نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظر شما چطوره؟

رأی دهندگان
14. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • جای تامل دارد

    14 100.00%
  • جای تامل ندارد

    0 0%
صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات تامل برانگیز زندگیمون

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    351
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0

    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون




    بنام آفریننده هستی

    در زمین سیر و تفکر کنید.

    گاهی اوقات در روند زندگی روزانه اتفاقاتی می افتد که مدتها انسان را به فکر می اندازد، چرا؟، چی شد؟ چگونه؟ برای چه؟ ....
    سوالاتی درگیر ذهن انسان می شود اگر خوب تامل کند به تسلسل و دُور زمان می رسد، البته به سادگی به نتیجه نمی رسد و شاید هم بی نتیجه بماند.
    بیان این خاطرات و اتفاقات برای همدیگر می تواند جالب و شنیدنی باشد و هم پندانگیز.
    از دوستان عزیز که مایل باشند می توانند در این قسمت همکاری کنند. ما صمیمانه مشتاق شنیدن این اتفاقات زندگی شان هستیم.


    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    351
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تازه وارد کوپه شده بودم، گفتم خدایا این دفعه با کیا می افتم کاش خوب باشن. روزنامه رو برداشتم و شروع به خوندن.
    خانمی با یه پسر جوونی وارد کوپه شدن و نشستن،
    سلام
    سلام
    پسره محجوب و خجالتی به نظر می رسید از همون نگاه اول می شد فهمید از اون بچه مثبتای روزگاره.
    ....
    خانمه خیلی اظطراب داشت، مدام از پسره حالشو می پرسید؛ پسره هم با اشاره سر جوابشو می داد.
    خانم بغل دستی مون کنجکاو شده بود از حرکات خانمه چیزی عایدش بشه، راستش منم بدتر ازون ولی روزنامه رو می خوندم،
    ....
    پسره بلند شد رفت بیرون، مامانه مدام با نگاهش، اونو می پایید.
    خانمه بغل دستی اَزَش پرسید مشکلی پیش اومده؟ چرا اینهمه مضطربین؟
    آه عمیقی کشید؛ اِنگار بخواد همه ی وجودشو بیرون بریزه:"آخه می دونین خانوم؛ این پسر منه، چند سالیه مریضه، مریضی شم از اون مریضی یای نادره، هر ماه باید یه آمپولی بهش تزریق بشه تا بتونه اینجوری رو پا وایسته، تازه آمپولشم از خارج می یاد به چه مشقتی ما تهیه اش می کنیم اونم صد هزارتومن، تازه کاش همین آمپول باشه اعضای بدن پسرم تحت فرمونه مغزش نیست باید برا کار کردن قلبش یه قرصی بخوره، برا معده اس یه قرصی، برا روده هاش یه قرصی....!!!!
    از اینش می سوزم که حرف نمی زنه خیلی مظلومه، همه اش می گه خوبم. نمی دونی خانوم فقط کارش ائمه اطهاره، عاشقشونه، 24 ساعته با اونا دلگرمه؛ اصلا یه بار تو کما رفت دکترا گفتن دیگه مرد، ولی خدا دوباره بهمون برگردوند وقتی اومد گفت مامان نمی دونی امامان معصوم دورم بودن حالی داشتا، کاش نمی اومدم."
    ...
    حالم گرفت دلم بدجوری سوخت، گفتم خدا چرا بنده های خوبت اینجوری، کلی براشون دعا کردم که بمونن و خوب بشن و خدایی بمونن... کاش می شد باهاش حرف بزنم و از ایمان و عشقش بپرسم چگونه مرزها را شکسته که با ائمه اطهار فاصله ای ندارد.
    فردا اتفاقی تو خیابون دیدم او پیاده بود و من سواره، سر به زیر می رفت معلوم بود تو این دنیا نیست.

    حیف است، دنیا آدمهایی عاشق که مرزها را می شکنند و به خدا می رسند را از دست بدهد. حیف است آسمانیان به کلی رخت از این دنیا بر فکنند.... پس مانده ها چگونه عشق را بشناسند.!

    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    351
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    هوا تاریک شده بود، تازه از اتوبوس پیاده شدم به سمت میدون تجریش می دویدم.
    تا اومدم از خیابون رد شم، حواسم به ماشینا بود که یه لحظه دو نفر پسر نوجوون که اونا هم عجله داشتند بهم برخورد کردند؛ برگشتم باهاشون معذرت خواهی کنم،(با حالیکه اصلا جای معذرت خواهی نداشت چون همزمان برخورد کردیم و اتفاقی)... دَهَنَم باز موند؟؟؟!!!
    دیدم چی؟ چی شد؟ این رفتار یعنی چی؟ چی شنیدم؟
    (با تعجب به دیده هام شک کردم، نه درست بود) پسره داشت آستین کاپشنشو پاک می کرد. (مگه چیزی بهش نشسته بود که پاک می کرد) دوستش گفت: بابا ناراحت نشو این چادریا که آدم نیستن. حالا خوبه آستینت بهش خورد که پاک می شه. بعد ناسزا گویی و بد دهنی... (و دور شدند)
    تا به خودم اومدم دیدم بوق ماشینا تو اون ترافیک میدون، سر ولی عصر هوا رفته.
    رد شدم انگار کسی هولم داد رسیدم اون ور میدون.
    هنوز مغزم صوت می کشید از این اتفاق.
    چرا؟ چرا؟

    کاش انسانها بیشتر از اینکه به ظاهرشون برسند به باطنشون برسند.
    ظاهری که انسانهای نسل جدید را از ظاهر انسانی خارج کرده و بی هویت، نمی دانند کجا می روند.
    احترام به عقاید همدیگر را سرلوحه کارهای روزانه قرار بدهیم.
    ...
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    1,758
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط tary1357 نمایش پست
    [b][size=2][color=darkred]
    چرا؟ چرا؟
    ...
    سلام

    علتش را میتونید اینجا مطالعه کنید:

    http://www.askquran.ir/showpost.php?...2&postcount=40

    البته عذاب خدا مطمئنن از این اذیت ها سختتر هست.
    طیب
    هر معرفتى كـــه بوىِ هستىِ تو داد *** ديوى است به ره، از آن حذر بايد كرد


    سبحه بر کف، توبه بر لب،دل پر از شوق گناه/ معصيت را خنده مي آيد ز استغفار ما


    أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ




  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    351
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یا رب نظر تو برنگردد

    چند روزی رفته بودم یکی از شهرهای تاریخی ایران عزیزمون...

    روز دوم گفتیم با دوستان یه دوری تو شهر زده باشیم،
    ....
    تازه از مکان تاریخی بیرون اومده بودیم، خانمی با دو، سه تا بچه دور و برش داشتن قدم می زدند. به نظرم خیلی عجیب اومد، البته به اینکه چقدر راحت با لباس تو خونه اومدن تو خیابون، واسه من عجیب بود.
    ناخودآگاه قدم زنان بهشون نزدیک شدیم. ایشون با سلام سر حرفو باز کردند، ما هم از شهرشون پرسیدیم و از فرهنگشون و ...
    درد و رنج تو چهره ی خانمه داد می زد، انگار منتظر ما بود که ماجرای خودشو برامون بگه
    : خانم شهرمون خیلی محرومه، افغانیا می یان اینجا کار می کنن، شهرو ریختن بهم، امنیت نداریم، چند سال پیش دخترمو تو راه مدرسه دزدیدن، منم هر روز این راهو می یام و می رم، شاید پیداش کنم.!!!!!
    نمی دونم زنده است، مرده است، چیکار می کنه؟ یعنی به فکر ما نیست؟
    این یکی بچه هامو خودم می برم و می یارم.

    (اصلا حالم یه لحضه بد شد. یعنی عمق درد تا چه حدی، پاره ی تنتو بدزدن، برای چی؟)
    خانمه گفت: بچه دزدی زیاد شده، می برن می فروشن.
    : اگه بود حالا می خواستم شوهرش بدم. یعنی حالا چه شکلی شده؟ عروس شده؟ می بینمش؟ می یاد سراغمون؟ اصلا ماها تو یادش موندیم؟ موقعی که رفت دوم سوم ابتدایی بود،(برگشته از بچه ی کنار دستیش می پرسه: آره دوم بود یا سوم؟)

    ما هم چاره ای جز آروم کردنش نداشتیم، طوری حرف می زد انگار همین دیروز بردنش. مادر بود دیگه...
    بهش گفتیم: نگران نباش، بابا اون حالا عروس شده مثل خودت مادری واسه بچه هاش، آره زنده است بزار بچه هاش بزرگ شن می یان سراغت، حتما یادشه بلاخره شیرخواره که نبوده و .........
    (طوری حرف می زدیم انگار ما حالا از کنارش می یاییم)

    ....
    وقتی مرزها می شکند و گناه و دستان آلوده به گناه راه بازگشت به خویشتن را فراموش می کنند، چگونه می توان فریاد زد که ای سرور نیکان بیا بیا، عزیز زهرا بیا بیا،
    وقتی هنوز عادت به گناه داریم چگونه فریاد می زنیم عزیزمون بیاد.

    ویرایش توسط تاری : ۱۳۸۷/۱۰/۲۷ در ساعت ۱۹:۰۵
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    27
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    فکرش خیلی مشغول بود. داشت به سمت خوابگاه یکی از ترم پایینی ها که با هم اتاقی هاش مشکل داشت می رفت تا کمکش کنه.
    یهو پشت سرش صدای یه گربه شنید که مدام میگفت: میو میو. برگشت و با مهربونی به گربه گفت: چیه؟ یعنی میگی نرم؟
    کار مهمی دارم. ولی انگار این حرفا به خرج گربه نمی رفت، مدام صدا میکرد.
    وقتی به سمت گربه برگشت ناخداگاه چشمش به خوابگاه خودش افتاد و حامد(بهترین هم اتاقیش) که بالای پشت بوم خوابگاه ایستاده بود، رو دید.
    انگار چیزی از درون بهش که شاید دوستش بهش نیاز داره. به سمت خوابگاه برگشت و رفت روی پشت بوم پیش دوستش. دید که داره قرآن گوش میده. رفت جلو. حامد از دیدنش خیلی خوشحال شد. بهش گفت: الان که میرفتی دیدمت و تو دلم گفتم کاش الان اینجا پیش من بودی.

    دست نوشته های یک جامانده از قافله عاشقان



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    351
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یارب

    توی سفرام، مجبور شدم مدتی تو پانسیون باشم. اسمشو تازه شنیده بودم. بهمون گفتن مسئولش آدم خوبیه. از اون مذهبیاست (؟) هر کسی رو هم راه نمی ده (؟)
    ...
    بعد ثبت نام، رفتیم که ساکن بشیم.
    در زدیم، در که باز شد یه شوکّی به هممون وارد شد، (؟) آهان ببخشید ما تازه اومدیم. خانمه به سختی می تونست دهنشو تکون بده، :من ساغر مسئول اینجام. بفرمایین؛ از این طرف.
    ...
    رو تختامون نشسته بودیم، من پرسیدم :چرا خانمه این ریختیه؟ من که ترسیدم. یکی از پچه های اونجا شرح حالی گفت شنیدنی: صورتشو ماسک گذاشته، نباید حرف بزنه، چین و چروک می افته صورتش....
    ما رو می گی، شاخ در آوردیم،: وا؟ چه حرفا ...
    کاش به همون شاخ اولی که روز اول سرمون دراومد، بس بود. تا روزای آخر شاخ سرمون چون شاخهای گوزن شاخه شاخه شده بود. نه بابا! شاخ گوزنم کمه.

    ....چند روزی گذشت...

    چند روز اندازه ی سالی درسهای سنگینی بهمون یاد داد. مگه می شد باور کرد. ولی حقیقت داشت. نمی شد هضم کرد. هنوزم قابل هضم نیست. چی دیدیم.
    خدا رو شکر بچه های غیر خودی اتاقمون سالم بودن. هر کدوم دنبال کسب و روزی خودشون.
    ....
    شب شده بود، گفتم از این زهرا هم خبری نیست، برَم حالی ازش بپرسم. رفتم سر تلفن. ساغر گفت: ببین اینجا قانون داره، 5 دقیقه. (دیده بودم که تلفن فقط برا اونا خدمات می داد؟)
    5 دقیقه هم نشده بود، هی تذکر پشت تذکر. آخه منتظر تلفن بود. گفتم بیا تو اول زنگتو بزن بعد من می زنم.
    : نه بزن.
    حواسم به حرف زدن بود که ساغر اومد بالا سرم، تلفنو قطع کرد.
    : دیگه وقتت تمومه
    : بزار لااقل ازش خداحافظی کنم، بد شد!
    : نه نمی شه بلند شو
    دوباره شماره رو گرفتم، برا معذرت خواهی و خداحافظی
    : نگفتم بلند شو! بلند شو دیگه
    منم داشت لجم می گرفت، :آخه مگه نمی فهمی با این سر و صداها هم تلفن تو می مونه هم تلفن من.
    یه لحظه فقط داغی نشست رو صورتم، سیلی خیلی محکم بود.
    چی؟ چی شد؟ مگه من چی گفتم. تو چیکار کردی؟
    دستمو گرفت به زور هُلَم داد. دوستام اومدن به کمک. بهش گفتن خوب تلفنتو بزن.
    تو اتاق منو آروم می کردن،
    گفتم نه من نمی تونم این زور و ببپذیرم، بزارین برم من باید تلفنمو بزنم، لااقل از دوستم معذرت خواهی کنم.
    یکی برگشت گفت با اینا در نیاُفت، برو از سر خیابون زنگتو بزن.
    آره اونجا یادم نبود. باید زود برم، خیلی بد شد. پیش دوستم آب شدم.
    ولی سنگینی سیلی ساغر تو دلم بد جوری آتیشم می زد، از یه نفر غریبه که، قانون سرش نمی شه و قانون می ذاره، از یه نفر که خفاش شب باشه و به من سیلی بزنه؛ خیلی سنگینه دردشو از دلت بیرون کنی.
    داشتم لباسامو می پوشیدم، ولی صحنه از جلو چششم نمی رفت. اتاق ساکت، انگار کسی نیست.
    درو باز کردم وارد سالن که شدم، دیدم دوستش با نهایت آرامش، پا رو پا انداخته، به عیشش...
    از پیشش که رد می شدم، تُفِ خشک و خالی نثار صورتش کردم و رفتم.
    پله هارو نفهمیدم چطوری رفتم پایین.
    کنار کیوسک تلفن وایستادم، همه رو به یه چشم می دیدم، این با کی حرف می زنه؟
    حرفش تموم شد و با لبخندی : ببخشید طول کشید.
    تمام انرژی های منفی وجودم با همان لبخند طرف فروکش کرد.
    وای استغفر الله
    بعد از تلفنم اومدم تو پانسیون. هنوز حرفش تموم نشده بود 5 دقیقه اونا با 5 دقیقه ما فرق می کرد. (انبساط و انقباض داره دیگه)
    ....
    اومدم تو اتاق، درحالیکه می خندیدم. بچه ها تا خنده ی منو دیدن، هورا و تشویق و سروصدا؟
    : مگه چی شده؟
    : ایشون صحنه ی تف انداخنتو تعریف کرد،
    آهان، نه بابا از عصبانیتم آب دهنم خشک شده بود، جوندار نبود.
    ...
    حالا ماجرا طنز شده بود و می خندیدیم، ولی درد تو دل من بود اونا فقط آواز دهل شنیده بودند.
    ...
    خنده من از درد است و تو فقط قصه ای برای خندیدن پیدا کردی.
    ...
    چرا؟
    چرا انسانها به راحتی مرزها و حریمها را می شکنند و وارد حریم دیگران می شوند.
    چرا انسانها حتی به مرز و حریم خود هم احترام قائل نیستند و ارزان می فروشند مروارید وجودشان را به هر بی سر و پایی!؟.

    ای انسان برای خود حریمی داشته باش، حتما نباید که دست زوری بالای سرت باشد تا بفهمی.
    بیدار باش روز جهل تمام شده است. قوم لوط را دوباره از خاک بیرون میار. تکرار مکن.
    تو انسانی، تفاوتی است بین تو و چهارپایان.


    ویرایش توسط تاری : ۱۳۸۷/۱۰/۲۷ در ساعت ۱۹:۰۶
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    351
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خانمه با بچه اش بازی می کرد، کم کم حوصله اش سر رفت و بد اخلاق شد.
    : دیگه اذیت نکن
    : نه مامان بیا بازی

    مامانه با تندی اونو ساکتش کرد،
    بعد.... : عزیزم بزار مامان یه ذره بخوابه، خسته است، خیلی مونده برسیم، صدای قطار اذیتم می کنه.

    خانمه هر چی سعی کرد بخوابه نتونست، عصبی به نظر می رسید. تو حرفاش تیک داشت. معلوم بود روحش خیلی سختی کشیده که حالا نمی تونه تو جسمش وایسته.

    خانم بغل دستی من شروع کرد با لحن آروم به صحبت کردن
    : بچه است اذیتش نکن. نمی فهمه که. خوشش می یاد، بزار بره بالا می بینه خبری نیست.
    : نه می ترسم با این تکونای شدید قطار بلایی سرش بیاد.

    می دونی خانوم؛ این بچه تمام وجودمه. به خاطر این، من موندم (!) و الا خیلی وقت پیش کفن پوسونده بودم.

    مشتاق شدم به حرفاش. چرا؟ کم کم روزنامه ی دستم شل شد و تمام حواسم به حرفای خانمه رفت.
    : من بیماری سرطان داشتم. مدتی تحت درمان بودم دکترا گفتن دیگه تومور مغزیت بد خیمه و کاری از دستشون بر نمی یاد. منم ناامید از دکترا دیگه موندم تو خونه به انتظار مرگ.
    شوهرم بنده خدا خیلی کمکم کرد، اصلا از اون شوهرا نیست. کلی هزینه ی درمانمو داد.
    این بچه فقط اذیتم می کرد گفتم خدا از تو می خوام به دادم برسی. این بچه غیر من کسی و نداره. تنهاش نذار. به آقا امام حسین (ع) که قربونش برم آقایی کرد، متوسل شدم.
    می بینی موهای سرم کوتاست، همه ی موهام ریخته بود، اصلا این سرم مویی واسه اش نمونده بود.
    محرمم نزدیک بود. تو محرم دیگه گفتم فقط خدا!، امام حسین!، دادم هوا می رفت.
    ....
    خانوم من تازه شفا پیدا کردم.
    تو یکی از روزای نزدیک عاشورا، یه شب خواب دیدیم........................................ ....................

    خانمه به این قسمت از ماجراش که رسید، بغض گلومو گرفت،چشام پر اشک شد، تنم لرزید، موها به تنم سیخ شد. خواستم داد بزنم خدا؛ چی و می خوای نشونِ من بدی. من خیلی بدم. خیلی بد.

    ..............
    : خواب دیدم امام حسین تو هاله ای از نور سبز اومد طرفم، گفت: "تو خوب شدی". احساس سبکی می کردم، انگار نه انگار که تو مغزم چیزیه.

    صبح که بلند شدم به شوهرم گفتم بریم دکتر، بیچاره نمی تونست بگه دیگه دکترا گفتن نیا، منو آروم می کرد.
    : باشه می ریم. تو خودتو ناراحت نکن می ریم.
    : نه همین الان
    : من خوب شدم باید همین الان بریم دکتر. من خوب شدم.
    شوهرم دید من راضی نمی شم فکر می کرد دیوونگی می کنم، بلند شد رفتیم پیش دکتر خودمون، دکتر فلانی؛ نمی شناسینش، خیلی معروفه.
    ما هم گفتیم نه نشنیدیم. بعدش ادامه داد، آره دکتره حیرت کرده بود. گفتش من یه ماه پیش ایشونو دیدم و پرونده اشو بستم. واقعا چه اتفاقی افتاده؟!!!!

    ......
    نگاهم به بچه افتاد، تو خیلی خوشبختی که خدا تنهات نذاشتت، به بهونه ی تو خدا قدرتشو نشون داد.
    آره خدا قدرتشو نشون می ده و ما غافلیم. چرا؟

    آره خدا قدرتشو نشون می ده، وقتی شهید همت و به مادرش بخشید. وقتی مادره از امام حسین (ع) خواسته بود که بچه ی تو شکمشو دوباره زنده کنه. دکترای عراقی فقط گفته بودن این کار از دست بشر بر نمی یاد، فقط می تونه معجزه باشه.

    ....
    آی خدا که خیلی ماهی، آی خدا که هنوز نشناختمت و اندر کوچه های زمین دنبال تو می گردم.
    آی خدا غفلت را از ما دور کن و ما را لحظه ای به خود وامگذار که از فراموش کنندگانیم.
    وجود ما را ناب گردان، فقط از برای خود.


    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    351
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یارب

    از هوای سرد صبح، تو خودم جمع شده بودم. سردی صندلی ها هم بدجوری سردم کرده بود.
    اتوبوس حرکت کرد.

    ای خدا شکرت، رسیدیم.

    هنوز ایستگاه اتوبوس ها هم کسی نبود. با خودم فکر می کردم: آره، این اولین اتوبوسیِ که شروع کرده کارشو.
    ....
    همیشه وقتی، میدون شوش می رسیدیم من به بیرون دقیق می شدم، که چطوری این اتوبوسمون دور می زنه تو اون شلوغی.

    : چقدر خیابونا خلوتَن.

    اتوبوس اومد دور بزنه.

    تو خودم بودم و از پنجره بیرون رو نیگا می کردم.
    : مغازه ها رو!........ کی باز می کنن؟
    اِ ..... اِ ..... اُون مغازه چراغش روشنه!
    وای !!!!!!!!! یه مرد توشِ!!!!!!!1 چی کار می کنه؟؟؟
    نه!!!!!!!
    مغازه که بسته است. از کجا رفته تو؟
    واقعا" چی کار می کنه؟؟؟؟!!!!!!!!
    نه!!!!!!
    آتیش گرفته؟! ........
    استرس تمام وجودمو گرفت، ترسیدم. چی می دیدم؟! خدااااا کمکش کن. یه گرمایی نشست تو جونم که عَرَق کردم.
    : آخه تو این موقع صبح اونجا چی کار می کنی؟
    بیچاره!
    !!!!!!!!!!! آخه چقد با آرامش داره راه می ره؟ انگار نه انگار که تا زانوهاش آتیشه و نصفِ مغازه هم داره آتیش می گیره!!!
    اون چیه دستش؟؟؟؟؟ آتیش و خودش می بَره این وَر و اون ور؟؟؟ دستاشَم داره می سوزه. یعنی دردی ندار؟!
    جهنمِ ندیده اومد جلو چشمم.
    .....

    به خودم گفتم؛ :ولش کن. بی خیال. دیگه نیگا نکن. سرتُ و برگردون. جلو رو نیگا کن. ببین!؛ گفتم نیگا نکن. اون نمی ترسه. تو حالا می ترسی؟
    ......
    خودمو راضی کردم که دیگه فکرشو نکنم. ولی فکرش از ذهنم بیرون نمی رفت. اگه مغازه اش آتیش گرفته؛ پس چرا هول و بلا وَرِش نداشته بود؟! آهان حتما روانیِ. بیچاره. نه!!! شایدم از اون کسایی هستش که رو آتیش را می رن!!!!
    گفتم دیگه ولش کن. ببین ولش می کنی یا نه؟! امروز چی کارایی باید انجام بدی؟... آهان از کجا شروع کنم؟
    با خودم کلی کلنجار رفتم که فراموشش کنم و موفق شده بودم.

    اتوبوس دُورش و زد اونَم چه دُور زدنی. سکوت مطلق. همه تو خودشون بودن.

    داشتم تو ذهنم برنامه ی کارام و مرتب می کردم.

    یه دفعه اِنگار مردی تازه از خواب بیدار شده باشه، با صدای بلندی گفت: آقا!! آقا!! کی تلفن داره؟
    همه تو کاپشنشون جمع شده بودن.
    : من دارم،
    : زود بده من 110 زنگ بزنم.
    : مگه چی شده؟
    : مگه ندیدین؟ اون مرده خودشو آتیش می زد.

    با خودم گفتم؛ آخه مرد حسابی اون موقع، خواب بودی؟ من تازه، این دلمو آروم کرده بودم.
    مَردا با اون صدای کلفتشون، اتوبوسو گذاشتن رو سرشون. به همدیگه ماجرا رو تعریف کردن. کاش فقط یکبار تعریف می کردن.

    : اَلو .... اَلو.... اینم که جواب نمی ده.
    : نه بذار دوباره می گیرم. ..... اَلو ....اَلو ..... آهان وَرداشت. آقا 110؟ آقا یه نفر اینجا تو مغازه خودسوزی می کنه ..... آره خودسوزی. یاداشت بفرمایین آدرسو ....

    ...چی؟.... چی؟ ..... چی شنیدم؟ خودشو آتیش زده بود؟ دوباره حرفی که شنیده بودمو مرور کردم.

    تمام وجودم می لرزید. صدام در نمی اومد. می خواستم با التماس بگم: آقا تو رو خدا. تمومش کنین. شما که دست خانما رو از پشت بستن. تو رو خدا ....
    دیگه داشت گریه ام می گرفت.: تو رو خدا. تمومش کنین.


    حالا هر چی به دلم حرف می زدم. نمی شنید. بیا دوباره از اول درستش کن.

    صحنه ها دوباره با اون حرفای مَردا، دور سرم می چرخید. عمو زنجیر بافش تموم نمی شد.
    آخه این اتوبوسم نمی رسه که!. با خودم فکر می کردم چی کار کنم. پیاده شَم؟ اگه پیاده شَم پس کجا سوار بشم تو این صبحی. از شانس امروزم، هیچ خانمی تو اتوبوس نیست؛ لااقل آدرسمو بهش می گفتم.... آهان عیبی نداره. بذار آدرسمو با شماره تلفنمو رو کاغذ بنویسم بذارم دم دست.
    اصلا" چرا من اینجوری شدم؟ حالم داره بد می شه. حتی به ایسگاه آخر هم نمی رسم.
    گفتم خدا فقط خودت کمکم کن. اگه چیزی بشه. از تو کیفم شکلات برداشتم، گذاشتم تو دهنم. چشامو بستم، آروم خوابیدم. داشتم واسه خودم لالایی می خوندم. تو دلم نذر کردم.
    بخواب، تا خواب کبوتران بینی...... پرواز پرنده زیباست، آن بینی.

    خستگی این چند دقیقه، رو سفید کرد خستگی دیشب.

    خیلی سوالا اومد تو ذهنم.
    حق الناس به چی می گن؟ اگه اتفاقی واسه من بیافته تو مسئولی. مطمعنا" مسئولی.
    حق الناس که نباید به چشم دیده بشه تا بفهمی حقّی گردنت اومد.
    اصلا" تو برا چی باید خودتو اینجوری تو آتیش بندازی؟
    فکر کردی اگه مُردی دیگه تموم شد؟ نه!!! داداش من! زهی خیال باطل.
    حالا اومدی به بن بست رسیدی حتما" باید خودتو بکشی؟
    آخه می خواستی این کارو بکنی می رفتی یه جایی، قبرستون.

    آخه چرا؟؟ چرا؟؟

    .....
    تو این فکرا بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم. نه! من واقعا رسیدم. خنده ام گرفته بود واسه آدرس نوشتنم. چه زود می بُرّی ای بنده ی خدا.

    خدایا شکرت.
    ویرایش توسط تاری : ۱۳۸۷/۱۱/۰۲ در ساعت ۲۳:۵۳
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    351
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    (این قسمت را برای پاتک به خاطره ی قبلی( 9) آوردم، که دوباره از یاداوری آن حالم دگرگون شد.)

    یا رب

    بچه ها هرکدوم سرگرم کار خودشون بودند.
    ....

    رفتار یکی از بچه ها ی اتاق توجه منو به خودش جلب کرد. داشت عصبانی می شد؛ گفتم: چی شده؟
    : هیچی بابا؛ این سیم، هی قطع می شه، فردا امتحان دارم باید این درسو بخونم. اَه ه ه ه . آخه اینم شد واکمن، ... همه ی بچه های کلاسمون، باکِلاسن، دیجیتالن، منم یا این واکمن فَکَسَنتی باید درس بخونم.

    گفتم: حتما" باید از روی نوار باشه؟
    : آره بابا مکالمه مهمه تو این کلاسا، نه ترجمه. آخه ترجمه به چه درد من می خوره تو خارج.

    به بچه های اتاق نیگا کردم، همه بعد از شنیدن این گفتگو، دوباره مشغول به کارشون شدن. نمی تونستم منم بی تفاوت باشم (؟) درسته من تازه واردم ولی اون یکی بچه ها که بیشتر باهاش هم اتاقی بودن، چرا چیزی نگفتن؟!!!! سردی رفتار بچه های غیر خودی اتاقمون(توی پانسیون) بین خودشون برام عجیب بود. بلند شدم از تخت اومدم پایین،

    : ببینم، مشکل کار از کجاست؟
    : مگه بلدی؟؟؟؟؟
    :آره بابا؛ من یه پا مهندسم هنوز کشفم نکردنن.
    : یعنی تو می خوای به من کمک کنی؟؟؟

    این حرفش هم خیلی برام تازگی داشت. واقعا" نباید می اودم!! در حالیکه به حالت تعجب کرده ی صورتش فکر می کردم، دنباله ی سیم و گرفتم و به پریز برق رسیدم.

    :آهان می دونی اشکال کار کجاست؟ سیم زیر پایه ی تختت گیر کرده.
    :نه!!! یعنی من تا حالا متوجه اون نشده بودم! بیچاره واکمنم، چقدر کلّه اش زدم.
    :باید یه نفر بیاد این پایه رو بلند کنه من سیم و بکشم.

    انگار نه انگار که من تقاضایی کردم(؟) دوباره حرفمو تکرار کردم؛ ........ نه. فایده نداشت.

    :آهان پس لااقل یکی بیاد من این تختو بلند می کنم، سیم کوچولو رو کنار بکشه.

    بازم حرکتی ندیدم.
    به دختره گفتم، واکمنو ولش کن، بیا پایین، این سیمو بکش.
    دختره گفت: برق نگیره؟
    گفتم نترس، حالا بگیره هم منو می گیره.

    دختره اومد پایین، با کمک هم سیمو از خفگی نجاتش دادیم.
    گفتم: حالا ببین واکمنت کار می کنه؟
    :آره درست شد، ..... نه ..... قطع شد ...... آهان قطع و وصل می شه.
    داشتم سعی می کردم که یه دفعه احساس کردم بویی به دماغم اومد و جرقه ای از پریز دیدم. به دوستم گفتم: زود .... زود .... درو ببند.

    :برا چی؟
    : تو ببند، حالا صداش در می یاد می فهمی.
    سر و صدای بچه ها تو سالن بیشتر شد. یکی با صدای بلند گفت: مسئولو صدا کنین، اینجا دود می یاد. تا صدای دود شنیدم ترسیدم به دوستم گفتم برو سر و گوشی آب بده ببینیم چی شده؟ من اگه برم لو می دم. می ندازنمون بیرون؛ اینجارو هم به زور پیدا کردیم.
    رفت.
    .....

    اومد گفت: بابا نمی دونی چی کار کردی؟ از فیوز دود بلند شده، آقای .... داره، داد و بیداد می کنه.
    در حالیکه هول وَرَم داشته بود؛ گفتم:بچه ها! حالا ساغر می یاد واسه فضولی و خبر رسونی، بر عیله مون توطئه می کنه ها. ببینم چی کار می کنین....
    انگار بچه ها، همون مجسمه های یک ساعت پیش نبودند، فقط منتظر بگو بخندَن.....
    یکی گفت: آره باید حالشو بگیریم.

    ....
    رفتم توی سالن.
    : چی شده؟
    : هیچی معلوم نیست، از بس این ساختمون قدیمیه، بلاخره کار دست مسئولش داد. گفتن تاسیساتی بیاد.

    هر کی یه چیزی می گفت، هر کی از یه منظر قاضی شده بود. نتونستم جلو خنده مو بگیرم. زود اومدم توی اتاق، در و بستم.
    بچه ها، اتاقو گذاشته بودن سرشون. گفتم: حیس؛ حالا ساغر می یادااااا؛ شلوغی واسه شب. زود اون مدرکِ جرم و جمع کن معلوم نباشه. آرومِشون کردم.
    ....
    ساغر در زده اومد تو. گفت: ببینم کار شما بود؟ من می دونم کار شماست دیگه. شما تازه اومدین نمی فهمین زندگی دسته جمعی رو. باید هزینه اشو بدین. سیم کش گفته همه ی سیم ها باید عوض شه.
    تا اسم پول و شنیدم گفتم: مگه چی شده؟!!!!!!!!!!!!!! (بچه ها دنباله ی حرفمو گرفتن)
    :چی، کار ما بوده؟
    :بچه ها شما می فهمین مسئول چی می گه؟
    ساغر گفت: چیزی زدین برق. شلوغیتونم شنیدیم.
    تو دلم سعی می کردم نخندم، یعنی این کار از من بر می یاد که نخندم!!!؛ گفتم: ببخشید ما واسه خنده هامونم باید از شما اجازه بگیریم؟ (دیگه خنده ام گرفت با خنده گفتم آخه شما تو جریان نیستین که تو اتاق چی شد؛ و الا می ترکین از خنده، حالا شما عصبانید برید اون یکی اتاقارو ببینین که از این ضبط ها دارن. (جدی شدم، تو دلم به خودم می گفتم حالا هزینه شو حساب می کنی، اون وقت بخند، بعد با قاطعیت تمام ادامه دادم تا اونجایی که من می دونم این اتاق بغل دستیمون وضعش خوبه و از این باندای دوبس دوبس داره(اشاره به اتاق خودشون) ...... واقعا که! هی ما چیزی نمی گیم!!!!!!! یعنی چی این کارا؟

    دیگه حرفی نداشت. رفت. مونده بودم که چطور خنده امو تونستم قورت بدم، البته بچه ها هم کمک کردن. حرف پشت حرف.
    یکی از بچه های قدیمی گفت: اصلا" لازم بود یه تعمیر درست حسابی صورت بگیره. این آقای مسئولم بر خلاف ظاهرش و حرفاش(؟) فقط فکر پوله. بابا ما هم آدمیم اومدیم اینجا زندگی می کنیم. نباید که خفه شیم. حتما" باید یکی بمیره.؟ حالا سر بُرج که می رسه می بینین چی کار می کنه(؟)

    حرف ساغر حال همه مونو گرفته بود. گفتم: بچه ها آگهی بزنیم هر پانسیونی که احتیاج به تعمیر داره ما بریم کمکشون. موافقین؟ ..... تو هم ناراحت نشو، ببین واکمنت چقده مفیده. مهم اینههههههه، نه با کلاسی و بی مغزی. معلومه کارایی اش خیلی بالاست که تونست 4 واحد و یه جا بندازه رو هوا. واکمنتو باید گل بزنیم و ................. بچه یعنی کار کدام از خدا بی خبری بوده؟ ................... بیچاره آقای مسئول چطور باید از پولاش بگذره، حتما" باید یه مجلس ختمی بذاریم نامردیه ....................................

    باز بچه ها منبسط شدن و خنده وووو خنده وووو خنده

    .....

    زمان زمانِ خشک زدن عاطفه ها شده اینک
    زمان زمانِ نون به نرخ روز خوردن شده اینک
    چرا مردم رفته رفته حتی به یک لبخند نیز، عابری را مهمان نمی کنند، همه، درب دلهایشان را قفل زدند و در ماتم نشسته اند.
    چرا مردم به یک نگاهِ ظاهر، قضاوت را تیتر روزنامه ها می کنند. دین و ایمان که به ظاهر نیست و یا ظاهر که به ایمان و مذهب نیست.
    چرا؟ چرا؟

    با مردم زندگی کن تا بشناسی حقیقت باور و ایمان را
    با خود زندگی کن تا بشناسند باور و ایمانت را،
    آن وقت خواهی دید همین کمانداران علیه ایمان تو، خسته از روح خود، تکیه به بودنت کرده اند و می آیند سوی تو؛!!!!! نه سوی خدای تو، که این زیبایی را در وجودت بهانه کرده برای هدایت بندگانش.

    ....
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود