PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ما "خامنه‌ای " را دوست داریم؛ ما خانه نداریم...



Partofar
۱۳۹۳/۰۸/۱۶, ۰۷:۵۲
نامه تکان دهنده دختر بچه روستایی به گروه جهادی؛




http://www.snn.ir/content/images/redradio.png ما "خامنه‌ای " را دوست داریم؛ ما خانه نداریم...



نامه ای که اشک را مهمان چشم های بچه‌های جهادی می‌کند...



http://media.snn.ir/medium/1393/07/27/IMG09541905.jpg









به گزارش خبرنگار حوزه فرهنگ عمومی «خبرگزاری دانشجو»،‌ کلا از این جور اتفاق ها خیلی در اردوهای جهادی می افتد. نامه هایی که بچه ها می نویسند، درد دل هایی که مادر ها دارند،‌بغضی که می توانی رد آن را در نگاه سنگین پدرها ببینی...

بچه های جهادی دل‌شان صندوقچه این جور حرف هاست. حرف های دلی. حرفهایی که مالِ دل کویر است. فقط می توانی در روستا آن ها را ببینی و بشنوی. حالا هر چه قدر هم من بگویم،‌بچه مرفه های تهرانی که اوج سختی کشیدن شان ترافیک اتوبان صدر است،‌چه می فهمند از حرف های من؟ چه می فهمند که خانه نداشتن کبری چه دردی به جان بچه های حهادی می دهد. چه می فهمند این که کبری "خامنه ای" را دوست می دارد چه قندی در دل ما آب می کند...

هیچ. این را بخوانید. این یکی از هزار نامه جهادی است. نامه ای که کبری نوشته برای بچه های جهادی. نامه ای که اشک را مهمان چشم های بچه‌های جهادی می‌کند...

اما ما مخلص توییم کبری جان...




http://www.nooreaseman.com/images/statusicon/wol_error.gif
This image has been resized. Click this bar to view the full image. The original image is sized 1600x1096.


http://media.snn.ir/download//image/farhangi/%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C%20%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%8 1/khanei-baraye-kobraMRJG.jpg

یا عزیز زهرا
۱۳۹۳/۰۸/۱۶, ۰۸:۱۶
ما "خامنه‌ای " را دوست داریم؛
http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/3505/10514510-b.jpg

hamid_Reza
۱۳۹۳/۰۸/۱۶, ۲۲:۱۶
مسمع نقل می کند:
ما در سرزمین منا در محضر امام صادق علیه السلام بودیم، مقداری انگور که در اختیار ما بود، می خوردیم، گدایی آمد و از امام کمک خواست.
امام دستور داد که یک خوشه انگور به او بدهند!
گدا گفت: احتیاج به انگور ندارم. اگر پول هست بدهید!
امام فرمود: خداوند به تو وسعت دهد. گدا رفت و امام چیزی به او نداد.گدا پس از چند قدم که رفته بود پشیمان شد، برگشت و گفت:
پس همان خوشه انگور را بدهید! امام دیگر آن خوشه را هم به او نداد.
گدایی دیگر آمد. امام خوشه ای انگور به ایشان داد. گدا گرفت و گفت: شکر خدای جهانیان را که به من روزی عطا فرمود.
امام خوشش امد، فرمود: بایست و نرو!
آن گاه از غلام پرسید: چقدر پول داری؟
غلام گفت: تقریباً بیست درهم.
امام فرمود: آنها را نیزبه این فقیر بده!
سائل گرفت. باز زبان به سپاس گذاری گشود و گفت:
خدایا! تو را شکرگذارم، پروردگاره این نعمت از توست و تو یکتا و بی همتایی.
خواست برود، امام فرمود: نرو!
سپس پیراهن خود را از تن بیرون آورد و به فقیر داد و فرمود: بپوش!
گدا پوشید و گفت: خدا را سپاس گذارم که به من لباس داد و پوشانید.
سپس روی به امام کرد و گفت: خداوند به شما جزای خیر بدهد.جز این دعا چیزی نگفت و برگشت و رفت.
راوی می گوید: ما گمان کردیم که اگر این دفعه نیز به شکر و سپاس گذاری خدا می پرداخت و امام را دعا نمی کرد، حضرت چیزی به او عنایت می کرد و همچنان کمک ادامه می یافت.
ولی چون گدا لحن خود را عوض کرد، به جای شکر خدا، امام را دعا نمود، به این جهت کمک ادامه پیدا نکرد و حضرت احسانش را قطع نمود.
(بحار، جلد47 ، صفحه 42)