جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: معجزه در زندگی امروز

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    40
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    معجزه در زندگی امروز




    معجزات و یا اتفاقات غیر عادی که در زندگی شما و یا دوستانتون اتفاق افتاده رو با جزئیات برای دیگران هم تعریف کنن

  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    17
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0

    راهنما فکرشم نمی کردم.




    نقل قول نوشته اصلی توسط mel64 نمایش پست
    معجزات و یا اتفاقات غیر عادی که در زندگی شما و یا دوستانتون اتفاق افتاده رو با جزئیات برای دیگران هم تعریف کنن
    گفتید معجزه به یاد دارم پارسال بود که من به یک بیماری مبتلا شده بودم که راهی جز رفتن زیر تیغ جراحی نداشتم یک سال از این جریان می گذشت تا این که خیلی ناگهانی به طوری که فکرش هم در سرم خطور نمی کرد با کاروانی راهی سرزمین های مقدس نجف و کربلا شدم. فکرش رو بکنید وسط امتحانات ترم ! دی ماه بود اون روز امتحانم رو که دادم به سرعت منو بردن خانه گفتن وسائلات رو جمع کن گفتم کجا؟ گفتن تو هم باید با اونا بری دیگه .منو می گی در دو راهی افتادم خدا یا برم نرم بقیه ی امتحاناتم چی ؟ خلاصه بار سفرو بستم وسوار اتوبوس شدم تا ..........................................این که روز آخری که در نجف بودیم روز قبل تاسوعا بود .همگی قرار شد صبحش راهی شیم به سمت کربلا سرزمین عاشقان حسینی .صبح ماشین گرفتیم وتا وسطای راه رو با ماشین رفتیم بعد بقیه ی راهو پیاده رفتیم . فکر ش رو بکنین من باید با حالی که داشتم همون وسطای راه تاف می شدم.ولی وقتی خودشون بطلبنت همه چیز اسون میشه .............روز بعد روز عاشورابود رفتیم به سمت حرمین الشریفین .خواستیم وارد حرم بشیم ولی متوجه شدیم که راه ورود زائران خانوم در حرمین بسته است .اینم خب یکجورشه دیگه .کاری از دستمان بر نمی آمد در کناره های خیابان ایستادیم ودسته های عزاداری رو که از نقاط مختلف آمده بودند مشاهده می کردیم تا این که... ادامه داستان در دیداربعدی انشاءاللهفعلا خدانگهدار.
    -گفتگو با خدا خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها پای آن کاج بلند روی آگاهی آب روی قانون گیاه ....


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,389
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    15 روز 8 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    2
    گالری
    107



    تقريبا 8سال پيش به اتفاق پدرمادرم راهي وطن آنان شديم اخه مادرم خيلي عاشقه وطنشه روستاي رحمت اباد طرفهاي گلپايگان خوانسار وقتي رسيديم مادرم گفت حالا که ماشين دار شدي منو ببر امام زاده صالح اخه در زمان کودکي
    با پدر مادرم براي زيارت به اونجا ميرفتيم گفته مادر رو اطاعت کردم مادره حق به گردنم داره ساعت 3 بعداظهر بود که به اتفاق مادر ودامادمون و پسرش به سمت زيارتگاه راه افتاديم از مردم راه را پرسيديم بعد از طي کردن دو سه روستا به سر يک فرعي رسيديم که چشممان به تابلوي امامزاده صالح خورد وارد فرعي شديم تا به کوهي رسيديم زيارتگاه بالاي کوه بود قسمتي از جاده که مناسب بود را با ماشين بالا رفتيم بقيه راهو پياده تا به بالاي کوه رسيديم با اينکه زيارتگاه ساده اي بود
    اما زيارت دلچسبي کرديم مادرم ميگفت اين امامزاده خيلي مجربه ساليان ساله که به اين صورت هستش اما کسي براي بازسازيش هيچ اقدامي نکرده خلاصه زيارت که کرديم هوا هم کم کم داشت غروب ميکرد که مادرم گفت هر چه سريعتر برويم پايين کوه اگر نه هوا تاريک بشه چشم چشم را نميبيند مادرم در راه دعا ميکرد که خدايا خورشيدا نگه دار تا ما پايين کوه برسيم به مادرم گفتم حرفايي ميزني؟؟ اما باور کنيد چنان سريع پايين امديم که خودمان هم نفهميديم وقتي رسيديم پايين هوا کاملا تاريک تاريک شده بود راه افتاديم دو سه روستايي که امدنه از انجا رد شديم را پشت سر گذرانديم اما راه را گم کرديم در موقعيتي بوديم که همه جا تاريک واصلا نميشد راه رو تشخيص داد همينطور به راهمان ادامه داديم اما دريغ از يک روشنايي که ما را به سمت خود بکشد ترس تمام وجودمان را فرا گرفته بود وفکرهايي که از ذهنمان ميگذشت بر ترسمان ميافزود مادرم مرتب صلوات ميفرستاد و خانم فاطمه زهرا را صدا ميزد
    براي اينکه خودمان را کنترل کنيم راديو را روشن کردم اتفاقا راديو برنامه دعاي کميل داشت وهمان موقع هم مداح از اقا
    امام زمان صحبت ميکرد همگي خودمان را سپرديم دست اقا از ته دل با سوز دل صداش زديم تا اون موقع اينقدر
    احساس در ماندگي نکرده بودم همينطور که مسير را طي ميکردم و نگران از اين که تاير ماشين در جايي گير کند اخه تا 40 سانت تاير در خاک فرو ميرفت ناگهان در ان تاريکي مطلق چشمم به نوري خورد که سوسو ميزد در ان لحظه که فکرمان کار نميکرد ان نور مرا جذب خود کرد به سمت نور حرکت کردم تا به جاده اصلي رسيديم ديگر ان نور را نديدم(ان نور کجا رفت ايا نور چراغ برق بود ؟؟؟ نه امکام نداشت توی اون بیابون تیربرق کار بزارن وقتي به جاده اصلي رسيديم ديگر آن نور را نديديم )راه رو ادامه داديم هر جا که مسير را اشتباه ميرفتيم اشخاصي جلوي راهمان سبز ميشدن راهو نشانمان ميدادند واقعا اين ادمها در ان تاريکي چه ميکردن و چه کساني بودند ؟؟؟
    خلاصه وقتي رسيديم منزل همه نگران شده بودند از خوشحالي يکديگر را در بغل گرفتيم هاي هاي گريه کرديم اين خاطره اي سبز از اقا امام زمان که ما را در ان بيابان تاريک تنها نگذاشتند و همواره راهو نشانمان دادند
    انشاالله خداوند ظهورش را نزديک بگرداندوچشممان را به جمال زيبايش روشن کند .



  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    2,875
    تشکر:
    1
    حضور
    16 روز 14 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    34
    آپلود
    4
    گالری
    118



    اسم این خاطره ای که میخوام بگم را نمیشه گذاشت معجزه ولی به نظرم اتفاق جالبی بود.

    سال آخر دانشجوییم خداوند توفیق داد و به همراه خانواده عازم سفر کربلای معلا شدیم. پس از بازگشت تا دو هفته بیمار بودم و بعد از اون هم ایام تعطیلات قبل از امتحانات نیمسال اول شروع شد و هم خوابگاهی هایم به شهرهایشان رفته بودند و هیچ کدام نبودند که جزوه هایشان را به من بدهند تا درس هایی که عقب افتاده بودم را از آنها بگیرم.

    وقتی هم که برای امتحانات به خوابگاه برگشتند یا می گفتند جزوه ی ما ناقص است ، یا اینکه می گفتند خودمون نرسیدیم بخونیمش نمیتونیم به تو بدیم چون میخواهیم بخونیمش. یا می گفتند تو که دیدی نزدیک امتحاناته چرا رفتی سفر؟ اینم تحویل گرفتن زائر امام حسین بود دیگه.

    خلاصه با کلی التماس موفق شدم جزوه هایم را کامل کنم ولی یک درس چهار واحدی موند که هیچ کسی حاضر نمیشد جزوه اش را بده چون حجمش به قدری زیاد بود که هر دقیقه دستشون بود و مطالعه اش می کردند و می دونستند که نمی رسند شب امتحان تمومش کنند.

    تا شب امتحان فقط اون قسمتی از جزوه را که قبل از سفر در کلاس حضور داشتم را مطالعه کردم ولی واقعا مونده بودم که برای بقیه جزوه که من در کلاس حضور نداشتم چیکار کنم.

    اگر جزوه فارسی بود مشکلی نداشتم ، ولی کل جزوه عربی بود و جالب بود که استاد هم خودش اشعار عربی را به زبان عربی شرح می داد و باید تازه شرح عربی خود استاد را هم خودمون ترجمه می کردیم تا بتونیم سر جلسه به عربی بنویسیم. علاوه بر شرح اشعار عربی ، اصطلاحات و وجه تسمیه های زیادی که به هیچ وجه در جزوه نبود و استاد در کلاس توضیح میداد و به جزوه اضافه میکرد کار را برای من که چندین جلسه نتونسته بودم به کلاس بروم سخت تر کرده بود.

    شب امتحان سر سجاده با بغض به امام حسین علیه السلام گفتم یا امام حسین شنیدم وقتی به زیارت امامی برویم تا چهل روز بعدش زائر حرمش هستیم، پس من هنوز زائر تو هستم. بهت التماس میکنم به زائرت کمک کن. بهم کمک کن بتونم امتحانات این ترم را با موفقیت پشت سر بذارم.

    چون دانشجوی موفقی بودم دوست نداشتم به خاطر کربلا رفتنم نمراتم کم بشه و اعتبارم را از دست بدهم و همه سرزنشم کنند که نباید به این سفر می رفتی.

    شاید بگید خب میرفتی با بچه ها با هم درس می خوندید. باور کنید این درس چهار واحدی به قدری مشکل بود که هیچ کسی حاضر نمیشد وقتش را برای توضیح دادن به کسی دیگه بگذرونه و سراغ هر کدومشون میرفتم می گفتند به خدا خودمون هنوز نتونستیم جزوه را تموم کنیم و هیچی بلد نیستیم.

    وقتی از همه جا رونده شدم، خودم نشستم سر جزوه ی عربی بدون شرح و توضیحات استاد و گفتم حداقل از دانش خودم تا جایی که بلدم استفاده کنم. تا ساعت یک شب به همین شیوه مطالعه کردم ولی چون شرح استاد را نداشتم خیلی کند پیش می رفتیم طوری که به نهایت عجز رسیدم و جزوه را پرت کردم یک طرف اتاق و شروع کردم بلند بلند گریه کردن.همینطور که گریه می کردم در اتاقم زده شد و یکی از هم کلاسی هایم اومد پیشم و جزوه اش را بهم داد و گفت من دارم میرم بخوابم جزوه تا صبح پیش تو باشه بخونش، من تمومش کردم.

    خیلی خوشحال شدم و کلی ازش تشکر کردم. تا صبح نخوابیدم و درس خوندم. صبح تا آخرین لحظه ای که داشتم برای رفتن به دانشگاه حاضر می شدم مشغول مطالعه بودم. هر چندخیلی از مشاوران می گویند که نباید شب امتحان بیدار بمونی و درس بخونی ولی من مجبور بودم، چون اگه نمیخوندم درس چهار واحدی را می افتادم.

    وقتی داشتم در اتاق را می بستم که برم بیرون، هم اتاقی هایم گفتند توکلت به خدا، مطمئن باش امام حسینی که زائرش بودی کمکت میکنه. گفتم قربون امام حسین برم تا همین جا هم خیلی کمکم کرد ولی وقتی هنوز جزوه را تموم نکردم چه انتظاری ازش داشته باشم، گفتم بچه ها فقط دعا کنید سؤالات آماده نباشه امتحان یکی دو ساعت عقب بیافته تا من بتونم جزوه را تموم کنم.

    بچه ها بلند بلندخندیدند و گفتد ببین دیگه توقعت خیلی بالا رفته. هیچ دانشگاهی مثل دانشگاه ما در این زمینه منظم نیست. امکان نداره امتحان پایان ترم سؤالاتش آماده نباشه. امتحانات ترم سؤالاتش از قبل آماده است و سر ساعت برگزار میشه.

    ساعت ده صبح امتحان شروع می شد. نیم ساعت سر جلسه منتظر سؤالات شدیم. ساعت ده و نیم که شد، مسؤول امتحانات گفت امتحانتون چند ساعتی عقب افتاده. ساعت یک و نیم ظهر امتحان برگزار میشه. متأسفانه برای استاد مشکلی پیش اومده بوده و تازه امروز تونسته سؤالات را برسونه ولی از صبح تا حالا برق دانشگاه قطع شده و دستگاه کپی کار نمیکنه تا سؤالات را برای شما تکثیر کنیم. بچه ها گفتند خوب ببرید بیرون کپی بگیرید. گفت این اجازه را نداریم.

    وقتی این خبر را شنیدم انگار دنیا را بهم دادند. به سرعت رفتم کتابخونه شروع کردم به مطالعه ی ادامه ی جزوه. جالبه ده دقیقه بعد از متفرّق شدن بچه ها از جلسه امتحان برق اومد، ولی چون اعلام کرده بودند امتحان عقب افتاده و بچه ها پراکنده شده بودند دیگه نمیشد بچه ها را برگردونند.

    قطع برق اون روز باعث شد که من نه تنها جزوه را تموم کنم، بلکه برگردم و یه بار دیگه قسمت های مهم را مرور کنم.

    ساعت یک و نیم سر جلسه با وجودی که شب نخوابیده بودم و خیلی خسته بودم ولی تند تند سؤالات را جواب می دادم. حس عجیبی داشتم هنوز بعد از شش سال این حس را فراموش نکرده ام. اصلا راجع به سؤالات فکر نمی کردم، فقط دستم می چرخید و تند تند می نوشتم. وقتی ورقه را تمام کردم ، خودم مونده بودم که چطور اینقدر کامل تونستم سؤالات را پاسخ بدم و با خودم میگفتم خدا رو شکر که خدا کمکم کرد و سؤالات راحت بود.

    وقتی از جلسه بیرون اومدم دیدم همه ی بچه ها عصبانی هستند و معترصند که چرا سؤالات اینقدر سخت بود. من گفتم بچه ها سؤالات خیلی راحت بود شما چرا اعتراض می کنید؟ به مسخره بهم گفتند آره برای تو که جزوه نداشتی راحت بود.

    من از اون درس چهار واحدی نمره ی بیست گرفتم یعنی بالاترین نمره ی کلاس. باورش برای خیلی ها سخت بود ، خصوصا اونهایی که من را خوب نمی شناختند و حاضر نشده بودند جزوه شون را به من بدهند و خودشون نمراتشون کم شده بود می گفتند یا تقلب کرده یا استاد بهش نمره داده. در حالی که خدا خودش خوب می دونه که من هیچ وقت اهل تقلّب کردن نبودم و اون روز با تمام وجود خدا را کنارم حس کردم و عنایت امام حسین علیه السلام .

    **************

    نمیدونم چی بگم ولی به نظرم هیچ وقت نباید زود قضاوت کرد و باعث تهمت زدن به بنده ی خدا شد. شاید امری به نظر ما عجیب و دور از ذهن بیاد ولی لطف خداوند شامل اون بنده شده باشه.
    ویرایش توسط فاطمه ایمانی : ۱۳۸۸/۰۱/۰۶ در ساعت ۱۱:۲۵

    " خدا را در لحظه لحظه ی زندگی خود یاد کنید. "

    هر وقت نا امید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه.

    حدیث داریم به عزت و جلال خودم قسم که قطع میکنم امید بنده ای که به غیر من امید داره. امیدمون اگه گوشه دلمون به کسی باشه که کارمون را اون درست کنه خدا حاجت ما رو نمیده.

    ( برگرفته از سخنان حاج آقا مجتهدی )





اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود