جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*





    سردار شهيد حاج عبدالحسين برونسي

    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

    فرمانده تيپ 18 جوادالائمه عليه السلام
    تولد: 1321
    روستاي گلبوي كدكن تربت حيدريه
    شهادت: 11صبح روز 23/12/63
    محل شهادت: چهارراه جاده خندق


    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*






  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*سردار شهيد حاج عبدالحسين برونسي


    عدم تمكن مالي خانواده اجازه نداد تا ادامه تحصيل بدهد. روزها در كنار پدر مشغول كشاورزي بود و شب ها با شركت در محافل مذهبي به فراگيري قرآن و معارف اسلامي مي پرداخت.

    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

    در سال 1347 با يك خانواده روحاني وصلت و زادگاهش را به مقصد مشهد ترك مي كند و در اتاقي محقر سكونت مي گزيند.



    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*
    در سال52 به هنگام بنايي در منزل يكي از روحانيان مبارز با درسهاي مقام معظم رهبري آشنا شد و تحولي عميق در بينش فكري او به وجود آمد.

    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

    مبارزات سياسي گسترده اي داشت. ساواك او را به نام "اوستا عبدالحسين بنا" مي شناخت. در يكي از نوبت هاي دستگيري، ساواك دندانهاي اوستا عبدالحسين را شكست.


    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

    وقتي انقلاب پيروز شد به سپاه پاسداران پيوست و با آغاز درگيري ضدانقلاب در كردستان به پاوه رفت.

    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

    با شروع جنگ تحميلي به جبهه هاي جنوب عزيمت نمود و در اندك زماني به علت رشادتهايي كه از خود نشان داد، در عمليات فتح المبين به عنوان فرمانده گردان خط شكن منصوب شد، سپس به معاونت تيپ18 جوادالائمه(ع) و بعد از عمليات خيبر، ميمك و بدر به عنوان فرمانده تيپ18 جوادالائمه(ع) مشغول به خدمت شد.
    وي شهره محافل خبري امپرياليسم بود به نحوي كه صدام در طول جنگ فقط براي سر دو نفر جايزه مي گذارد يكي شهيد كاوه در جبهه غرب و ديگري شهيد برونسي در جبهه هاي جنوب.






  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*شمه اي از زندگي شهيد برونسي از زبان دوستان

    در منزلي كه در ايرانشهر گرفته بوديم، سه چهار تا پنجره داشتيم يعني هر اتاقي يك پنجره به كوچه داشت. از كوچه اولاً سر و صدا مي آمد و ثانياً وقتي ميهمان داشتيم و حرف مي زديم مأموران شهرباني مي آمدند پشت پنجره مي ايستادند و حرفهايمان را گوش مي دادند.شهيد برونسي و همراهان آمده بودند ايرانشهر، گفتيم برويد اين پنجره ها را ببنديد، گفتند: همين الآن. رفتند آجر و گچ گرفتند و به فاصله كوتاهي پنجره ها را بستند، طوري كه از طرف كوچه پنجره بود اما از طرف خانه ديوار آجري.
    مقام معظم رهبري


    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*
    جواد را فراموش نكن!
    مرحوم آيةا... حاج ميرزا جوادآقا تهراني كه از علماي بزرگ مشهد بودند، جبهه زياد تشريف مي بردند و علاقه زيادي به رزمنده ها داشتند. يك شب آقا براي سخنراني به تيپ امام جواد(ع) تشريف آوردند. موقع نماز كه شد، قبول نكردند جلو بايستند. هر چه اصرار كرديم كه دلمان مي خواهد يك نماز به امامت شما بخوانيم، قبول نكردند.
    شهيد برونسي رفت جلو و گفت: حاج آقا لطفاً برويد جلو بايستيد.
    ميرزا جواد آقا گفتند: شما دستور مي دهيد؟
    شهيد برونسي گفت: من كوچكتر از آنم كه به شما دستور بدهم، خواهش مي كنم.ميرزا جوادآقا گفت: خواهش شما را نمي پذيرم!
    بچه ها شروع كردند التماس كردن به آقاي برونسي كه بگو دستور مي دهم.
    آقاي برونسي با خنده گفت: حاج آقا دستور مي دهم شما جلو بايستيد همين طوري با لبخند دستور مي دهم.
    حاج ميرزا جوادآقا فرمود: چشم فرمانده عزيزم!
    بعد از نماز ايشان آمدند سراغ شهيد برونسي. حالت محزون و متواضعي داشتند و اشك از چشمان اين پيرمرد زاهد سرازير بود. به شهيد برونسي گفتند: "دوستم عبدالحسين! از من فراموش نكني. از جواد فراموش نكني!"
    شهيد برونسي ايشان را در آغوش گرفت و گفت: حاج آقا شما كجا و ما كجا، شما ما را فراموش نكنيد!ميرزا جوادآقا گفتند: اين تعارفات را بگذار كنار، فقط من اين خواهش را دارم كه از جواد يادت نرود!
    سرهنگ پاسدار سيدكاظم حسيني فر- همرزم شهيد



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    1,379
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    469
    آپلود
    263
    گالری
    97



    در زمان جنگ با عراق، چندین بار عراقی ها در رادیوی عراق ادعا کردند که این بزرگ مرد ایرانی را شهید کردند(برای تقویت روحی نیروهای عراقی) و از ایشان به نام بروسلی یاد میکردند.
    خدا میداند که چه ترسی از این بنای ساده داشتند.

    با تشکر از جناب سوگند



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*پيشاني بند

    شور و شوق عمليات همه جا را پر كرده بود. هركس خودش را به نوعي آماده مي كرد. شهيد برونسي مدت زيادي در ميان پيشاني بندها دنبال پيشاني بند مخصوص خود مي گشت.
    وقتي پيشاني بند سبزش را بست، به سرش اشاره كرد و گفت: با اين "يازهرا(س)" حتماً حضرت كمك مي كند.
    گفتم: اگر نباشد هم كمك مي كند.نگاه معني داري كرد و گفت: نه، بايد همه چيز با هم هماهنگ باشد ظاهر و باطن.
    سرهنگ پاسدار سيدكاظم حسيني فر


    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    هر وقت از جبهه مي آمد چند روزي را كه در مشهد بود روزه مي گرفت.
    مي گفتم: حاج آقا بچه ها دوست دارند وقتي اينجا هستيد با شما ناهار بخورند، مي آمد مي نشست پاي سفره با دهان روزه به بچه ها غذا مي داد و برايشان لقمه مي گرفت.
    همسر شهيد


    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

    يك روز به ايشان گفتم: همسايه ها مي گويند آقاي برونسي از زن و بچه هايش سير شده و هميشه جبهه است.
    خنده اي كرد و گفت: من بايد بيايم به آنها بگويم من زن و بچه ام را دوست دارم، اما جبهه واجب تر است. زن و بچه من اين جا در امانند اما مردمي كه آنجا خانه هايشان همه ويران و خراب شده در امان نيستند.
    همسر شهيد


    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

    يكي از دوستانم تعريف مي كرد و مي گفت: يك روز تمام دانش آموزان را جمع كردند و كلاسها تعطيل شد گفته بودند يك فرمانده تيپ قرار است بيايد برايتان سخنراني كند.
    من دم در مدرسه منتظر ايستادم تا فرمانده تيپ بيايد. به من گفتند اسمش برونسي است.
    من منتظر يك ماشين آنچناني با چند همراه و محافظ بودم كه يك دفعه يك مردي با موتور گازي سبز رنگي روبروي در مدرسه ايستاد و مي خواست برود داخل.
    من جلويش را گرفتم و گفتم كجا، مراسم سخنراني است و فرمانده تيپ مي خواهد سخنراني كند.
    ايشان مكثي كرد و گفت: "من برونسي هستم."


    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

    پشت خاكريز روي زانو ايستاده بود و دشمن را مي نگريست. بيسيم چي صدا زد: ديگر كسي نمانده بايد برگرديم.
    شهيد برونسي پاسخ نداد.
    نزديكتر آمد، نيمي از بدن سردار را تركش برده بود، برونسي شهيد شده بود اما هنوز ايستاده بود.


    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    بسم الله الرحمن الرحيم


    قسمتی از بيانات مقام معظم رهبری در جمع کارگردانان درباره کتابهای سرداران شهید(بخصوص سردار شهيد عبدالحسين برونسی)


    الان چند سالى است كه كتاب هايى درباره‏ى سرداران و فرماندهان جنگ باب شده و مى‏نويسند و بنده هم مشترى اين كتابهايم و مى‏خوانم. با اينكه بعضى از اينها را من خودم از نزديك مى‏شناختم و آنچه را هم كه نوشته، روايت هاى صادقانه است - اين هم حالا آدم مى‏تواند كم و بيش تشخيص دهد كه كدام مبالغه‏آميز است و كدام صادقانه است - بسيار تكان‏دهنده است؛ آدم مى‏بيند اين شخصيتهاى برجسته، حتّى در لباس يك كارگر به ميدان جنگ آمده‏اند؛ اين اوستا عبدالحسين بُرُنسى، يك جوان مشهدى بنّا، كه قبل از انقلاب يك بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته‏اند و من توصيه مى‏كنم و واقعاً دوست مى‏دارم شماها بخوانيد. من مى‏ترسم اين كتابها اصلاً دست شماها نرسد. اسم اين كتاب «خاكهاى نرم كوشك» است؛ قشنگ هم نوشته شده. ايشان اول جنگ وارد ميدان نبرد شده بود و بنده هم هيچ خبرى نداشتم. بعد از شهادتش، بعضى از دوستان ما كه به مجموعه‏هاى دانشگاهى و بسيج رفته بودند و با اين جوان بى‏سواد - بى‏سواد به معناى مصطلح؛ البته سه، چهار سالى درس طلبگى خوانده بوده، مختصرى هم مقدمات و ابتدايى و اينها را هم خوانده بوده - صحبت كرده بودند، مى‏گفتند آن‏چنان براى اينها صحبت مى‏كرده و حرف مى‏زده كه دل هاى همه‏ى اينها را در مشت مى‏گرفته؛ به خاطر همين كه گفتم، يك معرفت درونى را، يك ادراك را، يك احساس صادقانه را و يك فهم از عالم وجود را منعكس مى‏كرده؛ بعد هم بعد از شجاعت هاى بسيار و حضور در ميدانهاى دشوار، به شهادت مى‏رسد؛ كه حالا كارى به جزئيات آن ندارم. اين زيبايي هايى كه آدم در زندگى يك چنين آدمى يا شهيد همت و شهيد خرازى مى‏تواند پيدا كند و يا اينهايى كه حالا هستند، نظيرش را شما كجا مى‏توانيد پيدا كنيد؟ كجا مى‏شود پيدا كرد؟


    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۱۱/۰۸ در ساعت ۱۵:۰۲


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    598
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0

    نگاهي به زندگي شهيد رنتيسي




    سنگر انفرادي

    خدايا مي‌داني چه مي‌كشم، پنداري چون شمع ذوب مي‌شوم. ما از مردن نمي‌هراسيم، اما مي‌ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم، روشنايي مي‌رود و جاي خود را دوباره به شب مي‌سپارد. پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.

    عجب دردي! چه مي‌شد امروز شهيد مي‌شديم و فردا زنده مي‌شديم تا دوباره شهيد شويم؟


    شهيد كاظم لطيفي‌زاده


    نگاهي به زندگي شهيد رنتيسي


    نام عبدالعزيز علي عبدالحفيظ رنتيسي در شمار نام كساني است كه در راه آزادي فلسطين و قدس عزيز جهادگرانه ايستادند و در صف مجاهدان و رزمندان اسلام قرار گرفتند. اوج فعاليت‌هاي دكتر رنتيسي با حضورش در تأسيس جنبش حماس و رهبري آن رقم خورد. پس از ترور شيخ احمد ياسين، رهبر حماس، به دست گروه ترور صهيونيستي در 22 مارس 2004، دكتر رنتيسي از سوي جنبش حماس به رهبري و فرماندهي اين جنبش معرفي و انتخاب گرديد. روزنامه جمهوري اسلامي در خرداد 1383 درباره او نوشت: رنتيسي در شرايطي كه اكثر مسئولان كشورهاي عرب و حتي برخي از شخصيت‌هاي فلسطين به مصالحه و مذاكره با رژيم اسرائيل دل‌خوش كرده بودند، به مبارزه و جهاد مي‌انديشيد و هرگز حاضر به سازش با اسرائيل نشد. او تنها راه نجات فلسطين را مقاومت مي‌دانست.

    عبدالعزيز علي عبدالحفيظ رنتيسي در 23 اكتبر 1947 در روستاي ينبا (روستايي بين عسقلان و يافا) به دنيا آمد. شش ماهه بود كه پس از جنگ سال 1948 خانواده‏اش به نوار غزه پناه بردند و در اردوگاه خان‌يونس سكني گزيدند. عبدالعزيز در ميان 9 برادر و 3 خواهر بزرگ شد.

    شش ساله بود كه تحصيلات خود را در مدرسه‏اي وابسته به سازمان رسيدگي به پناهندگان فلسطيني آغاز كرد و به خاطر شرايط سخت اقتصادي خانواده‏اش مجبور شد همزمان با تحصيل كار كند.

    در سال­هاي تحصيلي وضعيتي ممتاز داشت. سال 1965 دروس دبيرستان را به پايان برد و به اسكندريه مصر سفر كرد. وي در آنجا تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته پزشكي آغاز كرد و در سال 1971 از دانشگاه اسكندريه فارغ التحصيل گرديد.

    دكتر رنتيسي به قصد خدمت به مردم مظلوم فلسطين به نوار غزه برگشت و در بيمارستان "ناصر" در خان يونس به كار مشغول شد. اما به دليل اينكه اداره بهداشت اجازه ادامه تحصيل به كاركنان خود را نمي‏داد، با عده‏اي از همكارانش اعتراض و اعتصاب كردند و سرانجام موفق شد براي ادامه تحصيل به اسكندريه
    بازگردد و در رشته پزشكي اطفال، درجه تخصص بگيرد.
    در سال 1981 جمعيت پزشكان در اعتراض به ماليات گزافي كه از سوي اشغالگران صهيونيسم وضع شده بود، سه هفته اعتصاب كردند. در سازمان‌دهي اين اعتصاب، رنتيسي يكي از مهره‏هاي اصلي به شمار مي‏رفت. در همان ايام، مردم غزه هم قيامي را در حمايت پزشكان معترض انجام دادند. مدتي بعد در سال 1982 رنتيسي به دليل امتناع از پرداخت ماليات به اسرائيلي‏ها دستگير و بازداشت شد.
    دكتر رنتيسي در سال 1984 از كار در بيمارستان بر كنار شد. هنگام بركناري وي افسر صهيونيستي كه مسئول پرونده او بود چنين نوشت: «اين فرد به هيچ وجه اجازه بازگشت دوباره به بيمارستان را ندارد، مگر با حكم كتبي وزير دفاع اسرائيل.»
    رنتيسي در سال 1987 در دانشگاه اسلامي غزه و در رشته‏هاي علوم پايه، ژنتيك و انگل‏شناسي به تدريس مشغول شد.
    حادثه المقطوره كه طي آن يك صهيونيست عمدا با كاميون خود به خودرو حامل كارگران فلسطيني زد و همه آنها را به شهادت رساند، جرقه تأسيس جنبش مقاومت اسلامي شد.
    رنتيسي در يك سخنراني افشاگرانه، اين حادثه را عمدي و هدف از آن را كشتار ملت فلسطين اعلام كرد كه با شعله ور شدن آتش خشم مردم همراه شد. به دنبال اين حادثه و راهپيمايي گسترده، اهالي جباليا در اعتراض به اين اقدام تروريستي با رهبران اخوان‌المسلمين در غزه با تشكيل جلسه‏اي به رياست عبدالعزيز رنتيسي تصميم گرفتند كه انتفاضه را آغاز كنند و در شب نهم ماه دسامبر 1978 از تشكيل جنبش مقاومت اسلامي خبر دادند. با اولين بيانيه اين تشكيلات، مبارزات از مسجد آغاز شد و مرحله‏اي جديد از حيات جهادي آغاز گرديد.
    دكتر رنتيسي در 17/12/1992 به همراه 416 مبارز فلسطيني از جنبش مقاومت اسلامي حماس و جهاد اسلامي، از جمله شيخ احمد ياسين به جنوب لبنان تبعيد شد. او به عنوان سخنگوي تبعيد شدگان با تلاش‏هاي بسياري كه انجام داد، موفق شد تبعيد شدگان را به وطن بازگرداند. اما بلافاصله پس از بازگشت به فلسطين در يك دادگاه نظامي اسرائيل به سه و نيم سال حبس محكوم شد.

    ویرایش توسط صدای دیدار : ۱۳۸۷/۱۱/۱۷ در ساعت ۱۱:۱۳



    و هیچ فکر نکرد مامیان پریشانی تلفظ درها
    برای خوردن یک سیب
    چقدر تنهاماندیم...





  10. تشکر


  11. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    598
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اين جنبش در سال 1996 به خاطر كارشكني‏هاي دولت پس از آزادي در سال 1997 به تقويت جنبش حماس پرداخت؛ زيرا عرفات ضعيف شده بود.

    اقدامات قاطعانه و شجاعانه او در راستاي تجديد حيات جنبش حماس، خوشايند دولت خودگران فلسطين واقع نشد و اين بار توسط اين دولت دستگير شد و در آوريل 1998 روانه زندان گرديد. اين اولين و آخرين باري نبود كه دولت عرفات او را دستگير كرد، او در مجموع 27 ماه زندان چشيده بود.

    دكتر رنتيسي در برابر موج ترور رژيم صهيونيستي چنين مي‌گفت: براي اطمينان به شما اعلام مي‏كنم كه شهادت رنتيسي، زهار، هنيه، نزار ريان، سعيد صيام و ديگران، جز بر عشق و همبستگي ما نمي‏افزايد؛ چرا كه ما در اين دنيا دست در دست هم بر ادامه مقاومت و مبارزه با دشمن عهد كرده‏ايم و فرداي قيامت، آن هنگام كه در برابر خداوندگار خود حاضر مي‏شويم، در كنار همديگر خواهيم ماند. بنده از شارون و همدستانش مي‏خواهم كه اين خيال باطل را از سر بيرون كنند و بدانند كه با وجود مشكلات پيش رو، راه مقاومت همچنان ادامه دارد و شهادت تنها راه منتهي به بهشت است، از همين رو سستي و ضعف را به قلب ما راهي نيست.

    رنتيسي يك روز قبل از شهادتش در مصاحبه مطبوعاتي، با به تصوير كشيدن جنايات صهيونيسم اذعان كرد كه پيروزي در انتظار ملت فلسطين است. وي با اشاره به اينكه در اين سال‌ها ده‌ها هزار فلسطيني متجاوزانه و ناعادلانه قتل‌عام و ميليون‌ها نفر از خانه و كاشانه خود آواره گشته‏اند، گفت: قدرت دشمن نمي‏تواند مانع از تحقق پيروزي شود. چه بسيار كشورهاي ستمگري كه در اوج قدرت فروپاشيده‏اند. اين بلايي است كه به سر آلمان و اتحاد جماهير شوروي سابق آمد و عجيب نخواهد بود كه آمريكا و رژيم صهيونيستي در عين قدرتمندي نابود شوند. فكر مي‏كنم اراده جوانان فلسطيني، هزاران مرتبه قوي‌تر از سربازان صهيونيست است.

    او هنگامي كه همراه با شيخ احمد ياسين در سال 1990 در زندان‌هاي اسرائيل به سر مي‏برد، قرآن كريم را حفظ كرده بود. همسر رنتيسي با بيان اينكه قرآن كتابي بود كه در زندگي شهيد رنتيسي نقش اصلي را داشت، مي‏گويد: سعي مي‏كرد از وقتش براي مرور محفوظات قرآني خود استفاده كند. هر چه هم سرش شلوغ بود، قرآن را رها نمي‏كرد و نمي‏گذاشت آنچه را حفظ داشت، از يادش برود.

    شنبه 29 فروردين 1383 هنوز يك ماه از انتخاب رنتيسي به عنوان فرمانده جنبش حماس نمي‏گذشت كه اندكي پيش از اذان مغرب با فرزندش احمد كه راننده خودرو وي بود، از منزل خارج شد. احمد پدرش را به مكان مشخصي در غزه مي‏رساند و چند دقيقه بعد، اكرم منسي نصار با خودروي ديگري به مكان از پيش تعيين شده آمد و دكتر سوار بر آن ماشين شد. خودرو كه با تمام سرعت دكتر را به پناهگاهش مي‏رساند، هدف موشوك‏هاي آپاچي قرار گرفت.

    شهيد رنتيسي بر خلاف تبليغات سوء دستگاه‌هاي شايعه‌پراكني‌هاي آمريكا و اروپا، يك زندگي كاملاً ساده و معمولي داشت و با خانواده و فرزندش بسيار مهربان بود. محمد، پسرش مي‌گويد: روز شهادت، وقتي خواست از منزل خارج شود، به كتاب اشعار اسلامي تفأل زد و شعري با اين مضمون آمد «خدايا، همه آرزويم شهادت است». رو به همسرش گفت: اين بهترين و والاترين شعري است كه در زندگي دوست دارم. عبدالعزيز عبدالحفيظ رنتيسي پس از سال­ها مجاهدت و مبارزه در راه اعتلاي حق و آزادي فلسطين از چنگال صهيونيسم به فيض شهادت نايل آمد و با وجود تبليغات مسموم استكبار جهاني و صهيونيسم، بيش از 114 شخصيت و سازمان بين‌المللي، ترور او را محكوم كردند. دكتر رنتيسي با شهادت خود خون تازه‌اي در رگ‌هاي جنبش حماس بخشيد.

    ویرایش توسط صدای دیدار : ۱۳۸۷/۱۱/۱۷ در ساعت ۱۸:۵۱



    و هیچ فکر نکرد مامیان پریشانی تلفظ درها
    برای خوردن یک سیب
    چقدر تنهاماندیم...





  12. تشکر


  13. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    10 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    زندگی نامه* سردار شهیدعبدالحسين برونسي*

    مي گفت : شب عمليات ، نزديک خاکريز دشمن ، خورديم به يک ميدان مين . بچه هاي ((اطلاعات عمليات)) با حيرت مي گفتند : دو شب پيش ، اين جا هيچي نبود !

    چهل ، پنجاه متر عقب تر ، يک گردان نيرو منتظر دستور من براي حمله بود . گشتيم شايد معبر عراقي ها را پيدا کنيم ، پيدا نکرديم . بچه هاي اطلاعات ، حيران و سر در گم خيره ي من شدند . متوسل شدم به بي بي فاطمه ي زهرا ( سلام الله عليها ) . قلبم شکست . گريه ام گرفت .

    نمي دانم چند دقيقه گذشت . يکدفعه گويي از اختيار خودم آمدم بيرون . رفتم سراغ گردان . تو يک حال از خود بيخودي دستور برپا دادم ، بعد هم دستور حمله . بچه هاي اطلاعات با داد و بيداد مي گفتند : حاجي چي کار کردي ؟ همه رو به کشتن دادي !

    تازه به خودم آمدم ، ولي ديگر کار از کار گذشته بود . نيرو ها ، تکبير گويان ، وارد ميدان مين شده بودند .
    همان روز که حاجي اين خاطره را تعريف کرد ، محمد رضا فداکار را ديدم . مي گفت : آن شب حتي يک مين هم عمل نکرد . چند روز بعد ، سه تا از بچه ها گذرشان افتاده بود به همان ميدان مين . اولين نفر که پا مي گذارد توش ، يک مين عمل مي کند . پاش قطع مي شود ! بچه ها با سنگ و با کلاه ، بقيه ي مين ها را هم امتحان مي کنند ؛ همه منفجر مي شدند .



    شهید محمد رضا موحد دانش
    ای خواهران حجاب و عصمت و پاکدامنی را سرلوحه زندگی خودتان قرار دهید ،
    و همیشه فاطمه وار و زینب گونه زندگی و مبارزه کنید .






اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود