جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ! غزلیات سیف فرغانی !

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب ! غزلیات سیف فرغانی !




    ! غزلیات سیف فرغانی !


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب چنان عشقش پریشان کرد ما را




    چنان عشقش پریشان کرد ما را
    که دیگر جمع نتوان کرد ما را
    سپاه صبر ما بشکست چون او
    به غمزه تیر باران کرد ما را
    حدیث عاشقی با او بگفتیم
    بخندید او و گریان کرد ما را
    چو بر بط برکناری خفته بودیم
    بزد چنگی و نالان کرد ما را
    لب چون غنچه را بلبل نوا کرد
    چو گل بشکفت و خندان کرد ما را
    به شمشیری که از تن سر نبرد
    بکشت و زنده چون جان کرد ما را
    غمش چون قطب ساکن گشت در دل
    ولی چون چرخ گردان کرد ما را
    کنون انفاس ما آب حیات است
    که از غمهای خود نان کرد ما را
    بسان ذرهٔ بی‌تاب بودیم
    کنون خورشید تابان کرد ما را
    «مرا هرگز نبینی تا نمیری»
    بگفت و کار آسان کرد ما را
    چو بر درد فراقش صبر کردیم
    به وصل خویش درمان کرد ما را
    بسان سیف فرغانی بر این در
    گدا بودیم سلطان کرد ما را
    نسیم حضرت لطفش صباوار
    به یکدم چون گلستان کرد ما را
    چو نفس خویش را گردن شکستیم
    سر خود در گریبان کرد ما را
    کنون او ما و ما اوییم در عشق
    دگر زین بیش چتوان کرد ما را


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب اگر دل است به جان می‌خرد هوای تو را




    اگر دل است به جان می‌خرد هوای تو را
    و گر تن است به دل می‌کشد جفای تو را
    به یاد روی تو تا زنده‌ام همی گریم
    که آب دیده کشد آتش هوای تو را
    کلید هشت بهشت ار به من دهد رضوان
    نه مردم ار بگذارم در سرای تو را
    اگر به جان و جهانم دهد رضای تو دست
    به ترک هر دو به دست آورم رضای تو را
    بگیر دست من افتاده را که در ره عشق
    به پای صدق به سر می‌برم وفای تو را
    چه خواهی از من درویش چون ادا نکند
    خراج هر دو جهان نیمهٔ بهای تو را
    برون سلطنت عشق هر چه پیش آید
    درون بدان نشود ملتفت گدای تو را
    سزد اگر ندهد مهر دیگری در دل
    که کس به غیر تو شایسته نیست جای تو را
    مرا بلای تو از محنت جهان برهاند
    چگونه شکر کنم نعمت بلای تو را
    اگر چه رای تو در عشق کشتن من بود
    برای خویش نکردم خلاف رای تو را
    به دست مردم دیده چو سیف فرغانی
    به آب چشم بشستیم خاک پای تو را



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    الا ای شمع دل را روشنایی




    الا ای شمع دل را روشنایی
    که جانم با تو دارد آشنایی
    چو دل پیوست با تو گو همی‌باش
    میان جان و تن رسم جدایی
    گرفتار تو زآن گشتم که روزی
    به تو از خویشتن یابم رهایی
    دلم در زلف تو بهر رخ تست
    که مطلوب است در شب روشنایی
    منم درویش همچون تو توانگر
    که سلطان می‌کند از تو گدایی
    مرا دی نرگس مست تو می‌گفت
    منم بیمار تو نالان چرایی؟
    بدو گفتم از آن نالم که هر سال
    چو گل روزی دو سه مهمان مایی
    نه من یک شاعرم در وصف رویت
    که تنها می‌کنم مدحت سرایی،
    طبیعت «عنصری» عقلم «لبیبی»
    دلم هست «انوری» دیده «سنایی»
    اگر خاری نیفتد در ره نطق
    بیاموزم به بلبل گل ستایی
    من و تو سخت نیک آموخته‌ستیم
    ز بلبل مهر و از گل بی‌وفایی
    تو را این لطف و حسن ای دلستان هست
    چو شعر سیف فرغانی عطایی
    گشایش از تو خواهد یافت کارم
    که هم دلبندی و هم دلگشایی
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۸/۱۰/۲۹ در ساعت ۱۷:۵۱

  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب تو قبلهٔ دل و جانی چو روی بنمایی




    تو قبلهٔ دل و جانی چو روی بنمایی
    به طوع سجده کنندت بتان یغمایی
    تو آفتابی و این هست حجتی روشن
    که در تو خیره شود دیدهٔ تماشایی
    به وصف حسن تو لایق نباشد ار گویم
    بنفشه زلفی و گل روی و سرو بالایی
    ز روی پرده برانداز تا جهانی را
    بهاروار به گل سر به سر بیارایی
    چگونه با تو دگر عشق من کمی گیرد
    که لحظه لحظه تو در حسن می‌بیفزایی
    به دست عشق درافگند همچو مرغ به دام
    کمند عشق تو هر جا دلی است سودایی
    بر آستان تو هستند عاشقان چندان
    که پای بر سر خود می‌نهم ز بی‌جایی
    به لطف بر سر وقت من آ که در طلبت
    ز پا در آمدم و تو به دست می‌نایی
    به هجر دور نیم از تو زآنکه هر نفسم
    چو فکر در دل و در دیده‌ای چو بینایی
    اگر چه ملک نخواهد شریک، نتوانم
    که روز و شب غم تو من خورم به تنهایی
    درآمدن ز در دوست سیف فرغانی
    میسرت نشود تا ز خود برون نایی



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب دل در غم چون تو بی‌وفایی




    دل در غم چون تو بی‌وفایی
    در بستم و می‌کشم جفایی
    عمرت خوانم از آنکه با کس
    چون عمر نمی‌کنی وفایی
    هر روز به هر کسیت میلی
    هر لحظه به دیگریت رایی
    گر نیست دل تو راست با ما
    می‌زن به دروغ مرحبایی
    گم گشت و نشان همی نیابم
    مسکین دل خویش را به جایی
    در کوی خود ار ببینی او را
    از ما برسان بدو دعایی
    در دل غم غیر تست ای دوست
    در خانهٔ کعبه بوریایی
    ای مرهم انده تو کرده
    درد دل ریش را دوایی
    وی مصقلهٔ غم تو داده
    آیینهٔ روح را صفایی
    گر سود کند زیان ندارد
    در کوی تو گه گهی گدایی
    سیف از غم عشق تو سپر کرد
    گر تیغ برو کشد قضایی



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    دردمندان غم عشق دوا می‌خواهند




    دردمندان غم عشق دوا می‌خواهند
    به امید آمده‌اند از تو تو را می‌خواهند
    روز وصل تو که عید است و منش قربانم
    هر سحر چون شب قدرش به دعا می‌خواهند
    اندراین مملکت ای دوست تو آن سلطانی
    که ملوک از در تو نان چو گدا می‌خواهند
    بلکه تا بر سر کوی تو گدایی کردیم
    پادشاهان همه نان از در ما می‌خواهند
    ز آن جماعت که ز تو طالب حورند و قصور
    در شگفتم که ز تو جز تو چرا می‌خواهند
    زحمتی دیده همه بر طمع راحت نفس
    طاعتی کرده و فردوس جزا می‌خواهند
    عمل صالح خود را شب و روز از حضرت
    چون متاعی که فروشند بها می‌خواهند
    عاشقان خاک سر کوی تو این همت بین
    که ولایت ز کجا تا به کجا می‌خواهند
    عاشقان مرغ و هوا عشق و جهان هست قفس
    با قفس انس ندارند هوا می‌خواهند
    تو به دست کرم خویش جدا کن از من
    طبع و نفسی که مرا از تو جدا می‌خواهند
    عالمی شادی دنیا و گروهی غم عشق
    عاقلان نعمت و عشاق بلا می‌خواهند
    سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزی
    از خدا خواهد و این قوم خدا می‌خواهند
    در عزیزان ره عشق به خواری منگر
    بنگر این قوم کیانند و کرا می‌خواهند



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب دلبرا عشق تو نه کار من است




    دلبرا عشق تو نه کار من است
    وین که دارم نه اختیار من است
    آب چشم من آرزوی تو بود
    آرزوی تو در کنار من است
    آنچه از لطف و نیکوی در تست
    همه آشوب روزگار من است
    تا غمت در درون سینهٔ ماست
    مرگ بیرون در انتظار من است
    عشق تا چنگ در دل من زد
    مطربش ناله‌های زار من است
    شب ز افغان من نمی‌خسبد
    هر که را خانه در جوار من است
    خار تو در ره من است چو گل
    پای من در ره تو خار من است
    دوش سلطان حسنت از سر کبر
    با خیالت که یار غار من است،
    سخنی در هلاک من می‌گفت
    غم عشق تو گفت کار من است
    سیف فرغانی از سر تسلیم
    با غم تو که غمگسار من است،
    گفت گرد من از میان برگیر
    که هوا تیره از غبار من است
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۸/۱۱/۱۴ در ساعت ۱۰:۱۰

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود