PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : جمع بندی شده اشکال در لزوم وجود حجت در هر زمان



میرزا حسین
۱۳۹۵/۱۱/۱۱, ۲۰:۳۸
۰- حضرت علی (رضی الله عنه) در خطبه ۹۰ نهج البلاغه فرموده: «حجت خدا با پیغمبر ما محمد (صلی الله علیه و سلم) تمام شد» (تمت بنبینا محمد حجته)، پس چرا شیعه امامان را حجت می‌داند؟

معین
۱۳۹۵/۱۱/۱۲, ۰۸:۴۱
با نام و یاد دوست







http://askquran.ir/gallery/images/75940/1_erjae1.jpg









کارشناس بحث: استاد مسلم

مسلم
۱۳۹۵/۱۱/۱۴, ۱۲:۵۰
بسم الله الرحمن الرحیم


حضرت علی (رضی الله عنه) در خطبه ۹۰ نهج البلاغه فرموده: «حجت خدا با پیغمبر ما محمد (صلی الله علیه و سلم) تمام شد» (تمت بنبینا محمد حجته)، پس چرا شیعه امامان را حجت می‌داند؟

با سلام و احترام و تشکر از ارتباط شما با مرکز ملی

از آنجا که در کنار نام حضرت علی(علیه السلام) تعبیر (رضی الله عنه) را به کار برده اید به گمانم از برادران اهل سنت ما باشید، لذا برای پاسخ هم از منابع شیعه استفاده کرده ام، و هم از منابع اهل سنت تا پاسخ جامع و کارآمدتری ارائه شده باشد.
پیش از پاسخ به سوال شما، بیان یک مقدمه برای نتیجه گیری لازم است:

مقدمه: معنا و مفهوم «حجت» در لغت و در متون دینی
حجت از ماده «حجج» به معنای قصد آمده است، و «حُجَّة» را به این دلیل حجت نامیده اند که دلالت آشکار بر مقصود دارد(راغب اصفهانی، مفردات، ج1، ص219) پس در یک معنای عام هر چیزی که دلیل برای امری باشد «حجت» نامیده می شود، حتی اگر انسان نباشد:
«فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّة»؛ روى خود را به جانب مسجد الحرام كن! و هر جا بوديد، روى خود را به سوى آن كنيد! تا مردم، جز ظالمان (كه دست از لجاجت برنمى‏دارند) دليل و حجتی بر علیه شما نداشته باشند (بقره:150)

یا مثلا در روایات قرآن به عنوان حجت معرفی شده است:
«الْقُرْآنِ حُجَّةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى عِبَادِه‏»؛ قرآن حجت خداوند عزوجل بر بندگانش است.(بحارالانوار، ج90، ص20)
«الْقُرْآنُ حُجَّةٌ لَكَ أَوْ عَلَيْكَ»؛ قرآن حجتی برای تو یا بر علیه توست. (صحیح مسلم، ج2، ص3؛ سنن ترمذی، ج11، ص423)
یا در برخی منابع روایی عقل(الکافی، ج1، ص16) و یا علم(سنن دارمی، ج1، ص114) به عنوان حجت خداوند بر بشر معرفی شده است.

گاهی نیز «حجت» در اصطلاح خاصی چون انسانی که حجت را بر بشر تمام می کند استعمال می شود که خود باز بر دو دسته است:

الف) انسانی که قرار است عهد جدیدی از جانب خداوند بیاورد، این انسان حجتی از جانب خداوند است که حجت را بر مردم تمام می کند:
«رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُل‏»؛ پيامبرانى كه بشارت‏دهنده و بيم‏دهنده بودند، تا بعد از اين پيامبران، حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند.(نساء:165)
بنابراین تنها مصداق چنین «حجتی» فقط انبیاء هستند، همان طور که در روایات هم اشاره شده است، امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: «حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى الْعِبَادِ النَّبِيُّ وَ الْحُجَّةُ فِيمَا بَيْنَ الْعِبَادِ وَ بَيْنَ اللَّهِ الْعَقْلُ؛ نبی حجت خداوند بر بندگان است، و عقل حجت بین بندگان و خداوند است.(الکافی، ج1، ص25)

ب) انسانی که قرار نیست عهد جدیدی بیاورد، اما مأمور تبیین و اجرای عهد الهی است، و مردم موظف به پیروی از او هستند، طبیعتا او هم از نظر لغوی و هم از نظر اصطلاحی حجت الهی محسوب می شود، روایات شیعه و سنی هم چنین کسی را حجت می دانند:
امام صادق(علیه السلام): «وَ اللَّهِ مَا تَرَكَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْأَرْضَ قَطُّ مُنْذُ قُبِضَ آدَمُ إِلَّا وَ فِيهَا إِمَامٌ يُهْتَدَى بِهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ حُجَّةُ اللَّهِ‏ عَلَى الْعِبَادِ مَنْ تَرَكَهُ هَلَكَ وَ مَنْ لَزِمَهُ نَجَا‏»؛ به خدا قسم که خداوند از زمان قبض روح حضرت آدم(علیه السلام) مردم را بدون امامی هدایت گر رها نکرده است، امامی که حجت خدا بر بندگان بوده است و کسی که پیروی از او را ترک کند لاک شده، و کسی که با او ملازم باشد نجات یابد.(صدوق، کمال الدین، ج1، ص230)
و نیز می فرمایند: امام صادق(علیه السلام): «إن الأرض‏ لا تخلوا إلا و فيها إمام‏»؛ به درستی که زمین هرگز خالی از امام باقی نمی ماند.(اثبات الهداة، ج1، ص102)

همچنین در منابع اهل سنت وارد شده است:
«لا تخلوا الأرض من قائم لله بحجة إما ظاهر مشهور وإما خائف مغمور لئلا تبطل حجج الله»(متقی هندی، کنزالعمال، ج10، ص263و264)

«مَنْ خَلَعَ يَدًا مِنْ طَاعَةٍ لَقِىَ اللَّهَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلاَ حُجَّةَ لَهُ وَمَنْ مَاتَ وَلَيْسَ فِى عُنُقِهِ بَيْعَةٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»؛ هر کسی دستش جدا از طاعت باشد، روز قیامت خداوند را در حالی ملاقات میکند که حجتی ندارد و کسی که بمیرد و بیعت کسی بر گردنش نباشد به مرگ جاهلیت مرده است.(بیهقی، سنن الکبری، ج8، ص156)

«مَنْ نَزَعَ يَدًا مِنْ طَاعَةٍ فَلَا حُجَّةَ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَمَنْ مَاتَ مُفَارِقًا لِلْجَمَاعَةِ فَقَدْ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»؛ کسی که دستش را از اطاعت بکشد پس حجتی برای او در قیامت نیست، و کسی که جدای از جماعت بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است.(مسند احمد، ج11، ص166)

«مَنْ مَاتَ وَلَيْسَتْ عَلَيْهِ طَاعَةٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً فَإِنْ خَلَعَهَا مِنْ بَعْدِ عَقْدِهَا فِي عُنُقِهِ لَقِيَ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى وَلَيْسَتْ لَهُ حُجَّةٌ»؛ کسی که بمیرد و اطاعت از کسی بر او نباشد به مرگ جاهلیت مرده است، پس اگر این اطاعت را بعد از عقد بر گردنش، از خود خلع کند خداوند را در حالی ملاقات خواهد کرد که حجتی ندارد.(مسند احمد، 31، ص306)

و باز از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است که فرمودند: «إِنَّهَا سَتَكُونُ مِنْ بَعْدِي أُمَرَاءُ يُصَلُّونَ الصَّلَاةَ لِوَقْتِهَا وَيُؤَخِّرُونَهَا عَنْ وَقْتِهَا فَصَلُّوهَا مَعَهُمْ فَإِنْ صَلَّوْهَا لِوَقْتِهَا وَصَلَّيْتُمُوهَا مَعَهُمْ فَلَكُمْ وَلَهُمْ وَإِنْ أَخَّرُوهَا عَنْ وَقْتِهَا فَصَلَّيْتُمُوهَا مَعَهُمْ فَلَكُمْ وَعَلَيْهِمْ مَنْ فَارَقَ الْجَمَاعَةَ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً وَمَنْ نَكَثَ الْعَهْدَ وَمَاتَ نَاكِثًا لِلْعَهْدِ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ لَا حُجَّةَ لَهُ»؛ به درستی که بعد از من اُمرای خواهند آمد که گاهی نماز را به وقتش می خوانند و گاهی آن را به تأخیر می اندازند، پس شما با آنها نماز بخوانید، اگر به وقتش خواندن برای شما و برای آنهاست، و اگر به وقتش نخواندند برای شما و بر علیه آنان است، کسی که از جماعت جدا شود به مرگ جاهلیت مرده و کسی که عهدش را بشکند و بر این حالت بمیرد روز قیامت در حالی محشور می شود که حجتی برای او نیست.(همان، 31، ص293)

بنابراین حجت یک معنای عام دارد که شامل هر چیزی می شود حتی کتاب و ادله مکتوب و یا قولی؛ و یک معنای خاص دارد که هر انسانی که حجت بر مردم باشد را شامل می شود، چه نبی باشد، و چه امام؛ و یک معنای اخص دارد که شامل انسانی است که قرار است عهد جدیدی از جانب خداوند برای مردم بیاورد، یعنی اختصاص به نبی و نبوت دارد.

نکته اول: تبیین کلام امیرالمومنین(علیه السلام)
حال که این مقدمه روشن شد باید به سراغ کلام امیرالمومنین(علیه السلام) به طور کامل برویم تا ببینیم در سیاق کلام ایشان کدام معنا اراده شده است، جمله کامل حضرت(علیه السلام) این است:
«تَعَاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلَى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ وَ مُتَحَمِّلِي وَدَائِعِ رِسَالاتِهِ قَرْناً فَقَرْناً حَتَّى تَمَّتْ‏ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ ص حُجَّتُه‏»؛ به زبان پيامبرانش ، حجتها و دليلها فرستاد و از ايشان پيمان گرفت. پيامبران قرنى پس از قرنى بيامدند و ودايع رسالت او را به مردم رسانيدند. تا به وجود پيامبر ما محمد (صلى اللّه عليه و آله ) حجتش را تمام كرد.
از کلام کامل ایشان روشن می شود سخن از انبیاء است که آخرین آنها پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) بوده است، اصلا سخن از اوصیاء نیست.

قرینه ای که این معنا را تقویت می کند و ابن ابی الحدید معتزلی هم به آن اشاره کرده است(شرح نهج البلاغه، ج7، ص6) این است که در حدیث فوق، علاوه بر تأکید بر لفظ «انبیاء»، سخن از «تعاهد» به میان آمده است، یعنی منظور حجت هایی هستند که قرار است با مردم عهد خدا را بیان کنند، روشن است حجت های حامل عهد و دارای وحی فقط انبیاء هستند که آخرین آنها پیامبر(صلی الله علیه و آله) است، و دیگر خداوند بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) حجتی که حامل عهد جدیدی باشد نفرستاده، و نخواهد فرستاد.
حجت به این معنا هرگز شامل ائمه(علیهم السلام) نمیشود، چرا که ایشان هرگز امر جدیدی برای بشر نمی آورند، بلکه آخرین دین و آخرین عهدی که خداوند برای اتمام حجت با بشر بست به وسیله پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) ابلاغ شد، و ائمه(علیهم السلام) مأمور تبیین و اجرای آن هستند.

پس مراد حضرت(علیه السلام) این است که آخرین حجت نبوی، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) بوده است، نه آخرین حجت به معنای عام! این معنا که خدا بعد از پیامبر(ص) هیچ حجت دیگری برای مردم ندارد که نه منطقی است، و نه معقول! هر کسی آن را تصور کند، نفی خواهد کرد، معنای این خواهد بود که بعد از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) حجتی بر اسلام وجود ندارد!

نکته دوم: تأییدات
طبق حدیث مشهور ثقلین در کلام پیامیر(صلی الله علیه و آله)، قرآن در کنار اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) مایه هدایت بشر، و پیشگیری از گمراهی و ضلالت معرفی میشود، بنابراین وقتی در نکته اول پذیرفتیم که قرآن کریم طبق روایات شیعه و اهل سنت حجت خداوند بر مردم است، پس هرچه که در کنار آن قرار بگیرد به عنوان هدایتگر و راهنما، آن هم باید حجت خدا بر مردم باشد، وگرنه منطقی نیست که یک حجت را در کنار یک لا حجت قرار داده و سپس بگویند اگر از این دو تبعیت کنید گمراه نخواهید شد، یا هر دو حجت هستند، یا هیچکدام نباید حجت باشند، شقّ دوم توسط عقل و نقل مردود است، پس شق اول اثبات می شود.

روایت ثقلین هم که شهرتش جای تردید و بررسی سندی نمی گذارد، و چون مستقیما به موضوع تاپیک مربوط نمیشود به تفصیل وارد آن نمی شوم، اما باز اگر در این خصوص تردیدی هست می توان به کتاب نفحات الازهار، ج1، ص199 مراجعه کرد.

در پناه خداوند

مسلم
۱۳۹۵/۱۲/۱۶, ۱۸:۵۳
پرسش
حضرت علی (رضی الله عنه) در خطبه ۹۰ نهج البلاغه فرموده: «حجت خدا با پیغمبر ما محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) تمام شد» (تمت بنبینا محمد حجته)، پس چرا شیعه امامان را حجت می‌داند؟

پاسخ
از آنجا که در کنار نام حضرت علی (علیه السلام) تعبیر (رضی الله عنه) را به کار برده اید به گمانم از برادران اهل سنت ما باشید، لذا برای پاسخ هم از منابع شیعه استفاده شده، و هم از منابع اهل سنت تا پاسخ جامع و کارآمدتری ارائه شده باشد.
پیش از پاسخ به سوال شما، بیان یک مقدمه برای نتیجه گیری لازم است:

مقدمه: معنا و مفهوم «حجت» در لغت و در متون دینی:
حجت از ماده «حجج» به معنای قصد آمده است، و «حُجَّة» را به این دلیل حجت نامیده اند که دلالت آشکار بر مقصود دارد(1) پس در یک معنای عام هر چیزی که دلیل برای امری باشد «حجت» نامیده می شود، حتی اگر انسان نباشد:
«فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّة»؛ روى خود را به جانب مسجد الحرام كن! و هر جا بوديد، روى خود را به سوى آن كنيد! تا مردم، جز ظالمان (كه دست از لجاجت برنمى‏دارند) دليل و حجتی بر علیه شما نداشته باشند.(2)

یا مثلا در روایات قرآن به عنوان حجت معرفی شده است: «الْقُرْآنِ حُجَّةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى عِبَادِه‏»؛ قرآن حجت خداوند عزوجل بر بندگانش است.(3)
«الْقُرْآنُ حُجَّةٌ لَكَ أَوْ عَلَيْكَ»؛ قرآن حجتی برای تو یا بر علیه توست. (4)
یا در برخی منابع روایی عقل(5) و یا علم(6) به عنوان حجت خداوند بر بشر معرفی شده است.

گاهی نیز «حجت» در اصطلاح خاصی چون انسانی که حجت را بر بشر تمام می کند استعمال می شود که خود باز بر دو دسته است:

الف) انسانی که قرار است عهد جدیدی از جانب خداوند بیاورد، این انسان حجتی از جانب خداوند است که حجت را بر مردم تمام می کند:
«رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُل‏»؛ پيامبرانى كه بشارت‏دهنده و بيم‏دهنده بودند، تا بعد از اين پيامبران، حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند.(7)
بنابراین تنها مصداق چنین «حجتی» فقط انبیاء هستند، همان طور که در روایات هم اشاره شده است، امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: «حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى الْعِبَادِ النَّبِيُّ وَ الْحُجَّةُ فِيمَا بَيْنَ الْعِبَادِ وَ بَيْنَ اللَّهِ الْعَقْلُ»؛ نبی حجت خداوند بر بندگان است، و عقل حجت بین بندگان و خداوند است.(8)

ب) انسانی که قرار نیست عهد جدیدی بیاورد، اما مأمور تبیین و اجرای عهد الهی است، و مردم موظف به پیروی از او هستند، طبیعتا او هم از نظر لغوی و هم از نظر اصطلاحی حجت الهی محسوب می شود، روایات شیعه و سنی هم چنین کسی را حجت می دانند:
امام صادق(علیه السلام): «وَ اللَّهِ مَا تَرَكَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْأَرْضَ قَطُّ مُنْذُ قُبِضَ آدَمُ إِلَّا وَ فِيهَا إِمَامٌ يُهْتَدَى بِهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ حُجَّةُ اللَّهِ‏ عَلَى الْعِبَادِ مَنْ تَرَكَهُ هَلَكَ وَ مَنْ لَزِمَهُ نَجَا‏»؛ به خدا قسم که خداوند از زمان قبض روح حضرت آدم(علیه السلام) مردم را بدون امامی هدایت گر رها نکرده است، امامی که حجت خدا بر بندگان بوده است و کسی که پیروی از او را ترک کند لاک شده، و کسی که با او ملازم باشد نجات یابد.(9)
و نیز می فرمایند: امام صادق(علیه السلام): «إن الأرض‏ لا تخلوا إلا و فيها إمام‏»؛ به درستی که زمین هرگز خالی از امام باقی نمی ماند.(10)

همچنین در منابع اهل سنت وارد شده است:
«لا تخلوا الأرض من قائم لله بحجة إما ظاهر مشهور وإما خائف مغمور لئلا تبطل حجج الله»(11)

«مَنْ خَلَعَ يَدًا مِنْ طَاعَةٍ لَقِىَ اللَّهَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلاَ حُجَّةَ لَهُ وَمَنْ مَاتَ وَلَيْسَ فِى عُنُقِهِ بَيْعَةٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»؛ هر کسی دستش جدا از طاعت باشد، روز قیامت خداوند را در حالی ملاقات میکند که حجتی ندارد و کسی که بمیرد و بیعت کسی بر گردنش نباشد به مرگ جاهلیت مرده است.(12)

«مَنْ نَزَعَ يَدًا مِنْ طَاعَةٍ فَلَا حُجَّةَ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَمَنْ مَاتَ مُفَارِقًا لِلْجَمَاعَةِ فَقَدْ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»؛ کسی که دستش را از اطاعت بکشد پس حجتی برای او در قیامت نیست، و کسی که جدای از جماعت بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است.(13)

«مَنْ مَاتَ وَلَيْسَتْ عَلَيْهِ طَاعَةٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً فَإِنْ خَلَعَهَا مِنْ بَعْدِ عَقْدِهَا فِي عُنُقِهِ لَقِيَ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى وَلَيْسَتْ لَهُ حُجَّةٌ»؛ کسی که بمیرد و اطاعت از کسی بر او نباشد به مرگ جاهلیت مرده است، پس اگر این اطاعت را بعد از عقد بر گردنش، از خود خلع کند خداوند را در حالی ملاقات خواهد کرد که حجتی ندارد.(14)

و باز از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است که فرمودند: «إِنَّهَا سَتَكُونُ مِنْ بَعْدِي أُمَرَاءُ يُصَلُّونَ الصَّلَاةَ لِوَقْتِهَا وَيُؤَخِّرُونَهَا عَنْ وَقْتِهَا فَصَلُّوهَا مَعَهُمْ فَإِنْ صَلَّوْهَا لِوَقْتِهَا وَصَلَّيْتُمُوهَا مَعَهُمْ فَلَكُمْ وَلَهُمْ وَإِنْ أَخَّرُوهَا عَنْ وَقْتِهَا فَصَلَّيْتُمُوهَا مَعَهُمْ فَلَكُمْ وَعَلَيْهِمْ مَنْ فَارَقَ الْجَمَاعَةَ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً وَمَنْ نَكَثَ الْعَهْدَ وَمَاتَ نَاكِثًا لِلْعَهْدِ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ لَا حُجَّةَ لَهُ»؛ به درستی که بعد از من اُمرای خواهند آمد که گاهی نماز را به وقتش می خوانند و گاهی آن را به تأخیر می اندازند، پس شما با آنها نماز بخوانید، اگر به وقتش خواندن برای شما و برای آنهاست، و اگر به وقتش نخواندند برای شما و بر علیه آنان است، کسی که از جماعت جدا شود به مرگ جاهلیت مرده و کسی که عهدش را بشکند و بر این حالت بمیرد روز قیامت در حالی محشور می شود که حجتی برای او نیست.(15)

بنابراین حجت یک معنای عام دارد که شامل هر چیزی می شود حتی کتاب و ادله مکتوب و یا قولی؛ و یک معنای خاص دارد که هر انسانی که حجت بر مردم باشد را شامل می شود، چه نبی باشد، و چه امام؛ و یک معنای اخص دارد که شامل انسانی است که قرار است عهد جدیدی از جانب خداوند برای مردم بیاورد، یعنی اختصاص به نبی و نبوت دارد.

نکته اول: تبیین کلام امیرالمومنین(علیه السلام)
حال که این مقدمه روشن شد باید به سراغ کلام امیرالمومنین (علیه السلام) به طور کامل برویم تا ببینیم در سیاق کلام ایشان کدام معنا اراده شده است، جمله کامل حضرت (علیه السلام) این است:
«تَعَاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلَى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ وَ مُتَحَمِّلِي وَدَائِعِ رِسَالاتِهِ قَرْناً فَقَرْناً حَتَّى تَمَّتْ‏ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ ص حُجَّتُه‏»؛ به زبان پيامبرانش ، حجتها و دليلها فرستاد و از ايشان پيمان گرفت. پيامبران قرنى پس از قرنى بيامدند و ودايع رسالت او را به مردم رسانيدند. تا به وجود پيامبر ما محمد (صلى اللّه عليه و آله) حجتش را تمام كرد.
از کلام کامل ایشان روشن می شود سخن از انبیاء است که آخرین آنها پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بوده است، اصلا سخن از اوصیاء نیست.

قرینه ای که این معنا را تقویت می کند و ابن ابی الحدید معتزلی هم به آن اشاره کرده است(16) این است که در حدیث فوق، علاوه بر تأکید بر لفظ «انبیاء»، سخن از «تعاهد» به میان آمده است، یعنی منظور حجت هایی هستند که قرار است با مردم عهد خدا را بیان کنند، روشن است حجت های حامل عهد و دارای وحی فقط انبیاء هستند که آخرین آنها پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، و دیگر خداوند بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) حجتی که حامل عهد جدیدی باشد نفرستاده، و نخواهد فرستاد.
حجت به این معنا هرگز شامل ائمه (علیهم السلام) نمیشود، چرا که ایشان هرگز امر جدیدی برای بشر نمی آورند، بلکه آخرین دین و آخرین عهدی که خداوند برای اتمام حجت با بشر بست به وسیله پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) ابلاغ شد، و ائمه(علیهم السلام) مأمور تبیین و اجرای آن هستند.

پس مراد حضرت (علیه السلام) این است که آخرین حجت نبوی، پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بوده است، نه آخرین حجت به معنای عام! این معنا که خدا بعد از پیامبر (صلوات الله علیه) هیچ حجت دیگری برای مردم ندارد که نه منطقی است، و نه معقول! هر کسی آن را تصور کند، نفی خواهد کرد، معنای این خواهد بود که بعد از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) حجتی بر اسلام وجود ندارد!

نکته دوم: تأییدات
طبق حدیث مشهور ثقلین در کلام پیامیر (صلی الله علیه و آله)، قرآن در کنار اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) مایه هدایت بشر، و پیشگیری از گمراهی و ضلالت معرفی میشود، بنابراین وقتی در نکته اول پذیرفتیم که قرآن کریم طبق روایات شیعه و اهل سنت حجت خداوند بر مردم است، پس هرچه که در کنار آن قرار بگیرد به عنوان هدایتگر و راهنما، آن هم باید حجت خدا بر مردم باشد، وگرنه منطقی نیست که یک حجت را در کنار یک لا حجت قرار داده و سپس بگویند اگر از این دو تبعیت کنید گمراه نخواهید شد، یا هر دو حجت هستند، یا هیچکدام نباید حجت باشند، شقّ دوم توسط عقل و نقل مردود است، پس شق اول اثبات می شود.

روایت ثقلین هم که شهرتش جای تردید و بررسی سندی نمی گذارد، و چون مستقیما به موضوع تاپیک مربوط نمیشود به تفصیل وارد آن نمی شوم، اما باز اگر در این خصوص تردیدی هست می توان به کتاب نفحات الازهار، ج1، ص199 مراجعه کرد.

___________________
(1) راغب اصفهانی، مفردات، ج1، ص219.
(2) بقره/ 150.
(3) مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج90، ص20.
(4) مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح مسلم، ج2، ص3؛ محمد ترمذی، سنن ترمذی، ج11، ص423.
(5) کلینی، محمد، الکافی، ج1، ص16.
(6) عبدالله بن عبدالرحمن دارمی، سنن دارمی، ج1، ص114.
(7) نساء/ 165.
(8) الکافی، ج1، ص25.
(9) صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ج1، ص230.
(10) شیخ حر عاملی، محمد بن حسن، اثبات الهداة، ج1، ص102.
(11) متقی هندی، کنزالعمال، ج10، ص263و264.
(12) بیهقی، سنن الکبری، ج8، ص156.
(13) احمد بن حنبل، مسند احمد، ج11، ص166.
(14) همان، 31، ص306.
(15) همان، 31، ص293.
(6) شرح نهج البلاغه، ج7، ص6.