صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستانهای در مورد رذایل اخلاقی ...( زیبا و خواندنی)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    204
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    داستانهای در مورد رذایل اخلاقی ...( زیبا و خواندنی)




    به نام خدا...
    عبادت با اخلاق بد...

    عصر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود. بانوی مسلمانی همواره روزه می گرفت و به نماز اهمیت بسیار می داد؛ حتی شب را با عبادت و مناجات بسر می برد ولی بداخلاق بود و با زبان خود همسایگانش را می آزرد. شخصی به محضر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آمد و عرض ‍ كرد:فلان بانو همواره روزه می گیرد و شب زنده داری می كند، ولی بداخلاق است و با نیش زبانش همسایگان را می آزارد. رسول اكرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
    لاخیر فیها هی من اهل النّار. در چنین زنی خیری نیست و او اهل دوزخ است . از این داستان استفاده می شود كه نمازخوان باید اخلاق هم داشته باشد.
    چهل داستان درباره نماز و نمازگزاران/ يدالله بهتاش
    ویرایش توسط fatememeshkat : ۱۳۸۸/۰۶/۲۶ در ساعت ۲۱:۲۷ دلیل: تصحيح عنوان تاپيك


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    637
    تشکر:
    1
    حضور
    11 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    41



    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام و تشکر بابت ابتکاری که در زدن این تاپیک دارید.

    لطف می کنید منبع روایی مطالبی که از روایات نقل شده را هم ذکر نمایید؟ (البته اگر به آدرس آنها دسترسی داشتید)

    سربلند باشید

    لا یستیقن القلب أن الحق باطل ابدا
    و لا یستیقن أن الباطل حق أبدا

    قلب هیچ وقت یقین به حق بودن باطل و یا باطل بودن
    حق نمی نماید امام صادق علیه السلام

    *************
    و السلام علي من اتبع الهدى
    و درود بر هر آنكه ( بدون تعصب) به دنبال حق است و پذيراى آن سوره طه / آیه 47




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    204
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نام حی

    حبوط اعمال با ریا
    مرحوم قطب راوندی (رضوان اللّه تعالی ) روایت كرده است كه :
    در بنی اسرائیل عابدی بود كه سالها حق تعالی را عبادت می كرد. روزی دعا كرد كه : پروردگار را می خواهم حال خودم را نزد تو بدانم ، كدامین عمل هایم را پسندیدی ، تا همیشه آن عمل را انجام دهم ، واِلاّ پیش از مرگم توبه كنم ؟! حضرت حق تعالی ، ملكی را نزد آن عابد فرستاد و فرمود:
    تو پیش خدا هیچ عمل خیری ندارد. گفت : خدایا، پس عبادتهای من چه شد؟! ملك فرمود: هر وقت عمل خیری انجام میدادی به مردم خبر میدادی ، و می خواستی مردم به تو بگویند: چه آدم خوبی هستی و به نیكی از تو یاد كنند. خُب ، حالا ثوابت را گرفتی ، آیا برای عملت راضی شدی ؟ این حرف برای عابد خیلی گران آمد و محزون و ناراحت شد، و صدایش به ناله بلند گردید. ملك بار دیگر آمد و فرمود: حق تعالی می فرماید:
    الحال خود را از من بخر، و هر روز به تعداد رگهای بدنت تصدق بده . عابد گفت : خدایا چطوری من كه چیزی ندارم ؟!
    فرمود: هر روز سیصد و شصت مرتبه ، به تعداد رگهای بدنت بگو: سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لااِلهَ اِلا اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَر وَ لاحَوْلَ وَ لاقُوَهَ اِلاّ بِااللّهِ. عابد گفت : خدایا اگر این طور است ، زیادتر بفرما؟! فرمود:
    اگر زیادتر بگویی ثوابت بیشتر است.


    منبع:http://www.andisheqom.com/Files/dast...l=4&subid=5138



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    204
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نام خدا

    جزای دشنام به اهل بیت (ع)
    واقدی گفت : روزی به نزد هارون الرشید شدم . شافعی و محمد یوسف ، و محمد اسحاق حاضر بودند. هارون الرشید شافعی را گفت : چندی از فضایل علی یاد می كنی ؟ گفت : چهارصد یا پانصد. محمد یوسف را گفت : تو چند روایت می كنی ؟ گفت : هزار زیادت . محمد اسحاق را گفت : تو چند یاد می كنی ؟ گفت : فضایل وی نزدیك ما بسیار است ، اگر خوف و ترس نبودی . گفت : خوف از كیست ؟ گفت : از تو و عمال تو. گفت : تو ایمنی . محمد اسحاق گفت : پانزده هزار حدیث مسند و پانزده هزار حدیث مرسل و گفت : من شما را خبر دهم از فضیلتی كه به چشم دیده ام و به شما نیز نمایم . بهتر از آنچه یاد دارید. گفت : بفرمای .
    گفت : عامل دمشق به من نامه ای نوشت كه این جا خطیبی هست كه علی را دشنام می دهد و لعنت می كند. گفتم : وی را بندكن و پیش من فرست . چون وی را بفرستاد، گفتم : چرا علی را دشنام می دهی ؟ گفت : زیرا كه پدران ما را كشته است . گفتم : ویلك ! هر كه را علی كشت به حكم خدا و رسول كشت . گفت : اگر چنین باشد وی را دشمن می دارم و دشنامش ‍ می دهم . جلاد را فرمودم تا وی را صد تازیانه زد و در خانه انداخت و در خانه قفل بزد. چون شب در آمد. اندیشه می كردم كه وی را چگونه كشم ؛ به تیغ كشم یا به آبش غرق كنم یا به آتش بسوزم . در این اندیشه به خواب شدم ، دیدم كه در آسمان گشاده شد و رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمد، پنج حله پوشیده و علی علیه السلام فرود آمد سه حله پوشیده ، و حسن و حسین علیهما السلام فرود آمدند، هر یك دو حله پوشیده ؛ و جبرئیل را دیدم كه كاسه ای در دست داشت ، آب صافی در وی . رسول از وی بستد و در سرای من پنج هزار خلق بودند. رسول صلی الله علیه و آله و سلم گفت : هر كه شیعه علی علیه السلام است باید كه برخیزد. دیدم كه چهل كس برخاستند و من ایشان را می دانم . رسول صلی الله علیه و آله و سلم ایشان را آب داد و گفت : آن دمشقی را بیاورید. وی را از خانه بیرون آوردند. شاه مردان را چشم بر وی افتاد. گفت : یا رسول اللّه ! این ملعون بی جرم مرا دشنام داد. رسول صلی الله علیه و آله گفت : ای ملعون چرا علی را دشنام می دهی ؟ خدایا! وی را مسخ كن و صورتش بگردان . در حال سگی شد. بفرمود تا وی را در آن خانه كردند. من از خواب در آمدم . گفتم : در خانه باز كنید و دمشقی را بیارید. چون در خانه باز كردند، سگی شده بود و اكنون در آن خانه است . بفرمود تا بیاورند. سگی بود، اما گوشش به گوش آدمی می ماند. وی را گفتند: چون دیدی عذاب خدای ؟ وی در پیش افكند و آب از چشمش روان شد. شافعی گفت : وی را از اینجا فراتر برید كه مسخ است ؛ از عذاب خدا ایمن نتوان بود. وی را باز در آن خانه كردند. صاعقه در آن خانه افتاد و آن سگ و هر چه در آن خانه بود، به سوخت و آن ملعون در دنیا مسخ و سوخته شد - و در آخرت به عذاب گرفتار شود.
    داستان عارفان / کاظم مقدم


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    204
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نام الله

    خود برتر بینی رسول اكرم صلی اللّه علیه وآله طبق معمول ، در مجلس خود نشسته بود، یاران گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یكی از مسلمانان كه مرد فقیر ژنده پوشی بود از در رسید. و طبق سنت اسلامی كه هركس در هر مقامی هست ، همین كه وارد مجلسی می شود باید ببیند هر كجا جای خالی هست همانجا بنشیند و یك نقطه مخصوص را به عنوان اینكه شاءن من چنین اقتضا می كند در نظر نگیرد آن مرد به اطراف متوجه شد، در نقطه ای جایی خالی یافت ، رفت و آنجا نشست . از قضا پهلوی مرد متعین و ثروتمندی قرار گرفت . مرد ثروتمند جامه های خود را جمع كرد و خودش را به كناری كشید، رسول اكرم كه مراقب رفتار او بود به او رو كرد و گفت :ترسیدی كه چیزی از فقر او به تو بچسبد؟!. نه یا رسول اللّه !
    ترسیدی كه چیزی از ثروت تو به او سرایت كند؟. نه یا رسول اللّه ! ترسیدی كه جامه هایت كثیف و آلوده شود؟. نه یا رسول اللّه ! پس چرا پهلو تهی كردی و خودت را به كناری كشیدی ؟. اعتراف می كنم كه اشتباهی مرتكب شدم و خطا كردم . اكنون به جبران این خطا و به كفاره این گناه حاضرم نیمی از دارایی خودم را به این برادر مسلمان خود كه درباره اش مرتكب اشتباهی شدم ببخشم ؟ مرد ژنده پوش : ولی من حاضر نیستم بپذیرم . جمعیت : چرا؟!
    چون می ترسم روزی مرا هم غرور بگیرد و با یك برادر مسلمان خود آنچنان رفتاری بكنم كه امروز این شخص با من كرد.
    داستان راستان / استاد مطهري


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    204
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0




    به نام خدا...
    شهرت عوام
    چندی بود كه در میان مردم عوام ، نام شخصی بسیار برده می شد. و شهرت او به قدس و تقوا و دیانت پیچیده بود. همه جا عامه مردم ، سخن از بزرگی و بزرگواری او می گفتند. مكرر در محضر امام صادق ، سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوام الناس نسبت به او به میان می آمد. امام به فكر افتاد كه دور از چشم دیگران ، آن مرد بزرگوار را كه تا این حد مورد علاقه و ارادت توده مردم واقع شده از نزدیك ببیند. یك روز، به طور ناشناس ، نزد او رفت ، دید ارادتمندان وی كه همه از طبقه عوام بودند غوغایی در اطراف او بپا كرده اند. امام بدون آنكه خود را بنمایاند و معرفی كند، ناظر جریان بود. اولین چیزی كه نظر امام را جلب كرد، اطوارها و ژستهای عوام فریبانه وی بود. تا آنكه او از مردم جدا شد و به تنهایی راهی را پیش گرفت . امام آهسته به دنبال او روان شد تا ببیند كجا می رود و چه می كند و اعمال جالب و مورد توجه این مرد از چه نوع اعمالی است ؟ طولی نكشید كه آن مرد جلو دكان نانوایی ایستاد. امام با كمال تعجب مشاهده كرد كه این مرد، همینكه چشم صاحب دكان را غافل دید، آهسته دو عدد نان برداشت و در زیر جامه خویش مخفی كرد و راه افتاد. امام با خود گفت ، شاید منظورش خریداری است و پول نان را قبلاً داده یا بعدا خواهد داد. ولی بعد فكر كرد، اگر این طور بود پس چرا همینكه چشم نانوای بیچاره را دور دید نانها رابلند كرد و راه افتاد. باز امام آن مرد را تعقیب كرد و هنوز در فكر جریان دكان نانوایی بود كه دید در مقابل بساط یك میوه فروش ایستاد، آنجا هم مقداری درنگ كرد و تا چشم میوه فروش را دور دید، دو عدد انار برداشت و زیر جامه خود پنهان كرد و راه افتاد. بر تعجب امام افزوده شد. تعجب امام آن وقت به منتها درجه رسید كه دید آن مرد رفت به سراغ یك نفر مریض و نانها و انارها را به او داد و راه افتاد، در این وقت امام خود را به آن مرد رساند و اظهار داشت :من امروز كار عجیبی از تو دیدم تمام جریان را برایش بازگو كرد و از او توضیح خواست . او نگاهی به قیافه امام كرد و گفت : خیال می كنم تو جعفر بن محمدی ؟ بلی درست حدس زدی ، من جعفر بن محمدم . البته تو فرزند رسول خدایی و دارای شرافت نسب می باشی ، اما افسوس كه این اندازه جاهل و نادانی . چه جهالتی از من دیدی ؟ همین پرسشی كه می كنی از منتهای جهالت است ، معلوم می شود كه یك حساب ساده را در كار دین نمی توانی درك كنی ، مگر نمی دانی كه خداوند در قرآن فرموده : مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها؛
    هر كار نیكی ده برابر پاداش دارد. باز قرآن فرمود: وَمَنْ جاَّءَ بِالسَّیِّئَهِ فَلا یُجْزی اِلاّ مِثْلَها؛ هر كار بد فقط یك برابر كیفر دارد روی این حساب پس من دو نان دزدیدم دو خطا محسوب شد، دو انار هم دزدیدم دو خطای دیگر شد، مجموعا چهار خطا شد، اما از آن طرف آن دو نان و آن دو انار را در راه خدا دادم ، در برابر هر كدام از آنها ده حسنه دارم ، مجموعا چهل حسنه نصیب من می شود. در اینجا یك حساب خیلی ساده نتیجه مطلب را روشن می كند. و آن اینكه چون چهار را از چهل تفریق كنیم ، سی و شش باقی می ماند. بنابراین من 36 حسنه خالص دارم . و این است آن حساب ساده ای كه گفتم تو از درك آن عاجزی !!! خدا تو را مرگ بدهد، جاهل توئی كه به خیال خود این طور حساب می كنی . آیه قرآن را مگر نشنیده ای كه می فرماید:اِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ؛ خدا فقط عمل پرهیزگاران را می پذیرد. حالا یك حساب بسیار ساده كافی است كه تو را به اشتباهت واقف كند، تو به اقرار خودت چهار گناه مرتكب شدی و چون مال مردم را به نام صدقه و احسان به دیگران دادی نه تنها حسنه ای نداری ، بلكه به عدد هر یك از آنها گناه دیگری مرتكب شدی . پس چهار گناه دیگر بر چهار گناه اولی تو اضافه شد و مجموعا هشت گناه شد هیچ حسنه ای هم نداری . امام این بیان را كرد و در حالی كه چشمان بهت زده او به صورت امام خیره شده بود، او را رها كرد و برگشت . امام صادق وقتی این داستان را برای دوستان نقل كرد، فرمود:اینگونه تفسیرها و توجیه های جاهلانه و زشت در امور دینی سبب می شود كه عده ای گمراه شوند و دیگران را هم گمراه سازند.

    داستان راستان / استاد مطهري




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    204
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نام خدا


    زن هوسباز

    جوانك شاگرد بزاز، بی خبر بود كه چه دامی در راهش گسترده شده . او نمی دانست این زن زیبا و متشخص كه به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می كند، عاشق دلباخته اوست و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا برپاست . یك روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی جدا كردند، آنگاه به عذر اینكه قادر به حمل اینها نیستم . به علاوه پول همراه ندارم ، گفت :پارچه ها را بدهید این جوان بیاورد و در خانه به من تحویل دهد و پول بگیرد. مقدمات كار قبلاً از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود، جز چند كنیز اهل سر، كسی در خانه نبود. محمد بن سیرین كه عنفوان جوانی را طی می كرد و از زیبایی بی بهره نبود - پارچه ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد در از پشت بسته شد. ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت . او منتظر بود كه خانم هرچه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت . خانم در حالی كه خود را هفت قلم آرایش كرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق گذاشت . ابن سیرین در یك لحظه كوتاه فهمید كه دامی برایش گسترده شده است . فكر كرد با موعظه و نصیحت یا با خواهش و التماس ، خانم را منصرف كند، دید خشت بر دریا زدن و بی حاصل است . خانم عشق سوزان خود را برای او شرح داد، به او گفت :من خریدار اجناس شما نبودم ، خریدار تو بودم ! ابن سیرین زبان به نصیحت و موعظه گشود و از خدا و قیامت سخن گفت ، در دل زن اثر نكرد. التماس و خواهش كرد، فایده نبخشید. گفت چاره ای نیست باید كام مرا برآوری . و همینكه دید ابن سیرین در عقیده خود پافشاری می كند، او را تهدید كرد، گفت : اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا كامیاب نسازی ، الا ن فریاد می كشم و می گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است كه چه بر سر تو خواهد آمد. موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می داد كه پاكدامنی خود را حفظ كن . از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می شد. چاره ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فكری مثل برق از خاطرش گذشت . فكر كرد یك راه باقی است ، كاری كنم كه عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ كنم ، باید یك لحظه آلودگی ظاهر را تحمل كنم ، به بهانه قضای حاجت ، از اطاق بیرون رفت ، با وضع و لباس آلوده برگشت . و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم كشید و فورا او را از منزل خارج كرد.
    داستان راستان / استاد مطهري
    منبع:http://www.andisheqom.com/Files/dast...l=4&subid=5143
    ویرایش توسط گمنام* : ۱۳۸۸/۰۲/۱۹ در ساعت ۱۰:۲۳ دلیل: تنظیم


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    204
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نام خدا

    دشمنی با اهل بیت (ع) عالم زاهد ومحب صادق مرحوم حاج شیخ محمد شفیع محسنی جمی - اعلی اللّه مقامه - كه قریب دوماه است به دار باقی رحلت فرموده ، نقل انتقام علوی(ع ) نمود كه در كنگان یك نفر فقیر در خانه ها مدح حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام می خوانده ومردم به او احسان می كردند، تصادفا به خانه قاضی سُنی ناصبی می رسد و مدح زیادی می خواند، قاضی سخت ناراحت می شود در را باز می كند و می گوید چقدر اسم علی را می بری چیزی بتو نمی دهم مگر اینكه مدح عمر كنی ! و من به تو احسان می كنم ، فقیر می گویداگر در راه عمر چیزی به من بدهی از زهرمار بدتر است و نخواهم گرفت . قاضی عصبانی می شود و فقیر را به سختی می زند، زن قاضی واسطه می شود و به قاضی می گوید دست از او بردار؛ زیرا اگر كشته شود تو را خواهند كشت ، بالاخره قاضی را داخل خانه می آورد و از فقیر كاملا دلجویی می كند كه فسادی واقع نشود. قاضی به غرفه اش می رود پس از لحظه ای زن صدای ناله عجیبی از او می شنود، وقتی كه می آید می بیند قاضی حالت فلج پیدا كرده و گنگ هم شده است . بستگانش را خبر می كند از او می پرسند چه شده ؟ آنچه كه از اشاره خودش فهمیده شد این بود كه تا به خواب رفتم مرا به آسمان هفتم بردند و بزرگی سیلی به صورتم زد و مرا پرت نمود كه به زمین افتادم . بالجمله او را به مریضخانه بحرین می برند و قریب دوماه تحت معالجه واقع می شود و هیچ فایده نمی بخشد. او را به كویت می برند، مرحوم حاج شیخ مزبور فرمود، تصادفا در همان كشتی كه من بودم او را آوردند و به اتفاق هم وارد كویت شدیم . به من ملتجی شد و التماس دعا می كرد، من به او فهماندم كه از دست همان كسی كه سیلی خورده ای باید شفا بیابی و این حرف به آن بدبخت اثری نكرد و بالجمله چندی هم به بیمارستان كویت مراجعه كرد فایده نبخشید و فرمود تا سال گذشته در بحرین او را دیدم به همان حال با فقر و فلاكت در دكانی زندگی می كرد و گدایی می نمود. نظیر حال این قاضی داستان ابوعبداللّه محدث است و خلاصه آن چنین است در مدینه المعاجز، صفحه 140 از شیخ مفید - علیه الرحمه - نقل نموده نزد جعفر دقاق رفتم و چهار كتاب در علم تعبیر از او خریدم ، هنگامی كه خواستم بلند شوم گفت به جای خود باش تا قضیه ای كه به دوست من گذشته برایت تعریف كنم كه برای یاری مذهبت نافع است . رفیقی داشتم كه از من می آموخت و در محله باب البصره مردی بود که حدیث می گفت ومردم از او می شنیدند به نام ابوعبداللّه محدث و من و رفیقم مدتی نزد او می رفتیم و احادیثی از او می نوشتیم و هرگاه حدیثی در فضائل اهل بیت (علیهم) املا می كرد در آن طعن می زد تا روزی در فضائل حضرت زهرا(علیها) به ما املا كرد سپس گفت اینها به ما سودی نمی بخشد؛ زیرا علی علیه السلام مسلمین را كشت و نسبت به حضرت زهرا هم جسارتهایی كرد!! جعفر گفت سپس به رفیقم گفتم سزاوار نیست كه از این مرد چیزی یاد بگیریم چون دین ندارد و همیشه به علی و زهرا جسارت می كند واین مذهب مسلمان نیست ، رفیقم سخنانم را تصدیق كرد و گفت سزاوار است به سوی دیگری رویم و با او باز نگردیم . شب در خواب دیدم مثل اینكه به مسجد جامع می روم و ابوعبداللّه محدث را دیدم و دیدم كه امیرالمؤ منین علیه السلام بر استر بی زینی سوار است و به مسجد جامع می رود، با خود گفتم وای اگر گردنش را به شمشیرش بزند پس چون نزدیك شد با چوبش به چشم راست او زد و فرمود ای ملعون ! چرا من و فاطمه را دشنام می دهی ؟ پس محدث دستش را روی چشم راستش نهاد و گفت آخ كورم كردی ! جعفر گفت بیدار شدم و خواستم به سوی رفیقم بروم و به او خوابم را بگویم ناگاه دیدم او به سوی من می آید در حالی كه رنگش دگرگون شده گفت : آیا می دانی چه شده ؟ گفتم بگو، گفت دیشب خوابی درباره محدث دیدم و خوابش بدون كم و كاست با خواب من یكی بود با او گفتم من هم چنین دیدم و می خواستم بیایم با تو بگویم بیا تا با قرآن پیش ‍ محدث برویم وبرایش سوگند بخوریم كه چنین خوابی دیده ایم و با هم توطئه نكرده ایم و عنایت علوی او را اندرز دهیم تا از این اعتقاد برگردد پس بلند شدیم به در خانه اش ‍ رفتیم ،در بسته بود، كنیزی آمد و گفت نمی شود او را حالا دید، دو مرتبه در را كوبیدیم باز همین جواب را داد، سپس گفت : شیخ دستش را روی چشمش گذاشته و از نیمه شب فریاد می زند و می گوید علی بن ابی طالب علیه السلام مرا كور كرد و از درد چشم فریادرسی می كند به او گفتیم ما برای همین به اینجا آمدیم ، پس در را باز كرد و داخل شدیم پس او را دیدیم به زشت ترین صورتها فریادرسی می كند و می گوید مرا با علی بن ابیطالب علیه السلام چكار كه دیشب چشم مرا با چوبش زد و كورم كرد. جعفر گفت آنچه ما در خواب دیدیم او برایمان گفت ،به او گفتیم از اعتقادت برگرد و دیگر به ساحت مقدسش جسارت نكن ، گفت خدا پاداش خیر به شما ندهد اگر علی چشم دیگرم را كور كند او را بر ابوبكر و عمر مقدم نخواهم داشت ، از نزدش برخاستیم ، سه روز دیگر به دیدنش رفتیم دیدیم چشم دیگرش نیز كور شده و باز از اعتقادش ‍ برنگشت ، پس از یك هفته سراغش را گرفتیم گفتند به خاكش سپرده اند و پسرش مرتد شده و به روم رفته از خشم علی بن ابیطالب علیه السلام.

    داستانهاي شگفت/ آيه الله دستغيب


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    204
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نام خدا

    ترك حج
    مرحوم حاج عبدالعلی مشكسار نقل نمود كه یك روز صبح در مسجد آقا احمد مرحوم عالم ربانی آقای حاج سید عبدالباقی - اعلی اللّه مقامه - پس از نماز جماعت به منبر رفت و من حاضر بودم فرمود امروز می خواهم چیزی را كه خودم دیده ام برای موعظه شما نقل كنم رفیقی داشتم از مؤمنین ومریض شد به عیادتش رفتم چون او را در حال سكرات مرگ دیدم نزدش نشستم و سوره یس والصافات را تلاوت كردم ،اهل او از حجره بیرون رفتند و من تنها نزدش بودم پس او را كلمه توحید و ولایت تلقین می كردم آنچه اصرار كردم نگفت با اینكه می توانست حرف بزند و با شعور بود پس ناگاه با كمال غیظ متوجه من شده و سه مرتبه گفت یهودی ! یهودی ! یهودی ! من بر سر خودم زدم و طاقت توقف دیگر نداشتم ، از حجره بیرون آمدم و اهلش نزدش رفتند درب خانه كه رسیدم صدای شیون و ناله بلند شد معلوم شد مرده است و پس از تحقیق از حالش معلوم شد كه این بدبخت چند سال بود كه واجب الحج بود و به این واجب مهم الهی اعتنایی ننموده تا اینكه یهودی از دنیا رفت.

    داستانهاي شگفت/ آيه الله دستغيب

    منبع:http://www.andisheqom.com/Files/dast...l=4&subid=5145

    ویرایش توسط گمنام* : ۱۳۸۸/۰۲/۲۰ در ساعت ۱۲:۲۲ دلیل: تنظیم


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    204
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نام خدا

    زاهد نمای كج اندیش نام حسن بصری ، در تاریخ اسلام ، زیاد برده می شود، پدر او بنام یسار از اهالی قریه میسار (نزدیك بصره ) بود. حسن بصری 89 سال عمر كرد، و یكی از زاهدان هشتگانه معروف می باشد، وی زمان علی (ع ) تا زمان امام باقر(ع ) را درك كرده است . وی از دیدگاه تشیع ، فردی منحرف ، و زاهد نمائی كج اندیش و درباری بود، بسیاری از منحرفین ، او را احترام می كردند و روشنفكر وارسته می دانستند، به هر حال در اینجا به یك داستان از این فرد زاهدنما توجه كنید: پس از جنگ جمل و پیروزی سپاه علی (ع ) برسپاه طلحه و زبیر، علی (ع ) در محلی عبور می كرد، دید حسن بصری در آنجا وضو می گیرد، فرمود: ای حسن ، درست وضو بگیر. حسن در پاسخ گفت : ای امیر مؤمنان تو دیروز (در جنگ جمل ) مسلمانانی را كشتی كه گواهی به یكتائی خدا و رسالت پیامبر (صلی اللّه علیه و آله ) می دادند و نماز می خواندند و وضوی درست می گرفتند. علی (ع ) فرمود: آنچه دیدی واقع شد، اما چرا ما را برضد دشمن ، یاری نكردی ؟. حسن گفت : در روز اول جنگ ، غسل كردم و خودم را معطر نمودم و اسلحه ام را برداشتم ، ولی در شك بودم كه آیا این جنگ صحیح است ؟! وقتی به محل خریبه(بر وزن كریمه ) رسیدم شنیدم ندا دهنده ای گفت : ای حسن برگرد، زیرا قاتل و مقتول هر دو در آتشند، از ترس آتش جهنم ، به خانه برگشتم و در جنگ شركت نكردم . در روز دوم نیز برای جنگ حركت كردم و همین جریان پیش آمد. امام علی (ع ) فرمود: راست گفتی ، آیا می دانی آن ندا دهنده چه كسی بود؟. حسن گفت : نه نمی دانم .
    امام فرمود: او برادرت ابلیس بود، و تو را تصدیق كرد كه قاتل و مقتول از دشمن ، در آتش هستند. حسن گفت : اكنون فهمیدم كه قوم (دشمن ) به هلاكت رسیدند. آری در هر زمانی از این گونه افراد پیدا می شوند كه به زهد و وارستگی شهرت دارند، اما از فرمان امام برحق خود سرپیچی می كنند، و حتی اعتراض می كنند، و وقتی پای جهاد به میان می آید، از خونریزی و مسلمان كشی سخن به میان می آورند. در نقل دیگر آمده : همین حسن بصری در وضو گرفتن ، وسوسه داشت و آب زیاد می ریخت ، علی (ع ) او را دید و فرمود: ای حسن ، آب زیاد می ریزی !. او در پاسخ گفت : آن خونهائی كه امیر مؤمنان می ریزد، زیادتر است . علی (ص ) فرمود: از كار من ناراحت شده ای ؟
    او گفت : آری . فرمود: همیشه چنین باشی . پس از این نفرین علی (ع )، حسن بصری همیشه تا آخر عمر، غمگین و عبوس بود تا جان سپرد.

    داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود