جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ۞ گزیده ای از مجموعه حدیث عشق (رضا نصر) ۞

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    155
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    داستان واقعی سگ مجروح (شعر)




    رهگذر ای هم نفسم ....یک دم و آنی ...به تامل بنشین ....گوش بده بر نفسی کو زقفس
    نای برآورده زدل می خواند


    خواهشمند است با تامل داستان حقیقی را تا کسب نتیجه پیگیری فرموده ابراز نظر فرمایید.

    برقرار باشید.

    سگ مجروح

    بود یک شـب از زمستان سرد و سوز ........خـستـه و بـی حـوصـلـه بـودم ز روز
    نـاگـهــان دیـدم بــره غـوغـا شـدسـت .......درخـیـابان مـحـشـری بـرپا شـدسـت
    پــیـشـتــر رفــتــم بــدیـدم تــــولـه ای .......دست و پا بشکسته در خود لوله ای
    در مـــیـــان ره فـــتـاده بـــر زمــیـن ............مادرش چـون حارسـان کـرده کـمین
    آن سـگ حارس که بـود مادر ورا
    ســــد معـــبــرکــرده بــسـتـه راه را

    گاه گاهی میدوید عرض خیابان را بحرص
    با نگه برآسـمان می گـفت ای فریاد رس......

    زوزه ها بابغض زسیـنه می کـشیـد .......پـارس مـیکـرد نـالـه مـیـزد میـدویـد
    بـرخلایق حـمـله میکـرد می جهـیـد ........فعـل وافعـالی که از سگ بود بعـیــد
    تــولــۀ بــیــچـاره هـــم از زور درد
    نـالـه اش بـا مـادرش هــم را ه کــرد

    نی به کس جرات رود پیشی و پـس....... نی شجاعت که کشد یک کـس نفس
    در دلــم نــوری ز یـزدان شــد پـدیـد .........یک دو جمله گفتمی تـا سـگ شنـیـد

    رفـتـمـش نــزدیـکــتــر گــفـتـم بــیـا
    پـارس کــرد....... یعــنـی بـرو ایـنـجا نـیـا
    گفتمش نـیّت به خـیرست ای غمین....... پـارســی زد ..کــه نـیـا گـفـتـم همـیـن

    تـرس بـرمـن زد ز خـشــمش نا هوا .......رو بـه حــق کــردم و گـفـتم ای خــدا.......
    روی کـرد بـر آسـمان زوزه کــشیـد............ رحـمـت حــق خــشــم او دردم بـریــد
    پس عقب رفت سگ یواش و پرحواس
    یعـنـی ایـنـکه تـو بـگـیـر ازمن قیـاس

    چهـارچـشمـی پـرنگـه بـردست من........ مـن بـه صحبت با زبان و دست و تن
    دو زبـان فـــهــم از ورا آمــوخــتــن
    کــی کـجـا چــه را تــوانــنــد دوخـتـن
    نـرم نـرمـک دسـت کـشیدم توله را .........تـــولــه هـــــم آرام شــــد از درد و آه
    هـــردو دســت در زیـــر او انــداخــتـم
    بــســتــری با هــردو بــــازو سـاخـتـم

    مـادرش در مـن نـگه می کـرد تـیز ..........هـرحـرکـت را بـه فـهمـیــد از غـریـز
    توله سگ را روی دسـت بـرداشتـم
    ســــروسـیـنش در بـغــل بـگــذاشــتـم
    خـلق گـریان سگ جلـو من پشت او .......هـم چـو مـومـی بـرکف و درمشت او
    گیج و پشت کوبیده دست دررفـته بود
    پـــوز و رویـــش خـاکی و ژولیده بود

    دسـت رابـستـم به پـیـراهـن زخـود........ پـشـت او مالـیــدم و خــود چـاره شــد
    آب جــــوب بـگـذاشــتـم درپــوز او
    آب را خورد جان گرفـت زد زوزه او
    دســت او مـالــیــدم و پایــش چــنـان ........مــادرش آمـــد کـــنــارم نـا گـــهــان
    لـیـس مــیـــزد مـادرش دســت مرا
    من شـــدم گریان که چونست ماجرا

    آخــرالامـر یک نـگـه درمن فزود ............بـعـد نـگـه بــر آسـمان زوزه نــمــود
    زوزه هـای جـانـگـــداز و ســــوز او
    قـطـره قـطـره اشـک شــد در پـوز او......
    بــوســه ای کـردم زهـردو بعـد ازآن.......... رفــــتــــم انـــدروادی حـیــران جـان
    نـی دلــم بــود کـه روم درخـانـه ام
    نـی بــــمــانـــم خـود مـگــردیـوانه ام

    قـــرب و پــستی رابه فهمـیـدم خــدا ........در هــمــیــن افـکـارمـن گـشـتم جــدا

    مـادرش آمـد بـه پــشتــم چــنــد بار........... گـفـتـمـش رو ای حــدیــث روزگــار
    پارس میکرد رو تو ...چشمم کورنیست
    رو که انــجــام دلـسـت و زور نـیـست

    مثــل سـگ واقـی بـراوکـردم بــرو ..........واقـو واقـی زد کـه حـرف راتــو شنو
    من دویــدم او دویــد هـم سـوی هـم
    تـا رسـیــدیـم دربـغـل گـشتیـم جمع

    سـرتـکان می داد و دم او هـر نفس........ لـیــس مـیـزد بـرســــر و انـــدام ودس
    باصــدای ریــزجــیـــغ مانـنـد خـود
    می نــمـود احساس دل را آنچه بـد....
    دست می مالـیـــدمی بـــرگـوش او ..........آفـریـن می گـفـتـمـی بــرهــــوش او
    بعـد گفتم که بــرو پـیــش مــریــض
    رفـت و کـوته کردم این قصـۀ عریض

    بـعــد ازآن روز عـجـیـب پــرخـبـر............... روزگـارم شــــد سـپـیــد و پــر ثــمــر
    نـعـمـت حــق از زمــیــن و آسـمـان
    بــرحــریـــمـم می دویـــدی ازنـهــان

    کارگاه درگهش لـطـف کـــرد و داد ............تـارمـویـی را چـو زلـف و شـانه داد
    هر زمانی نصـر را اینـگـونه پاســت
    بـهـتـریـن ایـّام اوبـاشـد که خواسـت........

    ویرایش توسط rezanasr : ۱۳۸۷/۰۸/۲۱ در ساعت ۱۷:۰۶


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    155
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بنام خدا

    گزیده آثار از دفتر ساز عشق ( رضا نصر )


    پــشـــــه

    پشه ای آمـدبه شـب پهلـوی مــن....... سـاکـت وخـامــوش بــودم دربــدن
    چـنـد بـاری پـشه چـرخی زد مـرا............ با صــدای ویــزو ویــزش درهــوا
    خــواســتـم اورا بــرانــم که چــرا
    با نـــوای خــود نــمـودیــم زابــرا

    ناگهان درقلـب من نـوری نشست.......... که مـیازارش نـوایش نیست پست
    بـسکه خود خواهی نخوانی این نـدا..... تـو نـوایـت نـیـست بــرتـر زیـن صــدا
    این هما ن پَشَّست و ذرّه در وجود
    که بکرد نمرود را خشک آب رود

    یضرب المثال وفوقش او بـودسـت .........برمثـالـش گمره و حقگـو بـودسـت
    خود نگـویـم که چه کـن نادان کـج ..........صـبـرکـن کـاصـبــر مـفـتاح الـفـرج
    صبـرکردم پـشه بـردسـتـم نشست
    جابـجاشــد نـیم خیـزبالاشـو بـسـت

    بـا تـامـل جـای گـاه خــود بـیـافـت........ نـیـش راتـا نـصف بـردسـتم بتافـت
    آنـقـدر نـیش را بـسرعت کـرد فـرو........ که نفهمیدم و سوزش شد شـروع
    گوییا نمنم به حس تـست مـینـمود
    نـیـش رابا مکث در دست می فرود

    بـعـد تا بیـخـش فـرو کـرد نـاگـهـان ........اشکمش دیـدم که خالی بـود زنان
    با خودم گـفـتم چه کوشی میکـنـد ........تاکه یک نـم خون بـلـب نوشی کنـد
    این درست است بهـریک ذرۀخـون
    جان ایـن مـوجود گیری با جـنـون

    این دهـان را داده اســت او از سـمــا....... نـان او بـایـــد کـه بـاشــــد در ورا
    رزق یک پـشـه اگـر نــتـوان دهـم .............نــزد اربـاب مُـــُروتّ چــون رهــم
    از یه قطره خون اگـر مـن نگـذرم
    پــس چـگـونـه کـیش او را یاورم

    کـی تــوانـم گـویـمـش رزاق فــرد........... رزق من ده روی زردم روی زرد
    پس بـگفتم نـوش جـانـت پـشه ام .........نـوش جانــت تابـخوانـی ریشه ام
    گرخوری خونی ز مـن کردم حلال
    درس دادی بـرمــن و نـبـود مـلال

    یک تـکـانـی خـورد و پـاه اراکشیـد......... نـیش را یک مـرتـبه بـیرون کشیـد
    ابتدا پـایــش بـه هـــم مالــیــد او ..........بعـد دستش را کشید بـرنیش و رو
    ســـوزشـی دردســـت آزارم بــداد
    خـواسـتم دست درکـشم فرجام داد

    چونکه چشمم مات بـود و پر شگفت........... یک دمی پلکم بـخاریـدن گرفـت
    چـشـم را بـرهـم زدم یک آن و باز ...........پـشه رفـته بود نـدیـدم گـشـت راز
    با خودم گفتم عجب بـود مـرحـبــا
    درســهـا آمــوخـتــن ازایــن کــیــا

    خودبـدانم جـسم من درخـاک زود ............لات وقـُـوتی میـشـود یا زاد و بـود
    جزبه رحم و خوبی و احسان وجود ...........هـیچ می ماند از این خاک وجـود
    پــس چــراازبــهـــر روزی کــلان
    حرص وبـدبـختی بـرانـم من بجان

    خـیــر هــرچـیـزی بـود حــد مـیـان............ ایـن زبـان زاسـتــاد مــولانا بــدان
    نصـر واجب شــد تو را عـرض ادب ..........گـو که جـاویـد باشد او از لطـف رب
    بارالـهـا عـاشـقـان نـــور تــو انـــد
    مـثـل مــولانـا چــو مــامــور تـوانــد

    رحـمتـت رابـرتـمامی شـان بـتـاب............... تک سـواران باب بابـنـد باب باب
    غرق گردان روح مـولانا به نـور
    نـصرراقسمت نـما چـون اوشعور


    رضانصر



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    155
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بنام خدا

    پروردگار سبحان رازق است و رزق مخلوق می رساند .

    مستندی در شبکه دوم سیما توجه حقیر را جلب نمود که غازی در حال پرواز متوجه ماهیان در آب شد و با شیرجه و حرص چندین ماهی را گرفته و بلعید بطوری که از سنگینی به سختی توانست پرواز نماید و در پرواز از شادی آواز می خواند.

    در همین هین دو مرغ کوچک به او حمله نمودند . حقیر متعجب شدم که چرا مرغان کوچک به غاز بزرگ حمله میکنند و مانع پرواز او هستند .


    اما راز این بود که با حمله آنان غاز مجبور به فرود شد و در حالت فرود ابتدا سر را به پایین خم نمود و این حرکت باعث شد تا یک ماهی بلعیده شده از دهانش خارج شود و مرغکان زیرک کوچک روزی خود را در آسمان گرفته و رفتند .........



    نکته این است که بهره مندی از علم و درایت و تجربه در فطرت تمامی موجودات است

    در حالی که در نوع انسان برخی نمی توانند همانند مورچه ای روزی روزانه خود را به دست آورند مرغی در آسمان روزی خود را با دانش و تجربه می یابد و کسانی هستند که روزی هزاران نفر را می دهند فرق این دو فقط در دانایی و نادانی است

    که توانا بود هر که دانا بود.......

    کسانی هستند که نادانی باعث اعتیاد آنها شده و قدرت حرکت ندارند
    برعکس کسانی هستند که با علم دانش مرزهای آبی و خاکی را پشت سر نهاده از جو زمین میگذرند و فرا مرزی پا به سیارت و کرات دیگر می نهند ......

    آیا می دانید روزانه حدود دو تن مواد مخدر در این سرزمین کشف می شود
    خدا می داند چه مقدار مصرف می شود .
    به امید روزی که فریاد و دعا پدران و مادران داغدار این مرز و بوم مستجاب و کارساز شده . راهیان نور و والیان امر با علم و درایت این درد خانمان سوز نسل کش را ریشه کن و راه خداوند سبحان ( سبیل الله ) را هموار سازند انشاالله....



    مــرغ دانــا

    غــاز در پـهــنـۀ گـیــتـی ز فـراز .......ماهـی ای دید به زد شـیـرجۀ ناز
    از تـه آب گـرفــت چـنــد ماهـی ........بهـرصیـد خود و شـد هـمـره راز

    چون شکم سیـرشـد از سفـرۀ حق
    قـصـد جفـتـش بـنمـود و پـرواز........

    چــنــد بـالـی بـزد و اوج گـرفـت ........آن چـنـان کـز فــرحــش کرد آواز
    نـاگـه از دوربـــیــامـــد مـــرغـی .........بـرسیـد از ره و نـوک زد بـر غاز


    در تعجب شـدم این چون گون است
    ز چـه مرغک بزند چون است فاز

    چنـد نوک بـرسـر و رویش چو بزد .......غاز مجـبـور به فرود شــد ز فراز
    چـونکه سـرکرد بـپایین از جـبـر ........ماهی خـورده شــده قی شـد باز

    مـرغک زیـرک و دانـا و زرنـگ
    ماهـی غــاز ربــود بـا ایـن ساز

    رفـت تا قـسمت علمـش بــبــرد .........پیش جفتش که نبـود اوچون غاز
    مرغک تجربه چون بسته نبود............... هـم ره مــرغ نـَبـود او بـُود باز

    بلکه علم و عـمل و درک درسـت
    خوش کلیــدی بـودت در این فاز

    نـی کم از مـرغی و بازی نی غاز ...........تـیـزتک باش چـو نـصـر و تکـتاز


    رضا نصر





  5. تشکرها 2


  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    155
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0




    بنام خداوند عشق و خرد


    مرغ عشق

    بر درخت قدر سبز سپید ......روی یک شاخه پر برگ و قوی

    مرغک عشق نشست
    چه سراسیمه و مست

    باد و طوفان شدید بشد از خشم پدید
    تنه از شدت طوفان بلا می لرزید

    شاخه حرص شکست
    شاخهء زور خودش را جمع کرد
    هم به سوی پف طوفان بلا سر خم کرد

    شاخهء مهر و صفا
    پوششی داد به مرغک ز وفا
    زیر انبوهی برگ........مرغ عشق را جا داد............

    مرغ رو کرد به خدا........
    مکن ای دوست تو این شاخه جدا .....

    خشم چون نام خدا را بشنید
    دم مهر .....عشق پر آوازه شنید

    نرم شد ...چند لرزه دیگر بداد
    تا بیامد خشم الله اش به یاد..........

    آفتاب از قدم صبح سپید بر درخت می تابید
    نفس باز نسیم .....
    از گلستان زد و پر کرد شمیم

    خوش طراوت شد دشت .
    همه در خیر و گذشت

    جویباران جاری ...........همه جا بیداری
    مرغها پر زده از کوه سرازیر شدند


    همه پرواز کنان می خوانند
    وازه عشق و محبت به نوا می راندند

    همه با هم هم سو .....همه با هم خوش رو
    همه با اشک به نوا....همه با هم به دعا

    مکن ای دوست تو این شاخه جدا......مکن ای دوست تو این شاخه جدا

    رضا نصر


  7. تشکرها 3


  8. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    155
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بنام خدا

    رحم و شفقت اسب آبی


    قطعه ذیل بر اساس فیلم مستند شبکه دوم سیمای جمهوری اسلامی ایران ارایه گردیده .
    در این فیلم آهو جهت رفع تشنگی کنار مرداب آمد غافل از اینکه تمساحی او را دید

    و زیر آبی به طرف آهو آمد ضمن اینکه اسبی آبی که نزدیک آهو بود متوجه حرکت تمساح به طرف آهو شد.
    وفتی تمساح به آهو نزدیک شد عجولانه به او حمله کرد .....اسب آبی که منتظر این لحظه بود با ضربه سنگینی حمله تمساح را دفع نمود به طوری که آب خون آلود شد.....و تمساح گریخت.

    آهو بیچاره از ترس به آب افتاد و مدهوش و در حال غرق ...اسب آبی متوجه او شد و با پوره خود آهو را به کنار آب برد .
    آهو توان ایستادن نداشت اما اسب آبی با پوزه اش او را تحریک به ایستادن می نمود تا اینکه ایستاد و بعد با نگاه پر مهری از او قدردانی نمود.
    حقیقتی است انکار ناپذیر که ترحم بر ضعیف در هستی جاری است و اوامر خداوند بر هر موجودی القا می شود . والسلام



    اسب آبی مهربان


    آهویی رفت کنار مردابی........که بنوشد ز تشنگی آبی
    چشم تمساح گشنه دید آهو .....سر درون کرد و رفت زیر آبی

    اسبی آبی بدید تمسح را......حیلت او نقش زیر آبی
    چو بود او نزد آهو تمسح دور......چشم بست و خویش کرد خوابی

    نم نمک آمد تمسح از ته آب.... ....خزخزان همچو چوب بر آبی
    تا بدید عکس آهوک بر آب.......بی درنگ حمله کرد ز بی تابی

    بی خبر از نهاد و قسمت حق....کو دهد لقمه و دهد آبی
    قول و افعال نیست بی حکمت.....همه دانند تویی که در خوابی

    درهمان وقت به دم بزد بر وی.....اسب آبی و روح خوش تابی
    پوزه زد اسب آبی غیرت .........حمله کرد نا گه حمله نابی

    من ندانم چه سان بزد بر وی ....پرت شد تمسح ، آب سرخابی
    گوییا ضرب و زور رستم بود.........یا که قدرت بداد میر آبی

    آن طرف آهوک فتاده به آب.....هوش و بی هوش به آب و غرقابی
    یک دو دستی بزد رها کرد خود........یا که از هوش رفت ز بی تابی

    اسب به تندی به روی پوزه خود......آهوک برد به خشکی از آبی

    پوزه می زد به زیر اشکم او.....تا به ایستد به پاست خود یابی

    نرم نرمک بیافت خود آهو.......به خود آمد چنان که از خوابی
    خیسی تن بریخت با لرزش......بعد ز ترسش نمود جوش آبی

    یک نگه کرد اسب آبی را......چشم پر آب چون دٌر نابی
    خود نظر کن که آن نگاه چه گفت.....جاودان باد و خوش شه آبی

    نصر از آن گفت این حکایت را .....که به نادر شود چنین خوابی
    مستند بود به فیلم حادث شد......زیرکی فیلم نمود شد قابی


    رضا نصر تابستان 1382


  9. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود