جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: شهید بی سر

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    540
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    شهید بی سر




    شهید سلطانی بارها می فرمود :


    من شرم می کنم در پیشگاه اربابم امام حسین سر در بدن داشته باشم


    بله این شهید آرزو داشت مانند اربابش امام حسین بی سر از این دنیا برود


    و همین طور هم شد....


    شهید سلطانی قبر خودش را با دستان مبارک خویش کند


    و برای قبر جای سر نگذاشت


    اما اگر شهید سر در بدن داشت هرگز جای پیکر بی سرش نمی شد.





    بعد از شهدا چه کردیم؟

    ویرایش توسط مرتضی کمیل : ۱۳۸۷/۱۲/۱۹ در ساعت ۲۲:۴۲
    تزول الجبال و لا تزل عض على ناجذك اعرالله جمجمتك تد فى الارض قدمك و اعلم ان النصر من عندالله

    اگر كوه ها از جا كنده شوند تو استوار باش دندان ها را بر هم بفشار كاسه سرت را به خدا عاريت ده پاى بر زمين ميخكوب كن و بدان كه پيروزى از سوى خداست.


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    813
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 37 دقیقه
    دریافت
    165
    آپلود
    14
    گالری
    6



    به نام خدا
    سلام بر شهدا

    نام پدر : امير

    محل تولد : فارس /شيراز
    تاريخ تولد : 1327
    محل شهادت : شوش
    تاریخ شهادت : 2/فروردين/1361
    مزار شهید : كتابخانه مسجد المهدي شيراز

    شيرعلي در سال 1327 در محله کوشک توام شيراز از توابع استان فارس در خانواده‌اي متدين چشم به جهان گشود ، او تحصيلات کلاسيک خود را تا پايان سال ششم ابتدايي به پايان رساند . سپس وارد حوزه علميه شد ، تا روح تشنه‌اش را در مکتب اسلام سيراب نمايد . با اوج‌گيري انقلاب اسلامي سلطاني در صف سربازان روح‌الله ( ره ) قرار گرفت و به مبارزه عليه رژيم پهلوي پرداخت ، به طوريکه چند مرتبه مأموران ساواک او را مورد بازجوئي قرار دادند . وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن نمود و عازم جبهه‌هاي حق عليه باطل شد . ذوق و قريحه شاعري او همراه با روح پرصلابتش شب‌هاي تاريک جبهه را زيباتر مي‌نمود . او با صداي دلنشين خود اشعارش را در محافل مختلف مذهبي براي رزمندگان مي‌خواند ، سرانجام اين شيرمرد عرصه‌هاي نبرد در روز دوم فروردين ماه سال 1361 در سن 34 سالگي در منطقه شوش بر اثر اصابت گلوله به ناحيه سر به شهادت رسيد ، پيکر بي‌سر او را در کتابخانه مسجد‌المهدي ( عج ) شيراز به خاک سپردند . از او دو مجموعه شعر با عنوان « ديوان حق و باطل » و « شهيد شمع تاريخ است » به يادگار مانده است.


    http://www.sobh.org

    ویرایش توسط یا مهدی (عج) : ۱۳۸۷/۱۱/۰۶ در ساعت ۱۲:۳۱


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    813
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 37 دقیقه
    دریافت
    165
    آپلود
    14
    گالری
    6



    به نام خدا
    خاکهاي نمناکي در زاويه چپ حياط مسجد ريخته شده بود ، به دنبال رد خاکها به کتابخانه رسيدم . گودالي در وسط کتابخانه بود ، آرام جلو رفتم ؛ گودال درست به اندازه قد يک انسان بود ، ترس عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت ، مردي قوي ‌هيکل داخل گودال خم شده بود ، کمي سرش را بلند کرد ، با صداي بلند گفتم : « سلام ! خسته نباشي ، حاجي ... » آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند : سلام عليکم و رحمة ‌الله » صورتش سرخ به نظر مي‌رسيد ، سلطاني که بلند شد ، گودال مثل يک قبر بود ، حتي لبه و لحد داشت ، گفتم : « پناه بر خدا ! اين براي کيست ؟ » لبخندي زد و با مهرباني پاسخ داد : « اين قبر حقير فقير ،‌ شيرعلي سلطاني است » .
    به داخل قبر نگاه کردم ، به نظرم براي قامت رشيد حاجي کوچک بود ، بهار سال 1361 پيکر خونين شيرعلي را به کتابخانه آوردند ، براي پيکر بي سر حاجي اندازه قبر کافي به نظر مي‌رسيد ، يک لحظه زمين و زمان در مقابل چشمانم تيره و تار گشت ، او بارها گفته بود : « من شرم دارم که در روز محشر در محضر آقايم اباعبدالله (ع) سر داشته باشم » .




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    12
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0






    زا ئري بارانی ا م آقا به دادم میرسی؟


    بی پناهم خسته ام تنها به دادم میرسی؟


    گرچه آهونیستم اماپرازدلتنگیم


    ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟


  6. تشکر


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    2,875
    تشکر:
    1
    حضور
    16 روز 14 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    34
    آپلود
    4
    گالری
    118



    شهید بی سر

    داد می زد گریه می کرد، می گفت: می خواهم صورت برادرم را ببوسم...

    اجازه نمی دادند.

    یکی گفت: خواهر است ... مگر چه اشکالی دارد؟ بگذارید برادرش را ببوسد.

    گفتند: اصرار نکنید نمی شود چون ... این شهید سر در بدن ندارد.


    شهید سلطانی بارها می فرمود:

    من شرم می کنم در پیشگاه اربابم امام حسین سر در بدن داشته باشم

    ویرایش توسط فاطمه ایمانی : ۱۳۸۹/۱۱/۰۶ در ساعت ۰۸:۲۱

    " خدا را در لحظه لحظه ی زندگی خود یاد کنید. "

    هر وقت نا امید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه.

    حدیث داریم به عزت و جلال خودم قسم که قطع میکنم امید بنده ای که به غیر من امید داره. امیدمون اگه گوشه دلمون به کسی باشه که کارمون را اون درست کنه خدا حاجت ما رو نمیده.

    ( برگرفته از سخنان حاج آقا مجتهدی )





اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود