|
|
|||||||
![]() |
|
|
ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | امتیاز موضوع | نحوه نمایش |
|
|
11
|
||||||||||||||||||
|
عضو كوشا
![]() ![]()
![]()
|
به نام خدا
دنیاپرستان بی رحم سید بن طاووس نقل می كند: در روز عاشورا پس از شهادت امام حسین (ع )، عمر سعد در میان سپاه خود فریاد زد: من ینتدب للحسین كیست در مورد حسین (ع ) داوطلب شود و بر پشت و سینه او، اسب بتازد؟. ده نفر از آن دنیاپرستان ناپاك ، داوطلب شدند، سوار بر اسبهای خود شده و بر روی پیكر پاره پاره امام حسین (ع ) تاختند، بطوری كه استخوانهای پشت و سینه آنحضرت را درهم شكستند. این ده نفر بعدا به كوفه نزد ابن زیاد آمدند. اسید بن مالك كه یكی از آن ده نفر بود، بنمایندگی از آنها گفت : ما كسانی هستیم كه بر پشت و سینه امام حسین (ع ) تاختیم ، به گونه ای كه استخوانهای سینه و پشت او را خورد كردیم . ابن زیاد، دستور داد، جایزه ناچیزی به آنها دادند. ابوعمر زاهد گوید نسب این ده نفر را بررسی كردم همگی زنازاده بودند، و وقتی مختار (در سال 67 هجری قمری ) قیام كرد دستور داد: این ده نفر را دستگیر نموده ، و دستها و پاهایشان را به زمین میخكوب كردند، و اسب بر پشت آنها تاختند و آنها با سخت ترین مجازات به هلاكت شدید رسیدند. داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي منبع:http://www.andisheqom.com/Files/dast...l=4&subid=5147 |
||||||||||||||||||
|
ویرایش توسط گمنام* : ۱۳۸۸/۰۳/۳ در ساعت ۱۰:۰۶ قبل از ظهر |
|||||||||||||||||||
|
|
|
|
12
|
||||||||||||||||||
|
عضو كوشا
![]() ![]()
![]()
|
به نام خدا
عالم درباری محمد بن مسلم معروف به زهری از علما و پارسایان ظاهرالصلاح بود و همچون حسن بصری ، ظاهری خوش و باطنی تیره داشت ، به گونه ای كه از علمای دربار امویان شده بود و طاغوتهای اموی برای فریب دادن مردم از وجود او سوء استفاده می كردند. امام سجاد (ع ) نامه مفصلی برای او نوشت ، و در ضمن نامه او را موعظه و امر به معروف و نهی از منكر كرد و او را از پیوستن به دربار ستمگران برحذر داشت ، از فرازهای این نامه تاریخی است : ...رفت و آمد و تماس تو با طاغوتیان ، معنایش امضاء كردن اعمال آنهاست ، و او را به روش خود دلگرم تر و جری تر می نماید...با این دعوتها كه از تو می كنند می خواهند تو را مانند قطب آسیا، محور ستمگریهای خود قرار دهند، و ستمكاریها را بر گرد وجود تو بگردانند و تو را پب اهداف شوم خود، و نردبان گمراهیهای خویش ، و مبلغ كژیهای خود سازند، و به همان راهی بیندازند كه خود می روند، (هشیار باش كه ) می خواهند با وجود تو (در دربار) علمای راستین را در نظر مردم ، مشكوك سازند و دلهای عوام را به سوی خود جذب نمایند... ای عالم دین فروخته ! كاری كه به دست تو می كنند، از عهده مخصوصترین وزیران ، و نیرومندترین همكارانشان بر نمی آید، تو بر خرابكاریهای آنان سرپوش می نهی ، و خاص و عام را به دربارشان متوجه می سازی ...تو با كسی (خدائی ) طرفی ، كه از كارت آگاه است ، و مراقب تو است ، و غافل از تو نیست ، آماده باش كه سفری طولانی نزدیك شده ، گناهت را علاج كن كه جانت سخت بیمار گشته ، مپندار كه من قصد سرزنش تو را دارم ، من می خواهم تو را متوجه سازم كه خداوند می فرماید: تذكر بده كه پند و موعظه به حال مؤمنان سود بخشد... چرا از این خواب بیدار نمی شوی ؟ آیا این است حقشناسی ؟ كه خداوند به تو علم و شناخت بدهد و حجتهایش را بر تو تمام نماید ولی تو آب به آسیای دشمن بریزی ؟! بسیار ترس آن را دارم كه تو از آن كسانی باشی كه خداوند در مورد آنها می فرماید: اضاعوا الصلوه واتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیا.: نماز را ضایع كردند، و به دنبال هوسهای نفسانی رفتند و بزودی به (كیفر) گمراهی خود می رسند (سوره مریم آیه. خداوند مسئولیت قرآن را به دوش تو نهاد، و علم آن را به تو سپرد اما تو تباهش كردی ، شكر و سپاس خداوندی را كه ما را به آن بلاهائی كه تو دستخوش آن هستی ، گرفتار نساخت - والسلام . عجیب اینكه زهری این عالم درباری در بیدادگاه بنی امیه ، مردی را مجازات كرد، آن مرد جان سپرد، زهری از ترسش فرار كرد (و به دنیای خود نیز نرسید). نقل شده وقتی كه او در اطاق مطالعه اش می نشست ، كتابهایش را در اطرافش پهن می كرد و آنچنان غرق در مطالعه می شد كه از همه جا بی خبر می ماند، روزی همسرش عصبانی شد و به او گفت : سوگند به خدا این كتابها برای من ناگوارتر از سه هوو است . آری دانشمندی كه این چنین بود، منحرف شد و بجای اینكه در صراط مستقیم و خط امام حق ، گام بردارد، همه عمرش را تباه ساخت و در حالی كه سر به سرای طاغوتیان سپرده بود جان باخت (پناه به خدا). داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي منبع:http://www.andisheqom.com/Files/dast...l=4&subid=5148 |
||||||||||||||||||
|
ویرایش توسط گمنام* : ۱۳۸۸/۰۳/۱۷ در ساعت ۰۹:۵۰ قبل از ظهر |
|||||||||||||||||||
|
|
|
|
13
|
||||||||||||||||||
|
عضو كوشا
![]() ![]()
![]()
|
دنیا به بهای آخرت
سمره بن جندب ، از پول پرستان پست زمان معاویه بود، معاویه صدهزار درهم به او داد، تا در میان مردم ، حدیثی ، پیش خود ببافد، و به دروغ آیه ای كه در شاءن علی (ع ) است ، بگوید: در شاءن ابن ملجم ، قاتل علی (ع ) است . او در میان جمعیت آمد و گفت : این آیه (204 سوره بقره ) در مورد علی (ع ) نازل شده است ، و آن آیه این است : و من الناس من یعجبك قوله فی الحیوه الدنیا و یشهدالله علی ما فی قلبه و هو الدّ الخصام : و بعضی از مردم كسانی هستند كه گفتار آنها در زندگی دنیا مایه اعجاب تو می شود، و خداوند بر آنچه در دل (پنهان می دارند) گواه است ، در حالی كه آنان سرسخت ترین دشمنانند. اما (آیه 207 بقره ): و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاه الله ...: و بعضی از مردم ، جان خود را برای خشنودی خدا می فروشند... در شاءن ابن ملجم نازل شده است . معاویه ، باز صد هزار درهم برای او فرستاد، او بخاطر كمی آن ، نپذیرفت ، تا چهارصد هزار درهم برای او فرستاد آنگاه قبول كرد. داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
14
|
||||||||||||||||||
|
عضو كوشا
![]() ![]()
![]()
|
چهره نفاق
مطّرف پسر مغیره بن شیعه می گوید: با پدرم نزد معاویه رفتم ، پدرم ، به حضور معاویه رفت و آمد می كرد و با او گفتگو می نمود، و بعد نزد ما می آمد و از عقل و سیاست و هوش معاویه سخنانی می گفت ، و او را می ستود. ولی یك شب پدرم مغیره ، به خانه آمد، دیدم بسیار غمگین است و در فكر فرو رفته ، پس از ساعتی ، دیدم همچنان غمگین است ، گمان بردم كه اتفاق ناگواری برای او رخ داده است ، گفتم : ای پدر، چه شده كه از آغاز شب تاكنون غمگین هستی و در فكر فرورفته ای ؟ پدرم در پاسخ گفت :پسرم ! از نزد كافرترین و ناپاكترین انسانها نزد تو آمده ام یا بنی جئت من عند اكفر النّاس واخبثهم . گفتم : او كیست ؟ گفت : معاویه است . گفتم : چطور؟ گفت : در حضور معاویه بودم ، مجلس خلوت شد و من بودم و معاویه ، به او گفتم :ای رئیس مؤمنان ! سنّ و سال تو بالا رفته ، اكنون اگر به گسترش عدل و داد بپردازی برای تو بهتر است ، خوب است با برادران خود از بنی هاشم ، خوشرفتاری كنی ، و صله رحم نمائی ، سوگند به خدا اكنون در نزد آنها هیچ چیز نیست كه از آن بترسی ، و آن چیز برای سلطنت تو خطرناك باشد، بنابراین اگر رابطه نیكی با آنها برقرار سازی ، ذكر و پاداشش برای تو باقی می ماند، و بعد از مرگ تو، تو را به نیكی یاد می كنند. معاویه در جواب نصایح من گفت : هیهات !، كدام ذكر است كه باقی مانده و امید بقای آن است ؟ آن قدرت و حكومت قبیله تیم و ابوبكر بود كه با مرگ ابوبكر، پایان یافت و جز نامی از ابوبكر (در تاریخ ) باقی نمانده است ، و آن حكومت و قدرت قبیله عدی و عمر بود كه آنهمه شكوه داشت و ده سال ، سر پا بود، ولی با مرگ عمر، فرو ریخت و جز نام عمر (در تاریخ ) چیز دیگری باقی نمانده است . ولی در مورد ابن ابی كبشه (پیامبر (ص) ) نام او هر روز پنج بار در اذان با صدای بلند ذكر می شود و مردم شب و روز این جمله را می شنوند: و اشهد انّ محمدا رسول الله بنابراین ای بی پدر غیر از این مورد، چه عملی باقی می ماند و چه ذكر دوام می یابد كه تو مرا نصیحت به ثواب و خوشرفتاری با بنی هاشم می كنی لا و الله الا دفنا دفنا: نه به خدا سوگند، از روش خود دست بردار نیستم ، مگر آن وقت فرا رسد كه یاد پیامبر(ص ) را دفن كنم ، و مردم را به فراموش كردن آن ، عادت دهم . این است باطن خبیث معاویه ، كه نقل كننده آن مغیره بن شعبه یكی از سرسپردگان دستگاه معاویه می باشد، آیا با توجه به این مطلب ، می توان گفت : كه معاویه ذره ای دین داشته است ؟! داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي منبع:http://www.andisheqom.com/Files/dastan.php?idVeiw=5150&&level=4&subid=5150
|
||||||||||||||||||
|
|
|
|
15
|
||||||||||||||||||
|
عضو كوشا
![]() ![]()
![]()
|
تهمت ناروا
زمان خلافت امیرمؤمنان علی (ع ) بود، زنی شیفته و عاشق جوانی شده بود، و با ترفندهای خود می خواست آن جوان را كه شخصی پاك بود، آلوده به عمل منافی عفت كند، جوان از او دوری كرد، و از حریم عفت و پاكی تجاوز ننمود. آن زن آلوده ، نسبت به آن جوان ، بسیار ناراحت شد، تصمیم گرفت با تهمتهای ناجوانمردانه ، او را به كشتن دهد، سفیده تخم مرغ را به لباس خود مالید و سپس به آن جوان چسبید و او را به حضور امیر مؤمنان علی (ع ) آورد و شكایت خود را چنین مطرح كرد: این جوان می خواست با من عمل منافی عفت انجام دهد، ولی من نمی گذاشتم ، سرانجام آنقدر خودش را به من مالید كه شهوت او به لباسم ریخت . سپس آن سفیده تخم مرغ را كه در لباسش بود به علی (ع ) نشان داد. مردم آن جوان را ملامت می كردند، و آن جوان پاك و بی گناه كه سخت ناراحت شده بود، گریه می كرد. امیرمؤمنان علی (ع ) آماده قضاوت شد، به قنبر فرمود: برو ظرفی پر از آب جوش به اینجا بیاور، قنبر رفت و آب جوش آورد. بدستور امام علی (ع ) آن آب جوش را به روی لباس آن زن ریختند، هماندم آن سفیدی های مالیده به لباس او، جمع شد، آن حضرت به قنبر فرمود: آن سفیدی ها را به دو نفر بده . قنبر آنها را به او نفر داد، آن دو نفر آن سفیدی ها را چشیدند و هر دو عرض كردند كه این سفیدی ها از سفیده تخم مرغ است . امام علی (ع ) دستور داد، آن جوان بی گناه را آزاد ساختند، و آن زن را بجرم نسبت زنا به یك فرد بی گناه ، شلاق زدند. یعنی حد قذف (تهمت زنا) را كه هشتاد تازیانه از روی لباس است بر وی جاری ساختند. داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
16
|
||||||||||||||||||
|
عضو كوشا
![]() ![]()
![]()
|
تبعیض نژادی در حالی كه پیامبراسلام (ص ) قاطعانه با تبعیض نژادی مبارزه می كرد و عملا افراد سیاه پوست و محروم وفقیر و غلام را در ازدواج و امور دیگر با سایر مسلمین مساوی می دانست وقتی كه بنی امیه روی كار آمدند بار دیگر جریان تبعیضات نژادی دوران جاهلیت را زنده كردند، به عنوان نمونه : مرد مسلمانی از موالی (غلامان آزاده شده غیر عرب ) با دختری از اعراب بنی سلیم ازدواج كرد، محمد بن بشیر، از این واقعه ناراحت شد و به مدینه آمد و از حاكم مدینه ابراهیم بن هشام شكایت كرد. حاكم دستور داد بین آن غلام آزاد شده و همسرش جدائی افكندند و دویست تازیانه به آن غلام زد، و موی سر ابروها و ریشش را تراشید، و این گونه او را تحقیر و شكنجه داد كه چرا با دختری از دختران عرب ، ازدواج كرده است . محمدبن بشیر كار حاكم را ستود، و اشعاری در مدح او گفت ، كه از جمله آنها این شعر است : قضیت بسنه و حكمت عدلا و لم ترث الخلافه من بعید تو بر اساس سنت قضاوت كردی و به عدالت داوری نمودی و این كار تو بیانگر قرب تو به مقام خلافت است. داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي |
||||||||||||||||||
|
|
| تشكر |
|
|
17
|
||||||||||||||||||
|
عضو كوشا
![]() ![]()
![]()
|
استهزاء
«مقبل» شاعر، در آغاز شباب، جوانی ظریف و بذله گو بود. روزی در ایام محرم، به جمعی رسید كه سینه زنان، به عزاداری شهید كربلا مشغول بودند و اشعار جانگدازی میخواندند. مقبل، از روی استهزاء شعری خواند كه همه عزاداران از مضمون شعر او دلگیر و پریشان شدند. پس از چندی مقبل به عقوبت كردار خویش گرفتار آمد و به مرض جذام دچار گردید، به طوری كه مردم از او بیزار گردیدند. ناچار، وی در گلخن حمامی مقام گرفت و روزگار میگذرانید. محرم سال بعد فرا رسید و مقبل در همان گلخن حمام نشسته بود كه ناگاه آواز جمعی از دوستان و شیعیان ابا عبدالله ـ علیه السلام ـ را شنید. پس خودش را از آن گلخن بیرون كشید و پنهانی به طرف آنان آمد. دید باز به قرار سال گذشته، آن گروه عزادار، سینه زنان و گریه كنان این اشعار را میخواندند: روز عزاست امروز جان در بلاست امروز افغان و شور محشر در كربلاست امروز در این لحظه، قلب مقبل از دیدن آن منظره حزن انگیز و شنیدن آن شعر سوزناك شكست و حالش دگرگون شد و گریه كنان این اشعار را سرود: چه كربلاست امروز چه پربلاست امروز سرحسین مظلوم از تن جداست امروز پس در همان شب، رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله ـ را در خواب دید كه او را نوازش كرد و دست مرحمت بر سر او كشید و از تقصیرش در گذشت و بیماریش برطرف شد و حضرت او را ملقب به«مقبل» نمود. نامش در اصل«محمد شیخا» بود. از آن زمان بود كه مقبل، شروع به سرودن اشعاری در مصیبتهای سیدالشهداء نمود. داستان جوانان / محمد علي کريمي نيا |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
18
|
||||||||||||||||||
|
عضو كوشا
![]() ![]()
![]()
|
عاقبت طمع مرحوم شیخ عبدالحسین خوانساری گفت : در كربلا عطاری بود مشهور و معروف ، مریض شد و جمیع اجناس دكان و اثاث خانه منزل خود را به جهت معالجه فروخت اما ثمر نكرد؛ و جمیع اطباء اظهار ناامیدی از او كردند. گفت : یك روز به عیادتش رفتم و بسیار بدحال بوده و به پسرش می گفت : اسباب منزل را به بازار ببر و بفروش و پولش را بیاور برای خانه مصرف كنید تا به خوب شدن یا مردن راحت شوم ! گفتم : این چه حرفی است می زنی ؟! دیدم آهی كشید و گفت : من سرمایه زیادی داشتم و جهت پولدار شدن من این بود كه یكسالی مرضی در كربلا شایع شد كه علاج آنرا دكترها منحصر به آبلیموی شیراز دانستند، آب لیموگران و كمیاب شد. نفسم به من گفت : قدری آب لیمو دارای چیز دیگر ممزوج به او كن و بوی آب لیمو از آن فهمیده می شد او را به قیمت آب لیموی خالص بفروش تا پولدار شوی . همین كار را كردم ، و آب لیمو در كربلا منحصر به دكان من شد و سرمایه زیادی از این مال مغشوش بدست آوردم تا جائی كه در صنف خودم مشهور شدم به پدر پولهای هزارهزاری . مدتی نگذشت كه به این مرض مبتلا شدم ، هر چه داشتم فروختم برای معالجه فایده ای نكرده است ، فقط همین آخرین متاع بود كه گفتم این را بفروشند یا خوب می شوم یا می میرم و از این مرض خلاص می شوم. يکصد موضوع 500 داستان / سيد علي اکبر صداقت |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
19
|
||||||||||||||||||
![]() ![]() ![]() ![]()
![]() |
رابطه ای که بریده شد شاید كسی گمان نمی برد كه آن دوستی بریده شود و آن دو رفیق كه همیشه ملازم یكدیگر بودند، روزی از هم جدا شوند. مردم یكی از آنها را بیش از آن اندازه كه به نام اصلی خودش بشناسند به نام دوست و رفیقش می شناختند. معمولاً وقتی كه می خواستند از او یاد كنند، توجه به نام اصلیش نداشتند و می گفتند:رفیق .... آری او به نام رفیق امام صادق معروف شده بود، ولی در آن روز كه مثل همیشه با یكدیگر بودند و با هم داخل بازار كفشدوزها شدند، آیا كسی گمان می كرد كه پیش از آنكه آنها از بازار بیرون بیایند، رشته دوستیشان برای همیشه بریده شود؟! در آن روز او مانند همیشه همراه امام بود و با هم داخل بازار كفشدوزها شدند. غلام سیاه پوستش هم در آن روز با او بود و از پشت سرش حركت می كرد. در وسط بازار، ناگهان به پشت سر نگاه كرد، غلام را ندید. بعد از چند قدم دیگر، دو مرتبه سر را به عقب برگرداند، باز هم غلام را ندید. سومین بار به پشت سر نگاه كرد، هنوز هم از غلام كه سرگرم تماشای اطراف شده و از ارباب خود دور افتاده بود خبری نبود. برای مرتبه چهارم كه سر خود را به عقب برگرداند، غلام را دید، با خشم به وی گفت :مادر فلان ! كجا بودی ؟!!. تا این جمله از دهانش خارج شد، امام صادق به علامت تعجب، دست خود را بلند كرد و محكم به پیشانی خویش زد و فرمود:سُبْحانَ اللّه ! به مادرش دشنام می دهی ؟ به مادرش نسبت كار ناروا می دهی ؟! من خیال می كردم تو مردی باتقوا و پرهیزگاری . معلومم شد در تو، ورع و تقوایی وجود ندارد . یابن رسول اللّه ! این غلام اصلاً سندی است و مادرش هم از اهل سند است . خودت می دانی كه آنها مسلمان نیستند. مادر این غلام یك زن مسلمان نبوده كه من به او تهمت ناروا زده باشم ! مادرش كافر بوده كه بوده . هر قومی سنتی و قانوی در امر ازدواج دارند. وقتی طبق همان سنت و قانونی رفتار كنند، عملشان زنا نیست و فرزندانشان زنازاده محسوب نمی شود. امام بعد از این بیان به او فرمود:دیگر از من دور شو. بعد از آن، دیگر كسی ندید كه امام صادق با او راه برود تا مرگ بین آنها جدایی كامل انداخت. داستان راستان / استاد مطهري
|
||||||||||||||||||
|
ویرایش توسط مجیب : ۱۳۸۸/۰۴/۲۰ در ساعت ۱۰:۵۲ قبل از ظهر |
|||||||||||||||||||
|
|
|
|
20
|
||||||||||||||||||
|
عضو كوشا
![]() ![]()
![]()
|
عاقبت بخل
قوم لوط اهل شهری بودند كه بر سر راه قافله ها كه به شام و مصر می رفتند قرار داشت قافله ها نزد ایشان فرود می آمدند و ایشان اهل قافله ها را ضیافت و مهمانی می كردند چون این كارها سالها طول كشید، خسته شدند و به بخل روی آوردند كثرت بخل باعث شد كه به عمل شنیع لواط مبتلا شدند. لذا اهل قافله ای بر ایشان وارد می شد با آنان بدون خواهشی لواط می كردند تا دیگر بر شهرشان فرود نیایند و ضیافت نكنند و به این عمل همه مردان مبتلا شدند فقط لوط پیامبر مردی سخی و صاحب كرم بود و هر میهمانی بر آنها وارد می شد ضیافت می كرد او قوم را از عذاب خداوند می ترسانید و هر مهمانی بر او وارد می شد قوم را از شر قوم خود بر حذر می فرمود. چون مهمان بر او وارد می شد می گفتند: مگر تو را نهی نكردیم از مهمانی كردن اگر این كار را بكنی به مهمان تو بدی می رسانیم و تو را نزد آنان خوار می كنیم پس لوط هرگاه مهمان بر او می رسید مخفیانه او را ضیافت می كرد چون در میان قوم خود فامیل و عشیره ای نداشت. وقتی جبرئیل و ملائكه به صورت انسانی وارد خانه لوط شدند، وعده عذاب قوم او را دادند، زن لوط آتش بر بالای بام افروخت مردم بقصد عمل لواط با مهمان حضرت لوط به در خانه او آمدند و گفتند: مگر تو را نهی نكردیم مهمان دعوت نكنی و قصد داشتند بدی به مهمانان او كه فرشته بودند روا بدارند كه عذاب بر شهرهای آنان نازل شد و به هلاكت رسیدند. يکصد موضوع 500 داستان / سيد علي اکبر صداقت |
||||||||||||||||||
|
|
![]() |
|
|
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | امتیاز به این موضوع |
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ | آخرين نوشته |
| آیا تمام علم ها را در قرآن نوشته شده است؟ | منطق | اعجازهای قرآن | 123 | 6 روز پیش ۱۱:۰۰ بعد از ظهر |
| رد برهان نظم | بی خدا | قضا و قدر - جبر و اختیار | 34 | 3 هفته پیش ۱۱:۲۲ بعد از ظهر |
| ادعای دوگانه گویی در قران | کوروش زرتشتی | ادیان آسمانی و اصول آنها | 279 | ۱۳۸۷/۱۲/۹ ۱۱:۲۶ بعد از ظهر |
| علل پيدايش حجاب از منظر مخالفين | shahid110 | احکام ازدواج و روابط زن و مرد | 0 | ۱۳۸۷/۰۵/۲۱ ۰۶:۱۱ بعد از ظهر |