جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    72
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا




    از علامه جعفري مي پرسند چي شد كه به اين كمالات رسيدي ؟!

    ايشان در جواب خاطره اي از دوران طلبگي تعريف ميكنن و اظهار ميكنند كه هر چه دارند از كراماتي ست كه بدنبال اين امتحان الهي نصيبشان شده :


    «ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .

    آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (10 الی 21 مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با 25 و یا 35 درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !

    با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد . مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد . عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید . سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی .

    گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید . اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد ! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها ؟

    معلوم شد نظر آقا چیست ؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت ! همه زدند زیر خنده . کاغذ را به دومی دادند . نگاهی به عکس کرد و گفت : آقا شیخ علی ، اختیار داری ، وقتی آقا ( مدیر مدرسه ) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم . آقا فرمودند دیگه ! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد . نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » ( ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند ) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم ! باز هم همه زدند زیر خنده ، خوب ذوق بودند . واقعا سوال مشکلی بود . یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است ؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد ؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار )

    نفر پنجم من بودم . این کاغذ را دادند دست من . دیدم که نمی توانم نگاه کنم ، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی ، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم . یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد . تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم . شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم . اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم ، حالت غیر عادی ، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم ، یکبار به حالتی دست یافتم . یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس ، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است . یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود . پرسیدم این آقا کیه؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است ، من سیر او را نگاه کردم . آمدم بیرون ، رفتم همان جلسه ، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم ، رنگم پریده بود . نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید ؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم ، اگر بگم عیششون بهم می خوره ، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم ، خیلی منقلب شدند . خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن ، ما را بد آزمایش کردی . این از خاطرات بزرگ زندگی من است

    منبع


    ویرایش توسط kamal804 : ۱۳۸۸/۰۱/۱۹ در ساعت ۱۵:۲۳


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود