جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: كريم اهل بيت (ع )

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    10,035
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    17 روز 15 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    2

    كريم اهل بيت (ع )




    كريم اهل‏بيت(ع)
    «كريم»، در زبان و فرهنگ اسلامى، نژاد و اصيل1، خوش خوى و خوش روى2، پاكدامن و عفيف،3 جوانمرد و با مروّت، بخشاينده، بلند همّت و بزرگوار، خيرخواه و مهربان، نيكوكار، نيك نفس و نيكونهاد و در يك كلمه، جامع همه ارزشها4 است. و اين همه در امام حسن مجتبى عليه‏السلام گرد آمده بود و به حقيقت، دوست و دشمن به او كريم مى‏گفتند.5 و در ميان شيعيان و پيروان اهل‏بيت به «كريم اهل‏بيت عليهم‏السلام » شهره است.

    او، نژاده بود و كريم الطرفين و داراى پدر و مادر و اجداد و عموهايى شرافتمند، بزرگوار و جوانمرد از خاندان هاشم. بيهقى نقل كرده است:
    «معاويه روزى نزد جماعتى از اشراف قريش و مردمانى ديگر، گفت:
    «اخبرونى بأكرم النّاس اباً و امّاً و عمّاً و عمّةً و خالاً و خالةً و جدّاً و جدّةً؛6 به من خبر دهيد كدامين انسان از نظر پدر، مادر، عمو، عمه، دايى، خاله، پدر بزرگ و مادر بزرگ نژاده‏تر و بزرگزاده‏تر است.»
    مالك بن عجلان به سوى حسن بن على عليهماالسلام اشاره كرد و گفت: او اكرم و اصيل‏ترين مردم است؛ چه، پدرش على‏بن ابيطالب، مادرش فاطمه دختر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وس م ، عمويش جعفر طيّار، عمّه‏اش امّ‏هانى دختر ابوطالب، دايى‏اش قاسم فرزند پيامبر، خاله‏اش زينب دختر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وس م ، جدّش رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وس م و جدّه‏اش خديجه دختر خويلد است.
    مردم ساكت شدند و (امام) حسن برخاست و رفت. عمروعاص رو به مالك كرد و گفت: آيا دوستى بنى‏هاشم تو را به سخن باطل واداشت؟
    مالك بن عجلان گفت: چيزى جز حقيقت نگفتم و هركس خرسندى مردم را با ناخرسندى خدا پى‏جويد، به آرزويش در دنيا نرسد و فرجامش به شقاوت انجامد. و بنى‏هاشم تازه‏ترين شاخه‏اند...، آيا چنين نيست اى معاويه!
    گفت: به خدا سوگند! چنين است.7
    امام حسن عليه‏السلام كريم الوجه بود و زيبا روى. از جهت منظر، پيكر اخلاق و بزرگوارى به رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وس م شبيه‏تر از او نبود. شيخ مفيد در ارشاد مى‏نويسد:
    «كان الحسن اشبه النّاس برسول اللّه خلقاً و هيئاة و هدياً و سؤدداً».8
    و نوشته‏اند: امام حسن عليه‏السلام داراى رخساره سفيد آميخته به اندكى سرخى، چشمانى سفيد، گونه‏اى هموار؛ محاسنى انبوه، گيسوانى مجعّد و پر، گردنى سيمگون، اندامى متناسب، شانه‏اى عريض، استخوانى درشت، ميانى باريك، قدى ميانه نه چندان بلند و نه كوتاه، سميايى نمكين و چهره‏اى در شمار زيباترين چهره‏ها بود. چنان كه شاعر سروده:
    «هيچ زيبايى و حُسنى به خاطر هوشمندان نگذشته مگر آنكه او را از آن زيبايى بهره‏اى خاص برد.
    پيشانى او در زير طره‏ى گيسويش بدان مى‏مانست كه ماه تهامى تاجى از شام تاريك بر سر نهاده است.»9
    1. النهاية فى غريب الحديث، ابن اثير، ج 4، ص 168.
    2. مجمع البيان، ابوعلى طبرسى، ج 4، جزء 12، ص 54، دارمكتبة‏الحياة.
    3. النهاية، ج 4، ص 168؛ المعجم الوسيط، ج 1، ص 785؛ مهذب الاسماء، محمود سجزى، ج 1، ص 280.
    4. لغت نامه دهخدا، ج 12، ص 18312، دانشگاه تهران.
    5. النهاية، ج 4، ص 167؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 226، دارصادر. حديث (مكارم الاخلاق عشر).
    6. بحارالانوار، ج 43، ص 344؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 226.
    7. الامام المجتبى، ابومحمدالحسن بن على(ع)، عن كتب اهل السنّه، حسن مصطفوى، ص 18، چاپ علميه، قم.
    8. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 5؛ مجموعه آثار شيخ مفيد، ج 11، كنگره هزاره شيخ.
    9. كشف الغمه، علامه ابى‏الحسن اربلى، ج 2، ص 174؛ صلح امام حسن(ع)، شيخ راضى آل ياسين، ترجمه سيد على‏خامنه‏اى، ص 39، مؤسسه انتشاراتى آسيا.







    یَا إِلَهِی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ وَ رَبِّی صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِکَ فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِکَ



    اگه مي خواي اهل آسمون بهت رحم كنن به اهل زمين رحم كن


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    10,035
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    17 روز 15 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    2



    امام مجتبى عليه‏السلام زكىّ، پاكدامن، عفيف و پارسا بود. از خشيت خدا، دلش به لرزه مى‏آمد و در درگاه خدا چون ابر بهاران مى‏گريست. گَرد گناه، شرك و پليدى ساحت قدسش را نيالود. حضرتش از اهل‏بيت نبوت و به نصّ آيه تطهير10، معصوم، پاك و پاكيزه بود و گناه و خطا از آن خاندان به دور. وى بسان يوسف صدّيق، فرشته خوى بود و فرشته رو، «انّ هذا الاّملك كريم»11
    و طبيعى بود كه زنان، به تعبير عبداللّه بن زبير، از او نشكيبند12 و به جهت پيوند نزديك او با پيامبر و ملاحت و جمال بى‏مانندش مهرش را در دل بپرورانند.
    ولى يوسف خاندان محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وس م ، چون ماه كنعان، انديشه گناه و هوس، ذره‏اى خاطرش را مشغول نكرد و غبارى بر دامن كريمانه‏اش ننشست. روايت شده:
    «امام عليه‏السلام در حال نماز بود كه زنى زيبا روى بر او وارد شد. حضرت نمازش را كوتاه كرد و گفت: آيا نيازى دارى؟ گفت: آرى. فرمود: آن چيست؟ زن گفت: برخيز؛ من به ديدار تو آمده‏ام و بى‏شوهرم.
    امام گفت: از من دور شو و خود و مرا به آتش مسوزان، و او پاى مى‏فشرد و امام او را با گريه از خود مى‏راند و مى‏گفت: واى بر تو از من دور شو! و گريه امام بالا گرفت. زن چون چنين ديد، به گريه درآمد. امام حسين عليه‏السلام وارد شد و چون آن صحنه را ديد، گريستن گرفت و هركس كه مى‏آمد، او نيز به گريه درمى‏آمد. زن از خانه برون رفت و مردم نيز خانه را ترك گفتند. امام حسين عليه‏السلام مدتى به خاطر احترام برادر در اين باره چيزى نپرسيد.
    روزى امام حسن عليه‏السلام گريان از خواب برخاست و حسين عليه‏السلام گفت: چرا گريانى؟ فرمود: دوش خوابى ديدم و تا من زنده‏ام، به كسى باز نگو.
    حسين عليه‏السلام گفت: باشد. فرمود: يوسف را ديدم و به او مى‏نگريستم. چون زيبائيش را ديدم، گريستم. مرا در ميان مردم نگريست و گفت: برادر! پدر و مادرم فدايت، چرا مى‏گريى؟ پس گفتم: ياد آوردم از يوسف و همسر عزيز (مصر) و از آنچه كشيدى از او و ماجراهاى زندان و سوختن دل يعقوبِ پيرمرد؛ از اين خاطرات گريه‏ام گرفت و از آن در شگفتم. يوسف گفت: چرا از ماجراى زنى بيابانىِ ابواء شگفت زده نشده‏اى؟!»
    «مجتبى، كريم النفس بوده و آزاده و بزرگوار، عزّت نفس داشت. گوهر انسانى خود را امانتى خدايى مى‏شمرد كه پاسداشت آن ديگر شرافتها را پاس مى‏دارد. پستى و لئامت و فرومايگى در سرشتش نبود. و ذلّت و رقّيت و زبونى در خيالش نمى‏گنجيد. كرامت نفس او را از اسارت زور و زر رهانيده و دنيا در ديدگانش اندك و پست مى‏نمود و آن را به چيزى نمى‏گرفت. فرزند على عليه‏السلام هماره اين سفارش پدر را آويزه جان داشت:
    «و اكرم نفسك عن كلّ دنية و ان ساقتك الى الرغائب فانّك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضاً و لاتكن عبد غيرك و قد جعلك اللّه حرّا؛13 بزرگوارتر از آن باش كه به پستى تن دردهى هرچند كه تو را به آنچه خواهى، رساند. زيرا تو نمى‏دانى در برابر آنچه از آبرو و شخصيت در اين راه از دست مى‏دهى، چه عوض و بهايى به دست آورى. بنده ديگرى مباش كه خدا تو را آزاد آفريده.»
    چه هيچ خير جاى عزّت و كرامت نفس را پر نمى‏كند و زندگى بدون عزّت نفس و آزادگى، مرگ واقعى است. از اين رو امام حسن عليه‏السلام كرنش در برابر ستمكاران روزگارش را ننگ و ذلّت مى‏شمرد و مرگ انسانيت:
    به او گفته شد: در تو بزرگ بينى است. فرمود: لا، بل فىّ عزّة قال اللّه تعالى: «و للّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين»14
    نه؛ اين عزّت است. خداوند فرموده: عزّت از آنِ خدا است و براى رسول و مؤمنان.»
    ابومحمد، كريم بود و به انسانها به ديده كرامت و بزرگى مى‏نگريست، چه او انسان را موجودى كرامتمند دانست «لقد كرّمنا بنى‏آدم»15 و تلاش مى‏كرد كرامت، بزرگى و عزّت نفس را در آنها تقويت كند و اين، رقيب فرعون منشِ او پسر هند بود كه با مؤمنان از سر تفرعُن برخورد مى‏كرد و آنان را كوچك و حقير مى‏شمرد و براى آنكه مردم از او كوركورانه پيروى كنند، آنان را نخست از خود تهى مى‏ساخت و آنان را در جهالت و پستى نگاه مى‏داشت تا خطرى برايش ايجاد نكنند. و با خُرد كردن شخصيتشان، آنان را به صورت ابزارى براى مقاصد شوم خود درآورده تا برايش بجنگند و كوركورانه موانع را از سر راه سلطه‏اش بردارند. ولى امام حسن عليه‏السلام مردم را بزرگ مى‏شمرد و سعى مى‏كرد بر آگاهى و دانش آنها بيفزايد و آنان را به كرامت نفس و گوهر نفيس انسانيت خود توجه دهد؛ چه معاويه در دامن حرب، ابوسفيان و هند پرورش يافته بود و حسن عليه‏السلام در دامان محمد، على و فاطمه عليهم‏السلام و پيامبر رفتارش با مردم كريمانه بود؛ زيرا چه او با كرامت‏ترين مردم بود: « وكان اكرم الناس»16، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وس م بيشترين ارزش و احترام را نسبت به خلق خدا روا مى‏داشت. در مناسبات اجتماعى با مردم بى‏پيرايه و بى‏تكلّف بود، مردم را احترام مى‏كرد و شخصيت مى‏داد. به آنان سلام مى‏كرد و به عيادت مريض مى‏رفت و جنازه را مشايعت مى‏كرد و دعوت بردگان را اجابت مى‏كرد و ذرّه‏اى تكبّر و اشرافيت در وجودش نبود و امام حسن عليه‏السلام افزون بر آن كه اين مكارم اخلاق را در خردسالى از جدّش ديده بود، بزرگتر كه شد، از سيرت پيامبر و پدرش على عليه‏السلام مى‏پرسيد. و در موردى حضرت از چگونگى مجلس رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وس م پرسيد. و على عليه‏السلام پاسخ داد:
    «پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وس م در مجلسش بهره هركس را عطا مى‏كرد و چنان با كرامت با مردم برخورد مى‏كرد كه هيچ كس گمان نمى‏برد از او گرامى‏تر هم باشد. مجلس او محفل گذشت، حياء، راستى و امانت بود. در آن قيل و قال نبود. انسانها در مجلس پيامبر فروتن بودند. بزرگ را گرامى مى‏داشتند و با كوچكتر مهربان بودند... پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وس م هماره خوشرو و خوشخوى و نرم بود و خشن و درشتخو و سبكسر و فحّاش و عيبجو نبود.»17
    و كودك، اينها را در خاطر داشت و از سيرت جدّش تجاوز نمى‏كرد. رفتار امام‏مجتبى عليه‏السلام با مردم مهربانانه بود، آنان را كوچك نمى‏شمرد، عزّت نفس و كرامت آنان را پاس مى‏داشت. به كهنسالان مهربان بود، بدون تحقير و عيبجويى اشتباهشان را گوشزد مى‏كرد. فروتن و مردمدار بود، و دولتمند و تنگدست در نظرش يكسان بود. امام با آنكه هيچ كس در قدر و منزلت به او نرسيد، چنان كه «در وقت نشستن كسى به احترام او از برابرش عبور نمى‏كرد.»18
    و اگر در راه از مركبش پياده مى‏شد همگان به او تأسّى مى‏كردند و پياده در ركابش مى‏رفتند.19 و بزرگى چون: ابن عباس برايش ركاب مى‏گرفت.20 ولى او با فرودستان مهربانانه مى‏نشست. با آنان غذا مى‏خورد. ابن شهرآشوب از كتاب فنون نقل كرده:
    «روزى حسن عليه‏السلام بر گروهى مستمند گذشت و آنان پاره‏هاى نان را بر زمين نهاده و خود روى زمين نشسته بودند و مى‏خوردند. چون او را ديدند، گفتند: اى پسر دختر رسول خدا! بيا با ما هم غذا شو. بى‏درنگ از مركب فرود آمد و گفت: «پس خدا، متكبران را دوست ندارد.» و با آنان به غذا خوردن مشغول شد، آنگاه آنها را به ميهمانى خود دعوت كرد. بدانان غذا و پوشاك داد.21

    10. احزاب/ 33. 11. يوسف / 31.
    12. البداية و النهاية، ابن اثير، ج 8، ص 37.
    13. بحارالانوار، ج 43، ص 340.
    14. نهج البلاغه، نامه 31.
    15. كشف الغمه فى معرفة الائمه، ج 2، ص 200. 16. اسراء / 70.
    17. سيره ابن كثير، ج 2، ص 612.
    18. معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 82، جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
    19. مناقب آل ابى‏طالب، ابن شهرآشوب، ج4،ص10.
    20. صلح امام حسن(ع)، ص 41.
    21. بحارالانوار، ج 43، ص 319.


    یَا إِلَهِی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ وَ رَبِّی صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِکَ فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِکَ



    اگه مي خواي اهل آسمون بهت رحم كنن به اهل زمين رحم كن


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,122
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    4
    گالری
    0



    امام حسن (ع) در زمان خلافت حضرت علی (ع)

    یک- نمایندگی از جانب پدر در بسیجنیروهای رزمنده کوفه برای شرکت در جنگ جمل: هنگامی که امیر مومنان(ع) در تعقیب فتنه جویان جمل بسویعراق حرکت کرد و به ربذه رسید، عبدالله بن عباس و محمد بن ابوبکر را به سوی ابوموسی اشغری والی کوفه روانه کرد، زیرابه او خبر رسیده بود که او مردم را از پیوستن به سپاه وی باز می دارد. ابوموسی از جانب عثمان برای ولایت کوفه برگزیده شده بود و حضرت علی(ع) نیز او را تثبیت کردند. چون محمد بن ابی بکر و عبیدالله بن عباس به طرف کوفه رفتند، مدتی گذشتو بازنگشتند، ولی برای امیرمومنان معلوم نبود که آنان چه اقداماتی نموده اند. لذا پس از آنکه سپاه از ربذه حرکت نمود و در ذیل قار فرود آمد، آنحضرت فرزند خود حسن(ع) ، عمار یاسر، زیدبن صوحان و قیس بن سعد بن عباد را فرا خواند و همراه آنان نامه ای برای مردم کوفه فرستاد. این نمایندگان حرکت کردند و در قادرسیه با مردم کوفه دیدار نموده همراه آنان داخل کوفه شدند و نخست نامه امام(ع) را برای مردم خواندند.

    ابومخنف می گوید: چون حضرت امام حسن و عمار یاسر داخل کوفه شدند، مردم نزد آنان شتافتند. در این هنگام امام حسن(ع) از جای برخاست وبا سپاس بدرگاه خدا و درود بر پیامبر عظیم الشان اسلام مردم را به حرکت بسوی میدان نبرد فراخواند و چنین فرمود:

    «ای مردم! ما آمده ایم تا شما را به سوی خدا، کتاب او، سنت پیامبرش و داناترین و دادگرترین و گرامیترین و شایسته ترین فرد برای بیعت دعوت کنیم. کسی که قرآن او را نادیده نینگاشته و در سنت رسول خدا ناشناخته نبوده و هیچ کس بر او پیشی نگرفته است. کسی که دو پیوند با پیغمبر(ص) دارد: یکی پیوند برادری دینی و دیگری پیوند خویشاوندی؛ کسی که بر مردم درهر صفت نیکویی سبقت گرفته است؛ کسی که برای پیامبر خدا بسنده بود در حالیکه همه مردم رسول الله (ص) را خوار کرده بودند، کسی که به پیامبر نزدیک بود در حالیکه همه مردم از او دور بودند، کسی که با پیامبر نماز گزارد در حالیهک مردم بخدا شرک می ورزیدند، کسی که در رکاب رسول الله (ص) نبرد نمود در حالیکه مردم شکست خورده بودند؛ کسی که همراه پیامبر در میدان نبرد آشکار می شد در حالیکه مردم از ترس می گریختند؛ کسی که پیامبر را راستگو دانست در حالیکه مردم به او نسبت دروغ می دادند؛ کسی که هیچ سبقت گیرنده ای در برابرش وجود ندارد تا با او برابری نماید.»

    آری، چنین انسان برجسته ای از شما یاری می طلبد و شما را به سوی حق فرا می خواند و از شما می خواهد که با او همراه گردید تا توانش را افزوده و او را بر گروهی که پیمان خود را شکستند، پیروزی دهید. همان گروهی که یاران شایسته علی(ع) را کشتند، از کارگزارانش انتقامجویی کردند، بیت المال را به یغما برده و هم اکنون نیز در برابر او صف آرایی نموده اند. پس ای مردم امر به معروف و نهی از منکر را در پیش گیرید و برای کارزاری که نیکان و پاکان در آن شرکت دارند آماده گردید. خدای بر شما رحمت فرستد.»

    ابومخنلف گوید: چون امام حسن(ع) گفتار خود را به پایان رسانید، بعد از او عمار برخاست و با سخنان آتشین خود مردم را به همراهی امیرالمومنین تشویق نمود.

    امام چون ابوموسی از ماجرای سخنرانی حضرت حسن بن علی(ع) و عمار آگاه گردید، بر فراز منبر رفت و با سخنان بسیار طولانی مردم را نسبت به علی(ع) و یاری او دلسرد نموده در این زمینه تلاش بسیار کرد، ولی عمار پاسخ او را بیان داشته و در نتیجه ابوموسی از منبر فرود آمد.



    طبری در تاریخ خود می نویسد: علی(ع)، ابن عباس را از «ذی قار» بسوی کوفه فرستاد. او با ابوموسی دیدار کرد، سپس روسای قبایل گرد آمدند و ابوموسی برای آنان سخن گفت و ایشانرا از پیوستن به لشکر علی(ع) بازداشت، ابن عباس به ذی قار بازگشته گزارش کار را به حضرت عرضه نمود. در این هنگام امام(ع) فرزند خود حسن و عمار یاسر را فرا خواند و آندو را به کوفه روانه کرد. چون ایندو نفر به کوفه رسیدند ابوموسی بدیدارشان شتافت و حسن بن علی(ع) را در آغوش گرفته، خطاب به عمار گفت: آیا تو باستم پیشگان همراه شده و به شورشیان بر امیرالمومنین پیوسته ای؟ عمار پاسخ گفت: چنین نیست و من هرگز چنین خطایی نکرده ام.

    حضرت حسن بن علی(ع) سخن آندو را قطع کرده فرمود:

    «ای ابوموسی چرا مردم را از پیوستن بما باز میداری، بخدا سوگند ما جز اصلاح، چیزی نمی طلبیم و کسی چون علی بن ابیطالب نیست که نسبت به حفظ کیان مسلمین مراقبت و از سستی و اختلاف آنان ترس و وحشت داشته باشد.»

    ابوموسی گفت: «به پدر و مادرم سوگند راست می گویی، اما چه می توان کرد که انسان طرف مشورت باید با امانت سخن بگوید.»

    عمار به خشم آمده به او اعتراض کرد. مردی از بنی تمیم برخاست و عمار را مورد انتقاد قرار داد. زید بن صوحان و چند تن از نزدیکانشان بهیجان آمدند و بیاری عمار شتافتند.

    پس از این درگیری کوتاه، ابوموسی از منبر بالا رفت. بلافاصله «شبث بن ربعی» از جای برخاست و با زید بن صوحان مخالفت نمود. حضرت امام حسن نیز بیدرنگ برخاست و فرمود:

    «ای مردم ندای پیشوای خود را بگوش جان بنیوشید و به برادران خود بپیوندید و بدانید که مسلما کسانی برای انجام این امر مهم یافت خواهند شد. بخدا سوگند اگر صاحبان خرد از او پیروی نمایند، هم در دنیا و هم در آخرت نیکوتر است پس دعوت ما را بپذیرید و ما را در این امر یاری دهید. خدا شما را اصلاح کند.»

    چون رویدادها به اطلاع امام علی بن ابیطالب(ع) رسید و بر اختلافات مردم کوفه آگاهی یافت، به مالک اشتر فرمود: «تو در مورد ابوموسی شفاعت کردی که من همچنان او را بر جای خود تثبیت کنم، پس به کوفه برو و آنچه را تباه کردی خود اصلاح کن.»

    مالک اشتر اطاعت کرده به کوفه داخل شد تا به مرکز حکومت رسید. مردم بسیاری در اطراف دارالحکومه گرد آمده بودند. ابوموسی بر فراز منبر سخن می گفت و آنانرا از رفتن به جهاد باز می داشت.از یک سو عمار او را مخاطب قرار داده بود و از سوی دیگر امام مجتبی(ع) به او می فرمود: «ای کسی که مادرت شناخته شده نیست، از مقابله با کار ما دوری گزین و از منبر ما فرود آی.»

    ناگاه خدمتگزاران ابوموسی در رسیدند که چه نشسته ای، هم اکنون مالک اشتر وارد دارالحکومه شده و ما را مضروب ساخته از ساختمان حکومتی اخراج نمود. ابوموسی چون این سخن شنید، از منبر فرود آمد.

    دو- حضور در جنگ صفین: امام حسن(ع) با پدر خود در جنگهای جمل، صفین و نهروان شرکت داشتند، ولی مستقیما اجازه نبرد نیافتند و در نهج البلاغه کلامی از امیرالمومنین(ع) که در هنگاه نبرد صفین فرموده اند، چنین نقل شده است که آن حضرت فرزند خود، حسن بن علی(ع)، را دید که شتابان به سوی میدان نبرد می رود، به اطرافیان خود فرمود:

    «این پسر را برای من نگاهدارید تا مرا در هم نریزد، که من نسبت به مرگ این دو نفر یعنی حسن(ع) و حسین(ع) بخل می ورزم، مبادا که نسل رسول الله با کشته شدن آندو قطع گردد.»

    این سخن گواه بر آن است که حضرت امام حسن(ع) و حضرت امام حسین(ع) ادامه دهنده نسل پیامبر و دو پسر پیامبر و دو فرزند او هستند، گذشته از آنکه آیه مباهله بر همین مبنا دلالت دارد که می فرماید:

    «فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم...»

    «بگو بیائید پسرانمان و پسرانتان را فرا خوانیم.»

    همه مفسرین گفته اند منظور از پسران در این آیه همانا حسن و حسین علیهماالسلام هستند و خدای تعالی در قرآن شریف، پیامبر عظیم الشان خود حضرت عیسی را نیز از فرزندان ابراهیم می داند و چنین می فرماید:

    «و من ذریته داود و سلیمان... و یحیی و عیسی»

    «و از فرزندان او داود و سليمان و ... يحيي و عيسي مي باشند.»

    اما در مورد آيه:

    «ما كان محمد ابا احد من رجالكم»

    محمد (ص) پدر هيچيك از مردان شما نيست.

    همه گفته اند منظور زيدبن حادثه است كه مردم او را زيد بن محمد مي ناميده اند.

    نصر بن مُزاِحم در كتاب «وقعه الصفين» مي نگارد كه عبيد الله بن عمر در جنگ موقع ديدار، عبيدالله به ايشان گفت: «پدر تو كوچك و بزرگ قريش را از خود رنجانيد و به آنان آزار رساند و در نتيجه مردم از او روي گرداندند، آيا تو مي تواني او را از جايگاه خلافت دور كرده خود عهده دار اين امر گردي؟»

    امام در پاسخ او فرمودند: «هرگز چنين نيت و بدون ترديد چنين خواسته اي اجرا نمي گردد. اما تو اي فرزند خطاب، سوگند به آن كسيكه ما را افريد، گوي تو را مي بينم كه امروز يا فردا كشته ميشوي تو چقدر فريب شيطان را خورده اي كه وادارت نمود با استعمال بوهاي خوش از خانه بيرون آيي و زنان شام جايگاه ترا نظاره كنند. ولي خدا ترا بر زمين خواهد زد و كشته ترا برو خواهد افكند.»

    نصر گويد: بخدا قسم هنوز سپيدي روز تازه دميده بود كه عبيد الله بهلاكت رسيد. چون امام حسن(ع) برجنازه او گذشت، مردي را ديد كه نيزه خود را در چشمان كشته عبيدالله فرو كرده است. آن مرد از جنگاوران قبيله همدان بود كه عبيدالله را در اول شب كشته و تا دميدن روز در كنار جنازه مانده بود.

    آري، پيشنهاد عبيدالله بن عمر به حضرت مجتبي نيرنگي بيش نبود و هرگز او نمي خواست كه نواده رسول خدا زمام امر مسلمين را در دست گيرد، بلكه تنها دسيسه اي بود براي كنار گذاردن اميرالمومنين(ع) از خلافت.

    سه- توليت اوقاف علي(ع): امير مومنان، توليت و سرپرستي اوقاف خود را بر عهده امام حسن و سپس بر عهده امام حسين عليها السلام قرار داده و در كتاب وقفي كه سيد رضي در نهج البلاغه روايت مي كند، چنين فرموده است:

    «اين فرماني است از بنده خدا علي بن ابيطالب اميرالمومنين درباره دارايي خود، بخاطر بدست آوردن خشنودي خدا. نخستين كس كه اين فرمان را انجام مي دهد، حسن بن علي است و او از اين اموال بر اسا مباني صحيح شرعي بهره مي گيرد و مي بخشد. اگر براي حسن پيشامدي روي داد و حسين(ع)» زنده بود، او بايد اين كارها را انجام دهد و جانشين برادرش گردد.

    بدانيد كه بهره فرزندان فاطمه از صدقات علي درست مانند بهره ساير فرزندان علي است. اما من از آنرو رسيدگي به اين امور را به عهده دو پسر فاطمه قرار دادم كه خرسندي خالق را بدست آورم، به پيامبر خدا تقرب جويم، حرمت او راگرامي دارم و پيوند با او را ارزش گزارم.»

    امام اميرالمومنين(ع) پس از بازگشت از نبرد صفين براي فزند خود حسن(ع) سفارش گهر بار، پر ارج و پر محتوايي بيان داشت كه در كتاب نهجالبلاغه ثبت دشه است. علاوه بر آن نيز وصايايي از آن حضرت براي امام حسن(ع) يا براي هر دو برادر بدست ما رسيده كه در نهج البلاغه يافت ميشود.

    حضرت امام حسن(ع) وصي پدر خود بود كه چون ابن ملجم حضرتش را ضربت زد، اين وصيت را بيان فرمودند. ابوالفرج اصفهاني وصيت نامه مذكور را در كتاب «مقاتل الطالبين» آورده است كه با جمله «اوصيك يا حسن و جميع ولدي...» آغاز مي گردد.
    اعوذبالله
    ********
    ماشاالله لا قوة الا بالله
    *******
    یافارس الحجاز ادرکنی یا ابا الصالح المهدی ادرکنی


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,122
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    4
    گالری
    0



    امام مجتبی (ع) و مسأله امامت


    از آثار بر جاي مانده نگرش عثماني در مذهب سنت، بي توجهي به خلاف شش ماهه امام مجتبي(ع) است كه نه آن را از عهد خلفاي راشدين مي شناسند و نه از دوره ملوكي محسوب مي كنند. در اصل آنها اين خلافت را چندان به رسميت نمي شناسند. اين وضعيت در حالي است كه باقيمانده مهاجر و انصاري كه در كوفه بودند، به ضميمه مردم عراق و نواحي شرق اسلام، تابعيت از وي را به عنوان خليفه مسلمين پذيرفتند. امام روشن بود كه شكاف عميقي ميان مسلمانان به وجود آمده و در همين دوره، معاويه نيز در شام مدعي خالفت بود، گرچه به قول خود وي، از ميان انصار تنها يك نفر با او همراه بود.

    آشكار بود كه اصل تجزيه خلافت نه تنها آن زمان پذيرفته شده نبود بلكه تا آخرين عهد تاريخ خلافت، اين مطلب كه در آن واحد دو خليفه در جهان اسلام وجود داشته باشد، پذيرفته نشد. درزماني كه امام مجتبي(ع) بر سر كار آمد، عراق بدترين شرايط را در قياس با شام داشت. علاوه بر شكستي كه در حكميت براي مردم عراق به دست آمده بود، شورش خوارج نيز نيروهاي عراق را شديدا تضعيف كرده و پس از سه جنگ، مردم خسته و درمانده شده بودند. روزهاي پاياني زندگي امام علي(ع) هر چه قدر از مردم خواسته شد تا بسيج شوند، كمتر كسي تن به اين كار داد. اينك پس از شهادت علي(ع) و نگراني شديد مردم عراق از تسلط شام، اميد آن ميرفت كه آنا دست به يك مقاومت جدي بزنند. آنان براي اين كار مي بايست امامي را بر مي گزيدند و همان طور كه اشاره شد چاره اي جز پذيرش امام نداشتند. بيعت قيس بن سعد و عبدالله بن عباس نيز تاثير بسزايي درفراهم شدن زمينه براي بيعت مردم عراق با امام فراهم كرد. به دنبال بيعت عراق، مردم حجاز نيز با قدري تامل بيعت كردند.

    در كنار توده مردم، شيعياني نيز بودند كه در اصل اعتقاد به امامت امام مجتبي(ع) داشته و به اين دليل با او بيعت كردند. در اصل گرايش مذهب كوفه به طور غالب تشيع – به معناي عدم پذيرش عثمان و تاييد دولت امام علي(ع) بود. آنان در طي پنج سال كه از حكومت امام گذاشته بود، تحت تاثير امام و ياران او، علوي الراي شده و از گرايش عثماني متنفر بودند. مخالفت با عثمان و بدنامي وي در اين شهر از همان عصر امام علي(ع) تا به اندازه اي بود كه جرير بن عبدالله بجلي گفته بود: در شهري كه رسما به عثمان دشمنام مي دهند نخواهد ماند.

