جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: جاد و ابراهیم (واقعیتی عبرت آموز برای آنانکه حقیقتا اهل اندیشیدند )

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    17
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    راهنما جاد و ابراهیم (واقعیتی عبرت آموز برای آنانکه حقیقتا اهل اندیشیدند )




    در حدود پنجاه سال پيش در جايي در فرانسه، پيرمرد پنجاه ساله اي از اهالي ترکيه، زندگي مي کرد که ابراهيم نام داشت، و يک خواربار فروشي را اداره مي کرد. اين خواربار فروشي در آپارتماني واقع بود که خانواده اي يهودي در يکي از واحدهاي آن زندگي مي کردند. اين خانواده پسري داشتند به نام “جاد” که هفت سال بيشتر نداشت.

    جاد عادت داشت که هر روز براي خريد مايحتاج منزل به مغازه عمو ابراهيم مي آمد، وهر بار هنگام خروج از مغازه از فرصت استفاده مي کرد وقطعه شکلاتي را مي دزديد. يک روز جاد فراموش کرد که طبق معمول از مغازه شکلات بردارد، اينجا بود که عمو ابراهيم او را صدا زد و به او يادآوري کرد که شکلاتي را که هر روز بر مي داشته، فراموش کرده است. جاد که حسابي شوکه شده بود، گمان مي کرد که عموابراهيم از دزديهاي او چيزي نمي داند، لذا از او خواهش کرد که او را ببخشد، وبه او قول داد که ديگر اين کار را تکرار نکند.

    عمو ابراهيم گفت: نه، بشرطي تو را مي بخشم که به من قول بدهي که هر گز در زندگيت دزدي نکني، ودر مقابل مي تواني هر روز از مغازه من يک شکلات برداري.

    جاد با خوشحالي اين شرط را قبول نمود… سالها گذشت، و عمو ابراهيم براي جاد يهودي بمانند پدر، مادر و دوست بود. هر وقت جاد با مشکلي برخورد مي کرد، و يا از حوادث روزگار به تنگ مي آمد، به نزد عمو ابراهيم مي آمد، و مشکل خود را براي او مطرح مي کرد.

    عمو ابراهيم هم کتابي را از کشو ميز مغازه بيرون مي آورد، و به جاد مي داد، واز او مي خواست، صفحه اي از کتاب را باز کند.
    وقتي جاد کتاب را باز مي کرد، عمو ابراهيم دو صفحه اي از کتاب را مي خواند، و سپس کتاب را مي بست، و بدين ترتيب مشکل جاد را حل مي کرد. جاد وقتي از مغازه بيرون مي آمد، احساس مي کرد ناراحتي اش برطرف شده، خيالش راحت شده، و مشکلش حل شده است.

    سالها گذشت، و رابطه جاد با عمو ابراهيم، آن پيرمرد مسلمان تحصيل نکرده تُرک اين چنين سپري شد!

    بعد از هفده سال، جاد به سن بيست وچهار سالگي و عمو ابراهيم به سن شصت وهفت سالگي رسيد…. عمو ابراهيم دار فاني را وداع گفت، و قبل از وفاتش صندوقي را براي فرزندانش بجا گذاشت، او در صندوق کتابي را نهاده بود، که هميشه جاد آنرا در مغازه مي ديد. او به فرزندانش وصيت کرد تا کتاب را به جاد آن جوان يهودي هديه بدهند. وقتي فرزندان عمو ابراهيم صندوق را به جاد دادند، او از مرگ عمو ابراهيم باخبر شد، از شنيدن اين خبر جاد بسيار ناراحت گرديد، چرا که عمو ابراهيم يار و ياور او در حل همه مشکلات بود.

    روزها گذشت… روزي از روزها براي جاد مشکلي پيش آمد، و بياد عمو ابراهيم و صندوقي که به او هديه داده بود افتاد. صندوق را پيدا کرد، وآنرا باز نمود، ناگهان ديد که در صندوق همان کتابي است که هميشه آنرا در مغازه عمو ابراهيم باز مي کرد، و عمو ابراهيم آنرا مي خواند! جاد صفحه اي ازکتاب را باز کرد، اما کتاب به زبان عربي بود، و او از زبان عربي چيزي نمي دانست.
    او بنزد همکاري از اهالي تونس رفت، و از او خواهش کرد تا دو صفحه از کتاب را برايش بخواند، و او نيز خواند. پس از اينکه جاد مشکلش را براي همکار تونسي اش شرح داد، تونسي راه حلي را براي مشکلش پيدا کرد! جاد شگفت زده از او پرسيد: اين کتاب چيست؟

    تونسي گفت: اين قرآن کريم کتاب مسلمانان است! جاد گفت: چگونه مي توانم مسلمان شوم؟ تونسي گفت: کافي است شهادتين را بگويي، و از شريعت پيروي کني! جاد گفت: أشهد ألا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله

    جاد الله مسلمان
    جاد مسلمان شد، و بخاطر بزرگداشت اين کتاب نام خود را “جاد الله قرآني”گذاشت، و تصميم گرفت باقيمانده عمر خود را وقف خدمت به اين کتاب بزرگ کند… جاد الله قرآن را فرا گرفت، وآنرا فهميد، و در اروپا شروع به دعوت ديگران کرد، تا آنجا که تعداد زيادي يهودي و مسيحي را مسلمان نمود.

    روزي از روزها در حالي که جاد الله اوراق قديمي خود را زير و رو مي کرد، قرآني را که عمو ابراهيم به او هديه داده بود باز کرد، ناگهان در اول قرآن نقشه ي جهان را ديد، بر روي آن نقشه ي قاره آفريقا توجهش را جلب نمود، چرا که روي آن امضاي عمو ابراهيم نقش بسته، ودر زير آن اين آيه نوشته شده بود: (ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ) [النحل : ۱۲۵] يعني: با حکمت و اندرز نيکو (ديگران) را به راه پروردگارت دعوت کن.

    جاد الله پي برد که اين وصيت عمو ابراهيم است، وتصميم گرفت آنرا عملي نمايد… لذا براي دعوت بسوي دين خدا، اروپا را به قصد کشورهاي آفريقايي ترک گفت، گفته مي شود که کارش آنقدر مبارک و موفقيت آميز بود که بدست او مليونها نفر مسلمان شدند.

    پايان مسير
    جاد الله قرآني، اين مسلمان واقعي و دعوتگر الهام يافته، سي سال از عمر خود را تماماً براي دعوت بسوي خدا در آفريقا سپري کرد، و ميليونها انسان بدست او مسلمان شدند… جاد الله قرآني در سال ۲۰۰۳م-۱۳۸۲ش در آفريقا بخاطر بيماريهايي که در راه دعوت به اسلام به آن دچار شده بود، از دنيا رفت. او در هنگام وفات ۵۴ سال بيش نداشت، که سي سال آنرا در راه دعوت بسوي خدا صرف کرده بود.خداوند او را غريق آمرزش و قرين رحمت خود بگرداند.

    مادريهودي جاد الله قرآني که استاد دانشگاست، فقط دو سال پيش در سال ۲۰۰۵م -۱۳۸۴هـ ش يعني دو سال بعد از وفات پسرش در سن هفتاد سالگي مسلمان شد. مادرش مي گويد: در طول اين سي سالي که پسرش مسلمان شده بود، او دائماً در حال جنگ وجدال با او براي بازگرداندنش به دين يهوديت بوده است. ولي با وجود تجربه و اطلاعات کافي وقدرت استدلال، نتوانست پسرش را از اسلام بازگرداند، در حالي که عمو ابراهيم، آن پيرمرد مسلمان تحصيل نکرده، توانست قلب فرزندش را شيفته اسلام کند.

    چرا جاد الله قرآني مسلمان شد؟

    *** او ميگويد: در مدت هفده سالي که با عمو ابراهيم ارتباط داشتم، حتي يکبار هم به من نگفت”اي كافر” يا “اي يهودي” ، يا حتي به من نگفت “مسلمان شو” … تصورش را بكنيد، هفده سال عمو ابراهيم دندان روي جگر گذاشت، و نه در باره اسلام و نه در باره يهوديت چيزي به او نگفت! واقعاً عجيب است که چگونه يک پيرمرد تحصيل نکرده، دل يک پسر بچه را شيفته قرآن مي کند.

    يک بار در يکي از ملاقاتها از او سؤال شد که چه احساسي دارد وقتي مي بيند ميليونها انسان بدست او مسلمان شده اند؟ درجواب گفت: او هيچ احساس افتخاري نمي کند، چرا که او بگفته خودش بخشي از خوبيهاي عموابراهيم را جبران مي کند.

    دکتر صفوت حجازي يکي از دعوتگران مشهور مصري مي گويد: در کنفرانسي در شهر لندن پيرامون مسئله دارفور، و راههاي کمک به مسلمانان نيازمند وحمايت آنها از خطر تبشير و جنگ، با يکي از رؤساي قبايل دارفور ملاقات کردم. در گرماگرم صحبت از او پرسيدم: شما دکتور جادالله قرآني را مي شناسيد؟ رئيس قبيله بلند شد و از من پرسيد: مگر شما او را مي شناسيد؟ گفتم: بله! زماني که در سوئيس براي معالجه آمده بود، من با او ملاقات کردم.. رئيس قبيله بر روي دستهايم خم شد، و به گرمي آنرا بوسيد!! به اوگفتم: چکار مي کني؟ من کاري نکرده ام که سزاوار اين همه محبت باشد! گفت:من دست شما را نمي بوسم، بلکه دستي را مي بوسم که دست جاد الله قرآني را گرفته است!!

    از او پرسيدم: مگر تو بدست جاد الله قرآني مسلمان شده اي؟ رئيس قبيله گفت: نه! من بدست مردي مسلمان شده ام، که او بدست جاد الله قرآني مسلمان شده است!!!

    فيلم عمو ابراهيم و جاد:
    نکته جالب وکمي عجيب در داستان جاد الله قرآني و عموابراهيم اين است که در سپتامبرسال ۲۰۰۳ (يعني درست بعد از وفات جادالله) سينماي فرانسه از داستان زندگي عمو ابراهيم و جاد الله، فيلمي ساخت بنام:” Monsieur Ibrahim et les fleurs du Coran” يعني: “آقا ابراهيم وگلهاي قرآن” به کارگرداني آقاي François Dupeyron قهرمان اين فيلم عمر الشريف هنر پيشه معروف مسلمان است که نقش عموابراهيم را بازي مي کند، اين فيلم در سال ۲۰۰۴ به روي صحنه آمد وجوايز زيادي را در سطح محلي و جهاني کسب کرد.

    منبع سایت لقمان (لاهوتیان ).
    http://loghman.info/forum/index.php

    با تشکر از سرور ارحمندم بهزاد عزیز.



  2. تشکرها 3


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    209
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    0



    گفتن اینها فایده ای ندارد

  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    359
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 4 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خیلی آموزنده بود!
    ممنون!

    گریه نمی کنم نه اینکه سنگم......
    گریه غرورمو به هم می زنه
    مرد برای هضم دلتنگیاش
    گریه نمی کنه قدم میزنه.......

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود