نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظر شما چطوره؟

رأی دهندگان
14. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • جای تامل دارد

    14 100.00%
  • جای تامل ندارد

    0 0%
صفحه 5 از 5 نخست ... 345
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات تامل برانگیز زندگیمون

  1. #41

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,424
    مورد تشکر
    5,438 پست
    حضور
    16 روز 12 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    2
    گالری
    107



    نقل قول نوشته اصلی توسط تاری نمایش پست
    انسانها اومدن و رفتنشون بی علت نیست فقط باید اون علتها رو با چشم باز دید.
    اول سلام خدا قوت
    واقعا که درسته هیچ واقعه ای تو زندگی بی علت نیست همونطور که ازدواج منو محمد بی علت نبود حالا که فکرشو میکنم درس خدا شناسی و خود سازی بود و بهترین درس بود راضیم به رضای خدا و خدا رو شاکرم به خاطر موقعیتی که برام بوجود اورد هر چند زخم زبانهایی شنیده میشه که تو زندگیتو نابود کردی بدبخت شدی اما اینا از کوته فکریشونه و...خدا عاقبت همه روختم بخیر کنه



  2. #42

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    352
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط زینب_الگوی صبر نمایش پست
    اول سلام خدا قوت
    واقعا که درسته هیچ واقعه ای تو زندگی بی علت نیست همونطور که ازدواج منو محمد بی علت نبود حالا که فکرشو میکنم درس خدا شناسی و خود سازی بود و بهترین درس بود راضیم به رضای خدا و خدا رو شاکرم به خاطر موقعیتی که برام بوجود اورد هر چند زخم زبانهایی شنیده میشه که تو زندگیتو نابود کردی بدبخت شدی اما اینا از کوته فکریشونه و...خدا عاقبت همه روختم بخیر کنه

    بنام خدای مهربان.
    علیک سلام ؛
    نیستم و هر چند وقتی که هستم سری به نوشته می زنم و ...در ادامه ی حرفتون این سوال در ذهنم ایجاد شد . آیا می شه یه طرفه سر قاضی رفت؟! شما مطمئنید افراد دور و برتون کوته فکرن اند؟ آیا تا به حال ازتون سوال کردن که شما هم جواب داده باشین و اونوقت اونا بشن کوتاه فکر؟
    محال می دونم.
    . ولی یک موضوع توی ذهنم موند اگر رضایت بود سکوت چه بود؟ و اگر رنج است بی محابا سخن گفتن چرا؟
    سلامت و شاد باشید.
    در پناه خدای مهربان شاد زین.

    یاعلی

    ویرایش توسط تاری : ۱۳۹۱/۰۴/۰۵ در ساعت ۱۴:۴۷
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


  3. #43

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    1,093
    مورد تشکر
    1,894 پست
    حضور
    2 روز 13 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    1
    گالری
    0



    در مجلسی نشسته بودم که بر خلاف عقاید درست دیگران صحبت کردم

    کار رو به جایی رسوندم که به قول معروف کم آوردم و لحظه ای بود که باید قبول می کردم

    از قصد حدیثی دروغین ساختم و گفتم امام علی گفته

    جالب اینجاست همه سکوت کردن و نتونستند بر خلاف تعصب خودشون نظری بدند

    چند ساعت بعد حقیقتو گفتم و بهشون گفتم که:"

    حرف حق رو پذیرا باشد و از تعصب دوری کنید
    حقیقت بوده هست و خواهد بود. ازلی و ابدی است. لیکن واقعیت «بوده» اما شاید دیگر حالا نباشد. یا الان هست اما چه بسا بعدا نباشد و شاید هم نه در گذشته بوده و نه در حالا بلکه در «آینده» واقع شود. واقعیت «هست» است و حقیقت هستی «هست» است. هست جزیی از هستی است، اما هستی جزیی از هست نیست... حقیقت زنده و حاضر است وانگهی لایتناهی و نامحدود است. اما واقعیت ممکن است چنین نباشد. که اگر بود جزیی از جریان حقیقت بود.


  4. #44

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۰
    نوشته
    1,124
    مورد تشکر
    1,724 پست
    حضور
    15 روز 13 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با سلام
    سه سال پیش همراه با خواهر شوهرم به خانه خدا مشرف شدم شاید باورتون نشه ولی چیزی که براتون میگم عین حقیقته خیلی دلم میخواست جای خواهر شوهرم مادرم همراهم بود اما نشد زمانی که برای طواف محرم شدیم اولین دور را زدیم دور دوم مادرم را دیدم که زودتر از من طواف نسا انجام داد و از جلوی دیدگانم رد شد بخاطر شکه شدنم نتونستم طواف کنم شک کردم و مجبور شدم یه روز دیگه طواف انجام بدم.
    از همه مهمتر اینکه پدرم 7 ساله که به رحمت خدا رفته توی مدینه خواب دیدم برام ولیمه گرفته بود و مهمانی داده بود کل لوازم منزلمم عوض کرده بود وقتی برگشتم همه ا نچه را که در خواب دیده بودم عینن برام اتفاق افتاد اما با این تفاوت که همه زحمات رو خواهر ان و مادرم برام کشیده بودند.


  5. #45

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    27
    مورد تشکر
    86 پست
    حضور
    1 روز 13 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    3 سال پیش، وقتی شنیدم مامانم تصادف کرده، نمی خواستم باور کنم که دارم از دست میدمش؛

    قرآنو باز کردم، اومد: و نحن قدّرنا بینکم الموت و ما نحن بمسبوقین
    یعنی ما مرگ را برای شما مقدر کردیم و کسی را یارای پیشی گرفتن بر ما نیست...
    ویرایش توسط Fatemeh M : ۱۳۹۱/۰۵/۰۴ در ساعت ۰۸:۴۶
    ربّنا ما بنا من نعمةٍ فمنک
    پروردگارا؛ هر نعمتی که در دست داریم، همه از سوی توست.


  6. #46

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    3,335
    مورد تشکر
    8,785 پست
    حضور
    13 روز 21 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0



    فاطمه جان
    جنات عزیزم

    خدا عزیزاتون رو بیامرزه و ان شالله که بهشت برین جاشون باشه
    ممنون از خاطرات زیباتون در این بخش
    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6060

  7. تشکرها 3


  8. #47

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,424
    مورد تشکر
    5,438 پست
    حضور
    16 روز 12 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    2
    گالری
    107



    نقل قول نوشته اصلی توسط تاری نمایش پست
    شما مطمئنید افراد دور و برتون کوته فکرن اند؟ آیا تا به حال ازتون سوال کردن که شما هم جواب داده باشین

    سلام و ادب خدا قوت

    خب چرا باید اینگونه فکر کنن که من زندگیمو نابود کردم اصلا این طرز فکرشون به نظر شما صحیحه؟؟؟؟

    من یه وظیفه ای داشتم در حد توانایی یه خدمت کوچکی کردم

    به قول دکترم خدا از هر کس به اندازه توانییش انتظار داره نه بیشتر خب توانایی منم همین اندازه بود دیگه


    و این نابود شدن زندگی نیست این یک تجربه بزرگی واسه من بود لطفی بود که نصیب بنده شد

  9. تشکرها 2


  10. #48

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    352
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    15 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    الحمدالله
    گذرم ازینجا افتاد و باز غرق خاطرات شدم.
    و خیلی جالب تر اینکه من زمانی که اینجا دنیایی داشتم فقط مدت حضورم را که الان می بینم 14 ساعت بوده است!!!
    یعنی دنیایی که من اینجا ساخته بودم در حد 14 ساعت بوده و من هنوز هم در بهت و حیرت می شتابم رفتن را...
    نوشتم تا ساعت حضورم که بران تعجب برانگیز بود ثبت شده بماند...
    نوشتنم را دانستم
    خیالم را بافتم
    و قدم ها را فرسودم
    تا...
    تا بودنم را در بستر زمین شناخته باشم.
    یاعلی
    تاری/ 1396.12.20
    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***


صفحه 5 از 5 نخست ... 345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود