جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: فرجام تبهکاران

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۶
    نوشته
    256
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    فرجام تبهکاران




    بسم الله الرحمن الرحیم



    فرجام تبهكاران





    اشاره : آنچه در زير مى‏خوانيد، سرنوشت‏شوم كسانى است كه امام حسين‏عليه السلام و ياران باوفايش را به شهادت رساندند.

    ... آنان كه بعد از حادثه عاشورا طعم تلخ مرگ را چشيدند وچيزى جز شقاوت و ذلت از خودشان به جاى نگذاشتند.


    1-عمربن سعد

    امروز دهم محرم سال شصت و يك هجرى است.

    امام(ع)با 20 تن ازيارانش به سوى خيمه‏اى كه بين دو سپاه بر پا شده است، حركت‏مى‏كند.

    همه، طبق سفارش او، پشت‏خيمه توقف مى‏كنند مگر برادرش‏ابوالفضل و فرزندش على اكبر(عليهماالسلام)كه در پى آن حضرت واردخيمه مى‏شوند.

    عمربن سعد هم با 20 تن از سران سپاه شام به همان خيمه نزديك‏مى‏شود. از آن جمع، تنها ابن سعد با غلام و پسرش «حفص‏» واردخيمه مى‏گردند.

    دو فرمانده در مقابل هم قرار مى‏گيرند. هر يك تلاش مى‏كند ديگرى‏را به راه دلخواه خويش بكشاند.

    ابن سعد مى‏گويد: اى حسين، يامرگ يا بيعت!

    امام حسين(ع)كه راهنماى طريق حق است و مى‏خواهد او را از راهى‏كه در پيش گرفته باز دارد و از آن مسير ظلمانى برهاند.

    بالحنى آرام و مهرآميز سابقه خود و نياكان پاكش را ياد آور شده،او را از آينده تاريكش بيم مى‏دهد:

    پسر سعد، آيا مى‏خواهى با من جنگ كنى، در حالى كه مرا مى‏شناسى‏و مى‏دانى پدرم چه كسى است؟ نمى‏خواهى با من باشى و دست ازاينها(بنى اميه) برداری؟این عمل به خدا نزدیکتر و مورد توجه اوست.


    ابن سعد كه سر مست‏باده جاه و جلال است و جامه تزوير و تكبربر تن دارد. در پاسخ مى‏گويد: در اين صورت خانه‏ام را در كوفه‏ويران مى‏كنند.

    - من با هزينه خود برايت‏خانه‏اى مى‏سازم.

    - مى‏ترسم باغ و نخلستانم را مصادره كنند.

    - من در حجاز بهتر از آن را به تو مى‏دهم.

    - زن و فرزندم در كوفه‏اند; مى‏ترسم آنها را به قتل برسانند.

    امام چون به عمق تيرگى عقل و دنيا خواهى اش پى مى‏برد، ازبازگشت او مايوس مى‏گردد و از ادامه گفتگو صرف نظر مى‏كند.

    درحالى كه از جايش برمى‏خيزد، مى‏گويد: «چرا اين قدر در اطاعت‏شيطان پافشارى مى‏كنى؟ مالك ذبحك‏الله على فراشك عاجلا و لا غفرلك يوم حشرك;
    خدايت هر چه زودتر در ميان رختخوابت‏بكشد و درقيامت از گناهانت نگذرد.


    هر كس گرفتار نفرين‏هاى او مى‏شود، عاقبتى تيره و تار دارد وسرانجامش همان مى‏شود كه آن حضرت پيش بينى كرده است;

    ولى درميان نفرين شدگان، ابن‏سعد فرصت‏بيشتر مى‏يابد.

    آنگاه كه مردان سپاه اندك امام را به شهادت مى‏رساند، با گروه‏اسيران رهسپار كوفه مى‏گرددو جلوتر از همه، براى ادامه گزارش،وارد كاخ ابن زياد مى‏شود.

    ابن زياد كه قلبى كدرتر و سرشت پليدتر از ابن سعد دارد. بعد از شنيدن گزارش او نه تنها با تحسين و هدايا زمينه شادى اش‏را فراهم نمى‏كند كه با بى اعتنايى

    مى‏گويد: آن فرمان كتبى كه‏براى جنگ با حسين به تو داده بودم را به من برگردان.

    ابن سعد كه چنين انتظارى ندارد. ادعا مى‏كند آن را در گيرودار جنگ گم كرده است.

    چون پافشارى ابن زياد را مى‏بيند، مى‏گويد: امير، من فرمان تورا اطاعت كردم و حسين و يارانش را كشتم، بايد فرمانت نزد من‏باشد تا با ارائه آن به پيرزنان قريش نزد آنها معذور باشم.

    بحث اوج مى‏گيرد. ابن زياد كه به خشم آمده است. مى‏گويد آن را به من برگردان.ابن سعد تاب مجادله بیشتر ندارد.

    در حالى كه از دارالاماره‏خارج مى‏شود، مى‏گويد: هيچ مسافرى ديده نشده است كه مانند من بادست‏خالى و بدبختى به خانه‏اش برگردد;
    هم دنيا را از دست دادم‏هم آخرت را!


    از هر درى رهيده و از هر منفعتى دست‏شسته است. ناچار در كنج‏خانه عزلت اختيار مى‏كند. نه از گندم وسرمايه‏هاى «رى‏» چيزى به او رسيده است و نه از هدایای یزید و ابن زیاد
    .

    عموم مردم نيز از او ناخشنودند. نزد آنها از هيچ‏ارزش و احترامى برخوردار نيست.

    هر كه او را مى‏بيند با خشم ونفرت به ديگران نشانش مى‏دهد و مى‏گويد: «هذا قاتل الحسين‏» ; اين است مردى كه حسين را شهيد كرد.

    پنج‏سال مى‏گذرد،

    مختار به خونخواهى حسين(ع)همت مى‏گمارد. درمدتى اندك، قاتلان او و ياران پاكش را مجازات مى‏كند.

    روزى در جمع يارانش چنين داد سخن مى‏دهد:
    به زودى كسى را خواهم كشت كه قتلش اهل زمين و آسمان را خشنودكند.


    مردى به نام «هيثم‏» كه در آن مجلس حضور دارد. منظورمختار را مى‏فهمد.

    بى درنگ فرزندش «عريان‏» را نزد عمربن سعدمى‏فرستد تا او را از قصد مختار آگاه سازد.

    ابن سعد را وحشت فرا مى‏گيرد.

    فرزندش «حفص‏» را نزد مختارمى‏فرستد تا مختار را از تصميمش بازدارد.

    مختار، چون فرزند ابن‏سعد را نزد خود مى‏بيند، مخفيانه رئيس شرطه‏اش «كيسان تمار» رابه حضور مى‏طلبد و دستور مى‏دهد:
    سر عمربن سعد را نزد من حاضركن.


    كيسان وارد خانه ابن سعد مى‏شود. او در ميان رختخوابش غنوده‏است; هنگامى كه چهره ترس آور و خشمناك كيسان را مى‏بيند، درمى‏يابد مرگش فرارسيده است.

    براى رهايى از مرگ به تكاپو مى‏افتد. هنگام برخاستن، لحاف به‏پايش مى‏پيچد و روى رختخواب نقش زمين مى‏شود.

    كيسان چون رعدمى‏غرد، سر از پيكرش جدا مى‏كند و دقايقى بعد، آن را در برابرمختار و حفص مى‏گذارد.

    گل لبخند بر لبهاى مختار نقش مى‏بندد وموجى از ترس و اضطراب تن حفص را دربر مى‏گيرد.

    مختار كه تاحال سخنى از دل با حفص نگفته است. به او مى‏گويد: صاحب اين سررا مى‏شناسى؟

    - آرى، پس از او در زندگى سودى نيست.

    - آرى، براى تو زندگى سودى ندارد.

    - سپس سر حفص را از تنش جدا كرده، كنار سر پدرش قرار مى‏دهد.

    آنگاه به سرهاى بى تن آن دو خيره مى‏شود و مى‏گويد: عمربن سعد دربرابر حسين و حفص در برابر على اكبر!

    و ادامه مى‏دهد: نه، نه، به خدا سوگند برابر نيستند. اگر سه‏چهارم خاندان قريش را به هلاكت‏ برسانم بايك بند انگشت ‏حسين بن‏على(ع)برابرى نخواهد كرد)



    هر که دلارام دید ازدلش آرام رفت
    چشم ندارد خلاص هرکه دراین دام رفت




  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۶
    نوشته
    256
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    2-عبيدالله ابن زياد(ابن مرجانه

    عبيدالله ابن زياد هنگام حادثه عاشورا والى كوفه بود. امام‏حسين و يارانش به دستور او به شهادت رسيدند.

    به ابن زياد «ابن‏مرجانه‏» هم مى‏گويند چون مادرش كه كنيزى زناكار و مجوسى بود،«مرجانه‏» نام داشت.

    وى عمربن سعد و سپاهش را به كربلا فرستادتا امام حسين(ع)را به بيعت وادار سازند و يا او و يارانش را به‏شهادت برسانند و اهل‏بيتش را به اسارت بگيرند.

    ابن زياد پس از مرگ يزيد، ادعاى خلافت كرد و اهل بصره و كوفه‏را به بيعت فراخواند ولى‏كوفيان او و يارانش را از شهر بيرون‏كردند و در صدد انتقام گرفتن از خون

    شهداى كربلا برآمدند. وى كه‏به شام گريخته بود، براى خاموش ساختن انقلاب توابين به جنگ آن‏ها شتافت.

    سرانجام او در يكى از درگيرى‏ها با سپاه مختار، در سال‏67 ه ق. به هلاكت رسيد. اكنون به چگونگى كشته شدن او اشاره مى‏كنيم:

    به مختار گزارش دادند كه عبيدالله ابن زياد، با گردآورى‏سپاهى عظيم از سرزمين شام، در راه كوفه است.

    مختار سپاه اندكى‏گردآورد و ابراهيم ابن مالك اشتر را فرمانده آن قرار داد. آن‏هابراى مقابله با لشكرشام به سمت مرزهاى شام رفتند.

    دو سپاه درمنطقه «موصل‏» باهم رو به رو شدند. طولى نكشيد كه جنگ سختى‏آغاز شد. سپاه شام شكست‏خورد و ابن زياد اسيرشد.

    به دستور ابراهيم سرش را از تنش جداكردند و همراه چند سر ديگر از بزرگان‏شام، به نزد مختار فرستادند. سرها را مقابل مختار به گوشه‏اى‏افكندند.

    تپه كوچكى از سرهاى قاتلان امام حسين(ع)مقابل مختار به‏وجود آمد. هنوز چشمان مختار از سرهاى سران كفر و فتنه برداشته‏نشده بود كه «مار» كوچكى بعد از

    چند مرتبه پيچ و تاب خوردن،از لابلاى سرها گذشت و خودش را به سرابن زياد رساند.

    مار آرام‏آرام وارد بينى او شد و بعد از چند لحظه از گوشش بيرون آمد. بار ديگر وارد بينى‏اش شده از گلويش خارج شد.

    چند مرتبه اين عمل‏تكرار شد و حيرت حاضران را برانگيخت.

    مختار سرابن زياد را براى محمد حنفيه در مدينه فرستاد. محمدآن را نزد امام سجاد(ع)آورد.

    هنگامى كه محمد سر را نزد امام‏سجاد(ع)حاضر كرد، امام(ع)مشغول غذاخوردن بود. امام(ع)با ديدن‏سرابن زياد به زمين افتاد و سجده شكر بجا آورد و

    فرمود:

    الحمدلله الذى ادرك لى‏ثارى من عدوى و جزى الله المختارخيرا

    سپاس خداوند را كه انتقام خون مرا از دشمنم گرفت وخداوند به مختار جزاى خير عنايت فرمايد.



    سپس امام افزود: هنگامى كه ما را نزد ابن زياد بردند، او درحال غذا خوردن بود و سر بريده پدرم كنارش بود.

    آن موقع گفتم: خدايا! مرا نميران تا سربريده ابن زياد را به من نشان دهى.



    3-شمربن ذى الجوشن

    شمر از فرماندهان خشن و جنايتكار سپاه كوفه و شام در كربلابود.

    از مهمترين جنايات شرم آور او، بريدن سرمبارك ‏امام ‏حسين(ع)بود. براى پى‏بردن به عمق جنايات او اين واقعه‏حزن‏آور را مرور مى‏كنيم:

    تنها امام‏حسين(ع)باقى مانده بود. سپاه خون آشام كوفه و شام‏از هرسو حضرت را هدف تير و سنگ و شمشير و خنجر قرار داده‏بودند.

    ناگهان شمر با جماعتى بين امام و خيمه‏هاى عشق قرار گرفت. آن‏ها به خيمه‏ها نزديك و نزديك‏تر شدند.

    امام(ع)چون حركت آن‏ها رابه سوى خيمه‏ها ديد; فرياد برآورد:

    ويلكم يا شيعه‏آل ابى‏سفيان ان لم يكن لكم دين و كنتم‏لاتخافون يوم المعاد فكونوا احرارا فى دنياكم‏



    ; واى برشما اى‏پيروان آل ابوسفيان! اگر شما دين نداريد و از حساب روز قيامت‏نمى‏ترسيد، پس لااقل، در دنياى خود آزادمرد باشيد.

    شمر در پاسخ امام فرياد زد: اى پسرفاطمه! چه مى‏گويى؟!

    امام فرمود: من با شما مى‏جنگم، شما با من. زن‏ها تقصيرى‏ندارند، از گمراهان و متجاوزان خود جلوگيرى كنيد و تا زنده‏ام‏متعرض حرم من نشويد.

    شمر گفت: اى پسرفاطمه! متعرض حرم نخواهند شد.

    آن گاه شمر به سپاه خود خطاب كرد: همه متوجه حسين(ع)شويد وكار او را تمام كنيد.

    بارديگر حمله شروع شد. حضرت همچنان مى‏جنگيد. بدنش سرچشمه‏ى‏دهها جويبار خون شده بود. ظالمى به نام «صالح بن‏ذهب‏» پيش آمدو ضربتى بر ران حضرت وارد كرد. حضرت نقش زمين شد.

    هنگامى كه ضعف برامام حسين(ع)مسلط شد; سپاه اهريمن از جنگ‏دست كشيد. مدت زمانى كوتاه صداى چكاوك شمشيرها شنيده نمى‏شد.

    كسى جرات وارد ساختن آخرين ضربه را نداشت. بار ديگر صداى شمردر فضا طنين انداز شد:

    واى برشما! چرا به اين مرد مهلت مى‏دهيد؟ مادرهايتان به‏عزايتان بنشينند. او را بكشيد.

    امام مورد حمله سپاه جور قرار گرفت و پيكر مجروح و مصدومش‏پذيراى صدها تير و شمشير و خنجر شد.

    طولى نكشيد كه عمربن سعدبه شمر گفت: برو حسين(ع)را راحت كن!

    شمر پيش رفت و سراز بدن امام(ع)جدا كرد و گفت:

    بااين كه مى‏دانم آقا و پيشوا و فرزند رسول خدا و بهترين‏انسانها از جهت پدر و مادر هستى، در عين حال، سرت را جدامى‏كنم.

    گروهى از صاحبان مقاتل آورده‏اند كه عمربن سعد فرياد زد:

    به سوى حسين(ع)برويد و او را راحت كنيد. شمر به سوى حضرت‏شتافت و با كمال گستاخى برسينه حضرت نشست.

    در آن دمادم غم واندوه، امام چشمان خون گرفته‏اش را گشود. چشمش به چهره‏ى مردى‏جنايتكار افتاد و گفت: «اذا كان لابد من قتلى فاسقينى شربه من‏الماء» ;

    اكنون كه ناگزير به كشتن من كمربسته‏اى، با شربت آبى‏مرا سيراب كن.

    در اين كه شمر چه پاسخى گفته باشد، اختلاف است. برخى مى‏گويند: شمر با لحن تمسخرآميزى گفت:

    اى پسر ابوتراب! آيا گمان نمى‏كنى كه پدرت ساقى حوض كوثر است‏و از آب آن به دوستانش مى‏دهد؟ صبركن تا به دست پدرت سيراب‏گردى.

    آنگاه محاسن حضرت را با دست گرفت و با دوازده ضربه شمشير سراز بدن حضرت جدا كرد.

    برخى ديگر گفته‏اند كه شمر با لحن كينه توزانه‏اى پاسخ داد: سوگند به خدا! يك قطره از آب را نچشى تا مرگ را جرعه جرعه‏بچشى.

    شمر پس از شهادت امام حسين(ع)توسط عبيدالله ابن زيادماموريت‏يافت تا سرمبارك امام(ع)را به شام نزد يزيد بن‏معاويه ببرد.

    وقتى مختار در كوفه قيام كرد، شمر از ترس انتقامجويى كوفيان‏از شهر بيرون رفت. مختار غلام و گروهى از يارانش را به تعقيب اوفرستاد.

    شمر غلام مختار را كشت و به خوزستان گريخت. مختار بارديگر جمعى از سپاهيانش را كه ابوعمره فرمانده آن‏ها بود. به‏جنگ شمر فرستاد.

    آن‏ها شمر را كشتند و تن ناپاكش را جلو سگ‏هاانداختند.





    هر که دلارام دید ازدلش آرام رفت
    چشم ندارد خلاص هرکه دراین دام رفت




  5. تشکر


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۶
    نوشته
    256
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    4- حرمله ابن كاهل اسدى

    وى يكى از سران جنايتكار سپاه شام بود كه با بى‏رحمى تمام به‏قتل و غارت خاندان وحى در كربلا كوشيد و با جنايات خود، روى‏جنايتكاران تاريخ را سفيد كرد.

    او سرانجام به دست مختار افتاد. وقتى يقين كرد كه كشته مى‏شود چنين لب به سخن گشود:
    اى امير! در كربلا سه تير سه شاخه داشتم كه آن‏ها را با زهرآميخته كرده بودم.

    با يكى از آن‏ها گلوى على اصغر را كه درآغوش پدرش بود. دريدم. با دومى هنگامى كه امام‏حسين(ع)پيراهنش را بالا زد تا خون پيشانى‏اش را پاك سازد.

    قلبش‏را نشانه گرفتم و با سومى گلوى عبدالله بن حسن(ع)را كه‏دركنار عمويش بود. شكافتم.



    مختار كه جنايات حرمله را از زبان خودش شنيده بود تصميم گرفت‏كه او را به سخت‏ترين شكل مجازات كند. براى روشن شدن چگونگى‏مجازات او حديث زير را مى‏خوانيم:

    «منهال بن عمرو كه از اهالى كوفه بود، مى‏گويد: براى انجام‏حج ‏به مكه رفتم. بعد از انجام مناسك حج ‏به مدينه رفته به حضورامام سجاد(ع)شرفياب شدم.

    حضرت پرسيد: حرمله بن كاهل اسدى چه‏كار مى‏كند؟

    گفتم: او زنده است و در كوفه سكونت دارد.

    امام دست‏هاى خود را به آسمان بلند كرد و فرمود: «اللهم اذقه‏حر الحديد، اللهم اذقه حر النار» ; خدايا! داغى آهن را به اوبچشان. خدايا! داغى آتش را به او بچشان.

    به كوفه بازگشتم. مختار ظهور كرده و بر اوضاع مسلط شده بود. بعد از چند روز، به ديدار مختار شتافتم. او را در بيرون خانه‏اش‏ملاقات كردم.

    به من گفت: اى منهال! چرا نزد ما و زير پرچم مانمى‏آيى و به ما تبريك نمى‏گويى و در قيام ما شركت نمى‏كنى؟

    گفتم: به مكه رفته بودم. باهم گرم صحبت‏شديم تا به ميدان‏«كناسه‏» كوفه رسيديم. در آن‏جا مختار توقف كرد. فهميدم كه درانتظار كسى است.

    زمانى نگذشت كه چند نفر نزد او آمده گفتند: اى‏امير! بشارت باد كه حرمله دستگير شد. سپس ديدم چند نفر ديگرحرمله را كشان كشان نزد مختار آوردند.

    مختار با ديدن حرمله‏گفت: سپاس خداوندى را كه مرا بر تو مسلط نمود.

    سپس فرياد زد: الجزار الجزار; (يعنى آى قطع كننده)جزار حاضر شد.

    مختار به او روكرد و گفت: دست‏هاى حرمله را قطع‏كن. او چنين كرد.

    آنگاه فرياد زد: پاهايش را نيز قطع كن. جزارچنين كرد. سپس صداى مختار بلند شد: آتش بياوريد. آتش بياوريد.

    طولى نكشيد كه با جمع كردن نى‏ها آتشى شعله‏ور شعله‏هاى آتش‏زبانه مى‏كشيد. حرمله را با دست و پاهاى بريده داخل آتش‏افكندند.

    با ديدن اين منظره گفتم: سبحان الله! مختار كه به شگفتى من‏پى برده بود گفت: ذكر خدا خوب است ولى چرا تسبيح گفتى؟!

    گفتم: در سفر حج‏به محضر امام سجاد(ع)رسيدم. حضرت جوياى حال‏حرمله شد.

    وقتى برايش گفتم كه او در كوفه زنده است، دست‏به‏آسمان بلند نموده، فرمود: خدايا داغى آهن و آتش را به اوبچشان.

    اكنون شاهد به اجابت رسيدن دعاى امام هستم.

    مختارپرسيد: آيا به راستى اين سخن را از امام سجاد(ع)شنيدى؟

    گفتم: آرى به خدا سوگند شنيدم. مختار از مركب خود به زير آمد و دوركعت نماز بجا آورد و سجده‏هاى طولانى انجام داد.

    آن‏گاه فرمود: على بن‏الحسين(ع) نفرين‏هايى كرد و خداوند نفرين‏هاى او را به دست‏من اجرا نمود.


    همه كشندگان امام حسين(ع) بعد از حادثه كربلا با مجازات‏هاى‏دردناكى هلاك شدند. همه كسانى كه به عنوان سياهى لشكر، سپاه‏عمربن سعد را همراهى

    مى‏كردند با ذلت و خوارى جام مرگ رانوشيدند و يا چشم، دست، پا و يا عضو ديگرشان را از دست دادند. نمونه زير يكى از آن‏هااست:

    «عبدالله بن رياح مى‏گويد: از نابينايى پرسيدم: چرا چشمت رااز دست داده‏اى؟

    در پاسخم گفت: من در روز عاشورا در سپاه عمربن‏سعد بودم ولى نه نيزه‏اى پرتاب كردم و نه شمشيرى زدم و نه تيرى‏انداختم.

    پس از شهادت امام حسين(ع) به خانه‏ام بازگشتم و بعد ازاداء نماز عشاء، خوابيدم.

    در عالم خواب شخصى نزدم آمد و گفت: رسول خدا(ص)تو را خواسته است، دعوتش را اجابت كن.

    گفتم: مرا به‏رسول خدا(ص)چه كار؟ گريبانم را گرفت و كشان كشان نزد رسول‏خدا(ص)برد. ناگاه ديدم آن حضرت در يك بيابانى نشسته و آستين‏بالا زده است و

    حربه‏اى در دست دارد و فرشته‏اى مقابلش ايستاده‏است و شمشيرى از آتش در دست دارد. نه نفر از رفيقان مرا كشت.به هريك كه شمشير مى‏زد از سر تا پايش

    را آتش فرا مى‏گرفت. به‏محضر حضرت رفته، دو زانو مقابلش نشستم و گفتم: سلام بر تو اى‏رسول خدا!

    جواب سلامم را نداد. پس از مدت طولانى سربرداشت و فرمود: اى‏دشمن خدا! احترام مرا از ميان بردى و خاندان مرا كشتى و حق مراملاحظه نكردى.

    عرض كردم: اى رسول خدا! سوگند به خدا، نه شمشيرى زدم و نه‏نيزه‏اى به كار بردم و نه تيرى رها كردم. فرمود: «صدقت و لكنك‏كثرت السواد، ادن منى‏»

    راست مى‏گويى ولى بر سياهى لشكرشان افزودى، نزديك من بيا.

    نزديك رفتم. مقابل حضرت طشتى پر از خون قرار داشت. فرمود: اين خون فرزندم حسين(ع)است.

    سپس از همان خون، برچشمم كشيد و از خواب بيدار شدم و از آن‏وقت تاكنون چيزى نمى‏بينم.



    پى‏نوشت‏ها:------------------------------------------------------

    مقتل خوارزمى، ج 61 ص 245.



    تاريخ طبرى، ج 4، ص 532، كامل ابن اثير، ج 2، ص 682.




    سید علی نقی میر حسینی

    هر که دلارام دید ازدلش آرام رفت
    چشم ندارد خلاص هرکه دراین دام رفت




  7. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود