جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: مهم *دلایل عقلانی برای اثبات لزوم بعثت انبیا *

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    21
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مهم *دلایل عقلانی برای اثبات لزوم بعثت انبیا *




    به نام الله خدای یگانه
    دلایل کاملا عقلانی برای این اثبات البته فقط برای انسانها
    بررسی دلائل لزوم بعثت

    تردیدی نیست که ارسال پيامبران از جانب خداوند براي هدايت بشر حاكي از عنايت عظيم الاهي و نشانه اهتمام تام خداوند به حيات بشري است. انسان در مقام مواجهه با حضور انبياي الاهي دعوت انبيا را بر اساس دو ركن اساسي پذيرفته اند، يكي سازگاري محتواي دعوت انبيا با فطرت بشر و ديگري ارائه اعجاز جهت اثبات ارتباط با مبدأ قدسي، از اين رو پذيرش دعوت انبيا كاملا بر اساس توجيه عقلاني و مستدل صورت گرفته است، اما بحثي در ميان مذاهب كلامي صورت گرفته است كه آيا علاوه بر اين پذيرش عقلاني، عقل به طور مستقل ضرورت بعثت انبيا را درك مي كند؟ متكلمان دلايلي براي اثبات ضرورت بعثت انبيا اقامه كرده اند و اين مقاله به نقد و بر رسي آن دلايل مي پردازد و استنتاج نگارنده آن است كه از ميان دلايل اقامه شده صرفا يك دليل تمام است و ساير دلايل نمي تواند مثبت لزوم بعثت انبيا از ديدگاه عقل باشد و اگر چنانچه در آن دليل خدشه شود تنها راه براي اثبات ضرورت بعثت انبيا سمع (دلايل درون ديني) است منتهي به بياني كه نگارنده از آن دارد؛ اين گزيده از اين مقاله است.
    مقدمه
    قبل از ورود در بحث توجه به نكاتي زير ضروري است:
    1. در لسان حكيمان و متكلمان عقل گرا در حوزه و قلمرو افعال الاهي به وفور سخن از وجوب علي الله (واجب بودن بر خدا) رفته است و مقصود از وجوب علي الله، حكم به لزوم بعث (بر انگيختن) و يا زجر (باز داشتن) نيست تا گفته شود الزام از جانب عبد ممكن نيست بلكه مقصود اين است كه عقل به مقتضاي حكمت الاهي لزوم صدور فعل را از خداوند ادراك مي نمايد و بين وجوب علي الله به معناي ادراك ضرورت و لزوم، و وجوب به معناي الزام تفاوت عظيم است. مآل و باز گشت وجوب به معناي ادراك ضرورت به وجوب من الله است و وجوب به معناي الزام، حكم به لزوم صدور فعل از خداوند است. به بيان ديگر همان گونه كه عقل نظري ما در قلمرو امور نظري ضرورت و لزوم و يا استحاله پديده اي را درك مي كند عقل عملي نيز در قلمرو امور عملي حسن و قبح برخي از اعمال را با قطع نظر از فاعل آن درك مي كند و بر اين اساس در افعال الاهي نيز نظر به حكمت او، به داوري مي نشيند. چنانچه در اين نوشتار سخن از وجوب و لزوم بعثت انبيا مي رود مقصود اين است كه عقل با نظر داشت حكمت الاهي لزوم بعثت را ادراك مي كند
    2. بر مبناي اشاعره كه حسن و قبح افعال را منكرند در مورد هيچ فعلي از افعال، نمي توان حكم به وجوب و لزوم صدور آن از خداي حكيم كرد؛ چون زير بناي وجوب و لزوم در قلمرو عقل عملي، مبتني بر ادراك حسن و قبح است وگرنه با نبودن چنين ادراكي نوبت به اين نمي رسد كه آيا عقل لزوم صدور فعلي را از خداوند درك مي كند و عدم صدور آن را قبيح و ناسازگار با حكمت او مي داند يا خير؟ از اين رو اگر اشاعره در مباحث نبوت به عدم وجوب عقلي بعثت رأي داده اند، كاملا سنجيده و هماهنگ با خطوط كلي مباني شان است؛ بنابر اين بحث از وجوب و ضرورت بعثت انبيا صرفا بر اساس ديدگاه عقل گرايان قابل طرح است.
    3. بحث از لزوم بعثت انبيا و حسن آن بحث برون ديني است يعني عقل در اين قلمرو فارغ از آموزه هاي شريعت به كنكاش و تأمل مي پردازد تا بنگرد كه آيا از ديدگاه عقل، توجيه لازم براي لزوم بعثت وجود دارد يا خير؟ چون بحث از لزوم و يا حسن بعثت ناظر به مقام قبل از پذيرش شريعت است لذا بحث كاملا عقلي است؛ از اين رو استمداد از آموزه هاي شريعت در اين مقام به نوعي خلط ميان بحث درون ديني و برون ديني است و لذا بايد تمام ادله اي را كه براي لزوم بعثت انبيا ارائه شده است با رويكرد عقلي محض نگريست و مورد بر رسي قرار داد.
    4. بين حسن فعل و لزوم آن فرق است حسن صرف بايستگي فعل و وجوب ضرورت فعل است. چه بسا فعلي شايسته و حسن است؛ اما به حد ضرورت و حتم نمي رسد؛ از اين رو در مورد لزوم بعثت انبيا دو مقام از بحث متصور است: يكي حسن و بايستگي بعثت انبيا و ديگري ضرورت بعثت انبيا، ضرورت بعثت مستلزم حسن آن است؛ ولي حسن آن بالضروره مستلزم لزوم آن نيست.
    اول: حسن بعثت انبياء
    فخر رازي فوائدي را براي بعثت انبيا در دو بخش ذكر كرده است:
    1. فوائد بعثت در حوزه شناخت هاي استقلالي عقل: فائده بعثت انبيا در اين حوزه عبارت است از تأييد عقل، مثل شناخت خداوند؛ زيرا عقل ضرورت وجود صانع را براي عالم درك مي كند و با بعثت انبيا اين ادراك عقلي مورد تأييد قرار مي گيرد تا بر بنده اتمام حجت شود و عذر مكلف قطع گردد؛ اما اينكه چگونه اتمام حجت صورت مي گيرد، سه وجه براي آن ذكر شده است:
    الف. شناختن كيفيت عبادت: اگر خداوند ما را به منظور عبادت خلق كرده است، لازم است نحوه آن را براي ما بيان كند. هر چند عقل ما اصل لزوم طاعت را درك مي‌كند؛ امّا فهميدن كيفيت آن، جز از طريق شريعت ميسور نيست.
    ب. جلوگيري از پيروي كردن شهوات: خداوند ما را به گونه‌اي آفريده است كه شهوات و هواي نفس را بر ما مسلط كرده است، و اگر خداوند به نحوي ما را از آن جلوگيري نكند وادار به كار ناپسند كرده است.
    ج. شناخت خلود: گرچه ما با عقل خود حسن ايمان و قبح كفر و شرك را درك مي‌كنيم، و نيز مي‌دانيم انجام فعل قبيح باعث خلود در آتش و انجام فعل حسن باعث خلود در نعيم الاهي مي‌شود و واضح است كه صرف علم به حسن و قبح انگيزه براي انجام فعل و يا ترك نمي‌شود.
    2. فوائد بعثت در حوزه غير شناخت هاي غير استقلالي عقل؛ عبارتند از:
    1. شناساندن پاره‌اي از صفات الاهي مانند سمع و بصر و كلام.
    2. برطرف كردن ترس از بنده: امام رازي مي گويد: زيرا انسان نمي داند كه اگر مشغول به طاعت خدا شود، در ملك خداوند بدون اذن او تصرف كرده است و اگر مشغول به طاعت نشود، چه بسا بر ترك آن عقاب شود. در هر صورت انسان در حالت خوف قرار مي گيرد. بيان امام رازي را مي توان اين گونه تكميل نمود: از آن جهت كه انسان و جهان ملك خداوند است، هر گونه فعلي تصرف در ملك خداوند است و تصرف بدون اذن او روا نيست؛ از اين رو با انجام هر فعلي احتمال مي‌دهد، مرتكب خطا شده و مستوجب عقوبت الاهي گردد. از طرفي ممكن است به انجام آن كار مكلف باشد، لذا در ترك فعل نيز احتمال عقوبت مي‌دهد. هرگاه اوامر و نواهي الاهي توسط پيامبران به بشر ابلاغ گردد، اين خوف و نگراني از بين مي‌رود.
    3. شناساندن افعال حسن و قبيح: عقل حسن و قبح پاره‌اي از افعال را نمي‌داند. فايده بعثت انبيا آن است كه حسن و قبح آنها را براي ما بيان مي‌كند.
    4. شناساندن زيان ها و منافع اشياء: خوردني ها و آشاميدني هايي كه در طبيعت وجود دارد، برخي مفيد و سودمند و برخي زيانبار و كشنده است. شناخت آنها از طريق تجربه طولاني نياز به زمان دارد و در اين فاصله بشر زيان مي‌بيند. لذا بشر مي‌تواند از طريق انبيا به نفع و ضرر اشياء آگاه شود.
    5. استقرار عدالت اجتماعي: انسان فطرتا موجود اجتماعي است. زندگي اجتماعي انسانها موجب پيدايش تنازع مي‌شود؛ از اين رو جوامع بشري به قانون عادلانه نياز دارد كه توسط شارع و قانون گذاري تشريع شود كه انسان را به طاعت بر مي‌انگيزد و از گناهان بر حذر ‌دارد. در نتيجه نظام اجتماعي بر پايه عدل و قسط پايدار ‌گردد.
    6. جلوگيري از هرج و مرج در عبادت: هر گاه شكل و شيوه عبادت به تشخيص مردم واگذار شود، هر طايفه‌اي شكل خاصي از عبادت را براي خويش بر مي گزيند و در پي آن از روي تعصب، درگيري پديد مي‌آيد و فتنه و آشوب برپا مي‌شود. انبيا از طريق بيان شريعت كيفيت عبادات را مشخص مي كنند و بدين گونه از وقوع در گيريها جلوگيري مي‌شود.
    7. تحقق فعل عبادي: اگر انسان فعلي را به مقتضاي عقل و فطرت خود انجام دهد، جنبه عادي خواهد داشت و عبادت نخواهد بود؛ اما اگر انسان از قوانيني پيروي كند كه آن را بزرگ مي‌شمارد و از سر فرمانبرداري انجام مي‌دهد، عبادت خالص خواهد بود.
    8. به كمال رساندن انسانها: رسيدن به اسرار معارف الاهي دشوار است و انسانها از ظرفيتهاي متفاوتي برخوردارند، افراد كامل، نادر و اندك ‌اند. هدايت پيامبران راه تكامل را براي همه افراد مي‌گشايد و هر كس فرا خور توانايي خود مي‌تواند به كمال مطلوب خويش دست يابد.
    9) هدايت بشر به صنايع سودمند از قبيل كشتي سازي، زره بافي و… كه از مهم ترين نياز هاي انسان است. متوقف ساختن آن بر تجربه بشر، براي انسان ضرر بزرگ محسوب مي شود؛ از اين رو بعثت انبيا براي تعليم آن لازم است.
    10. تعليم نجوم و ستاره شناسي: زيرا شناخت احوال ستارگان با توجه به كوتاه بودن عمر هاي بشري وافي به آن نيست.
    11. آموختن علم اخلاق و سياست: زندگي بشر به اخلاق و سياست نياز شديد دارد؛ از اين رو تعليم آنها به بشر از راه نبوت وحي لازم است.
    12. رياست بر بشر: در ميان اشياء ترتيب هرمي خاصي وجود دارد. هر جنسي انواعي دارد و در ميان انواع، نوع كامل، در ميان انواع، اصناف و در ميان اصناف، صنف كامل وجود دارد و در ميان صنف كامل شخص كامل است. اشخاص نسبت به اجزاء همين نسبت را دارند. بعضي از اجزاء، بسان قلب رئيس است، و انسان نيز محتاج رئيس است، كه يا ظاهري است و آن سلطان است و يا باطني و آن عالم است. و يا باطني و ظاهري و او پيامبر و جانشين او مي‌باشد.[1] البته اين يك نوع تحليل وجود شناسانه است كه با بررسي ساختار وجودي عالم بر ضرورت پيامبر استدلال مي‌شود.
    محقق طوسي در تجريد الاعتقاد به تبع فخر رازي اكثر آن فوائد را ذكر كرده است و مي‌گويد: بعثت پيامبران نيكوست چون مشتمل بر فوائدي بسيار است؛ مانند 1. تأييد حكم عقل در آن چه بدان راه دارد. 2. بيان احكامي كه عقل در آن راه ندارد. 3. بر طرف شدن خوف( در انجام بسياري از كارها). 4. تشخيص نيك و بد در اموري كه عقل در آنها راه ندارد. 5. تشخيص سود و زيان ها. 6. حفظ نوع انساني( از طريق جعل قوانين عادله). 7. تكميل افراد نوع انساني(در ادراك كمالات و تحصيل معارف و كسب فضايل) فرا خور استعداد شان. 8. تعليم صنايع خفي كه عقل بشر به آن نمي رسد. 9. تعليم اخلاق و سياست. 10. خبر دادن از ثواب و عقاب ( و اثبات سراي آخرت) و از اين طريق لطفي براي مكلف حاصل مي شود. [2]
    محقق طوسي در تلخيص المحصل سخن فخر رازي را مورد انتقاد قرار داده مي‌گويد: ضرورت بعثت انبيا به منظور دو امر است: يكي به كمال رساندن انسان ها از طريق آموزش دادن عقائد حق و درست، ترويج اخلاق پسنديده و افعال نيك و نافع براي دنيا و آخرت آنان و ديگري به كمال رساندن جامعه از طريق گرد آوري آنان بر محور خير و فضيلت و كمك آنان در امور ديني و سياست نسبت به كساني كه خارج از جاده خير و صلاح اند؛ اما ساير وجوهي را كه ذكر نموده بعضي از آن ها موجب زيادي نفع است و برخي ديگر مثل آموزش علم طب و نجوم ربطي به نبوت ندارد.[3] ولي به نظر مي‌رسد كلام رازي ناظر به فوايد بعثت و نتايج مترتب بر آن است، نه ناظر به سرّ نياز آدمي به بعثت و نبوت و لزوم آن؛ چون از نظر مبنايي، رازي نمي‌تواند ملتزم به لزوم بعثت شود و ترديدي در حسن تَرتّب فوايد مذكور وجود ندارد، از اين رو اشكالات محقق طوسي بر وي وارد نمي‌باشد.
    بر اين اساس حسن بعثت مسلم است؛ چون فوايد مذكور در كلام رازي و يا فوايدي كه طوسي در تجريد ذكر كرده است، بر بعثت انبيا مترتب مي‌شود و ترديدي وجود ندارد که تحقق چنين فوايدي حسن دارد و براي جامعه بشري نافع است.


  2. تشکرها 5


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    21
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    حال اثبات لزوم بعثت
    حسن و بايستگي بعثت انبيا در فصل پيشين به اثبات رسيد؛ پس از اثبات حسن بعثت نوبت به اين پرسش مي رسد كه آيا حسن بعثت ملازمه با وجوب و لزوم آن دارد؟ با توجه به مطالبي كه در ابتداي مقاله ذكر شد، مي‌توان گفت: چنين ملازمه‌اي وجود ندارد؛ زيرا حسن يك شي، كاشف از مطلوبيت دانيه شي است؛ درحالي که وجوب، مطلوبيت عاليه شي را مي‌رساند و هرگز از وجود و تحقق مرتبه داني، تحقق مرتبه عالي ثابت نمي‌شود.
    چنانچه گفته شود: عبارت پاياني محقق طوسي كه بعد از شمردن فوايد ده‌گانه مي‌گويد: « فيحصل اللطف للمكلّف» تلازم ميان حسن فوائد مذكور و لزوم آن را به واسطه قاعده لطف مي‌ رساند. به اين بيان كه چون فوائد مذكور لطفي براي مكلفين است؛ فلذا بعثت پيامبران به منظور تحقق بخشيدن به اين فوائد لازم است؛ بنابر اين ميان حسن بعثت و لزوم آن ملازمه است.

    چنين فهمي از كلام محقق طوسي ناتمام است؛ زيرا مراد محقق طوسي اين نيست كه بر اساس قاعده لطف ضرورت بعثت انبيا را اثبات كند؛ بلكه مي خواهد بگويد: اين عوامل موجب ضرورت بعثت انبيا است و با بعثت انبيا، لطف در حق مكلف حاصل مي شود؛ يعني لطف به مثابه علت براي اثبات ضرورت بعثت نيست؛ بلكه به منزله فايده بعثت است كه متأخر از آن مي باشد؛ زيرا در ميان فوايد مذكور اموري است كه از ديدگاه محقق طوسي جزء علل لزوم بعثت انبيا محسوب مي‌شود؛ مثل نياز بشر به قانون و تكامل فردي نوع بشر از طريق وحي؛ بنابر اين با توجه به وجود چنين عللي چه بسا محقق طوسي حكم به وجوب بعثت انبيا كرده است. و بر فرض محقق طوسي ميان حسن بعثت انبيا و لزوم آن از طريق قاعده لطف قائل به تلازم باشد، اين دليل به جهت عدم تماميت قاعده لطف پذيرفته نيست كه تفصيل آن خارج از موضوع بحث اين مقاله است[4]. بنابر اين از طريق ملازمه ميان حسن بعثت و لزوم ضرورت بعثت به اثبات نمي رسد.
    دلايل لزوم بعثت انبياء
    آيا علاوه بر نظريه تلازم ميان حسن بعثت و لزوم آن، دليلي بر لزوم بعثت انبيا وجود دارد؟ آيا عقل با توجه به حكمت خداي حكيم و ديگر اوصاف كمال الاهي و بر اساس معيارهاي حسن و قبح عقلي مي‌تواند لزوم آن را ادراك كند؟
    پيش از همه ذكر اين نكته ضروري است. ، درست است خداوند حكيم است و عقل ما حسن و قبح افعال را درك مي‌كند؛ اما طبق چه معياري لزوم بعثت انبيا را كشف ‌كنيم و براساس چه ضابطه با توجه به حكمت او صدور اين فعل از او ضروري است ؟
    با توجه به ادله لزوم بعثت انبيا به نظر مي‌رسد معيار در لزوم بعثت انبيا، نياز آدمي است. و اين نياز در صورتي مستدعي لزوم و وجوب بعثت انبيا است كه واجد يكي از دو خصوصيت زير باشد:
    1. آن نياز از راه هاي عادي معرفت مانند: عقل و تجربه قابل فهم و رفع نباشد.
    2. بر فرض امكان رفع آن از طرق عادي معرفت، رفع آن مستلزم آزمون و خطايي باشد كه ضررهاي جبران نا پذيري را متوجه انسان ‌نمايد.
    آنگاه پرسش ديگر اين است: اين چنين نيازي را از كجا بشناسيم؟ اگر گفته شود از طريق دين بشناسيم، دور پيش مي‌آيد، ناگزير بايستي از طريق تجربه‌هاي بشري و ويژگيهاي روحي و عقلاني انسان ادراك نماييم؛ اما نتوانيم آن نيازمندي را جز از طريق دين رفع نماييم.
    1. نياز جامعه به قانون
    اين دليل در لسان متكلمان و فلاسفه با تقريرهاي مختلف و متفاوت ولي شبيه و نزديك به هم ذكر شده است. ريشه اصلي اين دليل در سخنان فيثاغورس حكيم يوناني وجود دارد .[5] و سپس توسط حكيماني چون ابن سينا و محقق طوسي تكميل گرديده است و صورت برهاني اين دليل تركيب يافته از مقدمات ذيل است.
    1. انسان به تنهايي قادر به تأمين منافع و احتياجات خود با توجه به گستردگي آن نيست؛ از اين رو محتاج به تعاون و همكاري هم نوع خود مي‌باشد.
    2. زندگي اجتماعي مبتني بر داد و ستد و معامله است و در صورتي قوام مي يابد كه قانون عادلانه ميان افراد جامعه وجود داشته باشد تا كسي بر ديگري جور و ستم نكند.
    3. قانوني مي‌تواند بقاي زندگي اجتماعي را تأمين كند كه واجد ويژگي هاي زير باشد:
    الف) در قانون جنبه‌هاي مختلف وجودي انسان رعايت شده باشد.
    ب) منافع و مصالح تمام گروهها و افراد تأمين شده باشد.
    ج) قانون مرتبط به مبدأ مقتدري باشد تا براي بشر الزام آور باشد.
    د) قانون از ضمانت اجرايي بهره‌مند باشد.
    4. قانون گذار نمي تواند بعضي از افراد جامعه باشد و گرنه ديگران آن را نخواهند پذيرفت. شروط فوق بطور كامل جز در خداوند كه خالق بشر است وجود ندارد،؛ بنابر اين نتيجه مقدمات فوق آن است كه استقرار زندگي اجتماعي بشر متوقف بر وجود قانوني الاهي است.
    5. بنابر اين بر اساس حكمت الاهي، واجب است خداوند چنين قوانيني را جعل نموده و توسط رجل مطاع الاهي به بشر ابلاغ نمايد؛ بنابر اين بعثت انبيا واجب است.[6]
    بر رسي
    اين دليل با اينكه در كلمات بزرگاني چون ابن سينا، محقق طوسي و علامه طباطبايي و ساير بزرگان بعنوان مهم ترين دليل براي لزوم بعثت انبيا ذكر شده است،؛ اما به نظر مي رسد اشكالاتي دارد و نمي‌تواند لزوم بعثت انبيا را ثابت كند.
    اوّلا ً: اين دليل صرفاً به بعد اجتماعي دين تكيه دارد، و گويا اگر اجتماعي نبود اصلا ً نيازي به دين نبود؛ در حالي كه يك متفكر اسلامي دين را حتي براي فرد نيز لازم و ضروري مي‌داند هر چند جامعه و اجتماعي وجود نداشته باشد.
    مي‌توان از اين نقد اين گونه پاسخ داد كه اين دليل صرفاً مبيّن ضرورت دين از بعد اجتماعي است و مبيّن لزوم آن از ساير جهات نيست و اثبات ضرورت دين از جنبه هاي ديگر به عهده ادله ديگر است.
    البته اين پاسخ صرفاً از جانب كساني تمام است كه براي ضرورت بعثت انبيا غير از اين دليل وجوهي ديگر ذكر كرده‌اند؛ اما كساني كه فقط همين وجه را آورده‌اند نمي‌تواند اين پاسخ كافي باشد؛ چون از ديدگاه آنان سرّ نياز آدمي به دين همين وجه است.
    دوم: سرّ جعل قانون از سوي خداوند و ارسال آن توسط پيامبران، رفع اختلاف جوامع بوده است و لازمه چنين قانوني وجود مجري معصوم در هر زماني است كه آشكارا درصدد تبيين قانون و در صورت امكان، در تطبيق و اجراي آن بكوشد. و چنانچه مجري آن معصوم نباشد، اختلاف مرتفع نمي‌شود؛ زيرا فهم بشري موجب اختلاف و تعدد قرائتها مي‌شود؛ در حاليكه در همه زمانها مجري معصوم وجود نداشته است؛ پس معلوم مي‌شود اصل وجود چنين قوانيني در حدّ ضرورت نيست. ممكن است گفته شود، همين اندازه كه انبيا كليات قوانين را براي بشر بيان كنند در تأمين سعادت بشر كفايت مي‌كند و بشر مي‌تواند در پرتو آن هدايت شود. جواب آن است كه همين سخن خود يك ادعاي بدون دليل است، بر فرض پذيرش، اين كليات را عقول بشري نيز درك مي‌كند پس چه ضرورتي در جعل قانون از خداوند است.
    سوم: از نظر بسط تاريخي دين، در صورتي ضرورت بعثت توسط اين دليل اثبات مي شود كه ثابت شود در تمام جوامع بشري با فاصله هاي دور پيامبراني وجود داشته اند و اثبات اين امر از نگاه تاريخي مشكل است و با عدم اثبات آن نمي توان ضرورت نبوت را از نظر عقلي ثابت كرد. احتمال اينكه شايد پيامبراني در ميان جوامع بوده اند؛ ولي در تاريخ نام آنان نيامده است بر اساس نگاه عقلاني چنين احتمالي بعيد است؛ زيرا ممكن نيست فيلسوفاني همانند افلاطون و سقراط و حكيماني مانند كنفوسيوس نام آنان در تاريخ بماند؛ ولي پيامبران عظيم الشأن و تأثير گذاري بيايند؛ ولي اسمي از آنان در تاريخ نماند. فلذا اين احتمال نشأت گرفته از آموزه هاي ديني است كه مقام ديگري است.
    چهارم: اين دليل در صورتي تمام است كه بين جوامع ديني و غير ديني در نظم زندگي اجتماعي و مدني تفاوت آشكاري وجود داشته باشد. به اين معنا كه جوامع ديني با ثبات، آرام و بر خور دار از عدالت، نظم و قانون باشد؛ اما جوامع غير ديني جوامع آشفته، دچار كشمكش و اختلاف و نزاع باشد؛ در حاليكه تجربه نشان مي دهد از اين جهت ميان جوامع ديني و غير ديني فرقي نيست؛ چه اينكه محقق طوسي نيز به اين حقيقت معترف است و مي گويد: در جاهاي آباد زمين از طريق سياست هاي درست، مدنيت هايي سامان يافته اند، بدون اين كه اهالي آن ها متدين باشند.[7] مضاف بر اينكه ضرورت نياز به بعثت هميشگي است؛ در حالي كه تجارب بشري در عصر كنوني به اثبات رسانيده است که انسان توانايي اداره جامعه و قانون گذاري را دارد و ضرورتاً توانايي جعل قانون در انحصار منبع آسماني نيست. بشر با تعاون و همكاري خويشتن مي‌تواند قانون عادلانه حداقل در قلمرو اجتماعي وضع نمايد. اگر گفته شود بشر به گذشته و آينده خود احاطه كامل ندارد و نيازهاي خويش را به خوبي نمي شناسد. صرف توفيق قوانين بشري در مقطع زماني خاص نيز، نمي توان توفيق هميشگي و مصلحت آميز بودن آن را اثبات كرد، اين سخن در حد احتمال درست است؛ ولي همان گونه كه احتمال عدم توفيق وجود دارد، احتمال توفيق بشر در جعل قوانين نيز وجود دارد؛ از اين رو نياز بشر به جعل قانون احراز نمي شود و معيار در اثبات ضرورت بعثت، احراز نياز است.
    اما آيا قانون در داشتن ضمانت اجرايي خود، محتاج بيان آن توسط رجل مطاع الاهي است يا خير؟ بعضي از بزرگان همانند شهيد مطهري و محمد عبده (طبق برخي از عبارات وي)[8] روي اين جنبه تكيه كرده اند، به اين دليل كه اگر قانون ريشه آسماني نداشته باشد، افراد بشر با دسيسه‌ها و يا در خلوت ها به قانون شكني روي مي آورند.
    اين وجه تا حدي پذيرفتني است؛ ولي روابط اجتماعي دو جانبه است. نظارت بشري در ضمانت اجرايي آن كفايت مي‌كند؛ چون كسي كه در جامعه خيانت مي‌ورزد، بالضروره به حقوق ديگران تجاوز مي‌كند و ديگري در حال هوشياري قطعاً مانع از اين تعدي مي‌شود.
    پس اين دليل نمي‌تواند ضرورت بعثت انبيا را ثابت كند. صرفا در حدّ يك امر حسن مي‌تواند تلقي شود؛ چون اگر خداوند توسط انسان حكيم و دانا جامعه نامتوازن و نامتعادل از هم گسيخته‌اي را به سوي تعادل و توازن هدايت كند و قوانين را براي آنان جعل كند، كاري بايسته است.
    2. رسيدن به كمال
    1.هدف از آفرينش انسان آن است كه او با عبادت و اطاعت خداي متعال شايستگي دريافت رحمتهاي الاهي را پيدا كند و سعادتمند شود.
    2.وصول به اين كمال و سعادت جز از طريق انجام دادن افعال اختياري ميسر نمي شود.
    3. لازمه افعال اختياري دو سويه بودن راه است، راهي به سوي سعادت و راهي به سوي شقاوت؛ تا زمينه انتخاب آزادانه فراهم شود.
    4. انتخاب و اختيار آزادانه و آگاهانه مسير تكامل علاوه بر قدرت بر انجام كار، بستگي به شناخت صحيح از كار هاي خوب و بد و فراز و نشيب راه دارد.
    5. مقتضاي حكمت الاهي اين است كه ابزار و وسايل لازم را براي تحصيل اين شناخت ها در اختيار بشر قرار دهد.
    6. شناخت عادي و متعارف انسانها كه از همكاري حس و عقل به دست مي آيد، هرچند در تأمين نيازمندي هاي زندگي انسان نقش مهمي ايفا مي كند؛ اما براي شناختن راه كمال و سعادت حقيقي در همه ابعاد فردي و اجتماعي،‌ مادي و معنوي، دنيوي و اخروي كافي نيست و اگر راه ديگري براي رفع اين كمبودها و جود نداشته باشد هدف الاهي از آفرينش انسان تحقق نخواهد يافت.[9]
    نقد: اين دليل نسبتا دليل متقني است؛ ولي اشكال آن اين است كه با نگاه درون ديني به مسأله نبوت نگريسته شده است؛ زيرا اين كه هدف از آفرينش انسان طاعت و عبادت خداي متعال است، مسأله‌اي است كه از آموزه هاي ديني نشأت گرفته است؛ در حاليكه نبوت بايستي بر اساس دلايل برون ديني اثبات شود. تفاوت اين وجه با وجه سابق در آن است كه در وجه سابق تكيه روي هدف شده است؛ اما در اين وجه تكيه روي كمال انسان شده است. هدف، گرچه با كمال امري واحد است، اما بحسب ظاهر متفاوت است.

    3. برهان هدف آفرينش:
    1. بدون شك جهان داراي آفريدگار حكيم، توانا، دانا و مدبر است، اين مطلب در مباحث ذات خداوند و صفات او به اثبات رسيده است.
    2. بر اساس حكمت الاهي، خداوند از آفرينش جهان هدفي دارد و گرنه كار بدون هدف لغو و عبث و منافي با حكمت خداوند است.
    3. براي رسيدن به هدف لازم است، خداوند زمينه و وسايل وصول به هدف را براي انسان و جهان فراهم كند. در غير اين صورت، اگر خداوند هدفي از آفرينش داشته باشد؛ ولي وسايل و زمينه وصول را فراهم نكند، مشابه انجام كار عبث است؛ زيرا جهان هستي بدون زمينه سازي وصول به هدف، به هدف نمي‌رسد. نظير آن كه انسان كسي را به مهمان‌سرا فرا خواند؛ اما آدرس آن را به او ندهد.
    4. عقل ما اين اندازه درك مي‌كند كه خداوند از خلقت انسان و جهان هدفي دارد؛ اما آن هدف چيست؟ عقل از ادراك آن عاجز است. از اين رو بر خداوند لازم است توسط مرتبطان با عالم غيب، اين هدف را براي ما بيان نمايد و وسايل وصول به آن را براي ما اعلام كند.
    5. با مراجعه به مرتبطان به عالم غيب در مي‌يابيم جهان آفرينش بر دو بخش است؛
    الف) بخشي با سير تكويني به سوي كمال، هدف و مقصود در حركت است.
    ب) بخشي با سير اختياري به سوي كمال خويش در حركت است، بسان انسان.
    از آن جايي كه اين سير اختياري است، امكان انحراف و لغزش در آن وجود دارد؛ لذا خداوند وسايط وصول به هدف عالي را در اختيار بشر قرار داده است تا توسط آن به هدف رهنمون شود. از آن وسايط تعبير به شريعت، دين و رهاورد انبيا مي‌شود. نگارنده اين استدلال را در جايي خاص مشاهده نكرده است در واقع تقرير ديگري از دليل دوم است.
    بررسي: اين دليل در صورتي تمام است كه ما افعال الاهي را ناشي از اغراض بدانيم؛ همان گونه كه نظر متكلمين همين است؛ اما اگر معلل بودن افعال الاهي به اغراض انكار شود، اين استدلال مطلوب را اثبات نخواهد بود؛ زيرا بنابر مبناي فلاسفه كه هرگونه غرضي خارج از ذات را از خداوند نفي مي‌كنند، اين احتمال وجود دارد كه غرض خداوند از خلقت انسان، صرف تجلي ذات او باشد. اين امر به صرف خلقت محقق مي شود و ضروري نيست هدفي وراي آن باشد.
    ممكن است گفته شود آيات قرآن به صراحت خبر مي‌دهد كه غرض از خلقت عبادت پروردگار است. پاسخ آن است كه بحث ما برون ديني است نه درون ديني. استدلال به آيات قرآن كريم خروج از شيوه بحث است؛ به علاوه اين كه آيه با مبناي حكما نيز سازگار است، لذا علامه طباطبايي مي‌گويد:
    فعلي كه بالاخره منتهي به غرض كه عايد فاعلش نشود، لغو و سفيهانه است، لذا نتيجه مي‌گيريم خداوند در كارهايي كه مي‌كند غرض دارد؛ اما غرضش ذات خودش است، نه چيزي كه خارج از ذاتش باشد. كاري كه مي‌كند از آن كار سود و غرضي در نظر دارد؛ ولي نه سودي كه عايد خودش گردد؛ بلكه سودي كه عايد فعلش شود. اينجاست كه مي‌گوييم خداي تعاليٰ انسان را آفريد تا پاداش دهد و معلوم است كه ثواب و پاداش عايد انسان مي‌شود و اين انسان است كه از آن پاداش منتفع و بهره‌مند مي‌گردد نه خود خدا؛ زيرا خداي عَزَّوجل بي نياز از آن است؛ اما غرضش از ثواب دادن خود ذات متعاليش مي‌باشد. انسان را بدين جهت خلق كرد تا پاداش دهد و بدين جهت پاداش مي‌دهد كه الله است.[10]
    ثانيا: اين دليل همان گونه كه در نقد دليل سابق گذشت، مبتني بر دلايل درون ديني است.
    4. هدايت فطريات و تعديل غرايز
    1. بدون شك در وجود انسان فطريات و غرايزي هست. فطريات مثل: شناخت خداوند و ميل به امور حسنه و نفرت از امور ناروا و غرايز مثل نياز به خواب، غذا و ازدواج.
    2. داشتن حيات انساني در گرو تعديل غرايز و هدايت فطريات است و گرنه حيات بشري منهدم مي‌شود؛ چون آنچه در قلمرو عمل، نيرومندتر است، غرايز است.
    3. قدرت تعديل كننده غرايز، مي‌تواند يكي از سه چيز باشد:1) عقل؛ 2) انسانهاي نمونه جامعه؛3) انسان الاهي مطاع كه به فطريات و غرائز بشر احاطه علمي دارد.
    عقل نمي‌تواند مسئوليت اين هدايت را عهده‌دار شود؛ زيرا عقل در مصاف با غرايز و شهوات ناتوان است و در هنگام فوران و انفجار شهوات و غرايز نور عقل خاموش مي‌شود. انسانهاي نمونه اولا ً از رموز و اسرار خلقت آگاهي ندارند تا اقدام نمايند، و ثانياً در صورتي نصايح اخلاقي و تربيتي ضمانت اجرايي دارد كه منتسب به نيرويي باشد كه از طريق وعد و وعيد، ثواب و عقاب اجراي آن را تضمين كند و چنين چيزي از مردان اخلاقي ساخته نيست. بنابر اين هدايت فطريات و تعديل غرايز، نيازمند انساني است كه اولا ً مبعوث از جانب خداوند باشد و ثانياً با وعد و وعيد ضمانت اجرايي اصول و قواعد اخلاقي را تضمين كند و ثالثاً بدليل اتصال با خالق بشر، به انسان و روحيات او آگاهي داشته باشد.[11]
    اين وجه بيشتر روي بعد اخلاقي دين تكيه دارد و ضعف اساسي آن اين است كه بر تعديل غرايز تكيه كرده است؛ در حاليكه اگر با نگاه برون ديني به اين مسئله بنگريم، تعديل غرايز در جايي ضروري است كه باعث ضرر ديگري شود و گرنه وجهي براي لزوم آن وجود ندارد. اين مقدار از تعديل غرايز نياز به ارسال رسل ندارد؛ بلكه جامعه مبتني بر قانون انسان را ملزم مي‌كند در قبال ضرر ديگران، غرايز را تعديل كند.
    5. برهان اخلاقي شدن انسان
    بدون شك پاره از گزاره‌هاي اخلاقي را عقل ما درك مي‌كند از قبيل: حسن عدالت، وفاي به عهد صدق در گفتار و رفتار و قبح ظلم، پيمان شكني، كذب. برخي ديگرگزاره هايي است كه انسان به سختي به ادراك آن نايل مي شود؛ ولي با وجود ادراك عقلي، هيچ گونه تضميني جهت رعايت اصول و ضوابط اخلاقي وجود ندارد و با فرو ريختن ديوار اخلاق از ميان جامعه، حيات جامعه بشري مختل مي‌شود. از اين رو براي ضمانت اجراي داشتن اين اصول و قواعد اخلاقي ضروري است خداوند از طريقي آن را تحكيم بخشد. شايد اين دليل در لسان متكلمان با عنوان «التكاليف السمعية الطاف في التكاليف العقلية و اللطف واجب به» آن اشاره شده باشد و جزو ادله وجوب بعثت قرار داده شده است.[12]
    نقد: همان گونه كه در نقد دليل اول گذشت، ضرورت هاي اجتماعي و روابط دو سويه اجتماعي در ضمانت اجرايي اصول اخلاقي مرتبط با روابط اجتماعي كافي است. به علاوه آن كه اين دليل، مبتني بر قاعده لطف است و به اعتقاد ما قاعده لطف ناتمام است از اين رو كليه ادله‌اي كه مبتني بر قاعده لطف است، نقد آنها روشن مي‌گردد.
    6. نياز به رهبر سالك
    غايت وجود انسان سير و سلوك بسوي خداي متعال است و سلوك داراي چهار مرتبه است:
    1. سير از خلق به سوي حق: در اين سفر انسان و مسافر الي الله با تصفيه و تهذيب نفس و رياضت هاي عبادي حجاب هاي ظلماني و نوراني كه بين او و خداوند است برمي دارد و ما سواي خدا را از خود نفي مي كند و حتي خويشتن را از خود نفي مي كند تا اين كه به مشاهده ذات مطلقه احديت بدون تعينات و اعتبارات نايل مي آيد.
    2. سير في الله: سالك پس از وصول به حق و فناي در او، به سير در ذات احديت به اعتبار تعينات اسماء و صفات الاهي مي پردازد و به اخلاق و صفات الاهي متصف مي شود و تعينات و مقامات مختلف از اسماء و صفات حسناي الاهي مشهود سالك واقع مي شود.
    3. سير مع الله: سالك در اين سير به مشاهده هويت مطلقه ذات حق با تعيني از تعينات خلقي او مي پردازد و تجليات خداوند و كيفيت ظهور اشيا از خداوند و رجوع آنها را به سوي او مشاهده مي كند و با سير در افعال الاهي عوالم ملكوت و جبروت و ملك را مشاهده مي كند؛ به گونه اي كه هيچ تعيني از تعينات امكاني باقي نمي ماند، مگر اين كه هويت مطلقه را در حقيقت اصيل ماهيت امكاني اعتباري محض، مي يابد.
    4. سير از حق به سوي خلق؛ سالك پس از سير در عوالم اسماء و صفات الاهي و اطلاع از عوالم امكاني همراه با اوامر و نواهي الاهي و قوانين آسماني به عالم وجود امكاني باز مي‌گردد تا انسان هاي ره نيافته به وادي حقيقت را به سوي سر چشمه حيات رهنمون شود و از كثرت به وحدت نايل گرداند.
    سفر هاي چهار گانه مترتب بر همديگر است و پيامبر مسافر سفر چهارم است و وجود چنين مسافري نياز است تا سالار قافله سلوك از عالم امكان به عالم وجوب شود.[13]
    اين استدلال نگاه عارفانه به مسأله نبوت است و نمي توان با نگاه عقلي آن را رد نمود و يا پذيرفت و همين مقدار كه عقل به وضوح ضرورت آن را در نمي يابد، در عدم كفايت آن براي اثبات ضرورت نبوت كافي است.
    7. تبيين امور تجربه ناپذير؛
    1. بر اساس ادله تجرد نفس ناطقه و نيز بر اساس خوابهاي صادقي كه انسان در عالم رؤيا مي‌بيند، انسان به اين نتيجه مي‌رسد که وراي اين حيات مادي، عالم ديگري هست.
    2. هيچ يك از ما نمي‌داند پس از مرگ چه رخ خواهد داد و چه چيزي به كار آن موقع مي‌آيد.
    3. گرچه بعد از مرگ ما مي فهميم كه در آن عالم چه چيزي ضروري است و چه رخ مي‌دهد؛ اما كشف آن موقع به كار ما نمي‌آيد، چون فرصت تاريخي عمل كردن بر وفق آن كشف از دست ما رفته است.
    4. به منظور اينكه از اين امور آگاهي يابيم، بعثت انبيا ضروري است.[14]
    اين امر بعنوان يكي از فوايد بعثت نبوت قابل پذيرش است، ولي بعنوان علت بعثت نمي تواند قرار گيرد، زير از ادله‌اي كه است مبتني بر مطالب درون ديني است، چون اين مسأله كه چه چيزي در آن عالم لازم است، عقل ما به آن نمي‌رسد، بلكه از طريق شواهد درون ديني به آن رسيده‌ايم.
    بعلاوه چه قايل شويم مجازات اخروي بسان مجازات دنيوي است و چه قائل شويم شويم از لوازم ضروري وعلّي عمل است. لازم است خداوند ما را از عواقب اعمال ما و مجازات‌هاي آن آگاه نمايد و گرنه انسان غافل معذور است و عقاب و مجازات او قبيح مي‌باشد.


  5. تشکرها 4


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    21
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    و بالاخره دلیل فوق العاده و عقلانی که سر تسلیم همه ی انسانها مقابل خدای یگانه و اثبات انبیای او ...

    تفسير معماي حيات

    بدون ترديد هر انساني عاقل و متفكري چهار سؤال اساسي فلسفي در زندگي براي او مطرح مي‌شود و هيچ گاهي نمي‌تواند از كنار اين سئوالات به آسودگي بگذرد: 1) از كجا آمده‌ام؟ 2) براي چه آمده‌ام؟ 3) به كجا مي‌روم؟ 4) چه بايد بكنم.
    انسان عاقل مدام از خود مي‌پرسد: ما براي چه زندگي مي‌كنيم؟ سرانجام ما چه خواهد شد؟ مرگ به چه منظور است؟ پاسخ به اين پرسش‌ها حل معماي حيات انساني است و بدون پاسخ گفتن به آن زندگي پوچ و بي هدف است؛ زيرا انسان بدون پاسخگويي به اين پرسش‌ها نمي‌تواند بودن خويش را در اين جهان توجيه كند. واضح است پاسخ به آن جز از طريق دين و منبع متصل به عالم غيب ممكن نيست. انبيا آمده‌اند كه حيات آدمي را تفسير نمايند و به پرسش‌هاي بنيادين بشريت پاسخ دهند.[15]
    اين برهان متيني است و دلالت بر لزوم بعثت انبيا مي‌كند؛ چون تفسير معماي حيات جزو نيازهاي اساسي و گريز ناپذير از دين است كه جز از طريق دين قابل معرفت نيست و چنانچه خداوند آن را تبيين نكند، انسان از ورطه انسانيت خارج شده و جزو بهائم قرار مي‌گيرد و يا در ورطه حيرت مي‌ماند و چنين امري با حكمت الاهي و نحوه آفرينش انسان ناسازگار است.
    ممكن است گفته شود تفسير معماي حيات انسان اختصاص به انبيا ندارد، بلكه از طريق عارفان واصل به عالم غيب قابل تبيين است. جواب آن است، كه اتصال به عالم غيب، جزو نبوت محسوب مي‌شود، منتهي مرتبه داني آن است و مرتبه عالي آن نبوت است؛ بنابر اين در هر صورت تفسير حيات انساني جز از طريق نبوت امكان پذير نيست.
    نقد ديگر آن است پرسش از معماي حيات براي بسياري از افراد بشر مطرح نيست؛ بلكه براي تعداد خاص از افراد مطرح است، فلذا عدم تفسير آن در شيوه زندگي، نوع انسان‌ها مشكلي ايجاد نمي‌كند؛ پاسخ آن است كه اين پرسش براي انسان از آن جهت كه انسان است مطرح است و هيچ راهي براي تفسير حيات معقول انساني جز از طريق وحي نيست و اگر براي افرادي مطرح نيست در واقع انساني است كه بعد حيواني بر او غالب شده است و بحث ما در اثبات ضرورت انبيا براي انسان است.
    بنابر اين در نهايت به اين نتيجه مي‌رسيم، حسن بعثت امر انكار ناپذير است و اما بسياري از ادله برون ديني در اثبات وجوب آن نا تمام است. تنها دليلي كه وجوب بعثت را دنيوي توجيه مي‌كند، برهان تفسير معماي حيات است، و اين برهان با بسط تاريخي اديان نيز سازگار است. بسياري از نقاط جهان نبي معروف در آن وجود ندارد. چنانچه برهان نياز جامعه به قانون را بپذيريم، لازمه‌اش آن است هر ملتي پيامبري داشته باشد؛ ولي اين برهان وجود نبي واحد را براي كل جهان كافي حساب مي‌كند؛ چون براي تفسير معماي حيات كافي است و انسان متتبع مي‌تواند آن را دريابد؛


  7. تشکرها 4


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با سلام

    بااینکه باریاضی انس داشته واز استدلالات خوشم می اید ، ولی درمورد خداشناسی احساس خوبی درمورد استدلالات عقلی درباب خداشناسی ندارم .

    به نظرم خداشناسی قلبی است.

    سلمانیان
    حقیقت سرایی است آراسته
    هوس گردوخاکی است برخواسته
    نبینی که هرجاکه برخواست گرد
    نبیند گرچه بیناست مرد


  9. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    21
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط salmanian نمایش پست
    با سلام بااینکه باریاضی انس داشته واز استدلالات خوشم می اید ، ولی درمورد خداشناسی احساس خوبی درمورد استدلالات عقلی درباب خداشناسی ندارم . به نظرم خداشناسی قلبی است.
    ممنون بزرگوارن
    اثبات نبوت است
    با میزان عقل خود خدا را مسنج که به تباهی کشیده خواهی شد
    احسنت بر شما

  10. تشکرها 2


  11. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    1,076
    مورد تشکر
    5 پست
    حضور
    1 روز 7 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    15



    نقل قول نوشته اصلی توسط بنده ی خداوند یکتا نمایش پست
    بدون ترديد هر انسان عاقل و متفكري چهار سؤال اساسي فلسفي در زندگي براي او مطرح مي‌شود و هيچ گاهي نمي‌تواند از كنار اين سئوالات به آسودگي بگذرد: 1) از كجا آمده‌ام؟ 2) براي چه آمده‌ام؟ 3) به كجا مي‌روم؟ 4) چه بايد بكنم.
    انسان عاقل مدام از خود مي‌پرسد: ما براي چه زندگي مي‌كنيم؟ سرانجام ما چه خواهد شد؟ مرگ به چه منظور است؟
    با تعقل و اندیشه و تفکر در همین سوالات اولیه و کاملا عقلانی و مختص انسان انسان به حقیقت خواهد رسید .
    *درود خداوند یکتا بر همه ی پیامبران و امامانش و همه ی به حق رسیدگان *یعنی به ایشان رسیدگان .
    هنگامي كه عذاب بر بني اسرائيل طولاني شد، چهل صبح به درگاه الهي "ضجه" و "گريه" كردند. پس خداوند به موسي و هارون وحي كرد كه آنها را از ظلم فرعون نجات دهند. پس [به واسطه اين دعا] خداوند 170 سال از دوران عذاب آنها را از بين برد (و در فرجشان تعجیل شد)

    و سپس حضرت صادق سلام الله عليه فرمودند:

    همينگونه شما (شیعیان) نيز اگر عمل نمائيد، خداوند فرج ما را خواهد رسانيد و اگر چنين نكنيد، امر به انتهاي خود مي‌رسد

  12. تشکر


  13. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    101
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با سلام هر چند مدت زیادی از این پاسخها و طرح موضوع میگذرد
    ولی به نظر من همان اغتقاد به توحید پاسخ به معمای حیات میباشد ودیگر برای پاسخ به معمای حیات نیاز به نبوت نیست
    لطفا پاسخ دهید

  14. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    2,042
    مورد تشکر
    5 پست
    حضور
    2 روز 23 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط اسمعیل نمایش پست
    با سلام هر چند مدت زیادی از این پاسخها و طرح موضوع میگذرد
    ولی به نظر من همان اغتقاد به توحید پاسخ به معمای حیات میباشد ودیگر برای پاسخ به معمای حیات نیاز به نبوت نیست
    لطفا پاسخ دهید
    با سلام و عرض ادب

    دلايل خوبي رو جناب « بنده خداوند يكتا» براي اثبات لزوم بعثت انبياء مطرح فرمودند ، انشاء الله مطالعه مي فرماييد به طو خلاصه مي توان گفت :

    برخی از محتویات وحی اموری فراعقلی هستند ، به این معنی که عقل آنها را ردّ نمی کند ولی قادر به کشف آنها هم نیست . برای مثال عقل می فهمد که خدایی هست و تقدیس او لازم است ولی کیفیت تقدیس خدا را نمی تواند بفهمد؛ لذا وحی است که می گوید برای تقدیس خدا نماز بخوانید ؛ و نماز نه امر عقلی است ونه خلاف عقل بلکه امری فرا عقلی است .

    با تشكر




  15. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    139
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نقل قول نوشته اصلی توسط اسمعیل نمایش پست
    با سلام هر چند مدت زیادی از این پاسخها و طرح موضوع میگذرد
    ولی به نظر من همان اغتقاد به توحید پاسخ به معمای حیات میباشد ودیگر برای پاسخ به معمای حیات نیاز به نبوت نیست
    لطفا پاسخ دهید
    با سلام
    1) آنچه را پرسشگر محترم بیان کرده ، چنان که خود تصریح نموده، نظر شخصی ایشان است، ولی در این مسئله و مسایل دیگر نظر خالق عالم و آدم مقدم بر نظر بندگان اوست . قبل از هر چیزی باید جویای نظر خداوند شد.
    خداوند در آخرین وحینامه آسمانی درباره ضرورت نبوت فراوان سخن گفته از جمله : «رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس علی الله حجه بعد الرسل؛(
    نساء (4) آیه 165)
    پیامبرانی که بشارتگر و هشدار دهنده بودند تا برای مردم پس از فرستادگان پیامبران در مقابل خدا بهانه حجتی نباشد» .
    در روایات در این باب نکته های بسیاری آمده مانند :
    «لم یکن بد من رسول الله بینه و بینهم یودی الیهم امره و نهیه و ادبه و یفقهم علی ما یکون به من احراز منافعهم و دفع مضارهم اذ لم یکن فی خلقهم ما یعرفون به یحتاجون الیه؛(
    بحار الانوار، ج11، ص 40، نشر دار الاحیاء لتراث الاحیاء، بیروت، 1403 ق) چاره ای نبود جز آن که رسول خداوند بین او و مردم واسطه باشد . امر و نهی و آداب او را به آنان منتقل سازد . آنان را بر اسباب سود و زیان خود آگاه سازد، زیرا در خلقت آنان چیزی که به وسیله آن نیازهای خود را بشناسند وجود نداشت».
    بر اساس این گونه آموزه‌های وحیانی معلوم می‌شود که نبوت ضرورت انکار ناپذیر است و برای پاسخ به نیاز معمای زندگی بشر وجود انبیا ضروری است .
    2) گر چه اعتقاد به توحید فطری بشر است ، ولی بشر به دلیل هوای نفس از یک سو و دشمن در کمین نشسته اي به نام شیطان از سوی دیگر هرگز نمي تواند همواره بر اساس اقتضای فطری خود در مسیر یکتا پرستی سیر کند. خداوند برخی از بندگان خود را به نام انبیا برای هدایت بشر در مسیر فطری شان فرستاده اند، چون بدون آنان بشر از مسیر فطری‌شان منحرف می شدند.
    از اين رو امیر مومنان (ع) در این باره کلام زیبایی دارد و فرمود:
    خدا پیمان وحی را از پیامبران گرفت تا امانت را نادیده انگاشتند . حق پروردگار را نشناختند . برابر او به خدایان دروغین روی آوردند . شیطان مردم را از معرفت خدا بازداشت . از پرستش او جدا کرد، خداوند پیامبران خود را مبعوث فرمود. هر چند گاه، متناسب با خواسته‌های انسان‌ها رسولان خود را پی در پی اعزام کرد تا وفاداری به پیمان فطرت را از آنان باز جویند . نعمت‌های فراموش شده را به یاد آورند . با ابلاغ احکام الهی حجت را بر آن ها تمام نمایند . توانمندی‌های پنهان شده عقل‌ها را آشکار سازند . نشانه‌های قدرت خدا را معرفی کنند. (
    نهج البلاغه، خطبه 1)
    از این کلام حضرت به دست می‌آید که اگر پیامبران نبودند، بشر به توحید که به تعبیر پرسشگر محترم پاسخ به معمای حیات است ،پایبند نبوده و از آن منحرف می‌شد. ندای فطرت شان را فراموش و اقتضای عقل‌شان سرکوب می‌کرد، ولی برای شکوفایی عقل و فطرت آدمی وجود پیامبران ضرورت انکارناپذیر دارد.
    3) اعتقاد به توحید لوازم و شرایط بسیاری دارد . تنها صرف اعتقاد به توحید کافی نیست. از این رو تنها راه اطلاع از لوازم این اعتقاد آمدن پیامبران است تا بشر را در جریان احکام و تكاليف الهی قرار دهند. زیرا غیر از طریق انبیا هیچ راهی برای اطلاع بشر از آن ها وجود ندارد، از این رو حکیم بزرگ معاصر علامه طباطبایی ضمن تحلیل مبسوط درباره ضرورت نبوت می‌گوید:
    « قانون کامل مشترکی که باید سعادت جامعه بشری را تامین کند و باید بشر را از راه آفرینش و تکوین به سوی آن هدایت شود، اگر تکوینان به عهده خود گذاشته شده بود، هر انسان با خردی آن را درک می‌کرد. چنان که سود و زیاد و سایر ضروریات زندگی خود را درک می‌کند ، ولی از چنین قانون تاکنون خبری نیست . قوانینی که خود به خود یا با وضع یک فرد فرمانروا یا افراد یا ملل که تا کنون در جامعه‌های بشری جریان یافته ،برای جمعی مسلم و برای غیر آنان غیر مسلم است . دسته‌ای ازآن با اطلاع و دسته‌ای بی‌اطلاع می‌باشند . هرگز بشر درک مساوی در این باب ندارند، از این جهت قانونی که سعادت جامعه بشری را تامین کند ،عقل درک نمی‌تواند . باید از طریق دیگر که همان وحی و آمدن انبیا الهی است، این قانون برای بشر بیان گردد. »(
    شیعه در اسلام، ص 84، نشر دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1348 ش)
    تنها نيازمند درك معماي حيات و حقيقت آفرينش نيستيم. بلكه نيازمند دست يابي به راهكار و شيوه اي براي رسيدن به كمال نهايي و ارزش هاي وجودي انساني در مسير زندگي نيز هستيم تا در نهايت بتوانيم در حقيقت حيات كه حيات اخروي است، به سعادت جاودان دست يابيم . اين امر يقينا نيازمند دستور عملي معين و مشخص است كه بدون هدايت هاي وحياني و ابلاغ شرايع آسماني و هدايت هاي گوناگون در ابعاد مختلف زندگي ممكن نيست.
    بنابراین لزوم نبوت به دلایل مختلف حقیقتي انکارناپذیر است.
    التماس دعا



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود