جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اسبی که سقوط کرد در خط پیروزی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    38
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    اسبی که سقوط کرد در خط پیروزی





    بنام نامی هستی

    ماجرای جوان موفقی که در راه حلش مونده.
    و شفق برای گرفتن جواب به خدا و خداجویان عزیز پناه آورده است.
    هر طور که دوستمون گفتن اینجا می نویسم.

    "نمی دانم از چیه که بعضی وقتها آدم یه چیزایی ذهنش می یاد که بعدا سرش بیاد می مونه.
    واضح تر می گم.
    آیا تا به حال به این فکر کردین که مثلا روزی نویسنده ی ماهری بشید. و در همان روزها شما خدای نکرده دستاتونو از دست بدین.
    یا مثلا علاقه به فوتبال دارین می گین کاش من یه روزی فوتبالیست بشم و همون موقع به ذهنتون خطور کنه که اگه من فوتبالیست معروف بشم بعدش پاهام یه بلایی سرش بیاد چی می شه؟
    یا ذهن پرتوانی دارین و به این فکر می کنین که کاش در یه درسی موفق بشین در حد دکتری بعدش همون لحظه به ذهنتون خطور کنه که اگه من دکتر بشم شیمی دان بشم فیزیک دان بشم .... خلاصه با یه اتفاقی مغزتون تهی بشه چی می شه؟
    ...
    این مثالها را زدم تا به ماجرایی اشاره کنم که بدترین لحظات زندگیشو می گذرونه.
    خدا خیلی بنده های جورواجور داره شاید با خوندن این مطلب، خنده تون بگیره بگین طرف مشکل داره یا ...
    ولی حقیقت اینه که روزی که می خواستم راه آینده رو ترسیم کنم و بسم الله بگم و شروع کنم تلاشمو. از این فکرا زیاد می آمد ذهنم.
    من باید در این درس موفق بشم و به اون مرتبه برسم. اگر رسیدم و خدا از من توانایی ام را گرفت چی می شه؟
    سالها گذشت و تلاش تلاش تلاش
    رسیدم به اون نقطه ای که می خواستم انگار نذری کرده باشم که اگر رسیدم اسماعیلم را قربانی خواهم کرد.
    نذر نکرده و اسماعیل را قربانی کردن.
    امروز رسیدم به اون نقطه ای که می خواستم و عملا می بینم که در اوج موفقیت همه چیز را از دست دادم.
    دستانم را، توانایی ام را، ابتکاراتم را .... همه چیز را که کمک کرده بود برای رسیدن به این مقام؛ از دست دادم.
    آیا فکر من آینده را ساخت یا آینده بود و در ذهن من ساخته می شد؟
    ....
    علت ؟: جاده از سمت نگاه ما دیده می شود یا از روبرو؟
    انسان هیچ است اگر لحظه ای ارتباط با وجودش قطع شود چون شهری می ماند که برق و روشنی در آن خاموش است.
    امروز می بینم دنیا چقدر مسخره است.
    هدفها کجا خاموش شد.
    چگونه توانای هایم را دوباره روشن کنم.
    هر روز خدا را شکر می کنم که فهماند که من نیستم و هر چه هستم اوست.
    می خواهم دباره بلند شوم ذهنم را بیدار کنم دستانم را به کار گیرم ولی چگونه؟"

    .............
    در جستجوی امید

  2. تشکرها 3


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    611
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مردی کنار مسجد ایستاده بود به عارفی گفت(منتسب است عارف به مولا علی)
    که جهان جبر است یا اختیار؟
    عارف فرمود برو کنار مسجد به ایست یک پایت را بالا بگیر
    مرد سائل پایش را بالا گرفت
    عارف فرمود
    حالا ان پایت را بالا بگیر و او گفت نمیشود
    و عارف با تبسمی گفت جهان همین است.
    برد و باخت چیست؟
    مگرخداوند نفرموده مومنان چه در جنگ بکشید چه کشته شوید شما برنده اید.
    ابو فاضل قرا ر است آب بیاورد بچه ها تشنه هستند ابولفضل العباس میرود با مشک رخصت میگیرد از برادر
    و میزند بر خیمه دشمن
    آب را می ریزد در مشک
    بر بازوی میزنند دستش را قطع می کنند
    میدهد بر آن دست
    آن ر ا هم قطع می کنند
    بر دندان میگیرد مشک اب را دشمن اراده او را میبیند نمیتواند اراده او را سوراخ کند پس مشک را سوراخ
    میکند
    عباس علیه السلام میرسد با مشک پاره و بدون آب اما.....................
    و اراده
    واقعا خداوند مورچه را جلوی چشمانمان قرار داد تا چه چیز را ببینیم
    از دیواری بالا میرود می افتد و باز بالا میرود می افتد و بارها و بارها
    گله میکند؟
    نا امید میشود؟
    واقعا ما انسانها اشرف مخلوقات از مورچه کمتریم؟
    آفت تفکر تعصب است
    السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
    ببخشید اینجا از حضور شما بزرگواران خداحافظی میکنم مدیر محترم سایت ترجیج دادند تاپیک خداحافظی بنده حذف شود. بهر حال بدی و خوبی بقول قدیمیها از ما دیدید حلال کنید.
    حق نگهدارتان دلهایتان پرامید و شاد باد.


  5. تشکرها 2


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    539
    تشکر:
    1
    حضور
    53 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نقل قول نوشته اصلی توسط shafag نمایش پست
    بنام نامی هستی

    ماجرای جوان موفقی که در راه حلش مونده.
    و شفق برای گرفتن جواب به خدا و خداجویان عزیز پناه آورده است.
    هر طور که دوستمون گفتن اینجا می نویسم.

    "نمی دانم از چیه که بعضی وقتها آدم یه چیزایی ذهنش می یاد که بعدا سرش بیاد می مونه.
    واضح تر می گم.
    آیا تا به حال به این فکر کردین که مثلا روزی نویسنده ی ماهری بشید. و در همان روزها شما خدای نکرده دستاتونو از دست بدین.
    یا مثلا علاقه به فوتبال دارین می گین کاش من یه روزی فوتبالیست بشم و همون موقع به ذهنتون خطور کنه که اگه من فوتبالیست معروف بشم بعدش پاهام یه بلایی سرش بیاد چی می شه؟
    یا ذهن پرتوانی دارین و به این فکر می کنین که کاش در یه درسی موفق بشین در حد دکتری بعدش همون لحظه به ذهنتون خطور کنه که اگه من دکتر بشم شیمی دان بشم فیزیک دان بشم .... خلاصه با یه اتفاقی مغزتون تهی بشه چی می شه؟
    ...
    این مثالها را زدم تا به ماجرایی اشاره کنم که بدترین لحظات زندگیشو می گذرونه.
    خدا خیلی بنده های جورواجور داره شاید با خوندن این مطلب، خنده تون بگیره بگین طرف مشکل داره یا ...
    ولی حقیقت اینه که روزی که می خواستم راه آینده رو ترسیم کنم و بسم الله بگم و شروع کنم تلاشمو. از این فکرا زیاد می آمد ذهنم.
    من باید در این درس موفق بشم و به اون مرتبه برسم. اگر رسیدم و خدا از من توانایی ام را گرفت چی می شه؟
    سالها گذشت و تلاش تلاش تلاش
    رسیدم به اون نقطه ای که می خواستم انگار نذری کرده باشم که اگر رسیدم اسماعیلم را قربانی خواهم کرد.
    نذر نکرده و اسماعیل را قربانی کردن.
    امروز رسیدم به اون نقطه ای که می خواستم و عملا می بینم که در اوج موفقیت همه چیز را از دست دادم.
    دستانم را، توانایی ام را، ابتکاراتم را .... همه چیز را که کمک کرده بود برای رسیدن به این مقام؛ از دست دادم.
    آیا فکر من آینده را ساخت یا آینده بود و در ذهن من ساخته می شد؟
    ....
    علت ؟: جاده از سمت نگاه ما دیده می شود یا از روبرو؟
    انسان هیچ است اگر لحظه ای ارتباط با وجودش قطع شود چون شهری می ماند که برق و روشنی در آن خاموش است.
    امروز می بینم دنیا چقدر مسخره است.
    هدفها کجا خاموش شد.
    چگونه توانای هایم را دوباره روشن کنم.
    هر روز خدا را شکر می کنم که فهماند که من نیستم و هر چه هستم اوست.
    می خواهم دباره بلند شوم ذهنم را بیدار کنم دستانم را به کار گیرم ولی چگونه؟"

    .............

    دوست عزیزسلام

    مشکلات خودتو مقداری واضح تر مطرح کنید تا نکاتی را خدمت شما عرض کنیم .


  7. تشکر


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    38
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط hakim نمایش پست
    دوست عزیزسلام

    مشکلات خودتو مقداری واضح تر مطرح کنید تا نکاتی را خدمت شما عرض کنیم .
    سلام به دوستان گرامی
    در مورد مشکل پیش آمده همانطور که نوشتم یکی از دوستان در اوج موفقیت خود در رشته کاری و تحصیل خود با سقوط مرگبار روبرو می شود و فقط از قران آرامش می طلبد.
    ظاهرا سالم ولی روح مرده ای را با خود حمل می کند و خود بنده هم به عنوان دوست نمی تونم کمکش کنم.
    روح مرده را چگونه می توان زنده کرد.
    در حالیکه زمینه ی کار هم برایش مهیاست ولی روح مرده چگونه.
    خودشون م گن همیشه اوج موفقتم را با انکه باسقوطی مواجه بشم تجسم میکردم. یعنی می شه راه آینده را از نگاه ما بیان کرد یا از روبرو حادثه ها هست و ما رفته رفته به ان فکر می کنیم و به آن می رسیم.

    ..
    این حقیر در حد توانم فقط می توانم اینجا مطرح کنم و خودشان را ارجاع می دهم به این آدرس.
    ببخشید شاید با برای یک هفته ای حضور نداشته باشم اگر تاخیر شد مثل تاپیک قبلی نبندید
    از لطفتان ممنون
    در جستجوی امید

  9. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    544
    تشکر:
    1
    حضور
    1 دقیقه
    دریافت
    18
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط shafag نمایش پست
    سلام به دوستان گرامی
    در مورد مشکل پیش آمده همانطور که نوشتم یکی از دوستان در اوج موفقیت خود در رشته کاری و تحصیل خود با سقوط مرگبار روبرو می شود و فقط از قران آرامش می طلبد.
    ظاهرا سالم ولی روح مرده ای را با خود حمل می کند و خود بنده هم به عنوان دوست نمی تونم کمکش کنم.
    روح مرده را چگونه می توان زنده کرد.
    در حالیکه زمینه ی کار هم برایش مهیاست ولی روح مرده چگونه.
    خودشون م گن همیشه اوج موفقتم را با انکه باسقوطی مواجه بشم تجسم میکردم. یعنی می شه راه آینده را از نگاه ما بیان کرد یا از روبرو حادثه ها هست و ما رفته رفته به ان فکر می کنیم و به آن می رسیم.

    ..
    این حقیر در حد توانم فقط می توانم اینجا مطرح کنم و خودشان را ارجاع می دهم به این آدرس.
    ببخشید شاید با برای یک هفته ای حضور نداشته باشم اگر تاخیر شد مثل تاپیک قبلی نبندید
    از لطفتان ممنون
    سلام
    دوست عزیز برای کمک به ایشان اطلاعات جزیی تر ودقیق تری نیاز داریم در مشکلات نباید نشست و دست رو دست گذاشت باید با توکل برخدا توسل به امامان حرکت کرد و از فکر خود و دیگران سود جست
    بهتره ایشان را تشویق کنید تا با 09640 (گروه مشاوره)تماس بگیرند
    موفق باشید

    در بند خویش بودن معنای عشق نیست
    چونانکه زنده بودن، معنای زندگی

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود