جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: گسترش تهاجم به شيعه بعد از انقلاب اسلامى وانگيزه هاى آن

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    982
    تشکر:
    1
    حضور
    8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    گسترش تهاجم به شيعه بعد از انقلاب اسلامى وانگيزه هاى آن




    باسمه تعالى

    الحمد للّه ربّ العالمين والصلاة والسلام على سيّدنا محمّد وآله الطاهرين.

    مقدمه

    انديشمندان اهل سنّت از دير باز، نگاهى نقّادانه به فرهنگ و معارف شيعى داشته اند وهمواره سؤالات و شبهاتى را مطرح كرده اند. اين رويكرد با ظهور وهّابيّت در شبه جزيره عربستان، روند وسيع تر وشديدترى به خود گرفته است و پس از پيروزى انقلاب پرشكوه اسلامى ايران اين هجمه با روشهاى مدرن و با استفاده از رسانه هاى عمومى مانند اينترنت وماهواره در سطحى وسيع گسترش يافته است.
    اين تهاجم در سالهاى اخير گسترش چشمگيرى داشته است به گونه اى كه همه گروهها، از مردم عادى تا اساتيد، دانشجويان، دانش آموزان و حتى روحانيّون كاروانهاى حج را هم در بر گرفته است.
    با اينكه اين شبهات، غالباً از افتراء و دروغ و يا جهل و نادانى سرچشمه گرفته است، ولى از مسئوليّت اساتيد و دانش پژوهان در پاسخگويى به آن كاسته نمى شود.
    زيرا مخالفان مكتب اهل بيت، هرگز تصوّر نمى كردند كه فرهنگ غنى شيعه بتواند ملّت ايران را اين چنين به صحنه بياورد كه با دست خالى، ولى با قلبى آكنده از ايمان و عشق به اسلام، طومار حكومت تا دندان مسلّح را ـ با آن همه حمايتهاى بيدريغ شرق و غرب ـ براى هميشه درهم بپيچد و به جاى آن، حكومت اسلامى برپايه فقه شيعه تأسيس نمايد.
    به همين جهت، مخالفان مكتب اهل بيت، وقتى كه با گسترش فرهنگ تشيّع، موقعيّت خود را در خطر مى بينند، با تأليف كتابهاى ضدّ شيعىِ مملوّ از تهمت و كذب، سعى در مخدوش كردن چهره نورانى مذهب شيعه را در سطح جهانى دارند.

    چشم انداز مذهب شيعه

    يكى از انگيزه هاى تهاجم وسيع وهّابيّت بر ضدّ مذهب اهل بيت (عليهم السلام)، ترس و وحشت آنان از گسترش فرهنگ برخاسته از قرآن در ميان جوانان و دانشمندان تحصيل كرده و استقبال آنان از اين مكتب نورانى مطابق با سنّت راستين محمّدى(صلى الله عليه وآله وسلم)است، به چند نمونه توجّه كنيد:

    ? دكتر عصام العماد، فارغ التحصيل دانشگاه «الإمام محمّد بن سعود» در رياض و شاگرد بن باز (مفتى اعظم سعودى) و امام جماعت يكى از مساجد بزرگ صنعاء و از مبلّغين وهّابيّت در يمن كه كتابى نيز در اثبات كفر و شرك شيعه تحت عنوان: «الصلة بين الإثني عشريّة وفرق الغلاة» نوشته است با آشنايى با يكى از جوانهاى شيعه، با فرهنگ نورانى تشيّع آشنا شد و از فرقه وهّابيّت دست كشيد و به مذهب شيعه مشرّف گرديد.

    دكتر عصام در كتابى كه به همين مناسبت تأليف نموده، مى نويسد:

    با مطالعه كتابهايى كه وهّابيّت در سالهاى اخير نوشته اند، به يقين در مى يابيم كه آنان احساس كرده اند كه تنها مذهب آينده، همان مذهب شيعه اماميّه است: «وكلَّما نقرأ كتابات إخواننا الوهّابيّين نزداد يقيناً بأنّ المستقبل للمذهب الاثني عشري لأنّهم يتابعون حركة الانتشار السريعة لهذا المذهب في وسط الوهّابيّين وغيرهم من المسلمين»(1).

    (هنگامى كه كتابهاى برادران وهّابى را مى خوانيم بر يقين ما افزوده مى شود كه آينده از آن مذهب تشيّع است، زيرا آنان خود وسيله انتشار سريع و آشنائى با مذهب تشيّع در بين وهّابيان مى باشند).

    سپس از قول شيخ عبد اللّه الغُنيمان استاد «الجامعة الإسلاميّة» در مدينه منوّره نقل مى كند: «إنّ الوهّابيّين على يقين بأنّ المذهب (الاثني عشر) هو الذي سوف يجذبُ إليه كلّ أهل السنَّة وكلّ الوهّابيّين في المستقبل القريب» (وهّابيون به يقين دريافته اند، تنها مذهبى كه در آينده، اهل سنّت و وهّابيّت را به طرف خود جذب خواهد كرد، همان مذهب شيعه امامى است(2).

    ? آقاى شيخ ربيع بن محمّد، از نويسندگان بزرگ سعودى مى نويسد: «وممّا زاد عجبي من هذا الأمر أنّ إخواناً لنا ومنهم أبناء أحد العلماء الكبار المشهورين في مصر، ومنهم طلاّب علم طالما جلسوا معنا في حلقات العلم، ومنهم بعضُ الإخوان الذين كنّا نُحْسن الظنَّ بهم سلكوا هذا الدَرْب، وهذا الاتّجاه الجديد هو (التشيّع)، وبطبيعة الحال أدركت منذ اللحظة الأولى أنّ هؤلاء الإخوة ـ كغيرهم في العالم الإسلامي ـ بهرتهم أضواء الثورة الإيرانيّة»(3).

    (آنچه كه باعث فزونى شگفتى من گرديده، اين است كه برخى از برادران وهّابى و فرزندان شخصيّتهاى علمى و دانشجويان مصرى، اخيراً به سراغ مكتب تشيّع رفته اند).

    ? شيخ محمّد مغراوى از ديگر نويسندگان مشهور وهّابى مى گويد: باگسترش مذهب تشيّع در ميان جوانهاى مشرق زمين، بيم آنرا دارم كه اين فرهنگ در ميان جوانهاى مغرب زمين نيز گسترده شود: «بعد انتشار المذهب الإثني عشري في مشرق العالم الإسلامي، فخفت على الشباب في بلاد المغرب ... »(4).

    ? دكتر ناصر قفارى استاد دانشگاههاى مدينه مى نويسد: «وقد تشيّع بسبب الجهود التي يبذلها شيوخ الإثني عشريّة من شباب المسلمين، ومن يطالع كتاب «عنوان المجد في تاريخ البصرة ونجد» يَهُولُه الأمر حيث يجدُ قبائل بأكملها قد تشيّعت»(5).(اخيراً تعداد زيادى از اهل سنّت به طرف مذهب شيعه گرويده اند و اگر كسى كتاب «عنوان المجد في تاريخ البصرة ونجد» را مطالعه كند به وحشت مى افتد كه چگونه برخى از قبايل عربى به صورت كامل، مذهب شيعه را پذيرفته اند).

    ? جالبتر ازاينها سخن شيخ مجدى محمّد على محمّد نويسنده بزرگ وهّابى است كه مى گويد: «جاءني شابّ من أهل السنّة حيران، وسبب حيرته أنّه قد امتدّت إليه أيدي الشيعة ... حتّى ظنّ المسكين أنّهم ملائكة الرحمة وفرسان الحقّ»(6).

    (يكى از جوانهاى اهل سنّت حيرت زده نزد من آمد وقتى كه علّت حيرت او را جويا شدم، دريافتم كه دست يكى از شيعيان به وى رسيده است، و اين جوان سنّى تصوّر كرده است كه شيعيان ملائكه رحمت، و شير بيشه حقّ مى باشند).

    ارزش و جايگاه وحدت از منظر قرآن و سنّت

    شايد به ذهن بعضى خطور كند كه طرح مسايل اختلافى بين شيعه و سنّى، و يا شيعه و وهّابيّت، با جريان وحدت ميان مسلمانان منافات داشته باشد، و يا زمينه رنجش خاطر بعضى فراهم شود، و يا موجب تفرقه گردد، بدين منظور نا گزيريم نسبت به مفهوم وحدت و عوامل آن به صورت گذرا اشاره كنيم.

    ? شكى نيست كه يكى از عوامل پيشرفت ملتها و رمز پيروزى آنان، پيوند و اتحاد بوده است، همانگونه اى كه با اتحاد قطرات آب، مخزن بزرگ سد تشكيل و با پيوستن جويهاى كوچك به همديگر رودخانه هاى عظيم ايجاد مى شود، با اتحاد انسانها نيز صفوف بزرگى تشكيل مى شود كه دشمن با نگاهش به وحشت افتاده و فكر تجاوز به آنان را براى هميشه از سر بيرون مى كند (تُرْهِبُونَ بِهِى عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ)(7).

    ? قرآن مجيد ملل اسلامى را به سوى يگانه عامل وحدت، «تمسك به حبل اللّه» دعوت مى كند، و از هر گونه تفرقه برحذر مى دارد: (وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ)(8).

    بلكه اختلاف و پراكندگى و به جان هم افتادن را يكى از بدترين عذابها به شمار مى آورد: (قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْمِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْض)(9)، «بگو او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد، يا شما را گروه گروه به هم اندازد ]و دچار تفرقه سازد[ و عذاب بعضى از شما را به بعضى ديگر بچشاند».

    ابن اثير مى گويد: مراد از «شِيَعاً» همان تفرقه ميان امت اسلامى است(10).

    ? رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد: «مثل المؤمنين في توادّهم وتعاطفهم وتراحمهم بمنزلة الجسد إذا اشتكى منه شي تداعى له سائر الجسد بالسهر والحمّى»(11).

    (تمام مسلمانان عالم اعضاء يكديگر هستند وهمه آنان بمنزله يك جسد مى باشند، كه اگر عضوى از آن به درد آيد ساير اعضاء نيز متأثّر خواهد شد).

    اهمّيّت وحدت در عصر حاضر

    و شكّى نيست كه ما در عصرى زندگى مى كنيم كه تمامى دشمنان براى نابودى اسلام هم پيمان گشته و تمامى امكانات سياسي و اقتصادى خود را در سقوط اسلام از صحنه بين الملل بكار گرفته اند.

    كه طرح نوين «هانتيگتون»، بزرگ نظريّه پرداز كاخ سفيد و استراتژيست معروف يهودى در كتاب «برخورد تمدّنها» مؤيّد اين مطلب است.

    و همچنين نظريه دكتر مايكل برانت، يكى از معاونان سابق سازمان اطلاعات مركزى امريكا (سيا) كه در كتاب A Plan to divis and desnoylte theology«نقشه اى براى جدايى مكاتب الهى» آمده، مى گويد: افرادى كه باشيعه اختلافات نظر دارند آنها را عليه شيعه منظم و مستحكم كرده، وكافر بودن شيعه گسترش داده شود و آن ها را از جامعه جدا نموده وعليه آن ها مواد نفرت برانگيز نوشته شود(12).

    بنا بر اين در چنين عصرى بيش از هر عصر ديگر، مسلمانان نياز به وحدت دارند، و شايد بيش از هر زمانى جامعه اسلامى به همكارى و مساعدت يكديگر نيازمند است.

    گلادستون نخست وزير اسبق بريتانيا مى گويد: «مادام هذا القرآن موجوداً في أيدى المسلمين، فلن تستطيع أروبا السيطرة على الشرق ولا أن تكون هي نفسها في أمان». مادامى كه قرآن در دست مسلمان هااست، اروپا نه مى تواند بر شرق تسلط يابد و نه احساس امنيت كند(13).

    بن گوريون نخست وزير اسبق دولت غاصب صهيونيستى مى گويد: «إنّ أخشى ما نخشاه أن يظهر في العالم العربي، محمد جديد». آن چه كه ما را به وحشت انداخته اين است كه مى ترسيم در جهان عرب محمد تازه اى ظهور كند(14).

    بالاتر از همه اين ها، با اين كه يكى از اصول مسلم مسيحيت، كشته شدن حضرت مسيح به دست يهود بوده و به همين خاطر، در طول 20 قرن بغض و كينه وعداوت ميان آنان حاكم بود، ولى براى ايجاد وحدت ميان مسيحيت و يهود در برابر مسلمين، دولت واتيكان طى اطلاعيه رسمى از اين اصل صرف نظر كرده و يهود را از اين جنايت تبرئه مى كند.

    وجاى شگفت اين است كه اين اعلاميه در سال 1393 هجرى مطابق با 1973 ميلادى هم زمان با جنگ اسرائيل با مسلمانان صادر شد، تا بتواند تمام نيروهاى يهود ونصارى را در برابر مسلمانان بسيج نمايد(15).

    با توجه به نكات ياد شده، اهمّيّت سخن رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كه مى فرمايد: «من أصبح ولم يهتمّ بأمور المسلمين فليس بمسلم» كسى كه به فكر مشكلات برادران دينى خود نباشد مسلمان نيست، در اين زمان بيش از هر زمان ديگر ملموس باشد.

    بديهى است در موقعيت فعلى، هر گونه حركت مشكوك كه موجب تفرقه ميان صفوف مسلمانان باشد، به نفع اسلام نيست.

    و هرگونه فحش و ناسزا قبل از آنكه به وحدت ميان مسلمين و تقريب بين مذاهب ضربه بزند، چهره نورانى مكتب اسلام را در سطح بين الملل مخدوش مى كند، و طبقه تحصيل كرده را به مكتب نورانى اسلام بدبين مى سازد.

    اهداف وحدت

    هدف از وحدت، يكى كردن مذاهب و از بين بردن ديگر مذاهب نيست، و غرض مؤسّسان تقريب هم جايگزينى اشعرى بجاى معتزله و سنى را تبديل به شيعه و حنفى را حنبلى ساختن و يا بعكس نبوده است زيرا اين امر نه تنها كارى دشوار بلكه امرى غير ممكن مى باشد.

    بلكه همّت آنان نزديك نمودن صاحبان مذاهب مختلف به همديگر با تكيه بر مشتركات، و قرار دادن همه مسلمانان را در صف واحد در برابر دشمنان قسم خورده اسلام بوده است.

    مرحوم شيخ محمّد تقى قمّى، مؤسّس «دار التقريب بين المذاهب الإسلاميّة» و نماينده حضرت آيت اللّه العظمى بروجردى در مدرسه فيضيّه مى گفت: هدف از تأسيس اين مركز، تقريب ميان مذاهب است نه توحيد مذاهب، يعنى هدف اين نيست كه شيعه از اصول و معتقدات خودش فاصله بگيرد، و يا سنّى از مبانى اعتقاديش دست بر دارد.

    علت فاصله ميان مذاهب، عدم آشنايى صحيح از مبانى فكرى يكديگر است، و با تأسيس اين مركز، صاحبان انديشه هاى هر يك از مذاهب، با حفظ مبانى اعتقادى خود و احترام به معتقدات همديگر، مسائل اختلافى را در محيطى آرام مطرح نمايند. تا ضمن آشنائى با افكار همديگر، و مشتركات ميان مذاهب، تفاهم بيشترى داشته باشند. كه اين قضيّه در نهايت به نفع شيعه است.

    ? در تاريخ 24 ژوئن 2001، برابر با سوم تير 1380، شبكه تلويزيونى ANNدر لندن، ميزگردى درباره تقريب بين مذاهب اسلامى، و وحدت مسلمانان، با شركت جمعى از متفكران ايرانى و لبنانى و مصرى و بريتانيايى تشكيل داده بود، آقاى شيخ محمّد عاشور، معاون رئيس دانشگاه الأزهر و رئيس كميته گفتوگو بين مذاهب اسلامى كه به صورت تلفنى با برنامه در تماس بود، گفت:

    «فكرة التقريب بين المذاهب الإسلاميّة لاتعني توحيد المذاهب الإسلاميّة ولاصَرْف أيّ مسلم مذهبه وصرف المسلم عن مذهبه تحت التقريب تضليل فكرة التقريب ... فإنّ الاجتماع على فكرة التقريب يجب أن يكون أساسه البحث والإقناع والاقتناع، حتّى يمكن لسلاح العلم والحجّة محاربة الأفكار الخرافيّة ... وأن يلتقي علماء المذاهب ويتبادلون المعارف والدراسات ليعرف بعضهم بعضاً في هدوء العالم المتثبّت الذي لاهمّ له إلاّ أن يدري ويعرف ويقول فينتج»(16).

    يعنى: هدف از انديشه تقريب بين مذاهب اسلامى، يكى كردن همه مذاهب و روى گردانى از مذهبى و روى آوردن به مذهبى ديگرنيست، كه اين به بيراهه كشاندن انديشه تقريب است، تقريب بايد بر پايه بحث وپذيرش علمى باشد تا بتوان با اين اسلحه علمى به نبرد با خرافات پرداخت، و بايد دانشمندان هر مذهبى در محيطى آرام در گفتگوهاى علمى خود دانش خود را مبادله كنند، ونتيجه بگيرند.

    استاد مرتضى مطهرى و برداشت انحرافى از وحدت

    شهيد مطهرى در زمينه ارائه برداشتِ غلط از وحدت اسلامى مى نويسند: «ايراد دوم اين است كه با طرح و بحث اين مسائل تكليف اتّحاد اسلامى چه مى شود؟ آن چه بر سر مسلمين آمد، شوكت آنها را گرفت و آن ها را زير دست و تو سرى خور ملل غير مسلمان قرار داد، همين اختلافات فرقه اى است ... آيا طرح اينگونه بحث ها كمك به هدف هاى استعمارى نيست؟

    جواب اين است كه بدون شك نياز مسلمين به اتّحاد و اتّفاق از مبرمترين نيازهاست و درد اساسى جهان اسلام همين كينه هاى كهنه ميان مردم مسلمان است. دشمن هم همواره از همينها استفاده مى كند.

    امّا به نظر مى رسد كه اعتراض كننده در مفهوم «اتّحاد اسلامى» دچار اشتباه شده است.

    مفهوم اتّحاد اسلامى كه در صد سال اخير ميان علماء و فضلاء مؤمن و روشنفكر اسلامى از اصول اعتقادى و يا غير اعتقادى خود صرفنظر كنند و به اصطلاح مشتركات همه فرق را بگيرند و مختصّات همه را كنار بگذارند، چه اين كار، نه منطقى است و نه عملى.

    چگونه ممكن است از پيروان يك مذهب تقاضا كرد كه به خاطر مصلحت حفظ وحدت اسلام و مسلمين از فلان اصل اعتقادى يا عملى خود كه به هر حال به نظر خود آن را جزء متن اسلام مى داند صرف نظر كند؟ در حكم اين است كه از او بخواهيم به نام اسلام از جزئى از اسلام چشم بپوشد ... .

    ما خود شيعه هستيم و افتخار پيروى اهل البيت(عليهم السلام) را داريم، كوچكترين چيزى حتّى يك مستحبّ و يا مكروه كوچك را قابل مصالحه نمى دانيم، نه توقّع كسى را در اين زمينه مى پذيريم و نه از ديگران انتظار داريم كه به نام مصلحت و به خاطر اتّحاد اسلامى از يك اصل از اصول خود دست بردارند آنچه ما انتظار و آرزو داريم اين است كه محيط حسن تفاهم به وجود آيد تا ما كه از خود اصول وفروعى داريم، فقه، حديث، كلام، فلسفه وادبيات داريم، بتوانيم كالاى خود را به عنوان بهترين كالا عرضه بداريم تا شيعه بيش از اين در حال انزوا به سر نبرد و بازارهاى مهم جهان اسلامى به روى كالاى نفيس معارف اسلامى شيعى بسته نباشد. اخذ مشتركات اسلامى و طرد مختصّات هر فرقه اى نوعى خرق اجماع مركّب است، محصول آن چيزى است كه قطعاً غير از اسلام واقعى است زيرا بالاخره مختصّات يكى از فرق، جزء متن اسلام است و اسلام مجرّد از همه اين مشخصّات و مميّزات و مختصّات، وجود ندارد.

    گذشته از همه اين ها طراحان فكر عالى اتحاد اسلامى كه در عصر ما مرحو آية اللّه العظمى بروجردى(قدس سره) در شيعه وعلامه شيخ عبد المجيد سليم وعلامه شيخ محمود شلتوت در اهل تسنن در رأس آن قرار داشتند چنان طرح را در نظر نداشتند.

    آنچه كه آن بزرگان در نظر داشتند اين بود كه فرقه هاى اسلامى در عين اختلافاتى كه دركلام، فقه و غيره باهم دارند به واسطه مشتركات بيشترى كه در ميان آن ها هست مى توانند در مقابل دشمنان خطرناك اسلام دست برادرى بدهند وجبهه واحدى تشكيل دهند. اين بزرگان هرگز در فكر طرح وحدت مذهبى تحت عنوان وحدت اسلامى كه هيچگاه عملى نيست نبودند.

    در اصطلاحات معمولى عرف، فرق است ميان حزب واحد و جبهه واحد، وحدت حزبى ايجاب مى كند كه افراد از نظر فكر و ايدئولوژى و راه و روش و بالاخره همه خصوصيّات فكرى به استثناء مسائل شخصى يك رنگ و يك جهت باشند.

    امّا معنى وحدت جبهه اينست كه احزاب و دسته جات مختلف در عين اختلاف در مسلك و ايدئولوژى و راه و روش، بهواسطه مشتركاتى كه ميان آن ها هست در مقابل دشمن مشترك، در يك صف، جبهه بندى كنند.

    و بديهى است كه صف واحد در برابر دشمن تشكيل دادن با اصرار در دفاع از مسلك خود و انتقاد از مسلكهاى برادر و دعوت ساير برادران هم جبهه به مسلك خود به هيچ وجه منافات ندارد.

    آنچه مخصوصاً مرحوم آيت اللّه العظمى بروجردى بدان مى انديشيد اين بود كه زمينه را براى پخش و انتشار معارف اهل البيت(عليهم السلام) در ميان برادران اهل سنت فراهم كند و معتقد بود كه اين كار، جز با ايجاد حسن تفاهم، امكان پذير نيست، توفيقى كه آن مرحوم در طبع برخى كتب فقهى شيعه در مصر به دست خود مصريان در اثر حسن تفاهمى كه به وجود آورده بود كسب كرد از مهمترين موفقيتهاى علماء شيعه است. جزاه اللّه عن الإسلام والمسلمين خير الجزاء.

    به هر حال طرفدارى از تز «اتّحاد اسلامى» ايجاب نمى كند كه در گفتن حقايق كوتاهى شود، آن چه نبايد صورت گيرد، كارهايى است كه احساسات و تعصّبات و كينه هاى مخالف را بر مى انگيزد، امّا بحث علمى سروكارش با عقل و منطق است، نه عواطف و احساسات.

    سيره فراموش شده على (عليه السلام)

    سيره متروك و فراموش شده شخص مولاى متقيان على (عليه السلام) ، قولاً و عملاً ، كه از تاريخ زندگى آن حضرت پيداست بهترين درس آموزنده در اين زمينه است .

    على (عليه السلام) از اظهار و مطالبه حق خود و شكايت از ربايندگان آن خوددارى نكرد ، با كمال صراحت ابراز داشت و علاقه به اتحاد اسلامى را مانع آن قرار نداد، خطبه هاى فراوانى در نهج البلاغه شاهد اين مدعى است .

    در عين حال اين تظلمها موجب نشد كه از صف جماعت مسلمين در مقابل بيگانگان خارج شود، در جمعه و جماعت شركت مى كرد ، سهم خويش را از غنائم جنگى آن زمان، دريافت مى كرد ، از ارشاد خلفا دريغ نمى نمود ، طرف شور قرار مى گرفت و ناصحانه نظر مى داد.

    در جنگ مسلمين با ايرانيان كه خليفه وقت مايل است خودش شخصاً شركت نمايد على پاسخ مى دهد: خير! شركت نكن زيرا تا تو در مدينه هستى دشمن فكر مى كند: فرضاً سپاه ميدان جنگ را از بين ببرد، از مركز، مدد مى رسد ولى اگر شخصاً به ميدان نبرد بروى، خواهند گفت: «هذا اصل العرب» ريشه و بن عرب اين است ، نيروهاى خود را متمركز مى كنند تا تو را از بين ببرند و اگر تو را از بين ببرند با روحيه قويتر به نبرد مسلمانان خواهند پرداخت(17)

    پستى را از هيچيك از خلفا نمى پذيرد ، نه فرماندهى جنگ و نه حكومت يك استان و نه امارة الحاج و نه يك چيز ديگر از اين قبيل را زيرا قبول يكى از اين پست ها به معنى صرف نظر كردن او از حق مسلم خويش است.

    و به عبارت ديگر كارى بيش از همكارى و همگامى و حفظ وحدت اسلامى است اما در عين حال كه خود پستى نمى پذيرفت، مانع نزديكان و خويشاوندان و يارانش در قبول آن پست ها نمى گشت زيرا قبول آن ها صرفاً همكارى و همگامى است و به هيچ وجه امضاى خلافت تلقى نمى شود.

    سيره على(عليه السلام) در اين زمينه خيلى دقيق است و نشانه متفانى بودن آن حضرت در راه هدفهاى اسلامى است در حالى كه ديگران مى بريدند او وصل مى كرد ، آن ها پاره مى كردند و او مى دوخت.

    ابو سفيان فرصت را مغتنم شمرد، خواست از نارضائى او استفاده كند و انتقام خويش را به صورت خير خواهى و احترام به وصيت پيغمبر، به وسيله وصى پيغمبر از پيغمبر بگيرد ، اما قلب على آگاه تر از اين بود كه گول ابوسفيان ها را بخورد ، دست رد بر سينه اش زد و او را از خود راند . در هر زمانى ابوسفيانها و حيى بن اخطب ها در كارند، در عصر ما انگشت حيى بن اخطبها در بسيارى از جريانات نمايان است، بر مسلمين و بالاخص شيعيان و مواليان على(عليه السلام) است كه سيرت و سنت آن حضرت را در اين زمينه نصب العين خويش قرار دهند و فريب ابو سفيان ها و حيى بن اخطبها را نخورند(18).

    نگرانى رسول گرامى (ص) از اختلاف امت



    شكى نيست كه وحدت امت اسلامى بالاترين آرزوى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) بود و هر گونه اختلاف ميان آنان موجب نگرانى حضرت بود همانگونه كه سيوطى و ديگران آورده اند:

    مردى به نام «شاس بن قيس» كه بزرگ شده دوران جاهليت بود، كينه و حسد مسلمانان در سينه اش شعله مى كشيد، يك نفر جوان يهودى را تحريك كرد كه ميان دوقبيله بزرگ اسلامى اوس و خزرج، اختلاف ايجاد كند.

    اين يهودى ميان اين دو قبيله آمده جنگها و درگيرى هاى زمان جاهليت را براى آنان ياد آورى كرد و آتش فتنه را روشن ساخت به طورى افراد دو قبيله شمشير به دست گرفته و در برابر هم صف آرايى كردند.

    همين كه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين قضيه مطلع شد، به همراه تعدادى از مهاجرين و انصار در محل درگيرى حاضر شد و فرمود: «يا معشر المسلمين اللّه اللّه، أبدعوى الجاهليّة وأنا بين أظهركم؟ بعد إذ هداكم اللّه إلى الإسلام وأكرمكم به، وقطع به عنكم أمر الجاهلية، واستنقذكم به من الكفر، وألّف به بينكم، ترجعون إلى ما كنتم عليه كفّار».

    اى مسلمانان! آيا خدا را فراموش كرده ايد و شعار جاهليت سر مى دهيد با اين كه هنوز در ميان شما حضور دارم.

    پس از آن كه خداوند شما را به نور اسلام هدايت كرد و به شما ارزش داد و فتنه هاى دوران جاهليت را ريشه كن ساخت و از كفر رهايى بخشيد و ميان شما الفت و برادرى برقرار كرد، شما دو باره مى خواهيد به دوران كفر جاهلى برگرديد.

    در اثر سخنان رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، متوجه شدند كه اين فتنه، توطئه شيطانى است، از اين كار خويش پشيمان شده و سلاح ها را به زمين گذاشتند و در حالى كه اشك از ديدگانشان جارى بود، دست در گردن هم انداختند و همديگر را غرق بوسه ساختند و در معيت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)به طرف منازل خود باز گشتند(19).

    راهى كه رسول اكرم (ص) براى وحدت ترسيم نمود



    اكنون كه اين همه به فكر تقريب ميان مذاهب و وحدت ميان مسلمانان هستيم، آيا بهتر نيست كه به تحقيق و بررسى پيرامون مسأله رهبرى و جانشينى بعد از رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) به پردازيم؟ زيرا اختلافي ترين مسأله هم همين موضوع است، و قطعاً پيامبر گرامى هم مى دانست كه بعد از رحلت آن حضرت بين امّت اختلاف واقع خواهد شد، بنا بر اين آيا راه حلّى براى رفع اختلاف ارائه داده اند يا خير؟

    و يا اينكه آن حضرت ـ العياذ باللّه ـ در اين جهت كوتاهى نموده است با اينكه آن حضرت فرموده است: «تفترق أمّتي على بضع وسبعين فرقة»(20). (پس از من، امّت من بيش از هفتاد فرقه خواهد شد).

    ولى با مراجعه به كتب فريقين (شيعه و سنّى) در مى يابيم كه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)براى رفع اختلاف و ايجاد وحدت، راه را نشان داده و تكليف را نيز روشن نموده، و بهترين عامل وحدت را تمسّك به قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) معيّن فرموده است. سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پيرامون عامل وحدت، در منابع روايى فريقين با سندهاى متعدّد و صحيح بلكه به صورت متواتر بيان شده است.

    و مى توان گفت: بهترين عامل بلكه منحصرترين راه براى تقريب ميان مذاهب و وحدت ميان مسلمانان عمل به توصيه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در تمسّك به قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) كه ضامن هدايت و بيمه از هر گونه ضلالت و گمراهى است مى باشد.

    «إنّي تارك فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي ، أحدهما أعظم من الآخر ، كتاب اللّه حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتي أهل بيتي ولن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض، فانظروا كيف تخلفوني فيهما»(21) (من دو چيز گرانبها در ميان شما به يادگار مى گذارم، اگر به آن چنگ زديد هيچگاه گمراه نخواهيد شد، يكى از اين دو بزرگتر و مهمتر از ديگرى است، كتاب خدا «قرآن» اين ريسمان الهى كه از آسمان تا زمين كشيده شده است، و عترت و خاندان من، اين دو از هم ديگر جدا نخواهند شد تا كنار حوض بر من وارد شوند، پس بينديشيد كه چگونه حق مرا در باره اين دو اداء مى كنيد).

    در برخى از روايات بجاى ثقلين تعبير به دو خليفه و جانشين شده است.

    «إنّي تارك فيكم خليفتين : كتاب اللّه ... وعترتي أهل بيتي، وأنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض»(22).

    و در بعضى از روايات آمده است: «فلا تقدّموهما فتَهلِكوا، ولا تُقَصِّروا عنهما فتهلكوا، ولا تعلّموهم فإنّهم أعلم منكم»(23). (بر آنان پيشى نگيريد و فاصله نداشته باشيد كه موجب هلاكت است، و در مقام آموزش به آنان نباشيد كه آنان از همه شما داناتر هستند).

    جالب اينجاست كه برخى از مفسران بزرگ اهل سنّت مانند فخر رازى اين حديث را در ذيل آيه (وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا)(24) (و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد) آورده اند(25).


    على (ع) بزرگ منادى و عامل وحدت



    على(عليه السلام) پس از رحلت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) با وجود اين كه خلافت و امامت را حق مسلم خويش مى دانست و معتقد بود كه ربايندگان خلافت، ظلم نا بخشودنى در حق او كرده اند: «ما زلت مظلوماً منذ قبض اللّه نبيّه(صلى الله عليه وآله وسلم)»(26). ولى همين كه احساس نمود كه زمينه براى احقاق حق خويش فراهم نيست و قيام او جز تفرقه ميان امت اسلامى حاصل ديگرى ندارد: «وأيم اللّه لولا مخافة الفرقة بين المسلمين ... لكنّا على غير ما كنّا لهم عليه»(27). اگر ترس تفرقه ميان مردم نبود با هيئت حاكمه غير طور ديگر برخورد مى كردم.

    روى همين جهت وقتى با دشوارترين ظلم ها مواجه گرديد، سخت ترين مصيبت ها را تحمل نمود: «صبرت وفي العين قذى وفي الحلق شجى أرى تراثي نهباً»(28). صبر پيشه كردم در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلويم بود و مى نگريستم كه چگونه حق و ميراث مرا به غارت مى برند

    ولى حاضر نشد وحدت و انسجام جامعه اسلامى پاشيده شود.

    على (عليه السلام) با اين كه در باره خليفه اول و دوم معتقد بود دروغگو، فريبكار و خائن هستند، طبق صريح كتاب صحيح مسلم عمر خطاب به على (عليه السلام) و عباس مى گويد: «فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه... فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً ... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً»(29).

    پس از رحلت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) ابوبكر گفت: من خليفه پيامبرم ولى نظر شما دونفر اين بود كه وى دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن هست و همچنين پس او فوت ابوبكر من گفتم: خليفه پيامبر و ابوبكر هستم، شما نيز مرا دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن دانستيد.

    ونكته جالب اينجاست كه اين قضيه در اواخر خلافت عمر صورت گرفته و هنگامى كه عمر به على(عليه السلام)و عباس مى گويد: شما ابوبكر را دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن مى دانستيد «فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً»، و آن دو اين نظريه را انكار نمى كنند و اين عدم انكار، نشانگر استمرار و اصرار بر اين نظريه است.

    ولى با تمام اين حال، اين نظريه باعث نشد كه بدون داشتن نيروى كافى در برابر آنها بايستد و موجب ضعف و تباهى امت اسلامى شود بلكه در هر موردى كه تشخيص مى داد كه رهنمودهاى او به صلاح اسلام و جامعه اسلامى است از هر گونه مساعدت مضايقه نمى كرد.

    آرى! چون على (عليه السلام) بر اين باور بود «الخلاف يهدم الرأي»(30) انسان در محيط آرام مى تواند نظريه درست ارائه دهد ولى در جو آكنده از برخورد و اختلاف ، دچار انحراف و كج فكرى مى شود.

    ومعتقد بود كه «ما اختلف دعوتان إلاّ كانت إحداهما ضلالة»(31)، اگر دو نظريه در برابر هم گرفت، قطعاً يكى از آن دو باطل است، يعنى همواره حق در برابر باطل است حق و باطل هر گز با هم جمع نمي شوند.

    و روى همين بود وقتى يكى از يهوديان، بخاطر اختلاف مسلمانان در مسأله امامت در صدد مقام طعنه و عيب جويى به حضرت گفت:

    «ما دفنتم نبيّكم حتي اختلفتم فيه». قبل از آنكه پيامبرتان را به خاك بسپاريد درباره او اختلاف كرديد!!

    حضرت پاسخ داد: إنّما اختلفنا عنه لا فيه، و لكنّكم ما جَفت أرجلكم من البحر حتي قلتم لنبيّكم: اجعل لنا إلهاً كما لهم آلهة، فقال: إنّكم قوم تجهلون(32). ما در باره خود رسول گرامى اختلافى نداشتيم بلكه اختلاف ما پيرامون سخنان آن حضرت بود، اما شما يهوديان هنوز پايتان از آب دريا خشك نشده بود كه به حضرت موسى گفتيد: همانند خداى بت پرستان براى ما خدايى قرار ده، آنگاه حضرت موسى گفت: شما چه ملت نادان و جاهلى هستيد.

    و فرياد على (عليه السلام) است كه در فضاى تاريخ طنين افكنده: «وألزموا السواد الأعظم، فإنّ يد اللّه على الجماعة، وإيّاكم والفرقة، فإنّ الشاذّ من الناس للشيطان، كما أنّ الشاذّ من الغنم للذئب ... (33)». ملازم جامعه اسلامى باشيد، چون دست خدا همواره با جماعت است، و از تفرقه به پرهيزيد، زيرا گروه اندك، طعمه شيطان مى شود، همانطورى كه گلّه اندك، نصيب گرگ مى شود.

    در نامه 47 نهج البلاغه مى خوانيم: «وعليكم بالتواصل و التباذل وإيّاكم و التدابر و التقاطع». براى همبستگى تلاش كنيد به همديگر بذل و بخشش كنيد و از پشت كردن به هم و قطع رابطه با يكديگر به پرهيزيد.

    «وإيّاكم و التلّون في دين اللّه، فإنّ جماعة فيما تكرهون من الحق، خيرٌ من فُرقة فيما تحبّون من الباطل»(34).

    در دين خدا از تلون و هر روز به يك رنك درآمدن پرهيز كنيد زيرا وحدت و همبستگي در مسير حق كه مورد علاقه شما نيست از تفرقه در راه باطل كه دوست مى داريد بهتر است.

    وهّابيّت عامل تفرقه ميان امتّها

    ملّت مسلمان كه با الهام از رهنمودهاى حياتبخش اسلام توانسته بود پيوند اخوت در ميان خود ايجاد نمايد و در پرتو كلمه توحيد و توحيد كلمه در برابر تهاجم سنگين صليبيان و قساوتهاى ثنويان (مغول) ثابت و استوار بماند، ولى با كمال تأسّف با ظهور مكتب وهّابيّت در قرن هفتم اين وحدت در هم شكسته شد، و با اتهام نادرست بدعت و شرك به مسلمانان، ضربات جبران ناپذيرى به صفوف به هم پيوسته آنان وارد ساخت، و با نابودى آثار بزرگان دين و كاستن از مقام انبياء و اولياء، در خدمت استعمار شوم غرب و دشمنان ديرينه اسلام در آمد.


    عصر ظهور انديشه هاى ابن تيميه



    پيشرفت اسلام در اروپا و شكست آندلس براى غرب صليبى بسيار تلخ و ناگوار بود، و لذا به فكر و انديشه انتقام بود تا اينكه در سالهاى پايانى قرن پنجم، پاپ (رهبر كاتوليكها در شهر رم) با فرمان حمله به فلسطين (قبله اوّل مسلمانان)، صدها هزار مسيحى بر افروخته از كينه ديرينه صليبى را بر ضد توحيد از اروپا به راه انداخت، تا قدس را قتلگاه مسلمانان سازند، و به دنبال آن جنگهاى مشهور صليبى كه حدود 200 سال (489 ـ 690) به طول انجاميد و ميليونها كشته و مجروح بر جاى گذاشت آغاز گشت.

    در همان زمانى كه مصر و شام با صليبيان درگير بودند، امّت اسلامى با طوفانى مهيبتر يعنى حمله مغولان به رهبرى چنگيز مواجه گرديد، كه آثار ارزشمند اسلامى را نابود و يا غارت كردند.

    پنجاه سال بعد از آن (656 ق) توسّط هلاكو نواده چنگيز، بغداد به خاك و خون كشيده شد و طومار خلافت عبّاسى را در هم پيچيد.

    سپس بر سر حلب و موصل (657 ـ 660 ق) همان بلا آمد كه بر بغداد گذشته بود.

    ابن اثير مورّخ مشهور مى نويسد: مصائب وارده بر مسلمين از سوى مغول آنچنان سهمگين بود كه مرا ياراى نوشتن آنها نيست، و اى كاش مادر مرا نمى زاييد(35).

    گفتنى است كه در طول سلطه مغول فرستادگان سلاطين همواره مى كوشيدند كه با جلب نظر مغولان و همدستى آنان امّت اسلامى را از دو سو تار و مار كنند.

    افزون بر اينكه مادر و همسر هولاكو مسيحى بودند، و سردار بزرگش در شامات (كيتو بوقا) نيز مسيحى بود.

    و همچنين اباقاخان، (663 ـ 680) فرزند هلاكو با دختر امپراتور روم شرقى ازدواج كرد، و با پاپ و سلاطين فرانسه و انگليس بر ضد مسلمين متّحد شد، و به مصر و شام لشكر كشيد.

    از همه بدتر (ارغون) نوه هلاكو (683 ـ 690) به وسوسه وزير يهوديش سعد الدوله ابهرى در انديشه تسخير مكّه و تبديل آن به بتخانه افتاد، و مقدّمات اين دسيسه را نيز فراهم ساخت، كه خوشبختانه با بيمارى ارغون و قتل سعد الدوله آن فتنه بزرگ عملى نشد(36).

    در چنين زمان حسّاسى كه كشورهاى اسلامى در تب و تاب درگيريهاى ويرانگر مى سوخت، و مسلمانان مورد حمله هاى ناجوانمردانه شرق و غرب قرار گرفته بودند، «ابن تيميّه» مؤسّس انديشه هاى وهّابيّت به نشر افكار خود پرداخت و شكاف تازه اى در امّت اسلامى ايجاد كرد.


    عصر ظهور افكار محمد بن عبد الوهّاب



    در قرن 12 «محمّد بن عبد الوهّاب» مروّج اصلى افكار وهّابيّت، مسلمانان را به جرم توسل به انبياء و اولياء الهى مشرك و بت پرست قلمداد كرد، و فتوا به تكفير آنان داد، و خونشان حلال و قتل آنان را جايز، و اموال آنان را جزء غنائم جنگى به حساب آورد، كه در نتيجه اين فتوا، هزاران مسلمان بى گناه به خاك وخون كشيده شدند.

    آرى! طرح مجدّد افكار «ابن تيميّه» توسّط «محمّد بن عبد الوهّاب» در بدترين شرايط تاريخى، و اوضاع بسيار نامناسبى صورت گرفت، چرا كه امّت اسلام از چهار طرف مورد تهاجم شديد استعمارگران صليبى قرار داشت، و بيش از هر زمان ديگرى نياز به وحدت كلمه داشت.

    انگليسيها بخش عظيمى از هند را با زور و تزوير از چنگ مسلمانان خارج ساخته و با پايان دادن به شوكت امپراتورى مسلمان تيمورى، خواب تسخير پنجاب وكابل و سواحل خليج فارس را مى ديدند، و لشگر آنان گام به گام به سمت جنوب وغرب ايران پيشروى مى كرد.

    فرانسويها به رهبرى ناپلئون، مصر و سوريه وفلسطين را با قوّه قهريّه اشغال كرده و در حالى كه به امپراتورى مسلمان عثمانى چنگ و دندان نشان مى دادند، در انديشه نفوذ به هند بودند.

    روسهاى تزارى كه مدعى جانشينى سزارهاى مسيحى روم شرقى بودند، با حملات مكرّر به ايران، وعثمانى، مى كوشيدند تا قلمرو حكومت خويش را از يكسو تا قسطنطنيّه وفلسطين، و از سوى ديگر تا خليج فارس گسترش دهند، و بدين منظور اشغال نظامى متصرّفات ايران و عثمانى در اروپا و قفقاز را در صدر برنامه هاى خود قرارداده بودند. حتّى آمريكائيها نيز چشم طمع به كشورهاى اسلامى شمال آفريقا دوخته و با گلوله باران شهرهاى ليبى و الجزاير، سعى در رخنه و نفوذ به جهان اسلام داشتند، جنگ اتريش باعثمانى بر سر صربستان و همكارى ناوگان جنگى هلند با انگليسيها در محاصره نظامى پايتخت الجزاير نيز در همين دوران بحرانى صورت پذيرفت(37).

    مفتيان سعودى زمينه ساز تفرقه

    امروز كه دشمنان قسم خورده اسلام از مسحيت و يهود و امريكا و صهيونيزم كمر به نابودى اسلام و ملت مسلمان بسته اند و اساسى ترين طرح هانيتگتون مغز متفكر كاخ سفيد و دكتر مائيكل بزرگ نظريه پرداز سازمان سيا، ايجاد تفرقه ميان مسلمين مى باشد، مى بينيم كه مفتيان سعودى كه عملاً در خدمت بيگانگان قرار گرفته اند با فتاواى نادرست و مبتنى بر موهومات و تخيلات راه هرگونه وحدت ميان امت اسلامى را مسدود كرده و موجب تفرقه بيش از پيش ميان آنان مى شوند.

    بن باز و عدم امكان تقريب

    مفتى أعظم عربستان شيخ عبد العزيز بن باز استفتاء شده: «من خلال معرفة سماحتكم بتاريخ الرافضة ، ما هو موقفكم من مبدأ التقريب بين أهل السنة وبينهم؟»

    نظر شما نسبت به تقريب ميان شيعه و اهل سنت چيست؟

    پاسخ داده:

    «التقريب بين الرافضة وبين أهل السنّة غير ممكن لأنّ العقيدة مختلفة ... فلا يمكن الجمع بينهما ، كما أنّه لا يمكن الجمع بين اليهود والنصارى والوثنيين وأهل السنّة ، فكذلك لا يمكن التقريب بين الرافضة وبين أهل السنّة لاختلاف العقيدة التي أوضحناها»(38).

    تقريب ميان شيعه و اهل سنت ممكن نيست زيرا عقائد اين دو باهمديگر سازگارى ندارد و همبستگى ميان آنان امكان پذير نيست همانگونه كه نمى شود اهل سنت با يهود، نصارى و بت پرستان در يك جا گرد هم جمع شوند، همچنين به خاطر اختلاف اعتقادى كه ميان شيعه و اهل سنت هست، تقريب ميان آنان امكان پذير نيست.

    و يا در كتابى كه با حمايت حاكمان مكه و مدينه در همين سالهاى اخير به نام «مسألة التقريب»(39) منتشر شد، اولين پيش شرط وحدت و تقريب با شيعه را إثبات مسلمان بودن شيعه دانسته اند.

    امريكا، يهود و شيعه دشمن مشترك اهل سنت

    عبد العزيز قارئ از علماى بزرگ مدينه منوره رسماً اعلام كرد كه ما امروز در برابر دشمن مشتركى هستيم كه داراى سه زاويه مى باشد: امريكا، يهود وروافض (شيعه) وحوادث عراق و لبنان ثابت كرد كه هدف اصلى اين دشمنان اهل سنت و جماعت هستند و ما بايد در برابر اين دشمنان متحد باشيم.

    تا آن جا كه مى گويد: كسانى كه بر اين باور هستند كه اهل سنت داراى يك مذهب هستند بايد تلاش كنند اعتقاد به مذاهب اربعه را از محدوده اهل سنت و جماعت خارج كنند و گرنه اين مذاهب چهارگانه فقهى وسيله انحراف جامعه خواهد بود.

    «نحن الآن في زمن عصيب طوقنا العدو المشترك وهو ذو ثلاث شعب: اليهود، وامريكا، والروافض، وهذا العدوّ نبت من أحداث العراق الجسام وما وقع فى لبنان أنّه يستهدف أهل السنّة جميعاً على اختلاف مذاهبهم فهل يصحّ أن نتشاجر نحن أهل الدائرة الواحدة المستهدفة ـ دائرة أهل السنّة والجماعة، ألاّ يجب أن ننتكاتف ضدّ الأخطار التي تتهدّدنا جميعاً؟.

    ـ إلى أن قال ـ إنّ من يقول إنّ أهل السنّة والجماعة مذهب واحد يلزمه أن يخرج هذه المذاهب الأربعة من دائرة أهل السنّة والجماعة، وهم فعلا يعتقدون ذلك ويعتبرون تعدّد هذه المذاهب الفقهيّة مظهر انحراف»(40).

    آيا اين فتاوى دور از شرع و عقل، در خدمت چه كسانى است؟

    آيا از اين نظريه هاى بر گرفته از جهل و نادانى، چه افرادى بهره مى برند؟

    بديهى است مادامى كه نگرش آنان به شيعه نگاه برون مذهبى است، و با تبعيت از اسلاف خود شيعه را بدتر از يهود دانسته، و وجدان بشرى را زير پا گذاشته و با دشمنان قسم خورده اسلام هم صدا مى شوند، چگونه مى شود به تقريب مذاهب اسلامى و وحدت مسلمين دست يافت؟

    چه خوش بى مهربانى از دو سربى*** كه يك سر مهربانى درد سر بى

    كه حضرت آيت اللّه العظمى صافى از مراجع بزرگوار تقليد مى نويسد: هنگامى كه كتاب «العواصم من القواصم» را خواندم، از تلاش نويسنده آن براى تفرقه ميان مسلمانان شگفت زده شدم، و به حق سوگند، به ذهنم خطور نمى كرد كه در عصر حاضر يك مسلمانى براى دور كردن مسلمانان از همديگر و ايجاد اختلاف ميان آنان اين چنين كوشش كند و همه مصلحان و مناديان وحدت را به نادانى و دروغگويى و نفاق و حيله، متهم سازد. و بالاترين مصيبت اينجاست كه اين كتاب توسط دانشگاه بزرگ مدينه منوره چاپ و منتشر شده است.

    آرى! و مادامى كه كتابهايى همانند «الخطوط العريضة»، «الشيعة والسنة»، والعواصم من القواصم، به وسيله دانشگاه اسلامى مدينه منوره چاپ و منتشر مى شود و عداوت و دشمنى با اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) را آشكار نموده و حقايق تاريخى را انكار كرده و هر گونه وحدت ميان مسلمانان را زير سؤال برده و با مناديان وحدت به مخالفت برخاسته ، چگونه مى شود به تقريب مذاهب اسلامى و وحدت مسلمين دست يافت؟(41)


    منابع:




    (1) المنهج الجديد والصحيح في الحوار مع الوهابيّين: 178.
    (2) همان.
    (3) مقدّمه كتاب «الشيعة الإماميّة في ميزان الإسلام»: 5.
    (4) مقدّمه كتاب من سبَّ الصحابة ومعاوية فأُمّه هاوية: 4.
    (5) مقدمة أُصول مذهب الشيعة الإماميّة الاثني عشريّة: 1/9.
    (6) انتصار الحق: 11 و 14.
    (7) انفال: 60.
    (8) آل عمران: 103.
    (9) انعام: 65.
    (10) النهاية في غريب الحديث: 2/520.
    (11) مسند أحمد: 4/270.
    (12) روزنامه جمهورى اسلامى مورخ 5/3/1383 هفته نامه افق حوزه 28/2/1383.
    (13) الإسلام على مفترق الطرق ص 39.
    (14) روزنامه «الكفاح الإسلامي» سال 1955. م، هفته دوم، ماه نيسان.
    (15) مع رجال الفكر ج 1 ص 162.
    (16) مطارحات فكريّة في القنوات الفضائيّة، العدد الثالث، رجب 1422، صفحه 19 نوشته «مركز العقائد الإسلاميّة»، و باز خوانى انديشه تقريب صفحه 31.
    (17) نهج البلاغه ، خطبه . 144.
    (18) امامت و رهبرى، ص 16 ـ 21، انتشارات صدرا، چاپ سوم زمستان 1364.
    (19) فعرف القوم أنها نزغة من الشيطان وكيد من عدوهم لهم فألقوا السلاح وبكوا وعانق الرجال بعضهم بعضاً ثمّ انصرفوا مع رسول الله صلى الله عليه وسلم سامعين مطيعين قد أطفأ الله عنهم كيد عدو الله شاس. الدر المنثور: 2/57، جامع البيان: 4/32، فتح القدير: 1/368، تفسير الآلوسي: 4/14، أسد الغابة: 1/149، السيرة النبوية: 2/397، عيون الأثر: 1/284، سبل الهدى والرشاد: 3/398، السيرة الحلبية: 2/320.
    (20) المستدرك على الصحيحين: 3/547 والمحلّى: 1/62.
    (21) صحيح الترمذي: 5/329، ح 3876، ط. دار الفكر، الدرّ المنثور للسيوطي: 6/7، و 306، الصواعق المحرقة: 147 و 226، ط. المحمّديّة، أسد الغابة: 2/12، تفسير ابن كثير: 4/113.
    (22) مسند أحمد: 5/182 و189، من حديث زيد بن ثابت بطريقين صحيحين. مجمع الزوائد: 9/162، الجامع الصغير للسيوطي: 1/402، الدرّ المنثور: 2/60.
    (23) المعجم الكبير: 5/166 ح 4971، مجمع الزوائد: 9/163، الدرّ المنثور للسيوطي: 2/60.
    (24) آل عمران: 103.
    (25) تفسير الكبير (مفاتيح الغيب) : 7/173.
    (26) شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد ج 20 ص 283، الشافي في الإمامة ج 3 ص 110. رجوع شود به: الامامة والسياسة، تحقيق الشيري ج 1 ص 68، تحقيق الزيني ج 1ص 49، بحار الأنوار ج 29 ص628.
    (27) شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ج 1 ص 307 ، الارشاد للمفيد ج 1 ص 245.
    (28) نهج البلاغه، خطبه 3.
    (29) صحيح مسلم ج 5 ص 152، كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حديث 49، فتح الباري ج 6 ص 144 وكنز العمال ج 7 ص 241.
    (30) نهج البلاغه: حكمت 215.
    (31) نهج البلاغه: حكمت 183.
    (32) نهج البلاغه صبحي صالح: حكمت 317.
    (33) نهج البلاغة لصبحي الصالح: 184 رقم 127.
    (34) نهج البلاغه، خطبه 176.
    (35) الكامل في التاريخ: 12/358.
    (36) جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب «وهّابيّت، مبانى فكرى وكارنامه عملى» تأليف دانشمند فرزانه و فقيه توانا حضرت آيت اللّه سبحانى ص 21 ـ 24.
    و جهت آگاهى از جنايات مغول و روابط آنان با صليبيون بر ضد اسلام رجوع شود به كتاب «تاريخ مغول» اثر محقق توانمند آقاى عباس اقبال آشتيانى: ص 191 ـ 197 ـ و 226 به بعد.
    (37) جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب «وهّابيّت، مبانى فكرى وكارنامه عملى» تأليف دانشمند فرزانه و فقيه توانا حضرت آيت اللّه سبحانى ص 21 ـ 24.
    و جهت آگاهى از جنايات مغول و روابط آنان با صليبيّون بر ضدّ اسلام رجوع شود به كتاب «تاريخ مغول» اثر محقّق توانمند آقاى عباس اقبال آشتيانى: 191 ـ 197 ـ 226 به بعد.
    (38) اختلاف عقيده ميان شيعه و اهل سنت را چنين ترسيم كرده:
    فعقيدة أهل السنّة والجماعة توحيد اللّه وإخلاص العبادة للّه سبحانه وتعالى ، وأنّه لا يدعى معه أحد لا ملك مقرّب ولا نبيّ مرسل، وأنّ اللّه سبحانه وتعالى هو الذي يعلم الغيب.
    ومن عقيدة أهل السنّة محبّة الصحابة رضي اللّه عنهم جميعاً والترضّي عنهم والإيمان بأنّهم أفضل خلق اللّه بعد الأنبياء وأنّ أفضلهم أبو بكر الصديق ، ثمّ عمر ، ثمّ عثمان ، ثمّ عليّ، رضي اللّه عن الجميع ، والرافضة خلاف ذلك ... فلا يمكن الجمع بينهما، كما أنّه لا يمكن الجمع بين اليهود والنصارى والوثنيّين وأهل السنّة ، فكذلك لا يمكن التقريب بين الرافضة وبين أهل السنّة لاختلاف العقيدة التي أوضحناها. مجموع فتاوى ومقالات لابن باز ج 5 ص 156.
    (39) كتاب «مسألة التقريب بين أهل السنّة والشيعة» رساله فوق ليسانس دكتر قفارى است كه اخيراً در كشور سعودى، بارها چاپ شده است. جهت آگاهى بيشتر به ج 2 ص 253، از چاپ پنجم مراجعه شود
    (40) جريدة الرسالة ـ الجمعة 7 رجب 1426 هـ الموافق 12 أغسطس 2005 م.
    (41) جهت آگاهى بيشتر رجوع شود به كتاب صوت الحق ص 17، تأليف حضرت آيت اللّه العظمى صافى گلپايگانى.

    نويسنده: دكتر سيد محمد حسيني قزويني

    007

  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    982
    تشکر:
    1
    حضور
    8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    باسمه تعالى
    وهابیت در یک نگاه...
    پى ريزى مبانى فكرى وهابيت:

    تبليغ وهّابيّت مبتنى بر انحرافات شديد در امور اعتقادى، و اثبات شرك و كفر فرق اسلامى توسط ابن تيميّه در سال 698 هـ ق، در منطقه شام آغاز گرديد، كه با مخالفت صريح دانشمندان بزرگ اهل سنّت و شيعه روبرو شد.

    او در سال 728 در زندان قلعه دمشق جان سپرد، كه بامرگش افكار وى نيز به فراموشى سپرده شد.

    ترويج مجدّد افكار باطل ابن تيميّه توسّط محمّد بن عبد الوهّاب در سرزمين نجد و هماهنگى با محمّد بن سعود حاكم «دِرعيّة»، در سال 1157 آغاز گرديد، كه با نبردهاى خونين بر سواحل خليج فارس و تمامى منطقه حجاز سلطه يافتند.

    خاندان سعود به ترتيب يك دوره 75 ساله، قدرت را در اختيار داشتند، كه تا سال 1233 طول كشيد، اين افراد عبارت اند از: محمّد بن سعود، عبد العزيز بن محمّد، سعود بن عبد العزيز و عبد اللّه بن سعود.

    با قلع و قمع دولت نجد به دست إبراهيم پاشاى عثمانى و قتل عبد اللّه بن سعود در اسلامبول، خاندان سعودى از قدرت ساقط شد، و براى مدتى قريب 80 سال در عزلت گذراندند.

    نخستين دولت سعودى:

    محمّد بن سعود: حاكم وامام وهّابيّت بين سالهاى 1157 ـ 1179.

    عبد العزيز بن محمّد: (متولّد 1133، و متوفّاى 1218) رهبر وهّابيّت بعد از پدرش.

    سعود بن عبد العزيز: (متوفّاى 1229).

    عبد اللّه بن سعود: كه در 1233، در استامبول كشته شد.

    رهبران دينى وهّابيّت پس از فروپاشى:

    تركى بن عبد اللّه بن محمّد بن سعود، كه در سال 1249 به قتل رسيد.

    فيصل بن تركى بن عبد اللّه (متولّد 1213، و متوفّاى 1282).

    عبد الرحمن بن فيصل بن تركي (متوفّاى 1346).

    دوّمين دولت سعودى:

    عبد العزيز بن عبد الرحمان در سال 1391 از كويت به نجد آمد، و با كمك بازماندگانى از پيروان مسلك وهّابيّت و با تكيه بر كمكهاى بى دريغ انگليسى ها و فرانسوى ها، و در مدّت 20 سال مبارزه و تلاش در تقسيم كشورهاى عربى، كشور عربستان سعودى را تأسيس كرد، كه هم اكنون فرزندان وى بر اين كشور حكومت مى كنند(1).

    ملك عبد العزيز بن عبد الرحمن (متوفّاى 1373) در سال 1319 از كويت به رياض برگشت ودر طىّ 20 سال مبارزه، دوباره بر حجاز مسلط شد، و سلطنت آل سعود را پى ريزى كرد.

    ملك سعود بن عبد العزيز: (متولّد 1319، متوفّاى 1388) .

    ملك فيصل بن عبد العزيز: (متولّد 1324، متوفّاى 1395) در سال 1387 زمام دولت را به دست گرفت و به توسعه حرمين پرداخت.

    ملك خالد بن عبد العزيز: (متولّد 1331، متوفّاى 1402) در سال 1395 زمام كشور را به دست گرفت.

    ملك فهد بن عبد العزيز: (متولّد 1340)(2).


    ابن تيميّه بنيانگذار فكرى وهّابيّت



    أحمد بن تيميّه در سال 665 ق، پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان از توابع شام به دنيا آمد، و تحصيلات اوليّه را در آن سر زمين به پايان برد. پس از حمله مغول به اطراف شام و همراه خانواده اش به دمشق رفت و در آنجا اقامت گزيد.

    در سال 698 هـ ق، به تدريج آثار انحراف در وى ظاهر شد، خصوصاً به هنگام تفسير آيه شريفه (الرَّحْمَـنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى )(3)، در شهر حماة(4) براى خداوند تبارك وتعالى جايگاهى در فراز آسمانها كه بر تخت سلطنت تكيه زده است، تعيين كرد(5).

    اين تفسير مخالف آيات قرآن چون: (لَيْسَ كَمِثْلِهِى شَىْءٌ )(6) و (وَ لَمْ يَكُن لَّهُو كُفُوًا أَحَدُم )(7) مى باشد كه خداوند را از هر گونه تشبيه به صفات مخلوقات باز داشته است.

    انتشار افكار باطل «ابن تيميّه» در دمشق و اطراف آن غوغايى به پا كرد، گروهى از فقهاء عليه او قيام كرده و از جلال الدين حنفى قاضى وقت محاكمه وى را خواستار شدند، ولى وى از حضور در دادگاه امتناع ورزيد.

    «ابن تيميّه» همواره با آراء خلاف خود افكار عمومى را متشنّج، و معتقدات عمومى را جريحه دار مى كرد، تا اينكه هشتم رجب سال 705 هـ ق، قضات شهر همراه با وى در قصر نائب السلطنه حاضر شدند، و كتاب «الواسطيّة» وى قرائت شد، پس از دو جلسه مناظره با «كمال الدين زملكانى» و اثبات انحراف فكرى و عقيدتى «ابن تيميّه» او را به مصر تبعيد كردند.

    در آنجا نيز بخاطر نشر انديشه هاى انحرافي توسّط «ابن محلوف مالكى» قاضى وقت به زندان محكوم گشت، و سپس در 23 ربيع الأوّل سال 707 هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى بخاطر پافشارى بر نشر عقايد باطلش، قاضى «بدر الدين» وى را محاكمه كرد و احساس نمود كه وى در قضيّه توسل به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) ادب را نسبت به حضرت رعايت نمى كند، بنابر اين او را روانه زندان كرد(8).

    عاقبت در سال 708 هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى فعّاليّت مجدّد وى باعث شد كه آخر ماه صفر سال 709 هـ ق، به اسكندريّه مصر تبعيد شود، و پس از هشت ماه به قاهره بازگردد.

    ابن كثير مى نويسد: در 22 رجب سال 720 هـ ق، به خاطر فتاواى دور از مذاهب اسلامى به دار السعاده احضار شد، و قضات هر چهار مذهب (حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى) او را مذمّت و به زندان محكوم كردند، تا اينكه در دوّم محرّم سال 721 هـ ق، از زندان آزاد گرديد.

    ابن حجر عسقلانى و شوكانى از علماء بزرگ اهل سنّت مى نويسند: قاضى شافعى دمشق دستور داد كه در دمشق اعلان كنند كه: «من اعتقد عقيدة ابن تيميّة حلّ دمه وماله»(9).

    هر كس معتقد به عقايد «ابن تيميّه» باشد، خون و مالش حلال است.

    انتقادات بزرگان اهل سنّت از «ابن تيميّه»



    برخى از شخصيّتهاى بزرگ اهل سنّت و معاصر «ابن تيميّه»، مطالب وى را به نقد كشيده، و برخى كتابهايى مستقلّ در بطلان آراى او تأليف كردند، مانند: «تقى الدين سُبكى» كه دو كتاب به نامهاى «شفاء السقام في زيارة خير الأنام» و «الدرّة المضيّة في الردّ على ابن تيميّة» نوشت.

    1 ـ انتقاد تند ذهبى از ابن تيميّه:

    «ذهبى» دانشمند بلند آوازه عصر «ابن تيميّه» در نامه اى خطاب به وى مى نويسد:

    «يا خيبة! من اتّبعك فإنّه معرض للزندقة والإنحلال .. فهل معظم أتباعك إلاّ قعيد مربوط، خفيف العقل، أو عاميّ، كذّاب، بليد الذهن، أو غريب واجم قويّ المكر، أو ناشف صالح عديم الفهم، فإن لم تصدّقني ففتّشهم وزِنْهم بالعدل ... إلى متى تمدح كلامك بكيفيّة لا تمدح بها واللّه أحاديث الصحيحين، يا ليت أحاديث الصحيحين تسلم منك، بل في كلّ وقت تغير عليها بالتضعيف والإهدار أو بالتأويل والإنكار، أما آن لك أن ترعوي ؟ أما حان لك أن تتوب وتُنيب؟ أما أنت في عشر السبعين وقد قرب الرحيل ، بلى واللّه ما أذكر أنّك تذكر الموت، بل تزدري بمن يذكر الموت، فما أظنّك تقبل على قولي وتصغي إلى وعظي، فإذا كان هذا حالك عندي وأنا الشفوق المحبّ الوادّ، فكيف حالك عند أعدائك ، وأعداؤك واللّه فيهم صلحاء وعقلاء وفضلاء كما أنّ أولياءك فيهم فجرة كذبة جهلة(10).

    اى بى چاره، آنان كه از تو متابعت مى كنند در پرتگاه زندقه و كفر و نابودى قرار دارند، نه اين است كه عمده پيروان تو عقب مانده، گوشه گير، سبك عقل، عوام، دروغگو، كودن، بيگانه، فرومايه، مكّار، خشك، ظاهر الصلاح، و فاقد فهم هستند. اگر چنانچه سخن مرا قبول ندارى آنان را امتحان كن، و با مقياس عدالت بسنج.

    تا كى سخنان نا شايست خود را بالاتر از احاديث صحيح بخارى، و صحيح مسلم مى شمارى؟ اى كاش احاديث آن دو كتاب از اعتراض تو در امان مانده بود، تو بعضى اوقات آنها را تضعيف كرده و بى ارزش مى كنى و يا توجيه نموده و انكار مى كنى!!

    آيا وقت آن نرسيده است كه از جهل و نادانى دست بردارى و توبه كنى؟ بدان كه مرگت نزديك شده است، بخدا قسم گمان نمى كنم تو به ياد مرگ باشى، بلكه كسانى را كه به ياد مرگ هستند تحقير مى كنى! ... تو با من كه دوستت هستم اين چنين برخورد مى كنى پس با دشمنانت چه خواهى كرد.

    به خدا سوگند درميان دشمنانت، افراد صالح و شايسته و عاقل و دانشور فراوان هستند، چنان كه در بين دوستان تو افراد آلوده، دروغگو، نادان و بى عار زياد به چشم مى خورند.


    2 ـ ابن حجر عسقلانى و نسبت نفاق به ابن تيميّه:

    «وافترق الناس فيه شيعاً، فمنهم من نسبه إلى التجسيم، لما ذكر في العقيدة الحمويّة والواسطيّة وغيرهما من ذلك كقوله: إنّ اليد والقدم والساق والوجه صفات حقيقيّة للّه، وأنّه مستو على العرش بذاته.

    ـ إلى أن قال ـ : ومنهم من ينسبه إلى الزندقة، لقوله: النبيّ ( صلّى اللّه عليه وسلّم ) لا يستغاث به، وأنّ في ذلك تنقيصاً ومنعاً من تعظيم النبيّ (صلّى اللّه عليه وسلّم).

    ـ إلى أن قال ـ : ومنهم من ينسبه إلى النفاق، لقوله في عليّ ما تقدّم - أي أنّه أخطأ في سبعة عشر شيئاً - ولقوله: إنّه - أي عليّ - كان مخذولاً حيثما توجّه، وأنّه حاول الخلافة مراراً فلم ينلها، وإنّما قاتل للرئاسة لا للديانة، ولقوله: إنّه كان يحبّ الرئاسة، ولقوله: أسلم أبو بكر شيخاً يدري ما يقول، وعليّ أسلم صبيّاً، والصبيّ لا يصحّ إسلامه، وبكلامه في قصّة خطبة بنت أبي جهل ... فإنّه شنع في ذلك، فألزموه بالنفاق ، لقوله صلّى اللّه عليه وسلّم: ولا يبغضك إلاّ منافق»(11).

    بزرگان اهل سنّت در رابطه با «ابن تيميّه» نظريّه هاى مختلفى دارند، بعضى معتقدند كه وى قائل به تجسيم است، زيرا او در كتاب «العقيدة الحمويّة» براى خداوند تعالى دست و پا، ساق پا و صورت، تصوّر كرده است.

    و بعضى به سبب مخالفت او با توسّل و استغاثه به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، كه اين نيز تنقيص مقام نبوّت، و مخالفت با عظمت حضرت به حساب مى آيد، وى را زنديق و بى دين دانسته اند.

    و بعضى بجهت سخنان زشتى كه در باره امير مؤمنان(عليه السلام) بيان داشته وى را منافق دانسته اند.

    چون وى گفته است: على بن أبي طالب بارها براى به دست آوردن خلافت تلاش كرد، ولى كسى او را يارى نكرد، جنگهاى او براى ديانت خواهى نبود، بلكه براى رياست طلبى بود، اسلام ابوبكر، از اسلام على كه در دوران طفوليّت صورت گرفته با ارزشتر است، و همچنين خواستگارى على از دختر أبو جهل نقص بزرگى براى وى بشمار مى رود.

    تمامى اين سخنان نشانه نفاق اوست، چون پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)به على (عليه السلام)فرموده است: جز منافق كسى تو را دشمن نمى دارد.


    3 ـ سُبْكى، ابن تيميّه را بدعت گزار مى داند:

    سُبكى متوفّاى سال 756 هجرى، از دانشمندان بلند آوازه اهل سنّت و معاصر «ابن تيميّه» مى نويسد:

    «لمّا أحدث ابن تيميّة ما أحدث في أصول العقائد، ونقض من دعائم الإسلام الأركان والمعاقد، بعد أن كان مستتراً بتبعيّة الكتاب والسنّة، مظهراً أنّه داع إلى الحقّ، هاد إلى الجنّة، فخرج عن الاتّباع إلى الابتداع، وشذّ عن جماعة المسلمين بمخالفة الإجماع، وقال بما يقتضي الجسميّة والتركيب في الذات المقدّسة، وأنّ الافتقار إلى الجزء ليس بمحال، وقال بحلول الحوادث بذات اللّه تعالى ... فلم يدخل في فرقة من الفرق الثلاثة والسبعين التي افترقت عليها الأمّة، ولا وقفت به مع أمّة من الأمم همّة»(12).

    او در پوشش پيروى از كتاب و سنّت، در عقايد اسلامى بدعت گذاشت، و اركان اسلام را درهم شكست، او با اتّفاق مسلمانان به مخالفت بر خاست، و سخنى گفت كه لازمه آن جسمانى بودن خدا و مركّب بودن ذات اوست، تا آنجا كه ازلى بودن عالم را ملتزم شد و با اين سخنان حتى از 73 فرقه نيز بيرون رفت.

    4 ـ ابن حجر مكّى، ابن تيميّه را گمراه و گمراه گر مى شمارد:

    «ابن حجر مكّى» از دانشمندان بزرگ اهل سنّت و مورد قبول وهّابيّت در باره «ابن تيميّه» مى نويسد:

    «ابن تيميّة عبد خذله اللّه، وأضلّه وأعماه، وأصمّه وأذلّه، وبذلك صرّح الأئمّة الذين بيّنوا فساد أحواله وكذب أقواله ... وأهل عصرهم وغيرهم من الشافعيّة والمالكيّة والحنفيّة، ولم يقتصر اعتراضه على متأخّري الصوفيّة، بل اعترض على مثل عمر بن الخطّاب وعليّ بن أبي طالب رضي اللّه عنهما.

    والحاصل أنّه لا يقام لكلامه وزن بل يرمي في كلّ وعر وحزن، ويعتقد فيه أنّه مبتدع، ضالّ، مضلّ، غال، عاملها اللّه بعدله، و أجارنا من مثل طريقته»(13).

    خدا اورا خوار و گمراه و كور و كر كرده است، و پيشوايان اهل سنّت و معاصرين وى از شافعيها، و مالكيها، و حنفيها، بر فساد افكار واقوال او تصريح دارند، اعتراض وى حتى عمر بن خطاب و على بن أبي طالب (عليه السلام) را نيز در بر گرفته است ... سخنان «ابن تيميّه» فاقد ارزش بوده، واو فردى بدعت گذار، گمراه، و گمراهگر و غير معتدل است، خداوند با او به عدالت خود رفتار نمايد، و ما را از شرّ عقيده و راه و رسم وى حفظ نمايد.

    5 ـ اطلاق شيخ الإسلام به ابن تيميّه كفر است:

    «شَوكانى» از علماء بزرگ اهل سنّت مى گويد:

    «صرّح محمّد بن محمّد البخاري الحنفيّ المتوفّى سنة 841 بتبديعه ثمّ تكفيره، ثمّ صار يصرّح في مجلسه: إنّ من أطلق القول على ابن تيميّة أنّه شيخ الإسلام فهو بهذا الإطلاق كافر»(14).

    محمّد بخارى حنفى متوفّاى سال 841 در بدعت گذارى و تكفير «ابن تيميّه» بى پرده سخن گفته است، تا آنجا كه در مجلس خود تصريح نموده است، كه اگر كسى «ابن تيميّه» را «شيخ الاسلام» بداند، كافر است.

    عوامل انزواى «ابن تيميّه» وعلل گسترش مجدّد افكار او

    افكار باطل «ابن تيميّه» در منطقه شامات كه مهد علم و دانش بود، با انتقادات و اعتراضات علماء و دانشمندان مذاهب مختلف مواجه شد، كه در نتيجه باعث انزواى «ابن تيميّه»، و افكار و عقايد وى نيز به بوته فراموشى سپرده شد.

    ولى در قرن 12 اين افكار در منطقه نجد كه از تمدّن و فرهنگ بى بهره بود، مجدّداً منتشر شد، و پس از آن سعودى با پشتيبانى قدرتهاى استعمارى، به ترويج آن پرداخت.

    نگاهى گذرا به زندگى محمّد بن عبد الوهّاب»

    «محمّد بن عبد الوهّاب» در سال 1115، در شهر عُيَينه، از توابع نجد عربستان به دنيا آمد، او فقه حنبلى را در زادگاه خود آموخت و آنگاه براى ادامه تحصيل رهسپار مدينه منوره شد.

    او در دوران تحصيل مطالبى به زبان مى آورد كه نشانگر انحراف فكرى او بود به طورى كه برخى از اساتيد او نسبت به آينده او اظهار نگرانى مى كردند.

    گفتنى است كه وى مبتكر و بنيانگذار فرقه وهّابيّت نبود، بلكه قرنها پيش از او اين عقايد يا بخشى از آن توسّط برخى از عالمان كج انديش حنبلى مانند «ابن تيميّه»، و شاگردان او اظهار شده بود، ولى باتوجّه به مخالفتهاى صريح علماى اهل سنّت و شيعه در بوته فراموشى سپرده شده بود، و مهمترين كارى كه «محمّد بن عبد الوهّاب» انجام داد اين بود كه عقايد ابن تيميه را به صورت يك فرقه و يا مذهب جديدى در آورد كه با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنّت و مذهب شيعه تفاوت داشت.

    آغاز ترويج وهّابيّت و برخورد مردم با آن



    دكتر منير العجلانى مى نويسد: «وتجمّع عليه أناس في البصرة من رؤساءها وغيرهم، فآذوه أشدّ الأذى، وأخرجوه منها»(15).

    محمّد بن عبد الوهّاب در آغاز كارش به بصره آمد، و عقايدش را اظهار نمود، كه با مخالفت شديد بزرگان بصره مواجه شد، كه در نتيجه مردم عليه او قيام نموده و او را از شهر بيرون كردند.

    او سپس به بغداد و كردستان وهمدان واصفهان روانه شد(16) و سر انجام به زادگاه خويش برگشت.

    او در زمان حيات پدرش جرأت اظهار عقائد خويش را نداشت ولى پس از آن كه پدر او در سال 1153 در گذشت محيط را براى اظهار عقايد خويش مساعد يافت و مردم را به آيين جديد خود فرا خواند(17).

    ولى اعتراض عمومى مردم كه نزديك بود خونش را بريزند، او را ناگزير كرد تا به زادگاه خويش عُيَيْنه باز گردد، و بر اساس پيمانى كه با امير آنجا «عثمان بن مَعْمَر» بست كه هر دو بازوى يكديگر باشند، عقايد خود را تحت حمايت او بى پرده مطرح ساخت، ولى طولى نكشيد كه حاكم عيينه به دستور فرمانرواى احساء، وى را از شهر عيينه اخراج كرد.

    محمد بن عبد الوهاب به نا چار شهر دِرْعِيّه را براى اقامت برگزيد و با پيمان جديدى كه با محمد بن سعود حاكم درعيه بست كه حكومت از آن محمد بن سعود و تبليغ به دست محمد بن عبد الوهاب باشد.

    او در آغاز كار به مطالعه زندگى نامه مدّعيان دروغين نبوّت مانند «مُسَيْلمه كذّاب»، «سَجاج» «أسود عَنْبسى» و «طليحه أسدى» علاقه خاصّى داشت، برخى از اساتيد و علماء و حتّى پدرش وى را گمراه دانسته و مردم را از اطاعت وى منع مى كردند(18).

    اوّلين كتابى كه بر ردّ عقايد باطل وى نوشته شد توسّط برادرش «سليمان بن عبد الوهّاب» به نام «الصواعق الإلهيّة في الردّ على الوهّابيّة» بود.

    اوّلين كارى كه «محمّد بن عبد الوهّاب» انجام داد، ويران كردن زيارتگاههاى صحابه، و اولياء در اطراف عُيَيْنه بود، كه از جمله آنان تخريب قبر «زيد بن خطّاب» برادر خليفه دوّم بود(19)، كه با واكنش شديد علماء و بزرگان مواجه گرديد، به دنبال آن امير عُيَيْنه به ناچار، شيخ را از اين شهر بيرون كرد.

    همان طورى كه در بخش «عصر ظهور افكار محمد بن عبد الوهّاب» اشاره شد،(20)در قرن 12 هجرى موقعيّت بسيار سخت و اوضاع بسيار نامناسبى كه براى مسلمانان پيش آمد و كشورهاى اسلامى از هر طرف مورد تهاجم شديد استعمارگران قرار داشت، كيان امت اسلامى از سوى انگليس، فرانسه، روس و امريكا تهديد مى شد ، جامعه اسلامى بيش از هر زمان ديگرى نياز به وحدت كلمه داشت.

    در اين عصر، بيش از هر زمانى مسلمانان نياز به وحدت و همكارى بر ضد دشمن مشترك داشتند، ولى متأسفانه «محمّد بن عبد الوهّاب» مسلمانان را به جرم توسّل به انبياء و اولياء الهى، مشرك و بت پرست قلمداد كرد، و فتوا به تكفير آنان داد، و خونشان حلال، و قتل آنان را جايز، و اموال آنان را جزء غنائم جنگى به حساب آورد، و پيروان او به استناد اين فتوا هزاران مسلمان بى گناه را به خاك وخون كشيدند، كه در قسمت بعدى به تفصيل بيان خواهد شد.


    منابع:

    (1) رجوع شود به تاريخ وهّابيّت، تأليف محمّد حسين قريب گركانى، مجله هفت آسمان: سال اول، شماره سوم و چهارم ص 177.

    (2) رجوع شود به: رسائل أئمّة دعوة التوحيد، تأليف: د. فيصل بن مشعل بن سعود بن عبد العزيز.

    (3) طه: 5.

    (4) يكصدو پنجاه كيلومترى شهر دمشق.

    (5) او در كتاب العقيدة الحمويّة: 429 مى گويد: إنّ اللّه تعالى فوق كلّ شيء وعلى كلّ شيء وأنّه فوق العرش وأنّه فوق السماء ...

    (6) شورى/ 11.

    (7) إخلاص: 4.

    (8) البداية والنهاية: 14/47.

    (9) الدرر الكامنة: 1/147، البدر الطالع: 1/67.

    (10) الإعلان بالتوبيخ: 77. تكملة السيف الصقيل، ردّ ابن زفيل: 218.

    (11) الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة: 1/155.

    (12) الدرّة المضيئة: 5.

    (13) الفتاوى الحديثة: 86.

    (14) البدر الطالع: 2/260.

    (15) تاريخ العربيّة السعوديّة: 88.

    (16) او چهار سال در بصره، پنچ سال در بغداد و يك سال دركردستان ودو سال در همدان اقامت گزيد واندك زمانى هم در اصفهان و قم بود و آن گاه به حُرَيْمَله اقامتگاه پدرش رفت. وهابيت مبانى فكرى وكارنامه عملى ص 36.

    (17) رجوع شود به زعماء الإصلاح في عصر الحديث: 10، تاريخ العربيّة السعوديّة: 89، تاريخ نجد آلوسى ص 111.

    (18) كشف الارتياب: 7.

    (19) عنوان المجد في تاريخ نجد: 9، البراهين الجليّة في رفع تشكيكات الوهابيّة: 4، هذه هي الوهابيّة: 125، السلفيّة بين أهل السنّة والاماميّة: 307.

    (20) به صفحه «عصر ظهور افكار محمد بن عبد الوهّاب» مراجعه شود.

    007

  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    982
    تشکر:
    1
    حضور
    8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    باسمه تعالى
    ابن تيميه و تكفير مسلمين و قتل آنان



    خطرناكترين چيزى كه ابن تيميه بنيانگزار فكرى وهابيت در آغاز دعوت خويش مطرح ساخت و افكار عمومى را متشنج و عقائد مردم را جريحه دار كرد، متهم ساختن مسلمان به كفر و شرك بود.

    او رسماً اعلام كرد: هر كس كنار قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) يا يكى از افراد صالح بيايد و از آنان حاجت بخواهد مشرك است، پس واجب است چنين شخصى را وادار به توبه كنند، و اگر توبه نكرد، بايد كشته شود.

    «من يأتي إلى قبر نبيّ أو صالح، ويسأله حاجته ويستنجده... فهذا شرك صريح ، يجب أن يُستتابَ صاحبُه ، فإن تاب، وإلاّ قُتِل»(1).

    محمّد بن عبد الوهّاب و تكفير مسلمين و جهاد با آنان

    محمّد بن عبد الوهّاب مجدّد ناشر افكار ابن تيميّه مى گويد:

    «وإنّ قصدهم الملائكة والأنبياء والأولياء يريدون شفاعتهم والتقرّب إلى اللّه بذلك، هو الذي أحلّ دماءهم وأموالهم»(2).

    (همانا هدف آنان وسيله تقرّب به خداوند و شفيع قرار دادن پيامبران، و صالحان است، به همين جهت خونشان حلال و قتلشان جايز است).

    شهادت به كفر مسلمانان، شرط ورود به آيين وهّابيّت



    أحمد زينى دحلان مفتي مكّه مكرّمه مى نويسد: «كان محمّد بن عبد الوهّاب إذا اتّبعه أحد وكان قد حجّ حجّة الإسلام، يقول له: حجّ ثانياً! فإنّ حجّتك الأولى فعلتها وأنت مشرك، فلا تقبل، ولا تسقط عنك الفرض.

    وإذا أراد أحد الدخول في دينه، يقول له بعد الشهادتين: اشهد على نفسك إنّك كنت كافراً، وعلى والديك أنّهما ماتا كافرين، وعلى فلان وفلان، ويسمّي جماعة من أكابر العلماء الماضين أنّهم كانوا كفّاراً، فإن شهد قبله، وإلاّ قتله، وكان يصرّح بتكفير الأمّة منذ ستّمائة سنة، ويكفّر من لا يتّبعه، ويسمّيهم المشركين، ويستحلّ دماءهم وأموالهم»(3).

    اگر چنانچه كسى به مذهب وهّابيّت در مى آمد و قبلاً حج واجب انجام داده بود «محمّد بن عبد الوهّاب» به وى مى گفت: بايد دوباره به زيارت خانه خدا بروى چون حج گذشته تو در حال شرك صورت گرفته است.

    و به كسى كه مى خواست وارد كيش وهّابيّت بشود مى گفت: پس از شهادتين بايد گواهى دهى كه در گذشته كافر بوده اى و پدر و مادر تو نيز در حال كفر از دنيا رفته اند، و همچنين بايد گواهى دهى كه علماء بزرگ گذشته كافر مرده اند.

    اگر چنانچه گواهى نمى داد وى را مى كشتند. آرى او بر اين باور بود كه تمام مسلمانان در طول 12 قرن گذشته كافر بوده اند، و هركسى را كه از مكتب وهّابيّت پيروى نمى كرد او را مشرك دانسته و خون و مال او را مباح مى كرد.


    فتوى ابن جبرين در كفر شيعه



    ابن جبرين كه يكى از مفتيان بزرگ سعودى است سؤال شده كه آيا به فقراى شيعه مى شود زكات داد؟

    پاسخ داده طبق نظر علماء اسلامى به كافر نمى شود زكات داد و شيعيان بدون شك به چهار دليل كافر هستند:

    1 - آنان نسبت به قرآن طعنه زده و بدگويى مى كنند و معتقد به تحريف قرآن هستند و مى گويند كه دو سوم قرآن حذف شده و هركس به قرآن طعنه زند كافر هست و منكر آيه شريفه «وإنا له لحافظون» مى باشد.

    2 - به سنت پيامبر و احاديث صحيح بخارى و مسلم نيز طعنه مى زنند و به احاديثى كه در اين دوكتاب آمده عمل نمى كنند چون بر اين عقيده هستند كه روايات اين كتاب ها از صحابه نقل شده و صحابه را كافر مى شمارند. و معتقد هستند كه پس از پيامبر گرامى همه صحابه جز على و فرزندان او وتعداد اندكى مانند سلمان و عمار همه كافر و مرتد شدند.

    3 - شيعيان اهل سنت را كافر دانسته و با آنان نماز نمى خوانند و اگر پشت سر اهل سنت نماز بخوانند آن نماز را اعاده مى كنند بلكه آنان معتقد به نجاست اهل سنت هستند و اگر با يكى از اهل سنت مصافحه كنند، دست خود را آب مى كشند.

    4 - شيعيان نسبت به على و فرزندان او غلوّ كرده و آنان را به صفاتى كه ويژه خداوند است توصيف مى كنند و همانند خداوند آنان را صدا مى كنند.

    تا آن جا كه گفته: «من دفع إليهم الزكاة فليخرج بدلها حيث أعطاها من يستعين بها على الكفر ، وحرب السنّة»

    اگر كسى به شيعيان زكات بدهد قبول نيست زيرا او با اين كار خود به كسى كمك كرده كه كفر را تقويت مى كند و با سنت پيامبر در حال جنگ است(4).


    اعلام رسمى جهاد بر ضدّ شيعة

    از شيخ عبد الرحمان براك از مفتيان سعودى استفتا شده: «هل يمكن أن يكون هناك جهاد بين فئتين من المسلمين (أي: السنة مقابل الشيعة؟».

    آيا امكان جهاد ميان اهل سنت و شيعه وجود دارد؟

    وى پاسخ داده: «... إن كان لأهل السنة دولة وقوة وأظهر الشيعة بدعهم ، وشركهم ، واعتقاداتهم ، فإن على أهل السنة أن يجاهدوهم بالقتال...(5).

    اگر اهل سنت داراى دولت مقتدى باشند و شيعه برنامه شرك آميز خود را اظهار نمايند (مانند اعتقاد به وصايت على (عليه السلام) بعد از پيامبر گرامى و مراسم عزادارى براى امام حسين (عليه السلام) و توسل به امير المؤمنين و حسين (عليهما السلام)). در اين صورت بر اهل سنت واجب است كه عليه شيعه اعلام جهاد نموده و آنان را به قتل برساند.

    فتواى هيأت عالى افتاى سعودى بر كفر شيعه

    هيأت عالى افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پيرامون شيعه نوشته است:

    «إنّ كان الأمر كما ذكر السائل من أن الجماعة الذين لديه من الجعفرية يدعون عليا والحسن والحسين وسادتهم فهم مشركون مرتدون عن الإسلام»(6).

    همان گونه كه در سؤال آمده است، آنان كه «ياعلى، ياحسين» مى گويند مشرك، و از ملّت اسلام خارج مى باشند.

    و اين فتوى به امضاء چهار تن از اعضاى هيأت عالى سعودى به شرح ذيل رسيده است:

    رئيس هيأت: عبد العزيز بن عبد اللّه بن باز.

    اعضاى هيأت: عبد الرزاق عفيفى، عبد اللّه بن غَدَيان و عبد اللّه بن قعود.

    فتواى زرقاوي بر جهاد بر ضد شيعه



    زرقاوى رهبر وهابيون عراقى طى اطلاعيه اى كه از طريق اينترنت منتشر گرديد اعلام كرد: مخالفان (شيعيان): افعي ها و دشمنان در كمين نشسته و عقرب هاي حيله گر هستند، ما اكنون به جنگ با دشمن كافر و جنگ دشوار با دشمن حيله گري كه لباس دوست بر تن كرده و به همدلي دعوت مي كند، وليكن شرور است و ارث اختلاف دروني را به ميراث برده، مي پردازيم.

    يك ناظر جستجوگر درك مي كند كه شيعيان خطري آشكار و حقيقي هستند. پيام تاريخ كه واقعيت نيز آن را تصديق نموده، اين امر را روشن ساخته كه تشيع، ديني جدا از اسلام است و با يهود تحت شعار اهل كتاب و مسيحيان ملاقات مي كنند، شرك نمايان شيعيان تا جايي است كه قبرها را مي پرستند و در اطراف قبور ائمه طواف مي كنند، به حدي رسيده اند كه ياران پيامبر را كافر مي دانند و به مادر مؤمنان و صالحان اين امت دشنام مي دهند و قرآن كريم را جعل مي كنند.

    و در كتب شيعيان كه تاكنون در حال انتشار است به نزول وحي براي آن گروه ادعا شده است و اين يكي از تصاوير كفر و كفرشناسي است.

    كساني كه گمان مي كنند شيعيان مي توانند ميراث تاريخي و كينه سياه خود را فراموش كنند، در توهم به سر مي برند و اين همانند آن است كه اين افراد، (متوهمان) از مسيحيان بخواهند صليب كشيدن مسيح را فراموش كنند. آيا يك عاقل چنين كاري مي كند؟

    اين قوم علاوه بر كفر خود، براي افزايش بحران حكومت و موازين نيرو در دولت، از مكر و حيله سياسي استفاده و تلاش مي كنند براي تثبيت شرايط محيطي جديد خود، با استفاده از پلاكاردهاي سياسي و سازمان هاي خود با هم پيمانانشان همكاري كنند.

    اين قوم خيانتكار در طول تاريخ، اهل تسنن را به مبارزه مي طلبيده و در هنگام سقوط رژيم صدام، شعار «انتقام از تكريت تا انبار» را سر مي داد كه اين مسأله خود بر ميزان كينه آنها نسبت به اهل تسنن دلالت مي كند(7).

    نتيجه شوم تكفير و اعلام جهاد

    محمد بن عبد الوهاب با اعلام جهاد عليه مسلمين به اتهام كفر و شرك و بدعت، اعراب باديه نشين را بر انگيخت و به كمك ابن سعود لشكرى فراهم ساخت و با حمله به شهرها و روستاهاى مسلمان نشين، مردم را به خاك و خون كشيد و اموال آنان را به عنوان غنائم جنگى غارت نمود(8).



    1 - قتل و غارت وهابيون در منطقه نجد


    الف: كشتار مسلمانان و قطع نخلها و غارت مغازه ها:

    ابن بشر عثمان بن عبد اللّه، مؤرخ آل سعود در رابطه با آغاز دعوت وهابيت در منطقه نجد و كشت و كشتار مردم بى گناه به اتهام شرك مى نويسد: عبد العزيز همراه با عده اى به قصد جهاد با اهل سرزمين ثادق حركت كرد، و آنان را به محاصره در آورد و بخشى از نخلستان هاى آنان را قطع كرد و تعدادى هم از مردان آنان را به قتل رساند(9).

    سپس عبد العزيز به قصد جهاد به سمت خُرج حركت كرد و در منطقه «دُلَم» هشت نفر از مردان را به قتل رساند و مغازه ها را كه مملو از اموال بود، غارت نمود و آنگاه به سرزمين «نَعْجان» و «ثَرْمَدا» و «دُلَم» و «خُرْج» رفت و عدّه اى را كشت و شتران بسيارى به غنيمت گرفت.

    ب: به آتش كشيدن محصولات زراعى:

    تا آن جا كه مى گويد: عبد العزيز به قصد جهاد وارد منفوحه شد و محصولات زراعى آنان به آتش كشيد و بخش عظيمى از جواهرات و گوسفند و شتران را به غنيمت گرفت و تعدا ده نفر را نيز به قتل رساند(10).

    ج: باعث سقط زنان حامله:



    لشكر عبد العزيز شبانگاه وارد منطقه حَرْمه شدند و پس از طلوع فجر به دستور عبد اللّه پسر عبد العزيز تير اندازان بصورت دسته جمعى به طرف شهر تيراندازى و صداى مهيب تيرها شهر را به لرزه درآورد به گونه اى كه بعضى از زنان حامله، سقط كردند و مردم به وحشت افتاده و شهر به محاصره در آمد و مردم نه توان مقاومت و نه امكان فرار از شهر را داشتند(11).

    د: كشته شدن مردم رياض در اثر گرسنگى و تشنگى:

    ابن بشر در رابطه با حمله وهابيت به رياض مى نويسد:

    «ففرّ أهل الرياض في ساقته الرجال والنساء والأطفال لا يلوي أحد على أحد ، هربوا على وجوههم إلى البرية في السهباء قاصدين الخروج وذلك في فصل الصيف ، فهلك منهم خلق كثير جوعا وعطشاً».

    اهل رياض با شنيدن حمله لشكر وهابيت ازترس و وحشت، همه مردان وزنان و كودكان پا به فرار گذاشتند، از آنجايى كه اين حمله در فصل تابستان بود، جمعيت زيادى در اثر گرسنگى و تشنگى جان سپردند.

    هـ: كشتار فراريان:

    وقتى عبد العزيز وارد رياض شد ديد در شهر جز اندكى كسى نمانده و و فراريان را دنبال كرد و عدّه اى را كشت و اموالى را كه با خود داشتند به غنيمت گرفت.

    و آن گاه در شهر رياض تمام اموال مردم و خانه ها و نخلستانهاى آنان را به تصرف در آوردند.

    «فلمّا دخل عبد العزيز الرياض وجدها خالية من أهلها إلاّ قليلاً فساروا في أثرهم يقتلون ويغنمون. ثمّ إنّ عبد العزيز جعل في البيوت ضبّاطاً يحفظون ما فيها . وحاز جميع ما في البلد من الأموال والسلاح والطعام والأمتاع وغير ذلك وملك بيوتها ونخيلها إلا قليلاً» (12).

    چند سؤال ؟



    اين كشت و كشتار مردم بى دفاع نمونه اى از جنايات وهابيت بود كه توسط يك مورخ سعودى بيان گرديد و اينك چند سؤال از طرفداران وهابيت مطرح است.

    بر فرض اين كه ساكنان اين مناطق كه مورد حمله و هجوم وهابيون قرار گرفت همگى مشرك بودند، آيا رهبران وهابى قبل از حمله و قتل و غارت، آنان را به طرف اسلام و ايمان دعوت كردند و آنان نپذيرفتند و به دنبال آن، حمله و قتل و غارت را آغاز كردند و يا بدون هيچ اطلاعى، شبانگاه مردم بى دفاع را به رگبار گلوله بستند و زنان حامله از ترس جنين خود را سقط كردند.

    آيا دعوت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از مشركان اين چنين بود؟

    آيا آتش زدن مزارع، نابودى نخلستانها و به دنبال كردن فراريان كه در ميان آنان زنان و كودكان بود با كداميك از موازين اسلام مطابقت دارد؟

    آيا رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) يك مورد اين چنين برخوردى با مشركان و حتى يهوديان داشته اند؟

    مگر پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از فتح مكه كه برخى شعار مى دادند «اليوم يوم الملحمة» امروز، روز انتقام است، نفرمود؟ «اليوم يوم المرحمة»(13) امروز، روز نمايش رحمت ورأفت اسلامى است،

    و نسبت به كسانى هشت سال تمام با حضرت جنگيده بودند با جمله: «اذهبوا فأنتم الطلقاء»(14)، همه را از هرگونه انتقام و مجازات معاف نداشت؟

    آيا به آتش كشيدن مزارع و قتل زنان و كودكان فرارى از نظر عرف مردم و قوانين بين المللى قابل توجيه است؟(15)

    2 - كشتار بى رحمانه شيعيان در كربلا

    كشتار وهّابيان در عتبات عاليات به راستى صفحه تاريخ را سياه كرده و لكّه ننگ هميشگى بر پيشانى وهّابيان زده است.

    «صلاح الدين مختار» كه خود وهّابى است مى نويسد: در سال 1216 امير سعود با لشگر انبوهى از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و ديگر نقاط، به قصد عراق حركت كرد، در ماه ذى قعده به كربلا رسيد و تمام برج و باروى شهر را خراب كرد، و بيشتر مردم را كه در كوچه و بازار بودند به قتل رساند، نزديك ظهر با اموال و غنايم فراوان از شهر خارج شد. آنگاه خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقيّه را به نسبت هر پياده يك سهم و هر سواره دو سهم بين لشگريان تقسيم نمود(16).

    شيخ عثمان نجدى از مورّخان وهّابى مى نويسد: وهّابيان به صورت غافلگيرانه وارد كربلا شدند و بسيارى از اهل آنجا را در كوچه و بازار و خانه ها كشتند، روى قبر حسين(عليه السلام) را خراب كردند، و آنچه در داخل قبّه بود به چپاول بردند، و هرچه در شهر از اموال، اسلحه، لباس، فرش، طلا، وقرآنهاى نفيس يافتند ربودند، نزديك ظهر از شهر خارج شدند در حالى كه قريب به دو هزار نفر از اهالى كربلا را كشته بودند(17).

    برخى مى نويسند كه وهّابيان در يك شب، بيست هزار نفر را به قتل رساندند(18).

    ميرزا ابو طالب اصفهانى در سفرنامه خود مى نويسد: هنگام برگشت از لندن و عبور از كربلا و نجف ديدم كه قريب بيست و پنج هزار نفر وهّابى وارد كربلا شدند وصداى «اقتلوا المشركين واذبحوا الكافرين» (مشركان را بكشيد و كافران را ذبح كنيد)، سر مى دادند، بيش از پنج هزار نفر را كشتند و زخميها حساب نداشت، صحن مقدس امام حسين (عليه السلام)از لاشه مقتولين پر، و خون از بدنهاى سر بريده شده روان بود.

    بعد از يازده ماه مجدّداً به كربلا رفتم ديدم كه مردم آن حادثه دلخراش را نقل و گريه مى كنند به طورى كه از شنيدن آن، موها بر اندام راست مى شد(19).

    وهّابيان بعد از كشتار بى رحمانه اهل كربلا و هتك حرمت حرم حسينى (عليه السلام)با همان لشگر راهى نجف اشرف شدند، ولى مردم نجف بخاطر آگاهى از جريان قتل و غارت كربلا و آمادگى دفاعى به مقابله برخواستند و حتى زنها از منزلها بيرون آمده و مردان خود را تشجيع و تحريك به دفاع مى كردند تا اسير قتل و چپاول وهّابيان نشوند.

    و در سال 1215 نيز گروهى براى انهدام مرقد مطهر حضرت امير (عليه السلام)عازم نجف اشرف شدند كه در مسير با عدّه اى از اعراب در گير شده و شكست خوردند(20).

    در مدّت نزديك به ده سال چندين بار حملات شديدى به شهر كربلا و نجف انجام دادند(21).

    3 - قتل عام مردم طائف

    شايد بعضى تصوّر كنند كه وهّابيان فقط بلاد شيعه نشين را مورد تاخت و تاز قرار داده اند، ولى با نگاهى به عملكرد سياه آنان در حجاز و شام روشن خواهد شد كه حتى مناطق سنى نشين نيز از حملات وحشيانه آنان در امان نبود.

    «جميل صدقى زهاوى» در حمله وهّابيان به طائف مى نويسد: از زشت ترين كارهاى وهّابيان در سال 1217، قتل عام مردم طائف است كه بر صغير و كبير رحم نكردند، طفل شير خوار را بر روى سينه مادرش سر بريدند، جمعى را كه مشغول فرا گرفتن قرآن بودند كشتند و حتى گروهى را كه در مسجد مشغول نماز بودند به قتل رساندند، و كتابها كه در ميان آنها تعدادى قرآن و نسخه هايى از صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتب حديث و فقه نيز بود در كوچه و بازار افكنده و آنها را پايمال كردند(22).

    وهّابيان پس از قتل عام مردم طائف طى نامه اى علماى مكّه را به آيين خود دعوت كردند، آنان در كنار كعبه گرد آمدند تا به نامه وهّابيان پاسخ گويند كه ناگهان جمعى از ستمديدگان طائف داخل مسجد الحرام شدند و آنچه بر آنان گذشته بود بيان داشتند، مردم سخت به وحشت افتادند چندان گويى كه قيامت بر پا شده است.

    آنگاه علماء و مفتيان مذاهب اربعه اهل سنّت كه از مكّه مكرّمه، و ساير بلاد اسلامى براى اداى مناسك حج آمده بودند به كفر وهّابيان حكم كردند، و برامير مكّه واجب دانستند تا به مقابله با آنان بشتابد، و فتوا دادند كه بر مسلمانان واجب است تا در اين جهاد شركت نمايند، و در صورت كشته شدن شهيد خواهند بود(23).

    4 - كشتار عمومى علماء اهل سنّت



    دريادار سرتيپ «ايّوب صبرى» سرپرست مدرسه عالى نيروى دريايى در دولت عثمانى مى نويسد: «عبد العزيز بن سعود» كه تحت تأثير سخنان «محمّد بن عبد الوهّاب» قرار گرفته بود در اوّلين سخنرانى خود در حضور شيوخ قبايل گفت: ما بايد همه شهرها و آباديها را به تصرّف خود در آوريم و احكام و عقايد خود را به آنان بياموزيم ... براى تحقّق بخشيدن به اين آرزو ناگزير هستيم كه عالمان اهل سنّت را كه مدعى پيروى از سنّت سنيّه نبويّه و شريعت شريفه محمّديّه هستند از روى زمين برداريم.

    و به عبارت ديگر، مشركانى كه خود را به عنوان علماى اهل سنّت قلمداد مى كنند از دم شمشير بگذرانيم به ويژه علماى سرشناس و مورد توجّه را، زيرا تا اينها زنده هستند هم كيشان ما روى خوشى نخواهند ديد، از اين رهگذر بايد نخست كسانى را كه به عنوان عالم خودنمايى مى كنند ريشه كن نمود سپس بغداد را تصرّف كرد(24).

    در جاى ديگرى مى نويسد: «سعود بن عبد العزيز» در سال 1218 به هنگام تسلّط بر مكّه مكرّمه، بسيارى از دانشمندان اهل سنّت را بى دليل به شهادت رساند، و بسيارى از اعيان و اشراف رابدون هيچ اتّهامى به دار آويخت، و هر كس را كه در اعتقادات مذهبى ثبات قدم نشان مى داد به انواع شكنجه ها تهديد كرد، و آنگاه مناديانى فرستاد كه در كوچه و بازار بانگ زدند: «ادخلوا في دين سعود، وتظلّوا بظلّه الممدود» هان اى مردمان! به دين سعود داخل شويد ودر زير سايه گسترده اش مأوا گزينيد!(25).

    5 - خطبه كفر آميز سعود در مدينه منوّره

    «سعود بن عبد العزيز» پس از تصرّف مدينه منوّره همه اهالى مدينه را در مسجد النبي گرد آورد، و درهاى مسجد را بست، و اينگونه سخن آغاز نمود:

    هان اى مردم مدينه! بر اساس آيه شريفه «اليوم أكملت لكم دينكم» دين و آيين شما امروز به كمال رسيد، به نعمت اسلام مشرف شديد، حضرت احديّت از شما راضى و خشنود گرديد، ديگر اديان باطله نياكان خود را رها كنيد و هر گز از آنها به نيكى ياد نكنيد، از درود و رحمت فرستادن بر آنها به شدّت پرهيز نماييد، زيرا همه آنها به آيين شرك در گذشته اند(26).

    6 - انهدام ميراث فرهنگى



    حفظ تاريخ گذشتگان و صيانت از ميراث فرهنگى نياكان نشانگر تمدّن يك جامعه به شمار مى رود، كه براى پاسدارى از آنها ادارات ويژه تأسيس نموده و كارشناسان ماهر تربيت مى كنند، و در اين عرصه اجازه نمى دهند كه حتى يك سفال و يا كتيبه كوچك سنگى از بين برود.

    شكّى نيست كه تمدّن اسلامى تنها تمدّن پيشتاز عصر خويش بود كه مسلمانان در پرتو تعاليم آسمانى خويش آن را پى ريزى نمودند.

    شكوفايى اين تمدّن در قرن چهارم و پنجم هجرى به اوج خود رسيد و به شهادت محقّقان غربى نفوذ اين تمدن از طريق آندلس و جنگهاى صليبى به اروپا يكى از مهمترين علل شكوفايى و رنسانس غرب در قرون اخير به شمار مى رود.

    آثار و ابنيه مربوط به شخص پيامبر و ياران باوفاى او جزئى از ميراث عمومى اين تمدّن بزرگ بوده و حفظ و صيانت از آنها نشانه تقدير از بنيانگذاران اين فرهنگ و تمدّن به شمار مى رود.

    و از طرفي اقدام به تخريب و نابودى اين آثار، نشانه انحطاط فكرى و بى توجهى به سازندگان و بنيانگذاران تاريخ و تمدّن مى باشد، كه در اثر مرور زمان واقعيّتهاى تاريخى و اصالتهاى دينى به دست فراموشى سپرده مى شود، و از همه مهمتر، عامل ركود انگيزه هاى فكرى و نابودى استعدادهاى درخشان در جامعه بشرى مى گردد.

    با مراجعه به قرآن كريم روشن مى شود كه امّتهاى پيشين به حفاظت و صيانت از آثار پيامبران خود اهتمام، و به آن تبرّك مى جستند، همانند صندوقى كه در آن مواريث خاندان موسى و هارون قرار داشت كه آن را در نبردها حمل مى كردند تا از طريق تبرّك به آن بر دشمن پيروز گردند.

    (وَقالَ لَهُمْ نَبِيُّهُم إنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أنْ يَأتِيَكُمُ التّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ آل مُوسى وَهارُون)(27)، «و پيامبرشان بايشان گفت: در حقيقت نشانه پادشاهى او اين است كه آن صندوق ]عهد[ كه در آن آرامش خاطرى از جانب پروردگارتان، و بازمانده اى از آنچه خاندان موسى و خاندان هارون ]در آن[ بر جاى نهاده اند در حالى كه فرشتگان آن را حمل مى كنند به سوى شما خواهد آمد».

    «جلال الدين سيوطى» نقل مى كند: وقتى كه رسول اكرم آيه شريفه (فِي بُيُوت أذِنَ اللّهُ أنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَر فِيهَا اسْمُهُ)(28) را در مسجد تلاوت نمود، فردى برخاست وپرسيد: مقصود از اين خانه ها چيست؟

    پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: خانه هاى پيامبران. در اين موقع ابوبكر برخاست و به خانه على و زهرا اشاره كرده و گفت: اى پيامبر خدا! اين خانه از همين خانه هاست كه خدا رخصت بر رفعت و منزلت آنان داده است؟ حضرت فرمود: آري از برترين آنها است(29).

    و اين قضيه نشان مى دهد كه خانه هاى پيامبران وصالحان از اعتبار و جايگاه خاصى برخوردار است، و پيدا است كه اين منزلت ارتباط به جنبه مادّى و خشت و گل و آجر آنها ندارد، بلكه اين ارزش به خاطر انسانهاى والايى است كه در آنجا سكونت گزيده اند.

    سير و سياحت در كشورهايى كه قبور انبياء و فرزندان آنان در آنجا قرار دارد نشان مى دهد كه پيروان پيامبران نسبت به حفظ قبور آنان و ساختن بناهاى مجلّل بر روى آنها اهتمام خاصّى مىورزيده اند، و سپاه اسلام نيز هنگام فتح شامات دست به تخريب قبور پيامبران نزدند، بلكه خادمان آنها را كه حفاظت از آن را بعهده داشتند ابقا كردند.

    و اين بناها تا امروز محفوظ مانده و براى مسلمانان بلكه براى تمام موحّدان جهان جاذبه خاصّى دارد.

    اگر ساختن بنا بر قبور انبياء و اولياء نشانه شرك بود، جا داشت تا فاتحان منصوب از سوى خلفاء به تخريب و نابودى آن ابنيه مى پرداختند.

    بررسى كتب تاريخى و سفرنامه ها گواه وجود صدها آرامگاه و مرقد با شكوه در سرزمين وحى و كشورهاى اسلامى است.

    مسعودى (متوفّاى 345) مورّخ معروف، مشخّصات كامل قبور ائمّه بقيع و اهل بيت(عليهم السلام) را بيان نموده است(30)، و «ابن جبير» آندلسى جهانگرد معروف اواخر قرن ششم كه مشرق زمين را سه بار زير پا نهاده است، در سفر نامه خود در باره مشاهد انبياء و صالحان و ائمّه اهل بيت را در مصر، مكه، مدينه، عراق، و شام به تفصيل سخن گفته و ويژگيهاى روضه ائمّه بقيع و خصوصيّات ضريح آنها را بيان نموده است(31).

    7 - تخريب آثار بزرگان در مكه



    وهّابيون در سال 1218 پس از مسلط شدن بر مكّه تمام آثار بزرگان دين را تخريب نمودند.

    آنان در «مُعَلّى» قبّه زادگاه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) را، و همچنين قبّه زادگاه على بن أبي طالب (عليه السلام)، و حضرت خديجه، و حتى ابوبكر را ويران و باخاك يكسان كردند.

    آثار باستانى كه در اطراف خانه خدا و بر روى زمزم بود تخريب كرده و در تمام مناطقى كه مسلط مى شدند آثار صالحين را نابود مى كردند، و هنگام تخريب طبل مى زدند و به رقص و آواز خوانى مى پرداختند(32).

    بلكه اينان شقاوت را به جايى رساندند كه خانه حضرت خديجه را كه مدّتى مهبط وحى الهى بود خراب كرده و به توالت تبديل كردند(33).

    زادگاه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را ويران ساخته وبه محل خريد وفروش حيوانات در آمد كه با تلاش افراد صالح و خيّر، از چنگال وهّابيها در آمد و به كتابخانه مبدّل گرديد(34).

    رفاعى بعد از اين قضيّه مى نويسد: فصرتم يرمون المكان بعيون الشرّ والتهديد والانتقام، وتتربّصون به الدوائر وطالبتم صراحة بهدمه واستعديتم السلطة وحرضّتموها على ذلك بعد اتّخاذ قرار بذلك من هيئة كبار علمائكم قبل سنوات قليلة (وعندي شريط صريح بذلك) غير أنّ خادم الحرمين الشريفين الملك فهد العاقل الحكيم العارف بالعواقب تجاهل طلبكم وجمّده.

    فيا سوء الأدب وقلّة الوفاء لهذا النبيّ الكريم الذي أخرجنا اللّه به وإيّاكم والأجداد من الظلمات إلى النور! ويا قلّة الحياء منه يوم الورود على حوضه الشريف! ويا بؤس وشقاء فرقة تكره نبيّها سواء بالقول أو بالعمل وتحقّره وتسعى لمحو آثاره!(35)

    (شما وهّابيان در اين سالهاى اخير تصميم گرفتيد نيّات شوم خود را از طريق تهديد و انتقام پياده كنيد، تمام تلاش خود را جهت نابودى محل ولادت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)به كار بستيد، حتّى از شخصيّتها و علماء بزرگ سعودى مجوّز ويران كردن آن مكان مقدس را گرفتيد، ولى ملك فهد، عواقب شوم آن را ملاحظه كرد و شما را از اين كار ننگين باز داشت.

    اين چه كار بى ادبانه اى است كه از شما سر مى زند؟!

    اين چه بى وفايى است از شما به رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)! كه خداوند به وسيله آن حضرت، ما و شما و اجداد ما را از تاريكيهاى شرك و بد بختى به سوى نور اسلام هدايت فرمود؟!

    بدانيد كه به هنگام مشاهده رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در كنار حوض، جز بى حيايى نصيب شما نخواهد شد.

    و به يقين بدانيد كه نتيجه شقاوت خود را در نابودى آثار پاك آن نبى مكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)كه موجب رنجش گرديده است مشاهده خواهيد كرد.

    آثار قبور صحابه و امّهات المؤمنين و آل البيت را نابود كرده و قبر آمنه بنت وهب مادر گرامى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را با بنزين به آتش كشيديد واثرى از آنها باقى نگذاشتيد)(36).


    8 - آتش زدن كتابخانه هاى بزرگ

    دردناكترين چيزى كه وهّابيّت مرتكب شد و ننگ او براى ابد بر پيشانى آنان باقى است، آتش زدن كتابخانه بزرگ «المكتبة العربيّة» بود كه بيش از 60 هزار عنوان كتاب گرانقدر و كم نظير، و بيش از 40 هزار نسخه خطّى منحصر به فرد داشت، كه در ميان آنها برخى از آثار خطّى دوران جاهليّت، يهوديان، كفّار قريش، و همچنين آثار خطّى على (عليه السلام)، ابوبكر، عمر، خالد بن وليد، طارق بن زياد، و برخى از صحابه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) و قرآن مجيد به خطّ «عبد اللّه بن مسعود» وجود داشت.

    و نيز در همين كتابخانه انواع سلاحهاى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، و بتهايى كه هنگام ظهور اسلام مورد پرستش بود، مانند «لات»، «عُزّى»، «مَناة» و «هُبَل» موجود بود.

    «ناصر السعيد» از قول يكى از مورّخان نقل مى كند كه هنگام تسلط وهّابيان، اين كتابخانه را به بهانه وجود كفريّات در آن به آتش كشيده و به خاكستر تبديل كردند(37).

    تخريب گرانبهاترين آثار اسلامى مدينه



    آل سعود در سال 1344 كه تسلط كامل بر حجاز يافت تمام آثار صحابه را در مدينه نابود كرد، مانند زادگاه امام حسن و امام حسين (عليهما السلام)در مدينه، قبور شهداء بدر، بارگاه ائمّه بقيع: امام حسن، امام سجاد، امام باقر و امام صادق(عليهم السلام)، وبيت الأحزانى كه على(عليه السلام) براى حضرت زهراء ساخته بود، و مرقد فاطمه بنت اسد مادر امير مؤمنان(عليه السلام).


    منابع:



    (1) زيارة القبور والاستنجاد بالمقبور: 156، قريب منه في الهديّة السنيّة: 40، انظر كشف الارتياب: 214.

    (2) كشف الشبهات: 58، ط. دار القلم ـ بيروت، مجموع مؤلّفات الشيخ محمّد بن الوهاب: 6/115، رسالة كشف الشبهات.

    (3) الدرر السنيّة: 1/46، الفجر الصادق لجميل صدقي الزهاوي: 17، كشف الارتياب: 135 نقلا عن خلاصة الكلام: 229 - 330 لدحلان.

    (4) السؤال: ما حكم دفع زكاة أموال أهل السنّة لفقراء الرافضة (الشيعة) وهل تبرأ ذمّة المسلم الموكّل بتفريق الزكاة إذا دفعها للرافضي الفقير أم لا ؟

    الجواب: لقد ذكر العلماء في مؤلّفاتهم في باب أهل الزكاة أنهّا لا تدفع لكافر ، ولا مبتدع ، فالرافضة بلا شكّ كفار لأربعة أدلة :

    الأول: طعنهم في القرآن ، وإدّعاؤهم أنّه حذف منه أكثر من ثلثيه ، كما في كتابهم الذي ألّفه النوري وسمّاه «فصل الخطاب في إثبات تحريف كتاب ربّ الأرباب» وكما في كتاب الكافي ، وغيره من كتبهم ، ومن طعن في القرآن فهو كافر مكذّب لقوله تعالى : «وإنّا له لحافظون».

    الثاني: طعنهم في السنّة وأحاديث الصحيحين ، فلا يعملون بها لأنّها من رواية الصحابة الذين هم كفّار في اعتقادهم، حيث يعتقدون أنّ الصحابة كفروا بعد موت النبي صلى اللّه عليه وسلم إلاّ عليّ وذرّيته ، وسلمان وعمّار ، ونفر قليل ، أمّا الخلفاء الثلاثة، وجماهير الصحابة الذين بايعوهم فقد ارتدّوا ، فهم كفّار ، فلا يقبلون أحاديثهم ، كما في كتاب الكافي وغيره من كتبهم .

    الثالث : تكفيرهم لأهل السنّة ، فهم لا يصلّون معكم ، ومن صلّى خلف السنّي أعاد صلاته بل يعتقدون نجاسة الواحد منّا ، فمتى صافحناهم غسّلوا أيديهم بعدنا ، ومن كفّر المسلمين فهو أولى بالكفر ، فنحن نكفّرهم كما كفّرونا وأولى .

    الرابع : شركهم الصريح بالغلّو في عليّ وذرّيته ، ودعاؤهم مع اللّه ، وذلك صريح في كتبهم ، وهكذا غلوّهم ووصفهم له بصفات لا تليق إلا بربّ العالمين ، وقد سمعنا ذلك في أشرطتهم.

    ثمّ إنّهم لا يشتركون في جمعيّات أهل السنّة ، ولا يتصدّقون على فقراء أهل السنّة ، ولو فعلوا فمع البغض الدفين ، يفعلون ذلك من باب التقيّة ، فعلى هذا، من دفع إليهم الزكاة فليخرج بدلها حيث أعطاها من يستعين بها على الكفر ، وحرب السنّة ، ومن وكلّ في تفريق الزكاة حرم عليه أن يعطي منها رافضيّاً ، فإن فعل لم تبرأ ذمّته ، وعليه أن يغرم بدلها ، حيث لم يؤدّ الأمانة إلى أهلها ، ومن شكّ في ذلك فليقرأ كتب الردّ عليهم ، ككتاب القفاري في تفنيد مذهبهم ، وكتاب الخطوط العريضة للخطيب وكتاب إحسان إلهي ظهير وغيرها . واللّه الموفق. اللؤلؤ المكين من فتاوى فضيلة الشيخ ابن جبرين ص39.

    (5) سايت المنجد، سؤال شماره 10272.

    (6) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/373 فتوى رقم 3008.

    (7) سايت بازتات «baztab.com»: مورخ 8/3/1384.

    (8) رجوع شود به تاريخ نجد: 95، الفصل الثالث، الغزوات، تاريخ آل سعود: 1/31 و تاريخچه نقد و بررسى وهّابيها: 13 ـ 76.

    (9) «سار عبد العزيز رحمه الله تعالى غازيا بجميع المسلمين وقصد بلد ثادق ونازلهم وحاصرهم ووقع بينهم قتال وقطع شيئا من نخيلهم فأقام على ذلك أياما ، وقتل من أهل البلد ثمانية رجال ، وقتل من المسلمين ثمانية رجال». عنوان المجد ، ص 34 .

    (10) «غزا عبد العزيز إلى الخرج فأوقع بأهل الدُلَم وقتل من أهلها ثمانية رجال ونهبوا بها دكاكين فيها أموال . ثم أغاروا على أهل بلد نَعْجان وقتلوا عودة بن علي ورجع إلى وطنه، ثمّ بعد أيام سار عبد العزيز بجيوشه إلى بلد (ثَرْمَدا) وقتل من أهلها أربعة رجال وأصيب من الغزو مبارك بن مزروع . ثمّ أن عبد العزيز كرّ راجعا وقصد ( الدُلَم ) و ( الخُرْج ) فقاتل أهلها وقتل من فزعهم سبعة رجال وغنم عليهم إبلاً كثيراً . . . غزا عبد العزيز منفوحة وأشعل في زروعها النار ؟ ! وأخذ كثيرا من حللهم وغنم منهم إبلا كثيرا وقتل من الأعراب عشرة رجال». عنوان المجد ، ص 43.

    (11) أتوا بلاد حَرْمة في الليل وهم هاجعون . . . فلما انفجر الصبح أمر عبد اللّه على صاحب بُندق يثورها ، فثوروا البنادق دفعة واحدة فارتجت البلد بأهلها وسقط بعض الحوامل ، ففزعوا وإذا البلاد قد ضبطت عليهم وليس لهم قدرة ولا مخرج . عنوان المجد ، ص 67.

    (12) عنوان المجد ، ص 60 - 61 .

    (13) أسد الغابة، ج2، ص 284، فتح البارى، ج8، ص 7.

    (14) فتح البارى، ج8، ص15، سنن بيهقى، ج9، ص 118.

    (15) براى اطلاع بيشتر رجوع شود به «السلفية بين أهل السنة والإمامية» ص 324.

    (16) تاريخ المملكة السعودية: 3/73.

    (17) عنوان المجد فى تاريخ نجد: 1/121، حوادث سال 1216.

    (18) تاريخچه نقد و بررسى وهّابيها: 162.

    (19) مسير طالبى: 408.

    (20) ماضي النجف وحاضرها: 1/325.

    (21) تاريخ المملكة السعوديّة: 1/92.

    (22) الفجر الصادق: 22.

    (23) سيف الجبر المسلول على الأعداء: 2، از شاه فضل رسول قادرى.

    (24) تاريخ وهّابيان: 33.

    (25) همان مصدر: 74.

    (26) تاريخ وهّابيان: 107.

    (27) بقرة: 248.

    (28) نور: 36.

    (29) الدرّ المنثور: 6/203.

    (30) مروج الذهب: 2/288.

    (31) رحلة ابن جبير: 173، جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب «وهّابيّت، مبانى فكرى وكارنامه عملى» :149 ـ 179، تأليف دانشمند فرزانه و فقيه توانا حضرت آيت اللّه سبحانى.

    (32) كشف الارتياب: 27 به نقل از تاريخ «الجبرتى».

    (33) قال الرفاعي أحد كبار علماء الكويت: رضيتم ولم تعارضوا هدم بيت السيّدة خديجة الكبرى أمّ المؤمنين والحبيبة الأولى لرسول ربّ العالمين صلى اللّه عليه وآله، المكان الذي هو مهبط الوحي الأوّل عليه من ربّ العزّة والجلال، وسكتم على هذا الهدم راضين أن يكون المكان بعد هدمه دورات مياه وبيوت خلاء وميضات، فأين الخوف من اللّه؟ وأين الحياء من رسوله الكريم عليه الصلاة والسلام. نصيحة لإخواننا علماء نجد» ص 59. تأليف: يوسف بن السيّد هاشم الرفاعى، با مقدمه دكتر محمّد سعيد رمضان البوطي.

    (34) قال الرفاعي: حاولتم ولا زلتم تحاولون وجعلتم دأبكم هدم البقعة الباقية من آثار رسول اللّه صلى اللّه تعالى عليه وآله وسلم ألا وهي (البقعة الشريفة التي ولد فيها)، التي هُدمت، ثمّ جُعلت سوقاً للبهائم، ثمّ حولها بالحيلة الصالحون إلى مكتبة هي (مكتبة مكّة المكرّمة). نصيحة لإخواننا علماء نجد» ص 60.

    (35) نصيحة لإخواننا علماء نجد» ص 60.

    (36) هدمتم معالم قبور الصحابة وأمّهات المؤمنين وآل البيت الكرام رضي اللّه عنهم وتركتموها قاعاً صفصفاً وشواهداً حجارة مبعثرة لا يُعلم ولا يُعرف قبر هذا من هذا بل سُكب على بعضها البنزين فلا حول و لاقوّة إلاّ باللّه. ثمّ ذكر في الهامش: قبر السيدّة آمنة بنت وهب أم الحبيب المصطفى نبيّ هذه الأمّة(صلى الله عليه وآله وسلم). نصيحة لإخواننا علماء نجد: 38.

    (37) جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب تاريخ آل سعود: 1/158، كشف الارتياب: 55، 187، 324، أعيان الشيعة: 2/7، الصحيح من سيرة النبيّ الأعظم: 1/81 و آل سعود من أين إلى أين: 47.

    007

  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    982
    تشکر:
    1
    حضور
    8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    باسمه تعالى
    وهّابيّت از منظر عقل و شرع (5) وهابيت و تحقير مقام انبياء و اولياء



    1 ـ حرمت زيارت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)

    زيارت قبور پيامبران و صالحان بلكه هر گونه تكريم و بزرگداشت آنان را وهّابيّون حرام و موجب شرك مى دانند.

    «ابن تيميّه» مى گويد:«فمن جعل سفره إلى مسجد الرسول صلى اللّه عليه وسلّم وقبره كالسفر إلى قبور هؤلاء والمساجد التي عندهم فقد خالف إجماع المسلمين وخرج عن شريعة سيّد المرسلين»(1).

    هر كس سفرش را به قصد زيارت قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) انجام دهد، مثل كسانى كه به قصد زيارت قبور پيشوايانشان در مدينه و مساجدى كه اطراف آن است سفر مى كنند، با اجماع مسلمانان مخالفت نموده و از شريعت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خارج شده است.

    و نيز مى گويد:«من زار قبره أو قبر غيره ليشرك به ويدعوه من دون اللّه فهذا حرام كلّه وهو مع كونه شركاً باللّه»(2).

    زيارت قبر پيامبر يا غير او، و غير خدارا خواندن، و شريك كردن آنان در كارهاى خدايى، حرام، و شرك است.

    و نيز مى گويد: «التمسّح بالقبر وتقبيله ولو كان ذلك من قبور الأنبياء شرك»(3). مسح و بوسيدن هر قبرى اگر چه قبر پيامبر باشد، شرك است.


    گفتنى است كه اين افكار مخالف با نصّ صريح قرآن است، آنجا كه مى فرمايد: (وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ )(4) «و اگر آنان كه به خود ستم كرده بودند، پيش تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پيامبر براى آنان طلب آمرزش مى كرد، قطعاً خدا را توبه پذير مهربان مى يافتند».

    و از قول برادران حضرت يوسف نقل مى كند كه از حضرت يعقوب خواستند تا براى آنان از خدا طلب مغفرت كند (يَـأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا)(5) آيا آنها مشرك بودند؟

    و از طرفي مخالف با روايات صحيح اهل سنّت مى باشد چنانكه نقل مى كنند: «أصاب الناس قحط في زمن عمر رضي اللّه عنه، فجاء رجل إلى قبر النبي صلى اللّه عليه وسلّم، فقال: يا رسول اللّه! هلك الناس، استسق لأمّتك، فأتاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في المنام، فقال: إئت عمر فاقرأه منّي السلام، وأخبره أنّهم مسقون، وقل له: عليك الكيس.

    قال: فأتى الرجل عمر فأخبره، فبكى عمر رضي اللّه عنه، وقال: يا ربّ ما آلوا إلاّ ما عجزت عنه»(6).

    در زمان عمر، مردم دچار قحطى و خشكسالى شدند، مردى كنار قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)آمد و گفت: اى رسول خدا مردم نابود شدند، از خداوند براى امّتت طلب باران كن، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در عالم خواب به آن مرد فرمود: نزد عمر برو و از جانب من به او سلام برسان و بگو: بزودى باران خواهد آمد و سيرآب خواهيد شد، و بگو: كيسه سخاوت را گسترده ساز.

    آن مرد ماجراى خوابش را براى عمر نقل كرد، قطرات اشك از چشمان عمر جارى شد و گفت: خداوندا كوشش و جديّت كردم، ولى هميشه ناتوان و عاجز بودم.

    ابن حجر در فتح البارى و ابن كثير در البداية والنهاية مى گويند: اسناد اين روايت صحيح است(7).

    ابن حجر مى نويسد: مردى كه خواب ديده بود بلال بن هلال از اصحاب رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)بود(8).

    سيره تمامى مسلمين بر اين امر در طول تاريخ استوار بوده و هست بطورى كه «حصني دمشقي» شافعى مى نويسد: «وقال (ابن تيميّة): «من استغاث بميّت أو غائب من البشر، بحيث يدعوه في الشدائد والكربات ، ويطلب منه قضاء الحاجات ... فإنّ هذا ظالم، ضالّ، مشرك».

    هذا شيء تقشعرّ منه الأبدان، ولم نسمع أحداً فاه، بل ولا رمز إليه في زمن من الأزمان، ولا بلد من البلدان، قبل زنديق حرّان ـ قاتله اللّه عزّ وجلّ ـ وقد جعل الزنديق الجاهل الجامد، قصّة عمر رضي اللّه عنه دعامة للتوصّل بها إلى خبث طويّته في الإزدراء بسيّد الأوّلين والآخرين وأكرم السابقين واللاحقين، وحطّ رتبته في حياته، وأنّ جاهه وحرمته ورسالته وغير ذلك زال بموته، وذلك منه كفر بيقين وزندقة محقّقة»(9).

    «ابن تيميّه» گفته است: هر كس به مرده و يا فرد دور از نظر استغاثه كند و در گرفتاريها از وى استمداد كرده و طلب حاجت نمايد، ظالم، گمراه و مشرك است.

    از اين سخن «ابن تيميّه»، بدن انسان مى لرزد، اين سخن، قبل از زنديق حرّان «ابن تيميّه» از دهان كسى در هيچ زمان و هيچ مكان بيرون نيامده است، اين زنديق نادان و خشك، داستان عمر را وسيله اى براى رسيدن به نيّت نا پاكش در بى اعتنايى به ساحت حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) قرار داده و با اين سخنان بى اساس مقام و منزلت آن حضرت را در دنيا پايين آورده است، و مدعى شده است كه حرمت و رسالت آن بزرگوار پس از رحلت از بين رفته است. اين عقيده به يقين كفر و در واقع زندقه و نفاق است).


    2 ـ انكار فضائل اهل بيت(عليهم السلام)

    يكى از مبانى فكرى «ابن تيميّه» انكار فضائل مسلّم اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) است، او در كتاب «منهاج السنّة» كه به قول علاّمه امينى بايد آن را «منهاج البدعة» ناميد(10) مى نويسد: نزول آيه شريفه (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُو)(11) در حقّ على(عليه السلام)به اتفاق اهل علم دروغ است.

    «وقد وضع بعض الكذّابين حديثاً مفترى أنّ هذه الآية نزلت في عليّ لمّا تصدّق بخاتمه في الصلاة، وهذا كذب بإجماع أهل العلم بالنقل، وكذبه بيّن من وجوه كثيرة(12).

    بعضى از دروغگويان حديثى را جعل كرده و گفته اند: آيه (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُو) در شأن على هنگامى كه در نماز انگشترش را به فقير صدقة داد نازل شده است، به اجماع اهل علم اين مطلب دروغ، و دروغ بودن آن آشكار است.

    اين حديث و شأن نزول را بيش از 66 نفر از محدّثان و دانشمندان اهل سنّت نقل كرده اند(13).

    آلوسى از علماء بزرگ اهل سنّت مى گويد:«غالب الأخباريّين على أنّ هذه الآية نزلت في عليّ كرّم اللّه وجهه».

    (غالب اخباريها معتقدند كه اين آيه در باره على بن أبي طالب (عليه السلام)نازل شده است).

    سپس مى افزايد كه حسّان شاعر، در اين زمينه اشعارى سروده است، و آنگاه اشعار او را ذكر مى كند(14).

    و نيز مى نويسد: «وأمّا قوله وأنزل اللّه فيهم (قُل لاَّ أَسْـَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى)فهذا كذب ظاهر»(15)

    نزول آيه شريفه (قُل لاَّ أَسْـَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا...) در حقّ خاندان رسالت دروغ است.

    و حال آن كه متجاوز از 45 نفر از بزرگان اهل سنّت آن را نقل كرده اند(16).

    و در باره حديث «عليّ مع الحقّ والحقّ معه» مى نويسد: من أعظم الكلام كذباً وجهلاً فإنّ هذا الحديث لم يروه أحد عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم لا بإسناد صحيح ولا ضعيف».

    از بزرگترين دروغها و نادانيها است كه اين حديث را از پيامبر بدانيم، چون اين روايت را هيچ كس حتى با سند ضعيف، از پيامبر نقل نكرده است.

    با اين كه جمعى از علماء بزرگ اهل سنّت همانند: خطيب بغدادى، هيثمي حاكم نيشابورى، ابن كثير و ابن قتيبه، از ابو سعيد خُدرى، سعد بن وقّاص، على بن أبي طالب (عليه السلام)، ام سلمه و عائشه اين حديث را با تعابير مختلف نقل كرده اند.

    مانند: «عليّ مع الحقّ والحقّ مع عليّ، ولن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض يوم القيامة». و يا عبارت: «عليّ مع الحقّ والقرآن، والحقّ والقرآن مع عليّ، ولن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض» و يا جمله: «الحقّ مع ذا، الحقّ مع ذا» و همچنين عبارت: «الّلهمّ أدر الحقّ مع عليّ حيث دار».

    هيثمى از علماء بزرگ اهل سنّت مى نويسد: «رواه أبو يعلى، ورجاله ثقات»(17). اين روايت را ابويعلى نقل نموده، و روات آن همه ثقه هستند.

    و همچنين حاكم نيشابورى و ذهبى كه از استوانه هاى علمى اهل سنّت به شمار مى روند، تصريح به صحت روايت نموده اند(18).

    فخر رازى مى نويسد: «من اقتدى في دينه بعليّ بن أبي طالب فقد اهتدى لقول النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم : «الّلهمّ أدر الحقّ مع عليّ حيث دار»(19). (هدايت يافته كسى است كه به على(عليه السلام) اقتدا كند، زيرا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده است: خدايا حق را بر محور على قرار بده).

    3 ـ توهين به امير مؤمنان (عليه السلام)



    ابن حجر عسقلانى نسبت به جوابيّه هاى ابن تيميّه در پاسخ به علاّمه حلّى و در مقام تأثّر وتأسّف مى گويد:

    «وكم من مبالغة لتوهين كلام الرافضي أدّته أحياناً إلى تنقيص عليّ رضي اللّه عنه»(20). (ابن تيميّه در پاسخ به علاّمه حلّى بقدرى زياده روى كرده است، كه جوابهاى او منجرّ به تنقيص مقام على بن ابى طالب شده است).

    و در موردى ديگر مى گويد: «وقال ابن تيميّة في حقّ عليّ: أخطأ في سبعة عشر شيئاً، ثمّ خالف فيها نصّ الكتاب منها اعتداد المتوفّى عنها زوجها أطول الأجلين(21).

    «ابن تيميّه» در باره امير مؤمنان(عليه السلام) مى گويد: على در 17 مورد دچار اشتباه شده است، و با نصّ قرآن مخالفت نموده است، كه يكى از آنها در باره عدّه زن شوهر مرده است، كه طولانى ترين زمان را تعيين كرده است.

    4 ـ انكار موقعيت علمى على(عليه السلام)

    ابن تيميّه مى نويسد: «قوله، ابن عباس تلميذ عليّ كلام باطل»(22).

    عالم شيعه، علاّمه حلّى كه مى گويد: ابن عباس شاگرد على (عليه السلام)بوده است، دروغ محض است.

    «والمعروف أنّ عليّاً أخذ العلم عن أبي بكر»(23). آن چه مشهور است على علم را از ابوبكر فرا گرفته است.

    همچنين گفته: «وقد جمع الشافعيّ ومحمّد بن نصر المَرْوَزي كتاباً كبيراً فيما لم يأخذ به المسلمون من قول عليّ لكون قول غيره من الصحابة أتبع للكتاب والسنّة»(24) .

    شافعى و مَرْوَزى در كتابى بزرگ مواردى كه مسلمانان به گفتار على عمل نكرده اند را جمع آورى كرده اند، چون گفتار صحابه غير از على به قرآن و سنّت نزديكتر بوده است).

    «عثمان قد جمع القرآن كلّه بلا ريب، و كان أحياناً يقرؤه في ركعة واحدة، وعليّ قد اختلف فيه هل حفظ القرآن كلّه أم لا؟»(25).

    عثمان قرآن را جمع كرد و بعضى از اوقات تمام قرآن را در يك ركعت نماز قرائت مى كرد، ولى در اين كه على تمام قرآن را حفظ بود يا نه، اختلاف است.


    5 ـ اهانت به حضرت صدّيقه سلام اللّه عليها

    استاد حسن سقّاف از دانشمندان معاصر اردنى در كتاب خود «التنبّي والردّ على معتقد قِدَم العالم والحدّ» مى نويسد: «ابن تيميّة يحتجّ كثير من الناس بكلامه، ويسمّيه بعضهم «شيخ الاسلام» ، وهو ناصبيّ، عدوّ لعليّ(عليه السلام)، واتّهم فاطمة(عليها السلام)بأنّ فيها شعبة من النفاق»(26).

    برخى از مردم به ابن تيميّه، شيخ الاسلام مى گويند با اينكه وى ناصبى و دشمن امير المؤمنين (عليه السلام) است، و به ساحت حضرت صدّيقه طاهره جسارت كرده و مى گويد: در او ـ نستجير باللّه ـ شعبه اى از نفاق وجود داشت(27).

    6 ـ دفاع «ابن تيميّه» از ابن ملجم



    قال ابن تيميّة: والذي قتل عليّاً كان يصلّي ويصوم ويقرأ القرآن ، وقتله معتقداً أنّ اللّه ورسوله يحبّ قتل عليّ، وفعل ذلك محبّة للّه ورسوله في زعمه، وإن كان في ذلك ضالاًّ مبتدعاً(28) .
    («ابن تيميّه» مى گويد: آن كسى كه على را كشت، اهل نماز و روزه بود و قرآن مى خواند، و معتقد بود كه كشتن على مورد رضايت خدا و پبامبر است، و اين كار را به خاطر به دست آوردن محبّت خدا و پيامبر انجام داد، اگر چه در اين عقيده دچار گمراهى شده بود).

    و نيز مى گويد:«وقال أيضاً: قتله واحد منهم وهو عبدالرحمن بن ملجم المرادي مع كونه كان من أعبد الناس وأهل العلم»(29) . (على بن ابى طالب را يكى از خوارج به نام عبد الرحمن بن ملجم در حالى كه از عابدترين انسانها و داراى مقام علمى بود به قتل رساند).

    ملاحظه مى كنيد كه «ابن تيميّه»، ابن ملجم را چگونه مدح مى كند با اين كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، او را از شقى ترين انسانها و در رديف پى كننده ناقه ثمود شمرده است.

    قال علي(عليه السلام): «أخبرني الصادق المصدّق أنّي لا أموت حتى أضرب على هذه وأشار إلى مقدّم رأسه الأيسر فتخضب هذه منها بدم، وأخذ بلحيته وقال لي: يقتلك أشقى هذه الأمّة كما عقر ناقة اللّه أشقى بني فلان من ثمود»(30).

    قال الهيثمي: رواه الطبراني وأبو يعلى وفيه رشدين بن سعد وقد وثّق ، وبقيّة رجاله ثقات.

    حضرت امير (عليه السلام) مى فرمايد: پيامبر راستگو و راستين به من خبر داد كه مرا شقى ترين انسانهاى اين امت به شهادت خواهد رساند).

    هيثمى رواياتى به اين مضمون نقل مى كند، سپس مى نويسد: روات اين روايات همه مورد وثوق هستند.

    سپس روايت ديگرى به همين مضمون نقل مى كند و مى گويد: وقال بعد رواية أخرى بهذا المضمون: رواه أحمد والطبراني والبزّار باختصار، ورجال الجميع موثّقون(31).

    احمد وطبرانى و بزّار آن را به اختصار نقل كرده اند، و راويان اين حديث همه آنان ثقه مى باشند.

    7 ـ تمجيد از معاويه و يزيد

    «ابن تيميّه» مى نويسد: «إنّ الرافضة تعجز عن إثبات إيمانه (أي عليّ بن أبي طالب(عليه السلام)) وعدالته ، فإن احتجّوا بما تواتر من إسلامه وهجرته وجهاده، فقد تواتر إسلام معاوية ويزيد وخلفاء بني أميّة وبني العبّاس وصلاتهم وصيامهم وجهادهم الكفّار»(32). شيعه نمى تواند ايمان و عدالت على (عليه السلام) را ثابت كند، چون اگر به اسلام و هجرت و جهاد على كه به تواتر ثابت شده است استدلال كند، خواهيم گفت كه اسلام معاويه و يزيد، و خلفاء بنو اميه، و بنو عباس، و همچنين نماز، و روزه، و جهاد آنان نيز به تواتر ثابت شده است.

    همچنين هيئت افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى مى نويسد: «لم يثبت فسقه الذي يقتضي اللعن»

    فسق يزيد به طورى كه لعن او را جايز شمارد، ثابت نشده است(33).


    كارنامه عملى وهّابيّت



    (3)

    وهابيت و اتهام بدعت با خيالات واهى و باطل

    از زشت ترين پديده ها در آيين وهّابيّت اين است كه هر چيزى كه با افكار آنان تطبيق نكند، آن را بدعت شمرده و شرك مى دانند، كه در اين قسمت به بخشى از آن اشاره مى شود.

    1 ـ سجده بر تربت بدعت است:

    صالح فوزان عضو هيئت إفتاء سعودى مى نويسد: «السجود على التربة المسمّاة تربة الوليّ إن كان المقصود منه التبرّك بهذه التربة والتقرّب إلى الوليّ، فهذا شرك أكبر، وإن كان المقصود التقرّب إلى اللّه مع إعتقاد فضيلة هذه التربة و أنّ في السجود عليها فضيلة، كالفضيلة التي جعلها اللّه في الأرض المقدسّة في المسجد الحرام، والمسجد النبويّ، و المسجد الأقصى، فهذا إبتداع في الدين(34).

    (سجده بر تربت اولياء، اگر به قصد تبرّك به تربت و تقرّب به اولياء باشد، شرك اكبر محسوب مى شود، و اگر مقصود تقرّب به خداوند متعال باشد با اعتقاد به اين كه اين تربت همانند زمين مسجد الحرام، و مسجد النبي، و مسجد الأقصى داراى فضيلت مى باشد، بدعت در دين به شمار مى رود).

    2 ـ مراسم ميلاد رسول اكرم (ص) بدعت است:

    بن باز مفتى اعظم سعودى مى نويسد: «لايجوز الأحتفال بمولد الرسول (ص) ولا غيره، لأنّ ذلك من البدع المحدثة في الدين، لأنّ الرسول (ص) لم يفعله ولاخلفاؤه الراشدون ولاغيرهم من الصحابة ـ رضي اللّه عنهم ـ ولا التابعون لهم بإحسان في القرون المفضّلة»(35).

    (مراسم ميلاد پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)جايز نيست چون بدعت در دين محسوب مى شود، زيرا رسول گرامى، و خلفاى راشدين، و صحابه حضرت، و ديگر تابعين، چنين مراسمى انجام نمى داده اند).


    3 ـ مراسم سوگوارى پيامبران و صالحان بدعت است:

    فتواى هيئت دائم افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پيرامون مراسم سوگوارى: «لايجوز الإحتفال بمن مات من الأنبياء والصالحين ولا إحياء ذكراهم بالموالد و... لأنّ جميع ما ذكر من البدع المحدثة في الدين، و من وسائل الشرك»(36).

    (مراسم سوگوارى براى پيامبران و صالحان و همچنين مراسم بزرگداشت آنان جايز نيست و بدعت در دين، و شرك به حساب مى آيد).


    4 ـ جشن تولّد نوزادان وسالگرد ازدواج بدعت است:

    شيخ عثيمين از نويسندگان و فعّالان گروه وهّابيّت مى نويسد:

    «إنّ الإحتفال بعيد الميلاد للطفل فيه تشبهاً بأعداء اللّه، فإنّ هذه العادة ليست من عادات المسلمين : و إنّما ورثك من غيرهم، وقد ثبت عنه (ص) «أنّ من تشبّه بقوم فهو منهم»(37).

    (بر پائى مراسم جشن تولّد براى اطفال از عادات و سنّتهاى اسلامى نيست، بلكه از دشمنان به ارث برده شده است، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است: هر كس همانند ديگران شود از آنان محسوب مى گردد).

    و در سخنى ديگر مى گويد: «و أمّا أعياد الميلاد للشخص أو أولاده أو مناسبة زواج و نحوها فكلّها غير مشروعة و هى للبدعة أقرب من الإباحة»(38). (جشن ميلاد براى اشخاص يا اولاد و يا براى مناسبتهاى ديگر از قبيل ازدواج و مانند آن غير مشروع وبدعت است).

    هيئت دائم افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پيرامون مراسم جشن تولّد مى نويسد: «وأعياد الموالد نوع من العبادات المحدثة في دين اللّه فلا يجوز عملها لأيّ من الناس مهما كان مقامه أو دوره في الحياة»(39).

    (جشن تولّد بدعت در دين محسوب مى شود، و براى هيچ فردى جايز نيست اگر چه از شخصيّتهاى برجسته جامعه و داراى موقعيّت ممتاز باشد).

    و در پاسخ به استفتاى ديگرى مى نويسد: «لا يجوز إقامة عيد ميلاد لأحد لأنّه بدعة». وقد ثبت عن الرسول (ص) أنّه قال: «من أحدث فى أمرنا ما ليس منه فهو ردّ»(40).

    (به پاداشتن مراسم جشن تولد براى هيچكس جايز نيست و بدعت به شمار مى آيد، و از رسول اكرم (ص) آمده است: هر كس در دستورات دينى ما چيزى بيفزايد، مردود مى باشد).
    ولى جاى بس شگفتى است كه همان هيئت در رابطه با مراسم جشنهاى دولتى مى نويسد: «وما كان المقصود منه (العيد) تنظيم الأعمال مثلا لمصحلة الأمّة وضبط أمورها كأسبوع المرور، وتنظيم مواعيد الدراسيّة، والاجتماع بالموظّفين للعمل ونحو ذلك ممّا لا يفضي به إلى التقرّب والعبادة والتعظيم بالأصالة، فهو من البدع العاديّة التي لا يشملها قوله (ص) «من أحدث في أمرنا ما ليس منه فهو ردّ» فلا حرج فيه، بل يكون مشروعاً(41).

    (اگر مقصود از مراسم برگزارى عيد به خاطر مصلحت ملّت و تظيم امور كشور صورت پذيرد، همانند هفته پليس، و شروع سال تحصيلى، وگردهمايى كارمندان دولتى، و امثال آنها كه قصد تقرّب و عبادت در آن نيست، مانعى ندارد و شامل نهى پيامبر نمى شود).

    بديهى است كه چنين تفكرى، نهايت تحجّرگرايى و انجماد فكرى است زيرا گذشته از اين كه مخالفت با برپايى جشن تولد، مخالفت با امرى فطرى است، بلكه هيچ تفاوتى ميان جشن ولادت با جشن هاى ديگر مانند مراسم دولتى وجود ندارد، چون كسانى كه براى فرزندان خود مراسم جشن تولّد مى گيرند، هيچ گونه قصد تقرّب و يا عبادت ندارند.


    5 ـ درود بر رسول اكرم (ص) قبل از اذان و بعد از اذان بدعت است:

    هيئت دائم افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پيرامون درود و تحيّت بر پيامبر مى نويسد: ذكر الصلاة والسلام على الرسول (ص) قبل الأذان، وهكذا الجهر بها بعد الأذان مع الأذان من البدع المحدثة في الدين، وقد ثبت عن النبيّ(ص) أنّه قال: «من أحدث في أمرنا هذا، ما ليس منه فهو ردّ». متّفق عليه، وفي رواية: «من عمل عملا ليس عليه أمرنا فهو ردّ». رواه مسلم... من فعل تلك البدعة ومن أقرّها ومن لم يغيّرها وهو قادر على ذلك فهو آثم(42).

    ومثله قال إبن باز فى فتاواه(43).

    (درود فرستادن بر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)قبل از اذان و بعد از اذان، از بدعتهايى است كه در دين ايجاد شده و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است: هر كس بر دستورات دينى ما چيزى بيفزايد، مردود است، و همچنين فرموده است: هر كس عملى را انجام دهد كه ما به آن دستور نداده ايم قابل قبول نيست.

    همين مطلب در نوشتار بن باز مفتى اعظم سعودى نيز آمده است).

    6 ـ دعا كردن در كنار قبر رسول اكرم (ص) به قصد اجابت بدعت است:

    شيخ صالح فوزان عضو هيئت افتاى سعودى مى نويسد:«من البدع التي تقع عند قبّة الرسول (ص) كثرة التردّد عليه، كلّما دخل المسجد ذهب يسلّم عليه ، وكذلك الجلوس عنده، ومن البدع كذلك، الدعاء عند قبر الرسول (ص) أو غيره من القبور، مظنّة أنّ الدعاء عنده يستجاب»(44).

    (رفت و آمد زياد به كنار قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و نشستن در آنجا و سلام گفتن به حضرت، بدعت به شمار مى آيد، و همچنين دعا كردن به اين نيّت كه شايد در آنجا به اجابت برسد، نيز از بدعتها به حساب مى آيد).

    7 ـ دست كشيدن به پرده كعبه بدعت است:

    شيخ عثيمين از مفتيان و علماء بزرگ سعودى مى نويسد: «التبرّك بثوب الكعبة والتمسّح به من البدع، لأنّ ذلك لم يرد عن النبىّ (ص)(45).

    (تبرّك جستن به پرده كعبه و دست كشيدن به آن بدعت به شمار مى رود، چون از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)دستورى در اين باره نرسيده است).

    8 ـ اهداء ثواب نماز و قرآن به رسول اكرم (ص) و مردگان بدعت است:

    لجنه دائم افتاء سعودى مى نويسد: «لا يجوز أن تهب ثواب ما صلّيت للميّت، بل هو بدعة، لأنّه لم يثبت عن النبىّ (ص) ولا عن الصحابة رضي اللّه عنهم(46).

    قالت اللجنة الدائمة: لا يجوز إهداء الثواب للرسول صلى اللّه عليه وسلّم، لا ختم القرآن ولا غيره، لأنّ السلف الصالح من الصحابة رضي اللّه عنهم، ومن بعدهم، لم يفعلوا ذلك، والعبادات توقيفيّة»(47).

    (هديه نمودن ثواب نماز به ميّت بدعت محسوب مى شود، چون از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و اصحاب در اين باره چيزى نرسيده است.

    و همچنين اهداء ثواب و ختم قرآن براى رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز جايز نمى باشد، چون اصحاب پيامبر و ديگران چنين كارى نكرده اند).


    9 ـ قرائت قرآن براى ميّت بدعت است:

    شيخ عثيمين از مفتيان و علماء بزرگ سعودى مى نويسد:

    «وأمّا الاجتماع عند أهل الميّت وقرائة القران، وتوزيع التمر واللحم، فكلّه من البدع التي ينبغي للمرء تجنّبها، فإنّه ربّما يحدث مع ذلك نياحة وبكاء وحزن، وتذكّر للميت حتّى تبقى المصيبة في قلوبهم لا تزول. وأنا أنصح هؤلاء الذين يفعلون مثل هذا أنصحهم أن يتوبوا إلى اللّه عزّ وجلّ»(48).

    (اجتماع نزد مصيبت ديده و همچنين خواندن قرآن براى ميّت و توزيع خرما و گوشت از بدعتهايى است كه بايد از آن اجتناب نمود، چون اين كار باعث نوحه سرايى و گريه و حزن داغديدگان مى شود، و تلخى مصيبت براى هميشه در قلب آنان مى ماند، و من اين چنين افراد را نصيحت مى كنم كه از اين كار خود دست برداشته و توبه نمايند).


    10 ـ رفتن به غار حراء بدعت است:

    لجنه دائم افتاء سعودى مى نويسد: «الصعود إلى الغار المذكور ـ أي غار حراء ـ ليس من شعائر الحجّ، ولا من سنن الإسلام بل أنّه بدعة، وذريعة من ذرائع الشرك باللّه، وعليه ينبغي أن يمنع الناس من الصعود له»(49).

    (رفتن به غار حراء از شعائر حجّ و آداب اسلامى به حساب نمى آيد، بلكه بدعت و از اسباب شرك است، و بايد مردم را از اين عمل جلوگيرى نمود).


    11 ـ ذكر با تسبيح بدعت است:

    بن باز مفتى اعظم سعودى گفته است:«لا نعلم أصلا في الشرع المطهّر للتسبيح بالمسبحة، فالأولى عدم التسبيح بها، والإقتصار على المشروع في ذلك ، وهو التسبيح بالأنامل»(50).

    (ذكر گفتن با تسبيح در شرع مطهّر وارد نشده است بهتر است به جاى تسبيح با انگشتان دست ذكر گفته شود).

    و اى كاش از وى سؤال مى شد كه آيا غذا خوردن با قاشق، مسافرت با ماشين و هواپيما، در شرع وارد شده يا خير؟


    12 ـ آغاز نمودن جلسات با آيات قرآن بدعت است:

    شيخ عثيمين از مفتيان مى نويسد: «إتّخاذ الندوات والمحاضرات بآيات من القرآن دائماً كأنّها سنّة مشروعة فهذا لا ينبغي»(51).

    (آغاز نمودن جلسات و سخنرانى ها با آيات قرآن به صورت دائم، در شرع وارد نشده است و شايسته نيست).


    13 ـ قرائت قرآن و دعاء، به صورت دسته جمعى بدعت است:

    لجنه دائم افتاء سعودى نوشته است: «إنّ قراءة القرآن جماعة بصوت واحد بعد كلّ من صلاة الصبح والمغرب أو غيرهما بدعة، وكذا التزام الدعاء جماعة بعد الصلاة»(52).

    (قرائت قرآن و همچنين خواندن دعاء به صورت دسته جمعى پس از هر نماز بدعت است).


    14 ـ گفتن «صدق اللّه العظيم» بعد از ختم قرآن بدعت است:

    لجنه دائم افتاء سعودى نوشته است: «قول صدق اللّه العظيم بعد الإنتهاء من قراءة القرآن بدعة»(53).

    (در پايان قرائت قرآن گفتن «صدق اللّه العظيم» بدعت است).

    شيخ عثيمين از مفتيان بزرگ سعودى نيز به همين حكم فتوا داده است(54).

    منابع:




    (1) الردّ على الأخنائي: 18.

    (2) الردّ على الأخنائي: 25.

    (3) الجامع الفريد، كتاب الزيارة لابن تيميّة: 438، المسألة السابعة.

    (4) نساء: 64.

    (5) يوسف: 97.

    (6) تاريخ دمشق: 44/346 و 56/489، الإصابة: 6/216، المصنّف لابن أبي شيبة: 7/482، وكنز العمّال: 8/431.

    (7) فتح الباري: 2/412، في باب سؤال الناس الإمام الاستسقاء إذا قحطوا، والبداية والنهاية: 7/105. في واقعة سنة ثماني عشرة.

    (8) فتح الباري: 2/412.

    (9) دفع الشبه عن الرسول : 131.

    (10) الغدير: 3/148: وهو الحريّ بأن يسمّي «منهاج البدعة» وهو كتاب حشوه ضلالات وأكاذيب، وتحكّمات، وإنكار المسلّمات، وتكفير المسلمين، وأخذ بناصر المبدعين، ونصب وعداء محتدم على أهل بيت الوحي(عليهم السلام).

    (11) مائده: 55.

    (12) منهاج السنّة: 2/30.

    (13) الغدير: 3/154 ـ 162.

    (14) روح المعاني في تفسير القرآن: 6/167.

    (15) منهاج السنّة: 4/563.

    (16) الغدير: 3/156.

    (17) مجمع الزوائد للحافظ الهيثمي: 7/235.

    (18) المستدرك: 3/123، 124 ح 4629.

    (19) (تفسير الكبير: 1/205 و207 والمحصول: 6/134). رجوع شود به: تاريخ بغداد: 14/322، تاريخ مدينة دمشق: 42/449، كنز العمّال: 11/621 ح 33018 البداية والنهاية لابن كثير: 7/ 398، الصواعق المحرقة: 74، ط. الميمنة بمصر، تاريخ الخلفاء للسيوطي: 116 و162، وفيض القدير للمناوي: 4/356، الإمامة والسياسة: 1/98، بتحقيق على شيري.

    (20) لسان الميزان: 6/319.

    (21) الدرر الكامنة: 1/153 ـ 155.

    (22) منهاج السنّة: 7/536.

    (23) منهاج السنّة: 5/513.

    (24) منهاج السنّة: 8/281.

    (25) منهاج السنّة: 8/229.

    (26) التنبيه والردّ: 7.

    (27) رجوع شود به منهاج السنة ج 4 ص 245.

    (28) منهاج السنة: 1/153.

    (29) منهاج السنّة: 5/47.

    (30) مسند أبي يعلى: 1/431، المعجم الكبير: 8/38، كنز العمّال: 13/192، تاريخ مدينة دمشق: 42/543.

    (31) مجمع الزوائد: 9/136.

    (32) منهاج السنّة: 2/62.

    (33) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/297.

    (34) المنتقى من فتاوى الشيخ صالح بن فوزان: 2/86.

    (35) مجموع فتاوى و مقالات متنوعة: 1/183، فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/18.

    (36) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/54 الفتوى رقم 1774.

    (37) فتاوى منار الإسلام: 1/43.

    (38) مجموع فتاوى و رسائل ابن العثيمين: 2/302.

    (39) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/83، الفتوى رقم 2008.

    (40) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/84، الفتوى رقم 5289.

    (41) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/88، الفتوى رقم 9403.

    (42) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 2/501، الفتوى رقم 9696.

    (43) فتاوى إسلاميّة: 1/251.

    (44) مجلّة الدعوة: عدد 1612 ص 37.

    (45) مجموع الفتاوى لإبن عثيمين: رقم 366.

    (46) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 4/11، الفتوى رقم 7482.

    (47) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 9/58، الفتوى رقم 3582.

    (48) فتاوى منار الإسلام: 1/270.

    (49) اللجنة الدائمة، الفتوى رقم 5303.

    (50) فتاوى إسلاميّة: 2/366.

    (51) نور على الدرب: 43.

    (52) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/481 فتوى رقم 4994.

    (53) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 4/149 فتوى رقم 3303.

    (54) قال الشيخ ابن عثيمين: «ختم التلاوة به ـ أي بقول (صدق اللّه العظيم) ـ غير مشروع ولا مسنون، فلا يسنّ للإنسان عند إنتهاء القرآن الكريم أن يقول: (صدق اللّه العظيم». فتاوى إسلامية: 4/17.

    نويسنده: دكتر سيد محمد حسيني قزويني

    007

  6. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود