PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : سفير عشق ۩ ۞ ۩ ويژه نامه شهادت مسلم بن عقيل



سفیر
۱۳۸۷/۰۹/۱۸, ۰۸:۴۸
«بسم الله الرحمن الرحیم »

غربت مظلومانه سفير كربلا مسلم بن عقيل

گويي ورق برگشت و زمانه به تلخي گرائيد.
كوفه‌اي كه براي مسلم وطن شده بود اينك غربت‌سرا گشته است هيچ كسي او را نمي‌شناسد.
نه اينكه نمي‌شناسد كه همه خود را به نشناختن زده‌اند.
آه از غریبي در وطن!
مسلم در پي يافتن خانه‌اي است كه شب را در آن به روز آورد و در پناه آن مصون بماند.
در كوچه‌ها غريبانه مي‌گردد بي‌آنكه بداند به كجا مي‌رود.
سر از محله «بني بجيله» در آورد. همه درها بسته بود و هر كسي سوداي سلامت و آسايش خويش را در سر داشت. زني به نام «طوعه» جلوي خانه‌اش ايستاده است و نگران و منتظر پسرش است. طوعه شيعه و هوادار مسلم بود. اما چه سود كه اين غريب و آواره كوچه‌ها را نمي‌شناخت. مسلم جلو رفت و سلام داد و جرعه‌اي آب طلبيد. زن آب آورد. مسلم نوشيد و ظرف به طوعه بازپس داد. زن ديد او هنوز ايستاده است.پس پرسيد: اي مرد مگر آب نخوردي؟ مسلم گفت: آري! زن گفت: پس به خانه و نزد خانواده‌ات برو! مسلم سكوتي كرد و گفت: من در اين شهر كاشانه‌اي ندارم! مگر تو كيستي؟ من مسلم بن عقيلم. پيرزن مسلم را با كمال احترام به خانه دعوت كرد و از او پذيرايي نمود.مسلم آن شب را غذا نخورد.

شب را به عبادت و نجواي عاشقانه با خداي خويش سپري كرد.
سحرگاهان اندكي خواب چشمانش را ربود.
او در خواب اميرالمؤمنين را ديد و مشاهده كرد که شهد شرين شهادت را نوش كرده و ميهمان سفره مولايش علي شده است.
آن شب لحظه‌ها براي مسلم طور ديگري معنا مي‌شد.
گويي شب قدر بود.
شب آخر، شب وصال هميشگي!

پسر پيرزن كار خودش را كرد. او دين و دنياي خويش را فروخت و مسلم را به دست گرگان زمانه سپرد.
بكر بن حمران احمري كسي كه كينه مسلم را در دل داشت و به وسيله او مجروح شده بود. مسلم را به بالاي دارالاماره برد،
اما آن مرد خدايي خم به ابرو نمي‌آورد و ذكر خدا مي‌گفت و بر پيامبر و فرشتگان الهي درود مي‌فرستاد و مي‌گفت:
خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبكاران نيرنگ‌باز كه دست از ياري ما كشيدند، حكم كن!
آري! شكوه و عظمت مسلم در آن اوج و بر فراز آن سكوي شهادت و معراج ديدني بود.
گر چه آنان، اين قهرمان اسير و دست بسته را با تحقير و توهين براي كشتن به بالاي دار الاماره بردند ليكن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگري است.


منبع (http://shiadate.blogfa.com/8609.aspx)
(file:///G:/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA/imgres_files/8609.htm)

سفیر
۱۳۸۷/۰۹/۱۸, ۰۹:۰۳
سالروز شهادت حضرت مسلم بن عقيل
پيشاهنگ نهضت كربلا و سفير امام حسين (ع) به سوى مردم كوفه

وصال مسلم به ملكوت
او كه در عرفه شهيد شد تا دعاى عرفه مولى الكونين را تفسير كند
و حماسه مسلم بودن و تسليم نشدن را بيافريند.



به ياد روح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاکي که ايثارشان در راه خدا الهام بخش تعهد و فداكارى است. عظمت انسانى چهره ‏هاى پرفروغ تاريخ خونبار ما چون مسلم بن عقيل و هاني بن عروه، اسوه همه كسانى است كه در زندگى به هدف هايى والاتر از دنيا اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى ‏جويند.

انسانهاى نمونه از نظر ايمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، هميشه زينت تاريخ بوده و هستند.


«مسلم بن عقيل‏»
يكى از اين چهره‏ هاست.
شنيدن نام اين انسان والا و سرباز فداكار راه حق، ياد آور همه خوبيها، رشادتها و جوانمردي هاست;
و خواندن زندگينامه اين سردار رشيد اسلام، درس آموز و الهام‏ بخش و سازنده است. حماسه مسلم‏بن عقيل در كوفه، پيش درآمدى بر نهضت عظيم عاشورا بود;
و خود مسلم، پيشاهنگ نهضت‏ سيدالشهدا -عليه ‏السلام
و
سفير انقلاب كربلا
و پيش مرگ حماسه تاريخ‏ ساز و جاويدان عاشورا بود.

درباره مسلم، چه مى‏ توان گفت، جز بيان صداقت و رشادت و ايمانش؟
و چه مى ‏توان نوشت، جز فداكارى و حماسه و آزادگى ‏اش،
و چه مى ‏توان شنيد جز عمل به وظيفه و اطاعت از امام و جهاد در راه حق تا مرز شهادت.
و مسلم ‏بن عقيل كيست؟
تجسمى از ارزشهاى والاى مكتب;
الگو و اسوه ‏اى از يك جوانمرد سلحشور و انقلابى پاكباخته و دل به راه خدا داده و سر به راه دوست ‏سپرده و قدم در راه‏ حق نهاده و با شهادت به معراج قرب پروردگار رسيده.

سفیر
۱۳۸۷/۰۹/۱۸, ۰۹:۰۷
مسلم‏ بن عقيل كيست؟


در ميان جوانان برومند «بنى‏ هاشم‏» مسلم، فرزند عقيل يكى از چهره ‏هاى تابناك و شخصيتهاى بارز، به شمار مى‏رفت.
«عقيل‏» برادر حضرت على(ع) و دومين فرزند ابوطالب بود.
در ترسيم زير رابطه نسبى مسلم، آشكارتر است:
ابوطالب: - طالب - عقيل - مسلم - جعفر - على - حسين بن على
مسلم ‏بن عقيل، برادرزاده اميرالمؤمنين و پسر عموى حسين‏ بن على بود. دودمانى كه مسلم در آن رشد يافت، دودمان علم و فضيلت و شرف بود و خاندانى كه شخصيت انسانى و اسلامى مسلم در آن شكل گرفت، بهترين زمينه را براى تربيت و تكامل معنوى و حماسى مسلم فراهم كرد.
از آغاز كودكى، در ميان جوانان بنى‏هاشم بخصوص در كنار امام حسن و امام حسين - عليهما السلام بزرگ شد و كمالات اخلاقى و بنيان ولايت و درسهاى حماسه و ايثار و شجاعت را بخوبى فرا گرفت.
اجداد مسلم كسانى، چون «ابوطالب‏» و «فاطمه بنت اسد» بودند كه در فرزندان خويش، شجاعت و ايمان و دلاورى را به ارث مى‏گذاشتند
و مسلم، شاخه‏اى پربار از اين اصل و تبار بود;
و بنا به اصل وراثت، خصلتهاى برجسته را از نياكان خود به ارث برده بود.
به نقل مورخان، در زمان حكومت آن حضرت (بين سالهاى۳۶ تا۴۰ هجرى) از جانب آن امام، متصدى برخى از منصبهاى نظامى در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفين، وقتى كه اميرالمؤمنين (ع) لشگر خود را صف آرايى مى‏كرد، امام حسن و امام حسين (ع) و عبدالله‏ بن جعفر و مسلم ‏بن عقيل را بر جناح راست ‏سپاه، مامور كرد.
شناسنامه مسلم را، پيش از آن كه از نياكان و سرزمين وقبيله جستجو كنيم، بايد در فكر، عمل و زندگانى‏اش بيابيم;
اين بهترين معرف مسلم است.
مسلم، در دوران خلافت على (ع) در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس ‏از شهادت آن امام، هرگز از حق كه در خاندان او و امامت‏ دو فرزندش، حسنين -عليهما السلام تجسم پيدا كرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاكش را بر اين آستان فدا كرد.
در دوران امامت ده ساله امام حسن مجتبى (ع) كه از سخت‏ ترين دوره ‏هاى تاريخ اسلام نسبت‏ به پيروان اهل‏بيت و طرفداران حق بود، مسلم با خلوص هر چه تمام در مسير حق بود و از باوفاترين ياران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مى‏شد.
پس از شهادت امام مجتبى (ع) كه امامت ‏به حسين ‏بن على (ع) رسيد تا مرگ معاويه كه يك دوره ده ساله بود;
باز مسلم را در كنار امام حسين (ع) مى‏بينيم.
در اين دوره بيست‏ ساله، يعنى از شهادت على (ع) تا حادثه كربلا بسيارى از كسان يا مرعوب تهديدها شدند يا مجذوب زر و سيم و فريفته دنيا و صحنه حق را رها كردند و يا به معاويه پيوستند و يا انزواى بى‏دردسر را برگزيدند، ولى آنان كه قلبى سرشار از ايمان و دلى سوخته در راه حق داشتند و مسلمانى را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرايط دشوار مى‏دانستند، امامان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداكارى در راه خدا و جهاد فى سبيل الله پرداختند.
ارزش و فضيلت پيروان حق در آن دوره، بخصوص وقتى آشكارتر مى‏شود كه به شرايط دشوار ديندارى و حق ‏پرستى در روزگار سلطه امويان آگاه باشيم.


منبع (http://www2.irib.ir/occasions/H.Moslim%20ibn-Aghil%5CH.Moslim%20ibn-Aghil.htm)

سفیر
۱۳۸۷/۰۹/۱۸, ۰۹:۰۹
حضرت على (ع) از پيامبر اسلام حديثى را در مدح «عقيل‏» نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند:
«من او را (عقيل را) به دو جهت دوست دارم: يكى، به خاطر خودش، و يكى هم به خاطر اين كه پدرش ابوطالب او را دوست مى‏داشت.»
و در آخر، خطاب به على(ع) فرمود:
«فرزند او ، مسلم ، كشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشك مى‏ريزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مى‏فرستند.»

سفیر
۱۳۸۷/۰۹/۱۸, ۰۹:۱۴
رهسپاری مسلم به سمت کوفه


معاويه، پس از بيست ‏سال سلطنت استبدادى مرد.
يزيد، پس از معاويه بر سر كار آمد و با تهديد و تطميع بر اوضاع مسلط شد. مى‏خواست اباعبدالله الحسين(ع) را هم به بيعت وادار كند، كه سيدالشهدا، نپذيرفت و به طور مخفيانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدينه بيرون آمد و به حرم خدا در مكه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ايام حج در جهت آگاهانيدن مردم، بهره بردارى كند.

سال شصت هجرى بود.
اقامت چهار ماهه امام حسين(ع) در مكه و برخورد با مردم و تشكيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت‏ با يزيد، آشنا كرد; بخصوص مردم كوفه از اقدام انقلابى امام حسين(ع) خوشحال و اميدوار شدند.
مردم كوفه، خاطره حكومت چهارساله علوى را به ياد داشتند و در اين شهر، شخصيتهاى برجسته و چهره ‏هاى درخشانى از مسلمانان متعهد و ياران اهل‏ بيت ‏بودند. از اين رو نامه‏ ها و طومارهاى مفصلى با امضاى چهره هاى معروف شيعه در كوفه و بصره به امام حسين(ع) نوشتند، كه تعداد اين نامه‏ ها به هزاران مى‏رسيد.
كوفيان، گروهى را هم به نمايندگى از طرف خود به سركردگى «ابوعبدالله جدلى‏» به نزد آن حضرت فرستادند و نامه ‏هايى همراه آنان ارسال كردند.

در ميان نامه ‏ها و امضاها، نام شخصيتهاى بزرگى از كوفه همچون «شبث‏ بن ربعى‏» و «سليمان‏ بن صرد» و «مسيب‏ بن نجبه‏» و... به چشم مى‏خورد كه از آن حضرت مى‏خواستند مردم را به بيعت‏ با خود دعوت كند و به كوفه بيايد و يزيد را از خلافت‏ خلع كند.

امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مكرر مردم كوفه، عكس ‏العمل نشان داده و اقدامى كند. براى ارزيابى دقيق اوضاع كوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايى و سازماندهى و تشكل نيروهاى انقلابى، ضرورى بود كه كسى قبلا به كوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشى دقيق از وضعيت‏ شهر و مردم، به او بدهد.

حضرت حسين‏ بن على(ع) مناسب ترين فرد براى اين ماموريت محرمانه را «مسلم ‏بن عقيل‏» ديد، كه هم آگاهى سياسى و درايت كافى داشت، و هم تقوا و ديانت،و هم خويشاوند نزديك امام بود. به نمايندگانى كه از كوفه آمده بودند، فرمود: من، برادر و پسر عمويم (مسلم) را با شما به كوفه مى‏فرستم، اگر مردم با او بيعت كردند; من نيز خواهم آمد.
اين كه امام از مسلم به عنوان «برادرم‏» و «فرد مورد اعتمادم‏» نام مى‏برد، ميزان اعتبار و لياقت و كفايت مسلم‏ بن عقيل را مى‏رساند. آن گاه مسلم را طلبيد و به او فرمود: به كوفه مى‏روى، اگر ديدى كه دل و زبان مردم يكى است و آنچنان كه در اين نامه‏ ها نوشته‏ اند متحدند و مى‏توان به وسيله آنان اقدامى كرد، نظر خودت را بر من بنويس.



منبع (http://www2.irib.ir/occasions/H.Moslim%20ibn-Aghil%5CH.Moslim%20ibn-Aghil.htm)

سفیر
۱۳۸۷/۰۹/۱۸, ۰۹:۱۶
امام حسین (ع) مسلم را وصيت و سفارش كرد، به اين كه:
پرهيزكار و با تقوا باش;
نرمش و مهربانى به كار ببر;
فعاليتهاى خود را پوشيده ‏دار;
اگر مردم، يكدل و يك جان بودند و در ميانشان اختلافى نبود، مرا خبر كن.

اعزام مسلم و فرستادن اين پيام به كوفه، پاسخى به همه نامه‏ ها و دعوتها و طومارها بود.
محتواى پيام امام، در اين چند محور، خلاصه مى‏شود:
۱ - تاييد كامل از مسلم به عنوان برادر، پسر عمو و نماينده ‏اى مورد اطمينان.
۲ - محدوده مسؤوليت مسلم در كوفه نسبت‏ به ارزيابى وحدت كلمه و صداقت مردم.
۳ - پاسخى به دعوتهاى مكرر، به عنوان اتمام حجت.
۴ - درخواست از مردم براى حمايت و اطاعت از مسلم.

سفیر
۱۳۸۷/۰۹/۱۸, ۰۹:۲۲
مسلم در کوفه:Sham:


به نقل تاريخ در زمان حضور مسلم در كوفه، يكي از همراهان وي به نام شريك بن اعور مريض مي‌شود و از آنجا كه عبيدالله بن زياد او را مي‌شناخته، طبق دعوت وي، براي عيادت او رهسپار منزل وي مي‌شود، شريك با مسلم قرار مي‌گذارندكه اگر اوضاع مناسب شد، شريك طلب آب كند و مسلم از مخفيگاه خود بيرون آمده و ابن‌زياد را به قتل برساند.
شب هنگام ابن زياد وارد منزل شريك مي‌شود، در حالي كه مسلم در آن منزل مخفي شده بود. شريك چند بار طلب آب مي‌كند، لكن مسلم اقدامي نمي‌كند. ابن زياد هم كه اوضاع را مشكوك مي‌يابد بلافاصله از مكان خارج مي‌شود، بعد از رفتن ابن‌زياد علت تعلّل مسلم را سؤال مي‌كنند و او پاسخ مي‌دهد كه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيده است كه ايشان دوست ندارند، كسي ديگري را از روي فريب و نيرنگ به قتل برساند. (http://www.pajoohe.com/25513/index.php?Page=definition&UID=19982#_ftn3)
اين حركت مسلم نشانگر رسوخ اسلام ناب و آموزه‌هاي آن در دل و جان اوست، كه حاضر نيست به‌صورت باطل يك انسان را از بين ببرد ولو او مهدور الدم باشد.

الدكتورسيد الجميلي؛ استشهاد الحسين للامام الطبري، چاپ بيروت، دارالدّيان للتراث، 1408ه.ق، ص 50.


منبع (http://www.pajoohe.com/25513/index.php?Page=definition&UID=19982)

سفیر
۱۳۸۷/۰۹/۱۸, ۰۹:۲۵
مسلم در کوفه:Rose:


اين شخصيت به قدري براي دستگاه اموي خطرساز بود كه يزيد در ناصله‌اي به ابن‌زياد چنين مي‌نويسد:
«وقتي به كوفه رسيدي مسلم بن عقيل را احضار كن و اگر بر او چيره شدي او را قتل برسان و تبعيد كن».

و اين در حالي بود كه جمعيت كثيري با مسلم بيعت كرده بودند كه تاريخ اين تعداد را دوازده هزار نفر در اول كار و سپس هيجده هزار نفر شمرده است، و به همين جهت مسلم براي حضرت امام حسين(علیه‌السّلام) نامه‌اي نوشت و اوضاع را براي ورود ايشان مساعد گزارش کرد.
سپس به كوفيان گفت؛ كه اگر از عهد خود سرپيچي كنند تا زماني كه شمشير در دستانش باشد با آن‌ها مبارزه مي‌كند.

اين كلام براي عده‌اي سنگين آمد. از جمله این افراد، نعمان است كه از روي لجاجت خبر كوفه را به به يزيد رساند. يزيد ملعون به دنبال آگاهي از ورود مسلم به کوفه و جمع آوری سپاه برای امام حسین(علیه‌السّلام)، نامه‌اي را براي ابن‌زياد -كه آن زمان حاكم بصره بود- ارسال كرد * تا با حضرت مسلم برخورد كند. كار به جايي رسيد كه مردم از دور مسلم متفرق شدند، گروهي به بهانه كار، گروهي به بهانه خيرخواهي و جلوگيري از ريخته شدن خون مسلمين، و گروهي هم با تهديد و تطميع.

در شب آخر مسلم(علیه‌السّلام)، بعد از نماز مغرب و عشاء، بدون منزل و سرپناه در كوچه‌هاي كوفه سرگردان و تنها شد و صبح روز بعد با لشگريان ابن‌زياد روبه رو شد، و بين آن‌ها نبرد سختي در گرفت ايشان به حدي از خويش شجاعت نشان دادند كه دشمن فهميد به اين صورت كار پيش نمي‌رود. لذا حيله‌اي به كار برده و به او امان دادند، وقتي ایشان خود را تسليم كردند، آنان عهد خود شكستند و او را دست بسته به دارالاماره منتقل نمودند و پس از كشتن، جنازۀ مطهر وي را ، در نهم ذي‌الحجّه ** سال ۶۱ هجري قمري از بام دارالأماره به زمين انداختند ذكر نموده است.

[/URL]* ابن كثير ابوفداء اسماعيل، البداية و النهايه، چاپ بيروت، دار ابن كثير، چاپ اول، 1428ه.ق، جلد 8، ص 220.
[URL="http://www.pajoohe.com/25513/index.php?Page=definition&UID=19982#_ftnref5"] (http://www.pajoohe.com/25513/index.php?Page=definition&UID=19982#_ftnref4) **ابن اعثم، ابو محمد احمد، الفتوح لابن أعثم، انتشارات مجلس دائرة المعارف العثمانيه، هند، چاپ اوّل، 1390ه.ق، جلد 5، ص 88-87.


منبع (http://www.pajoohe.com/25513/index.php?Page=definition&UID=19982)

.:MONTAZER:.
۱۳۸۷/۰۹/۱۸, ۱۵:۱۳
کوفه میا حسین جان
کوفه وفا نداره
کوفی بی مروت
شرم و حیا نداره

دختر خوب
۱۳۸۷/۰۹/۱۸, ۱۹:۴۱
در بین کوچه ها .... آواره ام ......تنهای تنها....بر لبم یکسره .....حسین کوفه میا

reza007
۱۳۸۷/۰۹/۲۰, ۱۳:۲۳
۱۸ آذر ماه ۱۳۸۷ ساعت : ۲۲ , ۱۴
خبرگزاري انتخاب : در ميان جوانان بني هاشم، «مسلم بن عقيل»، يكي از شخصيتهاي بارز، به شمار مي رود .چنانچه علامه مجلسي در مورد شجاعت او مي نويسد:مسلم بن عقيل درميان هم سن و سالان خويش به شجاعت و سخاوت مشهور و به كثرت دانش و خرد شناخته شده بود.خانداني كه او در آن رشد يافت، خاندان علم و فضيلت بود و همين خاندان بهترين زمينه را براي تربيت و تكامل معنوي و حماسي مسلم فراهم كرد. اجداد «مسلم بن عقيل» كساني، چون «ابوطالب» و «فاطمه بنت اسد» بودند كه در فرزندان خويش، شجاعت و ايمان و دلاوري را به ارث مي گذاشتند و «مسلم بن عقيل»، شاخه اي پربار از اين اصل و تبار بود و همين ويژگي هاي ممتاز او را مهياي پذيرش ماموريتي خطير از سوي امام حسين (ع) نمود.وقتي فرستادگان و نامه هاي كوفيان به امام(ع)از حد گذشت و به قولي به 12 هزار رسيد، ايشان، مسلم را همراه با قيس بن مسهر صيداوي براي بيعت گرفتن راهي كوفه نمود و او را به تقوا، حسن تدبير و مدارا نمودن مأمور كرد .مسلم پنجم شوال وارد كوفه شد. و در منزل«مختار بن ابي عبيد» ساكن گرديد .اندكي بعد مسلم بود و انبوهي از مردم كه همچون نگيني گردش حلقه زده بودند .مسلم نامه حسين (ع) را براي همگان قرائت كرد. در محضر او خطبا و سخنوران كوفي، چون «عابس شاكري»، «حبيب اسري» خطبه خواندند. به گفته شيخ مفيد 18 هزار نفربا مسلم بن عقيل بيعت كردند.بعد ازآن بود كه مسلم براي امام (ع) نامه نوشت وازامام خواست كه با شتاب به كوفه رهسپار شود؛ چرا كه مردم سخت مشتاق ديدار اويند. مسلم نامه خود را ضميمه نامه اهل كوفه كرد و به «عابس شاكري» سپرد تا به همراه «قيس بن مسهر صيداوي» به خدمت امام برسانند.از اين پس، مجراي بسياري از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن زياد، رؤساي قبايل و محله ها را طلبيد و براي آنها سخنان تهديدآميزي كرد و از آنان خواست كه نام مخالفان يزيد را به او گزارش دهند، در غير اين صورت خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت.
اين سياست بزودي در ميان مردم سست ايمان كوفه موثر افتاد و جو كوفه به نفع ابن زياد تغييريافت، به گونه اي كه مسلم تنها ماند. ولي با وجود بي وفايي ياران ديروز، هرگز تسليم نشد و مردانه و با شهامت تا آخرين رمق، در برابر دشمن جنگيد، تا آنجا كه در اثر جراحات وارده ديگر تاب و توان خويش را از دست داد و به دست افراد مسلح ابن زياد دستگير شد. مسلم با خرسندي از تقرب به مقام والاي شهادت خود، دشمنان را ندا داد: من امروز، از خُم خون مي چشم، شهد شهادت را، ولي خرسند و خشنودم كه مرگم جز به راه حق و قرآن نيست. از اين مردن سرافرازم كه پيش باطل و بيداد سرفرود نياوردم، نسودم لحظه اي پيشاني ام بر زر، كنون در چنگ اين دشمن، شرافتمند مي ميرم كه من، مردانه جنگيدم و بر مرگ دليران و جوانمردان نمي بايست گرييدن.
ولي ناگاه او را گريه فرا گرفت، و گفت: «انالله و انا اليه راجعون» يكي از سران سپاه ابن زياد، از روي طعنه، گفت: كسي كه در پي اين كارها باشد، بر اين پيشامدها نبايد گريه كند. مسلم گفت: «به خدا سوگند! گريه ام براي خويش و به خاطر ترس از مرگ نيست، بلكه گريه من براي خانواده ام و براي حسين بن علي و خانواده اوست، كه به سوي شما مي آيند.«سپس او را به دارالاماره بردند .شكوه و عظمت «مسلم بن عقيل» در آن اوج و بر فراز آن سكوي شهادت و معراج، ديدني بود. گرچه آنان، اين قهرمان اسير و دست بسته را با تحقير و توهين براي كشتن به آن بالا برده بودند، ليكن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگري است كه ديده هاي بصير و دلهاي آگاه، شكوهش را مي يابند. با ضربت شمشير، سر از بدنش جدا كردند، و ... پيكر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سر و صداي زيادي به پا كردند. پس از شهادت مسلم به سراغ «هاني» رفتند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامي بزرگ «مسلم» را از بدن جدا كردند. حسين بن علي(ع) در يكي از منازل ميان راه، خبر شهادت ياران وفادار خويش را شنيد . اشك در چشمانش حلقه زد... فرمود: «انالله و انا اليه راجعون» آنگاه چندين بار، براي آنها از خداوند رحمت طلبيد و گفت:«خدايا براي ما و پيروانمان منزلتي والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت خويش جمع گردان، كه تو بر هر چيز، توانايي!»
منابع:


تاريخ طبري
نفس المهموم شيخ عباس قمي (رحمت ا... عليه)
ارشاد شيخ مفيد (رحمت ا... عليه)




عزيز ا... حسيني

valayat
۱۳۸۸/۰۹/۰۶, ۰۰:۵۹
صبا پیامم رو برو برگو به زینب
که کوفه سنگ زن بسیار دارد

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۱, ۱۷:۱۱
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://askquran.ir/gallery/images//5405/1_b_054_1.pnghttp://askquran.ir/gallery/images//5405/1_qv0hr575dvpmujzlm58o.gif
http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_f_5yvvgnm_c970d6f.gif
ويژه نامه شهادت مسلم بن عقيل
http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_f_5yvvgnm_c970d6f.gif


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/48740420245502549293.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۱, ۲۲:۲۶
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/39213262318212028103.jpg

مرحبا مسلم كه هست از رفعت آن گردون جناب
خسرو لب تشنگان را ابن عم و نايب مناب




گر چه در ملك شهادت نيست شاهى جز حسين
ليك شد حصن شهادت را ز مسلم فتح باب

سعى مسلم داد بر اسلام رونق تا به حشر
بر روان او سلام مسلمين از شيخ و شاب

صورت او چون حسين و سيرت او چون حسن
در مروت مصطفى و در فتوت بوتراب

روز هيجا چون كشيدى تيغ بران از غلاف
گفتى از ابر سيه گشتى درخشان آفتاب

كوفيان كردند از وى دورى و نبود عجب
روبهان را باشد اندر دل ز شيران اضطراب

ميهمان خويش را كشتند بى جرم و گناه
باد بر آن ميزبانان لعنت حق بى حساب

داشت جاى آن كه از بهر پسر عمش حسين
با زبان حال بنويسد كه اى عالى جناب

سوى اين بى آبرو مردم ميا ترسم ز كين
بر تو و بر اهل بيت مضطرت بندند آب

زين سفر بگذر كه ترسم اكبرت گردد شهيد
وز غم گيسوى او ليلا شود بى صبر و تاب

زين سفر بگذر كه ترسم دست و پاى قاسمت
گاه دامادى شود در كربلا از خون خضاب

زين سفر بگذر كه ترسم حنجر اصغر شود
پر ز خون از تير اعدا چون دل زار رباب

زين سفر بگذر كه مى ترسم شوند از كين اسير
آل پيغمبر به دست فرقه دور از ثواب

زين سفر بگذر كه ترسم عابدينت را برند
با غل و زنجير نالان جانب شام خراب

زين سفر بگذر كه مى ترسم يزيد دون زند
چوب خيزران بر لب لعل تو در بزم شراب

از جفاى كوفى و شامى مگو ديگر صغير
ز آتش نظم تو جان خلق عالم شد كباب

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/15349747587719585400.gif
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/15349747587719585400.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۲, ۲۰:۴۶
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/72546983080979865243.gif



با مسلم بن عقيل بيشتر آشنا شويم

حضرت مسلم بن عقيل ( عليه السلام ) سفير سيد الشهداء (عليه السلام ).
كتب تارخى زمان مشخصى براى ولادت ايشان ذكر نمى نمايند، اما قراين موجود ، ولادت ايشان را در سال ( ٢٥ هجری) اثبات مى كند ، ولذا در اكثر كتب تاليف شده در مورد حادثه كربلا آمده است كه ايشان درهنگام شهادت در كوفه (٣٥ سال) داشتند.

بيهقى وديكر مؤرخان اين امر را در بحثشان از انساب تاييد مى كنند ودیگر مؤرخين عمر ايشان را ٣٨ سال مى دانند . اما قول مور تاييد سيره نگاران همان ٣٩ سال است.
مادر ايشان به نام ( عليّه ) خوانده مى شدند كه از خواندان شاهان نبط بوده اند وپدر ايشان عقيل بن ابی طالب است. عقيل فرزندان ديگری از زنان ديگر نيز داشته است ولى هيچ كدام در فضل وكمال به جاى حضرت مسلم بن عقيل (ع) نمى رسند.

شهر مدينة در روز ولادت ايشان غرق نور وسرور بود وخواندان ابو طالب تولد ايشان را بسيار خوشايند داشتند.

حضرت مسلم (ع) دردامان پر مهر حضرت امير المؤمنين علی (ع ) روزگار كودكى را سپری نمودند واز ايشان كتب فيض وكمالات نمودند به گونه ای که امیر المؤمنین (ع) در بسیاری امور بر این شماگرد به حقشان اعتماد می نمودند وبا شجاعت وقهرمان وکمالات که در او مشاهده نمودند , حضرت مسلم را یکی از کارگزاران خود در حکومت علوی قراردارند.

اکثر کتب تاریخ اسلام نقش حضرت مسلم (ع) را در جنگ جمل در کنار دیگر پسر عمویان خود مانند امام حسن (ع) وامام حسین (ع) ومحمد بن الحنفیه وعبد الله بن جعفر وعبد الله بن عباس غیر قابل انکار دانستنه اند.وایشان را از صلابه داران لشگر امیر المؤمنین (ع) ذکر نموده اند وایشان را در علم وعمل وشجاعت وکم نظیر دانسته اند.

ایشان در جنگ صفین نیز دست از همراهی با علی (ع) برنداشتند وبا تجربه جنگهایی پیشین , یکی از رهبران جنگ صفین بوداند.

بعد از شهادت امیر المؤمنین (ع) جناب مسلم (ع) از یاران نزدیک امام حسن (ع) وامام حسین (ع) بودند.

وشایسترین فرد برای نمایندگی وسفارت از طرف امام (ع), کسی نبود جز حضرت مسلم (ع).

امام حسین (ع) در نامه خود به اهل کوفه فرمودند :
(( به درستی که به سوی شما فردی را فرستادم که برادر وپسر عموی من است واو مورد وثوق من است , از او اطاعت نموده وبه کلام او گوش سپارید ....)).



http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/55249623858058083344.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۲:۲۶
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/52603770294272209159.jpg


چه مقامی بالاتر از اینکه شخص مورد وثوق واطمئنان امام معصوم (ع) باشد؟ این مقامی است که حضرت مسلم (ع) بافداکاریهای بسیار واز خود گذشتگیهای فراوان به آن دست یافتند .

حضرت مسلم (ع) به بهترین شکل وظیفه خود را در نمایندگی از امام حسین (ع) انجام دادند , ایشان پیام امام (ع) را به تمام کوفه رساندند , کوفای که در ان زمان مرکز سرزمین های اسلامی با انواع اقوام وقبایل گوناگون بود.
حضرت مسلم بن عقیل (ع) در اثر تبانی های سیاسی بین عبید الله بن زیاد ( لعنه الله ) ودیگر مزدوران وابسته به دستگاه ظالم بنی امیه به شهادت رسیدند وجناب هانی بن عروه (ع) که از اولین پیوستگان به نهضت امام حسین (ع) بودند, راه مسلم (ع) را ادامه دادند ودر دفاع از جناب مسلم (ع) در مقابل حکومت ظالم بنی امیه , و مزدوران مانند عبید الله بن زیاد ( لعنه الله ) به درجه رفیع شهادت نائل آمدند .

بعد از شهادت مسلم (ع) وهانی بن عروه (ع), ابن زیاد ( لعنه الله ) دستور داد که جسدشان را در نزدیکی دار الإماره دفن کنند تا ماموران به راحتی بتوانند مانع زیارت قبور آنان گردند واز به پاداشت مجالس عزادارای ممانعت به عمل أورند چون می دانستند که کوفه محل ومرکز شیعیان ومحبین علی (ع) واهل بیت (ع) است واگر با زور و زر وتزویر بر مردم شیعه این دیار تسلط پیدا نکنند هر آينه امکان پدید آمدن نهضتی دیگر ادامه دارد .

درست است که شهر کوفه در آن زمان تحت تاثیر بعض فریبیها کشت ولی باگذشته زمان حق وحقیقت آشکار خواهد گشت وزمینه تحولات عظیم بدید خواهد آمده , درست مانند قیام توابین به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی وهمجنین قیام مختار ثقفی که در اثر حوادث کربلا اتفاق افتاد .

همجنین قیام زید بن علی (ع) را نباید از یاد برد وباید به یادداشت که کوفه محل جزر ومدهای تاریخی وتحولات مرکزی تاریخ اسلام است ولی بااین احوال بهیج گاه ولایت مداری ومحبت ورزی شیعیان این دیار کمرمگ نگشت وکمرنگ نخواهد شد.

ابن زیاد کوفه واهالی آن را به خوبی می شناخت واز ترس شورش آنان , محل دفن حضرت مسلم (ع) وحضرت هانی (ع) را در نزدیکی دار الاماره قرارداد تا آن محل جایگاه تجمع شیعیان نگردد .

حضرت مسلم (ع) وحضرت هانی (ع) در درب ورودی مسجد روبروی یکدیگر دفن گشتند.
درود وسلام خداوند بر آنان باد .




http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/20599060443220666464.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۲:۵۷
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/86236740089209510158.jpg



روح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاك به ديگران هم، پاكى و ايمان مى‏آموزد. صداقت و فداكارى ايثارگران در راه خدا الهام بخش تعهد و فداكارى است.
حماسه‏ هاى جهاد و شهادت مردان بزرگ اسلام، مجاهد ساز و شهيد پرور است. عظمت انسانى چهره‏هاى پرفروغ تاريخ خونبار ما اسوه همه كسانى است كه در زندگى به هدفهايى والاتر از خوردن و خوابيدن اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى‏جويند. انسانهاى نمونه از نظر ايمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، هميشه زينت تاريخ بوده و هستند.

«مسلم بن عقيل‏» يكى از اين چهره‏هاست. شنيدن نام اين انسان والا و سرباز فداكار راه حق، ياد آور همه خوبيها، رشادتها و جوانمرديهاست;و خواندن زندگينامه اين سردار رشيد اسلام، درس آموز و الهام‏بخش و سازنده است. حماسه مسلم‏بن عقيل در كوفه، پيش درآمدى بر نهضت عظيم عاشورا بود; و خود مسلم، پيشاهنگ نهضت‏سيدالشهدا -عليه‏السلام و سفير انقلاب كربلا و پيشمرگ حماسه تاريخ‏ساز و جاويدان عاشورا بود.

درباره مسلم، چه مى ‏توان گفت، جز بيان صداقت و رشادت و ايمانش؟ و چه مى ‏توان نوشت، جز فداكارى و حماسه وآزادگى‏اش، و چه مى‏توان شنيد جز عمل به وظيفه و اطاعت از امام و جهاد در راه حق تا مرز شهادت.

و مسلم‏بن عقيل كيست؟ تجسمى از ارزشهاى والاى مكتب; الگو و اسوه‏اى از يك جوانمرد سلحشور و انقلابى پاكباخته و دل به راه خدا داده و سر به راه دوست‏سپرده و قدم در راه‏حق نهاده و با شهادت به معراج قرب پروردگار رسيده. پس، با هم با چهره اين شخصيت‏ بزرگ،آشنا شويم.



http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/32448428279166373556.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۳:۰۱
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/76894239655891273226.jpg


معرفي شخصيت مسلم

شناسنامه مسلم را، پيش از آن كه از نياكان و سرزمين وقبيله جستجو كنيم، بايد در فكر، عمل و زندگانى‏اش بيابيم; اين بهترين معرف مسلم است. مسلم، در دوران خلافت على(ع) در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس‏از شهادت آن امام، هرگز از حق كه در خاندان او و امامت‏دو فرزندش، حسنين -عليهما السلام تجسم پيدا كرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاكش را بر اين آستان فدا كرد.

در دوران امامت دهساله امام حسن مجتبى(ع) كه از سخت‏ترين دوره‏هاى تاريخ اسلام نسبت‏به پيروان اهل‏بيت و طرفداران حق بود،مسلم با خلوص هر چه تمام در مسير حق بود و از باوفاترين ياران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مى‏شد. پس از شهادت امام مجتبى(ع) كه امامت‏به حسين‏بن على(ع) رسيد تا مرگ معاويه كه يك دوره دهساله بود;باز مسلم را در كنار امام حسين(ع) مى‏بينيم. در اين دوره بيست‏ساله -يعنى از شهادت على(ع) تا حادثه كربلا بسيارى از كسان يا مرعوب تهديدها شدند يا مجذوب زر و سيم و فريفته دنيا و صحنه حق را رها كردند و يا به معاويه پيوستند و يا انزواى بى‏دردسر را برگزيدند، ولى آنان كه قلبى سرشار از ايمان و دلى سوخته در راه حق داشتند و مسلمانى را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرايط دشوار مى‏دانستند، امامان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداكارى در راه خدا و جهاد فى سبيل الله پرداختند. ارزش و فضيلت پيروان حق در آن دوره، بخصوص وقتى آشكارتر مى‏شود كه به شرايط دشوار ديندارى و حق‏پرستى در روزگار سلطه امويان آگاه باشيم.

ارجمندى و فضيلت ومقام مسلم، در اين‏جاست كه براى ما روشنتر مى‏گردد، و همچنان كه در فصلهاى آينده خواهيم ديد، مسلم‏بن عقيل دست از محبت و ولايت و حمايت امام زمان خويش -حسين‏بن على(ع)- بر نداشت تا اين كه به عنوان پيشاهنگ نهضت كربلا در كوفه به شهادت رسيد و افتخار اولين شهيد كاروان عاشورا را به خود اختصاص داد و اولين شهيد از اصحاب امام حسين بود. از اولاد عقيل كه به همراهى حسين‏بن على(ع) و در ركاب او قيام كردند، تعداد 9 نفر، به شهادت رسيدند،كه مسلم شجاع‏ترين آنان بود. اين فضيلت‏بزرگ، از زبان پيامبر اسلام هم بيان شده است. حضرت على(ع) از پيامبر اسلام حديثى را در مدح «عقيل‏» نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند: «من او را (عقيل را) به دو جهت دوست دارم: يكى، به خاطر خودش، و يكى هم به خاطر اين كه پدرش ابوطالب او را دوست مى‏داشت.» و در آخر، خطاب به على(ع) فرمود:

«فرزند او -مسلم كشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشك مى‏ريزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مى‏فرستند.» آن گاه پيامبر اسلام گريست تا آن كه اشكهايش بر سينه‏اش ريخت و فرمود: «به سوى خدا شكايت مى‏برم، از آنچه كه خاندانم پس از من مى‏بينند.» (3)

حمايتهاى اين خانواده از اهل حق موقعيت و اعتبارى خاص براى آنان فراهم كرده بود و فضايلشان همواره مورد تقدير امامان(ع) قرار داشت. امام سجاد -عليه السلام نسبت‏به خاندان عقيل عطوفت و محبت‏بيشترى از ديگران نشان مى‏داد و مى‏فرمود: من هر گاه خاطره آن روزى را كه اينان با حسين -عليه السلام بودند به ياد مى‏آورم، اندوهگين مى‏شوم.




http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/48430730033709074217.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۳:۰۶
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_73711006782171403235.jpg

خانواده مسلم بن عقيل

از فرزندان عقيل 9 نفر قربانى راه حسين(ع) كه راه خدا بود شدند و مسلم تابنده‏ترين اين چهره‏ها بود. اين خاندان با استقبال از شهادت در راه قرآن افتخار ويژه‏اى براى خود كسب كردند و فرزندان مسلم هم در ادامه خط سرخ پدر شهيدشان در صحنه كربلا حضور يافتند تا وفادارى خويش را به خاندان پيامبر كه تعهد اسلامى هر مؤمن راستين به حساب مى‏آمد نشان دهند.

صحنه شورانگيز شب عاشورا سند زنده‏اى بر اين وفا و تعهد و اخلاص است. در آن شب شگفت و عظيم، كه سالار شهيدان، حسين‏بن على(ع) با اهل‏بيت و بستگان و ياران خويش، از ماجراهاى فرداى خونين سخن مى‏گفت و وفادارى اصحابش را مى‏ستود و از نيكى و حقشناسى اهل ‏بيت‏خويش تقدير مى‏كرد و از خدا براى همه، پاداش نيك مى‏طلبيد.

آرى در آن شب كه بيعت را از ياران خود برداشت تا هر كه مى‏خواهد برود خطاب به عموزادگانش; يعنى فرزندان عقيل كرده و فرمود: شما شهيد داده‏ايد، شهادت مسلم شما را بس است، اجازه مى‏دهم كه شما برويد.

در پاسخ گفتند: اگر ما، بزرگ و سرور و پسر عموى والا مقام خود را رها كنيم و در ركابش نه تيرى بيندازيم و نه شمشير و نيزه‏اى بزنيم،آن گاه مردم چه خواهند گفت و جواب مردم را چه خواهيم داد؟ نه! به خدا سوگند،ما نخواهيم رفت و جان و مال و خانواده خويش را فداى تو مى ‏كنيم و در كنار تو مى‏مانيم و مى‏جنگيم تا با تو وارد بهشت‏شويم; زشت و ناگوار باد، زنده ماندن پس از تو!» (4)

و اين گونه فرزندان مسلم و اولاد عقيل، در كنار امام حسين ماندند و از حق دفاع كردند. در ماجراى كربلا دو تن از فرزندان مسلم‏بن عقيل به شهادت رسيدند و دو فرزند ديگر در كربلا به اسارت نيروهاى دشمن درآمدند كه آنها را به كوفه برده و تحويل «ابن‏زياد» دادند. نزديك به يك سال در زندان بودند كه پس از فرار به شهادت رسيدند.

اين اجمالى بود از خانواده مسلم، نياكانش، فرزندانش و شهادت‏طلبى اين دودمان پاك و وفادارى‏شان نسبت‏به اهل‏بيت پيامبر و خط امامت و ولايت و دفاعشان از حق و ستيزشان با باطل پس از آن كه مولا اميرالمؤمنين(ع) به شهادت رسيد و جبهه حق و عدل، يارانى مخلصتر و سربازانى فداكارتر مى‏طلبيد. قسمت عمده تلاش و جهاد «مسلم‏بن عقيل‏» در دوره امامت‏
حسين‏بن على(ع) و زمينه‏ سازى براى نهضت آن امام شهيد، در كوفه بود.





http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/27014761951336355360.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۳:۵۹
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_89655428011671957277.jpg

انتخاب مسلم بن عقيل

مى‏دانيم كه «مسلم‏بن عقيل‏» پيشاهنگ نهضت كربلا و سفير امام حسين به سوى مردم كوفه بود. براى آشنايى با پيوستگى حوادث كوفه و كربلا لازم است كه خيلى كوتاه و فشرده به حوادث مقدماتى اعزام مسلم به كوفه جهت گرفتن بيعت‏به نفع امام حسين(ع) اشاره كنيم:

معاويه، پس از بيست‏سال سلطنت استبدادى مرد. يزيد، پس از معاويه بر سر كار آمد و با تهديد و تطميع بر اوضاع مسلط شد. مى‏خواست اباعبدالله الحسين(ع) را هم به بيعت وادار كند،كه سيدالشهدا، نپذيرفت و به طور مخفيانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدينه بيرون آمد و به حرم خدا در مكه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ايام حج در جهت آگاهانيدن مردم، بهره بردارى كند.

سال شصت هجرى بود. اقامت چهار ماهه امام حسين(ع) در مكه و برخورد با مردم و تشكيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت‏با يزيد، آشنا كرد;بخصوص مردم كوفه از اقدام انقلابى امام حسين(ع) خوشحال و اميد وار شدند. مردم كوفه، خاطره حكومت چهارساله علوى را به ياد داشتند و در اين شهر، شخصيتهاى برجسته و چهره‏هاى درخشانى از مسلمانان متعهد و ياران اهل‏بيت‏بودند. از اين رو نامه‏ها و طومارهاى مفصلى با امضاى چهره‏هاى معروف شيعه در كوفه و بصره به امام حسين(ع) نوشتند، كه تعداد اين نامه‏ها به هزاران مى‏رسيد.

كوفيان،گروهى را هم به نمايندگى از طرف خود به سركردگى «ابوعبدالله جدلى‏» به نزد آن حضرت فرستادند و نامه‏هايى همراه آنان ارسال كردند.
در ميان نامه‏ها و امضاها، نام شخصيتهاى بزرگى از كوفه همچون «شبث‏بن ربعى‏» و «سليمان‏بن صرد» و «مسيب‏بن نجبه‏» و... به چشم مى‏خورد كه از آن حضرت مى‏خواستند مردم را به بيعت‏با خود دعوت كند و به كوفه بيايد و يزيد را از خلافت‏خلع كند. (5)

امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مكرر مردم كوفه، عكس‏العمل نشان داده و اقدامى كند. براى ارزيابى دقيق اوضاع كوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايى و سازماندهى و تشكل نيروهاى انقلابى، ضرورى بود كه كسى قبلا به كوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشى دقيق از وضعيت‏شهر و مردم، به او بدهد.

حضرت حسين‏بن على(ع) مناسبترين فرد براى اين ماموريت محرمانه را «مسلم‏بن عقيل‏» ديد، كه هم آگاهى سياسى و درايت كافى داشت،و هم تقوا و ديانت،و هم خويشاوند نزديك امام بود. به نمايندگانى كه از كوفه آمده بودند، فرمود:
من، برادر و پسر عمويم (مسلم) را با شما به كوفه مى‏فرستم، اگر مردم با او بيعت كردند;من نيز خواهم آمد. اين كه امام از مسلم به عنوان «برادرم‏» و «فرد مورد اعتمادم‏» نام مى‏برد، ميزان اعتبار و لياقت و كفايت مسلم‏بن عقيل را مى‏رساند.
آن گاه مسلم را طلبيد و به او فرمود: به كوفه مى‏روى، اگر ديدى كه دل وزبان مردم يكى است و آنچنان كه در اين نامه‏ها نوشته‏اند متفقند و مى‏توان به وسيله آنان اقدامى كرد،نظر خودت را بر من بنويس و مسلم را وصيت و سفارش كرد، به اين كه:
پرهيزكار و با تقوا باش;نرمش و مهربانى به كار ببر; فعاليتهاى خود را پوشيده‏دار; اگر مردم، يكدل و يكجان بودند و در ميانشان اختلافى نبود، مرا خبر كن. (6)




http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_14.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۴:۰۰
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/85959207990967641070.jpg (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/85959207990967641070.jpg)


محتواي نامه امام حسين عليه السلام

امام حسين(ع) طى نامه و پيامى جداگانه كه خطاب به مردم كوفه نوشت، تكليف مردم و ماموريت مسلم را روشن ساخت. متن نامه امام چنين بود:
«بسم الله الرحمن الرحيم
از حسين بن على، به جماعت مؤمنان و مسلمانان;
اما بعد،
سعيد و هانى، با نامه‏هايتان نزد من آمدند. آنان آخرين كسانى بودند از فرستادگانتان كه نزد من آمدند. من تمام مقصود و هدفى را كه ذكر كرده بوديد فهميدم. بيشتر سخن شما اين بود كه: ما را امام و پيشوايى نيست، پس بشتاب! شايد خدا ما را به واسطه تو بر هدايت، هماهنگ و مجتمع كند. اينك، من برادرم،عموزاده‏ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده‏خويش «مسلم‏بن عقيل‏» را به سوى شما فرستادم و او را مامور كردم كه از حال شما و از كار و نظرتان به من گزارش بفرستد. اگر به من چنين گزارش دهد كه راى بزرگان و صاحبان فضل و خرد شما،همانند چيزى است كه قاصدان شما گفتند و در نامه‏هاى شما نوشته شده است‏به خواست‏خدا بزودى به سويتان خواهم آمد.
به جانم سوگند پيشوا و امام، تنها و تنها كسى است كه به كتاب خدا حكم و عمل كند و به قسط رفتار نمايد و به حق، گردن بنهد و خود را وقف و پايبند فرمان خدا سازد، والسلام.» (7)
اعزام مسلم و فرستادن اين پيام به كوفه، پاسخى به همه نامه‏ها و دعوتها و طومارها بود. محتواى پيام امام، در اين چند محور، خلاصه مى‏شود:

1 - تاييد كامل از مسلم به عنوان برادر، پسر عمو و نماينده‏اى مورد اطمينان.

2 - محدوده مسؤوليت مسلم در كوفه نسبت‏به ارزيابى وحدت كلمه و صداقت مردم.

3 - پاسخى به دعوتهاى مكرر، به عنوان اتمام حجت.

4 - درخواست از مردم براى حمايت و اطاعت از مسلم.

مسلم با گرفتن دو راهنما از مكه به سوى كوفه حركت كرد. روزهاى متوالى راه طى كرد. آن دو راهنما در راه، از تشنگى جان سپردند. مسلم، همراه با «قيس‏بن مسهر صيداوى‏» و «عمارة بن عبدالله ارحبى‏» با تحمل مشقتهاى توانفرساى راه، پس از بيست روز، خود را به كوفه رساند و مسافت‏سى‏روزه را با همه سختيها در بيست روز پشت‏سرگذاشت. (8)
اينك، مسلم، با شهرى رو به روست، حادثه‏خيز و پرماجرا و با گرايشهاى مختلف; شهرى با افكار گوناگون كه اگر چه بظاهر آرام است،اما آرامش قبل از طوفان را مى‏گذراند.
مسلم، وارد كوفه شد و به خانه مختار ثقفى، كه از شيعيان خالص‏حضرت على(ع) وعلاقه‏مندان به اهل‏بيت‏بود، رفت. (9)



http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_2324087uwdnywke8z.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۴:۱۱
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_1_Picture68327.jpg

ورود مسلم بن عقيل به کوفه

فلق با تيغ آذر،خيمه شب را زهم بدريد و... شب، دامان خود برچيد خبر در گوشهاى كوفيان پيچيد كه مسلم، افسر جانباز و پيشاهنگ اين نهضت پيام انقلاب عدل را با خويش آورده است. و مشتاقان،بسان موج خشم آلود اما طالب و مشتاق به سوى خانه مسلم، روان گشتند. درون چشمهاشان اشگهاى شوق و جانها، تشنه آزادى و دلها پر از شادى هزاران دست گرم شيعيان در دست مسلم بود و بيعت تا غروب، آن روز بر پا بود. طرفداران حق، چون حلقه، پيرامون اين رهبر شعور و شور، اندر سينه و در سر و گاهى ديدگان از اشگ شوق ياوران، تر بود.
شيعيان، دسته دسته به خانه مختار مى‏آمدند و با مسلم ديدار و بيعت مى‏كردند و مسلم هم نامه امام حسين(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان كوفه براى هر جماعتى از آنان مى‏خواند.
در يكى از همين ديدارها «عابس بن شبيب شاكرى‏» برخاست و پس از ستايش خداوند، خطاب به مسلم گفت:
«من از مردم چيزى نمى‏گويم و نمى‏دانم كه در دلها چه دارند و تو را به آنها مغرور نمى‏كنم. من از خود و آمادگى خودم به تو خبر مى‏دهم. به خدا سوگند! اگر بخوانيد، شما را اجابت مى‏كنم و در ركابتان با دشمنانتان مى‏ستيزم و در راه شما با شمشيرم كارزار مى‏كنم تا با شهادت، خدا را ملاقات كنم; و از اين كار،فقط پاداش الهى را مى‏طلبم.»
پس از او دلير مردى ديگر، كهنسال و جوان دل برخاست، به نام «حبيب‏بن مظاهر» و گفت: (خطاب به عابس)
«رحمت‏خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با سخنى كوتاه و گويا بيان كردى. به خداى يكتا سوگند، عقيده و موضع من نيز همچون تو است.» (10) و كسان ديگر هم برخاسته و اعلام وفادارى و آمادگى براى فداكارى كردند.
«از آن پس، دست‏بود و دست كه پيمان با سخنگوى «حسين‏بن على‏» مى‏بست.»
روز به روز بر تعداد هواداران امام حسين(ع) كه با نماينده‏اش مسلم،بيعت مى‏كردند افزوده مى‏شد تا اين كه پس از چند روز، به هزاران نفر مى‏رسيد. (11)
با وجود اين همه بيعتگران‏جان بر كف و انقلابيهاى آماده براى هرگونه فداكارى در راه حمايت‏حسين(ع) و بر انداختن كومت‏يزيد، مسلم‏بن عقيل، طى نامه‏اى اوضاع را به امام گزارش داد و با بيان شرايط و زمينه مساعد براى نهضت از امام خواست كه به سوى كوفه بشتابد. در نامه‏اى كه به امام نوشت،چنين بيان كرد:
«نامه‏هاى فرستاده شده، راست‏بوده و سخن فرستادگان هم درست است. مردم كوفه آماده جهاد و جانبازى در راه خدايند. هم اكنون هيجده هزار نفر، با من بيعت كرده‏اند و آماده فداكارى در ركاب تو هستند. هر چه زودتر به سوى كوفه حركت كن!»اين نامه را كه مسلم،بيست‏و هفت روز پيش از شهادتش به امام حسين(ع) نوشت، توسط «عابس‏بن شبيب شاكرى‏» براى آن حضرت فرستاد. همراه او،نامه‏هاى ديگرى هم كوفيان به امام نوشتند و با گزارش اين كه صدهزار شمشير براى يارى تو آماده است،از آن حضرت خواستند كه در آمدن به كوفه شتاب كند. (12)
كنون مسلم، نگينى در ميان حلقه انبوه ياران است حضورش مايه دلگرمى اميدواران است شكوه و هيبتى دارد، ميان كوفيان جايى و محبوبيتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لكه‏هاى ذلت و ننگ است كلام از شور جانسوز حقيقت هاست، ز «رفتن‏» ها و «ماندن‏» هاست. ولى دوران آن كم بود و كم پاييد، تمام شعله‏ها ناگه فرو خوابيد...

والى كوفه «نعمان بن بشير» بود كه از جانب معاويه و پس از او از سوى يزيد به اين سمت،گماشته شده بود. وقتى از تجمع‏مردم كوفه، پيرامون مسلم و بيعت‏با او آگاه شد، در يك سخنرانى مردم را تهديد كرد و آنها را از رفت‏وآمد پيش مسلم‏بن عقيل و شنيدن حرفهايش اكيدا نهى كرد; اما انقلابيون كوفه كه دل به مهر حسين(ع) سپرده و دست‏بيعت‏با نماينده‏اش مسلم داده بودند براى سخنان تهديدآميز او ارزشى قائل نشدند.

يكى از هم‏پيمانان بنى‏اميه به نام عبدالله‏بن مسلم بن ربيعه حضرمى پس از او برخاست و با سخنانى خواستار آن شد كه با مخالفان با شدت عمل بيشترى برخورد كند، چرا كه برخوردى اين‏گونه كه از موضع ناتوانى و ضعف است فتنه مسلم را نمى‏تواند بخواباند. با اوجگيرى نهضت نيمه مخفى مسلم در كوفه گزارشهاى تندى به شام و نزد «يزيد» فرستاده مى‏شد. از جمله همان عبدالله حضرمى، كه از او ياد شد،طى نامه‏اى براى يزيد اين گونه نوشت: «مسلم‏بن عقيل به كوفه آمده و شيعه به نفع حسين‏بن على با او بيعت كرده‏اند. اگر به كوفه نياز دارى، مرد نيرومندى براى سركوبى شورشيان و اجراى فرمانت‏بفرست، چرا كه نعمان‏بن بشير، مردى ناتوان است‏يا خود را ضعيف مى‏نماياند....»
يزيد براى حفظ سلطه و حاكميت‏بر كوفه عنصر ناپاك و سفاك و خشنى همچون «عبيدالله بن زياد» را كه حاكم بصره بود، انتخاب كرد. «ابن‏زياد» با حفظ سمت، والى كوفه نيز شد. ماموريت ابن‏زياد آن بود كه به كوفه برود و مسلم را دستگير كند و سپس او را محبوس يا تبعيد كند، يا به قتل برساند. (13)
ابن زياد،با اجازه و اختيارهاى نامحدودى براى قلع‏وقمع و كشتار و فرونشاندن آتش مبارزات، مخفيانه و با قيافه‏اى مبدل و نقابدار به هنگام شب وارد كوفه شد و مراكز قدرت را، با عملياتى شبيه كودتا به دست گرفت.
ابن زياد قبل از آمدن به كوفه در بصره سخنرانى كرد و براى اين كه در غياب او هيچ‏گونه حادثه و شورشى پيش نيايد،ضمن تهديداتى كه نسبت‏به مردم نمود، برادر خودش را كه عثمان نام داشت، به جاى خود گماشت و خود به كوفه رفت. (14)
مردمى كه با مسلم بيعت كرده و در انتظار آمدن حسين بن على(ع) به كوفه بودند، با ورود ابن‏زياد به كوفه، وضعى ديگر پيدا كردند. فردا صبح كه مردم براى نماز جماعت‏به مسجد آمدند،ابن‏زياد از دارالاماره بيرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... اميرالمؤمنين يزيد، مرا فرمانرواى شهر و اين مرز و بوم و حاكم بر شما و بيت‏المال قرار داده است و به من دستور داده كه با ستمديدگان،انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نيكى كنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانى با شدت و با شمشير و تازيانه رفتار كنم. پس هر كس بايد بر خويش بترسد. راستى گفتارم هنگام عمل‏روشن مى‏شود; به آن مرد هاشمى (مسلم‏بن عقيل) هم برسانيد كه از خشم و غضب من بترسد.» (15)
از اين پس، مجراى بسيارى از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن‏زياد، رؤساى قبايل و محله‏ها را طلبيد و برايشان صحبتهاى تهديدآميز كرد و از آنان خواست كه نام مخالفان يزيد را به او گزارش دهند،و گرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت. (16)
حزب اموى، كه مى‏رفت‏بساطش نابود و برچيده گردد،ديگر بار، جان گرفت و آن تهديدها و تطميع‏ها و فريبكاريها و تبليغهاى دامنه‏دار، تاثير خود را بخشيد و والى جديد، توانست‏با قدرت و قوت و با تمام امكانات جاسوسى و خبرگيرى و خبررسانى، جوى از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگيريها و خشونتها و برخوردهاى تندى كه انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت.




http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/41794489160243855576.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۴:۱۷
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_1_04946413952431823375.jpg

دوران اختفاء
مسلم بن عقيل، در خانه «مختار» بود كه صحنه حوادث به صورتى كه ياد شد، پيش آمد. از آن جا كه ابن‏زياد، براى سركوبى انقلابيها به دنبال رهبر اين نهضت; يعنى مسلم مى‏گشت، مسلم مى‏بايست جاى امنتر و مطمئنترى انتخاب كند. اين بود كه مقر و مخفيگاه خود را تغيير داد و به خانه «هانى‏» رفت.
هانى‏بن عروه،از بزرگان كوفه و چهره‏هاى معروف و پرنفوذ شيعه در اين شهر بود كه هواداران و نيروهاى مسلح و سواره‏اى كه تعدادشان به هزاران نفر مى‏رسيد در اختيار داشت. هانى، در آن هنگام حدود نود سال داشت و افتخار حضور پيامبر را هم درك كرده بود و در زمان اميرالمؤمنين(ع) هم در جنگهاى جمل و صفين و نهروان ملازم ركاب آن حضرت بود و از اخلاصى والا و وفايى شايسته در حق اهل‏بيت پيامبر برخوردار بود. (17) اينك، بار ديگر موقعيتى پيش آمده بود كه هانى، صداقت و ايمان و تعهد خويش را نسبت‏به حق نشان دهد و در اين شرايط خطرناك و اوضاع بحرانى، پذيراى «مسلم‏» گردد كه در راس نيروهاى شيعى است و تحت تعقيب از سوى حاكم كوفه.
هانى، مسلم را در خانه خود در موقعيتى مطمئن جا داد. از آن پس، شيعيان دوباره رفت‏وآمدهاى پنهانى خود را به خانه هانى شروع كردند و ديدارها با مسلم، در آن جا انجام مى‏گرفت و هنوز «عبيدالله زياد» از مخفيگاه جديد مسلم بى‏اطلاع بود. (18)
يكى از وقايع مربوط به دوران مخفى بودن مسلم در خانه هانى نقشه ترور «ابن‏زياد» است كه انجام نشد. قضيه از اين قرار بود :
يكى از بزرگان بصره، كه از شيعيان خالص اميرالمؤمنين(ع) محسوب مى‏شد، «شريك‏بن اعور» بود. شريك از كسانى بود كه در ركاب على(ع) و همراه عمار ياسر، در جنگ صفين با معاويه جنگيده بود. هنگام آمدن «عبيدالله زياد» به كوفه او هم همراه جمعى اجبارا از بصره به طرف كوفه مى‏آمد كه در راه، از قافله عقب ماند و چون بيمار هم شده بود، پس از رسيدن به كوفه به خانه «هانى‏» وارد شد. ابن‏زياد كه از بيمارى شريك مطلع شد، تصميم گرفت‏براى عيادت او به خانه هانى برود.
به پيشنهاد شريك، تصميم بر آن شد كه «مسلم‏» در پستوى خانه و پشت پرده، كمين كند و در وقت‏حضور ابن‏زياد با علامتى كه به مسلم مى‏دهند (آب خواستن شريك) بيرون آمده و او را به قتل برساند. طبق برخى از نقلها، در اجراى اين طرح، بنا بود كه سى‏تن از شيعيان هم حضرت مسلم را يارى كنند.
«ابن زياد» آمد و نشست و صحبتهايى كردند، ولى وقتى شريك، آب طلبيد، مسلم براى اجراى طرح، بيرون نيامد و با تكرار علامت، باز هم از مسلم خبرى نشد. ابن زياد كه احتمال خطرى مى‏داد، از هانى پرسيد: او چه مى‏گويد؟ گفتند: تب كرده و هذيان مى‏گويد. اما عبيدالله زياد، زود از آن جا رفت.
پس از رفتن او از مسلم پرسيدند چرا نقشه را عملى نكردى؟ گفت: به دو جهت، يكى به خاطر سخنى كه على(ع) از پيامبر اسلام(ص) نقل كرده كه: «ايمان، مانع كشتن غافلگيرانه است‏» ديگرى به خاطر اصرار همراه با گريه همسر هانى كه از من خواست در خانه او چنين كارى نكنم. هانى گفت: واى بر آن زن كه هم خودش و هم مرا از بين برد و از آنچه كه مى‏ترسيد، در آن واقع شد. شريك گفت: اگر او را كشته بودى،فاسق فاجر و مكارى را از بين برده بودى (19) .



http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_1814855liulrjey1h.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۴:۲۳
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_814035a4b100fb477d4feaa7335ae4ab.jpg

نقشه هاي ابن زياد براي شکست نهضت مسلم در کوفه

نهضت مسلم و هوادارانش، صورت مخفيترى گرفت و ارتباطها پنهانتر انجام مى‏شد. با تغيير شرايط،كوفه به كانون خطرى براى انقلابيهاى شيعه تبديل شده بود كه با كمترين غفلتى ممكن بود خطرات بزرگى پيش بيايد. سياست كلى «ابن‏زياد» نابودى مسلم و شكست اين نهضت‏بود و براى اين كار، دو نقشه كلى را در دست اجرا داشت:
1 - جستجو و تعقيب مسلم و طرفدارانش.
2 - خريدن سران شهر و چهره‏هاى با نفوذ.
براى پى‏بردن به مخفيگاه مسلم و اطلاع از قرارها و برنامه‏ها و شناختن عوامل مؤثر در نهضت مسلم، راهى كه از سوى ابن‏زياد پيش گرفته شد، استفاده از يك عامل نفوذى بود كه با جاسوسى، اخبار نهضت مسلم را به حكومت‏برساند. اين عامل نفوذى ابن‏زياد كسى جز «معقل‏» نبود. معقل كه از سرسپردگان‏حكومت‏بود، با دريافت‏سه‏هزار درهم، ماموريت‏يافت كه به عنوان يك هوادار مسلم و طرفدار نهضت‏با طرفداران مسلم تماس بگيرد و به عنوان يك انقلابى،كه مى‏خواهد اين پولها را براى صرف در راه‏انقلاب و تهيه سلاح و امكانات مبارزه به مسلم تحويل دهد، كم‏كم به پيش مسلم راه يافته و از خانه او و تشكيلات و افراد مؤثر، گزارش تهيه كرده و به ابن‏زياد خبر دهد.
معقل، به مسجد آمد و نماز خواند و با عده‏اى صحبت كرد تا اين كه او را به «مسلم‏بن عوسجه‏» راهنمايى كردند، كه مردى شريف و از شخصيتهاى بارز شيعه در تشكيلات مسلم‏بن عقيل بود. معقل صبر كرد تا نماز «مسلم‏بن عوسجه‏» تمام شد. آن گاه پيش رفت و طبق برنامه از پيش ديكته شده،خود را چنين معرفى كرد: مردى از اهل شام و از قبيله «ذى‏الكلاع‏» هستم كه خداوند، نعمت محبت و دوستى اهل‏بيت را به من عطا كرده است. شنيده‏ام كه مردى از اين خاندان به كوفه آمده و مردم را به يارى پسردختر پيامبر دعوت كرده و از آنان بيعت مى‏گيرد. پولى دارم كه مى‏خواهم به او برسانم و نيز دوست دارم كه او را از نزديك ديدار كنم. مردم تو را به من معرفى كرده‏اند. اين پولها را از من بگير و مرا نزد آن مرد ببر تا با او بيعت كنم.
مسلم‏بن عوسجه كه سخنان او را باور كرده بود،ضمن ابراز خوشحالى از ديدن آن مرد كه خود را دوستدار خاندان پيامبر معرفى كرده بود،از «معقل‏» قولها و پيمانهاى استوار گرفت كه قدمى از راه خيرخواهى فراتر نگذارد و جريان را پوشيده نگه دارد. معقل هم هر قول و پيمانى را كه وى مى‏خواست‏به او داد.
مسلم‏بن عوسجه كه به سخنان او اطمينان پيدا كرده بود، به او گفت: چند روزى به خانه من بيا، تا من مقدمات و اجازه‏ديدار تو را با آن مرد كه در جستجوى او هستى فراهم كنم.
به اين صورت، كم‏كم اين جاسوس ابن‏زياد، به خانه هانى هم كه پناهگاه مسلم‏بن عقيل بود راه پيدا كرد و با مسلم ملاقات نمود و پولها را به او تحويل داد و بتدريج‏خود را يكى از طرفداران نهضت، جا زد. صبحها زودتر از همه مى‏آمد و ديرتر از همه مى‏رفت و اخبار درونى نهضت را به عبيدالله زياد،گزارش مى‏داد. (20)
اين از يكسو، اخبار نهضت را به دشمن انتقال داده بود و از سوى ديگر، نامه‏اى را كه مسلم‏بن عقيل توسط «عبدالله يقطر» (21) براى حسين‏بن على(ع) نوشته و از اوضاع جارى به امام گزارش داده بود، به دست گشتيهاى عبيدالله زياد افتاد. حامل نامه را پيش عبيدالله زياد بردند. (22) وقتى كه آن مرد، حاضر نشد نويسنده نامه را معرفى كند و مقاومت كرد، به دست ماموران و به دستور ابن‏زياد، به شهادت رسيد اما خيانت نكرد.
با پى بردن به مخفيگاه مسلم و مركزيت نهضت و افراد مؤثر در جريان مبارزه، ابن زياد، بيشتر احساس خطر كرد و تصميم گرفت كه هر چه زودتر دست‏به كار شود و انقلاب را قبل از آن كه به مرحله غيرقابل كنترلى برسد، درهم شكسته و سران نهضت و مقاومت انقلابيها را درهم شكند. اين بود كه نقشه حمله گسترده به نهضت و پيشگامان آن و چهره‏هاى سرشناس تشكيلات مسلم كشيده شد و اولين گام،دستگيرى «هانى‏» بود.



http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_476.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۴:۳۰
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_60350_993.jpg

دستگيري هاني بن عروه

نقش «هانى‏» در نهضت، بسيار بود; از اين رو والى كوفه به فكر دستگيرى هانى افتاد تا از اين طريق به مسلم هم دسترسى پيدا كند، زيرا مى‏دانست تا وقتى كه هانى، در محل خود مستقر باشد، بازداشت مسلم‏بن عقيل عملى نيست و نيروهاى زيادى كه در اختيار و در فرمان هانى هستند،مقاومت و دفاع خواهند كرد. پس بايد با نقشه‏اى پاى هانى را به «دارالاماره‏» بكشد و او را در همان جا زندانى كند تا بين او و مسلم جدايى بيفتد.
هانى به بهانه مريضى پيش «عبيدالله زياد» نمى‏رفت، تا اين كه ابن‏زياد، چند نفر را در پى او فرستاد و با اين بهانه كه والى كوفه مى‏خواهد تو را ببيند، او را به دارالاماره بردند. (23)
«عبيدالله بن زياد» والى كوفه در اولين برخورد، سخنان تندى به او گفت، از جمله اين كه هنگام ورود هانى گفت: «خيانتكار، با پاى خود آمد!»
سخنان نيشدار ابن‏زياد و گوشه و كنايه‏هاى او سبب شد كه هانى بپرسد: مگر چه شده است؟
ابن زياد گفت: اين چه غوغايى است كه در خانه خود،عليه اميرالمؤمنين يزيد،بر پا كرده‏اى؟! مسلم را در خانه خود جا داده و براى او افراد جنگى و سلاح، جمع مى‏كنى و گمان كرده‏اى كه اينها بر من پوشيده است؟
هانى انكار كرد، اما ابن‏زياد، هانى را با «معقل‏» روبه‏رو كرد. اين جا بود كه هانى فهميد كه معقل،جاسوس ابن‏زياد بوده است (24) و خود را به عنوان يك انقلابى هوادار اهل‏بيت و بيعت كننده با مسلم به نفع حسين‏بن على(ع) در درون تشكيلات نهضت، جا زده است.
آن ديدار به جر و بحث كشيده شد و پس از گفتگوهاى تندى كه رد و بدل شد،ابن‏زياد عصاى غلام خويش (مهران) را گرفت،و در حالى كه مهران، از موهاى سر هانى گرفته بود،با عصا آن قدر بر سر و صورت او زد تا اين كه دماغ و پيشانى هانى شكست. در اين لحظه هانى دست‏برد تا شمشير نگهبانى را كه نزديكش بود بكشد و... كه جلوى دستش را گرفتند، و به فرمان عبيدالله زياد او را به زندان انداختند. (25)
دستگيرى هانى، كه براى حكومت، يك موفقيت‏به حساب مى‏آمد و از اين طريق ابن‏زياد توانسته بود مانعى بزرگ را از پيش پاى خود بردارد، در وضع روحى بعضى از انقلابيها تاثير منفى گذاشت.
هانى در بازداشت «عبيدالله‏بن زياد» بود. سربازان والى در انديشه حمله به خانه هانى و مسلم، در فكر دفاع و مقابله بود. برنامه انقلاب، به صورتى كه از پيش طرح‏ريزى شده بود، عملى نبود، مسلم تصميم گرفت وقت‏حمله را جلو بيندازد.
عده‏اى زياد از نيروها كه در خارج شهر بودند و انتظار رسيدن وقت موعود را مى‏كشيدند،از تصميم جديد، بى‏خبر بودند. مسلم به يكى از ياران خود دستور داد تا رمز حمله و شروع نهضت‏حق‏طلبانه را در قالب درگيرى با نيروهاى دشمن در شهر اعلام كند. شعار پرشور و حماسى «يامنصور، امت‏» (26) طنين افكند. دلها به هم پيوست و پنجه‏ها بر قبضه شمشيرها فشرده شد و پيروان حق و سربازان دين و بيعت كنندگان با مسلم از هر سو براى يارى او گرد آمدند. قلب تپنده اين حركت، خانه هانى بود كه مسلم را در خود جاى داده بود. در خانه‏هاى اطراف هم، حدود چهارهزار نفر، نيروى مسلح براى كارهاى ضرورى و برنامه‏هاى پيش‏بينى نشده، به عنوان ذخيره، آماده بودند. نيروهاى موجود، مى‏بايست‏به شكلى سازماندهى مى‏شدند تا با سپاه مهاجم دشمن، مقابله كنند. گرچه نيروها خيلى زياد نبودند، اما مسلم‏بن عقيل، همين تعداد را هم به صورت زير، جناح‏بندى و سازماندهى كرد:
«عبدالرحمن بن عزيز كندى‏» و امير «ربيعه‏» و فرمانده سواركاران و گروه پيشاهنگ.
«مسلم‏بن عوسجه‏» امير قبايل مذحج و بنى‏اسد و فرمانده نيروهاى پياده.
«ابو ثمامه صاعدى‏» امير قبيله تميم و همدان.
«عباس بن جعده جدلى‏» فرمانرواى نيروهاى مدينه.
با اين آرايش نظامى دستور حمله به طرف قصر و مركز فرماندهى‏«عبيدالله زياد» را صادر كرد. (27)
در اين لحظه‏ها مسلم‏بن عقيل، فقط به «حق‏» مى‏انديشيد و به مظلوميت هميشگى پيروان حق. مبارزه با ستم و مجسمه‏هاى فسق و ظلم را وظيفه‏اى مقدس و مسؤوليتى عظيم و الهى مى‏ديد. عمل به وظيفه سبب شده بود كه مسلم، «خود» را فراموش كند و به «خدا» بينديشد.
آمده بود، تا صداى حق را جايگزين همه همهمه‏ها و هياهوهاى عربده‏جويان دنياخواه و زرپرست و قدرت طلب قرار دهد; آمده بود تا اراده‏ها و بازوها و شمشيرهاى آزادگان مؤمن را در راه خدا و در خط رهبرى حسين بن على(ع) متحد و منسجم سازد، و اينك در شرايط دشوارى كه پيش آمده است، جهادى عظيم و فداكارى خونرنگ و حماسه‏اى جاويد و ماندگار و لازم است; و... مسلم،قدم در اين ميدان گذاشت.
ابن‏زياد كه به دنبال دستگير كردن «هانى‏» احساس خطر مى‏كرد، براى پيشگيرى از بروز هرگونه عكس‏العمل تند مردم، در مسجد، مشغول سخنرانى براى مردم بود و كسانى را كه در مقام مخالفت‏با حكومت‏باشند، تهديد مى‏كرد... كه خبر دادند،مسلم و هوادارانش قيام را آغاز كرده‏اند. از منبر فرود آمد و بسرعت‏به قصر رفت و دستور داد درها را ببندند و خود در قصر، پناهنده شد. چيزى نگذشت كه قصر در محاصره نيروهاى طرفدار مسلم قرار گرفت و مسجد كوفه از ياران مسلم پر شد و هر ساعت‏بر تعدادشان افزوده مى‏گشت. (28)
عبيدالله، براى نجات از اين بحران از شيوه به كارگيرى مزدوران خود فروخته استفاده كرد. از سويى جمعى را به بيرون فرستاد تا ضمن تشكيل يك گروه مقاومت‏براى مبارزه با ياران مسلم از طريق پخش شايعات، در صفوف سربازان مسلم دودستگى ايجاد كنند، و از طرفى هم،كسانى را مامور ساخت كه با گفته‏هاى خود،مردم را از اطراف مسلم‏بن عقيل متفرق سازند تا به اين طريق، هم حلقه محاصره قصر، شكسته شود و هم مسلم تنها بماند.
خائنانى خودفروخته حاضر شدند براى رضاى خاطر عبيدالله كه در داخل قصر محاصره شده و چيزى به نابودى‏اش نمانده بود،به ميان جمع مردم آيند و از آنان بخواهند كه پراكنده شوند و جان خود و سرنوشت‏خانواده خويش را به خطر نيندازند. كثيربن شهاب يكى از اين مزدوران بود كه خطاب به مردم گفت:
«شتاب نكنيد! به سوى خانه و خانواده خود برگرديد و خود را به كشتن ندهيد. هم اكنون سپاه مجهز يزيد از شام فرا مى‏رسد....
امير شما عبيدالله تصميم گرفته است كه:هر يك از شما، تا شب به خانه خود نرود و مقاومت كند، حقوقش قطع شود و جنگجويانتان را نيز بدون حقوق به جنگ در مرز شام بفرستد و بى‏گناهان را به جاى گناهكاران،و حاضران را به جاى غايبان بگيرد و در بند كشد،تا احدى از شما نماند....»
اين سخن و امثال آن، باعث‏شد كه وحشتى در دلها پيدا شود جمعى از سست ايمانان بتدريج از اطراف مسلم پراكنده شدند (29) ; طايفه و عشيره مسلم‏بن عوسجه و حبيب‏بن مظاهر نيز براى حفاظت آنان، آنها را گرفته و در جائى حبس كردند. (30)
شروع پيش از موعد مقرر عمليات كه به مسلم‏بن عقيل تحميل شد،از يكسو،و تبليغات مسموم و شايعه‏پراكنيها و تهديدها و ارعابهاى دشمنان و منافقان از سوى ديگر و عدم آمادگى همه نيروهاى مسلم براى برنامه طرح‏ريزى شده از طرف ديگر، امكان موفقيت مسلم را ضعيف كرده بود.فقط چهارهزار نيرو، از جمع سى‏هزار نفرى بيعت كننده، حضور داشتند و مسلم نمى‏توانست‏با اين تعداد از افراد، هم محاصره را داشته باشد و هم در جبهه ديگرى كه به دنبال اين تبليغات و تهديدها، پديد آمده بود به مبارزه بپردازد، زيرا شهر بزرگ كوفه شاهد صحنه‏هاى درگيرى متعددى بود كه بين هواداران دو جناح به وجود آمده بود.
مسلم، در اين اوضاع وخيم همراه نيروهاى تحت فرمان خود با قلبى سرشار از ايمان به خدا و حقانيت راه و جهاد خويش دلاورانه مى‏جنگيد. مسلم،آن روز، كربلايى در درون كوفه به وجود آورد! تعدادى از يارانش به شهادت رسيدند و خود نيز پس از آن همه درگيرى و جنگ،مجروح شده بود. (31) آن روز به پايان رسيد. سختى مبارزه، عده‏اى را به خانه‏هاى خود كشاند. تهديدهاى حكومت، عده‏اى ديگر را از ميدان جهاد و تعهدات «بيعت‏» به خانه و زندگى آسوده كشاند. تبليغات گسترده هم در روحيه عده‏اى ديگر تزلزل و ضعف پديد آورد. در نتيجه، شب هنگام، مسلم‏بن عقيل در مسجد، نماز مغرب را فقط با حضور سى‏نفر اقامه كرد. پس از نماز،آن عده كمتر شده بودند (ده نفر) از مسجد كه بيرون آمد،حتى يك نفر هم همراهش نبود كه او را به جايى راهنمايى كند. (32)
تمام آن هزاران مرد كه با او عهدها بستند به هنگام «بلا» هنگامه سختى شگفتا! عهد بشكستند. يكى از قطع نان ترسيد يكى مرعوب قدرت بود يكى مجذوب زر، مغلوب درهم، عاشق دينار چه شد آن عهدهاى سخت؟ چه شد آن دستهاى گرم بيعتگر؟ كجا ماندند؟... كجا رفتند؟... كه مسلم ماند و شهرى بى‏وفا مردم؟... .


http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_dtr.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۴:۳۹
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_09098156029016352342.jpg

مسلم غريب و تنها در شهر نيرنگ ها ........

كوفه كه به خاطر نهضت‏براى مسلم «وطن‏» شده بود، اينك به غربت تبديل شده است و مسلم، غريبى در وطن! مسلم براى يافتن خانه‏اى كه شب را به روز آورد و در پناه آن، مصون بماند، در كوچه‏ها غريبانه مى‏گشت و نمى‏دانست‏به كجا مى‏رود.
سر از محله «بنى‏بجيله‏» درآورد. همه درها بسته بود و هر كس، سوداى سلامت و آسايش خويش را در سر داشت.
زنى به نام «طوعه‏»، جلوى خانه‏اش ايستاده، نگران و منتظر پسرش بود. طوعه شيعه و هوادار مسلم بود، اما اين غريب را نمى‏شناخت. مسلم، جلو رفت و سلام داد و آب خواست....
زن آب آورد. مسلم نوشيد و ظرف را به طوعه باز پس داد. زن ظرف را در خانه گذاشت و برگشت. ديد كه اين مرد،همچنان ايستاده است. زن پرسيد:
- مگر آب نخوردى؟
- چرا.
- پس به خانه‏ات و نزد خانواده خودت برو!
- ... .
- گفتم برخيز و به خانه خويش برو! بودن تو در اين جا براى من خوب نيست،من راضى نيستم.
- من كه در اين شهر خانه و كسى را ندارم!
- مگر تو كيستى و از كجايى و... .؟
- من مسلم‏بن عقيلم... آيا ممكن است نيكى كنى؟ شايد روزى بتوانم جبران كنم! «طوعه‏» وقتى مسلم را شناخت، او را به درون منزل دعوت كرد و با نهايت‏احترام و خضوع،از او پذيرايى كرد. (33)
اين زن فداكار، كه به مردان پيمان‏شكن و سست عنصر و ترسو درس شهامت و وفا مى‏آموزد، دين خويش را به مكتب و راه حسين(ع) ادا كرد و به وظيفه‏اش در قبال سفير و نماينده آن حضرت در نهضت، عمل نمود و در خدمتگزارى مسلم از هيچ چيز كوتاهى نكرد. اما مسلم، شورى ديگر در سر داشت. از سويى به بى‏وفايى مردم مى‏انديشيد و از سويى به نامه و گزارشى فكر مى‏كرد كه به حسين‏بن على(ع) فرستاده و از وى خواسته بود كه بسرعت،خود را به كوفه برساند كه زمينه از هر جهت آماده است، و از ديگر سو سرنوشت‏خويش را در «شهادت‏» مى‏يافت و در انديشه پايان كار و سرانجام اين نهضت و فرداى حوادث بود.
و... غذا نخورد. شب را به عبادت و تهجد پرداخت و نخوابيد. فقط سحرگاهان اندكى خواب چشمانش را فرا گرفت و اميرالمؤمنين را ديد و خواب شهادت را و مهمان على شدن را. (34)
لحظه‏هاى آن شب براى مسلم معناى ديگرى داشت. شب قدر بود. شب آخر بود. انتظار آن را مى‏كشيد كه در همان جا به سراغش بيايند تا دستگيرش كنند.
پسر طوعه، بر خلاف مادرش از هواداران «ابن‏زياد» بود. شب كه به خانه آمد، از حركات و رفتار مادر، متوجه اوضاع غيرعادى شد. با كنجكاوى فراوان بالاخره فهميد كه مهمان خانه‏شان كسى جز مسلم‏بن عقيل نيست. بسيار خوشحال شد، كه اگر به والى شهر خبر دهد، جايزه خواهد گرفت. گرچه به مادرش قول داد و تعهد سپرد كه به كسى نگويد (35) ، ولى صبح زود،خبر را به وابستگان عبيدالله بن زياد رسانده بود. اين به دنبال حوادث همان شب در كوفه و مسجد بود.
آن شب، خانه گردى وسيع در كوفه شروع شد. راههاى خروجى شهر زير كنترل قرار گرفت و عده‏اى هم دستگير شدند. عبيدالله، مطمئن شد كه كسى از ياران مسلم نمانده و مراكز مقاومت نهضت،درهم شكسته است. همان شب، اعلام كرد كه همه در مسجد جامع، جمع شوند. مسجد پر از جمعيت‏شد.
ابن‏زياد، با جوش و خروش، براى مردم، سخنانى تهديدآميز، همراه با تطميع، بيان كرد. قساوت و خشونت از گفتارش مى‏باريد. بيشترين تهديد، نسبت‏به كسانى بود كه به مسلم پناه دهند و مژده جايزه به كسى داد كه مسلم را -يا خبرى از او را نزد او بياورد. به «حصين‏بن نمير»،رئيس پليس شهر، دستور اكيد داد تا شهر را دقيقا زير نظر و كنترل خود بگيرد و براى يافتن مسلم، خانه‏ها را بگردد. پس از اين سخنان، از منبر به زير آمد و به قصر بازگشت. (36)
فرداى آن شب، ابن‏زياد، ديدار عمومى داشت. محمدبن اشعث (37) را هم در مجلس، كنار خود نشانده بود و از خدماتش تعريف مى‏كرد و ديگران هم حاضر بودند. پسر طوعه،كه از بودن مسلم در خانه خودشان، خبر داشت، ماجراى شب گذشته را به پسر محمدبن اشعث نقل كرد. او هم خبر را آهسته در گوش محمدبن اشعث گفت. وقتى ابن‏زياد،از ماجرا مطلع شد، به او ماموريت داد كه مسلم را نزد وى حاضر سازد. (38)
اما دستگيرى مسلم و آوردنش پيش عبيدالله زياد، كار آسانى نبود. از اين رو ابن‏زياد، شصت، هفتاد نفر از قبيله قيس را، همراه و تحت فرمان محمد اشعث قرارداد تا براى گرفتن و آوردن مسلم به خانه طوعه بروند.



http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_2212067kurlzme99e1a.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۴:۴۲
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_89655428011671957277.jpg

آزادترين اسير ...

سپاه آل‏سفيان، در پى آيينه‏دار آفتاب عدل تمام خانه‏ها را سخت مى‏گرديد. نگهبانان شهر شب طرفداران قصر ظلم روان در جستجوى مسلم از هر سوى، مى‏رفتند و باطل در پى حق بود «غسق‏» در جستجوى فجر سياهى در پى خورشيد!
صداى پاى اسبها،خبر از تهاجم ماموران ابن‏زياد مى‏داد. هدف،خانه طوعه بود و نقشه، دستگيرى مسلم. مسلم كه پرورده سايه سلاح و بزرگ شده صحنه‏هاى كارزار بود، از شجاعت‏خويش براى درهم شكستن حلقه محاصره استفاده كرد و پس از به پايان رساندن عبادت خويش، زره پوشيد و سلاح برگرفت و بر مهاجمان حمله كرد و آنان را از خانه بيرون راند. (39)
براى اين كه خانه آن شير زن متعهد، در اين ميان، آسيب نبيند، مبارزه را به بيرون از خانه كشيد و با ديدن انبوه‏ماموران مهاجم كه آماده آتش زدن و سنگباران كردن خانه بودند،گفت:
اين همه سر و صدا براى كشتن فرزند عقيل است؟
اى نفس!
به سوى مرگى كه از آن، گريزى نيست، بيرون شو! (40)
شمشيرى آخته بر كف، اراده‏اى استوار در سر، قوتى كم‏نظير در دل و بازو، خون شرف و غيرت در رگها، بى‏هراس و ترس، بر آنان تاخت و براى دومين مرحله، آنان را پراكنده ساخت.
مسلم نايب و نماينده حسين بود. نسخه‏اى برابر با اصل. تصميم گرفته بود كربلايى در كوفه بر پا سازد، و حماسه‏اى به ياد ماندنى و درسى عظيم از قدرت رزمى و روحى يك «مؤمن‏» در تاريخ، بر جاى بگذارد. يك تنه در برابر انبوهى از سپاهيان ابن‏زياد ايستاده بود و دليرانه مقاومت و جنگ مى‏كرد. هر هجومى را با شمشير دفع مى‏كرد و هر مهاجمى را ضربتى كارى مى‏زد.
عاشورايى بود و نبرد حق و باطل در رزم مسلم‏بن عقيل با آن گروه، تجلى يافته بود. نيروهاى حكومت كه خود را از مقابله با آن قهرمان، ناتوان ديدند، عده‏اى به پشت‏بامها رفته و بر سرش سنگ و آتش ريختند،ولى حماسه مسلم،همچنان جريان داشت و آن بزدلان بى‏ايمان از مقابل حمله‏هايش مى‏گريختند. (41)
و در هنگام حمله رجز مى‏خواند (43) و مى‏گفت: (خطاب به خود)
«اين مرگ است، هر چه مى‏خواهى بكن!
بى‏شك،جام مرگ را خواهى نوشيد.
براى فرمان خدا شكيبا باش!
كه حكم خدا در ميان بندگان،جارى است.» (44)
گرچه والى كوفه نمى‏خواست‏خود را تسليم اين واقعيت كند كه مسلم، شجاع است و مامورانش حريف رزم او نيستند، ولى تلفات سنگين نيروهايش به دست مسلم‏بن عقيل گوياتر از هر گزارش و سندى بود كه مى‏توانست‏به آن، اعتماد كند.
و... مسلم، همچنان درگير با سپاه ابن‏زياد بود و اين حماسه را بر لب داشت كه:
«سوگند خورده‏ام كه جز آزاد مرد، كشته نشوم، هر چند كه مرگ را چيز ناخوشايندى ببينم.
بيم از آن دارم كه به من دروغ گفته، يا فريبم داده باشند. بالاخره اين آب خنك با آب گرم درياى تلخ، آميخته مى‏شود.
پراكندگى خاطر را بزداى و با تمركز و استقرار بجنگ! هر كس، روزى بدى را ملاقات خواهد كرد.» (45)
گرچه قواى كمكى به تعداد 500 نفر به سربازان ابن‏زياد پيوستند، ولى مسلم،اين حماسه‏آفرين شجاع، همچنان به تنهايى به جنگ با آنان مشغول بود و از آنان مى‏كشت. (46) تلاش محمد اشعث و نيروهايش براى زنده دستگير كردن مسلم بود و چون درگيريها به طول انجاميد و به اين هدف نرسيدند، ابن‏زياد،از اين تاخير بسيار در دستگيرى يك نفر ناراحت‏شد و به محمد اشعث، پيغام فرستاد.
او، در جواب ابن‏زياد گفت: «اى امير» خيال مى‏كنى كه مرا به سراغ يكى از بقالهاى كوفه فرستاده‏اى؟! تو مرا به مقابله با شمشيرى از شمشيرهاى محمدبن عبدالله فرستاده‏اى!...» سپس، باز هم برايش نيروى امدادى فرستاد. (47)
ابن زياد، پيغام داد كه به مسلم، امان بدهند. مى‏خواست كه از اين طريق، مسلم را به تسليم وادارد، ولى مسلم‏بن عقيل،امان آن عهدشكنان را باور نمى‏كرد و زير بار آن نمى‏رفت. اين بود كه به مبارزه ادامه داد.
آن قدر ضربه و جراحت‏بر او وارد شده بود كه به ديوارى تكيه داد و گفت:
«چرا سنگبارانم مى‏كنيد؟ كارى كه با كافران مى‏كنند،در حالى كه من از خاندان پيامبران و ابرارم. آيا حق پيامبر(ص) را درباره خاندان و عترتش مراعات نمى‏كنيد؟» (48)
جنگ طولانى و سخت‏با آن همه دشمن،او را به شدت مجروح و ناتوان و تشنه كرده بود. پيكر و چهره خون گرفته‏اش شاهد جهاد عظيم او بود. مسلم، تصميم داشت كه تا آخرين قطره خون و تا واپسين دم و تا شهادت بجنگد، اما اطرافش را گرفتند و در يك حلقه محاصره از پشت‏سر، نيزه‏اى بر او زده و او را به زمين افكندند و بدين گونه، اسيرش كردند. (49) طبق برخى از نقلها سر راهش گودالى كندند و مسلم در آن افتاد و اسير شد.
مسلم را گرفتند; آزاده‏اى كه در انديشه نجات آن اسيران بود، خود، در دست آنان گرفتار شد. او را به سوى دارالاماره بردند و ورقى ديگر از حماسه در پيش ديدگان تاريخ، نمودار شد.



http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_76p.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۴:۴۸
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_73711006782171403235.jpg

ايستادگي و آزادگي در حال اسارت ...

قهرمان، گرفتار دشمن شد و به سوى قصر والى روان گرديد. زخمهاى جانكاه،خستگى شديد،خونهاى سر و صورت، مسلم قهرمان را از توان و قدرت انداخته بود. شهادت را بروشنى احساس مى‏كرد و از آن خرسند بود. گويا با خود مى‏گفت:
من،امروز، از خم خون، مى‏چشم شهد شهادت را ولى خرسند و خشنودم كه مرگم جز به راه حق و قرآن نيست. از اين مردن سرافرازم كه پيش باطل و بيداد نياوردم فرود، اين سر نكردم سجده بر دينار نسودم لحظه‏اى پيشانى‏ام،بر زر كنون در چنگ اين دشمن، شرافتمند مى‏ميرم نگريد مادرم بر من نريزد خواهرم در سوگ من، اشكى زجام ديده بر دامن بگوييدش كه من، مردانه جنگيدم و بر مرگ دليران و جوانمردان نمى‏بايست گرييدن.
ولى... مسلم را گريه فرا گرفت،و گفت: «انا لله وانا اليه راجعون‏» يكى از سران سپاه ابن‏زياد، از روى طعنه، گفت: كسى كه در پى اين كارها باشد، بر اين پيشامدها نبايد گريه كند. مسلم گفت: «به خدا سوگند! گريه‏ام براى خويش و به خاطر ترس از مرگ نيست، بلكه گريه من براى خانواده‏ام و براى حسين بن على و خانواده اوست، كه به سوى شما مى‏آيند.» (50)
سواران بسيار او را به قصر آوردند. تشنگى زياد و خونريزيهاى شديد، ضعف فراوانى در مسلم پديد آورده بود،بحدى كه به ديوار تكيه داد. با ديدن ظرف آبى در آن جا،آب طلبيد. يكى از وابستگان پست و فرومايه، علاوه بر اين كه به مسلم گفت‏به تو آب نخواهيم داد،زخم زبان هم بر او زد و مسلم،از اين همه پستى و سنگدلى و بى‏عاطفگى آن مرد،تعجب كرد و او را نفرين نمود. (51)
يكى از حاضران به نام عمارة‏بن عقبه، با ديدن اين صحنه از ناجوانمردى دلش سوخت و به غلامش گفت كه براى مسلم آب بياورد. آب را در ظرفى ريختند،همين كه مسلم آن را به لبهاى خويش نزديك كرد كه بياشامد، ظرف آب، از خون، رنگين شد و نياشاميد. بار ديگر هم همين صحنه تكرار شد.
مرتبه سوم كاسه را پر از آب كردند. اين بار كه خواست‏بنوشد، دندانهاى جلوى مسلم در كاسه ريخت. مسلم از نوشيدن آب، صرف‏نظر كرد و گفت:
الحمد لله!
اگر اين آب، قسمتم بود، مى‏خوردم! (52)
در زير برق سرنيزه‏ها،آن اسير آزاد، و آن آزاده گرفتار را نگهداشته بودند. هم به سرنوشت افتخارآميز خويش مى‏انديشيد و هم به فكر كاروانى بود كه به سوى همين كوفه در حركت‏بود و سالار آن قافله، كسى جز اباعبدالله الحسين(ع) نبود.
مسلم، هنگام ورود بر ابن‏زياد سلام نكرده بود و همين، سبب خشم و ناراحتى او و اطرافيانش شده بود. گفتگوهاى خشونت‏آميزى بينشان رد و بدل شد.
او را تهديد به مرگ كردند. مرگى كه مسلم از آن نمى‏هراسيد، بلكه به آن افتخار مى‏كرد. معلوم بود كه او را خواهند كشت. از حاضران، عمر سعد را براى وصيت انتخاب كرد. سه موضوع را در وصيتهاى خود،مطرح كرد: «قرضهايم را در كوفه با فروختن زره و شمشيرم بپرداز! جسد مرا از ابن زياد تحويل بگير و به خاك بسپار! كسى را پيش حسين‏بن على(ع) بفرست تا به كوفه نيايد!» (53)
گرچه مسلم از او قول گرفته بود كه وصيتهايش به عنوان راز، نزد او پنهان بماند، ولى عمر سعد كه خبث و خيانت‏با وجودش آميخته بود، در همان مجلس، خيانت كرد و وصيتهاى سه‏گانه مسلم را، براى ابن‏زياد،فاش ساخت و در واقع، ماهيت پليد خود را آشكار نمود.
از جمله گفتگوهاى ابن‏زياد و مسلم‏بن عقيل اين بود كه آن ناپاك، به مسلم گفت:
اى فرزند عقيل! آمدى تا اتحاد مردم را بر هم بزنى. از كار مردم تفتيش كردى و جمعشان را متفرق ساختى و بعضى را بر ضدبرخى ديگر شوراندى.
مسلم: خير، هرگز چنين نكردم، بلكه مردم اين شهر ديدند كه پدرت نيكان را كشت و خونها ريخت و همچون سلاطين ايران و روم پادشاهى كرد. ما آمديم تا آنان را به عدالت امر كنيم و به قانون خدا دعوت نماييم. ابن‏زياد: تو را به اين كارها چه كار؟! اى فاسق،آيا در آن هنگام كه تو در مدينه،شراب مى خوردى، ما كار نيك و عمل به كتاب خدا نمى‏كرديم؟
مسلم: آيا من شراب مى خوردم؟! خدا مى‏داند كه تو دروغ مى‏گويى و بدون آگاهى، سخن مى‏گويى. من آن گونه كه گفتى نيستم. شراب خوردن براى كسى رواست كه خون بى‏گناهان را مى‏خورد و به ناحق، خون مى‏ريزد و براساس خشم و دشمنى و سوءظن، انسان مى‏كشد و در عين حال،از اين كار زشت‏خرم و شاداب است،گويى كه كارى نكرده است!
ابن زياد: گويا مى‏پندارى كه براى شما هم در امرحكومت، بهره‏اى است!
مسلم:به خدا سوگند! گمان نيست، بلكه يقين است.
ابن زياد: خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم! آن هم كشتنى كه در اسلام، كسى را آن گونه نكشته‏اند.
مسلم: آرى، تو به ايجاد بدعت در ميان مسلمانان و مثله‏كردن و بدطينتى سزاوارترى! (54)
جوابهاى كوبنده و منطقى و دندان‏شكن مسلم، ابن‏زياد را به ستوه آورد،تا آن جا كه آن خائن، به على(ع) و حسين(ع) و عقيل، ناسزا گفت. راستى، چه شگفت است كه ستم، به محاكمه عدالت‏بپردازد!
مسلم، كه صبرش تمام شده بود،گفت: اى دشمن خدا! هر چه مى‏خواهى بكن! (55) ابن زياد هم دستور كشتن «مسلم‏بن عقيل‏» را داد.
تنها اسلحه دشمنان حق، كشتن است; و اگر يك انسان حق‏پرست و با ايمان،شهادت‏طلب باشد و از مرگ نترسد، در واقع، دشمن را خلع سلاح كرده است. مسلم نيز، آرزويش شهادت در راه خدا به دست‏شقى‏ترين افراد است. و... طبيعى است كه مسلم، به عبيدالله بن زياد بگويد:
«چه باك از كشته شدن;
بدتر از تو،بهتر از مرا كشته است... .»
فرمان قتل مسلم براى او كه آرزومند اين سرنوشت مقدس و مبارك است،بشارتى است و اين لحظه‏هاى آخر پيش از شهادت، عزيزترين لحظه‏ها و پربارترين دقايق، و زيباترين حالات روح را داراست. اشتياق قبل از ديدار است.


http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_50026555059495003669a.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۴:۵۵
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_13777381791644175636.jpg

شهادت مظلومانه مسلم بن عقيل ...
كشتن مسلم را به «بكربن حمران احمرى‏» سپردند، كسى كه در درگيريها از ناحيه سر و شانه با شمشير مسلم‏بن عقيل مجروح شده بود. مامور شد كه مسلم را به بام «دارالاماره‏» ببرد و گردنش را بزند و پيكرش را بر زمين اندازد.
مسلم را به بالاى دارالاماره مى‏بردند، در حالى كه نام خدا بر زبانش بود، تكبير مى‏گفت، خدا را تسبيح مى‏كرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهى درود مى‏فرستاد و مى‏گفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبكاران نيرنگ‏باز كه دست از يارى ما كشيدند، حكم كن!
جمعيتى فراوان، بيرون كاخ، در انتظار فرجام اين برنامه بودند. مسلم، چون كوهى استوار،مصمم و مطمئن، دريا دل و شكيبا، بر فرار قصر خيانت و ستم بود. نگاهش به افق حقيقت‏بود، و به راه پاك و خونينى كه هزاران شهيد، جان خود را در آن راه به خداوند هديه كرده‏اند.
شكوه و عظمت مسلم در آن اوج و بر فراز آن سكوى شهادت و معراج، ديدنى بود. گرچه آنان، اين قهرمان اسير و دست‏بسته را با تحقير و توهين براى كشتن به آن بالا برده بودند، ليكن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگرى است كه ديده‏هاى بصير و دلهاى آگاه، شكوهش را مى‏يابند. مسلم را رو به بازار كفاشان نشاندند. با ضربت‏شمشير، سر از بدنش جدا كردند، و... پيكر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سروصداى زيادى به پا كردند. (56)

مسلم، شهيد شد و به ابديت و ملكوت پيوست.
چند صفحه‏اى هم از حوادث پس از شهادتش و قضاياى مربوط به آن را يادآورى كنيم:
قاتل مسلم پس از آن جنايت، پايين آمد و پيش ابن‏زياد رفت. ابن‏زياد پرسيد: وقتى كه مسلم را از پله‏هاى قصر، به بالا مى‏برديد چه عكس‏العملى داشت و چه مى‏گفت؟
گفت: خدا را مرتب، تسبيح مى‏گفت و از او مغفرت و بخشش مى‏طلبيد.... (57)
وقتى پيكر مطهر آن شهيد را از فراز دارالاماره به پايين و به ميان مردم انداختند، دستور داده شد تا بر آن بدن، طناب بسته و سرطناب را بكشند. و.... چنان كردند، تا آن كه بدن بى‏سر را برده و به دار كشيدند.
پس از شهادت مسلم، به سراغ «هانى‏» رفتند.
هانى در زندان بود. دستهايش را از پشت‏بسته بودند كه براى كشتن آوردند. هانى هنگام آمدن، هواداران خود از قبيله مذحج را به يارى مى‏طلبيد، ولى كسى او را يارى نكرد. با قدرت،دست‏خود را كشيد و از بند،بيرون آورد و در پى سلاح و ابزارى مى‏گشت كه به دست گرفته و بر آنان حمله كند،كه ماموران دوباره گرفتند و دستانش را محكم از عقب بستند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامى بزرگ مسلم را از بدن،جدا كردند.
هانى، در زير ضربات جلاد مى‏گفت: «بازگشت‏به سوى خداست. خدايا مرا به سوى رحمت و رضوان خويش ببر!» (58)
آن فرومايگان،بدن هانى را هم به طنابى بستند و در كوچه‏ها و گذرها بر خاك كشيدند. خبر اين بى‏حرمتى به مذحجيان رسيد. اسب سوارانشان حمله كردند و پس از درگيرى با نيروهاى ابن‏زياد بدن هانى و مسلم را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن كردند، در حالى كه جسد مسلم، بى‏سر بود. (59) آن روز، تنى چند از سرداران اسلام هم دستگير شده و به شهادت رسيدند و اجساد مطهرشان در كنار آن دو قهرمان رشيد به خاك سپرده شد و در روز نهم ذيحجه،كربلاى كوچكى در كوفه بر پا شد و يادشان به جاودانگى پيوست.
از صداى سخن عشق، نديدم خوشتر يادگارى كه در اين گنبد دوار بماند خرقه‏پوشان همگى مست گذشتند و گذشت قصه ماست كه بر هر سر بازار بماند
در پى اين شهادتها كه وضع كوفه اين گونه بحرانى و اوضاع نامساعد بود، كاروان امام حسين(ع) هم كه از مكه به سوى كوفه حركت كرده بود به سوى اين شهر مى‏آمد.
حسين‏بن على(ع) در يكى از منازل ميان راه، خبر شهادت اين سه يار وفادار خويش را شنيد. شهادت مسلم‏بن عقيل، هانى‏بن عروه و عبدالله يقطر، امام را ناراحت كرد و امام فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون‏» و اشك در چشمانش حلقه زد.و چندين بار، براى مسلم و هانى از خداوند رحمت طلبيد و گفت: «خدايا براى ما و پيروانمان منزلتى والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت‏خويش جمع گردان، كه تو بر هر چيز، توانايى!»آن گاه نامه‏اى را كه محتوايش گزارش شهادت آنان و دگرگونى اوضاع كوفه بود بيرون آورد و براى همراهان خود،خواند و گفت: هر كس از شما مى‏خواهد برگردد، برگردد، از جانب ما بر عهده او پيمان و عهدى نيست. (60)
سخنان امام حسين(ع) پس از شهادت آن بزرگان،نشانه موقعيت والا و وظيفه‏شناسى و عمل به تعهد و رسالت از سوى مسلم بود. درباره مسلم،فرمود:
خدا مسلم را رحمت كند كه او به رحمت و رضوان خدا شتافت و تكليفش را ادا نمود و آنچه كه به دوش ماست مانده است.» (61)
امام، آن گاه خبر شهادت مسلم را به زنان كاروان خويش هم داد و دختر كوچك مسلم‏بن عقيل را طلبيد و دست محبت‏بر سرش كشيد. دختر متوجه شهادت پدر شد. امام فرمود:
من به جاى پدرت... دختر گريست، زنان گريستند. امام هم اشك در چشمانش حلقه زد. (62) پس از شهادت اينان وقتى بعضى از رهگذران كه از اوضاع كوفه به امام گزارش مى دادند و از آن حضرت مى‏خواستند كه برگردد و به كوفه نرود، امام جواب مى‏داد: «بعد از آنان در زندگى خيرى نيست.» و به همه مى‏فهماند كه تصميم به رفتن دارد. (63)



http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_189771a04m0q48coms0-2.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۱۶:۴۹
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_71645489545152666095.jpghttp://askquran.ir/gallery/images//5405/1_01226247421219907923.jpg


مرا خون جگر از دیده مانند سحاب آید
بیادم هر زمان از مسلم عالی جناب آید


ندیده کس غریبی همچو مسلم بی کس و یاور
به حال غربتش از دیده خون همچون سحاب آید

شنیدم نامه ها از کوفه شد سوی حسین ارسال
که مارا کس نشاید غیر تو مالک رقاب آید

همه اشجار سبز خرم وانهارها جاری
بیا کز مقدمت رحمت به ما هر شیخ و شاب آید

حسین بن علی بر کوفیان بنوشت منشوری
که اینک سویتان مسلم مرا تایب متاب آید

به امیدی به سوی کوفه مسلم رهسپر گردید
ولی غافل که اورا درد و رنج بی حساب آید

به او دادند اول کوفیان دست وفاداری
که یاری تو مارا فرض از راه صواب آید

رقم بنمود مسلم نامه ای بر سبط پیغمبر
که اکنون سی هزارت جان نثاران در رکاب آید

بگو باد صبا بر زاده ی زهرا میا کوفه
که از هر سو به سویت محنت و رنج و مصاب آید

به من عهد و وفا بستند و بشکستند در آخر
مرا زین بی وفایی شکوه در روز حساب آید

خدا را ای پسر عم کن حذر از حیله ی کوفی
مبادا موکبت را سوی این شهر خراب آید

میاور همرهت اهل و عیال دل فکارت را
که آنها را یکایک بسته بر باز و طناب آید

میاور نوجوانان و عزیزان را در این کشور
که شیران وغا در پنجه ی مشتی کلاب آید

بود(ثابت)به هر صبح و مساء مدحت سرای تو
بیاد غربتت گاهی درآتش گه در آب آید

http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_75309250581225698486.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۲۰:۳۳
http://askquran.ir/gallery/images//5405/3_moslem.jpg

مجیب
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۲۱:۳۴
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:jvbe1lov71nkVM:http://www.saffinatulnajat.org/images/1.jpg&t=1



آنان که به مسلم اقتدا می کردند
آنان که حسین را صدا می کردند
من در عجبم ،چرا سر مسلم را
از پیکر، بی رمق جدا می کردند

:Sham::Sham::Sham:

معز الاولیاء
۱۳۸۹/۰۸/۲۳, ۲۲:۰۴
http://aftabir.com/articles/religion/religion/images/814035a4b100fb477d4feaa7335ae4ab.jpg

شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل

محمد بن ابوطالب فرموده اول كسي كه از اهل بيت امام حسين عليه السلام به مبارزت بيرون شد عبدالله بن مسلم بود و رجز مي‌خواند و مي‌فرمود:

وَفِقْيَه بادُوا عَلي دين النَّبِيّ
لكِنْ خِيارٌ وَ كِرامُ النَّسَبِ
اَلْيَوْمَ اَلْثي مُسْلِماً وَ هُوَاَبي
لَيْسُوا بِقَوْمٍ عُرِفُوا بِالْكَذِبِ
مِنْ هاشِمِ السّاداتِ اَهْل النَّسَب.

پس كارزار كرد و نود و هشت نفر را در سه حمله به درك فرستاد، پس عمرو بن صبي او را شهيد كرد. رحمه الله عليه.
ابوالفرج گفته كه مادرش رقيه دختر اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام بوده، و شيخ مفيد و طبري روايت كرده‌اند كه عمرو بن صبيح تيري به جانب عبدالله انداخت و عبدالله دست خود را سپر پيشاني خود كرد آن تير آمد و كف او را بر پيشاني او اندوخت، عبدالله نتوانست دست خود را حركت دهد پس ملعوني ديگر نيزه بر قلب مباركش زد و او را شهيد كرد.
ابن اثير گفته كه فرستاد مختار جمعي را براي گرفتن زيد بن رقاد، و ابن زيد مي‌گفت كه من جواني از اهل بيت امام حسين عليه السلام را كه نامش عبدالله بن مسلم را تيري زدم در حاليكه دستش بر پيشانيش بود وقتي او را تير زدم شنيدم كه گفت خدايا اين جماعت ما را قليل و ذليل شمردند خدايا بكش ايشان را همچنان كه كشتند ايشان ما را، پس تير ديگري به او زده شد پس من رفتم نزد او ديدم او را كه مرده است تير خود را بر دل او زده بودم از دل او بيرون كشيدم و خواستم آن تير را كه بر پيشانيش جاي كرده بود بيرون آورم. بيرون نمي‌آمد. وَلَمْ اَزَلْ اَتَضَنَّضُ الأخَر عَنْ جَبْهَتِهِ حَتّي اَخَذْتُهُ وَ بَقِيَ النَّصْل پس پيوسته او را حركت دادم تا بيرون آوردم چون نگاه كردم ديدم پيكان تير در پيشانيش مانده و تير از ميان پيكان بيرون آمده. بالجمله اصحاب مختار به جهت گرفتن او آمدند، زيد بن رقاد با شمشير به سوي ايشان بيرون آمد، ابن كامل كه رئيس لشكر مختار بود لشكر را گفت كه او را نيزه و شمشير نزنيد بلكه او را تيرباران و سنگ باران نمائيد، پس چندان تير و سنگ بر او زدند كه بر زمين افتاد پس بدن نحسش را آتش زدند در حالي كه زنده بود و نمرده بود.
و بعضي از مورخين گفته‌اند كه بعد از شهادت عبدالله بن مسلم آل ابوطالب جملگي به لشكر حمله آوردند، جناب سيدالشهداء عليه السلام كه چنين ديد ايشان را صيحه زد و فرمود: صَبْراً عَلَي الْمَوتِ يابَني عمومتي.
هنوز از ميدان برنگشته بودند كه از بين ايشان محمد بن مسلم به زمين افتاد و كشته شد. رضوان الله عليه، و قاتل او ابومرهم ازدي و لقيط بن اياس جهني بود.

http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_2057398jhl6f0a9fq1.gif

سوگند
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۰۷:۴۴
دعوت‏نامه

امام نامه را گشوده است. مسلم...هانى... عبدالله بن يقطين...، بغض بر حنجره اهل حرم چنگ مى‏اندازد. خبر تلخى است. اين كاروان خسته، سهمش از اين همه آزادى جويى و آزادگى خواهى اين نيست كه دريابد، اهل كوفه دعوت‏نامه‏هاى خود را از ياد برده‏اند و ديگر پسر فاطمه عليهاالسلام را نمى‏خواهند. حقشان نيست كه بشنوند، قاصد امام عليه‏السلام را بى‏وفايى اين شهر، به شهادت رساند.
محبوبه زارع

سوگند
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۰۷:۴۵
سفير

همين چند وقت پيش بود كه دوازده هزارنامه مقابل امام عليه‏السلام ، دعوت عطش‏ناك اهل كوفه را مويه مى‏كرد. امام عليه‏السلام را بر آن داشت كه قلم بردارد و پاسخ بنويسد: «... از سوى حسين بن على عليه‏السلام ؛ به بزرگان كوفه! اما بعد، آخرين نامه شما به وسيله هانى و سعيد به دستم رسيد. درخواست شما در اين نامه‏ها، امام و پيشوا بود. اينك من مسلم بن عقيل را به سوى شما مى‏فرستم. اگر خواسته اكثريت شما همان چيزى بود كه در نامه‏ها نوشتيد، من نيز سريعا خود را به شما مى‏رسانم.» آن‏گاه رو به مسلم مى‏فرمايد: «حركت كن! خدا پشت و پناهت! اميدوارم به مقام شهدا نائل گرديم!»
همين جمله كافى بود تا مسلم، رها از همه تعلقات عالم و جدا از همه دل‏بستگى‏هاى خاك، دهانه اسب را به سمت شهر كالِ كوفه بكشد؛ در حالى كه شيهه اسب، كوفيان را پيشاپيش نفرين مى‏كرد؛ در حالى كه جرعه‏هايى از جنس آتش گلوى ولايت را به سوزشى عميق فرا مى‏خواند؛ در حالى كه روزگار، نگران‏تر از هميشه بود.

سوگند
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۰۷:۴۶
قاصد شهيد

اينك امام، دست‏هاى مهربانش را بر سر يتيمان مسلم مى‏كشد و در حالى كه مى‏كوشد اشك خويش را پنهان بدارد، بر مسلم و تمام قاصدان خود در طول زمان‏ها و مكان‏ها درود مى‏فرستد.
مسلم بن عقيل، قاصد شهيد امام در راه وفادارى و ابلاغ بود. باشد كه همه ما «مسلم»هاى حسين عليه‏السلام در عصر خويش باشيم.

سوگند
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۰۷:۴۶
اينجا كوفه است

ذكر خدا بر لبان تشنه‏اش جارى بود؛ خون نيز از زخم‏هاى تنش.
بزرگ‏ترين جرمش اين بود كه مسلم بود؛ صحابى و پسر عمّ رسول اعظم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ؛ شيعه و پسر عمّ و داماد على مرتضى عليه‏السلام ؛ پسر عم؛ شيعه، يار و ياور و فرستاده حسين بن على عليه‏السلام سرور جوانان اهل بهشت!
سفير عشق بود و پيام عزت و آزادگى با خود داشت. دعوت به آخرت و حيات جاويد، نزد مردمى كه زندگى زودگذر دنيا را برگزيده‏اند، جرم است! ولى افسوس صحبت از عزت و سربلندى براى قومى كه ذلت و بدبختى را انتخاب كرده‏اند گناه است.
فرياد زدن بر «شنوندگان كر» و انتظار فرياد از «سخن‏گويان لال» بى‏معناست!
امر به فرمان خدا براى مردمى كه از فرمان خدا مى‏گريزند كيفر دارد! جايى كه باطل، اميرالامراست، پيروى از حق جسارتى است بزرگ!
اينجا كوفه است؛ بر ميهمان خوانده شده، شوكران بى‏وفايى مى‏نوشانند و از ناخوانده، يوغ بندگى پيش‏كش مى‏گيرند.
فاطمه‏سادات احمدى ميانكوهى

سوگند
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۰۷:۴۷
مسلم؛ سند مظلوميت

سر مسلم را از تن جدا كردند؛ آن هم پيش چشم انبوه مسلمانان! اسلامشان را چه سود؟! بردگان در شكل مالك، نه رنج بردگى مى‏فهمند و نه شيرينى مالكيت. نه از اين گريزانند و نه به آن راغب. از دست پيكرهاى بى روح و ارواح بى پيكر چه كارى ساخته بود؟! براى بيداران خفته و حاضران غايب از صحنه، چه عذرها كه متصور نيست؟! پيكر پاك مسلم را از بالاى قصر ستم، به زير انداختند؛ اما قرن‏هاست كه چون پرچمى سرخ، بر بام آزادگى در اهتزاز است. مسلم سند مظلوميتى است كه هميشه معتبر است.

سوگند
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۰۷:۴۸
غربت سفير

هنوز تنم از بوى سيب سرشار است. هنوز زمزمه روشن تو در جانم طنين دارد.
لحظه وداع، چنان اشك بر افق ديدگانم شتافت كه سيماى مهربانت، در پرده خيس چشمانم شناور ماند. وعده دادى كه سرانجام كارم، رستگارى همراه با شهادت است و آرزو كردى كه من و تو به درجه شهيدان نائل شويم. آن لحظه دانستم كه ديگر روى گشاده و صورت دوست‏داشتنى تو را نخواهم ديد و وعده ديدارمان به بهشت خدا موكول شده است. اما مولاى من!
اكنون بر بالاى دارالاماره كوفه، تمام دل نگرانى مسلم، براى توست؛ براى تو كه نكند همراه خانواده و اهلت، به دعوت اين نامردمان، به سمت بى‏وفايى كوفه حركت كرده باشى!
فاطره ذبيح‏زاده

neginsabz
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۰۸:۵۷
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_60915703934378800522.jpg
15رمضان:حركت مسلم بن عقیل(ع) به سوی كوفه

http://img.tebyan.net/big/1386/07/16485622681731337471127163214391227204.jpg
سال 60 هجری قمری: حركت مسلم بن عقیل(ع) به سوی كوفه

پس از آن كه اهالی كوفه، به ویژه شیعیان این شهر از حضور امام حسین(ع) در مكه معظمه و امتناع وی از بیعت با یزید بن معاویه باخبر شده و جنبش بزرگی در كوفه ایجاد نمودند و آن حضرت را با ارسال نامه های بی شمار به سوی خود دعوت كردند، امام حسین(ع) تصمیم گرفت دعوتشان را پذیرفته و با فرستادن نخستین نماینده خویش به سوی آنان، عملاً رهبری قیام بر ضد دستگاه جبار بنی امیه را بر عهده گیرد و از آن پس حكومت سراسر تباهی یزید را با یك جنبش بزرگ مردمی و مذهبی روبرو كند.
آن حضرت وضو گرفت و میان ركن و مقام در مسجدالحرام، دو ركعت نماز به جای آورد و پس از نیایش و راز و نیاز در درگاه احدیت، پسرعمویش مسلم بن عقیل را به حضور طلبید و او را از وضعیت كوفه باخبر گردانید و به وی فرمود كه می خواهد او را به عنوان نماینده خویش به كوفه بفرستد، تا قیام اهالی این شهر را سامان بخشد.(1)
مسلم بن عقیل(ع) با روحیه باز و نشاط بالا، درخواست امام(ع) را پذیرفت و برای این مأموریت خطیر اعلان آمادگی نمود.
آن گاه امام حسین(ع) نامه ای برای مردم كوفه نوشت و به مسلم بن عقیل(ع) سپرد تا برای اهالی كوفه قرائت كند. نامه امام(ع) به این قرار است: به نام خداوند بخشایندهّ مهربان. از حسین بن علی(ع) به جامعه مؤمنین و مسلمین. اما بعد، هانی و سعید آخرین فرستادگانتان، نامه های شما را به من تسلیم نمودند. من از مضمون نامه های شما آگاه شدم. نوشته اید: ما امامی نداریم، به سوی ما بیا شاید خداوند به وسیله تو ما را هدایت فرماید.
من برادرم و پسرعمویم و شخصیت مورد وثوق و مورد اعتماد از میان خاندانم، یعنی مسلم بن عقیل را به سوی شما می فرستم. اگر او برای من بنویسد كه نظر اكثریت شما، به ویژه فرزانگان و مردان شایسته و شاخص شما مطابق با نامه هایی است كه به من نوشته اید، به سوی شما خواهم آمد، انشاءالله. به جان خودم سوگند یاد می كنم كه امام بر حق تنها كسی است كه بر اساس كتاب خدا حكومت كند و در جامعه به داد رفتار نماید و حق را پذیرا باشد و خود را بر انجام دستورات دین ملزم و متعهد بداند. والسلام.(2)
امام حسین(ع) به مسلم بن عقیل(ع) سفارش های لازم را نمود و وی را با آخرین نامه رسانان؛ یعین قیس بن مسهر صیداوی، عماره بن عبدالله سلولی، عبدالله بن شداد و عبدالرحمن شداد، در تاریخ 15 رمضان سال 60 قمری به سوی كوفه اعزام نمود.(3)
گفتنی است كه مسلم بن عقیل، برادرزاده و داماد امیرمؤمنان علی بن ابی طالب(ع) است و با دخترش رقیه ازدواج كرد. وی از مردان دلیر بنی هاشم، اهل علم و دارای بینش وسیع سیاسی و مذهبی و پیرو خالص ولایت و امامت بود.
مسلم بن عقیل(ع) از مكه معظمه به مدینه منوره رفت و در آن جا با خانواده اش خداحافظی نمود و به همراه دو فرزندش و دو راهنما از طایفه بنی قیس، از بی راهه حركت كرد تا هم زودتر به مقصد برسد و هم از چشم نگهبانان حكومتی و راهبان ها در امان بماند.(4)
http://www.shiaupload.ir/images/24587639749973084869.gif


پی نوشت ها:
1- وقایع عاشورا (سید محمد تقی مقدم)، ص 199
2- الارشاد (شیخ مفید)، ص 380؛ منتهی الآمال (شیخ عباس قمی)، ج1، ص 303
3- الارشاد، ص 381؛ منتهی الآمال، ج1، ص 303 و ص 306؛ وقایع الایام (شیخ عباس قمی)، ص 35؛ وقایع عاشوار، ص 201
4- الارشاد، ص 381؛ منتهی الآمال، ج1، ص 306؛ وقایع عاشوار، ص 201

مجیب
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۱۰:۰۰
مظلومى آل مرتضى پيدا شد


در كوفه دوباره محشرى بر پا شد


مهمان غريب كوفه را دريابيد


زيرا كه اسير فتنه اعدا شد
:Sham::Sham::Sham:

مجیب
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۱۵:۱۲
كوفه امشب چه ملال انگيز است
كوچه هايش همه ماتم خيز است
اهل اين شهر چه بي احساسند
رسم و آيين وفا نشناسند
:Sham::Sham::Sham:

neginsabz
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۱۶:۴۶
http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_96462991325288142880.jpg
http://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gif
سر مسلم را از تن جدا كردند؛
آن هم پيش چشم انبوه مسلمانان! اسلامشان را چه سود؟!
بردگان در شكل مالك، نه رنج بردگى مى‏فهمند و نه شيرينى مالكيت. نه از اين گريزانند و نه به آن راغب. از دست پيكرهاى بى روح و ارواح بى پيكر چه كارى ساخته بود؟! براى بيداران خفته و حاضران غايب از صحنه، چه عذرها كه متصور نيست؟!
پيكر پاك مسلم را از بالاى قصر ستم، به زير انداختند؛ اما قرن‏هاست كه چون پرچمى سرخ، بر بام آزادگى در اهتزاز است. مسلم سند مظلوميتى است كه هميشه معتبر است.
http://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gifhttp://ayehayeentezar.com/images/icons/qv0hr575dvpmujzlm58o1.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۱۸:۱۵
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_78989718388743134827.jpg

گل نرگس
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۲۱:۳۵
http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/11153520993171432399.gifhttp://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/82267837111751960989.gif
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_60915703934378800522.jpg


http://www.shiaupload.ir/images/24587639749973084869.gif



شهید تشنه

هنگامی که مسلم را اسیر و وارد قصر دارالاماره کردند، تشنگی بر او غلبه کرده و توان ایستادن نداشت.
اشاره ای کرد و آب طلبید. ابتدا ممانعت کردند، ولی بعد ظرفی آب به او دادند.
هنگامی که خواست، آب بنوشد، ظرف از خون چهره او پر شد.
آن گاه فرمود: «اگر مقدور بود، از این آب می نوشیدم. معلوم است که این آب قسمت من نیست ».
سپس تشنه به بالای قصر برده شد و گردن بر لب تیغ جلاد نهاد.
مسلم بن عقیل سفیر امام حسین علیه السلام چون مولای خود، با لب تشنه شهید شد.

http://www.shiaupload.ir/images/24587639749973084869.gif


http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/11153520993171432399.gifhttp://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/82267837111751960989.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۴, ۲۲:۲۶
http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_2660570e7kxuo5fe0.gif



چه روزهاي با عظمتي است ...


مسلم بن عقيل به مسلخ عشق مي رود


موسي به طور ميرود،


ابراهيم با اسماعيل به قربانگاه ؛


محمد با علي به غدير ؛


حسين با عباس به کربلا ....


وما به استقبال محرم .......



http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_2660570e7kxuo5fe0.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۵, ۰۰:۱۵
http://www.shiaupload.ir/images/51307604837761739781.jpg






از کوفه پیک‌ها می‌رسد، نامه‌نگاران دعوت نامه می‌نویسند و هر روز خورجین‌هایی تازه می‌آورند.


می‌نویسند: بیا که شمشیرهای قیام از نیام برآوریم ودر رکاب تو جان‌فشانی کنیم. طومارهایی رسیده است که امضای خون دارد. بعید است در کوفه کسی باشد که نامه ننگاشته باشد. دهمین روز ماه رمضان و انبوهی از نامه‌ها که همه نوشته‌اند: العجل، ثُم العجل و السلام. امام تو را خوانده است، مسلم. می‌گویند سفیر کوفه باید باشی. مسلم، چه عزیزی که امین حسین می‌شوی. امین پسر امین الله.
پانزده رمضان است امام نامه را به دستت می‌سپارد. دستانت را می‌فشارد و می‌گوید: ای پسر عمو، صلاح همین است که رهسپار کوفه شوی و ببینی رأی و اندیشه‌ی مردم چگونه است. به دستور امام نامه را می‌خوانی، اینک برادرم و پسر عمویم مسلم بن عقیل را که درستی و راستی و صداقت با اوست رهسپار کوفه کرده‌ام. اگر بنویسد آماده‌اید به زودی آهنگ دیارتان خواهم کرد.
امروز اول ذی‌القعده است. به کوفه رسیده‌ای. انبوه انبوه مردم به استقبالت آمده‌اند. خوش آمدی مسلم، خوش آمدی پیک خجسته و سفیر پسر پیامبر! منزل مختار ثقفی پایگاه و محل استقرار توست. مردم دسته دسته با تو بیعت می کنند.
جاسوسان کوفه برای یزید نامه می نویسند که: اگر به کوفه نیازت هست مردی نیرومند فرست که فرمان تو را به انجام رساند زیراحاکم کوفه، نعمان بن بشیر، مردی ناتوان است.
یزید خشمگین و آشفته با مشورت سرجون غلام و کاتب معاویه، عبیدالله زیاد را که حاکم بصره است به حکمرانی کوفه برمی‌گزیند.
عبیدالله پس ازورود به کوفه در مسجد خطبه می‌خواند ترس و وحشت بر قلب‌ها نشسته است سران قبایل را جمع می‌کند و می‌گوید سرِ هر سر دسته‌ای که سرکشان را در قبیله‌ی خود نگه دارد بر در خانه‌اش آویخته می‌شود.
شهر مشوش است. چشم ها را اعتمادی نیست در خانه‌ی مختار نباید ماند؛ شب هنگام به خانه‌ی هانی بن عروه می‌روی.
بیست هزار تن دیگر بار با تو بیعت می‌کنند. نگران غدر و فریبی. پیمان می‌گیری که خیانت نکنند.
عبیدالله برای عیادت شریک بن اعور، همراه مورد اعتمادش، به منزل هانی می‌آید. شریک به تو توصیه می‌کند که در گوشه‌ای پنهان شوی و عبیدالله را از پای درآوری. می‌پذیری، اما در هنگام عمل به این دلیل که صاحب خانه خوش ندارد در خانه‌اش خونی ریخته شود و پیامبر فرموده است مؤمن کسی را غافلگیر نمی‌کند از کشتن عبیدالله سرباز می‌زنی.
چهاردهم ذی القعده است که نامه می‌نویسی و حسین را به کوفه می‌خوانی و امروز نخستین روز ماه ذی الحجه است و تو از حسین بی خبری.
عبیدالله، هانی را به دارالاماره خوانده است. خبر می‌آوردند که عبیدالله فهمیده است که تو در خانه‌ی هانی پنهان شده‌ای و از هانی خواسته است تا تو راتحویل او دهد.
عبیدالله در مسجد کوفه سخن می‌گوید و مردم را تهدید می‌کند و تو قیام می‌کنی و شعار می‌دهی، یا منصور امِت امِت و عبیدالله فریاد می زند: یا خیل الله اِرکبی
هیچ کس پاسخش نمی‌گوید. عبیدالله است و سی نگهبان و بیست تن از اشراف و تو هستی با چهار هزار تن گرد آمده در مسجد و بازار.
باب نیرنگ باز می‌شود، و همه تهدید می‌شوند که از تیغ لشکر شام در امان نخواهند بود مگر این‌که زیر پرچم امان قرار گیرند.
مسلم، تا فتح دارالاماره چیزی نمانده است اما چه سود که تهدیدها کارگر می‌افتد. زنان به هراس و گریه‌کنان می‌آیند و همسرانشان را می‌خوانند که برویم.
اینک دوشنبه هفتم ذی‌الحجه است. فردا یوم الترویه است و تو در جمعی کم‌تر از پانصد تن در خشک‌سالی ایمان ایستاده‌ای.
صداها هولناک‌تر برمی‌خیزند که امیرعبیدالله گفته است هر کس تا شب بماند بهره‌ی فرزندانش از بیت‌المال قطع خواهد شد. به مسجد می‌روی. هیچ کس نیست. برمی‌گردی همراهانت را شماره می‌کنی. کم از صد نفرند. شگفتا چه شده است. اذان می‌گویی. تنها سی تن مانده‌اند. نماز مغرب تمام می‌شود به سجده می‌روی و برمی‌خیزی و واپس می‌نگری ده تن مانده‌اند. از مسجد بیرون می‌روی هنوز ده تن با تواند. به خم کوچه می‌رسی، دیگر بار می‌نگری. ده تن رفته‌اند. تنهای تنها گام می‌زنی. هیچ کس نیست تا حتی راه را به تو نشان دهد، حتی سایه‌ای به همسایگی تو در کوچه همپا و همراه نیست. کنار دیوار بر سکویی می‌نشینی. دری گشوده می‌شود. زنی نگران سر می کشد.
-کیستی غریبه؟
-سلام مادر آبی هست تا رمقی بیابم.
زن برایت آب می‌آورد و از تو می‌خواهد بروی و تو خود را معرفی می‌کنی و می‌گویی که من مسلمم. طوعه تو را به اندرون خانه‌اش می‌برد و تو غریبانه مشغول نماز عشا می‌شوی و انبوه نمازگزارانی که به امامت تو مغرب به پا کرده بودند، فریضه‌ی عشا را به امامت عبیدالله بر پا می‌کنند.
بلال، فرزند طوعه از مسجد کوفه برمی‌گردد و پی به حضور تو در خانه می‌برد. مسلم، این آخرین شب حضور تو در کوفه مکر و خدعه است. به صبح می‌رسی. از نماز صبح فارغ می‌شوی کوچه پر است از مأموران عبیدالله و بلال در خانه نیست. زره می‌پوشی و شمشیر به کف از خانه بیرون می‌زنی، سه بار می جنگی و انبوه حمله‌وران را عقب می‌رانی.
زیر باران سنگ و چوب و آتش ایستاده‌ای. ناگهان، سنگینی تیغ را بر لبانت حس می‌کنی. نیزه‌ای از پشت بر کمرت می‌نشیند. می‌افتی و برمی‌خیزی. محمد اشعث امان می‌دهد و تو می‌پذیری. دستگیرت می‌کنند و به دارالاماره‌ات می‌برند. چهارشنبه نهم ذی‌الحجه است. حسین تو در راه است و تو بر پشت بام قصر کوفه، دو رکعت نماز می‌خوانی. فردا عید قربان است و تو پیشاهنگ قربانیان، شمشیر بکر بالا می‌رود. ضربه را می‌نوازد. انالله و انا الیه راجعون
سرت، نخستین هدیه کوفه به شام است و تنت از پشت بام در میان بازار کفّاشان رها می‌شود. فردا پیکر تو را وارونه بر دار خواهند کرد.




http://www.shiaupload.ir/images/24587639749973084869.gif

neginsabz
۱۳۸۹/۰۸/۲۵, ۰۱:۱۲
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_36106373448201043535.jpg
http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_2660570e7kxuo5fe0.gif
http://www.aviny.com/Voice/images/ejra_01.gif (http://www.aviny.com/Voice/Marsieh/hazrat_moslem/karimi_04.mp3)
:Sham:
http://www.aviny.com/Voice/images/ejra_01.gif (http://www.aviny.com/Voice/Marsieh/hazrat_moslem/karimi_03.mp3)
:Sham:
http://www.aviny.com/Voice/images/ejra_01.gif (http://www.aviny.com/Voice/Marsieh/hazrat_moslem/karimi_02.mp3)
:Sham:
http://www.aviny.com/Voice/images/ejra_01.gif (http://www.aviny.com/Voice/Marsieh/hazrat_moslem/taheri_01.mp3)
http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_2660570e7kxuo5fe0.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۸۹/۰۸/۲۵, ۰۱:۴۴
(http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_68252944863236484556.jpg)
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_68252944863236484556.jpg

سوگند
۱۳۸۹/۰۸/۲۵, ۰۸:۲۶
حضرت على (ع) از پيامبر اسلام حديثى را در مدح «عقيل‏» نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند:

«من او را (عقيل را) به دو جهت دوست دارم:
يكى، به خاطر خودش، و يكى هم به خاطر اين كه پدرش ابوطالب او را دوست مى‏داشت.»

و در آخر، خطاب به على(ع) فرمود:

«فرزند او ، مسلم ، كشته راه محبت فرزند تو خواهد شد.
چشم مؤمنان بر او اشك مى‏ريزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مى‏فرستند.»

سوگند
۱۳۸۹/۰۸/۲۵, ۰۸:۲۷
شهید اوّل



من پرستويم و مانده ز سفر بال و پرم
گرچه خاکسترم اما ز غمت شعله‌ورم
من سفير توام و بانگ انالحق زده‌ام
آخرين کار نمازيست که بر دار برم
ملک‌الموت به اعجاز سرانگشت غمت
جان طلب کرد به شوق تو فقط جان سپرم
شوق پرواز بود از قفس تنگ تنم
تا مگر همره باد از سر کويت گذرم
قاصد باد به سوي تو فرستم که ميا
مهر اين نامه به خون جگر و اشک ترم
سر به راه تو نهادم همه جا تا دم مرگ
که سر راه تو و خواهرت افتاده سرم
پيش مرگ توام و جان من اي دوست تويي
بي تو من شمع فنا گشته پاي سحرم

حميد فرجي

neginsabz
۱۳۸۹/۰۸/۲۵, ۰۹:۰۷
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_79585418761528427218.jpg
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_82484044896797310392.jpg

neginsabz
۱۳۸۹/۰۸/۲۵, ۱۰:۲۴
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_94763393741382983282.jpg
http://www.aviny.com/Voice/images/ejra_01.gif (http://www.aviny.com/Voice/Marsieh/hazrat_moslem/ghadami_01.wma)

║★║فاطمی║★║
۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۱۲:۴۹
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_50141284102203902362.jpg

قاری قرآن
۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۱۳:۰۸
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_09098156029016352342.jpg


گويي ورق برگشت و زمانه به تلخي گرائيد. كوفه‌اي كه براي مسلم وطن شده بود اينك غربت‌سرا گشته است هيچ كسي او را نمي‌شناسد. نه اينكه نمي‌شناسد كه همه خود را به نشناختن زده‌اند. آه از غریبي در وطن!
مسلم در پي يافتن خانه‌اي است كه شب را در آن به روز آورد و در پناه آن مصون بماند. در كوچه‌ها غريبانه مي‌گردد بي‌آنكه بداند به كجا مي‌رود.
سر از محله «بني بجيله» در آورد. همه درها بسته بود و هر كسي سوداي سلامت و آسايش خويش را در سر داشت. زني به نام «طوعه» جلوي خانه‌اش ايستاده است و نگران و منتظر پسرش است. طوعه شيعه و هوادار مسلم بود. اما چه سود كه اين غريب و آواره كوچه‌ها را نمي‌شناخت. مسلم جلو رفت و سلام داد و جرعه‌اي آب طلبيد. زن آب آورد. مسلم نوشيد و ظرف به طوعه بازپس داد. زن ديد او هنوز ايستاده است.
پس پرسيد: اي مرد مگر آب نخوردي؟ مسلم گفت: آري! زن گفت: پس به خانه و نزد خانواده‌ات برو! مسلم سكوتي كرد و گفت: من در اين شهر كاشانه‌اي ندارم! مگر تو كيستي؟ من مسلم بن عقيلم. پيرزن مسلم را با كمال احترام به خانه دعوت كرد و از او پذيرايي نمود1.
مسلم آن شب را غذا نخورد. شب را به عبادت و نجواي عاشقانه با خداي خويش سپري كرد. سحرگاهان اندكي خواب چشمانش را ربود. او در خواب اميرالمؤمنين را ديد و مشاهده كرد كه شهد شرين شهادت را نوش كرده و ميهمان سفره مولايش علي شده است2.
آن شب لحظه‌ها براي مسلم طور ديگري معنا مي‌شد. گويي شب قدر بود. شب آخر، شب وصال هميشگي!
پسر پيرزن كار خودش را كرد. او دين و دنياي خويش را فروخت و مسلم را به دست گرگان زمانه سپرد.
بكر بن حمران احمري كسي كه كينه مسلم را در دل داشت و به وسيله او مجروح شده بود. مسلم را به بالاي دارالاماره برد، اما آن مرد خدايي خم به ابرو نمي‌آورد و ذكر خدا مي‌گفت و بر پيامبر و فرشتگان الهي درود مي‌فرستاد و مي‌گفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبكاران نيرنگ‌باز كه دست از ياري ما كشيدند، حكم كن!
آري! شكوه و عظمت مسلم در آن اوج و بر فراز آن سكوي شهادت و معراج ديدني بود.
گر چه آنان، اين قهرمان اسير و دست بسته را با تحقير و توهين براي كشتن به بالاي دار الاماره بردند ليكن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگري است.
سخنان امام حسين پس از شهادت مسلم
حسين بن علي عليه السلام در يكي از منزل‌گاه‌هايي ميان راه خبر شهادت مسلم بن عقيل را شنيد. امام بسيار محزون شد و اشك در چشمان مباركش حلقه زد.
حضرت درباره مسلم فرمود: خدا مسلم را رحمت كند كه او به رحمت و رضوان خدا شتافته و تكليفش را ادا نمود و آنچه كه به دوش ماست مانده است3.
آنگاه امام خبر شهادت مسلم را به زنان كاروان رسانيد و دختر كوچك مسلم بن عقيل را طلبيد و دست محبت بر سرش كشيد. دختر متوجه شهادت پدر شد. امام فرمود: من جاي پدرت... دختر گريست، زنان گريستند. امام هم چشمانش غرق اشك گرديد4
پس از شهادت مسلم و هاني و عبدالله يقطر، وقتي بعضي از رهگذران كه از اوضاع كوفه به امام گزارش مي‌دادند و از امام مي‌خواستند كه برگردد و به كوفه نرود، امام پاسخ می‌داد: «بعد از من در زندگي خيري نيست.» و به همه مي‌فهماند كه قصد رفتن دارد نه بازگشت.

قاری قرآن
۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۱۳:۱۵
http://www.askdin.com/gallery/images/514/1_L_c40a9e7f-c23c-444b-bfad-6428aed3b340.jpg



قهرمان‌ عشق‌ در چاه‌ بلا افتاده‌ است‌
كار مسلم‌ وای‌ دست‌ اشقیا افتاده‌ است.

اشك‌ جاری‌ بر رخش‌ شرح‌ غمی‌ پنهان‌ دهد
گوشة‌ غربت‌ به‌ یاد كربلا افتاده‌ است‌.

:Graphic (59):

قاری قرآن
۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۱۴:۱۴
http://askquran.ir/gallery/images//62818/1_Picture68327.jpg


قاصد كرب‌ و بلایی‌ از نوا افتاده‌ است‌.

سر، سر پیمان‌ گذارش‌ روی‌ دار افتاده‌ است

دل‌ سر و كارش‌ به‌ خلقی‌ بی‌ وفا افتاده‌ است‌.

آه‌ گلچینان‌ كه‌ از هر بام‌ با سنگش‌ زنند

این‌ گل‌ طوباست‌ از شاخه‌ جدا افتاده‌ است.

دست‌ مهمان‌ بستن‌ و با كام‌ عطشان‌ كشتنش

از كجا در كوفه‌ این‌ رسم‌ خطا افتاده‌ است.

نامه‌های‌ دعوت‌ كوفه‌ بجز نیرنگ‌ نیست

بد مرامی‌، بد دلی‌ در كوفه‌ جا افتاده‌ است‌.

كار دلهاشان‌ به‌ نیرنگ‌ و نفاق افتاده‌ است

كار لبهاشان‌ به‌ لعن‌ و ناسزا افتاده‌ است‌.

چشم‌هاشان‌ خائن‌ و آئینه‌ ناپاكی‌ است

وای‌ از چشمی‌ كه‌ از شرم‌ و حیا افتاده‌ است‌.

بگذر از كوفه‌ نبینی‌ تا به‌ روی‌ غنچه‌ها

رد پا از پنجه‌ نا آشنا افتاده‌ است‌.


http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/roz.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۱۷:۲۶
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_82484044896797310392.jpg


قهرمان‌ عشق‌ در چاه‌ بلا افتاده‌ است‌
كار مسلم‌ وای‌ دست‌ اشقیا افتاده‌ است.

اشك‌ جاری‌ بر رخش‌ شرح‌ غمی‌ پنهان‌ دهد
گوشة‌ غربت‌ به‌ یاد كربلا افتاده‌ است‌.


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/81354554039236528810.gif

گل نرگس
۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۱۸:۱۲
http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_f_5yvvgnm_c970d6f.gif
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_73711006782171403235.jpg
http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_f_5yvvgnm_c970d6f.gif



http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/81354554039236528810.gif

شهادت سفیر با وفای حضرت امام حسین علیه السلام
اولین شهید قیام امام حسین (ع) حضرت مسلم بن عقیل
را برای شیعیان تسلیت عرض میکنم

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/81354554039236528810.gif

گل نرگس
۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۱۸:۱۴
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_60915703934378800522.jpg



http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_1814855liulrjey1h.gif


حضرت على (ع) از پيامبر اسلام حديثى را در مدح «عقيل‏» نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند:

«من او را (عقيل را) به دو جهت دوست دارم:
يكى، به خاطر خودش، و يكى هم به خاطر اين كه پدرش ابوطالب او را دوست مى‏داشت.»

و در آخر، خطاب به على(ع) فرمود:
«فرزند او ، مسلم ، كشته راه محبت فرزند تو خواهد شد.
چشم مؤمنان بر او اشك مى‏ريزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مى‏فرستند.»


http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_1814855liulrjey1h.gif

كبوتر دل
۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۱۸:۳۵
http://www.masjed-alkufa.net/fa/alkufa_1_197_t2.jpg

http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Sham.gifغربت سفيرhttp://www.askdin.com/images/smilies/Small/Sham.gif

هنوز تنم از بوى سيب سرشار است. هنوز زمزمه روشن تو در جانم طنين دارد.
لحظه وداع، چنان اشك بر افق ديدگانم شتافت كه سيماى مهربانت، در پرده خيس چشمانم شناور ماند. وعده دادى كه سرانجام كارم، رستگارى همراه با شهادت است و آرزو كردى كه من و تو به درجه شهيدان نائل شويم. آن لحظه دانستم كه ديگر روى گشاده و صورت دوست‏داشتنى تو را نخواهم ديد و وعده ديدارمان به بهشت خدا موكول شده است. اما مولاى من!
اكنون بر بالاى دارالاماره كوفه، تمام دل نگرانى مسلم، براى توست؛ براى تو كه نكند همراه خانواده و اهلت، به دعوت اين نامردمان، به سمت بى‏وفايى كوفه حركت كرده باشى!

كبوتر دل
۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۱۹:۰۱
گر بيايي کوفه يار و ياورت را مي کشند
در گلو فرياد انسان پرورت را مي کشند

اي عزيز فاطمه از کوفه بگذر کز ستم
اين علي کش ها علي اکبرت را مي کشند

آري اين نامرد مردم تشنه خون تواند
بعد اکبر قاسم فرخ فَرَت را مي کشند

از براي جرعه آبي کنار علقمه
مردم بي آبرو آب آورت را مي کشند

تا به ياد آرند قتل محسن شش ماهه
تشنه با تير سه شعبه اصغرت را مي کشند

پا منه در شهر کوفه ور نه بعد کشتنت
زير ضرب تازيانه دخترت را مي کشند

http://www.askdin.com/images/smilies/Small/Sham.gif

گل نرگس
۱۳۹۰/۰۸/۱۵, ۱۰:۲۵
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_68252944863236484556.jpg

http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_2660570e7kxuo5fe0.gif
شجاعت و شهامت
علامه مجلسي در مورد شجاعت مسلم بن عقيل مي نويسد:
“مسلم بن عقيل در ميان هم سن و سالان خويش به شجاعت و سخاوت مشهور
و به کثرت دانش و خرد شناخته شده بود.

http://askquran.ir/gallery/images//5405/2_2660570e7kxuo5fe0.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۹۱/۰۸/۰۲, ۱۹:۵۹
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/19203602050223101420.gif

یا مسلم بن‌ عقیل

سلام ای یوسف بازار خون
یاس خزان دیده به گلزار خون

ای به ره حسین اول قتیل
فاتح کوفه! مسلم‌بن‌عقیل

زنده‌ترین آیت صدق و صفا
ثانی عباس به عشق و وفا

بر ولی‌الله ولی کیست؟ تو
در صف پیکار، علی کیست؟ تو

رأس تو بر نی قمر فاطمه
خون تو خون پسر فاطمه

دل به نگاه تو شفا یافته
کوفه ز اشک تو صفا یافته

در جگرت سوز درون حسین
حنجر تو چشمۀ خون حسین

کوفه چه غم نیست اگر یار تو
حضرت زهراست عزادار تو

نیست عجب احمد ختمی‌مآب
وقت شهادت دهدت جام آب

کوفه که بر جنگ تو آورده رو
رفته ز دستش شرف و آبرو

دردل زارت شرر انگیختند
جای گل آتش به سرت ریختند

گرگ‌صفت بر تو زده چنگ‌ها
کرده تنت را هدف سنگ‌ها

خصم ستمکار به سویت شتافت
تیغ برآورد و لبت را شکافت

کوفه به خود ننگ ابد را خرید
با گلوی تشنه سرت را برید

حیف که ای نایب خاص امام
رأس تو افتاد ز بالای بام

با که بگویم چو تو مردافکنی
در دل شب داد پناهش زنی؟

با که توان گفت که خصم پلید
دست تو را بست و سرت را برید؟

غربت تو در ملأعام بود
قتلگهت بر زبر بام بود

هیچ شهیدی چو تو تنها نبود
دسته گلش آتش زنها نبود

نایب تنهای ولی خدا
وه! چه غریبانه سرت شد جدا

گریه کنم بر غم بسیار تو
یا به دو فرزند عزادار تو؟


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/62217040420924022409.gif

گل نرگس
۱۳۹۱/۰۸/۰۲, ۲۱:۳۴
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_89655428011671957277.jpg


مسلم بن عقیل شهید عرفه

وصال مسلم به ملکوت، او که در عرفه شهید شد تا دعاى عرفه مولى الکونین را تفسیر کند و حماسه مسلم بودن و تسلیم نشدن را بیافریند.
در دوران امامت ده ساله امام حسن مجتبى علیه السلام که از سخت‌ترین دوره‌‏هاى تاریخ اسلام نسبت‏ به پیروان اهل‏بیت و طرفداران حق بود، «مسلم بن عقیل‏» با خلوص هر چه تمام در مسیر حق بود و از باوفاترین یاران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مى‏شد. پس از شهادت امام مجتبى علیه السلام که امامت ‏به حسین ‏بن على علیهماالسلام رسید تا مرگ معاویه که یک دوره ده ساله بود؛ باز «مسلم بن عقیل‏» را در کنار امام حسین علیه السلام مى‏بینیم.
به یاد روح بزرگ انسان‌هاى خودساخته و پاکی که ایثارشان در راه خدا الهام بخش تعهد و فداکارى است. عظمت انسانى چهره‌‏هاى پرفروغ تاریخ خونبار ما چون «مسلم بن عقیل‏» و «هانی بن عروه»، اسوه همه کسانى است که در زندگى به هدف‌هایى والاتر از دنیا اعتقاد دارند و ارزش‌هاى متعالى را مى‏جویند. انسان‌هاى نمونه از نظر ایمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، همیشه زینت تاریخ بوده و هستند.
«مسلم بن عقیل‏» یکى از این چهره‏‌هاست. شنیدن نام این انسان والا و سرباز فداکار راه حق، یاد آور همه خوبی‌ها، رشادت‌ها و جوانمردی‌هاست؛ و خواندن زندگینامه این سردار رشید اسلام، درس‌آموز و الهام‌بخش و سازنده است. حماسه مسلم‏بن عقیل در کوفه، پیش درآمدى بر نهضت عظیم عاشورا بود؛ و خود مسلم، پیشاهنگ نهضت‏ سیدالشهدا علیه ‏السلام و سفیر انقلاب کربلا و پیش‌مرگ حماسه تاریخ‌ساز و جاویدان عاشورا بود.
درباره «مسلم بن عقیل‏» ، چه مى‏‌توان گفت، جز بیان صداقت و رشادت و ایمانش؟ و چه مى‌‏توان نوشت، جز فداکارى و حماسه و آزادگى‌‏اش، و چه مى‌‏توان شنید جز عمل به وظیفه و اطاعت از امام و جهاد در راه حق تا مرز شهادت. و «مسلم بن عقیل‏» کیست؟ تجسمى از ارزش‌هاى والاى مکتب؛ الگو و اسوه‌‏اى از یک جوانمرد سلحشور و انقلابى پاکباخته و دل به راه خدا داده و سر به راه دوست ‏سپرده و قدم در راه‏ حق نهاده و با شهادت به معراج قرب پروردگار رسیده.

مسلم‏ بن عقیل کیست؟
در میان جوانان برومند «بنى‌هاشم‏»، «مسلم بن عقیل‏»، فرزند عقیل یکى از چهره‌‏هاى تابناک و شخصیت‌هاى بارز، به شمار مى‏رفت. «عقیل‏» برادر حضرت على علیه السلام و دومین فرزند ابوطالب بود.
معاویه، پس از بیست ‏سال سلطنت استبدادى مُرد. یزید، پس از معاویه بر سر کار آمد و با تهدید و تطمیع بر اوضاع مسلط شد. مى‏خواست اباعبدالله الحسین علیه السلام را هم به بیعت وادار کند، که سیدالشهدا نپذیرفت و به طور مخفیانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدینه بیرون آمد و به حرم خدا در مکه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ایام حج در جهت آگاهانیدن مردم، بهره‌بردارى کند.
«مسلم بن عقیل‏»، برادرزاده امیرالمؤمنین و پسر عموى حسین‏ بن على بود. دودمانى که مسلم در آن رشد یافت، دودمان علم و فضیلت و شرف بود و خاندانى که شخصیت انسانى و اسلامى «مسلم بن عقیل‏» در آن شکل گرفت، بهترین زمینه را براى تربیت و تکامل معنوى و حماسى مسلم فراهم کرد. از آغاز کودکى، در میان جوانان بنى‏هاشم به خصوص در کنار امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بزرگ شد و کمالات اخلاقى و بنیان ولایت و درس‌هاى حماسه و ایثار و شجاعت را به خوبى فرا گرفت. اجداد «مسلم بن عقیل‏» کسانى، چون «ابوطالب‏» و «فاطمه بنت اسد» بودند که در فرزندان خویش، شجاعت و ایمان و دلاورى را به ارث مى‏گذاشتند و «مسلم بن عقیل‏»، شاخه‏اى پربار از این اصل و تبار بود؛ و بنا به اصل وراثت، خصلت‌هاى برجسته را از نیاکان خود به ارث برده بود.
به نقل مورخان، در زمان حکومت آن حضرت (بین سال‌هاى 36 تا 40 هجرى) از جانب آن امام، متصدى برخى از منصب‌هاى نظامى در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفین، وقتى که امیرالمؤمنین علیه‌السلام لشگر خود را صف آرایى مى‏کرد، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و عبدالله‏ بن جعفر و «مسلم بن عقیل‏» را بر جناح راست ‏سپاه، مامور کرد.



http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/48367512853868603936.gif

گل نرگس
۱۳۹۱/۰۸/۰۲, ۲۱:۳۵
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_73711006782171403235.jpg


شناسنامه «مسلم بن عقیل‏» را، پیش از آن که از نیاکان و سرزمین و قبیله جستجو کنیم، باید در فکر، عمل و زندگانى‏اش بیابیم؛ این بهترین معرف «مسلم بن عقیل‏» است. «مسلم بن عقیل‏»، در دوران خلافت على علیه السلام در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس ‏از شهادت آن امام، هرگز از حق که در خاندان او و امامت‏ دو فرزندش، حسنین علیهماالسلام تجسم پیدا کرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاکش را بر این آستان فدا کرد.
یزید براى حفظ سلطه و حاکمیت‏ بر کوفه عنصر ناپاک و سفاک و خشنى همچون «عبیدالله بن زیاد» را که حاکم بصره بود، انتخاب کرد. «ابن‏ زیاد» با حفظ سمت، والى کوفه نیز شد. ماموریت ابن‏ زیاد آن بود که به کوفه برود و «مسلم بن عقیل‏» را دستگیر کند و سپس او را محبوس یا تبعید کند، یا به قتل برساند.
در دوران امامت ده ساله امام حسن مجتبى علیه السلام که از سخت‌ترین دوره‌‏هاى تاریخ اسلام نسبت‏ به پیروان اهل‏بیت و طرفداران حق بود، «مسلم بن عقیل‏» با خلوص هر چه تمام در مسیر حق بود و از باوفاترین یاران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مى‏شد. پس از شهادت امام مجتبى علیه السلام که امامت ‏به حسین ‏بن على علیهماالسلام رسید تا مرگ معاویه که یک دوره ده ساله بود؛ باز «مسلم بن عقیل‏» را در کنار امام حسین علیه السلام مى‏بینیم. در این دوره بیست‏ ساله، یعنى از شهادت على علیه السلام تا حادثه کربلا بسیارى از کسان، یا مرعوب تهدیدها شدند یا مجذوب زر و سیم و فریفته دنیا و صحنه حق را رها کردند و یا به معاویه پیوستند و یا انزواى بى‏دردسر را برگزیدند، ولى آنان که قلبى سرشار از ایمان و دلى سوخته در راه حق داشتند و مسلمانى را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرایط دشوار مى‏دانستند، امامان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداکارى در راه خدا و جهاد فى سبیل الله پرداختند. ارزش و فضیلت پیروان حق در آن دوره، به خصوص وقتى آشکارتر مى‏شود که به شرایط دشوار دیندارى و حق‌‏پرستى در روزگار سلطه امویان آگاه باشیم.
حضرت على علیه السلام از پیامبر اسلام حدیثى را در مدح «عقیل‏» نقل مى‏کند که آن حضرت فرمودند: «من او را (عقیل‏) به دو جهت دوست دارم: یکى، به خاطر خودش، و یکى هم به خاطر این که پدرش ابوطالب او را دوست مى‏داشت.» و در آخر، خطاب به على علیه السلام فرمود: «فرزند او «مسلم بن عقیل‏» کشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشک مى‏ریزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مى‏فرستند.»
معاویه، پس از بیست ‏سال سلطنت استبدادى مُرد. یزید، پس از معاویه بر سر کار آمد و با تهدید و تطمیع بر اوضاع مسلط شد. مى‏خواست اباعبدالله الحسین علیه السلام را هم به بیعت وادار کند، که سیدالشهدا نپذیرفت و به طور مخفیانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدینه بیرون آمد و به حرم خدا در مکه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ایام حج در جهت آگاهانیدن مردم، بهره‌بردارى کند.
سال شصت هجرى بود. اقامت چهار ماهه امام حسین علیه السلام در مکه و برخورد با مردم و تشکیل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگیزه و اهداف امام، از امتناع از بیعت‏ با یزید، آشنا کرد؛ به خصوص مردم کوفه از اقدام انقلابى امام حسین علیه السلام خوشحال و امیدوار شدند. مردم کوفه، خاطره حکومت چهار ساله علوى را به یاد داشتند و در این شهر، شخصیت‌هاى برجسته و چهره‌‏هاى درخشانى از مسلمانان متعهد و یاران اهل‌بیت ‏بودند. از این رو نامه‌ها و طومارهاى مفصلى با امضاى چهره‌هاى معروف شیعه در کوفه و بصره به امام حسین علیه السلام نوشتند، که تعداد این نامه‌ها به هزاران مى‏رسید. کوفیان، گروهى را هم به نمایندگى از طرف خود به سرکردگى «ابوعبدالله جدلى‏» به نزد آن حضرت فرستادند و نامه‌‏هایى همراه آنان ارسال کردند.
در میان نامه‏ها و امضاها، نام شخصیت‌هاى بزرگى از کوفه همچون «شبث‏ بن ربعى‏» و «سلیمان‏ بن صرد» و «مسیب‏ بن نجبه‏» و ... به چشم مى‏خورد که از آن حضرت مى‏خواستند مردم را به بیعت‏ با خود دعوت کند و به کوفه بیاید و یزید را از خلافت‏ خلع کند.
امام، تصمیم گرفت در مقابل اصرار و دعوت‌هاى مکرر مردم کوفه، عکس ‏العمل نشان داده و اقدامى کند. براى ارزیابى دقیق اوضاع کوفه و میزان علاقه و استقبال مردم و تهیه مقدمات لازم و شناسایى و سازماندهى و تشکل نیروهاى انقلابى، ضرورى بود که کسى قبلا به کوفه رفته و این ماموریت را انجام دهد و گزارشى دقیق از وضعیت‏ شهر و مردم، به او بدهد.
حسین ‏بن على علیهماالسلام در یکى از منازل میان راه، خبر شهادت این سه یار وفادار خویش را شنید. شهادت «مسلم بن عقیل‏»، «هانى»‏ بن عروه و عبدالله یقطر، امام را ناراحت کرد و امام فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون‏» و اشک در چشمانش حلقه زد. چندین بار، براى «مسلم بن عقیل‏» و «هانى» از خداوند رحمت طلبید و گفت: «خدایا براى ما و پیروانمان منزلتى والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت ‏خویش جمع گردان، که تو بر هر چیز، توانایى!»
حضرت حسین‏ بن على علیهماالسلام مناسب‌ترین فرد براى این ماموریت محرمانه را «مسلم بن عقیل‏» دید، که هم آگاهى سیاسى و درایت کافى داشت، و هم تقوا و دیانت، و هم خویشاوند نزدیک امام بود. به نمایندگانى که از کوفه آمده بودند، فرمود: من، برادر و پسر عمویم «مسلم بن عقیل‏» را با شما به کوفه مى‏فرستم، اگر مردم با او بیعت کردند؛ من نیز خواهم آمد.




http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/99408191470513737126.gif

گل نرگس
۱۳۹۱/۰۸/۰۲, ۲۱:۳۵
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/76894239655891273226.jpg



این که امام از «مسلم بن عقیل‏» به عنوان «برادرم‏» و «فرد مورد اعتمادم‏» نام مى‏برد، میزان اعتبار و لیاقت و کفایت مسلم‏ بن عقیل را مى‏رساند.
آن گاه «مسلم بن عقیل‏» را طلبید و به او فرمود:
به کوفه مى‏روى، اگر دیدى که دل و زبان مردم یکى است و آنچنان که در این نامه‌ها نوشته‌اند متحدند و مى‏توان به وسیله آنان اقدامى کرد، نظر خودت را بر من بنویس و «مسلم بن عقیل‏» را وصیت و سفارش کرد، به این که:
پرهیزکار و با تقوا باش؛ نرمش و مهربانى به کار ببر؛ فعالیت‌هاى خود را پوشیده ‏دار؛ اگر مردم، یکدل و یک جان بودند و در میانشان اختلافى نبود، مرا خبر کن.
اعزام «مسلم بن عقیل‏» و فرستادن این پیام به کوفه، پاسخى به همه نامه‌ها و دعوت‌ها و طومارها بود. محتواى پیام امام، در این چند محور، خلاصه مى‏شود:
1 - تایید کامل از «مسلم بن عقیل‏» به عنوان برادر، پسر عمو و نماینده‏اى مورد اطمینان.
2 - محدوده مسؤولیت «مسلم بن عقیل‏» در کوفه نسبت‏ به ارزیابى وحدت کلمه و صداقت مردم.
3 - پاسخى به دعوت‌هاى مکرر، به عنوان اتمام حجت.
4 - درخواست از مردم براى حمایت و اطاعت از «مسلم بن عقیل‏».
«مسلم بن عقیل‏» با گرفتن دو راهنما از مکه به سوى کوفه حرکت کرد. و اینک، «مسلم بن عقیل‏»، با شهرى رو به روست، حادثه‏ خیز و پر ماجرا و با گرایش‌هاى مختلف؛ شهرى با افکار گوناگون که اگر چه به ظاهر آرام است، اما آرامش قبل از طوفان را مى‏گذراند.
شیعیان، دسته دسته به خانه مختار مى‏آمدند و با «مسلم بن عقیل‏» دیدار و بیعت مى‏کردند و «مسلم بن عقیل‏» هم نامه امام حسین علیه السلام را خطاب به مؤمنان و مسلمانان کوفه براى هر جماعتى از آنان مى‏خواند.
روز به روز بر تعداد هواداران امام حسین علیه السلام که با نماینده‏اش «مسلم بن عقیل‏»، بیعت مى‏کردند افزوده مى‏شد تا این که پس از چند روز، به هزاران نفر مى‏رسید.
با وجود این همه بیعت‌گران‏ جان بر کف و انقلابی‌هاى آماده براى هرگونه فداکارى در راه حمایت ‏حسین علیه السلام و بر انداختن حکومت‏ یزید، «مسلم بن عقیل‏»، طى نامه‏اى اوضاع را به امام گزارش داد و با بیان شرایط و زمینه مساعد براى نهضت از امام خواست که به سوى کوفه بشتابد.
اکنون «مسلم بن عقیل‏»، نگینى در میان حلقه انبوه یاران است حضورش مایه دلگرمى امیدواران است شکوه و هیبتى دارد، میان کوفیان جایى و محبوبیتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لکه‏‌هاى ذلت و ننگ است کلام از شور جانسوز حقیقت‌هاست، ز «رفتن‏»ها و «ماندن‏»‌هاست. ولى دوران آن کم بود و کم پایید، تمام شعله‌ها ناگه فرو خوابید ...
یزید براى حفظ سلطه و حاکمیت‏ بر کوفه عنصر ناپاک و سفاک و خشنى همچون «عبیدالله بن زیاد» را که حاکم بصره بود، انتخاب کرد. «ابن‏ زیاد» با حفظ سمت، والى کوفه نیز شد. ماموریت ابن‏ زیاد آن بود که به کوفه برود و «مسلم بن عقیل‏» را دستگیر کند و سپس او را محبوس یا تبعید کند، یا به قتل برساند.
مردمى که با «مسلم بن عقیل‏» بیعت کرده و در انتظار آمدن حسین بن على علیهماالسلام به کوفه بودند، با ورود ابن‏ زیاد به کوفه، وضعى دیگر پیدا کردند. فردا صبح که مردم براى نماز جماعت‏ به مسجد آمدند، ابن زیاد از دارالاماره بیرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... امیرالمؤمنین یزید، مرا فرمانرواى شهر و این مرز و بوم و حاکم بر شما و بیت‏ المال قرار داده است و به من دستور داده که با ستمدیدگان، انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نیکى کنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانى با شدت و با شمشیر و تازیانه رفتار کنم. پس هر کس باید بر خویش بترسد.
راستى گفتارم هنگام عمل ‏روشن مى‏شود؛ به آن مرد هاشمى «مسلم بن عقیل‏» هم برسانید که از خشم و غضب من بترسد.»
از این پس، مجراى بسیارى از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن‏ زیاد، رؤساى قبایل و محله‌ها را طلبید و برایشان صحبت‌هاى تهدیدآمیز کرد و از آنان خواست که نام مخالفان یزید را به او گزارش دهند، وگرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت.
حزب اموى، که مى‏رفت‏ بساطش نابود و برچیده گردد، دیگر بار جان گرفت و آن تهدیدها و تطمیع‏ها و فریبکاری‌ها و تبلیغ‌هاى دامنه‏دار، تاثیر خود را بخشید و والى جدید، توانست‏ با قدرت و قوت و با تمام امکانات جاسوسى و خبرگیرى و خبررسانى، جوى از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگیری‌ها و خشونت‌ها و برخوردهاى تندى که انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت.



http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/69188692886473611267.gif

گل نرگس
۱۳۹۱/۰۸/۰۲, ۲۱:۳۷
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/86236740089209510158.jpg


«مسلم بن عقیل‏»، در خانه «مختار» بود که صحنه حوادث به صورتى که یاد شد، پیش آمد. از آن جا که ابن ‏زیاد، براى سرکوبى انقلابی‌ها به دنبال رهبر این نهضت؛ یعنى «مسلم بن عقیل‏» مى‏گشت، «مسلم بن عقیل‏» مى‏بایست جاى امن‌تر و مطمئن‌ترى انتخاب کند. این بود که مقر و مخفیگاه خود را تغییر داد و به خانه «هانى‏» رفت.
«هانى ‏بن عروه»، از بزرگان کوفه و چهره‌هاى معروف و پر نفوذ شیعه در این شهر بود که هواداران و نیروهاى مسلح و سواره‏اى که تعدادشان به هزاران نفر می‏رسید در اختیار داشت. «هانى»، در آن هنگام حدود نود سال داشت و افتخار حضور پیامبر را هم درک کرده بود و در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام هم در جنگ‌هاى جمل و صفین و نهروان ملازم رکاب آن حضرت بود و از اخلاصى والا و وفایى شایسته در حق اهل‏‌بیت پیامبر برخوردار بود.
اینک، بار دیگر موقعیتى پیش آمده بود که «هانى»، صداقت و ایمان و تعهد خویش را نسبت‏ به حق نشان دهد و در این شرایط خطرناک و اوضاع بحرانى، پذیراى «مسلم بن عقیل‏» گردد که در راس نیروهاى شیعى است و تحت تعقیب از سوى حاکم کوفه.
نهضت «مسلم بن عقیل‏» و هوادارانش، صورت مخفی‌ترى گرفت و ارتباط ها پنهان‌تر انجام مى‏شد. با تغییر شرایط، کوفه به کانون خطرى براى انقلابی‌هاى شیعه تبدیل شده بود که با کمترین غفلتى ممکن بود خطرات بزرگى پیش بیاید. سیاست کلى «ابن ‏زیاد» نابودى «مسلم بن عقیل‏» و شکست این نهضت‏ بود و براى این کار، دو نقشه کلى را در دست اجرا داشت:
1 - جستجو و تعقیب «مسلم بن عقیل‏» و طرفدارانش.
2 - خریدن سران شهر و چهره‏هاى با نفوذ.
براى پی ‏بردن به مخفیگاه «مسلم بن عقیل‏» و اطلاع از قرارها و برنامه‏ها و شناختن عوامل مؤثر در نهضت «مسلم بن عقیل‏»، راهى که از سوى ابن‏زیاد پیش گرفته شد، استفاده از یک عامل نفوذى بود که با جاسوسى، اخبار نهضت مسلم را به حکومت ‏برساند. این عامل نفوذى ابن‏ زیاد کسى جز «معقل‏» نبود. معقل که از سرسپردگان‏ حکومت ‏بود، با دریافت‏ سه‏ هزار درهم، مأموریت‏ یافت که به عنوان یک هوادار «مسلم بن عقیل‏» و طرفدار نهضت‏ با طرفداران «مسلم بن عقیل‏» تماس بگیرد و به عنوان یک انقلابى، که می¬‏خواهد این پول‌ها را براى صرف در راه ‏انقلاب و تهیه سلاح و امکانات مبارزه به «مسلم بن عقیل‏» تحویل دهد، کم‏ کم به پیش «مسلم بن عقیل‏» راه یافته و از خانه او و تشکیلات و افراد مؤثر، گزارش تهیه کرده و به ابن ‏زیاد خبر دهد.
به این صورت، کم ‏کم این جاسوس ابن‏ زیاد، به خانه هانى هم که پناهگاه «مسلم بن عقیل‏» بود راه پیدا کرد و با مسلم ملاقات نمود و پول‌ها را به او تحویل داد و به تدریج‏ خود را یکى از طرفداران نهضت، جا زد. صبح‌ها زودتر از همه می‏آمد و دیرتر از همه می‏رفت و اخبار درونى نهضت را به عبیدالله زیاد، گزارش می‏داد.
با پى بردن به مخفیگاه «مسلم بن عقیل‏» و مرکزیت نهضت و افراد مؤثر در جریان مبارزه، ابن زیاد، بیشتر احساس خطر کرد و تصمیم گرفت که هر چه زودتر دست ‏به کار شود و انقلاب را قبل از آن که به مرحله غیر قابل کنترلى برسد، درهم شکسته و سران نهضت و مقاومت انقلابی‌ها را در هم شکند. این بود که نقشه حمله گسترده به نهضت و پیشگامان آن و چهره‌هاى سرشناس تشکیلات «مسلم بن عقیل‏» کشیده شد و اولین گام، دستگیرى «هانى‏» بود.
نقش «هانى‏» در نهضت، بسیار بود؛ از این رو والى کوفه به فکر دستگیرى «هانى» افتاد تا از این طریق به «مسلم بن عقیل‏» هم دسترسى پیدا کند، زیرا می‏دانست تا وقتى که «هانى»، در محل خود مستقر باشد، بازداشت «مسلم بن عقیل‏» عملى نیست و نیروهاى زیادى که در اختیار و در فرمان «هانى» هستند، مقاومت و دفاع خواهند کرد. پس باید با نقشه‌ای پاى هانى را به «دارالاماره‏» بکشد و او را در همان جا زندانى کند تا بین او و «مسلم بن عقیل‏» جدایى بیفتد.
«هانى» به بهانه مریضى پیش «عبیدالله زیاد» نمی‏رفت، تا این که ابن‏ زیاد، چند نفر را در پى او فرستاد و با این بهانه که والى کوفه می‏خواهد تو را ببیند، او را به دارالاماره بردند.
ابن ‏زیاد، با جوش و خروش، براى مردم، سخنانى تهدیدآمیز، همراه با تطمیع، بیان میکرد. قساوت و خشونت از گفتارش می‏بارید. بیشترین تهدید، نسبت ‏به کسانى بود که به «مسلم بن عقیل‏» پناه دهند و مژده جایزه به کسى داد که «مسلم بن عقیل‏» را یا خبرى از او را نزد او بیاورد. «مسلم بن عقیل‏» نایب و نماینده حسین بود. نسخه‌‏اى برابر با اصل. تصمیم گرفته بود کربلایى در کوفه بر پا سازد، و حماسه‌‏اى به یاد ماندنى و درسى عظیم از قدرت رزمى و روحى یک «مؤمن‏» در تاریخ، بر جاى بگذارد. و این چنین کوفه که به خاطر نهضت ‏براى «مسلم بن عقیل‏» «وطن‏» شده بود، اینک به غربت تبدیل شده است. «مسلم بن عقیل‏» بی‌یاوری چون «هانی».
و «مسلم بن عقیل‏»، غریبى در وطن! «مسلم بن عقیل‏» براى یافتن خانه‌اى که شب را به روز آورد و در پناه آن، مصون بماند، در کوچه‏ها غریبانه می‌گشت و نمی‏دانست‏ به کجا می‌رود.




http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/37346416077387158826.gif

گل نرگس
۱۳۹۱/۰۸/۰۲, ۲۱:۳۹
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/52603770294272209159.jpg


و اما در کوفه، همه درها به روی «مسلم بن عقیل‏» بسته بود و هر کس، سوداى سلامت و آسایش خویش را در سر داشت. تا این که پس از چند روز آوارگی در محله «بنى ‏بجیله‏» زنى به نام «طوعه‏» به مسلم پناه داد.
پسر طوعه، بر خلاف مادرش از هواداران «ابن ‏زیاد» بود. شب که به خانه آمد، از حرکات و رفتار مادر، متوجه اوضاع غیرعادى شد. با کنجکاوى فراوان بالأخره فهمید که مهمانِ خانه‌شان کسى جز «مسلم بن عقیل‏» نیست. بسیار خوشحال شد، که اگر به والى شهر خبر دهد، جایزه خواهد گرفت. گرچه به مادرش قول داد و تعهد سپرد که به کسى نگوید.
سلام خدا و فرشتگان و پاکان، بر روح بلند حضرت «مسلم بن عقیل‏» و «هانی بن عروه» باد، که شرط وفا و جوانمردى را ادا نمودند و جان خویش را فداى رهبر و مولایشان سیدالشهدا علیه السلام کردند. و درود بر همه ادامه دهندگان راهشان، که راه «حق‏» و «آزادى‏» است.
و سپاهیان ابن زیاد شبانه به قصد جان «مسلم بن عقیل‏» به خانه طوعه یورش بردند. حضرت «مسلم بن عقیل‏» یک تنه در برابر انبوهى از سپاهیان ابن ‏زیاد ایستاده بود و دلیرانه مقاومت و جنگ می‏کرد. هر هجومى را با شمشیر دفع می‏کرد و هر مهاجمى را ضربتى کارى میزد. «مسلم بن عقیل‏»، تصمیم داشت که تا آخرین قطره خون و تا واپسین دم و تا شهادت بجنگد، اما اطرافش را گرفتند و در یک حلقه محاصره از پشت‏ سر، نیزه‏اى بر او زده و او را به زمین افکندند و بدین گونه، اسیرش کردند. طبق برخى از نقل‌ها سر راهش گودالى کندند و «مسلم بن عقیل‏» در آن افتاد و اسیر شد. «مسلم بن عقیل‏» را گرفتند؛ آزاده‏اى که در اندیشه نجات آن اسیران بود، خود، در دست آنان گرفتار شد. او را به سوى دارالاماره بردند و ورقى دیگر از حماسه در پیش دیدگان تاریخ، نمودار شد.
حضرت «مسلم بن عقیل‏» با خرسندی از تقرب به مقام والای شهادت خود، دشمنان را ندا داد:
من امروز، از خُم خون، می‏چشم شهد شهادت را ولى خرسند و خشنودم که مرگم جز به راه حق و قرآن نیست.
از این مردن سرافرازم که پیش باطل و بیداد نیاوردم فرود، این سر نکردم سجده بر دینار، نسودم لحظه‌اى پیشانی‏ام بر زر، کنون در چنگ این دشمن، شرافتمند می‏میرم که من، مردانه جنگیدم و بر مرگ دلیران و جوانمردان نمی‏بایست گرییدن.
ولى ناگاه «مسلم بن عقیل‏» را گریه فرا گرفت، و گفت: «انا لله و انا الیه راجعون‏» یکى از سران سپاه ابن‏ زیاد، از روى طعنه، گفت: کسى که در پى این کارها باشد، بر این پیشامدها نباید گریه کند. «مسلم بن عقیل‏» گفت:
«به خدا سوگند! گریه‌ام براى خویش و به خاطر ترس از مرگ نیست، بلکه گریه من براى خانواده‏ام و براى حسین بن على و خانواده اوست، که به سوى شما می‌آیند.»
در زیر برق سرنیزه‌ها، آن اسیر آزاده تشنه لب، و آن آزاده گرفتار را نگهداشته بودند. هم به سرنوشت افتخارآمیز خویش می‏اندیشید و هم به فکر کاروانى بود که به سوى همین کوفه در حرکت ‏بود و سالار آن قافله، کسى جز اباعبدالله الحسین علیه السلام نبود. «مسلم بن عقیل‏» را به بالاى دارالاماره می‌بردند، در حالى که نام خدا بر زبانش بود، تکبیر می‏گفت، خدا را تسبیح می‏کرد و بر پیامبر خدا و فرشتگان الهى درود می‏فرستاد و می‏گفت:
خدایا! تو خود میان ما و این فریبکاران نیرنگ‏ باز که دست از یارى ما کشیدند، حکم کن!
شکوه و عظمت «مسلم بن عقیل‏» در آن اوج و بر فراز آن سکوى شهادت و معراج، دیدنى بود. گرچه آنان، این قهرمان اسیر و دست ‏بسته را با تحقیر و توهین براى کشتن به آن بالا برده بودند، لیکن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چیز دیگرى است که دیده‏هاى بصیر و دل‌هاى آگاه، شکوهش را می‏یابند. با ضربت‏ شمشیر، سر از بدنش جدا کردند، و ... پیکر خونین این شهید آزاده و شجاع را از آن بالا به پایین انداختند و مردم نیز هلهله و سر و صداى زیادى به پا کردند.
پس از شهادت «مسلم بن عقیل‏»، به سراغ «هانى‏» رفتند و با دو ضربت، سر این انسان والا و حامى بزرگ «مسلم بن عقیل‏» را از بدن جدا کردند. در حالی که این چنین با خدای خود می‌گفت: «بازگشت‏ به سوى خداست. خدایا مرا به سوى رحمت و رضوان خویش ببر!»
آن فرومایگان، بدن هانى را هم به طنابى بستند و در کوچه‏ها و گذرها بر خاک کشیدند. خبر این بی‌حرمتى به همه رسید. اسب سوارانشان حمله کردند و پس از درگیرى با نیروهاى ابن‏ زیاد بدن «هانى» و «مسلم بن عقیل‏» را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن کردند، در حالى که جسد «مسلم بن عقیل‏»، بی‏سر بود. آن روز، تنى چند از سرداران اسلام هم دستگیر شده و به شهادت رسیدند و اجساد مطهرشان در کنار آن دو قهرمان رشید به خاک سپرده شد و در روز نهم ذیحجه، کربلاى کوچکى در کوفه بر پا شد و یادشان به جاودانگى پیوست.
در پى این شهادت‌ها که وضع کوفه این گونه بحرانى و اوضاع نامساعد بود، کاروان امام حسین علیه‌‌السلام هم که از مکه به سوى کوفه حرکت کرده بود به سوى این شهر می‏آمد.
حسین ‏بن على علیهماالسلام در یکى از منازل میان راه، خبر شهادت این سه یار وفادار خویش را شنید. شهادت «مسلم بن عقیل‏»، «هانى‏ بن عروه» و «عبدالله یقطر»، امام را ناراحت کرد و امام فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون‏» و اشک در چشمانش حلقه زد. چندین بار، براى «مسلم بن عقیل‏» و «هانى» از خداوند رحمت طلبید و گفت: «خدایا براى ما و پیروانمان منزلتى والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت ‏خویش جمع گردان، که تو بر هر چیز، توانایى!» آن گاه نامه‌اى را که محتوایش گزارش شهادت آنان و دگرگونى اوضاع کوفه بود بیرون آورد و براى همراهان خود، خواند و گفت: هر کس از شما می‏خواهد برگردد، برگردد، از جانب ما بر عهده او پیمان و عهدى نیست...
آرامگاه حضرت «مسلم بن عقیل‏»، این شخصیت والا مقام در بیرون باروى - دیوار - مسجد کوفه و در سمت جنوب شرقى آن قرار دارد که به وسیله راهرو کوتاهى از مسجد می‏توان به درون صحن آن قدم نهاد. حرم حضرت «مسلم بن عقیل‏» علیه السلام فضاى وسیعى در شرق مسجد کوفه را در برگرفته و از گنبد طلایى بزرگ و چندین رواق و شبستان و ایوان تشکیل شده است و در برابر حرم حضرت «مسلم بن عقیل‏» و در سمت‏ شمالى‏ صحن او آرامگاه هانى بن عروه قرار دارد.
سلام خدا و فرشتگان و پاکان، بر روح بلند حضرت «مسلم بن عقیل‏» و «هانی بن عروه» باد، که شرط وفا و جوانمردى را ادا نمودند و جان خویش را فداى رهبر و مولایشان سیدالشهدا علیه السلام کردند. و درود بر همه ادامه دهندگان راهشان، که راه «حق‏» و «آزادى‏» است.

مأخذ:
تاریخ طبرى
نفس المهموم شیخ عباس قمى (رحمت الله علیه)
ارشاد شیخ مفید (رحمت الله علیه)
www.alihttp://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/2c2vwvo2el7z60w8ph5.gifd.com (http://www.aligold.com/)



http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/96187510812700257074.gif

قاری قرآن
۱۳۹۱/۰۸/۰۲, ۲۲:۵۶
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/87555865521439155176.jpg (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/87555865521439155176.jpg)


آیا گوش‏هایتان نمی‏شنود؟
بیدار شوید، ای خانه‏ های گمراه! ای کوچه‏ های پیمان شکن! ای پنجره ‏های سنگدل! ای دهان‏ه ای مسموم! ای چشم‏ های کپک‏ زده! ای نگاه‏ های غبار گرفته و خواب آلود!
من آمده‏ ام!
مسلم، پسر عقیل!
بیدار شوید، ای دیوارهای کاه‏ گلی جسارت! ای بن ‏بست‏های فراموشی! بیدار شوید، ای کوچه‏ های پابرهنه ‏ی تو در تو! ای گام‏های خسته‏ ی نامردی!
منم، پرچم دار کربلا!
به استقبال مرگ آمده ‏ام؛ به استقبال خنجرهای برّان! به استقبال وعده ‏ها، وعیدها و به استقبال نامه‏ های دروغین.
پنجره ‏هاتان را باز کنید!
منم، مهمانی که به دعوت شما لبیک گفتم، همانی که به درخواست شما آمدم. نامه ‏های بلند بالاتان را خوانده‏ ام، حرف‏هاتان را مو به مو از بر شدم. با کلمه ‏های مهربانتان خو گرفته‏ ام و با وعده ‏هاتان صمیمی شدم.
مرا با که اشتباه گرفته‏ اید؟ چرا پنجره ‏هاتان را باز نمی‏کنید؟ بر شما چه رفته است؟
آیا این شما نبودید که مرا خواندید؟
آیا این شما نبودید که پیک فرستادید؟
آیا رسم کوفیان این است ...؟ شما را چه شده است؟
کجاست مهربانی آن پیک‏ها؟ کجاست؟
من صدای چکاچک شمشیرهاتان را می‏شنوم.
منم! مسلم بن عقیل.

قاری قرآن
۱۳۹۱/۰۸/۰۳, ۱۰:۳۱
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/69195192576751969192.jpg (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/69195192576751969192.jpg)


مقام مسلم بن عقیل ع

مسلم بن عقیل، مردی خردمند، آگاه، شجاع و جوان‏مرد بود.
فضیلت‏های اخلاقی او از همه جنبه ‏های زندگی‏اش آشکار است.
او به راستی خون امیرمؤمنان علی علیه‏السلام و حمزه و جعفر و حسین علیه‏السلام را در رگ‏های خویش داشت.
مسلم و خاندان او از صدر اسلام، در تمامی حوادث در کنار عترت پیامبر، بودند. عنایت ویژه خاندان وحی و نبوّت به این جوان هاشمی، بی‏دلیل نیست و این، برگرفته از مقام والای او در نظر پیامبر و اهل‏بیت پاک اوست.
به گونه ‏ای که پیامبر خدا صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله سال‏ها پیش از تولد مسلم بن عقیل، او را ستود و به حضرت علی علیه ‏السلام فرمود:
«فرزند عقیل در راه دوستی فرزند تو به شهادت می‏رسد و مؤمنان بر او می‏گریند و فرشتگان مقرّب الهی بر او درود می‏فرستند».


بین پس كوچه‏ هاى نامردى
كوفه تنها گذاشت مردش را

با كمى سنگ از سرش وا كرد
روزه دارىِ كوچه گردش را

هیچ كس بار آن مسافر را
از سر شانه‏اش پیاده نكرد

واى بر حال منبر كوفه
كه از آن مرد استفاده نكرد

شهادت سفیر عشق حضرت مسلم بن عقیل ع بر همگان تسلیت باد

گل نرگس
۱۳۹۱/۰۸/۰۳, ۱۲:۲۹
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/86236740089209510158.jpg

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/39656866836747370254.gif

كفن پوش عشق

مى بينمت اى سفير سفر انقلاب كه سفارتت را آغاز كرده اى ، دعوتى كه هيجده هزار دعوتنامه داشته است ، و در بيابانهاى تفديده ، راه مى سپرى و پرچم فراز مند نهضت ازاد يبخش حسين عليه السلام را بر دوش مى كشى و نستوه و استوار، با طنين گامهاى قهرمانانه ات ، سكوت سرد و مرگ افزاى چندين ساله تاريخ اسلام را درهم مى شكنى .

جوانمردى ، وفا، و دريا دلى به تو ايمان آورده اند و ارزشها، هرگز، پاسدارى ، پايدارتر از تو نديده اند.

ان شب ، كه با غافلگيرى و ترور عامل دشمن ، فقط و فقط براى ارزشها، به مخالفت برخاستى ، همه خصلتهاى آسمانى ، بنده ارزش خريد تو شدند. ارى وفا از اينكه چون توئى را در كوفه ، شهر بى وفايان ، در كوى بى وفايى مى ديد، شرمسار بود و اين ازرم را كه از حضور وفا مردترين يار اباالاحرار در ان خلوت خالى از مردانگى و غيرت ، احساس مى كرد نمى توانست پنهان كند.

اى الگوى بزرگ مقاومت ، اى اسوه صبر و استوارى ، از ان لحظه هاى خون و خشم ، شمشير و تكبير، و روياروئى نا برابر نور و ظلمت چه بگويم كه كار و كارزار از جنگ تن به تن گذشته بود و تبديل به جنگ تن به تن ها شده بود.

رزم حماسه آفرين تنى تنها و دور از ديار با تن ها و گرگهايى تا دندان مسلح ، با نگهبانان اشرافيت و حافظان شيطان .

عدالت بر خود، لحظه اى غم افزاتر از آن هنگام تنهايى تو در آن هنگامه خون و آتش ، نديده است . دلهاى همه خدا پرستان ، از ان روز و دقيق تر بگويم از آن شب ، خانه تو شد، (از آن شب ) كه بر درگاه خانه آن زن و در جواب سئوالش ‍ ناليد كه : من در اين شهر، خانه اى ندارم .

هنوز و هماره ، خونرنگى شفق ، از شرمگينى ان شامگاهان است ، ان شام شوم و آن شب تا ابد سياه كه در كوچه هاى شهر هيجده هزار دعوتنامه اى ، تنها ماندى و از هيچ پنجره اى ، نورى ، هر چند نا چيز، سوسو نمى زد.

هر وقت به ان تنهايى تاريخى ات فكر مى كنم و ان خاطره غمبار را ياد مى اورم به اين نتيجه مى رسم كه غمى كه هر غروب را مى اكند، غم توست و غروب ، ائينه دار غصه هاى توست ، و ابهام راز الودش از سر گذشت تو نشئت گرفته است .

اى عارف عرفه ، اى شاهد عرصات ، اى سفير ثوره واى شهيد عرفات .

اى فرستاده فرزانه حسين عليه السلام ، به تنهائيت در كوچه هاى تنگ و تاريك و مالا مال از آتش و دود كوفه سوگند دلهايمان ، دشتهاى وسيعى است كه در ان ، الاله هاى سرخ و شقايقهاى ارغوانى عشق تو و مولاى تو، روئيده است . مسلم تو از بام قصر قساوت بر زمين نيفتادى . هرگز، كه در دلهاى ازادگان و عدالت دوستان و ظلم ستيزان جاى گرفتى ، تو به ميهمانى دلهاى عاشق رفتى و قلبهاى مومنى كه عرش الرحمان گفته شده اند، جايگاه توست اى عبد صالح رحمان .

مى بينمت بر تارك تاريخ ، بشكوه ايستاده اى و قامت خونينت از زخمهاى كشيده شدن پيكرت بر سنگفرشهاى كوفه ، ستاره باران است . سنگفرشهاى كوى و برزن كوفه ، وقتى با بدن مطهرت مماس بودند، بر عرش ،پهلو مى زدند، ديگر سنگفرش نبودند بلكه سنگ عرش شده بودند.

تمام ابهاى جهان و بى كرانگى اقيانوسهاى زمين ، وآمدار و شرمسار ان لحظه اب خواستن و ابخوردن تو هستند. تا، لب گذاشتى ، ظرف اب ، بحر احمر شد و ظرفيت و گستره وجود تو را به حكايت نشست .

اه چه بگويم ؟ كه مى بينم از بام دارالاماره و از سر دار، بر سرداران جهان ، امارت مى كنى و هر جا حق طلب و ظلم ستيزى است مسلم تو شده است .

چاه ها چاله هاى انباشته از آتش و شمشير، گواه روشنى است . بر اين حقيقت آفتابى كه تو آفتابى و تسليم ، تسليم توست . اى سلم بزرگ ؛ عزت و شرف ، بندگان مودب استان رفيع تو هستند و در قدمت به خاك ادب افتاده اند.

اى شهيد پيشتاز كربلا، هنوز، عطر دل انگيز ان سلام ملكوتى كه به عنوان حسين عليه السلام فرستادى در فضاى آسمان فتوت ، برادرى و انسانيت ، با مشام جان استشمام مى شود و روح را روحانيت و طور سيناى سينه ها را طراوتى تازه مى بخشد.

به سلام قسم ،... الملك القدوس السلام ... سلامى دل انگيزتر از سلام تو در حافظه تاريخ نيست . سلامى از اسلام ناب يك مسلم .

تو از كوه استوا ترى و استوارى عكس برگردان ضايع و كمرنگى است از تو، از همان ايستادن بر بام و به سلام .

اه ... باز هم اه ... از اين غم ، كه براى عاشقانت ، هممين يك غم كافى است تا هيچ گاه به سرور ننشينند، غم جانكاه ان لحظه كه امام نازنين نازدانه ات را بر زانوى مهر نشاند و ديگر دختركان كاروان ، نگاه معنى دار و غم الودى به يكديگر كردند و لب گزيدند.

دست مهربان و نوازشگر امام كه بر سر دختر تو كشيده مى شد، اعلاميه اى بود، اعلاميه وصال مسلم به ملكوت تو در عرفه شهيد شدى تا دعاى ، عرفه مولى الكونين را تفسير كنى و حماسه مسلم بودن و تسليم نشدن را بيافرينى



http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/16561975582536428967.gif

قاری قرآن
۱۳۹۱/۰۸/۰۳, ۱۴:۳۸
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/22027903652822021247.jpg (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/22027903652822021247.jpg)


شجاعت مسلم

فراگیری علوم و معارف از مکتب علی علیه ‏السلام ، مجاهدی مقاوم از مسلم ساخته بود که شجاعتش را همگان می‏ستودند.
بلاذری، تاریخ‏نگار معروف در این‏ باره می‏نویسد:
«مسلم بن عقیل، از مردترین فرزندان عقیل و شجاع‏ترین آنان بود.»
واقدی نیز مسلم بن عقیل را همراه برخی از بنی‏ هاشم در شمار فاتحان شهر به نسا دانسته است. بر اساس همین شایستگی‏ها و رشادت‏های وصف‏ ناپذیر مسلم بود که حضرت علی علیه ‏السلام ، او را به همراه امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و عبداللّه‏ بن جعفر، به فرماندهی جناح راست سپاه خود در صفّین گمارد.
این انتصاب، به خوبی نشان دهنده تأیید شایستگی و شجاعت او از سوی امیرمؤمنان علی علیه‏ السلام است.

کنیز فاطمه(سلام الله علیها)
۱۳۹۱/۰۸/۰۳, ۱۵:۰۲
http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_73711006782171403235.jpg



جان بر کف بازار توأم يوسف زهرا
دلباخته ي دار توأم يوسف زهرا

سوگند به خوني که برون از دهنم ريخت
من تشنه ي ديدار توأم يوسف زهرا

هر سو بکشانند به هر کوچه تنم را
در سايه ي ديوار توأم يوسف زهرا

با آنکه به عشقت پدر پنج شهيدم
بي مايه خريدار توأم يوسف زهرا

تنها نه همين لحظه که در کوفه غريبم
يک عمر گرفتار توأم يوسف زهرا

بگذار لب تشنه ببرّند سرم را
زيرا که خريدار توأم يوسف زهرا

از کثرت پيکان به بدن رسته دو بالم
من جعفر طيار توأم يوسف زهرا

دستم ز قفا بسته سرم نيز شکسته
من جاي علمدار توأم يوسف زهرا

فرياد ز هر زخم تنم خيزد و گويم
من ياور بي يار توأم يوسف زهرا

من «ميثم» دلباخته ام گر بپذيري
خاک ره زوار توأم يوسف زهرا

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/96187510812700257074.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۹۱/۰۸/۰۳, ۲۱:۲۰
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/92997720905274526643.gif

کوفی چه پست و کوفه عجب بی وفا شده
مهمان کوفه در به در کوچه‌ها شده

درهای خانه‌ها به رویش بسته شد، ولی
درهای درد و غصه و اندوه وا شده

تا بنگرد ز مکه به سر بازی‌اش حسین
بالای بام، از تن او سر جدا شده

طوعه! سر تو باد سلامت، بیا ببین
لب تشنه میهمان عزیزت فدا شده

هانی کجاست تا نگرد بین کوچه‌ها
مهمان او تنش سپر سنگ‌ها شده

آتش به فرق مسلم مظلوم ریختند
اینگونه احترام ز مهمان کجا شده؟

باید گریست بر دو عزادار کوچکش
زندان کوفه قسمت صاحب عزا شده

ای دوستان به دختر مسلم خبر دهید
گویید کوفه بر پدرت کربلا شده

با آنکه شد کشیده تنش بین کوچه‌ها
قبرش به کوفه کعبه اهل ولا شده

تا اشک‌ها به ماتم او سیل خون شود
«میثم» ز سوز سینه مصیبت سرا شده



http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/16561975582536428967.gif

╫❀نیایش❀╫
۱۳۹۱/۰۸/۰۳, ۲۳:۰۳
دعوت نامه


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/87835949870846658070.gif



امام نامه را گشوده است.

مسلم...هانی... عبدالله بن یقطین...، بغض بر حنجره اهل حرم چنگ می اندازد.

خبر تلخی است. این کاروان خسته، سهمش از این همه آزادی جویی و آزادگی خواهی این نیست که دریابد،
اهل کوفه دعوت نامه های خود را از یاد برده اند و دیگر پسر فاطمه علیهاالسلام را نمی خواهند.

حقشان نیست که بشنوند، قاصد امام علیه السلام را بی وفایی این شهر، به شهادت رساند.



http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/72479371098347420168.gif

محبوبه زارع

قاری قرآن
۱۳۹۱/۰۸/۰۴, ۱۰:۱۲
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/69195192576751969192.jpg (http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/69195192576751969192.jpg)


غریب کوفه

سیاست فریب و نیرنگ عبیداللّه‏ به بار نشست و مسلم تنها و بی‏ یاور گردید.
شب‏ هنگام تنها سی نفر از آن جمعیت انبوه به مسلم بن عقیل وفادار مانده بودند. مسلم، نماز مغرب را به جای آورد و سپس به سوی منطقه ‏ای که قبیله کَنده در آنجا سکونت داشتند، حرکت کرد.
هنوز به آنجا نرسیده بود که تنها ده نفر او را همراهی می‏کردند و هنگامی که بازگشت، تنهای تنها بود و در میان کوچه ‏های کوفه، بی‏ هدف حرکت می‏کرد.
در این هنگام، خانه زنی نیکوکار به نام طوعه را پناه‏گاه خویش ساخت.
طوعه فرزندی بدکار داشت که با آگاه شدن از وجود مسلم در خانه ‏اش، مزدوران عبیداللّه‏ بن زیاد را آگاه ساخت.
سرانجام پس از به هلاکت رسیدن شماری از کارگزاران عبیداللّه‏ به دست مسلم، این شیر بیشه اسلام را پس از عمری مجاهدت و ایثارگری، مظلومانه و غریبانه همچون سرورش حسین بن علی علیه‏السلام به شهادت رسانیدند و جسم پاکش را از بام دارالاماره به پایین انداختند.

║★║فاطمی║★║
۱۳۹۱/۰۸/۰۴, ۱۳:۳۰
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/68221256520060176233.jpg
آن روز كوفه حال و هوايي غريب داشت
وقتي نگاه ها همه بوي فريب داشت

تنها ترين مسافر شبگرد كوفه بود
آن زائري که همره خود عطر سيب داشت

وقت عبور از صف آهنگران شهر
بر روي لب ترنم أمن يجيب داشت

با ديدن سه شعبه و سر نيزه هايشان
ديگر خبر ز روضه‌ی شيب الخضيب داشت

مجنون و سر سپرده‌ی مولاي خويش بود
يعني تنش براي جراحت شكيب داشت

دارالإماره تشنه‌ی خون شهيد بود
آن روز كوفه حال و هوايي غريب داشت

پيوست عاقبت سر او با سر امام
در كاروان كرب و بلا هم نصيب داشت

شهادت غریبانه سفیر عشق ، مسلم بن عقیل تسلیت باد


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/67474987197520484626.gif

║★║فاطمی║★║
۱۳۹۱/۰۸/۰۴, ۱۳:۴۳
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/54623750340318286299.gif
ای سلام الله بر جان و تنت
اشک و خونم هر دو وقف دامنت

سر به زیر تیغ و چشمم سوی تو
نقد جانم رونمای روی تو

خوش بوَد با اشک دامن دامنم
عکس لبخند تو در زخم تنم

کیستم من؟ اولین قربانی‌ات
جان دو قربانی‌ام ارزانی‌ات

دور کعبه یاد ما کن یا حسین
مسلمت را هم دعا کن یا حسین

دوست دارم ای همه آیات نور
دست عباس تو را بوسم ز دور

اولین سرباز میدانت منم
ذبح پیش از عید قربانت منم

کوفیان چون گرگ‌ها چنگم زدند
در میان کوچه‌ها سنگم زدند

فرقم از خون چشمۀ زمزم شده
حج ما هر دو شبیه هم شده

حج من در پیش سنگ و تیرها
حج تو در سایۀ شمشیرها

حج من در کوی تو قربان شدن
حج تو در موج خون عریان شدن

حج من داغ دو طفل بی‌سر است
حج تو داغ علی اکبر است

حج من سردادن از بالای بام
حج تو از کربلا تا شهر شام

حج من خون گلو افشاندن است
حج تو بر نیزه قرآن خواندن است

حج من در کوچ‌ها گردیدن است
حج تو در موج خون غلطیدن است

حج من در راه تو جان دادن است
حج تو از صدر زین افتادن است

هدیۀ من پیکری بی‌سر شده
هدیۀ تو خیمه آتش زده

خنده زد بر تیغ زخم حنجرم
تا به خاک پای تو افتد سرم

با وجود آنکه مدیون تواند
کوفیان لب تشنۀ خون تواند

ای عزیز جان پیغمبر میا
گر می‌آیی با علی اکبر میا

تو چو خورشیدی و اصغر، ماه توست
چشم تیراندازها در راه توست

روح من مرغ لب بام تو بود
آخرین ذکرم فقط نام تو بود

باب تو شیرخدا شاه عرب
بر یتیمان بود بابا نیمه شب

ای تو دست رحمت پروردگار
ای امیرالمؤمنین را یادگار

آن علی را تو سرور سینه‌ای
بر پدر سر تا قدم آیینه‌ای

دوست دارم تا که از لطف و کرم
تو پدر باشی برای دخترم

دخترت باشد به جای خواهرش
خواهرت زینب به جای مادرش

مست صهبای وصالم کن حسین
یوسف زهرا حلالم کن حسین


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/58866307485742132535.gif

نوسفر
۱۳۹۱/۰۸/۰۴, ۲۳:۲۲
http://www.vs666.ir/wp-content/uploads/2012/10/Untitled-1.jpg


تنهایی و غربت حضرت مسلم و آن همه بی وفایی تلنگری نافذی ست بر وجودم.
حتی یک نفر ، یک نفر هم در آن کوچه و برزن همراهش نشد.آن شب بی قراری اش رو خوب متصور می شوم که فقط و فقط به یاد مرید و اهل بیتش بوده که برای آنان عاقبتی دردآور ، در ضمیرش تداعی می شد. یا آن شبی را متصور می شوم که عده ای از ظلمت آن بهره برده و دردانه ی خلقت و ولی زمانشان را ترک گفتند.و یا عصر روزی را که حضرت نگار ، نوای هَل مِن معین سر داد که حتی یک نفر ، یک نفر هم ...سخت می ترسم ، که در این عهد هم چنین کنیم. می ترسم ، می ترسم ... تنهایش گذاریم.مدعیان زمانیم که در هیبتی حق به جانب ، سروش انتظار سر می دهیم. بارخدایا ، به ما عزمی ده در این عصر که حجتت از دیده نهان است و یا در لحظه ی حضورش ، به تبع ظلمت و تاریکی دلمان او را رها مکنیم و از آن جماعتی نباشیم که بعد شنیدن نوای هَل مِن معین او دریغ کرده و پشتش نماییم. «الهی آمین»چه زیباست ...وفا را لحظه ای یافتم که علمدارش ندا داد :والله ان قطعتموایمینی،انی احامی ابداً عن دینی
اما امروز یه آزویی دارم ...بارخدایا ، چنین روزی رو عنایتی کن باشم به کربلا و یا در آن سرزمین عرفات که حضور حضرتش مسجل است، جایی نفس بزنم که اربابم نفس می کشد و جایی عرفه را زمزمه کنم که اربابم دعای جدش را دلربا می خواند.
«الهی آمین»
همچنان از منتظرانیم ...

http://askquran.ir/gallery/images//5405/1_h.mahdi.aj__3_.gif