PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : زنان عاشورایی



شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۲۴
عنوان : آمنه




به قولي او همان سکينه عليه االسلام دختر گرامي امام حسين عليه‏السلام است، که آمنه نام اصلي

اوست و لقب «سکينه يا سکينه» از طرف مادرش رباب به او داده شده است.





عنوان :ام ‏البنين




فاطمه «ام‏ البنين» دختر حزام بن خالد بن ربيعة بن وحيد بن کعب بن عامر بن کلاب بن ربيعة بن عامر

صعصعة بن معاوية بن بکر بن هوازن است. مادر آن بزرگوار «شمامه» نام داشت.

او مادر حضرت عباس عليه‏السلام و همسر اميرالمؤمنين عليه‏السلام پس از شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام

بود که به معرفي عقيل، برادر حضرت امير، به همسري علي عليه‏السلام درآمد. نامش «فاطمه بنت حزام» از

قبيله بني‏کلاب و خواهر لبيد شاعر بود، زني بود باشرافت از خانواده‏اي ريشه‏دار و دلاور و نسبت به فرزندان

حضرت زهرا عليهاالسلام نيز بسيار مهربان بود. ثمره‏ي ازدواج علي عليه‏السلام با او چهار پسر بود، به نام‏هاي

: عباس، جعفر، عبدالله و عثمان که هر چهار فرزندش روز عاشورا را در رکاب سيدالشهداء عليه‏السلام به

شهادت رسيدند.

ام‏البنين، پس از شهادت فرزندانش همه روزه به بقيع مي‏رفت و بچه‏هاي عباس را نيز به همراه مي‏برد و به ياد

فرزندان شهيدش مرثيه و نوحه مي‏خواند. زنان مدينه نيز به ندبه و نوحه‏ي سوزناک او جمع مي‏شدند و مي‏گريستند.

اشعاري هم درباره‏ي عباس سروده بود. وقتي زنان به ام‏ البنين تسليت مي‏گفتند، مي‏گفت ديگر مرا ام‏ البنين

خطاب نکنيد، چرا که امروز ديگر فرزندانم نيستند و شهيد شده‏اند.


لا تدعو في ويک ام‏البنين

تذکريني بليوث العرين

کانت بنون لي ادعي بهم

و اليوم اصبحت و لا من بنين...

به اين بانوي بزرگوار و مادر چهار شهيد، قبل از ولادت فرزندانش فاطمه مي‏گفتند؛ اما پس از آن که داراي آن

چهار فرزند شد، ام‏البنين خطابش کردند، يعني مادر پسران. عباس 34 سال داشت و عبدالله 25 سال،

عثمان 21 سال و جعفر 19 سال.

پس از شهادت انسيه‏ ي حورا فاطمه زهرا عليهاالسلام حضرت علي بن ابيطالب عليهماالسلام برادرش

عقيل بن ابيطالب عليه‏السلام را که آشنا به انساب عرب بود، فراخواند و از او خواست برايش همسري از

تبار دلاوران برگزيند تا پسري دلير براي مولا به ارمغان آورد که سالار شهيدان حسين بن علي عليهماالسلام

را در کربلا ياري کند.

عقيل، ام‏البنين کلابيه عليهاالسلام را براي حضرت علي عليه‏السلام برگزيد که قبيله و خاندانش بني‏کلاب، در

شجاعت بي‏مانند بودند. بني‏کلاب از حيث شجاعت و دلاوري در ميان عرب زبانزد بودند.

حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام اين انتخاب را پسنديد و عقيل را به خواستگاري نزد پدر ام‏البنين عليهاالسلام

فرستاد. پدر، خشنود از اين وصلت مبارک، نزد دختر شتافت و او نيز با سربلندي و افتخار پاسخ مثبت داد و

پيوندي هميشگي بين او و مولاي متقيان علي بن ابيطالب عليهماالسلام برقرار شد. امام عليه‏السلام در

همسرش ايماني استوار، عقلي سرشار، آدابي والا و صفاتي نيکو مشاهده کرد و او را گرامي داشت و از

صميم قلب در حفظ حرمت او کوشيد.

ام‏البنين بر آن بود که جاي خالي فاطمه عليهاالسلام را در زندگي دو سبط پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم

دو ريحانه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و دو سرور جوانان بهشت، امام حسن و امام حسين عليهم االسلام

پر کند، مادري که در اوج شکوفايي پژمرده شد و آتش به جان فرزندان خردسال خود زد.

ام‏البنين عليهاالسلام فرزندان دخت گرامي رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم را بر فرزندان خود که نمونه‏هاي

والاي کمال بودند مقدم مي‏داشت و بخش عمده‏ي محبت و علاقه خود را متوجه آنان مي‏کرد.

گويند همان روز که پاي در خانه‏ي مولا عليه‏السلام گذاشت، حسنين عليهماالسلام هر دو مريض بوده و در

بستر افتاده بودند. اما عروس تازه‏ي ابوطالب عليه‏السلام به محض آنکه وارد خانه شد خود را به بالين آن دو

عزيز عالم وجود رسانيد و همچون مادري مهربان به دلجويي و پرستاري آنان پرداخت. چنانکه گفته مي‏شود خود

نيز پس از چندي به مولا پيشنهاد داد که به جاي فاطمه، که اسم قبلي و اصلي او بوده، او را ام‏البنين صدا زند،

تا حسنين عليهماالسلام از ذکر نام اصلي او توسط امام عليه‏السلام به ياد مادر خويش، فاطمه‏ي زهرا

عليهاالسلام نيفتاده و در نتيجه خاطرات تلخ گذشته در ذهنشان تداعي نگردد و رنج بي‏مادري آنها را آزار ندهد!

اين بانوي بزرگوار نزد مسلمانان جايگاه ويژه دارد، و بسياري از آنان معتقدند او را نزد خداوند منزلتي والاست

و اگر دردمندي او را به درگاه حضرت باري تعالي شفيع و واسطه قرار دهد، غم و اندوهش برطرف خواهد شد.

لذا به هنگام سختيها و درماندگيها، اين مادر فداکار را شفيع خود قرار مي‏دهند.

فرزندان ام‏البنين - همگي - در زمين کربلا شهيد شدند و نسل ام‏البنين عليهاالسلام از طريق

عبيدالله بن قمر بني‏ هاشم بسيار مي‏باشند. چون بشير به فرمان امام زين العابدين عليه‏السلام وارد مدينه

شد تا مردم را از ماجراي کربلا و بازگشت اسراي آل الله باخبر سازد، در راه، ام‏البنين عليهاالسلام او را ملاقات

کرد و فرمود: اي بشير، از امام حسين عليه‏السلام چه خبر داري؟ بشير گفت: اي ام‏البنين، خداي تعالي تو را

صبر دهد که عباس تو کشته گرديد. ام‏البنين عليهاالسلام فرمود: از حسين عليه‏السلام مرا خبر ده. بدين گونه،

بشير خبر قتل يک يک فرزندانش را به او داد، اما ام‏البنين عليهاالسلام پياپي از امام حسين عليه‏السلام خبر

مي‏گرفت. او گفت: فرزندان من و آن چه در زير آسمان است، فداي حسينم باد! و چون بشير خبر قتل آن حضرت

را به او داد صحيحه‏اي کشيد و گفت: اي بشير، رگ قلبم را پاره کردي! و صدا به شيون بلند کرد.

مامقامي گويد: اين شدت علاقه‏ي دليل بلندي مرتبه‏ي او در ايمان و قوت معرفت او به مقام امامت است

که شهادت چهار جوان خود را که نظير ندارند در راه دفاع از امام زمان خويش سهل مي‏شمارد.

به نوشته‏ي علامه‏ي سماوي در ابصار العين: ام‏البنين عليهاالسلام همه روزه به بقيع مي‏رفت و مرثيه مي‏خواند

به نوعي که هر کسي که از آن جا عبور مي‏کرد از ناله و گريه‏ي ام‏البنين عليهاالسلام به گريه مي‏افتاد.

هنگامي که زنها او را با عنوان ام‏البنين خطاب مي‏کردند و به وي تسليت مي‏دادند، اين ابيات را مي‏سرود:

لا تدعوني ويک ام‏البنين

تذکريني بليوث العرين


کانت بنون لي ادعي بهم

و اليوم اصبحت و لا من بنين


أربعة مثل نسور الربي

قد واصلوا الموت بقطع الوتين


تنازع الخرصان أشلائهم

فکلهم أمسوا صريعا طعين


يا ليت شعري أکما أخبروا

بأن عباسا مقطوع اليدين


يعني: اي زنان مدينه، ديگر مرا ام ‏البنين نخوانيد و مادر شيران شکاري ندانيد، مرا فرزنداني بود که به سبب

آنها ام‏ البنينم مي‏گفتند، ولي اکنون ديگر براي من فرزندي نمانده و همه را از دست داده‏ام. آري، من چهار

باز شکاري داشتم که آنها را هدف تير قرار دادند و رگ گردن آنها را قطع نمودند و دشمنان با نيزه‏هاي خود

بدنهاي طيبه آنها را از هم متلاشي کردند و در حالي روز را به پايان بردند که همه‏ي آنها با جسد چاک چاک

بر روي خاک افتاده بودند. اي کاش مي‏دانستم آيا اين خبر درست است که دستهاي فرزندم عباس را از تن

جدا کردند؟!

و نيز:


يا من رأي العباس کر

علي جماهير النقد


و وراه من ابناء حيدر

کل ليث ذي لبد


أنبئت ان ابني اصيب

برأسه مقطوع يد

ويلي علي شبلي أمال

برأسه ضرب العمد؟


لو کان سيفک في يد

يک لما دني منه احد


چه کسي عباس را ديد که به گروه پست حمله مي‏کرد.

در آن هنگام که فرزندان حيدر در کارزار چون شيران در پشت سروي بودند.

شنيدم در هنگامي که دستش قطع شده بود، فرقش مورد اصابت قرار گرفته است.

واي بر من، آيا بر فرق شير شجاع من عمود فرود آمد و سر او را کج کرد؟

(پسرم) اگر شمشير در دستت بود، احدي جرأت نداشت به تو نزديک گردد.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۲۷
عنوان : ام ‏الثغر




مادر جناب «جعفر بن عقيل بن ابي‏طالب عليهم‏السلام» بود. فرزند اين مادر بزرگوار در روز عاشورا به شهادت رسيد.


عنوان :امامه




به قولي، نام اصلي سکينه عليهاالسلام دختر بزرگوار امام حسين عليه‏السلام است و لقب (سکينه و سکينه)

از طرف مادرش رباب به او داده شده است.


عنوان :ام‏ حکيم




مادر «لبابه» ، مادر همسر حضرت ابوالفضل العباس عليه‏السلام مي‏باشد.

عنوان :ام‏ خلف




او همسر مسلم بن عوسجه، از زنان برجسته‏ي شيعه که در کربلا از ياران حضرت سيدالشهداء عليه‏السلام

بود. پس از شهادت مسلم بن عوسجه پسرش «خلف» آماده‏ي جنگ شد. امام حسين عليه‏السلام از او

خواست که به سرپرستي مادرش بپردازد. ولي مادرش او را تشويق به جنگ کرد و گفت: جز با ياري پسر پيغمبر،

از تو راضي نخواهم شد. «خلف» پس از نبردي دليرانه به شهادت رسيد. پس از شهادتش، سر او را به طرف

مادرش پرتاب کردند. او هم سر را برداشته، بوسيد و گريست.


عنوان :ام‏ سلمة

همسر گرامي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و از سابقين در اسلام و از مهاجرين به حبشه بود.

از زنان خردمند عصر خويش به شمار مي‏رفت. نامش هند بود. پس از بازگشت از حبشه، به مدينه

هجرت کرد. شوهرش ابوسلمه در جنگ احد مجروح و سپس شهيد شد. پيش از جنگ احزاب به

همسري پيامبر درآمد و سرپرستي فاطمه ي زهرا عليهاالسلام را بر عهده گرفت. چون حسين عليه‏السلام

به دنيا آمد عهده دار نگهداري او شد. ام ‏سلمه پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم همواره

هوادار اهل بيت ماند و سالها بعد، از مخالفان سرسخت معاويه بود و طي نامه‏هايي از معاويه در

سب و لعن اميرالمؤمنين عليه‏السلام انتقاد کرد. اين بانوي بزرگوار، از راويان حديث از پيامبر بود،

حسين بن علي عليهماالسلام پيش از سفر به کربلا علم و سلاح پيامبر و ودايع امامت را به او سپرد

تا از بين نرود. درخواست آنها نشانه ‏ي امامت بود. او هم آنها را به امام سجاد عليه‏السلام تحويل داد. اين امر،

مقام عظيم او را نزد اهل بيت مي‏رساند. پس از واقعه ‏ي کربلا، وي به عزاداري بر شهيدان کربلا پرداخت و

بني ‏هاشم به تعزيت و تسليت گويي او که تنها بازمانده‏ي پيامبر بود، مي‏رفتند. ام ‏سلمه در 84 سالگي،

چند سال پس از روز واقعه‏ ي کربلا (به نقلي در سال 62) درگذشت و در بقيع، مدفون شد.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۳۱
عنوان : ام‏ کلثوم




دختر حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام و خواهر حضرت زينب و امام حسين عليه‏السلام بود. وي در سالهاي

آخر عمر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم به دنيا آمد. زني بافضيلت، فصيح و سخنور و دانا بود. نامش را

زينب صغري هم گفته‏اند. در طول زندگي، شاهد شهادت مظلومانه‏ي عترت پيامبر بود. در سال 61 هجري نيز در

رکاب سيدالشهداء عليه‏السلام به کربلا آمد و پس از عاشورا، در مدت اسارت نيز با سخنانش عترت رسول خدا را

معرفي و ستمهاي حکام را افشا مي‏کرد. از جمله وقتي کاروان اسيران را در کوفه وارد کردند، در جمع انبوه حاضران،

ام‏کلثوم به مردم دستور سکوت داد. چون نفسها آرام گرفت و همه ساکت شدند به سخن پرداخت و کوفيان را به

خاطر سستي در ياري امام و آلودن دست به خون سيدالشهداء ملامت کرد.

همسر جناب عون بن جعفر بن ابيطالب عليه‏السلام بود. حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام دخترش ام‏کلثوم را به

همسري او درآورد. عون همراه همسرش در کربلا حضور داشت و به شهادت رسيد.

ابومخنف از ام‏ کلثوم حديث مي‏کند که: بعد از قتل امام حسين عليه‏السلام شنيدم گوينده‏اي اين اشعار بگفت ولي

او را نديدم.

والله ما جئتکم حتي بصرت به

بالطف منعفر الخدين منحورا

و حوله فتية تدمي نحورهم


مثل المصابيح يغشون الدجي نورا

و قد رکضت رکابي کي اصادفة


من قبل يلثم وسط الجنة الحورا

فردني قدر و الله بالغه


و کان امر قضاء الله مقدورا


کان الحسين سراجا بستضاء به

والله يعلم اني لم اقل زورا


ام‏کلثوم مي‏فرمايد: او را سوگند دادم تا بگو کيستي؟ گفت: ملکي از ملوک جن مي‏باشم که با گروه خويش آمدم تا

امام حسين عليه‏السلام را نصرت کنم، ولي وقتي رسيدم که او را کشته بودند.

سپهر در ناسخ التواريخ مي‏نويسد: چون آن حضرت به درجه‏ي رفيع شهادت رسيد و چون ام‏کلثوم صداي شيهه‏ي

ذوالجناح را شنيد، اين اشعار را با سوز و گداز قرائت کرد:


مصيبتي فوق أن ارثي باشعاري

و ان يحيط بها علمي و افکاري


فاليوم انظره بالترب منجدلا

لولا التحمل طاشت فيه افکاري


کان صورته في کل ناحية

شخص يلايم أزماني و اخطاري


جاء الجواد فلا اهل بمقدمه

الا لوجه حسين طالب الثاري


ما للجواد لحاه الله من فرس

ان لا يجندل دون الضيغم الضاري


يا نفس صبرا علي الدنيا و محنتها

هذا الحسين قتيلا بالعري عاري


و چون ذوالجناح با زين واژگون و کاکل غرقه به خون، به در خيمه‏ها رسيد، ام‏کلثوم سخت بگريست و اشارتي

به جانب خواهر خود زينب نموده و اين مرثيه را سرود:


لقد حملتني في الزمان نوابه

و مزقنا انيابه و مخالبه


و أخني علينا الدهر في الدار غربة

و دنت بما نخشي علينا عقاربه


و أفجعنا بالاقربين و شتتت

يداه لنا شملا عزيزا مطالبه


و اودي اخي و المرتجي في النوائب

و عمت رزاياه و جلت مصائبه


حسين لقد امسي به الترب مشرقا

و اظلم من دين الاله مذاهبه


لقد حل بي منه الذي لو يسير

اناخ علي رضوي تداعت جوانبه


و يحزنني اني اعيش و شخصه

مغيب و في تحت التراب ترائبه


فکيف يعزي فاقد شطر نفسه

فجانبه حي و قد مات جانبه


فلم يبق لي رکن الوذ برکنه

اذا غالني في الدهر ما لا اغالبه


تمزقنا ايدي الزمان و جدنا

رسول الذي عم الانام مواهبه


نيز در ناسخ التواريخ گويد: چون سپاه کوفه و شام به غارت خيام طاهرات پرداختند عمر سعد از راه رسيد،

زنان اهل بيت پيش روي او صيحه زدند، عمر سعد فرمان داد کسي به خيمه زنان وارد نشود و آن جوان بيمار

را کسي تعرض نکند و هيچ کس از اين خيام بيرون نشود. اهل بيت گفتند: حکم کن که آن چه از ما برده‏اند

مسترد دارند تا بتوانيم سر و روي خويش را بپوشانيم، عمر سعد حکم کرد که هر چه برده‏اند مسترد دارند،

ولي ابدا کسي چيزي رد نکرد. (و عمر سعد به هيچ يک از خواسته‏هاي اهل بيت عليهم‏السلام پاسخ نداد و

عمل نکرد) ام‏کلثوم بگريست و اين اشعار را بسرود.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۳۳
قد نقضت مني الحياة و أصبحت

علي فجاج الارض من بعدکم سجنا


قفوا و دعونا قبل بعدکم عنا

و داعا فان الجسم من اجلکم مضني


سلام عليکم ما امر فراقکم

فياليتنا من قبل ذااليوم قد متنا


و اني لارثي للغريب و انني

غريب بعيد الدار و الاهل و المغنا


اذا طلعت شمس النهار ذکرتکم

و ان عزبت جددت من اجلکم حزنا


لقد کان عيشي بالاحبة صافيا

و ما کنت ادري ان صحبتنا تفني


فو الله قد ضاق اشتياقي اليکم

و لم يدع التغميض لي بعدکم جفنا


و قد بارحتني لوعة البين والاسي

و قد صرت دون الخلق لي مفزعا سنا


و قد رحلوا عني احبة خاطري

فما احد منهم علي غربتي حنا


سيد بن طاووس در لهوف مي‏نويسد: بعد از ذکر خطبه عليا مخدره فاطمه بنت الحسين عليهاالسلام ام‏کلثوم

اين خطبه را قرائت نمود:

«قالت: يا اهل الکوفة سوأة لکم ما لکم خذلتم حسينا و قتلتموه و انتهبتم أمواله و ورثتموه و سبيتم نساءه

و نکبتموهن فتبا لکم و سحقا ويلکم أتدرون اي دواه دهتکم؟! و اي وزر علي ظهرتکم حملتم؟! و اي دماء

سفکتموها؟ و اي اموال نهبتموها؟ و اي کريمة سبيتموهن؟ و اي صبية سلبتموهن؟ قتلتم خير رجالات بعد

النبي صلي الله عليه و آله و سلم و نزعت الرحة من قلوبکم! الا ان حزب الله هم الفائزون و حزب الشيطان

هم الخاسرون،» ثم قالت:


قتلتم اخي صبرا فويل لامکم

ستجزون نارا حرها يتوقد


سفکتم دماء حرم الله سفکها

و حرمها القرآن ثم محمد


الا! فابشروا بالنار انکم غدا

لفي سقر حقا يقينا مخلد


و اني لابکي في حويتي علي اخي

علي خير من بعد النبي مولد


بدمع غريز مستهل مکفکف

علي الخد مني دائما ليس يجمد


يعني: اي اهل کوفه! قبيح باد روهاي شما! شما را چه پيش آمد که از نصرت حسين دست باز داشتيد

و او را مخذول کرديد، تااينکه او را شهيد کرديد و اموال او را به غارت برديد و آن را ميراث خود شمرديد و

عيالات او را اسير کرديد و آنها را برهنه و دچار بدبختي نموديد؟ اف باد بر شما، و دور باد رحمت حق از شما!

اي واي بر شما آيا مي‏دانيد چه مصيبت بزرگي بر پا کرديد و چه گناه عظيمي مرتکب شديد و چه خون پاکي

را ريختيد و چه اموالي را غارت کرديد و چه دختران پرده نشين و بانوان آل طه و يس را اسير کرديد؟!

شما کسي را کشتيد که بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بهتر از همه‏ي جهانيان بود؛ و از سوء

کردار شما رحمت از دلهاي شما برطرف گرديد و دچار قساوت و ضلالت شديد. همان حزب خداوند فائز و

رستگارند و حزب شيطان خاسر و زيانکار. مادرانتان به عزايتان بنشينند، که برادرم را با شکنجه کشتيد.

بزودي جزا داده خواهيد شد و به آتشي که خاموشي ندارد. شما خوني را ريختيد که خداوند متعال و قرآن


و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آن را حرام کرده بود. همانا به شما بشارت مي‏دهم که فرداي قيامت

در قعر جهنم مخلد خواهيد بود! و من تا زنده هستم، بر برادرم که بهترين مولود پس از رسول خدا صلي الله

عليه و آله و سلم بود، خواهم گريست به اشکي که چون سيل به صورت من جاري و متراکم باشد و هرگز

خشک نشود.

سپهر مي‏نويسد: چون سخنان زينب عليهاالسلام در مجلس ابن‏زياد پايان يافت، ام‏کلثوم آغاز سخن کرد و

فرمود: «يابن‏زياد! ان کان قرت عينک بقتل الحسين فقد کانت بعين رسول الله قرت برؤيته و کان يقبله و يمص

شفتيه و يحمله هو و أخوه علي ظهره فاستعد غدا للجواب».

يعني: اي پسر زياد! اگر چشم تو به قتل حسين روشن گرديد، (بدان که) هر آينه چشم رسول خدا به ديدار

او خرسند و حضرتش پيوسته حسين را مي‏بوسيد و لبهاي او را مي‏مکيد و او را در آغوش مي‏کشيد و گاهي او

را با برادرش، حسن، بر دوش خود سوار مي‏نمود، پس خود را آماده‏ي پاسخگويي در روز قيامت (و در برابر

محکمه عدل الهي) ساز.

مسلم جصاص گويد: مردم کوفه را ديدم که بر حال اطفال اهل بيت عليهم‏السلام رقت آورده و از فراز بام نان

و خرما به ايشان بذل مي‏نمودند و کودکان نيز گرفته و بر دهان خود مي‏گذاشتند. اما ام‏کلثوم آن نان پاره‏ها و

گردوها و خرماها را از دست و دهان کودکان مي‏ربود و مي‏افکند. پس بانگ بر اهل کوفه زد و فرمود:

«يا اهل کوفه! ان الصدقة علينا حرام.»

يعني: اي اهل کوفه دست از بذل اين اشياء بازگيريد که صدقه بر ما اهل بيت حرام است.

و نيز زماني که ام‏کلثوم ديد زنان کوفه بر کاروان اسرا زار زار مي‏گريند، سر از محمل بيرون کرد:

«فقالت لهم: يا اهل کوفة تقتلنا رجالکم و تبکينا نساؤکم؟! فالحاکم بيننا و بينکم الله يوم فصل القضاء».

يعني: اي اهل کوفه، مردان شما مردان ما را مي‏کشند و زنان شما بر حال ما گريه مي‏کنند؟! در فرداي قيامت،

خداوند متعال بين ما و شما حکم خواهد فرمود.

قنسرين (به کسر قاف و فتح نون و تشديد سين مهمله و کسر راء و سکون ياء و نون) نام بلدي است در يک

منزلي حلب، که مردم آن همه از شيعيان علي عليه‏السلام بودند. آنان دروازه‏ها را بسته و از فراز بام، مردم

آن جماعت را پياپي لعن مي‏کردند و آنها را با زدن سنگ طرد مي‏نمودند و مي‏گفتند: اي قاتلان اولاد رسول خدا

صلي الله عليه و آله و سلم اگر همگان نيز کشته شويم يک تن از شما را به اين شهر راه نمي‏دهيم. در اين

وقت ام‏کلثوم با ديده خونبار و دل داغدار اشعار زير را سرود:

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۳۷
کم تنصبون لنا الاقتاب عارية

کاننا من بنات الروم في البلد


أليس جدي رسول الله ويلکم

هو الذي دلکم قصدا الي الرشد


يا امة السوء لاسقيا لربعکم

الا عذابا کما أخني علي لبد


سپهر در ناسخ گويد: چون اهل بيت رسول خدا را به سيبور (نام شهري نزديک کفر طاب) کوچ دادند، اهل

سيبور جمع شده و پيران و جوانان آنها گرد آمدند. سپس شيخي سالخورده که زمان خلافت عثمان را درک

کرده بود، از ميانشان برخاست و گفت: فتنه برنينگيزيد که همانا اين سرها را در تمام امصار و بلدان گردانيده‏اند

و کسي از در منع سخن نکرده است، بگذاريد تا از شهر شما هم بگذرانند. جوانان گفتند که: والله هرگز

نمي‏گذاريم اين قوم پليد شهر ما را به قدوم خويش آلوده سازند. در زمان، بشتافته و پل روي آب را که از آن

عبور مي‏شد، قطع کردند و ساخته جنگ شدند. در پي اين ماجرا، حرب در پيوست و رزمي سخت بر پاي ايستاد،

چندان که ششصد تن از لشکر ابن‏زياد دستخوش تيغ فولاد شدند و جماعتي از جوانان سيبور به خاک افتادند.

در اين وقت ام‏کلثوم فرمود: نام اين بلد چيست؟ گفتند: سيبور است. فرمود: «أعذب الله شرابهم و أرخص

أسعارهم و رفع أيدي الظلمة عنهم.»

ابومخنف گويد: از اثر دعاي ام‏کلثوم، اگر جهان هم انباشته ظلم و جور بودي، در اراضي ايشان جز آيت نعمت

و بذل و رايت قسط و عدل افراشته نگشتي.

نيز صاحب ناسخ گويد: چون اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را به بعلبک نزديک کردند، به

حاکم بعلبک نوشتند که: اينک سرهاي خوارج و اهل بيت ايشان است که به درگاه اميرالمؤمنين يزيد حمل

مي‏دهند، علف و آذوقه مهيا کن و به استقبال ما بيا.

حاکم بعلبک فرمان داد تا جاي آسايش و آرامش از بهر ايشان مهيا ساختند و از سويق و سکر و ديگر مشروبات

و مأکولات فراهم آوردند و دفها بنواختند و رايتها برافراختند و در بوقها بدميدند و آن کافران را استقبال کردند و

به شهر درآوردند. در اين وقت ام‏کلثوم فرمود: نام اين بلد چيست؟ گفتند: بعلبک. فقال: «أباد الله تعالي خضرائهم

و لا أعذب الله شرابهم و لا رفع الله أيدي الظلمة عنهم.» قال ابومخنف: «و لو ان الدنيا کانت مملوة عدلا و قسطا

لما أنالهم الا ظلما و جورا.»

يعني: آن مخدره در حق آنها نفريني کرد که خداي تعالي نابود کند وسعت معيشت شما را و خوشگوار نگرداند

آب شما را و دست ظالمان را از سر شما کوتاه نکند، و ابومخنف گويد: اگر همه دنيا را عدالت و رفاه فرا گيرد،

در بعلبک جز آثار ظلم و بيچارگي چيز ديگر نيست!

سيد بن طاووس در لهوف گويد: چون کاروان اهل بيت عليه‏السلام نزديک دروازه‏ي شام رسيدند، ام ‏کلثوم

شمر بن ذي الجوشن را طلب کرد و فرمود: مرا با تو حاجتي است. حاجتت چيست؟ فرمود: اينک شهر دمشق

است، ما را از دروازه‏اي داخل کن که مردمان در آن کمتر انجمن باشند و بگو سرهاي شهدا را از ميان محملها

دور کنند تا مردم به نظاره سرها مشغول شده و به حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ننگرند.

شمر، که خمير مايه‏ي شرارت بود، چون مقصود آن مخدره بدانست يکباره برخلاف مقصود آن مخدره کمر بست

و فرمان داد تا سرهاي شهدا را در خلال محملها جاي دهند و ايشان را از دروازه‏ي ساعات، که مجمع رعيت و

رعات بود، به شهر درآوردند تا مردم بيشتر بر آنها نظاره کنند!

و سپهر در ناسخ گويد: در آن حال شمر، حامل سر حضرت امام حسين عليه‏السلام بود و پيوسته گفت:

«أنا صاحب رمح طويل أنا قاتل الاصيل أنا قتلت ابن سيد الوصيين و اتيت برأسه الي يزيد اميرالمؤمنين».

ام‏کلثوم چون بشنيد که شمر به عمل خويش افتخار کرد، و مي‏گويد: من صاحب نيزه بلند و کشنده‏ي فرزند

ارجمند سيد اوصيا و قتال کننده با دين اصيل بلند پايه مي‏باشم، يکباره آتش خشمش زبانه زدن گرفت و فرمود:

«و فيک الکثکث يا لعين بن اللعين، ألا لعنة الله علي الظالمين يا ويلک أتفتخر علي يزيد الملعون بن الملعون

بقتل من ناغاه في المهد جبرئيل و من اسمه مکتوب علي سرادق عرش الجليل و من ختم الله بجده المرسلين

و قمع بأبيه المشرکين فأين مثل جدي محمد المصطفي و أبي المرتضي و أمي فاطمة الزهراء صلوات الله و

سلامه عليهم أجمعين.»

يعني: خاک بر دهانت باد اي ملعون! لعنت خداوند بر ستمکاران باد! واي بر تو! آيا فخر مي‏کني بر يزيد ملعون

که به قتل رسانيدي کسي را که جبرئيل در گهواره براي او ذکر خواب مي‏گفت و نام گراميش در سرادق عرش

جليل پروردگار، مکتوب است؟! کشتي کسي را که خداوند متعال پيامبري را به جد وي، رسول خدا، خاتمه داد

. آيا افتخار تو اين است که به قتل رسانيدي کسي را که پدرش نابود کننده‏ي مشرکين بود؟ کجا جدي و پدري

و مادري مثل جد و پدر من پيدا خواهد شد؟! خولي اصبحي که نگران اين بيانات بود، به ام‏کلثوم گفت

: تأبين الشجاعة و أنت بنت الشجاع، يعني: تو هرگز از شجاعت سر برنتابي، همانا تو دختر مرد شجاعي هستي!

در جلد عاشر بحار (طبع کمپاني) و غير آن مروي است که چون يزيد خواست عيال الله را روانه‏ي مدينه نمايد اموال

و اثقال و عطايا را بر زبر هم نهاد... تا آن جا که گويد:

آنگاه روي به مدينه نهادند، چون ديوارهاي مدينه نمودار گرديد، ام‏کلثوم با دلي پر از اندوه سيلاب اشک از ديده

جاري ساخته به قرائت اين مرثيه پرداخت و زمين و آسمان را منقلب ساخت:


مدينة جدنا لا تقبلينا

فبالحسرات و الاحزان جئنا


ألا أخبر رسول الله عنا

بانا قد فجعنا في اخينا


اين شعر منسوب به ام‏کلثوم عليهماالسلام در کتب مقاتل مفصل آمده است.

آن گاه بر سر قبر مادرش، فاطمه زهراء عليهاالسلام آمد و از بانگ ناله و عويل، شور محشر بر پا کرد.

مردم گريبانها چاک زدند، صورتها خراشيدند، و ناله واحسيناه به چرخ برين رسانيدند. در آن وقت ام‏کلثوم

عليهاالسلام با چشم پر آب و قلب کباب، بر سر قبر مادر، اين مرثيه را بگفت که سنگ را آب و آب را کباب

نمود.


أفاطم لو نظرت الي السبايا

بناتک في البلاد مشتتينا


أفاطم لو نظرت الي الحباري

و لو ابصرت زين العابدينا


أفاطم لو رأيت بتنا سهاري

و من سهر الميالي قد عيينا


أفاطم ما لقيت من عداک

فلا قيرات مما قد لقينا


فلو دامت حياتک لم تزالي

الي يوم القيامة تندبينا


در بحر المصائب گويد که: ام‏کلثوم چون وارد مدينه شد (بعد از واقعه‏ي جانسوز کربلا) بعد از چهار ماه از اين

سراي پر بلا به رحمت خداوند لا يزال پيوست، بنا به قول علامه‏ي حلي در «منهاج الصلاح» و شيخ کفعمي

در «مصباح» و شيخ مفيد در «ارشاد» که مي‏فرمايند: «ورود اهل بيت در مدينه بيستم شهر صفر بوده است)

وفات آن بانوي بزرگوار بايستي تقريبا در اواخر جمادي الثاني 62 از هجرت باشد، و الله العالم. و مدفن اين

مخدره به نام ام‏کلثوم غير مدينه در جاي ديگر ذکري ندارد، سلام الله عليها و علي جدها و امها و أبيها و أخويها.




ام‏ لقمان

او دختر عقيل ابن ابي‏طالب است. هنگامي که بشير خبر شهادت خونين کفنان کربلا را به مردم مدينه داد،

زنان بني‏هاشم از خانه‏ها بيرون آمدند و شيون آغاز کردند و ام‏لقمان چنين به نوحه و ندبه پرداخت:


ماذا تقولون ان قال النبي لکم

ماذا فعلتم و أنتم آخر الامم


لعترتي و بأهلي بعد مفتقدي

متهم أسارا و منهم ضرجوا بدم


ما کان هذا جزائي ان نصحت لکم

ان تخلفوني بسوء في ذوي رحم


اگر پيامبر صلي الله عليه و آله از شما بپرسد که اي آخرين امت، شما چه کرديد، چه مي‏گوييد؟

و بعد از من با خانواده و دودمان من چگونه رفتار کرديد؟ برخي از آنان اسير شدند و بدن برخي به خون آغشته شد.

سزاي نصايحي که به شما کردم چنين نبود. نبايد با وابستگان من چنين ظالمانه رفتار مي‏کرديد.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۴۱
ام ‏ولد





به قولي او مادر جناب «عبدالله بن حسن بن علي بن ابيطالب» عليهم‏السلام است که در روز عاشورا به

فيض شهادت نايل آمد.



ام ‏وهب نمري




وي دختر «عبد» و همسر عبدالله بن عمير کلبي از طايفه «بني‏عليم» بود. چون شوهرش تصميم گرفت

از کوفه به ياري حسين عليه‏السلام بيرون آيد، ام‏ وهب نيز اصرار کرد تا او را هم با خود ببرند. شبانه به

ياران حسين عليه‏السلام در کربلا پيوستند. روز عاشورا وقتي شوهرش عبدالله بن عمير به ميدان رفت،

او نيز چوبي به دست گرفت و به ميدان شتافت ولي امام حسين عليه‏السلام مانع او شد، و فرمود: بر زنان

جهاد نيست. اما پس از شهادت شوهرش به بالين او رفت و صورت او را پاک مي‏کرد که شمر، غلامي را سراغ

او فرستاد. آن غلام با گرزي بر سر آن زن کوبيد و او را شهيد کرد.

زني ارجمند از قبيله‏ي «نمر بن قاسط» که همسر عبدالله بن عمير کلبي، از قبيله‏ي بني‏عليم بود که همسرش

«ام‏وهب» را از تصميم خويش براي پيوستن به حسين عليه‏السلام آگاه کرد و ام‏وهب گفت: «تو به انديشه‏ي

درستي رسيده‏اي، خداوند کارهاي تو را رشد دهد. تصميم خود را عملي ساز و مرا هم با خود ببر». عبدالله

با همسرش شبانه خارج شد تا به حسين عليه‏السلام رسيد و همراه او قيام کرد. عبدالله بن عمير در جنگ

شرکت کرد و دو تن از افراد سپاه عمر سعد را کشت. «ام‏وهب» همسر عبدالله عمودي برداشت و به سوي

همسرش رفت و در حالي که مي‏گفت:

«پدر و مادرم فداي تو باد، به نبردت با دشمنان فرزندان پاک محمد صلي الله عليه و آله و سلم ادامه بده» عبدالله

به سوي او آمد و او را به طرف زنان راند. ام‏وهب دامن پيراهن او را گرفت و گفت: «تو را رها نمي‏کنم تا همراه تو

بميرم.» حسين عليه‏السلام به او خطاب کرد و فرمود: «پاداش خير از اهل بيت من به تو رسيد، بازگرد به سوي

زنان و با آنان بنشين که جهاد بر زنان واجب نيست.» پس به سوي زنان بازگشت. بعد از شهادت همسرش به

طرف جسد او رفت و در کنار سرش نشست و در حالي که خاک را از آن مي‏زدود گفت: «هنيئا لک الجنة» بهشت

بر تو گوارا باد.

شمر بن ذي الجوشن به غلام خويش که رستم نام داشت دستور داد: «با عمود بر سرش بزن» و او با عمود

بر سر ام‏وهب زده سرش را شکافت و او در همان مکان جان سپرد.

ام ‏هاني



از بانوان اهل بيت عليهم‏السلام بود که در روز عاشورا به اسارت درآمد.




بحريه بنت مسعود خزرجي



او مادر گرامي جناب «عمرو بن جناده‏ي انصاري» است. پس از آن که پسر نوجوان بحريه، به شهادت رسيد،

دشمنان سر فرزندش را به طرف او انداختند. او آن سر را برداشت و گفت: چه نيکو جهاد کردي، پسرم! اي

شادي قلبم، اي نور چشمم! سپس سر را پرتاب کرد و با آن کسي را کشت، سپس چوبه‏ي خيمه را

برداشت و حمله کرد که بوسيله‏ي آن بجنگد. امام حسين عليه‏السلام مانع شد و او را به خيمه برگرداند.

هم او بود که به پسرش امر کرد تا از امام عليه‏السلام دفاع کند.





بنت سليل



ايشان همسر امام حسن مجتبي عليه‏السلام و مادر عبدالله بن حسن عليهماالسلام مي‏باشد که فرزند

بزرگوارش در روز عاشورا به فيض شهادت نايل گرديد.

جمانه



دختر «مسيب بن نجبه فزاري» بود. به قولي او مادر جناب «عون بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب عليهم‏السلام»

است.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۴۶
خرصا

دختر«خوصه» مادر بزرگوار جناب «عبيدالله بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب».



خوصا

دختر «خوصة بن ثقيف» از قبيله‏ي «بکر بن وائل» مي‏باشد. به قولي او مادر جناب محمد بن عبدالله

بن جعفر - از شهداي عاشورا - است.


خوله بنت قيس


او همسر جناب حمزه سيدالشهداء عليه‏السلام بود. پس از به شهادت رسيدن حمزه عليه‏السلام خوله

به همسري نعيم بن عجلان انصاري درآمد. نعيم بن عجلان جزو اولين شهداي روز عاشورا است.

خولة


همسر امام حسن عليه‏السلام و مادر حسن مثني بن الحسن و از قبيله فزاره بود.



خيرة النسوان


برگزيده‏ي زنان. لقب حضرت سکينه عليهاالسلام دختر گرامي امام حسين عليه‏السلام است. اين را از آنجا

گفته‏اند که امام حسين عليه‏السلام روز عاشورا به او لقب «خيرة النسوان» داده است:


فاذا قتلت فأنت اولي باللذي

تأتينه يا خيرة النسوان


دلهم بن عمر


همسر گرامي جناب «زهير بن قين» بود که در راه کربلا به کاروان امام حسين عليه‏السلام پيوستند.


رباب بنت امرؤالقيس بن عدي


همسر گرامي امام حسين عليه‏السلام. ايشان مادر علي اصغر و سکينه عليهماالسلام بودند. گفته شده

که رباب بر قبر حسين عليه‏السلام يک سال اقامت و عزاداري نمود و چون به مدينه برگشت از شدت ماتم

درگذشت. رباب همسر حسين عليه‏السلام - دختر امرؤالقيس و مادر سکينه - در واقعه‏ي کربلا همراه

بود، و او را با اسراي ديگر به شام روانه کرده بودند و چون وارد شهر مدينه شد. اشراف قريش يکي بعد از

ديگري از او خواستگاري کردند. او گفت: من بعد از امام حسين عليه‏السلام کسي را شوهر نمي‏دانم و اختيار

نمي‏کنم. او مدت يکسال زير آسمان زيست و حاضر نشد در خانه سرپوشيده و زير سقف زندگاني کند و از

فرط حزن و اندوه جان سپرد.

رباب عليهاالسلام در سال 62 هجري از دنيا رحلت نمود. حسين بن علي عليه‏السلام به اين همسر

بافضيلت و ادب و دخترش سکينه محبت داشت و مي‏فرمود:


لعمرک انني لاحب دارا

تحل بها سکينة و الرباب


احبهما و ابذل جل مالي

و ليس لعاتب عندي عتاب


او از افضل زنان بود و بعد از شهادت آن حضرت مدت يک سال زنده بود و در اين مدت هرگز به زير سقف

نرفت و همواره گريست. بعد از حضرت حسين عليه‏السلام، اشراف از او خواستگاري کردند لکن وي

نپذيرفت. سکينه بنت الحسين از همين بانو است. اشعاري در رثاي سالار شهيدان از او نقل شده که

اين ابيات از آن جمله است:


ان الذي کان نورا يستضاء به

بکربلاء قتيل غير مدفون


من لليتامي و من للسائلين و من

يغني و يأوي اليه کل مسکين


همانا نوري که به همه جا پرتو مي‏افکند در کربلا شهيد شد و بي‏ دفن بر زمين ماند.

کسي که پناه يتيمان و نيازمندان بود و هر درمانده‏اي به او پناه مي‏برد.


رقيه

دختر سه ساله ‏ي حضرت سيدالشهدا عليهم االسلام بود که پس از اسارت به شهادت رسيد.

حضرت رقيه عليهاالسلام در سفر کربلا همراه اسراي اهل بيت بوده و در شام، شبي پدر را به خواب

ديد و پس از بيدار شدن بسيار گريست و بي‏تابي کرد و پدر را خواست. خبر به يزيد رسيد. به دستور او

سر مطهر امام حسين عليه‏السلام را نزد او بردند و او از اين منظره بيشتر ناراحت و رنجور شد و همان

روزها در خرابه‏ي شام (که محل اقامت موقت اهل بيت بود) جان داد. البته درباره‏ي اين دختر و شهادتش،

ميان مورخين نظر واحدي وجود ندارد. خردسالي اين دختر و عواطفي که نام و يادش و کيفيت جان باختنش

و مدفن او برمي‏انگيزد شگفت است و شيعيان به او علاقه خاصي دارند. محل دفن او در کنار يک بازارچه‏ي

قديمي و با فاصله‏اي از مسجد اموي در دمشق قرار دارد و چندين بار تعمير شده است. آخرين تعمير و

توسعه در سال 1364 از سوي ايران آغاز شد و پس از چند سال به پايان رسيد. اينک حرمي بزرگ و باشکوه

براي آن دختر خردسال بزرگوار وجود دارد که زيارتگاه دوستداران اهل بيت است.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۵۱
زينب



دختر گرامي حضرت اميرالمؤمنين و خواهر بزرگوار حضرت سيدالشهدا عليه‏السلام.

حضرت زينب کبري عليهاالسلام فرزند سوم حضرت فاطمه سلام الله عليهاست و ولادت آن بانوي محترمه را پنجم

ماه جمادي الاولي سال پنجم يا ششم هجري نقل کرده‏اند.

بعد از آنکه حضرت زينب تولد يافت مادرش حضرت زهرا او را نزد جناب اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام برد و گفت:

اين مولوده را نام گذاري کن فرمود: در نامگذاري او بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سبقت نمي‏جويم.

چون حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم در سفر بود پس از مراجعت، علي عليه‏السلام در رابطه با اسم

آن مولود با حضرت صحبت کرد، رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: من در نامگذاري اين فرزند بر خداي

خودم سبقت نمي‏گيرم.

در اين حال جبرئيل امين نازل شد و سلام خداوند جليل را به نبي بزرگوار رساند و گفت: اين مولوده را زينب نام

بگذاريد زيرا خدا اين نام را براي وي انتخاب فرموده است، سپس از مصائب آينده‏ي زينب (س)، رسول خدا صلي

الله عليه و آله و سلم با شنيدن چنين خبري گريه کرد و فرمود: هر کس بر مصائب اين دختر گريه کند مثل کسي

است که بر برادرانش حسن و حسين گريه بنمايد. شايان ذکر است که بعضي از مؤلفين ولادت حضرت زينب (س)

را ماه مبارک رمضان و بعضي ديگر در دهه‏ي آخر ماه ربيع الثاني و عده‏اي هم اوايل ماه شعبان و همچنين ماه

محرم، دو سال بعد از ولادت حضرت امام حسين عليه‏السلام سال پنجم و ششم هجري نوشته‏اند.

به همان نحوه‏اي که امروز افراد را با نام و نام خانوادگي مي‏شناسند در قديم لقب و کنيه به جاي نام خانوادگي

استفاده مي‏شد لذا حضرت زينب (س) بيش از چهل لقب داشت که تمام آنها را در اين جا مي‏آوريم:

1- عالمة غير معلمة؛ داناي بي‏آموزگار
2- فهمة غير مفهمه؛ فهميده‏ي بدون تفهيم کننده
3- کعبة الرزايا؛ نشانه‏ي اندوه‏ها
4- نائبة الزهراء؛ جانشين حضرت زهراء
5- نائبة الحسين؛ جانشين حضرت حسين عليه‏السلام
6- مليکة النساء؛ اختياردار دنيا
7- عقيلة النساء؛ خردمندترين زن در ميان زنان
8- عديلة الخامس من اهل الکساء؛ هم پايه‏ي پنجمين اهل کساء (حسين عليه‏السلام)
9- شريکة الشهيد، سهيم و شريک در شهادت شهداء
10- کفيلة السجاد؛ پذيرائي کننده‏ي امام سجاد عليه‏السلام
11- ناموس رواق العظمة؛ شرف آسمان عظمت و بزرگي
12- سيدة العقائل؛ بزرگ بانوي بانوان
13- سر أبيها؛ راز (هستي) پدر خود
14- سلالة الولاية؛ خلاصه ولاية
15- وليدة الفصاحة؛ فرزند فصاحت
16- شفيقة الحسن؛ همتاي حضرت حسن عليه‏السلام
17- عقيلة خدر الرسالة؛ بانوي حريم رسالت
18- رضيعة ثدي الولاية؛ شير خورده پستان ولايت
19- البليغة؛ صاحب بلاغت در سخن
20- الفصيحة؛ داراي فصاحت در سخن
21- الصديقة الصغري؛ زهراء کوچک
22- الموثقة؛ مورد اطمينان
23- عقيلة الطالبين؛ بانوي بزرگ خاندان ابوطالب
24- الفاضلة؛ با فضل و فضيلت
25- الکاملة؛ صاحب کمال
26- عابدة آل علي؛ عابده‏ي خاندان علي عليه‏السلام
27- عقيلة الوحي؛ بانوي خاندان وحي و رسالت
28- شمسة قلادة الجلالة؛ در درخشان گردنبند جلالت
29- نجمة سماء النبالة؛ ستاره درخشان آسمان بزرگي
30- المعصومة الصغري؛ معصومه کوچک (زهراي ثاني)
31- قرينة النوائب؛ همدم و همراه با مصيبتها
32- محبوبة المصطفي، مورد علاقه رسول خدا
33- قرة عين المرتضي؛ نور چشم حضرت مرتضي علي
34- صابرة محتسبة؛ نگهبان صبر و شکيبايي
35- عقيلة النبوة؛ بانوي خانواده رسالت
36- ربة خدر القدس؛ نگهدارنده پرده قداست
37- قبلة البرايا؛ پيشواي ابرار
38- رضيعة الوحي؛ شير خوار پستان وحي
39- باب حطة الخطايا؛ درب پناهگاه خطاکاران
40- حفرة علي و فاطمه؛ مرکز هستي علي و فاطمه
41- ربيبة الفضل؛ دختر فضل و کمال
42- بطلة کربلا؛ قهرمان کربلا
43- عطية بلواها؛ نشانه پايداري در سختيها
44- عقيلة القريش؛ بزرگتر بانوي قريش
45- الباکية؛ گريان
46- سليلة الزهراء؛ فرزند برومند زهراء
47- امينة الله؛ امين خدا
48- آية من آيات الله، نشانه‏اي از نشانه‏هاي خدا
49- مظلومة وحيدة؛ ستمديده‏ي تنها حضرت زينب سلام الله عليها داراي پنج فرزند به نامهاي زير بود:

1- محمد
2- علي
3- عباس
4- ام‏کلثوم
5- عون اکبر

عون اکبر در کربلا در رکاب حضرت امام حسين عليه‏السلام شهيد شد.

عموهاي حضرت زينب (س):
1- طالب
2- عقيل
3 -جعفر

بنا به نوشته‏ي مرحوم حاج شيخ عباس قمي (ره) بين طالب و عقيل ده سال فاصله بود و بين عقيل و جعفر

نيز ده سال و بين جعفر و حضرت علي عليه‏السلام هم ده سال فاصله بوده است.

عمه ‏هاي حضرت زينب (س):

1- ام‏هاني
2- جمانه

و همچنين مرحوم فاضل دربندي در رابطه با علم لدني حضرت زينب عليهاالسلام استشهاد مي‏کند به بيان

امام زين العابدين عليه‏السلام که به حضرت زينب مي‏فرمايد: اي عمه شما به حمدالله عالمه‏اي هستي که

معلم نديدي و دانا و فهميده‏اي هستي که بدون کمک ديگران آن را دريافتي.

اين سخن حضرت بهترين دليل است بر اين که زينب دختر اميرالمومنين عليه‏السلام حديث به وي الهام مي‏شده

و علم وي از علوم لدني و آثار باطنيه بود.

سيد عبدالحسين شرف الدين که علماي بزرگ شيعه و از مفاخر اسلام محسوب مي‏شود بياناتي در رابطه با

فضايل حضرت زينب عليها سلام الله دارد که قسمتي از آن را مي‏خوانيد:


فلم ير اکرم منها اخلاقا

چه سعادت بزرگي است که شخصي توفيق درک محضر چند معصوم را پيدا کند آن هم درک به همراهي کسب

فيض.

حضرت زينب يکي از افتخارات زندگيش اين بود که چنين موقعيتي نصيبش گرديد.

1- محضر حضرت خاتم الانبياء صلوات الله و سلامه عليه که زينب اوقات بسياري را در جوار و کنار جدش گذرانيد

و پيوسته مورد لطف خاص آن حضرت قرار مي‏گرفت.

2- محضر مادرش حضرت فاطمه عليهاالسلام که زينب عليهاالسلام از چنين مادر معصومه‏اش شير نوشيد

و پيوسته تحت نظارت و مراقبت حضرتش بود و اخلاق و رفتار و کردار و گفتارش مکتب پر فيضي بود اما خيلي زودگذر.

3- محضر پدر بزرگوار خود حضرت اميرالمومنين علي عليه‏السلام که حدود 35 سال طول کشيد، ناگفته پيداست

که در اين مدت مديد و طولاني حضرت زينب بهترين بهره برداري را از پدر داشته علاوه بر آن که بيشترين پرستاري

و پذيرايي حضرت اميرالمومنين علي عليه‏السلام بر عهده‏ي زينب بود.

4- محضر برادر بزرگوار خود امام حسن مجتبي عليه آلاف التحية و الثناء که اين درک فيض نيز طولاني بوده است.

5- درک محضر حضرت سيدالشهدا امام حسين عليه‏السلام که همراه با يک علاقه خاص طرفيني بود، و اين درک

گرچه طولاني بود ولي سرانجام با غم و غصه و اندوه فراواني پايان يافت.

6- درک محضر امام چهارم حضرت زين العابدين عليه‏السلام که در سفر آميخته با بلاي کربلا با حضرت همراه بود

و در اسارت شام گاهي او تسليت گوي حضرت زينب بود و گاهي حضرت زينب امام زمان خود را دلداري مي‏داد
.
7- درک محضر امام باقر عليه‏السلام که هنوز به منصب امامت نرسيده حضرت زينب دار فاني را وداع گفت و در

حلقه‏ي خاص اولياء خدا قرار گرفت.

زينب عليهاالسلام بخش مکمل حرکت امام حسين عليه‏السلام بوده است. اگر واقعه‏ي طف از مقدرات الهي

بوده است، اين هم تقدير خداي حکيم است که بخش دوم و مهم آن حرکت به دست کسي باشد که شخصيتش

تماما - نه فقط از جوانب مادي، که در تمامي ابعاد - همسنگ شخصيت برادرش حسين باشد.

اگر خداوند در کنار آدم همسرش را و در کنار موسي خواهرش را و در جوار عيسي مادرش را و در کنار

محمد صلي الله عليه و آله و سلم دخترش را قرار داد، در کنار حسين نيز خواهرش صديقه‏ي صغرا را نهاد که

هر دو از يک اصل بودند.فاصله سني قدري بود و با گذشت زمان کمرنگ مي‏شد، هر دو در دامان پيامبر و در آغوش

فاطمه دخت محمد در زير سايه‏ي اميرمؤمنان علي عليه‏السلام پرورش يافته بودند. زينب عليهاالسلام، بعد از

حسن و حسين عليهماالسلام بزرگترين نوه بود و شمايل مادرش را با همه جلال و جمالش باز مي‏نمود و در همه

پرواپيشگي و فرهيختگيش به پدرش مانند بود و با شخصيت برادرش حسن متناسب بود و بسي نزديک بود که

با شخصيت برادرش حسين نيز مطابق شود.

اگر تربيت يا وراثت در پي‏ريزي شخصيت فرد مؤثر باشند، يا اگر رخدادها سازنده شخصيت انسان باشند يا اگر

رسالت اصلي فرد که برايش رقم خورده در بناي شخصيتش مؤثر باشد زينب صديقه در تمام اينها با برادرش

امام حسين عليه‏السلام شريک است.

در آن روزگار اهل بيت رسالت و گزيدگان اصحاب پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم پيکر صديقه‏ي زهرا

عليهاالسلام را در نهايت خفا تشييع کردند، در حالي که سينه زينب و خواهرش ام‏کلثوم، و همچنان سينه

سبطين و سينه امام علي عليه‏السلام سرشار از آتش حسرت بود.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۵۵
زينب و ديگر فرزندان فاطمه عليهاالسلام را لازم بود که بدانند چرا مادرشان در عنفوان شباب چشم از دنيا

فروبست و چرا شبانه و در پرتو شمعهاي کم سو پيکرش را غسل دادند و چرا بايد بانگ شيون و زاري خود را

بر نياورند؛ و ناگزير دانستند که اينها همه را در راه خدا و در راه برکشيدن کلمه حق تحمل مي‏کنند و بايد اجر

مصيبت‏هاي خويش را از خداوند بزرگ بخواهند.

اگر اين مصيبت بر کوه‏ها باريده بود، آنها را خرد مي‏کرد، اما تا زماني که در راه خدا بود، آن خانواده شايسته به

خود هموارش مي‏کردند.

زينب و پيش از وي، حسنين اين درس را نيک آموخته و صبر و شکيبايي را به خوبي تمرين کرده بودند و زينب صبر

خويش را براي روزي ديگر ذخيره مي‏کرد، روزي که برايش مقدر شده بود، روز عاشورا؛ روزي که شاهد فاجعه

باشد و، پس از برادرش يکتا چهره‏ي برجسته‏ي آن حماسه شود.

زينب صديقه صبري بزرگ داشت؛ شاهد و پرچمدار پيشگام هر مصيبتي بود. او بود که پدرش را در شب نوزدهم

ماه رمضان، شبي که فرق مبارکش در محراب کوفه از هم شکافت، ميهمان گرفته بود.

باز، هم او در کنار برادرش امام حسن عليه‏السلام بود، آن گاه که معاويه به دست جعده مسمومش کرده

بود و پاره‏هاي خون بالا مي‏آورد. معاويه، جعده دختر اشعث، همسر امام حسن عليه‏السلام را به وعده‏هاي

مال و منال و ازدواج با يزيد فريفت و واداشت تا او را مسموم کند.

بي‏شک فاطمه سرور بانوان جهان است ولي زينب مقتدايي براي زنان دوران خويش و سرور آنها است. او نوه‏ي

رسول خدا است و پرورده‏ي اميرمؤمنان و فاطمه زهرا، و همان است که امام زين العابدين عليه‏السلام درباره‏اش

پس از آنکه خطبه‏ي شکوهمندش را در انبوه کوفيان، پس از واقعه طف، ايراد کرد، فرمود:

«عمه! خاموش باش که در آن چه در گذشته باقي است عبرت است و تو - خداي را سپاس - دانشمندي

بي‏آنکه دانش آموخته باشي و فهيمي بي‏آنکه تفهيم شده باشي.

زينب فقيه و مفسري است که زنان در مدينه و کوفه به محضر درسش مي‏شتافتند.

او را عقيله‏ي بني‏هاشم لقب داده بودند، چون در دانش و پرهيزگاري و خردمندي از ديگر زنان هاشمي پرمايه‏تر

بود، زنان هاشمي که در برخورداري از صفات بالا زبانزد بودند.

فرزندان خاندان بزرگ «بني‏هاشم» در ميان خود سخن از عمويي مي‏گويند که در راه خدا به سفري جهادي

رفت و ديگر بازنگشت. فرمانرواي دست نشانده روميان که بر شام و اطرافش حکم مي‏راند مردي سبک مغز

بود که پس از شنيدن خبر پيغمبري صلي الله عليه و آله و سلم تهديدش کرد و به او اعلان جنگ کرد؛ پيامبر

سپاهي سه هزار نفري سوي ايشان فرستاد و زيد بن حارثه را فرمانده سپاه کرد و پسر عمويش جعفر بن ابي‏طالب

را به کمکش گماشت و گفت:

اگر زيد را زدند، جعفر فرمانده شما است.

و پسر عمويش جعفر پس از هدايت اولين گروه مهاجرين به حبشه با سرافرازي بازگشته بود، چون دو گروه

به هم رسيدند. مسلمانان سه هزار کس بودند و سپاه کفر از صد هزار فزون، کار بر مسلمانان تنگ شد و

جعفر که اسبش را کشته بودند و پياده بود شجاعانه جنگيد؛ دست راستش را - که با آن پرچم را نگاه داشته

بود - بريدند؛ پرچم را به دست چپ گرفت؛ چون چپ را نيز بريدند، با مانده دست‏هايش پرچم را در ميان گرفت

و جنگيد و در دفاع از دين خود جانفشاني کرد تا شهادت يافت. هشتاد و چند تيغ و شمشير و تير در پيکرش يافتند.

پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آنگاه که فرمود: «به او به جاي دستهايش دو بال داده شد که با آنها در

بهشت پرواز کند.» و لقب «طيار» را به او عطا کرد.

زن جعفر از زنان بافضيلت بود، از همان زنان که پيامبر «خواهران مؤمن» ناميده بودشان، خواهرش ميمونه

هم ام‏المؤمنين بود و خواهر ديگرش سلمي همسر حمزه سيدالشهدا بود و خواهر ديگرش لبابه همسر

عباس ابن عبدالمطلب بود.

همسر جعفر برايش چهار فرزند زاد، و عبدالله در هجرت، در خاک حبشه، به دنيا آمد،و پس از جعفر، ابوبکر

به همسري گرفتش و از او پسري آورد محمد نام، که علي عليه‏السلام درباره‏اش فرمود: «فرزند من است

از صلب ابوبکر».

و بعد از ابوبکر، علي عليه‏السلام با او ازدواج کرد و از او دو پسر آورد يحيي و محمد اصغر، يا - به قولي - يحيي

و عون. و چنين شد که فرزندان جعفر در سايه پر مهر و با کرامت عموشان علي عليه‏السلام بزرگ شدند.

پيامبر پس از شهادت جعفر به ديدار خانواده‏اش آمد و چون ديدشان اين سخن را درباره آنها فرمود:

«من در دنيا و آخرت سرپرست ايشانم».

و چنين شد که امام علي عليه‏السلام پس از او اين کفالت را برعهده گرفت.

از ميان فرزندان جعفر، عبدالله مبارک غير از ديگران بود، چندان که پيامبر هنگام شهادت پدرش درباره‏ي او

فرمود: «عبدالله در سيرت و صورت چون من است.» و باز فرمود: «خدايا جانشين جعفر را در خاندان خودش

قرار بده، و براي عبدالله در کسبش برکت ارزاني کن» و اين را سه بار فرمود.

چون رسول الله دعايش کرد و گفت خدا در کسبش برکت ارزاني فرمايد، در توانگري زبانزد همگان بود و به

بيشترين حد گشاده دست بود و در کرم مثالش مي‏زدند و مسافران داستان کرمش، به هر سو مي‏بردند.

چندان که دشمنانش - از بني‏اميه - راهي براي طعنه زدن به او نيافتند جز اين که او را به سبب بسياري

کرمش و گشاده دستيش به اسراف متهم کنند.


شاعري درباره‏اش گفته:


و لو لم يکن في وجهه غير روحه

لجاد بها فليتق الله سالکه


ديگري گفته:


و ما کنت الا کالاغر ابن‏جعفر

رأي المال لا يبقي فابغي له ذکرا


حال که زينب کبري، دختر گرانقدر عمويش - امام علي عليه‏السلام - به سن بلوغ رسيد، عبدالله براي

خواستگاري زينب پا پيش گذاشت و امام علي عليه‏السلام در قبولش هيچ ترديد نکرد خاصه که از رسول الله

روايت مي‏کردند که يک بار به اولاد بني‏هاشم نگريست و فرمود: «دختران ما براي پسرانمان و پسران ما براي

دخترانمان». و اينک روزي بود که آرزوي پيامبر را تحقق مي‏بخشيدند و حالا امام خود دخترش را به عقد

پسر عمويش درآورد، تاريخي درباره جزييات اين ازدواج چيزي نگفته است، و از ازدواج زهرا بيشتر نبوده

زيرا که او بهترين نمونه براي ازدواج تمامي فرزندان عزيزش بوده است.

با اينکه عبدالله بخاطر عواملي که بر ما ناشناخته است، شخصا در معرکه کربلا حضور نداشت، دو پسر رشيد

خود را با امام حسين عليه‏السلام همراه کرد که هر دو به فيض شهادت همراه با داييشان و سرورشان

حسين عليه‏السلام نايل آمدند و عبدالله به شهادت آن دو در رکاب سبط شهيد مباهات مي‏کرد.

تاريخ درباره زندگي زينب صديقه عليهاالسلام قبل از حادثه عاشورا چيزي ثبت نکرده جز اين که وي چهار پسر

به نامهاي علي و محمد و عون و اکبر و عباس و دو دختر به دنيا آورد. و اينکه زنان پيش او رفت و آمد مي‏کردند

و از وي تعاليم ديني مي‏آموختند. و اين که وي با پدر و همسرش به کوفه مهاجرت کرد و عبدالله در جنگهاي

اميرالمؤمنين با سرکشان شرکت مي‏جست و در آن جنگها يکي از فرماندهان سپاه اسلام بود.

يزيد و راه او نابود شدند و حسين و شيوه‏ي او پاينده ماندند. و سخن حکيمانه زينب صديقه در جواب ابن‏زياد

به حقيقت پيوست. بعد آن که ابن‏زياد از او پرسيد: «ديدي خدا بر سر برادر و خويشانت چه آورد؟» زينب پاسخ

داد: «جز زيبايي هيچ نديدم. آنان کساني بودند که خداوند به خون تپيدن را برايشان مقدر فرموده بود و آنها

هم به سوي قتلگاه خويش شتافتند و زود است که خداوند تو را با آنها درمحضر خويش گرد آورد و آن گاه تو

به دليل تراشي و مخاصمه خواهي پرداخت و آنجا خواهي ديد که پيروزي با کيست، اي ابن‏مرجانه که مادرت

به عزايت نشيند!»

زينب شاهد نهضت سبط شهيد بود، چون او رسالت اين نهضت را به آفاق مي‏برد و اساسا هدف از اين نهضت

ايجاد طوفاني بزرگ در وجدانها بود.

اگر نقش زينب، به عنوان شاهدي بزرگ، و ديگر شاهدان همراه او در اين ماجرا نبود خون شهدا هرگز به

بار نمي‏نشست.

با اين حکمت کار حسين عليه‏السلام که خانواده‏اش را در اين نبرد با خود همراه برده بود. رسول خدا

صلي الله عليه و آله و سلم نيز در رؤياي صادقانه امام حسين اندکي پيش از عزيمت وي از مدينه به او فرموده

بود:

«خداوند خواسته است که خويشان و فرزندان تو را اسير ببيند».

بني‏اميه گمان کرده بودند گرداندن اسيران اهل بيت در شهرها و همراه سر سبط شهيد عليه‏السلام و سران

اصحاب آن حضرت عليه‏السلام در دل مخالفانشان ترس و وحشت مي‏اندازد و باعث تحکيم فرمانروايي آنها مي‏شود،

حال آن که نفهميدند آن کسي که نقشه چنين نهضتي را پي افکنده، خود مي‏خواهد نهضتي بوجود آيد که در آن

خون بر شمشير پيروز شود و وجدان بر درهم و دينار فايق آيد. سرهاي بريده بزرگترين گواه براي اثبات مظلوميت

اهل بيت عليه‏السلام و بريدنشان از غير خدا و فداکاري بزرگشان در راه دين بود و سخنان شماتت آميز و

جسورانه‏ ي اهل بيت عليه‏السلام در خطبه‏هايشان و طعنه‏ها و ريشخندهايشان و ستمگران موي و حکومت

آنان در واقع بزرگترين انقلاب فرهنگي در امت بود.

به همين دليل است که از امام زين العابدين عليه‏السلام مي‏شنويم که در پاسخ به ابراهيم بن طلحه که پس

از شهادت حسين عليه‏السلام از او مي‏پرسد: «چه کسي پيروز شد؟» مي‏گويد: «اگر مي‏خواهي بداني که چه

کسي پيروز شد، اذان بده و آن را به پايان بر.» (درست در همان زمان وقت نماز داخل شده بود.)

آري... در واقع بقاي نماز و بقاي ياد پيامبر در اذان و اقامه دليل پيروزي اسلام بر نفاق، به برکت شهادت

امام حسين عليه‏السلام است.

در حقيقت، تقدير زينب را بر ايفاي اين نقش آماده کرد. زينب در خلال عمر کوتاه خود پس از واقعه‏ي کربلا،

در هر نقطه از جهان اسلام بذر نهضت حسيني را کاشت و چشمه‏هايي خروشان از عواطف پاک را در قبال

اهل بيت پديد آورد؛ تا آنجا که عبارت «يا لثارات الحسين» طنين خاصي در دل مسلمانان ايجاد مي‏کرد و تا اين

عبارت بر زبان مي‏آمد مردم همه براي نهضت و شهادت خود را آماده مي‏کردند... و شهادت در راه خدا و مبارزه

با طاغوتيان به صورت خصلتي مشروع در پاکان امت درآمد درست مثل جهاد در راه خدا عليه کافران.

تمام اينها به برکت شهادت حسين عليه‏السلام و سخنان زينب و ديگر اسيران واقعه‏ي کربلا حاصل شد.

غروب روز عاشورا زينب به زمين طف نگريست، پيکرهاي پاک را بر روي هم انباشته ديد در پهنه‏ي آن دشت

بزرگ چونان قرباني پراکنده بودند؛ سرها جدا شده بود و تنها لخت و عريان.

در طرف ديگر چشمش به آن چه از خيمه‏هاي سوخته مانده بود مي‏افتاد و به دسته‏اي اطفال هراسيده و زنان

داغ ديده که بي‏هدف اين سو و آن سو مي‏دويدند يا بر کشتگانشان فرياد گريه بلند مي‏کردند، يا با آوازي بلند فرياد

العطش سر مي‏دادند...

دشت را سپاهي انبوه احاطه کرده بود که از پيروزي سرمست بودند و روح وحشي خود را سيراب مي‏کردند.

تنها تصور اين صحنه‏ي فجيع مي‏تواند طاقت شکيباترين مردم را نيز طاق کند، اما زينب عليهاالسلام مقاومت کرد.

او بچه‏ها را نوازش کرد و زنان را تسليت داد و به صبر و شکيبايي خواند و سپس برخاست و به آفريدگارش نماز

کرد شايد او در نماز خويش با تضرع از پروردگار مي‏خواست که به وي صبر و استقامت ارزاني دارد و از آل محمد

صلي الله عليه و آله و سلم اين قرباني را بپذيرد.

در واقع بارزترين صفت زينب باور او بود بدان چه در قرآن آمده و پيامبر تبيين فرموده بود. به اين ترتيب او توانست

آن مصائب عظيم را تحمل کند و مزد و پاداش آنها را از خدا چشم داشته باشد... سپس به آن جا که قبلا

خيمه ‏گاه بود بازگشت، چون شب به نيمه رسيد، شروع به خواندن نماز شب کرد. امام زين العابدين علي

بن حسين عليه‏السلام که به او چشم دوخته بود پرسيد: «عمه! چرا نشسته نماز مي‏خواني؟»

زينب فرمود: «اي پسر برادر! چون پاهايم مرا نمي‏کشند.»

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۵۷
چند روز پيش، وقتي کاروان حسين به سرزمين طف رسيد، امام حسين عليه‏السلام روبروي چادرش نشسته

بود و به شمشير خود مي‏پرداخت و در عين حال زبانش مترنم به اشعاري بود که معمولا اعراب در مواجهه با خطري

بزرگ مي‏خوانند:


يا دهر اف لک من خليل

کم لک بالاشراق و الاصيل

من صاحب و طالب قتيل

و الدهر لا يقنع بالبديل

چون خواهرش زينب صديقه اين اشعار را از زبان امام شنيد، فرياد برآورد:

«واي بر من! کاش مرگ زندگي مرا خاتمه بخشد.»

سپس مصائبش را که در طول زندگي ديده و چشيده بود به ياد آورد و گفت: «امروز مادرم و پدرم علي و برادرم

حسن مردند. اي خليفه‏ي گذشتگان و بازمانده‏ي زندگان.»

حسين به او نگريست و فرمود: «خواهر! مبادا شيطان شکيبايي تو را ببرد.»

آن گاه چشم امام پر از اشک شد و فرمود: «اگر گربه را وانهند مي‏خواند.»

زينب گفت: «واي از اين مصيبت! آيا چنين از ما مي‏گريزي؟ اين دل مرا بيشتر مجروح مي‏دارد و بر من گرانتر مي‏آيد.»

سپس به صورت خود کوفت و گريبان دريد و از هوش رفت. پس از آن که زينب به هوش آمد، حسين عليه‏السلام

به او فرمود: «خواهرم! تقواي خدا پيشه کن و به سکينت الهي خود را آرام بخش و بدان که زمينيان و آسمانيان

همه مي‏ميرند و کسي زنده نمي‏ماند، همه رفتني‏اند و تنها ذات خداي تعالي است که پاينده است، خدايي که به

قدرت خويش خلق را آفريد و باز آنها را زنده مي‏کند و همه به سوي آن يکتاي يگانه برمي‏گردند.»

و باز به او فرمود: «اي خواهرم! هان که من تو را سوگند مي‏دهم که در مرگم گريبان ندري و بر صورتت سيلي

نزني و فرياد واويلا بلند نکني؟!»

از همان لحظه که زينب به نيکي دريافت که مسؤوليتش بردباري را بر او ايجاب مي‏کند، شکيبايي آورد و خداي

را در صبر خويش منظور داشت.

تاريخ زني صبورتر از زينب عليهاالسلام به خود نديده است. پسرانش، عون و محمد، و به قولي عبدالله، در برابر

ديدگان او سر بريده شدند و او شيون نکرد؛ سپس شاهد بود که در چند ساعت پيشوايش حسين و برادران و

پسرانش به شهادت رسيدند و باز بردباري پيشه کرد. در واقع، زينب سمبل زني شجاع، مدير و لايق رهبري در

اوضاع و شرايط سخت بود. او اسير و چه بسا بسته به زنجير بود. مصيبتها و ناملايمات روحي و بدني او را فسرده

کردند، اما او در همان لحظه چنان اسرا را رهبري مي‏کرد و چنان صبر ستردگي داشت که براي هيچ کدام از افراد

بشر رسيدن به اين حد صبر و حسن توکل بر خدا ممکن نيست مگر با فضل خدا.

در شب عاشورا، هنگامي که بني‏اميه خيمه‏هاي اهل بيت عليه‏السلام را به آتش کشيدند، زينب نزد

امام زين العابدين عليه‏السلام که به سختي در بستر بيماري افتاده بود، آمد و از اين روي که او پس از حسين

عليه‏السلام امام واجب الاطاعه بود از آن حضرت درباره‏ي تکليف خود سؤال کرد. امام به او و ساير زنان امر کرد

که بگريزند.

وقتي بازماندگان خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در اطراف بيابان کربلا پراکنده شدند، زينب بار ديگر

به خيمه‏ي امام عليه‏السلام برگشت و آن حضرت را از ميان شعله‏هاي آتش نجات داد و از سلامت وي مطمئن

شد. سپس همراه با خواهرش ام‏کلثوم، به جستجوي زنان و کودکان سرگردان در بيابان پرداختند و آنها را زير يک

چادر نيمه سوخته جمع کرد.

چنين کار بزرگي از زني که جگرش به دهها داغ بزرگ گداخته سر نمي‏زند، جز آن که در اوج صبر باشد و چنين

صبري نيز جز از خداي بزرگ نرسد.

وقتي بانگ رحيل از وادي کربلا سر داده شد و براي شکنجه‏ي اسرا آنها را بر اجساد کسانشان گذراندند،

امام زين العابدين عليه‏السلام نگاه بدرود دردناکي بر پيکر قطعه قطعه شده‏ي پدرش انداخت و حزن بر او چيره

شد؛ زينب بدقت نگريست و احساس کرد که حجت خدا و امام زمانش در خطر است و بيم آن مي‏رود که اندوه

زندگيش را پايان بخشد، فرصت از کف نداد و روي به سوي او کرد و گفت:

- اي بازمانده‏ي جد و پدر و برادرانم! از چيست که مي‏بينم داري جان خود مي‏دهي؟

امام زين العابدين عليه‏السلام فرمود: «چگونه بيتابي نکنم و اندوه نداشته باشم در حالي که پدر و برادرانم

و عموها و عموزادگان و خاندانم را مي‏بينم که در خون خويش روي ريگها تپيده‏اند، با جسدهايي عريان؛ و

کسي نيست که آنها را کفن و دفن کند. هيچ کس به سراغ آنها نمي‏آيد؛ انگار که اينان اهل خانه‏اي در ديلمان

و خزر بوده‏اند.

زينب گفت: «آن چه مي‏بيني تو را غمين نکند، به خدا سوگند که اين حادثه از زمان رسول خدا تا جد و پدر و

عمويت نيز اتفاق افتاده بود. حال آن که خداوند عهدي از گروهي از اين امت ستانده که فراعنه‏ي خاک آنها را

نمي‏شناسند ولي نزد اهل آسمان آشنايند؛ که اين اعضاي پاره پاره و تکه تکه و اين اجساد به خون تپيده را جمع

و دفن کنند و در اين بيابان پرچمي براي مزار پدرت سرور شهيدان، نصب مي‏کنند که هيچگاه نشان قبرش ناپديد

نشده و در اثر گذشت زمان منش او گم نشود. سران کفر و گمراهان بر نابودي مزار او بکوشند و هيچ اثر نکند جز

اين که اثر او ظاهرتر و کار او نمايان‏تر مي‏شود.

به اين ترتيب بانو زينب، آرام جان را به قلب امام سجاد عليه‏السلام بازآورد.

وقتي اسراي اهل بيت را به مجلس ابن‏زياد، آن درشتخوي زنازاده (فرزند زني فاجر و مردي به نام زياد که او

هم پدرش نامعلوم بود و به همين خاطر او را زياد پسر مرجانه (مادرش) يا زياد پسر پدرش مي‏خواندند) وارد کردند،

زينب روي پوشيده در حالي که لباس خود به سرکشيده بود وارد مجلس شد.

ابن‏زياد به او نگاهي انداخت و پرسيد: «اين زن روي پوشيده کيست؟».

گفتندش: «او زينب دختر علي است.»

ابن‏زياد به قصد انتقام از زينب گفت: «خدا را شکر که شما را رسوا کرد و دروغ بودن افسانه‏هاتان را آشکار

ساخت.

زينب عليهاالسلام گفت: «بدان که فاسق است که رسوا مي‏شود و فاجر است که دروغش بر ملا مي‏گردد و

اينها ما نيستيم.»

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۲:۵۹
ابن‏زياد پرسيد: «چطور ديدي کاري را که خدا با برادرت و خانواده‏ات کرد؟»

زينب گفت: «جز از زيبا نديدم. آنان گروهي بودند که خداوند کشته شدن را بر آنها نوشته بود و آنها به سوي

قتلگاههاي خويش شتافتند و زود است که خداوند تو و آنها را گرد آورد و بر تو حجت آرند و دشمني ورزند، پس

بنگر که در آن روز پيروزي از آن کيست، مادرت به عزايت نشيند اي پسر مرجانه!»

ابن‏زياد خشمگين شد و خواست به زينب حمله کند که عمرو بن حريث به او گفت: «او زني بيش نيست و زن

را به خاطر آن چه گفته مؤاخذه نکنند.»

ابن‏زياد به زينب گفت: «خداوند دل مرا از طاغيان و عاصيان مرتد خاندانت خنک کرد.»

زينب پاسخ داد: «به خدا سوگند که تو سرور مرا کشتي و شاخه‏ام را شکستي و ريشه‏ام را (از زمين)

گسستي، اگر دل تو از اينها خنک مي‏شود پس حتما خنک شده است.»

ابن‏زياد گفت: «اين سجع پردازي است و به جان خودم سوگند که پدرت هم سجع پردازي شاعر بود».

زينب گفت: «ابن‏زياد! زن را با سجع پردازي چه کار؟!»

و افزود: «من به جاي سجع پردازي کار ديگري دارم، من از اين در شگفتم که چگونه کسي از کشتن امامان

خود خشنود مي‏شود، در حالي که مي‏داند آنها از وي در آخرت انتقام مي‏گيرند.»

زينب عليهاالسلام احساس مي‏کرد که اول مسؤول حفظ جان امام علي بن الحسين عليه‏السلام و بعد

مسؤول حفظ جان ساير اسيران خاندان پيغمبر است و به خوبي هم از پس اين مسؤوليت برآمد.

در مجلس يزيد سرکش، آنگاه که يکي از فرماندهان، فاطمه دختر علي عليه‏السلام را که زيبارو بود از وي

درخواست کرد و گفت: «اي يزيد! اين دخترک را به من ببخش.» آن دختر به دامان خواهرش زينب درآويخت و

زينب از او دفاع کرد و به آن شامي رو نمود و گفت: «به خدا سوگند دروغ گفتي و لعنت بر تو باد، او نه از توست

و نه از يزيد.»

در اين هنگام يزيد خشمگين شد و گفت: «تو دروغ گفتي، به خدا اگر بخواهم اين کار را مي‏کنم.»

زينب به او پاسخ داد: «نه به خدا، خداوند اين دختر را از آن تو نمي‏کند مگر آن که از دين ما خارج شوي و

پيرو آييني ديگر گردي.»

يزيد غضبناک شده و به او گفت: «آينده‏ي من چنين مي‏بيني؟ اين پدر و برادر تو بودند که از اين دين خارج شدند.»

زينب گفت: «با دين خدا و دين پدر و برادر و جدم بود که تو و جد و پدرت راه يافتيد.»

يزيد گفت: «دروغ گفتي دشمن خدا!»

زينب باز جواب داد: «امير به ستم دشنام دهد و در قدرتمندي خويش خشم گيرد.»

يزيد ملعون، انگار که خجالت کشيده باشد، خاموش شد. دوباره آن شامي لعين به سر سخن بازگشته

گفت: «اي اميرمؤمنان، اين دخترک را به من ببخش.» يزيد به او گفت: «گم شو که خدا مرگ محتوم را

نصيبت کند.»

اينها نمونه‏هايي از صبر و شجاعت زينب صديقه عليهاالسلام بود. نمودهايي که ژرفاي آن در قلب مؤيد به نور

ايمان به خوبي منعکس مي‏شود.

وقتي خطابه‏هاي او را مي‏خوانيم درمي‏يابيم که اين سخنان نمي‏تواند جز از قلبي مطمئن از آرامش ايمان و واثق

به ياوري الهي به درستي روشش و راستي راهش برآمده باشد.

دانش گسترده، حکمت وافر، سخن درست، شجاعت رباني، بياني نافذ و زبان فصيح... تمام آن چيزهايي است

که عناصر بلاغت زينب صديقه را تشکيل مي‏دهند.

او دختري سه ساله بود وقتي همراه مادرش تا مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم رفته بود مادرش زهرا

عليهاالسلام آن سخنراني مهم را که در آن، تمام اصول و ارزشهاي رسالت گرد آمده بود، ايراد کرد و سپس اين

زينب بود که آن سخنراني بزرگ را براي ما روايت کرد.

روايت شده است که روزي پدرش درباره‏ي مسأله‏اي سؤال کرد که آيا مي‏داند و زينب با اطمينان کامل گفت:

«بلي! مادرم اين مسأله را به من ياد داد.»

در خداشناسي به آن جا رسيده بود که علي عليه‏السلام او و برادرش عباس را که هر دو طفل بودند، بر کنار

خود نشانده بود، به عباس گفت: «بگو يک» عباس گفت. فرمود: «بگو دو» عباس گفت خجالت مي‏کشم با زباني

که گفته‏ام يک، بگويم دو. علي عليه‏السلام چشمهاي عباس را بوسيد و سپس متوجه زينب شد، زينب

سمت چپ و عباس سمت راست آن حضرت بود. زينب به آن حضرت گفت:

«پدر جان! آيا ما را دوست داري؟»

علي عليه‏السلام فرمود: «آري عزيزم! فرزندان ما جگر گوشه‏هاي ما هستند.»

پس زينب گفت: «پدر دو عشق در يک دل جا نمي‏شوند؛ عشق خدا و عشق فرزندان. و اگر هم چيزي باشد

بايد گفت شفقت از آن ماست و عشق محض خداست.»

با شنيدن اين جواب مهر آن دو بيشتر در دل علي نشست.

عرفان و مراتب خداشناسي زينب، جدا از عرفان جدش و پدر و مادر و دو برادرش نبود. او نيز در خانه‏ي وحي

پرورش يافته بود و از رهگذر همان عرفان در دين بصيرت پيدا کرده بود، آنجا که امام سجاد عليه‏السلام درباره‏اش

گفت: «انت بحمدالله عالمة غير معلمة و فهمة غير مفهمة؛ خداي را سپاس که داناي ناآموخته‏اي و فهيمي

هستي که تفهيم نشده‏اي».

امام حسين عليه‏السلام به زينب وصيت کرد. زيرا او تحمل اداي اين مسؤوليت را دارا بود. حسين عليه‏السلام

به او وصيت کرد که در آن شرايط سخت و دشوار نايب امام زين العابدين عليه‏السلام باشد.

درباره‏ي حکمت او همين بس که رهبري مخالفان در آن شرايط حساس و بعد از آن فاجعه‏ي عظما برعهده

او بود.

حذيم اسدي درباره‏ي خطبه او در کوفه مي‏گويد: «به خدا هيچ مخدره‏اي سخنورتر از او نديدم، او چنان سخن

مي‏گفت و خطابه ايراد مي‏کرد که انگار از زبان علي عليه‏السلام بر مي‏خواست.»

زينب از همان آغاز قيام حسيني، در تمهيد آن شريک بود؛ مثلا برخي روايت مي‏کنند که در شب عاشورا زماني

که عباس عليه‏السلام وظيفه‏ي محافظت از خيمه‏ها را به برادر دلاورش عباس عليه‏السلام سپرد و عباس نيز

با هوشياري و احتياط تمام به پاسداري از خيمه‏ها مشغول بود؛ ناگهان شبحي ميان خيمه‏ها مي‏بيند؛ مي‏گويد:

«کيستي؟» زينب بود.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۳:۰۴
عباس گفت: چه شده که در اين شب تاريک بيرون آمده‏اي؟

گفت: آمدم تا با تو چيزي بگويم.

عباس گفت: بگو.

سپس زينب براي عباس حکايت کرد که چگونه پدرش پس از وفات مادرش فاطمه عليهاالسلام از برادرش عقيل

خواست که زني را به او معرفي کند که دلاورزاده‏ي عرب باشد.

و چون عقيل از او پرسيد که چنين زني مي‏خواهد چه کند، پاسخ داد تا شير بچه‏اي برايم بزايد که پسرم حسين

را ياري کند.

سپس افزود: برادر! اين حرم، حرم توست.

در اين هنگام رگ هاشمي ميان دو چشم عباس برجسته شد و گفت: «خواهرم به من قوت قلب دادي، خدا

چشمت را روشن کند.»

همينطور مطابق برخي روايات ديگر، زينب برير را تشويق مي‏کرد.بدين ترتيب مي‏بينيم که زينب صديقه در لحظه آن

حماسه بزرگ در کنار برادرش امام حسين عليه‏السلام حضور داشت.

پس از فاجعه کربلا، زماني که زينب و اهل بيت رسالت در خانه‏اي نزديک به دارالاماره در کوفه اسکان گزيدند،

دستور داد که هيچ کس پيش و نيايد مگر زني که قبلا اسير شده، چرا که او هم تلخي اسارت را مثل و چشيده

بود. در آن جا نيز به نوبه خود به نشر نهضت پرداخت، شايد علت اين انتخاب آن بود که چنين زناني دعوت او را

براحتي مي‏پذيرفتند و مي‏توانستند آن حوادث جانگداز را به توده‏هاي محروم انتقال دهند. در شام و مدينه نيز

چنين کرد.
پس از بازگشت زينب به حرم جدش، والي يزيد بر مدينه منوره، نامه‏اي به شرح زير براي يزيد نوشت:

«همانا که وجود او، در ميان مردم مدينه اذهان را مي‏آشوبد و او زني است سخنور و عاقل و خردمند و عزم

کرده تا با هوادارانش انتقام خون حسين را بگيرد».

يزيد در پاسخ او نوشت: «او را از هوادارانش جدا کن.»

زينب چگونه توانست مردم مدينه را تحريک کند؟

او با نوحه‏گري چنين کرد، و با برپايي مجالس سوگواري، مجالسي که تا امروزه هم به عنوان يک نهاد

تبليغاتي در کشورهاي اسلامي سرشار از عاطفه‏اند و در کنار تزکيه و تربيت به امر افزايش بينش ديني

مشغولند.

در حقيقت گريه زينب، هدفي پيامبر گونه داشت. چون گريه‏اش گريه ذليل و کسي که بر گذشته افسوس مي‏خورد

و کسي که از سر ناراحتي براي مصائبي که به او رسيده بود مي‏گريد، نبود؛ بلکه گريه او، گريه ستيز و بيدادگري

بود. چنين بود کارهاي ديگر او نيز که به صورت گريه و شيوخ رخ مي‏نمود، کارهاي او همگي هدفمند بودند؛

مثلا وقتي سر خويش به محمل کوفت، اين تنها يک حالت عاطفي ساده نبود. بلکه بعد از آن که آتش غيرت

کوفيان را با خطابه صاعقه‏وارش شعله‏ور کرد غالب مردم کوفه که از هول اين فاجعه چون برقزدگان شده بودند

به او گوش سپرده بودند و با او همدلي مي‏کردند. و حکومت ترسيد که مبادا قيامي کوبنده به راه افتد، پس به

حامل سر امام حسين عليه‏السلام دستور داد که سر را از نزديک محمل زينب ببرد شايد زبان در کام گيرد.

چون زينب چشمش به آن سر بريده افتاد، شديدا گريست و سر خود را به جلوي محمل کوبيد و خون از پيشانيش

بيرون زد. خشم اهل کوفه بعد از ديدن اين صحنه بر يزيد و ابن‏زياد بيشتر شد.

در واقع زينب شکيبا که شاهد تمام اين فاجعه بود براي ديدن سر برادرش گريه نمي‏کرد، اگر چه سنگيني اين

فاجعه بر قلبش نشسته بود، که با اين کار عميق‏ترين احساسات انساني را در مردم بر مي‏انگيخت، انگار که به

آنها مي‏گفت اين فاجعه چنان بزرگ و جانگداز است که بايد از براي آن سر شکافت، يا از اينکه مي‏خواست به دشمن

بگويد که ما هنوز آماده‏ي جان باختن در راه خداييم و از مرگ نمي‏هراسيم. به اين ترتيب زينب در مقابل اعمال هر

فشاري از سوي دشمن به تنهايي پاک مي‏فشرد و فشاري جديد وارد مي‏آورد.

چون روش تأثير گذاردن عاطفي را با نشان دادن آن سر عزيز در پيش گرفتند، او در مقابل از روش بيدادگري،

با کوبيدن سرش به قسمت پيشين محمل، سود برد و اين اشعار را مي‏خواند:


يا هلالا لما استتم کمالا

غاله حسفه فابدا غروبا


ما توهمت يا شقيق فؤادي

کان هذا مقدارا مکتوبا

در مجلس ابن‏زياد ملعون و يزيد منفور، هر گاه دشمنان آغاز به نابکاري مي‏کردند زينب متوسل به گريه مي‏شد و نابکارترين دشمنان را خاموش مي‏کرد و عواطف مردم را به خود جلب مي‏کرد.
حذيم بن شريک الاسدي چنين روايت مي‏کند: چون علي بن الحسين زين العابدين عليه‏السلام همراه با زنان از کربلا رسيد در حالي که بيمار بود، چون زنان کوفي شروع به گريه و زاري کردند و گريبانهاي خويش دريده بودند و مردان همراه زنان گريستند، زين العابدين عليه‏السلام با صدايي نزار و در حالي که بيماري او را فرسوده کرده بود گفت: «اينان گريه مي‏کنند! چه کسي جز اينان دست به خون ما آلود؟»
سپس زينب دختر علي بن ابي‏طالب به مردم اشاره کرد که ساکت شوند. حذيم اسدي گويد: به خدا سوگند هيچ زن را سخنورتر از او نديده‏ام، چنان که انگار او سخن مي‏گفت، ولي کلمات از زبان اميرمؤمنان بيرون مي‏آمد. او به مردم اشاره کرد که ساکت باشند. نفسها در سينه حبس شد و زنگها از صدا افتاد سپس زينب پس از ستايش خداي تعالي و درود بر پيامبرش سخن گفت...
زينب عليهاالسلام به نيکويي به حمد و ثناي پروردگار پرداخت و چون به نام مبارک پيغمبر رسيد بر او به نيکويي درود فرستاد و اين آغاز شکوهمند خطبه او بود که با صدايي گيرا توجه همگان را به خود جلب کرد. همهمه‏ها فرونشست و نفس در سينه‏ها حبس شد.
سپس تازيانه‏ي شماتت و ملامت را مثل تندري غران به دست گرفت و به يادشان آورد که آنها رشته‏ي خود را پنبه کردند و عهد خود را شکستند و آن چه را که ساخته بودند هم، به دست خويشتن نابود کردند و اشارت کرد که آنها پس از کشتن حسين عليه‏السلام برده و بنده شاميان شدند در حالي که پيش از آن مدتهاي مديد با شاميان در ستيز بودند. زينب عليهاالسلام گفت:
«اما بعد، اي کوفيان! اي اهل نيرنگ و فريب و ستم، هان اشکهاي شما هيچگاه خشک نشود و بند نيايد. مثل شما مثل آن زني است که رشته خود را پس از آن که چيزکي شد پنبه کرد، سوگند شکناني هستيد که سوگندتان را اعتبار مي‏نهيد...»
سپس کوفيان را رسوا کرد و صفات زشت آنها را که موجب اين شکست خفت بار شد برايشان شمرد که آنها را آلت دست دشمنانشان کرد و در نهايت امامشان را به دست خود کشتند و بعد گفت:
«شما را جز لاف و فريب و دشمني نيست. همچون کنيزکان شيرين زبانيد و چون دشمنان سخن‏چين بسان چراگاه خرمي هستيد که روي لجن زار دامن سبز گسترده است. و مثل نقره‏اي هستيد که قبر را بدان اندوده‏اند (ظاهري زيبا و باطني زشت داريد.) راستي که بد توشه‏اي براي خود پيش فرستاده‏ايد که خشم خدا بر شما باد و در عذاب الهي جاودان مانيد.
آن گاه براي آن که باطن آنها را بيدار کند همچنان درهمشان کوفت و با اشاره به گريه‏هاي دور از مسؤوليتشان فرمود:
«بر برادرم مي‏گرييد؟ آري بگرييد که به خدا سوگند بيشتر سزاوار گريه هستيد بر شما باد که بسيار بگرييد و کم بخنديد.»
آري آنها بايد بر خود مي‏گريستند نه بر امام حسين عليه‏السلام که خود دامنشان به ننگ اين فاجعه آلوده بود. زينب باز ادامه داد: «ننگ اين جنايت بر دامان شما نشست، و بال زشت آن بر گردن شما افتاد و هرگز اين لکه‏ي ننگ را از دامان خود نتوانيد زدود، و چگونه خواهيد شست ننگ کشتن فرزند خاتم پيغمبران و معدن رسالت و مهتر جوانان بهشتي را؟!» سپس زيانهايي را که از قتل سبط پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به ايشان مي‏رسيد برشمرد پيامبري که رهبرشان در جنگ بود و پيشوايشان در جامعه و پناهگاهشان در صلح و مرهمشان به وقت خستگي و فريادرسشان به هنگام حوادث سخت و مرجعشان در زمان اختلاف و پشتيبانشان به وقت دليل آوري و نشانه‏ي راهشان به هنگام گوناگوني راهها. و گفت: «در جنگ سنگر شما بود و پناه حزب و دسته شما! و در صلح آرام دلهاتان بود و داروي زخمهاتان و فريادرس شما در بلاها، مرجع شما بود در اختلافهايتان، سخنگوي شما بود، و در تيرگيها چراغ روشني فروزتان بود.»
سپس آنها را از عذاب خدا بيم داد و گفت:
«آوخ! که بد توشه‏اي براي خويش گرد آورديد و چه بد باري را براي روز رستاخيزتان بر دوش خويش نهاديد، حسرت و سرنگوني بر شما باد! تلاشتان به نوميدي گراييد و دستهاتان بريده شد سوداگريتان به زيان انجاميد و به خشم خدا گرفتار آمديد و مهر خواري و بيچارگي بر پيشاني‏تان زده شد.»
سپس تمام مسؤوليت حوادثي را که رخ داده بود بر دوش آنها افکند تا بر گردن سران و فرماندهان و امثال آنان نيفکنند و از سهل انگاري‏شان در دنيا و آخرت ترساندشان. که در دنيا ننگي بود که هيچ گاه از دامانشان زدوده نمي‏شد و در آخرت غضب الهي بود.
سپس حضرت صديقه به بيان عظمت فاجعه پرداخت و ميزان ارتباط اين امر با پيامبر اسلام محمد صلي الله عليه و آله و سلم را بازگو کرد و گفت:
«واي بر شما! هيچ مي‏دانيد چه پاره‏اي از تن محمد جدا کرده‏ايد؟ و چه پيماني زير پا نهاديد؟ و چه مخدره‏هايي از پرده برون ساختيد؟ و چه حرمتي را از او شکستيد؟ و چه خوني را از او ريختيد؟ دست به کاري چنان زشت آلوده کرديد که دور نيست آسمان از زشتي آن از هم بشکافد و زمين پاره پاره شود و کوهها از هم گسيخته شوند. مصيبتي بس بزرگ و دشوار و عظمت آن به وسعت آسمان و زمين است. راستي! تعجب مي‏کنيد که آسمان از هول اين فاجعه خون ببارد؟ و بدانيد که عذاب آخرت بسيار خوار کننده‏تر است و شما را يار و ياوري نخواهد بود.
مبادا که تأخير در کيفر شما عمل رسوايتان را پيش چشمانتان حقير جلوه دهد، چرا که خدا در گرفتن انتقام شتاب نمي‏کند و ترسي از فوت انتقام ندارد.»
حاشا! که خداي در کمين ما و ايشان نشسته.
سپس اين اشعار را قرائت فرمود:

ماذا تقولون اذ قال النبي لکم
ماذا صنعتم و انتم آخر الامم

باهل بيتي و اولادي و مکرمتي
منهم اساري و منهم ضرجوا بدم

ما کان ذاک جزائي اذ نصحت لکم
ان تخلفوني بسوء في ذوي رحمي

اني لا خشي عليکم ان يحل بکم
مثل العذاب الذي اودي علي ارم

«چه پاسخ خواهيد داد به پيغمبرتان زماني که به شما بگويد: اين چه کاري بود که کرديد؟ حال آن که شما آخرين امتها بوديد. با خاندان و فرزندان و عزيزان من که يا به اسيري گرفتيدشان و يا در خونشان غلتانديد. پاداش من که خيرخواه شما بودم چنين نبود که با خويشانم اين گونه رفتار کنيد بعد از اين من واقعا بيم دارم که همان عذابي که بر قوم ارم فرود آمد و نابودشان کرد بر شما نيز فرود آيد».
سپس به آنها پشت کرد.
حذيم راوي اين ماجرا را مي‏گويد: مردم را ديده که حيران دستهاي خود را به دهانشان برده بودند. به پيرمردي که کنارم ايستاده بود نگريستم، ريشهايش از اشک تر شده بود و دستانش را رو به آسمان بالا برده بود و مي‏گفت: «پدرم و مادرم فدايتان باد! سالخوردگانشان بهترين سالخوردگان و جوانانشان بهترين جوانان و نسلشان تباري کريم و فضلشان فضلي است عظيم.»
زينب با مردم چنين صريح بود. او حتي نيم‏واژه‏اي غير حق نگفت تا دل مردم را به دست آورد. شايد به اين خاطر بود که آنها (کوفيان) حق را مي‏شناختند ولي از ياري کردنش دست بازداشته بودند. همانند همان انصار و مهاجراني که فاطمه صديقه با آن صداي پرطنين و صاعقه‏وار خويش مورد خطابشان قرار داد و نيز همين گونه آهنگ صداي امام علي عليه‏السلام در آخرين سخنرانيهايش براي مردم کوفه.
زني اسير و مصيبت ديده که داغ هيجده تن را بر جگر دارد که روي زمين نظيرشان نيست، بي‏هيچ پاي افزار و پوششي او را بر محمل‏ها نشانده‏اند و مورد ضرب و اهانتش قرار داده‏اند و آزارش داده‏اند به اين که چهره‏اش را پيش غير نمايان کند، و او يکي از بزرگترين بانوان در نزد آن رجاله‏ها و... و... بوده است.
او را امروز نزد سلطان پيروز و دشمن کينه توز و طاغوت ظفرمند و خونريز جنايتکار مي‏برند او و برادرزاده‏ي بيمارش و خواهرش و ديگر اسراي توان فرسوده از اين سفر طاقت سوز را به زنجير کشيده، به بارگاه آن جبار وارد مي‏کنند.
ديار شا

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۷:۲۸
سکينه


دختر گرامي سيدالشهداء عليه‏السلام. از بانواني بود که در روز عاشورا به اسارت درآمد
.
در علم، معرفت، ادب، توجه به حق و جذبه‏ي پروردگار، کم نظير و مورد توجه خاص پدرش اباعبدالله الحسين

عليه‏السلام بود. نام اصلي او را «آمنه، امينه، و اماميه» هم نوشته‏اند. لقب سکينه (يا سکينه) از طرف مادرش

«رباب» به او داده شد. او که خواهر حضرت علي اصغر عليه‏السلام بود، در کربلا حضور داشت و در عاشورا، سن

او حدودا ده تا سيزده سال بوده است. اين را از آن جا گفته‏اند که امام حسين عليه‏السلام روز عاشورا به او لقب

«خيرة النسوان» «برگزيده‏ي زنان» داده است و اين با کودک بودنش همخواني ندارد. روز عاشورا، چون

حسين عليه‏السلام هنگام وداع با اطفال و زنان، ديد که دخترش سکينه از زنان کنار گرفته و در حال

گريستن است، به او فرمود:


سيطول بعدي يا سکينة فاعلمي

منک البکاء اذا الحمام دهاني


لا تحرقي قلبي بدمعک حسرة

مادام مني الروح في جسماني


فاذا قتلت فانت اولي بالذي

تأتينه يا خير النسوان


او سيد زنان عصر خود بود و در عقل و ادب و هوش و عفت بر همه‏ي زنان برتري داشت. خانه‏ي او جايگاه علم

و ادب و فقه و حديث بود. اين بانوي بزرگ و عبدالله شيرخوار که در کربلا شهيد شد هر دو فرزندان رباب همسر

سالار شهيدان بودند. گويند نامش آمنه و لقبش سکينه بوده است. زمان تولد و وفات آن مخدره کاملا روشن

نيست. از مراثي اوست:


لا تعذليه قاطع طوقه

فعينه بدموع ذرف غدقه


ان الحسين غداة الطف يرشقه

ريب المنون فما أن يخطي‏ء الحدقه


بکف شر عبادالله کلهم

نسل البغايا و جيش المرق الفسقه


يا امة السوء هاتوا ما احتجاجکم

غدا و جلکم بالسيف قد صفقه


کسي را سرزنش مکن که راهش را گم کرده است زيرا از چشمانش اشک فراوان مي‏بارد.

در روز طف تيري به سوي امام حسين عليه‏السلام رها شد که خطا نمي‏کند و از حدقه‏ي چشم امام (سجاد)

دور نمي‏شود.

اين کار به دست کساني انجام شد که بدترين مردم و حرامزاده و خارج از دين و فاسق بودند.

اي بدترين امت، دليلهايتان را در رستاخيز بياوريد. شما برهاني نداريد زيرا همه‏ي شما او را با شمشيرتان زديد.

اين دختر بزرگوار، که به تعبير شيخ عباس قمي «زني با حصافت عقل و اصابت رأي و افصح و اعلم مردمان به

زبان عرب و شعر و فضل و ادب» بوده است، پس از بازگشت از سفر کوفه و شام، در خانه‏ي پدر خود، تحت

کفايت امام سجاد عليه‏السلام قرار گرفت. او محضر سه امام (امام حسين، امام سجاد و امام باقر) عليهم‏السلام

را درک کرد.

سکينه همچنان در مدينه مي‏زيست، تا آن که در پنجم ربيع الاول سال 117 هجري در زمان هشام بن عبدالملک،

پس از هفتاد سال، در مدينه درگذشت. قبر او نيز در مدينه است.


شمامه



مادر بزرگوار حضرت ام ‏البنين و جده‏ي گرامي حضرت قمر بني هاشم عليهم‏السلام است. شمامه از

خانواده‏ي سهل بن عامر بن مالک بن جعفر بن کلاب مي‏باشد. «عمدة الطالب» از او بنام «ليلي» ياد کرده است.


شهربانو



دختر يزدگرد و همسر امام حسين عليه‏السلام بود. شهربانو، مادر مکرمه‏ي حضرت زين العابدين عليه‏السلام است.


صهبا



بنا به نقلي نام مادر «عمر الاطرف بن علي بن ابيطالب» از شهداي روز عاشوراست.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۷:۳۲
طوعه



طوعه زني است باايمان و باتقوي از طايفه‏ي کنده و ضمنا به اوضاع سياسي آن روز وارد بود، و هدفش از

ايستادن ميان کوچه‏هاي کوفه در واقع براي اطلاع از اوضاع بوده است که ببيند چه مي‏شود، آيا کار به نفع

مسلم و يا عبيدالله خواهد بود؟ مسلم همين طور که مي‏آمد ديد يک زن در ميان کوچه ايستاده و به هر طرف

نگران است. جلو آمده سلام کرد و چون بسيار تشنه بود نزديک آمده فرمود: «يا امة الله اسقيني شربة من الماء»:

اي کنيز خدا مقداري آب آشاميدني به من عنايت کن!

آن زن به خانه رفت و قدحي پر از آب نموده و به آن حضرت داد و پس از سيراب شدن، حضرت تکيه به ديوار داد.

آن زن ظرف آب را درون خانه نهاده و چون نگران اوضاع بود فوري بيرون آمد و با کمال تعجب ديد مسلم ايستاده

است.طوعه يکه‏اي خورد و گويا حس نمود اين مرد با اوضاع آشفته اين شهر بي‏ارتباط نيست و براي آنکه مطلبي

دستگيرش شود رو به جناب مسلم نموده و گفت:

آقا چرا به خانه خود نمي‏روي!

چون جواب نشنيد جلوتر آمده و مطلب خود را تکرار نمود: آقا چرا به خانه خود و نزد خانواده‏ات نمي‏روي؟

سکوت مسلم باعث شد براي دفعه سوم بگويد: آقا چرا گوش به حرفم نمي‏دهي؟! تو را مي‏گويم! به خانه خود

برو، شهر کوفه پر آشوب است راضي نيستم پشت در خانه من بماني، مگر نداي مأمور حکومت نظامي را

نمي‏شنوي! به منزل خود برو!

اين بار، مسلم جواب داد: من در اين شهر خانه و خانواده ندارم و غريبم. طوعه وقتي نام غريب را شنيد نزديکتر

آمد و صدايش را آهسته‏تر نمود و گفت: آقا اهل کدام دياري؟

- از اهل مدينه و طايفه بني‏هاشم هستم.

طوعه همين که نام بني‏هاشم را شنيد مثل کسي که مطلوب خود را پيدا کرده گفت:

آقا در صورتي که از بني‏هاشم هستي شايد از حال مسلم خبر داري و اگر خبر نداري بدان که مردم کوفه مسلم

را غريب و تنها گذارده بيعتش را شکسته‏اند و اين حکومت نظامي که مي‏بيني در شهر اعلام شده براي گرفتن

مسلم بن عقيل مي‏باشد و اضافه نمود اگر مي‏تواني اين خبر را به آقايمان حسين عليه‏السلام برسان که آن حضرت

به اين ديار نيايد، مسلم وقتي مطمئن گرديد که اين زن از شيعيان است آهي کشيد و گفت:

من مسلم بن عقيل مي‏باشم که اهل کوفه اين گونه بيعتم را شکستند و اگر ممکن باشد امشب مرا پناه بده!

چون صبح شود پاداش مهمان نوازي تو را خواهم داد.

طوعه مسلم را وارد منزل خود نمود و اتاقي در اختيارش قرار داد و شام براي او حاضر نمود ولکن مسلم شام ميل

نفرمود و آن شب را در آن خانه بسر برد.

شب را که مسلم در خانه طوعه بود گاهي به عبادت و گاهي به راز و نياز بسر برده و مرتبا صداي منادي

عبيدالله به گوشش مي‏رسيد ايها الناس بدانيد! فرمان امير است:

هر کس مسلم را به خانه راه دهد جان و مالش در امان نيست!

هر کس مسلم را معرفي نمايد جايزه دارد!

هر کس مخفي‏گاه او را خبر دهد بهاي خون مسلم را دريافت خواهد داشت!

طوعه پسري داشت به نام بلال که از رفت و آمد مادرش به اتاق ديگر متوجه شد مسلم در خانه آنان بسر مي‏برد.

صبح زود فورا اين خبر را به ابن‏زياد رسانيد. عبيدالله بن زياد بلافاصله محمد ابن اشعث را با عده‏ي کثيري براي

دستگيري مسلم فرستاد، مسلم با شنيدن صداي مؤذن براي اداي فريضه حرکت و نماز و تعقيب آن را بجاي

آورد و مقداري با خداي خود راز و نياز نمود سپس لباس خود را پوشيد و زره بر تن کرد و خود بر سر نهاد و چکمه

به پا نمود، و شمشيرش را به دست گرفت و از طوعه خداحافظي کرده و خارج شد. درست در همين موقع بود

که محمد بن اشعث با لشگرش رسيده و دور آن خانه را گرفتند و بناي سنگ پراني و داد و فرياد را گذاشتند.

مسلم شجاعانه از منزل بيرون آمد و با شمشير آخته به آن روباه صفتان حمله‏ور گرديد و به طوري که از تواريخ

استفاده مي‏شود مسلم در قوه و شجاعت در عصر خود بي‏نظير بوده است!

همين که مسلم به طرف لشگر حمله مي‏کرد از پيش روي او مانند گله روباه فرار مي‏کردند.

تمامي مورخين نوشته‏اند که آن حضرت مردان يل را مي‏گرفت و به بالاي بام پرتاب مي‏کرد.


عيوف بنت مالک‏



زن خولي بن يزيد اصبحي بود. منزل خولي در يک فرسخي کوفه بود. خولي به خانه‏ي خود آمد. شب بود،

تصميم گرفت صبح آن سر مطهر را نزد ابن‏ زياد ببرد. خولي دو زن داشت يکي از زنهاي او انصاريه

(از مسلمين مدينه) به نام عيوف بود و به اهل بيت نبوت علاقه داشت. لذا خولي سر مقدس امام را از او

پنهان داشت و در ميان تنور گذاشت. عيوف (آخرهاي شب) نوري را مشاهده کرد که از تنور به سوي آسمان

ساطع است. موضوع را فهميد و گريه کنان سر مبارک را در کنار خود نهاد و زنان همسايه را بخواند و همگان

بر عزيز زهرا گريه کردند و بر قاتلش لعنت فرستادند.

چون عيوف فهميد که سر حسين عليه‏السلام را به خانه آورده، کينه‏ ي او را به دل گرفت و از رختخواب بلند شد

و ديگر با او همبستر نشد. خولي در ايام مختار پنهان بود. عيوف جاي او را به ياران مختار خبر داد. اين زن از آن

هنگام که خولي سر اباعبدالله عليه ‏السلام را آورده بود با او دشمن شده بود، بواسطه همکاري عيوف با نيروهاي

مختار بن ابوعبيد ثقفي خولي دستگير و سپس به دست انتقام سپرده شد.


فاطمه



فاطمه دختر حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام اين بانو همانگونه که «طبري» آورده است، دختر اميرمؤمنان

است و «ابومخنف» از او جريان مجلس شوم «يزيد» را، به نقل از «حارث بن کعب والبي ازدي» روايت کرده

است. هم چنانکه همين موضوع از امام سجاد عليه‏السلام نيز بوسيله همين گزارشگر گزارش شده است.

شهید گمنام
۱۳۹۵/۰۶/۰۳, ۱۷:۴۲
فاطمه


فاطمه دختر امام حسين عليه‏السلام بانويي باشرافت و دانش که اهل ذکر و شب زنده‏داري و عبادت بود و

روزها روزه مي‏گرفت و از جمال باطن برخوردار و اهل روايت و نقل حديث بود. در سفر کربلا در جمع اسيران

اهل بيت بود و در کوفه نيز به سخنراني افشاگرانه و فصيح و رسا بر ضد جنايتهاي ابن‏زياد پرداخت و همه را

به گريه انداخت. او همسر عموزاده‏ي خويش حسن بن حسن عليه‏السلام بود. او تا زمان امام صادق عليه‏السلام

را درک کرد. يکسال خيمه‏اي افراشت و در سوگ همسر از دست رفته خود به سوگ و ماتم نشست.

در سال 117 ه.ق در حالي که هفتاد سال داشت در مدينه درگذشت و در بقيع به خاک سپرده شد.

از فاطمه عليهاسلام اخباري در رابطه با واقعه‏ي عاشورا رسيده است از جمله: پس از شهادت پدرم لشگريان

عمر سعد به خيمه‏ي ما ريختند و من دختري کوچک بودم، با گريه خلخال از پايم در مي‏آوردند. گفتم: اي دشمن

خدا چرا گريه مي‏کني؟ گفت: براي اينکه دختر پيامبر را غارت مي‏کنم. گفتم: غارت مکن. گفت: مي‏ترسم ديگري

بيايد و اينها را درآورد!»


فاطمه بنت حزام‏ یا فاطمه ‏ي کلابيه‏



نام مادر حضرت قمر بني‏ هاشم «ام‏البنين» است. به اين بانوي بزرگوار و مادر چهار شهيد، قبل از ولادت

فرزندان فاطمه مي‏گفتند؛ اما پس از آنکه داراي آن چهار فرزند شد، «ام‏البنين» خطابش کردند.

فضه‏



فضه کنيز حضرت زينب عليهاالسلام بود. در «انوار الشهادة» آمده است که چون اهل و عيال امام حسين

عليه‏السلام در آن حال نابسامان بماندند در شب يازدهم هيچکس بر ايشان رحم نکرد.

حضرت زينب سلام الله عليها فضه را نزد عمر سعد فرستاد که اي عمر، ما امشب لباس و خيمه و فرش

نداريم، بر ما رحم کن و لباسي براي اطفال بفرست. آن ملعون نخست اعتنايي نکرد اما بعد خيمه‏ي

نيم سوخته‏اي براي ايشان فرستاد.


فکهيه‏



او کنيز حضرت سيدالشهداء عليه‏السلام و مادر «قارب» غلام آن حضرت بود. فرزند فکهيه در روز عاشورا

به شهادت رسيد.


لبابه‏



همسر گرامي حضرت ابوالفضل العباس عليهماالسلام. لبابه، بنت عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب،

بود و مادر لبابه امه حکيم است. قمر بني‏ هاشم عليه ‏السلام از لبابه دو فرزند آورد: يکي فضل و ديگري عبيدالله.
ليلي‏



مادر بزرگوار حضرت علي اکبر عليه‏ السلام. ليلي دختر «ابومرة بن عروة بن مسعود ثقفي» بوده است.
ماريه بنت سعد



ماريه، به معناي سپيد درخشان. ماريه دختر سعد، بانوي شجاع و شيعي از مردم بصره بود که خانه‏اش

پايگاه تجمع شيعه در اين شهر محسوب مي‏شد. فضايل و تعاليم اهل بيت از آنجا منتشر مي‏گشت.

در ايام نهضت کربلا، عده‏اي که به اين خانه تردد داشتند، براي ياري امام حسين عليه‏السلام به کوفه رفتند.


ميمونه‏



مادر بزرگوار «عبدالله بن بقطر (يقطر)» از شهداي واقعه‏ي عاشوراست.


ام خلف



همسر مسلم بن عوسجه، از زنان برجسته شيعه که در کربلا از ياران حضرت‏ سيد الشهدا «ع‏» بود

.پس از شهادت مسلم بن عوسجه، پسرش خلف آماده جنگ شد.امام‏ حسين از او خواست که

به سرپرستي مادرش بپردازد.ولي مادرش او را تشويق به جنگ‏ کرد و گفت: جز با ياري پسر پيغمبر،

از تو راضي نخواهم شد.خلف پس از نبردي دليرانه ‏به شهادت رسيد.پس از شهادتش، سر او را به

طرف مادرش پر تاب کردند.او هم سر را برداشته، بوسيد و گريست.[1] ماجرايي نظير اين، درباره‏

«ام وهب‏» و پسرش وهب بن‏عبدالله کلبي نقل شده است.از آنجا که در ميان شهداي کربلا کسي

به نام خلف بن مسلم ‏نيست، احتمالا اشتباهي در نقل پيش آمده و ام وهب و پسرش وهب

صحيحتر باشد.


پی نوشتها :

[1] ر.ک: رياحين الشريعه، ذبيح الله محلاتي، ج 3، ص 305.



طوعه



بانويي با ايمان و موالي اهل بيت، که در لحظات تنهايي و سرگرداني مسلم بن عقيل درکوچه‏هاي کوفه،

به او آب داد و به خانه برد و پذيرايي کرد.شب، بلال پسر آن زن به خانه ‏آمد و به وجود مسلم در آن خانه

پي برد و صبح به نيروهاي ابن زياد خبر داد.طوعه، پيشترکنيز اشعث بن قيس بود.وي او را آزاد کرد و

اسيد خضرمي با او ازدواج نمود.بلال، ثمره‏اين ازدواج بود.[1] .


درها همه بسته بود در قحطي مرد

فرياد نشسته بود در قحطي مرد


يک زن، شب کوچه‏هاي بن‏بست و غريب

مردانه شکسته بود در قحطي مرد[2] .


پی نوشتها :

[1] الکامل، ابن اثير، ج 2، ص 541.

[2] محمد رضا سنگري.



عطيه



نام عطيه، همواره در کنار نام جابر بن عبدالله انصاري مطرح مي‏شود که با هم پس ازشهادت امام حسين‏

«ع‏» در اربعين اول به زيارت قبر آن حضرت آمدند و چون جابر نابينا شده بود، عطيه او را در اين زيارت

همراهي مي‏کرد.بنا به برخي نقلها، هنگام بازگشت‏اهل بيت از سفر شام، در کربلا با جابر و عطيه برخورد

کردند.عطية بن سعد بن جناده ‏عوفي، از رجال علم و حديث‏شيعه بود.وي در زمان خلافت امير المؤمنين‏ «ع‏»

در کوفه به‏ دنيا آمد.نام عطيه، به پيشنهاد آن حضرت بر وي نهاده شد.او از راويان موثق شيعه بود که‏ حتي

در کتب رجالي اهل سنت هم توثيق شده است.وي به جرم تشيع و هواداري ‏علي‏ «ع‏» از سوي حجاج بن

يوسف تحت تعقيب بود و به فارس گريخت.به دستور حجاج، او را گرفتند و چون حاضر نشد علي عليه


السلام را لعن کند، چهار صد تازيانه بر بدنش زدند و موي سر و ريش او را تراشيدند. از آن پس به خراسان

رفت و پس از مدتي‏به کوفه بازگشت.در کوفه بود تا در سال 111 هجري در گذشت.[1] .


پی نوشتها :

[1] معارف و معاريف، ج 4، ص 1567.

اسماء بنت عميس



وي مادر بزرگوار «عبدالله بن جعفر بن ابي‏طالب عليهم‏السلام» بود. اسماء که از مهاجرين مسلمانان در

حبشه بود، در آن جا وضع حمل نمود. از اين رو عبدالله بن جعفر نخستين نوزاد مسلمان در حبشه بود.


شوهر اول وي جعفر بن ابي‏طالب بود و با او به حبشه هجرت کرد و بعد از شهادت جعفر با ابوبکر صديق و

پس از ارتحال او با علي عليه‏السلام ازدواج کرد و شش فرزند داشت: عبدالله، محمد و عون از جعفر، محمد

از ابوبکر و محمد اصغر از علي عليه‏السلام، عمر بن خطاب، ابوموسي اشعري، عبدالله بن عباس و پسر او

عبدالله بن جعفر و اصحاب کبار ديگر از اسماء بنت عميس احاديث نقل و روايت کرده‏اند. اين زن نه خواهر

داشت