PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : گروه عاشقان امام رضا(ع)دوستان کرامات و معجزات امام رضا(ع)دراین گروه می خونیم



شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۴۹
”ماحـرای من و امـام رضـا علیه الســلام” عنـوان فراخـوانی است که پایـگاه جـوان انـقلابی مدتی اسـت آن را منتـشر کــرده اسـت و در آن از کلـه محبـین و ارادتمـندان به حـضرت علی ابن موسی الرضــا علیه السلام خواسـته اسـت که عنایات ، کرامات و الطــاف حضرت امام هشتم علیه السلام را به خود یا اطرافیانشان ارسال کنند.

پایـگاه جـوان انقــلابی ؛ به مناسبـت شهـادت این امـام همام گوشــه ای از این خاطـرات خواندنی را محضـر شما تقدیم میــدارد :
معجـزه ای همزمـان از امام رضـا و حضرت معصـومه سلام الله علیهما
بسم الله
قریب به ۷۰ ســال از خدا عمر گــرفته…
اهل مشــهد است.
در دلــش آرزوی زیارت بی بی دوعــالم فاطمـه المعصــومه سلام الله علیها غــوغا کرده.
بادلی شکسته ، رفت حــرم سلـطان خــوبی ها حضـرت علی ابن مـوسی الرضــا علیــه السـلام.
آقا جــان!
دلم برای زیــارت خواهر بزرگــوارتان لک زده است…
پولی ندارم.
دیگر توانی در جانم بــرای سفر نیســت.
تو رو بحق خــود خواهرت ، تمــام این موانــع را بر طرف کن،
بذار این آخر عمری ؛ کریمه ی آل الله رو هم زیارت کنم.
از ضریح مبارک جدا شد و به سمت کفشداری رفت. شماره کفش خود را بیرون آورد و تحــویل خادم داد.
خانم ببخشید! این شماره برای این کفشــداری نیست.
مگه میشه! من خودم کفشم را به کفشــداری دادم و داخل حرم شدم.
نه خانم این شماره برای اینجا نیست.
ناگاه چشم خادم به پشت شماره ی کفش می افتد.
آرم حــرم رضوی…
حاج خانم ، دیدی گفتم شــماره اشتباه است.
این برای حرم امــام رضـاست…
خوب منم در حــرم امام رضا هستــم دیگه…
نه خانم، اینجا حرم کــریمه ی اهل بیت، فاطمه المعصــومه است.
بیهوش شد و بردنش داخل اتاقی…
بعد که حالش بهتر شد،
ماجرا را تعریف کرد و معجزه ی دیگری برای این خــواهر و برادر آســمانی سلام الله علیهما ثبــت گـــردید.

http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-emem-reza-20.jpg

شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۵۰
داستان مـرگ یک کودک و زنـده شدن دوبـاره پس از چند ساعت توسط امـام رضـا(ع)

خاطره از عبدالله :
این اتفاقی را که می خواهم نقل کنم با یک واسطه از یکی از خادمان حرم رضوی شنیده ام. وی قسم جلاله خورد که این داستان واقعیت دارد حال می خواهید باور کنید یا نه:
” روزی پیرمردی به همراه دختری که رویش را با چادر پوشانده بود و وی را روی زمین می کشید وارد صحن روضه منوره حضرت رضا شد.
جلوی او را گرفتم و پرسیدم با این وضع کجا میخواهی بروی.
جواب داد این دخترم هست و برای گرفتن شفا به محضر حضرت می برم.
با درخواست من صورتش را باز کرد و شگفت زده دیدم که وی مُرده است و بی روح می باشد. برای اطمینان بیشتر به چند نفر از خادمان خانم گفتم که او را معاینه کنند و بعد از معاینه یقین حاصل شد که علایم حیاتی ندارد و از دنیا رفته است.با عصبانیت به پیرمرد گفتم که ای مرد تو حرم را با غسال خانه اشتباه گرفته ای.
امام رضا مُرده زنده نمی کند بلکه مریض شفا می دهد و آن هم اگر مصلحت باشد.با التماس و تضرع فراوان پیرمرد به من گفت که اجازه بدهید او را به حرم ببرم،آخه این که برای شما ضرری ندارد و اگر هم شفا نیافت برمیگردانم و دفن می کنیم.دلم به رحم آمد و با خود گفتم حداقل برای زیارت وداع اجازه دهم که او را داخل حرم ببرد.
بعد از ساعتی دیدم ولوله ای در حرم به پا شد و با چشمان خودم دیدم که آن دختر مرده زنده شد.

http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-emem-reza-17.jpg

شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۵۱
ماجرای عنایت امام رضا به یک نجار



هــر کـدام از کارگــران نـجاری آقــا عمو چیــزی می‌گفتند و می‌خنــدیدند…!
من هم همــان طور که آخرین میخ‌های پنجره دو لت را می‌کوبیدم، به حرفهایشان با لبخند و رضایت گوش می‌دادم، حاج میرزا می‌گفت: تو واقعاً باید خدا را شکر کنی که یک همچین موقعیتی داری، اولاً برادر زاده اوستایی و اوستا تو را خیلی دوست دارد، ثانیاً سر کارگری و دستمزدت از همه بیشتر است و از همه مهم‌تر اینکه داماد اوستایی و اوستا تنها دخترش را نامزد تو کرده است و گوش شیطان کر، همین روزها است که پلوی عروسی‌ات را بخوریم…
من با دلخوری حرف‌های حاج ‌میرزا را قطع کردم: چه فایده؟! الان دو سال است که من و دختر عمو با هم نامزدیم ولی هنوز آقا عمو، اجازه نمی‌دهد که همسرم را به خانه‌ام بیاورم. من دیگر دارم پیر می‌شوم، الان بیست و دو سالمه، رفقای هم سن و سال من الان دو، سه تا بچه هم دارند…
حاج میرزا در حالی که اره را روی خطی که بر چوب کشیده بود میزان می‌کرد، رو به من کرد و با لحنی صمیمانه و مطمئن گفت: مگر حاج میرزا مرده؟! خودم نوکرت هم هستم، با اوستا صحبت می‌کنم و ترتیبی می‌دهم که همین روزها سور و سات عروسی را راه بیاندازد، هر چی نباشد من این چند تار مو را توی همین کارگاه سفید کرده‌ام و پیش اوستا یک ذره آبرو و اعتبار دارم…
هنوز حرف‌های حاج میرزا به آخر نرسیده بود که سر و صدای یکی دیگر از کارگران از آن طرف بلند شد: ـ آتش …! آتش …! کارگاه آتش گرفته … کمک کنید…
با شنیدن این کلمات، همه‌مان را هول برداشت، اره و چکش را به سویی پرت کردیم و رفتیم که آتش را خاموش کنیم… سر و صورت و رخت و لباس همه‌مان سیاه شده بود و فضای کارگاه پر بود از دود، سرفه کنان و عرق ریزان بر روی الوارهای جلوی دکان نشستیم تا نفسی تازه کنیم.
حاج میرزا رو کرد به من و گفت: برو منزل اوستا و طوری که هول نکند بهش بگو که کارگاه آتش گرفته ولی خسارت چندانی وارد نشده است.
آقا عمو، همانطور که مجمعه‌‌ای از قاچ های خون رگ هندوانه را در مقابل من بر زمین می‌گذاشت ،گفت: خدا را شکر که به خیر گذشت، اما باید بچه‌ها از این به بعد خیلی مواظب باشند، خب چوب است و خوراک آتش، یادمان باشد که یک گوسفندی، بره‌ای، چیزی قربانی کنیم. حالا دیگر بی خیالش! هنداونه را بزت توی رگ…
هنوز دومین قاچ هندوانه را تمام نکرده بودم که لرزش شدیدی توی تنم افتاد، تمام بدنم می‌لرزید و دندان‌هایم به هم می‌خوردند، تعادلم بر هم خورد و روی زمین ولو شدم، با دیدن این صحنه، عمو و زن عمو بدجوری دست و پای خودشان را گم کردند و دختر عمو که از همه نگران‌تر بود بر سر زنان و اشک ریزان به این سو و آن سو می‌دوید و نمی‌دانست چکار کند.
وقتی انواع داروهای گیاهی و سنتی را امتحان کردند و نتیجه‌ای نگرفتند، آقا عمو دوید به طرف کوچه و یک درشکه آورد و مرا به بیمارستان «شاه رضا» رساند، دو، سه ساعت بعد از بیمارستان مرخص شده و برای استراحت به منزل منتقل شدم، چند روز بعد احساس کردم دست‌هایم بی‌حس شده‌اند، دکتر پس از معاینه گفت: چیز مهمی نیست. نگران مباشید. اما کم کم دست‌هایم فلج شده و از کار افتادند. بعدش هم نوبت رسید به پاها و گردن و سایر اعضای بدنم به جز مغز و زبان و چشمان، سایر اعضای بدنم فلج شدند و من مانند تکه‌ای گوشت، افتادم گوشه‌ اتاق!
به نحوی که برای تیمم نیز قدرت نداشتم و مادرم دست‌هایم را بر خاک می‌زد و بر صورت و پشت دست‌هایم می‌کشید. شش ماه بدین منوال گذشت از معالجه‌ من عاجز ماندند… دو، سه نفر از کارگرهای نجاری به عیادتم آمده بودند و یکی از آن‌ها داشت با قاشق، آش شوربا به دهانم می‌داد و بقیه هم سعی می‌کردند با شوخی کردن و لطیفه گفتن به من روحیه بدهند که کوبه‌ در به صدا در آمد: تق، تق، تق.
مادرم به سمت درب حیاط دوید و چند لحظه بعد، آقا عمو یا الله، یا الله گویان وارد اتاق من شد، ابتدا دستمال ابریشمی قرمز رنگی را که پر از انار بود، گوشه طاقچه گذاشت و بعد روی سر من آمد.
کارگرها در حالی که می‌گفتند؛ «سلام اوستا…، سلام اوستا» کمی کنار رفتند و برای آقا عمو جا باز کردند، آقا عمو تا بر بالینم نشست، شروع کرد به های‌ های گریه کردن!
ـ چه شده آقا عمو؟! نکنه دوباره مغازه آتش گرفته باشد؟ و آقا عمو، همچنان که داشت بلند بلند گریه می‌کرد، دستمال دیگری از جیب کتش بیرون آورد و فین محکمی در آن کرد و گفت: کاش مغازه آتش گرفته بود! کاش همه ‌زندگی‌ام در آتش سوخته بود و این ‌جور نمی‌شد… کاش… و یکسره و پی ‌در پی دست بر پشت دست می‌کوبید و می‌نالید، همه را هول برداشته بود و مادرم بیش از همه اشک می‌ریخت و بر سر می‌زد و می‌گفت: دیگر چه خاکی بر سرمان شده است؟ خدایا مگر ما چه گناهی مرتکب شده بودیم که مستحق این همه بدبختی و بلا شدیم…؟!
آقا عمو همچنان که رو به سوی من داشت، گفت: محمد آقا جان! همه دکترها تو را جواب کرده‌اند و گفته‌اند که تو برای همیشه فلج خواهی بود! به همین جهت، زن عمویت با ازدواج تو و دخترم مخالف است، خواهش می‌کنم از این ازدواج صرف نظر کن… با شنیدن این جملات، دنیا دور سرم چرخید، مغزم سوت کشید و اعصابم به هم ریخت، می‌خواستم هر چیزی را که در اطرافم بود خرد و خمیر کنم، اما افسوس که نمی‌توانستم از جایم جنب بخورم. تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که فریاد زدم:
-یک درشکه خبر کنید تا مرا به حرم ببرد… یک درشکه…
مادرم گفت: آخر عزیزم! درشکه هم از «بازار سنگ تراش‌ها» آن طرف‌تر نمی‌تواند برود.
ـ اشکالی ندارد، بقیه‌اش را خودم خواهم رفت، فقط کفش‌های مرا هم به همراهم بفرستید.
-کفش‌هایت؟! آخر کفش‌هایت به چه دردت می‌خورد؟!
و من بی‌توجه به حرف‌ها و استدلال‌های مادر و سایرین فریاد می‌زدم: همان که گفتم، یک درشکه خبر کنید و کفش‌هایم را هم همراهم بفرستید… وقتی کارگرهای آقا عمو، بدن بی حس مرا روی صندلی درشکه خوابانیدند و کفش‌هایم را هم روی شکمم گذاشتند، درشکه چی شلاقی بر گرده اسب کوبید و درشکه از جا کنده شد و من هم دیگر چیزی نفهمیدم.
با شنیدن صدای بر هم خوردن بال چند کبوتر و زیارتنامه‌ای که با سود و گداز خوانده می‌شد، پلک‌هایم را از هم دور کردم. دیدم داخل صحن عتیقم و بر سقاخانه‌ حضرت تکیه کرده‌ام، احساس کردم که بدجوری عصبانی هستم ولی علت آن را نمی‌دانستم، کمی که فکر کردم به یاد حرف‌های آقا عمو افتادم، عصبانیتم بیشتر شد و با همان عصبانیت، کفش‌هایم را که جلویم بر زمین افتاده بود برداشتم و پوشیدم و به سوی کارگاه نجاری به راه افتادم.
قدم‌های تند و سنگینی بر می‌داشتم و دندان‌هایم را بر هم می‌فشردم، به مغازه نجاری که رسیدم دیدم آقا عمو و کارگردانش مشغول کارند، جلو رفتم و چکش را از دست حاج میرزا قاپیدم و دو تا میخ برداشتم و با تمام قوا و با عصبانیت به دری که روی دو خرک بود کوبیدم و فریاد زدم: این دختر عمو، اگر شاهزاده هم باشد دیگر من او را نمی‌خواهم!
آقا عمو و کارگردانش با دیدن این صحنه، شادان و خندان به سوی من دویدند و در حالی که با صدای بلند، صلوات می فرستادند، مرا در آغوش کشیدند و غرق بوسه کردند و از من خواهش کردند که از این تصمیم صرف نظر کرده و با دختر عمویم ازدواج کنم، تازه متوجه شدم که شفا یافته‌ام.
اکنون از دختر عمویم ۹ فرزند دارم که یکی از آن‌ها به نام «سیدمحمود امید بخدا» در راه خدا، در شلمچه شهید شده است.
تولد دوباره یک نوزاد پس از سقوط از آپارتمان
خاطره روح الله از رفسنجان :
خودم که خاطره خاصی ندارم ولی از طرف معلم سال اول راهنماییمون (آقای علی ترک نژاد) (اهل رفسنجان) یه خاطره براتون مینــویسم…
آقای ترک نژاد برامون از یکی از سفرهاش به مشهد مقدس تعریف کرده بود؛ که داشتند با همسرشون توی حرم رضوی زیارت میکردن…
و یه روز به یه قسمت از حرم رفتــه بودن که معجزات رضوی اونجا مکتوب شده بود.و همینطــور که به تعدادی از مطالب مربوط به معجزات نگاه میکردند به همــسرشون میگن چی میشه یکی از این معجزات برا ما هم رخ میداد تا واقعا یقیین پیدا میکردیم.
عصر آن روز وقتی که با همــسرشون به مهمانسرا میروند و مشغول صحبت کردن بوده اند؛ غافل از اینکه در اتاقشون باز مونده؛ نوزاد آنها که تازه چهار دست و پا راه میرفته از اتاق بیرون میره و از بین حفاظ پله ها و از طبقه دوم به پایین پرت میشه.
والدین نوزاد که تقریبا مطمئن بودند نوزادشان زنده نمانده وقتی پایین میروند با تعجب میبینند که نوزادشان حتی یک خراش هم برنداشته.
و این جریان را جوابی از طرف آقا میدانند و آن را یکی از معجزات امام رضا(ع) میدانند.
امام رضا مادر سرطانی ام را شفا داد
خاطره از مریم :
من درست یادمه که شش سالم بود که مادرم به سرطان سینه مبتلا شد اما خیلی امیدوار بود که باز هم سلامتی شو بدست بیاره ولی…
ولی وقتی آزمایش هاشو به دکتر نشون داد دکتر معالجِ مادرم جواب منفی داد ؛ اون گفته بود چون خیلی دیر فهمیدی ما کاری از دستمون بر نمیاد …
ولی از اونجایی که مامانم خیلی امیدوار بود به دکتر معالج خودش اکتفا نکرد و جواب آزمایش ها شو به دکترهای دیگه هم نشون داد و همه دکتر ها همون حرفو زدن کاملا یادمه که اون روزا تو خونه مون همش صدای گریه می اومد و حتی یادمه یه روز دیدم بابام نتونست خودشو نگه داره و برای اینکه جلوی من و مامانم گریه نکنه با عجله بیرون رفت….
روزای خیلی سختی بود هر روز نا امیدتر میشدیم ولی یه روز بابام تصمیم گرفت ما رو ببره مشهد به من و مامانم گفت بیایین از این شهر لعنتی بزنیم بیرون و همه دکتر ها و آدماشو تنها بذاریم ؛ ما هم قبول کردیم و به مدت دو هفته تو مشهد بودیم وقتی وارد حرم شدیم بابام نتونست خودشو نگه داره و کلی گریه کرد و مامانم هم تو ویلچر بود و نگاه های مردم اذیتش میکرد.
کاملا احساس میکردم که مامانم خیلی از این وضع ناراحته هر روز صبح میرفتیم حرم و ساعت هشت شب هم برمی گشتیم ما فقط تو حرم بودیم جای دیگه نمیرفتیم بعد دو هفته تصمیم گرفتیم برگردیم تهران که یهو حال مامانم بد شد و به خاله ام و مامان بزرگم زنگ زدم و بابام هم خیلی ترسیده بود منم گریه می کردم که دختر خاله ام منو نذاشت تو خونه بمونم و به خونه خودشون برد بعد دو ساعت بابام زنگ زد و با صدای بغض و حالت گریه به خاله ام گفت : دکترا میگن که یه معجزه ای شده و حال همسرتون بعد چند ماه شیمی درمانی کاملا خوب میشه . یادمه که خاله ام گوشی از دستش افتاد و در همون لحظه سجده کرد همه داشتند از خوشحالی گریه میکردن واقعا معجزه بود.
الان هم که هفت ساله از این موضوع میگذره و ما هر سال تو اون روز که دکترا گفتن مادرم حالش خوب میشه به بیمارستان کودکان سر طانی میریم و بابام هم نذری که تو اون روزای پر از رنج و درد کرده بود رو ادا می کنه ما هرسال تو اون دو هفته ای که بخاطر بیماری مامانم رفته بودیم محضر آقا امام رضا ، میریم مشهد و دو هفته رو تو این شهر مقدس سپری می کنیم ….

به قول بابام خدا ببره و نیاره اون روزا رو و اقعا سخته

شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۵۲
شفا گرفتن یک عالم سنی افغانی در حرم امام رضا (ع)

فردای آن روز که آن خواب را دیدم، برای دوستان و اطرافیان خودم تعریف کردم. بسیاری از شیوخ نزدیک به من، مرا مورد حمله قرار داده و گفتند "تو مشرک شده ای"، اما من که آن خواب را دو بار دیده بودم، تصمیم قاطع گرفتم که به ایران سفر کنم و به زیارت امام رضا بیایم. http://www.shia-online.ir/upload/article/22304/22304_SV0OIR05_pic.jpgبه گزارش شیعه آنلاین، یکی از خادمان بخش فرهنگی حرم علی بن موسی الرضا علیه السلام در تماسی با خبرنگار ما، گفت: مولوی «سلطان محمد» از علمای سرشناس اهل سنت افغانستان که در شهر هرات سکونت دارد و از بیماری قلب رنج می برد، دو روز پیش در حرم امام رضا علیه السلام شفا گرفت.

وی در ادامه افزود: این عالم سنی مذهب، عضو شورای هفت نفره افتاء افغانستان است و همزمان خطیب جمعه شهر هرات نیز به شمار می رود. او که پیرو مذهب حنفی است، چند ماه پیش به بیماری انسداد عروق (بسته شدن رگ های قلب) دچار شد و همه پزشکان وی را جواب کردند اما به گفته خودش، در خواب، امام رضا علیه السلام را رؤیت کرد و آن حضرت او را توصیه کرد که به حرم ایشان بیاید و شفای خود را بگیرد.

مولوی «سلطان محمد» می گوید: از خواب که بیدار شدم، ابتدا فکر کردم که ذهیان دیده ام لذا تصمیم گرفتم برای درمان به پاکستان سفر کنم اما هنگامی که برای بار دوم به خواب رفتم، یک بار دیگر امام رضا به خواب من آمد و دوباره به من توصیه کرد که به حرمشان بروم تا شفا بگیرم. در خواب، امام رضا را با لباس سبز رنگ و بلندی مانند دشداشه عربی رؤیت کردم. ایشان بسیار زیبا و خوش سیما بودند.

این عالم اهل سنت افغانستان می افزاید: فردای آن روز که آن خواب را دیدم، برای دوستان و اطرافیان خودم تعریف کردم. بسیاری از شیوخ نزدیک به من، مرا مورد حمله قرار داده و گفتند "تو مشرک شده ای"، اما من که آن خواب را دو بار دیده بودم، تصمیم قاطع گرفتم که به ایران سفر کنم و به زیارت امام رضا بیایم. بالاخره قسمت شد و با یک کاروان از زائران افغانی شامل 168 نفر به مشهد سفر کردیم.

وی می افزاید: اولین بار که به حرم رفتم، با اینکه تاکنون این مکان را ندیده بودم، اما به چشمانم غریب نمی آمد و برخی بخش های حرم را دقیقا در خواب رؤیت کرده بودم. حتی آن محلی که امام را دیده بودم را دیدم. 3 روز از حرم خارج نشدم و به نماز، دعا، راز و نیاز سر کردم. بعد از 3 روز هم کاروانی هایم که از بیماری من خبر داشتند به سراغم آمدند و خواستند مرا نزد پزشکان ببرند اما من حاضر نمی شدم بروم زیرا ایمان داشتم که شفا گرفته ام. با اصرار آنان ابتدا به آزمایشگاه و سپس نزد پزشکان رفتم. آنها گفتند هیچ اثری از بیماری در تو وجود ندارد.

در پایان قابل ذکر است، مولوی «سلطان محمد» قصد دارد جمعه این هفته به شهر مقدس هم سفر کند تا با علما و مراجع تقلید شیعه دیدار و گفت وگویی انجام دهد.
منبع : http://aatm.mihanblog.com



>

شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۵۳
10داستان از امام رضا(ع)

دوران پرفروغ حیات امام رضا (ع) مملو از آموزه های گهربار و اتفاقات بی شمار بوده است. خواندن برخی از این داستان های زیبا و آموزنده خالی از لطف نخواهد بود.
دوران پرفروغ حیات امام رضا (ع) مملو از آموزه های گهربار و اتفاقات بی شمار بوده است. در این جا 10 داستان از زندگی ثامن الحجج را با هم مرور می کنیم:

1/ گنجشك خودش را انداخت روي عباي امام . جيغ مي زد و نوكش را تند تند به هم مي زد . امام رو كردند به من: "عجله كن اين چوب را بگير برو زير سقف ايوان مار را بكش." چوب را برداشتم و دويدم . جوجه هاي گنجشك مانده بودند توي لانه و مار داشت حمله مي كرد بهشان . مار را كشتم و برگشتم با خودم مي گفتم امام و حجت خدا بايد هم با زبان همه ي موجودات آشنا باشد.

2/ کوهستان بود ، امام پیاده شدند از اسب، سیصد نفر هم همراهشان . عابد از غارش امد بیرون . امام را دید ، رفت به استقبال آقا جان ! چند سال است برای دیدنتان لحظه شماری می کنم می شود کلبه کوچکم را به قدومتان روشن کنید؟ امام اشاره کردند . همه وارد غار شدند .

عابد مبهوت شده بود . سیصد نفر در غار کوچکش جا شده بودند . چیزی برای پذیرایی نداشت ، امام ، مهربان نگاهش کرد:" هر چه داری بیاور." سه قرص نان و کوزه ای عسل گذاشت جلوی امام . امام عبایش را کشید رویش ، دعا خواند . بعد از زیر عبا به همه نان و عسل داد. همه که رفتند، نان و عسل عابد هنوز آنجا بود.

3/ به امام جواد(ع) گفتم:"بعضی ها می گویند مامون به پدرت لقب رضا داد، وقتی به ولایت عهدی راضی شد."
گفت :"دروغ می گویند . پدرم را خداوند رضا نامید چون ، خداوند او را پسندید و اهل آسمان، رسول خدا و ائمه در زمین از او خوشنود بودند."
گفتم :" مگر بقیه پدرانتان پسندیده ی خدا و ائمه نبودند؟"
گفت :"چرا؟"
گفتم :"پس چه طور فقط او رضا شد؟"
گفت:" چون دشمنانش هم او را پسندیدند و فقط پدرم بود که جمع دوست و دشمن از او راضی بودند."


http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/10/22/711039_962.jpg

شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۵۴
4/ رفته بودم ديدن امام، محاسن شان را رنگ کرده بودند، مشکي شده بود و زيبا! گفتم: مبارک باشد. فرمود: هميشه تميز و آراسته باش مخصوصا براي همسرت. تو دلت مي‌خواهد وقتي مي روي خانه همسرت را ناآراسته ببيني؟ گفت: نه يابن رسول ا...! علي بن موسي فرمود: او هم از تو چنين انتظاري دارد. اين کار علاوه بر پاداش نزد خدا باعث پاکدامني خانواده مي‌شود.

5/ از مدينه تا خراسان شتربان امام بود. مردي از روستاهاي اصفهان. سني مذهب. به خراسان که رسيدند امام کرايه شان را داد.رو کرد به امام: "پسرپيامبر!دست خطي بدهيد برا ی تبرک با خودم ببرم اصفهان ." امام برايش نوشتند:"دوست آل محمد باش ،هر چند خطاکار باشي. دوستان و شيعيان ما را دوست بدار هر چند آنها هم خطا کار باشند."

6/ راهزنان به خیال اینکه تاجری ثروتمند است و جای پولهایش را نشان نمی دهد ، گرفتندش و تا توانستند شکنجه اش دادند.دهانش را پر از برف کرده بودند ساعتها. یکی شان دلش به رحم آمده بود و فراری اش داده بود. او هم فرار کرده بود از دستشان. اما دیگر نمی توانست حرف بزند. رسید خراسان. شنید امام در نیشابورند. از خستگی خوابس برد. توی خواب صدایی شنید:" برو پیش امام ، دوایت را می داند."

بعد هم امام را دید که گفتند :"زیره و سعتر و نمک را بکوب و بگذار روی زبانت ، خوب می شود." از خواب که بیدار شد ، اهمیتی نداد. راه افتاد به سمت خانه اش در نیشابور، مردم می گفتند امام وارد رباط سعد شده، رفت پیش امام برای شکوه از مشکلش . امام گفت :"به آنچه گفته بودمت ، عمل کن ." گفت :"چه ؟" گفتند:"یادت رفته ، عالم خواب . زیره ، سعتر و نمک."

7/ مأمون دست برد پند دانه انگور خورد. تحکم کرد.
ـ بخور دیگر!
امام حبه ی اول را کند... .گداشت در دهان مبارک.حبه ی دوم ، حبه ی سوم... .
جگرش سوخت . خوشه افتاد پایین... .
ردا را کشید روی سر ،بلند شد.
مأمون گفت :"پسر عمو! کجا می روی؟"
ـ به جایی که تو مرا فرستادی... .


http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/10/22/711040_205.jpg

شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۵۵
8/ مأمون گفته بود امام را پشت سر هارون خاک کنند. کلنگ زمین را نشکافت . اباصلت می گفت:"امام روزی خاک چهارگوشه را بویید ، گفت :این گوشه مدفن من است، اگر همه ی کلنگ های خراسان را بیاورند، سه طرف دیگر شکافته نخواهد شد." مجبور شدند امام را جلوی هارون دفن کنند. قبر امام قبله ی هارون شده بود.

9/ ـ كجايي مرد خراساني؟ صدايش از پشت در مي آمد. دستش را از لاي در آورد بيرون . يك كيسه ي پر از طلا . ـ اين ها را بگير و برو ، نمي خواهم ببينمت . گرفت و رفت . پرسيدند :"خطايي كرده بود؟" گفت :"نه،اگر مرا مي ديد خجالت مي كشيد."

10/ ياسر تعريف مي كرد، عرصه بر امام چنان تنگ شده بود كه هر جمعه ، از مسجد جامع كه بر مي گشت ، با همان غبار غرق راه ، دست ها را مي برد بالا:"خدايا ! اگر فرج و گشايشم در مرگ من است ، در مرگم تعجيل كن." ياد علي مي افتاديم و چاه و نخلستان . آخرش هم به خداي علي رستگارشد.
منبع : باشگاه خبر نگاران

شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۵۶
http://majeed.loxblog.com/upload/m/majeed/image/450065_zse6J0nM.jpg مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب خود، به نقل از حضرت جوادالا ئمّه عليه السلام حكايت كند: يكى از اصحاب امام رضا عليه السلام مريض شده و در بستر بيمارى افتاده بود، روزى حضرت از او عيادت نمود و ضمن ديدار، به او فرمود: در چه حالتى هستى؟


عرض كردم: مرگ را بسيار سخت و دردناك مى بينم.

حضرت رضا عليه السلام فرمود: اين ناراحتى كه احساس مى كنى، اندكى از حالات و علائم مرگ مى باشد كه اكنون بر تو عارض شده است، پس اگر تمام حالات و سكرات مرگ بر تو عارض شود، چه خواهى كرد؟!

و بعد از آن، در ادامه فرمايش خود افزود: مردم دو دسته اند: عدّه اى مرگ برايشان وسيله آسايش و استراحت است. و عدّه اى ديگر آن قدر مرگ برايشان سخت و طاقت فرسا است، كه پس از آن احساس راحتى مى كنند. حال چنانچه بخواهى كه مرگ برايت نيك و لذّت بخش باشد، ايمان و اعتقادات خود را نسبت به خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و نيز ولايت ما اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام را تجديد كن و شهادتين را بر زبان و قلب خود جارى گردان.

امام جواد عليه السلام فرمود: بعد از آن كه، آن شخص طبق دستور پدرم شهادتين را گفت، اظهار داشت: يابن رسول اللّه ! ملائكه رحمت الهى با تحيّات و هدايا وارد شدند و بر شما سلام مى دهند.

امام رضا عليه السلام فرمود: چه خوب شد كه ملائكه رحمت الهى را مشاهده مى كنى، از آن ها سؤ ال كن: براى چه آمده اند؟

مريض گفت: آن ها مى گويند چنانچه همه ملائكه با اذن خداوند سبحان، نزد شما حاضر شوند، بدون اجازه حركتى نمى كنند.

پس از آن، با كمال راحتى و آرامش خاطر. چشم هاى خود را بر هم نهاد و گفت: ((السّلام عليك ياابن رسول اللّه !)) پيغمبر اسلام، اميرالمؤ منين و ديگر امامان (سلام اللّه عليهم ) آمدند، و در همين لحظه، جان به جان آفرين تسليم كرد.

بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۷۲، ح ۹۶.

شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۵۷
زندگینامه امام علی بن موسی الرضا عليه السلام

مقدمه :

امام علي ‌بن موسي‌الرضا عليه‌السلام هشتمين امام شيعيان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمين جانشين پيامبر مكرم اسلام مي‌باشند.

ايشان در سن 35 سالگي عهده‌دار مسئوليت امامت ورهبري شيعيان گرديدند و حيات ايشان مقارن بود با خلافت خلفاي عباسي كه سختي‌ها و رنج بسياري رابر امام رواداشتند و سر انجام مامون عباسی ايشان رادرسن 55 سالگی به شهادت رساند.دراين نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماييم.

نام ،لقب و كنيه امام :

نام مبارك ايشان علي و كنيه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترين لقب ايشان "رضا" به معناي "خشنودي" مي‌باشد. امام محمدتقي عليه‌السلام امام نهم و فرزند ايشان سبب ناميده شدن آن حضرت به اين لقب را اينگونه نقل مي‌فرمايند :" خداوند او را رضا لقب نهاد زيرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمين از او خشنود بوده‌اند و ايشان را براي امامت پسنديده اند و همينطور ( به خاطر خلق و خوي نيكوي امام ) هم دوستان و نزديكان و هم دشمنان از ايشان راضي و خشنود بود‌ند".

يكي از القاب مشهور حضرت " عالم آل محمد " است . اين لقب نشانگر ظهور علم و دانش ايشان مي‌باشد.جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خويش, بويژه علمای اديان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بيرون آمد دليل کوچکي براين سخن است، که قسمتي از اين مناظرات در بخش " جنبه علمي امام " آمده است. اين توانايي و برتري امام, در تسلط بر علوم يكي از دلايل امامت ايشان مي‌باشد و با تأمل در سخنان امام در اين مناظرات, كاملاً اين مطلب روشن مي‌گردد كه اين علوم جز از يك منبع وابسته به الهام و وحي نمي‌تواند سرچشمه گرفته باشد.

پدر و مادر امام :

پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم (عليه السلام ) پيشواي هفتم شيعيان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسي به شهادت رسيدند و مادرگراميشان " نجمه " نام داشت.

تولد امام :

حضرت رضا (عليه السلام ) در يازدهم ذيقعده‌الحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده به جهان گشودند. از قول مادر ايشان نقل شده است كه :" هنگامي‌كه به حضرتش حامله شدم به هيچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمي‌كردم و وقتي به خواب مي‌رفتم, صداي تسبيح و تمجيد حق تعالي وذکر " لااله‌الاالله " رااز شكم خود مي‌شنيدم, اما چون بيدار مي‌شدم ديگر صدايي بگوش نمي رسيد. هنگامي‌كه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمين نهاد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و لبانش را تكان مي‌داد؛ گويي چيزي مي‌گفت" (2).

نظير اين واقعه, هنگام تولد ديگر ائمه و بعضي از پيامبران الهي نيز نقل شده است, از جمله حضرت عيسي كه به اراده الهي در اوان تولد, در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند كه شرح اين ماجرا در قرآن كريم آمده است. (3)

زندگي امام در مدينه :

حضرت رضا (عليه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدينه زادگاهشان، ساكن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك رسول خدا و اجداد طاهرينشان به هدايت مردم و تبيين معارف ديني و سيره نبوي مي پرداختنند. مردم مدينه نيز بسيار امام را دوست مي داشتند و به ايشان همچون پدري مهربان مي نگريستند.تا قبل ازاين سفر با اينکه امام بيشترسالهای عمرش را درمدينه گذرانده بود, اما درسراسرمملکت اسلامي پِيروان بسياری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.

امام در گفتگويي كه با مامون درباره ولايت عهدی داشتند، در اين باره اين گونه مي فرمايند:" همانا ولايت عهدی هيچ امتيازي را بر من نيفزود. هنگامي كه من در مدينه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود واگرازکوچه های شهر مدينه عبورمي کردم, عزيرتراز من كسي نبود . مردم پيوسته حاجاتشان را نزد من مي آوردند و كسي نبود كه بتوانم نياز او ر ا برآورده سازم, مگر اينكه اين كار را انجام مي دادم و مردم به چشم عزيز و بزرگ خويش، به من مى نگريستند ".

امامت حضرت رضا (عليه السلام ) :

امامت و وصايت حضرت رضا (عليه السلام ) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرينشان و رسول اكرم (صلي الله وعليه واله )اعلام شده بود. به خصوص امام كاظم (عليه السلام ) بارها در حضور مردم ايشان را به عنوان وصي و امام بعد از خويش معرفي كرده بودند كه به نمونه‌اي از آنها اشاره مي‌نمائيم.

يكي از ياران امام موسي كاظم (عليه السلام ) مي‌گويد:" ما شصت نفر بوديم كه موسي بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علي در دست او بود. فرمود :" آيا مي‌دانيد من كيستم ؟" گفتم:" تو آقا و بزرگ ما هستي". فرمود :" نام و لقب من را بگوئيد". گفتم :" شما موسي بن جعفر بن محمد هستيد ". فرمود :" اين كه با من است كيست ؟" گفتم :" علي بن موسي بن جعفر". فرمود :" پس شهادت دهيد او در زندگاني من وكيل من است و بعد از مرگ من وصي من مي باشد"". (4) در حديث مشهوری نيزکه جابر از قول نبى ‌اكرم نقل مي‌كند امام رضا (عليه السلام ) به عنوان هشتمين امام و وصي پيامبر معرفي شده‌اند. امام صادق (عليه السلام ) نيز مكرر به امام كاظم مي‌فرمودند كه "عالم‌ آل‌محمد از فرزندان تو است و او وصي بعد از تو مي‌باشد".

اوضاع سياسي :

مدت امامت امام هشتم در حدود بيست سال بود كه مي‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسيم كرد :

1- ده سال اول امامت آن حضرت، كه همزمان بود با زمامداري هارون.

2- پنج سال بعد از‌ آن كه مقارن با خلافت امين بود.

3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامي آن روز بود.

مدتي از روزگار زندگاني امام رضا (عليه السلام ) همزمان با خلافت هارون الرشيد بود. در اين زمان است كه مصيبت دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و ديگر مصيبت‌هاي اسفبار براي علويان ( سادات و نوادگان اميرالمؤمنين) واقع شده است. در آن زمان كوشش‌هاي فراواني در تحريك هارون براي كشتن امام رضا (عليه السلام ) مي‌شد تا آنجا که در نهايت هارون تصميم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نيافت نقشه خود را عملي كند. بعد از وفات هارون فرزندش امين به خلافت رسيد. در اين زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حكومت سايه افكنده بود و اين تزلزل و غرق بودن امين درفساد و تباهی باعث شده بود كه او و دستگاه حكومت, از توجه به سوي امام و پيگيري امر ايشان بازمانند. از اين رو مي‌توانيم اين دوره را در زندگي امام دوران آرامش بناميم.

اما سرانجام مأمون عباسي توانست برادر خود امين را شكست داده و اورابه قتل برساند و لباس قدرت را به تن نمايد و توانسته بود با سركوب شورشيان فرمان خود را در اطراف واکناف مملكت اسلامي جاري كند. وي حكومت ايالت عراق را به يكي از عمال خويش واگذار كرده بود و خود در مرو اقامت گزيد و فضل ‌بن ‌سهل را كه مردي بسيار سياستمدار بود ، وزير و مشاور خويش قرار داد. اما خطري كه حكومت او را تهديد مي‌كردعلويان بودند كه بعد از قرني تحمل شکنجه وقتل و غارت, اکنون با استفاده از فرصت دودستگي در خلافت هر يك به عناوين مختلف در خفا و آشكار علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازي حكومت عباسي بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افكار عمومي مسلمين به سوي خود ، و كسب حمايت آنها موفق گرديده بودند و دليل آشكاربر اين مدعا اين است كه هر جا علويان بر ضد حكومت عباسيان قيام و شورش مي کردند, انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به ياري آنها بر مي‌خواستندو اين ،بر اثر ستم‌ها وناروائيها وانواع شكنجه‌های دردناكي بود كه مردم و بخصوص علويان از دستگاه حكومت عباسي ديده بودند. ا زاين رو مأمون درصدد بر آمده بود تاموجبات برخورد با علويان را برطرف كند. بويژه كه او تصميم داشت تشنجات و بحران‌هايي را كه موجب ضعف حكومت او شده بود از ميان بردارد و براي استقرار پايه‌هاي قدرت خود ، محيط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزير خود فضل‌بن‌سهل تصميم گرفت تا دست به خدعه‌اي بزند. او تصميم گرفت تا خلافت را به امام پيشنهاد دهد وخود از خلافت به نفع امام كناره‌ گيري كند, زيرا حساب مي‌كرد نتيجه از دو حال بيرون نيست ، يا امام مي‌پذيرد و يا نمي‌پذيرد و در هر دو حال براي خوداو و خلافت عباسيان، پيروزي است. زيرا اگر بپذيرد ناگزير, بنابر شرطي كه مأمون قرار مي‌داد ولايت عهدي آن حضرت را خواهد داشت و همين امر مشروعيت خلافت او را پس از امام نزد تمامي گروه‌ها و فرقه‌هاي مسلمانان تضمين مي‌كرد. بديهي است براي مأمون آسان بود در مقام ولايتعهدي بدون اين كه كسي آگاه شود، امام را از ميان بردارد تا حكومت به صورت شرعي و قانوني به او بازگردد. در اين صورت علويان با خوشنودي به حكومت مي‌نگريستند و شيعيان خلافت او را شرعي تلقي مي‌كردند و او را به عنوان جانشين امام مي پذيرفتند.ازطرف ديگر چون مردم حکومت را مورد تاييدامام مي دانستند لذا قيامهايی که برضدحکومت مي شد جاذبه و مشروعيت خود را از دست مي‌داد.

شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۵۷
او مي‌انديشيد اگر امام خلافت را نپذيرد ايِشان را به اجبار وليعهد خودمي کند که دراينصورت بازهم خلافت وحکومت او درميا ن مردم و شيعيان توجيه مي گردد وديگر اعتراضات وشورشهايي که به بهانه غصب خلافت وستم, توسط عباسيان انجام مي گرفت دليل وتوجيه خودراازدست مي دادوبااستقبال مردم ودوستداران امام مواجه نمي شد. ازطرفي اومي توانست امام را نزد خود ساكن كند و از نزديك مراقب رفتار امام و پيروانش باشد و هر حركتي از سوي امام و شيعيان ايشان را سركوب كند. همچنين اوگمان مي کردکه ازطرف ديگر شيعيان و پيروان امام ، ايشان را به خاطر نپذيرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند دادوامام جايگاه خودرادرميان دوستدارانش ازدست مي دهد.

سفر به سوي خراسان :

مأمون براي عملي كردن اهداف ذكر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدينه, خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوي خراسان روانه كنند. همچنين دستور داد حضرتش را از راهي كه كمتر با شيعيان برخورد داشته باشد, بياورند. مسير اصلي در آن زمان راه كوفه ، جبل ، كرمانشاه و قم بوده است كه نقاط شيعه‌نشين و مراكز قدرت شيعيان بود. مأمون احتمال مي‌داد كه ممكن است شيعيان با مشاهده امام در ميان خود به شور و هيجان آيند و مانع حركت ايشان شوند و بخواهند آن حضرت را در ميان خود نگه دارند كه در اين صورت مشكلات حكومت چند برابر مي‌شد. لذا امام را از مسير بصره ، اهواز و فارس به سوي مرو حركت داد.ماموران او نيزپيوسته حضرت رازير نظر داشتندواعمال امام رابه او گزارش مي دادند.

حديث سلسلة الذهب :

در طول سفر امام به مرو ، هركجا توقف مي‌فرمودند, بركات زيادي شامل حال مردم ان منطقه می شد. از جمله هنگامي‌كه امام در مسير حركت خود وارد نيشابور شدند و در حالي كه در محملي قرار داشتند از وسط شهر نيشابور عبور كردند. مردم زيادي كه خبر ورود امام به نيشابور را شنيده بودند, همگي به استقبال حضرت آمدند. در اين هنگام دو تن از علما و حافظان حديث نبوي, به همراه گروه‌هاي بيشماري از طالبان علم و اهل حديث و درايت، مهار مرکب را گرفته وعرضه داشتند :" اي امام بزرگ و اي فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت سوگند مي‌دهيم كه رخسار فرخنده خويش را به ما نشان دهي و حديثي از پدران و جد بزرگوارتان پيامبر خدا براي ما بيان فرمايي تا يادگاري نزد ما باشد ". امام دستور توقف مركب را دادند و ديدگان مردم به مشاهده طلعت مبارك امام روشن گرديد. مردم از مشاهده جمال حضرت بسيار شاد شدند به طوري كه بعضي از شدت شوق مي‌گريستند و آنهايي كه نزديك ايشان بودند ، بر مركب امام بوسه مي‌زدند. ولوله عظيمي در شهر طنين افكنده بود به طوري كه بزرگان شهر با صداي بلند از مردم مي‌خواستند كه سكوت نمايند تا حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پس از مدتي مردم ساكت شدند و حضرت حديث ذيل را كلمه به كلمه از قول پدر گراميشان و از قول اجداد طاهرينشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائيل از سوي حضرت حق سبحانه و تعالي املاء فرمودند: " كلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هركس آن را بگويد داخل حصار من شده و كسيكه داخل حصار من گردد ايمن از عذاب من خواهد بود. " سپس امام فرمودند: " اما اين شروطي دارد و من خود از جمله آن شروط هستم ".

اين حديث بيانگر اين است كه از شروط اقرار به كلمه لااله‌الاالله كه مقوم اصل توحيد در دين مي‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت وپذيرش گفتار و رفتارامام مي‌باشد كه از جانب خداوند تعالي تعيين شده است. در حقيقت امام شرط رهايي از عذاب الهي را توحيد و شرط توحيد را قبول ولايت و امامت مي‌دانند.

ولايت عهدي :

باري ، چون حضرت رضا (عليه السلام ) وارد مرو شدند, مأمون از ايشان استقبال شاياني كرد و در مجلسي كه همه اركان دولت حضور داشتند صحبت كرد و گفت :" همه بدانند من در آل عباس و آل علي (عليه السلام ) هيچ كس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علي‌بن‌موسي‌رضا (عليه السلام ) نديدم". پس از آن به حضرت رو كرد و گفت:" تصميم گرفته‌ام كه خود را از خلافت خلع كنم و آنرا به شما واگذار نمايم". حضرت فرمودند:" اگر خلافت را خدا براي تو قرار داده جايز نيست كه به ديگري ببخشي و اگر خلافت از آن تو نيست ، تو چه اختياري داري كه به ديگري تفويض نمايي ". مأمون بر خواسته خود پافشاري كرد و بر امام اصرار ورزيد. اما امام فرمودند :‌ " هرگز قبول نخواهم كرد ". وقتي مأمون مأيوس شد گفت:" پس ولايت عهدي را قبول كن تا بعد از من شما خليفه و جانشين من باشيد". اين اصرار مأمون و انكار امام تا دو ماه طول كشيد و حضرت قبول نمي‌فرمودند و مي‌گفتند :" از پدرانم شنيدم, من قبل از تو از دنيا خواهم رفت و مرا با زهر شهيد خواهند كرد و بر من ملائك زمين و آسمان خواهند گريست و در وادي غربت در كنار هارون ‌الرشيد دفن خواهم شد". اما مأمون بر اين امر پافشاري نمود تا آنجاكه مخفيانه و در مجلس خصوصي حضرت را تهديد به مرگ كرد. لذا حضرت فرمودند :" اينك كه مجبورم, قبول مي‌كنم به شرط آنكه كسي را نصب يا عزل نكنم و رسمي را تغيير ندهم و سنتي را نشكنم و از دور بر بساط خلافت نظرداشته باشم". مأمون با اين شرط راضي شد. پس از آن حضرت, دست را به سوي آسمان بلند كردند و فرمودند: " خداوندا ! تو مي‌داني كه مرا به اكراه وادار نمودند و به اجبار اين امر را اختيار كردم؛ پس مرا مؤاخذه نكن همان گونه كه دو پيغمبر خود يوسف و دانيال را هنگام قبول ولايت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نكردي. خداوندا عهدي نيست جز عهد تو و ولايتي نيست مگر از جانب تو، پس به من توفيق ده كه دين تو را برپا دارم و سنت پيامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا كه تو نيكو مولا و نيكو ياوري هستي" .

شقایق
۱۳۹۳/۱۱/۱۰, ۰۳:۵۸
جنبه علمي امام :

مأمون كه پيوسته شور و اشتياق مردم نسبت به امام واعتبار بي‌همتاي امام را در ميان ايشان مي‌ديد مي خواست تااين قداست واعتبار را خدشه دارسازدوازجمله کارهايی که برای رسيدن به اين هدف انجام داد تشکيل جلسات مناظره‌اي بين امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنيا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شايد بتوانند امام را ازنظر علمي شکست داده ووجهه علمي امام را زيرسوال ببرند.که شرح يكي از اين مجالس را مي‌آوريم:

"براي يكي از اين مناظرات مأمون فضل‌بن‌سهل را امر كرد كه اساتيد كلام و حكمت را از سراسر دنيا دعوت كند تا با امام به مناظره بنشينند. فضل نيز اسقف اعظم نصاري و بزرگ علمای يهود و روساي صابئين ( پيروان حضرت يحيي) بزرگ موبدان زرتشتيان و ديگر متكلمين وقت را دعوت كرد. مأمون هم آنها را به حضور پذيرفت و از آنها پذيرايي شاياني كرد و به آنان گفت:" دوست دارم كه با پسر عموی من ( مأمون از نوادگان عباس عموی پيامبر است كه ناگزير پسر عمومي امام می باشد.) كه از مدينه پيش من آمده مناظره كنيد". صبح رروز بعد مجلس آراسته‌اي تشكيل داد و مردي را به خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد و حضرت را دعوت كرد. حضرت نيز دعوت او را پذيرفتند و به او فرمودند :" آيا مي‌خواهي بداني كه مأمون كي از اين كار خود پشيمان مي‌شود". او گفت : "بلي فدايت شوم". امام فرمودند :" وقتي مأمون دلايل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجيل از خود انجيل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئين بزبان ايشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسي و بر روميان به زبان رومي‌شان بشنود و ببيند كه سخنان تك ‌تك اينان را رد كردم و آنها سخن خود را رها كردند و سخن مرا پذيرفتند آنوقت مأمون مي‌فهمد كه توانايي كاري را كه مي‌خواهد انجام دهد ندارد و پشيمان مي‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم". سپس حضرت به مجلس مأمون تشريف ‌فرما شدند و با ورود حضرت مأمون ايشان را براي جمع معرفي كرد و سپس گفت : " دوست دارم با ايشان مناظره كنيد ". حضرت رضا (عليه السلام)نيز با تمامي آنها از كتاب خودشان درباره دين و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود:" اگر كسي درميان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال كند". عمران صایي كه يكي از متكلمين بود از حضرت سئوالات بسياري كرد و حضرت تمام سئوالات او را يك به يك پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنيدن جواب سئوالات خود از امام شهادتين را بر زبان جاري كرد و اسلام آورد و با برتري مسلم امام، جلسه به پايان رسيد و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایي را به حضور طلبيدند و او را بسيار اكرام كردند و از آن به بعد عمران صایي خود يكي از مبلغين دين مبين اسلام گرديد.

رجاءابن ضحاک که ازطرف مامون مامور حرکت دادن امام ازمدينه به سوی مرو بود,مي گويد: "آن حضرت در هيچ شهری وارد نمي شد مگر اينکه مردم از هرسو به او روی مي آوردند و مسائل ديني خود را از امام می پرسيدند.ايشان نيز به آنها پاسخ مي گفت و احاديث بسياری از پيامبر خدا و حضرت علي (عليه السلام) بيان مي فرمود.هنگامي که ازاين سفربازگشتم نزد مامون رفتم .او ازچگونگي رفتار امام در طول سفر پرسيد و من نيز آنچه را در طول سفر از ايشان ديده بودم بازگوکردم . مامون گفت: "آری، ای پسرضحاک !ايشان بهترين، دانا ترين و عابدترين مردم روي زمين است"".

منتظرمهدی زهرا
۱۳۹۳/۱۲/۲۸, ۰۴:۲۵
**مردم مشهد بسیار خوش برخورد و مهمان نواز هستند، ولی دور ضریح آن قدر ازدحام است که آدم نمی تواند دستش را به ضریح برساند یا حتی نزدیک آن شود. چه خوب است تدبیری برای ایجاد نظم و حل این مشکل اندیشیده شود تا همه، بویژه سالمندان و بیماران، بتوانند خود را به ضریح برسانند. اگر شرایطی به وجود آید که جمعیت زائران در اطراف ضریح فقط در یک جهت حرکت کنند و پای ضریح زیاد نمانند، دیگران هم می توانند از این فرصت استفاده کنند.*غریب طوس
سراغ حجة الاسلام والمسلمین «سید حسین موسوی» روحانی کاروان می روم. به گفته کاروانیان، حضوری مؤثر و کارگشا دارد و اصرار می کند او را فقط خادم زائران خارجی امام رضا (ع)، البته نه به عنوان شغل، معرفی کنیم:
*با اینکه ائمه قبل و بعد از امام رضا (ع) هم درد غربت را کشیده اند، چرا روی غربت امام هشتم(ع) این قدر تأکید شده و ایشان به غریب الغربا معروف هستند؟
**علت این است که امام رضا (ع) بدون خانواده و به تنهایی در سرزمین خراسان تحت سیطره مأمون حضور داشته و به شهادت رسیده اند. ائمه دیگر ما از جمله آقا امیرالمؤمنین (ع)، امام کاظم (ع)، امام جواد (ع)، امام هادی و امام حسن عسکری (ع) که در عراق مدفون هستند، اولاً به لحاظ مسافت به مدینه نزدیک ترند. ثانیاً تفاوت وضعیت امام رضا (ع) با مثلاً امام کاظم (ع) در این بود که امام هشتم در ظاهر آزاد زندگی می کردند، ولی امام کاظم (ع) در بغداد رسماً زندانی بودند.
بنابراین امام رضا (ع) غربت پوشیده تری داشتند، چون در ظاهر از امکانات زیادی برخوردار بودند. وجه دیگری هم برای عنوان «غریب الغربا» ذکر شده است که به نظر من شاید چندان درست نباشد، اینکه امام رضا (ع) بر خلاف سایر ائمه(ع) در سرزمین غیر عرب به شهادت رسیده اند. این دلیل از این رو نمی تواند قابل اعتنا باشد که خراسان در آن زمان بخشی از سرزمین اسلامی بوده و بر اساس روایات، امام رضا (ع) در بین راه و در تعامل با مردم به زبان عربی سخن می گفته اند. این نشان می دهد زبان رایج مردم خراسان هم عربی بوده است و از این جهت نمی توان دلیل ذکر شده را قابل قبول دانست.
*کرامت ویژه
*پس از بحث غربت، حالا به یمن ایام ولادت، از جلوه هایی شادی بخش از زندگی امام رضا(ع) بگویید.
**شاید بتوان گفت امام رضا (ع) از نظر پاسخگویی و برآورده کردن حاجات مردم در بین ائمه(ع) از موقعیت ویژه ای برخوردار باشند.
در سفری که سال 84 به افغانستان داشتم، با مدیر سنی مذهب هتل در کابل گفتگویی درباره شیعه و سنی داشتیم. من در بیان تفاوتهای عبادی بین دو مذهب به موضوع طواف نساء اشاره کردم و او استدلال و دیدگاه شیعه را کاملاً پذیرفت و گفت: «من نسبت به عقیده خودم تعصبی ندارم و بلکه به اهل بیت (ع) و بویژه امام رضا (ع) علاقه مند هستم.» بعد ماجرای خودش را چنین تعریف کرد: «در زمان حکومت طالبان که رفت و آمد و حتی کسب و کار بسیاری از مردم افغان در ایران بود، من از محل کار خودم در ایران به هرات برگشتم.
به محض ورود به خانه، همسرم با آه و ناله گفت فرزند سه ماهه مان از سه روز پیش مریض شده و امروز دکترها از او قطع امید کرده اند.
به همسرم گفتم او را پیش طبیبی در مشهد می برم که در کارش خیلی وارد است. به محض رسیدن به مشهد به حرم امام رضا (ع) آمدم و کودکم را پشت پنجره فولاد گذاشتم و گفتم: «آقا! من مریضم را آوردم. بقیه اش با شما.» خودم هم از فرط خستگی همان جا خوابم برد. پس از سه ساعت از سر و صدای بچه بیدار شدم و دیدم که شفا گرفته است. پسرم بدون هیچ دارو و درمانی به هرات برگشت و اکنون در دبیرستان درس می خواند. بعدها به خانواده ام گفتم آن طبیبی که این قدر سراغش را می گیرید، کسی است که بزرگ ترین حوائج مسلمانان و حتی غیر مسلمانان را برآورده می کند.»
از کرامات متمایز آقا علی بن موسی الرضا (ع) این است که پیروان ادیان مختلف به ایشان روی می آورند و خواسته خود را می گیرند.
*توفیق و اراده
*بسیاری از افراد را می بینیم که چندین بار به حج یا کربلا مشرف شده اند، اما گاهی سالها از زیارت امام رضا (ع) محرومند. به نظر می رسد توفیق زیارت امام هشتم(ع) خیلی سخت نصیب آدم می شود. این حرف درستی است؟
**اگر رفاقت ما شیعیان با ائمه خود سخت باشد، توفیق هم سخت پیدا می شود. وقتی می خواهیم برای آرزو یا میل شخصی خود تلاش کنیم، با واقعیت تلاش می کنیم. اگر برای زیارت ائمه طاهرین(ع) با عشق و علاقه تلاشی کرده باشیم، به آن زیارت خواهیم رسید. چه بسا کسانی که به عشق زیارت کربلا به جبهه می رفتند و جان خود را هم در این راه فدا کردند، اعتقاد آنها این بود که به کربلا بروند و مسیر آن هم از جبهه های جنگ می گذشت.
افراد دیگری هم بودند که به زیارت اباعبدا... (ع) اعتقاد داشتند، اما جلوی گلوله هم نرفتند و چه بسا پس از جنگ هم توفیق زیارت برایشان حاصل شد. اما میزان عمل، نوع قبولی طاعات و نوع رسیدن به هدف فرق می کند. من معتقدم خیلی ها برای زیارت امام رضا (ع) تلاش نمی کنند.
مثلاً فرد برای یک برنامه تفریحی آخر هفته به سادگی ایاب و ذهاب می کند، اما وقتی به او پیشنهاد زیارت مشهد می شود، با یک جمله خیلی ظاهری که من اصلاً با آن موافق نیستم، می گوید: «توفیق ندارم.» البته در واقع درست می گوید، چون خودش اراده نکرده است که آقا هم این توفیق را برایش فراهم کند. توفیق را باید خود ما درخواست کنیم، چنان که خداوند متعال می فرماید: «ادعونی استجب لکم». ائمه(ع) هم همین طور هستند و وقتی که بدانند دل شیعیان و محبانشان به آنها متمایل است، تسهیل امر می کنند و ما این تسهیل امر را بارها و بارها دیده و شنیده ایم.
*از زبان زائران غریب
برای زائران غریب غرب نشین، از دست من همین نوشته برمی آید و از زبانم این رباعی. خطاب به آقا می گویم: اگر می خواهید صله بدهید، که می دهید، به همین زائران دوردست عنایت فرمایید که یقین دارم نسیم دعای آنها، جان ما را هم خرم خواهد کرد:
غرق کرم رضا غریب الغربا
می گفت به اشک با غریب الغربا:
دریاب مرا که جان به لب آمده است
در غربت غرب، یا غریب الغربا!

شقایق
۱۳۹۴/۰۱/۰۸, ۰۵:۱۶
پابوس حریم کبریایی شده ام
من در حرم شما ولایی شده ام
با یک نفس از دم مسیحاییتان
یا ضامن آهو، کربلایی شده ام

زمانی که امام رضا (ع) به مرو آمدند خبر آمد که بعضی از خدمتکارانی که برای امام جواد در مدینه قرار داده بودید، رفت و آمد امام جواد (ع) را به شکلی تنظیم می کنند که امام کمتر فقرا، درماندگان، نیازمندگان و مستضعفان را ببیند؛ این روایت در کتاب عیون اخبار الرضا(ع) آمده است که امام رضا(ع) فورا نامه ای به فرزندشان حضرت جواد(ع) نوشتند و فرمودند که ای اباجعفر( کنیه امام جواد) به من خبر رسیده که خدمتکاران وقتی که تو سوار بر اسب می شوی و تصمیم می گیری از منزل خارج شوی تو را از در پشت خانه بیرون می برند که با فقرا و محرومین برخورد نکنی که مبادا آنها از تو درخواستی داشته باشند؛ این کار آنها به خاطر بخلی است که در وجود آنها قرار دارد که از تو خیری به آنها نرسد.



http://shafaf.ir/files/fa/news/1390/11/3/31924_383.jpg


در قسمتی از نامه امام، فرزندشان را به حق امامت و حق پدری شان قسم می دهند و می فرمایند: تو را قسم به حقی که من برگردن تو دارم، ورود و خروجت از همان دربی باشد که مردم آن را می بینند و فقرا آن را می شناسند؛ هر گاه خواستی از خانه خارج شوی با خودت طلا و نقره ببر تا هرکسی که نزدت آمد و از تو درخواست کرد حاجتش را روا کنی و گره از کارش بگشایی؛ این سخنی است که امام رضا(ع) از مرو برای امام جواد(ع) می نویسند تا برای همیشه تاریخ بماند و مردم این سخن را آویزه گوش خود کنند.

در حدیثی دیگر امام رضا(ع) درباره دست گیری کردن از مردم می فرمایند: هر دستی که برای گره گشایی از کار مردم دراز شود،صاحب آن دست فردای قیامت و در روزی که هیچکس سایبانی ندارد جز در سایه رحمت الهی نخواهد بود و از خشم و غضب پروردگار به دور می شود؛ بنابراین ما نیز اگر بخواهیم ارادت و محبت خود را به آن حضرت نشان دهیم، باید در کارهای روزمره مان به فکر گره گشایی از مردم باشیم.

ماجرای پیرمرد سلمانی

هر کدام از اهل بیت(ع) دارای ویژگی ها و صفات خاصی هستند اما شاید مهمترین ویژگی که در وجود نازنین امام رضا(ع) وجود داشت رافت و مهربانی ایشان بود به طوریکه آن حضرت را امام رئوف می نامند و این صفت تنها مختص به امام رضا(ع) است؛ رئوف به معنای کسی ست که به قدری مهربان است حتی سابقه اخم و بدی دیگران را از ذهن خود پاک می کند.

در روایتی آمده است هنگامی که امام رضا(ع) به سمت مرو می آمدند بعد از نیشابور به کاروانسرایی رسیدند و کاروان متوقف شد و براساس دستور مامون، ماموران اجازه ارتباط گیری مردم با امام را نمی دادند تا جایی که یک شب پیرمرد روستایی به بهانه اصلاح صورت امام آمده بود که آن حضرت را ببیند و امام رخصت داد و پیرمرد هنگام کار با امام رضا(ع) از اشتیاق دیدن آن حضرت صحبت می کرد که یک لحظه به ذهنش رسید که ای کاش از امام تقاضای اجرت می کردم و همان لحظه امام رضا (ع) فرمود: از ما اجرت می خواهی، به این سنگ نگاه کن که یک مرتبه سنگ تبدیل به طلا شد، پیرمرد گفت ای امام رئوف، من اجرت دنیوی نمی خواهم من صباحی بیش زنده نیستم چرا که عمر خود را گذرانده ام، من پیراهنی از شما می خواهم که با آن نماز خوانده اید و عبادت خدا را کرده اید تا کفنم باشد و خداوند به واسطه آن عذاب و فشار قبر را از من بردارد.

امام رضا(ع) دستور دادند که یکی از لباس هایشان را به پیرمرد بدهند، هنگام خروج پیرمرد بدون نگاه به سنگ طلا، لباس را برداشت که آن حضرت فرمود سنگ طلایت را نیز بردار ما آنچه را که دادیم پس نمی گیریم؛ در آن لحظه پیرمرد به ذهنش رسید تا درخواست دیگری داشته باشد پس گفت: ای مولا، من از سکرات موت می ترسم و بزرگواری کنید و لحظه مرگ در کنار من باشید که امام پذیرفتند.

مدت ها از این ماجرا گذشت که روزی اطرافیان امام دیدند حضرت رضا(ع) سه مرتبه فرمود: لبیک و بعد از آن هرچه به دنبال آن حضرت گشتند ایشان را نیافتند تا اینکه آن حضرت آمد و ماجرای پیرمرد سلمانی را تعریف کرد؛ بنابراین وفای به عهد و تعهد به قول و قرارها یکی از ویژگی های بارز امام رضا (ع) است که ما نیز به عنوان پیروان آن حضرت باید به عهدهایمان وفادار باشیم.

از دیگر مصادیق رافت و مهربانی امام رضا(ع) حدیث معروفی است که ایشان فرمودند: هر کس با معرفت مرا زیارت کند من به هنگام سکرات موت، شب اول قبر و در هنگام محکمه قیامت به دیدارش خواهم آمد.

بنابراین افتخار بزرگی است برای ما ایرانی ها که کشور ما میزبان پاره تن پیامبر(ص) پیکر مطهر هشتمین امام شیعیان حضرت علی بن موسی الرضا(ع) است.

شقایق
۱۳۹۴/۰۱/۰۸, ۰۵:۲۵
زوج جواني به زيارت حضرت رضا عليه السلام مشرف شده بودند . وقتي از حرم بر مي گشتند در يكي از خيابانهاي نزديك حرم مطهر فردي به همسر جوان آن مرد جسارتي مي كند و در جمعيت گم مي شود . مرد جوان وقتي صورتش را بر مي گرداند يك پهلوان مشهدي را كه سر كوچه ايستاده بود مي بيند و گمان مي كند كه او به زن جوانش اهانت كرده است . جلو مي رود و بدون مقدمه دو سيلي محكم به گوش آن پهلوان مي زند . دوستان پهلوان حمله مي كنند كه او را بزنند اما پهلوان مانع مي شود .


مرد جوان با همسرش مي رود . همسرش مي گويد : اشتباه كردي ؛ فرد ديگري به من توهين كرد و سريع در لابلاي جمعيت گم شد . ولي اين پهلوان خيلي مرد بود . با اينكه قدرت داشت تو را نزد . پهلوان مشهدي آرام آرام گريه كنان به حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام مشرف مي شود و به حضرت عرض مي كند : يا علي ابن موسي الرضا من مي توانستم او را بزنم ولي احساس كردم او مهمان شماست ؛ زائر شماست ؛ تحمل كردم . دو تا سيلي به خاطر شما خوردم از من قبول كنيد


مرد جوان به همسرش مي گويد برويم و هديه اي بخريم و به منزل پهلوان برويم و از او عذر خواهي كنيم . هديه اي مي خرند و به آن محل مي آيند و سراغ منزل پهلوان را مي گيرند و به منزلش مي روند و عذر خواهي مي كنند . پهلوان مي گويد : من از شما ناراحت نيستم و نياز به عذر خواهي نيست چون من با مولايم علي ابن موسي الرضا عليه السلام معامله كردم
سالها از ان ماجرا مي گذرد . پهلوان مشهدي به تهران مي آيد و به اداره گذرنامه مي رود كه گذرنامه براي سفر به كربلا را بگيرد . در اداره گذرنامه با سرهنگي كه خوي زشت رضا پهلوي در او بود دعوايش مي شود و مجبور مي شود دو تا سيلي محكم به گوش سرهنگ بزند . او را بازداشت مي كنند و براي او يك پرونده سنگين درست كرده و راهي زندانش مي كنند .
يك روز پهلوان مشهدي در زندان غمگين و ناراحت نشسته بود كه مردي از مسئولين زندان عبور مي كند و به او نگاه خيره اي مي اندازد و سپس او را به دفتر خود مي خواند . او را به دفتر مي برند . مي گويد : مرا ميشناسي ؟ مي گويد : نه . مي گويد : من همان مردي هستم كه چند سال پيش در مشهد دو تا سيلي به صورتت زدم و تو به خاطر امام رضا عليه السلام دست رويم دراز نكردي . در زندان چه مي كني ؟؟

پهلوان قضيه را تعريف مي كند . آن مسئول دستور مي دهد پرونده اش را مي آورند و پرونده پهلوان را پاره مي كند و به او مي گويد : خودم به تو گذرنامه مي دهم و شش ماه تو را به كربلا مي فرستم و تمام مخارج سفرت را خواهم داد ( لازم به ذکر است که این جریان مربوط به قبل از انقلاب است )
پهلوان مي گويد : پس اجازه بده به مشهد بروم و برگردم . آن مرد مسئول مي گويد : مي خواهي بروي مشهد چه كني ؟ از همين جا مشرف شو كربلا . پهلوان مي گويد : مي خواهم خدمت حضرت رضا عليه السلام مشرف شوم و از حضرت سپاسگزاري كنم و بگويم : شما چقدر آقا هستيد كه دو سيلي را اين گونه جبران مي فرمائيد .
ماخذ: كتاب اكسير اعظم يا محبت حسين عليه السلام اثر سيد حسين هاشمي نژاد

شقایق
۱۳۹۴/۰۱/۰۸, ۰۵:۲۷
راز امام رضا عليه السلام



http://img.tebyan.net/big/1383/10/1872422411923219722715152199503512075215180.jpg

از آن زمان که تو در نيشابور، سر از کجاوه برون آوردى و به کرشمه‌اى، آتش شوق بر جگر سوخته خلايق عاشق زدى و صلاى توحيد سر دادى و آن را مأمن و پناهگاه محکم و خدشه ‌ناپذير خواندى، راز ورود به اين قلعه را فاش کردى که تويي. از آن زمان، ما خورشيد ولايت تو را در سرزمين قلب‌هاى خويش هميشه در کار طلوع يافتيم و حيات را بى حضور تو در سرزمين خويش ناممکن فهميديم. عشق ما به اين خاک، تنها از اين روست که تو در آن آرميده‌اى و پيوند ناگسستنى دل ما به اين فضاى ملکوتى از اين جهت، که تو در آن تنفس مى‌کنى و رايحه شوق‌آفرين تو در آن مى‌پيچد. چه کسى مى‌گويد که ما بى ‌حضور تو توان برخاستن داشتيم؟ چه کسى مى‌گويد که ما بى‌ استشمام بوى تو، راه به حقيقت مى‌برديم؟ چه کسى مى‌گويد که ما جز در پرتو تابناک تو، جستن خداوند را مى‌توانستيم؟ ما هنوز«الله‌اکبر»هاى تو را با سر و پاى برهنه در نماز شورآفرين عيد، از ياد نبرده‌ايم. همان طنين گرم ناله‌هاى غريبانه و مظلومانه توست که ما پابرهنگان و مظلومان در اين جهان بزرگ را توان ايستادنى چنين بخشيده است. ما از تو آموخته‌ايم که هر جا دشمن، لباس فريب بر تن کرد، جامه خدعه پوشيد، نقاب نيرنگ بر چهره آويخت، بر پشتى مکر تکيه زد و به تخت حيله نشست، با نواى اعجازآفرين «الله‌اکبر»، لباس فريب را بر تنش بدريم، جامه خدعه را بر اندامش پاره کنيم، نقاب نيرنگ را بر چهره‌اش بشکنيم، پشت و رويش را هويدا کنيم، از تخت حيله‌اش به زير افکنيم، به رسوايى‌اش بکشانيم و به عزايش بنشانيم.

شقایق
۱۳۹۴/۰۱/۰۸, ۰۵:۳۶
حضرت رضا (ع) در یازدهم ذیقعدة الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام) پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامیشان "نجمه" خاتون نام داشت.
امام رضا (ع) در سن 35 سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان شدند. دوران امامت ایشان مقارن با خلافت مامون عباسی بود که سختی‌ها و رنج بسیاری را بر امام رواداشت و سر انجام ایشان را در سن 55 سالگی به شهادت رساند.
مدت امامت امام رضا (ع) حدود 20 سال بود، که 17 سال آن در مدینه و سه سال آخر آن در خراسان گذشت. امام رضا (ع)در مدینه، پس از وفات پدر، امامت بر مردم را بر عهده گرفت، و به رسیدگی امور پرداخت، شاگردان پدر را به دور خویش جمع کرد، و به تدریس و تکمیل حوزه علمیه جدش، رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق (ع) پرداخت. در زمان حکومت مامون، آن گونه که در کتب معتبر شیعه آورده‌اند او که علاقه مردم ایران به امامان شیعه را می‌دید تصمیم گرفت امام رضا(ع) را مجبور کند تا از مدینه به خراسان بیاید و او را به عنوان ولیعهد و جانشین خود معرفی کند و چنان چه شیخ مفید در کتاب مسار الشیعه آورده‌است روز اول ماه رمضان روز بیعت به ولایت عهدی اما م رضا(ع) توسط مامون است، تا با این روش بتواند در بین مردم محبوبیت قابل ملاحظه‌ای پیدا کند .
امام رضا (ع) عالم زمان خویش بود چنانچه یکی از القاب مشهور حضرت "عالم آل محمد" است. این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان می‌باشد. جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش، بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی بر این سخن است، که قسمتی از این مناظرات در بخش "جنبه علمی امام" آمده است. این توانایی و برتری امام، در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان می‌باشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات، کاملاً این مطلب روشن می‌گردد که این علوم جز از یک منبع وابسته به الهام و وحی نمی‌تواند سرچشمه گرفته باشد.

حدیث سلسلة الذهب:

حدیث‌های زیادی را منتسب به حضرت امام رضا (ع) می‌دانند اما ، یکی از معروفترین احادیث قدسی منقول از حضرتش حدیث سلسلة الذهب است که هنگام وداع وی با مردم شهر نیشابور فرمودند : مرا پدرم موسی کاظم از پدرش جعفر صادق از پدرش محمد باقر از پدرش علی زین العابدین از پدرش حسین شهید کربلا از پدرش علی بن ابی طالب که گفت: عزیزم و نور چشمانم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: جبرئیل حدیث کرد مرا و گفت شنیدم پروردگار سبحانه و تعالی می‌فرماید: کلمه لا اله الا الله دژ استوار من است، پس هر کس در این حصار وارد شد، از عذابم محفوظ است.
سپس امام فرمودند: "اما این شروطی دارد و من، خود، از جمله آن شروط هستم."
این حدیث بیانگر این است که از شروط اقرار به کلمه لااله‌الاالله که مقوم اصل توحید در دین می‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت و پذیرش گفتار و رفتار امام می‌باشد که از جانب خداوند تعالی تعیین شده است. در حقیقت امام شرط رهایی از عذاب الهی را توحید و شرط توحید را قبول ولایت و امامت می‌دانند.

شقایق
۱۳۹۴/۰۳/۰۹, ۱۳:۲۳
در جریان سفر زیارتی کاروان‌های زیارتی سپاه بیت‌المقدس کردستان و اعزام خانواده‌های کردستانی به مشهد مقدس، دختر بچه چهار ساله سریش‌آبادی که به صورت مادرزاد کر و لال بود، شفا پیدا کرد.

‌به گزارش «فارس» اهالی شهر سریش‌آباد از توابع شهرستان قروه شامگاه شنبه با برگزاری مراسم شکرگزاری در خصوص شفای دختر چهار ساله در دهه کرامت امسال، ارادت خویش را به ساحت مقدس امام هشتم(ع) ابراز داشتند.

در ابتدای این مراسم، مهدی ابراهیمی پدر این دختر چهارساله در سخنانی اظهار داشت: فاطمه ابراهیمی دختر شفا یافته از بدو تولد از نعمت شنیدن و سخن گفتن محروم بوده و در طول این چهار سال نیز علی‌رغم مراجعات بسیار به متخصصین امر موفقیتی حاصل نشد.

وی افزود: طبق نظر متخصصین امور شنوایی و بر اساس آزمایش‌های ادیولوژیستی، فاطمه کم شنوایی عمیق دو گوش داشت و برای دریافت فرکانس‌های بالای یک کیلوهرتز نیز توصیه به کاشت حلزون شنوایی شده بود اما به فضل الهی و کرامات امام رضا(ع) دخترک چهارساله ما شفا یافته و هم اکنون هم می‌تواند بشنود و هم صحبت کند.

مهدی ابراهیمی با تقدیر از خدمات ارزنده سپاه بیت‌المقدس کردستان در راستای نشر آموزه‌های دینی و فراهم‌ کردن سفرهای زیارتی به حرم مطهر ائمه اطهار(ع)، تصریح کرد: خدا را شاکرم که نهادی انقلابی و اسلامی همچون سپاه پاسداران زمینه‌ساز زیارت خانواده این‌جانب و فراهم‌ کردن این زیارت شفا بخش بوده است و تا آخرین لحظات عمر خویش این حرکت فرهنگی و عقیدتی را از این نهاد انقلابی فراموش نخواهم کرد.

مسئول نمایندگی ولی‌فقیه در دانشگاه علوم پزشکی کردستان نیز در این مراسم با اشاره به کرامات امام رضا(ع) و بزرگان دینی، اظهار داشت: اعتقاد به شفاعت ائمه اطهار(ع) و اولیاء‌الله از جمله عقاید راسخ همه مسلمانان از مذاهب مختلف اسلامی است و این مهم همواره در طول تاریخ پرافتخار اسلامی مردم ایران، نمودی عینی داشته است و برکات این فضل الهی را مردم مسلمان ایران از مذاهب مختلف اسلامی همواره درک کرده‌اند.

حجت‌الاسلام شیرمحمدی افزود: وجود مرقد مطهرامام رضا(ع) در ایران اسلامی مایه مباهات و دلگرمی ایرانیان مسلمان در طول تاریخ بوده و مردم مسلمان کردستان نیز از مذاهب مختلف اسلامی با شوق و ارادتی وی‍ژه به این امام همام و دیگر ائمه به زیارت آنان شتافته‌اند.

وی خاطرنشان کرد: اگر چه این حادثه مهم از لحاظ پزشکی غیرقابل باور است اما آموزه‌های دینی و اسلامی ما این مهم را مورد تأیید داشته و این شفای عاجل را از برکات وجود معصومین و پاکان و انسان‌های کاملی همچون ائمه اطهار(ع) می‌داند.

وی بر تأسی همیشگی اقشار مختلف مردم از آموزه های دینی، مکارم اخلاقی و سیره بزرگان دینی تأکید کرد و افزود: با اعتقاد و ایمانی راسخ می‌توان در برابر ناملایمات و مشکلات روزانه سربلند بیرون آمد و در سالم‌سازی و تعالی روز افزون جامعه اسلامی نیز سهیم بود.

در ادامه این مراسم شکرگزاری نیز مردم متدین و ولایت‌مدار سریش‌آباد به همراه خانواده فاطمه ابراهیمی دختر چهار ساله شفا یافته در مهدیه این شهر سجده شکر به جای آورده و از خداوند منان شفای عاجل را برای جمیع مسلمین خواستار شدند.

شقایق
۱۳۹۴/۰۳/۰۹, ۱۳:۲۶
این فیلم هم ببینیدلحظه شفاگرفتن افلیج که راه می رود

http://www.aparat.com/v/BAOPC

این هم جانبازی که ازروی ویلچر بلندشده راه می رود

http://www.aparat.com/v/NPSnb

شقایق
۱۳۹۴/۰۳/۰۹, ۱۳:۳۰
مثل ایّوب




برای شفا يافته : زين العابدين نجار

ابتدا سوز به چشمانم آمد. درست مثل آن‌که سیخ داغی توی آن فرو کرده باشند.

بعد تاری بود و تیرگی و کوری. کم‌کم فلج پاها و اسیر شدن در زندان چرخ و عصا شد قوز بالای قوز و این تمامی درد نبود.

زبانم هم قدرت تکلّمش را از دست داد و اختلال حافظه نیز به سراغم آمد. گویی ایّوب بودم و خدا صبرم می‌آزمود. کلکسیونی از درد شده بودم و این برای من که کارم عکاسی بود و به چشم و پا و زبان نیاز داشتم، خیلی سخت بود. اینکه یک عکاس نتواند دوربین به دست بگیرد و در مراسمهای مختلف به این سو و آن سو بدود و با این و آن حرف بزند ، به معنی بیکاری بود و مرگ. امّا من نیک می‌دانستم که ناامّیدی مرگ زودرسی است که باید از خود برانمش. دکترها از درمان ناامّید شده بودند و جوابم کرده بودند . امّا من تکیه گاه بزرگی داشتم . خدا .

با امّید به عنایت خدا و بهبودی و شفا ، برای آن‌که روحیه ام را از دست ندهم ، هر روز بر ویلچر می‌نشستم و خود را به مغازه می‌رساندم و سرم را گرم کار می‌کردم ، تا احساس غم انگیز یاس قلبم را نفشارد و هجران این درد خانمانسوز بار غمم را سنگین تر نسازد . در این زندان تیره تنهایی و غم، به انتظار مفری از روشنایی بودم . نسیمی از امّید که با وزیدنش ، ابر تیره ای را که افق سعادتم را سایه کرده است ، از آسمان زندگی‌ام بتاراند .

در این دلگیری و ملال ، خیزآب خاطره ای دور مرا به کام خویش کشانید و یاد سفری کهنه، امّیدی نو را در دلم پروراند . بیاد سال‌ها قبل افتادم که به قصد زیارت و عکاسی مسیر شیراز تا مشهد را با دوچرخه رکاب زدم و خاطرات خوشی را در ذهن خود و در چشم دوربین ثبت کردم .

از یادآوری این خاطره ، اشک به چشم‌هایم می‌آید . پلک‌هایم را می‌بندم و به ابر اشکم فرصت بارش می‌دهم. خیال یادهای دعا و زیارت مرا به خویش مشغول می‌سازد و از یادآوری این خیالهای شوق انگیز است که خواب به پشت چشمانم می‌آید .

در این حالت میان خواب و بیداری ، نوري را می‌بینم كه از آسمان به سمت زمين می‌آید و در برابرم می‌ایستد و صدايي از ميانه آن مرا خطاب قرار می‌دهد :

- رویایی که می‌بینی صادقه است و شفای تو در مشهد رقم خواهد خورد .

با سراسیمگی چشم‌هایم را می‌گشایم . نور از برابر نگاهم گم می‌شود و دوباره تاریکی جای آن را پر می‌کند . یک شادی گنگ و مبهم همراه با یک نوع اضطراب و دلواپسی در وجودم ایجاد می‌شود .



تردیدی نیست . باید راهی شوم . امام مرا طلبیده است .


***

وقتی وارد حرم می‌شوم ، هوا پر است از همهمه و ذکر و صلوات و دعا . بوی تند و مطبوع عود هم فضا را عطرآگین کرده است . ویلچرم را کنار پنجره فولاد قرار می‌دهم و با همه وجود به خواندن دعا مشغول می‌شوم. نمی‌دانم چه زمانی را به این حالت هستم که خستگی بر من غلبه می‌کند و پلکهای خسته ام روی هم می افتند . ناگهان صدایی مرا به نام می‌خواند :

- زین العابدین برخیز .

تقلا می‌کنم که از روی چرخ برخیزم ، امّا نمی توانم . دوباره مرا مخاطب قرار می‌دهد و با صدایی بلندتر می‌گوید :

- برخيز.

با حسرت و درد می‌گویم :

- : نمي توانم.

اینبار با تحکم بیشتری می‌گوید :

- سعی کن . باید بتواني .

بخود تكاني می‌دهم و خود را از اسارت چرخ می‌رهانم . می‌خواهم بر روی پاهایم بایستم ، امّا آن‌ها قدرت نگهداری تن را ندارند . بر زمین می‌خورم و از خواب بیدار می‌شوم . عده ای از مردم گردم را گرفته اند و با حسرت و اندوه نگاهم می‌کنند . کسی جلو می‌آید ، زیر بغلهایم را می‌گیرد ، مرا از زمین بلند کرده و بر روی ویلچر می‌نشاند . از او تشکر می‌کنم و نگاهم را از سیمای پر لبخندش به صحن حرم و به پرواز کبوتران و به گنبد و پرچم سبزی که در بالای آن با وزش آرام نسیم می‌رقصد ، می‌کشانم .

به‌یک‌باره فهم رویایی که دیده ام به ذهنم می‌آید و از اینکه می توانم مردم را و صحن و گنبد و حرم و پرواز کبوتران را ببینم ، غرق در شگفتی می‌شوم . صدای صلوات مردم در فضای پر عطر صحن می‌پیچد و مرا بخود می‌آورد. از جا بر می خیزم و با شادی و شعف فریاد بر می آورم :

- من شفا گرفته ام . می توانم ببینم . می توانم روی پاهای خود بایستم .

جمعیت با صلوات و تکبیر مرا در حصار خویش قرار می‌دهند و بر دستهایشان بالا می‌برند . بی آن‌که از خویش اراده ای بخرج بدهم ، در امواج دستهای آنان به جلو می‌روم . لحظاتی بعد در دفتر شفایافتگان نشسته ام و شرح آن‌چه بر من رفته است را برای مسئول دفتر واگو می‌کنم .

یکسال بعد نذرم را ادا می‌کنم و مسیر فسا تا مشهد رابا دوچرخه طی می‌کنم . بی آن‌که دردی حس کنم و یا ناتوانی به سراغم بیاید . این همه از شفاعت امام رضا (ع) و عنایت خاص خداست و تا عمر داشته باشم خاطره آن را از یاد نخواهم برد .

[گواهی پزشکی ۱ :

گواهی می‌شود که آقای زین العابدین نجار بدلیل فلج شدید طرف چپ بدن که ناشی از ضایعه مغزی بوده و تاریخ 20 / 12 / 1372 برای وی اتفاق افتاده ، تحت نظر اینجانب قرار گرفت ، در معاینه نخست مشخص شد ، علاوه بر فلجی سمت چپ ، تاری دید چشم ، شدید است و اختلال نسبی در حافظه و سنگینی تکلم نیز در وی مشهود است ، ضمنا پس از عکسبرداری از مغز بیمار mrt نرمال نبود . بیمار تحت درمان قرار گرفت و برای حرکت وی ، ویلچر و واکر در نظر گرفته شد .

دکتر علیرضا نیک سرشت – متخصص مغز و اعصاب

شماره نظام پزشکی : 26737 ]

***

[گواهی پزشکی ۲:

اینجانب دکتر خانی علی نژاد( شماره نظام پزشکی24786 ) از مدتها قبل آقای زین العابدین نجار فرزند غلام ساکن فسا را می‌شناسم و در دهه فجر سال 1372ایشان را در مراسم مختلف و راهپیمایی ها در حال عکاسی ، صحیح و سالم و فعال می‌دیدم ، ولی اواخر اسفند ایشان را روی صندلی چرخدار نشسته در گوشه مغازه اش دیدم و از حالش با خبرشدم و درجریان بیماری و معالجاتی که تا آن زمان انجام داده بو.د قرار گرفتم و بسیار تاسف خوردم . بخصوص که هنوز برای فلج شدن خیلی جوان بود .بعد از آن هر زمان که از جلوی عکاسی ایشان رد می‌شدم ، ایشان را اندوهگین نشسته بر صندلی چرخدار می‌دیدم و غصه می‌خوردم . امّا روز 17/ 6 / 73 که طبق معمول در مطب مشغول ویزیت بیماران بودم که آقای نجار را سالم و هیجان زده روبرویم دیدم و اشک شوق و حیرت دیدگانم را فرا گرفت و در همان حال معاینه اش کردم و این گواهی صحت را در حالی می‌نویسم که اشک ، چشمانم را همچنان در بر گرفته است .

somaye.h3m
۱۳۹۴/۰۵/۱۳, ۲۲:۲۸
سلام عاشقان،من هم مثل شما عاشقم.

somaye.h3m
۱۳۹۴/۰۵/۱۳, ۲۲:۳۰
تو این گروه امکان داره از معجزه ای که تو زندگیمون هم رخ داده به واسطه امام رضا تعریف کرد؟

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۱۳, ۲۲:۴۰
تو این گروه امکان داره از معجزه ای که تو زندگیمون هم رخ داده به واسطه امام رضا تعریف کرد؟

سلام بله گروه عاشقان امام رضا(ع)هرمطلبی دراین مورد هست می تونین بزارین

:Gol:

somaye.h3m
۱۳۹۴/۰۵/۱۳, ۲۲:۵۵
همسره بنده مدت یکسال بود که سرطان داشت تمامه دکترها سرطان ایشون رو تایید کرده بودند وقرار شده بو دکه عمل جراحی روشون انجام بشه و حتی گفته بودند که در صد زنده موندنشون خیلی کمه،که همسرم خیلی ناراحت بود چند روز مونده به عملش تصمیم می گیره بره پابوسه امام رضا و این کار رو هم میکنه.قبل از عمل میره مشهد اونجا تو حرم دلش می لرزه گریه میکنه واز امام رضا میخواد که شفاش بده بعد از اینکه از مشهد بر میگرده حاله روحیه خوبی داشته.وقتی واسه عمل آماده میشه به دکترا میگه که میخوام یه چکاب کامل برام انجام بدید که دکترا این کارو میکنن و می بینن که اصلا نشونه ای از سرطان پروستات در شوهرم نیست ،تمام دکترا تعجب میکنن شوهرم از خوشحالی گریه می کرد و از اون به بعد هست که هم او هم بنده عاشق ومخلصه امام رضا بودیم وهستیم،و اینجا با تمام وجودم از این گروه تمنا دارم که برایه بیمارانه سرطانیه مملکتمون دعا کنن.عاشقشم

شهید گمنام
۱۳۹۴/۰۵/۱۴, ۰۸:۰۳
زمانی که من مشهد نحصیل میکردم بعد از ماه رمضان سال86 بود بعد از خوندن نماز مغرب وعشا یهوافت فشار منو گرفت وفشارم تا حد 5پایین اومد(لازم بگم فشار یک اسان فوت شده تقریبا 4است)بعد از رسوندن من به بیمارستان ودادن دارو بهتر شدم ومرخصم کردن احازه دادن برگردم خونه با اومدن به خونه دوباره حالم بد شد وبه یک خواب یه شبانه روز ونزدیکی به کما رفتم فقط این از اون شیی یادم موند وقتی تو خواب رفتم صدای اذان حرم اومد تو تمام اون یه شبانه روز فقط صدای اذان حرم یادم موند فکر کردم اذان صبح هست پاشدم نماز رو بخونم که دوستم گفت الان تقریبا یه شبانه روز هست که تو خوابی وهرکاری کردیم بیدار نشدی اونجا بود فهمیدم کار امام رضا بود که من برگشتم به زندگی یا امام رضا اونحا درک کردم که میگن امام رضا غریبه رو منم غریب بودم کمکم کردی(من در مشهد دانشجوبودم)

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

صادق
۱۳۹۴/۰۵/۱۴, ۱۰:۲۹
هدف اصلی زیارت امام رضا(ع) چیست؟

زیارت امام رضا ، هدف و فلسفه ای جای از زیارات ائمه دیگر ندارد . زیارت همه ائمه دارای فلسفه و حکمت های بسیار است.
امامان، اولیاى خدا، انسان هاى والا، شهیدان و صدّیقان مثل آینه اند.
ائمّه، ملاک و معیارند، الگو واسوه اند .ایستادن در برابر آیینه هاى فضیلت نما، «رذیلت»ها را مى نمایاند .قرار گرفتن در مقابل آیینه هاى کمال، «نقص»ها را نشان مى دهد.
«زیارت»، نوعى حضور در برابر آینه است.
زیارت، خود را به «میزان» عرضه کردن ، خود را به «محک» زدن و خود را با «الگو» و «مدل» سنجیدن است..
وقتى در برابر معصوم و امام شهید قرار مى گیریم و در مزار پیشوایان دین، با شناخت و بصیرت حضور مى یابیم و مى دانیم که اینان، کمال مجسّم و عینیّتِ فضیلت و جلوهاى نور خدا و چشمه هاى فیض ربّ و تبلورى از ایمان و خلوص و عبودیّت و پاکى اند، عظمتِ آنان ما را متوجّه نقایص مان مى کند و پاکى آنان، ما را با آلودگى هایمان آشنا مى سازد.
معنویّت و روحانیّت آنان، ما را به مادیّت و دنیاگرایی مان واقف مى گرداند.
«طاعتِ» آنان، معصیت ما را آشکار، نورانیّت آنان، تاریکدلى ما را روشن، صفاى آنان، غَلّ و غشّ ما را فاش، خداترسى آنان، هواپرستىِ ما را بر ملا و تعالى روح و رتبه والایشان، تنزّل مقام ما را نمایان مى سازد.
«زیارت»، زمینه ساز این تقابل و تقارن و مقایسه و محاسبه است . تا این سنجش انجام نگیرد، به کاستی هاى اخلاقى و ضعف هاى معنوى خود واقف نخواهیم شد. براى همین است که زیارت را قرار گرفتن در برابر آینه مى دانیم.
امامان، که «انسان هاى برتر»اند، شخصیّتى دارند که حدّ و مرز تعالى انسان را نشان مى دهند. انسان کامل بودن آنان، به ما نشان مى دهد که تا کجا مى توان پر کشید و کمال یافت.
به زیارتِ این اسوه ها رفتن، ما را به قلّه اى که باید برسیم، به حدّ و مرزى که باید قدم بگذاریم و به مرتبه اى که باید نایل شویم، «راهنمایى» مى کند.
در تعبیراتى که در زیارتنامه ها آمده، نشان دادن حدّ و مرز را مى توان دید. از امامان معصوم، با کلمات و عناوینى یاد شده که در این باب، بسیار راهگشاست.
مفاهیم و تعبیراتى همچون: «آیه»، «بیّنه»، «حجّت»، «گواه»، «شهید»، «صراط»، «راه»، «نشانه»، «راهنما»، «منار»، «امام»، «در»، «چراغ»، «نور»، «ستاره»، «ماه»، «خورشید»، «دلیل»، «پرچم»، «علامت» و... که در متون زیارتى دیده مى شود، بیانگر این نکته است.
پیوند با پاکان
در مسائل اخلاقى و تربیتى، پیوند با نیکان و رابطه با صالحان و آشنایى با خانواده هاى ریشه دار و صاحب کرامت و شرف، سازنده است، به همان شکل که گسیختگى از تبار پاکان و بریدگى از ریشه هاى فرهنگى و اخلاقى، زمینه ساز فساد و گناه و بى مبالاتى و عدم تعهّد است.
زیارت، عاملى جهت پیوند با صالحان، یا تقویت رابطه معنوى با وارستگان است.ایجاد رابطه (اگر نیست) و تحکیم پیوند (اگر هست).
زائرى که به دیدار ولیّى از اولیاى خدا مى رود،یا بر مزار امامى از ائمّه یا پیامبرى از انبیا حاضر مى شود،یا بوسه بر آستان پاک پیشواى هدایت مى زند و «سلام» مى دهد،یا به ادب و احترام، در پیش روى مرقد معصومین و صالحان و صدّیقین و شهدا مى ایستد، به یاد گذشته فرهنگى و میراث فکرى و ریشه هاى معنوى خویش مى افتد ؛ اهل صلاح و رستگاری مى شود.
این پیوندها و نسبت ها و رابطه ها، انسان را در بسترى از نیکى و عفاف و تعهّد قرار مى دهد. خویشاوندى ها، همه اش نَسَبى و سَبَبى نیست .
زائر، مدّعى است که به خاندان پیامبر عشق مى ورزد، با آنان رابطه و آشنایى دارد، از آنان است، با آنان است، آنان را مى شناسد، با آنان همریشه و هم خانواده است. اهل یک مملکت و آبادى و خاک اند. نشانه این پیوند «زیارت» است.
«زیارت»، یادآور پیوندهاى معنوى و خویشاوندى فکرى و فرهنگی «مؤمن» با اولیاى خدا و پیشوایان دینى است.
در زیارتنامه ها، تداوم این رابطه و تکرار این دیدار و تقویت این پیوند در دنیا و آخرت، جزوِ در خواست ها مى باشد.
علاقه به دیدار مجدّد و پیمان با خدا و حجّت او براى «زیارتى دیگر» هم، در اصلاح نفس مؤثّر است.
قرب به خدا
اساس تربیت روحىِ مسلمان، «ذکر خدا» است. ریشه تباهىِ اخلاق، «غفلت» است و «دورى» و «نسیان».
اگر ائمّه معصوم، مقرّب درگاه پروردگارند، به خاطر آن است که «عبودیّت خدا» را در اوج متعالى اش دارند.
اگر اسوه و الگوى ما هستند، براى آن است که در «تقوا» و «طاعت» خدا، سرآمد اهل روزگارند. زائرى که در مرقد پاکشان آستانه ادب مى بوسد و به تکریم و احترام مى پردازد، باید به یاد خدا افتد; چرا که «ائمّه»، واسطه خالق و خلق اند، راهِ منتهى به خدایند، آینه حق نمایند، زیارتشان یادآور خداوند است.
وقتى توجّه به خدا، نقش تربیتى و سازنده و بازدارنده از گناه دارد، این توجّه در کنار مزار اولیاى خدا بیشتر و شدیدتر است. پس زیارت باید بازدارنده از گناه باشد; چرا که در «زیارتگاه»، به اداى احترامِ امامى مى ایستیم که عظمت و قداستش را مدیون بندگى خداست. مگر مى شود کسى مدّعى عشق و محبّت دوستان خدا باشد، ولى در راه و روش و زندگى و عمل، برخلاف رضا و خواستِ آنان گام بردارد؟
زیارت معصومین و مزار ائمّه و قبور اولیاى خدا و امامزادگان، جدا از یاد خدا و معنویّت و روحانیّت نیست. زائر هم از این رهگذر، غنچه فطرتش را شکوفا مىکند و با یاد خدا و توجّه به معبود، دل را صفا مى بخشد.
نزدیکى به خدا هم یکى دیگر از آثار سازندگىِ زیارت است.
«زیارت»، چون پیوند و تجدید عهد با بندگان خالص خداوند است، زمینه کسب صفات شایسته و عامل رشد معنوى و در نتیجه تقرّب به خدا مى گردد. وقتى در زیارت، انسان ناقص در برابر انسان کامل قرار مى گیرد، انگیزه کمال یابى، او را متوجه خدا مى کند و مایه تقرّبش به حق تعالى مىگردد.
تقرّب به اولیاى خدا، راهى است براى تقرّب به خداوند; چرا که اینان، وسیله و صِراط و راهنما و مشعل هدایت اند. آشنایى و انس با اینان، زائر را با خداوند مأنوس وآشنا مى سازد. تا انسان نخواهد که تقرّب بجوید، نزدیک هم نمى شود. باید «تقرّب» جست، تا به «قُرب» رسید. به همین جهت، تعبیرِ «اَتَقَرَّبُ» در زیارتنامه ها زیاد است و دیدار مرقد ولىّ خدا، سبب نزدیک شدن به خدا به حساب آمده است.
تحول و توبه
اگر در زیارت، تحوّل روحى پدید نیاید، چه سود؟!
این تحوّل و انقلاب روحى و حال زائر، پس از زیارت، نشانه اثرپذیرى از جذبه هاى معنوى است که در مزار یک امام و در کنار مرقد یک پیشواى معصوم وجود دارد. این «انقلاب» باید خواسته یک زائر باشد.
آن که از زیارت برمى گردد، باید همراه با تحوّل و تغییر و توبه و انابت باشد. باید فرق کرده باشد و گرنه از زیارت بهره ا ى نگرفته است. گنهکار، از محیطِ پاکِ زیارتگاه اثر مى پذیرد و در فضاى دیگرى قرار مى گیرد. این تحوّل چه بسا از دور فراهم نگردد. باید بیاید، رنج سفر ببیند، پاى به راه نهد، با شوق و درد وادى ها را بپیماید تا در کنار مرقد «قرار» گیرد و... آن گاه است که این «حضور»، تأثیرِ تربیتى دارد.
در عتبات ائمّه حضور یافتن و به «حساب» خود رسیدن، به گذشته خویش و اعمال خود توجّه کردن و تصمیم به پاکى و زندگى خوب گرفتن، از آثار دیگر زیارت است. زیارت، انسان را به خطاهایش «متوجّه» و «معترف» مى کند و
در راه او، بارقه «امید» و «مغفرت» مى آفریند. زائر باید خود را در چنین جایگاه و مقامى احساس کند.
مزار ائمّه، بهترین جا براى «محاسبه نفس» و رسیدگى به پرونده اعمال خویش است.
من که هستم؟ چه کرده ام؟ به کجا آمده ام؟ به زیارت چه کسى شرفیاب شده ام؟ چرا آمده ام؟ چه مى خواهم؟ چه آورده ام؟ با چه رویى حاجت بطلبم؟ با کدام عمل صالح، خود را «این جایى» معرّفى کنم؟ گذشته ام چه بوده است؟ اکنون چه کاره ام؟ آیا گناهانم اجازه مى دهد که چهره بر آستان این مرقد بسایم؟ آیا قطرات اشکم، شایسته آن هست که بر ضریح و رواق و خاک مرقد حجّت خدا بچکد؟ تا پاک نشوم که نمى توانم چشم به پاکان بیفکنم! تا لایق نباشم که نمى توانم مدعى دوستى و محبّت و ولایت باشم! پس باید توبه کنم، عوض شوم، به برکت حضور در این محضر، از آلودگى ها دست بشویم. این جاست که زیارت، عامل توبه و زمینه ساز گناه زدایى مى شود.
استغفار و توبه از گناهان و توجّه به خدا و امید مغفرت، در زائر رسول الله لازم است. بدین گونه، زیارت عاملِ تزکیه نفس و خودسازى و تربیت است. وقتى که زیارت ائمّه و پیوند با آنان در تطهیر جان ها و اصلاح اخلاق و تربیت نفوس مؤثّر است، این خود نوعى هدایت و امامت و رهبرى ائمّه را مى رساند. این هم نوعى شفاعت است که در دنیا اثرش روشن مى شود. مزارهاى معصومین، کانون هاى جاذبه دار براى کشش فطرت ها و دل هاى مستعد به خیر و صلاح است.
زیارت، عامل «توجّه به خدا»، «تقرّب به خدا»، «تحوّل روحى» و «توبه و گناه زدایى» است. اینهاست آثار تربیتى و نقش سازنده زیارت اولیاى خدا، به شرط آنکه زائر، عارف باشد; عارف به حقّ ائمّه و مقام و شخصیتشان، عارف به وظیفه خود در مقابل امامان.
ولایت خون، برائت شمشیر
در فقره هایى از زیارتنامه ها، روى «تسلیم قلب» تأکید شده; یعنى ابراز این نکته که دل، قلمرو فرمان آنان است و مى خواهد هر آنچه را که آنان مى خواهند.
تذکّرها و یادآورى ها و اظهار «موضع»ها، براى کسى که در راه است، تقویت اراده و قوّت قلب مى آورد. عوامل تضعیفگر و فلج کننده و بازدارنده و وسوسه هاى دنیاخواهانه همواره وجود دارند و احتیاج به تقویت و الهام و رسیدن موجى از پس موج دیگر... ضرورى است. کسى را هم که چندان قاطع و استوار در راه نیست، به راه مى کشد و این سویى مى سازد. پیرو راه اهل بیت در
دوستى و دشمنى و «حرب» و «سِلم» باید موضعدار باشد، نه بى خط و بى طرف و بى نظر...!
این، خود دین و آیین است و مقتضاى زندگىِ مکتبى است.
کلام آخر
دیدیم که «زیارت»، هم جنبه اعتقادى داشت، هم بُعد سیاسى و اجتماعى و هم از «سازندگى» و «تربیت» برخوردار بود.
«زائر»، هر که باشد و «زیارت» هرگاه که انجـام شود و «مزار» در هر جا و هر سرزمین که باشد، کانونى براى رشد معنویّات و زمینه اى براى رشد ارزش هـاى الهـى در انسان هاسـت.
چه زیارتِ «خانه خدا» باشد، چه زیارت «مرقد رسول الله». چه زیارت قبور اولیاى دین و مدفونین مظلوم «بقیع» باشد و چه شهداى «اُحد» و مدفونینِ قبرستان ابوطالب و به خاک آرمیدگان در زیارتگاه هاى مختلف دور و نزدیک، مشهور و گمنام، اینها همه، دل و جان را روشن ساخته و امید مى بخشد. حتى زیارت قبور مؤمنان و صالحان نیز انسان را به یاد آخرت و صلاح مى اندازد و یاد خدا را در دل ها بیدار مى سازد.
از قبور اولیاءالله، نورِ معرفت و هدایت مى درخشد.
مکان هاى مقدّس و مذهبى، انسان را به خدا نزدیک مى کند و حالت خضوع و خشوع و آرامش ایجاد کرده، روح را سرشار از خلوص، دل را پر از امید، جان را لبریز از صفا و عشق مى نماید.
نباید زیارت، تنها یک عمل تکرارى و بى روح باشد. زائر، نباید به ظواهر و شکل ها و ساختمان ها و در و دیوار و نور و رواق بنگرد و از عظمتِ معنویّتِ معصومینى که در این زیارتگاه ها آرمیده اند، غافل شود.
زیارتگاه ها، باید محیطى پاک، معنوى، یادآور صداقت و کمال، بازدارنده از گناه ها و رذایل و زنده کننده ارزش هاى اسلامى باشد.
این جاست که انسان از راه زیارت، به خدا نزدیک مى شود; چرا که با نیّتى خالص «ولىّ خدا» را زیارت کرده است.
زمینه ساز این قرب، «معرفت» است.
هر چه میزان خداشناسى، پیغمبرشناسى و ولى شناسىِ ما بیشتر باشد، به همان اندازه، نصیب ما از برکات این قبور نورانى و مزارهاى متبرّک بیشتر خواهد شد.
امید آنکه زیارت هایمان، خالص و معنوى باشد.
توفیق زندگى به گونه اى «خداپسندانه»، در طول عمر، شامل ما گردد.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۱۴, ۱۳:۲۴
آخرین سفر مشهد با دختران دانشگاه اتفاقات عجیب و غریب زیادی داشت.از جمله این قضیه است که ناخودآگاه اشک من را جاری کرد و متوجه شدم در دستگاه اهل بیت (ع) ملاک دوست داشتن و عشقبازی ظاهر آدم ها نیست.

در این سفر چند نفری همراه ما بودند که وضعیت بسیار بسیار نامناسبی داشتند و به وقول خودشان فقط به خاطر تفریح و شمال رفتن به سفر آمده بودند.لذا وضع ظاهری و پوشش بسیار نامناسب آنها حتی صدای اعتراض مسافران دیگر هتل مشهد را در آورد.

من نیز بسیار از دستتشان ناراحت بودم و نمی دانستم در برابرحرکات و رفتارشان که گاهی باعث شرم انسان می شد چگونه برخورد کنم. هرچه گشتم راهی جز توسل به آقا امام رضا (ع) امام محبت و رحمت نیافتم. برای همین وقتی قدمهای اول ورود به حرم را برمی داشتم خیلی التماس آقا کردم در دلم به امام رضا (ع) گفتم:

((آقا جان خودت می دانی من هم ضعیف هستم و هم گنه کار،من را چه به هدایت دیگران ! اگر شما آنها را دعوت کرده اید خودتان هم کاری کنید.و...))

دلم خیلی شکست .از جان می سوختم وقتی می دیدم این همه دریای محبت در حرم امام رضا (ع) است ولی بعضی از دختران دنبال چه بازیچه های ساده ی دنیا هستند.سادلوحانه فکر می کردم نگاه محبت امام رضا (ع) از این دختران برداشته شده است و اتفاقی به این سفر آمده اند. اصلا دعوتی از طرف امام رضا نبوده بلکه علت حضورشان شانس بوده و بس!

روز دوم سفر در سالن انتظار هتل نشسته بودم و مشغول مطالعه شدم که دختر خانمی که شاید در بین همه دختران از کسانی بوده که در بی حجابی تابلو شده بود و مسئول یک گروه از هم تیپ های خودش بود پیش من آمد و گفت ( حاج اقا می توانم با شما صحبت کنم؟!))

من که انتظار حضور آن شخص را نداشتم گفتم ( خواهش می کنم بفرمائید))

نگاهی به اطراف کرد تا مطمئن شود کسی صدایش را نمی شنود بعد سرش را پایین انداخت و با حالت بغض گفت( حاج اقا من تا به حال نه تنها سفر مشهد نیامده بودم بلکه اصلا برایم مهم نبود که بخواهم به این سفر فکر کنم ! حاج اقا من قرار است بعد از این ترم برای زندگی کردن پیش خواهرم در دانمارک بروم راستش را بخواهید برای دانمارک رفتن لحظه شماری می کردم ولی امروز وقتی وارد حرم امام رضا شدم یک حال عجیبی پیدا کردم نمی دانم چگونه بود ولی آرامشی به من دست داد که تا به حال هیچ وقت درک نکرده بودم مثل اینکه وسط بهشت باشم مثل اینکه کسی را که مدتها بود گم کرده بودم پیدایش کرده ام و الان در کنارش هستم. نگاهم به حرم امام رضا که افتاد بهش گفتم : امام رضا اگر من دانمارک بروم دوری تو را چطور تحمل کنم!و بعد گریه امانم را برید!))

هر چه سعی کرد در مقابل من جلو اشکهایش را بگیرد نتوانست شاید هر کس آن حرفها و آن حالت محزونش را می دید به گریه می افتد . چند لحظه ای مکثی کرد اشک می ریخت بعد ادامه داد:

(( حاج اقا نمی دانم چکار کنم واقعا اگر دانمارک بروم،نمی دانم چطور دوری امام رضا را تحمل کنم!))

واقعا نمی دانستم چگونه جلو اشکهایم را بگیرم!

براستی امام رضا چگونه وسعت محبتش به تمام انسانها می رساند؟چرا گاهی مواقع ما از جهلمان سریعا برچسب کفر بر دیگران می زنیم؟ چرا گاهی فکر نمی کنم همان شخصی که در نگاه ما ضد دین است شاید از مقربین درگاه اهل بیت باشد؟ بنده معتقدم امام رضا خیلی علاقه به آن خانم داشته که نه تنها قلبهای آن خانم بلکه آینده آن دختر خانم را برای خودشان و راه دوستی با اهل بیت (ع) قرار داده است . من مطمئن هستم آن دختر خانم هر جای دنیا که برود به خاطر لطف امام رضا (ع) عشق به اهل بیت (ع) در وجودش زنده خواهد ماند و چه بسا مسیر زندگی و شخصیت پذیری آینده ی او راتغییر پیدا کند

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۰۹:۲۴
رفع مشکل ازدواج جوانی عاشق به برکت توسل

امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضا (ع) چنان گنجینه لطفش بی انتها و مخزن فیضش بی منتهاست که گویی واسطه فیض تمام بیماران و دردمندان، گرفتاران و دل شکستگان و هر آن کس است که دست توسل به بارگاه ملکوتی پروردگار عالم بلند کرده است. چه بسا
دیده یا شنیده ایم که هرگاه چشمی گریان، دلی شکست و دستی نیازمند به سویش رفته، خندان و پرامید بازگشته. چه سعادتمندیم ما ایرانیان که چنین گوهر بی مثالی را در خاک سرزمین مان نهفته داریم. باشد که عنایتش شامل حال تمام نیازمندان گردد.
یکی از روحانیون که مدتی را در منطقه ای به تبلیغ اشتغال داشته، بعد از گذشت چند وقتی یکی ازجوانان آن منطقه مرید او می شود. این جوان خاطره ای بسیار زیبا، شنیدنی و عبرت آموز دارد که آن را چنین برای حاج آقا نقل می کند:
یک روز از خیابانی عبور می کردم که ناگهان چشمم به دختر خانم با وقار و زیبایی افتاد. در همان نگاه اول، چنان شیفته و مجذوب او شدم که نمی توانستم چشم از او بردارم. گویی با یک نگاه، نه تنها نظرم به او جلب شده بود که تمام قلب، روح، هوش حواسم به تسخیرش درآمده بود. از این رو، با خود اندیشیدم که او را دنبال کنم و محل سکونتش را بیابم تا در فرصتی مناسب، با او ارتباط برقرار کنم. ولی هنگامی که خواستم او را تعقیب کنم، به یاد خداوند افتادم و دانستم که شیطان وسوسه و گمراهم کرده است. سخنان شما را به خاطر آوردم و شیطان را لعنت کردم، اما چنان شیفته آن دختر بودم که نمی توانستم از او دست بکشم. به راستی بر سر دو راهی مانده بودم؛ از یک طرف با خود می گفتم: کارم اشتباه نیست و برای ازدواج با او چاره ای جز تعقیبش ندارم و از طرف دیگر، در دل می دانستم که کارم خطاست.
با سختی بسیار، بر خدا توکل کردم و برای خدا به وسوسه های شیطانی پشت کرده، به دنبال گناه نرفتم. ایستادم و رفتن او را نظاره کردم. تا مدتی سرگردان و حیران بودم و تنها از خدا می خواستم که


خود واسطه ی دیدار دوباره و آشنایی ما گردد؛ از او می خواستم تا مصلحت بداند و او را قسمت من گرداند.
پس از مدتی به مشهد سفر کردم. در آن جا خدمت امام رضا (ع) رسیدم و به ایشان متوسل شدم؛ امام رضا (ع) را واسطه قرار داده از پروردگار حاجتم را خواستم، سپس با دلی امیدوار به شهر خود بازگشتم.
مدتی بعد، یک روز که در خانه نشسته بودم، زنگ در به صدا درآمد. در را گشودم و دیدم خانمی درآن سوی در ایستاده اند. سلام کردند و گفتند: «شما علی آقا هستید.» تعجب کردم زیرا تاکنون ایشان را ندیده بودم. گفتم: «بله! خودم هستم، با من کاری دارید؟» ایشان گفتند: «در منزل ما اتفاق عجیبی رخ داده است؛ دیشب من خواب عجیبی دیدم، صبح هنگامی که خوابم را برای همسرم تعریف کردم، متوجه شدم او نیز دقیقاً همین خواب را دیده و عجیب تر آن که تنها دخترمان نیز شبیه خواب ما را دیده است. ما هر سه نفر، شب گذشته خواب دیدیم که: حضرت امام رضا (ع) نزد ما آمدند و فرمودند: من یک همسر مناسب برای دختر شما در نظر دارم و تو را معرفی کردند. سپس فرمودند: یک منزل هم برای ایشان تهیه کنید. حال اگر شما مایل هستید به خواستگاری دخترمان بیایید، ما طبق دستور امام رضا (ع) عمل کرده، تکلیف مان را به جا می آوریم.»
برایم باورکردنی نبود، زیرا من در سفرم به حرم امام رضا (ع) به جز ازدواج با دختر مورد نظرم از امام (ع) مسکنی نیز خواسته بودم. به هر حال، همراه خانواده جهت خواستگاری به منزل آنها رفتیم. آن چه را می دیدم، نمی توانستم باور کنم؛ این دختر، دقیقاً همان دختری بود که

چندی پیش او را در خیابان دیده و دل از کف داده بودم و انجام کار را با توسل به امام رضا (ع) به خداوند واگذار کرده بودم؛ حال امام رضا (ع) واسطه شده بودند تا خانواده آن دخترخود دنبال من بیایند و به این سادگی مشکلم حل شود.
شبیه این ماجرا را در کتاب «پرهای صداقت» نیز آورده ایم. در آن جا سرگذشت طلبه ای را می خوانیم که نامه ای به خداوند می نویسد و در آن شش حاجت بزرگ خود را، از جمله فراهم شدن شرایطی برای ازدواج، تهیه مسکن و ... را از خدا می خواهد. در آن کتاب می خوانیم که این نامه به صورت کاملاً اتفاقی به دست حاکم وقت می رسد و به لطف خدا و یاری ائمه اطهار (ع) گره از تمام مشکلات جوان طلبه به بهترین شکل که هرگز تصورش را نیز نمی کرد، گشوده می شود.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۱۰:۲۲
((…الحمدلله ادعوه فیجیبنی و ان كنت بطیئاً حین یدعونی و الحمدلله الذی اسئله فیعطینی و ان كنت بخیلا حین یستقرضنی و الحمدلله الذی انادیه كلما شئت لحاجتی و اخلوا به حیث شئت لسری بغیر شفیع فیقضی لی حاجتی…))1

سپاس خدایی را كه چون بخوانمش ، پس اجابت كند ، اگر چه كندی كنم وقتی مرا بخواند ، سپاس خدائی را كه چون از او چیزی بخواهم عطا كند اگر چه من بخل ورزم چون از من قرضی بخواهد ، سپاس خدائی كه چون هرگاه برای حاجتم فریادش كنم و هر جا خواهم برای راز دلم بدون واسطه با او خلوت كنم ، حاجتم را برآورد .
ممكن است در مورد همسر گزینی ، اطلاعات مناسبی داشته باشید اما آن كسی كه باب دل شماست پیدا نمی شود ، ممكن است فرد خوبی را هم سراغ داشته باشید اما مشكلی در میان است مانند مشكلات اقتصادی ، خانوادگی ، شغلی و … ممكن است نه فرد مناسبی را سراغ داشته باشید و نه شرایط ازدواجتان كاملاً فراهم است اما تمایل به ازدواج دارید ، خلاصه ممكن است یك جای كار ازدواجتان بلنگد ، در اینجا چه باید كرد ، وقتی با بن بستی یا مانعی سنگین برخورد می كنید و احساس می كنید كه دیگر كاری از دستتان برنمی آید از چه راهی می توان راه گریزی یافت ؟
آیا باید منصرف شد ؟یا باید زانوی غم بغل گرفت و حسرت خورد؟یا اینكه بایستی یكدندگی و لجاجت به خرج داد ؟ یا … كارهای زیادی می توان انجام داد اما اگر معتقد باشیم بعد از تمامی تلاشها و راهكارها كه نتیجه ای نداشته است ، كسی هست كه می تواند این مشكل صعب یا لاینحل را حل نماید یا گره محكم بسته شده را باز نماید ، موانع را از بین ببرد ، جلوی سنگ اندازیهای دیگران را بگیرد ، عسرها را تبدیل به یسر نماید ، آن وقت نور امید در دلمان می تابد و با خود می گوئیم پس بهترین كار و عاقلانه ترین رفتار این است كه به سراغ او رویم .
درگاه حضرت حقتعالی مرجع توجه نیازمندان و خانه امید درماندگان است ، ناامیدان به واسطه توجه به او امیدوار می شوند و موانع به واسطه عنایت او برطرف می شود.
بارگاه او دارالعلاج مشكلات لاینحل و موانع سخت و سنگین است ، از این رو توصیه می شود كه در ازدواج از انتخاب گرفته تا انجام مراسمات و هر نوع مشكل ایجاد شده به ((او)) توجه شود و از دست توانای ((او)) مدد گرفته شود .
او با آدمیان رئوف و مهربان است ((ان الله بالناس لرؤف الرحیم)) (حج /65 ) سختی ها و مشقات بندگانش بر او گران است و نیازها و آرزوهای انسان در پیش او محترم است .(كتب علی نفسه الرحمه ) (انعام/12) ، دستگیری و بنده نوازی را پیشه خود كرده و رها نمودن گرفتاران از بندها و مشكلات را برخود فرض نموده است ، آنچنان رئوف و مهربان است كه عرش با عظمتش با اشك یتیمی می لرزد و با دعای دلسوخته ای ، قضا را تغییر می دهد و با استغاثه نیازمندی ، نعمتها را سرازیر می كند ، ((لیس كمثله شیء)) (شوری/11) ، در رأفت و رحمت همتا و مانندی ندارد و در ادای حاجت نظیری برای او نیست و هو ارحم الراحمین .
نه تنها از درخواستهای مكرر بندگانش خسته نمی شود بلكه از آنها خواسته كه عرض حاجت به جای دیگر نبرند و امید به غیر او نبندند و وكیلی به غیر او انتخاب ننمایند ((الا تتخذوا من دونی وكیلاً)) (اسراء/2) ، آنچنان غیرتمند است تا كسی به او تكیه زند و به لطف او اعتماد نماید او را كفایت كند ((و من یتوكل علی الله فهو حسبه))(طلاق/3).

با آن همه عظمت كبریائیش و با آن همه خادمان درگاهش ، خدمتگزاری را پیشه و خوی خود نموده است و تا فردی گرفتار شود ، انسانی محتاج گردد ، جوانی ناامید گردد ، مریضی قطع امید كند ، توانمندی به عجز در آید و تا امید و آرزویی در فكر و قلب كسی نقش بندد و تا … و چون همه اینها نگاهی به درگاه ((او)) نمایند ، توجهی به كرم و لطف ((او)) كنند ، آن عزیز بی بدیل ، خود را به آنها نزدیك نموده و برای خدمتگزاری آماده نموده و با نظر لطف و رحمت به آنها ، به آرزوهایشان ، به حاجتهایشان ، به درد دلهایشان و به تمام خواسته هایشان توجه تام می نماید ((و اذا سألك عبادی عنی فأنی قریب اجیب دعوه الداع اذادعان)) (بقره/186) ((و چون بندگانم از من بپرسند ، پس بدانند كه من نزدیكم ، هر كه مرا خواند دعای او را اجابت كنم)) با آن همه عظمتی كه مختص به اوست و با آن همه تكبری كه شایسته اوست و با آن همه جلال و جبروتی كه در شأن اوست و خلاصه با آن همه نازی كه دارد ، تنها با یك نیاز می توان توجه ((او)) را بخود جلب كرد ((قل ما یعبوا بكم ربی لو لا دعاؤكم)) (فرقان/77) بگو كه اگر دعای شما نبود پروردگارم به شما چه توجه و اعتنائی داشت ؟))
آنقدر كه این دعاها و توسلات ، او را متوجه ما می گرداند ، چیزی دیگر نیست كه بتواند نظر او را جلب نماید و یا بگو چیزی نیست كه در پیشگاه او بتواند قدر و منزلتی یابد تا بتواند توجه او را برانگیزد ، هر جمالی كه ما داشته باشیم نهایت آن را خود دارد و هر كمالی كه تصور كنیم واجد آن هستیم ، اكمل آن را خود دارد ، چیزی در ما و غیر ما نیست كه بتواند از آنچه كه در اوست و از اوست پیشی گیرد و سرآمد شود ، تنها این دستهای خالی و بلند شده به سمت اوست و این پیشانیهای به خاك افتاده در پیشگاه اوست كه تمامی عظمت هستی را به خود معطوف می گرداند .
و هنگامی كه این دعاها و راز و نیازها ، عنایت و شفاعت آبروداران درگاهش را در پی داشته باشند ، در استجابت تسریع شود و در ادای حاجت تعجیل گردد چرا كه دیگر ، دعا كننده نیست كه می خواهد ، بلكه شفاعت كننده است كه می طلبد .

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۱۰:۲۳
((حسی غریب و تا حدی عجیب ، مدتها در ذهنم ریشه دوانده بود ، این گمان را داشتم كه با همسری زندگی خواهم كرد كه چندان مورد پسند من نیست ، یك خواب و یك عامل دیگر این گمان را تقویت می كرد ، خلاصه هر چه بود مرا آزار می داد . دوران تحصیلات دانشگاه تمام شده بود و مدتها بود كه بیكار بودم ، البته بیشتر وقتم به مطالعه می گذشت اما بیكاری سخت مرا آزار می داد ، بارها به هنگام زیارت حضرت علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) از ایشان می خواستم كه عنایتی نمایند .
دوران بیكاری به درازا كشید و سن من نیز رو به افزایش و هنگامه ازدواج نیز سر رسیده بود .بیكاری از یك طرف ، ترس از مشكلات افتصادی تشكیل زندگی از طرف دیگر ، حرفهای خانواده از یك سو و احتیاج به ازدواج از سمت دیگر مرا در یك بن بست عجیبی قرار داده بود ، ملاكهایی كه من برای انتخاب همسر داشتم نیز این مشكل را پیچیده تر می كرد .غیر از چندین مورد پیشنهاد خواستگاری كه صرفاً صحبت آن در خانواده به میان می آمد و من مخالف بودم (بیشتر به دلیل ناهمسانی فكری و روحی) ، در اولین خواستگاری رسمی ، بدلیل نبودن یك توافق فكری در سطح بالا و احتمالاً مشكل بیكاری من ، نتیجه ای عاید نگردید و این اتفاق اوایل ماه مبارك رمضان بود .كم كم موضوع ازدواج و همچنین بیكاری من ، یكی از معضلات مهم من و حتی خانواده شده بود ، در همان ایام ماه مبارك رمضان ، در یكی از جلسات عزاداری و شب زنده داری شبهای قدر حضور داشتم ، صحبت از اهمیت و ویژگیهای شب قدر بود ، سخنران مجلس از این نكته مهم می گفت كه سرنوشت یكسال شما در شب قدر نوشته می شود ، بنابراین هر چه دوست دارید از خداوند رحمان و رحیم بخواهید كه در پرونده یكساله شما بنویسد و از دعا كردن و حاجت خواستن ، اصلاً هیچ خجالتی نكشید و هر چه كه دوست دارید در این شب بخواهید .با صحبتهای سخنران جلسه ، من به یاد 2 موضوع مهم ((كار)) و ((ازدواج)) افتادم .در هنگام مراسم قرآن سر گرفتن و قسم دادن خداوند به ائمه اطهار علیهم السلام ، مداح درباره اهمیت و شأن و منزلت حضرت ابالفضل العباس (علیه السلام) و لقب ((باب الحوائج)) كه منسوب به ایشان است صحبت می كرد و لذا خیلی تأكید داشت كه حتماً ایشان را واسطه حاجتهایتان قرار دهید .مداح جلسه چنان به زیبائی معنوی از این موضوع سخن می گفت كه همانجا تصمیم گرفتم درباره كار و ازدواج ، ایشان را واسطه و شفیع خود قرار دهم لذا از حضرت ابالفضل العباس (علیه السلام) خواستم كه ایشان در این قضایا عنایتی بفرمایند .وقتی قسم دادن به نام مبارك حضرت علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) نیز رسید به دلیل اینكه ما در مشهد زندگی می كردیم و توفیق زیارت حضرت را نیز داشتم ، در آن شب از حضرت امام رضا (علیه السلام) نیز خواستم كه حاجت روایی كند و یكی از بندگان خوب خدا را نصیب و قسمت من بگرداند .از این قضیه شب قدر ماهها گذشت و من نیز تا حدی آن را فراموش كرده بودم .در دومین خواستگاری رسمی هم كه انجام شد باز هم به دلیل نبود یك سنخیت مطلوب ، قضیه منتفی شد ، در سومین خواستگاری كه چند ماه بعد صورت گرفت باز هم طرف مقابل مورد پسند من نبود .واقعاً كم كم داشتم ناامید می شدم و در فكر این بودم كه بالاخره كار ما به كجا می كشد ، در طول این مدت نه وضعیت شغلی ما بهبود یافته بود و نه همسر مناسبی یافته بودم .حدود 2-3 هفته ای مانده به شروع ماه رمضان بعدی ، برای من كاری دست و پا شد كه وضعیت مناسب تری نسبت به قبل داشت ، هر چند تناسبی با رشته تحصیلی ام نداشت اما خیلی بهتر از بیكاری و یا كارهای موقت بود ، در همان موقع نیز صحبت از خواستگاری دیگر به میان آمد ، ابتدا خواهرم برای دیدن رفته بود ، ایشان پسندیدند و وقتی از اوصاف ایشان برای من سخن گفتند تا حدی دلگرم شدم ، قرار شد كه من و مادرم هم برویم ، در اولین جلسه صحبت با ایشان ، احساس كردم همان كسی را كه دنبالش بودم را یافته ام ، با اینكه در دفعات قبلی خواستگاری با 1-2 بار صحبت با طرف مقابل ، باز هم در شك و تردید بودم اما پس از صحبت با ایشان در همان جلسه اول ، تصمیم خود را گرفتم و برای اطمینان بیشتر جلسة دوم را هم گذاشتیم تا تصمیم عاقلانه تر و از روی تأمل و شناخت بیشتری گرفته باشم .
در اوایل ماه مبارك رمضان بود كه اولین جلسه صحبت با ایشان انجام شد و من همان موقع تصمیمم را گرفتم ، صحبتهای بزرگترها نیز صورت گرفت ، منتهی برگزاری مراسم به بعد از ماه مبارك رمضان موكول شد .دو اتفاق ساده باعث شد كه دریابم آشنایی با ایشان از عنایات حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام) و حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) است ، همانهایی كه در شب قدر ، آنها را واسطه كرده بودم كه در این كار پادرمیانی كنند ، برای انتخاب ایشان من چند ملاك مهم را مد نظر داشتم اما پس از آشنایی با ایشان،اوصاف دیگرایشان به گونه ای بود كه مورد تمایل و خواست درونی من نیز بود و حتی اوصافی داشتند كه من تصور آن را نداشتم و دریافتم كه اینان چقدر بزرگواری كرده اند و فردی را براساس خواسته های بزرگ و كوچك من در نظر گرفته بودند .وقتی به شبهای قدر نزدیك می شدم ، واقعاً از این موضوع متعجب بودم كه چگونه 2 خواسته مهم من یكی یافتن همسر مناسب – كه به نحو بسیار خوبی صورت گرفته بود – و دیگری پیدا شدن شغل – كه تا حد معمول خوب بود – برای من جور شده بود ، بعد این ذهنیت برای من پیش آمد كه خداوند واقعاً چقدر مهربان و بزرگوار است كه دعاهای شب قدر را تا حد ممكن ، تا قبل از فرا رسیدن شب قدر بعدی ، مستجاب می كند تا بندگانش با دعاهای جدیدتر و بهتری وارد شب قدر جدید شوند و این ذهنیت و دلسردی برای بندگانش پیش نیاید كه با خود بگویند ما فلان حاجت را پارسال خواستیم ، نشد ، معلوم هم نیست كه امسال بشود .من نیز در شب قدر بعدی ، دعاهای بهتر و مناسب تری كردم و از خداوند ممنون بودم كه حاجات مرا روا كرد و خود را شرمنده الطاف حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام) و حضرت امام رضا (علیه السلام) می دانستم و محبتم نسبت به ایشان بسیار افزونتر شده بود .وقتی هدیه ای به همسرم دادم این مطلب را نوشتم كه تو هدیه خدا بودی كه از فضل حضرت ابوالفضل (علیه السلام) و به رضای حضرت رضا (علیه السلام) . نصیب من گشتی .در این قضایا یك چیز برای من هویدا گشت كه واقعاً با دعا می توان به خیلی چیزها رسید و با توسل می توان خیلی موانع را برطرف كرد))

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۱۰:۲۴
استجابت دعا ، امری است معمول ، و شفاعت معصومین (علیه السلام) امری است مرسوم ، آن عزیز بی بدیل هر لحظه در كار بندگانش و متوجه امورات آنهاست ، قضاها را بخاطر دعاها تغییر می دهد و نظمهای جدیدی را می آفریند و آن بزرگواران نیز توجه تام و تمامی نسبت به متوسلین خود دارند ، آنها خادمان و بندگان حقیقی درگاه اویند و همچون آن ارحم الراحمین ، رحمه للعالمین هستند ، مسمی به خاندان لطف و كرم هستند و عنایتهای آنها از فرط كثرت و شفاعتهای آنها از جنبه گستردگی و زیارتگاههای آنها از كثرت متوسلین، نقل مجالس مؤمنین است.
وقتی خالصانه از آنها درخواست كنید ، كریمانه پاسخ می دهند و هنگامی كه دست به دامن آنها شوید توسل شما را بی جواب نمی گذارند و در ادای حاجت شمااز هیچ امری مضایقه نمی كنند .مدتها بود كه زندگی آنها را زیر نظر داشتم ، زندگی كه بیشترش تلخی و بی احترامی بود ، هر بار كه شاهد دعوا و مشاجره ایشان بودم یك نوع ترس در وجودم جان می گرفت ، ترس از ازدواج و ترس از اینكه من نیز در چنین زندگی و همراه چنین همسری باشم ، اینها از آشنایان نزدیك ما بودند و من كاملاً به زندگیشان واقف بودم با عشق بچه گانه ای كه نسبت به هم داشتند ازدواج كرده بودند اما چه بسا كه انتخابشان عاشقانه بود اما عاقلانه نبود .هر چه بیشتر شاهدزندگی و زندگیهای مشابه آن بودم بیشتر می ترسیدم ، همین موقع بود كه تعداد خواستگارانم رو به افزایش بود ، درس می خواندم و تازه دیپلم گرفته بودم كه خانواده ای مطابق سلیقه ام از من خواستگاری كردند ، از آن جا كه خانواده ام معتقد بودند ، هنوز سن و سال من برای ازدواج مناسب نیست و من باید درس بخوانم این مورد در همان مرحله اول از میان رفت ، ترسم بیشتر شد از اینكه شاید او ، همان فرد مورد علاقه ام بوده و حالا به این دلیل وی را از دست داده ام ، بعدها از وجود خواستگاران دیگر مطلع شدم ، هیچ كدامشان مطابق میل و خواسته من نبودند ، من دوست داشتم همسر آینده ام مؤمن و متدین ، تحصیلكرده ، كارمند ، با اخلاق ، اهل نماز و روزه و حرم باشد و اینها همه را با هم می خواستم ، از آدم تحصیلكرده ای كه اهل نماز اول وقت نبود و به اندازه من به حرم رفتن علاقه نداشت خوشم نمی آمد ، با شغل آزاد هم مخالف بودم بگونه ای كه تا متوجه می شدم خواستگار جدید شغل آزاد دارد بدون اینكه با او آشنا شوم جواب منفی می دادم .خلاصه بگویم هیچ كدام از این خواستگاران با آن مورد مناسب اولی قابل مقایسه نبودند ، خیلی ناراحت بودم از اینكه شاید بختی كه قرار است یكبار در منزل آدم را بكوبد ، در منزل ما را كوبید و رفت و دیگر این بخت و اقبال برگشتنی نیست ، روزها می گذشت و من در مقطع پیش دانشگاهی تحصیل می كردم ، هر وقت فرصت می یافتم در مجالس و محافل معنوی شركت می كردم ، روزی در یكی از همین محافل از زبان روحانی مجلس شنیدم كه به دختران جوان توصیه می كردند برای ازدواجشان دعا كنند ، ایشان فرمودند خداوند برای هر كسی سرنوشتی را مقدر كرده است ولی انسان نیز می تواند با دعا كردن و درخواست از خداوند قسمتی از سرنوشت را تغییر دهد و مطابق میلش را از خداوند بخواهد .فكر خوبی بود ، آن هم برای من كه تا این حد از ازدواج می ترسیدم و در انتخابم شك داشتم كه آیا آن كسی كه به نظر من خوب و كامل می آید واقعاً خوب است یا ظاهرش خوب جلوه می كند .با خود عهد بستم كه همسرم را از خداوند بخواهم ، از آن جا كه ما در مشهد زندگی می كنیم و من به حرم امام رضا (علیه السلام) زیاد می روم از امام رضا (علیه السلام) نیز خواستم یكی از پسرهای مخلص و با صفای حرمش را برای من در نظر بگیرد .به تبع این خواسته از بجا آوردن نمازهای مستحبی یا سوره هایی كه مناسب وضعیت و حال و هوای من بود كوتاهی نمی كردم از وقتی دعا كردن و دیگر كارهای مستحبی را شروع كردم خیلی دلگرم شدم ، مطمئن بودم خداوند و امام رضا (علیه السلام) و امام زمان (عج) شاهد بر اعمال و رفتارم هستند و نتیجه كار را برگردن گرفته اند .حدود یكسال به همین منوال گذشت ولی من هنوز فرد مورد علاقه ام را نیافته بودم ، در ماه رمضان همان سال ، در مجلس سخنرانی شركت می كردم ، یك روز خانم سخنران خاطره دوستش را تعریف كرد كه بسیار مؤمن و زیبا چهره بود و به دلایل مختلف به همه خواستگارانش جواب منفی می داد ، خانواده وی از این كار دخترشان به تنگ می آیند و به او می گویند باید هر چه سریعتر یكی از خواستگارانت را قبول كنی و ازدواج كنی ، از آنجا كه این دختر خانم ملاكهای ویژه ای برای خود در نظر داشته متوسل به امام جواد (علیه السلام) می شود و نمازی به همین عنوان را به مدت چهل شب می خواند ، بعد از آن با همان شخص مورد علاقه اش ازدواج می كند .
با شنیدن این مطلب و دیدن تشابه بین خودم و آن دختر قصد كردم كه این نماز را بخوانم ولی از آنجا كه این نماز طولانی بود سعادت خواندنش را در آن ایام نیافتم . حدود 7 الی 8 ماهی از این قضیه گذشت شب تولد امام جواد (علیه السلام) این توفیق را داشتم كه در حرم امام رضا (علیه السلام) باشم ، آن شب پر از معنویت بود ، در آن شب به یكباره به یاد نماز امام جواد (علیه السلام) افتادم ، چون فرصت به اندازه كافی داشتم مشغول خواندن این نماز شدم ، لذت زیادی بردم ، تا صبح در حرم بیدار بودم و دعا می خواندم ، امام رضا (علیه السلام) و امام زمان (عج) را واسطه كارم قرار دادم و از اینكه خداوند برای ازدواج و انتخاب همسر این راه – دعا كردن – را به من نشان داده بود بسیار خشنود بودم زیرا در این صورت هم ارتباط با خداوند و ائمه اطهار (علیه السلام) پیدا می كردم و هم از آینده خوبی كه در پیش داشتم مطمئن بودم .خلاصه بعد از آن شب تولد ، هر شب نماز امام جواد (علیه السلام) را می خواندم و هر دفعه لذت بیشتری از این نماز احساس می كردم ، هنوز چهل شب نمازم به اتمام نرسیده بود كه در خواب دیدم ستارگان زیادی در آسمان رقص می كنند و اسامی ائمه (علیه السلام) را نقش می بندند ، چند روز بعد خانواده ای كه تا بحال اصلاً آنها را ندیده بودم به خواستگاریم آمدند ، از همان ابتدا كه با این خانواده آشنا شدم به آنها علاقمند شدم ، خانواده متدین و خوبی به نظر می رسیدند ، وقتی از اخلاقیات و روحیات خواستگارم آگاه شدم مطمئن شدم وی همان همسر مورد علاقه ام می باشد .لیسانس بود و تازه مشغول به كار در یك شركت خصوصی شده بود ، به حجاب و نماز بسیار اهمیت می داد ، ظاهر تمیز و مرتبی داشت و خیلی متین و آرام صحبت می كرد و مهمتر از همه اهل منطق بود .من و او دو جلسه حدود 4 ساعت همه حرفهایمان و خواسته هایمان را به همدیگر گفتیم ، وقتی تمام حرفهایش را شنیدم مطمئن شدم كه وی همان هدیه امام رضا (علیه السلام) و امام زمان (عج) است ، دریافتم او نیز برای ازدواجش دعا می كرده است ، آن قدر به وی علاقمند شدم كه از خداوند می خواستم هر چه سریعتر مقدمات ازدواج را فراهم كند ، پس از تحقیقات زیاد و رفت و آمدهای مكرر دو خانواده كه حدود دو ماه و نیم طول كشید ، من و او در شبی زیبا با هم عقد كردیم .حالا كه به اخلاقیات و روحیات او از نزدیك آشنا شدم می بینم كه او همسر مورد علاقه و ایده آل من می باشد و با هیچ كدام از خواستگارانم حتی آن مورد مناسب چند سال پیش اصلاً قابل مقایسه نیست ، پس از ازدواج نیز بر مهر و محبتمان نسبت به یكدیگر افزوده می شود و این تنها می تواند محبت خدایی باشد كه بین ما اینگونه دوانده می شود ، همواره شاكر خداوند می باشم كه بقیه زندگیم را در كنار چنین مردی سپری خواهم كردوازاین به بعددعاخواهم کرد كه خداوند یك زندگی طولانی ، با بركت و پر رزق و روزی به هر دو نفرمان عطا كند تا بتوانیم خدمتگزار و بنده خوبی برای آن قاضی الحاجات باشیم))

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۱۰:۲۵
نمونه سرگذشتهای فوق فراوان است وجالب است كه بدانید 2 حكایت فوق ، حكایت پسر و دختری است كه امروزه به لطف و عنایت معصومین (علیه السلام) با هم ازدواج كرده اند و در كنار هم زندگی می كنند . حكایت 2 جوانی كه بواسطه دعا به هم رسیده اند و سرگذشت تغییر قضا بواسطه دعاست .
((الدعائ یرد القضائ و لوكان ابراماً))3 ، ((دعا قضا را برمی گرداند هر چند قضا محكم شده باشد)) ، با دعا می توان از عذاب همجواری با انسانهای بدخلق و ناسازگار به لذت انس با نیكان نایل شد .خیلی مواقع انسان شرایط را به گونه ای خشن و سخت می بیند كه حتی احتمال امكان تغییر شرایط را نمی دهد ، برخی اوقات ممكن است شرایط را آنچنان پیچیده و غیر قابل تغییر دریابد كه به این نتیجه برسد كه دیگر هیچ كاری نمی توان كرد ، گاه نظم حاكم و پیچیدگی اوضاع ، آن چنان ذهن انسان را به خود مشغول می دارد كه حتی ممكن است این احتمال در ذهنش نقش بندد كه با دعا هم نمی توان كاری كرد چرا كه تمامی شرایط و تمامی ابزارها و امكانات تغییر را مد نظر می گیرد و امكان تغییر و یا بهبود اوضاع را در حد صفر ارزیابی می كند ، در این حالت به دعا با شك و تردید نگاه می كند ، اما اگر دریابیم كه در ورای همه این مسائل ، قدرتی است مافوق تمامی نظم ها و پیچیدگی ها و اراده ای است كه بر هر امری تواناست و گذشته از همه اینها ، صاحب این قدرت و اراده بی نهایت ، بسیار رئوف و مهربان است كه حاضر است از این قدرت و اراده برای رفع مشكلات و تغییر شرایط استفاده نماید ، آن وقت این بدبینی در مورد دعا و اثر آن ، از بین می رود و با نگاه معقول تری به دعا توجه می كنیم .قصه دعا ، حكایت تغییر دادن اوضاع و شرایط بر طبق نظر و خواست درونی با مددگیری از نیروی برتر است ، نیرویی كه بر هر تغییری توانا و بر هر امری قادر است و صاحب این نیرو و قدرت ،خود از آدمیان خواسته كه در هنگام مشكلات و به وقت گرفتاری از دست پر توان او مدد گرفته شود .

کتاب یک انتخاب مناسب / نویسنده : محمود یزدانی


پاورقیها 1- قسمتی از دعای ابوحمزه ثمالی از سیدالساجدین حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) . رك : مفاتیح الجنان
2 - عیون اخبارالرضا ، جلد 1 ، باب 20 ، صفحه 171 3- قسمتی از دعای ابوحمزه ثمالی . رك : مفاتیح الجنان

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۱۰:۳۱
در شهری زندگی میکنم که 1800 کیلومتر تا مشهد فاصله دارد . یک بار در کودکی مرا به مشهد برده بودند و تصاویر نامفهومی از حرم امام رضا (ع) در ذهنم مانده بود . حرم آقا را در عکسها و فیلمها دیده بودم . مدتها بود که مشکلی داشتم که زندگیم را تیره و تار کرده بود . از حل آن عاجز مانده بودم . زندگیم داشت از هم می پاشید . یک شب تنها در تاریکی در پشت بام خانه ام با خدای خودم صحبت میکردم و از او میخواستم که نجاتم دهد .
بدون اینکه اراده قبلی داشته باشم ناگهان روحم به حرم رضوی پرواز کرد و تصویر کنبد و بارگاه آقا جلو چشمم ظاهر شد . انگار خودم در آنجا هستم . فهمیدم که راه حل مشکلم چیست . نا خودآگاه این جملات بر زبانم جاری شد : خدایا به عظمت این بارگاه رضوی از تو میخواهم که مشکلم را حل و زندگیم را نجات بخشی و اگر کمکم نکنی به مشهد میروم و از آقای خودم میخواهم که واسطه بین من و تو شود و آنقدر آنجا میمانم تا با دست پر به خانه ام برگردم .
از فردای آن روز اتفاقاتی افتاد که همه در جهت حل مشکلم بود و دقیقا هشت روز بعد از مناجات شبانه من در پشت بام مشکلم کامل حل شد و از گرفتاری نجات یافتم . اولین کاری که کردم سفر به مشهد و زیارت بارگاه آقا برای تشکر از ایشان بود چون بین من و خدای من واسطه شده بود .
فهمیدم که خداوند اگر بخواهد که مشکل بنده اش را حل کند اگرچه قادر و توانا است ولی بیشتر دوست میدارد که با واسطگی امامان عزیزمان باشد . خدایا شکرت

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۱۰:۴۱
به همه جواب می دهیم

عجمی از خادمان حرم مطهر امام رضا(ع) درباره معجزات دیده شده از حضرت در مدت خدمتش در حرم قدس رضوی می گوید: معجزات امام رأفت و مهربانی فراوان است. معجزات حضرت باید بررسی و بعد ثبت شود تا بتوان آن را اعلام نمود. فردی از آمریکا تماس گرفت و گفت: گوشی را به طرف آقا بگیرید.
مدتی گذشت و دوباره تماس گرفت و گفت: خانه ام آتش گرفته بود و فقط می توانستم تماس بگیرم و از آقا کمک بخواهم و الان آتش مهار شده است و تماس گرفته ام تا از آقا تشکر کنم. “هر که بر درگه‌اش آید نرود دست تهی” این از عنایات امام رضا (ع) است. بهترین خواسته های ما در میلاد امام رضا(ع) این است “هرگز نگویمت بیا دست من بگیر/ گویم گرفته ای ز عنایت رها نکن”.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۱۰:۴۲
تمام اتفاقات در یک لحظه رخ داد
علی ماشی از خادمان حرم قدس رضوی (ع) درباره معجزاتی که در حرم مطهر امام (ع) دیده برایمان می گوید: در آذرماه سال ۱۳۸۳ مفتخر به پوشیدن لباس دربانی حضرت شدم و از ایشان خواستم عنایتی کند و یکی از معجزات خودش را به من نشان دهد. مدتی بود که خدمت برایم عادی شده بود و می خواستم برای اطمینان قلبم ایشان عنایتی کنند. ساعت ۱۰صبح بود. ساعت شیفت من رو به پایان بود. باران می آمد و عطر خاصی در حرم پیچیده بود. شنیده بودم اگر معجزه ای شود مردم به دنبال شخص شفا یافته می روند تا قطعه ای از لباس او را برای تبرک ببرند، اما من تا آن روز اتفاقی به این شکل ندیده بودم. تمام اتفاقات در یک لحظه رخ داد. در وسط صحن یکی از همکارانم داد می زد برادر علی کمک نمی کنی؟!

نگاه کردم و دیدم کودکی در بغلش است و به آرامی از پنجره فولاد جدا شد تا کسی او را نبیند و حرکت کرد تا به آن سمت صحن رود. وسط صحن مردم فهمیدند و همگی هجوم آوردند تا قطعه ای از لباس این کودک را برای تبرک با خود ببرند. سمت دوستم رفتم و کودک را از او گرفتم و به جایی بردم. سپس از مادرش پرسیدم موضوع چیست و او بعد از ۱۰ دقیقه گریه کردن گفت: قلب بچه ام از کودکی بزرگ شده و شش ماهش است. دکترها جوابش کرده اند و آورده ایم این جا یا حضرت رضا (ع) خوبش کند، یا جسدش را همین جا دفن کنیم. از مادرش پرسیدم پرونده پزشکی همراهت داری؟! پرونده اش را نگاه کردیم و دیدیم مشکلش اساسی بوده، از پله های اتاق پایین آمدم.
در “ایوان طلا” یکی از خادمان حرم دختر سه ساله کوچکی در بغلش بود و تمام زائران دنبال او می دویدند. کمکش کردم و کودک را در اتاق آگاهی بردیم تا آسیبی به او نرسد. با لحنی خاص از پدرش پرسیدم: چه شده؟! و او پاسخ داد: در حال بازی کردن بود و سماور آب جوش بر رویش ریخت. گوشت یک پارچه ای بر روی صورتش در آمده بود و معالجه نمی شد. برای شفا یافتم به حرم امام رضا (ع) آوردیم و پس از شفا یافتن هیچ علامت و نشانه ای از آن لکه بزرگ در صورت دخترم نیست. پدرش باور نمی کرد. دیده بودم نابینا و فلج شفا پیدا می کند، اما این گونه معجزه خیلی عجیب بود. صورت دختر می درخشید.

راهیان عشق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۱۰:۴۲
سلام شقایق جان...

مطالب قشنگی گذاشتی ک بسیار تاثیرگذاره ......خدا خیرت بده خواهری:Gol:

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۱۰:۴۴
گل مریم کنار ضریح
مرتضی اشکفتی از خادمان حرم قدس رضوی (ع) درباره معجزات در مدت خدمتشان در حرم قدس رضوی توضیح می دهد: اولین جلسه ای بود که روضه رضوی (ع) فضای کنار ضریح مقدس شستشو می شد. در مراسم حضور داشتم و مشغول صحبت کردن با حضرت شدم. مادرم از قبل سنگ کلیه داشت و قابل دفع نبود و نیاز به عمل کردن داشت. به حضرت گفتم: مادرم بیمار است و بعد یکی از شاخه های گل مریم کنار ضریح که هر روز عوض می شود و به مردم داده می شود را برای مادرم به خانه بردم. مادرم گل را بو کرد و بعد از آن بسیار گریه کرد. صبح از خواب بیدار شدم و مادرم گفت: معجزه شده و سنگ کلیه ام دفع شده است. پدرم گفت: امکان ندارد. مادرم آزمایش انجام داد و دیگر هیچ سنگی در کلیه اش دیده نشد. ۹سال از آن ماجرا می گذرد و پس از آن ماجرا دیگر مادرم مریض نشد.

دوستی دارم که فرزند شهید است و روزی به حرم آمد. معجزه را قبول نداشت. برایش دلیل می آوردم و می خواستم برایش اثبات کنم که معجزه وجود دارد. در حال صحبت کردن بودیم که حرم شلوغ شد و خانمی که شفا پیدا کرده بود را به سمت آگاهی می بردند تا آسیبی نبیند و بررسی کنند تا واقعیت را بفهمند. در اتاق با کلامی منقطع می گفت: سال ها بود نمی توانستم صحبت کنم. داخل حرم نشسته بودم، نوری در گلویم وارد شد و الان می توانم صحبت کنم. خوشحال بود و مانند بچه ای که تازه می خواست صحبت کند، سخن می گفت. به دوستم گفتم امام رضا (ع) کرامتش را به تو نشان داد!
ماجرایی را نیز دوستم خادم حرم رضوی برایم گفت: فردی در ایالت متحده دوره خلبانی را گذرانده بود و می خواست مدرکش را بگیرد و خیلی آشفته بود. ایرانی در آنجا از او سؤال می پرسد چرا این قدر آشفته هستی و جواب می دهد: همسری دارم که بیمار است و پزشکان نتوانسته اند بیماری اش را تشخیص دهند و الان در بستر است و کاری از من بر نمی آید. آن فرد می گوید: دکتری را در ایران و شهر مشهد با نام “دکتر رضا” می شناسم و هر کسی پیش او می رود، مریضش خوب می شود. فقط با خودت قرار بگذار تا اگر همسرت خوب شد، هدیه ای به او بدهی. در هواپیما می نشیند و با خودش قرار می گذارد تا اگر همسرش سالم شد، هدیه ای به دکتر رضا بدهد.
به خانه می رسد و همسرش را سالم می بیند و ماجرا را از او می پرسد و همسرش می گوید: دکتر رضا خانه‌مان آمد و گفت هدیه ای که همسرت می خواست به من بدهد را برایم بیاورد. این فرد به مشهد می آید و در خیابان امام رضا (ع) دور فلکه آب به دنبال مطب دکتر رضا می گردد و نمی داند حضرت حیات مادی ندارند. یکی از دوستان خادم حرم او را پیدا کرد و ماجرا را از او سؤال کرد و او گفت: آمده ام از دکتر رضا تشکر کنم که همسرم را مداوا کرده است. خادم می فهمد و او را داخل حرم می آورد و او را جلوی ضریح می برد و می گوید دکتر رضا این جا هستند. آن فرد می رود و حضرت را زیارت می کند و در بازگشت به دوست خادم‌ام می گوید: دکتر رضا را دیدم و تمام مشکلاتم را به او گفتم و هدیه ام را به او دادم و ایشان قبول کردند تا همه مشکلاتم را حل کنند.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۱۱:۰۷
از این ماجرا دو سال گذشت. و من هر روز با دهها پیشنهاد از طرف دوستان و رفقا و اقوام مواجه بودم. انگار همه بسیج شده بودند تا منو متاهل کنند. محل کارمم عوض شد و به شهر دیگه ای رفتم. ماجرای دختر شهید رو هم کاملا فراموش کرده بودم. از اونجایی که جاهای مختلفی برای صحبت دعوت می کردن، هرجا جمعیت جوونی گیرم می کرد در مورد ازدواج و این که امام رضا زن میده (اگه به موضوع جلسه ربط داشت) صحبت می کردم. چند تا ماجرای خیلی جالب هم در مورد زن گرفتن بعضیا از امام رضا ،بدون واسطه یا با یه واسطه شنیده بودم که همه جا نقل می کردم. (یکی هم پیدا نشد بگه کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.) تا این که یکی پیدا شد و اونم خودم بودم!
یه دفعه که رفته بودم حرم امام رضا ،به خودم گفتم بیا نوید برا یه بار هم که شده به امام رضا بگو از حرم نمی رم بیرون مگر این که زن بدی! البته از شما چه پنهون چند بار دیگه هم این فکر به ذهنم رسیده بود ولی خیلی می ترسیدم. از خودم. از اینکه اینو بگم و تا صبح هم بشینم و از زن خبری نشه! آخه خودم که می دونستم چه آدمی هستم. تا این که این سری گفتم دل بزنم به دریا. فوقش اینه که اگه حاجت نگرفتم، پیش امام رضا ضایع شدم. خدا هم که از خودمونه! کس دیگه ای هم که از این قضیه خبر نداره.
خلاصه رفتم یه گوشه ای و نشستم به زاری! تف تو ریا ، کلی گریه کردم و گفتم یا امام رضا تو که میدونی چقدر دوستت دارم. تو که میدونی چقدر قبولت دارم. اگه زن دادی، دادی؛ اگه ندادی، دیگه نه من، نه شما! حالت عجیبی بهم دست داده بود. منتظر بودم یکی بیاد بگه: داماد من تویی؟! خیلی نشستم. دعا و ثنا و... اما خبری نشد. با ناامیدی و ناراحتی بلند شدم. اومدم دم باب الرضا. رو کردم به آقا. گفتم: آقا رفاقت ما کمرنگ شد. اگرچه هنوزم یه روزنه امید دارم جوابمو بدی، اما دوست داشتم تو همین حرم بهم زن میدادی!(درست عین همون ماجراهایی که شنیدم و برا بقیه تعریف می کنم) با همون چشای قرمز پراشک اومدم بیرون. همین جور که داشتم می رفتم با خودم می گفتم: کافر مشرک ملحد! این چه طرز صحبت کردن با آقا بود.
اومدم شهرمون. رفتم سر کار. شب که از ماموریت برگشتیم بچه ها گفتند فلانی از مرکز استان زنگ زده باهاتون کار داشت.
یکی از مسئولین مجموعه ما بود در استان. با خودم گفتم چیکار میتونه داشته باشه؟ بهش زنگ زدم. با خوشحالی احوال پرسی کرد و بعد پرسید: هنوز نوید آقا معیل نشدی؟ (یعنی عیال وار، یه چیزی تو همون مایه های متاهلی و دوتا شدن و ازدواج) گفتم: نه حاج آقا. گفت: مبارکه! برا اون که رفته بودی جواب مثبت داده. با حالت تعجب پرسیدم: من که جایی نرفتم. کیو میگید؟ گفت: فلانی. هرچی فکر کردم چیزی یادم نمی اومد. حتی فامیلشم یادم رفته بود. آخه دو سال گذشته بود. به هر حال با هر ضرب و زوری بود حالیم کرد کیو میگه. من که اصلا گیج و منگ شده بودم پرسیدم: قضیه چیه؟ ایشون که می خواست درس بخونه. اصلا قصد ازدواج نداشت. گفت: به هر حال راضی شده. یه شماره همراه بهم داد گفت: این شماره دامادمونه، با ایشون صحبت کرده. باهاش تماس بگیر تا همه چی رو بهت بگه. داماد این مسئول ما، یه روحانی جوان بود که جاهای مختلف می رفت برا سخنرانی و کلاس.

تماس گرفتم. همه ماجرا رو تعریف کرد. گفت برا یه دوره تابستونی رفته به دانشگاهی که خانم فعلی ما اونجا درس می خونده. یه کلاس داشته در مورد مشاوره ازدواج و از این جور چیزا. بعد از کلاس خانم تشریف می برن پیش ایشون و مشاوره خصوصی و ... در مورد منم که ازش خواستگاری کرده بودم صحبت می کنه و میگه یه فردی با این مشخصات هم برام گفته بود، که من به خاطر درس ردش کردم. حاج آقا هم گیر سه پیچ میده که اسمش چیه؟! (اگه این ازدواج سر نمی گرفت میگفتم: آخه حاج آقا شما رو به فامیل خواستگارای دخترای مردم چیکار؟! البته همه روحانیا این جوری نیستن. دیدتون رو نسبت به روحانیت عوض نکنید!لطفا) و ایشون هم اسم ما رو میگه. حاج آقا هم میگه غصه نخور، خودم ردیفش می کنم. و بعد زنگ میزنه به پدر خانمش و بعدشم بقیه ماجرا.
ساعت 9 شبه. شب میلاد دختر بهترین خانم عالم که خیلی براش احترام قائلم. وجودم فدای زینب! وسط صحن جامع رضوی با یه نفر که تازه شده همدم ما، دوش به دوش نشسته ایم. دارم به حرفای چند وقت قبلم که همین جا زده ام فکر می کنم:" آقا رفاقت ما کمرنگ شد. اگرچه هنوزم یه روزنه امید دارم جوابمو بدی، اما دوست داشتم تو همین حرم بهم زن میدادی!"
و صدایی توی گوشم نجوا می کنه: اگه شما رفاقتتون رو با ما کمرنگ کنید،ما شما رو دوست داریم و به فکر شما هستیم. بیا اینم یه زن خوب! اونم تو حرم. دیگه چی میخوای؟
... امام رضا زن می دهد! باور کنید.

شقایق
۱۳۹۴/۰۵/۲۳, ۲۰:۲۱
این همه پول از کجا اوردی!!!



http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/l6k2cdrCIifesfjtNmgSF1KW3MbSDPqk7RIT8hxvJAsmPANFPk aLUg/s/w480/





کرامت امام رضا در حق دزد

تو تبریز و قبل انقلاب یه گروه تصمیم گرفتن برن پابوس امام رضا ، رئیس کاروان چند روز قبل حرکت تو خواب دید که امام رضا فرمودند داری میای ابراهیم جیب بر رو هم باخودت بیار.

((ابراهیم جیب بر کی بود؟؟؟؟: از اسمش معلومه دزد مشهوری بود تو تبریز که حتی کسی جرئت نمی کرد لحظه ای باهاش همسفربشه چون سریع جیبشو خالی می کرد!!!))

حالا امام رضا در خواب بهش گفته بودند اینو با خودت بیارش مشهد،!!!

رئیس کاروان با خودش گفت خواب که معتبر نیست تازه اگه من اونو بیارم کسی تو کاروان نمیمونه همه استعفا میدن میرن یه کاروان دیگه پس بیخیال!!!

اما این خواب 2 شب دیگه هم تکرار شد و رئیس چاره ای ندید جز اینکه بره دنبال ابراهیم

رفت سراغشو بگیره که کجاس، بهش گفتند تو محله دزدا داره میچرخه برو اونجا از هر کی سوال کنی نشونت میده

بالاخره پیداش کرد ! گفت ابراهیم مییای بریم مشهد(ولی جریان خوابو بهش نگفت)ابراهیم گفت من که پول ندارم تازه همین 50 تومن هم که دستم میبینی همین الان از یه پیرزن دزدیدم، ! رئیس گفت عیب نداره تو بیا من پولتم میدم

فقط به این شرط که حین سفر متعرض کسی نشی بعد که رسیدیم مشهد، آزادی!

ابراهیم با خودش گفت باشه اینجا که همه منو میشناسن نمیشه دزدی کرد بریم مشهد یه خورده پول کاسب شیم

کاروان در روز معینی حرکت کرد وسطای راه که رسیدن دزدای سر گردنه به اتوبوس حمله کردن و جیب همه و حتی ابراهیم که جلوی انوبوس نشسته بود رو خالی کردن وبعدم از اتوبوس پیاده شدن و رفتن!

اتوبوس که قدری حرکت کرد و در حالی که همه گریه میکردن که دیگه پولی برای برگشت ندارن ابراهیم یکی یکی همه رو اسم میبرد و بهشون میگفت از شما چقدر پول دزدیدن و بهشون میداد!!!!!

رئیس گفت ابراهیم تو اینهمه پول از کجا اوردی؟؟؟

ابراهیم خندید و گفت وقتی سر دسته دزدا داشت از ماشین پیاده میشد همون لحظه جیبش رو خالی کردم و اونم نفهمید و از اتوبوس پیاده شد!!!!

همه خوشحال بودن جز رئیس کاروان که زد زیر گریه و گفت ابراهیم میدونی واسه چی آوردمت؟؟

چون حضرت به من فرمودن،،،، حالا فهمیدم حکمت اومدن تو چی بوده؟؟

ابراهیم یه لحظه دلش تکون خورد گفت یعنی حضرت هنوز به من توجه داره؟؟؟؟

از همونجا گریه کنان تا مشهد اومد و یه توبه نصوح کنار قبر حضرت کرد و بعدم با تلاش و کار حلال،، پولایی رو که قبلا دزدیده بود میفرستاد تبریز و حلالیت می طلبید و در اخر هم تو همین مشهد الرضا (ظاهرا مکانش نامعلومه) به رحمت خدا رفت...
دلم لک زده...
مشهد...
نیمه های شب...
روبروی ایوان طلا...
روی فرشهای دوست داشتنی صحن...
خیره به گنبد طلا...
نسیم خنک ....
و اشک...اشک...اشک...
و یک آرزو...
.....
خوش به حالت کبوتر...


صلوات خاصه ی حضرت امام رضا علیه السلام
اللهم صلی علیٰ علیِ بْنِ موسَی الرِضَا المرتضیٰ
الاِمامِ اتَّقیِ النَّقی و حُجَّتکَ عَلیٰ مَنْ فَوقِ الاَرض
و مَن تَحتَ الثَّریٰ الصِّدیقِ الشَّهید
صَلاةً کَثیرةً تامَّةً زاکیةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفاً
کَأَفْضَلَ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ.

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۲, ۲۰:۵۱
من هوای تو را به سر دارم
تو هوای دل مرا داری...

دلشکسته کسی به من میگفت :
خوش به حالت امام رضا داری ...

السلام علیک یا غریب الغرباء ... ♣♧صلوات خاصه ی حضرت امام رضا علیه السلام♧
♥اللهم صلی علیٰ علیِ بْنِ موسَی الرِضَا المرتضی♥ٰ
♥الاِمامِ اتَّقیِ النَّقی و حُجَّتکَ عَلیٰ مَنْ فَوقِ الاَرض♥
♥و مَن تَحتَ الثَّریٰ الصِّدیقِ الشَّهید♥
♥صَلاةً کَثیرةً تامَّةً زاکیةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفا♥ً
♥کَأَفْضَلَ ما صَلَّیْتَ عَلیٰ أَحَدٍ مِن اَوْلیائِک♥

http://uupload.ir/files/mchs_1440423184242748.jpg

منتظران ظهور
۱۳۹۴/۰۶/۰۲, ۲۰:۵۹
http://8pic.ir/images/9uiwb8dswf5fbmpq3u69.jpg

خادم الزینب
۱۳۹۴/۰۶/۰۲, ۲۱:۵۳
http://www2.iums.ac.ir/files/crtr/yaspic.ir_tasavire_motehareke_emam_reza_8.gif
http://anaface.ir/wp-content/uploads/sms-reza.jpg

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۸, ۰۸:۰۳
شفا يافته : محسن مؤمني
بيماري : روماتيسم حادّ قلبي
سال تولد : 1359شماره پرونده پزشكي : 202586بيمارستان قلب شهيد رجايي تهران
ديدگان منتظر و خسته‌ام بر درگاه، لحظه‌هاي نااميدي را مرور مي‌كرد. چند سال است كه ثانيه‌ها را در انزواي بيمار گونه‌ام دور مي‌زنم و خسته از مداواي بي‌نتيجه داوران دارويي هستم. سكوت سنگين و سهمگيني سايبان سعادتم را پوشانده است. ناگهان درخشش نوري به چشمه چشمانم جلا مي‌بخشد و كبوتر دل در هواي كعبه مستضعفان پر مي‌گشايد و نام متبرك آقا عليه‌السلام در زيبايي‌هاي ضميرم نقش مي‌بندد.در حالي كه ذكر دعايم، صلوات آقا امام زمان عجل‌الله‌فرجه بود به خواب رفتم، كه با شنيدن آوايي ملكوتي ديدگانم گشوده شد.- فريده؛ دختر سيد جواد!از جا پريدم، بله بله، آه حتماً پدر را خواب مي‌ديدم. نه چشمهايم را بيشتر گشودم و سرم را بلند كردم. آقا را در لباس روحانيت ديدم كه در رداي امامت همچون آفتابي مي‌درخشيد و شالي بر گردن كه در گوشه شال نام مطلاي علي‌ بن موسي ‌الرضا عليه‌السلام مي‌درخشيد.خداي من! خوابم يا بيدار؟ نميدانم، سراسيمه و با تضرع دست به دامن آقا شدم و گفتم، آقا، ... محسن!ايشان با عطوفت فرمودند براي همين موضوع آمده‌ام. فردا صبح ساعت 7 پيش دكتر مي روي و ….نگران و مشوش به خود آمدم، به خاطر آوردم كه نامه‌اي پر از التماس دعا به پيشگاه مبارك مقام معظم رهبري فرستاده بودم كه ايشان دعاي استجابت محسنم را از آقا بگيرند.بعد از بيست روز از طرف ايشان بسته‌اي پستي به دستم رسيد كه حاوي دو جلد كلام الله مجيد و غبار متبركه و دو بسته نبات بود. خود را به دكتر... رساندم ... گفتم آقا را ديشب در خواب ديدم، فرمودند هديه‌اي براي شفا از طرف آستان قدس رضوي فرستاده‌ام و سفرتان هم به خير باشد و دستهايتان پر قوت در اين كار حكمتي حكيمانه است!سپس يك جلد كلام الله مجيد اهدايي و مقداري غبار متبرك و بستهاي نبات سفارشي را به ايشان رساندم و دكتر برنامه مسافرتش را تأييد كرده و هدايا را پس از بوسيدن بر ديده نهاد و دستور داد: محسن را كه از سن 5 سالگي دچار روماتيسم قلبي حاد بود، سريعاً بستري كنند و در كوتاه‌ترين فرصت پسرم را كه بارها تحت درمان قرار گرفته و معالجه نمي‌شد راهي اتاق سرنوشت كردند و بعد از انتظار در مكث ثانيه‌ها و باراني شدن آسمان دلم، درهاي رحمت و مشيت الهي گشوده شد و با عنايت حضرت دوست و كرامت امام آبي آيينه‌ها، محسن بهبودي، حاصل كرد.
از دكتر تشكر كردم. ايشان گفتندمن وسيله‌اي بيش نيستم هر چه هست اوست. حكمتي كه امام در خواب اسم بردند اين است كه من دكتر آستان قدس رضوي هستم و اگر پسر شما چند روز ديرتر مورد عمل قرار مي‌گرفتن قسمتي از بدنش فلج و يا احياناً قلبش بزرگ مي‌شد و كاري از ما ساخته نبود...

صادق
۱۳۹۴/۰۶/۰۸, ۱۱:۲۵
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را

شقایق
۱۳۹۴/۰۶/۰۹, ۱۰:۲۷
http://aqart.ir/images/HolyShrine/ImamRezaHolyShrine10.jpg


از درد کهنه ای که مداوا نمیشود
یا میشود گلایه کنم یا نمیشود
اینک سلام حضرت عیسی تر از مسیح
لطفت نگو که شامل ماها نمیشود
ای من فدای پنجره فولاد چشمهات
از بغض من چرا گرهی وا نمیشود؟
یوسف ترین عزیز !مرا تا خودت بخوان
هرچند این غریبه زلیخا نمیشود
امضا:کسی که با همه ی ریزنقشی اش

در بیکران چشم شما جا نمیشود

شقایق
۱۳۹۴/۰۹/۲۱, ۰۵:۵۲
http://www.entekhab.ir/files/fa/news/1394/9/20/126322_192.jpg

موسوعه چهارده جلدی «اعلام الهدایة» ـ که با نام «پیشوایان هدایت» به فارسی و نیز به زبان های انگلیسی، اردو، ترکی استانبولی، مالایو و ... ترجمه شده است ـ اثر ماندگار اداره كل پژوهش مجمع جهانی اهل بیت(ع) به شمار می رود که زندگانی چهارده معصوم پاک را از منابع معتبر شیعه و سنی مورد بحثی مختصر و مفید قرار داده است.


جلد دهم این مجموعه، مربوط به سیره امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضا(ع) است. آنچه در پی می آید بخش هایی از این کتاب ارزشمند است که مسایل مربوط به شهادت آن حضرت را روایت کرده است واینک در شب شهادت ثامن الجج(ع) با ویرایش و تلخیصی اندک به خوانندگان عزیز ابنا تقدیم می شود:

خبر دادن امام رضا(ع) به شهادت خود
در بین انسان‏های پرهیزگار عادی نیز دیده شده است كه به وسیله رؤیا يا الهامی غير ملموس، از زمان سرآمدن زندگی خود آگاه شده، سال، ماه و روز مرگ خود را به طور دقيق معين كرده ‏اند. حال اگر مردم عادی بتوانند به چنين مرحله ای برسند، عجیب نیست که امامان معصوم(ع) بدانند که كی، كجا و چگونه چشم از جهان فرو خواهند بست.
امام علی بن موسی الرضا(ع) نیز كه در اوج بلندی روح بود و در حرکات و سكنات خود لحظه‏اي از خداوند غافل نمی‏شد، افزون بر الهام الهي، از رواياتي كه بواسطه پدرانش از جدش رسول خدا ـ صلی ‏اللّه ‏عليه‏ وآله ـ شنيده بود زمان و مكان شهادت و نیز محل دفن خود را مي‏دانست و در مناسبت‏هايي بدان اشاره مي‏كرد؛ از جمله:
ـ روزي «هارون الرشید» از دري از درهاي مسجد الحرام و امام رضا ـ عليه ‏السلام ـ از دري ديگر خارج شد و فرمود: "خانه‏ها چه دور و ديدارها بس نزديك است. بزودی طوس من و او را يك جا جمع خواهد آورد".(1)
ـ زماني كه هارون در مسجد پيامبر ـ صلی ‏اللّه‏ عليه‏ وآله ـ در مدينه خطبه مي‏خواند، امام رضا ـ عليه‏السلام ـ حاضر بود و فرمود: "خواهيد ديد كه من و او (هارون) در يك خانه دفن خواهيم ‏شد".(2)
ـ «ابن حجر» نوشته است: "او (امام رضا عليه ‏السلام) خبر می‏داد كه پيش از «مأمون» خواهد مرد و كنار هارون به خاك سپرده خواهد شد. سرانجام چنان شد كه او می‏گفت".(3)
ـ زماني كه مأمون امام رضا ـ عليه ‏السلام ـ را به خراسان ‏خواند، وقتی كه مي‏خواستند او را از مدينه به سمت خراسان ببرند، خاندان خويش را جمع كرده، به آن‏ها گفت که بر وی مويه و گريه كنند. سپس مبلغی ميان آنان تقسيم كرد و فرمود: "من ديگر نزد خانواده ‏ام باز نخواهم گشت".(4)
نحوه شهادت
همانطور که در یکی از احادیث بالاآمد حضرت امام رضا ـ علیه السلام ـ خبر داده بود كه ولايت عهدي را به پايان نخواهد رساند. سرانجام همان‏گونه كه امام خبر ‏داده بودبه دست مأمون مسموم شد و بدین ترتیب، ولیعهد پيش از خلیفه از دنيا رفت.
راوياني كه به علت وفات امام رضا ـ عليه ‏السلام ـ پرداخته و در اين زمينه نقل روايت كرده‏اند، اختلاف دارند؛ گروه اول وفات امام ـ عليه‏السلام ـ را طبيعي خوانده و برخي ديگر وفات حضرتش را به وسيله زهر مي‏دانند. نظريه دوم، نظر غالب راويان و مورخان است.
در اينجا به اختصار، رواياتي را نقل مي‏كنيم كه به شهادت امام عليه‏السلام با زهر تصريح دارند:
1. «صلاح الدين صفدي» مي‏گويد: "فرجام كار او (امام رضا عليه‏السلام) با مأمون اين بود كه مأمون با انار زهرآلوده او را مسموم كرد... تا بدين ترتيب از بني عباس دلجويي كرده باشد".(5)
2. «يعقوبي» در اين باره گفته است: "گفته مي‏شود: «علي بن هشام» اناري زهرآلوده به او خوراند".(6)
3. «ابن حبّان» در كتاب خود آورده است: "علي بن موسی الرضا[ع] در طوس و در اثر نوشيدنی ‏ای كه مأمون به او خوراند در دم جان سپرد".(7)
4. «شهاب الدين نويري» پس از نقل مطالبي در اين زمينه، مي‏نویسد: "و گفته شده است: مأمون به وسيله انگور زهرآلوده او را مسموم كرد، اما عده ‏اي اين را بعيد دانسته، رد كرده‏ اند".(8)
5. از «قلقشندي» نيز در اين زمينه نقل روايت شده است. او مي‏گويد: "گفته مي‏شود او با خوردن اناري زهرآلوده، مسموم شد".(9)
6. مردم طوس، مأمون را عامل مسموم كردن و كشتن امام ـ عليه ‏السلام ـ می‏دانستند و خود مأمون هم معترف بود كه مردم درباره او چنين مطلبی بيان می‏كنند. از همين رو پس از مسمو م شدن و پيش از شهادت امام ـ عليه ‏السلام ـ نزد او رفت و گفت: "سرورم! نمی‏دانم كدام مصيبت بر من سنگين‏تر و ناگوارتر است؟ از دست دادن تو و تنهايي پس از تو؟ يا تهمت مردم كه مرا قاتل تو خواهند خواند؟!".(10)
7. يك روز از شهادت امام رضا ـ عليه‏ السلام ـ سپري شده بود كه مردم گرد آمده، مي‏گفتند: "اين (مأمون) او را كشته است".(11)
انگیزه مأمون در قتل امام رضا(ع)
مأمون که اهل بیت پیامبر(ص) را خطری برای حکومت بنی عباس می‏دانست تلاش کرد تا با سپردن منصب ولايت عهدي به امام رضا ـ عليه ‏السلام ـ آن حضرت را در نظر مردم کم ارزش کند. وی خطاب به بزرگان بني عباس گفت: "می‏دانم كه نبايد در كار او [امام رضا(ع)] سستي ورزيد؛ اما مي‏بايست اندك اندك و بتدريج از منزلت و مقام او بكاهيم تا در نظر رعيت چنان جلوه كند كه شايستگی منصب امامت را ندارد. آن گاه است كه براي رهايي از او و از بلايي كه از سوی او متوجه ماست به چاره‏ جويی خواهيم پرداخت".(12)
«احمد بن علي انصاري» به نقل از «ابوالصلت هروي» انگيزه مأمون از سپردن منصب ولايت‏عهدي به امام رضا عليه‏السلام را بيان كرده، مي‏گويد: "منصب ولايت‏عهدي را به او سپرد تا مردم بپندارند كه امام شيفته دنيا و فريبايي‏ هاي آن است تا بدين‏ترتيب قدر و منزلت او در نظر مردم كاسته شود. زماني كه مأمون از اين ترفند، طرفي نبست، بلكه روز به روز منزلت امام والاتر و محبوبيتش نزد مردم بيشتر مي‏شد، مأمون [نيرنگي ديگر انديشيد و] متكلماني قَدَر از ديگر شهرها فراخواند، به اين اميد كه يكي از آن‏ها بتواند امام رضا ـ عليه ‏السلام ـ را در مناظره و بحث مغلوب كند كه در اين صورت، جايگاه او نزد عالمان متزلزل شده، نزد عامه مردم به ناتواني معروف مي‏شد [و اين نهايت آرزوي مأمون بود]. حريفاني از يهود، نصاري، مجوس، صابئي (مندايي)، برهمن‏ها، ملحدان، دهري‏ها و نيز از ديگر فرقه‏ هاي اسلامي با امام عليه‏السلام به جدل و مناظره پرداختند، اما امام رضا عليه‏السلام با برهان رسا و قاطع خويش همگان را وادار به تسليم كرد.
[عليرغم تمهيداتي كه مأمون براي كوچك كردن امام رضا عليه‏السلام به كار بست،] مردم مي‏گفتند: به خدا سوگند او [امام رضا(ع)] از مأمون به خلافت سزاواتر است. سخن‏ چينان اين گفته مردم را به مأمون می‏رساندند كه [بي‏ترديد چنين واكنشي از سوي مردم] او را نسبت به امام ـ عليه ‏السلام ـ خشمگين می‏كرد و بر حسادتش به او مي ‏افزود. امام رضا ـ عليه ‏السلام ـ در دفاع از حق با مأمون از در مسالمت وارد نشده و غالبا پاسخ‏هايي به مأمون مي‏داد كه خوشايند مأمون نبود و در نتيجه آتش خشم و كينه او را نسبت به حضرت شعله‏ورتر مي‏كرد، اما مأمون كينه خود را آشكار نمي ‏كرد. چون مأمون خود را در انديشيدن چاره‏اي براي شكستن حرمت و شكوه امام عليه ‏السلام ناتوان يافت به وسيله زهر، حضرتش را به شهادت رساند».(13)
همان طور كه پيش از اين گفته شد، امام رضا عليه‏ السلام هماره از مأمون مي‏خواست تا او را از پذيرش ولايت عهدي معاف دارد، چرا كه مي‏دانست، عده ‏اي از اين اقدام مأمون خشمگين خواهند شد [و در نهايت به تدارك توطئه ‏اي براي از ميان برداشتن حضرتش خواهند پرداخت]. «ابراهيم صولي» در اين باره مي‏گويد: «به خدا سوگند، همين امر (ولايت عهدي) كار [امام رضا عليه‏ السلام] به آن جا كشاند [كه به دست مأمون به شهادت رسيد]».(14)
مأمون که می‏خواست با سپردن منصب ولايت عهدي به امام رضا ـ عليه ‏السلام ـ به خواسته‏ هاي خود برسد، نه تنها به اهداف خود نرسيد، بلكه با فتنه و آشوبي جديد كه عباسيان براي سرنگوني حكومت مأمون به راه انداختند، رو به رو شد.
چنان كه امام ـ عليه ‏السلام ـ هم فرموده بود، برخي از وزيران و فرماندهان مأمون از امام ـ عليه ‏السلام ـ كينه در دل داشتند و نسبت به او رشك مي‏ورزيدند، اما به همين اندازه بسنده نكردند، بلكه عليه حضرتش به سعايت و سخن چيني پرداختند كه در نهايت، تلاش شوم آنان كارگر افتاد و مأمون حضرت رضا عليه‏السلام را مسموم كرد».(15)
شهادت امام رضا ـ عليه ‏السلام ـ پس از تصميم مأمون به عزيمت به بغداد و انتقال مركز خلافت به آن سامان رخ داد. اين خود بهترين گواه بر دخالت مستقيم مأمون در كشتن امام رضا عليه‏السلام بود، چرا كه در صورت بودن امام رضا عليه ‏السلام در منصب ولايت عهدي، عباسيان همچنان در جبهه مخالفت با مأمون قرار مي‏گرفتند. او در نامه كه به منظور دلجويي از عباسيان بغداد، خطاب به آنان نوشت: «از آن رو بر من خشم گرفته‏ ايد كه علی ‏بن موسی الرضا[ع] را به ولايت عهدي خويش برگزيدم. اينك او مرده است، پس به فرمان من تن دهيد».(16)
آخرین کلام امام رضا(ع)
پس از آن كه مأمون انار و به نقلي انگور آلوده به زهر را به حضرت رضا ـ عليه ‏السلام ـ خوراند، آثار مرگ در چهره امام پديدار شد. آورده اند که آخرين سخني كه امام ـ عليه ‏السلام ـ قبل از شهادت بر زبان آوردند، آياتی از قرآن كريم بود كه: «قُل لَّوْ كُنتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَي مَضاجِعِهِم؛ بگو: اگر شما در خانه ‏هاي خود هم بوديد، كساني كه كشته شدن بر آنان نوشته شده، قطعاً [با پای خود] به سوی قتلگاه خويش می‏رفتند»(17) و نيز خواندند: «وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَرًا مَّقدُورًا ؛ و فرمان خداوند همواره روی حساب و برنامه ای دقيق است».(18)
قرائت این آیات، یادآور لحظات شهادت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) در قتلگاه کربلاست که تسلیم و راضی به سخت‏ترین بلاها به درگاه خداوند عرض کرد: "إلهي رضاً برضاك، تسليماً لأمرك، صَبراً عَلى‏ قَضائِك، یا رَبِّ لا معبود سواك، يا غياثَ المستغيثين" یعنی: پروردگارا! من راضي به رضای تو و تسليم امر تو هستم. در مقابل قضای تو صبر خواهم نمود. اي خدايی كه جز تو معبودی نيست! اي پناه بی پناهان!...
و نیز اینکه: "صَبراً عَلى‏ قَضائِكَ یا رَبِّ لا إِلهَ سِواكَ، یا غِیاثَ المُستَغیثینَ، مالِىَ رَبٌّ سِواكَ، وَ لا مَعبُودٌ غَیرُكَ، صَبراً عَلى‏ حُکمِكَ یا غِیاثَ مَن لا غِیاثَ لَهُ، یا دائِماً لا نَفادَ لَهُ، یا مُحیىَ المَوْتى‏، یا قائِماً عَلى‏ کُلِّ نَفس بما کَسَبَتْ، احْکُمْ بَینی وَ بَینَهُمْ وَ أَنتَ خَیرُ الحاکِمین" یعنی: پروردگارا! بر قضا و قدرت شکیبایى مى‏‌ورزم، معبودى جز تو نیست، اى فریادرس دادخواهان! پروردگارى جز تو و معبودى غیر از تو براى من نیست. بر حکم تو صبر مى‏‌کنم اى فریادرس کسى که فریاد رسى ندارد! اى همیشه‌‏اى که پایان‏ناپذیر است! اى زنده کننده مردگان! اى برپا دارنده هر کس با آنچه که به دست آورده! میان ما و اینان داورى کن که تو بهترین داورانى.(19)
و آیا انتظاری غیر از "رضایت به رضای الهی" از رضای آل محمد(ص) می رود؟
پس از شهادت
مأمون كه در اجرای نيت شوم خود موفق شده بود گريه كنان به بالین حضرت رضا ـ عليه ‏السلام ـ رفت و سپس سر و پا برهنه در تشييع پيكر پاك او شركت كرده، می‏گفت: «ای برادر! به يقين با مرگ تو خسارتی جبران‏ ناپذير بر اسلام وارد شد و تقدير خداوندی بر آنچه من براي تو تدارك ديده بودم (مقام ولايت عهدی) پيشی گرفت. آن گاه قبر پدرش هارون را شكافت و پيكر امام رضا عليه ‏السلام را در آن جا به خاك سپرد».(20)
«دعبل بن علي خزاعي» شاعر شیعه در رثاي امام رضا ـ عليه ‏السلام ـ سوگنامه‏ اي سرود كه از آن جمله است:
أری أمية معذورون أن قتلوا / و لا أری لبني العباس من عذر
أولاد حرب و مروان و أسرتهم / بنو معيط ولاة الحقد و الوغر
قوم قتلتم علی الإسلام أو لهم / حتی اذا استمكنوا جازوا علي الكفر
یعنی: بنی اميه را [كه خاندان رسالت را] كشتند معذور مي‏دانم [، چرا كه ميان ايشان و خاندان رسالت، كينه‏اي برآمده از خون‏هاي ريخته شده حاكم بود]؛ اما برای [جنايت] بني عباس توجيه و بهانه‏اي از آنان پذيرفته نيست.
اربع بطوس علی قبر الزكي به / ان كنت تربع من دير علی وطر
قبران في طوس خير الأرض كلهم / و قبر شرهم هذا من العبر
یعنی: اگر براي برآمدن نيازي بخواهي در جايي بنشيني؛ [و طلب نياز كني به جاست كه] در طوس و بر قبر آن پاكيزه درنگ كني.
دو قبر در طوس قرار دارد كه يكي آرامگاه بهترين خلق خداست و ديگري قبر بدترين آفريدگان؛ و اين از عبرت‏هاي روزگار است.
ما ينفع الرجس من قرب الزكي و ما / علی الزكي بقرب الرجس من ضرر
یعنی: [هرچند پاكيزه انساني در كنار موجودي ناپاک و پليد به خاك سپرده شده است، اما] آن ناپاک از نزديک بودنش به آن پاكيزه سودی نمی‏برد؛ و آن پاكيزه پاک‏ سرشت، از نزديكي با ناپاک زيانی نمی‏بيند».(21)
بنا به نقل غالب راويان و تاريخ نگاران، حضرت علي بن موسی الرضا ـ عليهما ‏السلام ـ در روز آخر ماه صفر سال 203 هجری قمری به شهادت رسيد.
فسلام علیه یوم ولد ویوم استشهد ویوم یبعث حیاً.
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ
منابع:
1. عيون أخبار الرضا 2/ 216؛ كشف الغمة 3/ 105 به نقل از: أعلام الوری 2/ 59 و الإتحاف بحب الاشراف/ 158.
2. عيون أخبار الرضا 2/ 216؛ كشف الغمة 3/ 93؛ أعلام الوری 2/ 59 و الاتحاف بحب الاشراف/ 158.
3. الصواعق المحرقة/ 309.
4. عيون أخبار الرضا 2/ 218 و أعلام الوری 2/ 59 ـ 60.
5. الوافي بالوفيات 22/ 251.
6. تاريخ طبري 5/ 148، رويدادهاي سال 203.
7. الثقات 8/ 457.
8. نهاية الإرب 22/ 210.
9. مآثر الإنافة في معالم الخلافة 1/ 211.
10. عيون أخبار الرضا 2/ 241.
11. همان.
12. فرائد السمطين 2/ 214 ـ 215.
13. عيون اخبار الرضا 2/ 239 ـ 240.
14. نثر الدر 1/ 363.
15. تفصيل چگونگی شهادت امام رضا عليه ‏السلام را نك: العوالم/ 488 ـ 498.
16. البداية و النهاية 10/ 272.
17. سوره مبارکه آل عمران ـ آیه 154.
18. سوره مبارکه احزاب ـ آیه 38.

19. مقتل الحسین(ع) مقرم/ 282.

20. عيون أخبار الرضا 2/ 241.
21. همان/ 251.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۶:۴۰
شفا گرفتن یک مسیحی
داستان واقعی از شفا گرفتن آندره (رضا) مسیحی در حرم امام رضا از زبان خودش میشنویم اتفاقی که هر روزه در حرم عشق رخ میدهد و بنا به نقل مدیر روابط بین الملل حرم امام رضا فقط در تابستان امسال (۱۳۸۸) ۱۱ مسیحی شفای لا علاجشان را از حضرتش گرفتند ، در این مطب فقط شکسته دلی میخرند و بس! مسیحی و مسلمان ندارد فقط کافی است دلت را یک دله کنی و صداش بزنی چون فرد شفا گرفته یکی از دوستان مسیحی است به مناسبت رابطه مسیحیان با امام رضا در این کلوب مطرح میکنم امیدوارم که با فدای تنگ نظری ها نشود آندره- آندره، … … … شنید که کسی او را به نام صدا می کند.صدایی که از جنس خاک نبود آبی بود،آسمانی بود، آندره از خواب بیدار شد. نگاهش بی تاب و هراسان به هر سو دوید، اما همه در خواب بودند. جز خادم پیری که کمی آن سو تر ایستاده بود و خیره نگاهش می کرد. پیرمرد که متوجه حالات آندره شده بود به سویش آمد و با لبخندی مهربان رو به روی او ایستاد. چی شده پسرم؟ آندره سکوت کرد، اما دلش هوای فریاد داشت. هوای گریه، دوست داشت خودش را در آغوش پیرمرد بیاندازد و گریه کند. از ته دل فریاد برآورد، شیون کند، بغض کند، بغض بد جوری گلویش را گرفته بود، دلش می خواست آن را بترکاند و عقده هایش را خالی کند. پیرمرد رو به روی او نشست. دستی به شانه اش زد و دوباره پرسید: چیزی شده؟
آندره وا مانده از خواب، خود را در آغوش پیرمرد انداخت، دیگر طاقت نیاورد. های های گریه کرد، پیرمرد دستی به پشت آندره زد وگفت: گریه کن فرزندم، فریاد بزن، گریه عقده ها رو خالی می کند، درد رو تسکین می ده، گریه کن آندره همچنان می گریست. حالا دیگر همه بیدار شده بودند و با نگاههای پر سوال، آندره را می نگریستد، پیرمرد پرسید چی شده؟ تعریف کن.
آندره خودش را از آغوش پیرمرد کند، تکیه اش را به دیوار داد و نگاه خویش را به آسمان دوخت، آسمان با همه ستاره گان در نگاهش ریخت، دسته ای کبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه اسمان گم شدند اندره نگاهش را بست و بی آن که که جواب پیرمرد را بدهد در دل گفت ای کاش هرگز بیدار نمی شدم. صدای پیرمرد را شنید، باز می پرسید چرا حرف نمی زنی؟ بگو چی شده؟ خواب دیدی؟ تعریف کن! آنرده چشمانش را گشود و نگاهش را درنگاه مهربان پیرمرد دوخت و با ز بان اشاره به او فهماند که حرف زدن نمی تواند پیرمرد غمگین از جابرخاست، سعی کرد بغض و اشکش را از آندره پنهان نماید. رو گرداند و پشت به او دور شد، آندره دید که شانه های پیرمرد می لرزید.
آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع امید از همه جا به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسیده بود آیا امام (ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظری هم به بنده خدای مسیحی خواهد داشت؟

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۶:۴۱
بعد خود را نوید داده بود که بی شک حاجتش روا خواهد شد. پس با امید به التجا نشسته بود. پدر چه شوق وشعفی داشت. مادردرپوست خود نمی گنجید، پس از سالها دوری و فراق قرار بود به ایران برگردند وخویشانی که شاید هیچ کدامشان را ندیده بودند. ببینند آندره و خواهرش النا ایران را ندیده بودند. شوق دیدار این سرزمین را داشتند، آنها را هی شدند از مرز که گذشتند دیگر سر از پا نمی شناختند، پدر مادر با شوق جای جای سرزمین ایران رابه فرزندان نشان می داد و با ذوقی فراوان از خاطرات دورش تعریف می کرد. آنقدر غرق در شعف و شادمانی بود که اصلا متوجه تریلی سنگینی که با سرعت از روبه رو می آمد نشد و تابه خود آمد صدای فریاد جگر خراش زن و فرزندانش باصدای مهیب برخورد تریلی و اتومبیل او در آمیخت. پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بیمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودی، النا طاقت این سوگ بزرگ را نیاورد و عازم ازبکستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت وتصمیم گرفت درایران بماند. آندره در اثر شدت تصادف قدرت تکلمش را از دست داده بود اوکه سرنوشت آندره را رقم می زد پای او را به منزل زن و مرد جوانی کشاند که پس از گذشتن سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندی نشده بودند. پدر و مادر جدید آندره برای بهبودی او از هیچ تلاشی فرو گذار نکردند، اما تو گویی سرنوشت او این چنین رقم خورده بود که لال بماند.
آندره هر روز مشاهده می کرد که پدر ومادر خوانده اش بعد از راز و نیاز به درگاه خداوند طلب شادی او را از خدای می کردند. او هم با دل شکسته اش رو به خدا طلب شفا می کرد. سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و درمغازه ساعت سازی مشغول به کار گردید و بر اثر دردی که داشت گوشه گیر و منزوی شده بود. روزی پدر با چشمانی اشکبار به سراغش آمد و گفت درسته که همه دکترها جوابت کرده اند اما ما مسلمونا یک دکتر دیگر هم داریم که هر وقت ازهمه جا نا امید می شیم می ریم سراغش،
اگر تو بخوای می برمت پیش این دکتر تا ازش شفا بگیری. آندره نگاه پرتمنایش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گریان اودرهم مغشوش وگم شد. این اولین باری بود که آندره چنین مکانی را می دید. هیچ شباهتی به کلیسای که او هر یکشنبه همراه پدرو مادر و خواهرش می رفت نداشت.
حرم پر از جمعیت بود، همه دستها به دعا بلند بود. پرواز کبوتران بر بالای گنبد طلایی امام، توجه آندره را سختبه خود جلب کرده بود. پدر، آندره را تا کنار پنجرة فولاد همراهی کرد.
بعد ریسمانی برگردن او آویخت و آن سرطناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحیر به پدر و حرکات و اعمال او نگاه می کرد و با خود می گفت این دیگر چه نوع دکتری است؟ پدر که رفت، آندره خسته از راه طولانی بر زمین نشست و سر را تکیه دیوار داد و خواب رفت.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۶:۴۱
نوری سریع به سمتش آمد، سعی کرد نور را بگیرد، نتوانست، نور ناپدید شد، دوباره نوری آنجا مشاهده کرد که به سویش می آید، از میان نور صدایی شنید، صدایی که او را با نام می خواند. آندره! آندره! بی تاب از خواب بیدار شد، شب آمده بود با آسمانی مهتابی، حرم در سکوتی روحانی غرق شده بود، خادم پیری کمی آن سوتر ایستاده بود و او را می نگریست. ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش می خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببیند و آن صدای ملکوتی را بشنود، خانم پیر به سمت او می آمد. همان نور بود. آبی- سبز-سفید، نه نمی توانست تشخیص بدهد، نوری بود به همه رنگها، مرتب به سمت او می آمد و باز دور می شد، آندره مانده بود متحیر، هر بار دستش را دراز می کرد تا نور را بگیرد، اما نور از او می گریخت. ناگهان شنید که از میان نور صدایی برخاست صدایی که از جنس خاک نبود، آبی بود، آسمانی بود، صدا او را به نام خواند. آندره! آندره! خواست فریاد بزند، نتوانست، نور ناپدید شد، آندره دوباره از خواب بیدار شد، همان پیرمرد با تحیر به صلیب گردنش نگاه می کرد، تو…..تو مسیحی هستی! آندره با سر پاسخ مثبت داد. پیرمرد صلیب را از گردن او گشود. با دستمالی عرق را از سرورویش پاک کرد و بعد سر او را روی زانویش گذاشت و گفت راحت بخواب آندره پلکهایش را روی هم گذاشت، خواب خیلی زود به سراغش آمد. باز نوری دیگر این بار سبز سبز، به خوبی می توانست تشخیص بدهد.
نور به سمتش آمد و از میانه آن صدایی برخاست. نامت چیست؟ تکانی خورد. متحیر بود شنیده بود که او را به نام صدا کرده بود. پس دلیل این سوؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدایی دیگر برخاست: نامت را بگو: آنقدر اشاره به زبانش کرد که قادر به تکلم نیست.
از میانه نور دستی روشن بیرون آمد. حالا بر زبان آندره کشید و گفت؟ حالا بگو نامت چیست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن…..آند….آندر…. اما نتوانست نامش را کامل بگوید. دوباره از میان نور صدایی شنید که : بگو نامت را بگو، اندره دهان باز کرد وبا صدای موکد فریاد زد: اسم من رضاست، رضا…. رضا همچون بلمی بر امواج دستها می رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تکه برای تبرک. نقاره خانه با شادی او همنوا شده بود و می نواخت، چه معنوی و روحانی چه پر عظمت و جاودانه.
تمام مدارک پزشکی و سابقه بیماری و اظهارات پزشکان بعد از شفا گرفتن آندره (رضا) سموئیان در مستندات حرم امام رضا(ع) بخش شفا یافتگان به نام وی ثبت است.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۶:۵۴
شش ماهی می شد که درد شدیدی در کف پایم احساس می کردم.هر چه دکتر رفتم و دوا و درمان کردم فایده ای نداشت.از درد پا لنگ لنگان راه می رفتم.در آن زمان من در کفشداری 2 بودم.
از این کفشداری ضریح پیداست.رو به ضریح کردم و گفتم : یا امام رضا (ع) من خجالت می کشم به این شکل لنگ لنگان در خدمت زوار تو باشم؛
عنایتی کن تا این درد پای من خوب شود.
فردای همان روز که دوباره به حرم آمدم، دیگر هیچ دردی در پایم احساس نمی کردم و به راحتی راه می رفتم و خوشحال بودم از اینکه آقا نظر لطف و عنایتی به بنده داشته است

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۶:۵۵
سال 82 بود که روزی خانمی که بچه ای به بغل و ساک بزرگی هم در دست داشت نزد ما آمد می خواست برای زیارت برود تا خواستم ساکش را بازرسی کنم عذر خواهی کرد و گفت: در داخل ساک لباسهای کثیف بچه است که دو سه روزی است که همینجا انباشته ام.و بدون اینکه من چیزی بپرسم زد زیر گریه و گفت دو روز است که ما در مشهد هستیم اما هنوز به زیارت آقا نیامده ایم.
دزد کیفمان را زده و بی پول و بی رمق دو روز است که در این شهر راه می رویم.از یک مغازه دار فقط کمی شیر برای بچه گرفته ایم.از او خواستم بعد از اینکه زیارتش تمام شد به منزل ما بیاید و آدرس را هم به او دادم خودم هم آن شب با عجله خانه آمدم و شامی برایشان مهیا کردم.
اعضای خانواده نگران بودند که من چطور به این راحتی به آنها اعتماد کرده ام و آنها را به خانه راه داده ام اما من اصلا نگران نبودم.آن شب غذا و جای خواب در اختیارشان گذاشتم و صبح روز بعد که می خواستند بروند مقداری پول به آنها دادم و گفتم اینهم شیرینی بچه تان

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۶:۵۵
روزهای اولی که به خدمت آقا درآمده بودم ، خانمی می خواست بدون چادر وارد حرم شود.وی مسافری بود که فراموش کرده بود از خانه چادر بیاورد و می خواست هر چه زودتر برگردد و فرصت خرید چادرهم نداشت.زمانی که آنهمه میل و اشتیاق را در چشمانش برای زیارت آنهم با آن فرصت کمی که داشت دیدم، چادر خودم را به او دادم تا برای زیارت برود.
وقتی که برگشت چهره اش سرشار از رضایت و خوشحالی بود و من هم بسیار خوشحال بودم که به او کمک کرده ام اما این مطلب را نمی دانستم که اینکارم اشتباه بوده و بابت اینکار باید مواخذه شوم

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۶:۵۶
روزی خانمی را دیدیم که هاج و واج مانده بود.به جای اینکه لباسها را به تن کند آنها را زیر و رو می کرد و با تعجب نگاهشان می کرد.ناگهان اشک از گوشه چشمش جاری شد.خدام فکر کردند از اینکه گفته اند لباس هایش مناسب اینجا نیستند ناراحت شده است.بنابراین یکی از خانم ها را جلو فرستادند تا علت گریه زن را سوال کند.او گفت: خوشا به حالتان چه امام رئوفی دارید کاش پیش از اینها ایشان را می شناختم نمی دانم چرا پس از هشت سال چنین تصمیمی گرفتم.خادم پرسید: مگر هشت سال پیش چه اتفاقی افتاده بود؟ زن گفت: هشت سال قبل که رفته بودم کربلا، شب خواب دیدم مشرف شده ام حرم آقا سید الشهدا(ع).زیارت کردم و از حرم بیرون آمدم.داخل صحن متوجه شدم که صفی از خانم ها جلوی یک پنجره ای که حدود یک متر بلندتر از کف نصب شده است ایستاده اند.بین خانم ها لباس توزیع می کردند.
من هم در صف ایستادم نوبت به من که رسید.اسمم را پرسیدند و من هم گفتم.آن آقا فرمودند: اینجا در حرم امام حسین (ع) سهمیه ندارید.سهمیه ی شما در ایران در شهر مشهد و در حرم مطهر حضرت رضا(ع) است.
من ناراحت شدم و از حرم بیرون آمدم.با خودم می گفتم امام رضا(ع) کجاومن کجا؟ پاکستان کجا و ایران کجا؟ در حالی که خودم را نکوهش می کردم از خواب بیدار شدم و تا امروز که قسمتم شد بعد از هشت سال به این بارگاه ملکوتی بیایم یادی از آن خواب نکردم.
ولی امروز این لباس ها دوباره من را به یاد همان خواب انداخت ، باورم نمی شود این همان لباس هایی است که در عالم خواب به من دادند؛ همان لباس هایی است که حواله اشان را به مشهد داده بودند.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۶:۵۷
یک شب هنگام رفتن به خانه دیدم دور یکی از میدان ها یک ماشین پارک است و خانواده ای هم داخل آن هستند.به نظرم رسید که زائر هستند.به دلم افتاد که از ایشان دعوت کنم امشب را میهمان ما باشند.رفتم جلو و پرسیدم ببخشید شما زائر هستید؟
گفتند : بله ، گفتم دنبال جا می گردید؟ گفتند: بله، گفتم : ما یک منزلی داریم که .... بنده خدا من و منی کرد و گفت : در مورد هزینه اش .... گفتم : ای آقا این چه حرفیه.خلاصه اش این شده بود کار ما! هر شب برویم دور میدانها بگردیم ببینیم چه کسی دنبال خانه می گردد.
بعضی وقت ها سه، چهار ساعتی طول می کشید؛ همینطور توی شهر چرخ میزدم تا بالاخره یک نفر که واقعا بیشتر از دیگران واجب است و ضرورت دارد دعوت کنم میهمان ما باشند.
می آمدند منزل هر چه بود دور هم درست می کردیم و می خوردیم، وقتی هم که متوجه می شدند من خادم هستند خوشحال می شدند و می گفتند ما میهمان آقا هستیم.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۶:۵۷
حدود سه سال پیش دچار بیماری بدخیمی شدم.بیست کیلو کاهش وزن پیدا کرده بودم.تشخیص دکترها سرطان بود. سونوگرافی پیشرفت روز به روز غده بدخیم را نشان می داد.قرار شد برای عمل جراحی بستری شوم، البته دکترها به این عمل هم خیلی خوش بین نبودند.
قبل از رفتن به بیمارستان، به حرم آمدم، وضو گرفتم و رو به ضریح ایستادم و گفتم : یا امام رضا هشت سالی است که نوکری تو و زوارت را می کنم اگر از این مدت فقط نیم ساعتش هم قبول بوده، شفای مرا بده و مرا از این بیماری مهلک نجات بده.در آن لحظات حال و هوای عجیبی داشتم، تا آنجا که بخاطر دارم خیلی گریه کردم.
احساس کردم خواسته ام را گرفته ام.روز بعد با اصرارمن، دوباره آزمایشات و نمونه برداری انجام شد.تشخیص دکترها این بار بیماری دیگری بود که با مصرف یک نوع دارو به راحتی برطرف می شد و اکنون که حدود سه سال است از آن زمان گذشته اصلا احساس بیماری ندارم و مشکلم به لطف خدا برطرف شده است.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۲۸
طلبه ای به تازگی ازدواج کرده بود و حقوق بسیار کمی دریافت می کرد که برای گذران زندگی کافی نبود.روزی که از خانه خارج می شد همسرش به او گفت که برای امروز هیچ چیز در خانه نداریم تا آماده کنم.مرد برای دریافت مساعده رفت، اما هنوز نیمه ماه نبود و مساعده ای پرداخت نمی شد.او که به تازگی ازدواج کرده بود و نزد همسرش آبروئی داشت دلش شکست به حرم آقا رفت و رو به گنبد نشست و گریه کرد و از امام خواست تا آبرویش را پیش همسرش حفظ کند.
دقایقی نگذشت که مردی به شانه او زد و گفت: آقا شما مشکلی دارید که اینچنین گریه می کنید؟ مرد جوان علت گریه اش را به او گفت.
آن مرد به مرد جوان گفت: من به حالی که شما اکنون دارید و چنین رو به این گنبد گریه می کنید و راه حل مشکلتان را از امام می خواهید، غبطه می خورم.
سپس دست داخل جیبش کرد مقدار قابل توجهی پول درآورد و به مرد جوان داد و گفت : این پول را از من بگیرید فقط در عوض، هر زمان که از جلوی این گنبد رد شدید سلامی هم از طرف من به آقا عرض کنید.
مرد خوشحال و خندان از این هدیه به موقع، نزد همسرش بازگشت

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۲۹
من دوستی دارم که رئیس کاروان سفر حج است.یک شبی که در آسایشگاه خواب بودم، در خواب دیدم با او از صحن قدس عبور می کنیم که یکباره گودالی باز شد و به داخل گودال افتادیم، در آن گودال جمعیت زیادی وجود دارند و آتشی نیز روشن بود.
در آنجا به ما گفتند که اینجا صحرای محشر است و به اعمال انسانها رسیدگی می کنند.گناهکاران را بطرف آتش می بردند به ما دو نفر که رسیدند یک بنده نورانی به طرف ما آمد و گفت: آقائی که کنار ایستاده گفت به شما بگویم که به این دو نفر کاری نداشته باشید، اینها خادمان حرم آقا هستند.
از خواب که بیدار شدم حال عجیبی داشتم و مطمئن شدم که آقا برای خادمانشان عنایتی قائل هستند

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۳۰
آمدن من به این مکان برای خدمت به آقا و زوارش برایم خاطره ای بسیار خوشایند است.برادر بزرگتر من برای کفشداری تقاضانامه داده و تقریبا همه کارهایش را انجام داده بود.
در نهایت به من هم گفت که برای کفشداری جذب نیرو می کنند برو وثبت نام کن.من هم تشکیل پرونده دادم و ثبت نام کردم. بعد از 2 ماه به من اطلاع دادند که اسمت برای کفشداری درآمده است.من هم طبق گفته آنها بقیه مدارکم را بردم.در آنجا سوال کردم آیا اسم برادرم هم درآمده است یا خیر؟
که گفتند برادر شما ثبت نام نکرده است؛
خلاصه پس از انجام بررسی های مربوطه مشخص شد که پرونده من و برادرم یکی شده و در واقع اسم برادرم به عنوان کفشدار درآمده بود، و اسم مرا خط زده بودند.
دلم شکست خدمت آقا آمدم و گریه کردم.مدتی از این ماجرا گذشت شخصی از طرف آستان قدس به اداره ما آمد تا کار همسرش را که دچار مشکل شده بود، درست کند.
همکارم به آن مرد گفت که : این دوست ما علاقه زیادی دارد تا خادم آقا باشد و ماجرائی را که برایم پیش آمده بود برای او تعریف کرد.آن آقا هم که متوجه علاقه شدید من شد قول مساعدت داد.
بالاخره پرونده من از یک معاونت به معاونت دیگری منتقل شد و پس از 7 روز کارگزینی مرا خواست و با لطف خدا و عنایت امام (ع) سالهاست که به عنوان کفشدار هفته ای یک شب در خدمت آقا و زوارش هستم.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۳۱
آقائی بود که دچار سرطان شده بود طوری که حتی دندانهایش هم ریخته بود. خانواده اش برای مداوا او را به آمریکا و آلمان نیز برده بودند، اما بی نتیجه به ایران بازگشته بود.
مادرش که دیگر امیدی به شفای فرزندش نداشت کنار پنجره فولاد می آید و شفای فرزندش را از آقا می گیرد.
ایشان هم اکنون در یکی از مراکز اداری در کمال صحت و سلامت به کار و زندگی مشغول است.
به این مناسبت سوری نیز برپا کرد که ما نیز در آن شرکت کردیم.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۳۲
شخصی نزد ما آمد و گفت: من مدتها پیش از ناراحتی شدید معده رنج می بردم، طوری که هر چه می خوردم دوباره برمی گرداندم و دکترها مرا جواب کرده بودند.
روزی به حرم آقا آمدم و گفتم یا امام رضا این بیماری امان مرا بریده است یا شفایم دهید یا مرگم را از خدای بزرگ می خواهم.
وی در همانجا از فرط گریه خوابش برده بود و در خواب دیده بود که حضرت دستی به شکم او کشیده بود.طبق گفته آن شخص حالا که مدتها از آن زمان می گذرد ایشان دیگر هیچ گونه مشکلی در این زمینه ندارند.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۳۳
دختری از اهالی مشهد، بطور ناگهانی قدرت تکلمش را از دست داده بود.یک شب از خواب بیدار شده و خودش به تنهایی به حرم آمده بود.
برای عملش گویا پول زیادی لازم بوده و مادرش می خواسته خانه شان رابفروشد تا خرج عمل را مهیا کند.دختر نیمه های شب وارد حرم شده و سر بر روی ضزیح به خواب رفته بود.
در خواب مرد بلند قامتی را دیده بود که از میان جمعیت به طرف او آمده ، کنار او نشسته و به او گفته بود : با من حرف بزن.
دختر زبانش را به او نشان داده بود تا او را متوجه لال بودن خودش بکند مرد دستی روی گردن او کشیده بود.دختر می گفت انگار چیزی که مانع حرف زدنم می شد از گلویم خارج شد؛
او بدین ترتیب شفایش را از آقا گرفته بود

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۳۴
همانطور که می دانید افراد مختلف با مذاهب و ملیتهای متفاوت به حرم امام رضا(ع) می آیند.روزی در صحن انقلاب دو نفر خانم را دیدیم که با حجاب نا مناسب وارد حرم شدند.همکارم نزد آنها رفت و گفت: امشب، شب ولادت حضرت زهرا(ص) است و شما در چنین مکان مقدسی قرار دارید،لطفاً حجابتان را رعایت کنید.
آنها گفتند: ما مسلمان نیستیم مریضی در تهران داریم که همه دکترها از او قطع امید کرده اند، یکی به ما گفت اگر بتوانید امشب که شب میلاد حضرت زهرا (ص) است خودتان را به حرم امام رضا(ع) در مشهد برسانید، امیدوار باشید اگر خدا بخواهد شفای بیمارتان را از آقا می گیرید.
ما هم به سختی بلیط هواپیما تهیه کردیم و به اینجا آمدیم.
همکارم آنها را به کنار پنجره فولاد برد. بشدت پشت پنجره فولاد گریه می کردند.
مدتی گذشت تا تلفن همراه یکی از آنها زنگ زد و به او اطلاع دادند که حال مریض در تهران رو به بهبود است، به هوش آمده و بلند شده و روی تختش نشسته است.
بیمار گفته بود: شخصی نورانی را دیدم که به سویم آمد و گفت بلند شو که تو شفا گرفته ای!

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۳۴
خادم شدن من نذر پدرم به امام رضا(ع) بوده است.زمانی که کودک بودم، دچار سنگ مثانه شده بودم که بابت عمل جراحی آن باید پول زیادی می پرداختیم که اصلا آن روزها پدرم قادر به پرداخت آن نبود، از طرفی هم چون خیلی ضعیف و نحیف بودم دکتر مربوطه که یک دکتر هندی بود به پدرم گفته بود که شاید به راحتی بهوش نیایم یا طاقت عمل را نداشته باشم، با این همه پدرم پول عمل را مهیا کرد.
شب قبل از مراجعت ما به بیمارستان یک شب هنگام غروب پدرم به حرم میآید و با آقا راز و نیاز می کند و به آقا می گوید اگر پسرم را شفا دهی یک عمر در خانه ات به زوارت خدمت می کند.
زمانی که به خانه برمی گردد، همسایه امان که یک خانم یزدی بود به پدرم میگوید پسرت خلاص شد! پدرم تصور می کند من مرده ام و یا امام رضا گویان بالای پله ها می دود اما منظور همسایه این بود که پسرت خوب شده است و از این درد خلاص شده است.
من نیز بنابر نذر پدرم و عنایتی که از سوی آقا به من شده است مدتهاست که در خانه ایشان در حال خدمتم.انشاالله که حتی فقط لحظه ای از آن مورد قبول باشد

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۳۶
در حالى كه اشك چشمانش را پر كرده بود و بغض راه گلويش را مى فشرد از عنايت، لطف، عطوفت و مهربانى حضرت امام على بن موسى الرضا(ع) حكايت مى كرد.
خانم اشرف ترابى، دختر آقا ميرزا مهدى را مى گويم كه مادرش از سلاله پيامبر اسلام(ص) است و به همين مناسبت فخر السادات نام دارد. او به گفته خودش بيست و يك سال مربى قرآن بوده و در اين مدت به تعليم و تدريس اين كتاب آسمانى سرگرم بوده است و قلبهاى شيفتگان قرآن را به نور آيات كتاب خدا روشن مى كرده است.
خانم ترابى، در دفتر شفايافتگان واقع در صحن آزادى حضور يافت و ماجراى شفا يافتن خود را به دست پر مهر امام رضا(ع) اين گونه بيان كرد:
چندى پيش هنگامى كه بعداز ظهر خسته از كار روزانه به خانه برگشتم درد شديدى در انگشت شصت پايم احساس كردم، اين درد چند روزى ادامه داشت تا اين كه انگشت پايم زخم شد.
دو سه روزى در خانه خودم به مداواى زخم پايم پرداختم ولى مداواى شخصى سودى نبخشيد و روز به روز درد پايم شديدتر و طاقت فرسا مى شد، سرانجام انگشت پايم چرك كرد و ورم پا تا بالاى زانويم را فرا گرفت به ناچار به سراغ دكترى كه الان نامش در خاطرم نيست رفتم و او پمادى را برايم نسخه نوشت از داروى پزشك نتيجه اى نگرفتم و روز به روز درد پا و ورم آن بيشتر مى شد.
پزشك مذكور دستور عكسبردارى از پايم را داد و هنگامى كه عكس پايم را براى دكتر بردم، گفت: استخوان پاى شما سياه شده و بايد قطع شود. اين سخن دكتر مرا وحشت زده كرد، و در نهايت ناراحتى از مطب وى خارج شدم. آشنايان ما در تهران پزشكى ديگر را كه در رشته خود حاذق بود به من معرفى كردند.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۳۶
پس از يك هفته انتظار موفق شدم به مطب دكتر راه يابم. هنگامى كه آقاى دكتر عكس پاى مرا ديد با ناراحتى تمام بر سرم فرياد كشيد حالا كه استخوان پايت سياه شده به سراغ من آمدى؟ از من هيچ كارى ساخته نيست و تنها راه علاج بيمارى شما، قطع كردن پاى دردمند شماست و اگر در اين كار كوتاهى و سهل انگارى كنيم ممكن است چرك پاى شما به قلب برسد كه در اين صورت خطر مرگ شما را تهديد مى كند و از آن جا كه من چند روز ديگر عازم سفر به خارج از كشور هستم. فردا مبلغ سى هزار تومان به حساب من واريز كنيد تا در بيمارستان نسبت به قطع پاى شما اقدام كنم، و اضافه كرد تأخير در اين كار باعث مرگ شما مى شود.
در نهايت دلگيرى و با كوهى از درد و غم، مطب دكتر را ترك كردم. وقتى از مطب دكتر خارج شدم به شوهرم گفتم: من هرگز اجازه نمى دهم پاى مرا قطع كنند.
درهمان حال گوسفندى نذر مهمانخانه حضرت امام رضا(ع) كردم و دست توسل به دامان اين امام مهربان و كريم زدم؛ امام بزرگوار و مهربانى كه آهوى درمانده و غمزده بيابانى را شفاعت كرد و از صياد شيرافكن برايش امان نامه گرفت و صياد به بركت وجود امام عليه السلام آهو را رها كرد تا دوباره در كنار بچه هايش به زندگى خود ادامه دهد. با خود مى انديشيدم كه چنين امام مهربانى ، هرگز دست توسل مرا از دامان خود كوتاه نخواهد كرد. در پيشگاه حق تعالى از من شفاعت مى كند و مرا شفا مى دهد.
وقتى كه از مطب دكتر با آن خبر تلخ و وحشتناك به خانه آمدم، شب فراموش نشدنى و سختى را گذراندم. در طول شب از درد به خود مى پيچيدم و شدت درد من به حدى بود كه گمان مى كردم شب آخر عمرم است و سرانجام از شدت دردپا قلبم از حركت باز خواهد ايستاد، ولى با اين حال با خداى خود زمزمه كردم كه:
اى خداى بزرگ!
مدت بيست و يكسال از عمرم را در راه آموزش قرآن به بندگان تو گذرانده ام و در همه عمرم چندان در حفظ حجاب خود كوشيده ام كه حتى كسى پاى مرا بدون جوراب نديده است، و در همين حال كه از ته دل به درگاه خدا مى ناليدم درد شديد پا طاقتم را طاق مى كرد و گريه امانم را از كف برد.
دخترم مريم در كنار پسرم از شدت درد من مى گريست و هر چه مى خواستم او را از كنار خود برانم امكان نداشت. شب با همه سختى و ناگواريهايش به كندى مى گذشت و من در حالى كه از درد به خود مى پيچيدم، نفهميدم چه وقت خوابم برد.
در خواب ديدم كه در اتاق من گشوده شد و دايى من كه از سادات رضوى است وارد خانه شد، سلام كردم و با گلايه گفتم: چه شده كه دايى عزيزم يادى از ما كرده است؟ دايى در جواب من گفت: مشهد بودم و به همين دليل نمى توانستم به ديدار شما بيايم در اين حال من در عالم خواب به او گفتم: برويد شما هم با آقا امام رضايتان.
دايى با ناراحتى انگشتش را جلوى دهانش بود و گفت: ساكت باش! گفتم: چرا ساكت باشم؟ گفت مگر آقا را نمى بينى؟ دايى جلو آمد و آهسته به من گفت: اين آقا امام(ع) هستند كه به ديدن شما آمده اند.

شقایق
۱۳۹۵/۰۷/۱۶, ۰۷:۳۷
ناگهان از خواب پريدم، وقتى به خود آمدم همه وجودم مى لرزيد، هرچه در اتاق جستجو كردم دايى و امام رضا(ع) را نيافتم. خوب كه دقت كردم آقايى را با قدى بلند و چهره اى نورانى در حالى كه لباسى خاكسترى بر تن داشتند ديدم، ولى هر چه كوشش كردم صورت آقا در هاله اى از نور پنهان بود و من نمى توانستم چهره ايشان را به خوبى ببينم.
گفتم: دايى جان اين آقا كيست؟ دايى جلو آمد و آهسته به من گفت: اين آقا حضرت امام رضا(ع) هستند كه به ديدن شما آمده اند به احترام امام رضا(ع) از جا برخاسته و در برابر آقا ايستادم، در همين حال از شدت درد پا به زمين خوردم و ناگهان از خواب پريدم.
وقتى به خود آمدم همه وجودم مى لرزيد و بدنم غرق عرق شده بود، هر چه در اتاق دايى و امام رضا(ع) را جستجو كردم، كسى را نيافتم جز دخترم كه در كنار بستر من خوابش برده بود. فردا صبح از دخترم مريم خواستم كه پانسمان پاى مرا عوض كند.
وى طشتى زير پاى من گذاشت تا اين كار را انجام بدهد. من در زمانهاى تعويض پانسمان پايم هيچ وقت دقت نمى كردم، ولى همين كه دخترم پاى مرا باز كرد در نهايت شگفتى فرياد زد! مادر انگشت پاى شما به مويى بسته بود و پاى شما غرق خون و چرك بود ولى الان هيچ نشانى از زخم و خون و چرك در پاى شما مشاهده نمى شود.
هنگامى كه شگفتى بيش از حد دخترم را ديدم از جاى خود بلند شدم تا وضع پايم را ببينم. وقتى چشمم به پايم افتاد، ديدم هيچ نشانى از جراحت و ناراحتى و درد در آن نبود. افراد خانواده اطراف من جمع شده و در حالى كه گريه امانم نمى داد ماجراى خوابى را كه ديشب ديده بودم برايشان نقل كردم. از آن شب تا به حال هيچ درد و ورم و ناراحتى در پاى خود احساس نمى كنم.
ياد آورى مى شود كه مجموعه مدارك پزشكى بانوى شفا يافته در آرشيو شفا يافتگان اداره امور فرهنگى آستان قدس رضوى موجود است.

شقایق
۱۳۹۵/۱۱/۰۱, ۱۸:۲۲
حجت‌الاسلام و المسلمین حسین انصاریان در کتاب «معاشرت» که از تالیفات اوست به بیان خاطره‌ای پرداخته‌ است که در پی می‌آید: «از طرف یکی از دوستان که در عشق به امام زمان (عج) زبان‌زد اهل ایمان در نیشابور است و با شنیدن نام آن حضرت و یاد آن یادگار انبیاء و امامان (علیهم‌السلام) چون باران بهار از دیده اشک می‌بارد، در دهه دوم ماه ذی‌حجه به مناسبت عید ولایت جهت تبلیغ دعوت شدم.چند شبی از مجلس نورانی تبلیغ گذشته بود که یکی از دوستان روحانی‌ام که در مشهد زندگی می‌کند به دیدنم آمد و به تقاضای من بنا شد تا آخرین شب اقامتم در نیشابور نزد من باشد.
در آن زمان مشغول نوشتن تفسیر صحیفه سجادیه امام زین‌العابدین (ع) بودم. روزی هنگام عصر دوست روحانی‌ام جهت رفع خستگی به من پیشنهاد پیاده‌روی در بلوار کمربندی شهر را داد، خواسته او را پذیرفتم. قلم بر زمین گذارده، همراه او وارد بلوار که نزدیک محل اقامتم بود شدیم. از پیاده‌روی ما دو نفر چیزی نگذشته بود که جوانی همراه با ماشینی لوکس کنار ما ترمز کرد و با لحنی محبت‌آمیز از ما خواست تا مقصدی که در نظر داریم سوار ماشین شویم. دوستم با اشاره دست و چشم از من خواست که او را از خود برانم و از سوار شدن به ماشین او که معلوم نبود صاحبش کیست و چه هدفی دارد، خودداری کنم.
من با توجه به وضع جوان که چهره‌ای امروزی و مناسب با وضع غربیان داشت و لباسی رنگی و آستین کوتاه بر تن او بود و نشان می‌داد صد در صد در فرهنگ بیگانه استحاله شده و خلاصه بیماری است که نیاز به طبیب مهربان و همنشین اثرگذار و رفیقی دلسوز و دوستی خیرخواه دارد، سوار ماشین شدم و از دوست روحانی‌ام خواستم که او هم با من همراه شود.دوست روحانی‌ام در کمال بی‌میلی آن هم در زمانی که رزمندگان با کرامت اسلام در جبهه جنوب و غرب مشغول جنگ با صدامیان کافر و حامیانش بودند و منافقان کوردل هم هر روز در گوشه و کنار شهرها به جان مردم آتش می‌زدند و خانواده‌ها را داغدار می‌کردند با ترس و لرز سوار ماشین شد. راننده از من پرسید: کجا می‌روید تا شما را برسانم؟
گفتم: هر کجا دلخواه توست. از جواب من خوشش آمد. پرسید: اهل کجایی؟ گفتم: تهران. گفت: در این شهر چه می‌کنی؟ گفتم: برای دیدار و زیارت تو آمده‌ام. از چنین برخوردی آن هم از یک روحانی که هرگز برایش پیش نیامده بود و طبیعتا معهود هم نبود، فوق‌العاده خوشحال و در ضمن بهت‌زده شد. به من گفت: من از وضع مالی مناسبی برخوردارم و خانه‌ای دو طبقه دارم و در آن خانه مجرد و تنها زندگی می‌کنم. دوست دارم چند لحظه‌ای در آن خانه مهمان من باشید.رفتن به خانه او را پذیرفتم ولی دوست روحانی‌ام که از اوضاع آشفته کشور نگران بود با اشاره و فشردن دست من از من خواست که از رفتن به خانه او چشم‌پوشی کنم ولی من با تکیه به لطف خدا و یاری آن منبع رحمت و بر اساس وجوب امر به معروف و نهی از منکر تصمیمم به رفتن خانه او قطعی بود.به خانه رسیدیم، ما را به اطاق پذیرایی‌اش راهنمایی کرد.
چهار دیوار اتاق از انواع عکس‌های مستهجن و تابلوهای.. و عکس انواع زنان هنرپیشه نیمه‌عریان غربی پر بود. دوست روحانی‌ام که برخوردار از تقدس و تقوا بود معترضانه به من گفت: این چه دوزخی است که به آن وارد شده‌ایم؟ در این اطاق جز اینکه چشم به زمین بدوزیم یا دیده بر هم نهیم چاره‌ای هست؟! به او گفتم حوصله کن، استقامت ورز، شاید سفر به این شهر از نظر اراده حق به این خاطر بوده که ما با این جوان آشنا شویم و ساعاتی با او همنشین و دوست گردیم تا از این منجلاب فساد به خواست خدا که به همه بندگانش مهربان است و درب توبه را به روی همه گناهکاران باز گذاشته است نجات پیدا کند؛ همچنانکه در دعاست: «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبادِکَ بَاباً إِلی عَفْوِکَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ، فَقُلْتَ : تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبابِ بَعْدَ فَتْحِهِ - پروردگارا! تو کسی هستی که دری را برای بندگانت به سوی عفو و چشم‌پوشی‌ات باز کرده‌ای و نام آن را توبه گذارده‌ای، پس فرموده‌ای: همه به سوی خدا بازگردید، بازگشتی خالصانه. در نهایت برای کسی که از ورود به این در پس از گشوده شدنش غفلت ورزد چه عذر و بهانه‌ای خواهد بود؟»جوان پس از چند لحظه وارد اتاق پذیرایی شد و پس از خوش‌آمد گفتن با قیافه‌ای جدی و گفتاری محکم بدون اینکه لباس ما دو نفر را که لباس پیامبر (ص) است لحاظ کند و در بی‌خبری کامل از وضع ما دو نفر و بدون هیچ شرم و حیایی و به خیال اینکه ما هم مانند خود او در بی‌قیدی و بی‌مهاری به سر می‌بریم،
گفت: مشروب ناب خارجی در یخچال حاضر دارم و تریاک خالص افغانی در بساطم موجود است. تا چای و میوه میل کنید هر کدام را می‌خواهید برای شما حاضر کنم!او با این پیشنهاد به طور جدی فکر می‌کرد که بهترین نوع پذیرایی از دو دوست جدیدش گر چه روحانی هستند باید به این صورت باشد. به مغرب شرعی یک ساعت مانده بود. به او گفتم دوست مهربانم، من در ابتدای شب با دوستی بسیار عزیز و رفیقی با کرامت و یاری مهربان ملاقات دارم که او به شدت از مشروبات الکلی و مواد مخدر متنفر است. چنانچه بوی مشروب یا بوی مواد مخدر از من استشمام کند می‌ترسم برای همیشه از من جدا شود و از دست دادن او برای من حادثه‌ای غیر قابل جبران است و فراقش برای من قابل تحمل نیست. تو مرا به خاطر محبوب و معشوقم از این برنامه معذور بدار. او هم با کمال مهربانی پذیرفت و بنا شد با چای و میوه از ما پذیرایی کند.دوست روحانی‌ام با اشاره دست و چشم از من خواست از خوردن میوه و چای خودداری کنم.
به او آهسته گفتم: به اندازه‌ای که استفاده می‌کنیم خمسش را می‌پردازیم تا جای شبهه نباشد.جوان نزدیک مغرب به من گفت: با دوستت در کدام نقطه شهر وعده داری؟ گفتم: کنار مسجد جامع نیشابور. گفت: من شما را به محل وعده می‌رسانم.هنگامی که کنار مسجد توقف کرد و با ما پیاده شد، پرسید: دوستت آمده یا نه؟ گفتم: آری، محبوبم حاضر است. گفت: او را هم به من نشان بده. گفتم: محبوبم خداست که وقت اذان به وسیله نماز با او قرار ملاقات دارم و این وقت قرار ملاقات است که آمده‌ام.
جوان فوق‌العاده یکه خورد. سر به گریبان فرو برد و شرمسار شد. به او گفتم: آری، او محبوب من است که به شدت از مشروب و مواد مخدر و قمار و رابطه نامشروع و مال حرام متنفر است و من حاضر نیستم با آلوده شدن به این امور با من ترک رابطه کند. جوان گفت: من در آن خانه هیچ شبی را بدون مشروب و مواد مخدر و گوش دادن به انواع نوارها و دیدن انواع فیلم‌های مبتذل نگذرانده‌ام ولی با این برخورد تو از الان تصمیم گرفتم که همه این امور را ترک کنم اما از تو می‌خواهم که فردا را با من بگذرانی. پیشنهادش را پذیرفتم و ساعت 10 صبح فردا را کنار مسجد جامع با او وعده ملاقات گذاشتم.ساعت 10 آمد، من و دوستم را به چند زیارتگاه شهر از جمله قدمگاه برد و درخواست داشت شب را با من باشد. از حسن اتفاق پیشنهاد او مصادف با شب جمعه بود و از طرف مجلسی که سخنرانی داشتم مردم به حضور در جلسه دعای کمیل دعوت شده بودند و او نمی‌دانست من در شهر منبر می‌روم. آدرس جلسه را به او دادم. پیش از شروع دعای کمیل به جلسه آمد. از کثرت جمعیت راه ورود به مجلس نبود. به او اشاره کردم نزد من آمد.
او را به طرف قبله نزد خود نشاندم. تمام چراغ‌ها را خاموش کردند و در تاریکی مطلق، دعای کمیل را خواندم. آتش عجیبی از حال و قال و گریه و سوز در مجلس بود. پس از پایان دعای کمیل دیدم دو چشم آن جوان از کثرت گریه و شدت اشک ریختن چون دو کاسه خون است. به او گفتم: خدا همه گناهانت را بخشید. زندگی پاکی را شروع کن و سپس با او خداحافظی کردم و همان شب از نیشابور خارج شدم.تا سه سال از او خبر نداشتم. در سفری به مشهد مقدس به دیدار دوست روحانی‌ام نائل شدم که گفت: شبی در حرم مطهر امام رضا (ع) آن جوان را دیدم، جویای حال شما شد. گفتم در تهران به سر می‌برد. یادی از آن سفر پرمعنویت کرد و گفت توبه واقعی کردم و از نیشابور برای زندگی به مشهد آمدم و در اینجا با شفاعت امام رضا (ع) همسری مومن نصیب من شد که در هدایت و بیداری بیشتر من اثر مطلوبی داشت!آری، یک ساعت همنشینی سالم و رفاقت مطلوب و دوستی صحیح و معاشرتی که اندکی از حقایق عرشیه و معارف الهیه را به گمراهی انتقال می‌دهد، با چنین نتیجه مثبتی روبه‌رو می‌شود.بنابراین دوستى با گمراهان و فاسقان و فاجران اگر بر انسان آثار منفى گذارد ، و آدمى را در گردونه و خلق و خوى آنان اندازد ، از نظر اسلام حرام و اگر انسان داراى مصونیت ایمانى باشد ، دوستى با آنان براى هدایتشان و قرار دادنشان در صراط مستقیم حق ، لازم و بلکه بر پایه وجوب امر به معروف و نهى از منکر واجب است .
شایان ذکر است،‌کتاب«معاشرت» تألیف استاد حسین انصاریان در سال 1384 برای نخستین بار منتشر شده است و به موضوعاتی همچون اسلام آیین کامل، جایگاه معاشرت، مسئولیت عظیم مربیان، دوستان حقیقی و دشمنان دوست نما، انتخاب آگاهانه، همنشینان پاک و ناپاک، معاشرت با اهل بیت و حقوق معاشرت می‌پردازد.

شقایق
۱۳۹۶/۱۱/۰۹, ۱۶:۱۲
یه روز یه مهندس انگلیسی اومده بود برای سیستم


تهویه ای حرم آقا امام رضا(ع)

,که وقتی داشت داخل صحنا رو بازدید میکرد چشمش خورد به پنجره فولاد آقا,

رو کرد به مترجمش چرا انقدر اینجا شلوغ


و این دستمالها چیه که مردم به اون میبندن؟؟

گفت ما شیعه های ایران هر مشکلی داریم میایم اینجا و این دستمالا رو میبندیم تا

مشکلمون زودتر حل بشه. که دیدن مهندس

کرواتشو ازگردنش در آورد و بست به پنجره فولاد آقا.


چند قدمی از کنار پنجره دور نشده بودیم که تلفنش زنگ خورد مترجم میگه دیدم

مهندس حالش دگرگون شد نمی تونست حرف بزنه بعدازین که حالش بهتر شد گفتم

اتفاقی افتاده دستاش میلرزید گفت خانمم بود ما تو خونه یه دختر فلج داریم زنگ زده


میگه کجایی بهش گفتم چرا گفت یه شخصی اومده بود جلوی در گفت من رضا هستم

همسرتون منو فرستاده اومدم دخترتون ببینم

برای چند لحظه اومد اتاق بچه یه نگاهی بهش کرد یه دستی رو سرش کشیدو گفت به

آقاتون بگید مشکلش حل شد و رفت بعد ازین که برگشم اتاق بچه دیدم ایستاده رو

جفت پاهاش داره راه میره این آقا کی بود فرستادی وقتی رفتم جلوی در رفته بود ..

شقایق
۱۳۹۷/۰۲/۰۷, ۰۸:۲۸
محدث نوري رضوان الله عليه نقل مي‌كند :
يكي از خدمتگزاران حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام گفت : در شبي كه نوبت خدمت من بود، در رواقي كه به دارالحفاظ معروف است، خوابيده بودم .

ناگاه در خواب ديدم كه در حرم مطهر باز شد خود حضرت امام رضا عليه السلام از حرم بيرون آمدند و به من فرمودند :« برخيز و بگو مشعلي فروزان بالاي گلدسته ببرند، زيرا جماعتي از اعراب بحرين به زيارت من مي‌آيند و اكنون در اطراف « طرق » ( هشت كيلومتري مشهد ) بر اثر بارش برف راه را گم كرده‌اند برو به ميرزا شاه نقي متولي بگو مشعلها را روشن كند و با گروهي از خادمان جهت نجات و راهنمايي آنان حركت كنند .»

آن خادم مي‌گويد : از خواب پريدم و فوري از جا برخاستم و مسؤول خدام را از خواب بيدار كرده و ماجرا را برايش گفتم او نيز با شگفتي برخاست و با يكديگر بيرون آمديم در حالي كه برف به شدت مي باريد مشعلدار را خبر كرديم و او به سرعت مشعلي روي گلدسته روشن كرد آنگاه با عده‌اي از خدام حرم به خانه‌ي متولي رفتيم و ماجرا را برايش شرح داديم سپس با گروهي مشعلدار به طرف طرق حركت كرديم نزديك طرق به زوار رسيديم . آنان در هواي سرد و برفي ميان بيابان گويي منتظر ما بودند . از چگونگي حالشان جويا شديم گفتند : ما به قصد زيارت حضرت رضا عليه السلام از بحرين بيرون آمديم امشب گرفتار برف و سرما شده و از راه خارج گشتيم و ديگر نمي‌توانستيم مسير حركت را تشخيص دهيم تا اينكه از شدت سرما دست و پاي ما از كار افتاد و خود را آماده‌ي مرگ نموديم . از مركب‌ها فرود آمديم و همه يك جا جمع شديم . فرش‌هايمان را روي خود انداختم و شروع به گريستن كرديم و به حضرت رضا عليه السلام متوسل شديم . در ميان مسافران مردي صالح و اهل علم بود . همين كه چشمش به خواب رفت، حضرت رضا عليه السلام را در خواب زيارت نمود ،كه به او فرمود :

« برخيز ! كه دستور داده‌ام چراغ‌ها را بالاي مناره‌ها روشن كنند. شما به طرف چراغ‌ها حركت كنيد .» همه برخاستيم و به طرف چراغ‌ها حركت كرديم كه ناگاه شما را ديديم .» (2)

اي نفست چاره‌ي درماندگان جزتوكسي نيست كس بي‌كسان
چاره‌ي ما ساز كه بيچاره‌ايم گر توبراني، به كه روي آوريم
يار شواي مونس غمخوارگان چاره‌ كن اي چاره‌ي بيچارگان
قافله شد، بي كس ما ببين اي كس ما بي‌كسي ما ببين
پيش تو با ناله وآه آمده‌ايم معتغذر از جرم و گناه آمده‌ايم



http://www.beytoote.com/images/stories/religious/re2128-2.jpg (http://www.beytoote.com/religious/bozorgan-din/greatness4-imam-reza.html)

شقایق
۱۳۹۷/۰۲/۰۷, ۰۸:۲۹
آيه الله وحيد خراساني نقل كرد : مدت بيست سال در مدرسه حاج حسن مشهد تحت سرپرستي مرحوم حاج شيخ حبيب الله گلپايگاني - كه سال‌ها در مسجد گوهر شاد امام جماعت بود - بودم . ايشان روزي به من فرمود :

« مدتي در تهران مريض و بستري شدم . روزي به جانب حضرت رضا عليه السلام رو كرده گفتم : آقا ! من چهل سال تمام پشت در صحن، در سرما و گرما ،‌سجده‌ي عبادت پهن كرده ،نماز شب و نوافل مي خواندم و بعد خدمت شما شرفياب مي گشتم حال كه بستري شده‌ام، به من عنايتي بفرماييد . ناگاه در همان حال بيداري ديدم در باغ و بستاني خدمت حضرت رضا عليه السلام قرار دارم ايشان از داخل باغ گلي چيده به دست من دادند من آن گل را بوييدم و حالم خوب شد جالب‌تر آن كه دستي كه حضرت رضا عليه السلام به آن دست گل داده بودند، چنان با بركت بود كه بر سر هر بيماري مي‌كشيدم، بي‌درنگ شفا مي‌يافت ! البته در همان روزهاي نخست با يك مرتبه دست كشيدن بيماري‌هاي صعب العلاج بهبود مي يافت، ولي بعد از مدتي كه با اين دست با مردم مصافحه كردم، آن بركت اوليه از دست رفت و اكنون بايد دعاهاي ديگري را نيز بر آن بيفزايم تا مريضي شفا يابد .»

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند آيا بود كه گوشه‌ي چشمي به ما كنند؟

http://www.beytoote.com/images/stories/religious/re2128-3.jpg (http://www.beytoote.com/religious/bozorgan-din/greatness4-imam-reza.html)

شقایق
۱۳۹۷/۰۲/۰۷, ۰۸:۳۰
آقا ميرزا حسن لسان الأطباء از اهالي اشرف مازندران نقل كرد در زماني كه حاجي ملا محمد اشرفي از مشاهير علما در زادگاه خود اشرف ( بهشهر ) زندگي مي‌كرد، من يك بار عازم زيارت حضرت رضا، عليه السلام شدم . براي خداحافظي و امر وصيت نامه‌ي خود خدمت ايشان رفتم و چون دانست كه به زيارت ثامن الائمه عليه السلام مي روم، پاكتي به من داد و فرمود :

« در اولين روزي كه به حرم مشرف شدي، اين نامه را تقديم امام رضا عليه السلام كن و در مراجعت جوابش را گرفته، برايم بياور.»

با خود گفتم : يعني چه ؟ مگر امام رضا عليه السلام زنده است كه نامه را به او بدهم؟! چگونه جوابش را بگيرم؟! اما عظمت مقام آن دانشمند مانع شد كه اين مطلب را به ايشان بگويم و اعتراض نمايم .

هنگامي كه به مشهد مقدس رسيدم، در اولين روز زيارت، براي اداي تكليف نامه را به داخل ضريح انداختم . بعد از چند ماه موقع مراجعت براي زيارت وداع به حرم مشرف شدم و اصلاً سخن حاجي را كه گفته بود جواب نامه‌ام را بگير و بياور، فراموش كرده بودم .

بعد از نماز مغرب و عشا درحال زيارت بودم كه ناگاه صداي مأموري بلند شد كه زائران از حرم بيرون روند تا خدام به تنظيف حرم بپردازند . وقتي نماز زيارت را تمام كردم، متحير شدم كه اول شب چه وقت در بستن است ؟ ولي ديدم كسي جز من در حرم نيست ! برخاستم كه بيرون روم، ناگاه ديدم سيد بزرگواري در نهايت شكوه و جلال از طرف بالا سر با كمال وقار به سوي من مي آيد . همين كه به من رسيد، فرمود : حاجي ميرزا حسن ! وقتي به اشرف رسيدي پيغام مرا به حاجي اشرفي برسان و بگو :

آيينه شو جمال پري طلعتان طلب جاروب زن به خانه و پس ميهمان طلب
در اين فكر بودم كه اين بزرگوار كه بود ؟ كه مرا به اسم خواند و پيغام داد يك مرتبه متوجه شدم اوضاع حرم به حالت اول برگشته، برخي نشسته و بعضي ايستاده به زيارت و عبادت مشغول هستند فهميدم كه اين حالت مكاشفه بوده است . وقتي به وطن مراجعت كردم، يكسره به خانه مرحوم حاجي اشرفي رفتم تا پيغام امام عليه السلام را به وي برسانم همين كه در را كوبيدم، صداي حاجي از پشت در بلند شد كه :

« حاجي ميرزا حسن ! آمدي ؟ قبول باشد . آري :

آيينه شو جمال پري طلعتان طلب جاروب بزن به خانه و پس ميهمان طلب

سپس افزود:« افسوس ! كه عمري گذرانديم و چنان كه بايد و شايد صفاي باطن پيدا نكرده‌ايم !» (3)

http://www.beytoote.com/images/stories/religious/re2128-4.jpg (http://www.beytoote.com/religious/bozorgan-din/greatness4-imam-reza.html)

شقایق
۱۳۹۷/۰۲/۰۷, ۰۸:۳۱
مرحوم حاج شيخ ابراهيم صاحب الزماني از مداحان مخلص و مرثيه خوانان باسوز اهل بيت عليه السلام بود او سال‌ها پيش از شروع درس مرحوم آيه الله حائري بنيانگذار حوزه‌ي علميه‌ي قم ،دقايقي چند روضه مي‌خواند و آنگاه آيت الله حائري درس خويش را آغاز مي‌كرد .

او داستاني شنيدني دارد كه از حضرت رضا عليه السلام براي مدح خويش صله دريافت داشته است ! خود نقل مي كرد كه يك بار مشهد مقدس مشرف شدم و مدتي در آنجا اقامت گزيدم . پولم تمام شد و كسي را هم براي رفع مشكل خويش نمي‌شناختم. از اين رو قصيده‌اي در مدح حضرت رضا عليه السلام سرودم و فكر كردم كه بروم و آن را براي توليت آستان مقدس بخوانم و صله بگيرم با اين نيت حركت كردم، اما در ميان راه به خود آمدم كه چرا نزد خود حضرت رضا عليه السلام، نروم و آن را براي وي نخوانم ؟! به همين جهت كنار ضريح رفتم و پس از استغفار و راز و نياز با خدا، قصيده‌ي خود را خطاب به روح بلند و ملكوتي آن حضرت خواندم و تقاضاي صله كردم .ناگاه ديدم دستي با من مصافحه نمود و يك اسكناس ده توماني در دستم نهاد . بي‌درنگ گفتم :« سرورم ! اين كم است » ده توماني ديگر داد باز هم گفتم : « كم است » تا به هفتاد تومان كه رسيد، ديگر خجالت كشيدم تشكر كردم و از حرم بيرون آمدم .

كفش‌هاي خود را كه مي پوشيدم، ديدم آيه الله حاج شيخ حسنعلي تهراني، جد آيت الله مرواريد، با شتاب رسيد و فرمود :« شيخ ابراهيم ! » گفتم : « بفرماييد آقا !» گفت:«خوب با آقا حضرت رضا عليه السلام روي هم ريخته‌اي، برايش مدح مي‌گويي و صله مي‌گيريد. صله را به من بده » بي‌معطلي پول‌ها را به او تقديم كردم و او يك پاكت در ازاي آن به من داد و رفت وقتي گشودم ديدم دو برابر پول صله است يعني يكصد و چهل تومان .(4)
اي كه بر خاك حريم تو ملائك زده بوس
رشك فردوس برين گشته ز تو خطه توس

هركه آيد به گدايي به در خانه‌ي تو
حاش لله كه زدرگاه تو گردد مأيوس

پی نوشتها :
(1) بحارالانوار 49/98.
(2) دارالسلام ، ج 1/267.
(3) کرامات رضویه ، ج 2 ، ص 64.
(4) کرامات الصالحین ، ص 216.

شقایق
۱۳۹۷/۰۵/۰۱, ۲۳:۰۶
https://s1.facenama.com/i/attachments/1/1532337040841144_large.jpg



باز هم زائرتان نیستم، از دور سلام!
تو زندگی حرفهایی هست که فقط و فقط،
باید بر روی "باب الجواد"...
کلمه ها را دانه کنی، دانه های اشک
بکشانی شان دنبال هم، شبیه یک تسبیح،
بچرخانی شان توی صورتت، ذکر بگیری و بعد،
انگار که تسبیح پاره بشود،
دانه ها بیایند تا بچکند روی سنگ های حرم...
باز هم در به در شب شدم،
"ای نور سلام"
باز هم زائرتان نیستم، "از دور سلام"
اَلسَّلامُ عَلَیک یا علی ابن موسَی الرِّضا (ع)