PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان هویزه فتح شد یڪ قدم مانده تا آزادسازی خرمشهر



سعادتمند
۱۳۹۶/۰۲/۰۸, ۲۳:۲۱
بسم الله الرحمن الرحیم

قلــــــــــــــــــــب پدر

قســـــــــــــــــــــمت اول




- خجالت بکش «الهام»! حرف دهنت رو بفهم و حواست رو جمع کن. اونی که تو داری درباره ش اینطوری حرف می زنی پدر منه!

الهام با عصبانیت نگاهی به من انداخت و سپس در حالیکه صدایش را بالاتر می برد گفت: «به من چه که پدرته! مگه من وظیفه دارم که مثل یه کلفت هم کارای خونه رو انجام بدم و هم به پدر تو رسیدگی کنم؟
اون خواهرای زرنگت هرکدوم بهونه شوهراشون رو آوردن و پدرشون رو از خونه انداختن بیرون. برادر عزیزت هم چون زنش فرنگیه و مهر و محبت ایرانی تو رگ هاش جریان نداره نمی تونه از پدرش مراقبت کنه.
این وسط کی خرتر از همه ست؟ الهام بیچاره بدبخت! باباجان، آخه مگه من چه گناهی کردم که باید جور پدر شما رو بکشم و تر و خشکش کنم؟ جنابعالی که از صبح تا شب خونه نیستی تا ببینی من چه مکافاتی دارم؟ فکر می کنی انجام کارای خونه و رسیدگی به دو تا بچه کار راحتیه که حالا پدرت رو هم آوردی وبال گردنم کردی؟ مگه تاوان حس پدر دوستی شما رو من باید پس بدم آقا! اگه خیلی دلت برای پدرت می سوزه خب ببرش خونه سالمندان. من دیگه هیچ وظیفه ایی در قبال پدر شما ندارم و هیچ کاری براش انجام نمی دم. آخه دردم رو به کی باید بگم؟ آقاجان، بنده با وجود پدر شما تو خونه خودم راحت نیستم. دلم می خواد تو خونه خودم آزاد باشم، سر بچه هام داد بزنم، صدای تلویزیون رو بلند کنم اما با وجود پدر تو نمی تونم. دیگه خسته شدم بس که ملاحظه کردم!» می دانستم الهام عمدا این طور بلند صحبت می کند تا پدرم صدایش را بشنود. حسابی از دستش شاکی بودم اما اگر کوتاه نمی آمدم اوضاع از این بدتر می شد. در حالیکه در اتاق را می بستم با لحنی آرام گفتم: «الهام جان، آخه این پیرمرد که کاری به ما نداره. به زور یه لقمه غذا می خوره و تا جائیکه بتونه کارای شخصیش رو هم خودش انجام می ده. این ما بودیم که پدرم رو آلاخون والاخون کردیم. بیچاره تو خونه خودش نشسته بود و زندگیش رو می کرد. ما بچه ها بهش فشار آوردیم که خونه رو بفروشه و سهم هرکدوممون رو بده. اون که راضی به این کار نبود. می گفت این خونه قدیمی پر از خاطرات مادرتونه و من اینجا راحتم و با این خاطره ها سر می کنم اما ما همه بهش توپیدیم که حالا که مادر مرده اونم باید از گذشته جدا بشه و زندگی جدیدی رو شروع کنه. آقاجون از همون اول از آواره شدنش می ترسید اما ما بهش گفتیم که اون رو از جونمون هم بیشتر دوست داریم و نمی ذاریم تو خونه هامون بهش بد بگذره چون جاش رو تخم چشمامونه. تو حرفای خودت رو یادت نیست؟ می گفتی اگه آقاجون خونه رو بفروشه پول خوبی دستمون رو می گیره و باهاش می تونیم شرکت رو گسترش بدیم. می گفتی نوبت به نوبتی آقاجون رو نگه می داریم و مثل یه دسته گل ازش مراقبت می کنیم اما همین که پیرمرد ساده خونه رو فروخت و سهم هرکدوممون رو داد همه تون روی دیگه تون رو نشون دادین. اون از خواهرام که هر کدوم بهونه آوردن و گفتن دیگه نمی تونن از آقاجون مراقبت کنن چون شوهرای نانجیب شون راه به راه متلک می گن و غر می زنن. اون از برادر بی غیرتم که زن فرنگیش رو به پدرش ترجیح داد، اینم از تو. اون اوایل می گفتی از آقاجون مثل یه جواهر گرون قیمت مراقبت می کنم. تا چند هفته اول مهربون بودی و قربون صدقه ش می رفتی و مثل پروانه دورش می چرخیدی. بعد هم اصرار کردی که آقاجون پول می خواد چیکار؟ سهم خودش رو هم قرض بده به تو تا سرمایه کارت کنی. پیرمرد بیچاره همین که بی هیچ حرفی سهمش رو داد به من، چند روز بعد بهونه گیری های تو هم شروع شد.

#ادامه_دارد ...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۲/۰۹, ۱۳:۲۹
قلــــــــــــــــــــب پدر

قســـــــــــــــــــــمت دوم


تو این یک ساله هروقت از سرکار برمی گردم خونه شروع می کنی به غر زدن. تو فکر می کنی آقاجون از برخوردت متوجه نشده

که از بودنش ناراضی هستی؟ رفتارت روزبه روز باهاش بدتر می شه. بچه ها رو بیخودی کتک می زنی و این کار رو عمدا جلوی

آقاجون انجام می دی. شام و ناهار رو دیر آماده می کنی و بدون اینکه صبحونه یه تیکه نون بدی دستش از خونه می ری بیرون

واسه پیاده روی. بچه ها هم به حمایت از تو مدام بهش بی احترامی می کنن و محلش نمی ذارن. آقاجون به خاطر رفتارای تو و

بچه ها پژمرده شده. به خدا روم نمی شه تو صورتش نگاه کنم. ازت خواهش می کنم الهام کوتاه بیا. به خدا ثواب داره. بیچاره

آقاجون سرش به کار خودش گرمه و تو کارمون دخالتی نمی کنه. هیچ گله و شکایتی هم نداره که! ما این پیرمرد رو به این روز

انداختیم. حالا که از دست و پا افتاده به نظرت خدا رو خوش می یاد که آزارش بدیم؟ ببریم بندازیمش گوشه خانه سالمندان به

نظرت آقاجون از غصه دق نمی کنه؟» این را که گفتم بغض گلویم را گرفت و دیگر نتوانستم ادامه دهم. تصور می کردم الهام با

شنیدن این حرفها از خر شیطان پیاده شود اما او با لحنی طلبکارانه و صدایی فریاد مانند گفت: «پدرت مگه فقط سهم تو رو داد که

حالا به خاطرش عذاب وجدان داری؟ چرا خواهرات دل نمی سوزنن؟ چرا اون برادرت نمی یاد پدرش رو ببره و یه شب نگه داره؟ آخه

مگه این پدر فقط پدر توئه که به خاطرش جلز ولز می کنی.

#ادامه_دارد ...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۲/۱۰, ۱۶:۴۲
قلــــــــــــــــــــب پدر



قســـــــــــــــــــــمت سوم



و آسایش رو از زن و بچه هات گرفتی؟ اصلا می دونی چیه؟ خوب می کنم که با پدرت بد رفتار می کنم.
از این به بعد بدتر هم می شه. به خواهرات بگو که دیگه نوبت اوناست. خوب بهونه شوهراشون رو اوردن و خودشون رو کشیدن کنار. تو هم زرنگ باش و بهونه زنت رو بیار. بگو الهام نارحته. اگر تا آخر هفته تکلیف پدرت رو روشن نکنی از این خونه میرم و طلاق می گیرم.
بچه هام رو هم با خودم می برم چون دیگه هیچ کدوممون طاقت تحمل این پیرخرفت رو نداریم!» الهام این را که گفت خونم به جوش آمد. او داشت با صدای بلند به پدر بی احترامی می کرد. دیگر طاقت نیاوردم و دستم را بالا بردم و کشیده محکمی به صورتش نواختم و گفتم: «حیاکن! هر غلطی هم که می خوای انجام بده، فهمیدی؟!»
الهام که انتظار چنین حرکتی را نداشت دستش را روی گونه اش گذاشت و چند ثانیه ایی خیره به چشمانم زل زد و سپس به آشپزخانه رفت. اعصابم حسابی بهم ریخته بود. می دانستم که پدر همه حرف های الهام را شنیده است.
قدرت روبرو شدن با او را نداشتم. از اتاق بیرون آمدم و خواستم به بهانه ایی از خانه بیرون بروم تا نگاهم به نگاه پدر نیفتد اما همین که نزدیک در رسیدم پدر صدایم زد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. کنارش نشستم و سرم را پائین انداختم. او دستانم را درمیان دست هایش گرفت و گفت: «پسرم، نمی خوام مزاحم و سربار کسی باشم. من رو ببر خونه سالمندان. اونجا راحت تر می تونم زندگی کنم!» گلویم از شدت بغض درد می کرد. الهام با حرف هایش بالاخره کار خودش را کرد. دل پیرمرد شکسته بود. دستی به موهای سفید و ژولیده پدر کشیدم و در حالیکه تلاش می کردم بغض صدایم را نلرزاند گفتم: «این حرفا چیه آقاجون؟ اینجا خونه خودته و تا وقتی من زنده ام همین جا می مونی!» دلم بدجوری گرفته بود.

#ادامه_دارد ...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۲/۱۱, ۱۵:۲۳
قلــــــــــــــــــــب پدر



قســـــــــــــــــــــمت چهارم


دلم بدجوری گرفته بود. به چهره مهربان پدر که چین و چروکش حاکی از زحماتی بود که برای فرزندانش کشیده، نگاهی انداختم. دلم می خواست سرم را روی سینه اش بگذارم و های های گریه سردهم. آخر چطور می توانستم او را به خانه سالمندان ببرم؟ الهام که صدایمان را شنیده بود از آشپزخانه بیرون آمد و بالای سرمان ایستاد و گفت: «آقاجون راست می گه. ببرش خونه سالمندان. بذار راحت زندگی کنه!» الهام دیگر داشت کفرم را در می آورد. چشم غره ایی به او رفتم و سپس دست پدر را بوسیدم و گفتم: «توهمین جا می مونی آقاجون! خودم تا آخر عمرم نوکریت رو می کنم!» پدر سرم را بوسید و گفت: «پسرم، زنت از بودن من ناراضیه. خب، حق هم داره. اون هیچ وظیفه ایی در قبال من نداره. تا همین حالا هم خیلی در حقم لطف کرده. من چند بار صدای داد و فریادتون رو شنیدم. به خاطر من زندگی تون رو بهم نزنید!» دلم می خواست آن لحظه با مرگ گلاویز شوم. باورم نمی شد که الهام تا این حد سنگدل شده باشد. صورت پدر را بوسیدم و از جایم بلند شدم و روبروی الهام ایستادم و گفتم: «اینجا خونه منه آقاجون! شما هم پدر و تاج سرمنی و جات روی تخم چشمام! هر کی هم از بودن شما ناراضیه می تونه بره. خودم برات پرستار می گیرم. من جونم رو فدای تو می کنم آقاجون!» این را که گفتم رنگ چهره الهام دگرگون شد. باز هم نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و با فریاد گفت: «دیگه به خاطر این پیرمرد من چه حرفایی رو که نباید تحمل کنم؟ به خاطرش هرچی از دهنش درمیاد که به من و بچه هام می گی، دست که روم بلند می کنی، باباجان، آخه گناه من و بچه هام چیه؟ ما نمی خواییم این پیرمرد بوگندو تو خونه مون باشه. تو چرا نمی خوای بفهمی؟ بچه هام از خجالتشون نمی تونن دوستاشون رو بیارن خونه. خودم هم که پام رو بستم به پای پدر بزرگوارتون و باید کاراشونو انجام بدم انوقت جنابعالی خیلی راحت برمی گردی می گی اینجا خونه منه و پدرم تا آخر عمرش اینجا می مونه! باشه اگه اینطوریه من دیگه حرفی ندارم فقط یه فکری برای خودم و بچه هام می کنم!» باورم نمی شد که الهام تا این حد بی حیا باشد. خواستم چیزی بگویم اما پدر با اشاره فهماند که سکوت کنم و حرفی نزنم. اگر می ماندم حسابی دعوایمان می شد. کتم را برداشتم و بی هیچ حرفی از خانه بیرون رفتم...

#ادامه_دارد ...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۲/۱۲, ۱۳:۵۳
قلــــــــــــــــــــب پدر



قســـــــــــــــــــــمت پنــــــجم



دل آسمان هم همچون دل من گرفته بود و باران یکریز می بارید. یاد کودکی هایم افتاده بودم. پدر مرا که ته تغاری بودم طور دیگری دوست داشت و همین باعث می شد که برادر و خواهرانم به من حسادت کنند. هر وقت بین مان دعوایی پیش می آمد و اشک چشمانم را تر می کرد، پدر طاقت نمی آورد و بغلم می کرد و صورتم را می بوسید و خطاب به برادر و خواهرانم می گفت: «هیچ کس حق نداره این پسر خوشگل و ناز منو اذیت کنه!» و سپس مرادر بغل می گرفت و من در آغوشش احساس امنیت می کردم. بزرگتر که شدم پدر در هر مرحله از زندگی ام همچون کوه پشت سرم بود و حمایتم می کرد. او از جانش برای تک تک فرزندانش و بیشتر از همه برای من مایه گذاشته بود و من حالا مستاصل و درمانده بودم و نمی دانستم چه باید بکنم؟ آن شب بازهم با برادر و خواهرانم صحبت کردم اما هیچ کدامشان حاضر نبودند از پدر نگهداری کنند. آنها می گفتند: «درسته که پدر حقوق بازنشستگی داره و نمی خواد کسی خرجش رو بکشه، خدای نکرده فلج نیست و می تونه از پس کارهاش بربیاد اما ما نمی تونیم ازش مراقبت و خودمون رو اسیر کنیم. بهترین راه همینه که الهام پیشنهاد داده. ببرش خانه سالمندان!» از داشتن چنین برادر و خواهرانی احساس شرم می کردم. از داشتن همسری چون الهام که روزگارم راسیاه کرده بود احساس شرم می کردم. من نمی توانستم، دلم نمی آمد پدرم را تنها رها کنم. آن شب به خانه برگشتم و به الهام گفتم: «هر کاری دوست داری بکن. هر وقت بخوای من برای طلاق حاضرم. بچه ها هم مال خودت. من نمی تونم از پدرم بگذرم و دلش رو بشکنم!» الهام که تصور نمی کرد بخواهم این راه را انتخاب کنم به اتاقش رفت و مشغول جمع کردن وسایل خودش و بچه ها شد.

#ادامه_دارد ...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۲/۱۳, ۱۴:۰۵
قلــــــــــــــــــــب پدر



قســـــــــــــــــــــمت ششم



بچه ها هم که به حمایت از مادرشان درست و حسابی محلم نمی گذاشتند بی هیچ اعتراضی آماده رفتن شدند. هر سه می خواستند بروند اما پدرم نگذاشت. مانعشان شد و سپس خطاب به من گفت: «عاقت می کنم اگه به خاطر من زندگی ت رو خراب کنی. من وسایلم رو جمع می کنم. همین فردا منو ببر خانه سالمندان. اگه تو منو نبری مطمئن باش خودم می رم!» اشک در چشمانم حلقه زد. نگاهی تنفر آمیز به الهام و فرزندانم که لبخندی فاتحانه می زدند، انداختم و پدر را در آغوش گرفتم و های های گریستم. صدای الهام را می شنیدم که با خوشحالی می گفت:

- خودم یه خونه سالمندان خوب و عالی پیدا می کنم و کارای مربوط به پذیرش رو انجام می دم...

آن روز دل آسمان هم همچون دل من گریفته بود و باران یکریز می بارید. چند ساعتی مرخصی گرفتم و به خانه رفتم. قرار بود پدر را به خانه سالمندان ببرم. الهام حسابی به سر و ضع خانه رسیده بود. لباس زیبایی پوشیده و آرایش غلیظی کرده بود و می خندید. مثلا می خواست نشان دهد که از من راضی و به زندگی با من دلگرم شده است. بی آنکه به او محل بگذارم نزد پدر رفتم. او ساک دستی کوچکش را آماده کرده بود و کت و شلوار خاکستری اش را پوشیده و آماده بود. از تصور اینکه او نباشد دلم هری ریخت. پدر حالم را که دید لبخندی زد و گفت: «پسرم این چه سرو وضعیه؟ این چه حال و روزیه که داری؟ برای چی گریه کردی؟ چشمات شده کاسه خون... خب، من که قرار نیست برم سفر قندهار، هر وقت دلت تنگ شد میای دیدنم. تازه اونجا برای من بهتر هم هست. با همسن و سالای خودم راحت زندگی می کنم...»

#ادامه_دارد ...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۲/۱۴, ۱۲:۵۱
قلــــــــــــــــــــب پدر


قســـــــــــــــــــــمت هفتـــــــــم

می دانستم پدر هم همچون من غمگین است اما برای اینکه غرورش نشکند و مرا ناراحت نکند خودش را خوشحال نشان می دهد. بی آنکه چیزی بگویم نزدیکتر رفتم و دستش را بوسیدم. خوب حس می کردم که پدر تلاش می کند تا بغضش را قورت دهد. سرم را بوسید و گفت: «پسرم حواست باشه، اگه به خاطر من به زن و بچه هات سخت بگیری هیچ وقت نمی بخشمت؛ عاقت می کنم!» علیرغم تلاشی که کردم اما نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. صورتم خیس اشک بود. پدر با دستان مهربانش اشک هایم را پاک کرد و از جایش برخاست و ساکش را در دست گرفت و گفت: «من آماده ام، پاشو بریم پسرم!» و سپس خطاب به الهام و به بچه هایم گفت: «شما هم حلالم کنید که خیلی تو این یکسال اذیتتون کردم!» و بعد با قامت خمیده اش از در بیرون رفت. الهام خوشحال بود و با خنده گفت: «عزیزم زود برگرد خونه!» الهام آنقدر از چشمم افتاده بود که حتی دلم نمی خواست صدایش را بشنوم. او بالاخره حرفش را به کرسی نشاند و کاری کرد که پدر با پای خودش راهی خانه سالمندان شود. او نمی دانست که با این رفتارهایش نه فقط پدر بلکه برای همیشه مرا هم از دست داد. نیم نگاهی با غیض به الهام و بچه هایم انداختم و ساک پدر را در دست گرفتم و کمکش کردم تا از پله ها پائین برود.

باران همچنان تند و بی وقفه می بارید. پدر در صندلی عقب نشست. شاید می خواست گریه هایم را نبیند؛ شاید می خواست من گریه هایش را نبینم

برف پاک کن را روی دور تند گذاشتم وشیشه سمت خودم را کمی پائین دادم. بغض بدجوری راه گلویم را سد کرده بود. از آینه پدر را نگاه کردم. سرد و ساکت به صندلی تکیه داده بود و داشت از پنجره سمت راست، بیرون را نگاه می کرد.

#ادامه_دارد ...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۲/۱۵, ۱۱:۱۶
قلــــــــــــــــــــب پدر


قســـــــــــــــــــــمت هشتـــــــــم


دلم می خواست پدر چیزی بگوید، فحش و ناسزا نثارم کند، سکه یک پولم بکند اما نکرد. چقدر بچه های بی وجدان و بی انصافی بودیم ما! پیرمرد خانه اش را فروخت و سهم ما را داد و آن وقت ما چقدر راحت پشتش را خالی کردیم! بیچاره پدر چقدر برای تک تک ما زحمت کشید و ما عجب مزدی کف دستش گذاشتیم! سیل اشک هایم همینطوری روان بود. دلم همچون سیر و سرکه می جوشید. پدر هم همچون من ساکت بود و لام تا کام حرف نمی زد. باران تندتر شده بود. شیشه را پائین تر کشیدم و از آینه به پدر نگاه کردم. نمی دانم به چه فکر می کرد. حتما داشت به بی وفایی و حق نشناسی

بچه هایش فکر می کرد. دلم می خواست از همانجا بازگردم و همراه پدر به جایی دور بروم و تا آخر نوکریش را بکنم اما می دانستم او هرگز راضی به این کار نخواهد شد. او مرا تهدید کرده بود که عاقم خواهد کرد. دلم نمی خواست مورد نفرین پدر واقع شوم و از طرفی دلم نمی آمد او را تنها رها کنم. خدایا، این چه حالی بود که داشتم؟ حس می کردم اتفاق تلخ در راه است... بعد از یک ساعت بالاخره به خانه سالمندان رسیدیم. ماشین را جلوی در نگه داشتم. بدترین لحظات عمرم بود. چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. در عقب را بازکردم و گفتم: «آقاجون رسیدیم... همین جاست.

#ادامه_دارد ...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۲/۱۶, ۱۵:۵۶
قلــــــــــــــــــــب پدر


قســـــــــــــــــــــمت نهم (آخر)



به جون خودت که برام از همه دنیا عزیزتره قسم اگه ناراضی باشی از همین جا برمی گردیم. زن و زندگی م دیگه از تو برام با ارزش تر نیستن... راستی آقاجون چند روز دیگه تولدته. می خوام برات یه جشن تولد مفصل بگیرم، یه کیک بزرگ می خرم و روش هشتاد تا شمع می ذارم...» چشم های مات پدر را که دیدم قلبم هری ریخت. چند بار صدایش کردم اما جوابی نداد. دست هایش سرد سرد بود. دست و پایم را گم کرده بودم. فوری او را به بیمارستان رساندم امادیگر دیر شده بود. قلب مهربان پدر دیگر نمی تپید. در مشت بسته پدر یک عکس بود. من و برادر و خواهرانم وقتی که بچه بودیم کنار او ایستاده و لبخند می زدیم؛ عجب فرزندان بی معرفتی بودیم ما!

یکسال از رفتن پدر می گذرد. بعد از فوت پدر از الهام جدا شدم و فرزندان بی معرفتم را هم به او دادم. پدر که آنگونه در حق ما محبت کرده بود گرفتار چنین فرزندان بی وجدانی شد حال وای به حال من و برادر و خواهرانم! بعد از رفتن پدر دیگر هیچ چیز برایم معنا و مفهومی ندارد. هر جا را که نگاه می کنم چهره مهربان و خسته او جلوی چشمانم ظاهر می شود. با مهر و محبتی که از پدر سراغ داشتم خوب می دانم که هیچ کینه ایی از فرزندانش و الهام به دل نگرفته و هنوز هم برایشان دعا می کند اما من هرگز نمی توانم آنها را ببخشم؛ نه آنها را و نه خودم را. پدر به ما زندگی و امید بخشید و ما چقدر بی رحمانه تپیدن های قلب مهربانش را از او گرفتیم...


پـــــــــــــــــــایـــ ـــــــان

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۲/۳۱, ۱۹:۴۰
بسم الله الرحمن الرحیم


هویزه فتح شد یڪ قدم مانده تا آزادسازی خرمشهر



قسمت ①



حال زمان آن فـرا رسیده بـودتـا حاج احمد متوسلیان ودیگر سرداران دلاور تیپ27محمد رسول‏ اللَّه‏"ص"درڪنار بازسازے گردان‏ها وآموزش نیروهـاے تازه نفس اعزامے دوشادوش دیگریگان‏هـاے رزمے خود رابراے طراحے وبرنامہ‌ریزے دومین مرحلہ عملیات الى بیت‌المقدس آماده سازند مأموریت تیپ27محمد رسول ‏اللَّه‏"ص"در دومین مرحلہ عملیات عبارت بود ازحرڪتى عمقے وسریع از قلب مواضع دشمن درجبهہ غرب ڪارون بہ سوى نوار مرزے وتصرف دژهاے موجود درامتداد خط مرزے ایران وعراق معروف بہ دژهاے ڪوتسوارے بلافاصلہ پس ازتثبیت مواضع تیپ27درغرب ڪارون حـاج احمد یڪ رشتہ شناسایی‌هـاے فشرده شبانه‏ روزے مواضع دشمن ازحاشیہ جاده اهواز خرمشهر تادژ مرزے ایران را در دستورڪار عناصر واحد اطلاعات عملیات تیپ27محمد رسول‏ اللَّه‏(ص) قرار دادجلسات طرح وبرنامہ‏ ریزے عملیات همزمان باپیشرفت مراحل شناسایے در قرارگاه تاڪتیڪى تیپ تشڪیل می‌شدند دراین ایام حاج احمد تمام توان خود را مصروف آماده ساختن هرچه سریع‏تر تیپ27براى رسیدن بہ منتهاے حدآمادگے رزمے ساختہ بود همرزمان حاج همت در این باره میگویند فاصلہ آغازمرحلہ اول عملیات تاشروع مرحلہ دوم ڪمتر ازیڪ هفتہ بود حاج احمد دراین چندشبانه‏ روز آرام وقرار نداشت خواب وخوراڪ ابداً یامشغول سر وڪله زدن بابچهہ هـاےواحد اطلاعات تیپ وتعقیب لحظہ بہ لحظہ نتایج ڪارِشناسایى آنها بودیا رتق وفتق امورمربوط بہ ڪم وڪسری‌‏هاے مورد نیاز گردان‏‌هاخلاصہ بہ قول معروف حاج احمدضمن آن ڪه همہ جابودهیچ جاهم نبود اصلاًبہ اینڪہ حاج محمودشهبازے حاج همت وسایر برادرها دارندمسائل تیپ راحل میڪنندقناعت نمیڪردبراے بنده این قضیہ شده بودیڪ معماڪه این مرداین همہ انرژے وڪشش عصبے و روحے را ازڪجا آورده؟


ادامه_دارد...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۳/۰۱, ۱۶:۰۳
هویزه فتح شدیڪ قدم مانده تا آزادسازے خرمشهر


قسمت ②




غروب روزچهارشنبہ پانزدهم اردیبهشت سال1361بہ دستورحاج احمدڪلیه فرماندهان ومعاونان گردان‏هاى تیپ27 محمد رسول‏ اللَّه‏"ص"بـراى شرڪت در آخرین جلسہ توجیهے بـہ سنگرے در حاشیہ جاده اهواز خرمشهر فراخوانده شدند معاون اول گردان مقداد بن اسود میگوید دیدیم حاج همت آمده ومی‏گوید سریع بیاییدسنگر حاج احمدجلسه توجیهے داریم بـه اتفاق مسؤولان گردان‏ هـاے دیگررفتیم داخل سنگرے ڪه قبلاً مال عراقى‏ هابود دیدیم حاج احمد با یڪ صلابت خاصى نشسته و درآن لحظه آن هیبت جنگى ازسر تا پاى این آدم بارز بودبعد ازتلاوت قرآن ودعاى مختصرے ڪه خوانده شدحاج احمد تڪ تڪ فرماندهان گردان‏ها راصدا میزد وبراےآنها حدڪارِ گردان‌هایشان راتوجیہ میڪرد اول ازهمہ اصغرشمس را ڪه بعد از مجروحیت على‏ اصغر رنجبران فرمانده گردان ابوذر شده بودپاے نقشه خواست وخیلى فشرده وتلگرافى او راتوجیه ڪردبعد حاج احمد فرمانده گردان مقداد برادرمرتضى مسعودے را پاے نقشہ خواست منتها چون ایشان براے ڪارے ازسنگر بیرون رفته بود به ناچار من بہ جاى اورفتم روبروى حاجى نشستم حاج احمد دربحث توجیہ نیروهمیشه همین‏طور مفید ومختصرڪار میڪرداصلاً روش اواستفاده ازحداقل زمان براے تفهیم حداڪثر مطلب بوددر ساعت 8/30 دقیقہ شامگاه پنج‏شنبہ شانزدهم اردیبهشت گردان‌هـاے انصار مقداد و ابوذر درامتدادخاڪریز بلندڪناره جاده اهوازخرمشهر بـہ خط شدند رأس ساعت 9شب فرمان پیشروے این سہ گردان بہ سوے دژ مرزے توسط حاج احمد متوسلیان صادر شد

ادامه_دارد...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۳/۰۲, ۱۷:۳۳
هویزه فتح شد یڪ قدم مانده تـا آزادسازے خرمشهر


قسمت ③


دشمن ڪه از تحرڪات چند روزه اخیر رزم ‏آوران تیپ27 بـه شدت احساس نگرانے میڪردبا وسواسے بیش ازگذشته بـه نیروهاے خودآماده ‏باش داده بود در همین اثنا خط شڪنان تیپ27شاهد جلوه دیگرے از امداد الهے شدند جانشین فرماندهے گردان انصار درباره آن روزها می‌گویدبنا بود مـا ازبین تانڪ‌هاے عراقے در دل یڪ دشت صاف عبورڪنیم واگر دشمن ما را میدیدغافلگیرے وقتل‏ عـام بچه‌هـا درآن زمین بدون عارضـه توسط تانڪ‌هاے عراقے قطعے بودناگهان باران ریز متناوبے شروع شدهمین بارندگے و مه‏ گرفتگے شدید درمنطقہ باعث شدتا عراقىے هاقادر بـه دیدن مانباشندفاصله تانڪ‌هاباستون گردان‏هایے ڪه ازمیان آنها عبور میڪردندحدود50متر بود بچهہ ها همگے خیس شده بودند وتجهیزات انفرادے آنهاسر وصدا ودَلَنگ ودولنگِ زیادے بـه راه انداخته بودمعاون اول گردان مقداد نیز ادامـه مـاجرا را اینگونہ تعریف میڪندزمین درفاصله یڪ چشم بہ هم زدن تبدیل شد بہ یڪ منطقہ باتلاقے بـا هرقدمے ڪه بچہ ‌ها بر میداشتندحدود پنج شش ڪیلو گِلِ چسبناڪ به پوتین‌هایشان می‌چسبید طورے ڪه نمیشدقدم ازقدم برداشت فڪرے بـه خاطرم رسید بلافاصلہ آن را بامرتضى مسعودے فرمانده گردان مطرح ڪردم وگفتم بهتراست همہ پوتین‌هـا را درآورند وپابرهنه بـه راهشان ادامه بدهندوی قبول ڪرد و دریڪ چشم بر هـم زدن ڪل بچه‌هـاے گردان پابرهنہ شدند وخیلى راحت‌تر بـه پیشروے ادامه میدادیم دشمن انگارڪور شده بود واصلاً متوجه نبود این سہ گردان دارند از میان مواضع او عبور میڪنند

☑️ #ادامه_دارد...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۳/۰۳, ۲۰:۳۴
هویزه فتح شد یڪ قدم مانده تا آزادسازی خرمشهر


قسمت ④





یڪے ازمسؤولان گردان انصار نیزدرباره ڪوری دشمن درحین عبور رزمندگان اسلام ازمواضع میگویدبراے خودم هم جاے سوال بودڪه چطوراین‏ها ما را نمی‌بینندخوب ڪه دقّت ڪردم دیدم رگبارباران بہ صورتے میریزد ڪه وقتے اینهاسرشان را ازبرجڪ تانڪ خارج میڪنندضربات بارش تندباران توے صورتشان میزند آن‌هـا هم محض خالے نبودن عریضہ همان‌طورڪه توے تانڪ‌ها لَم داده‌اندهرچند دقیقه یڪ‌بار بـه صورت دیمے وبی‌هدف باڪلت منور رو بـه آسمان شلیڪ میڪننداما اصلاً بـه دور واطراف خودشان نگاه نمیڪنند ببینند درمنطقه چـه خبراست دیگربار رزم‌آوران تیپ27 درظلِّ اسم ستار پروردگار بـه مدداجراے شیوه ابتڪارے یورش‌هاے حاج احمدمتوسلیان یعنے نفوذ درعمق وعقبه دشمن شاهدتوفیق را درآغوش گرفتندیڪی از رزمندگان دراین باره می‌گویدگردان ماانصاربدون ڪمترین زحمتی بـہ دژ مرزے ایران رسیددیدیم آن‌جا احدالناسے حضور ندارد وعراق حتے یڪ سنگرهم احداث نڪرده سریع روی دژمستقر شدیم شھید اسماعیل قهرمانے فرمانده گردان ما بابے‌سیم بـه حاج احمداطلاع دادڪه سالم بـه هدف رسیده‌ایم و دراین منطقہ ڪسی نیست

☑️ #ادامه_دارد...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۳/۰۴, ۱۹:۵۱
هویزه فتح شدیڪ قدم مانده تـا آزادسازے خرمشهر

قسمت ⑤



بـادمیدن نخستین رگہ ‌هاے روشنے در آسمان منطقہ رزمندگان گردان مقدادپس از رسیدن بـه دژ بـاصحنہ عجیبے مواجہ شدند درپهن‌دشت فراروے آن‌هـا متجاوز از300تانڪ لشڪر3زرهے عراق استقرار یافتہ بودندبـه صورتے ڪه گویی عراق توقفگاه بزرگے مملو ازتانڪ‌هـاے مدرن خود درآنجا احداث ڪرده است دقایقے پیش ازیورش رزم‌آوران بـه این خیل انبوه زرهے دشمن خبررسیدڪه نیروهـاے گروهان یڪ گردان مقدادطے حمله‌اے غافلگیرانـه درڪمتر از ده دقیقه درگیرے یڪ موضع توپخانہ ارتش عراق را در منطقہ تصرف ڪرده‌اند تسخیر این موضع توپخانہ علاوه بررفع مشڪل آتش پرحجم وسنگین توپخانه‏اے عراق معضل پیچیده دیگرے را نیزڪمبودمهمات از پیش پاے رزمندگان تیپ27محمد رسول ‏اللَّه‏"ص" خصوصاً یگان توپخانہ ذوالفقار برداشت رأس ساعت5صبح روزجمعہ هفدهم اُردیبهشت بـه دستور حاج احمدمتوسلیان یورش سرتاسرے رزمندگان تیپ27محمدرسول‌اللَّہ"ص"بـه انبوه یگان‌هاے زرهے دشمن درآن سوے دژ مرزے آغازشددشمن ڪه از این حملہ برق‌آسا بـه عمق مواضع نیروهایش غافلگیرشده بودضمن یڪ عقب‌نشینی سریع تاڪتیڪے قواے زرهے ومڪانیزه خود رابراے اجراے تنهاشیوه‌اے ڪه برای دفع حملات نیروهـاے پیاده سپاه اسلام مؤثر میدانست یعنے تاڪتیڪ رزمِ پاتڪ آماده ڪردحاج احمدضمن تماس مستقیم بافرماندهان گردان‌هاتحولات درگیرے را بـه صورت لحظہ بـہ لحظہ زیر نظرگرفتہ بود دراین زمان نیروهـاے گردان ابوذردرگیر نبردے نابرابر با قواے دشمن بودند.

☑️ #ادامه_دارد...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۳/۰۹, ۱۴:۳۰
هویزه فتح شد یڪ قدم مانده تا آزادسازے خرمشهر

قسمت ⑥


ساعت6/30دقیقہ بامداد270 دستگاه تانڪ عراقے درقالب9ستون زرهے براے درهم ڪوبیدن مقاومت سہ گردان پیاده تیپ27محمد رسول‌اللَّہ"ص"روانـہ دژ مرزے شدند مقارن ساعت7صبح دربرابر هرگردان سبڪ اسلحہ تیپ27تانڪ‌هاے دشمن درقالب سہ ستون آرایش گرفتہ بودند و هرستون شامل30دستگاه تانڪ بود هرتانڪ بـه فاصلہ حدود10متر از تانڪ دیگرحرڪت میڪرد وفضاے مقابل هر یڪ ازگردان‌هاے تیپ27محمد رسول‌اللّہ را رَمه‌اے ازتانڪ‌هاے دشمن پوشانده بودند30 دقیقہ بعداولین پاتڪ سنگین دشمن باپایدارے رزمندگان منجر بـه شڪست گردیداما ارتش عراق خودرا براے ضدحمله‌هاے بعدے آماده میڪردحاج احمدمتوسلیان ڪه بـه شدت نگران موقعیت حساس نیروها در مقابل امواج پاتڪ هاے بعدے دشمن بودماندن درقرارگاه تاڪتیڪی را بـه مصلحت ندانست وساعت8صبح بـه همراه بی‌سیم‌چےهاے خودراهے دژمرزے شدحاج احمدبلافاصلہ پس از ورود بـه منطقہ نبردفرماندهے مستقیم عملیات را برعهده گرفت.

☑️ #ادامه_دارد...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۳/۱۲, ۱۵:۳۳
هویزه فتح شد یڪ قدم مانده تا آزادسازے خرمشهر

قسمت ⑦



حـاج احمد بلافاصله پس از ورود بـه منطقه نبردفرماندهے مستقیم عملیات را برعهده گرفت اڪنون دشمن نیروهـاے خود را بر روی محورشلمچہ خرمشهر و جاده آسفالت مواصلاتے آن تمرڪز داده بود وپـاتـڪ‌هاے شدید لشڪر3زرهے عراق بـا اجراے یڪ رشته بمباران متناوب مواضع تیپ27 محمد رسول‌اللَّه"ص"توسط میگ‌هـا همراه شده بود در این مرحلـه مؤثرترین تاڪتیڪ دشمن ایجاد رخنہ درمـواضع نیروهـاے پیاده مستقر در دژجداڪردن ارتباط میان آن‌ها وسپس اجراے عملیات انهدام نیرو درمناطق ڪوچڪ و مجزا از یڪدیگر بود حاج احمد باحضور درخط مقدم نبردعلاوه بـرتقویت روحیہ رزمندگان ایـن مجال رایـافت تـابتواند تدابیرمناسبے جهت حفظ مواضع تصرف شده درحاشیہ نوارمـرزے بـه اجرا بگذارد همین حضور مؤثرسبب شدڪه تـاظهر روزجمعہ17اردیبهشت نیروهـاے تیپ27 محمد رسول‌اللَّہ"ص"پنج پاتڪ سنگین دشمن رایڪے پس ازدیگرے باموفقیت دفع ڪنند

☑️ #ادامه_دارد...

سعادتمند
۱۳۹۶/۰۳/۱۵, ۱۵:۵۶
هویزه فتح شد یڪ قدم مانده تا آزادسازے خرمشهر

قسمت ⑧



عصر همین روز در اوج درگیرے براے مقابلہ باششمین پاتڪ عراق بـه ناگاه غرش سهمناڪے درڪناره دژ مرزے شنیده شد و درپی آن گلولہ توپے در نزدیڪے حاج احمدمتوسلیان وتنے چند ازهمرزمانش بـه زمین اصابت ڪرد همرزمان این فرمانده درباره مجروحیت وے میگویند گرد وغبـارانفجارڪه فرو نشست دیدیم حاج احمد ترڪش خورده و بـه سختے مجروح شده ترڪش بـه زانو وسفیدران پاے راست حاجی اصابت ڪرده بود از هرطرف فریاد یاابوالفضل"ع"و یـا امام زمان"عج" بچه‌هـا بـه هـوا بلندشدداشتیـم تـوے سر خودمـان میزدیم یڪ دفعہ حاج احمد سرچرخاند طرف ما و باهمان غیظِ معروفش بـہ ماغضب ڪرد وگفت ترڪش نقلے‌اش مال ماست گریہ زارے آن مـال شما؟بس ڪنیدبعدهم سریع ڪمربندش رابـازڪرد بالاے شریان ران را بست وبـه هرزحمتی بـودازجـایش بلند شدآنچـہ ڪه حاج احمدبـه آن تـرڪش نقلے میگفت ترڪشی بود قدرنصف ڪف دست خودم دربرابر اصرارشدید همرزمانے ڪه میخواستند بـہ سرعت او رابراے مداوا روانہ اهوازڪنند با قاطعیت ایستادگے ڪردنهایتاً تحت فشار شدید والتماس مؤڪد رزم‌آوران موافقت ڪردتا او رابـه مقر اورژانس صحراے مستقر درپشت خط بـبـرند

☑️ #ادامه_دارد...