتفاق نخواهد افتاد:
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنّا وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لايَعْلَمُون (205)
و گفتند: ((اگر با تو از [نور] هدايت پيروى كنيم ، از سرزمين خود ربوده خواهيم شد.)) آيا آنان را در حرمى امن جاى نداديم كه محصولات هر چيزى - كه رزقى از جانب ماست - به سوى آن سرازير مى شود؟ ولى بيشترشان نمى دانند.

ب ) چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از مكه يا طائف نازل نشده است !
مشركان مى گفتند: پيام رسانى از جانب خداوند كار بزرگى است و چنين كسى بايد شخصيت بزرگى باشد، نه يتيم عبدالله :
وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم (206)
و گفتند: ((چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از [آن ] دو شهر فرود نيامده است ؟))
به گفته مفسران (207) منظور آنها از آن مرد بزرگ ، وليد بن مغيره از مكه و عروة بن مسعود از طائف بود.
أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجات ...(208)
آيا آنانند كه رحمت پروردگارت را تقسيم مى كنند؟ ما [وسايل ] معاش آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كرده ايم ، و برخى از آنان را از [نظر] درجات ، بالاتر از بعضى [ديگر] قرار داده ايم .
بدين گونه به آنان خاطرنشان مى سازد كه خداوند خود بهتر مى داند كه چه كسى را به پيامبرى برگزيند.

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۰۹, ۱۱:۵۵
ج ) اگر مسلمان شويم مال و فرزندانمان كم خواهد شد.

از آنجا كه در آغاز، بيشتر مسلمانان افراد تنگدست بودند، مشركان همواره فقير بودن ايشان را بهانه تبليغ بر ضد اسلام قرار داده بودند و ضمن ريشخند به مسلمانان فقير مى گفتند: اسلام باعث تنگدستى مى شود و ما بر دين خود باقى مى مانيم تا مال و فرزند زيادى داشته باشيم :
أَ فَرَأَيْتَ الَّذي كَفَرَ بِآياتِنا وَ قالَ لَأُوتَيَنَّ مالاً وَ وَلَداً * أَطَّلَعَ الْغَيْبَ أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْدا(209)
آيا ديدى آن كسى را كه به آيات ما كفر ورزيد و گفت : ((قطعا به من مال و فرزند [بسيار] داده خواهد شد))؟ آيا بر غيب آگاه شده يا از [خداى ] رحمان عهدى گرفته است ؟
اساسا معيار فضيلت نزد مشركان ثروت و قدرت بود و از نظر آنان كسى مى توانست به پيامبرى برسد كه ثروت و فرزند بسيارى داشته باشد. اين يك فرضيه پذيرفته شده نزد كافران ثروتمند و برخوردار بود كه قرآن آنان را ((مترفين )) ياد مى كند.
وَ ما أَرْسَلْنا في قَرْيَةٍ مِنْ نَذيرٍ إِلاّ قالَ مُتْرَفُوها إِنّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ * وَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبين (210)
و [ما] در هيچ شهرى هشداردهنده اى نفرستاديم جز آنكه خوشگذرانان آنها گفتند: ((ما به آنچه شما بدان فرستاده شده ايد كافريم )) و گفتند: ((ما دارايى و فرزندانمان از همه بيشتر است و ما عذاب نخواهيم شد.))
آنها داشتن مال و فرزند بيشتر را دليل نزديك بودن به خدا مى دانستند و معتقد بودند هر كس كه مال و فرزند بيشترى داشته باشد، او دوست خدا و مورد عنايت اوست . قرآن كريم در ادامه همين آيات اين پندار باطل را رد مى كند و معيار دوستى خداوند را ايمان و عمل صالح معرفى مى كند:
وَ ما أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ بِالَّتي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفى إِلاّ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا...(211)
و اموال و فرزندانتان چيزى نيست كه شما را به پيشگاه ما نزديك گرداند، مگر كسانى كه ايمان آورده و كار شايسته كرده باشند.
د) آنچه از پدرانمان به ما رسيده ما را بس است و ما نمى توانيم از آيين پدرانمان دست برداريم .
وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُون (212)

و چون به آنان گفته مى شود: ((به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پيامبر[ش ] بياييد))، مى گويند: ((آنچه پدران خود را بر آن يافته ايم ما را بس است .)) آيا هر چند پدرانشان چيزى نمى دانسته و هدايت نيافته بودند؟
اين همان منطقى است كه امتهاى پيشين در برابر پيامبران ، پيش گرفته بودند. قوم حضرت ابراهيم (ع) نيز بت پرستى خود را با همين منطق غلط توجيه مى كردند.(213)
تقليد از پدران و سنتهاى قومى و ملى نمى تواند راه درست شناخت حقيقت باشد؛ البته احترام به عقايد و سنتهاى گذشتگان در صورتى كه با عقل و شرع مطابق باشد، خوب است .

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۰۹, ۱۱:۵۶
ه ) چرا فرشته اى همراه محمد (ص) نيست و چرا گنجى به او نرسيده است !
وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي فِي الْأَسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذيراً * أَوْ يُلْقى إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها...(214)
و گفتند: اين چه پيامبرى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟ چرا فرشته اى به سوى او نازل نشده تا همراه وى هشداردهنده باشد؟ يا گنجى به طرف او افكنده نشده يا باغى ندارد كه از [بار و بر] آن بخورد؟
قرآن كريم در پاسخ به اين سخن مشركان مى فرمايد اگر فرشته اى هم پيامبر مى شد بايد به صورت يك مرد معمولى ميان مردم ظاهر مى شد. چون مردم توانايى و ابزار آن را ندارند كه فرشته را به صورت اصلى ببينند.
وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُون (215)
و اگر او را فرشته اى قرار مى داديم ، حتما وى را [به صورت ] مردى در مى آورديم و امر را همچنان بر آنان مشتبه مى ساختيم .
بهانه هاى ديگر مشركان كه چرا براى او گنج يا باغى نيست ، طلب معجزه است و آوردن معجزه هاى پيشنهادى به صلاح نبود. چون اگر درخواست آنها عملى مى شد و باز ايمان نمى آوردند، هلاك مى شدند.(تفصيل اين مطلب را در بخش بعدى خواهيم خواند).

و) اگر خدا مى خواست ما مشرك نبوديم .

يكى ديگر از بهانه هاى مشركان اين بود كه خواست خدا چنين بوده كه ما و پدرانمان مشرك باشيم . اين همان سخن جبريون است كه گناه گناهكاران و شرك مشركان را به خدا نسبت مى دهند:
سَيَقُولُ الَّذينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَيْءٍ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّى ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلا الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ تَخْرُصُونَ (216)
كسانى كه شرك آورده اند به زودى خواهند گفت : ((اگر خدا مى خواست ، نه ما و نه پدرانمان شرك نمى آورديم و چيزى را [خودسرانه ] تحريم نمى كرديم .)) كسانى هم كه پيش از آنان بودند، همين گونه [پيامبران خود را] تكذيب كردند تا عقوبت ما را چشيدند. بگو: ((آيا نزد شما دانشى هست كه آن را براى ما آشكار كنيد؟ شما جز از گمان پيروى نمى كنيد، و جز دروغ نمى گوييد.))
البته اين سخن مشركان از نظر تكوينى سخن درستى است و شايد آنها همين نكته را از پيامبر ياد گرفته بودند و مى خواستند او را به پذيرش سخن خود وادارند. چون بارها پيامبر از مشيت مطلق خداوند سخن گفته بود؛ ولى نتيجه اى كه آنان در عالم تشريع به دست مى آوردند غلط بود. مسلم است كه اگر خداوند مى خواست مى توانست آنها را به اجبار مؤمن كند، ولى اراده خدا چنين بوده كه انسان در انتخاب خود آزاد باشد. خدا كسى را بر شرك يا ايمان مجبور نكرده است ، ولى همين كه كسى شرك يا ايمان را انتخاب كند، مطابق با مشيت تكوينى خدا عمل كرده و مى توان كار او را به خدا نسبت داد. چون تمام ابزار اين انتخاب را خداوند به او داده است و مشيت خدا مانند علم او به صورت تعليقى كارهاى بندگان را زير پوشش ‍ دارد.
علامه طباطبايى مى گويد: اساسا اين استدلال آنها به نتيجه دلخواه آنها نمى انجاميد. زيرا اگر خدا نمى خواست آنها مشرك شوند، چنين نبود كه آنها را به ايمان مجبور كند؛ بلكه آزاد مى گذاشت تا با اختيار خود ايمان بياورند.(217)

پيشنهادهاى مشركان........

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۱, ۱۰:۳۴
پيشنهادهاى مشركان
چون مبارزه پيامبر اسلام (ص) با شرك و بت پرستى شديدتر شد، واكنش ‍ مشركان نيز گوناگون گرديد. آنان مرحله به مرحله عقب نشينى كردند و سرانجام نرمش نشان دادند و ايمان آوردن خود را به انجام پيشنهادهايى منوط دانستند. لحن سخن آنان به گونه اى بود كه اگر پيامبر آن پيشنهادها را مى پذيرفت ، ايمان مى آوردند. البته اين بار نيز درصدد بهانه جويى بودند و نمى خواستند ايمان بياورند.
برخى از آن پيشنهادها:

الف ) درخواست انجام معجزه هاى خاص

همه پيامبران براى اثبات حقانيت خود معجزه اى خاص داشتند كه ارتباط آنها را با عالم غيب ثابت مى كرد؛ ولى چنين نبود كه پيامبر هر معجزه درخواست شده را عملى سازد. زيرا اگر چنين بود هر كس بيهوده درخواست معجزه مى كرد و نظام عالم به هم مى خورد و هدف اصلى پيامبران (تربيت و هدايت مردم ) به فراموشى سپرده مى شد و كار پيامبران شبيه كار شعبده بازان مى شد كه در هر مجلسى چشمه اى از كارهاى خود را نشان مى دهند.

از اين گذشته بر طبق يك سنت الهى اگر كسى معجزه اى درخواست كند و پيامبر آن معجزه را انجام دهد و او ايمان نياورد، دچار عذاب الهى مى شود و چون احتمال اينكه درخواست كننده ايمان نياورد و آن معجزه را سحر و جادو بشمرد همواره وجود دارد، بنابراين عملى ساختن چنين درخواستهايى به ضرر درخواست كننده است و شايد در هدايت او اثر نكند و او را در معرض عذاب و بلاى الهى قرار دهد. از اين رو پيامبران درخواست آنها را گاه عملى نمى كردند. يكى از اين موارد درخواست سران قريش (عتبه ، شيبه ، ابوسفيان ، وليد بن مغيره و...) از پيامبر است كه قرآن از آن چنين ياد مى كند:

وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً * أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجيراً * أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبيلاً * أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً (218)
و گفتند: ((تا از زمين چشمه اى براى ما بجوشانى ، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد. يا [بايد] براى تو باغى از درختان خرما و انگور باشد و آشكارا از ميان آنها جويبارها روان سازى ، يا چندانكه ادعا مى كنى ، آسمان را پاره پاره بر [سر] ما فرو اندازى ، يا خدا و فرشتگان را در برابر [ما حاضر] آورى ، يا براى تو خانه اى از طلا [كارى ] باشد، يا به آسمان بالا روى ، و به بالا رفتن تو [هم ] اطمينان نخواهيم داشت ، تا بر ما كتابى نازل كنى كه آن را بخوانيم )) بگو: ((پاك است پروردگار من ، آيا [من ] جز بشرى فرستاده هستم ؟))

بخشى از اين درخواستها به موجب وضع جغرافيايى مكه است كه سرزمين بى آب و علفى بوده و آنها درخواست جارى شدن چشمه ها و نهرها و ايجاد باغهايى مانند باغهاى شام و فلسطين را مى كردند. بخشى ديگر به سبب فقير بودن پيامبر بود كه از او خانه اى پر از طلا مى خواستند. بخشى ديگر برگرفته از عناد آنها بود كه مى خواستند پيامبر اگر راست مى گويد براى آنها عذابى نازل كند و يا... شگفت اينكه آنها اين درخواستها را از خود پيامبر داشتند و نمى گفتند كه از خداى خود بخواه كه چنين و چنان كند.
پيامبر خدا ماءمور شد كه در پاسخ آنها خداوند را پيراسته بداند و خود را جز بشرى پيامبر نشمرد. او از جنبه بشرى مانند ساير افراد بشر بود و هيچ بشرى قدرت انجام چنين كارهاى فوق العاده يا محال را ندارد و از جنبه پيامبرى هم انجام معجزه در دست خداست و پيامبر قدرت ندارد كه بدون اراده الهى معجزه اى بياورد.

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۱, ۱۰:۳۶
ب ) طرد مسلمانان فقير

در آغاز اسلام بيشتر كسانى كه به اسلام مى گرويدند تنگدست بودند و مشركان ثروتمند به پيامبر ايراد مى گرفتند كه فقيران و بردگان گرد اويند. گاهى نيز اظهار مى كردند كه اگر پيامبر فقيران را از خود براند، آنان ايمان خواهند آورد.
روايت شده است كه گروهى از بزرگان قريش نزد پيامبر آمدند و ديدند كه خباب بن ارت ، صهيب ، بلال و عمار كه از فقيران و بردگان بودند، نزد آن حضرت هستند. گفتند: اى محمد، آيا مى خواهى ما هم پيروان اينان باشيم !(219) نيز روايت شده كه عتبة بن ربيعه ، شيبة بن ربيعه ، مطعم بن عدى و حارث بن نوفل با اشراف بنى عبدمناف نزد ابوطالب رفتند و به او گفتند: اگر پسر برادرت محمد بردگان و ضعيفان ما را از خود براند، در ما تاءثير زيادى خواهد داشت و نزد ما سزاوار اطاعت خواهد بود و او را تصديق نماييم . ابوطالب نزد حضرت آمد و سخنان آنها را نقل كرد. عمر بن خطاب به پيامبر گفت : بهتر است چنين كنى تا ببينيم آنها چه مى كنند و چگونه قول خود را عملى مى سازند. در اين حال اين آيه نازل شد:(220)

وَ لا تَطْرُدِ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظّالِمينَ (221)
و كسانى كه پروردگار خود را بامدادان و شامگاهان مى خوانند - در حالى كه خشنودى او را مى خواهند - مران . از حساب آنان چيزى بر عهده تو نيست ، و از حساب تو [نيز چيزى ] بر عهده آنان نيست ، تا ايشان را برانى و از ستمكاران باشى .
چنين به نظر مى رسيد كه اگر آنان ايمان بياورند ثروت و قدرت خود را وقف پيامبر و اسلام مى كردند؛ ولى حقيقت آن است كه هدف مشركان ايمان آوردن نبود. آنها مى خواستند گروه اندك ايمان آوردگان را نيز از گرد پيامبر پراكنده كنند و اگر هم پيشنهاد آنها صادقانه بود از نظر خداوند نبايد ارزشها را فداى مصلحت انديشى ها كرد.
نظير اين پيشنهاد را برخى از اشراف قوم نوح نيز مطرح كردند، ولى نوح آن را نپذيرفت و در پاسخ فرمود:
ِ وَ ما أَنَا بِطارِدِ الَّذينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ لكِنِّي أَراكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ (222)
و كسانى را كه ايمان آورده اند طرد نمى كنم . قطعا آنان پروردگارشان را ديدار خواهند كرد، ولى شما را قومى مى بينم كه نادانى مى كنيد.

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۱, ۱۰:۳۶
ج ) درخواست تشريك بتها در عبادت
گروهى از قريش نزد پيامبر آمدند و به او گفتند: اى محمد، بيا تو از دين ما پيروى كن و ما هم از دين تو پيروى كنيم ؛ به اين صورت كه يك سال تو خدايان ما را پرستش كن و يك سال ما خداى تو را. اگر آنچه تو آورده اى از آنچه پيش ماست بهتر باشد ما در آن شريك شده ايم و سهم خود را به دست آورده ايم ، و اگر آنچه نزد ماست بهتر از آن باشد كه نزد توست ، تو در كار ما شريك شده اى و سهم خود را گرفته اى .
پيامبر خدا (ص) فرمود: به خدا پناه مى برم از اينكه جز او را شريك او قرار دهم . در همين حال سوره كافرون نازل گرديد.(223)
در روايت ابن هشام ، نامهاى پيشنهادكنندگان چنين آمده است : اسود بن مطلب ، وليد بن مغيره ، امية بن خلف و عاص بن وائل . در اين روايت از اينكه آنها يك سال به بتها عبادت كنند و يك سال به خدا، سخنى به ميان نيامده ، ولى در هر دو روايت آمده كه سوره كافرون در همين موقع نازل شد.(224)

قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * لَكُمْ دينُكُمْ وَ لِيَ دين (225)
بگو: ((اى كافران ، آنچه مى پرستيد، نمى پرستم . و آنچه مى پرستم ، شما نمى پرستيد. و نه آنچه پرستيديد من مى پرستم و نه آنچه مى پرستم شما مى پرستيد. دين شما براى خودتان ، و دين من براى خودم .))

با نزول اين سوره پيشنهاد غير منطقى قريش به شدت رد شد و آيات تكرارى سوره براى تاءكيد مطلب است تا آنان به كلى از پذيرش پيشنهاد خود نوميد گردند و ديگر آن را تكرار نكنند. اين سوره هنگامى نازل شد كه پيامبر در مكه بود و قدرت مقابله با آنان را نداشت . بعدها در مدينه درباره كافران تصميمهاى ديگرى گرفته شد.
آيه زير اشاره به همين پيشنهاد نابخردانه ايشان است :

قُلْ أَ فَغَيْرَ اللّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجاهِلُون (226)
بگو: ((اى نادانان ، آيا مرا وادار مى كنيد كه جز خدا را بپرستم ؟))

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۱, ۱۰:۳۷
د) درخواست تغيير برخى آيات قرآنى
برخى از مشركان مانند عبدالله بن اميّه ، وليد بن مغيره و مكرز بن حفض و چند تن ديگر به پيامبر اسلام (ص) پيشنهاد كردند كه قرآن ديگرى بياور يا آن را تغيير بده و آياتى را كه در آنها عبادت بتها منع شده از آن بردار.(227)
گويا آنها مى خواستند پيامبر اسلام مطالب ناخوشايند نزد آنان را از قرآن حذف كند و مطالبى بياورد كه مطابق سليقه آنهاست ، تا آنها دين اسلام را بپذيرند. آنها مى پنداشتند كه تغيير و تبديل آيات قرآنى در دست پيامبر است .

وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظيم (228)
و چون آيات روشن ما بر آنان خوانده شود، آنان كه به ديدار ما اميد ندارند مى گويند: ((قرآن ديگرى جز اين بياور، يا آن را عوض كن .)) بگو: ((مرا نرسد كه آن را از پيش خود عوض كنم . جز آنچه را كه به من وحى مى شود، پيروى نمى كنم . اگر پروردگار را نافرمانى كنم . از عذاب روزى بزرگ مى ترسم .))

فرق اين دو پيشنهاد آن است كه در اولى خواستار بودند كه پيامبر به طور كلى اين قرآن را كنار بگذارد و قرآن ديگرى بياورد و در دومى مى خواستند كه پيامبر آياتى از قرآن را تغيير بدهد. هر دو پيشنهاد براى آن بود كه در قرآن مطالبى مى ديدند كه برخلاف ميل آنان بود. قرآن آنها را از شرك و بت پرستى و نيز انجام بعضى از كارها مانند شراب خوارى و قماربازى و رباخوارى منع مى كرد و اين مطالب مورد پسند مشركان نبود.

قرآن كريم بر اين مطلب تاءكيد دارد كه پيامبر اسلام (ص) هرگز از روى هوس ‍ سخن نمى گويد و آنچه از آيات قرآنى مى خواند، چيزى است كه به او وحى شده است .

وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى (229)
و از سر هوس سخن نمى گويد اين سخن بجز وحيى كه وحى مى شود نيست .

ديدار مشركان با ابوطالب.....

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۱۲, ۰۸:۰۱
ديدار مشركان با ابوطالب

با وجود همه مخالفتها و توطئه هاى مشركان ، اسلام همچنان در مكه گسترش مى يافت و اين امر باعث نگرانى كفار مكه مى شد. آنها از هر راهى كه توانستند كوشيدند تا پيامبر اسلام (ص) سخنان خود را، به ويژه آنچه درباره بت و بت پرستى مى گويد، رها سازد.
در پى گيرى همين هدف ، سرانجام تصميم گرفتند نزد ابوطالب (عمو و حامى پيامبر) بروند و او را واسطه قرار دهند تا او پيام آنان را به پيامبر برساند. به نوشته مفسران و مورخان 25 نفر از اشراف قريش ، از جمله وليد بن مغيره ، ابوجهل ، اميّة و ابىّ(پسران خلف ) و عتبه و شيبه (پسران ربيعه ) و نضر بن حارث نزد ابوطالب آمدند و گفتند: تو بزرگ ما هستى . نزد تو آمده ايم تا ميان ما و پسر برادرت داورى كنى . او احساسات ما را جريحه دار كرده و به خدايان ما بد گفته است .
ابوطالب ، پيامبر خدا (ص) را دعوت كرد و گفت : اى پسر برادر، اينان قوم تو هستند و از تو درخواستى دارند. پيامبر فرمود: درخواست آنها چيست ؟ وى پاسخ داد: گفتند: ما را با خدايانمان رها كن ، ما هم تو را با خدايت رها مى كنيم .
پيامبر در پاسخ آنان فرمود: يك سخن بگوييد و با آن سرور عرب و عجم شويد. ابوجهل گفت : خدا پدرت را بيامرزد. حاضريم ده سخن بگوييم . فرمود: بگوييد معبودى جز الله نيست . [و آنچه جز او مى پرستيد رها كنيد. آنها دستهاى خود را به هم زدند و گفتند: اى محمد، آيا مى خواهى خدايان متعدد را يك خدا قرار بدهى ! همانا كار تو شگفت آور است .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۰۹/۱۲, ۰۸:۰۱
آنگاه به همديگر گفتند: به خدا سوگند كه اين مرد آنچه شما مى خواهيد به شما نخواهد داد. برويد و دين پدران خود را حفظ كنيد، تا خدا ميان ما و او داورى كند. سپس متفرق شدند.](230) در اين رويداد بود كه آيات نخست سوره ص بر پيامبر (ص) نازل گرديد:
وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ * أَ جَعَلَ الاْلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ * وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَيْءٌ يُراد(231)
و از اينكه هشداردهنده اى از خودشان برايشان آمده در شگفتند، و كافران مى گويند: ((اين ساحرى شيّاد است . آيا خدايان [متعدد] را خداى واحدى قرار داده ؟ اين واقعا چيز عجيبى است .)) و بزرگانشان روان شدند [و گفتند:] ((برويد و بر خدايان خود ايستادگى نماييد كه اين امر قطعا هدف [ما]ست .))
طبرسى پس از نقل اين رويداد مى افزايد: پس از رفتن مشركان ، پيامبر خدا (ص) به ابوطالب فرمود: اى عمو، به خدا سوگند كه اگر آفتاب در دست راست من و ماه در دست چپ من گذاشته شود، اين سخن را رها نمى كنم ، تا وقتى كه آن را پيش ببرم و يا كشته شوم . ابوطالب به او گفت : كار خود را دنبال كن كه به خدا سوگند، من هرگز مانع آن نخواهم بود.(232)
ابن جوزى مى افزايد: چون قريش دانستند كه ابوطالب پيامبر را رها نخواهد كرد، عمارة بن وليد را نزد ابوطالب بردند و گفتند: اين عمارة بن وليد است كه زيباترين جوان قريش است . او را به فرزندى بپذير و به جاى او پسر برادرت را كه مخالف دين تو و پدران توست و ميان قوم تو تفرقه انداخته به ما بده تا او را بكشيم . ابوطالب گفت : چه معامله بدى پيشنهاد مى كنيد! آيا شما فرزند خود را به من مى دهيد كه او را غذا بدهم و من فرزند خودم را به شما بدهم كه او را بكشيد؟! به خدا سوگند، هرگز چنين نخواهد شد.(233)

مشورت مشركان با يهود درباره پيامبر

فریده بنده مخلص خدا
۱۳۹۳/۰۹/۱۲, ۱۱:۰۳
پیامبر (ص) می فرمایند : خو شبخت حقیقی کسی است که عاشق امیرالمومنین باشد. و شقی حقیقی کسی است .که با حجت خدا دشمنی کند .
از دیگران بگذریم تا از ما بگذرند.
کسی که برای دیگران دعا کند. همان دعا صد برا بر یا هزار برابر برای خودش مستجاب می شود.
از چیزهایی که ما را با پیامبران خدا محشور میکند .کثرت سجده است. در نماز سجده ها را طولانی کنیم که باعث می شود با پیامبر خدا
محشور شویم.
هر کس در قلعه توحید لا اله الا الله بیاید . حتما از عذاب خدا در امان خواهد بود. " یا حق.

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۵, ۱۱:۰۶
مشورت مشركان با يهود درباره پيامبر
از آنجا كه مشركان مكه مى دانستند يهوديان اطلاعاتى درباره پيامبران و مدعيان نبوت دارند، جمعى از آنان نزد يهود رفتند و با آنان وارد مذاكره شدند. اين موضوع در كتابهاى تفسيرى و تاريخى به دو صورت نقل شده است . آنچه ما در اينجا مى آوريم متن معتبرى است كه على بن ابراهيم با سندى معتبر از امام صادق (ع) نقل كرده است و با متن ابن هشام و برخى از كتابهايى كه از ابن هشام نقل كرده اند، تفاوتهايى دارد كه ذكر خوهد شد.

على بن ابراهيم مى نويسد: امام صادق (ع) فرمود: قريش سه تن را به نامهاى نضير بن حارث بن كلده و عقبة بن ابى معيط و عاص بن وائل سهمى به نجران فرستادند تا از يهود و نصارى مسايلى بياموزند تا آنها را از پيامبر خدا (ص) بپرسند.
آنها به نجران رفتند و با دانشمندان يهود ديدار كردند و از آنها نظر خواستند. علماى يهود گفتند: از او سه مساءله بپرسيد، اگر چنانكه ما مى دانيم پاسخ داد بدانيد كه او راستگوست . آنگاه از وى يك مساءله بپرسيد، اگر ادعا كرد كه آن را مى داند، او دروغگوست . مشركان گفتند: آن مساءله ها چيست ؟ گفتند: از او درباره چند جوانى كه در روزگاران پيشين بودند و [از شهرشان ] بيرون رفتند و غايب شدند و خوابيدند و اينكه تا چه مدتى در خواب خود ماندند تا بيدار شدند و تعدادشان چقدر بود و چه چيزى همراه آنان بود و داستانشان چگونه بود، بپرسيد.

نيز از داستان موسى بپرسيد كه هنگامى كه خداوند به او فرمان داد كه از دانشمندان پيروى كند و از ايشان ياد بگيرد. آن دانشمند چه كسى بود و چگونه از او پيروى كرد و داستان ايشان چگونه بود؟ همچنين از او درباره شخص گردشگرى بپرسيد كه مغرب و مشرق را سير كرد تا به سد ياءجوج و ماءجوج رسيد. او كه بود و داستانش چگونه بود؟

آنگاه پاسخ اين سه مساءله را به مشركان ياد دادند و گفتند: اگر آنچنان كه به شما ياد داديم پاسخ داد او راستگوست و اگر بر خلاف آن بود او را تصديق نكنيد. گفتند: مساءله چهارم چه بود؟ يهود گفتند: از او بپرسيد كه قيامت كى برپا خواهد شد؟ اگر ادعا كرد كه وقت آن را مى داند، او دروغگوست . چون وقت برپايى قيامت را جز خداوند نمى داند.
آنها به مكه برگشتند و نزد ابوطالب رفتند و گفتند: پسر برادر تو گمان مى كند كه خبر آسمان به او مى رسد! ما از او مسايلى مى پرسيم ، اگر به ما پاسخ داد مى دانيم كه او راستگوست و گرنه مى دانيم كه دروغگوست .

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۵, ۱۱:۰۸
ابوطالب گفت : هر چه مى خواهيد از او بپرسيد.
آنها مسايل سه گانه را از وى پرسيدند و پيامبر خدا (ص) فرمود: به شما پاسخ خواهم داد؛ و ((ان شاءالله )) نگفت . چهل روز به او وحى نازل نشد و پيامبر اندوهگين شد و مؤمنان به شك افتادند و قريش شادمان شدند و او را مسخره كردند و آزردند و ابوطالب محزون شد. پس از چهل روز جبرئيل سوره كهف را نازل كرد. پيامبر خدا (ص) به او فرمود: اى جبرئيل ، دير كردى ! گفت : اگر خداوند اجازه ندهد ما توانايى آن را نداريم كه نازل شويم .(234)

در سوره كهف هر سه داستان مورد نظر يهود (داستان اصحاب كعف ، داستان موسى و خضر و داستان ذوالقرنين و سدّ ياءجوج و ماءجوج ) به تفصيل ذكر شده است ، اما مساءله چهارم آنها كه پرسش از زمان وقوع قيامت بود، در سوره اعراف آمده است :

يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّاعَةِ أَيّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي ...(235)
از تو درباره قيامت مى پرسند [كه ] وقوع آن چه وقت است ؟ بگو: ((علم آن ، تنها نزد پروردگار من است .))

اين داستان در سيره ابن هشام (236) و برخى كتابهاى برگرفته از آن (237) تفاوتهايى با متن على بن ابراهيم دارد، از جمله اينكه آنها نزد يهود مدينه رفتند، نه يهود نجران ، بيشتر مردم نجران مسيحى بودند و يهوديان گروه اندكى را تشكيل مى دادند. نيز اينكه آنها سه مساءله را مطرح كردند و سومى پرسش از روح بود. گفتند: اگر محمد (ص) از حقيقت آن اظهار بى اطلاعى كرد، راستگوست . همچنين وى مى نويسد: آنان پس از بازگشت از نزد يهود خود پيش پيامبر رفتند؛ در حالى كه بر طبق روايت على بن ابراهيم نخست نزد ابوطالب رفتند. و اينكه نزول وحى پانزده روز به تاءخير افتاد و در روايت على بن ابراهيم چهل روز ياد شده است .

بر طبق روايت ابن هشام ، پاسخ دو مساءله اصحاب كهف و ذوالقرنين در سوره كهف آمده و پاسخ از روح در سوره اسراء:
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّقَليلاً (238)
و درباره روح از تو مى پرسند، بگو: ((روح از [سنخ ] فرمان پروردگار من است ، و به شما از دانش جز اندكى داده نشده است .))
در هر حال به نظر مى رسد كه ماجراى رفتن چند تن از مشركان نزد يهود و فراگيرى چند مساءله مهم براى آن نبود كه در صورت پاسخگويى رسول خدا (ص) به او ايمان بياورند. در دنباله روايت نيز نيامده است كه آنها پس از نزول سوره كهف و دريافت پاسخهاى صحيح به پيامبر ايمان آورده باشند.
ً وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها...(239)
و اگر هر معجزه اى را ببينند به آن ايمان نمى آورند.
در قرآن كريم مسايل ديگرى هم از پيامبر اسلام (ص) سؤ ال شده بود كه برخى در مكه و برخى در مدينه بوده است .

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۵, ۱۱:۰۹
استهزاكنندگان پيامبر
قرآن كريم در آيات متعددى خبر مى دهد كه همواره هر پيامبرى در ميان قوم خود مورد تمسخر قرار مى گرفته است :

وَ ما يَأْتيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُن (240)
و هيچ پيامبرى برايشان نيامد جز آنكه او را به مسخره مى گرفتند.

يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (241)
اى دريغ بر بندگان ! دريغا بر اين بندگان ! هيچ فرستاده اى بر آنان نيامد مگر آنكه او را ريشخند مى كردند.
خداوند به منظور دلدارى پيامبر، به او وعده داد كه شر مسخره كنندگان را از او دور مى سازد:
إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ * الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (242)

كه ما [شر] ريشخندگران را از تو برطرف خواهيم كرد. همانان كه با خدا معبودى ديگر قرار مى دهند. پس به زودى [حقيقت را] خواهند دانست .

مورخان نامهاى برخى از كسانى را كه همواره پيامبر را مسخره مى كردند با ذكر قبيله آن ها بيان كرده اند؛ مانند اسود بن مطلب از قبيله بنى اسد، وليد بن مغيره از قبيله بنى مخزوم ، حارث بن طلاطله از قبيله بنى خزاعه ، و عاص ‍ بن وائل از قبيله بنى سهم .(243)
همان گونه كه قرآن خبر داده بود، اين مسخره كنندگان هر كدام در دنيا به سزاى اعمال خود رسيدند و به بلايى گرفتار شدند كه تا پايان عمر با آنان بود. تفصيل بلاهايى كه اينان به آن گرفتار شدند در كتب تفسيرى و تاريخى آمده است .(244)
يكى از آنان عاص بن وائل بود كه رسول خدا (ص) را ((ابتر)) مى گفت . چون تنها پسر پيامبر تازه از دنيا رفته بود و در ايام جاهليت كسى را كه پسر نداشت به مسخره ((ابتر)) (دم بريده ) مى گفتند. منظورشان اين بود كه نسل او قطع خواهد شد. در روايت ديگرى آمده كه عاص پس از مرگ پسر پيامبر مى گفت : چون او از دنيا برود ياد و نام او از ميان خواهد رفت و از او آسوده خاطر مى شويد. درباره گفتار عاص بن وائل سوره مبارك كوثر نازل گرديد:(245)
إِنّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَر(246)
ما تو را [چشمه ] كوثر داديم ؛ پس براى پروردگارت نماز گزار و قربانى كن . دشمنت خود بى تبار خواهد شد.

منظور از كوثر در اين سوره مبارك خير فراوان و بركتى است كه خداوند به پيامبر ارزانى كرده است و از جمله آن ازدياد و بقاى نسل اوست كه همگى به وسيله فاطمه (س ) دختر پيامبر به آن حضرت مى رسد. اين در حالى است كه كسى از نسل عاص بن وائل اكنون شناخته نمى شود.

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۵, ۱۱:۱۰
يكى ديگر از مسخره كنندگان پيامبر (ص)، امية بن خلف (247) (از ثروتمندان قريش ) بود كه هرگاه پيامبر را مى ديد با اشاره چشم و ابرو به او طعنه مى زد و دشنام مى داد. خداوند در رد او سوره ((همزه )) را نازل كرد:
وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ * الَّذي جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ * يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَه (248)
واى بر هر بدگوى عيب جويى ، كه مالى گرد آورد و بر شمردش . پندارد كه مالش او را جاويد كرده .

علاوه بر پيامبر خدا (ص) مسلمانان نيز مورد مسخره كافران و مشركان بودند. آنها مؤمنان تهيدست را به سبب فقرشان و ثروتمندان را به علت اجتناب شان از بعضى از محرمات مانند شراب و قمار مسخره مى كردند:
زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ اللّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (249)
زندگى دنيا در چشم كافران آراسته شده است ، و مؤمنان را ريشخند مى كنند و [حال آنكه ] كسانى كه تقواپيشه بوده اند، در روز رستاخيز، از آنان برترند و خدا به هر كه بخواهد بى شمار روزى مى دهد.
در اين آيه انگيزه كافران در مسخره كردن مؤمنان ، همان تفكر مادى و وابستگى آنها به مظاهر مادى زندگى بيان شده است . در پايان به اين موضوع اشاره مى كند كه چنين نيست كه مؤمن هميشه فقير شود. روزى دست خداست و به هر كس كه بخواهد مى دهد.
رنجهاى رسول خدا (ص).....

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۷, ۱۲:۵۹
رنجهاى رسول خدا (ص)
آزارها و شكنجه ها و توطئه هاى مشركان و سرسختى آنها در برابر دعوت پيامبر، و هدايت نشدن آنها، پيامبر اسلام (ص) را آزرده خاطر مى كرد و غمى جانكاه در دل او مى نشست .
در قرآن كريم در آيات متعددى خداوند به پيامبر خود دلدارى داده و او را به شكيبايى دعوت كرده است .

با بررسى اين آيات معلوم مى شود كه رنج و اندوه پيامبر از سه چيز بوده است :
الف ) توطئه كافران : پيامبر گرامى اسلام (ص) مى ديد كه مشركان نه تنها ايمان نمى آورند، با توطئه ها و نيرنگ هاى گوناگون مانع ايمان آوردن مردم و پيشرفت اسلام مى شوند.
وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلاّ بِاللّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُ في ضَيْقٍ مِمّا يَمْكُرُون (250)
و صبر كن و صبر تو جز به [توفيق ] خدا نيست و بر آنان اندوه مخور و از آنچه نيرنگ مى كنند دلتنگ مدار.

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۷, ۱۳:۰۰
ب ) سخنان زشت : مشركان گاهى آن حضرت را دروغگو، ديوانه ، شاعر يا كاهن مى ناميدند و به تكذيب او مى پرداختند:
قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظّالِمينَ بِآياتِ اللّهِ يَجْحَدُون (251)
به يقين مى دانيم كه آنچه مى گويند تو را سخت غمگين مى كند. در واقع آنان تو را تكذيب نمى كنند ولى ستمكاران آيات خدا را انكار مى كنند.

آنها در مساءله نبوت او را تكذيب مى كردند ولى در موضوعات شخصى ، آن حضرت را راستگو و امين مى دانستند.
گاهى مشركان سخنان ماءيوس كننده و ناراحت كننده به پيامبر مى گفتند و عظمت و برخوردارى و توانايى خود را بر مى شمردند و از ضعف و ناتوانى و كمبود نيرو و امكانات پيامبر سخن مى گفتند و اين باعث اندوه پيامبر مى شد. چون در مكه مسلمانان قدرتى نداشتند و مشركان نيرومند بودند.

وَ لا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَميعاً هُوَ السَّميعُ الْعَليم (252)
سخن آنان تو را غمگين نكند، زيرا عزّت ، همه از آن خداست . او شنواى داناست .
در آيه ديگرى براى كاستن غمهاى پيامبر و غلبه بر نگرانى ها، دستورى چنين مى رسد:

وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السّاجِدين (253)
و قطعا مى دانيم كه سينه تو از آنچه مى گويند تنگ مى شود. پس با ستايش ‍ پروردگارت تسبيح گوى و از سجده كنندگان باش .

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۷, ۱۳:۰۰
ج ) هدايت نشدن مخالفان : مهم ترين عامل نگرانى و اندوه پيامبر كه بيش از هر چيز او را رنج مى داد، اين بود كه مى ديد با تمام تلاش او، مشركان به راه حق نمى روند و هدايت نمى شوند.
خداوند در چند آيه اين موضوع را مطرح مى كند و از پيامبر مى خواهد كه به سبب ايمان نياوردن مردم جان خود را به خطر نياندازد:
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ أَسَفا(254)
شايد، اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه ، در پيگيرى [كار]شان تباه كنى .
ُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللّهَ عَليمٌ بِما يَصْنَعُون (255)
پس مبادا به سبب حسرتها[ى گوناگون ] بر آنان ، جانت [از كف ] برود، قطعا خدا به آنچه مى كنند داناست .
ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى (256)
ما قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى .
يك نمونه از اندوه فراوان پيامبر به سبب هدايت نشدن مردم ، داستان سفر او به طائف است كه پس از وفات ابوطالب و خديجه صورت گرفت . آن حضرت هر چه سران آن شهر را به سوى خدا و اسلام دعوت كرد آنها نپذيرفتند و پيامبر را سخت آزردند. او خسته و نوميد از شهر خارج شد و در بيرون شهر به ديوار باغى تكيه داد و اندوه خود را چنين به زبان آورد:
اللهم اليك اشكو ضعف قوتى و قلة حيلتى و هوائى على الناس يا ارحم الراحمين ...(257)
خدايا به تو شكايت مى كنم از ناتوانى و درماندگى و خوار شدنم در برابر مردم ، اى مهربان ترين مهربانان ...
معراج پيامبر.......

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۸, ۱۵:۱۹
معراج پيامبر
از حوادث بسيار مهم دوران بعثت تا هجرت پيامبر اسلام (ص) سفر تاريخى آن حضرت به آسمانهاست كه از آن به معراج ياد مى شود. آن حضرت در يكى از شبها از مسجدالحرام به مسجدالاقصى و از آنجا به آسمان برده شد تا آيات و نشانه هاى خدا را مشاهده كند.
اين سفر شگفت انگيز دو مرحله داشت : مرحله اول از مكه به مسجدالاقصى (اسراء) و مرحله دوم از مسجدالاقصى به آسمانها(معراج ) است .

درباره مرحله اول در قرآن كريم چنين آمده است :
سُبْحانَ الَّذي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ (258)
منزّه است آن [خدايى ] كه بنده اش را شبانگاهى از مسجدالحرام به سوى مسجدالاقصى - كه پيرامون آن را بركت داده ايم - سير داد، تا از نشانه هاى خود به او بنمايانيم ، كه او همان شنواى بيناست .

گفته شده كه اين سفر تاريخى در شب 27 ربيع الثانى ، يك سال پيش از هجرت ، انجام يافته و پيامبر در آن شب در خانه ام هانى خواهر اميرالمؤ منين (ع) و همسر هيبرة بن ابى وهب مخزومى بود و از همان جا به مسجدالاقصى برده شد و مسجدالحرام مورد اشاره آيه شامل همه شهر مكه مى شود. پيامبر نماز عشا را در مكه خواند و براى نماز صبح به همان جا مراجعت نمود.(259)

هدف از اين سفر شگفت آور اين بود كه خدا مى خواست برخى از نشانه ها و آيات خود را چنان كه به حضرت ابراهيم نشان داد، به پيامبر نشان دهد، تا قلب او آرامش و قوت بيشترى يابد.
در اين آيه درباره مسجدالقصى چنين آمده كه اطراف آن بركت داده شده است . منظور بركتهاى مادى مانند وفور نعمت و سرسبزى و خرمى ، و بركتهاى معنوى مانند حضور بسيارى از پيامبران الهى در آن است .

در اين سفر، جبرئيل پيامبر را همراهى مى كرد و آن حضرت بر مركبى به نام براق سوار شد و آن مركب قيافه و اندامى مانند چند حيوان داشته است و چون به مسجدالاقصى رسيد، بر روى صخره اى نشست و مرحله دوم سفر را از روى آن انجام داد.(260) بر طبق رواياتى از امام صادق (ع)، جبرئيل محرابهاى پيامبران را در مسجدالاقصى به پيامبر اسلام نشان داد و آن حضرت در آنها نماز خواند.(261)

درباره مرحله دوم اين سفر (از مسجدالاقصى به سوى آسمانها) در قرآن كريم چنين مى خوانيم :
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى * ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى * وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى * عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى * ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى * فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى * فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى * ما كَذَبَ الْفُؤ ادُ ما رَأ ى * أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى * وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى * عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى * إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى * ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى * لَقَدْ رَأ ى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى (262)
سوگند به اختر[=قرآن ] چون فرود مى آيد [كه ] باز شما نه گمراه شده و نه در نادانى مانده ؛ و از سر هوس سخن نمى گويد. اين سخن به جز وحيى كه وحى مى شود نيست . آن را [فرشته ] شديدالقوى به او فراآموخت ، [سروش ‍ ] نيرومندى كه [مسلط] در ايستاد. در حالى كه او در افق اعلى بود؛ سپس ‍ نزديك آمد و نزديك تر شد، تا [فاصله اش ] به قدر [طول ] دو [انتهاى ] كمان يا نزديك تر شد، آن گاه به بنده اش آنچه را كه بايد وحى كند وحى فرمود. آنچه را در دل ديد انكار[ش ] نكرد. آيا در آنچه ديده است با او جدال مى كنيد؟ و قطعا بار ديگرى هم او را ديده است ، نزديك سدرة المنتهى ؛ در همان جا كه جنة الماوى است . آنگاه كه درخت سدر را آنچه پوشيده بود، پوشيده بود. ديده [اش ] منحرف نگشت و [از حدّ] در نگذشت به راستى كه [برخى ] از آيات بزرگ پروردگار خود را بديد.

در توضيح اين آيات ذكر چند نكته ضرورى است :
1. براى بيان اهميت موضوع ، سخن با سوگند به ستاره در حال غروب آغاز مى شود.
2. از پيامبر خدا (ص) به عنوان ((صاحبكم )) ياد مى شود؛ يعنى پيامبر دوست شما و از خود شماست . اين بيان جنبه عاطفى دارد. آنگاه راستى و درستى پيامبر را مورد تاءكيد قرار مى دهد و اظهار مى دارد كه او با عالم غيب ارتباط دارد و هرچه مى گويد وحى الهى است و از روى هواى نفس سخن نمى گويد و پيام الهى را فرشته نيرومند وحى (جبرئيل ) به او ياد مى دهد.
3. مى فرمايد جبرئيل در افق اعلا بر پيامبر آشكار شد. گويا اين نخستين بار بود كه جبرئيل با شكل اصلى خود بر پيامبر نمايان مى شد.
4. جبرئيل پيامبر را به آسمانها برد و به اندازه فاصله دو كمان يا دو سر يك كمان و يا حتى نزديكتر از آن با عرش الهى فاصله داشت .
5. در آيات بعدى اظهار مى دارد كه پس از اين سير شگفت آور، يك بار ديگر پيامبر جبرئيل را نزديك ((سدرة المنتهى )) ديد. منظور درخت سدرى است كه در بالاى آسمانهاست و گفته امام باقر (ع) آنجا آخرين مرحله اى است كه فرشتگان اعمال مردم را به آنجا مى برند.(263) در روايت ديگر آمده است كه علم همه آفريدگان و اعمالشان به آنجا راه مى يابد.(264)

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۸, ۱۵:۲۰
ديدار مسيحيان حبشه با پيامبر (ص) در مكه
پس از هجرت 83 نفر از مسلمانان به حبشه ، كه به دستور پيامبر و سرپرستى جعفر بن ابى طالب صورت گرفت ، حضور چند ساله آنان در حبشه و آشنايى مسيحيان آنجا از جمله نجاشى (پادشاه حبشه ) با اسلام ، سبب شد كه آنان به پيامبر اسلام خوشبين شوند و در حمايت از مسلمانان مهاجر در برابر فشارهاى قريش ، ترديد نكنند.
تماس دانشمندان مسيحى با مسلمانان ، با توجه به زمينه فكرى ايشان ، كه مشخصات پيامبر اسلام (ص) را در كتابهاى خود خوانده بودند، آنان را وادار كرد كه هياءتى را براى بررسى و تحقيق به مكه بفرستد تا از نزديك با پيامبر گفتگو كنند و بتوانند با قاطعيت درباره او داورى نمايند. اين بود كه بيست نفر از دانشمندان آنان به مكه آمدند و پيامبر را در مسجدالحرام يافتند و با او گفتگو كردند و مسايلى پرسيدند. اين در حالى بود كه گروهى از قريش نيز در اطراف كعبه نشسته ، نظاره گر بودند. وقتى پرسشهاى آنان تمام شد، پيامبر خدا (ص) آنان را به سوى خدا دعوت كرد و بر آنان قرآن تلاوت نمود. زمانى كه آنها آيات قرآن را شنيدند، اشك از ديدگانشان سرازير شد. سپس خدا را اجابت كردند و به پيامبر ايمان آوردند.

هياءت اعزامى حبشه از نزد پيامبر رفتند. در اين حال جمعى از كفار قريش به آنان اعتراض كردند و ابوجهل به آنها سخنان نامناسب و زشتى گفت و آنان را احمق خواند. در اين هنگام آيات زير بر پيامبر نازل گرديد:(265)
الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ * وَ إِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ قالُوا آمَنّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنّا كُنّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمينَ * أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِما صَبَرُوا وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ * وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لا نَبْتَغِي الْجاهِلين (266)
كسانى كه قبل از آن ، كتاب [آسمانى ] به ايشان داده ايم ، آنان به [قرآن ] مى گروند و چون برايشان فرو خوانده مى شود، مى گويند: ((بدان ايمان آورديم كه آن درست است [او] از طرف پروردگار ماست ؛ ما پيش از آن [هم ] از تسليم شوندگان بوديم .)) آنانند كه به [پاس ] آنكه صبر كردند و [براى آنكه ] بدى را با نيكى دفع مى نمايند و از آنچه روزى شان داده ايم انفاق مى كنند، دوبار پاداش خواهند يافت . و چون لغوى بشنوند از آن روى بر مى تابند و مى گويند: ((كردارهاى ما از آن ما و كردارهاى شما از آن شماست . سلام بر شما، جوياى [مصاحبت ] نادانان نيستيم .))

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۱۸, ۱۵:۲۱
بر طبق نقل ابن عاشور، پس از مراجعت اين هياءت به حبشه ، نجاشى و بعضى از مسيحيان حبشه مسلمان شدند.(267)
البته اينان غير از آن گروه 62 نفرى مسيحيان حبشه است كه در سال هفتم هجرى (سال فتح خبير) همراه با جعفر بن ابى طالب در مدينه به خدمت پيامبر رسيدند و سلام و ارادت نجاشى را به آن حضرت ابلاغ كردند و پيامبر در حضور آنان آياتى از قرآن كريم را كه گويا چند آيه از سوره يس بود، تلاوت فرمود و اين آيات تاءثير فراوانى در اين افراد گذاشت ؛ به گونه اى كه اشك از ديدگانشان جارى شد و اين آيه در حق آنان نازل گرديد:(268)

وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشّاهِدين (269)
و چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده ، بشنوند، مى بينى بر اثر آن حقيقتى كه شناخته اند، اشك از چشمهايشان سرازير مى شود. مى گويند: پرردگارا، ما ايمان آورده ايم ؛ سپس ما را در زمره گواهان بنويس .
نجاشى پادشاه حبشه كه مسلمانان مهاجر را در آن دوران سخت و غربت اسلام پناه داد و بعدها مسلمان شد، همواره مورد توجه و مرحمت پيامبر اسلام بود و وقتى كه در ماه رجب سال نهم هجرى در حبشه از دنيا رفت ، پيامبر خدا مردم را از مرگ او آگاه كرد و در قبرستان براى او نماز خواند و اين آيه نازل شد:(270)

وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ خاشِعينَ لِلّهِ لا يَشْتَرُونَ بِآياتِ اللّهِ ثَمَناً قَليلاً أُولئِكَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اللّهَ سَريعُ الْحِساب (271)
و البته از ميان اهل كتاب كسانى هستند كه به خدا و بدانچه به سوى شما نازل شده و به آنچه به سوى خودشان فرود آمده ايمان دارند. در حالى كه در برابر خدا خاشعند و آيات خدا را به بهاى ناچيزى نمى فروشند. اينانند كه نزد پررودگارشان پاداش خود را خواهند داشت . آرى خدا زودشمار است .

مى گويند پسر نجاشى به نام ابونيزر، آزاده شده حضرت على (ع) بود. گويا تاجرى او را از حبشه ربوده و به مكه آورده بود. على (ع) او را خريد و در برابر خوشرفتارى پدرش با مسلمانان او را آزاد كرد.(272) در بعضى از روايات آمده كه وى در كودكى مسلمان شد و از حبشه به مدينه آمد و نزد پيامبر بود و پس از وفات او همواره نزد اميرالمؤمنين (ع) به سر مى برد. داستان چاه ابونيزر و وقف كردن امير المومنين آن را به فقراى مدينه معروف است .(273)
نزول برخى از آيات درباره موضوعات مختلف.....

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۲۷, ۰۷:۰۸
نزول برخى از آيات درباره موضوعات مختلف
در دوران مكه كه هنوز اسلام تشكيلاتى نيافته بود، پيامبر اسلام بيشتر به فرهنگ سازى و تقويت بنيادهاى فكرى و عقيدتى مى پرداخت و آياتى كه بر آن حضرت نازل مى شد، نيز در همين زمينه بود و بيشتر به تحكيم مبانى توحيد و مبارزه با شرك و بت پرستى و مظاهر آن و پاسخگويى به اعتراضهاى مشركان و مقابله با توطئه ها و بهانه جويى هاى آنان اختصاص ‍ داشت .
در اين دوران ، سوره ها و آيات بسيارى درباره رخدادهاى خاص نازل شد كه هر كدام شاءن نزول ويژه داشت و بيان كننده طرز فكرها، برخوردها و نيازهاى آن زمان بود. ما در اينجا برخى از آن آيات را با ذكر شاءن نزولهاى آنها مى آوريم .
1. ((وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ مِنْ دُونِ اللّهِ)):
پيش از نزول اين آيه بعضى از مسلمانان در مكه به بتهاى مشركان دشنام مى دادند و از آنها بدگويى مى كردند. بعضى از مشركان مانند ابوجهل به پيامبر گفت : اگر شما دشنام دادن به خدايان ما را ترك نكنيد ما نيز به خداى شما دشنام خواهيم داد. در اين هنگام آيه زير نازل شد:(274)
وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْم ...(275)
و آنهايى كه جز خدا مى خوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى خدا را دشنام خواهند داد.
با نزول اين آيه پيامبر و مسلمانان از دشنام دادن به مقدسات مشركان منع شدند.
2. ((و ان كادو ليفتنونك )):
يكى از پيشنهادهاى كفار قريش به پيامبر اسلام (ص) اين بود كه اگر مى خواهى حجرالاسود را استلام كنى بايد به بتهاى ما هم دست بكشى ، يا اينكه گفتند: وقتى ما نزد تو هستيم برده هايى را كه مسلمان شده اند بيرون كن . بنى ثقيف پيشنهاد كردند كه ما مسلمان مى شويم ، ولى بايد به ما اجازه دهى كه تا يك سال بت خود را نگه داريم . پيامبر به سبب اشتياق فراوان به مسلمان شدن آنها خواست اندكى نرمش نشان دهد كه اين آيه نازل شد:(276)
وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَليلاً * وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلاً * إِذاً لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصيراً (277)
و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كرده ايم گمراه كنند تا غير از آن را بر ما ببندى و در آن صورت تو را به دوستى خود بگيرند. و اگر تو را استوار نمى داشتيم ، قطعا نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى . در آن صورت ، حتما تو را دو برابر [در] زندگى و دو برابر [پس از] مرگ [عذاب ] مى چشانيديم ، آنگاه در برابر ما براى خود ياورى نمى يافتى .
از اين آيات معلوم مى شود كه هنوز پيامبر به آنان گرايش نكرده بود و فقط انديشه اين گرايش در او پديد آمده بود، كه لطف الهى او را از اين كار باز داشت و اين همان مقام عصمت پيامبران است ، البته عصمت جبرآور نيست ، ولى لطف خداوند همواره به او مدد مى رساند.
3. ((قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن )):
مشركان مكه خدا را با نام ((الله )) مى شناختند و براى تقرب به او بتها را مى پرستيدند، ولى با نام ((رحمان )) كه يكى ديگر از نامهاى خداست آشنايى نداشتند. وقتى پيامبر اسلام (ص) خدا را با اين نام مى خواند، گمان مى كردند كه آن حضرت از دو خدا سخن مى گويد: ((الله )) و ((رحمان )). مى گفتند: رحمان چيست ؟ آيه زير در اين باره نازل شد:(278)
قُلِ ادْعُوا اللّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى ...(279)
بگو: ((خدا را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد، هر كدام را بخوانيد، براى او نام هاى نيكوتر است .))

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۲۷, ۰۷:۰۹
4. ((افراءيت الذى كفر))؟
گفته شده كه عاص بن وائل (از سران مشركان ) به خبّاب بن ارت كه از مسلمانان بود، مبلغى بدهى داشت . وقتى خباب آن بدهى را از عاص طلب كرد، او به مسخره گفت : در قيامت كه مال و فرزند خواهم داشت بدهى تو را مى دهم ؛ و اين آيه نازل شد:(280)
أَ فَرَأَيْتَ الَّذي كَفَرَ بِآياتِنا وَ قالَ لَأُوتَيَنَّ مالاً وَ وَلَداً * أَطَّلَعَ الْغَيْبَ أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً(281)
آيا ديدى آن كسى را كه به آيات ما كفر ورزيد و گفت : ((قطعا به من مال و فرزند [بسيار] داده خواهد شد؟ آيا بر غيب آگاه شده يا از [خداى ] رحمان عهدى گرفته است ؟

5. ((يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ))
ابى بن خلف . عقبة بن ابى محيط از سران مشركين با همديگر دوستى نزديكى داشتند. گاهى عقبه در مجلس پيامبر اسلام (ص) حاضر مى شد و به سخنان او گوش مى داد. اين كار به گوش ابى بن خلف رسيد. او نزد عقبه آمد و گفت : شنيده ام كه در مجلس محمد (ص) حاضر مى شوى و به سخنان او گوش مى دهى ! سوگند مى خورم كه اگر باز به سخنان او گوش ‍ دهى ديدن تو را بر خود حرام كنم و با تو هرگز سخن نگويم . تو بايد به او توهين كنى . عقبه به خاطر سخنان دوستش نزد پيامبر آمد و به او توهين كرد. پس اين آيه نازل شد:(282)
وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً * يا وَيْلَتى لَيْتَني لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً (283)
و روزى است كه ستمكار دستهاى خود را مى گَزد [و] مى گويد: ((اى كاش با پيامبر راهى بر مى گرفتم )) ((اى كاش فلانى را دوست [خود] نگرفته بودم .))

6. ((و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم )):
قبل از هجرت پيامبر، شخصى به نام عيّاش بن ابى ربيعه مخزومى در مكه مسلمان شد و از ترس خانواده اش به مدينه رفت . مادر او به نام اسماء بنت مخزومه از مسلمان شدن پسرش بسيار ناراحت شد و سوگند خورد كه آب و غذا نخورد و سرش را نشويد و وارد خانه نگردد تا فرزندش از دين اسلام برگردد. برادران عياش كه وضع مادر را چنين ديدند به مدينه رفتند و عياش ‍ را به مكه بازگردانيدند و او در اثر اصرار مادر از اسلام دست برداشت . اين آيه در اين باره نازل شده است و البته حكم كلى دارد:
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً وَ إِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما...(284)
به انسان سفارش كرديم كه به پدر و مادر خود نيكى كند، و[لى ] اگر آنها با تو در كوشند تا چيزى را كه بدان علم ندارى با من شريك گردانى ، از ايشان اطاعت مكن .

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۲۷, ۰۷:۰۹
7. ((و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه )):
يكى از مشركان به نام ابىّ بن خلف استخوان پوسيده اى را به دست گرفت و نزد پيامبر خدا (ص) آمد و گفت : اى محمد تو گمان مى كنى خداوند اين استخوان را پس از پوسيدن زنده خواهد كرد؟ اين را گفت و استخوان را خورد كرد و گرد و غبار آن را به سوى پيامبر فوت كرد. پيامبر فرمود: آرى ، من چنين مى گويم . خداوند اين استخوان و تو را بر انگيخته خواهد كرد و تو را وارد جهنم خواهد نمود. سپس اين آيه نازل شد:(285)
وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَميمٌ * قُلْ يُحْييهَا الَّذي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَليم (286)
و براى ما مَثَلى آورد و آفرينش خود را فراموش كرد، گفت : ((چه كسى اين استخوآنهارا كه چنين پوسيده است زندگى مى بخشد؟)) بگو: ((همان كسى كه نخستين بار آن را پديد آورده و اوست كه به هر [گونه ] آفرينشى داناست .))

8. ((ويل لكل افّاك اءثيم )):
روزى پيامبر خدا (ص) در مسجدالحرام نشست و مردم را به اسلام دعوت كرد و آياتى از قرآن تلاوت نمود و قريش را از عذابى كه بر امتهاى پيشين نازل شده بود خبر داد. در اين هنگام يك نفر از مشركان به نام نضربن حارث به گفتن داستانهاى رستم و اسفنديار و پادشاهان فارس پرداخت . سپس ‍ گفت : به خدا سوگند كه محمد زيباتر از من سخن نمى گويد و سخنان او همان افسانه هاى پيشينيان است . درباره اين گفته نضربن حارث چند آيه نازل شد، از جمله اين آيه :(287)
وَيْلٌ لِكُلِّ أَفّاكٍ أَثيمٍ * يَسْمَعُ آياتِ اللّهِ تُتْلى عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ أَليم (288)
واى بر هر دروغزن گناه پيشه ! [كه ] آيات خدا را كه بر او خوانده مى شود، مى شنوند و باز به حال تكبر - چنانكه گويى آن را نشنيده است - سماجت مى ورزد. پس او را از عذابى پردرد خبر ده .

یوسف
۱۳۹۳/۰۹/۲۷, ۰۷:۰۹
9. ((إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الْأَثيمِ)):
پيامبر خدا گاهى مشركان را از درختى به نام ((زقوم )) كه در جهنم است بيم مى داد يك روز ابوجهل مسخره كنان گفت : اى مردم قريش ، آيا مى دانيد كه درخت زقوم كه محمد (ص) شما را از آن مى ترساند، چيست ؟ گفتند نه . گفت : هما خرماى يثرب است كه همراه با كره خورده شود! به خدا اگر آن را به دست آوريم زياد از آن مى خوريم ! در اين هنگام اين آيه نازل شد:
إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ * طَعامُ الْأَثيمِ * كَالْمُهْلِ يَغْلي فِي الْبُطُونِ * كَغَلْيِ الْحَميم (289)
آرى ! درخت زقوم ، خوراك گناه پيشه است . چون مس گداخته در شكمها مى گدازد همانند جوشش آب جوشان .

10. ((اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ))
پيامبر اسلام (ص) علاوه بر معجزه جاويدان خود قرآن ، معجزات ديگرى هم داشت كه براى مردم آن زمان مشاهده شد. يكى از آن معجزات رويداد شق القمر (دو نيم شده قرص ماه ) در يكى از شبها بود. آن شب در مقابل ديدگان مشركان قريش با اشاره پيامبر اسلام (ص) ماه شب چهارده به دو نيم شد و دوباره به هم پيوست و همگى آن را ديدند؛ ولى از روى عناد گفتند: محمد (ص) ما را جادو كرده است .(290) قرآن كريم از اين معجزه بزرگ و واكنش مشركان چنين خبر مى دهد:
اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ * وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِر(291)
نزديك شد قيامت و از هم شكافت ماه و هر گاه نشانه اى ببينند روى برگردانند و گويند: ((سحرى دايم است .)).
منظور از نزديك شدن قيامت اين است كه با بعثت پيامبر آخرالزمان (واپسين سفير الهى ) و با مرگ او ارتباط انسان با وحى قطع خواهد شد و قيامت نزديك مى شود. چون پس از او تا قيامت ديگر پيامبرى نخواهد آمد.
توطئه مشركان براى كشتن پيامبر.....

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۰۲, ۰۹:۲۲
توطئه مشركان براى كشتن پيامبر
با وجود همه آزارها و توطئه هاى مشركان مكه براى نابودى اسلام ، آئين جديد همچنان در مكه و اطراف آن گسترش مى يافت و پيامبر اسلام (ص) بى توجه به اين دشمنى ها در تبليغ دين الهى كوشش فراوان مى كرد و از جمله در موسمهاى خاصى مانند موسم حج كه از قبايل اطراف و شهرهاى ديگر به مكه مى آمدند، دين اسلام را به آنان عرضه مى كرد و آنها را به سوى توحيد دعوت مى نمود.(292)
دعوت پيامبر گاهى تاءثير مى بخشيد و برخى از افراد و حتى سران قبايل به او گرايش پيدا مى كردند در يكى از اين موسمها، پيامبر با گروهى از قبيله خزرج كه از يثرب (مدينه فعلى ) آمده بودند ملاقات كرد و اسلام را به آنان عرضه كرد. آنان كه از يهوديان ساكن يثرب ، اوصاف و نشانه هاى پيامبرى را شنيده بودند كه در اين نزديكى مبعوث خواهد شد، اين اوصاف را در وجود پيامبر اسلام (ص) مشاهده كردند.(293) پس از مشاوره و گفتگو با يكديگر به آن حضرت ايمان آوردند. آنان پس از بازگشت به يثرب در ميان مردم اسلام را تبليغ كردند و جمع بسيارى به اسلام گرويدند.
سال بعد دوازده نفر از مسلمانان يثرب (ده نفر از قبيله خزرج و دو نفر از قبيله اوس ) در موسم حج با پيامبر خدا (ص) ملاقات كردند و در كنار جمره عقبه در منى با او بيعت كردند.(294) اين نخستين بيعت در اسلام بود. بر اساس اين بيعت آنها متعهد شدند كه براى خدا شريك قرار ندهند و دزدى و زنا نكنند و فرزندان خود را نكشند و تهمت نزنند و از پيامبر نافرمانى نكنند. اين موضوعات همان است كه در سال هشتم هجرت زنان مسلمان در بيعت با پيامبر به آن پايبند شدند. (آيه 12 از سوره مبارك ممتحنه )! پس ‍ از اين بيعت ، پيامبر خدا مصعب بن عمير را به عنوان نماينده خود با آنها به يثرب اعزام كرد.(295)

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۰۲, ۰۹:۲۳
يك سال پس از آن ، باز در موسم حج ، 73 نفر از مسلمانان يثرب همراه با مصعب بن عمير به مكه آمدند و در كنار عقبه با پيامبر بيعت كردند. (بيعت عقبه دوم ) آنان پس از موسم به يثرب برگشتند و گروهى از مسلمانان مكه نيز به آن شهر هجرت كردند و بدين گونه زمينه براى هجرت پيامبر به يثرب فراهم شد.(296)
كفار قريش با اطلاع از اين برنامه ها به شدت خشمگين شدند و در صدد برآمدند كه براى سركوب فعاليتهاى پيامبر اقدام جدى كنند. به همين منظور در ((دارالندوه )) (محل رايزنى هاى قريش ) اجتماع كردند و درباره اقداماتى كه بايد درباره پيامبر دنبال كنند به گفتگو و مشورت نشستند.
سخن از زندان و تبعيد او به ميان آمد، اما آنها اين راءى را نتيجه بخش ‍ ندانستند.
ابوجهل بن هشام گفت : به نظر من از هر قبيله جوانى چابك انتخاب شود كه ميان ما موقعيتى داشته باشد. آنگاه به هر كدام از اين جوانها شمشير برنده اى مى دهيم و آنها به طور جمعى به محمد (ص) حمله مى كنند و او را مى كشند و ما از او آسوده مى شويم . وقتى آنها اين كار را انجام دادند خون او ميان قبيله هاى مختلف پخش مى شود و قبيله او نمى تواند با همه قبايل بجنگد از اين رو مجبور مى شود كه به گرفتن خونبهاى او راضى شود و ما خونبهاى او را مى دهيم .
در اين هنگام همه حاضران اين نظر را پذيرفتند و متفرق شدند.(297)
وحى الهى از اين توطئه پرده برداشت و پيامبر اسلام را از آن باخبر ساخت :(298)
وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَيْرُ الْماكِرين (299)انفال (8): 30.
و [ياد كن ] هنگامى را كه كافران درباره تو نيرنگ مى كردند تا تو را به بند كشند يا بكشند يا [از مكه ] اخراج كنند، و نيرنگ مى زدند و خدا تدبير كرد، و خدا بهترين تدبيركنندگان است .

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۰۲, ۰۹:۲۳
سوره انفال در مدينه نازل شده است ، ولى مفسران گفته اند كه هفت آيه از آن (آيه 30 تا 37) در مكه نازل شده ، ولى به دستور پيامبر در اين قمست از سوره انفال جاى داده شده است .(300)
پيامبر توسط جبرئيل از اين توطئه آگاه شد و دانست كه گروه انتخابى قريش ‍ تصميم گرفته اند كه شب همان روز به خانه او هجوم آورند و او را در بستر خود بكشند. اين بود كه على بن ابى طالب (ع) را به حضور طلبيد و او را از اين توطئه آگاه كرد و از وى خواست كه آن شب را به جاى وى در بستر او بخوابد. با اينكه اين كار بسيار خطرناك بود و مشركان مى خواستند كسى را كه در آن بستر خوابيده با شمشير بكشند، على (ع) به منظور حفظ جان پيامبر بى درنگ اين پيشنهاد را پذيرفت و پيامبر از خانه بيرون رفت .
على (ع) آن شب را كه بعدها ((ليلة المبيت )) نام گرفت در بستر پيامبر خوابيد و ملافه مخصوص پيامبر را به روى خود كشيد. حمله كنندگان ناگهان به آن بستر هجوم بردند على از بستر برخاست و آنها دانستند كه پيامبر بيرون رفته است .(301)
اين فداكارى على بن ابى طالب (ع) در راه حفظ جان پيامبر (ص) خشنودى خداوند را به دنبال داشت و بر طبق برخى از روايات ، آن شب خداوند به وجود على (ع) به فرشتگان مباهات كرد و اين آيه نازل شد:(302)
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد(303)بقره (2): 207.
پيامبر خدا (ص) آن شب را در غار ثور پنهان شد، در حالى كه ابوبكر نيز همراه او بود. كفار قريش كه پيامبر را در خانه خود نيافته بودند به سركردگى سراقة بن مالك به دنبال او شتافتند و به وسيله شخصى كه در رديابى معروف بود تا دهانه غار آمدند. اين بار نيز خداوند به كمك پيامبر خود آمد و آنها ديدند كه در دهانه غار تار عنكبوتى تنيده شده و كبوترى بر در غار لانه كرده و چندين تخم گذاشته است كه نشان مى داد كسى وارد اين غار نشده است و ماءيوسانه از آنجا برگشتند. هنگامى كه كفار قريش به دهانه غار رسيدند پيامبر و همراه او صحبتهاى آنها را مى شنيدند ابوبكر بسيار نگران شد و ترسيد و اظهار بيتابى كرد و پيامبر به او دلدارى مى داد. اين رويداد در آيه زير بيان شده است :
إِ

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۰۲, ۰۹:۲۴
لاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلَيْه ...(304)- توبه (9): 40.
اگر او [پيامبر] را يارى نكنيد، قطعا خدا او را يارى كرد هنگامى كه كسانى كه كفر ورزيدند، او را [از مكه ] بيرون كردند و او نفر دوم از دو تن بود، آنگاه كه در غار [ثور] بودند، وقتى به همراه خود مى گفت : ((اندوه مدار كه خدا با ماست )) پس خدا آرامش خود را بر او فرو فرستاد.
اين آيه در مدينه نازل شده و خطاب به تخلف كنندگان از جهاد است . مى فرمايد: اگر شما پيامبر را يارى نكنيد خدا خود او را يارى خواهد كرد، همان گونه كه در رويداد پنهان شدن او در غار ثور او را يارى كرد.
منظور از كسى كه خدا آرامش خود را به او نازل كرد فقط پيامبر است و نه همراه او، چون مرجع تمام ضميرهاى مفرد در اين آيه پيامبر است و نمى توان گفت كه تمام ضميرها مخصوص اوست ، جز در وسط آيه . اينكه بعضى گفنه اند كه پيامبر خود آرامش داشت و نيازى به نزول آرامش مجدد نبود سخن ناصوابى است . چون قرآن بارها از نزول آرامش بر پيامبر خبر داده است ؛ مانند اين آيه :
ِ فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنين (305)فتح (48): 26.
پس خدا آرامش خود را بر فرستاده خويش و بر مؤمنان فرو فرستاد.
بر اساس برخى از روايات ، پيامبر خدا سه روز در آن غار ماند و مشركان به كلى از پيدا كردن ايشان نااميد شدند. بعضى از ياران نزديك پيامبر (ص) از مخفى گاه او آگاهى داشتند و على (ع) بارها براى ايشان غذا و آب آورد و نيز توشه راه و مركب فراهم كرد، تا آنگاه كه راهى شهر يثرب شدند.(306) پيامبر فاصله ميان مكه تا يثرب را از راه غير معمول طى كرد. آن شب حضرت شب پنج شنبه اول ربيع الاول از غار خارج شد و روز دوشنبه دوازدهم همان ماه وارد يثرب شد.(307)
هجرت پيامبر و بيرون شدن او از مكه در چند آيه ديگر نيز ياد شده است . در جايى خداوند در اين باره چنين به پيامبر دلدارى مى دهد كه خداوند اقوامى را كه خيلى نيرومندتر از قريش بودند هلاك كرد:

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۰۲, ۰۹:۲۴
وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِيَ أَشَدُّ قُوَّةً مِنْ قَرْيَتِكَ الَّتي أَخْرَجَتْكَ أَهْلَكْناهُمْ فَلان اصِرَ لَهُم (308)محمد(47): 13.
و بسا شهرها كه نيرومندتر از آن شهرى بود كه تو را [از خود] بيرون راند، كه ما هلاكشان كرديم و براى آنها يار [و ياور] نبود.
در جاى ديگر براى كاستن از اندوه پيامبر (ص) كه دلبستگى خاصى به مكه و مسجدالحرام داشت ، به او وعده مى دهد كه به زودى خداوند تو را به آنجا باز مى گرداند:(309)
إِنَّ الَّذي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعاد...(310) قصص (28): 85.
در حقيقت ، همان كسى كه اين قرآن را بر تو فرض كرد، يقينا تو را به سوى وعده گاه باز مى گرداند.
پيش از هجرت پيامبر اسلام (ص) بسيارى از مسلمانان به دستور پيامبر از مكه به يثرب هجرت كرده بودند.(311) آنان كه از هجرت پيامبر باخبر شده بودند، در محلى به نام ((قبا)) در شش كيلومترى يثرب در انتظار آن حضرت بودند و پيامبر در ميان استقبال گرم مسلمانان وارد قبا شد و 22 روز در آنجا اقامت كرد و سپس به سوى يثرب حركت كرد.(312)
پيامبر خدا (ص) پس از رسيدن به قبا دستور داد مسجدى در آنجا بنا كردند و در آنجا با مسلمانان نماز جماعت گزارد. اين مسجد نخستين مسجدى بود كه در اسلام بنا شد و از فضيلت بسيارى برخوردار است و مسجدالنبى در مدينه پس از مسجد قبا بنا شده است . خداوند بعدها درباره مسجد قبا چنين فرمود:(313)

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۰۲, ۰۹:۲۵
لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فيهِ فيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا...(314)توبه (9): 108.
چرا كه مسجدى كه از روز نخستين بر پايه تقوا بنا شده ، سزاوارتر است كه در آن [به نماز] ايستى . [و] در آن ، مردانى كه دوست دارند خود را پاك سازند.
در مدتى كه پيامبر در قبا بود، على (ع) نيز همراه با گروهى ديگر از مسلمانان مكه مانند فاطمه دختر پيامبر، فاطمه دختر اسد و فاطمه دختر زبير، به آن حضرت پيوستند و اين پس از آن بود كه على (ع) در مكه بدهى هاى پيامبر را پرداخته بود.(315) سرانجام رسول خدا (ص) روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول به همراه تعدادى از مسلمانان به سمت يثرب حركت كرد و پس ‍ از ورود به شهر، يثرب ((مدينة الرسول )) نام گرفت و اين ورود با شكوه مبدء تاريخ اسلامى قرار داده شد. اين كار با اشاره على (ع) و در زمان خليفه دوم انجام گرفت .(316) هر چند برخى معتقدند كه پيامبر (ص) خود آن را مبدء تاريخ قرار داده است .(317)
فصل پنجم از هجرت تا رحلت پيامبر اكرم (ص)....

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۱۶, ۱۰:۲۰
فصل پنجم از هجرت تا رحلت پيامبر اكرم (ص)
پرحادثه ترين و مهم ترين بخش از زندگى پيامبر بزرگوار اسلام (ص) را همين مقطع تاريخى هجرت تا رحلت تشكيل مى دهد.
در اين ايام بود كه حكومت مدينه تشكيل شد و پيامبر توان يافت كه مخالفان اسلام را فرونشاند و دعوت خود را در شبه جزيره گسترش دهد
و با نوشتن نامه ها و اعزام سفيرانى به بيشتر كشورهاى همجوار، آنان را به اسلام دعوت كند. در اين مدت دشمنان اسلام (مشركان ، يهوديان ، نصارا و منافقان ) براى براندازى و نابودى حكومت اسلامى تلاشهاى بسيارى كردند، ولى پيامبر با بهره مندى از لطف الهى و كمكهاى غيبى با قدرت تمام در برابر آنان ايستاد و نتيجه آن ، وقوع نبردهاى بسيارى شد كه تعداد آن را 83 نبرد نوشته اند، كه در 27 نبرد آن پيامبر خود حضور داشت (غزوه ) و در بقيه (سريه ) حضور نداشت .

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۱۶, ۱۰:۲۱
همچنين در اين دوره بود كه گروههايى از اطراف و از قبايل گوناگون به مدينه آمدند و پس از ملاقات با پيامبر، مسلمان شدند و پيامبر توانست بر تعصبات قبيلگى و اختلافات قومى چيره شود و قبايل گوناگون را كه تا آن موقع دشمنى سختى با هم داشتند متحد كند و ارزشهاى الهى را در ميان آنان حاكم سازد و انسانهاى وارسته و پرهيزگار تربيت كند.
تا پيش از هجرت پيامبر به مدينه ، ميان دو قبيله بزرگ ((اوس )) و ((خزرج )) دشمنى و كينه ديرينه بود و هر سال با هم مى جنگيدند با حضور پيامبر در مدينه و مسلمان شدن هر دو قبيله ، كينه ها و نفرتها از ميان رفت و آنها با همديگر برادر شدند و اين نعمت بزرگى بود كه خداوند به آنها ارزانى داشت . چنانكه مى فرمايد:

وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها...(318)آل عمران (3): 103.

و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد آنگاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد، پس ‍ ميان دلهاى شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شديد؛ و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد.

به تدريج اعتقادات دينى ، معارف الهى و احكام شرعى به مردم ابلاغ شد. سوره ها و آيات نازل شده در مدينه بيشتر گوياى احكام و شريعت بود و سوره ها و آيات مكه بيانگر اعتقادات .

سال اول هجرت (319)

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۱۸, ۰۵:۱۹
سال اول هجرت (319)

پس از ورود پيامبر اسلام (ص) به مدينه هر يك از مسلمانان مى كوشيدند كه افتخار ميزبانى پيامبر را دارا شوند، ولى پيامبر براى اينكه هيچ كس آزرده نشود فرمان داد كه شتر او را رها كنند، بر در هر خانه اى خوابيد مهمان آن خانه خواهد بود. شتر بر در خانه ابوايوب خوابيد و پيامبر تا هفت ماه در آن خانه اقامت گزيد.(320)

شكل گيرى دو مفهوم مهاجر و انصار

همراه با پيامبر گروه بسيارى از مسلمانان مهاجر مكه نيز وارد مدينه شدند و آنها نيز بايد در جايى استقرار مى يافتند. هر كدام از آنها مهمان يكى از مسلمانان مدينه شد و بدين گونه دو گروه از مسلمانان مكه و مدينه در كنار هم زندگى جديدى را آغاز كردند. به مسلمانان مكه ((مهاجر)) گفته شد و مسلمانان مدينه ((انصار)) شهرت يافتند. مدينه كه بيش ‍ از آن محل زندگى دو قبيله اوس و خزرج (321) بود و ميانشان كينه عداوت وجود داشت ، اينك محل زندگى دو گروه مهاجر و انصار شد كه ميانشان محبت و عواطف دينى برقرار بود.
در دو آيه از قرآن اصطلاح مهاجر و انصار در كنار هم به كار رفته است . در يكى خداوند از آنها به نيكى ياد كرده و از عملكرد ايشان رضايت خود را اعلام داشته است :

وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيم (322)
و پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار، و كسانى كه با نيكوكارى از آنان پيروى كردند، خدا از ايشان خشنود و آنان [نيز] از او خشنودند، و براى آنان باغهايى آماده كرده كه از زير [درختان ] آن نهرها روان است . هميشه در آن جاودانه اند، اين است همان كاميابى بزرگ .
در آيه ديگر ضمن اشاره به بعضى از لغزشهاى آنان باز آنان را مورد لطف قرار داده ، از پذيرفته شدن آنها نزد خداوند سخن مى گويد:

لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذينَ اتَّبَعُوهُ في ساعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزيغُ قُلُوبُ فَريقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحيمٌ (323)
به يقين ، خدا بر پيامبر و مهاجران و انصار كه در آن ساعت دشوار از او پيروى كردند ببخشود، بعد از آنكه چيزى نمانده بود كه دلهاى دسته اى از آنان منحرف شود. باز بر ايشان ببخشود، چرا كه او نسبت به آنان مهربان و رحيم است .
اين آيه درباره جنگ تبوك است كه در سال نهم اتفاق افتاد و در آن بعضى از مهاجران و انصار به سبب گرمى هوا و كمبود امكانات ، اندكى سستى ورزيدند؛ ولى سرانجام به وظيفه خود عمل كردند.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۱۸, ۰۵:۲۰
ايجاد برادرى ميان مسلمانان

نخستين كار پيامبر خدا (ص) پس از استقرار در مدينه ساختن مسجد بود. با همكارى مسلمانان در محلى كه شتر پيامبر خوابيده بود مسجدى بنا گرديد و خود پيامبر نيز در ساختن آن كار مى كرد. كار مهم ديگر اين بود كه ميان مسلمانان و يهوديان مدينه پيمان نامه اى امضا شد و پيامبر حقوق يهود را به رسميت شناخت ؛ به شرط اينكه بر ضد مسلمانان توطئه نكنند.(324) پس ‍ از اين به تحكيم پيوند دوستى ميان مسلمانان پرداخت و مهاجران مكه و انصار مدينه را برادر ساخت . آنها اين مسلمانان فقير را پناه دادند و بخشى از دارايى هاى خود را در اختيار آنان گذاشتند.
مورخان فهرستى از نامهاى مهاجران و انصار را كه به دستور پيامبر خدا (ص) با يكديگر برادر شدند، آورده اند و جالب اينكه پيامبر، جعفر بن ابى طالب را نيز كه در آن هنگام در حبشه بود و در مدينه حضور نداشت از ياد نبرد و او را با معاذ بن جبل برادر خواند.(325)
البته اين طور نبود كه حتما بايد يك مهاجر با يك انصارى برادر شود، بلكه گاهى دو مهاجر با هم برادر مى شدند؛ مانند آنكه پيامبر خدا على بن ابيطالب (ع) را به برادرى خود برگزيد.(326)
بر طبق برخى از روايات اين برادرى تا آنجا بود كه دو نفر از يكديگر ارث مى بردند و اين كار در آن زمان براى محكم كردن پيوندها لازم بود؛ ولى با نزول آيه ارث خويشاوندان ، توارث ميان دو برادر دينى برداشته شد. آن آيه عبارت است از:
وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ في كِتابِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليم (327)
و خويشاوندان نسبت به يكديگر [از ديگران ] در كتاب خدا سزاوارترند. آرى ، خدا به هر چيزى داناست .
قرآن كريم در بيان روحيه عالى و ستودنى انصار چنين مى فرمايد:
وَ الَّذينَ تَبَوَّؤُا الدّارَ وَ الْإ يمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لايَجِدُونَ في صُدُورِهِمْ ح اجَةً مِمّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون (328)
و [نيز] كسانى كه قبل از [مهاجران ] در [مدينه ] جاى گرفته و ايمان آورده اند؛ هر كس را كه به سوى آنان كوچ كرده دوست دارند؛ و نسبت به آنچه به ايشان داده شده است در دلهايشان حسدى نمى يابند؛ و هر چند در خودشان احتياجى [مبرم ] باشد، آنها را بر خودشان مقدم مى دارند و هر كس از خست نفس خود مصون ماند، ايشانند كه رستگارانند.
در ادامه همين آيه ، از مسلمانانى ياد مى كند كه پس از اين مسلمانان پيشاهنگ مى آيند و نسبت به برادران مسلمان خود كه پيش از اينان ايمان آورده اند، دعا مى كنند:
وَ الَّذينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِالْإ يمانِ وَ لا تَجْعَلْ في قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحيم (329)
و [نيز] كسانى كه بعد از آنان [مهاجران و انصار] آمده اند [و] مى گويند: ((پروردگارا، بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشى گرفتند ببخشاى ، و در دلهايمان نسبت به كسانى كه ايمان آورده اند [هيچ گونه ] كينه اى مگذار. پروردگارا، راستى كه تو رئوف و مهربانى )).
همچنين در جايى ، مؤمنان را برادران هم مى خواند و از آنها مى خواهد كه در صورت بروز مشكل ، ميان خود اصلاح كنند:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون (330)
در حقيقت مؤمنان با هم برادرند، پس ميان برادرانتان را سازش دهيد و از خدا پروا بداريد، اميد كه مورد رحمت قرار گيريد.
پيمان برادرى ميان هر دو فرد، آنان را تا پايان عمر به يكديگر پيوند مى داد و در مسايل گوناگون با يكديگر همفكرى و همكارى داشتند. نمونه آن در رويداد سقيفه مشاهده شد.
در برخى از روايات آمده كه پيامبر خدا (ص) ميان بعضى از زنان نيز پيمان خواهرى برقرار كرد.(331)


مقابله با يهود و منافقان...

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۲۰, ۱۰:۰۵
مقابله با يهود و منافقان
علاوه بر مشركان مكه ، كه دشمنان ديرينه پيامبر اسلام (ص) بودند، آن حضرت در مدينه نيز با دو دشمن ديگر رو به رو شد: يهوديان مدينه و اطراف و نيز منافقان .
الف ) يهود
پس از خروج بخت نصر در شام و فلسطين و كشتار يهود و آوارگى آنها، قبايلى از يهود به سوى يثرب كوچ كردند و در آن شهر و اطرافش سكونت گزيدند.(332) به گفته سهمودى آنان بيست و چند قبيله بودند كه از جمله آنها مى توان از بنى قريظه ، بنى نضير، بنى قينقاع ، بنى زعورا، بنى ماسكه ، و بنى محمم نام برد.(333)
يهود مدينه پيش از هجرت پيامبر (ص) وضع اقتصادى خوبى داشتند زيرا ساكنان عرب منطقه (اوس و خزرج ) پيوسته با يكديگر دشمنى و جنگ داشتند و فرصت چندانى براى تجارت و توليد نداشتند؛ ولى قبايل يهود آسوده از هر درگيرى به زراعت و تجارت مى پرداختند با هجرت پيامبر به مدينه و متحد شدن اوس و خزرج و كنارگذاشتن كينه هاى قبلى ، يهود احساس خطر كرد و اين اتحاد براى آنان زيان آور بود با اين حال بناچار خود را با وضع جديد هماهنگ كردند و پيامبر خدا (ص) با نوشتن پيمانى حقوق ايشان را محترم شمرد؛ به شرط اينكه بر ضد مسلمانان توطئه نكنند.
يهود قومى نبود كه توطئه نكند. آنها در آغاز نه از شيوه نظامى بلكه از طريق فرهنگى به توطئه و تبليغ بر ضد اسلام پرداختند و بعدها هم از راه نظامى و هم پيمان شدن با دشمنان اسلام خود را در موقعيتى قرار دادند كه پيامبر مجبور شد با آنها بجنگد. توطئه هاى يهود و واكنش پيامبر در برابر آن موضوعى است كه در صفحات آينده كتاب مورد بحث قرار خواهد گرفت . اكنون چند مورد از فعاليتهاى فرهنگى آنها بر ضد مسلمانان را با استفاده از آيات قرآنى نقل مى كنيم .
يكى از توطئه هاى فرهنگى آنان كه بارها در قرآن ياد شده است ، پنهان كردن حقايق ظهور پيامبر اسلام (ص) است كه در كتابهاى آنها آمده بود. دانشمندان آنها اين موضوع را هم از مردم يهود و هم از مسلمانان پنهان مى كردند؛ مبادا حقانيت پيامبر اسلام (ص) آشكار شود و آنها مقام و موقعيت خود را از دست بدهند.
از عبدالله بن سلام (از دانشمندان يهود) كه مسلمان شده بود نقل شده كه گفت : من محمد را از فرزندم بهتر مى شناختم از وى پرسيده شد: چگونه ؟ گفت : چون نشانه هاى روشن او را در كتابها خوانده بودم و شك نداشتم كه او همان پيامبر موعود است ؛ ولى درباره فرزندم احتمال آن وجود دارد كه همسرم به من خيانت كرده باشد.(334)

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۲۰, ۱۰:۰۶
الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَريقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُون (335)
كسانى كه به ايشان كتاب [آسمانى ] داده ايم ، همان گونه كه پسران خود را مى شناسند، او [=محمد] را مى شناسند؛ و مسلما گروهى از ايشان حقيقت را نهفته مى دانند و خودشان [هم ] مى دانند.
جالب اينكه قوم يهود پيش از ظهور اسلام ، هرگاه با مشركان و بت پرستان روبه رو مى شدند پيروزمندانه به آنها مى گفتند به زودى پيامبرى با اين مشخصات خواهد آمد و ما با پيروى از وى بر شما غلبه خواهيم كرد و با ظهور او شرك و بت پرستى از ميان خواهد رفت ؛ اما وقتى كه حضرت محمد (ص) ظهور كرد آنها به سبب منافع شخصى به او كافر شدند و از او روى برتافتند. قرآن كريم با اشاره به اين رويداد آنان را لعنت مى كند.(336)
يهوديان گاه پيامبر اسلام (ص) و مسلمانان را با بهانه هايى مسخره مى كردند و مى خواستند قداست آن حضرت را از ميان ببرند. از آن نمونه اينكه در بعضى از مواقع كه پيامبر اسلام با مسلمانان سخن مى گفت و پيامهاى خداوند را به آنها مى رسانيد، چون بعضى از مسلمانان گفتارها را خوب و سريع درك نمى كردند و از پيامبر تقاضا مى كردند كه قدرى آرام و شمرده صحبت كند و رعايت حال آنها را بنمايد و اين درخواست را با گفتن جمله ((راعنا)) ادا مى كردند، آنها اين كلمه را به معناى ديگر توجيه كرده ، به تمسخر مى پرداختند.
تعبير ((راعنا)) در زبان عبرى (زبان يهود) معناى فحش و ناسزا داشت و در زبان عربى نيز ((راعن )) به معناى احمق بود. يهوديان به طور مرتب به پيامبر اسلام ((راعنا)) مى گفتند و مى خنديدند و نظرشان معناى نامناسب كلمه بود. چون به آنها اعتراض مى شد كه چرا با اين لفظ پيامبر را مورد تمسخر قرار داده ايد، مى گفتند مگر شما مسلمانها ((راعنا)) نمى گوييد! ما نيز همان گفته شما را به زبان مى آوريم .
در همين زمان آيه اى نازل شد و به مسلمانها دستور رسيد كه وقتى از پيامبر براى درك صحيح سخنان او تقاضاى مهلت مى كنيد كلمه ((راعنا)) را به زبان نياوريد و به جاى آن ، كلمه مرادف آن را كه ((انظرنا)) باشد، به كار ببريد تا دستاويز يهود نباشد.
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرينَ عَذابٌ أَليم (337)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، نگوييد: ((راعنا))، و بگوييد: ((انظرنا))، و [اين توصيه را] بشنويد؛ و [گرنه ] كافران را عذابى دردناك است .

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۲۰, ۱۰:۰۶
توطئه ديگر جمعى از يهود براى بى اعتبار كردن قرآن و كاستن از نفوذ آن ، اين بود كه چند نفر به صورت دسته جمعى به هنگام صبح ادعاى ايمان كنند و بگويند كه به قرآن ايمان آورديم ، ولى شبانگاه اعلام بى ايمانى و كفر كنند و چنين قلمداد نمايند كه خيال مى كرديم قرآن چيز معتبرى است ، ولى چون ايمان آورديم و از نزديك با آن آشنا شديم ديديم كه چنان نيست و از ايمان خود برگشتيم !
خداوند پرده از روى نقشه آنها برداشت و از توطئه آنها خبر داد:(338)
وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذي أُنْزِلَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُون (339)
و جماعتى از اهل كتاب گفتند: ((در آغاز روز به آنچه بر مؤمنان نازل شد، ايمان بياوريد و در پايان [روز] انكار كنيد؛ شايد آنان [از اسلام ] برگردند)).
به گفته مفسران اينها دوازده نفر از دانشمندان و احبار يهود بودند كه براى ايجاد شك و تزلزل در ميان اصحاب حضرت محمد (ص) اين نقشه ماهرانه را طرح ريزى كردند و قرار گذاشتند كه اول صبح به ظاهر ايمان بياورند و در پايان روز از رسول خدا (ص) اعلام بيزارى كنند، تا بدين وسيله مؤمنان را دچار ترديد سازند.
يهود مدينه از هر فرصتى براى ايجاد اختلاف ميان مسلمانان مى كردند. روزى شاس بن قيس ، پيرمرد يهودى كه دشمنى خاصى با اسلام داشت ، از كنار گروهى از مسلمانان اوس و خزرج مى گذشت . آنها را ديد كه در يك مجلس نشسته اند و با هم انس و الفتى دارند. چون عداوت گذشته ايشان با يكديگر را به ياد آورد به يك نفر از جوانان يهودى گفت كه برو و در ميان آنها اشعارى را كه اوس و خزرج پيش از اسلام بر ضد يكديگر مى خواندند، بخوان و روز ((بعاث )) را كه روز تاريخى جنگ ميان اوس و خزرج بود به ياد آنها بياورد!
آن جوان يهودى چنين كرد و باعث شد كه ميان مسلمانان فتنه اى در گيرد و نزديك بود كه هر دو طرف بر يكديگر شمشير بكشند. پيامبر با گروهى از اصحاب خود به محل حادثه آمد و فرمود: اى مسلمانان ، خدا را در نظر بگيريد. آيا باز هم از جاهليت دم مى زنيد، در حالى كه من ميان شما هستم و خداوند شما را به اسلام هدايت كرده است !
آنان به خود آمدند و دانستند كه اين نيرنگ بوده است . گريستند و همديگر را در آغوش كشيدند و در اطاعت پيامبر خدا و همراه با او به راه افتادند و خداوند نيرنگ آن پيرمرد يهودى را بر طرف كرد و اين آيه نازل شد:(340)
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَها عِوَجاً وَ أَنْتُمْ شُهَداءُ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُون (341)
بگو: ((اى اهل كتاب ، چرا كسى را كه ايمان آورده است ، از راه خدا باز مى داريد؛ و آن [راه ] را كج مى شماريد، با آنكه خود [به راستى آن ] گواهيد؟)) و خدا از آنچه مى كنيد غافل نيست .
توطئه ديگر يهود اين بود كه مى خواستند با يك سلسه ترفندهاى تبليغاتى به صفا و صميميت موجود ميان مهاجران و انصار آسيب برسانند. آنان نزد مسلمانان انصار مى آمدند و با اظهار خيرخواهى و دلسوزى مى گفتند: اموال خود را به مسلمانان مهاجر ندهيد، كه تنگدست مى شويد. چون نمى دانيد عاقبت كار چه خواهد شد. سپس اين آيه نازل شد:(342)
الَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ عَذاباً مُهيناً (343)
همان كسانى كه بخل مى ورزند، و مردم را به بخل وا مى دارند و آنچه را خداوند از فضل خويش بدآنها ارزانى داشته پوشيده مى دارند. و براى كافران عذابى خوار كننده آماده كرده ايم .

ب ) منافقان

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۲۲, ۱۰:۰۴
ب ) منافقان
آنها مانند مسلمانان ديگر در مسجد و در جلسات پيامبر حاضر مى شدند و به ايمان تظاهر مى كردند، ولى در خلوت خود بر ضد اسلام توطئه مى چيدند. مى توان گفت كه خطر آنان براى اسلام از هر دشمن ديگر بيشتر بود.
سركرده منافقان مدينه عبدالله بن اُبى بود. او پيش از هجرت ، بزرگ مدينه بود و هر دو قبيله اوس و خزرج به او احترام مى گذاشتند و بنا بود كه او را به عنوان رهبر خود انتخاب كنند و طى مراسمى مانند پادشاهان ايران و روم تاجى بر سر او بگذارند. چون پيامبر به مدينه آمد و مردم به آن حضرت ايمان آوردند عبدالله را رها كردند. اين بود كه او دشمن اسلام شد و معتقد بود كه پيامبر خدا پادشاهى را از وى سلب كرده است ؛ ولى چون ديد قوم او جز اسلام چيز ديگرى را نمى پذيرند بناچار و با ناخشنودى اسلام را پذيرفت .(344)
عبدالله و هواداران او بارها بر ضد اسلام توطئه كردند، كه نمونه آن سخن فتنه انگيز او در رويداد جنگ بنى مصطلق بود كه گفت : هر گاه به مدينه رسيديم بزرگ زادگان ، ذليلان را بيرون كنند؛ و منظور او از ذليلان مسلمانان بود. در محاصره بنى نضير از سوى پيامبر نيز به آنها پيغام داد كه مقاومت كنيد.
همواره خداوند با آيات قرآن از توطئه هاى گروه نفاق پرده بر مى داشت :
أَمْ حَسِبَ الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللّهُ أَضْغانَهُمْ * وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسيماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ في لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ أَعْمالَكُمْ (345)
آيا كسانى كه در دلهايشان مرضى هست ، پنداشتند كه خدا هرگز كينه آنان را آشكار نخواهد كرد؟ و اگر بخواهيم ، قطعا آنان را به تو مى نمايانيم ، در نتيجه ايشان را به سيماى حقيقى [شان ] مى شناسى و از آهنگ سخن به [حال ] آنان پى خواهى بُرد؛ و خداست كه كارهاى شما را مى داند.
در قرآن كريم آيات بسيارى درباره منافقان وجود دارد و حتى يك سوره كامل به نام آنها نازل شده است . به گفته ابن هشام ، آيات نخست سوره بقره (دوازده آيه ) كه برخى از شگردهاى منافقان را بيان مى كند درباره منافقان اوس و خزرج نازل شده است .(346) در اين آيات با روان شناسى خاص به تحليل جامعه نفاق و روحيه و عملكرد آنها پرداخته شده است .
در آغاز دو چهرگى منافقان و هدف آنها را از اظهار دروغين اسلام بيان مى كند و روشن مى سازد كه آنها مى خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند، ولى موفق نخواهند شد. سپس از بيمارى روحى آنها خبر مى دهد و اظهار مى دارد كه عذابى دردناك در انتظار آنهاست :
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنينَ * يُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ * في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلى مٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ(347)

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۲۲, ۱۰:۰۴
و برخى از مردم مى گويند: ((ما به خدا و روز بازپسين ايمان آورده ايم ))، ولى گروندگان [راستين ] نيستند با خدا و مؤمنان نيرنگ مى بازند؛ ولى جز بر خويشتن نيرنگ نمى زنند و نمى فهمند. در دلهايشان مرضى است ؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به [سزاى ] آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناك [در پيش ] خواهند داشت .
وَ إِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ * أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ * وَ إِذا قيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُون (348)
و چون به آنان گفته شود: ((در زمين فساد مكنيد))، مى گويند: ((ما خود اصلاحگريم )) بهوش باشيد كه آنان فسادگراننند، ليكن نمى فهمند. و چون به آنان گفته شود: ((همان گونه كه مردم ايمان آوردند، شما هم ايمان بياوريد))، مى گويند: ((آيا همان گونه كه كم خردان ايمان آورده اند، ايمان بياوريم ؟)) هشدار كه آنان هم كم خردانند؛ ولى نمى فهمند.
وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطينِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ * اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ في طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ * أُولئِكَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدين (349)
و چون با كسانى كه ايمان آورده اند برخورد مى كنند مى گويند: ((ايمان آورديم ))، و چون با شيطان هاى خود خلوت كنند، مى گويند: ((در حقيقت ما با شماييم ، ما فقط [آنان را] ريشخند مى كنيم .)) خدا [است كه ] ريشخندشان مى كند و آنان را در طغيانشان فرو مى گذارد تا سرگردان شوند. همين كسانند كه گمراهى را به [بهاى ] هدايت خريدند، در نتيجه داد و ستدشان سود[ى به بار] نياورد؛ و هدايت يافته نبودند.
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ في ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ * صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لايَرْجِعُونَ(350)
مَثَل آنان ، همچون مثل كسانى است كه آتشى افروختند، و چون پيرامون آنان را روشنايى داد، خدا نورشان را بُرد؛ و در ميان تاريكيهايى كه نمى بينند رهايشتن كرد. كرند، لالند، كورند؛ بنابراين به راه نمى آيند.
أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ في آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللّهُ مُحيطٌ بِالْكافِرينَ * يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدير(351)
يا چون [كسانى كه در معرض ] رگبارى از آسمان - كه در آن تاريكيها و رعد و برقى است - [قرار گرفته اند]؛ از [نهيب ] آذرخش [و] بيم مرگ ، سرانگشتان خود را در گوشهايشان نهند، ولى خدا بر كافران احاطه دارد. نزديك است كه برق ، چشمانشان را بربايد؛ هرگاه كه بر آنان روشنى بخشد، در آن گام زنند؛ و چون راهشان را تاريك كند، [بر جاى خود] بايستد، و اگر خدا مى خواست شنوايى و بينايى شان را بر مى گرفت كه خدا بر همه چيز تواناست .
سال دوم هجرت

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۲۲, ۱۰:۰۴
سال دوم هجرت
در اين سال حوادث گوناگونى در تاريخ اسلام اتفاق افتاد كه به مهم ترين آنها اشاره مى كنيم .
تغيير قبله
از آغاز بعثت تا سال دوم هجرت ، پيامبر (ص) و مسلمانان به سوى بيت المقدس نماز مى خواندند و پس از گذشت سيزده ، شانزده ، هفده ، يا هجده ماه از هجرت (352) به فرمان خدا قبله مسلمانان از بيت المقدس به مسجد الحرام تغيير يافت . به طورى كه از آيات قرآنى بر مى آيد پيش از تغيير قبله پيامبر اسلام (ص) همواره در آرزوى اين بود كه قبله تغيير يابد و او به سوى كعبه (قبله حضرت ابراهيم ) نماز بخواند. آن حضرت بارها اين آرزو را با جبرئيل در ميان گذاشت و او مى گفت : از خدا بخواه ! و پيامبر همواره در اين باره دعا مى كرد.(353) پس از نزول آيه ، پيامبر ماءموريت يافت كه به جانب كعبه نماز گزارد.(آيات را نقل خواهيم كرد.)
چگونگى تغيير قبله
به گفته مفسران و مورخان ، پيامبر اكرم در خانه امّ بشر بن براء بن معرور از قبيله بنى سلمه يا بنى سالم در كنار مدينه مهمان بود كه وقت نماز ظهر رسيد. پيامبر در مسجد آن محله نماز ظهر را با جماعت شروع كرد. وقتى دو ركعت از ظهر را خواند، جبرئيل نازل شد و به او اشاره كرد كه به طرف كعبه نماز بخواند و ناودان كعبه را پيش روى خود قرار دهد. پيامبر به سوى كعبه برگشت و مردم نيز چنان كردند و مردها و زنها جاى خود را با يكديگر عوض نمودند. چون اگر كسى در مدينه رو به كعبه بايستد، بيت المقدس ‍ پشت سر او قرار مى گيرد.(354) در روايتى آمده است كه جبرئيل در حال نماز بازوان پيامبر را گرفت و او را به سوى كعبه برگردانيد.(355) در همان حال بود كه آيات تغيير قبله نازل شد:
قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا يَعْمَلُون (356)
ما [به هر سو] گردانيدن رويت در آسمان را نيك مى بينيم . پس [باش تا] تو را به قبله اى كه بدان خشنود شوى برگردانيم ؛ پس روى خود را به سوى مسجدالحرام كن ؛ و هر جا بوديد روى خود را به سوى آن بگردانيد. در حقيقت اهل كتاب نيك مى دانند كه اين [تغيير قبله ] از جانب پروردگارشان [بجا و] درست است ؛ و خدا از آنچه مى كنند غافل نيست .
با اين فرمان الهى قبله مسلمانان از بيت المقدس به مسجدالحرام تغيير يافت و پيامبر و مسلمانانى كه به آن حضرت اقتدا كرده بودند دو ركعت باقيمانده از نماز ظهر را به سوى كعبه خواندند. به همين مناسبت نام مسجد بنى سالم به ((مسجد ذوقبلتين )) شهرت يافت كه هم اكنون نيز آن مسجد باقى است .
اين خبر در مدينه منتشر شد و گروهى از مردم در نماز عصر خبر را شنيدند و قبله خود را تغيير دادند. عباد بن بشر كه نماز ظهر را با پيامبر خوانده بود از مسجد خارج شد و بر قومى از انصار گذشت كه نماز عصر مى خواندند و در حال ركوع بودند. به آنها گفت : به خدا شهادت مى دهم كه با پيامبر به سوى كعبه نماز خواندم . اين خبر به مردم قبا در حال انجام فريضه صبح رسيد. آنها يك ركعت از نماز صبح را خوانده بودند كه از موضوع باخبر شدند. پس ‍ صورت خود را برگردانيدند.(357)
موضوع تغيير قبله به گوش يهوديان ساكن مدينه رسيد. آنها پيشتر همواره به مسلمانان طعنه مى زدند كه شما به سوى قبله ما نماز مى خوانيد! وقتى اين خبر را شنيدند ناراحت شدند و چند تن از آنها كه نامشان در كتب تاريخى آمده پيش پيامبر اسلام رفتند و به او گفتند: چرا قبله خود را تغيير دادى ؟ به قبله قبلى برگرد تا به تو ايمان بياوريم . اينجا بود كه در مقابل اعتراض آنها، اين آيات نازل شد:(358)
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما وَلاّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتي كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيم (359)
به زودى مردم كم خرد خواهند گفت : ((چه چيز آنان را از قبله اى كه بر آن بودند رويگردان كرد؟)) بگو: ((مشرق و مغرب از آن خداست ؛ هر كه را خواهد به راه راست هدايت مى كند.))

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۲۲, ۱۰:۰۵
بدين گونه پاسخ معترضان داده شد و آنها دانستند كه قبله يك موضوع قراردادى است و مثل توحيد و معاد نيست كه تمام اديان آسمانى در آن مشترك باشند. قبله امتها ممكن است متفاوت باشد؛ مثلا قبله يهود بيت المقدس ، قبله نصارا زادگاه مسيح و قبله صابئين ستارگان است . مسلمانان هم به قبله مخصوص خود رو كردند و اين همان قبله حضرت ابراهيم بود.
جز آن پرسش يهود كه در آيه خوانديم دو پرسش ديگر از طرف مسلمانان مطرح بود يكى اينكه چرا از اول قبله مسلمانان قرار نگرفت ؟ دوم اينكه اكنون كه قبله تغيير يافته تكليف نمازهايى كه پيش از اين خوانده ايم چه مى شود؟ و تكليف كسانى كه نمازهاى خود را به بيت المقدس خواندند و مردند چيست ؟
پاسخ اين دو پرسش در اين آيه آمده است :
وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتي كُنْتَ عَلَيْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبيرَةً إِلاّ عَلَى الَّذينَ هَدَى اللّهُ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُضيعَ إ يمانَكُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَؤُفٌ رَحيم (360)
و قبله اى را كه [چندى ] بر آن بودى ، مقرر نكرديم جز براى آنكه كسى را كه از پيامبر پيروى مى كند، از آن كس كه از عقيده خود بر مى گردد باز شناسيم ؛ البته [اين كار] جز بر كسانى كه خدا هدايت [شان ] كرده ، سخت گران بود؛ و خدا بر آن نبود كه ايمان شما را ضايع گرداند، زيرا خدا [نسبت ] به مردم دلسوز و مهربان است .
بر طبق اين آيه پاسخ پرسش نخستين اين است كه قبله قبلى نوعى آزمايش ‍ براى مسلمانان بود. چون مسلمانان در مكه خواهان اين بودند كه كعبه (قبله پدران و نياكانشان ) قبله آنها باشد و قبله بودن بيت المقدس بر خلاف ميل باطنى آنها بود. خدا مى خواست كسانى را كه واقعا از پيامبر پيروى مى كنند، از ديگران كه به سبب اين بهانه از دين اسلام روى بر مى گردانند مشخص ‍ نمايد.
تشريع جهاد
در دوران مكه ، كه مسلمانان توانايى لازم را براى دفاع از خود نداشتند، امكان جهاد و درگيرى با دشمنان اسلام وجود نداشت . از اين رو مسلمانان در برابر كارشكنى ها، و توطئه ها و شكنجه هاى مشركان چاره اى جز صبر نداشتند و حتى گاهى بعضى از مسلمانان غيرتمند از پيامبر اجازه مى خواستند كه با دشمن بستيزند، ولى آن حضرت اجازه نمى داد و آنان را به صبر و انتظار امر مى كرد.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۲۲, ۱۰:۰۵
با هجرت پيامبر و مسلمانان به مدينه و مسلمان شدن مردم اين شهر و تشكيل حكومت اسلامى ، مسلمانان از توان رزمى خوبى برخوردار شدند و قدرت آن را يافتند كه در برابر دشمن از خود دفاع كنند. در اين هنگام بود كه جهاد با دشمن تشريع شد و مسلمانان اجازه يافتند كه در صورت لزوم به اقتضاى مصلحت جامعه اسلامى با دشمن بجنگند:(361) (http://ghadeer.org/tarix/t_islam/footnt02.htm#link361)
أُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ * الَّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فيهَا اسْمُ اللّهِ كَثيراً وَ لَيَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللّهَ لَقَوِيٌّ عَزيز(362) (http://ghadeer.org/tarix/t_islam/footnt02.htm#link362)
به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل شده ، رخصت [جهاد] داده شده است ، چرا كه مورد ظلم قرار گرفته اند، و البته خدا بر پيروزى آنان سخت تواناست . همان كسانى كه بناحق از خانه هايشان بيرون رانده شدند. [آنها گناهى نداشتند] جز اينكه مى گفتند: ((پروردگار ما خداست و اگر خدا بعضى از مردم را با بعض ديگر دفع نمى كرد، صومعه ها و كليساها و كنيسه ها و مساجدى كه نام خدا در آنها بسيار برده مى شود، سخت ويران مى شد، و قطعا خدا به كسى كه [دين ] او را يارى مى كند، يارى مى دهد، چرا كه خدا سخت نيرومند شكست ناپذير است .
در اين آيات نكاتى وجود دارد كه توضيح داده مى شود:
1. در آيه ، اجازه جهاد دفاعى داده شده است . درباره جهاد ابتدايى كه حاكم اسلامى براى گسترش اسلام و از ميان بردن موانع راه انجام مى گيرد، آيات ديگرى وجود دارد كه برخى از آنها را خواهيم آورد.
2. پس از اعلام رخصت جنگ ، براى بالابردن روحيه مسلمانان ، به اين مطلب تاءكيد مى كند كه خداوند بر پيروز كردن مسلمانان قادر است ، يعنى مسلمانان بايد جهاد و كوشش كنند، خدا هم آنان را يارى خواهد كرد.
3. درباره مسلمانانى كه از سوى مشركان مكه مورد ستم واقع شدند مى افزايد: مشركان آنان را فقط به خاطر ايمانشان و پرهيز از بت پرستى از كاشانه و شهر و ديارشان بيرون كردند.
4. يكى از سنتهاى الهى حاكم بر تاريخ اين است كه اگر جنگ ميان حق و باطل (درگيرى نيروهاى الهى و شيطانى ) نباشد و جبهه حق در برابر جبهه باطل واكنش نشان ندهد، باطل گسترش مى يابد و مظاهر حق و توحيد را از ميان مى برد و عبادتگاههاى اديان از دير و كليسا و كنشت گرفته تا مسجد مسلمانان ويران مى گردد.
5. مسلمانان نبايد چنين تصور كنند كه فقط به خاطر مسلمان بودن آنها خدا يارى شان خواهد كرد، بلكه يارى خدا هنگامى است كه آنها بكوشند تا دين خدا را يارى دهند.

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۰/۲۲, ۱۰:۰۶
برخى از آيات ديگرى كه به مشروعيت جهاد ابتدايى دلالت مى كند بدين قرار است ؛ هر چند مى توان آن را نوعى نبرد دفاعى ناميد:
وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللّهَ بِما يَعْمَلُونَ بَصير(363)
و با آنان بجنگيد تا فتنه اى بر جاى نماند و دين يكسره از آن خدا گردد. پس ‍ اگر [از كفر] باز ايستد قطعا خدا به آنچه انجام مى دهند بيناست .
بر طبق اين آيه ، جنگ اسلام و كفر تا وقتى ادامه دارد كه فتنه از ميان برداشته شود و حاكميت خدا در زمين تحقق پيدا كند؛ يعنى كسانى نباشند كه با فتنه گرى خود، از مسلمان شدن مردم جلوگيرى كنند. اسلام دين صلح است و با ديگران فقط به خاطر عقيده شان نمى جنگد؛ بلكه در حال فتنه انگيزى دشمن ، به جهاد با آنها فرمان مى دهد و اگر دشمن دست از فتنه انگيزى بردارد و به صلح تمايل يابد، اسلام نيز آن را مى پذيرد و صلح را بهتر از جنگ مى داند. در آيات زير به مسلمانان دستور مى دهد كه هر چه مى توانند نيرو و ساز و برگ نظامى تهيه كنند و توان رزمى خود را بالا برند، ولى اگر دشمن پيشنهاد صلح داد، آن را بپذيرند:
وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِب اطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ يَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ في سَبى لِ اللّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ * وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ (364)
و هر چه در توان داريد از نيرو و اسبهاى آماده بسيج كنيد تا با اين [تداركات ]، دشمن خدا و دشمن خودتان و [دشمنان ] ديگرى را جز ايشان - كه شما نمى شناسيدشان و خدا آنان را مى شناسد - بترسانيد و هر چيزى در راه خدا خرج كنيد پاداشش به خود شما باز گردانيده مى شود و بر شما ستم نخواهد رفت و اگر به صلح گراييدند، تو [نيز] بدان گراى و بر خدا توكل نما كه او شنواى داناست .
در اسلام ، با اينكه گاهى جنگ يك ضرورت است ، بايد به صورت عادلانه باشد و از مسير عدالت خارج نشود:
لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى (365)
و البته نبايد دشمنى گروهى شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد. عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديك تر است .
اگر مشركى كه دشمن شناخته شده اسلام است ، به يكى از مسلمانان پناه آورد، بايد به او پناه داد و او را تا رسيدن به محل خود يارى كرد، تا فرصت شنيدن كلام خدا را داشته باشد:
وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُون (366)
و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تا كلام خدا را بشنود؛ سپس او را به مكان امنش برسان ، چرا كه آنان قومى نادانند.
همچنين اسلام از هر فرصتى براى متوقف ساختن جنگ استفاده مى كند مثلا در چهار ماه از سال (ماههاى حرام : رجب ، ذيقعده ، ذيحجه و محرم ) كه عربها در آن جنگ نمى كردند، اسلام نيز جنگ را حرام مى داند و اين سنت را كه به نفع صلح است محترم مى شمارد.
جنگ بدر

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۲۵, ۱۰:۰۷
جنگ بدر
پس از تشريع حكم جهاد و اجازه يافتن مسلمانان به درگيرى و جنگ با دشمنان ، در سال دوم هجرى نبردهايى ميان مسلمانان و كافران صورت گرفت كه مهم ترين آنها جنگ بدر بود. البته پيش از جنگ بدر، در هشت مورد گروههايى از مسلمانان به فرماندهى پيامبر يا كارگزاران آن حضرت آماده جنگ شدند كه جز در يك مورد كار به درگيرى نكشيد. در چهار مورد پيامبر خود فرماندهى را به عهده داشت : غزوه ابوا، بواط، عشيره و غزوه بدر اولى ، كه در هيچ كدام درگيرى رخ نداد و چهار مورد ديگر به فرماندهى عبيدة بن حارث ، حمزة بن عبدالمطلب ، سعد بن ابى وقاص و عبدالله بن جحش بود.(367)

تنها در سريه عبدالله بن جحش كار به درگيرى كشيد. او با هشت تن از مهاجران از سوى پيامبر (ص) ماءموريت يافته بود كه به نزديكى مكه در منطقه نخله برود و از وضع قريش و تحركات آنها باخبر شود و به پيامبر گزارش دهد. او با يك قافله از قريش رو به رو شد و به آن حمله كرد و بزرگ آن را كه عمرو حضرمى نام داشت كشت و دو نفر را اسير كرد و همراه با اسيران و اموال به مدينه بازگشت .(368)

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۲۵, ۱۰:۰۸
از آنجا كه اين حمله به دستور پيامبر نبود و در ماه رجب (ماه حرام ) رخ داد، كار عبدالله بن جحش مورد رضايت پيامبر قرار نگرفت و پيامبر از پذيرفتن اموال مصادره شده آن قافله خوددارى كرد و فرمود: من شما را به جنگ در ماه حرام دستور نداده بودم .

بعدها مسلمانان و هم كفار قريش كه از اين رويداد باخبر شدند كار عبدالله را كه در ماه حرام واقع شده بود مورد انتقاد قرار دادند و مشركان از آن بهره بردارى تبليغاتى كردند؛ تا اينكه آيات زير نازل شد:

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فيهِ قُلْ قِتالٌ فيهِ كَبيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا...(369-بقره 217)
و از تو درباره كارزار در ماه حرام مى پرسند. بگو: ((كارزار در آن ، گناهى بزرگ و باز داشتن از راه خدا و كفر ورزيدن به او و [بازداشتن از] مسجدالحرام [= حج ]، و بيرون راندن اهل آن از آنجا، نزد خدا [گناهى ] بزرگتر، و فتنه [= شرك ] از كشتار بزرگتر است .)) و آنان پيوسته با شما مى جنگند تا - اگر بتوانند - شما را از دينتان برگردانند.

اين آيه در پاسخ به تبليغات نارواى مشركان اظهار مى دارد كه درست است كه جنگ در ماه حرام گناهى بزرگ است ، ولى كارهايى كه مشركان مى كنند گناهى بس بزرگ تر مى باشد و فتنه انگيزى (برگرداندن مسلمانان از دينشان ) از كشتن نيز بدتر است .

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۲۷, ۱۰:۵۶
آيه بعد مؤمنان مهاجر و مجاهدى را كه ناآگاهانه و در ماه حرام با دشمن جنگيدند مورد رحمت و مغفرت خداوند ياد مى كند:
إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا في سَبيلِ اللّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحيم (370)بقره (2): 218.
آنان كه ايمان آورده ، و كسانى كه هجرت كرده و در راه خدا جهاد نموده اند، آنان به رحمت خدا اميدوارند، و خداوند آمرزنده مهربان است .
پس از نزول اين آيات پيامبر خدا (ص) غنائم را پذيرفت و آن را ميان مسلمانان تقسيم كرد.
پس از درگيرى هاى متعدد و محدود، زمينه براى نبردى بزرگ (جنگ بدر) آماده شد. اين نبرد در هفدهم رمضان سال دوم هجرت اتفاق افتاد.
در سال دوم هجرت گزارش به مدينه رسيد كه يك كاروان تجارى به سركردگى ابوسفيان از شام عازم مكه است . پيامبر، طلحة بن عبدالله و سعيد بن زيد را براى كسب اطلاع از مسير كاروان ، تعداد نگهبانان و نوع كالاهاى همراه آن اعزام كرد و آنها پس از انجام ماءموريت اطلاعات لازم را در اختيار پيامبر گذاشتند.(371) معلوم شد كه كاروان ، چهل نفر محافظ دارد و هزار شتر اموال تجارى را حمل مى كند و ارزش كالاها حدود پنجاه هزار دينار است .(372)

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۲۷, ۱۰:۵۷
كفار قريش تمام ثروتهاى مسلمانان مهاجر را كه در مكه بر جاى گذاشته بودند مصادره كرده بودند. جا داشت كه با حمله به اين كاروان و ضبط كالاهاى آن ، از كفار قريش تقاص شود. اين بود كه پيامبر در هشتم رمضان سال دوم هجرى ((عبدالله بن ام مكتوم )) را براى نماز و ((ابولبابه )) را براى اداره شهر جانشين خويش كرد(373) و خود با سيصد و سيزده نفر براى حمله به آن كاروان تجارى از مدينه بيرون آمد. از اين سپاه ، هفتاد و چهار نفر مهاجر و بقيه از انصار بودند و دو اسب و هفتاد شتر داشتند.(374)
ابوسفيان از حركت مسلمانان باخبر شد و بى درنگ شخصى را ماءمور كرد كه سوار شتر تندرو شود و به مكه برود و از قريش براى حفظ كالاهاى تجارتى كمك بخواهد. پيك او به مكه رسيد و در حالى كه گوش شتر را بريده ، بينى او را شكافته و پيراهن خود را پاره كرده بود، فرياد مى زد: مردم ! كالاهاى تجارتى شما در خطر است و محمد و ياران او مى خواهند آنها را غارت كنند. به فرياد برسيد!(375)
مردم مكه و صاحبان كالاها براى دفاع از كاروان تجارى خود به جمع آورى فورى نيرو و تجهيزات پرداختند و تمام جنگجويان آنها آماده نبرد شدند. اين گروه كه حدود هزار نفر و همگى مجهز به ابزار جنگى بودند به سوى مدينه روان شدند. البته همه آنها با رغبت حاضر به اين كار نبودند، بلكه بعضى براى خودنمايى يا انگيزه هاى ديگر بدين كار رو كردند:

وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النّاسِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيط(376)انفال (8): 47.
و مانند كسانى مباشيد كه از خانه هايشان با حالت سرمستى و به صرف نمايش به مردم خارج شدند و [مردم را] از راه خدا باز مى داشتند، و خدا به آنچه مى كنند احاطه دارد.
سپاه اسلام در محلى به نام ((ذفران )) اردو زد(377) و منتظر رسيدن كاروان تجارتى شد ناگهان به پيامبر خبر رسيد كه سپاه بزرگ قريش ‍ از مكه خارج شده ، رهسپار مدينه هستند. مسلمانان آمادگى درگيرى با چنين سپاهى را نداشتند و فقط مى خواستند با كاروان تجارتى درگير شوند، ولى چاره اى جز مقابله نداشتند. پيامبر به دستور الهى وظيفه يافت با مردم مشورت كند و پس از آن تصميم بگيرد:

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۲۷, ۱۰:۵۸
وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلين (378)آل عمران (3): 159
و در كار[ها] با آنان مشورت كن ، و چون تصميم گرفتى بر خدا توكل كن ، زيرا خداوند توكل كنندگان را دوست مى دارد.
پيامبر از اصحاب خود پرسيد كه آيا به مصاف سپاه مكه بروند يا به مدينه بازگردند؟ ابوبكر و عمر اظهار نظر كردند و عمر مصلحت را در اين ديد كه به مدينه برگردند و سخنانى نااميدكننده گفت . مقداد گفت : اى پيامبر، دلهاى ما با شماست و آنچه خداوند به تو دستور داده در پيش گير. پيامبر از اين سخن مقداد خوشحال شد.(379) در اين باره آيات زير نازل شد:
كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَريقاً مِنَ الْمُؤْمِنينَ لَكارِهُونَ * يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُون (380)انفال (8): 5و6.
همان گونه كه پروردگارت تو را از خانه ات به حق بيرون آورد و حال آنكه دسته اى از مؤمنان سخت كراهت داشتند. با تو درباره حق - بعد از آنكه روشن گرديد - مجادله مى كنند. گويى كه آنان را به سوى مرگ مى رانند و ايشان [بدان ] مى نگرند.

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۲۷, ۱۱:۰۳
پيامبر بار ديگر از مردم نظرخواهى كرد و سعد بن معاذ كه از انصار بود بپاخاست و گفت : گويا منظور شما با ماست ! پيامبر فرمود: بلى . او گفت : اى رسول خدا ما به تو ايمان آورده ايم و آيين تو حق است . ما با تو پيمان بستيم و هر تصميمى بگيرى از تو پيروى مى كنيم . سوگند به خدايى كه تو را مبعوث كرده است ، اگر وارد دريا شوى ما نيز چنين مى كنيم . ما را به دستور خدا به هر جا كه صلاح مى دانى بفرست . سخنان سعد پيامبر را بسيار خوشحال كرد و در حق او دعا نمود و فرمان حركت را صادر كرد(381) و مسلمانان را نيز مژده پيروزى داد.
با اين حال مسلمانان مايل بودند كه با كاروان تجارى كه نيرو و اسلحه كمترى دارند درگير شوند، ولى خداوند اراده كرده بود كه با سپاه اعزامى از مكه روبه رو شوند. زيرا پيروزى بر آنها كه توان بيشترى داشتند و تقريبا سه برابر مسلمانان بودند قدرت و شوكت مسلمانان را به همگان نشان مى داد و قبايل عرب قدرت دفاعى مسلمانان را بزرگ مى داشتند. در اين باره در ادامه آيات قبلى چنين مى خوانيم :
وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللّهُ إِحْدَى الطّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُريدُ اللّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرين (382)انفال (8): 7.
و [به ياد آوريد] هنگامى را كه خدا يكى از دو دسته [كاروان تجارتى قريش ‍ يا سپاه ابوسفيان ] را به شما وعده داد كه از آن شما باشد، و شما دوست داشتيد كه دسته بى سلاح براى شما باشد، و[لى ] خدا مى خواست حق [=اسلام ] را با كلمات خود ثابت و كافران را ريشه كن كند.

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۲۷, ۱۱:۰۵
پيامبر خدا (ص) از راههاى گوناگون خبر كسب مى كرد و حركت سپاه دشمن را زير نظر داشت . اين يكى از شيوه هاى پيامبر بود كه در جنگها به اطلاعات و اخبار اهميت بسيار مى داد و مسلمانان را از فاش كردن اسرار خودى بر حذر مى داشت و اين دستور خدا بود كه مسلمانان هر خبرى را كه مى شنوند فاش نكنند و فقط به فرماندهان خود اطلاع دهند. قرآن كريم در اين باره به مسلمانان هشدار مى دهد:
وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُم (383)نساء(4): 83.
و چون خبرى [حاكى ] از ايمنى يا وحشت به آنان برسد، انتشارش دهند؛ و اگر آن را به پيامبر و اولياى امر خود ارجاع كنند، قطعا از ميان آنان كسانى اند كه [مى توانند درست و نادرست ] آن را دريابند.
پيامبر از آن پس در جستجوى اخبار سپاه قريش بود كه از مكه حركت كرده بودند و ديگر توجهى به كاروان تجارى نداشت . بدين ترتيب ابوسفيان از موقعيت پيش آمده استفاده كرد و كاروان تجارى را از منطقه نفوذ مسلمانان عبور داد و به سران سپاه مكه پيغام داد كه كاروان از خطر گذشت و شما از همان راه كه آمديد برگرديد. سران سپاه اين نظر را نپسنديدند و مخصوصا ابوجهل مى گفت : به خدا سوگند، بر نمى گرديم تا به منطقه بدر وارد شويم . او مى خواست قدرت قريش را به مسلمانان نشان دهد.(384)
دو سپاه در منطقه اى به نام بدر روبه روى هم قرار گرفتند و مسلمانان در قسمت پايين و سپاه قريش در قسمت بالا قرار داشتند. بارى پيامبر در بالاى تپه سايبان يا قرارگاه فرماندهى ساختند تا به ميدان نبرد مسلط باشد.(385)

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۲۷, ۱۱:۰۶
قرآن كريم موقعيت دو سپاه و كاروان تجارتى را چنين ترسيم مى كند:
إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِي الْميعادِ وَ لكِنْ لِيَقْضِيَ اللّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولا...(386)انفال (8): 42.
آنگاه كه شما بر دامنه نزديكتر [كوه ] بوديد و آنان را در دامنه دورتر [كوه ]، و سواران [دشمن ] پايين تر از شما [موضع گرفته ] بودند، و اگر با يكديگر وعده گذارده بوديد، قطعا در وعده گاه [خود] اختلاف مى كرديد، ولى [چنين نشد] تا خداوند كارى را كه انجام شدنى بود، به انجام رساند.
دشمن در يك زمين سفت و در كنار آب قرار داشت ، ولى مسلمانان در يك زمين شنزار و دور از آب بودند و موقعيت براى مسلمانان دشوار بود و كاروان تجارتى ابوسفيان در پايين دو سپاه قرار داشت و در دسترس ‍ مسلمانان نبود.

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۲۷, ۱۱:۰۷
شرايط براى مسلمانان آنچنان دشوار بود كه خداوند مى فرمايد: اگر شما با يكديگر وعده گذاشته بوديد، در وعده گاه با هم اختلاف مى كرديد؛ يعنى اگر اين وضع را مى دانستيد و وعده جنگ مى گذاشتيد، بعضى از شما حاضر نمى شد كه در اين موقعيت نامناسب با دشمن بجنگد و ميان خود دچار اختلاف مى شديد؛ ولى اين كار از پيش تعيين شده بود و خدا مى خواست آنچه مقرر كرده به انجام برساند. خدا مقرر كرده بود كه سپاه اسلام در موقعيت دشوار باشد و با اين حال بر دشمن پيروز گردد تا بر همگان معلوم شود كه خداوند مسلمانان را يارى مى كند:
وَ إِذْ يُريكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ في أَعْيُنِكُمْ قَليلاً وَ يُقَلِّلُكُمْ في أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولا(387)انفال (8): 44.
و آنگاه كه چون با هم برخورد كرديد، آنان را در ديدگان شما اندك جلوه داد و شما را [نيز] در ديدگان آنان كم نمودار ساخت تا خداوند كارى را كه انجام شدنى بود، تحقق بخشد.
اينكه دشمن در چشم مسلمانان اندك مى نمود باعث تقويت روحى آنان مى شد و اينكه مسلمانان در چشم دشمن اندك مى نمود سبب مى شد كه آنها به مسلمانان اهميتى ندهند و از تمام توان خود استفاده نكنند.

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۲۷, ۱۱:۰۷
البته در آغاز نبرد دشمن مسلمانان را اندك ديد، ولى پس از شروع نبرد خداوند سپاه مسلمانان را در چشم دشمن انبوه جلوه گر ساخت و آنها گمان كردند كه مسلمانان دو برابر ايشان هستند:
قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ في فِئَتَيْنِ الْتَقَتا فِئَةٌ تُقاتِلُ في سَبيلِ اللّهِ وَ أُخْرى كافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَ اللّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاء...(388)آل عمران (3): 13.
قطعا در برخورد، ميان دو گروه ، براى شما نشانه اى [و درس عبرتى ] بود. گروهى در راه خدا مى جنگيدند، و ديگر [گروه ] كافر بودند كه آنان [= مؤمنان ] را به چشم دو برابر خود مى ديدند؛ و خدا هر كه را بخواهد به يارى خود تاءييد مى كند.
يكى ديگر از امدادهاى غيبى خداوند بر مسلمانان اين بود كه خداوند در شب جنگ آرامشى خاص به مسلمانان عطا كرد و بارانى باريد و تشنگى مسلمانان رفع شد و با آن خود را شست و شو دادند و وسوسه هاى شيطان از آنها زدوده شد. چون بعضى در كمك خدا ترديد داشتند، ولى آثار آن را به روشنى ديدند:(389)
إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدام (390)انفال (8): 11.
[به ياد آوريد] هنگامى را كه [خدا] خواب سبك آرامش بخشى كه از جانب او بود بر شما مسلط ساخت ، و از آسمان بارانى بر شما فرو ريزانيد تا شما را با آن پاك گرداند، و وسوسه شيطان را از شما بزدايد و دلهايتان را محكم سازد و گامهايتان را بدان استوار دارد.

خیرالبریه
۱۳۹۳/۱۰/۲۸, ۰۳:۳۲
با سلام

سلام



متاسفانه بعد از 1400 سال آنقدر جعل وتحریف وسانسور در واقعیات تاریخی شده است که برای رسیدن به حقیقت امر بایستی سالها تحقیق دقیق وعمیق طاقت فرسا نمود و از زوایای مختلف وجوانب وشواهد وامارات کمک گرفت .
یک نمونه آن حوادث بعد از رسول خدا ص و آن فجایع عظما و قتلها و غارتها و اسارتها وتحریفات و ....که اهل سنت سعی دارند که وانمود کنند مشکل حادی نبوده وخلفا دوست وهمکار بودند و....



اما انسان عاقلی که خودش اهل تحقیق است واختلافات مسلمین را بالعیان میبیند و آیات سوره توبه ومائده که آخرین سوره های نازله هستند را دقت کرده (مخصوصا آیات تمسخر وتمرد و قتل رسول خدا توبه 74) و صحاح اهل سنت مانند صحیح بخاری ومسلم و کتاب کافی کلینی رحمه الله را خوانده باشد به عجایبی بر میخورد وکودتایی وحشتناک را در اواخر عمر رسول الله ص و نقشه شوم منافقین یهودی را در تحریف اسلام میبیند مانند :

http://iranclubs.org/forums/showthread.php?p=2293443#post2293443

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۳۰, ۱۰:۳۱
صبح روز بعد دو سپاه آماده جنگ شدند و سپاه قريش از تعداد سپاه اسلام اطلاعى نداشت . آنها شخصى به نام عمير بن وهب را كه در تخمين زدن مهارت داشت ماءمور كردند كه تعداد سپاهيان را تخمين بزند. وى سپاه اسلام را در حدود سيصد نفر گزارش كرد، ولى گفت : احتمال دارد كه در پشت تپه ها سربازان ديگرى هم كمين كرده باشند. نيز از روحيه بسيار بالاى آنها خبر داد.(391) اين گزارش وحشت فراوانى در دلهاى سران قريش ‍ انداخت و بعضى از آنها خواستند از جنگ دورى كنند و به مكه برگردند؛ ولى گروهى كه طرفدار جنگ با مسلمانان بودند، با سخنان تحريك آميز خود ديگران را به نبرد وادار كردند. اسود مخزومى به تنهايى به سپاه مسلمانان حمله كرد و به دست حمزه كشته شد(392) و كشته شدن او جنگ را قطعى كرد.

پس از اين رويداد كه در روز جمعه هفدهم رمضان سال دوم هجرت اتفاق افتاد(393) سه تن از جنگجويان قريش به نامهاى عتبه ، شيبه و وليد از سپاه خود جدا شدند و به سوى ميدان آمدند و از مسلمانان مبارز طلبيدند. پيامبر اسلام سه نفر از انصار را كه از جوانان مدينه بودند به مصاف آنها فرستاد، ولى آنها قبول نكردند و ايشان را هم شاءن خود ندانستند. اين بار پيامبر على بن ابى طالب (ع)، حمزه و عبيده را كه هر سه از قريش بودند براى اين كار نامزد كرد. على توانست وليد (دايى معاويه ) را بكشد و حمزه شيبه را، و عبيده نيز عتبه را به دوزخ بفرستد.(394)

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۳۰, ۱۰:۳۶
پس از اين ، حمله عمومى از سوى دو سپاه آغاز شد و پيامبر دست به درگاه خدا برداشت و دعا كرد و از خدا پيروزى مسلمانان را درخواست نمود و عرضه داشت : خدايا، اگر امروز اين گروه هلاك شوند ديگر در روى زمين كسى تو را پرستش نخواهد كرد. پيامبر مشتى ريگ برداشت و به سوى دشمن انداخت و جنگ شروع شد.(395)
در اين جنگ مسلمانان از روحيه بسيار بالايى برخوردار بودند و اين به سبب امدادهاى غيبى بود و همان گونه كه پيامبر وعده داده بود خداوند مسلمانان را يارى كرد و هزار فرشته براى كمك به آنها فرستاد و فرشتگان با افزودن بر سياهى لشكر و تقويت روحى آنان سپاه اسلام را يارى كردند:
إِذْ تَسْتَغيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفينَ* وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ إِلاّ بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَ مَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيم (396)
[به ياد آوريد] زمانى را كه پروردگار خود را به فرياد مى طلبيديد، پس دعاى شما را اجابت كرد كه : ((من شما را با هزار فرشته پياپى ، يارى خواهم كرد.)) و اين [وعده ] را خداوند جز نويدى [براى شما] قرار نداد، و تا آنكه دلهاى شما بدان اطمينان يابد؛ و پيروزى جز از نزد خدا نيست ، كه خدا شكست ناپذير [و] حكيم است .انفال (8): 9و10.

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۳۰, ۱۰:۳۹
وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ * إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلينَ * بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمين (397)آل عمران (3): 123 - 125
و يقينا خدا شما را در [جنگ ] بدر - با آنكه ناتوان بوديد - يارى كرد. پس از خدا پروا كنيد، باشد كه سپاسگزارى نماييد. آنگاه كه به مؤمنان مى گفتى : ((آيا شما را بس نيست كه پروردگارتان ، شما را با سه هزار فرشته فرود آمده ، يارى كند؟)) آرى ، اگر صبر كنيد و پرهيزگارى نماييد، و با همين جوش [و خروش ] بر شما بتازند، [همانگاه ] پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشاندار يارى خواهد كرد.
در آيه قبل ، از هزار فرشته و در اين آيه از سه هزار و پنج هزار فرشته سخن گفته شده است . گويا همان هزار فرشته يارى رساننده بوده اند و در آيه سوره آل عمران تصريح نشده كه سه هزار يا پنج هزار فرشته در جنگ شركت كرده اند، بلكه آيه بيانگر اين مطلب است كه در صورت لزوم ، خداوند سه هزار يا پنج هزار براى يارى مسلمانان خواهد فرستاد.

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۳۰, ۱۰:۳۹
نيز از اين آيات معلوم نمى شود كه فرشتگان در مصاف شركت كرده اند. ظاهر اين است كه آنها فقط روحيه مسلمانان را تقويت مى كردند.
إِذْ يُوحي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذينَ آمَنُوا سَأُلْقي في قُلُوبِ الَّذى نَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ* ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشاقِقِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللّهَ شَديدُ الْعِقاب (398)انفال (8): 12و13.
هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان وحى مى كرد كه من با شما هستم ، پس ‍ كسانى را كه ايمان آورده اند ثابت قدم بداريد. به زودى در دل كافران وحشت خواهم افكند. پس ، فراز گردنها را بزنيد و همه سرانگشتانشان را قلم كنيد. اين [كيفر] بدان سبب است كه آنان با خدا و پيامبر او به مخالفت برخاستند، و هر كس با خدا و پيامبر او به مخالفت برخيزد، قطعا خدا سخت كيفر است .

یوسف
۱۳۹۳/۱۰/۳۰, ۱۰:۴۰
در اين نبرد مسلمانان بر سپاه قريش پيروز شدند و آنها را تار و مار كردند و بسيارى از آنها گريختند. از مسلمانان فقط چهارده نفر(399) شهيد شدند، ولى تلفات سپاه قريش به هفتاد نفر رسيد(400) كه چند تن از سران قريش ‍ در ميان آنها بودند. همچنين هفتاد نفر از آنان اسير شدند.(401)
پيروزى مسلمانان در اين جنگ به طور عادى و طبيعى غيرممكن مى نمود. چون هم شمارشان بسيار اندك بود و هم وسايل و ابزار جنگ در اختيارشان نبود.
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمى وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليم (402)انفال (8): 17.
و شما آنان را نكشتيد، بلكه خدا آنان را كشت . و چون [ريگ به سوى آنان ] افكندى ، تو نيفكندى ، بلكه خدا افكند. [آرى ، خدا چنين كرد تا كفران را مغلوب كند] و بدين وسيله مؤمنان را به آزمايشى نيكو، بيازمايد قطعا خدا شنواى داناست .

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۰۱, ۱۰:۳۹
پيامبر جنازه هاى شهداى بدر را در همان محل دفن كرد و اجساد كشته شدگان دشمن را نيز در چاهى انداخت . سپس بر سر آن چاه نامهاى سران كفر را كه كشته شده بودند بر زبان آورد و فرمود: اى عتبه ، اى شيبه ، اى اميه ، اى ابوجهل ! آيا شما آنچه خداوند وعده كرده بود يافتيد؟ من آنچه خدا وعده كرده بود، يافتم . بعضى از اصحاب گفتند: اى رسول خدا، با كسانى كه مرده اند سخن مى گوييد؟ پيامبر فرمود: آنها سخن مرا مى شنوند، ولى قدرت پاسخ دادن ندارند.(403)

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۰۱, ۱۰:۴۰
در اين جنگ غنايم بسيارى به دست مسلمانان افتاد، ولى آنها در تقسيم غنايم با يكديگر اختلاف پيدا كردند، كه با دخالت پيامبر مساءله حل شد. پيامبر بر طبق آيه خمس ، يك پنجم غنايم را در مقام حاكم اسلامى براى خود برداشت و بقيه را ميان رزمندگان تقسيم كرد. برخى از غنايم حكم ((انفال )) داشت كه در فقه براى خود عنوان خاصى دارد و در آيه نخست سوره انفال حكم آن بيان شده است .
پس از پايان جنگ ، پيامبر اعلام نمود كه اگر كسى براى اسيران فديه بدهد مى تواند آنها را آزاد كند. نيز هر يك از اسيران باسواد با سواد آموختن به ده نفر از كودكان مسلمان ، آزاد مى شوند.(404)

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۰۱, ۱۰:۴۰
بسيارى از اسيران با دادن فديه آزاد شدند؛ از جمله آنها عباس عموى پيامبر و ابولعاص داماد پيامبر (همسر زينب دختر پيامبر) بود كه با دادن گردنبند حضرت خديجه آزاد شد.(405) پس از آزادى اسيران با دادن فديه ، خداوند چنين فرموده است :
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ في أَيْديكُمْ مِنَ الْأَسْرى إِنْ يَعْلَمِ اللّهُ في قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمّا أُخِذَ مِنْكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ * وَ إِنْ يُريدُوا خِيانَتَكَ فَقَدْ خانُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيم (406)انفال (8): 70 و 71.
اى پيامبر، به كسانى كه در دست شما اسيرند بگو: ((اگر خدا در دلهاى شما خيرى سراغ داشته باشد، بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما عطا مى كند و بر شما مى بخشايد و خدا آمرزنده مهربان است . و اگر بخواهند به تو خيانت كنند، پيش از اين [نيز] به خدا خيانت كردند؛ [و خدا تو را] بر آنان مسلط ساخت ، و خدا داناى حكيم است .

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۰۱, ۱۰:۴۱
در ايام رخدا بدر بعضى از يهوديان بر خلاف پيمان خود با پيامبر در جنگ بدر به مشركان كمك كردند و اسلحه در اختيار آنها گذاشتند و چون با اعتراض مسلمانان رو به رو شدند. تعهد سپردند كه ديگر تكرار نكنند؛ ولى در جنگ خندق اين پيمان شكنى تكرار شد و اين آيات درباره پيمان شكنى مكرر يهود نازل گرديد و خدا آنان را بدترين جنبندگان ناميد:
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الَّذينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ * الَّذينَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ في كُلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لا يَتَّقُون (407)انفال (8): 55 و 56.
بى ترديد، بدترين جنبندگان پيش خدا كسانى اند كه كفر ورزيدند و ايمان نمى آورند. همانان كه از ايشان پيمان گرفتى ولى هر بار پيمان خود را مى شكنند و [از خدا] پروا نمى دارند.

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۰۱, ۱۰:۴۲
در آيه بعدى براى مقابله با پيمان شكنى يهود چنين مى فرمايد:
فَإِمّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ * وَ إِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنين (408)انفال (8): 57 و 58.
پس اگر در جنگ بر آنان دست يافتى با [عقوبت ] آنان ، كسانى را كه در پى ايشانند تار و مار كن ، باشد كه عبرت گيرند و اگر از گروهى بيم خيانت دارى [پيمانشان را] به سويشان بينداز [تا طرفين ] به طور يكسان [بدانند كه پيمان گسسته است ]، زيرا خدا خائنان را دوست نمى دارد.

در اين آيه (آيه 58 انفال ) يادآورى مى كند كه پس از اعلام نقض پيمان است كه مى توان بر ضد آنها اقدام كرد و تا لغو پيمان اعلام نشده نمى توان كارى كرد. مسلمانان نبايد در برابر گروه هم پيمان خود هر چند توطئه كنند، بدون اعلام قبلى به كارى ستيزه جويانه بپردازند، بلكه اول بايد لغو پيمان را به آنها ابلاغ نمايند و سپس هر كارى كه صلاح بود انجام دهند. چون اگر چنين نكنند به پيمان خود خيانت كرده اند و خداوند خائنان را دوست ندارد.
بيرون كردن يهود بنى قينقاع از مدينه

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۰۵, ۰۷:۴۶
بيرون كردن يهود بنى قينقاع از مدينه
با پايان يافتن جنگ بدر، آوازه قدرت و عظمت مسلمانان در منطقه انتشار يافت و گروه هايى از يهود بر مسلمانان حسد ورزيدند و قبيله بنى قينقاع فتنه گرى آغاز كردند. آنها اهل زراعت و كشاورزى نبودند و به بازرگانى و زرگرى اشتغال داشتند.(409) آنها در حالى كه دست به توطئه پرداختند كه با پيامبر پيمان ترك تعرض امضا كرده بودند و چون پيامبر احساس كرد كه آنها در صدد خيانت به مسلمانان و توطئه هستند، آنها را گرد آورد و به آنان فرمود:
((اى گروه يهود، شما هم مسلمان شويد. به خدا سوگند، شما خود مى دانيد كه من پيامبر خدا هستم . مسلمان شويد، پيش از آنكه خداوند بر شما همان كند كه بر قريش كرد.)) آنها گفتند: اى محمد، درگيرى با آنها تو را مغرور نكند. تو به يك گروه نادان غلبه كردى و به خدا سوگند ما گروهى جنگجوييم و اگر با ما بجنگى خواهى دانست كه تا كنون با افرادى مثل ما نجنگيده اى .(410)
پس از اين گفتگو بود كه آيه زير نازل گرديد:(411)
قُلْ لِلَّذينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلى جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهاد(412)آل عمران (3): 12.
به كسانى كه كفر ورزيدند بگو: ((به زودى مغلوب خواهيد شد و [سپس ‍ در روز رستاخيز] در دوزخ محشور مى شويد، و چه بد بسترى است .))

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۰۵, ۰۷:۴۶
پس از اظهارات يهود بنى قينقاع كه از عداوت و پيمان شكنى نشان داشت حادثه اى رخ داد كه بر دامنه دشمنى افزود و آن اين بود كه زنى از مسلمانان به بازار بنى قينقاع رفت و نزد زرگرى نشست تا زيورآلات او را تعمير كند در همين حال مردى از يهود دامن او را به بالاى پيراهنش سنجاق كرد و هنگامى كه او بلند شد بدن او ديده شد و يهوديان خنديدند و اين بر مسلمانى كه آنجا بود گران آمد و آن يهودى را كه چنين كرده بود كشت و يهوديان ديگر نيز آن مسلمان را كشتند.(413)
اين رويداد آغازى بود بر پايان صلح و سازش ميان مسلمانان و يهود بنى قينقاع . بدين گونه پيمان شكنى و خيانت آنان آشكار شد.

پيامبر براى دفع شر آنان سپاه اسلام را آماده كرد و پرچم را به حمزة بن عبدالمطلب سپرد و خانه ها و دژهاى بنى قينقاع را محاصره نمود اين محاصره تا پانزده روز به طول انجاميد.(414)
سرانجام يهوديان بناچار به حكم پيامبر گردن نهادند. عبدالله بن اُبى منافق درباره آنان پيش پيامبر وساطت كرد. چون او از قبيله خزرج بود و بنى قينقاع و خزرجيان از ديرباز هم پيمان بودند. او در اين وساطت اصرار نمود و گفت : من كسى هستم كه از حادثه آفرينى مى ترسم . پس از اين بود كه پيامبر از كشتن آنان پرهيز كرد.(415) آنگاه اين آيه درباره عبدالله بن ابى نازل شد:(416)

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۰۵, ۰۷:۴۷
فَتَرَى الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشى أَنْ تُصيبَنا دائِرَةٌ فَعَسَى اللّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلى ما أَسَرُّوا في أَنْفُسِهِمْ نادِمى ن (417)مائده (5): 52.
مى بينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است در [دوستى با] آنان شتاب مى ورزند. مى گويند: ((مى ترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.)) اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا[در نتيجه آنان ] از آنچه در دل خود نهفته داشته اند پشيمان گردند.
برخلاف عبدالله بن ابى ، عبادة بن صامت (هم پيمان ديگر بنى قينقاع ) نزد پيامبر آمد و از پيمان آنها بيزارى جست و گفت : اى رسول خدا، من خدا و پيامبر و مؤمنان را دوست دارم و از پيمان كافران بيزارم .(418)
پيامبر خدا (ص) دستور داد يهود بنى قينقاع از مدينه و جزيرة العرب اخراج شوند و اجراى اين حكم را بر عهده عبادة بن صامت گذاشت . آنان از مدينه اخراج شدند و در منطقه شام در محلى به نام ((اذرعات )) سكونت كردند.(419)

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۰۵, ۰۷:۴۷
به دنبال اين حادثه قبايل ديگر يهود آرام گرفتند و از توطئه هراسيدند. البته بعدها هر گاه فرصتى به دست آوردند به توطئه بر ضد اسلام ادامه دادند. يكى از يهوديانى كه پس از جنگ بدر آشكارا به دشمنى با اسلام برخاست كعب بن اشرف بود. او شاعرى توانا بود و در هجو پيامبر اسلام شعر مى گفت و پيوسته مسلمانان را اذيت مى كرد. او پس از پيروزى مسلمانان در جنگ بدر، خيلى ناراحت شد و به مكه رفت و با سرودن اشعارى آنان را به انتقام جويى از مسلمانان تشويق كرد. سپس دوباره به مدينه بازگشت . وقتى پيامبر خدا از بازگشت او آگاه شد، گفت : خدايا، ما را از شر ابن اشرف حفظ كن ! و فرمان داد كه او را بكشند و گروهى از مسلمانان او را كشتند و يهوديان ديگر ترسيدند و ساكت شدند.(420)

اين آيه درباره كعب بن اشرف نازل شده است :(421)
وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثيرا...(422)آل عمران (3): 186.
و از كسانى كه پيش از شما به آنان كتاب داده شده و [نيز] از كسانى كه به شرك گراييده اند، [سخنان دل ] آزار بسيارى خواهيد شنيد.
سال سوم هجرت
غزوه غطفان

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۱۲, ۰۷:۵۸
غزوه غطفان
بيست و پنج ماه از هجرت پيامبر گذشته بود و مسلمانان سرخوش از پيروزى هاى پى در پى - بخصوص جنگ بدر - توان رزمى خوبى پيدا كرده بودند.
در اين حال به پيامبر خدا (ص) خبر رسيد كه گروهى از دو قبيله ثعلبه و محارب همدست شده اند و به فرماندهى دعثور بن حارث قصد حمله به اطراف مدينه دارند.
پيامبر خدا (ص) براى دفع فتنه آنها نيروهاى خود را بسيج كرد و با 450 نفر به سوى قرارگاه آنان حركت كرد و در بين راه مردى از قبيله ثعلبه را كه عازم مدينه بود نزد پيامبر آوردند و آن حضرت او را دعوت به اسلام كرد و او نيز مسلمان شد و درباره سپاه دعثور بن حارث اطلاعاتى در اختيار آن حضرت گذاشت ؛ از جمله اينكه گفت : آنها وقتى شما را ببينند به كوه ها پناه خواهند برد.
پيامبر خدا (ص) وقتى به قرارگاه آنان رسيد، كسى از آنها را نديد و آنها بالاى كوه ها بودند. در آنجا دره اى بود و پيامبر براى حاجتى به آن سوى دره رفت . در همان حال باران شديدى باريد و دره پر آب شد. دعثور از فرصت استفاده كرد و از بالاى كوه نزد پيامبر آمد و بالاى سر او ايستاد و مغرورانه گفت : اى محمد، اكنون كيست كه تو را از دست من نجات دهد؟ پيامبر فرمود: خدا! در اين حال جبرئيل بر سينه او زد و پاى او لغزيد و شمشير از دستش افتاد و پيامبر آن شمشير را برداشت و فرمود: اكنون چه كسى تو را نجات خواهد داد؟ گفت : هيچ كس ! و در همان حال مسلمان شد و پيامبر شمشير او را به او داد و غايله بدون جنگ خاتمه يافت .(423)
درباره اين حادثه و محافظت خداوند از جان پيامبر اين آيه نازل شد:(424)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُون (425) (http://ghadeer.org/tarix/t_islam/footnt02.htm#link425)مائده (5): 11 (http://ghadeer.org/tarix/t_islam/footnt02.htm#link425)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، نعمت خدا را بر خود، ياد كنيد: آنگاه كه قومى آهنگ آن داشتند كه بر شما دست يازند، و [خدا] دستشان را از شما كوتاه داشت . و از خدا پروا داريد، و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند.
جنگ احد

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۱۷, ۰۹:۵۰
جنگ احد
پس از جنگ بدر كه بزرگان قريش در آن كشته يا اسير شدند و مشركان شكست سختى تحمل كردند، شهر مكه را يكپارچه خشم و اندوه فرا گرفت و مشركان در غم از دست دادن عزيزان خود و شكست مفتضحانه شان بودند و چيزى جز انتقام آنها را آرام نمى كرد. چون با يكديگر مشورت كردند راءى همه بر اين قرار گرفت كه بر ضد مسلمانان وارد جنگى تازه شوند تا بتوانند انتقام شكست خود را بگيرند. آنها نخست هزينه جنگ را تهيه كردند و با فروش اموال بازرگانى مبلغ كلانى را به اين كار اختصاص دادند.(426) قرآن كريم از اين اقدام آنها چنين خبر مى دهد:
إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبيلِ اللّهِ فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ (427)انفال (8): 36
بى گمان كسانى كه كفر ورزيدند، اموال خود را خرج مى كنند تا [مردم را] از راه خدا باز دارند. پس به زودى [همه ] آن را خرج مى كنند، و آنگاه حسرتى بر آنان خواهد گشت ؛ سپس مغلوب مى شوند و كسانى كه كفر ورزيدند، به سوى دوزخ گرد آورده خواهند شد.
آنها براى تحريك مردم به شركت در جنگ ، از هر وسيله اى استفاده كردند. به شاعرانى چون ابوعزّه جُمحى و مُسافع بن عبدمناف ، پول دادند تا در ميان قبايل با خواندن شعرهاى حماسى ، مردم را به شركت در جنگ دعوت كنند. همچنين براى آنكه سربازان از جبهه فرار نكنند بعضى از زنان را همراه بردند كه از جمله آنها هند
(زن ابوسفيان ) بود.(428)

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۱۷, ۰۹:۵۰
مشركان سه هزار نفر مرد جنگى فراهم كردند و هفتصد زره ، دويست اسب ، سه هزار شتر و پانزده نفر از زنان همراه آنان بودند.(429)
هر چند سران قريش مانند ابوسفيان و صفوان بن اميه و عكرمه تلاش ‍ مى كردند كه خبر اين بسيج عمومى به رسول خدا (ص) نرسد، عباس بن عبدالمطلب كه در مكه بود و مخفيانه مسلمان شده بود، به وسيله نامه اى رسول خدا را از تصميم قريش آگاه كرد.(430)
مسلمانان خود را آماده نبرد كردند و پيامبر دو نفر از اصحاب خود را براى تحقيق درباره دشمن به بيرون مدينه فرستاد. آنها پس از بازگشت گزارش ‍ دادند كه قريش در عريض (دامنه كوه عينين ) هستند.(431)

پيامبر خدا اصحاب خود را گرد آورد تا درباره چگونگى جنگ و دفاع از مدينه با آنها مشورت كند نظر خود پيامبر اين بود كه مسلمانان از مدينه بيرون نروند و در شهر بمانند و اجازه دهند كه دشمن وارد شهر شود. آنگاه آنها را تار و مار سازند و زنها هم از پشت بامها به دشمن حمله كنند. بزرگان مهاجر و انصار اين نظر را تاءييد كردند. ولى بسيارى از جوانها كه شور جوانى آنها را فرا گرفته بود و شوق شهادت در سر داشتند و در جنگ بدر شركت نكرده بودند با اين نظر مخالفت كردند و گفتند: بهتر است به سراغ دشمن برويم تا خيال نكنند كه از آنها مى ترسيم . چون اكثر مسلمانان با اين نظر موافق بودند، پيامبر نيز آن را پذيرفت و در روز جمعه پيامبر لباس جنگ پوشيد و از خانه اش بيرون آمد. پيامبر سپاه خود را آماده ساخت و پرچم انصار را به دست اسيد بن حضير و حباب بن منذر، و پرچم مهاجران را به دست على بن ابى طالب (ع) داد:(432)

وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ (433)آل عمران (3): 121
و [ياد كن ] زمانى را كه [در جنگ احد] بامدادان از پيش كسانت بيرون آمدى [تا] مؤمنان را براى جنگيدن ، در موضع خود جاى دهى ، و خداوند، شنواى داناست .

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۱۷, ۰۹:۵۱
در محلى به نام ((شوط)) (بين مدينه و احد)، منافقان به سركردگى عبدالله بن ابى از سپاه جدا شدند. اينان حدود يك سوم سپاه بودند. آنها به بهانه اينكه محمد (ص) سخن جوانان را پذيرفته و از مدينه بيرون رفته است ، از آنجا برگشتند و در پاسخ كسانى كه آنها را به جنگ مى خواندند، گفتند: ما مى دانيم كه جنگى رخ نخواهد داد.(434) دو قبيله بنى حارثه از اوس ، و بنى سلمه از خزرج هم خواستند برگردند كه خدا استوارشان ساخت :
إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا وَ اللّهُ وَلِيُّهُما وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُون (435)آل عمران (3): 122.
آن هنگام كه دو گروه از شما بر آن شدند كه سستى ورزند با آنكه خدا ياورشان بود و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند.
در اين هنگام پيامبر، جوانان كمتر از پانزده سال ، مانند اسامة بن زيد، عبدالله بن عمر، زيد بن ثابت ، براء بن عازب ، عمرو بن حزم ، زيد بن ارقم ، نُعمان بن بشير و ابوسعيد خُدرى را به مدينه بازگرداند و به آنها اجازه جنگ نداد.(436)

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۱۷, ۰۹:۵۱
صبح روز بعد پيامبر در دامنه كوه احد صف آرايى كرد و احد را پشت سر و مدينه را رو به روى خود قرار داد و عبدالله بن جبير را با پنجاه نفر تيرانداز بر شكاف كوه عينين گذاشت و به آنها دستور داد كه چه ما پيروز شويم و چه شكست بخوريم ، شما همين جا بمانيد و اين تنگه را حفظ كنيد و نگذاريد دشمن از پشت سر بر ما هجوم آورد؛ حتى اگر كشته شديم به ما يارى نكنيد و اگر غنايمى به دست آورديم براى جمع آورى آن به ما نپيونديد و در هر حال اين محل را ترك نكنيد.(437)
از آن طرف سپاه قريش نيز در برابر مسلمانان در دامنه احد صف آرايى كردند. فرماندهى جانب راست به عهده خالد بن وليد، جانب چپ به عهده عكرمة بن ابى جهل ، و پرچم به دست طلحة بن ابى طلحه قرار داشت .(438)

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۱۷, ۰۹:۵۱
دو لشكر در دامنه احد درگير شدند و زنان قريش به رهبرى هند همسر ابوسفيان با دف زدن و ترانه خواندن ، سربازان قريش را تحريك مى كردند.(439) در همان آغاز درگيرى ، طلحة بن ابى طلحه پرچمدار قريش به شمشير على بن ابى طالب سرش شكافت و پرچم را برادر او عثمان برداشت و حمزه او را كشت . پس از او برادران ديگر طلحه پرچم را بر مى داشتند و يكى يكى كشته مى شدند؛ تا اينكه يازده نفر از پرچمداران قريش كشته شدند و اين ، روحيه سپاه قريش را سخت تضعيف نمود، به طورى كه سپاه قريش پا به فرار گذاشتند و شكست آنان قطعى به نظر مى رسيد و مسلمانان با كمترين تلفاتى نزديك بود پيروزى بزرگى را به دست آورند. آنها با فرار سپاه قريش به جمع آورى غنايم جنگى پرداختند و سپاه را تعقيب نكردند.(440)

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۱۹, ۱۰:۳۶
از طرف ديگر آن گروه پنجاه نفرى كه پيامبر آنها را در تنگه كوه قرار داده بود و از بالا نظاره گر صحنه شكست قريش بودند، خيال كردند كه جنگ پايان پذيرفته است . بعضى از آنها گفتند: ديگر چرا اينجا بمانيم ! دشمن شكست خورده و براداران ما به جمع غنيمت مشغول اند ما هم به آنها بپيونديم . بعضى از آنها گفتند: مگر يادتان رفته كه پيامبر چه دستور داد! او فرمود به هيچ وجه اين محل را ترك نكنيد تا دشمن نتواند از پشت سر به ما حمله كند. پس ما بايد تا دستور بعدى در همين جا بمانيم . ولى اكثر آن پنجاه نفر با هدف رسيدن به غنايم جنگى و مال دنيا، آن محل را ترك كردند و به ميدان سرازير شدند و فقط عبدالله بن جبير (فرمانده آنان ) با ده نفر در آنجا ماندند.(441)
جنگ هنوز پايان نيافته بود، پرچم قريش را عمره دختر علقمه به دست گرفت و فراريان را به مقاومت تشويق كرد.(442)

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۱۹, ۱۰:۳۶
مهم تر اينكه خالد بن وليد و عكرمه با جمعى از سپاه قريش كوه را دور زدند و از آن تنگه وارد شدند و عبدالله بن جبير و ده نفر همراه او را كشتند و از پشت بر مسلمانان تاختند.(443)
بدين گونه سرنوشت جنگ عوض شد و كار بر مسلمانان دشوار گرديد. قرآن كريم نافرمانى اين گروه را عامل شكست پس از پيروزى اوليه معرفى مى كند:
وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتّى إِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُريدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُريدُ الاْخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنين (444)آل عمران (3): 152.
و [در نبرد احد] قطعا خدا وعده خود را با شما راست گردانيد: آنگاه كه به فرمان او، آنان را مى كشتيد، تا آنكه سست شديد و در كار [جنگ و بر سر تقسيم غنايم ] با يكديگر به نزاع پرداختيد؛ و پس از آنكه آنچه را دوست داشتيد [يعنى غنايم را] به شما نشان داد، نافرمانى نموديد. برخى از شما دنيا را و برخى از شما آخرت را مى خواهد. سپس براى آنكه شما را بيازمايد، از [تعقيب ] آنان منصرفتان كرد و از شما در گذشت و خدا نسبت به مؤمنان ، با تفضّل است .
پس از اين چرخش ناگهانى كه در اثر نافرمانى و دنياپرستى برخى از مسلمانان صورت گرفت ، دشمن به نزديكى پيامبر رسيد و با پرتاب سنگ او را زخمى كردند و دندان پيشين پيامبر شكست و صورت او مجروح شد و خون بر چهره اش جارى گرديد.(445)

یوسف
۱۳۹۳/۱۱/۱۹, ۱۰:۳۶
در اين ميان مصعب بن عمير به دست ابن قمئه ليثى شهيد شد و چون او شباهتى به پيامبر داشت ابن قمئه گمان كرد كه پيامبر را كشته است و به قريش گفت : محمد را كشتم .(446) در ميان دو لشكر شايعه كشته شدن پيامبر فراگير شد و بسيارى از مسلمانان فرار كردند و بعضى از فراريان مى گفتند: عبدالله بن ابى را واسطه قرار دهيم تا از ابوسفيان براى ما امان بگيرد.(447) در آيه زير خداوند مسلمانان را مورد عتاب قرار مى دهد:

وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُم ...(448)آل عمران (3): 144.
و محمد، جز فرستاده اى كه پيش از او [هم ] پيامبرانى [آمده و] گذشتند، نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود بر مى گرديد؟
فراريان به سوى كوه بالا مى رفتند و تنها على بن ابى طالب و ابودجانه و دو سه نفر ديگر از جمله زنى به نام نسيبه ، پيش پيامبر ماندند و از او دفاع كردند.(449)
تا جايى كه على بن ابى طالب (ع) شصت و چند زخم برداشت .(450)
جانفشانى آن حضرت آنچنان بود كه در روز احد اين صدا شنيده شد: ((لا سيف الا ذوالفقار لا فتى الا على (451))).

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۱/۲۸, ۰۵:۴۳
إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ في أُخْراكُمْ فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَم (452)

[ياد كنيد] هنگامى را كه در حال گريز [از كوه ] بالا مى رفتيد و به هيچ كس ‍ توجه نمى كرديد؛ و پيامبر شما را از پشت سرتان فرا مى خواند. پس ‍ [خداوند] به سزاى [اين بى انضباطى ] غمى بر غمتان [افزود].
در حمله مجدد سپاه قريش ، افراد بسيارى از مسلمانان (حدود هفتاد نفر) كشته شدند.(453) گروهى از آنها در همان صحنه جنگ كشته شدند و پس ‍ از جنگ هم در همان جا دفن گرديدند و چند تن ديگر هم زخمى بودند كه به مدينه انتقال داده شدند و در مدينه به شهادت رسيدند و در قبرستان بقيع دفن شدند.
از كسانى كه در اين جنگ به شهادت رسيد حمزة بن عبدالمطلب عموى پيامبر بود. كه به وسيله نيزه غلام هند - به نام وحشى - شهيد شد. هند بر سر جنازه حمزه آمد و او را قطعه قطعه كرد و جگر او را بيرون كشيد و تكه هايى از آن را خورد.(454) بعدها به او هند جگرخوار گفتند.
با پايان يافتن جنگ ، ابوسفيان سپاه قريش را در كنار كوه جمع كرد و صدا زد اين روز در مقابل روز بدر! و دستور داد سپاهيان چنين شعار بدهند: اعل هبل اعل هبل : اى بت هبل ، سربلند باشى ! پيامبر هم به سربازان خود دستور داد كه شعار بدهند: الله اعلى و اجل : يعنى خدا بزرگ تر و با عظمت تر است . ابوسفيان شعار خود را عوض كرد و گفت : نحن لنا العزى و لا عزى لكم : ما بت عزى داريم و شما نداريد. پيامبر دستور داد مسلمانان چنين شعار دادند: الله مولانا و لا مولى لكم : خدا مولاى ماست و شما مولا نداريد.(455)

منتظر منجی(عج)
۱۳۹۳/۱۱/۲۸, ۰۵:۴۴
ابوسفيان سپاه خود را جمع كرد و آهنگ مكه نمود و به مسلمانان گفت سال ديگر باز هم با شما جنگ خواهيم نمود.(456) اينكه ابوسفيان به جنگ ادامه نداد تا كار را يكسره كند به اين سبب بود كه سپاه قريش هم ناتوان شده بود و جمعى از آنان كشته ، جمعى زخمى شده و قدرت جنگيدن را از دست داده بودند.
پس از آنكه مسافتى از مدينه دور شدند بعضى از آنان به ابوسفيان گفتند: ما بايد كار محمد را يكسره مى كرديم ! حتى خواستند برگردند و دوباره حمله كنند، ولى بعضى از آنها گفتند اكنون سپاه محمد خود را گرد آورده است و اگر برگرديد شايد شكست بخوريد. بنابراين خداوند رعب مسلمانان را بر دلهاى ايشان چيره كرد:

سَنُلْقي في قُلُوبِ الَّذينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَكُوا بِاللّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ مَأْواهُمُ النّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَى الظّالِمين (457)
به زودى در دلهاى كسانى كه كفر ورزيده اند بيم خواهيم افكند، زيرا چيزى را با خدا شريك گردانيده اند كه بر [حقانيت ] آن ، [خدا] دليلى نازل نكرده است . و جايگاهشان آتش است و جايگاه ستمگران چه بد است .
مسلمانان از اين شكست بسيار اندوهگين شدند و فراريان سخت پشيمان گشتند و خدا آنها را بخشيد. زيرا در موقعيتى بسيار دلتنگ كننده به سر مى بردند.



إِنَّ الَّذينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَليم (458)

روزى كه دو گروه [در احد] با هم روياروى شدند، كسانى كه از ميان شما [به دشمن پشت كردند، در حقيقت جز اين نبود كه به سبب پاره اى از آنچه [از گناه ] حاصل كرده بودند، شيطان آنان را بلغزانيد و قطعا خدا از ايشان درگذشت ؛ زيرا خدا آمرزگار بردبار است .

یوسف
۱۳۹۳/۱۲/۰۳, ۰۹:۱۳
تحليل قرآن از جنگ احد و پيامدهاى آن
قرآن كريم در سوره آل عمران در آيات متعدد به بيان وقايع جنگ احد و پيامدهاى آن پرداخته است :
1. پس از پايان جنگ گروه جانفشان و آنها كه ضعف نشان داده و به درستى توبه كرده و به خدمت پيامبر رسيده بودند، به آرامش روحى لذت بخشى نايل آمدند و خدا آنچنان به آنان آرامش بخشيد، گويا شكست نخورده اند.
در مقابل اين گروه ، افراد سست ايمان آرامش نداشتند و براى آنان نابودى يا بقاى اسلام مهم نبود. آنها بر اساس معيارهاى عصر جاهليت درباره خدا بدگمان بودند.
اين دوگانگى در روحيه مسلمانان پس از جنگ احد در آيه زير ياد شده است :
ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّة ...(459)
سپس [خداوند] بعد از آن اندوه ، آرامشى [به صورت ] خواب سبكى ، بر شما فرو فرستاد كه گروهى از شما را فراگرفت و گروهى [تنها] در فكر جان خود بودند؛ و درباره خدا، گمانهاى ناروا، همچون گمانهاى [دوران ] جاهليت مى بردند.
گروه دوم گمان مى كردند اگر پيامبر به راست از جانب خداست نبايد پيروان او شكست بخورند. اينها از سنتهاى الهى حاكم بر تاريخ خبر نداشتند يا آنها را غلط تفسير مى كردند. نمى دانستند كه شكست و پيروزى براى خود عواملى دارد و جبهه حق هنگامى پيروز مى شود كه عوامل پيروزى را در خود گرد آورد. ديگر اينكه گاهى شكست براى جبهه حق نوعى آزمون است ، تا معلوم شود كه آيا آنها در هر حالى از حق طرفدارى مى كنند!

یوسف
۱۳۹۳/۱۲/۰۳, ۰۹:۱۴
2. در اين آيه فرار مسلمانان و رها كردن بى موقع سنگر خود، سبب يابى شده است :
إِنَّ الَّذينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَليمٌ (460)
روزى كه دو گروه [در احد] با هم روياروى شدند، كسانى كه از ميان شما [به دشمن پشت كردند، در حقيقت جز اين نبود كه به سبب پاره اى از آنچه [از گناه ] حاصل كرده بودند، شيطان آنان را بلغزانيد و قطعا خدا از ايشان درگذشت ؛ زيرا خدا آمرزگار بردبار است .
از اين آيه استفاده مى شود كه ارتكاب هر گناه باعث ارتكاب گناهى ديگر مى شود و شيطان بر او مسلط مى شود و او را به هر گناهى وادار مى سازد.

3. پس از پايان جنگ احد مسلمانان انتظار داشتند كه پيامبر به سبب فرار و سستى آنها در جنگ احد بر ايشان خشم گيرد، ولى ديدند كه پيامبر بر ملايمت و مهربانى با آنها روبه رو شد و اين در تقويت روحى آنها بسيار مؤ ثر بود و اين از الطاف الهى بر پيامبر بود:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلين (461)
پس به [بركت ] رحمت الهى ، با آنان نرمخو [و پُر مهر] شدى ، و اگر تندخود و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مى شدند. پس ، از آنان درگذر و برايشان آمرزش بخواه ، و در كار[ها] با آنان مشورت كن ، و چون تصميم گرفتى بر خدا توكل كن ، زيرا خداوند توكل كنندگان را دوست مى دارد.
در اين آيه پيامبر خدا (ص) ماءمور مى شود كه در كارها با مردم مشورت كند و پس از آن خود تصميم نهايى بگيرد.

یوسف
۱۳۹۳/۱۲/۰۳, ۰۹:۱۴
4. خداوند با دلدارى مؤمنان و تقويت روحيه آنان ، برخى از سنتهاى الهى حاكم بر تاريخ را يادآورى مى كند تا مؤمنان علاوه بر بازيابى روحيه پرنشاط قبلى خود بتوانند از اين شكست پلى براى پيروزى هاى بعدى بسازند.
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ * إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْكَ الْأَيّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمينَ * وَ لِيُمَحِّصَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرين (462)
و اگر مؤمنيد سستى مكنيد و غمگين مشويد كه شما برتريد. اگر به شما آسيبى رسيده ، آن قوم را نيز آسيبى نظير آن رسيد، و ما اين روزها[ى شكست و پيروزى ] را ميان مردم به نوبت مى گردانيم [تا آنان پند گيرند] و خداوند كسانى را كه [واقعا] ايمان آورده اند معلوم بدارد، و از ميان شما گواهانى بگيرد، و خداوند ستمكاران را دوست نمى دارد و تا خدا كسانى را كه ايمان آورده اند خالص گرداند و كافران را [به تدريج ] نابود سازد.
آرى ، خداوند ملتى را كه به آرمانهاى خود ايمان داشته باشند و بدون سستى در راه آن مبارزه كنند پيروز مى گرداند. با اين حال نبايد مغرور شوند و خود را ممتاز از ديگران بدانند. براى رسيدن به پيروزى و ايجاد جامعه برتر بايد تلاش كنند و ايمان داشته باشند.

یوسف
۱۳۹۳/۱۲/۰۳, ۰۹:۱۵
منظور از ((مداوله )) در آيه نامبرده اين است كه شكست و پيروزى دست به دست مى گردد و هر جمعى طعم تلخ شكست را مى چشد؛ جز اينكه بعضى از جوامع در مقابل شكست فرو مى پاشند و از بين مى روند و بعضى ديگر بر مقاومت خود مى افزايند و با تجربه جديد وارد ميدان مى شوند.
در آيه شريفه از اين موضوع به صورت ((ايام )) نام برده شده است . ((يوم )) علاوه بر معناى متعارف خود به مقدار زمانى گفته مى شود كه حادثه اى در آن اتفاق افتاده باشد. عربها هر حادثه مهم را يك ((يوم )) مى نامند مانند: ((يوم فجار))، ((يوم احد)) و... كه به ((ايام العرب )) شهرت يافته است . در آيه مى فرمايد اين ((يوم ))ها كه با شكست ها و پيروزى ها همراه است همواره ميان اقوام و ملل در حال گردش است و اين يكى از سنتهاى خداست . پيروزى در ملك هيچ كس نيست . بنابراين دليلى بر ياءس وجود ندارد. آنان كه اكنون در اوج پيروزى هستند، به زودى حركت ايام آنها را به پايين مى كشد و آنها كه اكنون ضعيف و ناتوان و شكست خورده اند روزى به پيروزى مى رسند. آنها كه پيروزى را در آغوش كشيده اند به خود مغرور نباشند و شكست خوردگان نوميد نشوند...

یوسف
۱۳۹۳/۱۲/۰۳, ۰۹:۱۹
اما هدف از اين كار چيست و چرا هر قومى بايد روزى طعم تلخ شكست را بچشد؟ آيه نامبرده براى اين موضوع چهار هدف ذكر مى كند، ولى منحصر در آن نمى داند:

الف ) آشكار شدن ايمان مؤمنان : شكست باعث مى شود كه افراد با ايمان شناخته شوند و از غيرمؤمنان متمايز گردند. در اينجا تعبير قرآن اين است : تا خدا بداند كه مؤمنان چه كسانى هستند. منظور اين است كه ايمان مؤمنان قبلا ناشناخته بود و اكنون مورد تعلق علم الهى قرار گرفته و ظهور پيدا كرده است و براى همه روشن گرديد كه مؤمن كيست .

ب ) ظهور گواهان : تربيت افراد نخبه و نمونه كه در هنگام سختى ها تا سرحد بذل جان مقاومت نشان مى دهند تا ارزشهايى را كه به آن اعتقاد دارند حفظ كنند از هدفهاى مورد نظر قرآن است . چنين افرادى چه كشته شوند و چه در حال حيات باشند گواه و حجت براى ساير مردم هستند:
لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً (463)
تا بر مردم گواه باشيد؛ و پيامبر بر شما گواه باشد.
البته بعضى گفته اند كه در آيه مورد بحث (و يتخذ منكم شهداء) منظور كشته شدگان در راه خداست و معنى آيه اين است كه خداوند مى خواهد از شما قربانى بگيرد. اما چنين احتمالى روا نيست . زيرا كلمه شهيد در قرآن گويا هيچ كجا به معنى مقتول در راه خدا استعمال نشده است ؛ هرچند در روايات و دعاها به اين معنى استعمال شده است . از اين گذشته ، سياق آيه و تعبير آن با اين مطلب سازگار نيست . زيرا تعبير ((اتخاذ شهيد)) با اين معنى تناسبى ندارد، بلكه بيشتر با همان معناى شاهد گرفتن و نمونه ارائه كردن مناسبت دارد.

ج ) از بين بردن ناخالصى مؤمنان : اين امر غير از آشكار شدن ايمان مؤمنان و ظهور گروه با ايمان است . منظور اين است كه همان مؤمنانى كه ايمانشان به مرحله ظهور رسيد، وجودشان از آلودگى پاك گردد و از نظر مراحل ايمان به جايگاه والايى برسند و آنچنان باشند كه خدا مى خواهد.
د) نابودى تدريجى كافران : اين نتيجه نهايى مداوله و شكست و پيروزى هاى متناوب است ، كه سبب قوى تر شدن جبهه ايمان و ضعيف تر شدن جبهه كفر و از بين رفتن تدريجى آن است .

یوسف
۱۳۹۳/۱۲/۰۳, ۰۹:۲۰
5. قرآن كريم درباره شهيدان راه خدا حقيقت مهم و ژرفى را بيان كرده و آن اينكه آنها به نوعى زندگى مى كنند:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون (464)
هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده اند، مرده مپندار، بلكه زنده اند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند. به آنچه از فضل خود به آنان داده است شادمانند، و براى كسانى كه از پى ايشانند و هنوز به آنان نپيوسته اند شادى مى كنند كه نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين مى شوند.
منظور، زنده بودن نام و ياد آنها نيست . چون اين يك امر اعتبارى است و نفعى به حال شهيد ندارد. علاوه بر اينكه در آيه مى فرمايد شما زنده بودن آنها را درك نمى كنيد؛ در حالى كه زنده بودن ياد و نام آنها را به خوبى درك مى كنيم .

یوسف
۱۳۹۳/۱۲/۰۳, ۰۹:۲۰
بنابراين ، اين يك نوع زندگى است كه با زندگى كنونى ما و زندگى عالم آخرت كه همه افراد بشر خواهند داشت متفاوت است و شهيدان نزد خدا روزى مى خورند و از نعمتهاى الهى برخوردارند و به آنچه به آنها داده شده شادمان هستند و به ديگران كه هنوز به آنها نپيوسته اند مژده مى دهند.
ما همچنان كه چگونگى زنده بودن شهيدان را نمى دانيم از چگونگى پيام دادن آنها نيز بى اطلاعيم و نيز نمى دانيم كه آنها از فضل خدا چگونه برخوردار هستند.
پس ار پايان گرفتن جنگ احد و حركت مشركان به سوى مكه ، پيامبر خدا (ص) به منظور پيشگيرى از حمله مجدد آنها و براى نشان دادن اينكه مسلمانان با وجود تحمل سختى ها هنوز هم آماده دفاع از خود هستند، سپاه اسلام را گرد آورد و به دنبال مشركان تا منطقه حمراءالاسد پيش رفت . خبر اين حركت به ابوسفيان رسيد و از حمله دوباره به مدينه باز ايستاد. پيامبر با سپاه خود سه روز در آنجا ماند و سپس به مدينه بازگشت .(465)
دو ماه پس از جنگ احد نيز قبيله بنى اسد، به توطئه پرداختند و پيامبر خدا 150 نفر از سپاهيان اسلام را به فرماندهى ابوسلمة بن عبدالاسد به سوى آنان فرستاد و آنها سركوب شدند و غنايمى هم از آنان به دست آمد.(466) اين كار شوكت مسلمانان را كه پس از جنگ احد متزلزل شده بود تا حد زيادى بازگرداند.
سال چهارم هجرت

یوسف
۱۳۹۴/۰۱/۲۴, ۰۹:۵۷
سال چهارم هجرت

پس از جنگ احد از سوى برخى از قبايل اطراف مدينه و نيز يهود توطئه ها بالا گرفت . از ميان آنها مى توان از حادثه رجيع نام برد كه در آن مرثد بن ابى مرثد و پنج تن ديگر از همراهان او (فرستادگان پيامبر به سوى قبيله عضل ) در رجيع كشته يا اسير شدند و سپس اسيران نيز كشته شدند.(467)
حادثه ديگر، رويداد بئر معونه بود كه فرستادگان پيامبر به سوى قبيله بنى عامر، به وسيله بنى سليم در كنار چاه آبى به نام معونه به شهادت رسيدند. اينان چهل تن بودند كه فقط سه نفر(468) از آنها نجات يافتند و به مدينه برگشتند.(469)
حادثه ديگر خيانت يهود بنى نضير است كه تفصيل آن را در زير مى خوانيد.

یوسف
۱۳۹۴/۰۱/۲۴, ۰۹:۵۷
بيرون كردن يهود بنى نضير از مدينه

بيشتر مورخان مانند ابن اسحاق ، واقدى و ابن سعد، رويداد بيرون راندن يهود بنى نضير از مدينه را پس از جنگ احد مى دانند.(470) ولى بيهقى مى نويسد: اين حادثه پيش از جنگ احد و شش ماه بعد از جنگ بدر اتفاق افتاد.(471) از آنجا كه مقدمات اين حادثه از رخداد بئر معونه آغاز شده است ، نظر ابن اسحاق و واقدى درست تر به نظر مى رسد.
پس از حادثه كشتار مسلمانان در بئر معونه دو نفر از كسانى كه از اين حادثه جان سالم به در برده بودند، هنگام مراجعت به مدينه دو تن از افراد قبيله بنى عامر را كشتند. چون باعث به وجود آمدن حادثه بئر معونه قبيله بنى عامر بود. اينان نمى دانستند كه پيامبر خدا (ص) اين دو نفر را پناه داده است . پس از رسيدن به مدينه و روشن شدن ماجرا پيامبر بسيار اندوهگين شد و تصميم گرفت ديه اين دو نفر را كه بى گناه كشته شده بودند، بپردازد.
از آنجا كه يهود بنى نضير و قبيله بنى عامر هم پيمان بودند، پيامبر خدا (ص) همراه با چند تن از مسلمانان نزد بنى نضير رفت تا از آنان در پرداخت ديه آن دو نفر كمك بگيرد. آنها قول دادند كه كمك كنند. پيامبر به ديوارى از خانه هاى آنان تكيه كرد و آنان مخفيانه توطئه اى طرح ريزى كردند و قرار شد يك نفر بالاى بام برود و سنگ بزرگى را بر سر پيامبر بكوبد تا كشته شود. علاوه بر اينكه پيامبر از رمز و اشاره هاى آنان به وجود توطئه پى برد، فرشته وحى نيز او را از اين توطئه آگاه كرد و آن حضرت محل را ترك كرد و به مدينه بازگشت . همراهان او نيز قدرى منتظر شدند و چون ديدند پيامبر بازنگشت به مدينه رفتند.(472)

یوسف
۱۳۹۴/۰۲/۱۷, ۱۰:۳۹
علاوه بر اين توطئه ، كارشكنى هاى ديگر و تبادل نامه ميان بنى نضير و مشركان مكه نيز نقل شده است .(473) در هر صورت ، آنها پيمان خود را با پيامبر (ص) نقض كردند و حضور آنان در مدينه ممكن بود براى مسلمانان خطرساز باشد. اين بود كه پيامبر خدا (ص) محمد بن مسلمه را به سوى آنان فرستاد و پيغام داد كه از مدينه بيرون روند و ديگر حق سكونت در مدينه را ندارند. براى اين كار ده روز به آنها مهلت داده شد كه اگر در اين مدت از مدينه خارج نشوند كشته خواهند شد.

آنها در خانه ها و قلعه هايشان ماندند و از سوى ديگر عبدالله بن ابى (سردسته منافقان ) به آنان پيغام داد كه از خانه هايتان بيرون نرويد و در قلعه هايتان بمانيد و مقاومت كنيد، من دو هزار نفر از قوم خود و ساير عربها را به كمك شما مى فرستم و هم پيمانان ديگرتان نيز از بنى قريظه و غطفان به شما كمك خواهند كرد.(474) در نقل ابن هشام از قول عبدالله بن ابى اضافه شده كه ما شما را تسليم نمى كنيم و اگر جنگ كرديد در كنار شما مى جنگيم و اگر از مدينه بيرون رفتيد همراه شما بيرون مى رويم ؛ ولى چنين نكردند.(475)

یوسف
۱۳۹۴/۰۲/۱۷, ۱۰:۴۰
قرآن كريم اين حركت ناشايست منافقان را چنين نقل مى كند:(476)

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطيعُ فيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لايَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْب ارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ (477)
مگر كسانى را كه به نفاق برخاستند نديدى كه به برادران اهل كتاب خود - كه از در كفر در آمده بودند - مى گفتند: ((اگر اخراج شديد، حتما با شما بيرون خواهيم آمد، و بر عليه شما هرگز از كسى فرمان نخواهيم برد؛ و اگر با شما جنگيدند، حتما شما را يارى خواهيم كرد.)) و خدا گواهى مى دهد كه قطعا آنان دروغگويانند. اگر [يهود] اخراج شوند، آنها با ايشان بيرون نخواهند رفت ، و اگر عليه آنان جنگى درگيرد [منافان ] آنها را يارى نخواهند كرد، و اگر ياريشان كنند حتما [در جنگ ] پشت خواهند كرد و [ديگر] يارى نيابند.

در اين آيات خداوند منافقان را برادران يهود مى خواند و اعلام مى دارد كه اينان توانايى آن را ندارند كه به قولشان عمل كنند و هرگز به آن عمل نخواهند كرد و چنين هم شد و منافقان هرگز به كمك يهود بنى نضير نشتافتند و اين در حالى بود كه آنان در انتظار يارى اينان بودند.

يهوديان در قلعه هاى خود ماندند و از مدينه كوچ نكردند و مهلت ده روزه تمام شد. پيامبر با لشكر خود به سوى آنان حركت كرد و پرچم را به على بن ابى طالب (ع) داد.(478) آنان با تير و سنگ در قلعه هاى خود آماده نبرد بودند و برخلاف انتظارشان هيچ كس از هم پيمانانشان - حتى يهود بنى قريظه - به آنان يارى نكرد.
پيامبر خدا (ص) پانزده روز آنان را محاصره كرد و چون آنان به نخلستانهاى خود دلبستگى فراوان داشتند، پيامبر دستور داد آنها را قطع كنند.(479) به گفته سهيلى قطع درختان براى بعضى از مسلمانان گران آمد. از اين رو خداوند اين آيه را نازل كرد و خاطرنشان ساخت كه اين كار به اذن خدا صورت گرفته است :(480)

یوسف
۱۳۹۴/۰۳/۲۰, ۰۱:۳۶
ما قَطَعْتُمْ مِنْ لينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللّهِ وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقين (481)
آنچه درخت خرما بريديد يا آنها را [دست نخورده ] بر ريشه هايشان بر جاى نهاديد، به فرمان خدا بود، تا نافرمانان را خوار گرداند.
همچنين دستور داده شد كه خانه هاى آنان را كه در اطراف قلعه هايشان بود تخريب كنند قطع درختان و تخريب خانه ها، به كلى بنى نضير را از ماندن در مدينه نااميد كرد و دريافتند كه تصميم پيامبر در اخراج آنان كاملا جدى است و سخت دچار وحشت شدند. اين بود كه پيشنهاد كوچ اجبارى را پذيرفتند و آماده كوچ شدند. آنها در داخل قلعه ، خانه هايشان را خراب مى كردند تا سالم به دست مسلمانها نيفتد.(482) آنها فقط مجاز بودند كه هر كدام يك بار شتر همراه خود ببرند به همين علت هر چه در توان شتر بود به آن بار كردند و همراه با ششصد شتر - در حالى كه دف و دايره مى زدند - مدينه را ترك كردند. برخى به سوى خيبر كه محل زندگى يهوديان بود و برخى به سوى شام رفتند.(483)
اخراج بنى نضير از مدينه و برخى از جزئيات اين حادثه در اين آيه بيان شده است :

هُوَ الَّذي أَخْرَجَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّهِ فَأَتاهُمُ اللّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ في قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْديهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصار(484)
اوست كسى كه ، از ميان اهل كتاب كسانى را كه كفر ورزيدند در نخستين اخراج [از مدينه ] بيرون كرد گمان نمى كرديد كه بيرون روند و خودشان گمان داشتند كه دژهايشان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود، و[لى ] خدا از آنجايى كه تصور نمى كردند بر آنان درآمد و در دلهايشان بيم افكند، [به طورى كه ] خود به دست خود و دست مؤمنان خانه هاى خود را خراب مى كردند. پس اى ديده وران ، عبرت گيريد.
كوچ آنان از مدينه به خيبر نخستين كوچ ، كوچ بعدى شان از خيبر به شام بود. (سال هفتم هجرت پس از جنگ خيبر).(485)
با اخراج يهود بنى نضير از مدينه ، اموال و زمينهاى كشاورزى آنها در اختيار پيامبر خدا (ص) قرار گرفت ؛ تا هرگونه بخواهد در آن تصرف كند. اين اموال كه بدون جنگ به غنيمت مسلمانان درآمد (فيى ) از نظر فقهى مخصوص ‍ پيامبر(حاكم اسلامى ) است و مسلمانان ديگر در آن حق ندارند؛ مگر اينكه پيامبر با صلاحديد خود چيزى را به كسى بدهد. در اين باره آيه زير نازل شد:


وَ ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ وَ لكِنَّ اللّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدير(486)
و آنچه را خدا از آنان به رسم غنيمت عايد پيامبر خود گردانيد، [شما براى تصاحب آن ] اسب يا شترى بر آن نتاختيد، ولى خدا فرستادگانش را بر هر كه بخواهد چيره مى گرداند، و خدا بر هر كارى تواناست .
هر چند اين اموال در اختيار پيامبر است ، در آيات بعدى مورد مصرف را ذكر مى كند؛ تا به كسانى داده شود كه به مدينه هجرت كرده اند و خانه ها و اموالشان را در مكه گذاشته اند:
لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرينَ الَّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً وَ يَنْصُرُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُون (487)
[اين غنايم نخست ] اختصاص به بينوايان مهاجرى دارد كه از ديارشان و اموالشان رانده شدند: خواستار فضل خدا و خشنودى [او] مى باشند و خدا و پيامبرش را يارى مى كنند. اينان همان مردم درست كردارند.
پيامبر خدا (ص) اموال بازمانده از بنى نضير را ميان مهاجران كه در مدينه زمين و ثروتى نداشتند قسمت كرد و به دو نفر از انصار هم كه فقير بودند سهمى داد؛ ولى به بقيه انصار چيزى نداد.(488) اين از اختيارات آن حضرت بود و مصلحت را در آن ديده بود. با اين حال در اين باره با انصار مشورت كرد و آنها از اين تقسيم اعلام رضايت كردند و پيامبر خدا (ص) انصار و اولاد انصار را دعا كرد.(489)
غزوه ذات الرقاع

یوسف
۱۳۹۴/۰۵/۰۴, ۱۷:۲۹
غزوه ذات الرقاع

در سال چهارم هجرت پس از غايله بنى نضير دو حادثه ديگر رخ داد: غزوه ذات الرقاع و بدرالموعد. دو ماه بعد از اخراج بنى نضير، به پيامبر خدا (ص) خبر دادند كه دو طايفه از قبيله غطفان (محارب و بنى ثعلبه ) در صددند كه به مدينه حمله كنند. رسول خدا با گروهى از مسلمانان به سوى نجد حركت كرد و تا جايى به نام ((نخل )) پيش رفت كه در آنجا درختى به نام ذات الرقاع بود؛ ولى جنگى رخ نداد.(490) پيامبر و سپاهيانش پس از چند روز به مدينه بازگشتند. در اين جنگ مسلمانان از حمله ناگهانى دشمن بيمناك بودند و پيامبر با آنان نماز خوف خواند.(491)
در قرآن كريم به مسلمانان دستور داده شده كه در موقعيت جنگى ، در صورتى كه در معرض حمله دشمن باشند، نمازهاى روزانه خود را به كوتاه و با كيفيت مخصوص بخوانند، كه به آن نماز خوف گفته مى شود.(492)
وَ إِذا كُنْتَ فيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْرى لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَميلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَة ...(493)
و هر گاه در ميان ايشان بودى و برايشان نماز بر پا داشتى ، پس بايد گروهى از آنان با تو [به نماز] ايستند؛ و بايد جنگ افزارهاى خود را برگيرند؛ و چون به سجده رفتند [و نماز را تمام كردند]، بايد پشت سر شما قرار گيرند، و گروه ديگرى كه نماز نكرده اند بايد بيايند و با تو نماز گزارند و البته جانب احتياط را فرو نگذارند و جنگ افزارهاى خود را برگيرند [زيرا] كافران آرزو مى كنند كه شما از جنگ افزارها و ساز و برگ خود غافل شويد تا ناگهان بر شما يورش برند.

یوسف
۱۳۹۴/۰۵/۰۴, ۱۷:۲۹
غزوه بدرالموعد

يكى ديگر از غزوات پيامبر كه آن هم بدون درگيرى و خونريزى پايان يافت غزوه بدرالموعد (بدر الاخرى ) است و آن چنين بود كه ابوسفيان پس از پايان گرفتن جنگ احد مسلمانان را تهديد كرده بود كه سال ديگر در همين موقع دوباره به جنگ شما خواهم آمد. چون موعد مقرر رسيد، پيامبر براى نشان دادن قدرت مسلمانان خواست پيشدستى كند و پيش از آمدن سپاه ابوسفيان به وعده گاهشان بدر برود. پيامبر و مسلمانان مقدمات حركت به سوى بدر را فراهم كردند.
در اين هنگام شخصى به نام نعيم بن مسعود از مدينه به مكه رفت و ابوسفيان از وى اخبار مدينه را پرسيد او گفت : در حالى مدينه را ترك كرده است كه مسلمانان آماده حركت به سوى بدر بودند. ابوسفيان آرزو مى كرد مسلمانان به آنجا نروند و خود نيز نرود و درگيرى رخ ندهد، ولى شايع شود كه مسلمانان به وعده گاه نيامدند. از اين رو به نعيم بن مسعود گفت كه به مدينه برگردد و مسلمانان را از قدرت قريش بترساند و آنان را وادار كند كه به بدر نروند؛ و قول داد كه اگر موفق شود بيست شتر به او بدهد.
نعيم بن مسعود به سرعت به مدينه بازگشت و پيوسته توانايى هاى قريش را براى مسلمانان اظهار مى كرد و توصيه مى نمود كه به بدر نروند. در اين هنگام بعضى از مسلمانان سست شدند و سخن نعيم را تصديق كردند. خبر به پيامبر رسيد و آن حضرت به رفتن اصرار كرد و فرمود اگر كسى هم نيايد خود به تنهايى مى روم .(494) سخن پيامبر وحشت را از مسلمان زدود و آنان با اشتياق حاضر به رفتن شدند و بر ايمانشان افزوده شد و پيامبر دستور حركت داد و پرچم سپاه را به على بن ابى طالب (ع) سپرد.(495)
آنها به منطقه بدر رفتند و در آن زمان آنجا بازارى برپا بود. هشت روز ماندند و خبرى از ابوسفيان نشد و ابوسفيان با لشكر خود تا مرالظهران آمد، ولى چون خشكسالى بود ترجيح داد كه از همانجا باز گردد. بنابراين برگشت و مسلمانان از بازار بدر سود بسيارى بردند و بدون درگيرى به مدينه بازگشتند.(496) خداوند درباره ايجاد رعب توسط نعيم بن مسعود در ميان مسلمانان و تسليم شدن آنان و رفتن به وعده گاه و سود بردن از آنجا چنين مى فرمايد:

الَّذينَ قالَ لَهُمُ النّاسُ إِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إ يماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ * فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللّهِ وَ اللّهُ ذُو فَضْلٍ عَظيمٍ (497)
همان كسانى كه [برخى از] مردم به ايشان گفتند: ((مردمان براى [جنگ با] شما گرد آمده اند؛ پس ، از آن بترسيد.)) و[لى اين سخن ] بر ايمانشان افزوده و گفتند: ((خدا ما را بس است و نيكو حمايتگرى است .)) پس با نعمت و بخششى از جانب خدا، [از ميدان نبرد] بازگشتند، در حالى كه هيچ آسيبى به آنان نرسيده بود و همچنان خشنودى خدا را پيروى كردند، و خداوند داراى بخششى عظيم است .
سال پنجم هجرت

خاتون عشق
۱۳۹۴/۰۶/۱۲, ۰۷:۰۸
افسانه غرانيق!


مي گويند: سران قريش، مانند: «وليد»، «عاص»، «اسود» و «اميه» با پيامبر ملاقات نمودند و در خواست كردند كه براي رفع اختلاف، طرفين، خدايان يكديگر را بپذيرند. در

چنين موقعي سوره «الكافرون»، در پاسخ درخواست آنان نازل گرديد؛ و پيامبر مأمور گشت كه در پاسخ آنها چنين بگويد: «لا اعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد: من

آنچه را شما مي پرستيد عبادت نمي كنم، و شما نيز پرستنده خداي من نخواهيد بود».

با اين حال، پيامبر علاقه مند بود كه با قريش كنار بيايد و با خود مي گفت: اي كاش دستوري نازل مي گرديد، كه فاصله ما را از قريش كمتر مي ساخت. روزي در كنار كعبه

با صداي دلنشين خود، سوره والنجم را مي خواند؛ هنگامي كه به اين دو آيه رسيد: «أفرأيتم اللات و العزّي و مناه الثالثه الاخري:[1] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftn1) مرا از «لات» و «عُزّي» و «منات» (نام

هاي بتان بت پرستان بودند) خبر دهيد». ناگهان شيطان بر زبان او، اين دو جمله را جاري ساخت: تلك الغرانيق العلي منها الشفاعه ترتجي: اينها غرانيق[2] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftn2) عالي مقامند،

شفاعت آنها مورد رضايت است. سپس باقي آيات را خواند. هنگامي كه به آيه سجده رسيد،[3] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftn3) خود پيامبر و تمام حضار، اعم از مسلمان و مشرك در برابر بتها سجده كردند؛

جز وليد كه بر اثر پيري موفق به سجده نشد.

غلغله و شادي در مسجد بلند شد؛ و مشركان گفتند كه: «محمد» خدايان ما را به نيكي ياد كرده است. خبر صلح «محمد» با قريش به گوش مهاجران مسلمانِ حبشه رسيد.

و صلح قريش با محمد وسيله شد كه گروهي از آنها از اقامتگاه خود (حبشه) برگشتند. ولي پس از بازگشت، ديدند وضع دومرتبه دگرگون شده و فرشته وحي بر پيامبر نازل

گرديده و او را بار ديگر به پيكار با مشركان مأمور ساخته؛ و گفته است كه اين دو جمله را شيطان بر زبان تو جاري ساخته است، و من هرگز چنين جمله هايي نگفته بودم!! در

اين مورد، آيه هاي 52 ـ54 سوره حج نازل گرديد.

اين بود خلاصه افسانه غرانيق، كه طبري در تاريخ خود[4] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftn4) آورده و خاورشناسان آن را با آب و تاب بيشتري نقل مي كنند!

يك محاسبه ساده پيرامون اين افسانه

شما فرض كنيد كه «محمد» از برگزيدگان آسماني نبود، اما هرگز نمي توان ذكاوت و كارداني، و عقل و خردمندي او را انكار نمود. آيا هيچ خردمندي دست به چنين كاري

مي زند؟! هوشمندي كه مشاهده مي كند صفوف پيروان او روز به روز فشرده تر و شكاف در صفوف دشمن بيشتر مي شود، آيا كاري مي كند كه دوست و دشمن را

نسبت به او بدبين سازد؟

آيا شما باور مي كنيد، كسي كه تمام مناصب و ثروت قريش را، در راه آيين توحيد ترك گفته بود، بار ديگر مروج آيين شرك و بت پرستي گردد؟ ما هرگز درباره يك فرد مصلح،

يا سياستمدار معمولي، چنين احتمالي را نمي دهيم؛ چه رسد به پيامبر خدا.

قضاوت خِرد درباره اين داستان

1ـ آموزگاران و معلمان الهي به حكم عقل، پيوسته به وسيله نيروي عصمت از هر گونه خطا محفوظند؛ و اگر بنا شود آنان نيز در امور ديني دچار اشتباه و خطا شوند،

اعتقاد مردم به آنان از بين مي رود. بنابر اين، بايد چنين داستانهاي تاريخي را با عقايد منطقي خود بسنجيم، و با عقايد محكم خود، متشابهات و مبهمات تاريخ را حل نماييم.

به طور مسلم عصمت «محمد»، در تبليغ آيين آسماني، مانع از پيش آمد چنين حوادثي مي باشد.

2ـ پايه افسانه اين است كه: «پيامبر در انجام وظيفه اي كه خدا بر دوش او گذارده بود، خسته شده بود، و انحراف و دوريِ بت پرستان، بر او سنگين مي آمد؛ دنبال چاره اي

بود، كه راهي براي اصلاح وضع آنها پيش بگيرد». ولي به حكمِ خرد، پيامبران بايد بيش از حد صابر و بردبار باشند. در تحمل و شكيبايي ضرب المثل عام و خاص گردند و

هرگز فرار از جبهه را در سر نپرورانند.

اگر اين افسانه يك سرگذشت صحيح و پاي بر جايي باشد؛ نشانه اين است كه قهرمان گفتار ما عنان صبر و تحمل را از دست داده، روح او افسرده و خسته شده بود، و اين

مطلب با قضاوت خرد درباره انبياء سازگار نيست. و نيز با آنچه از زندگاني آن حضرت از گذشته و آينده در دست داريم، قابل تطبيق نيست.

سازنده اين داستان، تصور نكرده است كه قرآن، بر بطلان اين داستان گواهي مي دهد؛ زيرا خداي پيامبر به او نويد داده است كه هرگز باطل در آن راه نخواهد يافت.

چنانكه مي فرمايد: «لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه»[5] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftn5) و نيز به او وعده قطعي داده كه در تمام دوران تاريخ بشريت، قرآن را از هرگونه پيش آمد بد نگاه خواهد

داشت. چنانكه فرمود: «انّا نحن نزّلنا الذّكر و انّا له لحافظون»[6] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftn6) با اين حال، چطور رانده شده درگاه خدا (شيطان) توانست بر برگزيده خدا پيروز آيد، و در قرآن او، باطلي را

جاي دهد؛ و قرآني را كه اساس آن، مبارزه با بت پرستي است، مروج دستگاه بت پرستي سازد.

شگفتا، سازنده اين افسانه نغمه بسيار ناموزوني را در جاي نامناسبي ساز كرده و در جايي بر توحيد افترا بسته است كه چند لحظه قبل، خودِ قرآن به تكذيب آن برخاسته

است. زيرا خدا در همين سوره، چنين مي فرمايد: «و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي: از روي هوس سخن نمي گويد، اين قرآن نيست مگر وحيي كه به او نازل

شده است». ولي چطور خدا با اين نويد قطعي، پيامبر خود را بي نگهبان مي گذارد و اجازه مي دهد كه شيطان در دل و فكر او تصرف كند؟!

اين رشته از ادله عقلي براي كساني كه، به نبوت و رسالت او ايمان دارند، سودمند است؛ ولي براي خاورشناسي كه به نبوت او ايمان ندارد، و براي بي ارزش ساختنِ آيين او

دست به تشريح و نقل چنين افسانه اي مي زند، اين دلائل كافي نيست، بايد از طريق ديگر با او وارد گفتگو شويم.

تكذيب داستان از طريق ديگر

متن تاريخ، حكايت مي كند: هنگامي كه پيامبر اين سوره را مي خواند؛ بزرگان قريش، كه اكثراً از استوانه هاي فنِّ سخن و از قهرمانان ميدان فصاحت و بلاغت بودند در

مسجد حضور داشتند. از آن جمله وليد، حكيم و سخن ساز عرب، كه به خردمندي و هوشمندي در ميان عرب معروفيت به سزايي داشت و همگي اين سوره را تا پايان كه با

آيه سجده ختم مي شود گوش دادند و سجده كردند.

ولي اين جمعيت كه پايه گذاران فصاحت و بلاغت و نكته سنجان بودند؛ چطور به دو جمله اي كه مشتمل بر تعريف از خدايان آنها است؛ اكتفا كردند؟ در صورتي كه ما قبل

و ما بعدِ اين دو جمله، سراپا سرزنش و بدگويي از خدايان آنها است.

سازنده اين دروغ شاخدار، آنان را چگونه افرادي فرض كرده است؟ گروهي كه زبان آنها عربي بود، و در تمام جامعه عرب، از پي افكنان فن فصاحت و بلاغت شمرده مي

شدند، و كنايات و اشارات (تا چه رسد به تصريحات) زبان خود را بهتر از همه مي فهميدند، چگونه به دو جمله كوتاهي كه در تعريف خدايان آنهاست اكتفا كردند، و از جمله

هاي قبل و بعد اين دو جمله، غفلت ورزيدند؟ هرگز افراد عادي را نمي توان با اين دو جمله آن هم در ميان كلامي كه سراپا بدگويي از عقايد و رفتار آنان باشد فريفت، تا چه

رسد به افراد ديگر.

اينك ما آيات مربوطه را مي نويسيم و به جاي اين دو جمله نقطه مي گذاريم سپس همه را ترجمه مي كنيم؛ شما ملاحظه كنيد و ببينيد آيا واقعاً مي توان اين دو جمله را

در اثناي اين آيات جاي داد (كه همگي در ذم و بدگويي از بتان وارد شده است) يا نه؟ اينك آيات: أفرأيتم اللات و العزي، و مناه الثالثه الاخري....،....[7] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftn7) ألكم الذكر و له الانثي

تلك اذاً قسمه ضيزي ان هي الا اسماء سميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان: مرا از لات و عزي و منات كه سومين بت است خبر دهيد[8] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftn8)... آيا پسر از آن شما

است، و دخترخاص خدا است؟ اين يك قسمت ظالمانه است. بتان جز نامهايي بيش نيستند كه شما و پدرانتان ناميده ايد، و خدا هيچ حجتي درباره آنها نازل نكرده است».

آيا يك مرد عادي حاضر مي شود، با جمله هاي ضد و نقيض از دشمني با پيامبري كه ده سال است تيشه بر ريشه آيين او زده، و موجوديت و استقلال او را به خطر افكنده

است؛ دست بردارد و با او كنار بيايد؟

دليل بر ردّ افسانه از نظر لغت

دانشمند عاليمقام مصري، «عبده» مي گويد: هرگز در لغت و اشعار عرب، لفظ «غرانيق» درباره خدايان به كار نرفته است و «غرنوق» و «غرنيق» كه در لغت آمده، به

معني يك نوع مرغ آبي و يا جوان سفيد و زيباست؛ و هيچ يك از اين معاني با معناي خدايان سازگار نيست.

يكي از خاورشناسان به نام «سرويليام موير»، افسانه غرانيق را از مسلمات تاريخ شمرده است و گواه وي اين است كه: سه ماه بيشتر از مهاجرت گروه نخست به حبشه

نگذشته بود كه صلح محمد را با قريش شنيدند و به مكه بازگشتند. مسلماناني كه به آن سرزمين مهاجرت كرده بودند، در پناه نجاشي آسوده مي زيستند؛ اگر خبر نزديكي

محمد و صلح با قريش به آنها نرسيده بود، به هوس ديدار كسان خود به مكه بر نمي گشتند. بنابر اين، محمد بايد براي صلح جويي خود، وسيله اي به وجود آورده باشد و

اين وسيله همان داستان غرانيق است.

ولي بايد از اين خاورشناس محترم پرسيد: اولاً، چه لزومي دارد كه مراجعت آنها روي يك خبر صحيح باشد. روزي نيست كه بوالهوسان و سودجويان هزاران خبر دروغ ميان

همنوعان خود پخش نكنند. چه بسا احتمال مي رود، گروهي به منظور باز گرداندن آنها از حبشه، خبر صلح محمد را با قريش جعل كرده باشند؛ تا مسافران را به وسيله اين

خبر به سوي ميهن خود باز گردانند. از اين جهت، گروهي آن را باور كردند و برگشتند و عده اي گول اين شايعات را نخوردند، و در اقامتگاه خود توقف نمودند.

ثانياً فرض كنيد كه پيامبر خواسته كه از در صلح و صفا وارد شود؛ ولي مگر اساس صلح فقط بستگي به جعل اين دو جمله داشت؟ بلكه يك وعده مساعد، يك سكوت

مطلق پيرامون عقايد آنها، كافي بود كه قلوب آنها را به خود جلب نمايد.

به هر حال، برگشتنِ مسافران دليل بر صحت اين افسانه نيست و صلح و صفا نيز متوقف به گفتن اين جمله نيز نيست.

شگفت آورتر اينكه: برخي از آنان تصور كرده اند كه آيه هاي 52 ـ 54 سوره حج پيرامون «داستان غرانيق» نازل گرديده است!!
[1] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftnref1) سوره نجم / 19 و 20.
[2] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftnref2) غرانيق چنانكه خواهد آمد جمع غرنوق يا غرنيق است كه به معني يك نوع مرغ آبي يا جوان خوشرو مي آيد.
[3] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftnref3) فاسجدوا لله و اعبدوا كه آخرين آيه سوره است.
[4] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftnref4) تاريخ طبري، ج 2 / 75 ـ 76.
[5] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftnref5) سوره فصلت / 42.
[6] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftnref6) سوره حجر / 9.
[7] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftnref7) جاي خالي جمله هاي تلك الغرانيق ....
[8] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9206&t=article#_ftnref8) به جاي نقطه ها، ترجمه اين دو جمله را كه عبارت است از اينان غرانيق عالي مقامند؛ شفاعت آنها مورد رضايت است، بگذاريد واقعاً خواهيد ديد كه سراپا تناقض خواهد بود.



جعفر سبحاني - فروغ ابديت، ج1، ص340

یوسف
۱۳۹۴/۰۶/۱۲, ۲۰:۲۱
سال پنجم هجرت

یوسف
۱۳۹۴/۰۶/۱۲, ۲۰:۲۱
قريش به آنان گفتند: اى گروه يهود، شما اهل كتاب و علم هستيد. ما با محمد (ص) اختلاف داريم . شما بگوييد كه آيا دين ما بهتر است يا دين او؟ يهوديان براى جلب رضايت قريش گفتند: دين شما بهتر از دين اوست .(498) قرآن كريم درباره قضاوت نارواى آنان چنين مى فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ أُوتُوا نَصيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذينَ آمَنُوا سَبيلاً * أُولئِكَ الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصيرا(499)
آيا كسانى را كه از كتاب [آسمانى ] نصيبى يافته اند نديده اى ؟ كه به ((جِبت )) و ((طاغوت )) ايمان دارند و درباره كسانى كه كفر ورزيده اند مى گويند: ((اينان از كسانى كه ايمان آورده اند راه يافته ترند.)) اينانند كه خدا لعنتشان كرده و هر كه را خدا لعنت كند هرگز براى او ياورى نخواهى يافت .
مشركان مكه كه خود همواره در فكر نابود كردن اسلام بودند، موافقت خود را با سران يهود اعلام كردند. آنگاه سران يهود نزد عيينة بن حصين (رئيس ‍ قبيله غطفان ) رفتند و موافقت او را هم براى جنگ با پيامبر اسلام جلب كردند.(500)
بدين گونه اتحاد بزرگى بر ضد اسلام شكل گرفت و قريش و هم پيمانانشان همراه با قبيله بزرگ غطفان با ساز و برگ نظامى كامل به سوى مدينه حركت كردند و يهود نيز از خيبر به سوى اين شهر رهسپار شدند. شايد تا آن زمان در جزيرة العرب چنين وحدت و بسيج عمومى ديده نشده بود. مورخان تعداد سپاه نيروهاى ائتلاف را ده هزار نفر تخمين زده اند.(501)
حركت اين سپاه عظيم به سوى مدينه ، به پيامبر اسلام (ص) گزارش شد و آن حضرت اصحاب خود را گرد آورد و با آنان براى مقابله با اين سپاه مشورت كرد. هر يك چيزى گفتند و سلمان عرض كرد: اى رسول خدا، ما در سرزمين خود فارس ، هرگاه كه از طرف دشمن مورد تهديد قرار مى گرفتيم دور شهرمان خندق مى كنديم . اگر صلاح مى دانيد همين كار را انجام دهيم .
نظر سلمان با تحسين تمام پذيرفته شد.(502) پيامبر همراه با اصحاب خود، محل كندن خندق را در قسمت شمالى مدينه و كنار كوه سلع شناسايى كردند. چون قسمتهاى ديگر شهر حصار داشت و سپاه عظيم دشمن نمى توانست از آن قسمتها به شهر حمله كند.(503) همه مسلمانان در حفر خندق شركت جستند و حضرت خود نيز كار مى كرد.(504) گاهى بعضى از مسلمانان بدون اجازه گرفتن از پيامبر حفر خندق را رها مى كردند و به دنبال كارهاى خصوصى خود مى رفتند. چون اين كار بى نظمى هايى پديد مى آورد خداوند دستور داد كه هر كدام از مؤمنان كه كار لازمى داشت از پيامبر اجازه بگيرند و به دنبال كارشان بروند:(505)

خاتون عشق
۱۳۹۴/۰۶/۱۳, ۱۰:۲۶
ضرورت شناخت تاريخ اسلام


پس از آن كه انقلاب فرهنگي صورت گرفت و در سطح دانشگاه ها عملي گرديد و برنامه هايي با در نظر گرفتن نيازهاي كشور و با رعايت نظام

جمهوري اسلامي تدوين گشت، يكي از مواد درسي كه فرا گرفتن آن براي همة دانشجويان لازم دانسته شد، تاريخ اسلام بود. آن روزها، هم برنامه

ريز و هم دانشجو با شور و شوق از چنين درسي استقبال كردند، امروز نيز همان گرمي را در مي يابيم. ليكن گاهگاهي مي پرسند: دانشجوي رشتة

شيمي يا فيزيك يا معدن شناسي چه لزومي دارد تاريخ اسلام را بداند. گاهي هم پرسش ديگري را مطرح مي كنند كه مگر دانستن تاريخ هم نيازي به

فرا گرفتن از معلم دارد؟

چنان كه گفته شد، پرسش نخست در اخيرا به ميان آمده، اما پرسش دوم از روزي به ميان آمد كه تاريخ، جزء برنامة درسي مدرسه هاي عالي كشور

گرديد.

در پاسخ به سؤال اول بايد بگوئيم تاريخ اسلام براي ما ايرانيان جزئي از تاريخ كشورمان به حساب مي آيد، پس بهتر است پرسش چنين طرح شود:

دانشجويان رشته هاي علوم تجربي چه نيازي به فراگرفتن تاريخ كشور خود دارند؟ كه البته پرسشي است بجا، و پيش از پاسخ دادن بدان بهتر است

دو نكته را روشن كنيم: يكي اين كه تاريخ چيست؟ ديگر اين كه مقصود سؤال كننده از تاريخ كه فراگرفتن آن نياز به معلم ندارد كدام تاريخ است؟ ولي

نخست مناسب است ببينيم تاريخ را چگونه شناسانده اند.

هر لغت نامه و يا دائرة المعارفي را بگشائيد، در ذيل كلمه تاريخ براي آن معنايي خواهيد يافت، به اجمال يا به تفصيل، دقيق و يا در خور ايراد. در اين

ميان بعضي تعريف ها نيز با آن كه از جانب آشنايان به فن و يا استادان تاريخ عنوان شده است، از طنز و بذله گوئي حكايت مي كند. اما مفهومي كه

مي توان آن را پذيرفت اين است كه تاريخ، مجموعة اطلاعاتي است از گذشتة ملت ها و آن چه در طول زمان ديده اند ـ پيروزي يا شكست، پيشرفت يا

عقب ماندگي، خوشبختي و يا نكبت ـ نه بر سبيل قصه و داستان سرائي آميخته به افسانه، بلكه بر اساس آن چه رخ داده است، نه بخاطر سرگرمي،

بلكه جهت بهره گيري و چاره جوئي از بررسي آن حادثه ها براي حوادثي همانند و گريز از تكرار اشتباه.

هر چند در اين تعريف، ماهيت علم و فايدة آن به هم آميخته است، ليكن به گفتة منطقيان، گاه اين دو با هم يكي مي شود. حال اگر بپذيريم كه تاريخ

چنين موضوعي است و نيز بپذيريم كه هر حادثه در هر زمان كه رخ مي دهد، مولود علت يا علتهاي پيش از آن حادثه است و نيز آن حادثه، خود انگيزه

اي براي سلسله حادثه هاي بعدي است، بدين نتيجه مي رسيم كه زندگاني ملتها چون رشته اي دراز است و ملتها نيز مانند دانه هايي بدين رشته

آويخته اند و استواري و نااستواري هر مهره وابسته به چگونگي پيوند آن مهره به مهرة پيشين و پسين است. نتيجه آن كه زندگاني هر ملت را در هر

مقطع از زمان نمي توان از زندگاني مردم گذشته و مردم آينده آن جدا كرد. و براي دانستن علت هر حادثه نامطلوب ـ كه مثلاً در زمان ما رخ مي دهد ـ و

يافتن راه چارة آن بايد هم گذشته آن را خوب دانست و هم تدبيري به كار برد كه در آينده چنان مشكلي پيش نيايد.

اين جا است كه ضرورت آشنايي با تاريخ ملتها ـ به طور عموم ـ و يا لااقل تاريخ ملت خود براي كساني كه كارهاي اجرائي را در سطحي گسترده به

عهده مي گيرند روشن مي شود. آن كه برنامه اي را در محدوده اي معين براي مدتي دراز طرح مي كند، بايد تا آن جا كه لازم است گذشتة آن محدوده

را بداند و نيز از زندگاني مردم و اجتماعي كه در آن بسر مي برند، آگاه باشد، تا برنامه اي متناسب روحية آنان بريزد، و اجراي برنامة وي در آينده با

مشكل روبرو نگردد.

شناخت مردم، شناخت اجتماع گذشته، تاريخ، شرايط جغرافيائي فعلي و قبلي، عادت، رسوم و ديگر شرايط، شايد براي دانشجوي رشتة علوم

تجربي در حالي كه دانشجو است، ضرورتي نداشته باشد ـ هر چند اگر آن را فرا بگيرد كمالي براي او است ـ اما او هميشه دانشجو نخواهد ماند و

روزي مسئوليتي اجرائي را به عهده خواهد گرفت، و اگر به موقع حد اقل معلومات لازم را براي تصدي چنان مسئوليت فرا نگرفته باشد، هنگام عهده

دار شدن كار، مجالي براي آموختن نخواهد داشت. و اگر بخواهد بدون اطلاع از گذشته، براي آينده برنامه ريزي كند چه بسا كه آن اشتباه ها تكرار گردد

و همان مشكلات و بلكه ناكامي ها پديد آيد.

اين جا است كه ضرورت آشنائي با تاريخ و گذشته ملت خود براي همه كساني كه تحصيلاتشان را به مرحلة عالي مي رسانند معلوم مي شود. اما

فراگرفتن تاريخ اسلام به خصوص ضرورتي بيشتر از آن چه گفته شد، دارد زيرا:

نزديك به چهارده قرن است كه مردم كشور ما دين اسلام را پذيرفته اند، نه تنها اين دين را پذيرفته اند، بلكه در راه پاسداري و گسترش آن و پي افكندن

تمدن اسلامي از هيچ كوششي دريغ نكرده اند. پي ريزي و تكامل تمدن اسلامي بيشتر محصول كوشش دانشمندان اين سرزمين است و كم تر سهم

آن از آن ديگر ملت ها است. چرا چنين كوشيدند، چون در اين دين روشنائي ديدند. امروز ديگر جز چند تن مغرض و يا نا آشنا به سير تاريخ، كسي نمي

گويد: اسلام ديني عربي است! و عرب آن را به ايران آورد و به زور به مردم اين سرزمين تحميل كرد! هيچ معلم تاريخ اسلام ـ در غرب يا در شرق ـ

امروز پيرو اين عقيده نيست، مگر آن كه براي تبليغ چنين انديشه نادرستي او را به مزد گرفته باشند.

اسلام از سال سيزده هجري به ايران در آمد. و طاهريان در آغاز سدة دوم (206) حكومت مستقل خود را تأسيس كردند، در حالي كه هنوز قسمت

هاي بزرگي از اين سرزمين بر آئينهاي پيشين خود بودند، ولي از آن تاريخ به بعد هيچ نقطه اي به دين گذشتة خود برنگشت به جاي خود، سال به

سال اسلام در ديگر نقطه ها نيز پيش رفت و مردم به رضا و رغبت آن را پذيرفتند، تا آن كه اسلام سراسر اين سرزمين گسترده را فرا گرفت. اين ها كه

مي گويم تكرار مكررات است و براي آشنايان به تاريخ اسلام موجب تصديع.

كوشش دانشمندان ايران در راه تكامل تمدن اسلام از پايان سده سوم آغاز مي شود، و تا سالهاي پس از سقوط بغداد، مبلغان ايراني بدون توسل به

نيروي نظامي همان كاري را كردند كه عقبه بن نافع و همپايه هاي او در غرب اسلامي انجام دادند ـ البته وسيلة پيش برد كار آنان نيروي نظامي بود. ـ

در حالي كه اسلام در شرق و بخصوص در جزيره هاي اقيانوس هند و سرزمين چين از راه حسن عمل و كردار موافق با گفتار، جاي خود را باز كرد چرا

ايرانيان چنين كوششي كردند، چون گمشده خود را در اين دين و اين فرهنگ ديدند. حال بدانچه مي خواستند، رسيدند يا نه؟ خود بحث ديگري است.

قيام هاي خراسانيان، طبرستانيان و ري، نشان مي دهد كه اين مردم از آغاز يك چيز را مي خواسته اند، حكومت عدالت و پرهيزگاري را كه «اعدلوا هو

اقرب للتقوي. و ان اكرمكم عند الله اتقاكم» يعني آن چه از قرآن شنيدند و در رفتار علي ـ عليه السلام ـ ديدند.

تاريخ اسلام در ايران، تاريخ مبارزة ملتها است براي تثبيت عدالت و جاي گزين ساختن تقوا بر امتياز هاي نژادي و قبيله اي و ديباچة اين تاريخ، آشنائي

با زندگاني رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ است و ائمة معصومين ـ عليهم السلام ـ و بهره گيري از سيرة آن بزرگواران و تخلق به اخلاق

ايشان تا حد ممكن.

اكنون نوبت به پاسخ پرسش دوم مي رسد كه مگر تاريخ هم معلم مي خواهد؟

بايد پرسيد مقصود شما از تاريخ چيست؟ اگر تاريخي را مي گوئيد كه در آن افسانه و حقيقت به هم آميخته و از راست و دروغ مجلدي يا مجلد هايي

فراهم آمده است تا خواننده را سرگرم سازد، خواندن چنين كتاب نه تنها نيازي به معلم ندارد، بلكه بايد گفت دريغ از لحظه ها كه صرف به خاطر

سپردن چنان داستان ها شود.

اما اگر مقصود از تاريخ چنان كه گفتم به دست آوردن اطلاع درست از حادثه هاي گذشته باشد. بهره گيري از آن براي حال و آينده تنها با خواندن نقل

طبري، بلعمي، ابن اثير، تاريخ سيستان، حبيب السير و ناسخ التواريخ به دست نخواهد آمد، بلكه ما هنگامي مي توانيم به حقيقت واقعه اي اطمينان

پيدا كنيم كه گذشته از نقل تاريخ، شرايط اجتماعي، فرهنگي، عقيدتي، اقتصادي و ديگر شرايط، آن را تأييد كند و داشتن چنين اطلاعي اولاً نيازمند فرا

گرفتن مقدمه هاي فراوان است، ديگر اين كه دانشجو هر اندازه هم كتابهاي گوناگون خوانده باشد نمي تواند آن حادثه ها را آن سان كه گفتم تجزيه و

تحليل كند و استادي متخصص و كارآزموده بايد راهنماي او باشد.

نكته اي كه نبايد ناگفته بماند،‌اين است كه ما امروز تاريخ اسلام را چگونه فرا بگيريم؟

متأسفانه در گذشته، رشتة تاريخ دانشگاه ها را، به طور عموم مورد بي مهري قرار دادند، و آن را چنان كه بايد تقويت نكردند و به خصوص به درس

تاريخ اسلام (مقصود ظهور اسلام است تا نيمه دوم سدة سوم) چنان كه بايد توجهي نشد. كتاب هايي در اين باره نوشته و يا ترجمه شده است،

برخي سودمند، و برخي بر اساس قضاوت هاي يك طرفه. شايد جز آن چه آن روزها نوشتند كاري نمي توانستند كرد.

اگر بگويم مسلمانان هنوز تاريخي درست يا نزديك به درست از گذشتة خود در دست ندارند مبالغه نيست. اين شكايتي است كه استادان تاريخ

اسلام، در كشورهاي عربي نيز برزبان دارند. و من بارها آن را شنيده ام، مي گويند بايد تاريخ اسلام را از نو نوشت، بسيار خوب، اما چگونه؟

منابع تاريخ اسلام، چه آن كه مورخان عرب زبان نوشته اند و چه آن ها كه مغرب زمينيان در گذشته فراهم كردند و چه آن ها كه امروز هم مي نويسند،

از تعصب، تخليط، و تحريف به كنار نيست و منابع دست اول هم كه تنها مرجع تاريخ نويسان شرقي و غربي است ـ آن چه با دورة پيغمبر تا عصر مأمون

مربوط مي شود ـ بين پنجاه تا دويست سال با زمان وقوع حادثه فاصله دارد. پيش از اين تاريخ، اين حادثه ها در لوح سينة حافظان و راويان نگهداري

مي شده.

اگر بپذيريم كه در صد سال، سه نسل پي در پي جاي خود را به ديگري مي دهد، حادثه هاي سال اول تا چهلم هجرت حد اقل شش بار از ذهن يكي

به ديگري منتقل شده است.

شش نسل، چه مقدار از واقعه ها را فراموش مي كند يا جاي آن را با ديگري اشتباه مي كند، يا در نقل داستان كم و زياد مي شود، خدا مي داند. اين

نقل و تحريفها چنان كه مي دانيم طبيعي است. از اين كه بگذريم، گرايش هاي مذهبي و سياسي، تعصبهاي قبيله اي و نژادي كه نيمة دوم سدة

نخستين هجرت پديد آمد، خود عامل ديگري براي قلب حقيقت بوده است.

وقتي سليمان بن عبدالملك به تاريخ نويس عصر خود مي گويد داستان هايي را كه به سود انصار است در نوشته خود مياور[1] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9167&t=article#_ftn1)تاريخ نويس عصر

عباسي هم تكليف خود را در مي يابد و مي كوشد تا آن را به گونه اي بنويسد كه خليفه و ياران او مي خواهند، نه آن چه در خارج رخ داده است. و

چون قلم به دست وقايع نويسي مي افتد كه بازماندة انصار است، چنان مي نويسد كه همة امتيازها نصيب تبار او گردد. و بدين ترتيب معلوم ميشود

كه آن چه ما در متنهاي تاريخي مي خوانيم بيشتركالاهايي است متناسب با بازار روز و كمتربازگوئي چيزي است كه در خارج رخ داده است.

اميدوارم ستاد انقلاب فرهنگي تا آن جا كه مي تواند بكوشد تا وسيلة تقويت رشته تاريخ را به طور عام و تاريخ اسلام را مخصوصاً فراهم آرد. بلكه

مركزي براي تحقيق در تاريخ ايران ـ پيش از اسلام يا پس از آن ـ تأسيس گردد و كتاب هايي به وسيله متخصصان فن تاريخ هر مقطع اززمان بر اساس

كوشش هايي كه در يك صد سال اخير در اين باره شده است نوشته شود و در دسترس دانشجويان و ديگران قرار دهند. اين كار چنان كه اشارت كردم

بايد نيم قرن پيش مي شد و اكنون با آن كه دير شده ولي به گفته معروف از هر جاي زيان كه بر گرديم سود است.

[1] (http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=9167&t=article#_ftnref1). الاخبار الموفقيات،زبير بن بكار، سامي مكي العاتي، بغداد، صص 333 ـ 332.
دكتر سيد جعفر شهيدي ـ مجموعه مقالات تاريخ اسلام، ص59 - 64

یوسف
۱۳۹۴/۰۶/۲۰, ۰۹:۱۱
قَدْ يَعْلَمُ اللّهُ الَّذينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً فَلْيَحْذَرِ الَّذينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصيبَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ (506)
به راستى خداوند كسانى از شما را كه پنهانى و در پناه يكديگر خود را كنار مى كشند مى شناسد، پس آنان كه از فرمان او سرپيچى مى كنند، بايد بترسند كه بلايى به آنها برسد يا گرفتار عذابى دردناك شوند.
خندق در مدت شش روز به عمق قامت انسان كنده شد و پيامبر خدا (ص) روز هشتم ماه ذيقعده سپاه خود را در كنار خندق آماده كرد. در اين ميان ابوسفيان ، حيى بن اخطب را به سوى يهود بنى قريظه فرستاد كه داخل مدينه بودند و با مسلمانان پيمان همكارى داشتند. از آنان خواست كه با نيروهاى ائتلاف همكارى كنند. آنها در آغاز اين پيشنهاد را نپذيرفتند، ولى سرانجام پس از اصرار حيى بن اخطب قبول كردند و پيمان خود با مسلمانان را شكستند.(507)
وضعيت بحرانى بود و كار مسلمانان سخت دشوار شده بود. آنها از بيرون به وسيله سپاه عظيم ائتلاف تهديد جدى مى شدند و از داخل مدينه هم بنى قريظه به صورت خطرى بزرگ درآمده بودند. قرآن كريم وضعيت دشوار و نگرانى و اضطراب مسلمانان را در اين زمان چنين ترسيم مى كند:


إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّهِ الظُّنُونَا * هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَديداً (508)
هنگامى كه از بالاى [سر] و از زير [پاى ] شما آمدند، و آنگاه كه چشمها خيره شد و جانها به گلوگاهها رسيد و به خدا گمانهايى [نابجا] مى برديد، آنجا [بود كه ] مؤمنان در آزمايش قرار گرفتند و سخت تكان خوردند.
مسلمانان سست ايمان سخت وحشت كردند چون از يك سو پيامبر به آنان وعده پيروزى داده بود و از سوى ديگر مى ديدند كه از بالا و پايين و درون و بيرون در معرض خطر جدى هستند و نيروى مسلمانان با نيروى عظيم دشمن مقايسه شدنى نيست و اين به راستى آزمون سختى بود.
چيزى كه روحيه مسلمانان را بيش از پيش تضعيف مى كرد تبليغات منافقان بود. آنها در فرصت پيش آمده از خطرى كه پيش آمده بود به سختى مى ترسانيدند و حتى آنان را تشويق مى كردند كه مدينه را ترك كنند. گاهى برخى از آنان بهانه مى آوردند و از پيامبر اجازه مى خواستند كه صحنه جنگ را ترك كنند و مى گفتند: خانه هاى ما بى حفاظ است .
وضعيت خاص منافقان در آن دوره بحرانى در قرآن كريم چنين بيان شده است :

یوسف
۱۳۹۴/۰۷/۱۸, ۱۵:۰۸
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّغُرُوراً * وَ إِذْ ق الَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَريقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُريدُونَ إِلاّفِر اراً (509)
و هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است مى گفتند: ((خدا و فرستاده اش جز فريب به ما وعده اى ندادند.)) و چون گروهى از آنان گفتند: ((اى مردم مدينه ، ديگر شما را جاى درنگ نيست ، برگرديد)) و گروهى از آنان از پيامبر اجازه مى خواستند و مى گفتند: ((خانه هاى ما بى حفاظ است )) [ولى خانه هايشان ] بى حفاظ نبود، [آنان ] جز گريز [از جهاد] چيزى نمى خواستند.
قرآن كريم در ادامه اين آيات ، به پيامبر هشدار مى دهد كه مراقب آنان باشد. چون اگر مشركان با منافقان تماس برقرار كنند، جز اندكى از آنان بقيه فتنه انگيزى خواهند كرد:

وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لاَتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلاّيَسيراً (510)
و اگر از اطراف [مدينه ] مورد هجوم واقع مى شدند و آنگاه آنان را به ارتداد مى خواندند، قطعا آن را مى پذيرفتند و جز اندكى در اين [كار] درنگ نمى كردند.
همچنين در ادامه همين آيات ضمن اينكه به منافقان هشدار مى دهد كه فرار كردن سودى نخواهد داشت ، تاءكيد مى كند كه خداوند كسانى از شما را كه بر ضد اسلام تبليغ مى كنند مى شناسد:
قَدْ يَعْلَمُ اللّهُ الْمُعَوِّقينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاّ قَليلاً * أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذي يُغْشى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللّهُ أَعْمالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرا(511)
خداوند كارشكنان [و مانع شوندگان ] شما و آن كسانى را كه به برادرانشان مى گفتند: ((نزد ما بياييد)) و جز اندكى روى به جنگ نمى آورند [خوب ] مى شناسد. بر شما بخيلانند و چون خطر فرا رسد آنان را مى بينى كه مانند كسى كه مرگ او را فروگرفته ، چشمانشان در حدقه مى چرخد [و] به سوى تو مى نگرند، و چون ترس برطرف شود شما را با زبانهاى تند نيش ‍ مى زنند، بر مال حريصند آنان ايمان نياورده اند و خدا اعمالشان را تباه گردانيده ، و اين [كار] همواره بر خدا آسان است .
در اين ميان ، مؤمنان واقعى هرگز در راست بودن وعده پيروزى پيامبر شك نكردند و ديدن آن سپاه بزرگ نه تنها در آنان وحشت ايجاد نكرد بلكه بر ايمان و مقام تسليم آنان افزود:

یوسف
۱۳۹۴/۰۸/۰۵, ۱۶:۰۲
وَ لَمّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلاّ إ يماناً وَ تَسْليما(512)
چون مؤمنان آن لشكرها را ديدند، گفتند: اين است آنچه خدا و پيامبرش ما را وعده داده اند و خدا و پيامبرش راست گفتند و بر آنان جز ايمان و تسليم نيفزود.
سپاه دشمن در برابر خندق زمينگير شد و كارايى خود را از دست داد. چندين بار كسانى خواستند از خندق عبور كنند ولى با تيرهاى مسلمانان مواجه شدند و برگشتند. محاصره مدينه كمتر از يك ماه طول كشيد(513) تا اينكه يك روز چند نفر با هم از خندق عبور كردند؛ از آنها يكى عمروبن عبدود بود كه در شجاعت و جنگجويى ميان عرب شهرت داشت و مايه اميد سپاه مشركان بود.
عمروبن عبدود با غرور تمام از مسلمانان مبارز طلبيد و كسى از آنان جرئت مقابله با او را نداشت . او سه بار سخن خود را تكرار كرد و جز على بن ابى طالب (ع) كسى آماده نبرد با او نشد. پيامبر او را دعا كرد و به سوى ميدان فرستاد و على (ع) با قدرت تمام ضربتى بر وى فرود آورد و عمرو در ميان ناباورى مشركان كشته شد.(514) كشته شدن او ضربه سهمگينى بر مشركان بود و روحيه آنان را به شدت در هم شكست و براى همين بود كه پيامبر خدا (ص) در اين باره فرمود: ((لضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين ، يا من اعمال امتى الى يوم القيامة : ضربت على در روز خندق بهتر از عبادت همه آدميان و جنيان يا بهتر از اعمال امت من تا قيامت است .))(515) چون اين ضربت ، سرنوشت جنگ را عوض كرد و دشمن را كه با تمام نيرو براى نابودى اسلام پيش آمده بود خوار كرد و آنان را دچار ترديد ساخت ؛ به طورى كه به فكر ترك جنگ افتادند.
عامل ديگرى كه روحيه مشركان را در هم شكست ، توفان تندى بود كه شب هنگام آنان را كوبيد و وسايل پخت غذا و ساير اثاث آنها را در هم ريخت .(516) همزمانى اين توفان با كشته شدن شجاع ترين فرد سپاه بر تزلزل آنان افزود، در همين حال نعيم بن مسعود كه در سپاه مشركان بود، مسلمان شد و مخفيانه نزد پيامبر آمد و گفت : كه چه كارى از وى ساخته است . پيامبر از وى خواست كه اتحاد مشركان و بنى قريظه را بر هم زند و او نيز چنين كرد و با گفتگوهايى آنان را نسبت به يكديگر بدبين ساخت و مشركان تصور كردند كه بنى قريظه به آنان خيانت كرده است .(517)
اين عوامل سبب گرديد كه ديگر مشركان توان مقاومت نداشته باشند و از جنگ بپرهيزند. شب هنگام ابوسفيان با ياران خود سخن گفت و مخالفت بنى قريظه و بخصوص توفان هولناكى را كه خيمه هاى آنان را در هم كوبيده بود مطرح كرد و پيشنهاد كوچ به سوى مكه داد و خود به راه افتاد و سپاه هم به دنبال او به راه افتادند.(518) بامدادان اثرى از مشركان در آن منطقه نمانده بود و محاصره مدينه كه پانزده تا بيست روز ادامه داشت از بين رفت .(519)
خداوند از كمك خود در جنگ احزاب به مسلمانان چنين ياد مى كند:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيراً (520)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، نعمت خدا را بر خود به ياد آريد، آنگاه كه لشكرهايى به سوى شما [در] آمدند، پس بر سر آنان تندبادى و لشكرهايى كه آنها را نمى ديديد فرستاديم ، و خدا به آنچه همواره بيناست .
بدين گونه مشركان با همه تلاش و خشم خود شكست خورده و سرخورده بازگشتند و مؤمنان بى آنكه به طور جدى وارد جنگ شوند پيروز شدند:
وَ رَدَّ اللّهُ الَّذينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً وَ كَفَى اللّهُ الْمُؤْمِنينَ الْقِتالَ وَ كانَ اللّهُ قَوِيًّا عَزيزاً (521)
و خداوند آنان را كه كفر ورزيده اند، بى آنكه به مالى رسيده باشند، به غيظ [و حسرت ] برگرداند، و خدا [زحمت ] جنگ را از مؤمنان برداشت ، و خدا همواره نيرومند شكست ناپذير است .
جنگ بنى قريظه

یوسف
۱۳۹۴/۱۲/۱۰, ۱۷:۳۰
جنگ بنى قريظه

با پايان گرفتن نبرد احزاب ، و رفع خطر از مسلمانان ، پيامبر خدا (ص) از سوى خدا ماءموريت يافت كه بى درنگ كار بنى قريظه را يكسره كند. آنان در بحرانى ترين حالت و بدترين موقعيت ، پيمان شكنى كردند و از پشت بر مسلمانان ضربه زدند و اين خيانت گذشت ناپذير بود و بايد با آنها به شدت برخورد مى شد؛ تا قبايل ديگرى كه با پيامبر پيمان صلح بسته بودند، در موقعيت خاص پيمان شكنى نكنند و درس عبرت بگيرند.
پيامبر نماز ظهر را خواند و به مردم اعلام كرد كه نماز عصر در محله بنى قريظه خوانده خواهد شد. آنگاه پرچم را به دست على بن ابى طالب (ع) داد و او را به سوى قلعه هاى يهود بنى قريظه فرستاد و خود نيز به دنبال او با سپاهيان اسلام به آن منطقه رهسپار گرديد. سپاه اسلام در برابر دژهاى محكم بنى قريظه در كنار چاه آبى مستقر شدند و يهوديان تيرهايى به سوى مسلمانان پرتاب كردند و به پيامبر اسلام (ص) ناسزا گفتند.(522)
مسلمانان قلعه هاى آنان را محاصره كردند و اين محاصره به گفته واقدى پانزده روز و به گفته ابن هشام بيست و پنج روز ادامه يافت .(523) در اين مدت گاهى دو طرف به پرتاب سنگ و تيراندازى به سوى يكديگر مى پرداختند.
يكى از سران بنى قريظه به نام كعب بن اسد آنان را جمع كرد و گفت : شما در موقعيتى قرار گرفته ايد كه بايد يكى از سه كار را انجام دهيد: يا به محمد (ص) ايمان بياوريد تا خود و خانواده هايتان در امان باشد و شما مى دانيد كه او پيامبر بر حق است ؛ يا زنها و كودكانتان را بكشيد و خود به مسلمانان حمله كنيد، كه اگر كشته شديد زنان و كودكانتان اسير آنان نباشند؛ و يا همين امشب كه شنبه است مسلمانان را غافلگير و به آنان حمله كنيد بنى قريظه هر سه پيشنهاد كعب را رد كردند.(524) و به پيامبر خدا (ص) پيغام دادند كه ابولبابه بن عبدالمنذر را كه در جاهليت از هم پيمانان بنى قريظه بود، نزد ايشان بفرست تا با او مشورت كنند، پيامبر ابولبابه را فرستاد. آنها به ابولبابه گفتند: آيا به نظر تو ما خود را تسليم كنيم بهتر است ؟ او گفت : آرى ! ولى اشاره به گلوى خود كرد؛ يعنى او همه شما را سر مى برد.
ابولبابه در حالى بيرون آمد كه با خود مى گفت : من به خدا و پيامبرش ‍ خيانت كردم از اين رو، به سبب شرمندگى نزد پيامبر نيامد و به مسجد رفت و خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و گفت : تا خدا توبه مرا نپذيرد مرا از اين ستون باز نكنيد. وقتى اين خبر به پيامبر رسيد، فرمود: اگر او نزد من آمده بود براى او آمرزش مى طلبيدم ، ولى اكنون كه چنين كرده من او را از آن مكان آزاد نخواهم كرد، مگر اينكه خداوند توبه اش را بپذيرد.
ابولبابه شش شب در آنجا بود تا سرانجام فرشته وحى نازل شد و قبولى توبه او را به پيامبر خدا ابلاغ كرد و اين آيه نازل شد:(525)

وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيم (526)
و ديگرانى هستند كه به گناهان خود اعتراف كرده و كار شايسته را با [كارى ] ديگر كه بد است در آميخته اند. اميد است خدا توبه آنان را بپذيرد، كه خدا آمرزنده مهربان است .
بنى قريظه پس از چندين روز مقاومت اعلام كردند كه تسليم مى شوند و حكم پيامبر را مى پذيرند. قبيله اوس از انصار نزد رسول خدا (ص) رفتند و گفتند: اينان دوستان ما بودند. همان گونه كه پيشتر درباره بنى قينقاع كه دوستان قبيله خزرج بودند وساطت عبدالله بن ابى را پذيرفتى ، اينان را هم به ما ببخش . پيامبر خدا (ص) فرمود: آيا راضى هستيد كه يك نفر از قبيله اوس درباره اينان حكم كند؟ گفتند: آرى . فرمود: اين حكم را به عهده سعد بن معاذ مى گذارم .

یوسف
۱۳۹۴/۱۲/۱۰, ۱۷:۳۱
در آن زمان سعد بن معاذ كه در جنگ احزاب مجروح شده بود، در خيمه اى معالجه مى شد. وقتى پيامبر او را درباره بنى قريظه داور قرار داد، اوسيان نزد او رفتند و او را سوار بر الاغى كردند و نزد پيامبر آوردند. آنها به سعد مى گفتند: درباره دوستانت نيكى كن و او مى گفت : وقت آن رسيده كه در كار خدا از نكوهش سرزنش كنندگان نترسم .
چون سعد نزد پيامبر و اصحاب آمد، حكمى كه درباره بنى قريظه داد اين بود: مردان آنها كشته ، اموالشان تقسيم و خانواده هايشان اسير شوند. پيامبر خدا (ص) فرمود: به خدا كه درباره آنان حكمى كردى كه خدا آن حكم را كرده است .(527)
درباره بنى قريظه حكم سعد معاذ كه همان حكم خدا بود، به اجرا درآمد و بدين گونه آخرين پايگاه يهود در مدينه برچيده شد و مسلمانان به طور كامل بر مدينه مسلط شدند و اموال و زمينهاى بنى قريظه در اختيار مسلمانان قرار گرفت . قرآن كريم پس از ترسيم جنگ احزاب ، به غائله بنى قريظه مى پردازد و مى فرمايد:

وَ أَنْزَلَ الَّذينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصيهِمْ وَ قَذَفَ في قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرى قاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَريقاً * وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرا(528)
و كسانى از اهل كتاب را كه با [مشركان ] همنشينى كرده بودند، از دژهايشان به زير آورد و در دلهايشان هراس افكند: گروهى را مى كشتيد و گروهى را اسير مى كرديد و زمينشان و خانه ها و اموالشان و سرزمينى را كه در آن پا ننهاده بوديد به شما ميراث داد، و خدا بر هر چيزى تواناست .
در اين آيه علاوه بر زمينها و خانه ها و اموال بنى قريظه ، از زمينهايى ياد مى كند كه هنوز مسلمانان به آنجا قدم نگذاشته اند و خدا آنها را وارثان آن زمينها نيز كرد. بعضى از مفسران گفته اند: منظور از آن سرزمين ، خيبر است كه بعدها مسلمانان آنجا را هم تصرف كردند.(529) ولى مى توان گفت كه منظور از آن تمام زمينهايى است كه مسلمانان بعدها آنجا را فتح كردند يا فتح خواهند كرد.

سال ششم هجرت

یوسف
۱۳۹۴/۱۲/۱۳, ۱۸:۱۱
سال ششم هجرت

در اين سال ميان مسلمانان و قبايل اطراف مدينه درگيرى هايى پديد آمد و ما اينك حوادثى را كه در قرآن به آنها اشاره شده است ، مورد بحث قرار مى دهيم .

جنگ بنى مصطلق

زمان وقوع اين جنگ را ابن سعد و واقدى سال پنجم مى دانند. از اين رو آن را پيش از جنگ احزاب ذكر كرده اند.(530) ولى ابن هشام و برخى ديگر از مورخان آن را از حوادث سال ششم هجرت مى دانند.(531) رويداد از اين قرار بود كه حارث بن ابى ضرار (رئيس قبيله بنى مصطلق ) قوم خود و بعضى از قبايل ديگر را براى حمله به مدينه و جنگ با مسلمانان بسيج كرد. گزارش كار او به پيامبر خدا (ص) رسيد و آن حضرت بُريدة بن حُصيب را براى كسب اطلاعات به سوى آنها فرستاد. او پس از تحقيق نزد پيامبر آمد و خبر را تاءييد كرد. پيامبر سپاهى را مهيا ساخت و به سوى بنى مصطلق حركت كرد. گفته شده كه شمار بسيارى از منافقان كه در جنگهاى پيشين شركت نكرده بودند، به طمع غنايم جنگى در اين جنگ شركت كردند(532) و باعث به وجود آمدن حوادثى شدند و سوره منافقين درباره آنها نازل شد.
به هر حال سپاه اسلام به سوى بنى مصطلق حركت كرد و در كنار چاه آبى به نام ((مريسع )) با آنان روبرو شد. پيامبر آنان را به سوى اسلام دعوت كرد، ولى آنها به سوى مسلمانان تير پرتاب كردند. پيامبر دستور حمله عمومى را صادر كرد و دو سپاه با هم درگير شدند. بنى مصطلق شكست خورد و عده اى كشته يا اسير شدند و جنگ با پيروزى مسلمانان پايان يافت . از مسلمانان فقط يك نفر شهيد شد.(533)
پس از خاتمه جنگ دو تن از مسلمانان كه يكى مهاجر و ديگرى از انصار بود در پى برداشتن آب از چاه با هم اختلاف كردند. مرد انصارى زخمى شد و مسلمانان انصار را به كمك طلبيد. در مقابل مرد مهاجر نيز مسلمانان مهاجر را به كمك طلبيد. در اين ميان عبدالله بن ابى (سركرده منافقان ) از فرصت استفاده كرد و از مسلمانان مهاجر كه به گمان او مزاحم اهل مدينه شده بودند بدگويى كرد و گفت : چون به مدينه برگشتيم ، عزيزان ، ذليلان را از شهر بيرون كنند.(534)

نزديك بود فتنه بزرگى ميان مسلمانان برپا شود و مهاجران و انصار رودرروى هم قرار گيرند. خبر به پيامبر خدا (ص) رسيد و براى آرام كردن اوضاع فرمان حركت داد. سپاه اسلام تمام روز را در حال حركت بودند و كاملا خسته شدند و چون به مدينه رسيدند همه از خستگى به خواب رفتند. اين كار پيامبر براى آن بود كه گفتگوى مهاجر و انصار و سخنان عبدالله بن ابى از يادها برود.(535) پسر عبدالله كه مسلمان خوبى بود(536) نزد پيامبر آمد و گفت : شنيدم كه تصميم داريد پدرم را بكشيد! اگر چنين است اجازه دهيد من خود او را بكشم . چون مى ترسم اگر مسلمان ديگر او را بكشد، به خاطر عاطفه پدرى كينه آن مسلمان در دل من جاى بگيرد و من راضى به آن نيستم . پيامبر فرمود: ما به قتل پدرت تصميم نگرفته ايم و تا وقتى كه با ماست مصاحبت او را گرامى مى داريم .(537)
قرآن كريم سخن تفرقه افكنانه و منافقانه عبدالله بن ابى را كه نزديك بود فتنه بزرگى بر پا كند، نقل مى كند و از آن پاسخ مى دهد:

يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُون (538)
مى گويند: ((اگر به مدينه برگرديم ، قطعا آنكه عزتمندتر است آن زبون تر را از آنجا بيرون خواهد كرد.)) و[لى ] عزت از آن خدا و از آن پيامبر او و از آن مؤمنان است ؛ ليكن اين دورويان نمى دانند.
اين آيه در رديف آيات ديگر سوره منافقون است كه درباره منافقان و شگردهاى آنان در كارشكنى و توطئه بر ضد اسلام و نيز بيان روحيات و رفتار گروهى آنان نازل شده است . در اين سوره برخى از ويژگى هاى منافقان بيان شده تا مسلمانان به خوبى آنان را بشناسند. بعضى از اين ويژگى ها عبارتند از:
1. آنها به دروغ گواهى مى دهند كه محمد (ص) پيامبر خداست .
2. آنان براى رسيدن به هدفهايشان پيوسته سوگند دروغ ياد مى كنند.
3. دلهاى آنان آماده پذيرش سخن حق نيست . گويا كه به آن مهر زده اند.
4. چهره حق به جانب دارند.
5. سخنان فريبنده مى گويند.
6. رفتارشان آنچنان بى روح است كه گويا چوبهايى هستند كه به ديوار تكيه داده شده اند.
7. آنها همواره نگران و مضطرب اند و هر فريادى را به ضرر خود مى پندارند.
8. دشمن واقعى آنهايند كه بايد از آنان برحذر شد.
9. آنان در برابر اين پيشنهاد كه پيامبر برايشان آمرزش بطلبد، رو مى گردانند و تكبر مى كنند.
10. آنها سعى دارند مسلمانان را در تنگناهاى مالى قرار دهند تا از دور حضرت پراكنده شوند.
11. آنها خود را عزيز و مؤمنان را ذليل مى شمارند.
آنچه برشمرديم مفاد چندين آيه از سوره منافقون است كه پس از جنگ بنى مصطلق نازل شده است و براى اينكه خطر منافقان همواره در ياد مسلمانان باشد، مستحب است كه سوره منافقون هر هفته در يكى از ركعتهاى نماز جمعه خوانده شود.

رويداد ((افك ))(539)

یوسف
۱۳۹۵/۰۱/۱۲, ۱۵:۳۵
رويداد ((افك ))(539)

پس از جنگ بنى مصطلق و تلاش منافقان در تضعيف مسلمانان ، حادثه بزرگى رخ داد. كه دل پيامبر (ص) را آزرده كرد و آن ، رويداد افك (بهتان ) بود كه بعضى از منافقان به يكى از همسران پيامبر تهمت زدند و آن را ميان مردم شايع كردند. كسى كه به او تهمت زده شد از نظر منابع اهل سنت عايشه (540) و از نظر منابع شيعه ماريه قبطيه بود(541).
خداوند در دفاع از پاكى اين همسر پيامبر و تبرئه او از اين تهمت ، آياتى را نازل كرد و شايعه افكنان منافق را رسوا نمود و به كسى كه اين شايعه را ساخته است وعده عذابى بزرگ داد:

إِنَّ الَّذينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَ الَّذي تَوَلّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظيم (542)
در حقيقت كسانى كه آن بهتان [داستان افك ] را [در ميان ] آوردند. دسته اى از شما بودند. آن [تهمت ] را شرى براى خود تصور مكنيد بلكه براى شما در آن مصلحتى [بوده ] است . براى هر مردى از آنان [كه در اين كار دست داشته ] همان گناهى است كه مرتكب شده است ، و آن كس از ايشان كه قسمت عمده آن را به گردن گرفته است عذابى سخت خواهد داشت .
در اين آيه ضمن رد قاطعانه آن تهمت ، يادآورى مى كند كه اين رويداد به ضرر شما نيست بلكه به نفع شماست . چون منافقان شناخته مى شوند و در آينده شايعه سازى آنان براى شما تاءثيرى نخواهد داشت .
به دنبال اين آيات مسلمانان را توبيخ مى كند كه چرا در دام شايعه ها افتادند و آن را رد نكرده اند:

وَ لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظيمٌ * يَعِظُكُمُ اللّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين (543)
و[گرنه ] چرا وقتى آن را شنيديد نگفتيد: ((براى ما سزاوار نيست كه در اين [موضوع ] سخن گوييم . [خداوندا،] تو منزهى ، اين بهتانى بزرگ است .)) خدا اندرزتان مى دهد كه هيچ گاه ديگر مثل آن را -اگر مؤمنيد- تكرار نكنيد.
سفر براى عمره و بيعت رضوان

یوسف
۱۳۹۵/۰۲/۱۱, ۱۶:۳۱
سفر براى عمره و بيعت رضوان


پس از پيروزى بر بنى مصطلق ، درگيرى هاى متعدد ولى محدود به ميان مسلمانان و قبايل اطراف مدينه پديد آمد كه بسيارى از آنها به صورت ((سريه )) بود. اين اقدامات باعث گرديد كه مسلمانان بر منطقه تسلط پيدا كنند و امنيت نسبى برقرار شود.
با وضعيت دلخواهى كه پيش آمد، پيامبر خدا (ص) تصميم گرفت همراه با مسلمان به زيارت خانه خدا برود و عمره به جاى آورد. اين امر علاوه بر اينكه يك عبادت بود، اقتدار مسلمانان را نيز در حجاز به نمايش ‍ مى گذاشت .
پيامبر خدا (ص) در اوايل ماه ذيقعده سال ششم هجرت ، همراه با 1400 نفر(544) از مسلمانان عازم مكه شد. آنان مسلح نبودند و قربانى همراه خود مى بردند و اين به خوبى نشان مى داد كه قصد جنگ ندارند و فقط براى انجام مناسك به مكه مى روند و چون سفر آنها در ماه حرام بود، احتمال اينكه قريش با آنان وارد جنگ شوند اندك بود.
كاروان زيارتى مسلمانان در بين راه با قبايل بدوى ميان مدينه و مكه روبه رو مى شدند. گاهى پيامبر خدا (ص) آنها را به همراهى دعوت مى كرد ولى آنان سر باز مى زدند و حاضر نبودند دارايى ها و خانواده خود را رها كنند و چه بسا فكر مى كردند كه پيامبر و همراهانش از اين سفر زنده بر نمى گردند. چون مسلح نيستند و به سوى دشمنانى مى روند كه هنوز خاطره جنگ بدر در ميان آنها زنده است .(545) قرآن كريم درباره آنان مى فرمايد:

سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ في قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً بَلْ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً * بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى أَهْليهِمْ أَبَداً وَ زُيِّنَ ذلِكَ في قُلُوبِكُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُورا(546)
بر جاى ماندگان باديه نشين به زودى به تو خواهند گفت : ((اموال ما و كسانمان ما را گرفتار كردند، براى ما آمرزش بخواه .)) چيزى را كه در دلهايشان نيست بر زبان خويش مى رانند. بگو: ((اگر خدا بخواهد به شما زيانى يا سودى برساند چه كسى در برابر او براى شما اختيارى چيزى را دارد؟ بلكه [اين ] اين خداست كه به آنچه مى كنيد همواره آگاه است . [نه چنان بود،] بلكه پنداشتيد كه پيامبر و مؤمنان هرگز به خانمان خود بر نخواهند گشت ، و اين [پندار] در دلهايتان نمودى خوش يافت ، و گمان بد كرديد، و شما مردمى در خور هلاكت بوديد.))

اين گروه كه دعوت پيامبر را براى همراهى با او نپذيرفتند، مسلمانان سست ايمانى بودند كه از ترس كفار قريش به پيامبر نپيوستند. در مقابل ، مسلمانانى بودند كه به وعده هاى خدا و پيامبر ايمان كامل داشتند و با اين باور با روحى آرام و قلبى مطمئن و بدون دغدغه و نگرانى پيامبر را همراهى مى كردند. خداوند ضمن ستايش از ايشان به آنان اطمينان مى دهد كه لشكرهاى آسمان و زمين از آن خداوند است :

هُوَ الَّذي أَنْزَلَ السَّكينَةَ في قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ لِيَزْدادُوا إ يماناً مَعَ إ يمانِهِمْ وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللّهُ عَليماً حَكيماً (547)
اوست آن كس كه در دلهاى مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ايمانى بر ايمان خود بيفزايند و سپاهيان آسمانها و زمين از آن خداست ، و خدا همواره داناى سنجيده كار است .
پيامبر و همراهان كه در مسجد شجره احرام بسته بودند به سوى مكه روان شدند و منزل به منزل به مكه نزديك تر مى شدند؛ تا اينكه اين خبر به قريش ‍ رسيد. آنها پس از انجام مشورتهايى تصميم گرفتند كه از ورود پيامبر و مسلمانان به مكه جلوگيرى كنند.(548)
برگزينى اين تصميم براى آنان دشوار بود، چون آنها به طور سنتى نبايد از ورود حجاج به مكه جلوگيرى كنند. از همين رو يكى از بزرگان مكه (حليس ‍ بن علقمه ) تهديد كرد كه اگر مانع ورود مسلمانان به مكه شوند با آنها خواهد جنگيد ولى قريش او را قانع كردند كه به اين تصميم احترام بگزارد.(549) قريش تصور مى كردند كه ورود مسلمانان به مكه به حيثيت آنان لطمه خواهد زد.

یوسف
۱۳۹۵/۰۲/۱۱, ۱۶:۳۲
پيامبر خدا (ص) براى آنكه در بين راه با قريش روبه رو نشود از راه هاى غير متعارف حركت مى كرد، تا اينكه به حديبيه (550) (تقريبا بيست كيلومترى مكه ) رسيد و در آنجا اقامت كرد. مشركان گروهى را نزد پيامبر فرستادند و از وى خواستند كه برگردد و اعلام داشتند كه از ورود آنان به مكه جلوگيرى خواهند كرد.(551)
پيامبر خدا (ص) چند تن را نزد قريش فرستاد و به آنان پيغام داد كه براى جنگ نيامده ، بلكه براى انجام مناسك حج آمده است . عثمان كه يكى از فرستادگان و از قريش بود سه روز در مكه ماند و مسلمانان خبرى از او نداشتند. جز او چند تن ديگر از مسلمانان نيز با اجازه پيامبر به مكه رفته بودند. شايع شد كه عثمان و ديگر مسلمانان كشته شده اند.(552)
اين اخبار نگران كننده باعث شد كه پيامبر به منظور تحكيم موقعيت خود و ايجاد روحيه مقاومت در مسلمانان ، آنان را به بيعت مجدد بخواند. مسلمانان اين دعوت را اجابت كردند و با آن حضرت بيعت نمودند و متعهد شدند كه هرگز فرار نكنند. اين بيعت در زير درختى انجام گرفت و به آن ، بيعت شجره (بيعت رضوان ) گفته مى شود.(553) علت نام گذارى آن به رضوان اين بود كه خداوند رضايت و خشنودى خود را از اين بيعت اعلام نمود:

لَقَدْ رَضِيَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكى نَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَريباً * وَ مَغانِمَ كَثيرَةً يَأْخُذُونَها وَ كانَ اللّهُ عَزيزاً حَكيما(554)
به راستى خدا هنگامى كه مؤمنان ، زير آن درخت با تو بيعت مى كردند از آنان خشنود شد، و آنچه در دلهايشان بود بازشناخت و بر آنان آرامش فرو فرستاد و پيروزى نزديكى به آنان پاداش داد. و [نيز] غنيمتهاى فراوانى خواهند گرفت ، و خدا همواره نيرومند سنجيده كار است .
قرآن بيعت مسلمانان با پيامبر را بيعت با خدا اعلام مى كند:
إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْديهِم ...(555)
در حقيقت كسانى كه با تو بيعت مى كنند، جز اين نيست كه با خدا بيعت مى كنند؛ دست خدا بالاى دستهاى آنان است .
صلح حديبيه

یوسف
۱۳۹۵/۰۲/۱۷, ۰۹:۴۵
صلح حديبيه
پيامبر خدا (ص) پس از بيعت مسلمانان ، هنوز در حديبيه در انتظار آمدن بازگشت فرستادگان خود بود. سرانجام آنها آمدند و معلوم شد كه قريش به هيچ وجه اجازه نمى دهد مسلمانان به مكه وارد شوند و مناسك حج به جاى آورند. اين در حالى بود كه دويست سوار به فرماندهى خالد بن وليد از سوى قريش در اطراف حديبيه مراقب اوضاع و احوال مسلمانان بودند.(556) در پايان سهيل بن عمرو از طرف قريش با پيامبر ديدار كرد و پس از گفتگوهايى قرار شد ميان مسلمانان و مشركان مكه پيمان صلحى امضا شود و مسلمانان از همانجا به مدينه برگردند و سال بعد به زيارت خانه خدا بروند.
نويسنده اين پيمان على بن ابى طالب (ع) بود. وقتى او در آغاز پيمان نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم ، سهيل اعتراض كرد و به جاى آن ((باسمك اللهم )) نوشته شد. نيز وقتى نوشت كه اين پيمانى است ميان قريش و محمد رسول خدا، او اعتراض كرد كه ما محمد را رسول خدا نمى شناسيم . پيامبر به خاطر مصالح اسلام دستور داد ((رسول الله )) را از كنار نام او پاك كند، و على (ع) گفت : اى رسول خدا، من جرئت آن را ندارم و شما خود پاك كنيد و پيامبر چنين كرد و فرمود: اى على چنين موقعيتى براى تو هم پيش خواهد آمد.(557)
سرانجام پيمان صلح نوشته شد و دو طرف به رعايت موارد زير تعهد سپردند:
1. جنگ ميان دو طرف تا ده سال متوقف مى شود، تا مردم از تعرض به يكديگر خوددارى كنند.
2. هر كس از قريش بدون اجازه ولى خود نزد محمد (ص) آيد بايد برگردانيده شود، ولى اگر كسى از همراهان محمد (ص) نزد قريش برود برگردانيده نشود.
3. هر دو طرف به يكديگر خيانت نخواهند كرد و با مخالفان يكديگر همكارى نخواهند كرد.
4. هر قبيله اى آزاد است كه با محمد (ص) يا قريش هم پيمان شود.
5. محمد (ص) و همراهانش در آن سال وارد مكه نخواهند شد و آنها مى توانند سال ديگر به مكه وارد شوند و سه روز در آن اقامت كنند.(558)

یوسف
۱۳۹۵/۰۲/۱۷, ۰۹:۴۵
مفاد برخى از اين مواد براى مسلمانان ناراحت كننده بود. به همين سبب افرادى از آنان به پيامبر اعتراض كردند و عمر بن خطاب از كسانى بود كه به سختى و تندى اعتراض كرد.(559) ولى اين پيمان براى مسلمانان بسيار سودمند بود و تا ده سال آنها از طرف بزرگ ترين دشمن خود آسوده مى شدند و سال بعد هم مى توانستند به راحتى براى انجام مناسك حج به مكه بروند و قريش آنها را به رسميت بشناسند. پيامبر با اين پيمان به نتيجه اى رسيد كه با جنگهاى متعدد به آن دست نيافته بود و به حق بايد آن را پيروزى بزرگى براى مسلمانان دانست و به همين سبب درباره همين واقعه سوره مبارك فتح بر پيامبر نازل شد و خداوند آن را يك پيروزى آشكار ياد كرد:(560)

إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبينا(561)
ما تو را پيروزى بخشيديم [چه ] پيروزى درخشانى !
به گفته سيوطى اين سوره به هنگام مراجعت پيامبر از حديبيه به مدينه ، در منطقه كراع الغميم نازل شد و چون پيامبر خدا آن را بر مردم خواند شخصى گفت : اى رسول خدا، واقعا اين يك پيروزى بود؟ حضرت فرمود: سوگند به كسى كه جان محمد در دست اوست ، آن يك پيروزى بود. نيز وى از براء نقل مى كند كه بعدها مى گفت : شما فتح مكه را فتح مى دانيد، ولى ما پيروزى اصلى را روز حديبيه مى دانيم .(562) به گفته واقدى ، در اسلام فتحى بزرگ تر از حديبيه نبود.(563)
خداوند در آيات ديگر همين سوره صلح حديبيه را خواست و كرده خدا معرفى مى كند.

وَ هُوَ الَّذي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيراً * هُمُ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّه ...(564)
و اوست همان كسى كه در دل مكه - پس از پيروز كردن شما بر آنان - دستهاى آنها را از شما و دستهاى شما را از ايشان كوتاه گردانيد، و خدا به آنچه مى كنيد همواره بيناست . آنها بودند كه كفر ورزيدند و شما را از مسجدالحرام بازداشتند و نگذاشتند قربانى [شما] كه بازداشته شده بود به محلش برسد.(565)
يكى از دغدغه هاى بعضى از مسلمانان در صلح حديبيه ، كه آنان را دچار ترديد مى كرد، اين بود كه پيش از آنكه مسلمانان از مدينه خارج شوند، پيامبر خدا (ص) به آنان گفته بود كه در خواب ديده است كه او با مسلمانان وارد مسجدالحرام شده است و اين باعث خوشحالى مسلمانان شده بود و گمان مى كردند كه اين امر در همان سال اتفاق خواهد افتاد.(566) ولى چون آنها پس از صلح حديبيه از رفتن به مكه ماءيوس گشتند، درباره خواب پيامبر دچار شبهه شدند و منافقان با سخنان وسوسه انگيز خود به اين ترديدها بيشتر دامن زدند. خداوند در پاسخ اين شبهه مى فرمايد:(567)

لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَريباً(568)
حقا خدا رؤ ياى پيامبر خود را تحقق بخشيد [كه ديده بود:] شما بدون شك به خواست خدا در حالى كه سر تراشيده و موى [و ناخن ] كوتاه كرده ايد، با خاطرى آسوده در مسجدالحرام در خواهيد آمد. خدا آنچه را كه نمى دانستيد دانست ، و غير از اين ، پيروزى نزديكى [براى شما] قرار داد.
رؤ ياى پيامبر در سال بعد (سال هفتم ) واقعيت يافت و مسلمانان با امنيت و آسودگى خاطر وارد مسجدالحرام شدند و مناسك خود را به جاى آوردند.(عمرة القضا). در پايان همين آيه خداوند از پيروزى نزديك در جنگ خيبر ياد مى كند.

هجرت زنان مسلمان به مدينه

یوسف
۱۳۹۵/۰۳/۲۲, ۱۶:۵۳
هجرت زنان مسلمان به مدينه

يكى از مواد صلحنامه حديبيه اين بود كه اگر كسى از مردم مكه مسلمان شود و بدون اجازه ولى خود به مدينه رود بايد پيامبر خدا (ص) او را برگرداند و به ولى او تحويل دهد. پيامبر به اين پيمان متعهد بود. پس از رويداد حديبيه چند نفر از زنان مسلمان مانند ام كلثوم (دختر عقبه ) از مكه به مدينه هجرت كردند و قريش كسانى نزد پيامبر فرستادند و بازگردانى آنها را خواستار شدند. پيامبر (ص) در پاسخ آنان فرمود: پيمان ما در مورد مردان است ، نه زنان . زن مسلمان بر شوهر كافر حرام است . بنابراين ، زنان مهاجر را تحويل مشركان مكه نداد.(569) اين دستور وحى بود:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ...(570)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چون زنان با ايمان مهاجر، نزد شما آيند آنان را بيازماييد خدا به ايمان آنان داناتر است . پس اگر آنان را باايمان تشخيص ‍ داديد، ديگر ايشان را به سوى كافران باز نگردانيد: نه آن زنان بر ايشان حلالند و نه آن [مردان ] بر اين زنان حلال .
اين دستور براى جلوگيرى از استفاده هاى نارواى برخى از زنان مكه بود كه ممكن است از شوهرانشان ناخرسند باشند و براى رهايى از آنان به مدينه بيايند و انگيزه آنها ايمان و اسلام نباشد.

سال هفتم هجرت
فرستادن نامه به سران كشورهاى همجوار

یوسف
۱۳۹۵/۰۴/۰۷, ۰۸:۵۱
سال هفتم هجرت
فرستادن نامه به سران كشورهاى همجوار

پس از صلح حديبيه و تحكيم موقعيت مسلمانان و تثبيت هر چه بيشتر حكومت مدينه ، پيامبر خدا (ص) فرصت يافت كه پيام اسلام را به بيرون از مرزهاى حجاز برساند. قرآن كريم در چند آيه از جهانى بودن دعوت پيامبر اسلام سخن گفته است :
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّ كَافَّةً لِلنّاسِ بَشيراً وَ نَذيراً وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لايَعْلَمُون (571)
و ما تو را به جز [به سِمتِ] بشارتگر و هشداردهنده براى تمام مردم ، نفرستاديم ؛ ليكن بيشتر مردم نمى دانند.

قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَميعا...(572)
بگو: ((اى مردم ، من پيامبر خدا به سوى همه شما هستم ))

یوسف
۱۳۹۵/۰۴/۰۷, ۰۸:۵۲
تَبارَكَ الَّذي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيرا(573)
بزرگ [و خجسته ] است كسى كه بر بنده خود، فرقان [= كتاب جدا سازنده حق از باطل ] را نازل فرمود تا براى جهانيان هشداردهنده اى باشد.

أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغ ...(574)
اين قرآن به من وحى شده تا به وسيله آن ، شما و هر كس را [كه اين پيام به او] برسد، هشدار دهم .
به همين سبب رسول خدا (ص) در سال هفتم هجرت به سران كشورهاى همجوار نامه هاى جداگانه نوشت و توسط پيكهاى مخصوصى براى آنان فرستاد. مخاطب آن حضرت پادشاهان ، مقامات مذهبى و سران قبايل بزرگ بود. مهم ترين كسانى كه پيامبر خدا (ص) به آنها نامه نوشت اين افرادند: خسرو پرويز پادشاه ايران ، قيصر پادشاه روم ، نجاشى پادشاه حبشه ، هلال حاكم بحرين ، غسانى حاكم شام ، جلندى حاكم عمان ، هوذه حاكم يمامه ، منذر بن ساوى از اشراف بحرين ، اسقف نجران . مفاد نامه ها تقريبا مشابه ، ولى واكنش مخاطبان آن متفاوت بود.(575)

جنگ خيبر(576)

یوسف
۱۳۹۵/۰۴/۱۸, ۰۹:۱۸
جنگ خيبر(576)

اجتماع يهوديان بسيار در خيبر با كينه هاى برگرفته از شكست سه قبيله يهودى بنى قينقاع ، بنى نضير و بنى قريظه ، خطر بزرگى براى مسلمانان به شمار مى آمد و آنجا همواره مركز توطئه بود. آنان با بعضى از قبايل اطراف مانند قبيله بنى سعد و غطفان بر ضد مسلمانان پيمان بسته بودند.(577) چاره اى جز آن نبود كه پيامبر با يهود خيبر بجنگد تا حكومت اسلامى از شر آنان آسوده شود.
پيامبر خدا (ص) مسلمانان را براى جنگ با يهود خيبر فرا خواند و مسلمانان با رغبت اين دعوت را پذيرفتند. زيرا خداوند در رويداد حديبيه به آنان وعده پيروزى نزديك و كسب غنايم بسيار داده بود. اين وعده به مسلمانان بيعت رضوان داده شد:
...فَأَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَريباً * وَ مَغانِمَ كَثيرَةً يَأْخُذُونَها وَ كانَ اللّهُ عَزيزاً حَكيماً (578)
و بر آنان آرامش فرو فرستاد و پيروزى نزديكى به آنها پاداش داد. و [نيز] غنيمتهاى فراوانى خواهند گرفت ، و خدا همواره نيرومند سنجيده كار است .
برخى از افراد سست ايمان نيز كه از ترس قريش در رويداد حديبيه با پيامبر همراهى نكرده بودند، براى شركت در جنگ خيبر اعلام آمادگى كردند:

سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ يُريدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ إِلاّ قَليلا(579)
چون به [قصد] گرفتن غنايم روانه شديد، به زودى بر جاى ماندگان خواهند گفت : ((بگذاريد ما [هم ] به دنبال شما بياييم )) [اين گونه ] مى خواهند دستور خدا را دگرگون كنند. بگو: ((هرگز از پى ما نخواهيد آمد. آرى ، خدا از پيش درباره شما چنين فرموده .)) پس به زودى خواهند گفت : (([نه ،] بلكه بر ما رشك مى بريد [نه چنين است ] بلكه جز اندكى در نمى يابند.
آنها با گستاخى تمام در برابر سخن پيامبر كه فرمود خدا چنين خواسته است ، گفتند: شما به ما حسد مى ورزيد و نمى خواهيد در آن غنايم سهمى داشته باشيم ! اين از بى خردى آنان بود. پيامبر اعلام كرد: فقط كسى كه نيت جهاد دارد با ما همراهى كند.(580)

یوسف
۱۳۹۵/۰۴/۲۷, ۱۷:۰۹
به هر حال ، پيامبر خدا (ص) سپاه اسلام را به سوى خيبر حركت داد، در حالى كه پرچم را به دست على بن ابى طالب (ع) داده بود.(581) سپاه اسلام يهود خيبر را غافلگير كرد و قلعه هاى آنان را يكى پس از ديگرى فتح كرد. در يكى از قلعه ها مقاومت شديد بود و پيامبر گروهى را به فرماندهى ابوبكر به آنجا فرستاد و آنها از صبح تا شب در كنار قلعه ماندند و موفق به پيروزى نشدند روز بعد اين كار به فرماندهى عمر بن خطاب تكرار شد و او نيز نتوانست كارى انجام دهد. اين بار پيامبر فرمود: فردا پرچم را به دست كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. خداوند به دست او پيروزى مى آفريند و او نمى گريزد. صبح روز سوم پرچم را به دست على بن ابى طالب (ع) سپرد و او با سپاه حركت كرد و آن قلعه را فتح كرد و در قلعه را از جا كند و آن را سپر قرار داد.(582) ابورافع مى گويد: ما هشت نفر بوديم كه تلاش كرديم تا آن در را برگردانيم ، ولى نتوانستيم .(583) همچنين در اين جنگ مرحب خيبرى ، شجاع ترين مرد يهود، به دست على (ع) كشته شد و با كشته شدن او پيروزى مسلمانان حتمى شد.(584)
بدين گونه قلعه هاى خيبر سقوط كرد و يهود خيبر تسليم شدند و قرار شد كه آنها در زمينهاى خود كار كنند و سالانه مقدارى از محصول خود را به مدينه بفرستند.(585)
در اين جنگ غنيمتهاى بسيارى به دست مسلمانان افتاد و پيامبر خدا آنها را ميان مسلمانان تقسيم كرد و اين چنين بود كه وعده خدا تحقق يافت :

وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَ كَفَّ أَيْدِيَ النّاسِ عَنْكُمْ وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقيماً (586)
و خدا به شما غنيمتهاى فراوان [ديگرى ] وعده داده كه به زودى آنها را خواهيد گرفت ، و اين [پيروزى ] را براى شما پيش انداخت ، و دستهاى مردم را از شما كوتاه ساخت ، و تا براى مؤمنان نشانه اى باشد و شما را به راه راست هدايت كند.
پس از تسليم شدن يهوديان خيبر، يهود فدك نيز كه در آن نزديكى بودند بدون مقاومت تسليم شدند و سرزمين آنها بدون درگيرى نظامى به دست پيامبر افتاد به شخص پيامبر اختصاص يافت ، تا آن گونه كه بخواهد درباره آن تصميم بگيرد پيامبر بعدها آن را به دخترش فاطمه (س ) بخشيد.(587)
سال هشتم هجرت

یوسف
۱۳۹۵/۰۵/۱۵, ۱۰:۰۷
سال هشتم هجرت

در اين سال شوكت مسلمانان بيش از پيش فزونى يافت و مسلمانان قدرت بى رقيب منطقه بودند. با اين حال گاهى از سوى برخى از قبايل ، سركشى هايى صورت مى گرفت و پيامبر افرادى را براى سركوبى آنان مى فرستاد و چندين ((سريه )) اتفاق افتاد. همچنين جنگ موته - ميان مسلمانان و روميان در نزديكى مرزهاى شام - در اين سال واقع شد. در اين جنگ سه تن از سرداران اسلام ، از جمله جعفر بن ابى طالب شهيد شدند. وقايع مهم اين سال كه قرآن كريم به آنها اشاره كرده است در پى مى آيد:

جنگ ذات السلاسل

درباره اين جنگ منابع اهل سنت با منابع شيعه اختلافهاى بسيارى دارند. بر طبق منابع اهل سنت ، پيامبر خدا (ص) فرماندهى اين جنگ را به عمرو بن عاص داد و سيصد نفر از مسلمانان را به سوى جمعى از قبيله بلىّ و قضاعه ، كه قصد حمله به مدينه را داشتند، فرستاد و سپس ابوعبيده جراح ، ابوبكر و عمر را با نيروهاى كمكى فرستاد و آنها به عمرو بن عاص پيوستند و مسلمانان پس از درگيرى بر دشمن پيروز شدند.(588) اين جنگ در منطقه اى به نام (سلاسل ) واقع شد و به همين سبب نام آن ذات السلاسل است .(589)
در منابع شيعه اين جنگ به گونه اى ديگر گزارش شده و در پايان گزارش آن آمده است كه سوره مبارك (والعاديات ) پس از خاتمه اين جنگ و در وصف سواركاران مسلمان نازل شده است .
شيخ مفيد گزارش مفصلى از اين جنگ دارد كه خلاصه آن چنين است :
گروهى از عربها در وادى الرمل گرد آمدند و تصميم گرفتند كه به مدينه حمله كنند. اين خبر به پيامبر رسيد و آن حضرت مسلمانان را جمع كرد و اين خبر را به اطلاع آنان رسانيد و آنان را به جنگ با اين دشمنان فراخواند. پيامبر گروهى از مسلمان را به فرماندهى ابوبكر به جنگ آنان فرستاد و آنان شكست خورده ، برگشتند. پيامبر (ص) جمعى را به فرماندهى عمر فرستاد آنها نيز شكست خورده ، بازگشتند. حضرت ناراحت شد. عمرو بن عاص ‍ گفت : من به جنگ آنها مى روم و از راه خدعه وارد مى شوم . پيامبر موافقت كرد، ولى او نيز شكست خورد و برگشت .
پيامبر چند روزى درنگ كرد و سپس على (ع) را فرا خواند و ماءموريت سركوبى سركشان وادى الرمل را به او داد. ابوبكر، عمر و عمرو بن عاص را هم همراه او كرد. على (ع) از راهى ديگر رفت ، به گونه اى كه دشمن خيال كرد كه او به جاى ديگرى مى رود؛ ولى شبانه كمين كرد و نزديك صبح به آنان حمله كرد و سواركاران مسلمان بر سر آنان ريختند و آنها را شكست دادند. سوره العاديات درباره همين جنگ نازل شد:(590)

یوسف
۱۳۹۵/۰۶/۱۰, ۱۸:۳۳
وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً * فَالْمُورِياتِ قَدْحاً * فَالْمُغيراتِ صُبْحاً * فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً * فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً * إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ * وَ إِنَّهُ عَلى ذلِكَ لَشَهيدٌ * وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَديد(591)
سوگند به ماديان ها كه با همهمه تازانند، و با سمّ[هاى ] خود از سنگ آتش ‍ مى جهانند! و برق [از سنگ ] همى جهانند، و صبحگاهان هجوم آرند، و با آن [يورش ]، گردى بر انگيزانند، و بدان [هجوم ]، در دل گروهى در آيند، كه انسان نسبت به پروردگارش سخت ناسپاس است ، و او خود بر اين [امر] نيك گواه است .

سريه اسامة بن زيد

پيامبر اسلام (ص) پس از مراجعت از جنگ خيبر گروهى از مسلمانان را به فرماندهى اسامة بن زيد به سوى قبيله اى از يهود فرستاد تا آنها را به سوى اسلام يا دادن جزيه دعوت كند و اگر نپديرفتند با آنان بجنگند. آنان در بين راه با مردى به نام مرداس روبه رو شدند كه مسلمان شده بود، ولى ايمان خود را از قومش پنهان مى داشت . او گوسفندان بسيارى داشت . آنها را در شكاف كوهى جاى داد و پيش مسلمانان آمد و به آنها سلام كرد و با گفتن لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، اسلام اظهار نمود، ولى اسامه پنداشت كه او دروغ مى گويد و براى حفظ مال خود اسلام اظهار مى كند. از اين رو مسلمان بودن او را نپذيرفت و او را كشت و گوسفندانش را به غنيمت گرفت . چون اين خبر به پيامبر رسيد سخت ناراحت شد و اسامه را بازخواست كرد و اين آيه نازل شد:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ في سَبيلِ اللّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلا مَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللّهِ مَغانِمُ كَثيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا(592)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چون در راه خدا سفر مى كنيد [خوب ] رسيدگى كنيد و به كسى كه نزد شما [اظهار] اسلام مى كند، مگوييد: ((تو مؤمن نيستى )) [تا بدين بهانه ] متاع زندگى دنيا را بجوييد، چرا كه غنيمت هاى فراوان نزد خداست . قبلا خودتان [نيز] همين گونه بوديد، و خدا بر شما منت نهاد. پس خوب رسيدگى كنيد كه خدا همواره به آنچه انجام مى دهيد آگاه است .
فتح مكه

یوسف
۱۳۹۵/۰۶/۱۹, ۰۹:۲۴
فتح مكه

بعد از آنكه پيامبر خدا (ص) بر دشمنان خود يكى پس از ديگرى پيروز شد، حكومت مدينه قدرت يافت كه مكه را فتح كند و اين آرزوى بزرگ مسلمانان و پيامبر بود كه شهر مكه در حوزه اقتدار مسلمانان درآيد. قرارداد صلح حديبيه مانع تحقق اين آرزو بود زيرا بر طبق آن پيامبر به مدت ده سال با قريش پيمان ترك تعرض امضا كرده بود و نمى توانست پيمان خود را بشكند.

روزگارى شد كه قريش خود يكى از مواد آن پيمان را نقض كرد و آن اين بود كه هر قبيله اى حق دارد كه با مسلمانان و با قريش هم پيمان شود و از تعرض ‍ طرف مقابل در امان باشد. پس از صلح حديبيه ، قبيله خزاعة به پيمان پيامبر، و قبيله بنى بكر به پيمان قريش درآمدند. اين دو قبيله از مدتها پيش ‍ با هم دشمنى داشتند؛ تا اينكه ميان ايشان جنگ تازه اى درگرفت و افرادى از قريش به بنى بكر كمك كردند و به تصور اينكه كمك آنها به بنى بكر از پيامبر اسلام پنهان خواهد ماند با قبيله خزاعه وارد جنگ شدند و گروهى از آنها را كشتند.

عمرو بن سالم به همراهى چهل تن از قبيله خزاعه به مدينه رفت و ماجراى حمله بنى بكر به آنها و كمكى را كه قريش به بنى بكر كرده بود، به پيامبر گزارش داد. آنها در اشعارى اظهار داشتند كه آنان ما را در حال ركوع و سجده كشتند. پيامبر به آنان وعده يارى داد.(593)

اين آغازى بود بر پايان صلحنامه حديبيه . با نقض آن از سوى قريش پيامبر مى توانست به قريش حمله كند. از آن طرف كفار قريش كه از كار خود پشيمان شده بودند، ابوسفيان را به مدينه فرستادند و او به خدمت پيامبر رسيد و ضمن عذرخواهى از آن اتفاق تقاضاى تجديد پيمان كرد، ولى پيامبر نپذيرفت .(594)

پيامبر همواره در آرزوى فتح مكه بود و خداوند هم به هنگام بيرون شدن او از مكه وعده داده بود كه او را دوباره به مكه باز خواهد گردانيد:
إِنَّ الَّذي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعاد...(595)
در حقيقت همان كسى كه اين قرآن را بر تو نازل كرد، يقينا تو را به سوى وعده گاه باز مى گرداند.
با اين فرصت بدست آمده ، پيامبر بدون آنكه پيمان شكنى كند، مى توانست مكه را به تصرف خود درآورد. اين بود كه دستور بسيج عمومى داد و از قبايل اطراف نيز كه مسلمان شده بودند خواست كه در اين بسيج شركت كنند. البته منظور خود را به كسى اعلام نكرد و هدف از اين بسيج همگانى براى مسلمانان پوشيده بود. با اين حال بعضى از آنان حدس مى زدند كه هدف پيامبر حمله به مكه است .

یوسف
۱۳۹۵/۰۹/۰۳, ۱۶:۲۱
پیامبر همواره در آرزوی فتح مکه بود و خداوند هم به هنگام بیرون شدن او از مکه وعده داده بود که او را دوباره به مکه باز خواهد گردانید:
إِنَّ الَّذی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعاد...(595)
در حقیقت همان کسی که این قرآن را بر تو نازل کرد، یقینا تو را به سوی وعده گاه باز می گرداند.
با این فرصت بدست آمده، پیامبر بدون آنکه پیمان شکنی کند، می توانست مکه را به تصرف خود درآورد. این بود که دستور بسیج عمومی داد و از قبایل اطراف نیز که مسلمان شده بودند خواست که در این بسیج شرکت کنند. البته منظور خود را به کسی اعلام نکرد و هدف از این بسیج همگانی برای مسلمانان پوشیده بود. با این حال بعضی از آنان حدس می زدند که هدف پیامبر حمله به مکه است.
یکی از کسانی که هدف پیامبر را حدس زده بود، حاطب بن ابی بلتعه بود. او از مسلمانانی بود که در جنگ بدر و بعضی دیگر از جنگها شرکت کرده بود و میان مسلمان احترامی داشت. علاقه او به بعضی از خویشاوندانش در مکه او را وادار کرد که طی نامه ای به قریش آمادگی پیامبر را برای حمله به مکه اطلاع دهد. او نامه را نوشت و به وسیله زنی به نام ساره به طور پنهانی به مکه فرستاد. آن زن نامه را زیر موهای خود مخفی کرد و به سوی مکه به راه افتاد. فرشته وحی پیامبر را از این امر آگاه کرد و آن حضرت به علی (ع) و زبیر مأموریت داد که خود را به آن زن برسانند و نامه را از او بگیرند. آن دو در حُلیفه به او رسیدند و اثاث او را گشتند، ولی چیزی نیافتند. علی (ع) فرمود: به خدا سوگند که پیامبر دروغ نگفته؛ و زن را تهدید کرد که اگر نامه را ندهد او را تفتیش بدنی خواهد کرد. سرانجام او نامه را از میان موهای خود درآورد و به علی (ع) داد. آنها نامه را گرفتند و نزد پیامبر آوردند.

یوسف
۱۳۹۵/۰۹/۰۳, ۱۶:۲۱
پیامبر حاطب را خواند و از وی بازخواست نمود. او سوگند خورد که هیچ گونه تزلزلی در ایمان من به شما پدید نیامده، ولی چون خانواده ام در مکه است خواستم کاری کنم که آنها به خانواده من مهربانی کنند. عمربن خطاب پیشنهاد کرد که حاطب کشته شود، ولی پیامبر به سبب اینکه او از شرکت کنندگان در جنگ بدر بود از وی درگذشت(596) و این آیه درباره حاطب نازل شد:
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیَّاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فی سَبیلی وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتی تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَیْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ یَفْعَلْهُ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیل(597)
ای کسانی که ایمان آورده اید، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستی بر مگیرید [به طوری ] که با آنها اظهار دوستی کنید، و حال آنکه قطعا به آن حقیقت که برای شما آمده کافرند [و] پیامبر [خدا] و شما را [از مکه ] بیرون می کنند که [چرا] به خدا، پروردگارتان ایمان آورده اید، اگر برای جهاد در راه من و طلب خشنودی من بیرون آمده اید. [شما] پنهانی با آنان رابطه ی دوستی برقرار می کنید در حالی که من به آنچه پنهان داشتید و آنچه آشکار نمودید داناترم. و هر کس از شما چنین کند، قطعا از راه درست منحرف گردیده است.
در آیه بعد روشن می سازد که دشمن هرگز سزاوار اعتماد نیست و با دادن تمامی امتیازات به آنها، اگر بر شما دست یابند بدی خواهند کرد. چون آنها با باورهای شما مخالف اند و دوست دارند شما نیز به اسلام کافر شوید:
إِنْ یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْداءً وَ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ (598)
اگر بر شما دست یابند دشمن شما باشند و بر شما به بدی و دست و زبان بگشایند و آرزو دارند که کافر شوید.

یوسف
۱۳۹۵/۱۰/۲۶, ۱۷:۲۹
إِنْ یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْداءً وَ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ (598)
اگر بر شما دست یابند دشمن شما باشند و بر شما به بدی و دست و زبان بگشایند و آرزو دارند که کافر شوید.
در ادامه آیات پس از بیان مطالب دیگر، از حضرت ابراهیم و مؤمنان به او یاد می کند که به خاطر دینشان از قوم خود اعلام بیزاری کردند. آنگاه به مسلمانانی که در مکه خویشاوندان کافری دارند و خواه و ناخواه در فکر آنها هستند، امید می دهد که شاید در آینده عداوتها برداشته شود و با مسلمان شدن آنها بار دیگر دوستی میان شما و آنها برقرار شود:
عَسَی اللَّهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذینَ عادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللَّهُ قَدیرٌ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیم(599)
امید است که خدا میان شما و کسانی از آنان که [ایشان را] دشمن داشتید، دوستی برقرار کند، و خدا تواناست. و خدا آمرزنده مهربان است.
این پیش بینی پس از فتح مکه تحقق یافت و چنانچه خواهیم گفت گروه گروه از کافران، مسلمان شدند و خویشان خود را که پیشتر مسلمان شده بودند در آغوش مهر کشیدند.
پیامبر خدا (ص) با هدف فتح مکه از مدینه بیرون شد، در حالی که ده هزار نفر از مسلمانان همراه او بودند و تلاش بر این بود که قریش از حرکت این سپاه آگاه نشود و مسلمانان بتوانند آنها را غافلگیر کنند. سپاه پس از طی مسافت به مرّالظهران در کنار مکه رسید در حالی که قریش هیچ گونه اطلاعی از آن نداشت. شب هنگام پیامبر دستور داد که سپاه در اطراف پراکنده شوند و در نقاط بسیاری آتش روشن کنند و آنها چنین کردند. مردم مکه با دیدن این همه آتش در کنار شهر وحشت زده شدند و ابوسفیان با چند تن از قریش به سوی آتش رفتند تا از آن خبری به دست آورند. ابوسفیان ناگهان با سپاه اسلام روبه رو شد و در این میان با عباس عموی پیامبر برخورد کرد. عباس از ابوسفیان خواست که مسلمان شود و او تا فردا صبح مهلت خواست که فکر کند. عباس او را نزد پیامبر (ص) آورد و او در همانجا اسلام اظهار کرد. پیامبر از عباس خواست که ابوسفیان را در محلی نگه دارد تا عظمت سپاه اسلام را ببیند. ابوسفیان پس از دیدن سپاه اسلام که از برابر او رد می شدند، به عباس گفت: تا کنون چنین سپاهی را ندیده ام. پادشاهی پسر برادرت چقدر بزرگ است! عباس گفت: این پادشاهی نیست، نبوت است.(600)
صبح روز بعد سپاه اسلام از چند درگاه وارد مکه شدند. سعد بن عباده که پرچم سپاه اسلام را در دست داشت، صدا می زد: امروز روز انتقام است! امروز خداوند قریش را خوار کرد! این سخن به گوش پیامبر رسید. فرمود: امروز روز رحمت است و خدا امروز قریش را عزیز کرد. آنگاه پرچم را از سعد گرفت و به پسرش قیس سپرد.(601)

یوسف
۱۳۹۵/۱۱/۳۰, ۱۷:۳۱
پرچم را از سعد گرفت و به پسرش قیس سپرد.(601)
به دستور پیامبر خدا (ص) اعلام شد که هر کس در خانه اش بنشیند و یا در مسجدالحرام باشد و یا به خانه ابوسفیان رود در امان است.(602) اعطای این امتیاز به ابوسفیان سبب شد که او مردم را به تسلیم شدن در برابر سپاه اسلام بخواند و بدین گونه مکه بدون مقاومت چندانی تسلیم شود.
پیامبر خدا (ص) با شکوه تمام تکبیرگویان وارد مسجدالحرام شد و پس از انجام طواف به سراغ بتها رفت. در آن زمان 360 بت به دیوار کعبه آویخته بود. پیامبر با عصایی که در دست داشت آنها را سرنگون می کرد و این آیه را می خواند: جاء الحق و زهق الباطل: حق آمد و باطل از بین رفت.(603) سپس علی بن ابی طالب (ع) را خواست و به او دستور داد که بالای شانه پیامبر برود و بت بزرگ قریش را که در بالا نصب شده بود سرنگون کند و علی (ع) چنین کرد.(604)
پیامبر (ص) سران قریش را دید که در کنار کعبه ایستاده اند و در انتظار سرنوشت خود هستند. پیامبر همه آنها را مورد محبت قرار داد و آنها را عفو کرد و فرمود: من درباره شما سخنی را می گویم که یوسف به برادرانش گفت، امروز شما سرزنش نمی شوید. خدا شما را می آمرزد. اذهبوا انتم الطلقا: بروید که شما آزاد شدگانید.(605)

یوسف
۱۳۹۵/۱۱/۳۰, ۱۷:۳۲
پیامبر خدا (ص) پس از فتح مکه پانزده روز در آنجا ماند و پس از تسلط بر اوضاع، عتاب بن اسید را حاکم مکه گردانید.(606)
فتح مکه نقش مهمی در تاریخ اسلام داشت. پس از این فتح بزرگ زمینه برای پذیرش اسلام آماده شد. چون قبایل عرب با فتح مکه به حقانیت اسلام پی بردند. آنها معتقد بودند که اگر محمد (ص) مکه را فتح کند معلوم می شود که بر حق است. ابوزید از فردی از قبیله بنی جزم نقل می کند که می گفت: قبیله ما عقیده داشت که اگر محمد بر قریش پیروز شود به راستی که او پیامبر است و چون خبر فتح مکه به ما رسید، قوم خود را برای پذیرش اسلام آماده کردند.(607) این بود که گروه گروه از مردم مکه و اطراف به اسلام گرویدند و اسلام شوکت بیشتری یافت و این نعمت بزرگی بود که خداوند به پیامبر خود ارزانی کرد. از همین رو در سوره مبارکه نصر پس از بیان کمک و پیروزی خداوند که شامل حال پیامبر و مسلمانان گردید و اشاره به گرایش گروهی مردم به اسلام از پیامبر می خواهد که در برابر این نعمت الهی خدا را تسبیح بگوید و عبادت کند:(608)

یوسف
۱۳۹۵/۱۲/۰۲, ۱۷:۰۷
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فی دینِ اللَّهِ أَفْواجاً فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کانَ تَوَّابا(609)
چون یاری خدا و پیروزی فرا رسد، و ببینی که مردم دسته دسته در دین خدا در آیند، پس به ستایش پروردگارت نیایشگر باش و از او آمرزش خواه، که وی همواره توبه پذیر است.
اینکه در این سوره به پیامبر دستور می دهد که استغفار کند، بدان معنا نیست که پیامبر گناهی به جای آورده است، بلکه استغفار خود یک نوع ذکر و عبادت است و انسان بی گناه نیز همواره باید استغفار کند و این نحوی عذر خواستن در پیشگاه الهی و محکم کردن ارتباط با خدا و نوعی انقطاع الی الله است.

هرچند گروههای بسیاری پس از فتح مکه مسلمان شدند و اسلام آنها هم پذیرفته شد، هرگز ایمان آنها از نظر ارزش، با ایمان کسانی که پیش از فتح و دوران سختی مسلمان شده بودند، همسنگ نبود. خداوند در آیه زیر تفاوت مرتبه و درجه آنها را یاد می کند و با این حال به هر گروه وعده نیکی می دهد:
لا یَسْتَوی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا وَ کُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنی وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیر(610)
کسانی از شما که پیش از فتح [مکه ] انفاق و جهاد کرده اند. [با دیگران ]یکسان نیستند. آنان از [حیث ]درجه بزرگتر از کسانی اند که بعدا به انفاق و جهاد پرداخته اند و خداوند به هر کدام وعده نیکو داده است، و خدا به آنچه می کنید آگاه است.
بیعت زنان

یوسف
۱۳۹۶/۱۰/۲۹, ۱۵:۱۶
بیعت زنان پیامبر خدا (ص) پس از فتح مکه پانزده یا هفده روز در مکه ماند.(611) یکی از کارهای مهمی که در این مدت انجام گرفت، بیعت کردن مردم مکه با آن حضرت بود. پیامبر در محلی به نام قرن مسفله در مکه مستقر شد و مردم از کوچک و بزرگ و مرد و زن با آن حضرت بر اسلام و شهادت به یگانگی خداوند بیعت کردند.(612)
در روایت دیگری آمده که آن حضرت با زنان در کنار کوه صفا جداگانه بیعت کرد و نیز روایت شده که آن حضرت به هنگام بیعت زنان با آنان دست نداد بلکه ظرف آبی خواست و دست خود را در آن فرو برد. سپس زنان دستهای خود را در آن فرو بردند.(613)
پیامبر خدا (ص) با زنان برای جهاد بیعت نکرد، بلکه برای ایمان به خدا و رعایت یک سلسله اصول اخلاقی بیعت کرد. در آیه زیر که در پی رویداد فتح مکه نازل شد(614) موضوعاتی که باید زنان برای آن با پیامبر بیعت کنند چنین بیان شده است:
یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَکَ عَلی أَنْ لا یُشْرِکْنَ بِاللَّهِ شَیْئاً وَ لا یَسْرِقْنَ وَ لا یَزْنینَ وَ لا یَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا یَأْتینَ بِبُهْتانٍ یَفْتَرینَهُ بَیْنَ أَیْدیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا یَعْصینَکَ فی مَعْرُوفٍ فَبایِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیم(615)
ای پیامبر، چون زنان با ایمان نزد تو آیند که [با این شرط] با تو بیعت کنند که چیزی را با خدا شریک نسازند، و دزدی نکنند، و زنا نکنند و فرزندان خود را نکشند، و بچه های حرامزاده ای را که پس انداخته اند با بهتان [و حیله ] به شوهر نبندند، و در [کار] نیک از تو نافرمانی نکنند، با آنان بیعت کن و از خدا برای آنان آمرزش بخواه، زیرا خداوند آمرزنده مهربان است.



جنگ حنین