صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    598
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0

    خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)




    تو اين تايپيك خاطرات بچگي رو بزارين


    اوليشو من ميزارم
    من 7سالم هنوز تموم نشده بود.سعيد هم 5.5سالش بود
    همسايمون تازه يه مرغ خريده بود.
    سعيد هم شر كرد كه منم مرغ ميخوام .مامانم با اين شرط كه حياطو خودش تميز كنه گفت كه براش مرغ ميخره
    بالاخره مرغرو همسايمون خريد چه قدرم خشكل بود.
    هرروزم يه دونه تخم ميزاشت
    يه روز مامان وبابام رفتند بيرون
    من وسعيدم حوصلمون خيلي سر رفته بود.
    داداش بزرگترمم حميد خواب بودپايين.
    رفتيم تو حياط بازي كنيم ديديم مرغه پريده تو بالكن طبقه دوم سعيد بدو رفت اونم ترسيد همينطور پريد پايين ما ام كه مرغ نديده همچين خوشمون اومد از پريدنش.
    مرغرو گرفتيم برديم طبقه سوم از اونجا پرش داديم اومد پايين انقد مزه ميداددوباره مي رفتيم حياط مرغ بد بختومي اورديم بالا پر داديم پايين
    حميدم از پايين خواب الود پاشد گفت چي ميكنين گفتيم بازي اونم گرفت خوابيدنفهميد چي ميكنيم
    حدود ا 10بار اينكارو كرديم بعد يه ساعت مرغه ديديم بيحال شد
    اورديمش حياط حالا هي دون واب بده بهش سرحال شه همونطوري افتاده بود
    عصر شد بابا اينا اومدن
    بابام كه فهميد چي كرديم هنگ كرده بود
    دعوامونم نكرد اصلا
    مامانمم به اين حالت گفت من سعيد سپردم به تو رفتم منم كه ...
    مرغه بعد يه ساعت مرد بيچاره .ما تازه بغض كرده بوديم خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر) خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)
    بابام تو باغچه خاكش كرد
    فردا صبحش جاي قد قدا كردنش همچين خالي بود تازه صبحش كلي گريه كرديم :Geryan:ولي ديگه فايده نداشت مرغمون مرده بود
    حالا اين وسط بعد ماجرا حميد پاشده ميگه من چقد نصيحتتون كردم اين كارو نكنين خواب بوداا


    ولي الانم يادمون مياد كلي ميخنديم
    ولي عذاب وجدانم ميگيريم
    بچه بوديم ديگه يادش بخير

    __________________



    و هیچ فکر نکرد مامیان پریشانی تلفظ درها
    برای خوردن یک سیب
    چقدر تنهاماندیم...






  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    598
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مامانم رفته بود بیرون دوتا از پسرخاله ها هم خونه مابودند.داشتیم باسعید وحمیدوپسرخاله ها توخونه پنج تایی توپ بازی میکردیم.البته با کلی منت منو راه دادن تو بازی.:frown:

    بازی گرم بود حسابی یهو توپ وزدن رو کمد به ظرفای مامانم

    به به ظرفا ام چند تاش شکست.مامان منم به ظرفاش حساس.

    تند تند پسرا مشغول جارو کردن خرده ها شدند مامانم اومد بویی نبره .منم ساکت داشتم فک میکردم مامان اومد زود بهش بگم.

    شروع کردم به تهدید که مامان بیاد بهش میگم .اینا ام چار تایی التماس من که به مامان چیزی نگو .خلاصه با هم قرارداد بستیم چارتایی هرچی پول داشتن گذاشتن رو هم رفتن برا من کلی خوراکی خریدند حق السکوت

    منم قبول کردم تا اونجا که میتونستم گفتم خوراکی خریدند ومشغول شدم به خوردن خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر) خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)

    یه دونه ام به هیشکدومشون ندادم.دیگه خیالشون راحت شد که من هیچی نمیگم

    مامانم اومداز در نیومده بود تو از پنجره گفتم مامان ظرفاتو با توپ زدن شکستن .

    پسرا همینطوری موندن

    منم همه خوردنیارو خورده بودم .تا مامانم از حیاط برسه تو انقد منو تهدید کردند .منم ترسیدم بدو رفتم پیش مامانم.

    کیف کردم مامانم کلی دعواشون کرد.یه هفته ام از پول تو جیبی محرومشون کرد

    چقد مزه داد

    اینا ام همچین خط ونشون میکشیدند دور از چشم مامانم برام.

    تازه پول خوراکیا رو هم میخواستند. تهدید میکردن تو هیچ بازی ام منو راه نمیدن دیگه .مخصوصا فوتبال دستی که همیشه دوتایی بازی میکردن

    منم به روم نمیاوردم اصلا.

    من طفلی داشتم میرفتم بازی کنم همین که میرفتم پسر خاله پاشو دراز کردجلو پای من

    من افتادم زمین دستم در رفت .انقد درد داشت .منم گریه گریه. :Geryan:خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)

    اوناام الان نخند کی بخند همچین میخندیدن که نگو. :Ghash:

    با بامم رفته بود شمال. گریه میکردم میگفتم بابا بیاد بهش میگم.خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)

    بابام اخه همیشه چیزی میشد سعید وحمید رو دعوا میکرد

    پسر خالمم ترسید همشون ترسیدن دیدن من دستم در رفته

    مامانم با داییم منو بردن دکتر تا چند روز بستنش. پیش دوتا دکتر رفتیم .شانس من مگه دستم جا میافتاد

    اخ انقد درد داشت اون لحظه که میخواستن جا بیندازن دستمو

    ولی کلی مزه میدادتا چند روز یه عالمه باز برام خوراکی وکمپوت خریدن.

    من تا چند وقت قهر بودم با همشون

    اون موقع کلاس اول ابتدایی بودم . الانم باز زیاد کار بکشم از دستم درد میگیره

    یادش بخیر خیلی مزه داد فضولی کردم
    ویرایش توسط صدای دیدار : ۱۳۸۷/۱۲/۲۶ در ساعت ۱۷:۲۲



    و هیچ فکر نکرد مامیان پریشانی تلفظ درها
    برای خوردن یک سیب
    چقدر تنهاماندیم...






  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    3,335
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    13 روز 21 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام.بچگیه ما پر ترس و وحشت بود.هنوز هواپیماهای عراقی رو رو سرم یادمه.بغل بابام.بابام بیچاره برای اینکه نترسیم میبرد تو حیاط میگفت ببنین اینا با ما کاری ندارن....بچه که بودیم مادرم فوق العاده روی ما حساس بود (همین الانم هست ولی مهربون تر)یکی بود اسمش یاره بود(مخفف اسمشه که نمیدونم چیه).وحشتناک ترسناک بود.همیشه یه چاقو تو جیبش بود.هر کدوم از بچه ها که میدیدیمش از ترس همون جا کپ میکردیم.فرار کردن از دستش کار همیشگیمون بود.همیشه منو و دختر عمومم با هم فرار میکردیم زیر یه کمد و اونجا میخوابیدیم تا میرفت.یه قوطی شیر خشکم میبردیم خالیش میکردیم.یه قاشق من یه قاشق اون.بچه که بودیم دیگه همه اینو میدونستن که اگه مادرم برامون قسم بخوره باید فاتحه مارو خوند.اگه من با دختر عموم دعوام میشد میرفت به مامانم میگفت کارمون زار بود.میومد میگفت فلانی مادرت برات قسم خورده اگه ببینتت میکشتت.ماهم 60 نفر رو ضامن میکردیم تا مامانم کاریمون نداشته باشه البته آخر سر کار خودشم انجام میداد واسه همینم هست با اینکه الان ازدواجم کردم مثل اون روزا شدیدا از مامانم حساب میرم .بچه مدرسه ای که بودم فوق العاده شیطون بودم.مادرم معلم همون مدرسه ای بود که من و خواهرام توش درس میخوندیم .کلاس پنجم که بودم با یکی از بچه های تازه وارد خیلی لج بودم .آخه میگفتن زرنگه و ...نمیخواستم کسی به جزء من ....خلاصه هر روز ما با هم دعوا داشتیم.یه روز مامانم با گریه از مدیر میخواد که منو ببره کلاسه دیگه.باور کنید زنگ علوم بود.قسمت رنگ چشم و ...رفتم دفتر ببینم چی شده.دیدم مامانم گریه میکنه.تو حیاط خانوم واحدی(معلم کلاس پنجمم)داشت برام گریه میکرد.باور میکنید انقد که دوسم داشت میگفت بزار اون بره.ولی مادرم قبول نمیکرد..خلاصه رفتیم اون کلاس.خانوم واحدی روز بعدش دوباره منو آورد سر کلاس خودش.از مدرسه که خیلی خاطره دارم.دفه ی بعد اگه خوشتون اومد براتون تعریف میکنم.(خاطره روز آزاد سازیه خرمشهر)
    ویرایش توسط آساره : ۱۳۸۸/۰۲/۱۳ در ساعت ۰۹:۴۹
    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6060


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۶
    نوشته
    2,483
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    22
    آپلود
    0
    گالری
    51



    باسلام و وقت بخیر...

    بنا به درخواست سرکار صدای دیدار و اینکه در چتباکس
    فرمودند خاطره ای از دوران بچگی بازگو کنم، به بهانه ایام مبارک معلم دست به کیبورد برده و چند خطی را می نویسیم! گرچه بنظرم یکی از بهترین خاطرات دوران زندگی ام که هم درس آموز هست و هم جالب را در اینجا نگاشته ام! اما خب! جناب دیدار امر فرمودند که مجددا خاطره ای از خودمون ول کنیم..... :redface:

    البته خوشبختانه یا متأسفانه اینچنین تاپیک هایی در فروم اسک قرآن مظلوم واقع می شوند و از استقبال دیگر کاربر و بخصوص همکاران حال به هر دلایل و توجیهاتی عقب می ماند!! خاطره ای که الآن از پیش رو می گذرانید شاید زیاد جالب نباشه، و شخص خود من نیز اکراه در بازگو کردن داشتم اما هر چی تو ذهنمون خاطرات رنگ و وارنگ و جور واجور را وررق زدیم! دیدیم این یکی از مابقی کمی تا قسمتی ابری بیتر هستش! نه اینکه مابقیشون مشکلی داشتند! نه!!! ولی خب دیگه نباید همه چی رو برا ملت رو کرد! از فرداس که دیگه کسی رو حرف عمو حساب باز نخواهد کرد! امااااااا بی خیل! ببخشید بی خیال ما می نویسم و شوما دل انگیزان با شوق و ذوق خویش بخوانید تا بامزه براتون جلوه کند، ولی سعی می کنم طوری بنویسم که از خواندنش پشیمان نخواهید شد! خلاصه شکسته بندی و زدن ادویه و چاشنی به مطالب ثقیل ووو هنر ماست ت ت

    شاید همه ی شما اولین ساعات و لحظات ورود به مدرسه و کلاس اول را به یاد داشته باشید، عمو نیز بمانند همگی از قاعده مستثنی نبود! اما اگر جزء جزء آن لحظات در ذهن همه شما باقی مانده است ولی من تنها موردی را در ذهن دارم که چادر مادر مهربان تر از مهربون رو در دست گرفته بودم وارد مدرسه شدم! بالاخره زنگ صبحگاه در هیاهو و شعف بچه ها نواخته شد. همه به صف و تک تک صف ها رفتند که وارد کلاس های درس و بحث شوند الا چند نفری من جمله عمو! (به جان دخترم اگر فکرای بد بد بکنید! عمو همیشه بچه مثبت و خلاصه عند عندش بوده) مدیر مدرسه رو کرد به ما چند نفر و گفت بچه ها برین خونه واسه خودتون خوش باشین
    خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر) گرچه مثل باز شکاری خونه و مامانی رو بر درس و بحث شدیدا در اون موقع که اصلا دلمون نمی خواست ازش (آخ مادر جااااان) دل بکنیم، ترجیح دادیم! اما واسه خودمون هم شده بود معما! آی معما؟؟ که اینکه وَگفتی یعنی چَه؟؟ دیگران آره اما ما نه!!!! بخود گفتیم نکنه اون روز که تو باغ مش جعفر یواشکی رفتیم و انارهای باغش رو چیدیم و نیوش کردیم رو دیدن و..... وای بر من اگر فهمیده باشند! (گرچه کلهم ملت دنیایی مجازی باخبر شدند! ولی خب! مهم نیست الآن دیگه کسی زورش بهمون نمی رسه! اون موقع ها بود که می گفتند بچه زدن ندارهاا!) البته بعدا فهمیدیم چون عمومهربون و مابقی دوستان متولد نیمه دوم سال بوده و مسؤول ناشی از ماها ثبت نام بعمل آورده، می بوده است! ولی باور کنید اگر نُوُوفهمیده بودند، الآن عمومهربون بجای مدیر انجمن خدمات و پژوهش های اسلامی! مدیر سایت انجمن گفتمان قرآنی بود! همون یک سال عقب افتادگی مانع این مهم شد....

    به سرعت گذران ابر بهاری یک سال هم تموم شد رفت پی کارش و مجددا ما بهمراه والده عزیزمان راهی مدرسه شدیم جهت علم آموزی! در این حین و با توجه به تجربه سال گذشته هر چی منتظر شدیم آقای مدیر شایدم ناظم بگن بچه ها برین خونه.... اما این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود که نبود!! هیش کاریشم نمیشد کرد! هم بابای مدرسه دم درب کشیک می داد و هم دیوارهای مدرسه خیلی بلند و خارج از توان ما بود!
    :biggrin: بابا یکی نیست بهشون بگه مگر مدرسه هم خونه آدم بوده که اینقدر دیوارهاشو پر و پیمون می سازید، اما نهههه یادم نبود که مدرسه هم ایضا خونه دوممون بوده و هست!

    رفتیم سر کلاس یه خانم معلمی داشتیم بنام فرنگیس خانم! هر جا هستند خدایشان محفوظ و بر توفیقاتشان بیفزاید! انصافا مهربان و دلسوز و گهگاهی تبعیض بین ما شاگردها با همکلاسی هایی که مادران خودشان آموزگار همان مدرسه بودند قائل می شدند! اما ایشون خبر نداشت بین شاگردهاش بچه ای است بنام... در آینده ملقب به عمومهربون که بله دیگه.... روزای اول مطابق روال معمول حروف را باهامون کار می کرد و دقیقا بیاد دارم روز سوم تمامی بچه ها رو می فرستاد پای تخته و کلمه یا حرفی رو می گفتند تا بازده ای کار خویش را تست بزند! خب نوبت به عموی همیشه مهربون رسید! با اعتماد به نفس کامل و قرص و محکم رفتیم بالای نیمکتی که جهت رسیدن دست به تخته سیاه گذاشته بودند! خانم معلم گفت خب پسرم بنویس... فک می کنید چی به عمو گفت بنویسه؟؟! بله.. گفت پسرم بنویس سوسک!!!! خب دیگه قسمت همه کلمه گل و بلبل و سنبل شد ما هم سوسک! باور کنید قسمت رو بازم نمیشه هیش کاریش کرد حال شوما تصور کنید یه بچه کلاس اولی که فقط چند روز از شروع مدرسه گذشته و هنوز نتونسته بفهمه الف گرد یا دراز چه جوری یک کلمه و اونم کلمه ای که در دنیای واقعی نیز ازش بسیار می ترسه بنویسه!!!!!!!!!!!!

    زیاد چشمانتون رو بدرد نیاورم چندین سال بعد یعنی دوران راهنمایی ایشون رو سر چشمه ی روستایی که تابستان ها بدلیل فرار گرمای هوای شهر بدانجا کوچ می کردیم و ایشون بهمراه شوهر و فرزندانش که با ماشین رنو آمده بودند را زیارت کردم! واقعا شکسته و پیر شده بود :Geryan: هر دویمان از حین افتادن چشمانمان تو چشم یکدیگر چند لحظه ای می گذشت، با این تفاوت که عمو از همون ثانیه اول ایشون رو شناخت ولی ایشون متأسفانه نه..... چند مرتبه اومدم آشنایی داده و به خونه دعوتشون کنم! اما هنوز برای خودم جای مسئله است که چرا زبانم نتوانست ادای کلمه کند و نه تنها دیگر نتوانستم ایشان را از نزدیک زیارت کرده که خبری نیز ازشون ندارم!!! واقعا حیف...

    اما از همین جا که می دانم هیچ وقت نخواهد دید می گویم:

    خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)
    خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)

    راستی! غذای مخصوص سر آشپز خوب بود.

    تصاوير کوچک فايل پيوست تصاوير کوچک فايل پيوست برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  teacher-day1.jpg
مشاهده: 202
حجم:  4.8 کیلو بایت  
    فايل هاي پيوست شده فايل هاي پيوست شده
    ویرایش توسط Amoo Mehraboon : ۱۳۸۸/۰۵/۰۴ در ساعت ۱۹:۲۸ دلیل: معلم عزیزم دوستت دارم


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    2,875
    تشکر:
    1
    حضور
    16 روز 14 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    34
    آپلود
    4
    گالری
    118




    يادش به خير کلاس اول و دوم و سوم ابتداييم مصادف با جنگ تحميلي بود. چقدر از شنيدن آژير قرمز وحشت مي کردم و از شيندن آژير سفيد خوشم مي اومد.

    نمي دونم از کدوم يکي از خاطراتم بگم؟ از تلخاش يا شيريناش؟

    کلاس اول:

    با دو تا خواهرم که از من بزرگتر بودند رفتم مدرسه. هيچي ازش يادم نيست. چون اون موقع ها جنگ بود مثل حالا اينقدر کلاس اولي ها رو تحويل نمي گرفتن. حداقل تو شهري که من بودم.

    بيشتر از کلاس درس، پناهگاه تاريک مدرسه مون را يادمه. بچه ها مي گفتن روح داره. مي گفتن تا حالا چند تا از دانش آموزا رفتن توشو ديگه برنگشتن. ولي خوب وقتي آژير قرمز مي زدن، مجبور بوديم بريم تو اون پناهگاه تاريک.
    شيرين ترين خاطره ام تو اون دوران اين بود که هر روز ساعت شش صبح با صداي پوتين هاي سربازاني که توي خيابون ها و کوچه هاي شهر رژه مي رفتند و محکم به زمين پا مي کوبيدند و سرود مي خواندند، از خواب بيدار مي شدم و مي دويدم طرف پنجره تا براشون دست تکون بدم.
    نمي دونيد چقدر لذت بخش بود اون لحظه. وقتي صبح ها صداي اونا رو مي شنيدم احساس امنيت مي کردم. مي فهميدم که هنوز پيروز ميدان هستيم.

    خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)


    بعديشم وقتي بود که کاروان اتوبوس هاي رزمندگان اعزامي به جبهه از کنار خونه مون رد مي شد. خونه ي ما کنار خيابون بود. مي رفتيم سر خيابون و براشون دست تکون مي داديم. اونام در حالي که اتوبوس هاشون حرکت مي کرد، سرشون رو از پنجره بيرون مي آوردند و براي ما دست تکون مي دادند و برامون شکلات و بيسکويت مي انداختند. يه بار يکي از رزمنده ها برام يه بسته از اين شکلات کاکائويي ها انداخت. اون موقع از اون کاکائو ها اصلا نبود. نمي دونيد چقدر ذوق کردم.

    کلاس دوم:

    يکي از بچه هاي کلاس خيلي مؤدب و آروم بود، ولي درسش خيلي ضعيف بود. خانم معلم هميشه از کلاس مي انداختش بيرون. يه مدت پيداش نبود. همسايه شون خبر آورد که تو بمبارون هوايي با پدرش رفته زير آوار و شهيد شده. هنوز يادم نمي ره که معلم از خدا بي خبرم وقتي خبر شهادت شاگردش رو شنيد گفت: « بهتر که مرد. اون درسش اصلا خوب نبود. مايه ي عذاب بود. »

    اون موقع فقط هشت سالم بود ولي اين حرف معلمم تو ذهنم مونده. الان که بهش فکر مي کنم با خودم مي گم: عجب آدم بي وجداني بود. مگه ارزش آدما به درس خون بودنشونه. والّا من که همه شاگردامو دوست دارم.
    حتي اوني که درس نمي خونه رو هم دوست دارم. باور کنيد ايني که مي گم عين واقعيته!

    له و لورده شدنم زير دست و پا:

    کلاس دوم بودم. معلممون نيومده بود. از خانم ناظم اجازه گرفتيم بريم تو حياط مدرسه بازي کنيم. کلاسمون توي طبقه ي دوم بود. اومديم پايين همين که وارد حياط شديم. صداي هواپيمايي که با سرعت از بالا سرمون رد شد توجهم را جلب کرد. با دوستم براش دست تکون داديم و بالا پايين پريديم.

    کارمون بود. هميشه برا هلي کوپتر و هواپيماهاي ايروني دست تکون مي داديم و صداشون مي کرديم. اما ناگهان صداي انفجار مهيبي قلبمونو آورد تو دهنمون.

    اون هواپيما عراقي بود و براي بمبارون اومده بود. اولين بمب رو که انداخت صداش همه جا رو لرزوند و موجش همه شيشه هاي مدرسه رو شکاند. من و دوستم دويديم طرف سالن و به طرف طبقه دوم از پله ها بالا رفتيم. نمي دونم چرا اون موقع فکر مي کردم امن ترين جا برامون همون کلاس درسمونه. اصلا عقلم به راه پله و زير زمين نمي رسيد که!

    از اون طرف هم بچه هاي مدرسه و معلم ها از کلاس ها فرار مي کردند و به سمت پايين مي اومدند. ديگه تا آخرش را بخونيد. ما دو تا به سمت بالا مي رفتيم و همه مدرسه با عجله و سرعت به سمت پايين پله ها مي اومدند.

    جاتون خالي جلو تر از همه شون معلم خواهرم بود که يه خانوم چاق و سنگين وزني بود. اول اون از روم رد شد و بعدشم بقيه بچه ها. سر تا پام خاکي شده بود. داشتم از درد له و لورده شدن مي مردم. جالبه که دست و پاهام سالم مونده و بود و نشکسته بود.

    مامانم که فهميده بود طرف مدرسه مون بمبارون شده، اومده بود مدرسه. وقتي منو ديد، اول فکر کرد مال انفجاره که اين شکلي شدم ولي بعد که فهميد قضيه چيه. کلي دعوام کرد که: آخه دختر! تو عقلت نمي رسه که موقع بمباران بايد به پناهگاه و زيرزمين بري نه طبقه بالا!

    کلاس سوم:

    کلاس سوم چه کيفي کردم. بيشتر سال، مدرسه تعطيل بود. به خاطر بمباران هاي پي در پي عراق. خوب ما تو يه شهر مرزي غرب کشور بوديم و زير بمباران هوايي اونها. اون موقع ها تلويزيون فقط دو تا شبکه داشت، که از ساعت پنج عصر تا يازده شب اين حدودا برنامه داشت. تازه شبکه دو که اصلا نمي گرفت و هميشه برفکي بود. شبکه يک براي ما دانش آموزايي که مدارسمون به خاطر بمبارونا تعطيل بود، کلاس مي گذاشت. زنگ تفريح هم براي ما ابتدايي ها برنامه مدرسه موشها را مي ذاشت. چقدر خوشم مي اومد از اين مدرسه موشها. خصوصا از نارنجي و مبصر کلاسشون.

    درس خوندن تو خونه پاي تلويزيون هم براي خودش عالمي داشت. ولي خوب بيشتر روزا برقمون قطع مي شد و از کلاس هامون جا مي مونديم.

    من، زندگي بدون برق، آب، توي سرماي استخوان شکن غرب کشور که مادرم صبح ها يخ هاي در خونه رو با تيشه مي شکست تا بتونه در را باز کنه و ما رو راهي مدرسه کنه؛ اونم با کمترين وسايل گرمايي در حالي که همه شيشه هاي خونه شکسته بود و پنجره ها رو با پتو پوشانده بوديم، را خوب يادمه. وقتي دستام از شدت سرما يخ مي زد و توان نوشتن نداشت، طوري که خود معلممون هم دلش به حالمون مي سوخت.

    هنوز صداي اون کومله و دموکرات هايي که تا پشت پنجره ي بدون شيشه ي خونه مون اومده بودند، تو گوشامه. فقط خدا رحم کرد که اون شب از دستشون در امان مونديم و نفهميدن که توي خونه اي که کنارش ايستادن خانواده اي زندگي مي کنه. آخه اون موقع ها منافقان خيلي راحت مردم عادي را هم به رگبار مي بستند. فکر کنم تاريکي خونه به علت قطع برق و بدون شيشه بودن پنجره ها باعث شد که متوجه حضور ما نشوند.
    ویرایش توسط فاطمه ایمانی : ۱۳۸۸/۰۲/۱۵ در ساعت ۱۴:۱۱

    " خدا را در لحظه لحظه ی زندگی خود یاد کنید. "

    هر وقت نا امید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه.

    حدیث داریم به عزت و جلال خودم قسم که قطع میکنم امید بنده ای که به غیر من امید داره. امیدمون اگه گوشه دلمون به کسی باشه که کارمون را اون درست کنه خدا حاجت ما رو نمیده.

    ( برگرفته از سخنان حاج آقا مجتهدی )





  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    351
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یارب نظر تو واقعا بر نگردد


    خاطرات شما ورقی بر خاطرات کودکی خودم زد و ....


    اون روزا اگر چه جنگ بود ولی مردم کلی شاد بودند و ناراحتی رو نمی تونستی توی زندگیشون ببینی.
    بهترین عزیزانشون هم توی جبهه ها بودن و .....
    (البته اینو از خودمون هم می گم، بیشتر دُور و بریامون جبهه بودند و ما سرخوش بودیم و سر زندگی، نمی دونستم زخمها دارن چون عنکبوت لانه می تنند)

    روزهای گرم تابستون بود و ما هم طبق معمول دو سه خانواده ای جمع می شدیم و می رفتیم شهر بازی. شهر بازی هم کلی شلوغ پلوغ، انگار آسمون دهن باز کرده و اینهمه جمعیتو یه جا بالا آورده (با عرض معذرت از حضار) حالا جنگ هم هست و جمعیت عین جمعیت چین.......

    خلاصه کلی خوش می گذشت و ما بچه ها هم فقط انتخاب می کردیم؛ از هواپیما سواری گرفته تا اتومبیل سواری و .... آخرش می رسیدیم به چرخ و فلک که به همراه خونواده ها سوار می شدیم و تمام.

    اون روز هم اینطوری شد و نوبت به چرخ و فلک رسید حالا صف طویل مگه تموم می شه تا نوبت به ما برسه.
    یادمه اصلا از اینکه بگیم خسته شدیم برگردیم خبری نبود.
    اگه می گفتن همه ی اسباب بازی های شهر بازی رو دوباره سوار بشین مشکلی نبود به این می گن انرژی ماورایی.

    آهان داشتم می گفتم، یادمه یکی ساعتو پرسید و در جواب شنیدم که گفتن ساعت 3 و خرده ای. آره 3 نصف شب شده بود و انگار تازه درب شهر بازی را باز کرده باشن و ازدیاد جمعیت موج می زد. البته این حرف، حالا برام تعجب انگیزه نه اون زمان.

    بلاخره نوبت ما هم شد، رفتیم و توی سه اتاقک مجزا مستقر شدیم. توی چرخ و فلک کمی به ما بچه ها سخت می گذشت آخه خیلی امر و نهی می کردن؛ درست بشین! برنگرد می افتی! و از این حرفا...

    چرخ و فلک 3 یا 4 دور می زد و وای می ایستاد. در دور سوم بود که ما در اوج چرخ و فلک رسیده بودیم که ناگهان صدای ناهنجار آژیر قرمز بلند شد. چراغای شهر خاموش. صدای جیغ و داد مردم هوا می رفت.
    تصور کنین اونهمه مردم توی تاریکی مطلق کجا می دویدند.؟

    از ساختمان مرکز شهر بازی مردم رو به آرامش دعوت می کردند مگه مردم می شنونن که لالایی می خونین؟!
    فکر کنم خدا روز محشر به این مردم زیاد سخت نگیرن چون یه بار امتحانشو پاس کردن و واحد تکراری مجاز نیست. من که قبول نمی کنم.

    حالا حساب کتاب بمونه واسه بعد؛ داشتم می گفتم.
    من مونده بودم باید بترسم یا گریه کنم اصلا برا چی... از مامانم پرسیدم چی شده؟
    مگه دشمن اینجا اومده که مردم می ترسن.
    مامانم فقط می گفت نترسین؛ چیزی نمی شه!!!!!!!!!

    توی تاریکی مطلق فضای برهوت؛ فقط یه چیزی به چشم می اومد اونم هواپیمایی بود که در فضای آسمون وایستاده بود. البته هواپیما دیده نمی شد بلکه اون بمبهای خوشگل طلایی بود که از زیر شکمش جدا می شد و ویژژژژژژژژژ ویژژژژژژژژژژژژ ویژژژژژژژژژژژژ
    البته صداشم نمی اومد به ما گفته بودن اینجور صدا داره.
    خواستم تصویری رو تبدیل به صوتی کنم تا بهتر بتونین تصور کنین.
    قشنگ می شد بمبا رو طلایی دید و تا مسیری که گم می شدن برق می زد عین شهاب سنگای توی آسمون.
    ....
    این فیلم کوتاه به اندازه ای برای من جذاب بود که فاجعه ی روز بعدش هیچ وقت نتونست پاکش کنه.
    ....
    وقتی آژیر سفید زده شد و ما رسیدیم پایین، پیاده شدیم و یک راست سمت اتومبیلمون و خونه.
    آرامش بعد از طوفان بود یا طوفان بعد از آرامش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    در ادامه این صحنه هم یادم نمی ره؛ وقتی می رسیدیم خونه، تو اون خلوت خیابونای شهر مردمی را می دیدم که روی چرخ دستی مقداری وسیله جمع کردن و دارن می رن.
    از پدر پرسیدم اینا این وقت شب کجا می رن؟
    پدر آه سردی کشید و گفت: اینان خانه به دوشان جنگند و دنبال کُنج آسایش.....

    یا علی


    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***

  8. تشکرها 2


  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    3,335
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    13 روز 21 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام فاطمه جانمنم اون روزای وحشتناک رو یادمه البته نه زیاد .ولی یادش به خیر کلاس سوم بودم نمیدونم اون سال بود خرم شهر آزاد شده بود یا نه:ولی هر چی بود 3 خرداد بود.معلم کلاس سوممون خانوم صیدی خودش جانباز بود و اهل خرمشهر.خلاصه روز سوم خرداد خانوم صیدی از شوق آزادی شهرشون به ما گفتن که زنگ تفریح تا دلتون میخواد بازی کنید و دادو بیدادو هر کاری که دلتون میخواد بکنید.بچه جماعتم که بی جنبه!!تمام مدرسه تا کلاس پنجم شروع کردن به آب بازی.چشمتون روز بد نبینه مدیر مدرسه( خانوم درخشنده که وحشتناک سخت گیر و بداخلاق بود)سر صف هر کسی رو که یه ذره خیس بود میاورد بالا سکو با یه خط کش بلند ....فکر کنم ُسه چهارم بچه ها خیس بودن.منم از ترس خانوم درخشنده رفته بودم تو کلاسا ...بهتون گفته بودم مامانم معلم همون مدرسه بود.اومد منو پیدا کرد.خانوم درخشنده رو هم صدا کرد .گفت بیا اینم ...ببر سر صف ...منو برد سر صف مثل همه ی بچه ها بهم زد.ولی بیشتر از اینکه از ضربه ی خط کش گریه م بگیره ؛دردم از این بود مامانم جلو همه ضایم کرد و غرورمو شکست>>>>>>>>>>>>>>>
    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6060

  10. تشکرها 3


  11. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,969
    مورد تشکر
    5 پست
    حضور
    1 روز 8 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    173



    واااااااااااااااااااااای چه جالب منم میخوام خاطره بگم...

    یادم نیست کلاس چندم بودم ولی ابتدایی بودم من عاشق جوجه بودم یادمه هر روز که از مدرسه می اومدم یه پیرمردی بود می اومد دم در مدرسه مون جوجه میفروخت منم هر روز یه دونه میخریدم می بردم خونه مینداختمشون تو بالکن... دیگه خونه مون شده بود مرغدونی... یادمه یه روز یکی از این جوجه ها رو شب آوردم پیش خودم خوابوندمش... مثلا میخواستم بهش لطف کنم گرمش کنم همچین به خودم چسبونده بودمش که نگووووووووووو... وای چشمتون روز بد نبینه صبح پا شدم دیدم جوجه هه مرده... خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)منو میگی تا میتونستم گریه کردم... باورم نمیشد... من شده بودم قاتل اون...... بعدش بردیم تو حیاط خاکش کردیم... مراسم کفن و دفن هم گرفتیم... خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)
    یه روز دیگه یکی از همین جوجه ها تو اتاق داشت این ور و اون ور شاد و شنگول می دوید بعد یکی از همسایه هامون خونه مون بود گفت این جوجه ها عجب خوب موندند هاخاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر) تا اینو گفت از اون ور در بالکن باز بود جوجه هه اومد بدو بره تو بالکن یهو باد زد در بالکن بسته شد بیچاره موند لای در بعدشم مرد... حالا خواهر کوچیکه ی من داشت خودشو میکشت گریه گریه که بیچاره گناه داشت بیچاره یتیم بود پدر مادر نداشت...خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر) منم که گریه م گرفته بود از یه طرف از حرفای خواهرم خنده م گرفته بود... خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)خلاصه دیگه بعد از اون هیچ وقت جوجه نخریدیم چون واسه هر کدومشون باید سوگواری میکردیم...خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)
    ویرایش توسط zeynab : ۱۳۸۸/۱۰/۲۰ در ساعت ۱۲:۱۶
    در ساحل زندگی قدم میزدم همه جا دو رد پا دیدم،
    جای پای من و خدا.
    به سختترین لحظه ها که رسیدم فقط یک جای پا دیدم.
    گفتم: خدایا مرا در سخت ترین لحظه ها رها کردی؟
    ندا آمد: تو را در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم!



  12. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    7,382
    صلوات
    500
    تعداد دلنوشته
    8
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    60 روز 10 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    43
    آپلود
    0
    گالری
    281



    حالا که بازار جوجه داغه منم یک خاطره از جوجه ها بگم.


    چتدی پیش ... به مدت یک سال ماموریت اداری در یکی از شهرستان ها بود و ماهم ساکن آنجا شدیم. یادش بخیر خونه ی خوبی بود. هر چند طبقه ی دوم بود. ولی ایوانی به اندازه ی یک حیاط داشت. پسر کوچولو هم که حیاط ندیده بود. گفت من جوجه میخوام. حالا که اینجا میتونیم داشته باشیم.

    دوتا جوجه خریدیم و براشون جایگاهی ساختیم. طفلی ها خوب و خوش زندگی شونو میکردن. به سنین نوجوانی رسیده بودن. تازه مدارس تعطیل شده بود. و این پسر کوچولوی کلاس اولی خوشحال .... هر روز روی ایوان با جوجه هاش بازی میکرد.

    یک روز اومد و گفت : بیا ببین... شستمشون تمیز. گذاشتم تا خشک بشن!
    رفتم دیدم حیوونکی هارو شسته ... از بالهاشون به طناب گیره زده.....تا مثل یک لباس خشک بشن.!

    باز یک جیغ بنفش باعث شد تا حیوونکی ها آزاد بشن. اما چیزیشون نشد.دو ماه بعد ماموریت به اتمام رسید. وباید برمیگشتیم. و چون خونه آپارتمانی بود. ایوان هم نداشت. اونا رو به سرایدار اداره سپردیم. از احوالاتشون با خبر بودیم که بزرگ شدن و سلامتن. اما مدتی بعد اجازه خواستن تا بخورنشون. و خورده شدن.خدا رحمتشون کنه.



    خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات خاطرات بچگی (یادش بخیر)

    ویرایش توسط *عرفانی* : ۱۳۸۸/۱۰/۲۰ در ساعت ۱۲:۴۶


  13. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,389
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    15 روز 8 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    2
    گالری
    107



    حالا که بازار جوجه داغه منم یک خاطره از جوجه ها بگم.
    هااااااا منم یه خاطره از خودم در وکنم راستش یه بار یه از خدا بیخبر ((( اخه بگو بی انصاف اخه این گنجشک زبون بسته چقدر گوشت داره که تو برا تفریحت میزنی یه گنجشکی که دنبال غذا برا جوجه هاش بوده رو ناکار میکنی ) هان هان هان خیلی بی انصافی قاتل :biggrin:قاتل که شاخو دم نداره همینه دیگه ...
    خلاصه بالشو زخمی کرده بود تو خیابون هی میپرید اینور و انور خلاصه با یه زحمتی گرفتمش اوردش خونه بالشو پانسمان کردمو حسابی خدمتش کردم (انجمن حمایت از پرندگان ):biggrin:یه روز که من خونه نبودم اقا گربه فرصتو غنیمت شمردو یه لقمه چپش کرد
    همسرم گفت این همه زحمت کشیدی اخرش چی......

    منم گفتم من وظیفمو در مورد حیوان دوستی انجام دادم امنیتشم فراهم کردم حالا این اقا گربه از کجا پیداش شد نمیدونم خوب دیگه روزی این اقا گربه بود
    ویرایش توسط زینب_الگوی صبر : ۱۳۸۸/۱۰/۲۰ در ساعت ۲۲:۲۹


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود