انتهای نتیجه !




147 پیغام بازدید کنندگان

  1.    

    میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
    ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
  2.    
    سلام فرشته ی من
    چند وقتی است که تنها و افسرده در بیابانهای غم به کنجی خزیده ام و چشمه ذوقم هم خشکیده است و توان نوشتن چند خط عاشقانه را هم ندارم، اما باور کن همیشه تلاشم این بوده است که خوشبوترین گل ها از گلستان کلمات را برایت بچینم، اما گاهی باید به نجوای ساده ی یک یاکریم تنها هم قانع بود.
    این رنج بی پایان فراق هر روز آرام آرام تن افسرده ام را فرسایش می دهد و ناتوانی ام را به رخ می کشد. این را می دانم که درگیر زندگی روزانه ت شده ای و احتمالا مرا فراموش کرده ای اما این را بدان که من هر روز صبح را با یاد تو آغاز می کنم و شب با خیال تو سر بر بالین میگذارم.

    باید اعتراف کنم که زورم به نخوت روزگار نمیرسد، روزگاری که لباس دلتنگی را به تنم پوانده است و مرا سخت در آغوش گرفته است.
    دیگر حرفی برای گفتن ندارم
    باید بروم.
    برای فندق
  3.    


    A girl with red beret
    Endless solitude
  4.    
    این سه چهار روزه کلن تنهایی مطلق بود، از پدر و مادرم که نبودند و دیوارهای که با من حرف میزدند و غذایی که درست نمیکردم و دوستهای که نبودنشون رو بیشتر از بودنشون دوست دارم و یا شاید بودنم توی جمع اونها بیشتر باعث اعصاب خورد کردنشون میشه، سکوت های استمراری. تصمیم گرفتم فیلم ببینم، اما فیلم ها هم اکثرا مشتی مزخرف بیش نیستن تا اینکه فکر کردم آندره تارکوفسکی میتونه گزینه مناسبی باشه. بیشتر از همه روی اعصابم بود، تنهایی رو بیشتر از همیشه به رخ آدم میکشه تارکوفسکی، مخصوصا اینکه خودش لذت میبره، اما منو بیشتر هل میداد سمت این فکر که دنیا چقدر پوچه. شاید بی ریاترین دوست من این مدت سیگار بوده بشه، خودش میسوزه برای اینکه ما لذت موقتی ببریم، همه ی هستی ش رو میذاره وسط، آخرشم میندازیمش زمین و با نخوت ته مانده بدنشو زیر پاهامون له میکنیم، نمیدونم اگه در قالب یه انسان بود واکنشش نسبت به ما چی بود؟

    امروز سوار ماشین بودم همینجوری از تهران زدیم بیرون یه دفعه بدون هیچ برنامه ای رسیدیم فشم،‌ چقدر بیهوده، چقدر احمقانه!!!
    رودخونه ای که انسانها هیولا وار اونو به بند کشیدن با خونه هاشون و ته همه ی خیابونهای اون همیشه یه درب بسته هست که نمیزاره کمی کنار رودخونه بشینی، اما یادم نبود که انسان هیچ وقت نمیتونه دوبار پاشو بزاره توی یه رودخونه، در حقیقت یکبار هم نمیتونه، آه چه نکته فلسفی عمیق احمقانه ای.
    دوباره همون مسیر احمقانه رو برگشتیم به جز اینکه ترافیک شدیدی هم توی اتوبان بود، باور نکردنی بود دو تا ماشین دقیقا همان جایی که قبلن دو تا ماشین دیگه تصادف کرده بودند باز هم تصادف کرده بودند، انگار شبیه فیلما هست، یه برنامه از قبل نوشته شده، خیلی خوابم میومد، کاش پشت ماشین میخوابیدم و برای همیشه بیدار میشدم.
    رسیدم خونه خوابیدم، یه خواب درون خواب زندگی و در نهایت بیدار شدن و قدم زدن شبانه.
    فردا هم قراره با استادم که ده هزار کیلومتر از من دوره اسکایپ کنم که من این مدت چه کرده ام؟

    واقعا چه کرده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  5. Happiness is having someone who knows how to leave but stays, someone who probably may be happy with others but loves staying with you, even if it leads to sadness.
    She is gone but she used to be mine
  6. دوست مشمار آن که در نعمت زند
    لاف یاری و برادر خواندگی
    دوست آن دانم که گیرد دست دوست
    در پریشان حالی و درماندگی

    ممنون از توجه و لطف تون
  7. عاقبت گر عمری باشد ماندگار
    می‌گذارم این سخن را یادگار
    می‌نویسم روی کوه بیستون
    زنده باد یاران خوب روزگار
  8.    
    از کوچه باغ های دلم که می گذشتم رد پای تو را روی برگهای پاییزی شناختم و همچنین سایه ات را روی دیوار تنهایی هایم...
    دلم برای عطر گل های داوودی تنگ شده است و بی قرار نگاه معصومانه یِ درختِ بیدِ مجنونِ تهِ باغ، اما طاقت گرفتن آفتاب حضورت را از او ندارم، آنجا که می روم هوا بارانی میشود!
    از تو چه پنهان که خواجه شیراز هم مدام این روزها سر به سر من می گذارد و من هم چشم غره ای با چاشنی خجالت و تبسمی ملتمسانه با طعم گیلاس را به او تحویل میدهم...
    این را تو خوب میدانی که چه می گویم.
    برای فندق

    دریای بیکران
  9. گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
    گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

    گاهی بساط عیش خودش جور می شود
    گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

    گه جور می شود خود آن بی مقدمه
    گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

    گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
    گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

    گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست
    گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

    گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
    گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

    گاهی تمام آبی این آسمان ما
    یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

    گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود
    ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود

    گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت
    گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

    کاری ندارم کجایی چه می کنی
    بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود
  10. ز کینه دور بود، سینه ای که من دارم
    غبار نیست بر آیینه ای که من دارم

    ز چشم پر گهرم اختران عجب دارند
    که غافلند ز گنجینه ای که من دارم

    به هجر وصل، مرا تاب آرمیده نیست
    یکی است شنبه و آدینه ای که من دارم

    سیاهی از رخ شب می رود، ولی از دل
    نمی رود غم دیرینه ای که من دارم

    تو اهل درد نه ای، ورنه آتشی جانسوز
    زبانه می کشید از سینه ای که من دارم

    رهی ز چشمه ی خورشید تابناک‌تر است
    به روشنی، دل بی کینه ای که من دارم
نمایش پیغامهای بازدید کننده 1 از 10 تا 147
صفحه 1 از 15 12311 ... آخرین
صفحه 1 از 15 12311 ... آخرین
درباره یوری

اطلاعات عمومی

درباره یوری
میزان تحصیلات:
لیسانس
جنسيت:
مرد
نوع نمایش تاریخ:
تاریخ شمسی

امضاء


آنچه که نمی توانم بگوییم مهمتر است.

آمار


مجموع پست ها
مجموع پست ها
203
میانگین پستها در طول روز
0.50
آخرين نوشته
دلنوشته های کوچک ما ۱۳۹۸/۰۶/۲۰ ۱۱:۴۱
پیغام بازدید کنندگان
مجموع پیغام ها
147
جدید ترین پیام
۱۳۹۸/۰۶/۲۵ ۱۰:۳۶
مجموع تشکر ها
مجموع تشکر ها
880
کتابخانه
دریافت
0
آپلود
0
اطلاعات عمومی
آخرین حضور
۱۳۹۸/۰۶/۲۵ ۲۳:۴۱
تاریخ عضویت
۱۳۹۷/۰۵/۲۱

3 دوستان

نمایش دوستان 1 به 3 از 3
^

ورود

ورود