    با شهادت علي(ع) مردم چه كسي جز امام مجتبي(ع) را مي توانستند برگزينند؟ البته در ميان مهاجران و انصرا و يا حتي قريشيان، كساني از صحابه در كوفه بودند و حتي شخصي چون عبدالله بن عباس نيز در اين زمان در كوفه حاضر بود، اما كوچكترين ترديدي درباره انتخاب امام مجتبي(ع) پيش نيامد و از فرد ديگر نام برده نشد. البته اين از آن روي نبود كه مردم عراق «حسن بن علي را بيش از پدرش دوست مي داشتند»، بلكه بدان دليل بود كه چاره اي جز اين كار نداشتند. اين تذكر براي اين عنوان شد كه كساني قصد آن دارند كه بگويند شرايط براي امام حسن آماده بوده و او خود نخواسته است به مبارزه ادامه دهد.

    تا آنجا كه به نظريه امامت شيعي مربوط مي شود شواهدي وجد دارد كه امام علي(ع) فرزند خود را به عنوان جانشين خويش معرفي كرده است، گرچه سنيان از آن شواهد به عنوان ولايتعهدي ياد نكرده اند. در اين زمينه روايتي از رسول خدا(ص) نقل شده كه در مآخذ فراواني آمده است. و آن اين كه: «الحسن و الحسين امامان، قاما او قعدا»، حديث مزبور دليل روشني است بر اين كه امامت اين دو برادر منصوص بوده است. در اين باره، از نظر تاريخي نيز گزارشاتي وجود دارد كه شاهدي بر نظريه امامت شيعي درباره امامت امام مجتبي(ع) است.

    به گزار نصربن مزاحم، درهمان زمان امام علي(ع) اعور شنّي خطاب به امام گفت: خداوند بر رهيابي و شادكاميت بيفزايد، تو به پرتو نور الهي در نگريستي... تو پيشوايي و اگر كشته شوي، رهبري پس از تو از آن اين دو تن- يعني حسن و حسين- است. من نيز چيزي سروده ام بدان گوش بدار: اي ابا حسن! تو خورشيد فروزان نيمروزي و اين دو ]پسرانت[ در ميان پديده ها، ماه تابانند. تو و اين دو نوباوه، تا دم واپسين، همچون گوش و ديده همراه، و از پي يكديگرند، شما نيكرداني هستيد با پايگاهي بس والا كه دست نوع آدمي از دامان عزت آن كوتاه است. منذربن جارود نيز در صفين به امام گفت: «فان تهلك فهذان الحسن و الحسين أئمتنا من بعدك». او در شعري گفت:

    اباحسن أنت شمس النهار

    و أنت و هذان حتي الممات

    و هذان في الداجيات القمر

    بمنزله السمع بعد البصر



    بدين ترتيب روشن مي شود كه از همان زمان علي(ع) ياران آن حضرت،رهبري پس از وي را از آن حسنين(ع) مي دانسته اند و مي دانيم كه بعد از شهادت امام مجتبي(ع)، شيعيان كوفه در پي امام حسين(ع) فرستاده اند. عبدالله بن عباسنيز مردم را به سوي امام مجتبي(ع) فرا خوانده و گفت: او فرزند پيامبر شما و وصي امام شماست؛ با او بيعت كنيد. امام مجتبي(ع) نيز در نامه خود به معاويه نوشت: وقتي كه پدرم در آستانه مرگ قرار گرفت، اين «امر» را بعد از خود به من سپرد. هيثم بن عدي ازقول بسياري از مشايخ خود نقل كرده كه آنان گفتند حسن بن علي «وصي» پدرش بوده است. ابوالاسود دئلي نيز كه در بصره بود در وقت گرفتن بيعت براي امام گفت: او از سوي در به «وصايت و امامت» رسيده است. از سوي مردم نيز به امام گفته شد كه تو خليفه و وصي پدرت هستي و ما مطيع هستيم.

    به هر روي، در مجموع، مي توان اين نكته را پذيرفت كه امام علي(ع) فرزندش را به عنوان كسي كه او وي را به جانشيني خود مي پذيرد مطرح كرده است. در روز جمعه اي نيز كه امام كسالتي داشت دستور داد تا حسن(ع) نماز را بخواند. صرفنظر از اين امر كه مردم شيعي كوفه بر اساس گرايش مذهبي خود به سوي امام مجتبي(ع) آمدند، بايد به مفاهيم شيعي خاص اهل بيت و مقام امامت، در اين مرحله توجه داشت. نخستين خطبه امام مجتبي(ع) به نقل تمامي مآخذ مربوطه چنين است: هر كسي كه مرا مي شناسند كه مي شناسند، هر كسي نمي شناسد من حسن فرزند محمد رسول الله (ص) هستم، من فرزند بشير و نذيرم؛ من فرزند دعوتگربه سوي خدا، به اذن او، و با چراغ روشن، هستم، من از اهل بيتي هستم كه خداوند رجس و پليدي را از آنان دور و آنان را تطهير كرده است؛ كساني كه خداوند دوستي آنان را در كتاب خود واجب كرده ]كه خداوند فرمود: بگو: بر اين رسالت، جز دوست داشتن خويشاوندان نمي خواهم[ «و هر كه كار نيكي كند به نيكويي اش مي افزاييم.» پس كار نيك همان دوست داشتن ما اهل بيت است. مسعودي قسمتي از يكي از خطبه هاي امام حسن(ع) را آورده كه گفت:

    ما حزب الله رستگاريم، ما عترت نزديك رسول خدا (ص) هستيم، ما اهل بيت طيب و طاهر و يكي از دو «ثقلين» هستيم كه رسول خدا (ص) در ميان شما باقي گذاشت. و ديگري آن كتاب خداست كه از هيچ سوي باطل در آن راه ندارد... پس از ما اطاعت كنيد كه اطاعت ما واجب است؛ زيرا ملحق به طاعت از خدا و رسول، اولي الامر است، كه: اگر در چيزي نزاع كرديد آنرا نزد خدا و رسول بريد... و اگر نزد رسول و اولي الامر برده شود هر آينه آنان كه اهل استنباط علم هستند، آن را خواهند دانست.

    هلال بن يساف مي گويد: پاي خطبه حسن بن علي(ع) بودم كه ميگفت: اي مردم كوفه! درباره ما از خدا بترسيد. ما اميران شما و مهمانان شما هستيم. ما اهل بيتي هستيم كه خداوند درباره ما فرمود: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا». گويا اين خطبه بعد از آني بوده كه امام حسن(ع) در ساباط مجروح شد.

    امام مجتبي(ع) همچون پدر، علي رغم آنچه درباره بيعت مهاجرين و انصرا با خلفاي پيشين آمده، خلافت را حق خويش مي دانست. نامه امام مجتبي(ع) به معاويه، نظير برخي از اظهارات امام علي(ع) حاوي انتقاد از انتخاب خلفاي پيشين است. امام در اين نامه، با اشاره به استدلال قريش در سقيفه، به خويشي با رسول خدا(ص) و پذيرفتن آن استدلال توسط عرب، اظهار مي دارد: ما نيز همين استدلال را بر قريش كرديم اما انصافي كه عرب در برخورد با قريش نشان داد، اينان براي ما نشان ندادند؛ آنان به اتفاق بر ما ظلم روا داشتند و با ما به دشمني برخاستند. سپس امام مي فرمايد: ما به سبب ترسي كه از منافقان و احزاب داشتيم تحمل كرديم و چيزي ابراز نكرديم تا اين كه امروز گرفتار تو شده ايم كسي كه هيچ سابقه اي در دين ندارد و پدرش بدترين دشمن رسول خدا(ص) و كتاب او بوده است. آنگاه امام از او خواست تا همراه با ديگر مردم، كه با او بيعت كرده اند، بيعت كند. معاويه در پاسخ نسبت به برخورد امام با جريان سقيفه نوشت: بدين ترتيب تو به صراحت، ابوبكر، عمر و ابوعبيده را در مورد اتهام قرار داري، نه تنها آنان، كه صلحاي از مهاجرين و انصار را؛ اكنون ما فضل و سابقه شما را انكار نمي كنيم. آن روز آنان چنين تخيص دادند كه آنان را راي حفظ اسلام برگزينند نه شما را؛ امروز نيز اختلاف ميان من و تو، همان اختلاف ميان ابوبكر و مشا پس از وفات رسول خداست. اگر مي دانستم كه رعيت داري تو، هواداريت از امت، سياست خوب، قوت فراهم آوردن مال و برخوردت با دشمن از من قوي تر است با تو بيعت مي كردم؛ اما من حكومتي طولاني داشته ام، تجربه بيشتري دارم، از نظر سني نيز از تو بزرگترم، سزاوار است كه توحاكميت مرا بپذيري، اگر چنين كني پس از خودم، حكومت را به تو واگذار خواهم كرد و از بيت المال عراق مال فراواني به تو خواهم بخيد و خراج هر كجاي عراق را كه طلب كني در اختيارت خواهم گذاشت.

    اشاره معاويه به شباهت درگيري او با علي(ع) و فرزندش، با دعواي ابوبكر و علي(ع)، در نامه متبادله ميان محمد بن ابي بكر و معاويه نيز آمده است. معاويه خود را خلف ابوبكر و عمر مي دانست و از آنان به شدت دفاع ميكرد؛ او در اين كارقصد بهره گري سياسي نيز داشت. زماني در برابر امام علي(ع) نيز نوشت: تو «بغي» بر خلفا كردي؛ و امام پاسخ داد: اگر چنين كرده از معاويه نبايد عذرخواهي كند؛ به علاوه، او بغي نكرده امام از برخي از اعمال آنان انتقاد كرده و در ان باره از هيچ كس عذر خواهي، نخواهد كرد.

    به هر روي، عوامل مختلفي سبب شد تا مردم عراق و حجاز با امام حسن(ع) بيعت كنند. گفته شده قيس بن سعد در وقت بيعت گفت: بر كتاب خدا، سنت رسول و جهاد با ستمكاران با او بيعت مي كند؛ امام تنها كتاب و سنت را پذيرفته و فرمود: اينها برتر از هر شرطي هستند. مدايني مي گويد: ابن عباس پس از شهادت علي(ع) از خانه بيرون آمد و گفت كه از علي(ع) كسي باقي مانده ]و قد ترك خلفا[ اگر دوست داريد ]براي بيعت با او[ بيرون آيد و اگر كراهت داريد هيچ كس بر ديگري ]تعهدي[ ندارد. مردم براي حضرت علي(ع) گريه كرده و اعلام رضايت كردند. امام از خانه بيرون آمد و ضمن خطبه اي آيه تطهير را درباره اهل بيت خواند و مردم با او بيعت كردند. بعدها امام خطاب به مردم فرمودند: شما نه از روي اكراه بلكه به اختيار با من بيعت كرديد. در نقل اصفهاني آمده كه ابن عباس مردم رابه بيعت با او دعوت كرد و به آنان گفتند، كسي را دوت داشتني تر و محق تر از او نسبت به خلافت نمي شناسند، سپس با او بيعت كردند.

    در اينجا بايد به يك مسئله ديگر توجه داشت وآن اين كه اصل سياسي پذيرفته شده در امر خلافت، بيعت اهل حرمين بود. در اين زمان كه حدود سي سال از رحلت رسول خدا (ص) گذشته بود، نسل عظيمي از صحابه در فتوحات و نيز در جمل و صفين درگذشته بودند. به علوه، مدينه نيز از مركزيت خلافت درآمده بود. در اين صورت اصل مذكور كه بيعت مهاجرين و انصار ساكن مدينه بود، مواجه با دو اشكال مزبور شد؛ بدين ترتيب مشكلي در اين امر به وجود آمده و اين خود نشانگر آن بود كه اوضاع رو به دگرگوني است. خواهيم ديد كه همراه با از بين رفتن اين اصل، اصل ولايتعهدي توسط معاويه به عنوان جانشين اصل پيشين مطرح گرديد. بدين مطلب بايد افزود كه ازسران قريش نيز كمتر كسي كه بتواند مدعي خلافت باشد باقي مانده بود. معاويه در نامه اي به ابن عباس نوشت: اكنون درباره قريش از خدا بترس! از آنان تنها شش تن باقي مانده: دو نفر در شام كه من و عمرو بن عاص هستيم، دو نفر در حجاز كه سعذبن ابي وقاص و عبدالله بن عمر هستند و دو نفر در عراق كه تو و حسن بن علي هستيد.

    در چنين شرايطي، عراق تنها مي توانست به فرزند امام علي(ع) اعتماد كند و چنين كرد جز آن كه مردم عراق مشكلاتي داشتند كه نمي توانستند در راهي كه انتخاب كرده بودند ثابت و پايدار باشند. درجريان بيعت با امام، كساني كه اصرار بر جنگ با معاويه داشتند بر آن بودند تا در شرايط بيعت، جنگ با معاويه را نيز بگنجانند. به اين معنا كه ما بر سر جنگ با معاويه بيعت مي كنيم. اام مجتبي(ع) حاض به پذيرش اين شرط نشده و فرمود: با آ‹ها بيعت مي كند به اين شرط كه با هر كس جنگيد بجنگند و با هر كس به مسالمت برخورد كرد، با مسالمت برخورد كنند.» طبيعي است كه امام جامعه نمي تواند بر پايه چنين شرطي با كسي بيعت كند. بلكه بايد در امر مهمي همچون جنگ و صلح مختار باشد. اين سخن امام چنان كه برخي برداشت كرده اند به اين معنا نبود كه امام از آغاز قصد جنگ نداشته است، چه از اقدامات بعدي امام چنين بر مي آيد كه امام خود از كساني بوده كه بر جنگ اصرار داشته است. هدف اصلي از عدم پذيرش اين شرط، حفظ حوزه اقتدار خود به عنوان امام جامعه بوده است. پذيرش شرط آنها به اين معنا بود كه آنان فرمانده نظامي برگزيده اند نه امام براي جامعه. به نوشته شيخ مفيد، بيعت با امام در روز جمعه، بيست و يكم ماه رمضان سال چهلم هجرت بوده است.
    اعوذبالله
    ********
    ماشاالله لا قوة الا بالله
    *******
    یافارس الحجاز ادرکنی یا ابا الصالح المهدی ادرکنی


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    1,016
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    28
    گالری
    42



    صلی الله علیک یا کریم آل الله
    آن روزها دروازه شهادت داشتیم و حالا معبری تنگ ، برای شهید شدن هنوز هم فرصت هست ، دل را باید صاف کرد.
    حضرت امام خامنه ای

    اینجا "فضای مجازی" نیست، فضای بازی گلوله هاست و باز هم وبلاگ حاجی بخشی دارد در سه راهی شهادت آتش می گیرد. دیروز عده ای اجازه دادند "علــی(ع)" در "فضای کوفه" تنها بماند اما ما نمی گذاریم "سید عــــلی" حتی در "فضای سایبر" تنها بماند...

    هر عمامه به سری که از رهبر مکرم فاصله بگیرد لعنت خدا برش باد.
    آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,122
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    4
    گالری
    0



    مکاتبات بین امام ، ابن عباس و معاویه

    امام حسن در نامه اي خطاب به معاويه چنين نگاشت:

    «تو مرداني را براي جاسوسي به سوي ما روانه كرده اي، گويي دوستدار ديدار در ميدان جنگ هستي. من در اين ميل تو كمترين شكي ندارم و اگر خدا بخواهد گرفتار اين جنگ خواهي شد. ديگر اينكه شنيده ام تو بدگوييهايي كرده و سخنان زشتي گفته اي كه خردمندان را نسزد. آري تو در اينگونه كارها، مثال قول شاعر را مي ماني كه گفت:

    ما و آنكس از ما كه دار فاني را بدرود گفت، به انساني مي مانيم كه شب را در خوابگاه بسر مي برد تا صبح گردد. پس به كسي كه زنده مانده است، بگو: براي نبرد ديگري آماده شو كه گويي وقت آن فرا رسيده است.»

    معاويه در پاسخ امام چنين نوشت:

    «نامه ات را دريافت كرده ام و آنچه را نوشته بودي فهميدم. من از رويدادهاي كوفه آگاه بودم و از شنيدم آنها نه خرسند گرديدم، نه اندوهگين شدم، نه بدگويي كردم و نه حسرت و افسوس خوردم. اما توجه ترا به شعري از اعشي بن قيس جلبمي كنم كه با پدرت علي (ع) سازگاري دارد:



    تو بخشنده اي و دلارو، آن هنگام كه دلها در سينه ها به طپش مي افتد چنان در ميدان نبرد بر دشمن مي تازي كه زنها به سوك مينشينند وبر سينه مي كوبند. امواج خروشان دريا كه همه ني زارها و پلها را دربر مي گيرند، هرگز از تو بخشنده تر نيستند كه هزاران بدره زر به مستمندان مي بخشي.»

    ابوالفرج مي نويسد:

    عبدالله بن عباس در نامه اي براي معاويه نوشت: «اي معاويه! تو جاسوسي به سوي بصره فرستادي و گويي بهمان شيوه هاي غفلت آميز قريش دست يازيده اي و مي پنداري كه مي تواني بر ما چيرگي يابي و به آرزويت برسي. شاعر از زبان تو گفته است: بجان تو من و خزاعي مانند گوسفندي هستيم كه سحرگاه گورش رابدست خودش كنده و كارد تيزي را بدست خودش برگرفته و شباهنگاهان با همان كارد كشته ميشود. تو گروهي را شماتت مي كني كه دوستت بودند و نابود شدند و سختي كشيدند.»

    معاويه در پاسخ او نوشت: «حسن بن علي نيز نامه اي شبيه نامه تو براي من نوشت، اما تو در مورد تشبيه من و خودت بخطا رفته اي. مثل من و تو آنستكه طارق خُزاعي سروده است:

    بخدا قسم، اگر چه راستگويم، ولي نمي دانم چگونه از كسي كه مرا متهم مي كند عذرخواهي كنم. واي بر من اگر زينه هلاك شود و بني لحيان از شرافت دور گردند.»

    (معاويه با زيركي تام در هر دو نامه كوشيده ات كه شادماني خود را از شهادت اميرالمومنين انكار نمايد و اعلان جنگ امام(ع) را بدون جواب بگذارد.)

    مدائني مي نويسد: ابن عباس در نامه اي براي امام حسن(ع) چنين نگاشت:

    «مردم پس از پدرت علي(ع) امور خود را به تو سپرده و با تو پيمان بر خلافت بسته اند. بنابراين براي جنگ آماده شو، با دشمن خود بستيز و يارانت را گردآوري فرما.»

    اين نامه طولانيست كه از ذكر آن ميگذريم، نكته قابلا توجه اينستكه اين نامه و نامه پيشين كه ابن عباس براي معاويه نوشته بود، گواه آنستكه وي در بصره بوده همچنانكه در زمان شهادت اميرمومنان(ع) در كوفه بسر مي برده است. پس روايتي كه نقل شده مبني بر اينكه ابن عباس بين المال بصرا را با خود برداشت وبه مكه گريخت وبا اميرالمومنين(ع) سر ستيز گذاشت و از حضرتش جدا گرديد، با اين واقعيت سازگاري ندارد. حال بايد گفت با خبر جدايي او از علي(ع) درست نيست، يا آنكه بعد از جدايي دو مرتبه بسوي امام(ع) بازگشته است.

    ابوالفرج مي نويسد: امام حسن بن علي(ع) نامه اي براي معاويه بن ابي سفيان نوشت و آنرا توسط جَندَب بن عبدالله اَزُدي فرستاد. مدائني مي گويد: حارث بن سُوَيد التَّيمي نيز با جندب همراه بود.

    متن نامه اين است:

    «بسم الله الرحمن الرحيم. از بنده خدا حسن بن علي اميرالمومنين به معاويه بن ابي سفيان. سلام بر تو، من درباره تو بدرگاه خداي يگانه كه جز او خدايي نيست، سپاسگزارم.

    اما بعد، خداي يكتا عزوجل، محمد (ص) را برگزيد كه او رحمت براي تمام جهانيان بود و رسالتهاي الهي را ابلاغ نمود تا خداوند جان او را بسوي خود ستاند، در حاليكه هيچ كوتاهي و سستي ننموده بود. سرانجام خداوند بوسيله او حق را آشكار فرمود، شرك را نابود كردع همه عرب را عزت بخيد و بويژه قريش را آقايي و بزرگي عطا فرمود. پروردگار در قرآن ميفرمايد: «و انه لذكر لك و لقومك.»

    پس از آنكه رسول الله از جهان مادي رخت بر بست، عرب درباره قدرت و حاكميت با يكديگر درگير شدند. قريش مدعي بود كه ما از طايفه و خانواده او هستيم. مردم ين سخن را پسنديدند و آنرا حق دانستند. در پي آن ما با قريش احتجاج كرديم، بهمانگونه كه آنها با عرب احتجاج نمودند. اما قريش درباره ما انصاف بخرج نداد، و چون ما هل بيت محمد (ص) و خاندان او با قريش به احتجاج برخاستيم و از آنان خواستار انصاف شديم ما را دور نمودند و همگي براي ستمبه ما و دشمني و جنگ با ما گرد آمدند. البته ما از درگيري با ايشان اجتناب مي ورزيديم، زيرا بر دين خدا مي ترسيديم و بين آن داشتيم كه منافقون و احزاب، فرصت بهانه جويي و انتقاد بيابند.

    اما امروز، شگفتا از ادعاي تو نسبت به امري كه كمترين حقي بر آن نداري، تو نه از نظر ديانت معروف به فضل هستي و نه در اسلام سابقه ستوده اي داري. تو فرزند يكي از احزاب و فرزند يكي از كينه توزترين سران قريش نسبتبه رسول الله (ص) هستي و بزودي پس از بازگشت به جهان ديگر خواهي دانست كه عالم آخرت از آن كيست.

    همانا علي- كه رضوان و رحمت خدا بر او باد، روزي كه جان به جان آفرين تسليم كرد و روزي كه بر او با آيين اسلام منت گزارد و روزي كه زنده خواهد شد- چون رخت از جهان بربست، مسلمانان مرا بعد از او به سرپرستي خويش برگزيدند.

    بدان كه انگيزه من در نوشتن اين نامه، اتمام حجت بر تو است تا در نزد خدا معذور نباشم. حال اگر تو زير بار حق بروي بهره نيكو خواهي برد و صلاح مسلمين نيز در همين خواهد بود. پس، از پافشاري بر باطل دست بردارد و همراه ديگر مردم در بيعت با من وارد شو. تو ميداني كه من بر اين امر در نزد خدا و هر انسان ديندار خدا ترسي سزاوارترم. پس ستم را رها كن و خون مسلمين را از ريخته شدن نگاهداري كن. اما بدان اگر تو همچنان بر گمراهي خود پايدار بماني، من با مردم مسلمان شتابان بسويت خواهيم آمد و ترا به مقابله فرا خواهيم خواند تا خدا بين ما داوري فرمايد كه او بهترين داوران است.»

    مدائني گويد: «دو نماينده امام عليه السلام نزد معاويه آمدند و او را به بيعت با حضرت حسن بن علي(ع) فرا خواندند، اما معاويه هيچگونه پاسخي نگفت.»

    ابوالفرج مي گويد: معاويه در جواب اين نامه چنين نوشت:

    «از بنده خدا معاويه، اميرمومنان به حسن بن علي، سلام عليك من بدرگاه خداي يكتا درباره تو شكر مي گزارم.»

    اما بعد، نامه ات را دريافت كردم و آنچه را درباره رسول خدا و فضايل او بيان داشته اي فهميدم و ميدانم كه او سزاوارترين انسان در ميان اولين و آخرين بود. تو در نامه ات نوشته اي كه مسلمانان پس از رسول خدا درباره جانشيني او با يكديگر درگير شدند. من ميبينم كه تو اشكارا بر ابوبكر صديق و عمر فاوق و ابوعبيده امين و حواري رسول خدا و نيكان از مهاجر و انصار تهمت زده اي، اين گفته تو بر من ناخوشايند آمد. تو مردي هستي كه نزد ما و نزد مردم به بخل و تهمت شناخته نشده اي و من دوست دارم كه تو همواره سخن شايسته بگويي و همه ترا به نيكي ياد كنند.

    اين امت پس از آنكه درباره جانشيني پيامبر خدا به اختلاف افتادندع هرگز فضل شما و سوابقتان و خويشاونديتان را با رسول الله (ص) ازياد نبرده و جايگاه شما را در اسلام انكار ننمودند، بلكه امت اسلامتي معتقد بودند كه بايد امر حكومت در اختيار قريش قرار گيرد و از ميان قريش نيز فردي كه پيشتازتر و دانشمندتر و در اجراي امر خدا تواناتر است عهده دار اين امر گردد، بدينگونه بود كه آنان ابوبكر را برگزيدند. امام اي گزينش در سنه هاي شما تهمت آفريد و حال آنكه اگر مسلمانان در ميان شما كسي را مي يافتند كه بتواند در جايگاه ابوبكر بنشيند، هرگز از وي روي نمي گرداندند.

    تو در نامه خود مرا به سازش فرا خوانده اي، ولي امروز حال من و تو مانند همان حالتي است كه بين شما و بوبكر بعد از پيامبر وجود داشت، و اگر من مي دانستم كه تو در حفظ امور مردم و گردآوري اموال و رو در رويي با دشمن تواناتر و كارآمد تري، هرآينه نداي ترا پاسخ مي گفتم. اما من مي دانم كه از تو در امر اداره حكومت سابقه دار تر و كار آزموده ترم، سن من از توبيشتر و آگاهي سياسي ام افزونتر است. بنابراين به فرمان من درآي و بدان كه ار حكومت بعد از من از آن تو است، و در حال حاضر نيز بيت المال عراق را در اختيار تو قرار خواهم داد و خراج هر منطقه عراق را كه خواهيم به توخواهم سپرد تا فردي امين از جانب تو هر سال آنها را جمع كند و به سويت آورد. ديگر اينكه هيچكاري بدون نظر و مشورت تو انجام نخواهد شد و در هر كار كه فرمان خدا را اراده كني، از دستور تو سرپيچي نخواهد شد.»

    مدائني مي نگارد: معاويه در آخر نامه خود خطاب به امام مجتبي(ع) نوشت:

    «پدر تو در براندازي حكومت عثمان بسيار كوشيد تا آنكه عثمان مظلومانه كشته شد و خدا را به خونخواهي خود طلبيد و هر كس كه خدا خونخواه او باشد، هرگز چيزي از دست نخواهد داد. پس از آن پدر تو امر حكومت بر امت را به ستم بدست گرفت و احتماع مسلمين را پراكنده ساختم. بهمين دليل كساني كه در جهاد و اسلام بسان او پيشتاز بودند، با وي ناسازگاري كردند، ولي وي مدعي شد كه اينان پيمان شكني نموده اند و با آنان به جنگ برخاست، خونشان را بزمين ريخت و حرم رسول الله را بي حرمت كرد. بعد از اين جنگ بسوي ما آمد، بدون اينكه از ما طلب بيعت كند؛ بلكه او مي خواست بر ما پيروز شود و خود را عزيز كند. بدين ترتيب ما با او نبرد كرديم تا آنكه كار به آنجا كشيد كه هر يك از ما داوري برگزيديم تا ايندو نفر بر آنچه صلاح امت است و موجب بازگشت پيوند جامعه مسلمين و الفت آنان مي گردد، حكم نمايند. ما با آندو نفر و با پدر تو و با خودمان پيماني استوار بستيم كه آنچه را داوران مي گويند با خرسندي بپذيريم و تو مي داني كه داوران چه حكمي كردند و چگونه علي را از خلافت عزل نمودند. اما بخدا سوگند كه او تن به اين حكم نداد و براي دريافت فرمان خدا اندكي نيز درنگ نكرد. حال تو چگونه مرا به سوي حكمي دعوت مي كني كه ميزان و ملاك آنرا پدرت مي داني، در حاليكه او خود از اين حكم خارج شده است!

    پس نيك بنگر و دينت را درياب. والسلام.»

    اعوذبالله
    ********
    ماشاالله لا قوة الا بالله
    *******
    یافارس الحجاز ادرکنی یا ابا الصالح المهدی ادرکنی


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,122
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    4
    گالری
    0



    ((آغاز نبردهای حضرت با معاویه-1))
    معاويه پس از نوشتن نامه به دو نماينده امام(ع) گفت: «باز گرديد كه بين من و شما جز شمشير چيزي حكم نخواهد كرد.»
    آندو باز گشتند و معاويه نيز با لشكري به شماره شصت هزار به سوي عراق روانه شد و در شام نيز ضحاك بن قيس فهري را جانشين خود قرار داد.
    جندب گويد: «چون من نامه معاويه را به امام حسن(ع) ارائه كردم، عرض نمودن كه اين مرد به جانب شما روانه شده پس به سوي او حركت كنيد تا با او در سرزمين و كشور خودش مصاف دهيد. بخدا قسم اگر مقدرباشد كه او به فرمان شما در آيد، روزگاري سخت تر از زمان جنگ صفين خواهد داشت.» امام فرمودند: «چنين خواهيم كرد.»
    معاويه در نامه اي براي امام(ع) نوشت:
    «اما بعد، خداي عزوجل درباره بندگانش هر چه خواهد انجام مي دهد، در پي حكم او هيچ حكم ديگري بكار نيايد و او در حسابرسي سريع است. بنابراين زينهار كه مرگ تو بدست مردمان فرومايه و ناپايدار صورت پذيرد و از اينكه ما از خواسته خود چشم پوشي كنيم نوميد باش. اما تو، اگر از طرح و نقشه خود دست برداري و با من بيعت كني به وعده اي كه به تو داده ام وفا خواهم نمود و نيز خلافت رسول الله پس از من براي تو خواهد بود كه تو سزاوارترين فرد براي اين امر خواهي بود. والسلام.»
    امام در پاسخ او چنين نگاشتند:
    «نامه ات را دريافت داشتم و آنرا بي جواب گذاردم، زيرا بيم آن داشتم كه ستم پيشگي آغاز كني. بنابراين به تو سفارشي مي كنم از حقي كه ميداني من از افراد آن هستم پيروي نما. والسلام.»
    چون نامه امام حسن(ع) به دست معاويه رسيد، بخشنامه اي سراسري براي تمام كارگزاران خود به اين عبارت فرستاد:
    «سپاس خدا را كه شما را در برابر مكر و نيرنگ دشمنتان و قاتل جانشين رسول الله كفايت نمود. خداي يكتا با مهر خود و روش نيكويش مردي از بندگان خود را براي قتل علي بن ابيطالب تقدير فرمود و آن مرد با ايجاد آشوب و غائله علي را كشت و در نتيجه ياران او را پراكند و در هم پاشيد. امروز نامه هاي بزرگان و رهبران ايشان به دست ما رسيده كه از ما براي خود و قبائلشان امان طلبيده اند. پس شما به محض دريافت اين نامه، با تمام توان و كوش و امكانات خود حركت كنيد كه به شكر خدا انتقام خون عثمان را خواهيد گرفت و به آرزوي خود خواهيد رسيد. خداوند ستم پيشگان و كينه توزان را نابود مي فرمايد. والسلام.»
    سپاه معاويه به گردآمده و به سوي عراق به راه افتاد. خبر حركت او به امام(ع) رسيد و گفته شد كه به «پل مَنبِج» رسيده است. امام بيدرنگ حركت كرد و حُجر بن عدي را برگزيد تا مردم و فرمانروايان را خبر دهد كه براي نبرد با معاويه آماده شوند.
    از طرفي منادي مردم را براي نماز جماعت فرا خواند، مردم بتكاپو افتاده و به سرعت جمع شدند. امام دستور فرموده بودند كه چون مردم گرد آمدند، مرا خبر كنيد. بعد از مدتي كوتاه سعيد بن قيس همداني بخدمت حضرت رسيد و آمادگي مردم را ابلاغ نمود و از ايشان خواست كه به مسجد تشريف ببرند.
    حضرت پس از رسيدن به مسجد بر فراز منبر رفته چنين فرمودند:
    «خداي يكتا براي بندگان خود جهاد را واجب نموده و آنرا «كُره» و شيئي ناخوشايند ناميده است. هان اي مردم! شما به آنچه دوست داريد دست نخواهيد يافت.، مگر آنكه در برابر ناملايمات صبر پيشه كنيد. به من خبر داده اند كه معاويه چنين شنيده كه ما تصميم به نبر با او داريم و به سوي شام حركت كرده ايم، لذا با سپاه خود بجانب عراق روانه شده است. حال شما براي رودررويي با او و پيشگيري از ورود وي به سرزمين خودتان به جانب لشگر گاه اسلام «نُخَيلَه» حركت نماييد.»
    مردم پس از شنيدم اين سخنان آرام نشستند و از هيچكس كلامي شنيده نشد و حتي يك حرف نيز در پاسخ گفته نشد. عدّي بن حاتم چون چنين ديد، از جاي برخاست و خشمگيانه با مردم سخن گفت:
    «مردم! من فرزند حاتم هستم. سبجان الله، اين حالت شما چقدر زشت است. ايا به نداي پيشوايتان و دخترزاده پيامبرتان لبيك نمي گوييد؟ سخنرانان قبيله مُضر كجايند كه بگاه ادعا زباني تيز دارند و گويي قهرمانانه از عهده هر كاري بر مي ايند، امام چون زمان كار و تلاش فرا رسد روباه صفت مي گريزند؟! آيا شما از خشم خدا و عيب گرفتن او بيم نداريد؟»
    سپس رو به سوي امام حسن(ع) نموده عرض كرد:
    «اماما! خدا بدست تو راههاي هدايت را بگشايد، از رويدادهاي ناگوار دورت فرمايد و بر آنچه نيكوست موفقت فرمايد. ما گفتار شما را شنيديم بفرمان تو پايبند شديم، سخن ترا بگوش جان نيوشيديم و در مورد آنچه نظر داري و امر فرمايي فرمانبرداريت مي كنيم. من هم اكنون آماده ام كه به سوي لشكر گاه حركت كنم، پس هر كس خواهد با من همراه شود.»
    عدي بن حاتم پس از اين سخنان براه افتاد و از مسجد بيرون شد، بر مركبش كه در كنار درب مسجد مهيا شده بود سوار شد و بجانب نخيله روان گرديد و به خدمتگزارش نيز دستور داد كه به او بپيوندد. به اين ترتي عدي بن حاتم نخستين فرد سپاه امام(ع) بود.
    بعد از وي فيس بن سعد بن عباده انصاري و معقل بن قيس الرياحي و زياد بن صعصعه تيمي يك به يك از جاي برخاستند و مردم را مورد سرزنش قرار داده و آنانرا در رفتن به ميدان جهاد تشويق نمودند و درلبيك به دعوت امام سخناني بسان عدي بن حاتم بيان داشتند.
    حضرت به آنان فرمود: «شما راست مي گوييد، من شما را از دير باز به درستي نيت، پايمردي، قبول و دوستي صادقانه مي شناختم، خدا به شما پاداش نيكو عطا فرمايد.»
    آنگاه امام از منبر فرود آمد. مردم نيز باي حركت به سوي جبهه نبرد مهيا شده و بدنبال حضرت حركت كردند. امام (ع) در كوفه، مغيره بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب را به جاي خود برگزيد و به او دستور داد كه مردم را در پيوستن به سپاهيان اسلام ترغيب و تشويق نمايد، و او چنين كرد تا بدانجا كه لشكري انبود گرد آمد و امام با سپاهيان فراوان و ساز و برگ بسيار براه افتاد و به «دير عبدالرحمن» رسيد.
    در اين مكان، حضرت سه روز درنگ كردند تا ديگران نيز به سپاه بپيوندند. سپس عبدالله بن عباس را فراخوانده بوي فرمود: «اي پسر عمو، من همراه تو دوازده هزار نفر از سواران عرب و قارين مصر را روانه مي كنم كه هر يك به تنهايي مي تواند با گروهي برابري كند. پس با اين عده حركت كن، با آنان به نرمي رفتار نما، گشاده رو باش، بال فروتني در برابرشان بگستران و جايگاه خود را نزديك آنان قرار داده و بدان كه اينان باقيمانده ياران وفادار اميرالمومنين(ع) هستند. آنان را بر كنار شط فرات ببر و از آنجا بگذر، بعد از آن به سرزمين «مَسكِن» مي رسي و چون از آنجا گذشتي با معاويه روبرو خواهي شد و اگر او را ملاقات كردي از حركت بازش دار تا شتابان و سريع در پي تو فرا رسيم.ضمنان بايد هر روز اخخبار جنگ را به آگاهي من برساني. به علاوه من دو نفر يعني قيس بن سعد و سعيد بن قيس را به عنوان مشاور تو بر مي گزينم.
    بدان كه چون با معاويه برخورد كني، در نبرد با او پيشدستي منما تا آنكه او جنگ را آغاز كند و در اينصورت با او خواهي جنگيد. اگر حادثه اي براي تو روي داد، قيس فرمانده سپاه خواهد بود و اگر او نيز دچار حادثه شد، سعيد بن قيس جانشين وي خواهد گرديد.»
    عبيدالله بن عباس حركت كرد و از مناطق «شينور» و «شاهي» گذشت، در پي آن فرات و روستاهاي فلوجه را پشت سر نهاد تا به سرزمين «مسكين» رسيد.
    «مفيد» مي فرمايد: «امام(ع) مردم را به جهاد فرا خواند، ولي آنان در پذيش دعوت او سستي كردند و سر سنگيني نمودند. پس از آن حركت كردند، در حاليكه همراهيان امام، برخي پيروان پدرش و برخي پيروان خود آنحضرت بودند، عده اي از خوارج بودند كه جنگ با معاويه را در ركاب هر كس كه باشد و به هر نيرنگي كه ممكن شود ترجيح مي دادند، برخي از فتنه جويان و غنيمت طلبان بودند و برخي از افراد شكاك و سست عنصر بودند كه فقط بخاطر پيروي از روساي قبايل حركت كرده بودند و كمترين پايه ديني نداشتند.»

    اعوذبالله
    ********
    ماشاالله لا قوة الا بالله
    *******
    یافارس الحجاز ادرکنی یا ابا الصالح المهدی ادرکنی


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,122
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    4
    گالری
    0



    ((آغاز نبردهای حضرت با معاویه-2))
    در هر صورت، امام(ع) با سپاه خود منازل بين راه را پشت سر گذارد و در «ساباط» فرود آمد و شب را در آنجا بسر برد. چون روز فرا رسيد، حضت تصميم گرفت افراد خود را بيازمايد و ميزان فرمانبرداري آنان را دريابد تا بدينوسيله دوستان را از دشمنان بشناسد و ديدارش با معاويه در ميدان جنگ بر مبناي بصيرت و شناخت باشد.
    به همين دليل منادي مردم را به نماز جماعت فرا خواند و آنگاه حضرت بر فراز منبر رفت و چنين فرمود:
    «سپاس خدا را آنگونه كه سپاسگزاران بدرگاهش سپاس مي گزارند. گواهي مي دهم كه جز خداي يكتا پروردگاري نيست، آنگونه كه همه گواهان گواهي مي دهند، گواهي مي دهم كه محمد(ص) بنده و فرستاده اوست كه او را همراه با آيين حق روانه كرد و امين وحي خود قرارش داد.
    اما بعد، به خداي بزگر سوگند، من اميدوارم كه همواره ستايشگر قادر متعال بوده و اندرز دهنده ترين آفريده خدا براي بندگانش باشم. من هيچگاه كينه مسلماني را در دل نپرورانده ام و هرگز براي كسي بدي و فتنه نخواسته ام. آگاه باشيد كه پيوستن به اجتماع بهتر از جدايي و دوگانگي است، اگر چه اجتماع برايتان ناخوشايند آيد و آنچه را دوست داريد در جدايي بدست آوريد. من خير شا را بيش از آنچه خودتان به آن مي انديشيد، در نظر دارم، بنابراين از فرمان من سرپيچي نكنيد و نظر مرا ردر ننماييد. خداي يكتا من و شما را بيامرزد و ما را به آنچه كه خواست و خوشنودي او در آن است، رهنمون گردد.»
    چون سخنان امام(ع) پايان پذيرفت، مردم بيكديگر نگريستند و از خود مي پرسيدند كه او چه قصدي دارد؟ برخي از آنان گفتند: «بخدا ما گمان داريم كه او در انديشه سازش با معاويه و تسليم امر حكومت به اوست» و سپس فرياد بر آوردند: «سوگند بخداي يكتا كه اين مرد كافر شده است.»
    اين گروه، بيدرنگ به خيمه حضرت هجوم برده و اثاث و وسايل آن را به يغما بردند، تا بدانجا كه جايگاه نماز حضرتش را نيز از زير پاي ايشان كشيدند،عبدالرحمن بن عبدالله بن جَعال اَزُدي امام را محكم گرفت و ردا از دوش حضرتش برداشت، بطوريكه امام(ع) با شمشيري آخته بدون ردا نشست. آنگاه حضرت اسب خود را خواست و سوار شد و گروهي از ياران خاصش او را در بر گرفته و مانع دست يافتن آزار دهنگان به ايشان شدند. امام(ع) سپس افراد قبيله «همدان» و «ربيعه» را احضار فرمود و آنان در اليكه عده ديگري نيز در ميانشان بودند، فرا رسيدند و مردم را پراكندند.
    چون امام(ع) به ساباط رسيد، مردي به نام جراح بن سنان يا سنان بن جراح جلو آمد و افسار اسب يا استر حضرت را گرفته در حاليكه خود خنجري در دست داشت، با لحني تند گفت: «الله اكبر، اي حسن تو همانگونه كه پدرت شرك ورزيد مشرك شدي!»
    شخص نامبرده سپس نيزه اي به سوي حضرت پرتاب كرد كه به ران ايشان اصابت نمود و آنرا شكافته تا بيخ ران پيش رفت.
    در روايت ديگري آمده كه بريدگي حاصل از نيزه به استخوان نيز رسيد. امام(ع) بيدرنگ با شمشر خود به وي حمله كرده با وي گلاويز شدند. در نتيجه هر دو نفر به زمين افتادند.
    در يك روايت مي خوانيم كه «جراح» بر حضرت حمله كرد و در اين هنگام مردي از شيعيان امام به نام «عبدالله بن خطل الطائي» در رسيد و خنجر را از دست وي گرفت و آنرا جنباند. سپس «ظبيان بن عماره» بر جراح حمله برد و بيني او را بريد. آنگاه هر دو نفر با آجري به وي حمله ور شده سر و صورتش را شكستند و سرانجام او را كشتند.
    ياران امام(ع) ايشان را به مدائن انتقال داده در خانه سعيد بن مسعود ثقفي كه از كارگزاران اميرمومنان بود، اسكان دادند. امام(ع) فرد مذكوررا بر پست خود تثبيت فرمودند و خويشتن به مداواي زخم خود پرداختند. سعيد نيز براي درمان ايشان پزشكي آورد تا آنكه زخم كاملا بهبود يافت.
    شيخ مفيد و ابوالفرج اصفهاني ماجرا را چنين نوشته اند؛ اما طبري، ابن اثير و سبط ابن الجوزي به نقل از شعبي آورده اند كه چون امام(ع) در مداين فرود آمد، منادي در ميان سپاهيان فرياد برآورد كه قيس بن سعد كشته شد، ديگر درنگ نكنيد و از ميدان جنگ بگريزيد.
    مردم بلافاصله بسوي خيمه گاه حضرت هجوم آورده و لوازم و اثاثيه ايشان را به غارت بردند و حتي فرش زير پاي امام را نيز بر جاي نگذاشتند، و بدينگونه بود كه ترس و بيم از ايشان بوجود آمد و كينه آنها بر قلوب باقي ماند.
    راستي آيا كساني كه چنين روشي داشتند، چگونه ممكن بود امام(ع) به آنها پشتگرم باشد و با اعتماد بر همراهي اينان به نبرد با دشمن بپردازد؟!
    جمعي از روساي قبايل در نامه اي پنهاني به معاويه آمادگي خود را براي فرمانبرداري از وي اعلام كردند و او را به حركت به سوي خودشان تشويق نمودند و به او وعده دادند كه به محض نزديك شدن سپاه به وي خواهند پيوست و امام(ع) از محتواي اين نامه آگاهي يافت.
    شيخ صدوق در كتاب «علل الشرايع» مي نويسد:
    «معاويه چهار نفر جاسوس بنامهاي «عمرو بن جريث»، «اشعت بن قيس»، «حجار بن ابجر» و «شبث بن ربعي» را براي كشتن حضرت امام حسن(ع) برگزيد و براي مراقبت هر يك از آنان جاسوسي انتخاب نمود تا هرگز از ماموريت خود سرپيچي نكنند. وي جايزه قتل امام را مبلغ صد هزار درهم، سرداري يكي از لشكريان شام و ازدواج با يكي از دختران خود قرار داده بود. اين جريان به اطلاع امام(ع) رسيد، زره پوشيد و آنرا پنهان داشت وبسيار مراقبت مي نمود و هيچگاه براي نماز حاضر نمي شد مگر اينكه زره بر تن مي فرمود. لذا يكي از آنان روزي حضرت را هدف نيزه قرار داد، اما كاري نشد.»
    در كتاب «خرائج» آمده است:
    «امام مجتبي(ع) يكي از سران قبيله «كنده» را همراه با چهار نفر براي جنگ با معاويه روانه كرد. وي چون به شهر انبار رسيد، معاويه مقدار پنجاه هزار درهم براي وي فرستاد و او را به فرمانداري برخي از مناطق شام و جزيره وعده داد. فرمانده مذكور بيدرنگ به همراه دويست نفر از نزديكان خود به معاويه پيوست. امام(ع) چون اين خبر را شنيد، مردي از قبيله «مراد» را بجاي وي برگزيد و با او پيمان وفاداري بست و اينكه اگر كوهها بلرزند او نكلزد و مانند فرمانده قبلي سستي نوردزد. اما امام(ع) به وي فرمودند كه تو نيز چنين خواهي كرد. چنين نيز شد، يعني نفر دوم نيز به خيل فريب خوردگان پيوست و با معاويه همراه شد.»
    ابوالفرج در «مقاتل الطالبين» مي نويسد:
    «معاويه حركت كرد تا در روستايي به نام حبونيه در منطقه مسكين فرود آمد. عبيدالله بن عباس نيز از طرف مقابل پيش آمد تا در زنديكي لشكر معاويه جاي گرفت. فرداي همان روز معاويه كسي را به سراع عبيدالله فرستاد و بدروغ به او خبرداد كه امام حسن(ع) با من در مورد صلح، مكاتبه كرده و در نظر ارد امر حكومت را به من بسپارد. حال تو اگر امروز بفمران من در آيي بر مقام خود باقي خواهي ماند وگرنه بناچار در حالتي بفران من در خواهي آمد كه اسير و مطيع خواهي بود. به علاوه اگر امروز به من بپيوندي، يك ميليون درهم به تو مي رسد كه نيمي از آن در آغاز و نيم ديگر در زمان ورود به كوفه در اختيارت قرار خواهد گرفت. عبيدالله شبانگاه شمشير خود را بر گرفت و به همراه نزديكان و خاصانش داخل سپاه معاويه شد.
    چون بامداد فرا رسيد، مردم كه در انظار خارج شدن فرمانده بودند تابا او نماز بگزارند، هر چه جستجو كردند او را نيافتند. به اين ترتيب قيس بن سعد نماز صبح را اقامه كرد و پس از نماز خطابه اي به اين مضمون ايراد كرد:
    اي مردم! هيچ رويداري شما را به وحشت نيندازد و كاري كه اين مرد آزمند بدسيرت سست پيمان ترسو انجام داد، شما را به شگفت نياورد. او و پدر و برادرش هرگز براي اسلام كار خيري انجام نداده اند. پدر او همان كسي است كه در جنگ بدرد به نبرد با رسول الله(ص) آمد و ابواليُسر كعب بُن عَمرو انصاري او را به اسارت گرفت و به نزد رسول الله(ص) آورد و پيامبر از او فديه گرفت و بين مسلمانان تقسيم فرمود. برادرش فرماندار امير مومنان در بصره بود كه مال الله و مال المسلمين را به سرقت بد و براي خود كنيز خريد وي مي پنداشت كه اينكار حلال است.
    همين عبيدالله را نيز امير مومنان فرماندار بصره كرد و او از جنگ با بُسر بن اَرطاه گريخت و فرزندان خود را رها نمود كه همه بدست دشمن متجاوز كشته شدند. و امروز نيز با شما اينگونه رفتار كرد.»
    مردم يكپارچه فرياد برآوردند:
    «سپاس بدرگاه خدا كه او را از جمع ما راند و با دشمنان همراه نمود.»
    شيخ مفيد(ره) مي نويسد: چون نامه قيس بن سعيد به امام(ع) رسيد و از روش زشت و خيانتكارانه عبيدالله بن عباس آگاهي يافت، دانست كه مردم او را خوار خواهند كرد و نيات پليد آنانكه او را دشنام دادند و تكفير كردند و خونش را مباح نمودند و دارائيش را به غارت بردند، برايش روشن شد و يقين كرد كه ياران او جز اندكي از پيروان خاص خود و پدرش نيستند كه اين گروه كم نيز توان رو در رويي با سپاه شام را ندارند.
    در همين هنگامه معاويه نيز نامه اي به امام(ع) نوشته ايشان را به صلح فرا خواند و به پيوست نامه، نوشته هاي ياران امام را كه به معاويه وده كشتن امام و نيرنگ زدن به حضرتش را داده بودند، فرستاد. همچنين براي صلح شرايط بسياري را بيان كرده و وعده هاي فراوني داده بود كه البته اگر به همين پيمان نيز عمل مي نمود، بسياري از مصالح مسلمين را در برداشت.
    اما امام(ع) مي دانست كه او جز نيرنگ هدفي ندارد و هرگز به اين شروط پايند نخوهد بود. از طرفي هيچ راهي جز رها كردن جنگ و اعلام آتش بس نداشت، را كه ياران ست پيمان و بي بصيرت داشت و بسياري ازآنان خود، دشمنان او بودند و در صورت امكان حضرتش را به دست دشمن مي سپردند. از سوي ديگر عموزاده او عبيدالله بدشمن پيوسته بود و اكثريت مردم نيز بدنيا گرايش داشته از آخرت روي گردان بودند.
    بدينگونه بود كه امام(ع) از معاويه خواست تا به او وعده عمل به شروط صلح را بدهد و در پيشگاه خدا پيمان بندد كه بر اين شرايط وفادار باشد. معاويه نيز خواسته حضرت را پذيرفت.

    اعوذبالله
    ********
    ماشاالله لا قوة الا بالله
    *******
    یافارس الحجاز ادرکنی یا ابا الصالح المهدی ادرکنی


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,122
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    26
    آپلود
    4
    گالری
    0



    ((معاویه ودرخواست صلح))
    نكته اي كه در روشن كردن موضع امام اهميت دارد آن است كه امام حسن(ع) درخواست صلح را مطرح نكرده است. اين ماويه بود كه مي خواست بدون دردسر عراق را تصرف كند و لذا اصرار داشت تا امام را راضي به كناره گيري از حكومت كند. در برابر اين نظر، برخي از منابع، به تبع شايعاتي كه در همان زمان نشر مي شده- و كساني از راويان اخبار، آنها را به عنوان خبر تاريخي گزارش كرده اند- چنين وانمود كرده اند كه امام خود صلح را مطرح كرده و طبعا به آن تمايل داشته است. در مقابل اين نظر، شواهدي وجود دارد كه به آنها شاراه مي كنيم. نخستين شاهد خبر يعقوبي است كه مي گويد: معاويه گروهي را به ساباط مداين فرستاد تا درباره صلح با امام حسن(ع) سخن بگويند. اين همان ملاقاتي است كه امام در آن، صلح را رد كرده است. بنابراين امام، اولين دررخواستهاي معاويه را صلح رد كرده است. شاهد ديگر نامه هاي نخست امام است كه در همه آنها بر موضع جنگ پافشاري شده و در آ‹ها تهديد شده است كه اگر تسليم نشود با سپاه او مواجه خواهد شد. امام به فرستاد معاويه نيز فرمود: به معاويه بگو كه ميان ما و او جز شمشير حاكم نخواهد بد. همه اينها نشانگر آناست كه موضع امام بر موضوع جنگ بوده است. شاهد ديگر آن كه امام در سخنراني خود با مردم به صراحت بر اين نكته تاكيد كرند كه معاويه صلحي را از ما خواسته است كه هيچ شرافت و عزتي در آن نيست. اگر براي جنگ آماده هستيد من در كنار شما هستم، اما اگر حيات را دوست داريد بگوييد تا صلح او را بپذيريم. سبط بن جوزي مي نويسد: زماني كه امام حسن(ع) دريافت كه مردم از اطراف او پراكنده شده و كوفيان به او خيانت كرده اند، به صلح تمايل يافت. پيش از آن، معاويه او را به صلح دعوت كرده بود، اما امام آن را نپذيرفته بود. او مي افزايد: اين معاويه بود كه درباره صلح با او به مراسله پرداخته بود. شيخ مفيد نيز نوشته است كه: معاويه درباره صلح به امام نامه نوشت.

    ايعادي كه معاويه درباره صلح منتشر كرد، سبب شد تا كساني از مورخان اظهار كنند كه خود امام، صلح را پيشنهاد كرده است. در گزارشي آمده است كه معاويه جاسوسان خود را در بين سپاه مقدم امام فرستاد تا بين آنها شايع كنند كه حسن با نامه نگاري به معاويه درخواست صلح كرده است، چرا شما جان خود را به خطر مي اندازيد؟ معاويه براي فريب عبيدالله بن عباس به او نوشت: ان الحسن قد راسلني في الصلح. چنين شايعاتي، بعدها به صورت نقلهاي تاريخي درآمده و واقعيات را دگرگون كرده است.
    ویرایش توسط raiat.hossin : ۱۳۸۸/۱۱/۱۲ در ساعت ۱۱:۱۶
    اعوذبالله
    ********
    ماشاالله لا قوة الا بالله
    *******
    یافارس الحجاز ادرکنی یا ابا الصالح المهدی ادرکنی


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود