جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ! دیوان رهی معیری !

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,342 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب ! دیوان رهی معیری !




    سایه اندوه
    هر چه کمتر شود فروغ حیات
    رنج را جانگدازتر بینی
    سوی مغرب چو رو کند خورشید
    سایه ها را درازتر بینی


  2. #2
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,342 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    زبان اشک

    چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک
    روشنتر از ستاره روشنگر است اشک
    گوهر اگر ز قطره باران شود پدید
    با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک
    با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را
    غم پرور است ناله و جان پرور است اشک
    بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ
    چون گوی سینه بت سیمین بر است اشک
    خاطر فریب و گرم و دلاویز و تابنک
    همرنگ چهره تو پری پیکر است اشک
    از داغ آتشین لب ساغر نواز تو
    در جان ماست آتش و در ساغر است اشک
    با دردمند عشق تو همخانه است آه
    با آشنای چشم تو هم بستر است اشک
    لب بسته ای ز گفتن راز نهان رهی
    غافل که از زبان تو گویاتر است اشک


  3. #3
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    مورد تشکر
    14,342 پست
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    کوی رضا

    تا دامن از من کشیدی ای سر و سیمین تن من
    هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من
    جانا رخم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی
    دانم چه ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من
    بنشین چو گل درکنارم تا بشکفد گل ز خارم
    ای روی تو لاله زارم وی موی تو سوسن من
    ای جان و دل مسکن تو خون گریم از رفتن تو
    دست من و دامن تو اشک غم و دامن من
    من کیستم بی نوایی با درد و غم آشنایی
    هر لحظه گردد بلایی چون سایه پیر امن من
    قسمت اگر زهر اگر مل بالین اگر خار اگر گل
    غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من
    گر باد صرصر غباری انگیزد از هر کناری
    گر کدورت نگیرد ایینه روشن من
    تا عشق و رندی است کشیم یکسان بودنش و نیشم
    من دشمن جان خویشم گر او بود دشمن من
    ملک جهان تنگنایی با عرصه همت ما
    خلد برین خار زاری با ساحت گلشن من
    پیرایه خاک و آبم روشنگر آفتابم
    گنجم ولی در خرابم ویرانه من تن من
    ای گریه دل را صفا ده رنگی به رخسار ما ده
    خاکم به باد فنا ده ای سیل بنیان کن من
    وی مرغ شب همرهی کن زاری به حال رهی کن
    تا بردلم رحمت آرد صیاد صید افکن من


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود