PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : پیامبران و عاشورا



شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۰:۴۶
عنوان : آدم




خداوند متعال، زمين را از دو روز آفريد و کوههاي سنگين را بر روي آن، قرار داد و وسايل زندگي

و نيازمنديهاي ساکنين آن را، در دو روز به وجود آورد، سپس آسمان و پس از آن عرش را آفريد و

خورشيد و ماه را ايجاد کرد، آن گاه فرشتگان را بوجود آورد که او را تسبيح و تقديس مي‏کنند و با

اخلاص به عبادت او قيام دارند.

سپس اراده‏ي خداوند تعلق گرفت و حکمتش اقتضا کرد که آدم و فرزندان او را بيافريند تا در زمين ساکن

شوند و آن را آباد کنند، پس فرشتگان را آگاه ساخت که به زودي مخلوق ديگري را ايجاد مي‏کند که در زمين

تلاش کنند و در پست و بلند آن بگردند و نسل ايشان در نواحي مختلف آن پراکنده شوند، از روئيدنيهاي زمين

بخورند و گنجينه‏ها و معادن آن را استخراج کنند و برخي، جانشين برخي دگر باشند.

فرشتگان مخلوقاتي هستند که خداوند، آنان را براي پرستش خود برگزيد و نعمت خود را بر آنها تمام گردانيد

و ايشان را به طاعت خود راهنمائي فرمود.

بر فرشتگان گران آمد که خداوند، مخلوقي جز آنان را بيافريند و بيمناک شدند که اين آفرينش در اثر تقصيري

است که از آنها سر زده، و يا براي مخالفتي است که از بعضي ايشان بوجود آمده، بدين جهت براي تبرئه خود

گفتند: خداوندا! با اينکه ما پيوسته به تسبيح و تقديست کمر بسته‏ايم، چرا مخلوقي غير از ما ايجاد مي‏کني؟!

در صورتي که آنها بر سر منافعي که در زمين است، اختلاف خواهند کرد و در روي زمين فساد بر پا خواهند نمود.

اين سخن را فرشتگان بدان جهت گفتند تا پاسخي از پروردگار بشنوند که شبهه‏ي ايشان زائل شود و

وسوسه‏ها از سينه‏هاشان بيرون رود، و ديگر آنکه اميد داشتند که خداوند متعال آنها را در زمين جانشين قرار

دهد، زيرا آنها به رعايت نعمت خداوند، سابق‏تر و به شناختن حق او شايسته‏تر بودند، و اين سؤال از جهت انکار

بر کار خدا و شک در حکمت او، و همچنين از جهت عيب گويي آدم و فرزندان او نبود، زيرا فرشتگان اولياء مقربين

و بندگان گرامي خداوند هستند که در سخن بر او پيشي نمي‏گيرند و به دستور او کار مي‏کنند.

خداوند جوابي به آنها فرموده که دلهاشان آرام و خيالشان راحت شد، فرمود: من مي‏دانم آنچه را شما نمي‏دانيد

و در جانشين نمودن آدم، حکمتي مي‏بينم که شما از درک آن عاجزيد بزودي آن چه را اراده کرده‏ام مي‏آفرينم و

جانشين قرار مي‏دهم، آن گاه آن چه را از شما پنهان و مستور بود، خواهيد ديد، هنگامي که او را آفريديم و از

روح خود در او دميدم او را سجده کنيد.

خداوند بدن آدم را از گل مخصوصي خلق کرد و از روح خود در آن دميد، نسيم حيات در پيکر او وزيد و بشري کامل

و بي‏عيب کرديد پس از آن، خداوند به فرشتگان دستور داد که آدم را سجده کنند، آنان با فروتني فرمان خدا را

پذيرفتند و آدم را تعظيم نمودند و در برابر او چهره به خاک نهادنند ولي شيطان با دستور حق مخالفت کرد و از

سجده خودداري نمود.

خداوند، سبب سجده نکردن و تخلف او را پرسيد و فرمود: چه چيز مانع شد که آدم را سجده نکردي؟ خود را

بزرگ شمردي يا از جمله‏ي سرکشان بودي؟!

شيطان گمان کرد عنصر او از عنصر آدم بهتر و جوهرش پاکتر است و گمان کرد که هيچ کس به مقام ارجمند و

منزلت رفيع او نمي‏رسد و گفت: من از آدم بهترم، مرا از آتش آفريدي و او را از گل.

آشکارا به معصيت اقدام کرد و از مخالفت و تکبر خود پرده برداشت و از فرمان پروردگار سرپيچي نمود، آدمي را

که خدا با دست قدرت خود آفريده بود، سجده نکرد و از کافرين گرديد.

خداوند او را به گناهش مجازات کرد و به او فرمود: از آسمان بيرون برو، زيرا تو از رحمت ما رانده شده‏اي و لعنت

شامل حال تو است تا روز قيامت، شيطان از پروردگار درخواست کرد که او را تا روز قيامت مهلت دهد و زنده بدارد،

خداوند درخواست او را پذيرفت و به او فرمود: تا روز معين از مهلت داده شدگاني

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۰:۴۹
هنگامي که خواهش او قبول و درخواستش پذيرفته شد از احسان خدا تشکر نکرد، بلکه نعمت حق را با کفران

پاداش داد و گفت: براي اين که مرا گمراه ساختي بر سر راه بندگانت مي‏نشينم، و براي گمراه ساختن آنها در کمين

هستم و کوشش مي‏نمايم، سپس از پيش رو و از پشت سر و از راست و چپ نزد بندگانت مي‏آيم و بيشتر آنها را

شکر گذار خود نخواهي يافت.

خداوند شيطان را از درگاه خود راند و خواسته‏هاي او را پذيرفت و به وي گفت: اينک به راهي که انتخاب کردي برو،

و هر يک از ايشان را که توانستي با صداي خود مضطرب و پريشان کن و با لشکريان سواره و پياده‏ي خود بر آنها بتاز

و در اموال و اولاد با آنان شرکت کن، و آنان را با وعده‏هاي دروغ سرگرم کن و به آرزوهاي دور و دراز مشغول ساز ولي

هرگز در گمراه ساختن کساني که عقيده‏ي محکم و عزم راسخ دارند و بندگان بااخلاص منند تو را آزاد نخواهم

گذاشت و آنان مسلط نخواهم کرد. زيرا دلشان به تو بي‏توجه و گوششان به حرف تو بدهکار نيست.

اما تصميمي که براي گمراه ساختن آدميان گرفتي، پس حساب تو در برابر اين گناه، سخت و مجازات تو بسيار

بزرگ خواهد بود و من دوزخ را از تو و پيروانت پر خواهم کرد.

فرشتگان آدم را سجده کردند و به مقام ارجمند او در پيشگاه پروردگار اعتراف نمودند، ولي مثل اينکه آنها گمان

مي‏کردند که از نظر علم و فهم از آدم برترند، بدين جهت خداوند متعال از علم خود به آدم عنايت کرد و او را به نور

خود منور گردانيد و نامهاي مخلوق خود را به او ياد داد، آن گاه براي اين که عجز و قصور ملائکه آشکار شود و بفهمند

که حکمت خدا مقتضي بود، کائنات را به آنها ارائه داد و فرمود: اگر راست مي‏گوئيد نامهاي اين آفريدگان را به من بگوئيد،

فرشتگان مبهوت از جواب عاجز شدند و به ناتواني و کوتاهي پايه‏ي علم خود اعتراف کردند و گفتند: پروردگارا! ما جز

از آنچه از تو آموخته‏ايم چيزي نمي‏دانيم همانا عالم و حکيم مطلق تويي، چون آدم از درياي فيض پروردگار قطره‏اي و

از پرتو علم او بهره‏اي برداشته بود، خداوند به او دستور داد که آنچه فرشتگان ندانستند و از جوابش عاجز ماندند به

ايشان خبر دهد، تا با اين وسيله فضيلت آدم و حکمت استخلاف او آشکار گردد، آدم به آنها خبر داد و سپس خداوند

به آنها فرمود: آيا به شما نگفتم که من غيب آسمانها و زمين را مي‏دانم و بر کارهاي آشکار و پنهانتان عالمم؟

در اين هنگام فضيلت آدم بر ملائکه معلوم شد و راز آفرينش وي و حکمت استخلاف او را ديدند.

خداوند نعمت خود را از شيطان بازگرفت و از رحمت خود دور کرد آن گاه آدم و همسرش را در بهشت جاي داد

و به وي گفت: نعمتي که به تو عطا کرده‏ام به ياد داشته باش، تو را به خلقتي بديع آفريدم و بشري که مي‏خواستم

بوجود آوردم و از روح خود در تو دميدم و فرشتگانم را به سجده‏ي تو واداشتم و بهره‏اي از علم خودم را به تو بخشيدم

و اين ابليس است که او را از رحمتم مأيوس ساختم و چون از فرمان من سرپيچي کرد او را لعنت کردم و اينک

بهشت را که خانه‏اي جاويد است جايگاه تو قرار دادم اگر اطاعت من کني تو را براي هميشه در بهشت جاي خواهم

داد و اگر پيمان مرا بشکني تو را از خانه‏ام بيرون و به آتش خودم معذب خواهم نمود، بيدار باش که شيطان با تو و

همسرت دشمن است، شما را از بهشت بيرون نکند که به بدبختي مبتلا مي‏شويد.

خداوند به آدم و همسرش اجازه داد که با خاطري آسوده از نعمت‏هاي بهشت استفاده کنند هر ميوه‏اي که

خواستند بچينند ولي آنان را از نزديک شدن به يک درخت از درختان بهشت نهي کرد و براي آنکه پرده‏ي ابهام

برداشته شود و آن درخت را بشناسد، آن درخت را معين و به آن اشاره فرمود و آنان را از نزديک شدن به آن بيم

داد که اگر به آن نزديک شوند يا از ميوه‏ي آن بخورند در زمره‏ي ستمکاران محسوب خواهند شد و همچنين وعده

داد که اگر از آن دوري کنند نعمتهاي بهشت را براي آنان دائمي و جاويد گرداند و هرگز روي گرسنگي و برهنگي

را نبيند و تشنگي و سختي به آنها نرسد و فرمود: اي آدم! تو و همسرت در بهشت ساکن شويد و با فراغت خاطر

هر چه خواستيد بخوريد ولي نزديک اين درخت نشويد که از ستمکاران خواهيد بود. همانا بر تو است که در بهشت

گرسنه و برهنه نشوي و تشنگي نبيني و از آسيب گرمي آفتاب محفوظ باشي.

براي شيطان خيلي سخت و دشوار بود که آدم و همسرش در رفاه و خوشي باشند و او، رانده‏ي درگاه خدا و

دور از بهشت بسر برد، بدين جهت تصميم گرفت کاخ سعادت آنها را واژگون سازد و نعمت را از ايشان سلب کند.

آري آدم همانست که او را از مقام عالي و ارجمندش به زير آورد و از نعمت و رضاي خدا دور کرد و بواسطه‏ي همين

آدم بود، که سرکشي و نابکاري او آشکار شد اينک بايد انتقام بکشد و با نيرنگ او را مذموم سازد، آهسته آهسته

وارد بهشت شد و در آشکار و نهان با آدم سخن گفت، خود را دوست پاکدل و ناصح و بااخلاص معرفي کرد و براي

بدست آوردن دل آدم تلاش فراوان نمود، از هر دري درآمد و از هر راهي وارد شد، علاقه‏ي خود را با آدم و همسرش

ابراز کرد و غرض خود را براي از دست رفتن نعمت‏هاي آنها اظهار داشت و گفت: خداوند شما را از خوردن اين درخت

نهي نکرده مگر براي آنکه اگر بخوريد دو فرشته مي‏شويد يا در بهشت جاودان خواهيد بود.

شيطان ديد آدم و همسرش از پذيرفتن سخن او متوحش و از مشورت او گريزانند، به حرف او گوش نمي‏دهند و

نصيحتش را نمي‏پذيرند، بدين جهت براي ايشان قسم ياد کرد که من خير خواه شمايم، قصد زيان و بدبختي شما

را ندارم، قسم ياد کرد تا پاکدلي و خير خواهي خود را ثابت کند و بدون ترديد براي گمراه کردن آن دو، پافشاري و

اصرار بسيار کرد و نيرنگ خود را با اين ترتيب به کار برد، بالأخره آدم و همسرش فريفته شدند و از آنها لغزش بزرگي

بوجود آمد.

چون آدم و حوا از فرمان خدا بيرون رفتند، خداوند نعمت خود را از ايشان گرفت و بهشت را بر آنها حرام کرد و به

آنها فرمود: مگر من شما را از نزديک شدن به اين درخت نهي نکردم و نگفتم که شيطان دشمن آشکار شما است؟

آدم و همسرش به درگاه خداوند بازگشت و توبه نمودند و از کرده‏ي خود پشيمان شدند و گفتند:

پروردگارا! ما به خويشتن ستم کرديم و اگر تو ما را نيامرزي و بر ما رحم نکني از زيانکاران خواهيم بود، خداوند

فرمود: بيرون رويد، منزل و جايگاه شما در زمين است و تا روز قيامت دشمن يکديگر خواهيد بود.

خداوند توبه‏ي آنان را پذيرفت و فرمان داد تا از بهشت بيرون روند و به آنها اطلاع داد که دشمني بين ايشان و

شيطان ادامه خواهد داشت.

وقتي که يک آدم عليه‏السلام در اطراف زمين سير مي‏نمود تا اينکه به سرزمين کربلا رسيد، پايش به چيزي برخورد

کرد. سپس بر زمين افتاد و خون از پايش جاري شد، آنگاه سر به آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! آيا گناهي از

من صادر گرديد که اين گونه مرا معاقب فرمودي؟ وحي رسيد: نه، ولکن فرزندت حسين عليه‏السلام در اين مکان

کشته مي‏شود، پس خون تو موافق خون او جاري شد.

عرض کرد: چه کسي قاتل اوست؟ وحي آمد که يزيد ملعون، پس او را لعن کن. پس از آنکه آدم عليه‏السلام او

را لعن نمود به سوي جبل عرفات روانه شد.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۰:۵۱
عنوان : ابراهيم




نمرود بن کنعان، در شهر بابل فرمانروايي و سلطنت مي‏کرد و چون دامنه‏ي تسلط و نفوذش توسعه يافت، مردم

را به پرستش خويش دعوت کرد و مردم هم که در برابر بتهاي سنگي و چوبي سجده مي‏کردند، به آساني طوق

بندگي او را به گردن نهادند و تن به خدايي او دادند.

مدتها گذشت و مردم در چنين گمراهي و ضلالت بزرگي به سر مي‏بردند و يکباره خداي بزرگ را فراموش کرده

بودند تا آن که خداوند اراده فرمود از ميان آن قوم، رهبري عالي مقام برانگيزد و به ارشاد او، مردم را راهنمايي

فرمايد.يکي از ستاره شناسان که در دربار نمرود مقامي شامخ داشت، روزي به عرض رسانيد که نجوم دلالت

مي‏کنند که به زودي شخصي قيام مي‏کند و بساط بت پرستي را واژگون مي‏سازد و مردم را به دين جديدي دعوت

مي‏کند، نمرود پرسيد: از چه سرزميني قيام مي‏کند؟ گفت: از همين سرزمين ولي تاکنون، نطفه‏ي او منعقد نشده

و پا به رحم مادر نگذاشته.

نمرود براي پيشگيري از اين موضوع، دستور اکيد صادر کرد که بين زنان و مردان جدايي بيندازند، تا نطفه‏ي او

بسته نشود و چنين شخصي پا به عرصه‏ي وجود نگذارد، نمرود نادان گمان مي‏کرد با اين اقدام عاجزانه مي‏تواند در

برابر اراده‏ي ازلي و خواست خداوندي سدي ايجاد کند و مانع اجراي قضاي الهي شود.

در همان محيط پر خفقان نطفه‏ي ابراهيم بسته شد و مادرش به او حامله گرديد ولي آثار حمل در او آشکار نگشت،

مدت حمل به سر رسيد و مادرش براي وضع حمل، سر به بيابان نهاد و از ترس مأمورين نمرود به غار کوهي

پناهنده شد و ابراهيم در همان غار چشم به جهان گشود، مادرش دريچه‏ي غار را با سنگ محکم کرد و به شهر

بازگشت، خداوند عالم از انگشت ابراهيم چشمه‏هاي شير جاري ساخت و مواد غذايي لازم را به او رسانيد تا

ابراهيم کم کم بزرگ شد و چون به سيزده سالگي رسيد محرمانه، با مادرش به شهر آمد.

آزر، عموي ابراهيم يکي از بت تراشهاي معروف بابل بود و پسرانش بت فروش بودند، آزر وقتي ابراهيم را ديد او

را با فرزندان خود به فروش بت فرستاد، ابراهيم ريسمان به گردن بتها مي‏بست و روي زمين مي‏کشيد و در خاک

و گل و لاي آلوده مي‏نمود و فرياد مي‏زد: مردم بياييد و بت‏هايي را که نه جان دارند و نه فهم و ادراک و قادر بر هيچگونه

نفع و ضرري نيستند از من خريداري کنيد. طرز رفتار ابراهيم نسبت به بت‏ها بنظر بت پرستان اهانت آميز مي‏آمد و

کار به جايي رسيد که آزر ابراهيم را نصيحت کرد و چون بي‏اثر بود، او را به زندان انداخت.

ابراهيم را خداوند متعال براي راهنمايي مردم گمراه و بت پرست بوجود آورد و او را به مقام شامخ پيامبري و نبوت

مفتخر فرمود، ابراهيم دلي مملو از ايمان به خدا داشت و ذره‏اي شک و ترديد در مورد قدرت پروردگار در قلبش راه

نداشت ولي براي اينکه حقايق اشياء بر او روشن شود و بصيرتش افزون گردد، از خدا درخواست کرد که به او

بنماياند چگونه مردگان را زنده مي‏کند، خطاب آمد که مگر تو ايمان به بعثت نياورده‏اي؟ ابراهيم گفت: چرا، ايمان

آورده‏ام ولي مايل هستم ببينم تا اطمينان و يقينم کامل گردد، چون ابراهيم حقيقتا غرضش اطمينان خاطر بود،

خداوند به او وحي فرستاد که چهار پرنده بگير و پس از کشتن آنها همه را در هم بکوب و سپس آن را به چند

قسمت تقسيم کن و هر قسمتي را بر سر کوهي بگذار و يک يک آنها را بخوان، تا به اذن خدا زنده شوند و نزد

تو آيند.
ابراهيم فرمان خدا را به کار بست و پس از کشتن و کوبيدن و تقسيم کردن گوشتهاي درهم

آميخته‏ي پرندگان، آنها را صدا زد، از هر جا جزيي جمع آمد و به هم متصل گرديد و جان در آن

دميده شد و پرندگان ديگر بار زنده شدند.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۰:۵۳
ابراهيم مأموريت الهي و آسماني خود را شروع کرد و در آغاز کار، عمويش آزر را به سوي خدا و پرستش پروردگار

يگانه دعوت نمود، دلائل و براهين توحيد را با منتهاي ادب به آزر گوشزد کرد، آزر با تندي و خشونت به او پاسخ داد

و او را از نزد خود راند، ابراهيم که در ابتداي کار با شکست مواجه شده بود، با دلي افسرده از نزد آزر خارج شد

ولي روش آزر او را سست نکرده بلکه تصميم او را، دائر بر راهنمايي و هدايت قوم محکم‏تر ساخته بود، ابراهيم

نزد قوم آمد و براي اينکه به آنان بفهماند بت پرستي راه خطا و گمراهي است نخست از آنها پرسيد: شما چه

چيز را پرستش مي‏کنيد؟ قوم گفتند: معبود ما بتها هستند که به پرستش آنها قيام مي‏نمائيم و حوائج خود را از آنها

مي‏خواهيم و در هنگام بروز حوادث ناگوار به آنها پناهنده مي‏شويم.

ابراهيم پرسيد: آيا بتها سخنان شما را مي‏شنوند و نفع و ضرري از آنها ساخته است؟ گفتند: نه، بلکه چون پدران

ما بتها را مي‏پرستيدند ما هم به پيروي از روش آنها بت مي‏پرستيم. ابراهيم گفت: هم شما و هم پدران شما در

گمراهي آشکار بوده‏ايد و اين بتهاي سنگي و چوبي که مالک سود و زيان خود نيستند شايستگي پرستش را

ندارند، پرستش مخصوص پروردگار يگانه‏اي است که خالق آسمانها و زمين و مدبر امور آنها است.

سپس ابراهيم در مقام بيان قدرت خداوند برآمد و گفت پروردگار بزرگ آن کس است که مرا آفريده است، پس او

مرا هدايت مي‏کند و او است که مرا آب و غذا مي‏دهند و چون بيمار شوم مرا شفا مي‏بخشد و او است که مرا مي‏ميراند

و سپس زنده مي‏گرداند و او است که من اميدوارم در روز قيامت مرا بيامرزد.

ابراهيم، با اين بيانات، مردم را به پرستش خداوند دعوت کرد، ولي قوم در برابر دلايل ابراهيم، يک مشت حرفهاي

بيهوده و پوچ تحويل دادند و حاضر نشدند از بت پرستي دست بردارند، از اين رو، ابراهيم درصدد برآمد بت‏ها را بشکند

و عملا به مردم نادان بفهماند که اين بت‏هاي بي‏جان و ناتوان، لايق پرستش نيستند.

نمروديان عيدي داشتند که همه ساله در آن روز مراسم مخصوصي را اجرا مي‏کردند و آن روز را در خارج شهر به

سر مي‏بردند، چون ايام عيد فرا رسيد عموم مردم از شهر خارج شدند. ابراهيم به عنوان کسالت از رفتن، خودداري

کرد و در شهر ماند.

شهر از ساکنين خالي شد و همه‏ي مردم از پير و جوان به خارج شهر رفتند، ابراهيم چون شهر را خالي و بتکده

را بدون نگهبان يافت قدم در بتکده گذاشت و در آن سالن مجلل که به انواع زينت‏ها آراسته شده و بت‏ها برحسب

رتبه و مقام در جايگاه خود قرار داشتند، به تماشا پرداخت سپس با تمسخر و تحقير به آنها نگريست، سپس به

شکستن آنها پرداخت و تنها بتي که از تبر ابراهيم در امان ماند، بت بزرگ بود و آن هم به اين منظور سالم ماند که

پايه‏ي استدلالهاي آينده و موجب تبرئه و نجات او باشد.

قوم پس از انجام مراسم عيد، به شهر بازگشتند و چون وضع درهم ريخته‏ي معبد و بتهاي شکسته را ديدند

بي‏اندازه ناراحت و خشمناک شدند و از اهانتي که نسبت به بتها انجام گرفته بود سخت عصباني گشتند و درصدد

بدست آوردن مجرم برآمدند و با هم مي‏گفتند: چه کسي اين عمل را با خدايان ما کرده است؟! همانا او از ستمکاران

است.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۰:۵۴
بالأخره فهميدند که اين کار ابراهيم است. ابراهيم شناخته شد و در محلي که بت پرستان جمع آمده بودند

براي محاکمه و انتقام احضار گرديد، از ابراهيم پرسيدند آيا تو اين کار را نسبت به خدايان ما انجام داده‏اي؟!

ابراهيم با بياني محکم گفت: بلکه بت بزرگ اين کار بر سر بتها آورده، از خودشان بپرسيد. نمروديان در برابر اين

منطق، جز اينکه به عجز و ناتواني بتها اعتراف کنند چاره‏اي نداشتند، ابراهيم هم جز اين انتظاري نداشت لذا

وقتي که قوم گفتند: بت‏ها نمي‏توانند حرف بزنند و جوابي بگويند، ابراهيم بالافاصله با يک جمله اساس بت پرستي

را درهم ريخت و آنها را سرزنش و ملامت کرد و گفت: اف بر شما و بر آن چه مي‏پرستيد.

نمروديان براي انتقام گرفتن از ابراهيم و ياري خدايان خود، تصميم به سوزانيدن ابراهيم گرفتند و چون جرم ابراهيم

به عقيده‏ي آنان جنبه‏ي عمومي داشت، بايد عموم طبقات در اين راه تشريک مساعي کنند و از اين ثواب بهره‏مند

گردند، از اين رو همه‏ي مردم درصدد گرد آوردن هيزم برآمدند و چند روزي نگذشت که کوهي از هيزم فراهم آمد،

آتش افروختند و شعله‏ي آن به آسمان بالا رفت، آن قدر هيزم زياد بود که آتشي عظيم و خطرناک در بيابان ايجاد

شد و حرارت آتش به حدي رسيد که هيچ کس را ياراي نزديک شدن به آن نبود.

ابراهيم را بوسيله‏ي منجنيق ميان آتش پرتاب کردند و به اين وسيله آتش دل خود را فرو نشانيدند. ابراهيم در ميان

شعله‏هاي آتش از ديدگان مردم ناپديد شد و غريو شادي از مردم برخاست.

هنگامي که ابراهيم ميان آتش پرتاب مي‏شد جبرئيل خود را به او رسانيد و گفت: اي ابراهيم آيا حاجتي داري؟

گفت: به تو حاجتي ندارم ولي به خداوند چرا. سپس از خدا درخواست کرد که مرا از آتش نجات بده. آتش به

فرمان خداوند بر ابراهيم سرد و سلامت گرديد و خطر آتش و حرارت از او برداشته شد.

نمروديان که اين صحنه را مشاهده مي‏کردند با اعجاب و تحسين بر اين منظره خيره شدند. مردم که اين آيت

بزرگ الهي را ديدند، به حقانيت دعوت ابراهيم پي بردند و بر آنها ثابت شد که راه راست، همان است که ابراهيم

به آن دعوت مي‏کند. اما عناد و دشمني و همچنين حب جاه و مال مانع شد که به ابراهيم ايمان آورند، بدين جهت

اکثر مردم در بت پرستي ماندند و فقط چند نفر انگشت شمار به آن حضرت گرويدند.

هنگامي که حضرت ابراهيم عليه‏السلام سوار بر اسب از سرزمين کربلا عبور مي‏نمود، اسبش به زمين خورد و

ابراهيم عليه‏السلام از اسب افتاد، سرش شکست و خون او جاري شد، آن گاه عرض کرد:پروردگارا چه خطايي

از من صادر شد؟ در آن وقت اسبش به سخن درآمد و گفت: يا خليل الله از تو بسيار خجالت مي‏کشم، بدان که در

اين زمين فرزند خاتم انبياء (امام حسين عليه‏السلام) کشته مي‏شود، از اين رو خون تو جاري گشت تا موافق خون

آن جناب شود.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۰:۵۶
عنوان : اسماعيل




ساره، همسر ابراهيم، نازا بود و از او فرزندي بوجود نمي‏آمد. چون مي‏ديد شوهر مهربان و باوفايش در آرزوي فرزند

بسر مي‏برد غمگين و متأثر مي‏شد، زيرا سنين عمرش به حدي رسيده بود که ديگر اميد فرزند آوردن از خود نداشت،

بدين جهت کنيز خود هاجر را به ابراهيم واگذار کرد. هاجر حامله شد و فرزندي آورد که او را اسماعيل ناميدند، اين

نوزاد ديده و دل پدر را نوري بخشيد و قلب او را سرشار از شادي نمود ولي در دل ساره آتش غيرت شعله‏ور شد و

سخت ناراحت و رنجور گرديد. رفته رفته کار به جايي رسيد که ديگر ساره تاب ديدن هاجر و اسماعيل را نداشت و

از ابراهيم درخواست کرد که هاجر و فرزندش را به يکي از دورترين نقاط ببرد تا ديگر خبري از آنها نشود.

ابراهيم به دستور خداوند، درخواست ساره را قبول کرد و هاجر و اسماعيل را با خود برداشت و به راهنمايي

خداوند به راه افتاد تا به سرزمين مکه رسيد و به فرمان خداوند، آنها را در آن سرزمين فرود آورد و خود به نزد

ساره بازگشت.

زني بينوا، با يک فرزند شيرخوار در يک بيابان بي‏آب و علف و دور از آباداني تنها ماندند، ولي هاجر زني بود که توکل

و اتکاء به خدا را از ابراهيم فرا گرفته بود و با يک دنيا ايمان و توکل به خداوند، صبر را پيشه‏ي خود ساخت و از آب

و غذايي که داشت صرف مي‏کرد تا توشه‏اش تمام شد و گرسنگي و تشنگي بر او غلبه کرد و شير در سينه‏اش

خشک شد، هاجر در اطراف آن بيابان به جستجو پرداخت تا شايد آبي پيدا کند و جان فرزند عزيز را نجات دهد اما

متأسفانه هر چه بيشتر جست کمتر يافت، نزد اسماعيل برگشت و او راگريان و پريشان ديد.

گريه‏ي طفل قلب مادر بينوا را پاره مي‏کرد ولي او هم راه به جايي نداشت، ديگرباره در آن بيابان وحشت آور به

کوشش و جستجو پرداخت تا يکسره از يافتن آب نااميد شد، با چشم گريان نزد فرزندش باز آمد، در اين بار حال

طفل بسيار خطرناک شده بود و گويا آخرين لحظات زندگي را طي مي‏کرد، هاجر کنار فرزندش ايستاده به آن منظره‏ي

جانگداز مي‏گريست که ناگاه چشمه‏ي آب زلالي از زير پاي اسماعيل بجوشيد و دل هاجر را غرق شادي و شعف

نمود. مادر کنار فرزند، روي زمين نشست و از آن آب، کام خشکيده‏ي کودک را تازه کرد و خطر را از طفل برطرف

نمود، خود هم نوشيد و جان تازه در تنش پديد آمد و شکر خدا را بجا آورد.

کم کم بواسطه‏ي چشمه‏ي آب پرندگان در آن سرزمين خشک پيدا شدند و در آن هنگام قبيله‏ي جرهم که در آن

حوالي سکونت داشتند از پرواز پرندگان متوجه آن چشمه شدند و در کنار آن سکونت کردند. هاجر به آنها انس گرفت

و وحشت تنهايي از او زايل گرديد و بدين ترتيب دعاي ابراهيم درباره‏ي آنها مستجاب شد، زيرا ابراهيم در هنگام

حرکت از آن سرزمين و وداع با هاجر، روي به درگاه خدا آورد و گفت: «پروردگارا! من بعضي از خاندان و ذريه‏ي خود

را در سرزميني بي‏آب و علف کنار خانه‏ي محترم تو سکونت دادم، تا نماز را برپا دارند. پروردگارا! دلهاي مردم را به

سوي ايشان متمايل گردان و از ميوه‏ها، به ايشان روزي بده، اميد است سپاسگزار باشند».

هاجر با فرزندش اسماعيل در کنار چشمه و در مجاورت طايفه‏ي جرهم روزگار را به خوشي مي‏گذرانيد و گاهگاهي

هم ابراهيم براي ديدار زن و فرزندش به آن جا مي‏آمد و از ملاقات آنها نيروئي مي‏گرفت و توشه‏اي بر مي‏داشت تا

اسماعيل رشد کرد و به سن جواني رسيد، ابراهيم در خواب ديد که خدا او را فرمان مي‏دهد که با دست خود،

فرزندش اسماعيل را قرباني کند.

ابراهيم مي‏دانست که خواب او الهامي است از طرف خدا و از وساوس شيطاني دور است، بدين جهت، با قلبي

سرشار از ايمان، آماده شد که فرمان خداوند را اجرا کند، نخست به ديدار اسماعيل شتافت و به وي گفت:

پسر جان! من در خواب ديدم که تو را سر مي‏برم، نظر تو چيست؟ اسماعيل که از سلاله‏ي آن دودمان و فرزند آن

پدر بود، بدون ترديد و نگراني گفت: اي پدر! مأموريت خود را انجام بده که به خواست خدا مرا از زمره‏ي صابرين

خواهي يافت.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۰:۵۷
در بيابان مني، گونه‏ي فرزند دلبند خود را بر خاک نهاد و کارد را به دست گرفت، وقتي که آماده‏ي قرباني شد،

اسماعيل گفت: پدر جان! ريسمان را محکم ببند تا هنگام جان دادن دست و پا نزنم زيرا بيم آن دارم که از اجرم

کاسته شود، و لباسهاي خود را از من دور نگهدار، مبادا قطره‏هاي خونم به جامه‏هاي تو ترشح کند و مادرم آن را

ببيند و عنان صبر از کفش بيرون رود و دم کارد را تيز کن و با سرعت سر از بدنم جدا کن تا تحمل آن بر من آسانتر

باشد، زيرا مرگ، بسيار سخت و دشوار است. ابراهيم گفت: پسر جان! تو براي اجراي فرمان خدا، نيکو ياوري

هستي، سپس کارد را بر گلوي اسماعيل نهاد و به گردش درآورد ولي کارد، به فرمان خداوند از بريدن بازماند و آزاري

به گلوي اسماعيل نرساند و از جانب حق تعالي به او وحي رسيد: اي ابراهيم همانا تو انجام وظيفه کردي و مفاد

خواب خود را اجرا نمودي و اخلاص و تسليم خود را اظهار داشتي، سپس گوسفندي به عنوان فديه‏ي اسماعيل از

جانب پروردگار رسيد و ابراهيم کارد بر گلوي گوسفند نهاد و او را به جاي فرزند خود قرباني کرد.

اسماعيل در آن سرزمين ازدواج کرد و خداوند فرزنداني به او ارزاني داشت و هاجر، مادر اسماعيل پس از چندي

در همان سرزمين از دنيا رفت.

در يک نوبت که ابراهيم به حجاز آمده بود، به فرزند خود اظهار کرد که من از طرف خداوند مأمورم در اين بيابان

خانه‏اي بنا کنم، اسماعيل اطاعت و آمادگي خود را اعلام نمود و سپس با اتکا به نيروي خداوندي وسايل لازمه را

برداشتند و به محل مأموريت رفتند و با عزمي راسخ شروع به کار کردند و در آن هنگام با خداي خود مي‏گفتند:

«پروردگارا! اين خدمت را از ما بپذير، زيرا که تو دانا و شنوايي، پروردگارا! ما را توفيق بده که مسلم باشيم و از ذريه‏ي

ما امتي مسلمان بوجود آور و مناسک حج را به ما تعليم بده و توبه‏ي ما را بپذير زيرا تويي خداوند توبه پذير مهربان»

. اسماعيل از بيابان سنگ حاضر مي‏کرد و ابراهيم به ساختمان خانه مشغول بود تا ديوارها بالا آمد.

جبرئيل، فرشته‏ي مقرب خداوند که در تمام حالات راهنماي ابراهيم بود جايگاه حجرالأسود را نشان داد، زمين را

حفر کردند و حجر را بيرون آوردند و ابراهيم با دست خود، آن را در محلي که اکنون هست نصب نمود و براي کعبه

دو درب قرار داد، يکي به سوي مشرق و ديگري به جانب مغرب و چون بناي کعبه تمام شد ابراهيم و اسماعيل

اعمال حج را بجا آوردند و سپس ابراهيم دست به دعا برداشت و گفت: «پروردگارا! اين زمين را محل امن و امان قرار

ده و اهل آن را از ميوه‏ها روزي عنايت فرما»

هنگامي که حضرت اسماعيل عليه‏السلام گوسفندان را به شريعه‏ي فرات فرستاد، چوپان براي او خبر آورد چند روز

است که گوسفندان آب نمي‏آشامند، آن گاه اسماعيل عليه‏السلام سبب آن را از خداوند سؤال نمود، وحي رسيد

که از گوسفندان سؤال نما. آن وقت اسماعيل عليه‏السلام از گوسفندان پرسيد که چرا آب نمي‏آشاميد؟ گوسفندان

به زبان فصيح گفتند: حسين فرزند محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم در اين جا با لب تشنه کشته مي‏شود

پس ما به خاطر حزن بر او آب نمي‏آشاميم.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۱:۰۴
عنوان : خضر




در مجمع البحرين، موسي عليه‏السلام با خضر سلام الله عليه ملاقات نمود، آن گاه از آل محمد صلي الله عليه

و آله و سلم و مصائب و شدايد ايشان صحبت کردند تا اين که به قضيه شهادت حسين عليه‏السلام رسيدند

و صداي آن دو به ناله و گريه بلند شد.


عنوان :زکريا




نسبت حضرت زکريا در قرآن معلوم نيست و در تورات هم ديده نشده. کتابي در ميان نصارا باقي مانده است

که در آن مي‏نويسد زکريا بن برخيا معاصر داريوش بود.

حضرت زکريا از پيغمبران عظام بني ‏اسرائيل بود که نسبتش به حضرت داوود مي‏رسد و او زکرياي سوم است

که در ميان بني‏ اسرائيل پيغمبري يافته. زکريا رئيس خدمه‏ ي بيت ‏المقدس و احبار بود و آن اسرائيل را به

شريعت حضرت موسي دعوت مي‏کرد.

از حضرت ولي عصر روحي له الفداه مروي است که: زکريا عليه‏السلام از حضرت باري تعالي درخواست

نمود که اسماء خمسه ‏ي طاهره را به او تعليم نمايد، پس جبرئيل بر او نازل گرديد و او را تعليم نمود، هر گاه

زکريا اسم محمد، علي و فاطمه و حسن عليه‏ السلام را ذکر مي‏کرد غم و اندوهش برطرف مي‏شد، اما همان که

اسم حسين عليه‏السلام را ذکر مي‏کرد گريه در گلويش گير مي‏کرد و دلش به طپش مي‏آمد، پس عرض کرد:

پروردگارا، چه مي‏شود وقتي که نام آن چهار بزرگوار را ذکر مي‏نمايم از غم و اندوه رها شوم و چون حسين

عليه‏ السلام را ياد مي‏کنم اشکم مي‏ريزد و دلم مي‏سوزد؟ آن گاه خداوند کيفيت شهادت امام حسين عليه‏السلام

را براي زکريا بازگو نمود. چون زکريا عليه‏ السلام اين واقعه را شنيد سه روز از مسجد بيرون نيامد و از مردم

دوري نمود و پيوسته گريه و ناله مي‏کرد، پس عرض کرد: خداوندا، فرزندي به من عنايت نما که چشم من به او

روشن گردد و محبت او را در دلم زياد گردان، آن گاه مرا به مصيبت او مبتلا گردان (تا مصيبت من موافق

مصيبت خاتم انبيا باشد).

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۱:۰۶
عنوان : سليمان




پيامبري و سلطنت داوود، به اراده‏ي خداوند، به سليمان انتقال يافت، در حالي که او از تمام فرزندان داوود

خردسال‏تر بود. پادشاهي سليمان از پدرش هم عظيم‏تر بود، زيرا خداوند متعال، باد را مسخر او گردانيد تا بساط

او را به هر جا بخواهد حمل کند، جنيان را تحت فرمان او قرار داد که خدمتگزار او باشند، پرندگان را مطيع او فرمود

که با پر و بال خود بر او سايه افکنند، منطق پرندگان را هم به وي آموخت و فهم و ذکاوت خارق العاده‏اي نيز به او

عطا کرد و اين مزايا موجب شد که سلطنت سليمان به صورت بي‏نظيري درآيد و تمام قدرتها در او متمرکز گردد.

ساليان درازي، سليمان در ميان مردم به عدل و داد سلطنت کرد، مردم از روش عادلانه‏ي او در مهد آسايش و

خوشي بودند و به بهترين وجه از مزاياي زندگي برخوردار مي‏شدند تا آن گاه که آفتاب عمر سليمان بر لب بام رسيد.

يکي از روزها سليمان در کاخ بلور خود تنها ايستاده و تکيه بر عصاي خود داده و به تماشاي مناظر و عمارتهاي

کشور پهناور خود مشغول بود که ناگاه جواني ناشناس را در کاخ خود مشاهده کرد، از آن جوان پرسيد تو کيستي

و چرا بدون اجازه قدم در قصر من گذاشتي؟! گفت من آن کسي هستم که براي ورود به خانه‏ها و کاخها، از کسي

اجازه نمي‏گيرم، من ملک الموت و فرشته‏ي مرگم که براي قبض روح تو آمده‏ام، سليمان از شنيدن نام او و احساس

مأموريتش بر خود لرزيد و گفت: ممکن است مهلتي بدهي تا به کار خود رسيدگي کنم؟ گفت: نه و در همان حال

بدون اينکه حتي اجازه‏ي نشستن به او بدهد جانش را گرفت.

جسد بي‏جان سليمان مدتها به همان حال که ايستاده و تکيه به عصا داده بود باقي ماند و سپاهيانش از ديوارهاي

بلوري قصر او را مي‏ديدند و گمان مي‏کردند که سليمان زنده است و به آنها مي‏نگرد، از بيم سطوت او کسي جرأت وارد

شدن به قصر را نداشت تا آن که خداوند موريانه‏اي را فرستاد، عصاي سليمان را خورد و سليمان بر زمين افتاد.

هنگامي که حضرت سليمان عليه‏السلام با خدم و حشم، جن و انس و طيور از هوا وارد مقتل سيدالشهدا

عليه‏السلام شد، آنگاه باد، بساط او را دو سه بار پيچاند و به سوي زمين آورد، سپس سليمان عليه‏السلام باد

را بواسطه‏ي اين حرکت مؤاخذه نمود، در آن هنگام باد، مصائب حسين عليه‏السلام را بيان کرد و گفت:

يا نبي الله اينجا زمين شهادت اوست، پس سليمان عليه‏السلام گريان گشت و بر قاتل او لعن فرستاد سپس

از آن محل گذشتند.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۱:۰۸
عنوان : عيسي




ابن‏ مريم، عيسي پيغامبر عليه‏السلام. ملقب به روح الله. از پيامبران بزرگ است. از کلمه عيسي لغت عبراني

يا سرياني است و اسم وي مسيح است. اسمي است عبراني يا سرياني و گويند مقلوب از يوع است که آن نيز

عبراني باشد، و شايد تحريفي از عيسو است. عيسي نامي است که مسلمانان براي «سيد» ما يوع مسيح بکار

برده‏اند. عيسون، عيسي. و کوفي‏ها مضموم کردن سين را پيش از واو و مکسور ساختن آن را قبل از ياء نيز جايز

دانسته‏اند، اما بصري‏ها آن را جايز نمي‏دانند. نسبت بدان عيسوي و يا به حذف الف يعني عيسي مي‏باشد. عمر وي

33 سال و روز تولد او مبدأ تاريخ ميلادي است که 622 سال قبل از تاريخ هجري مي‏باشد (برادر 749 رومي).

مسيحيان وي را لقب کريست (کرايست) خوانند و غالبا او را پسر خدا نامند. مسلمانان او را در زمره‏ي پيغمبران

اولوالعزم دانند عيسي از مريم عذراء در اصطبلي متولد شد. و چون از جانب هردوس والي روم مورد تهديد بود،

خانواده‏ي او وي را به مصر بردند. عيسي پس از بازگشت در «ناصرة» مستقر گرديد و جواني خود را در آنجا گذرانيد

(به همين مناسبت ملقب به ناصري نيز بود). در اين اوان در کارگاه يوسف نجار بکار مشغول بود. به سن سي سالگي

در «جليل» شروع به تبليغ عقيده‏ي خود کرد و سپس در اورشليم مشغول تبليغ شد. در شهر اخير وي مورد عداوت

روز افزون فريسيان بود. يکي از حواريان وي، يهودا، در مقابل سي سکه نقره بدو خيانت کرد. پس از محاکمه وي را

به صليب آويختند. مسيحيان معتقدند که چند تن از زنان قديسه وي را کفن کردند و وي سه روز بعد دوباره زنده شد

و پس از چهل روز به آسمان صعود کرد. حواريان وي براي تبليغ مسيحيت به اقطار جهان پراکنده شدند. در قرآن کريم

آمده است: ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم (قرآن 157/4) يعني او را نکشتند و بر دار نکشيدند اما امر بر ايشان

مشتبه شد. عمر او را 33 سال نوشته‏اند. و واقعه‏ي مصلوب شدن وي به سال سي‏ام تاريخ مسيحي جديد در بيت

لحم رخ داد. بر طبق روايات اسلامي هنگامي که مريم از اهل خود دور شد و روح القدس بصورت بشري بدو ظاهر

گشت روح به مريم گفت: من فرستاده‏ي خدايم و پسري به تو بخشم. مريم گفت: چگونه ممکن است در حالي که

بشري مرا لمس نکرده و من بدکاره نيستم. روح پاسخ داد: خداوند براي نشان دادن رحمت خود چنين فرموده است

. پس روح در مريم دميد و او آبستن شد، ولي اين واقعه را از مردم مخفي داشت تا هنگام زادن فرارسيد. درد زاييدن

مريم را سخت رنج مي‏داد او آرزوي مرگ مي‏کرد. از شدت درد به درخت خرماي خشکي پناه برد. از جانب خدا ندا رسيد

که درخت خشک را حرکت ده تا براي تو خرمايي تازه ريزد، و چنين شد. پس عيسي متولد گرديد. قوم مريم از زادن

چنين کودکي از مريم دوشيزه در عجب شدند و گفتند: اي مريم پدر و مادرت هر دو از نيکان بودند، چگونه چنين کاري

از تو سر زد، پدر اين کودک کيست؟ مريم از جانب خدا دستور داشت که با کسي سخن نگويد. پس به سوي گهواره

اشاره کرد. کودک زبان گشود و گفت: من بنده و فرستاده خدايم از خداوند، بپرهيزيد و به جهت توهينهاي ناروايي

که به مادرم مي‏کنيد.

روزي حضرت عيسي عليه‏السلام همراه حواريون از زمين کربلا عبور مي‏کردند، ناگاه شير درنده‏اي راه را بر ايشان

گرفت، عيسي عليه‏السلام پيش رفت و گفت: اي شير چرا راه را بر ما بسته‏اي؟ عرض کرد: نمي‏گذارم از اين زمين

عبور کنيد مگر اينکه يزيد، کشنده‏ي فرزند پيغمبر خاتم را لعنت کنيد.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۱:۱۰
عنوان :موسي

ابن‏عمران، پيغمبر معروف بني‏اسرائيل عليه‏السلام به اين معني لفظ موسي مرکب است از «مو» و «سا» که به

زبان سرياني اولي به معني تابوت، و دومي به معني آب است چون ايشان را فرعون از درياي نيل در تابوت يافته

لهذا به اين اسم مسمي شدند. و نيز نوشته‏اند که «مو» به زبان قبطي به معني آب و «سا» به معني شجر است

چون ايشان را در آب کنار اشجار يافته بودند بنابراين نام او را موشام گذاشتند بعد شين را معرب کرده به سين بدل

ساختند و به قاعده ناقص يايي به ياء نوشتند و به الف خواندند.

در قاموس محتملا کتاب مقدس آمده است که از کلمه قبطي مو مساوي آب به اضافه وشه مساوي نجات يافته.

ولي اين وجه تسميه هم موجه به نظر مي‏رسد که با ريشه مصري مس يا مسو - پسر مربوط باشد و محتملا در اصل

با نام يکي از خدايان مصري چون رامسو و يا توتمس مربوط بوده که بعدا تحت نفوذ معني يکتاپرستي اسرائيلي قرار

گرفته. در قاموس کتاب مقدس ترجمه‏ي هاکس آمده است که: در زبان عبري به معني (از آب کشيده شده) است

و او پيشواي قوم اسرائيل است و مدت زندگاني وي را به سه قسمت تقسيم کرده‏اند که هر يک داراي چهل سال

مي‏باشد: دوره اول - زماني که دختر فرعون او را از آب کشيده و در منزل فرعون همه دانشمنداني که بر فنون و

قواعد مصريان مهارت داشتند براي تربيت او گمارده شدند.

دوره دوم - از چهل سالگي آن جناب است که نهايت ترقي را کرد و در ميان مردم به پسر و دختر فرعون مشهور بود

و اگر در آن رتبه بود بلاشک به اعلي درجه کمال و ترقي دنيوي مي‏رسيد. ليکن خداي متعال بهره‏اي اعظم و نصيبي

عاليتر از براي او که پيشوايي قوم و شارع و مؤسس نظام ديني باشد، مقرر داشت. دوره سوم - زمان نبوت آن

حضرت که با هارون برادر خود براي راهنمايي مردم کمر بست. موسي چون پيغمبري که به ديدار شبه و لقاء الله

نايل گرديد مدت چهل روز از ظهور ابر و غمامه‏ي مظلمه بر کوه سينا با خداوند بود و تمام اهل کتاب وي را به لقب

کليم الله مفتخر ساخته و مي‏سازند و پيش از وفات همه قواعد و قوانين شريعت را از براي بني‏اسرائيل مجددا بيان

فرمود.

وي داماد شعيب، شوهر صفورا، برادر هارون است و لقب او کليم الله است و به سبب راز و نياز و تکلم که با خدا

به مدت چهل شبانه روز در کوه طور سينا کرد. معني نام او خلاص شده و نجات يافته از آب است و وجه تسميه آن

حضرت از اين روست که چون فرعون فرمان داده بود همه نوزادهاي پسر را درخانواده‏هاي بني‏اسرائيل بکشند،

پدر و مادر اين نوزاد از ترس کشتن فرعون او را در جعبه يا زنبيلي قيراندود قرار دادند و در رود نيلي انداختند و به

روايت اسلامي، آسيه زن فرعون به روايت يهود و قاموس کتاب مقدس دختر فرعون که براي گردش به کنار نيل آمده

بود وي را ديد و بر حالش رحمت آورد و از آب بگرفت و به فرزندي خويش برگزيد و به تربيتش پرداخت و بزرگش کرد

تا از سوي خدا به نبوت مبعوث گرديد و فرعون و قومش را به پرستش خداي يگانه دعوت کرد و پس از مبارزات و

تحمل رنجها و شکنجه‏ها و نمودن اعجاز، سرانجام به فضل الهي و به نيروي ايمان و حق بر فرعون و فرعونيان چيره

گشت.

چون وي در برابر سحر و جادوي کهنه فرعون که به کمک سيماب رشته‏هايي به صورت مار و اژدها در آورده بودند

که حرکت مي‏کردند. به امر حق اعصاي خود را انداخت و عصا به صورت اژدهايي بزرگ در آمد و همه آثار جاودان فرعون

را بليعد. و نيز گويند چون وقتي دستش را در زير بغل برده بيرون آورد نوري ظاهر مي‏گشت که جهان را روشن

مي‏ساخت و همين که به بغل مي‏برد زايل مي‏شد. از اين رو عصاي موسي و يد بيضاي موسي در زبان و ادب فارسي

و در روايات اسلامي سخت مشهور است. گويند وي يک صد و بيست سال عمر کرده است.

در مجمع البحرين، موسي عليه‏السلام با خضر سلام الله عليه ملاقات نمود، آنگاه از آل محمد صلي الله عليه و

آله و سلم و مصائب و شدايد ايشان صحبت کردند تا اينکه به قضيه شهادت حسين عليه‏السلام رسيدند و صداي

آن دو به ناله و گريه بلند شد.

خداوند خطاب به موسي عليه‏السلام فرمود: اي موسي، جماعتي طاغي و ياغي که خود را از امت محمد مصطفي

صلي الله عليه و آله و سلم مي‏شمارند، فرزند گراميش را در زمين کربلا مي‏کشند سپس او را بدون غسل و کفن بر

روي خاکها بيندازند و اسباب او را به غارت ببرند و زنان او را در شهرها بگردانند و ياران او را شهيد نمايند و سرهاي

ايشان را بر سر نيزه‏ها کنند و در بلاد بگردانند. اي موسي، اطفال صغير ايشان از تشنگي هلاک شوند، و بزرگانشان

در ميان آفتاب پوست بدنشان به هم کشيده شود. آنگاه موسي عليه‏السلام گريست. خطاب رسيد اي موسي

بدانکه هر کس گريه کند يا بگرياند و يا خود را شبيه گريه کننده ‏ي بر حسين عليه ‏السلام کند، بدنش را بر آتش

حرام کنم.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۱:۱۳
عنوان : نوح




در تفاسير و تاريخ‏هاي اسلامي نسب او را چنين نوشته‏اند: ابن‏لمک بن مستو شلخ بن اخنوخ بن ادريس بن مارد

بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم. و گويند وي پس از ادريس به پيامبري رسيد و چون پس از

نهصد و پنجاه سال دعوت از قوم او بيش از 80 تن ايمان نياوردند و کافران بر سرکشي و عناد افزودند.

نوح عليه‏السلام پس از قرنها دعوت و تحمل چون از تمسخر و عناد کافران قوم خويش به تنگ آمد از جانب خدا

بدو وحي رسيد که «يا نوح از قوم تو جز اين هشتاد تن که مومن شدند کسي مومن نخواهد شد.» قوم را نفرين

کرد و از خدا درخواست که دياري از کفار بر زمين باقي نگذارد. سپس خود به فرمان الهي با پيروان معدودش به

ساختن سفينه‏اي پرداختند، چون کشتي ساخته شد، علامات و آيات عذاب الهي آشکار گشت.

باران سيل آسايي باريدن گرفت و زمين به درياي خروشاني مبدل گشت، نوح عليه‏السلام و يارانش در طبقه‏اي

از کشتي نوح عليه‏السلام سوار شدند و دو طبقه ديگر آن را به حيوانات و پرندگان اختصاص دادند، کشتي نوح

عليه‏السلام بر آبها روان شد و آنانکه دعوت نوح عليه‏السلام را نپذيرفته و از کشتي بيرون مانده بودند يکسره غرق

گشتند. از خاندان نوح عليه‏السلام پسري کنعان نام دعوت پدر را نپذيرفته بود، نوح عليه‏السلام چون او را در کام

امواج و در حال غرق شدن ديد به حکم عاطفت پدري به کشتي دعوتش کرد. فرزند سرکش نپذيرفت و با ديگر

کافران غرق گشت. آنگاه که جز کشتي نشستگان جنبنده‏اي بر زمين باقي نماند باران فروايستاد و طوفان آرام

گرفت و آنها در کام زمين فرورفت، و به تقدير خداوندي کشتي نوح عليه‏السلام بر کوه جودي به گل نشست و

ساکنان آن فرود آمدند و بر بساط زمين زندگي و زاد و ولد از سر گرفتند. نوح عليه‏السلام جهان خالي از مردم

را ميان فرزندانش سام، حام و يافث تقسيم کرد. زمين سپاهيان را چون زنج و حبشه و نوبه و بربر و آن ديار و

بر و بحر و جزاير آن را به حام داد، و عراق و خراسان و حجار و يمن و شام و ايران شهر نصيب سام شد، و ترک

و سقلاب و ياجوج و ماجوج تا چين را به يافث رسيد. نوح عليه‏السلام پس از طوفان شصت سال زندگي کرد.

هنگامي که نوح عليه‏السلام ساخت کشتي خود را به پايان رسانيد، جبرئيل بر او نازل گرديد و پنج ميخ آهني را

که هر کدام به نام يکي از پنج تن آل عبا بود و به او داد تا در جلوي کشتي بکوبد. وقتي که نوح عليه‏السلام خواست

تا ميخي را که به نام حسين عليه ‏السلام است بر کشتي بکوبد، نوري از آن درخشيد، و رطوبتي مانند خون از آن

ظاهر گشت که موجب حزن حضرت نوح گرديد. پس نوح عليه‏ السلام از سبب آن سؤال نمود، سپس جبرئيل

واقعه‏ ي کربلا و ماجراي شهادت امام حسين عليه‏السلام را براي او بازگو نمود و هر دو به شدت گريستند.

و پس از واقعه‏ي طوفان هنگامي که کشتي نوح عليه‏السلام به محل شهادت حضرت سيدالشهدا عليه‏السلام

رسيد، دريا طوفاني شد و آن کشتي با اهلش به تلاطم افتادند، آنگاه نوح عليه‏السلام از غرق شدن ترسيد و

مناجات کرد که:

پروردگارا همه ‏ي دنيا را گشتم ولي چنين حادثه‏اي پيش نيامد، سپس جبرئيل نازل شد و قضيه ‏ي کربلا را بيان

نمود، در آن زمان نوح و اصحابش گريستند، قاتل حسين عليه‏السلام را لعن کردند و به سلامت از آن محل گذشتند.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۱:۱۶
عنوان : يحيي




حدود نود سال از عمر زکريا گذشته بود، موهايش سفيد و نيروي بدنش رو به ضعف و فرسودگي گذاشته

و کمرش خميده بود ولي هنوز فرزندي نداشت، در عين حال زکريا مردي وارسته و بي‏اعتنا به قيود مادي بود،

ولي از نداشتن فرزند افسرده و غمگين به نظر مي‏رسيد.

يکي از روزها وقتي زکريا وارد بيت المقدس شد يکسره به حجره‏ي مريم رفت، او سرپرستي مريم را متعهد

شده بود و به کارهاي او رسيدگي مي‏کرد، وقتي قدم به آن حجره گذاشت ديد مريم به نماز و عبادت مشغول

است و در کنار حجره‏ي او ظرفي پر از ميوه ديده مي‏شود.

زکريا از ديدن ميوه‏ها دچار بهت و حيرت شد زيرا اولا در حجره‏ي مريم کسي رفت و آمد نداشت و قفل آن حجره

را فقط زکريا باز مي‏کرد و مي‏بست و ثانيا ميوه‏ها مربوط به فصل تابستان بود و او آنها را در فصل زمستان مي‏ديد،

لذا از مريم پرسيد: اين ميوه‏ها از کجاست؟ مريم گفت: اينها از پيشگاه خداوند صبح و شام براي من مي‏رسد و

خداوند به هر کسي که خواهد بي‏حساب روزي مي‏دهد.

زکريا در همان شب دست به دعا برداشت و گفت: «رب لا تذرني فردا و انت خير الوارثين» پروردگارا! مرا تنها

مگذار و فرزندي به من عنايت کن که جانشين و وارث علم و حکمت من شود.

روزها يکي پس از ديگري گذشت و آثار حمل در همسر زکريا آشکار شد و پس از پايان دوران حمل، خداوند

پسري زيبا و پاک و خردمند به او عطا کرد. پسري که در کودکي علم و حکمت به او داده شد و بعد هم به مقام

شامخ نبوت مفتخر گرديد.

اين پسر، يحيي بود که در طفوليت، عاشق عبادت پروردگار شد و از شدت عبادت و گريه‏ي از خوف خدا، بدنش

ضعيف و لاغر گرديده بود. يحيي به علوم دين کاملا آشنا بود و با اصول و فروع احکام تورات آشنا بود. مشکلات

ديني مردم را حل مي‏کرد و مسايل دين را به آنان مي‏آموخت و در امر دين و رهبري خلايق، بسي جدي و کوشا بود.

روزي به يحيي خبر دادند که (هيرودوس)، پادشاه فلسطين تصميم دارد با (هيروديا) دختر برادر خود ازدواج

کند. يحيي برآشفت و اظهار کرد که اين ازدواج با مقررات دين سازش ندارد و تورات اجازه‏ي چنين ازدواجي

را نمي‏دهد.

مخالفت يحيي به سرعت در شهر منتشر گرديد تا کم کم به گوش هيروديا رسيد. هيروديا که خود را ملکه ‏ي

آينده‏ي کشور مي‏دانست و هوس همسري شاه را در سر مي‏پروراند از شنيدن اين مطلب کينه ‏ي يحيي را به

دل گرفت.

در يک موقعيت مناسب که شاه مجلس بزمي داشت، هيروديا با آرايش تمام به بزم او قدم گذاشت و تمام

فنون دلربايي و عاشق کشي را به کار بست. شاه که دلباخته‏ي او شده بود از او پرسيد: چه حاجتي داري

که برآورم؟ هيروديا اظهار داشت: اگر نسبت به من لطفي داري، حاجت من کشتن يحيي است. شاه نيز که

دين و وجدان را زير پا گذاشته بود به کشتن يحيي فرمان داد.

هنوز ساعتي از فرمان کشتن يحيي نگذشته بود که مأمورين، يحيي را به حضور آوردند و او را مظلومانه سر بريدند.

چون خون يحيي به زمين ريخت، به جوش آمد، هر چه خاک بر آن مي‏ريختند. باز مي‏جوشيد. خون يحيي از

جوش نيفتاد، تا اينکه بخت النصر خروج کرد و هفتاد هزار نفر از بني‏ اسرائيل را کشت و خون يحيي از جوشش افتاد.

زمان حمل حضرت يحيي عليه‏السلام شش ماه بود، چنانکه مدت حمل امام حسين عليه‏السلام نيز شش ماه

طول کشيد.

وقتي که عبدالله بن عمر، حسين عليه ‏السلام را از ادامه ‏ي سفر عراق برحذر داشت و امام عليه ‏السلام را به

پذيرش بعضي امور دعوت نمود، امام حسين عليه ‏السلام فرمود: «هرگز اي پسر عمر! همانا بني‏ اميه مرا به

حال خود رها نمي‏کنند اگر مرا بيابند، و اگر مرا نيابند همواره در جستجوي من هستند تا با اجبار از من بيعت

بگيرند يا مرا بکشند. اي بنده‏ ي خدا مگر نمي‏داني که از پستيهاي دنيا بر خدا آن است که سر يحياي پيامبر

عليه‏السلام را براي يکي از تجاوزکاران بني‏ اسرائيل هديه بردند، در حالي که سر بريده با آنان صحبت مي‏کرد و

حجت و دليل مي‏آورد؟ اي پدر عبدالرحمن! آيا نمي‏داني که بني ‏اسرائيل بين طلوع سپيده‏ي صبح تا طلوع آفتاب،

هفتاد پيامبر خدا را کشتند و سپس آن روز در حجره‏هاي خود در بازار شهر نشستند و به خريد و فروش ادامه

دادند، گويا عمل زشتي انجام نداده و خدا هم در عذاب آنان شتاب نکرد و پس از مهلت دادن، خداوند آنها را

سخت در عذاب خود گرفتار کرد چونان حاکم قدرتمند، از خدا بترس اي پدر عبدالرحمن و دست از ياري من برندار.»

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۱:۱۷
عنوان : ياد يحيي‏




ميان ماجراي شهادت امام حسين‏ «ع‏» و برخي پيامبران، شباهتهايي وجود دارد.از جمله ميان آن حضرت و

حضرت يحيي بن زکريا، سر يحيي را در طشت طلا نهاده، نزد زن‏ بد کاره‏اي هديه فرستادند.[1] سر سيد الشهدا

را نيز پس از شهادت نزد ابن زياد و يزيدفرستادند، آن هم در طشت طلا.خداوند به انتقام خون يحيي، بخت النصر را

بر آن قوم‏ مسلط ساخت که هفتاد هزار از آنان را کشت.[2] خداوند به پيامبر اکرم‏ «ص‏» وحي فرمود:

در مقابل قتل يحيي هفتاد هزار را کشتم، در مقابل قتل پسر دختر تو دو برابر آن را خواهم‏ کشت.[3] آنگونه که سر

يحيي را در طشت نهادند، حسين بن علي را هم در کربلا ذبح‏ کردند.[4] شايد به خاطر اين شباهتها با پيامبران

و حضرت زکريا بود که سيد الشهدا در مسيرکربلا، در هر منزلي که فرود مي‏آمد يا از آن کوچ مي‏کرد، از يحيي بن زکريا

ياد مي‏کرد و روزي هم فرمود: از خواري و پستي دنيا همين بس که سر يحياي پيامبر، به يکي از زنان ‏زنا کار

بني اسرائيل هديه مي‏شود![5] .


پی نوشتها :

[1] بحار الانوار، ج 45، ص 299.

[2] همان.

[3] عوالم (امام حسين)، ص 607.

[4] مناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 253.

[5] عوالم، ص 608، بحار الانوار، ج 45، ص 298.