نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظر شما چطوره؟

رأی دهندگان
14. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • جای تامل دارد

    14 100.00%
  • جای تامل ندارد

    0 0%
صفحه 2 از 5 نخست 1234 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات تامل برانگیز زندگیمون

  1. #11

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    352
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون

    نقل قول:
    نوشته اصلی توسط magik خاطرات تامل برانگیز زندگیمون
    سلام به جناب تاری1357

    خوب مینویسید
    جالب است
    من همه را میخوانم
    به نظر بنده اگر نتیجه گیری هم بکنید یا به نتیجه گیری کمک کنید خیلی جالبتر میشود چون این ماجراها در خاطره شماست و برای شما هضم شده است ولی تا بخواد به من برسه کلی نویز توش میفته.



    با سلام و احترام به دوستان و مسئول این بخش

    یکی از هدفهایی که این تاپیک را بوجود آوردم همین بود که به نتیجه ی خوب برسیم. اینکه من تا چه حدی از این اتفاقات اثر گرفته ام نمی توان گفت نتیجه؛ چرا که اندیشه ی من به این اتفاقات، یکی از دلایل اصلی حضور من در کانون گفتمان قرانی می باشد. این اتفاقات شاید هر روز برای افراد تکرار شود ولی دغدغه ی زندگی شلوغ، فرصت دیدن را از انسان صلب می کند.
    سیر زندگی و بیان علت ارتباط اختیار با سرنوشت و ... مرا بر آن داشت تا از خود قران پاسخ را جویا شوم. دوستان مفسّر و محقق قرانی در این کانون خوب فعالیت دارند و من خیلی مشتاقم با خواندن هر یکی از خاطرات ذکر شده، آیه ای که مرتبط با موضوع باشد را بیان کنند، و یا همان لحظه آیه ای که به ذهنشان می رسد را بیان کند. به نظرم این روند در هضم اتفاقات بهتر خواهد شد. در آخرین لحظه ی اندیشه، این قران و سخن خداست که انسان را از چرا ها نجات می دهد و به آرامش می رساند پس مرا یاری رسانید در ارائه ی آیات قرانی.

    (جناب rana گرامی: لطفا" هرگونه تغییر را به بنده اطلاع دهید.)

    با تشکر

    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***

  2. تشکرها 2


  3. #12

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    352
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یارب

    همه ی نگاهها به استاد بود. منتظر که از کجا شروع می کنه حرفشو. دفتر حضور غیابُ روی میز گذاشت. شروع به راه رفتن؛ تک ... تک ... تک ... تک...
    به نظرم، حرفاشو ردیف می کرد واسه جلسه ی اول.

    در حالیکه به صورتش زوم کرده بودم؛ داشتم فکر می کردم چه استاد باحالی؛ تا حالا استاد این شکلی ندیده بودم. یعنی واقعا" امروز صبح، چقدر جلو آینه وایستاده و سر سیبیلاشو تاب داده؛ جدا" قیافه اش جون می ده واسه فیلمای قاجاری. مخصوصا" نقشش، احمد شاهی هم باشه. آهان یه ذره زرق و برق طلایی هم به لباسش وصل بشه؛ دیگه خود احمد شاه شد که جلو تخت پادشاهیش داره راه می ره.

    با صدای درشت استاد، از آسمون کاخ گلستان به درون کلاس اومدم.
    : خوب یه نفر شعر بخونه.
    همه ساکت بودن. فکر می کنم اونام مثل من تو دلشون می گفتند؛ وا چه حرفا! این چه ربطی به درسمون داره؟
    دوباره تکرار کرد: خوب منتظریم؛ یه نفر شعر بخونه.

    سکوت بچه ها و درخواست بی مورد استاد منو ناراحت می کرد. تو دلم گفتم: اینجوری زود قضاوت نکن؛ شاید منظوری داره...... نه!!.....نه!!.... اونا همه شون اینجوری اَن. فقط ما رو توی هپروت ببرن و اونجا ول کنن به حال خودمون......نه... این دفعه رو برو......... خودمو قانع کردم پا به پای استاد راهی بشم شاید جوابمو گرفتم...... دستمُ بلند کرده، منتظر تائید استاد شدم.

    استاد گفتند: بخون
    سرمو پایین انداختمُ

    : می خواهم امشب ازین غمخانه پَر بگیرم.... پا بر فلک گذارم، پروانه فر بگیرم
    دست دعا بر آرم، رو سوی شمع محفل......... جام بلور ناب را، مستانه تر بگیرم

    :خوب از کی بود؟
    دیگه فکر اینجاشو نکرده بودم. سکوت کردم تا بلکه دیگه نپرسه. ولی دوباره پرسیدن: خوب بگو از کی بود؟
    یه ذره مِنّو مِن کردم......... دیگه خلاص: اَ.........اَ ..اَز خودم.
    : آفرین
    سنگینی نگاه بعضیارو می تونستم احساس کنم. من حرف زدم اونم بعد کلی زمان، همه منو، یه آدم همیشه خندون می دیدن و دور از غم و غصه. منی که هیچ وقت نخواسته بودم احساساتمو بروز بدم امروز از سکوت عده ای؛ به بن بست رسیدم و رنج دیدم و سکوت خودمو شکستم.
    استاد بدون هیچ حرفی دوباره از بچه ها خواستن شعر بخونن. ........... یه نفر دیگه هم شعر خوندن.......
    .......... دوباره نفر سوم هم همینطور.........................

    طاقتم تموم شد (بی خیال بچه ها؛ سکوتُ شکستم ولی کاش نمی شکستم که خود شکستم) گفتم: استاد؛ استاد تا کی ما باید شعر بخونیم؟ تا کی باید تو رویاها بمونیم؟ تا کی مارو توی خیال می برین؟ استاد جدا" می گم؛ خسته شدیم استاد، از بس از شاه و پریان گفتین. از حوریان نگارخانه ها گفتین. از بهشت گمشده گفتین.از رنگهای زیبا گفتین و از عشقی که گفتین هست........

    انگار استاد اینجاشو نخونده بودن. قیافه شونو جدی گرفته و ادامه دادن: مگه بَده؟! انسان با دو بعد به شناخت می رسه. بعد معنوی و جسمی. اساس شناخت الوهیت با سیر وسلوک معنوی است. انسان تا روحش را به تکامل سوق ندهد که نمی تواند جسم را کنار بگذارد اصلا" باید جسم را که تعلق زمینی به انسان می دهد را کنار بگذارد و به خدا برسد.......................................... .............................

    با جدیّت تمام، وسط حرفشون گفتم: همین چرا باید جسم و کنار گذاشت. مگه ما احتیاج به زمین نداریم. من واقعیت دارم استاد. این فرشته گفتنامون اشتباهه. آره بده. خیلی هم بده. این همه سال مارو به اون بالا بالاها بردین ما هم رفتیم چون شما معلممون بودین. توی خبالا، توی اون آسمونا موندیم و نفهمیدیم واقعیت چیه؟ آره استاد واقعیت جدای از خیالاته. سیر وسلوک با نعمت زمین میسره استاد، نه با شعر. آره استاد شما نگفتین پرواز پرنده رویاست! شما همه اش خیالاتو واسه ما واقعی تعریف کردین. توی درسامون شعر خوندیم. آخه حالا موندیم توی زندگی چه جوری زندگی کنیم. زندگی چیه؟ چی می خواد از ما؟ این همه از عشق خدا گفتین؛ نگفتین عشق توی افسانه هاست. ما باختیم بد جوری هم باختیم، استاد. استاد دیگه خواهشا" راه برگشتو بهمون نشون بدین. خواهشا" ازین به بعد توی کلاساتون نگین، از خیالات. بگین از درد، نگین قرمز یعنی عشق، بگین قرمز یعنی خون. نگین پرنده، بگین شکسته بال. نگین عشق شیرین، این دفعه از آخر قصه بگین از فرهاد و کوهش بگین. بگین بچه ها ترسیم کنند خستگی فرهادو...... چقدر من باید از رنگهای ساخته شده، نقاشی کنم. من باید هنرمندی باشم که از خون چکیده ی عزیزی رنگ برداشته نقاشی کنم دردشو...........

    دلم بدجوری زبون باز کرده بود، مثل بچه ای که تازه زبون باز کرده؛ با این تفاوت که اون نرفته حرف می زنه و این دلم، خستگی رفته هاشو می گه. از سنگای سر راهش می گه. از تشنگی شنیده ها و دیده هاش می گه. عطش دیدن و رسیدن و شکستن پرواز و می گه.....

    بچه ها سکوت کرده بودند. استاد شروع به قدم زدن ....تک.....تک.....تک.....تک.....بغض گلومو گرفته بود. اگه اشکی از چشام بریزه دیگه آبروم می ره. سرمو انداختم پایین. استاد باید جواب سوالی رو پاسخ می گفتن که مبانی این سفر علمی مارو تجزیه می کرد و خسارت بزرگی که به سفر زندگیمون وارد کرده بود رو باید تفسیر می کردند ولی چگونه؟ باید لااقل راه جبرانشو بگن. ولی آیا راهی هست که بگن؟

    باید یه جوری سکوت کلاس می شکست. استاد، انگار نه انگار که صحبتی شد این میان. شروع کردند بحث درسو.
    تاریخ چیست؟ مبدا تاریخ از کجاست؟ ببینید در تاریخ........................................ ..................................

    نمی تونستم توی کلاس بشینم. از اون ور هم عادت نداشتم وسط کلاس برم بیرون چون احساس می کردم بی احترامی به استاد می شه. پس مجبوری به درس استاد گوش بدی. تا حالا هم مجبور بودی. این زمان هم بعلاوه ی عمرت. برو توی تاریخ که باز آخرش می رسه به افسانه ی زیبای پریان. باز می رسه به پرواز کبوتران.

    پیر فرزانه مرا علم می آموخت
    غافل از شیطنت و بازی این شوخ دلم
    به زبان دل من حرف بزن فرزانه
    تا به غفلت نرود سوی تب این دانستن.

    چرا؟ تا کی باید درد بی همزبانی ما را زجر بدهد.
    چرا؟
    چگونه رفتن را نمی دانم کسی می داند و زبان بر نمی گشاید و یا همه چون من رنجور و خسته می نالند.

    یا الله شکرت
    ویرایش توسط تاری : ۱۳۸۷/۱۱/۱۱ در ساعت ۲۳:۳۱
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***

  4. تشکرها 2


  5. #13

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    230
    مورد تشکر
    663 پست
    حضور
    8 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    17
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اول و دوم دبیرستان که بودم توی مسیر دبیرستانمون یه خیابون بود که یه مدرسه راهنمایی دخترانه توش بود. وقتی صبح هر روز دخترا به مدرسه می رفتن یا وقتی بعد از تعطیل شدن همه می زدن بیرون، یه 400، 500 نفر می ریختن تو خیابون. یعنی تا چشم کار می کرد دختر بودا! منم از اون خیابون که رد می شدم به هیچ کدوم از اینا نگاه نمی کردم. همیشه توی دلم می گفتم بابا تو دیگه کی هستی. به حتی یه نفر از اینا هم نگاه نکردی.
    حتی یادمه روز اولی که به سن تکلیف رسیده بودم اتفاقی نگاهم افتاد به یه خانمی که یه خورده از موهاش پیدا بود؛ آقا من تا چند مدت همش با خودم کلنجار می رفتم که آخه چرا این جوری شد؟! داشت گریه ام می گرفت در حالی که واقعا هیچ گناهی نکرده بودم.
    .
    .
    .
    اما حالا
    ....
    چرا اونجوری نگاه می کنید؟!
    .
    .
    حالا می بینم خیلی سخته. یعنی شاید اون زمان هنوز به طور کامل توی فضا نیومده بودم! ولی به هر حال خب خیلی سخته نگاه نکردن به نامحرم. باز واسه ما حرف در نیارین که تو دیگه کی هستی. منظورم اینه که خیلی وقتا که گناه نمی کنیم و غرور این کار ما رو می گیره خیلی خوشحال نباشیم. آب گیرمون نمیاد و گرنه شناگرای ماهری هستیم!
    .
    .
    .
    تازه غیر از اینم بگم خودم دیدم مردهایی که جلوی چشم زنهاشون همچین زل می زنن تو چش نامحرم که نگو. بابا نکن. حداقل جلوی خانمت نکن این کارو. چقد بعضی از ما مردا نامردیم...


    أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرينَ آل عمران/142
    آيا چنين پنداشتيد كه (تنها با ادّعاى ايمان) وارد بهشت خواهيد شد، در حالى كه خداوند هنوز مجاهدان از شما و صابران را مشخّص نساخته است؟!



  6. #14

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    352
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یارب
    ما کلی ایجا گلومون خشک شد از خاطره گفتن. اونوقت می پرسن لیلی مرد بود یا زن.
    قصه نمی گم که خاطره است حتی یه کلمه اشم خیالی نیست.
    یا علی
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***

  7. تشکرها 3


  8. #15

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    352
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0




    یارب

    بر می گردیم به گذشته، کلاس پنجم و زمان امتحانات نهایی.

    .................................................. .................................................. ...................................
    @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@
    .................................................. .................................................. ...................................
    @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@
    $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$#$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$$$$$$$$$$$$$$$$
    00000000000000000000000000000000000000000000000000 00000000000000000


    همیشه امتحانات خرداد با سبز شدن میوه ها، تلاقی داشت؛ هیچ وقت زمانش جلو عقب نمی شد. حالا فکرت به درس باشه یا درختا.
    قانون سختی هم بود وقت امتحان فقط امتحان. بازی ممنوع؛ دور حریم درختان ممنوع.
    مگه می شد، گوجه سبزا از اون دور دورا چشمک می زدن اساس.

    کتابو وَرداشتم رفتم توی حیاط، داشتم قدم زنون درس می خوندم. شیطونه گولمون زد و رفتم پای درخت. وایستادمو نیگا می کردم داشتم دنبال میوه های نزدیکترش می گشتم دستم برسه، سرم، رو به بالا داشت خشک می شد. یه لحظه صدای پایی شنیدم. برادرمه دیگه.
    : وای مُچمو گرفتن، دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم. بذار بی خیال شَم ضایع بشه.
    داره نزدیکتر می شه. برگردم من اونو بترسونم، آره اینجوری خوبه دیگه. برگردم؟ نه. برنگردم؟، برگردم بترسونمش؛ نه بذار ضایع بشه.
    تو این فکرا بودم که گفتم: صدا پاتو میشنوم. حالا اومدی مچ منو بگیری؟! چرا حرف نمی زنی؟

    دیگه تصمیم گرفتم یه دفعه برگردم عقب بترسونمش؛ برگشتم، ترسوندم چه ترسوندنی!!!!!!!!
    خودم داشتم از ترس می مردم؛ نه!! حالا چه جوری از جام تکون بخورم؟
    چه مار وحشتناکی فقط 5 سانت بهم موند بود برسه. نمی دونم از پریدنم ترسید؟ یا چی شد که از 5 سانتی من دور زد رفت طرف باغچه. منم سر جام خشکم زده بود. فقط می تونستم نیگاش کنم.
    حالا دیگه ترسم رفت، داشتم فیلم می دیدم. چه قدی، چه دمی، رنگ پوستش خیلی خوشترکیبه. سطحش قهوه ای و با خطای سیاه، انگار خط کش گذاشته باشن این خطا رو بکشن. لوزی هاش، هم اندازه. کنار خطوط درشت یه خطی هم ظریف کشیده شده بود.
    آخرین دورشو، دمش هم زد و رفت.

    تازه یادم افتاده بود باید بترسم. از جام تکون خورده عقب، عقب رفتم.
    : وای مار، اینجا یه ماره،

    وسط ظهرم بود، همه خواب. نمی تونستمم صدامو ببرم بالا. همینجوری آروم صدا می کردم.
    : مار، یکی بیاد اینجا یه مار،
    حالا بچه مثبتیمونم گل کرده بود که نکنه صدام بیرون بره
    .............

    بلاخره صدای لای لایمون خواب کسی را بر آشفت و آمدند برای نجات.

    شکار در دام انسان افتاد،

    من می گفتم این نبودش. اون ماری که دیدم قهوه ای بودش، این مار رنگش سبزه؟
    گفتن: داخل سبزه ها استتار کرده بوده!!!!!

    بیچاره تازه یادش افتاده بود، زهرشو بریزه. خیلی جالب بود زهرش از لای دندوناش تا چه مصافتی پرت می کرد......
    .......

    یعنی اون می خواست منو قورت بده؟
    اصلا" چرا تا به من رسید راهشو کج کرد، اون که تا اونجا، تا 5 سانتی من اومده بود.
    اصلا" همه مونده بودن این مار سمی از کجا اومده؟
    کلنجار رفتن من به اینکه بر گردم و یا بر نگرم واسه چی بود؟ که بلاخره بر گشتم؟ چرا؟
    اگه من اونموقع بر نمی گشتم، یعنی می مردم؟
    پرونده ی زمان مرگ انسان تا کی نوشته شده؟
    برگشتن بلا یعنی چی؟ به چی بستگی داره؟
    می گن مرگ انسانها به چند زمان نوشته شده، احتمال اتفاق اون در این زمانهای آورده شده در سرنوشتش می تونه به وقوع بپیونده؟ یعنی چی؟
    آخه چرا؟ .........
    نه واقعا" یعنی چی؟.........
    ...............

    : اَ.اَ.اَ.اَ.اَ......اَه، بچه سرم رفت، چقد سوال می پرسی. تو درستو بخون. بزرگ شدی می فهمی. اگه نخونیکه بزرگ نمی شی. پس زودتر بخون بزرگ شی

    : آخه چرا؟

    : ببین اون می خواسته بره خونه ی خاله اش آدرسو گم کرده. راضی شدی؟

    : نه آخه چرا؟ مگه اونام آدرس دارن؟ خاله دارن؟ اصلا" اون مار مگه بچه بود؟ اگه بچه بود پس خونواده اش باید خیلی گنده باشن؟ کجان؟

    : اصلا" می دونی چیه اونم مثل تو هوس گوجه سبز کرده بود.

    : مگه می تونه بخوره؟ اصلا اونم مثل ما غذا می خوره؟............

    : اَه آه..... اسم تو رو اشتباهی گذاشتیم، باید می ذاشتیم مخزن السوال

    : پس اونوقت مخزن الجواب کجاست؟ مگه خدا انسانها رو جفت نیافریده؟؟؟؟؟؟؟؟

    سوال=جواب


    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    00000000000000000000000000000000000000000000000000 00000000000000000000000000

    $$$$$$###############$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$$$$$$$$$$$$$
    @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@
    .................................................. .................................................. ................................
    @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@
    .................................................. .................................................. ................................

    و امروز، کاش دیروز بود به امید فردایی. فردایی که خواهد آمد.
    و امروز کاش دیروز بود برای حرکت راهی بود.
    جاده ای بارانی و برفی که صادقانه بدون چتر می رفتی.

    جستجو گر باش تا برسی به یقین.


    ویرایش توسط تاری : ۱۳۸۷/۱۱/۱۷ در ساعت ۲۱:۳۸
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***

  9. تشکرها 2


  10. #16

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    850
    مورد تشکر
    3,445 پست
    حضور
    35 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    9



    نقل قول نوشته اصلی توسط تاری
    با سلام جناب آقای عسگری

    در موضوع خاطرات تامل برانگیز، سوالاتی آوردم که اگر زحمت بکشید در ادامه ی این تاپیک و برای تکمیل خاطره، پاسخگو باشید ممنون می شوم. لازم ندیدم برای این سوال تاپیک دیگری بسازم در حد جواب خوب شما کافی است با آیات الهی.

    1. پرونده ی زمان مرگ انسان تا کی نوشته شده؟
    2. برگشتن بلا یعنی چی؟ به چی بستگی داره؟

    3. می گن مرگ انسانها به چند زمان نوشته شده، احتمال اتفاق اون در این زمانهای آورده شده در سرنوشتش می تونه به وقوع بپیونده؟ یعنی چی؟

    سپاس از لطف بیکران شما
    با تشکر: تاری




    با سلام به شما بزرگوار وتشکر از این نگارش زیبای شما در این تاپیک...انشاءالله که موفق باشید
    برای پاسخ به این سؤالات شما به نظرم آمد بحث انواع مرگها را مطرح کنم تا شما به پاسختان نزدیک شوید.
    ببینید درقرآن به دو نوع مرگ اشاره شده است 1- مرگ حتمی(اجل مسمی) 2- مرگ غیر حتمی (اجل معلق)
    اجل حتمی یا اجل مسّمی آن است که پایان یافتن عمر در آن زمان قطعی است.واگر به آن حتمی گفته میشود، بدین خاطر که اجل آدمی در آن وقت به طور حتم و صددرصد فرا میرسد.واگر مسّمی گفته شده، بدین جهت که پایان اجل در آن هنگام معیّن و نامیده شده است. ولی اجل معلق به معنی اجل مشروط است که اگر شرطش موجود شود، و اگر موجود نباشد، نه، در مقابل اجل حتمی که بالاخره در وقتش میآید.
    ببینید بزرگوار؛باتوجه به این تعریف از این دو نوع مرگ درتوضیح آن لازم است عرض کنیم که بسیاری از موجودات از جمله انسان از نظر ساختمان طبیعی و ذاتی، استعداد و قابلیت بقا برای مدتی طولانی دارند، ولی در اثنای این مدت ممکن است موانعی ایجاد شود که آن‏ها را از رسیدن به حداکثر عمر طبیعی بازدارد، مثلا. یک چراغ نفت سوز با توجه به مخزن نفت آن ممکن است بیست ساعت استعداد روشنایی داشته باشد، اما وزش یک باد شدید و ریزش باران و یا عدم مراقبت از آن سبب میشود که عمر آن کوتاه گردد. در این جا اگر چراغ با هیچ مانعی برخورد نکند و تا آخرین قطره نفت بسوزد، سپس خاموش شود، به اجل حتمی خود رسیده است و اگر موانعی قبل از آن باعث خاموشی چراغ گردد، مدت عمر آن را اجل غیر حتمی و "معلق" میگوییم. در مورد انسان چنین است. اگر تمام شرایط برای بقای او جمع گردد و موانع برطرف شود، ساختمان و استعداد او ایجاب میکند که مدتی طولانی ( هر چند این مدت بالاخره پایان و حدّی دارد) عمر کند، اما ممکن است بر اثر سوءتغذیه یا مبتلا شدن به اعتیادات مختلف و یا خودکشی یا ارتکاب گناهان یا قطع رحم و... خیلی زودتر از آن مدت بمیرد. مرگ را در صورت اول، اجل حتمی و اجل مسمی و در صورت دوم اجل غیر حتمی و اجل معلّق مینامند. اجل حتمی در صورتی است که به مجهول شرایط و مقتضیات و رفع موانع و علل تامه بنگریم و اجل غیر حتمی (معلق) در صورتی است که تنها مقتضیات را در نظر بگیریم، اما موانع را در نظر نیاوریم.در اجل معلق همان گونه که ممکن است یک عاملی باعث مرگ زودرس شود، ممکن است عامل دیگری جلوی سبب اول را گرفته و از مرگ زودرس جلوگیری کند، مثل این که در روایات آمده که "صدقه بلا را دفع میکند و یا صله رحم موجب طول عمر میگردد".
    این شبیه آن است که در مثال چراغ بگوییم باد میخواست چراغ را زودتر از موعد مقرر خاموش کند که صاحب چراغ با ایجاد و مانع سبب شد باد به چراغ اصابت نکند.

    انشاءالله که به جوابتان نزدیک شده باشید.اگر سؤالی باز هست بفرمایید گفتگو
    می کنیم.
    موفق باشید- عسکری


    مولایم علی فرموند:
    يابُنَىَّ اِصبِر عَلَى الحقِ وَ اِن كانَ مُرّا; اى پسر جان! در راه حق صبور و مقاوم باش گرچه تلخ و رنج آور باشد.
    هرگز گمان مبر زخیال تو غافلم ،گرمانده ام خموش ، خدا داند ودلم.....
    چون عاقبت همه امور با خداست همه چیز را به او واگذار کردم.


  11. #17

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    352
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0




    (?؟?این شعر از کیست؟)

    یارب

    این کتابو (کتاب ادبیات عمومی دانشگاه: با جلد زرشکی سبز، چهار نویسنده. می خواستم عکسشو بزارم اما کلی گشتم پیداش نشد اگه کسی پاس کرده می شناسه) دست بچه ها خیلی دیده بودم ولی ما اونو پاس نکردیم و به جاش جزوه خوندیم.
    برای یه امتحان ورودی، لازم شد این کتابو بخونم.
    در حین خوندن احساس می کردم چه حیف شده تو کلاس نخوندیم.
    ..........
    حس خوندن شعرا، بد جوری منو با خودش برده بود.
    به این دو بیتی که رسیدم؛
    گفت: دل و جان در سرِ کارت کردم .......... هر چیز که داشتم، نثارت کردم
    گفتا: تو که باشی که کنی یا نکنی؟......... آن، من بودم که بی قرارت کردم

    چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این شعر خیلی برام آشناست.
    شک نکردم. مصمم گفتم: نه!!!!!!!!!!!!!!!!! اینکه شعر منه. وا..... اینجا چی کار می کنه.
    دستپاچه شدم، نه!! واقعا این شعر منه. ببین حتی وزنشم کمی مشکل داره. گذاشته بودم بعدا" درستش کنم. من که خواب نیستم؟ نه؛ بیدارم.

    فکر می کردم ببینم این شعرو کجا نوشتم؟ آهان، کتاب دستور زبان فارسی، فکر کنم کلاس سوم نظری بود. بلند شدم و زود رفتم سراغ کتابای تاریخ گذشته.
    کتابو پیدا کردم. برداشتم؛ درست یادم بود صفحه چه شکلی بود.
    باز کردم این ور.......اون ور....... آهان ایناهاش. من می گم این شعره مَنه. حتی یه کلمه اشم جابجا نیست. اینم امضا و تاریخش؛14/3
    داشتم شاخ در می آوردم. مگه می شه همزمان یه بیتی به ذهن دو نفر خطور کنه؟! عین هم. نه اضافه نه کم.
    یعنی می شه یه نفر دیگه هم توی دنیا باشه که مثل من فکر کنه. فکرامون یکی باشه. کپی هم باشیم؟ کنجکاو شدم ببینم اسمش چیه؟ از بس هول شده بودم اسم شاعرشو ندیدم.
    دوباره رفتم سراغ کتاب ادبیات.
    : وا، این که اسم نداره. همه ی شِعرا اسم دارن الّا این دوبیتی.
    داری اذیت می کنی ها! کتاب به این معتبری حالا اسم شاعر این دوبیتی رو ننوشته.
    توی توهم افتاده بودم. هی می گفتم خوابه. نه واقعیته. پس واقعیته یعنی چی؟

    ای خدا؛ پیام بازرگانی زندگیمونم گنگ و نا مفهومه.

    به دوستم زنگ زدم ببینم تحلیل اون چیه؟
    اونم باورش نمی شد. می گفت شاید دست دوستات افتاده. بعد خودشم جواب خودشو می داد که تو مگه حرف می زنی کسی تورو بشناسه.
    می گفتم امکان نداره. کسی از ادبیات دست و پاشکسته ی من خبر نداره. حالا فرض کنیم هم خبر داشته باشه. یعنی اون کی می تونه باشه که به نشر هم برسونه؟ از محالاته.
    ...............
    اصلا" فکرم به جای قد نمی داد. نمی تونستم این معادله رو حلش کنم.
    باید کشفش کنم. نه من نمی تونم بی خیال شم. باید برم انتشارات این کتاب.
    چند روزی گذشت و وقت برا رفتن جور نمی شد. ولی فکرشم دست بردار نبود. یاد کتابای ارواحی که بچگیا خونده بودم افتادم گفتم می رم دنبالش اونجا باز می کنم می بینم دوبیتی پاک شده و بد جوری ماجرایی می شه. ترسیدم. دیگه حوصله ی ارواحو ندارم. اونم با کدومش بیوفتیم.
    برای اولین بار کنکاش و تحقیقمو در مورد موضوعی بستم و بایگانیش کردم.
    ولی هر از چندگاهی هم سری به بایگانی می زنم. آخه نمی تونم کلا" بی خیال شم.

    آخه یعنی چی؟

    یاد خاطره ای افتادم. یعنی می شه آدم واقعا همزاد داشته باشه؟
    اگه نداره پس اون اتفاق توی قطار چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟
    تعریف این ماجرای عجیب و غریب هم واسه بعد..........



    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***

  12. تشکرها 2


  13. #18

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    352
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    1
    بنام یگانه معبود هستی

    خاطراتی که از کانون گفتمان قران در ذهنم نقش بست.

    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون (این خاطره هم توی آلبوم رفت کنار این عکس)


    وقتی جسم را کنار می گذاریم، این روح هست که در کنار هم جاده ها را هموار می سازد برای بهتر رفتن و بهتر اندیشیدن. همگی آسمانی باشیم. آمین.

    در زندگی اندکم در کانون، فکرها و روحهای بزرگی دیدم که به اسمها و تصاویر ماندگاری تبدیل شد.
    با آرزوی بهروزی برای تلاشگران کانون قرانی.
    rana_ اولین اسمی که جالب بود برام. با زحمتای ما رعنا خانوم. به عنوان آخرین زحمت؛ اگه لطف بفرمایید و اون جمله ی ارسالی رو به خاطره ی 7 زیر نویس نمائید ممنون می شم.

    police می گما: رنگ لباستون خیلی خوش رنگه هر چی گشتم تو انجمن نبود، چشمم چشمی نیست خوشرنگه.
    Masoomi جناب معصومی دیگه زحمت نکشید، اشکال فنی هم بذار باشه. ممنون.
    askari110 استاد گرامی ببخشید خیلی مزاحمتون شدیم. امیدوارم موفق باشید.
    hoseintabar استاد گرامی از حضورتان در بحث سرنوشت سپاسگزارم. ممنون.
    parsa جناب پارسای گرامی، امضای پرمفهومی دارید. موفق باشید.
    a3emoon جناب آسمون شما دیگه چایی نمی خورین؟ اون فنجون چاییتون هم نیست.
    fatememeshkat می گما: اقتدار خوبی دارید. تصویر یک خانم محکم و قوی توی ذهنمه. موفق باشید.
    مرصاد به یاد شنیده های عملیات مرصاد
    سفیر به یاد فیلم سفیر، مرد سوار به اسب
    sara.m ترکیب اسمیتون جالبه.
    مرتضی کمیل یاد شبهای دعای کمیل دانشگاه بخیر، دانشجویان قدرشو بدونین، دانشگاهو می گم نه برادر کمیلو.
    niyayesh می گما: نوشته هاتون خیلی خوبه، هم اینجا هم توی وبلاگتون. برای من که خیلی مفید بود. اجرکم عندالله
    kavir کویر هم جای دنجیه برای راز و نیاز با خدا. امتحانش ضرری نداره.
    .:صافات:., می گما: صافات گل. موفق باشین.
    محسن فرزند شهید می گما: فرزند شهید شدن قسمت شماست، فرزند شهید ماندن تلاش شما. موفق باشید.
    magik به یاد اولین سری ماژیکهای خوش رنگ می افتم.

    ............

    ویرایش توسط تاری : ۱۳۸۷/۱۱/۲۸ در ساعت ۰۰:۳۱
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***

  14. تشکرها 2


  15. #19

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    352
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    2

    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون می گما: خوابتون بُرده یا گوش می دید. خیلی عکس خوبیه. از خونتونم اومدید بیرون؟
    محل سکونت: خونمون

    سيد حسن نصرالله
    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون می گما: انشاءالله شما هم کنکور خوب میدید قبول می شید.

    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون ببخشید؛ نمی تونم نگم. سلیقه ی عکس قبلیتون =/= نوشته هاتون. خب،..... میگد: کی از شما نظر خواست،

    خاطرات تامل برانگیز زندگیمونمی گما این شکلک هارو از کجا پیدا می کردید؟ دل آدم کباب می شه.

    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون می گما: انگار حضرت علی (ع) از آسمون این عالم، نظاره می کنه ما غفلت زدگان را.


    "یه پسر ۱۵ ساله هم دیگه خبری ازش نیست؟" آره واقعا بی خداحافظی کجا رفت؟



    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون می گما: چی می خورید؟ معلومه ترشه.

    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون می گما: سرما نخورید؟ آخه سر و وضع اداری داشته باشید.

    alijohar می گما: شما هم یه ذره کوتاه بیاین. جبر و اختیار هم حرفه دیگه،

    bababozorg
    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون می گما: شما هم عصبانی نشید. سکته می کنید توی تاپیک من می مونید. وارث زیاد پیدا می شه. حالا حالا ها جوونا به تجربتون نیاز دارند.


    صدای دیدار
    انار دونه شده می گما: عکستون خیلی قشنگه. آدم یاد دلش می افته.

    .........

    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***

  16. تشکر


  17. #20

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    352
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    3
    "سیاوش عشق: ما خانه به دوشان،غم سیلاب نداریم... " می گما: عشق افسانه است، باورش نکنید. خدا را در دلت عاشق باش.

    "نقل همون گربه هستش که دستش به ....خاطرات تامل برانگیز زندگیمون" می گما: آی خوب گفتی. نه اینجوریم نگو. گنا دارن. دل شکستن هنر نمی باشد.

    گوگوری مگوری
    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون طنزیستور با آمپر بالا. انشاءالله هیچ وقت نترکید در این زمانه. آمین.
    محل سکونت: بریدگی اول،
    دست راست!

    |---------گردان شهادت----------| می گما: خوب حافظش باشید. توی گردان، جای پای شهدا پیداست.

    شما از شیرین خانم خبری ندارید؟!!!!!!!!! می گما: من جوابو می دونستم ولی اینجا می گم. شما اول فرهاد و پیدا کنید. ادرس، شماره تلفن، موبایل شیرین و رنگ ماشینشم می گن. زود پیدا می کنید.

    ازدواج می گما: معلومه بحث داغیه. انشاءالله ترس همه بترکه. بترکونه چش شیطونو و بریدازدواج کنید. خوشبخت بشید. انشاءالله

    می گما: وسط ظهره، همه خوابن یه ذرّه یواش.

    :Sokhan: می گما: بفرما یه لیوان آب، گلوتون خشک شد.

    :Ghash: می گما: مُردی از خنده. بسّه. فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه.



    می گما: کسی میون شما کمک نخواست؟!.... کمک خواستا؟.... خیال نبود؛.... = خاطرات تامل برانگیز زندگیمون


    ؟؟؟؟؟؟ آیا شما شادید ؟؟؟؟؟؟؟ الحمدالله رب العالمین
    آرزو های بر باد رفته شما چیست؟ حضور کاربران گرامی و کارشناسان در تاپیک ایمان من سست چون تار عنکبوت برای ایراد نظراتشان.

    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون


    وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ (یوسف/87)
    و از رحمت خدا مأيوس نشويد كه تنها گروه كافران، از رحمت خدا مأيوس مى‏شوند!



    و شما کاربر گرامی
    غریبه
    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون می گما: عکس اون صندلیِ رو به تکرار چراغا خیلی رومانتیک بود.
    از همراهیتان در تاپیک "ایمان من سست، چون تار عنکبوت" هم تشکر می کنم. خیلی زحمت کشیدید. ممنون. اجرکم عندالله

    باز هم منتظر حضور و راهنمایی های دوستان محترم می باشم اگر عمری بود. ان شاءالله

    :"بگذارید و بگذرید ببینید و دل مبندید چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت"



    .................................................. .................................................. ..................................................
    كاربراني كه موضوع را مشاهده نموده اند : 39 .:MONTAZER:., .:صافات:., 21857, a3emoon, architect, askari110,kavir-,magik, Masoomi,NASIME BEHESHT, niyayesh,parsa, rana_,saeed450, sara.m, گوگوری مگوری,سفیر, سيد حسن نصرالله, طیب,.........
    .................................................. .................................................. .................................................. .
    می گما: اگه اینجا بسته می موند خیلی بهتر بود ما یه ذرّه توقعمون از دوستان بالا رفت در ارائه آیات قرانی! همگی موفق باشید.
    .................................................. .................................................. .................................................. .

    از همه ی کاربرانی که با اومدن من اذیت شدن نیز حلالیت می خوام. ببخشید هر از چندگاهی شوخیامون گُل می کرد. انشاءالله با روی سفید اون دنیا همدیگر و ملاقات می کنیم بدون نقاب.
    شفاف و پاینده باشید؛ در پناه ایزد منّان.
    این دور وراییم. خوشحال نشید که می رم نه این حرفا نیست. هستم
    یا علی
    خاطرات تامل برانگیز زندگیمون
    و من ذره خاکی

    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


صفحه 2 از 5 نخست 1234 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود