PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ! غزلیات وحشی بافقی !



سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۰۹:۲۱
غزلیات وحشی بافقی

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۰۹:۲۳
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۰۹:۲۴
کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را
نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را
توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم
که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را
من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می‌بینم
که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را
به گنجشگان میالا دام خود، خواهم چنان باشی
که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را
اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری
ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را
نصیحت اینهمه در پرده ، با آن طور خودرایی
مگر وحشی نمی‌داند، زبان رمز و ایما را

sheitoonak32
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۱۱:۵۲
بار فراق بستم و ، جز پاي خويش را
کردم وداع جمله‌ي اعضاي خويش را
گويي هزار بند گران پاره مي‌کنم
هر گام پاي باديه پيماي خويش را
در زير پاي رفتنم الماس پاره ساخت
هجر تو سنگريزه‌ي صحراي خويش را
هر جا روم ز کوي تو سر بر زمين زنم
نفرين کنم اراده‌ي بيجاي خويش را
عمر ابد ز عهده نمي‌آيدش برون
نازم عقوبت شب يلداي خويش را
وحشي مجال نطق تو در بزم وصل نيست
طي کن بساط عرض تمناي خويش را
از دیوان خلد برین وحشی بافقی
دوستان ببخشید اگر بیتی جا فتاد یا غلط املایی داشت

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۱۴:۵۲
راندی ز نظر، چشم بلا دیده‌ی ما را
این چشم کجا بود ز تو، دیده‌ی ما را
سنگی نفتد این طرف از گوشه‌ی آن بام
این بخت نباشد سر شوریده‌ی ما را
مردیم به آن چشمه‌ی حیوان که رساند
شرح عطش سینه‌ی تفسیده‌ی ما را
فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند
این عرصه‌ی شطرنج فرو چیده‌ی ما را
هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور
چشم دل از تیغ نترسیده‌ی ما را
ما شعله‌ی شوق تو به سد حیله نشاندیم
دامن مزن این آتش پوشیده‌ی ما را
ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند
خرسند کن از خود دل رنجیده‌ی ما را
با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی
پاشید نمک، جان خراشیده‌ی ما را

sheitoonak32
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۱۵:۲۳
ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سينه را
دادم از خاکستر گلخن صفا آيينه را
پيش رندان حق شناسي در لباسي ديگر است
پر به ما منماي زاهد خرقه‌ي پشمينه را
گنج صبري بيش ازين در دل به قدر خويش بود
لشکر غم کرد غارت نقد اين گنجينه را
روز مردن درد دل بر خاک مي‌سازم رقم
چون کنم کس نيست تا گويم غم ديرينه را
گر به کشتن کين وحشي مي‌رود از سينه‌ات
کرد خون خود بحل ، بردار تيغ کينه را

sheitoonak32
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۱۵:۳۰
مرغ ما دوش سراينده‌ي بستاني بود
داشت گلبانگي و معشوف گلستاني بود
ديده کز نعمت ديدار نبودش سپري
مگسي بود که مهمان سرخواني بو
دست اميد که يک بار نقابي نکشيد
بود دور از سر و نزديک به داماني بود
آنکه از تشنگيش بود گذر بر ظلمات
تف نشان جگرش چشمه‌ي حيواني بود
ريشه تفسيده‌ي گياهي ز لب کوثر رست
که ز ابرش هوس قطره‌ي باراني بود
خويش را ساخته آماده سد شعله خسي
گرم همصحبتي آتش سوزاني بود
بود وحشي که ز رخسار تو شد قافيه سنج
يا نواساز گلي مرغ خوش الحاني بود

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۱۵:۳۲
چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را
در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را
تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو
بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را
شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زند
زود سبک عنان کند صبر گران رکاب را
آنکه خدنگ نیمکش می‌خورم از تغافلش
کاش تمام کش کند نیمکش عتاب را
خیل خیال کیست این کز در چشمخانه‌ها
می‌کشد اینچنین برون خلوتیان خواب را
می‌جهد آهم از درون پاس جمال دار، هان
صرصر ما نگون کند مشعل آفتاب را
وحشی و اشک حسرت و تف هوای بادیه
آب ز چشم تر بود ره سپر سراب را

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۱۵:۳۳
تازه شد آوازه‌ی خوبی ، گلستان ترا
نعمه سنج نو، مبارک باد، بستان ترا
خوان زیبایی به نعمتهای ناز آراست، حسن
نعمت این خوان گوارا باد مهمان ترا
مدعی خوش کرد محکم در میان دامان سعی
فرصتش بادا که گیرد سخت دامان ترا
باد، پیمان تو با اغیار یارب استوار
گرچه امکان درستی نیست پیمان ترا
سد چو وحشی بسته‌ی زنجیر عشقت شد ز نو
بعد از این گنجایش ما نیست زندان ترا

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۱۵:۳۵
من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۳, ۱۵:۳۶
طی زمان کن ای فلک ، مژده‌ی وصل یار را
پاره‌ای از میان ببر این شب انتظار را
شد به گمان دیدنی، عمر تمام و ، من همان
چشم به ره نشانده‌ام جان امیدوار را
هم تو مگر پیاله‌ای، بخشی از آن می کهن
ور نه شراب دیگری نشکند این خمار را
شد ز تو زهر خوردنم مایه‌ی رشک عالمی
بسکه به ذوق می‌کشم این می ناگوار را
نیم شرر ز عشق بس تا ز زمین عافیت
دود بر آسمان رسد خرمن اعتبار را
وحشی اگر تو عاشقی کو نفس تورا اثر
هست نشانه‌ای دگر سینه‌ی داغدار را

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۰۴, ۰۷:۰۴
خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را
چون قد خود بلند کن پایه‌ی قدر ناز را
عشوه پرست من بیا، می زده مست و کف زنان
حسن تو پرده گو بدر پردگیان راز را
عرض فروغ چون دهد مشعله‌ی جمال تو
قصه به کوتهی کشد شمع زبان دراز را
آن مژه کشت عالمی تا به کرشمه نصب شد
وای اگر عمل دهی چشم کرشمه ساز را
نیمکتش تغافلم کار تمام ناشده
نیم نظر اجازه ده نرگس نیم باز را
وعده‌ی جلوه چون دهی قدوه‌ی اهل صومعه
در ره انتظار تو فوت کند نماز را
وحشیم و جریده رو کعبه‌ی عشق مقصدم
بدرقه اشک و آه من قافله‌ی نیاز را

silence
۱۳۸۷/۱۰/۱۱, ۰۸:۵۴
الهی سینه‌ای ده آتش‌افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی درون درد و برون درد
دلم پر شعله گردان سینه پر دود
زبانم کن به گفتن آتش‌آلود
به سوزی ده کلامم را روایی
کزان گرمی کند آتش گدایی
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
بده گرمی دل افسرده‌ام را
بر افروزان چراغ مرده‌ام را
دلی افسرده دارم سخت بی‌نور
چراغی زو به غایت روشنی دور
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب از آن آبی ندارد
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می‌باید دگر هیچ

silence
۱۳۸۷/۱۰/۱۱, ۰۸:۵۶
وحشی با الهام از حافظ که می‌فرماید:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری

حافظانه می‌سراید:

وجود عشق‌کش عالم طفیل است
ز استیلای قبض و بسط و میل است
منادی می‌کند عشق از چپ و راست
که حد هر کمال این‌جاست این‌جاست
کمال این‌جاست دیگر جا چه پویی
زهی ناقص ز دیگر جا چه جویی
اگر این‌جا زن آید مرد گردد
رسد بی‌درد صاحب‌درد گردد
مگر نتوان دوباره زندگانی
که گر عشقت مدد بخشد توانی

یا:خوشا عشق و بلای عشق بازی
دل ما و جفای عشق بازی
خوش آن راحت که دارد زحمت عشق
مبادا هیچ دل بی‌رحمت عشق
در او غم را خواص شادمانی
از او مردن حیات جاودانی
نهان در هر بلایش صد تنعم
به هر اندوه او صد خرمی گم
به جام او مساوی شهد با زهر
در او یکسان خواص زهر و پازهر

سوگند
۱۳۸۷/۱۰/۲۰, ۰۸:۴۹
نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را
تغییر طالع چون کنم این اختر بد روز را
کی باشد از تو طالعم کاین بخت اختر سوخته
گرداند از تأثیر خود ، سد اختر فیروز را
دل رام دستت شد ولی بر وی میفشان آستین
ترسم که ناگه رم دهی این مرغ دست آموز را
بر جیب صبرم پنجه زد عشقی، گریبان پاره کن
افتاده کاری بس عجب دست گریبان دوز را
کم باد این فارغ دلی کو سد تمنا می‌کند
سد بار گردم گرد سر عشق تمناسوز را
با آنکه روز وصل او دانم که شوقم می‌کشد
ندهم به سد عمر ابد یک ساعت آن روز را
وحشی فراغت می‌کند کز دولت انبوه تو
سد خانه پر اسباب شد جان ملال اندوز را

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۶, ۱۷:۴۰
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
کردم وداع جمله‌ی اعضای خویش را
گویی هزار بند گران پاره می‌کنم
هر گام پای بادیه پیمای خویش را
در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت
هجر تو سنگریزه‌ی صحرای خویش را
هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم اراده‌ی بیجای خویش را
عمر ابد ز عهده نمی‌آیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست
طی کن بساط عرض تمنای خویش را

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۶, ۱۷:۴۱
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را
این بس که ضایع می‌کنی برمن جفای خویش را
لطفی که بد خو سازدم ناید به کار جان من
اسباب کین آماده کن خوی ملال اندیش را
هر چند سیل فتنه گر چون بخت باشد ور رسی
کشتی به دیوار آوری ویرانه‌ی درویش را
بر کافر عشق بتان جایز نباشد مرحمت
بی جرم باید سوختن مفتی منم این کیش را
عشقم خراش سینه شد گو لطف تو مرهم منه
گر التفاتی می‌کنی ناسور کن این ریش را
چون نیش زنبورم به دل گو زهر می‌ریز از مژه
افیون حیرت خورده‌ام زحمت ندانم نیش را
با پادشاه من بگو وحشی که چون دور از تو شد
تاریخ برخوان گه گهی خوبان عهد خویش را

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۶, ۱۷:۴۳
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را
هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی
عشق می‌داند نکو آداب کار خویش را
غیر گو از من قیاس کار کن این عشق چیست
می‌کند بیچاره ضایع روزگار خویش را
صید ناوک خورده خواهد جست، ما خود بسملیم
ای شکار افکن بتاز از پی شکار خویش را
با تو اخلاصم دگر شد بسکه دیدم نقض عهد
من که در آتش نگردانم عیار خویش را
باده‌ی این شیشه بیش از ساغر اغیار نیست
بشکنیم از جای دیگر ما خمار خویش را
کار رفت از دست ،وحشی پای بستی کن ز صبر
این بنای طاقت نااستوار خویش را

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۶, ۱۷:۴۹
چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را
ای مسلمانان نمی‌دانم گناه خویش را
ای که پرسی موجب این ناله‌های دلخراش
سینه‌ام بشکاف تا بینی درون خویش را
گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست
من که نشنیدم در اول پند نیک اندیش را
لطف خوبان گرچه دارد ذوق بیش از بیش، لیک
حالتی دیگر بود بیداد بیش از بیش را
حد وحشی نیست لاف عشق آن سلطان حسن
حرف باید زد به حد خویشتن درویش را

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۶, ۱۷:۵۴
هست امید قوتی بخت ضعیف حال را
مژده‌ی یک خرام ده منتظر وصال را
گوشه‌ی ناامیدیم داد ز سد بلا امان
هست قفس حصار جان مرغ شکسته بال را
رشحه‌ی وصل کو کزو گرد امید نم کشد
وز نم آن برآورم رخنه‌ی انفصال را
نیم شبان نشسته جان ، بر در خلوت دلم
منتظر صدای پا مهد کش خیال را
من که به وصل تشنه‌ام خضر چه آبم آورد؟
رفع عطش نمی‌شود تشنه‌ی این زلال را
دل ز فریب حسن او بزم فسوس و اندرو
انجمنی به هر طرف آرزوی محال را
وحشی محو مانده را قوت شکر وصل کو
حیرت دیده گو به گو عذر زبان لال را

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۶, ۱۷:۵۵
بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا
جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا
من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر
این سرزنش میانه‌ی عشاق بس مرا
روزی که میرم از غم محمل نشین خود
بهر عزا بس است فغان جرس مرا
زین چاکهای سینه که کردند ره به هم
ترسم که مرغ روح پرد از قفس مرا
وحشی نمی‌زدم چو مگس دست غم به سر
بودی اگر به خوان طرب دسترس مرا

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۶, ۱۸:۱۳
بر قول مدعی مکش ای فتنه‌گر مرا
گر می‌کشی بکش به گناه دگر مرا
پیشت به قدر غیر مرا اعتبار نیست
بی اعتبار کرده فلک این‌قَدَر مرا
شوقم چنان فزود که هرگه نهان شوی
باید دوید بر سر صد رهگذر مرا
برگردنم ز تیغ تو صد بار منت است
زیرا که وارهاند ز صد دردسر مرا
وحشی صفت ز عیب کسان دیده بسته‌ام
ای عیبجو برو که بس است این هنر مرا

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۰۶:۳۱
خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را
سوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را
خواه آتش گوی و خواهی قرب، معنی واحد است
قرب شمع است آنکه خاکستر کند پروانه را
هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق
کاینهمه گفتند و آخر نیست این افسانه را
گرد ننشیند به طرف دامن آزادگان
گر براندازد فلک بنیاد این ویرانه را
می ز رطل عشق خوردن کار هر بی ظرف نیست
وحشیی باید که بر لب گیرد این پیمانه را

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۱۴:۱۳
ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را
دادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را
پیش رندان حق شناسی در لباسی دیگر است
پر به ما منمای زاهد خرقه‌ی پشمینه را
گنج صبری بیش ازین در دل به قدر خویش بود
لشکر غم کرد غارت نقد این گنجینه را
روز مردن درد دل بر خاک می‌سازم رقم
چون کنم کس نیست تا گویم غم دیرینه را
گر به کشتن کین وحشی می‌رود از سینه‌ات
کرد خون خود بحل ، بردار تیغ کینه را

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۱۴:۱۴
کس نزد هرگز در غمخانه‌ی اهل وفا
گر بدو گویند بر در ، کیست گوید آشنا
چیست باز این زود رفتن یا چنین دیر آمدن
بعد عمری کامدی بنشین زمانی پیش ما
چون نمی‌آید به ساحل غرقه‌ی دریای عشق
می‌زند بیهوده از بهر چه چندین دست و پا
گفته‌ای هر جا که می‌بینم فلان را می‌کشم
خوش نویدی داده‌ای اما نمی‌آری بجا
چهره خاک آلود وحشی می‌رسد چون گرد باد
از کجا می‌آید این دیوانه‌ی سر در هوا

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۱۴:۱۶
سد حیف از محبت بیش از قیاس ما
با بیوفای حق وفا ناشناس ما
بودی به راه سیل بسی به که راه او
طرح بنای عشق محبت اساس ما
عیبش کنند ناگه و باشد به جای خویش
گو دور دار اطلس خویش از پلاس ما
ما را به دست رشک مده خود بکش به جور
اینست از مروت تو التماس ما
کفران نعمتش سبب قطع وصل شد
زینش بتر سزاست دل ناسپاس ما
ترسم که نایدش به نظر بند پاره نیز
دارد اگر نگاه تو زینگونه پاس ما
وحشی ازین عزا بدرآییم ، تا به کی
باشد کهن پلاس مصیبت لباس ما

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۱۴:۲۴
بسیار گرم پیش منه در هلاک ما
اندیشه کن ز حال دل دردناک ما
زهر ندامتی‌ست که بردیم زیر خاک
این سبزه‌ای که سر زده از روی خاک ما
مغرور حسن خود مشو و قصد ما مکن
کاین حسن تست از اثر عشق پاک ما
بیرون دویده‌ایم ز محنت سرای غم
معلوم می‌شود ز گریبان چاک ما
وحشی ریاض همت ما زان فزونتر است
کاوراق سبز چرخ شود برگ تاک ما

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۱۴:۲۵
از کاه ، کهربا بگریزد به بخت ما
خنجر به جای برگ برآرد درخت ما
الماس ریزه شد نمک سوده‌ی حکیم
در زخم بستن جگر لخت لخت ما
با اینهمه خجالت و ذلت که می‌کشم
از هم فرو نریخت زهی روی سخت ما
زورق گران و لجه خطرناک موجه صعب
ای ناخدا نخست بینداز رخت ما
وحشی تو بودی و من و دل، شاه وقت خویش
آتش فکند شعله‌ی گلخن به تخت ما

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۱۴:۲۶
ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما
ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما
از تیغ بی ملاحظه‌ی آه ما بترس
اولیست اینکه کس نشود هم نبرد ما
در آه ما نهفته خزان و بهار حسن
تأثیرهاست با نفس گرم و سرد ما
رخش اینچنین متاز که پیش از تو دیگری
کردست اینچنین و ندیدست گرد ما
سد لعب بلعجب شد و سد نقش بد نشست
تا ریختیم با تو، بد افتاد نرد ما
وحشی گرفت خاطر ما از حریم دیر
رفتیم تا کجاست دگر آبخورد ما

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۱۴:۲۷
ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا
پیدا شده فتیله‌ی زخم نهان مرا
تا زد به نام من غم او قرعه‌ی جنون
شد پاره پاره قرعه صفت استخوان مرا
عمری به سر سبوی حریفان کشیده‌ام
هرگز ندیده است کسی سرگران مرا
از یک نفس برآر ز من دود شمع سان
نبود اگر به بزم تو ، بند زبان مرا
وحشی ببین که یار به عشرت سرا نشست
بیرون در گذاشت به حال سگان مرا

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۷, ۱۴:۲۸
دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها
به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها
رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی
مکن جانا که هست این موجب بی اعتباریها
به اغیار از تو این گرم اختلاطیها که من دیدم
عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها
به سد خواری مرا کشتی وفا داری همین باشد
نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها
شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش وحشی
که می‌کرد از طریق مهر ما را غمگساریها

سوگند
۱۳۸۸/۰۲/۲۸, ۱۴:۴۶
پاک ساز از غیر دل ، وز خود تهی شو چون حباب
گر سبک روحی توانی خیمه زد بر روی آب
خودنمایی کی کند آن کس که واصل شد به دوست
چون نماید مه چو گردد متصل با آفتاب
کی دهد در جلوه گاه دوست عاشق راه غیر
دم مزن از عشق اگر ره می‌دهی بر دیده خواب
نیست بر ذرات یکسان پرتو خورشید فیض
لیک باید جوهر قابل که گردد لعل ناب
وحشی از دریای رحمت گر دهندت رشحه‌ای
گام بر روی هوا آسان زنی همچون سحاب

سوگند
۱۳۸۸/۰۳/۰۴, ۱۴:۵۶
قصه‌ی می خوردن شبها و گشت ماهتاب
هم حریفان تو می‌گویند پیش از آفتاب
آگهم از طرح صحبت تا شمار نقل بزم
گر نسازم یک به یک خاطر نشانت بی حساب
مجلسی داری و ساغر می‌کشی تا نیمشب
روز پنداری نمی‌بینیم چشم نیمخواب
باده گر بر خاک ریزی به که در جام رقیب
می‌خورد با او کسی حیف از تو و حیف از شراب
وحشی دیوانه‌ام در راستگوییها مثل
خواه راه از من بگردان خواه رو از من بتاب

سوگند
۱۳۸۸/۰۳/۱۳, ۱۵:۰۵
شد یار به اغیار دل آزار مصاحب
دیدی که چه شد با چه کسان یار مصاحب
رنگین شدن بزم من از یار محال است
زین گونه که گردیده به اغیار مصاحب
من رند گدا پیشه و او پادشه حسن
با همچو منی کی شود از عار مصاحب
یکباره چرا قطع نظر می‌کنی از ما
بودیم نه آخر به تو یکبار مصاحب
وحشی شده دمساز * سرکویت
گردیده به یاران وفادار مصاحب

سوگند
۱۳۸۸/۰۳/۱۳, ۱۵:۰۷
گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا رب
چو شیدایی ببیند هیچ یاد ما کند یا رب
گرفتم کان مسافر نامه سوی من روان سازد
چسان قاصد من گمنام را پیدا کند یا رب
به آه و ناله‌ی شبها اسیرم کرد و فارغ شد
چرا با تیره روز خود کسی اینها کند یا رب
به بازار جنون افتاد وحشی بی سر زلفش
بد افتادست کارش، ترک این سودا کند یا رب

سوگند
۱۳۸۸/۰۳/۱۳, ۱۵:۰۸
مژده‌ی وصل توام ساخته بیتاب امشب
نیست از شادی دیدار مرا خواب امشب
گریه بس کرده‌ام ای جغد نشین فارغ بال
که خطر نیست در این خانه ز سیلاب امشب
دورم از خاک در یار و ، به مردن نزدیک
چون کنم چاره‌ی من چیست در این باب امشب
بسکه در مجلس ما رفت سخن ز آتش شوق
نفسی گرم نشد دیده‌ی احباب امشب
شمع سان پرگهر اشک کناری دارم
وحشی از دوری آن گوهر سیراب امشب

سوگند
۱۳۸۸/۰۳/۱۳, ۱۵:۰۹
شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب
وصیت می‌کنم باشید از من با خبر امشب
مباشید ای رفیقان امشب دیگر ز من غافل
که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب
مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که می‌بینم
رفیقان را نهانی آستین بر چشم تر امشب
مکن دوری خدا را از سر بالینم ای همدم
که من خود را نمی‌بینم چو شبهای دگر امشب
شرر در جان وحشی زد غم آن یار سیمین تن
ز وی غافل مباشید ای رفیقان تا سحر امشب

سوگند
۱۳۸۸/۰۳/۱۳, ۱۵:۳۳
کسی خود جان نبرد از شیوه‌ی چشم فسون سازت
دگر قصد که داری ای جهانی کشته‌ی نازت
نمی‌دانم که باز ای ابر رحمت بر که می‌باری
که بینم در کمینگاه نظر سد ناوک اندازت
همای دولتی تا سایه بر بام که اندازی
خوشا بخت بلندی را که سوی اوست پروازت
چه گفتم ، اله ، اله آنچنان سرکش نیفتادی
که آساید کسی در سایه‌ی سرو سرافرازت
من آن روز آستان بوسیدم و بار سفر بستم
که سر درخانه‌ی جان کرد عشق خانه پردازت
ز وحشی فاش شد رازی که حسنت داشت پنهانی
بکش او را که اشک و آه او کردند غمازت

سوگند
۱۳۸۸/۰۳/۱۳, ۱۵:۳۴
این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست
جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم
باعث خوشحالی جان غمین من کجاست
ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین
رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست
دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند
آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست
محنت و اندوه هجران کشت چون وحشی مرا
مایه‌ی عیش دل اندوهگین من کجاست

سوگند
۱۳۸۸/۰۳/۱۳, ۱۵:۴۴
یاد او کردم ز جان سد آه درد آلود خاست
خوی گرمش در دلم بگذشت و از دل دود خاست
چون نفس امشب فرو بردم جدا از صبح وصل
کز سر بالین من آن سست پیمان زود خاست
دوش در مجلس به بوی زلف او آهی زدم
آتشی افتاد در مجمر که دود از عود خاست
از سرود درد من در بزم او افتاد شور
نی ز درد من بنالید و فغان از رود خاست
گر چه وحشی خاک شد بنشست همچون گردباد
از زمین دیگر به عزم کعبه‌ی مقصود خاست

سوگند
۱۳۸۸/۰۳/۱۳, ۱۵:۴۶
لطف پنهانی او در حق من بسیار است
گر به ظاهر سخنش نیست، سخن بسیار است
فرصت دیدن گل آه که بسیار کمست
و آرزوی دل مرغان چمن بسیار است
دل من در هوس سرو و سمن رخساریست
ورنه برطرف چمن سرو و سمن بسیار است
یار ساقی شد و سد توبه به یک حیله شکست
حیله انگیزی آن عهد شکن بسیار است
وحشی از من مطلب صبر بسی در غم دوست
اندکی گر بودم صبر ز من بسیار است

سوگند
۱۳۸۸/۰۵/۱۱, ۱۷:۱۱
در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است
بر حذر باش در این راه که سر در خطر است
پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف
تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است
چه کنم با دل خودکام بلا دوست که او
میرود بیشتر آنجا که بلا بی‌سپر است
شمع سرگرم به تاج سرخویش است چرا
با چنین زندگی کز سر شب تا سحر است
چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش
از که پوشد غم خود چون همه کس را خبر است