جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: فرزندان مبارک به دعای حضرت حجت(عج)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    86
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    0

    فرزندان مبارک به دعای حضرت حجت(عج)




    زنی صالحه، که معروف به تقوی و طهارت و از اهل آمل مازندران است، گفت:
    « عصر پنج شنبه ای، برای زیارت اهل قبور، به قبرستان مصلی رفتم و کنار قبر برادرم خیلی گریه کردم، به طوری که ضعف بر من مستولی شد و دنیا در نظرم تاریک شد.
    بعد برخاستم و متوجه زیارت امامزاده ابراهیم که همان جا است شدم.
    ناگاه در بین راه و کنار رودخانه از طرف آسمان انواری را با رنگهای مختلف مشاهده کردم.
    این نورها مواج بوده و بالا و پایین می آمدند. مقداری که پیش رفتم، دیگر آن نورها را ندیدم؛ ولی مردی را دیدم که در آن مکان نماز می خواند و در حال سجده است.
    با خود گفتم: باید این مرد یکی از بزرگان دین باشد و قبل از آن که برود باید او را بشناسم؛ لذا پیش رفته و ایستادم، تا آن که نمازش تمام شد. سلام کردم و او جواب داد.
    عرض کردم: شما کیستی؟ توجهی به من نکرد.
    اصرار نمودم.
    فرمود: چه کار داری؟ اسم من که ارتباطی به تو ندارد. من غریبم.
    او را قسم دادم. بعد از آن که قسم دادنم زیاد شد و به خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام رسید، فرمود: من عبدالحمیدم.
    عرض کردم: برای چه تشریف آورده اید؟
    فرمود: برای زیارت خضر آمده ام.
    عرض کردم: خضر کجا است؟
    فرمود:قبرش آن جا است.
    و به سمت بقعه ای اشاره کرد، که نزدیک آن جا بود و معروف است به قدمکاه خضر نبیّ(ع) و شبهای چهارشنبه، مردم در آن جا شمع زیادی روشن می کنند.
    عرض کردم: می گویند خضر هنوز زنده است.
    فرمود: این خضر، آن خضر نیست؛ بلکه این خضر پسر عموی ما و امامزاده است.
    با خود گفتم این مرد، مردِ غریب، انسان بزرگ و خوبی است. او را راضی می کنم تا به خانه ما تشریف بیاورد و میهمان ما باشد.
    در حالی که لبهایش به دعایی متحرک بود، از جای خود برخاست که تشریف ببرد. گویا به من الهام شد که ایشان حضرت بقیة الله ارواحنا فداه هستند و چون می دانستم که آن حضرت بر گونه مبارک، خالی دارد و دندان پیش او گشاده است، برای امتحان و تصدیق آن خطور قلبی، به صورت نورانیش نگاه کردم، دیدم دست راست را روی صورت خویش گذاشتند.
    عرض کردم: نشانه ای از شما می خواهم.
    فوراً دست مبارک را به کنار بردند و تبسم فرمودند. در این جا هر دو علامت را مشاهده کردم و خال و دندان را آن طوری دیدم که شنیده بودم؛ یقین کردم که همان بزرگوار است. مضطرب شدم و خیال کردم آن حضرت ظهور فرموده اند.
    عرض کردم: قربانت گردم کسی از ظهور شما مطلع شد؟
    فرمود: نه؛ هنوز وقت ظهور نشده است.

    و به راه افتاد. از شدت اضطراب دست و پا و سایر اعضایم از کار افتاد. نمی دانستم چه بگویم و چه حاجتی بخواهم؛ فقط توانستم عرض کنم: فدایت شوم، اجازه بدهید پای مبارکتان را ببوسم.
    پای مبارک را از کفش بیرون آوردند و من بوسیدم. گویا کف پای حضرت هموار بود و مانند پاهای مردم معمولی پست و بلند نبود.
    آن حضرت به راه افتادند. هر قدر فکر کردم که حاجاتم چه بود تا آنها را بخواهم. از شدت اضطراب و کمی فرصت، هیچ چیز به یادم نیامد. فقط عرض کردم: آقا آرزو دارم که خدای تعالی به من پنج فرزند بدهد تا به اسامی پنج تن آل عبا(ع) نام گذاری کنم.
    در بین راه، دستهای مبارک خود را به دعا بلند کرد و فرمود: ان شاء الله .

    دیگر هر چه گفتم و التماس نمودم، اعتنایی نفرمودند، تا داخل بقعه خضر شدند و مهابت ایشان مانع از آن شد که من داخل بقعه شوم. به طوری که گویا راه مرا بسته باشند. و ترس بر من چیره شد و از شدت ترس بر خود می لرزیدم. یکه و تنها بر در آن بقعه که بیشتر از یک در نداشت ایستاده و منتظر بودم که شاید بیرون بیایند؛ اما توقفشان در آن جا طول کشید و بیرون نیامدند.

    اتفاقاً در آن اثناء زنی را دیدم که می خواهد به قبرستان برود. او را صدا زدم و گفتم: بیا با هم به بقعه برویم. قبول کرد و با هم داخل شدیم؛ اما هیچ کس را ندیدم. از بیرون و داخل هر قدر نگاه کردیم، اثری ندیدم؛ با آن که بقعه هیچ راه دیگری نداشت.
    با مشاهده این عجایب و خوارق و عادات، حالم دگرگون شد و نزدیک بود که غش کنم، لذا مرا به خانه رسانیدند.
    در همان ماه به برکت دعای آن حضرت، به فرزندم محمد حامله شدم. بعد به علی، فاطمه و حسن؛ ولی پس از چندی حسن فوت شد. بسیار دلتنگ شدم و اصرار و استغاثه کردم؛تا آن که حسن را بار دیگر با حسین و به یک حمل، حامله شدم. بعد از آن عباس هم به آنها اضافه شد. »
    منبع : صالحين

    ویرایش توسط farzande zaman : ۱۳۸۸/۰۲/۱۱ در ساعت ۱۱:۴۶
    قال المهدي (ع)
    قَد آذانا جُهَلاءُ الشّيعَهِ وَ حُمَقاؤهُم ، وَ مَن دينُهُ جَناحُ البَعُوضَهِ اَرجَحُ مِنهُ

    نادانان و کم خردان شيعه و کساني که پرو بال پشه از دينداري آنان برتر و محکم تر است ، ما را آزار مي دهند


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود